ششمین جشن انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱  

با وجود همهٔ تلاش‌هایی که این سال‌ها صورت گرفته و می‌گیرد تا بین منتقدان و نویسندگان سینمایی و بقیهٔ حوزه‌های سینما تفرق ایجاد شود، ولی برگزاری باشکوه ششمین جشن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران، در شب بیست و چهارم دی‌ماه ۱۳۹۱ نشان داد که همهٔ آن تلاش‌ها بی‌ثمر بوده است.

طرفه آن‌که همهٔ کسانی که در این شب به روی صحنه ارسباران ‌رفتند، چه از بزرگان سینما مانند مهرجویی و تقوایی و کیمیایی و نورایی و...و چه آنان که شاید اولین جایزه و لوح سینمایی‌اشان را دریافت می‌کردند، از بازیگران و کارگردانان و تهیه‌کنندگان و ...همه اذعان داشتند که این هدایای مختصر و مستقل و بی‌غل و غش که در محفلی چنین ساده و صمیمی دریافت می‌کنند، بسیار ارزشمند‌تر از جوایز پرطمطراق و بریز و بپاش فجر و ... است. و نکته‌ای که بازهم همهٔ آنان به نوعی معترف بودند ارزشمندی و ارجحیت ارزیابی خالصانهٔ هشتاد و چهار عضو انجمن بود، نسبت به داوری اغلب مغرضانه و یکسونگرانهٔ دیگر جوایز سینمایی. بی‌شک جشنی که به قول برگزارکنندگان آن با «هزینهٔ مالی و کمک اعضای انجمن منتقدان و بدون هیچ کمک یا ریالی از جایی یا نهادی و به شکل خصوصی» برگزار شد، نه تنها در تاریخ این انجمن به عنوان یادگاری ماندگار باقی می‌ماند، بلکه درسی است برای آیندگان که چگونه می‌توان در میان توفان سهمگین ۱۳۹۱، که همه و همه خارج از این محفل، به نوعی سعی دارند سینمای خوب را از این ملک و دیار ریشه‌کن کنند و هیچ استقلالی را تاب نمی‌آورند، جمعی را فراهم آوردند، که علی‌رغم بی‌نصیب نماندن از این توفان، هم‌چنان پایدار و استوار چون «عاشق‌ترین به سینمای ایران» به عاشقیت خویش بپردازند. به نظرم همهٔ انتخاب‌های انجمن و اعضایش، با توجه به بضاعت سینمای سال ۱۳۹۰، به جا و به حق بودند. این‌بار هم این جشن شانس همراهی مجری مسلط و طنازی همچون «شهرام شکیبا» را داشت، تا اگر جشن به خاطر همهٔ درد دل‌های سینمایی منتقدان و کارگردان‌ها و بازیگران و...ـ اصلا مگرجای دیگری برای این همه درد و دل وجود دارد جز در میان دوستان سینما؟ - کمی طولانی و کشدار به نظر می‌رسید، بازهم قابل تحمل باشد. البته ناگفته نماند که جای دو چیز در این جشن خالی بود: مسابقه یا جشنواره نویسندگان و منتقدان منتخب سال که دو سه سالی برگزار می‌شد و امسال خبری از آن نبود. دیگر اینکه چقدر مشتاق بودم استاد علیزاده و شهرام ناظری که به این جشن آمده بودند، چند دقیقه‌ای با صدای ساز و آواز گرمشان جلایی به این جمع صمیمی می‌بخشیدند، حیف که چنین اتفاقی نیافتاد. به همهٔ برگزارکنندگان ششمین جشن انجمن منتقدان دست مریزاد و خسته نباشید می‌گویم.


 
هابیت: یک سفر غیرمنتظره
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱  

مطلب ذیل نگاهی توصیفی است در روزهای آغازین اکران فیلم "هابیت: یک سفر غیرمنتظره"، ترجمه شده از سایت و مجله "توتال فیلم" و بالاخره منتشر شده در روزنامه "بانی فیلم" ۱۱ دی‌ماه ۱۳۹۱:

پیتر جکسون، توسط «دورف‌ها»، به ابتدای داستان بازمی‌گردد...

سال سینمایی 2012 سال خوبی برای فیلم‌های حماسی و کمانداران! بود.مثل فیلم «خشم تایتان‌ها» – با عظمت بیشتر نسبت به نسخه قبلی خود - و بیشتر به شخصیت کارگردانش نزدیک‌تر و به همان نسبت کسل کننده‌تر. یا مثلا «آینه آینه» یا «سفیدبرفی و شکارچی» به نظرتان کدام یک به داستان‌های خیالی برادران گریم نزدیک‌تر بودند؟اما خوشبختانه در این سال امید طرفداران «دورف‌ها» (شخصیت اصلی کتاب- فیلم هابیت) به باد نرفت. بعد از ساخت فیلم «استخوان های دوست داشتنی» پیترجکسون، دوباره سکان کشتی فیلمسازیش را به سوی شمشیرها و جادوگران و پرندگان شایستهٔ توجه در دنیای فانتزی (همچون سه گانه ارباب حلقه ها) گرداند. در حقیقت، گویی صحنه‌هایی را که قبلا آنجا بوده‌ایم را دوباره به دیدارشان نائل گشته‌ایم، به خصوص آن‌که (قسمت اول) هابیت : سفری نامنتظره، همان نقشه‌ای را در فیلم پی می‌گیرد که در فیلم یاران حلقه (یکی از سه‌گانه‌های ارباب حلقه‌ها) شاهد آن بودیم و البته این بار با یک گروه ناهمگون: سیزده دورف، یک جادوگر، و یک هابیت.

اما در کشاکش بین تکرار موقعیت‌های جدید که تصور می‌شود در گذشته اتفاق افتاده و توانایی جکسون در پدیدار کردن جهانی جدید، این اقتدار کارگردانی اوست که بر همه چیز فیلم غلبه دارد. توانایی پیتر جکسون در خلق دنیایی جدید در فیلم‌های دیگراو نیز به شکل پیروزمندانه‌ای قابل مشاهده است.گرچه این کارگردان زبدهٔ نیوزلندی این ریسک را به جان خریده است: راستش ساختن سه‌گانه‌ای از سه کتاب موفق با ساختن چیزی شبیه به همان سه‌گانه‌های قبلی‌ - که از داستان‌های فرعی آن سه کتاب به شمار می‌آید –خیلی فرق می‌کند. گرچه شرایط داستان فیلم «هابیت: یک سفره غیرمنتظره» چندان اجازهٔ موشکافی‌های سه‌گانه‌ «ارباب حلقه‌ها» را به کارگردان نمی‌داده است؛ اما با مهارت و استادی ویژه‌ای که از جکسون سراغ داریم توانسته با همین رمانی که داستانش شصت سال پیش از ارباب حلقه‌ها اتفاق می‌افتد، فیلمنامه‌اش را بسط داده و در سه‌گانه‌ی بعدیش بگنجاند. با توجه به اینکه این سه گانه شامل شروعی از قسمت‌های بعدی آن و سپس گسترش داستان در دو قسمت باقیمانده خواهد بود.

در اولین قسمت از هابیت: یک سفر غیرمنتظره - که شبیه نور خیره‌کننده‌ای است که ناگهان توجه تماشاگران را به خرده‌های درخشان یک کار قبلی جلب می‌کند -  یکی از دشمنان بزرگ این سه‌گانه نشان داده می‌شود. دومین پیش‌معرفی هم متعلق به «الیا وود» در  نقش فرودو – نقش اصلی ارباب حلقه‌ها – و شخصیت دیگر همان سه گانه یعنی «بیلبو» با بازی «ایان هلمز» است: گرچه اکنون این هر دو مسن‌تر از زمان اکران فیلم‌های قبلی هستند اما این یادآوری‌ها جهت انتقال فضای افسانه‌ایی داستان‌ها به نسل جوان لازم بوده است. اما مگر این داستان‌های قبل از خواب نیست که تالکین نگاشته است؟ چرا، راستش تالکین کتاب را برای کودکان نوشته است، اما جکسون فیلم را برای این رده سنی نساخته است. این سفر به «مرکز زمین» ـ منظورجایی که اتفاقات هابیت و ارباب حلقه‌ها می‌افتد – گام زدن مطلوبی است در میانهٔ سرزمین وهم‌انگیز صفحات کتاب و هیولاهای اعجوبه‌ای که در کتاب متاخر ارباب حلقه‌ها – هابیت – و فیلم‌های بعدی جکسون - بعد از ارباب حلقه‌ها – حضور و ظهور دارند. بی‌شک این دسخت سه‌بعدی «جکسون» تعادلی دلپذیر دارد: از یک سو - درفضای فیلم- آوازهای دلنشین، چای بابونه و جوجه تیغی‌های مریض بانمک! را می‌بینیم و از سوی دیگر درختان برگ و بار ریخته و هجوم شیاطین سردمزاجی که با چشمان وحشی گرگ‌منش خود هم‌چون غولی سترگ به سمت تماشاگران خیز برمی‌دارند.

کارگردان ابتدا با برجسته‌نمایی صحنه‌های فیلم که گه‌گاه کیفیت تکنیک Cut-out را یادآور است، همان طور که آمد به سمت تماشاگرانش خیز برمی‌دارد؛ او ‌می‌تواند شما را از دنیایی که در آن غوطه‌ور هستید خارج کند و به شکلی موفق، با کیفیتی به‌سازی شده در فیلمش، به دنیای خودش راهنمایی کند. داخل شدن در دنیای شخصی که جکسون هم‌چون خدایی مقتدر با چشم- دوربینش همه چیز را تحت سیطره دارد، تسلطی تمام به چشم‌اندازی باشکوه چه به صورت واقعی (سرزمین زادگاه جکسون: نیوزلند) و چه دیجیتال (دنیای ساختهٔ دستان کارگردان). نگارنده این مقاله فیلم را با فرمت جنجالی ۴۸ فریم در ثانیه دیده است (فرمتی که بعضی از سینماها فیلم هابیت را بر خلاف فرمت معمولی ۲۴ فریم بر ثانیه نمایش می‌دهند) و به نظرم، بعضی از حرف‌هایی که در بارهٔ این فرمت زده شده، درست است: برخی از صحنه‌ها احتیاج به تنظیم دارند و هم‌چنین جنس نمایش فیلم مانندتماشای پخش زنده تلویزیونی است. اما این فرمت نتایج مطلوبی هم دارد: صیقلی بودن تصاویر جذاب و درخشندگی ‌آنها: مثلا یک گشت و گذار درست و حسابی و پرجنب و جوش در قلب یک کوهستان و نمایش آن با این فرمت نوظهور و یا یک جنگ نفس‌گیر میان سرزمین گابیلن‌ها( غول‌های افسانه‌ای و دشمن اصلی هابیت‌ها) از نتایج این شیوه نمایش فیلم است.

ساخت استادانه مراحل یک فیلم بی‌شک پراهمیت است: جکسون استعداد این کار را دارد که حرکات دوربینش را چنان موزون و زیبا تنظیم کند که پانزده بازیگر اصلی فیلم در حال شام خوردن همه قابل تشخیص باشند. البته از جکسون انتظاری جز این نیز نمی‌رفت. در این قسمت از سه‌گانه هابیت همهٔ دورف‌ها(سیزده دورف) به طور کامل شخصیت‌پردازی نشده‌اند.اما با این حال کارگردان با تمرکز بر روی این سه بازیگر و نقش‌هایشان در گروه دورف‌ها به سادگی سویهٔ احساسی فیلمش را جلو می‌برد: «کن استات» بازیگر نفش «بالین» ( و به نوعی ریش سفید و رهبر معنوی دورف‌ها)، «استفن هانتر» در نفش «بامبور» که معمولا مایهٔ دردسر دیگر شخصیت‌های فیلم است و نیز شخصیت «تورین» با بازی گرم و قهرمانانهٔ «ریچارد آرمی‌تیج» که فرماندهٔ دورف‌ها به شمار می‌آید.در ضمن برای نقش‌های اصلی کارگردان به دنبال گزینه‌های جدیدی بوده است. پیتر جکسون «مارتین فریمن» که در نقش بیلبو بگینز ظاهر می شود را از سریال جدید شرلوک انتخاب می‌کند و شما می‌توانید در فیلم و قیاس آن با سریال ببینید که چرا.«الیا وود» در نقش «فرودو» گرچه توانسته در سه‌گانه‌های قبلی پیترجکسون بار زیادی را در فیلم تحمل کند و نقش سنگینی را به عهده بگیرد، اما راستش او هنگام بازی چندان شور و شوقی ندارد و به نظر در نقش آفرینی‌اش می‌‌نالد. اینجا هم گرچه «فریمن» در نقش بیلبو هم نالیدن را دوست دارد؛ اماقسمتی از فیلم که «برت» سعی در به دست آوردن امتیاز دارد، در موقعیتی کمیک او به اوجی درخشان نزدیک می‌شود.

البته اینجا چیز زیادی برای درخشندگی نقش با ظرافت خاص وجود ندارد، همانطور که در خاطر تماشاگران  فیلم «The Office» است او استاد جدی سخن گفتن در عین شوخ مداری در نقش است: «یان مک کلین» در نقش «گندالف» می‌پرسد«آیا او یک جادوگر بزرگ است یا او شبیه شماست؟» و در همان زمان خشم فروخورده خود را به نمایش می‌گذارد.او همچنین در نقش‌آفرینی‌اش لحن کمیک و دراماتیک را به خوبی از هم تفکیک می‌کند. درست هنگامی که شما نگران این هستنید که او تحت تاثیر معجون هیولاهای فیلم کاری از دستش برنیاید، و همزمان با «گالوم» در میانهٔ این رویداد رو در رو می‌شود، یک بازی چیستان ترتیب داده می‌شود که «بیلبو» غرق در گل و لای با درخشانی اصیل از عهده رلی که به او سپرده شده برمی‌آید.  «مارتین فریمن» بازیگر (در نقش بیلبو بگینز) میان همه شاه‌نقش‌هایی که «پیتر جسکون» تا به حال در فیلم‌هایش هدایت کرده است، با نقش‌آفرینی همراه با بروز احساساتش اشاره دارد به راه سختی که او در این سه‌گانه پیش پایش گذاشته شده است. همانطور که جادوگر دوره‌گرد «گندالف» ،«بیلبو» را نصیحت می‌کند: «مرد کوچک! اکنون خانه و کاشانه‌ات پشت سرت است و جهانی (که باید کشف کنی) درست رو در روی تو و در کنار توست.»

نویسنده: متئو لیلاند

مترجم: وحید فرازان


 
سفری هشت روزه
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱  

گزارش ششمین جشنواره فیلم مستند ایران (۱۳ تا ۲۰ آبان‌ماه۱۳۹۱)

امسال نیز هم‌چون یکی دو سال گذشته که جشنواره سینما حقیقت در روزهای رنگارنگ و شاعرانه پاییز برگزار می‌شود، توانستم چند روزی مهمان این جشنواره باشم. گرچه روز اول را با یک فیلم و آن هم فیلم قابل اعتنای «هادی آفریده» به نام "صورت خوانی"  شروع کردم؛ که در آن افول شمایل خوانی و نقالی را کارگردان به خوبی به تصویر کشیده بود، ولی روزهای دیگر شانس  بیشتری داشتم وتوانستم تا آخرین روز جشنواره، ۲۰ آبان‌ماه، چند فیلم مستند  را ببینم. حضور در این جشنواره اولین نکته ای را که همیشه برایم در این سال‌ها تداعی کرده، سفری است گاه شگفت که در یکی دو سالن تاریک می‌توانم همراه و هم‌سفر فیلمسازانی باشم که توانسته‌ اند با شکار صحنه‌هایی که خودشان با انتخاب – تدوین اغلب هوشیارانه اشان، من مسافر را به سفرهای بسیاری ببرند. گاه این سفرها مثلا در روز دوم جشنواره همراه بود با فیلم "اشک های غزه" "وریک لاکر بوک"  که مصیب عظیم حمله رژیم اشغال‌گر به غزه را به تصویر کشیده بود و کارگردان همراه شده بود با سه نوجوان زخم خورده از این حملهٔ وحشیانه و غیرانسانی که هر کدام برای آیندهٔ نامعلوم خود برنامه‌ها و اهداف بسیاری داشتند، در حالی که هنوز تهدید سبوعانه اسرائیلی‌ها فضای اطراف و اتمسفرشان را مملو کرده بوده از مرگ و نیستی. این فیلم برایم پر بود از احساس همدردی نسبت به کسانی که با کمترین امکانات، در مقابل یکی از قوی‌ترین ارتش‌های دنیا مقاومت می‌کردند؛ مقاومتی که از چیزی به جز ایمان نمی توانست سرچشمه بگیرد.

 در فیلم "نوروز در نئور": عبدالله عزیزی، همراه با خانوادهٔ آذری می‌شوم که به خاطر حفاظت از یک دریاچه در استان اردبیل، شش ماه از سال را به دور از هم زندگی می‌کنند؛  ولی نوروز در کنار هم هستند تا این جشن باستانی را همراه هم باشند و شش ماهِ شروع همراه هم بودن را در کنار یکدیگر جشن بگیرند. این فیلم کوتاه و خوش‌ساخت، در اختتامیه جشنواره و با تشخیص به حق داوران، در بخش مستند خانواده، تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی را برنده شد. اما حکایت "صد و نود": مهدی قربان‌پور، که عشق یک راننده به نام فرهاد فانتوم یا فرهاد جت را به بنز صد و نودش به تصویر می‌کشید؛ گرچه کارگردان می‌توانست خیلی بهتر این عاشقیت را همراه شود، ولی در همین حد نیز چهره کسانی که به خاطر شیء خارجی خانه و کاشانه خود را به باد می دهند، به خوبی نقش یاد می شد. سفر دیگرم در استان لرستان همراه با "حمید جعفری" بود با فیلم "ز گفتار دهقان" : حکایت روستا و روستانشینانی که به فردوسی و شاهنامه اش عنایتی خاص و عجب دارند. آن‌ها همراه با پیری از روستایشان، جلسات شاهنامه خوانی جمعی دارند و شعرهای این شاعر بزرگ را در همه جا در کوی و برزن زمزمه می‌کنند. گویی بهشتی رویایی است که هر ایران‌دوستی خواستار حضور در آن است؛ گرچه آخر سفر درمی‌یابیم که نسل بعدی همان پیر شاهنامه‌خوان  را افسون تلویزیون و موبایل و...به جاهای دیگر کشانده و از فردوسی و یا بهتر بگویم هویت اصیل ایرانی دور کرده است. دیپلم افتخار در بخش مستند آزاد، تنها هدیه است که داوران در روز پایانی به این مستند خوب اعطا می‌کنند.

"از نفس افتاده‌ها":عباس امینی؛ فیلمی که خوشبختانه پسر شهیدی ساخته که حاضر است برای تحقیق بیماری پدر شهید- شیمیایی‌اش و برادرانش که بعد از بیماری پدر به دنیا آمده اند، دست به جستجویی گسترده بزند و دیگرانی را آگاه کند که از بیماری فرزندانشان بعد از جنگ درشگفتند و اکنون متوجه می‌شوند که همه این مرارت‌ها ریشه در سبوعیت کسی دارد که حاضر است ریشهٔ انسان را به خاطر خودخواهی‌های خود از زمین برکند (نقل به مضمون از جملاتی که صدام تکریتی در فیلم می‌گوید.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌) آغاز و پایان سفر "از نفس افتاده‌ها" فوق‌العاده است، گرچه غمی بر دیگر غم‌های زخم خوردگان جنگ می‌افزاید، ولی آگاهی از زخم مسلم بهتر است از ناآگاهی و فیلمساز این مهم را در این سفر به خوبی نشان‌مان می‌دهد. این فیلم با نظر داوران، توانست لوح تقدیر بهترین فیلم نیمه بلند جشنواره را کسب کند.  فیلم‌ساز کرمانی در فیلم "خانه‌های کرمان":علی‌رضا فخری‌زاده، خانه‌هایی که از ابتدای ظهور این سرزمین تاکنون به شکل‌های مختلف و با مصالح گوناگون و موجود در محیط اطراف ساخته شده است را با دقت و حوصله نشان‌مان می‌دهد. فیلمی که در حوزه مردم‌شناسی و بوم‌شناسی می‌تواند مورد استفاده یک پژوهشگر قرار بگیرد. در فیلم نچندان دلچسب "دستم پر ازتنهایست":رحیم صدر، با گوشه‌ای از زندگی هنری «محمدعلی کشاورز» آشنا می‌شویم. آشنایی که می‌توان بارها و بارها بهتر از این فیلم در مصاحبه‌های ایشان با نشریات و... کسب کرد. تک لحظه‌هایی، مثل حضور ایشان در تئاتر پارس و نقل خاطراتی از همان زمان که ایشان در آن‌جا کار می‌کردند، به ندرت در فیلم دیده می‌شد.

در "غذای بیرون": لقمان خالدی، ما را با چند تنی آشنا می‌کند – مشت‌های نمونهٔ خروار- که غذای بیرون را به غذای خانگی ترجیح می‌دهند و همین باعث گرفتاری‌های بسیاری برایشان شده است: از پسر جوانی که برای لاغر شدن و خلاصی از چاقی زودهنگام، تن به عمل ساکشن می‌دهد، تا زوجی که به خاطر این نوع غذاها، کارشان به اختلاف کشیده شده است، یا مادر پیر ناامیدی که به جای تشکر از او به خاطر غداهای خوشمزهٔ خانگی‌اش، باید شاهد حضور همیشگی پیتزا و سوسیس و کالباس و فست فودها در خانه‌اش باشد؛ به نوعی تقابل سنت و مدرنیته  را در لایه‌های زیرین فیلم می‌شد احساس کرد. با فیلم "زندگی در قلب دنا" فرشاد افشین‌پور، سفری شگفت در فلات مرکزی ایران را تجربه می‌کنم: اثری که از رنگ و بوی آن مشخص است با زحمت و صبر و حوصله مثال زدنی ساخته شده و از آسان‌گیری، که در اغلب آثار طبیعت‌گرایانه ایرانی مشهود است، خبری نیست.

کارگردان «تهران در گذر لو‌طی‌ها»:علی‌رضا خالقوردی، مجموعه گفتگوها و تصاویر تکراری آرشیوی به خصوص از فیلم «داش آکل» مسعود کیمیایی را در کنار هم قرار داده تا یادی باشد از لوطی‌های به نام تهران دهه‌های بیست تا چهل که در این میان از غلامرضا تختی هم یادی می‌شود. خوش‌صحبتی مرتضی احمدی و بهمن مفید و مرشد مرادی توانسته این فیلم را قابل تحمل و دیدن کند. فیلم مستند « رودخانه لیان »: رامتین بالف، به نظرم یکی از شاعرانه‌ترین و دشوارترین مستندهای حاضر در جشنواره امسال بود. با این فیلم ۸۰ دقیقه - که بدون استفاده از نریتور و فقط با تکیه بر موسیقی انتخابی ساخته شده است- از مصب رودخانه‌های مند و حله در استان بوشهر تا حوزه واریز آن در خلیج‌فارس سفری پرهیجان و با فراز و فرود بسیار را تجربه می‌کنم. همراه با هلی‌شات‌های فکر شده در این فیلم، می‌توان حوزه جنوبی فلات ایران را به شکلی خاص مرور کرد. انتخاب موسیقی مناسب با ریتم اغلب تند فیلمِ، نمی‌گذارد تا تماشاگر حوصله‌اش از نبود توضیحات پیرامونی سر برود. این فیلم به حق بهترین فیلم بلند مستند ششمین جشنواره سینما حقیقت شناخته شد.

کارگردان جوان فیلم «سکوت»، محسن استاد علی، که سال گذشته مستند خوب اجتماعی «عادت می‌کنیم» را با موضوع دختران فراری تحت حمایت سازمان بهزیستی را ارائه کرده بود، امسال هم به موضوع حساسیت‌برانگیز قتل‌های خانوادگی پرداخته است. پدری که دو فرزندش را کشته است، همسری که با همراهی پسر و دوست پسرش شوهرش را به قتل رسانده و... این‌ها افرادی هستند که در این مستند و در زندان قزلحصار پای صحبت‌هایشان می‌نشینیم تا دریابیم هر کدام را چه انگیزه یا انگیزه‌هایی واداشته تا نزدیک‌ترین و شاید عزیزترین افراد زندگی‌اشان را نابود کنند. در طول این فیلم اثر منفی و وارونه‌‌ای به تماشاگر منتقل می‌شود و آن هم ریختن قبح قتل است؛ طوری که یکی از قاتلین خود را منجی بشریت می‌شمارد و دیگری نجات‌دهندهٔ خانواده‌اش از شوهر و ‍پدری لاابالی و دیگری به خیال خود وظیفه آزار رساندن به زنی که همسر سابقش بوده را به خوبی با قتل دو فرزندش به سرانجام رسانده و...البته در مورد اخیر – قاتل دو فرزند – او مدعی است که آن‌هایی را که کشته فرزندانش نبوده‌اند و محصول بی‌بند و باری همسرش بوده‌اند و با توجه به حکمی که به عنوان اولیای دم گرفته فقط ۱۵ سال زندان برایش بریده‌اند...در صورتی که با یک آزمایش DNA ساده محققین و جرم‌شناسان می‌توانستند پی ببرند که ادعای پدر قاتل تا چه حد درست است و اگر ادعای او بر فرزندان حرام‌زاده درست است، او نه فرزندان خود را کشته که دو قتل عمد انجام داده و آنگاه اولیای دم بچه‌ها از او به مادر آن‌ها منتقل می‌شد...چالش‌برانگیزی این فیلم مستند در میان دیگر مستندهای حاضر در بخش اجتماعی برجسته‌تر بود.

مستند‌های پرتره اغلب وقتی جذاب هستند که تماشاگران شناخت اندکی از شخصیت اصلی مستند داشته باشند و کارگردان بتواند در طول فیلم شناخت کافی از سوژه اصلی‌اش به آنان منتقل کند؛ فیلم «مجنونی از اسکاندیناوی»: فرشاد اکتسابی، چنین مستندی است. «بارون اریک هرملین» مستشرقی با زندگی پرتلاطم، زمانی که در نیمه پایانی عمر به بیمارستان روانی منتقل می‌شودـ به سعایت برادری که قصد دارد تا تمام املاک خانوادگی را تصاحب کندـ به چند زبان خارجی مسلط است و از جمله فارسی. هرملین در تیمارستان گویی خودخواسته‌اش، به بزرگترین مترجم آثار ادبی فارسی به زبانی دیگر – سوئدی – تبدیل می‌شود. این کار او باعث تقدیر دلتمردان ایران آن زمان، از این مستشرق می‌شود. توسط او مثنوی معنوی، گلستان و بوستان سعدی و اشعار نظامی گنجوی و عطار و خلاصه ده هزار صفحه از اشعار فارسی به زبان سوئدی بازگردانده می‌شود. این مستند که با بازسازی اغلب صحنه‌های تیمارستان و برخی عکس‌ها و فیلم‌های آرشیوی و یک مصاحبه با نواده خانواده هرملین پیش می‌رود، به خوبی توانسته بود وظیقه انتقال اطلاعات را به انجام رساند. البته در این میان صدای ناصر طهماسب به عنوان نریتور اصلی نیز بی‌تاثیر نبود. دراختتامیه جشنواره، دیپلم افتخار بهترین فیلم نیمه بلند جشنواره به این مستند سی و شش دقیقه‌ای تعلق گرفت.

در فیلم «فریاد شد آواز»: کتایون جهانگیری،  مثل اغلب مستندهای تاریخی که به تاریخ معاصر و موسیقی آن می‌پردازند، با استفاده از تصاویر و موسیقی آرشیوی به سیر موسیقی انقلابی در سرزمین ایران پرداخته بود که برایم چندان جذاب نیست...اما از «کریس مارکر»(۲۰۱۲-۱۹۲۱) ، مستندساز معروف فرانسوی، که امسال چند مستند او در جشنواره به نمایش درآمد فقط دو مستند را توانستم ببینم: «ضلع ششم پنتاگون» و «ا.ک» که اولی در باره اعتراض مردم آمریکا به دولت آن کشور زمان جنگ ویتنام و حمله‌ور شدن آنها به ساختمان پنتاگون است و دومی در باره امپراطور سینمای جهان یعنی آکیراکوروساوا. ای کاش از فیلم‌های اخیر کریس مارکر هم در جشنواره فیلمی نمایش داده می‌شد.

مستند «زنان ماهیگیر جزیزه» را دو کارگردان-تدوینگر زن ایرانی در باره دو زن ماهیگیر جزیره هنگام ساخته‌اند. مستندی دلنشین که با نریتوری مریم بوبانی جذاب‌تر هم شده است. این فیلم در بخش نگین درخشان – خلیج فارس نمایش داده شد و در روز پایانی جشنواره فقط لوح تقدیری را نصیب کارگردانان آن کرد. مستند «مسئله»: ابراهیم نعمتیان،  با اینکه درواقع کنکاشی است در زندگی هنرمند مبتکر بامبوباف، ولی درهمین زمان کوتاه ۱۹دقیقه مسائل پیرامونی دیگری را در محیط اطراف او درمی‌یابیم: ورود اجناس ارزان چینی و به نوعی نابودی صنایع دستی ایران،‌ بی‌توجهی به چنین افراد مبتکر در سازمان صنایع دستی و... «سوگواری یومن»: هاکینگ جین، به خلوتی شهری اشاره می‌کند که زمانی به خاطر وجود میدان نفتی پررونق و پرجمعیت بود و حالا تقریبا خالی از سکنه اصلی شده است. این فیلم یادآور مستندی ایرانی «M.I.S شهری که بود»: مهدی کرم‌پور، است که در آن به شهر مسجدسلیمان می‌‌پرداخت و مشکلاتی مشابه این فیلم را به نمایش می‌گذاشت. این مستند چینی، جایزه ویژه هیئت داوران را در بخش بین‌الملل و مستند کوتاه دریافت کرد. در بخش، حمایت از کار جشنواره موفق می‌شوم فیلم عارش(آرش) کوردسالی به نام «نفت آتش خاک» را ببینم.این فیلم هم‌چون شعری حماسی به تلاش کارگران و صنعتگران ایرانی می‌پردازد که برای مهار آتش چاه شماره ۲۴ نفت شهر از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کنند. این فیلم با انتظارآفرینی قابل تحسین طی سی و نه دقیقه تماشاگری که خبر آخر مهار این چاه را نمی‌داند، چشم انتظار می‌گذارد...سوسپانسی که حتی کسی که خبر آخر را هم می‌داند، دچار تردید می‌کند. این فیلم هم به حق توانست تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش حمایت از کار را تصاحب کند. به خاطر علاقه زیاد به طبیعت ایران «از آلپ تا دماوند» فرهاد ورهرام، مستندساز خوب ایرانی را می‌بینم. گرچه چندان انتظارم از فیلم برآورده نمی‌شود، شاید چون فیلم در کلیشهٔ تلویزیون ساخته شده است، ولی بازهم دیدن تصاویر و عکس‌های دماوند و کسب اطلاعاتی از تلاش اروپاییان برای پی بردن به اسرار این آتشفشان خاموش برایم جذاب است.

 در«پاپاراتزی» پیوتر برناس، که به عکاسان سمج و معمولا مزاحم پرداخته است -محصول مدرسه فیلمسازی آندره وایدا ـ توانسته هم تعریفی تصویری از این‌گونه عکاسان ارائه دهد و هم به جهان پنهان و تردیدها و چالش‌های آن‌ها بپردازد. مرگ رئیس‌جمهور لهستان و همراهان در سال ۲۰۱۰ نوعی تلنگر است به عکاسی که جز سودجویی به چیز دیگری نمی‌اندیشد، اما سرآخر جاذبه پاپاراتزی بودن، بر همه جنبه‌های اخلاقی و اجتماعی دیگر می‌چربد و او به تعقیب ماشین برادر رئیس‌جمهور فقید، که جانشین اوست، برای شکار لحظه‌‌ها می‌رود. فیلم مستندی کوتاه با سوژه‌ای جذاب.

کاوه بهرامی‌مقدم، مستندساز باتجربه و خوب ایرانی، امسال «کمال‌الملک» را موضوع کارش قرار داده است. او با بهره‌گیری از آیدین آغداشلو به عنوان مجری و متخصص نقاشی به بررسی آثار نقاش معروف دوره قاجار و پهلوی در نیمه نخست فیلم می‌پردازد و در نیمه دوم به سراغ بازماندگان خانوادگی و دوستان این نقاش می‌رود، به امید اینکه اطلاعات دست اول و بهتری از آنان بیابد؛ ولی متاسفانه در این کار ناموفق است و نیمه دوم کار به تعریف‌ها و اختلافات کهنه خانوادگی بیشتر پرداخته می‌شود تا شخص کمال‌الملک.

«صندلی شماره ۲۵۷»: محسن خان‌جهانی؛ یکی دیگر از آثار نمایش داده شده در بخش مستند سیاسی است. در چند مستندی که از خان‌جهانی تا به حال دید‌ه‌ام مثل یار دبستانی و شهرپولکی و... نوعی جسارت و تهور بیانی خاص خود دارد. در این مستند نیز رقابت چهار کاندیدا برای تصاحب یک کرسی در دور دوم انتخابات مجلس اخیرمحور اصلی فیلم است و حاشیه‌های بسیار این رقابت‌ و نظر مردمی که قرار است به این کاندیدا‌ها رای بدهند محور فرعی فیلم. فیلمساز به خوبی در فضای سرد چند روستا و بخش استان زنجان –  در واقع حوزه انتخابیه – با کاندیداها همراه می‌شود، غذا دادن‌ها و سخنرانی‌ها و تملق‌گویی‌های دیگران در مورد آن‌ها را به تصویر می‌کشد و بالاخره پای درد و دل مردمان روستاهای مختلف می‌نشیند و انتظارات هیچ‌گاه برآورده نشده‌اشان را نشانمان می‌دهد و...اما نتیجه انتخابات گویی از ‍پیش تعین شده و کاندیدایی که ۲۴ سال است نماینده این حوزه انتخاباتی است، دوباره رای می‌آورد و طبق معمول اعتراض و افشاگری‌های کاندیداهای دیگر راه به جایی نمی‌برد. کاندید همیشه نماینده این حوزه انتخاباتی، تکیه داده بر صندلی شماره ۲۵۷، سرآخر در مجلس شورای اسلامی در حال تذکر قانون‌اساسی است که فیلم تمام می‌شود. دیپلم افتخار بخش مستند سیاسی تنها نصیب این مستندساز از مراسم اختتامیه است. «راننده و روباه»: آرش لاهوتی، را می‌توان فیلمی مستند- داستانی ارزیابی کرد. فیلمی با شروع خوب، میانه‌ای دلنشین و پایانی به موقع و قابل قبول. اصلا همین که راننده کامیون سنگینی به فیلمسازی با حیوانات زنده روی آورده و جوایز زیادی هم بابت سه فیلمی که ساخته کسب کرده، خود سوژه‌ای ناب و دلچسب است؛ چه برسد به اینکه شخصیت اصلی مستند ـ محمود کیانی فلاورجانی ـ با لهجه دلنشین اصفهانی جلسه نقد و بررسی فیلمهایش را در بیابان برای همکاران ترتیب دهد، به همراه همکارانش سر خاک روباه  بازیگر فیلمش برود و آب بر سر مزارش بریزد، فیلمنامه‌ای در باره عشق دو خر بنویسد که سرآخر در جاده‌ای غروب آفتابی ناپدید می‌شوند و به بازیگران فیلمش – همان حیوانات – التماس کند که همکاری کنند و... به شوخ و جد وضعیت هنرمندی را می‌‌توان در این مستند یافت که میان بودن و نبودن سرگردان است و فشارهای کاری بسیار او را از ذوق‌ورزی و هنرمندی وامی‌دارد. این فیلمساز به حق – و چه به جا و مناسب - تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش آزاد را نصیب خود کرد.

یکی از شلوغ‌ترین سانس‌های نمایش فیلم متعلق به مستندی پرتره بود به نام «۱۳اکتبر۱۹۳۷» که سوژه کار زندگی و آثار استاد لوریس چکناوارایان، آهنگساز و رهبر ارکستر مشهور ایرانی است. در خوش‌ساخت بودن فیلم و نزدیک بودن به استانداردهای ژانر البته حرفی نیست، ولی عنصر اصلی فیلم بی‌شک شخصیت کاریزماتیک خود چکناواریان است که چه درفیلم و چه حضورش در سالن سینما فلسطین و چه در جلسه نقد و بررسی همه را جذب شخصیت متواضع و شوخ و پرجذبه خود کرده بود. با اینکه در طی مستند در می‌یابیم که او نیز مثل اغلب بزرگان هنر، گذشته‌ای سخت و پرمشقت داشته است؛ ولی هیچ‌گاه نمی‌بینیم که به آه و ناله دست بزند و زمین و زمان را نفرین کند و... بلکه هم‌چون دیگر فرهیختگان به طنز و شوخی همه چیز را برگزار می‌کند و گذشته‌ها را در گذشته‌ها باقی می‌گذارد. ایشان در جلسه نقد و بررسی هم به همان مثل معروف روز از نو روزی از نو اشاره می‌کنند؛ که هر روز که از خواب برمی‌خیزد خدا را شاکر است که فرصتی دوباره به او بخشیده تا باز هم زندگی کند و او از این فرصت به خوبی استفاده می‌کند. شیرینی حضور پرنشاط استاد مثل عطری خوش‌بو در فضای سینما می‌پیچد و بسیاری را محظوظ می‌کند. دیگرنکته مثبت این فیلم تهیه‌کننده آن است : موزه موسیقی ایران، به مدیریت مرادخانی که متولی چند مستند در بارهٔ بزرگان موسیقی شده است و امید که این روند ادامه داشته باشد و منتظر دیگران برای ساخت و ساز فیلم مستند پرتره در بارهٔ بزرگان موسیقی نمانند. این فیلم نیز به حق، تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش مستند پرتره را به خانه برد.

آخرین فیلم قابل تاملی که موفق شدم روز آخر در جشنواره ببینم «ثانیه‌های ثربی»: سیدرضا رضوی، بود. نرگس آبیار – نویسنده و فیلمساز – جهت پژوهش واقعهٔ ۱۷ شهریور به فیلمی مستند با قدمتی سی ساله برمی‌خورد، که در آن آپاراتچی سینما سیلوانا – اکنون پردیس شکوفه – در میدان ژاله – شهدا از خاطرات خود در روز واقعه می‌گوید. او در تماسی با فیلمساز همان فیلم مستند و جستجویی مشترک، درمی‌یابد که اکنون آن آپاراتچی در سینما تهران میدان امام حسین مشغول کار است؛ اما کار وقتی گره می‌خورد که آن آپاراتچی سی سال پیش منکر همه چیز می‌شود، حتی حضور خودش در حاشیهٔ آن واقعه...این فیلم که در بخش مستند سیاسی جشنواره حقیقت قرار گرفته بود، می‌توانست شانس‌ اول بهترین جایزه این بخش باشد،‌ ولی به قول فیلمساز، با نوعی تلافی برای حضور این فیلم در IDFA (مهمترین جشنواره مستند دنیا در آمستردام هلند) از طرف برگزارکنندگان؛ حتی در میان نامزدهای این بخش نیز حضور نداشت و متاسفانه فیلمی تندیس این بخش را تصاحب کرد که نه جذاب بود و نه با موضوعی بکر دست و پنجه نرم کرده بود و بیشتر رنگ و لعاب داشت تا چیزی قابل ارائه.

به هر حال ششمین جشنواره بین‌المللی فیلم مستند ایران – سینما حقیقت – گرچه هم از بین‌المللی بودن چندان بویی نبرده و هم به سینما واریته ربط آن‌چنانی ندارد، امسال نیز برگزار شد. در این میان جای بسیاری از مستندسازان خوب کشورمان، که اسامی آنها شاید بیشتر از افرادی باشد که در این جشنواره شرکت کردند، خالی بود. ولی نفس برگزاری جشنواره و حضور چند روزهٔ مستندسازان جوان و پرامید – که بیشتر یادآور جشنواره فیلم کوتاه سینمای جوان است که هر ساله برگزار می‌شود – در دو سه سینمای سطح شهر خود نویدی است برای آینده‌ای بهتر...آینده‌ای که جشنواره‌ای واقعا بین‌المللی داشته باشیم و سینمایی نزدیک به حقیقت. 


 
حیات بعد از فیلم‌های ۳۵میلیمتری چه شکلی است؟
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱  

این مطلب را از سایت گاردین ترجمه کرده‌ام و در روزنامه بانی فیلم  « بیستم آذرماه۱۳۹۰» در بخش « سینمای جهان» منتشر شده است:

بعد از ۱۲۰ سال و فیلم‌های بی‌شماری که در طول این سال‌ها رنگ پرده به خود دیده‌اند، فیلم‌های ۳۵ میلیمتری به طور رسمی رو به نابودی هستند.
در ژانویه سال ۲۰۱۲، ۶۳ درصد از سینماهای سراسر جهان نمایش فیلم به شکل دیجیتال خواهند داشت. بر مبنای گزارش IHS، سال گذشته (۲۰۱۰) ۶۷ درصد از نمایش جهانی فیلمها به شیوه ۳۵ میلمیتری بوده است. سال ۲۰۱۱ اوج اضمحلال فیلم‌های سلولوئیدی است؛ سالی که در آن شاهد جایگزینی سینمای دیجیتال در همه ابعادش بر سینمای آنالوگ هستیم. این تحول پایان یک دوره تاریخی و شروع دنیایی تازه در سینماست.
ازسال ۱۸۸۹ (سال اختراع سینما) فیلم‌های ۳۵ میلیمتری اصلی‌ترین و فراوان‌ترین فن‌آوری مورد استفاده در پروژه‌های فیلمسازی بوده است. «دیوید هنکوک»، سرپرست محققان IHS(موسسه تحقیقی سینما)، در این مورد اظهار نظر کرده: «بالاخره بعد از ده سال سرسختی بازار فیلم در مقابل پدیده سینمای دیجیتال، هم‌اکنون سینماهای نمایش‌دهنده فیلم‌ها به سرعت رو به سوی تغییر کاربری و سیستم‌های خود هستند. دگردیسی که با محبوبیت یافتن سینمای سه بعدی در سال‌های اخیر قابل پیش‌بینی بود.»
در سال ۲۰۰۹، «جیمز کامرون» با نمایش فیلم «آواتار» استودیوهای بزرگ فیلم‌سازی را واداشت تا به فکر به روزرسانی خود بیافتند. استودیوهای فیلمسازی با تقلایی ناشیانه و شتاب‌زده برچسب سه‌بعدی را به فیلم‌هایشان الصاق کردند تا از این طریق،‌ بلیت بیشتری به تماشاگران جذب شده به این بلندپروازی نورسیده و بدیع، بفروشند. و بنابراین سینما به سوی دنیای دیجیتال سوق داده شد، یک پیشرفت ضروری که فن‌آوران سا‌ل‌ها ، در پشت پرده،‌ صرف تکمیل و جااندختن آن کرده بودند.
تاثیر این فرایند ژرف و فراگیر هم‌زمان بر فن‌آروی‌های دیگر سینما نیز هست. از جمله اینکه فضای توزیع و تولید و کارهای فنی مربوط به چاپ و ظهور فیلم کاملا عوض شده است. در سال 2008، 13 میلیارد فوت فیلم 35 میلیمتری در طول سال مورد استفاده قرار گرفته شده، ولی در سال بعد یعنی 2009، تنها 4 میلیارد فوت نوار سلولوئید مصرف شده است. هنگامی‌ که بهای فن‌آوری چاپ و آماده‌سازی فیلم‌های 35 میلیمتری رشد کرد،‌ فیلم‌ها و فیلمسازان هر چه بیشتر به سوی دنیای دیجیتال روانه شدند. این فرایند جابجایی به سرعت در حال پیشرفت است؛‌ به طوری که طبق آمار، سال 2014 در آمریکا فیلم 35 میلیمتری دیگر متداول نخواهد بود.
البته خیلی از شاغلان صنایع از این وضعیت نوظهور راضی نیستند. سینمای نیوبورلی در لس‌آنجلس، که تنها فیلم‌های ۳۵ میلیمتری نمایش می‌دهد، به طور رسمی دادخواستی بر علیه پایان یافتن چاپ و ظهور فیلم‌های سلولوئید تنظیم کرده است: «...فیلم‌هایی که مایه مباهات تاریخ هنر هستند، بایستی همان‌گونه که بوده‌اند نمایش داده شوند.» در زمان تنظیم متن این دادخواست ۴۳۸۰ نفر آن را امضا کردند. البته از این گونه اظهار احساسات نسبت به فرمت ۳۵ فراوان وجود دارد. اما حقیقت این است که این فرمت معایب بزرگی هم دارد: در طول زمان کیفیت اولیه خود را از دست می‌دهند و کاملا شکننده هستند. راستش این نوارهای رو به مرگ، از زمان «جرج ملی‌یس» مورد استفاده قرار می‌گرفته است!
البته فراموشی فن‌آوری که غرق در نوستالوژی نسل‌های مختلف فیلمسازان و تماشاگران است به این سادگی‌ها هم نیست؛ ولی سؤال اینجاست آیا فرمت دیجیتال نسبت به شکل قبلی مزیتی هم دارد؟ بی‌شک کیفیت تصاویر HD و صدای برتر این فن‌آوری، فیلم‌های سلولوئید را تحت‌الشعاع قرار داده است. هم‌اکنون همه فیلم‌های بزرگ به صورت دیجیتال فیلمبرداری می‌شوند و نه لزوما سه بعدی. در حال حاضر، هم پیترجکسون «هابیت» و هم ریدلی اسکات «پرومته»، هر دو از دوربین Red Epic در تصویربرداری کارهایش استفاده می‌کنند. البته پیترجکسون در قطع ۴۸، که دو برابر فریم استاندارد ۳۵ میلیمتری است. طبق گزارش سایت IMDB، حتی استاد فیلمبرداری «راجر دیکینز» فیلم «Skyfall»، در واقع فیلم بعدی جیمز باند را، با دوربین رقیب Red یعنی ArriAlexa تصویربرداری می‌کند؛ اگر دیکنز چنین کاری می‌کند، قطعا فرمت دیجیتال فرمت خوبی است.
فرمت دیجیتال علاوه بر کیفیت بهتر ، و تقلیل خطاهای انسانی و تکنیکی در یک پروژه فیلمسازی، بر بسیاری از مشاغل مرتبط با سینما نیز تاثیرگذار است. پرو‍ژکتورهای پخش فیلم‌های دیجیتال تنها با فشار دادن یک دگمه راه‌اندازی می‌شوند و گویی همز‌مان همه مسئولین پروژکتورهای قبلی (آپاراتچی‌ها) از مجموعه سینماهای نمایش‌دهنده فیلم‌ها به تدریج محو می‌شوند. همین امر باعث شده تا در چند سال گذشته اتحادیه سینماداران در آمریکا، کشمکش و گفتگوهای سلسله‌‌‌‌‌‌واری در باره بیکاری این صنف از صنعت سینما داشته باشند. هنگامی که سینماداران «Play» و»Stop» را بر نگهداشتن پرسنلی که با کار دستی به نمایش فیلم می‌پرداختند، ترجیح دادند، از سرناچاری بسیاری از آپاراتچی‌ها یا اخراج شده‌‌اند یا استعفاء داده‌اند.
البته بدون متصدی تمام وقت نمایش فیلم، خطاهایی در حین پخش چنین فیلم‌هایی صورت می‌‌گیرد. تصویر دیجیتال می‌تواند ثابت بماند، صدا می‌تواند قطع شود، یا در یک خطای ساختاری (که اکنون گزارش شده که رفع شده) تصاویر می‌تواند به طور کامل صورتی رنگ شوند. البته با بزرگ‌نمایی این خطاها و همچنین پرهیز دادن تماشاگران از این تصاویر، خطاست که فکر کنیم می‌توانیم این فرمت را مورد تهدید قرار بدهیم. خواه ناخواه تجربیات به دست آمده از نمایش فیلم‌هایی با فرمت قدیمی در حال جایگزین شدن با پیکسل‌ها و بسته‌های نرم‌افزاری است و نمی‌توان جلوی این سیل را با این ایرادها گرفت. البته عقیده مدیر اتحادیه سینماداران آمریکا در این رابطه چیز دیگری است:» من فکر می‌کنم که بعضی از سینماهای زنجیره‌ای در یک شتاب‌زدگی ناپسند، آپارتچی‌هایی را از کار برکنار کردند که ده‌ها سال تجربه و مهارت بازنگشتنی را نیز با خود برده‌اند. آن سینماداران ارزش تجهیزات نوظهور دیجتالی را بیش از بهای سال‌ها فداکاری آپارتچی‌ها می‌دانند. ارزشی که قابل مقایسه نیست.»
این حقیقت تاسف‌برانگیز، که بهای گسترش و دیدن فیلم‌های دیجیتال معادل بیکاری متصدیان نمایش فیلم است را فیلم «آخرین آپاراتچی» که امسال (۲۰۱۱) در جشنواره کن به نمایش درآمد، به خوبی نشانمان ‌داد. در آن فیلم اشاره شده بود که واقعه بیکاری همه‌گیر شامل همه متصدیان فنی مرتبط با فرمت قبلی یعنی 35 میلیمتری است و نه فقط آپاراتچی‌ها. «تام لوییز» کارگردان این مستند توضیح می‌دهد: « متصدیان فنی فیلم‌های قدیمی می‌دانند سر و کارشان با فن‌آوری بوده که بیش از صد سال قدمت دارد، مشاغلی که اگر شما به قبل‌تر از آن تاریخ رجوع کنید، وجود نداشته است. به نظرم وضع کنونی هم موقتی است و آن‌ها نیز این واقعیت را درک می‌کنند.» در این فیلم ما درمی‌یابیم که آخرین متصدیان پخش فیلم، تاریخ سینما، به خصوص سینمای مستقل، را حفظ کرده‌اند. همچنین کارگردان در این فیلم به سراغ سینمای بیرمنگام به نام Thinktank می‌رود که زمانی پروژکتورهای ۷۰ میلیمتری در آنجا مستقر بود، ولی وقتی که بعدهاIMAX اعلام کرد که پروژکتورهای با فرمت 4K جانشین آن مدل‌های قدیمی می‌شود، آپاراتچی این سینما را می‌بینیم که در اتاق کوچک خود به آینده شغلی نامعلوم‌اش فکر می‌کند: سرانجام کسی تصمیم می‌گیرد تا سیستم‌ها را کارآمدتر کند و این امر اجتناب‌ناپذیر است.
اما به هر حال با ظهور دنیای دیجیتال، مهارت‌های لازم جهت راه‌اندازی و کار با این فرمت هم ظاهر می‌شوند. درحال حاضر اکثر سینماهای نمایش دهنده فیلم‌های دیجیتال همه بلیت‌‌های خود را کامل به فروش می‌رسانند و این نشانه‌ایست از این حقیقت که تماشاگران به راهی‌ نو برای تماشای فیلم دست یافته‌اند که گویی با سینمای آنالوگ قابل دسترسی نبود؛ به همین دلیل است که توسعه تجهیزات دیجیتال در سینما‌ها رو به گسترش است. هنگامی که همچنان سینمای «نیوبورلی» در لوس‌آنجلس بر نمایش فیلم‌ها به شکل قدیمی خود اصرار دارد، سینمای «الکترونیک سینما» در «بیرمنگام» با استفاده از پروژکتورهای دیجیتال، دو سالن خود را به نمایش فیلم‌هایی با این فرمت نوظهور اختصاص داد؛ مکانی که متعلق به کارگردان همان مستندی است که در کن امسال به نمایش درآمد. او در مورد راحتی کار با سینمای دیجتال چنین می‌گوید:» ما به راحتی می‌توانیم فیلم‌ها را از یک سال به سالن دیگر ببریم و نمایش دهیم.» نکته مهم زنجیره تبادل آسان اینگونه فیلم‌ها بین استودیوها و سینماهای کوچک نمایش دهنده آنهاست. «ما فیلم X-Men:first class را امسال یک هفته بعد از شروع نمایش عمومی‌اش در همین سینمای کوچک اکران کردیم. اتفاقی که هیچوقت، قبل از ظهور سینمای دیجیتال نیافتاده بود.» این اتفاق همچنین برای تهیه‌کنندگان فیلم‌های مستقل نیز مطلوب است: « ما دیگر مجبور نیستیم که فیلم‌ها را به سینماهای دیگر بفرستیم، کاری که در زمان فیلم‌های سلولوئید مجبور بودیم انجام دهیم. ما فیلم‌‌ها را در سرور نگه می‌داریم و و مثلا برای فیلم‌های مستقل و کم خرجی مثل Weekend، ما می‌توانیم برنامه‌ای برای نمایش آن در چند ماه داشته باشیم، بدون اینکه دیگر مجبور باشیم نسخه سلولوئید آن را به سینماهای دیگر تحویل بدهیم.» همچنین تهیه نسخه کپی فرمت دیجیتال برای فیلمسازان، در مقایسه با فرمت 35 میلیمتری، بسیار ارزان‌تر در‌می‌آید که به طور قطع، این امر در پراکندگی و توزیع فیلم‌ها موثر است. «لوئیز» اذعان می‌کند: «بی برو برگرد، آخرین کاری که تهیه کردم بدون استفاده از فرمت دیجیتال نمی‌توانست ساخته و توزیع شود. اگر ما مجبور بودیم ده تا پرینت 35 میلیمتری بگیریم، باید رو بیست هزار پوند فکر می‌کردیم. ما این پول را از کجا می‌آوردیم؟ از اتحادیه؟ آن‌ها این کار را با این بودجه پیشنهادی حتما تعطیل می‌کردند.» 
گویی نمایش فیلم مستند «آخرین آپاراتچی» در سینماهای بریتانیا در سال آینده، نوعی گرامی‌داشت برای دوره‌ای سپری شده است: دوره‌ای که سینماهای کوچک قدرت مقابله با مجموعه سینماهای بزرگ را نداشتند، ولی با حضور فرمت دیجیتال دیگر چنین نیست. سال ۲۰۱۱ مهمترین سال برای تاریخ سینما از سال ۱۹۲۷ (سال پیوستن صدا به تصویر) تاکنون است. با این که مایه تاسف است فرمت ۳۵ بعد از صد و بیست سال حکمرانی در حال افول است، ولی در مقایسه با عمر کوتاه DVD که تنها ۱۴ سال بود، زمان زیادی حساب می‌شود. بی‌شک حتی اگر فن‌آوری و نمایش فیلم‌های سه‌بعدی جذابیتشان کم شود، فرمت دیجیتال به عنوان یک رسانه نوین و جذاب برای فیلمسازان و تماشاگران سینما باقی خواهد ماند. و هنگامی که سینمای «نیوبورلی» و دیگر سینماهایی از این دست، به روش پخش قدیمی خود به شکل به خیال آنها «اصیل» خود ادامه می‌دهند، این صنعت رو به جلو و در حال پیشرفت است. واقعیت این است: سلولوئید مرده است. پاینده باد سینما.


 
جهار مستند چهار مصاحبه
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠  

امسال قبل از برگزاری جشنواره سی ام فیلم فجر به خاطر اجابت درخواست همکاری محترم با چهار مستندساز که فیلم‌هایشان در جشنواره حضور داشتند مصاحبه تلفنی کردم. حاصل کار را در اینجا می‌توانید بخوانید. در بولتن های جشنواره نیز سه مصاحبه از این چهار مصاحبه چاپ شد که در بولتن‌های شماره ۲ و ۷ جشنواره سی ام فجرموجود است. آدرس لینک دریافت بولتن‌های مورد اشاره.

در جستجوی پلنگ ایرانی - فتح الله امیری.

          این فیلم از سال ۱۳۸۴ تحقیقاتش شروع شده بود و هنگامی که در سال ۱۳۸۵ با گروهی که در مورد پلنگ ایرانی کار میکردند آشنا شدم و نه به نیت ساخت یک فیلم بلند مستند، بلکه فقط به این منظور که بتوانیم تصویری از پلنگ ایرانی داشته باشیم، به البرز مرکزی رفت و آمد داشتیم. اما وقتی کار جدی شد و با کوشش بسیار پنج ساله بالاخره سیمای مرکز مازندران نیز قانع شد تا روی فیلم سرمایه گذاری بکند، با جدیت بیشتری به این مستند پرداختم و بالاخره حاصل آن امسال برای اولین بار در جشنواره سی ام فیلم فجر به نمایش گذاشته میشود و مطمئنم که فیلم پربیننده ای خواهد بود. حاصل کار هفتاد درصد فیلم به صورت  HDفیلمبرداری شده و بقیه کار به خاطر حضور حیاتی آن تصاویر از هندی کم و ... استفاده شده است. حتی به خاطر این فیلم تجهیزاتی ساختیم که در ایران وجود نداشت؛ مثلا دوربینهایی که با استفاده از انرژی خورشیدی شارژ میشدند و اینها در کوه و جاهایی که احتمال میدادیم پلنگ رفت و آمد داشته باشد قرار میدادیم تا موفق به تصویربرداری از این حیوان رو به انقراض ایرانی بشویم. مشخصه اصلی این فیلم این است که از رفتار واقعی پلنگ فیلمبرداری شده است، این حیوان با دیدن دوربین به تعیین قلمرو میپردازد و رفتارهای طبیعی که در مورد یک حیوان دیگر دارد را در مورد دوربین ما به کار میبرد. افرادی که با این تیم کار میکردند اکثرا الان به تخصص های بالاتر و برتری رسیدند و به نظرم این یکی از محاسن کار مستند علمی میتواند باشد. این مستند با تکیه بر فیلمنامه ساخته شده است و با ایجاد تعلیق برای دیدن پلنگ ایرانی ذهن تماشاگر این مستند را به خودش جلب و جذب میکند. و ریتم تندی که در مدت ۸۰ دقیقه فیلم انتظارآفرینی را به اوج می رساند؛ که استفاده از این شیوه تدوین را در کمتر مستندی از این ژانر به شخصه دیده ام. برتری دیگر این مستند به نظرم این است که با عشق و علاقه وافر به طبیعت زیبای ایران ساخته شده است؛ واقعا در پنج سال ابتدایی این کار کسی ریالی بابت زحماتی که میکشید دریافت نکرد و این ممکن نیست مگر حاصل همان علاقه به گفتن حرفهایی از طبیعت ایران که کمتر کسی به سراغش می رود. در هنگام تولید پرمشقت این کار گروه باید به کوهستانهایی می رفت که ماشین رو نبود و همین موجب صدمات جسمی بسیاری شده است که هنوز گروه فیلمسازی از آن رنج میبرد. ولی واقعیت این است که یافتن پلنگ در طبیعت ایران بسیار پرمشقت تر از آن است که فکرش را میکردم. سه سال فیلمبرداری از طبعیت البرز مرکزی که حاصل آن حضور هیچ پلنگی در راش ها نباشد، هر کسی دیگری را که بود ناامید میکرد؛ ولی الان که محصول نهایی را میبینم، از این قضیه خوشحالم که اگر پانزده سال دیگر مثلا دیگر پلنگ ایرانی در طبیعت وجود نداشته باشد؛ حداقل یادگاری از این حیوان که حاصل کار گروهی است باقی میماند. با اینکه متاسفانه کار گروهی در ایران کمتر به ثمر مینشیند، ولی یکی از خصوصیات مهم این مستند همین است که توانسته از ابتدا تا انتها موفق و متحد با گروهی منسجم عمل کند و حاصل کار جمعی اش را با لذت به تماشا بنشیند. البته محققین مبرزی هم با این کار همکاری کردند مثل آقای فرهادی نیا - که جایزه محقق برتر حیات وحش جهان را در سال 2009 کسب کرده اند - آقای باقر نظامی - که استاد دانشگاه در زمینه بیولوژی هستند که پایانامه فوق لیسانس ایشان تحقیق در باره پلنگ بوده - و... تاثیرگذاری فیلم مسلما با پخش تلویزیونی و جهانی میتواند چندین برابر شود و حساسیت ها را حتی در سطح جهان در مورد این حیوان رو به انقراض ایرانی را بیشتر کند.

(فیلم "در جستجوی پلنگ ایرانی" برنده دیپلم افتخار بهترین فیلم بلند مستند از جشنواره سی ام فیلم فجر شد و در بخش بهترین کارگردانی و بهترین تحقیق و پژوهش نامزد دریافت جایزه بود.)

"آیینه های غبار گرفته " رهبر قنبری.

          موضوع این مستند "تاریخ مطبوعات ایران" و پیدایش روزنامه ها از زمان میرزا صالح شیرازی تا دهه پنجاه شمسی است و سیر تکوین روزنامه های ایران، کشته شدن مطبوعاتی ها بر سر آرمان‌هایشان و مباحث دیگر بر حول این موضوع. دغدغه‌ام در این مستند شکل گیری تاریخ مکتوبی است که خون‌های بسیاری بابتش ریخته شده است تا پا بگیرد و بتواند پایدار تا زمان حاضر باقی بماند. حقیقت این است که مخاطبان اصلی من در این مستند روزنامه نگاران و مطبوعاتی ها هستند. دوست دارم با این فیلم بگویم: "آقایان روزنامه نگاران این فیلم آیینه روبروی خود شماست. زنگار و غبار از این آینه برگیرید تا خودتان را در این آیینه ببیند تا شاید بتوانید ک‍ژیها و کاستی‌ها و تاریخ پرفراز و نشیب رسیدن به این مرحله از مطبوعات را دریابید." و بی شک همانطور که بارها شنیده ایم تاریخ چراغ راه آینده است، اما با آوردن این جمله در ابتدای فیلم "مردمی که تاریخ خود را نمی‌دانند لاجرم آن تاریخ را دوباره زندگی خواهند کرد." می‌خواهم به همه‌ یادآور شوم که عبرت گیری اگر از تاریخ وجود نداشته باشد،‌ فلسفه حضور آن نیز بیهوده است. اگر ما ندانیم که برای برگ و بار دادن این درخت تناور، که هنوز که هنوز است برای پا نگرفتن آن سمومی پای آن ریخته می‌شود، چه خون دلها خورده شده است، بازهم به دامان تکرار مکررات خواهیم افتاد، امری که این روزها متاسفانه به اشکال گوناگونی در اجتماع ما در حال روی دادن است. این فیلم که در جشنواره "سینما حقیقت" مورد تقدیر داوران جشنواره قرار گرفت، سیر صد و پنجاه سال روزنامه‌گاری همراه با روشنگری و روشنفکری است، و هر زمان که روزنامه‌نگاران استقلال فکری خود را فدای مصالح گوناگون سیاسی و حکمرانان کرده‌اند، لکه ننگی بر تاریخ مطبوعات افزوده‌اند و زمانی که با روشنگری و روشنفکری دست به قلم برده‌اند تا آینه بی‌غبار جامعه‌اشان باشند، بی‌شک هم خودشان با آبرو و سربلند زندگی کرده‌اند و هم جامعه‌ای رو به رشد را به ارمغان آورد‌ه‌اند. گرچه در این سیر تاریخی آنان که باشرف کاریشان زیسته‌اند، یا به جوخه دار سپرده شده‌اند و یا سر از زندان درآورده‌اند، ولی مردم قدرشناس ما همیشه فرق گوهر را از خرمهره تشخیص می‌دهند.

در خوریت موضوع در وهله اول باعث می‌شود تا مخاطب با فیلم ارتباط بگیرد. موضوعی که ارزش وقت گذاشتن نداشته باشد، هم مستندساز و هم مخاطب را آزار می‌دهد. ولی وقتی موضوعی با خون‌دل مستندساز و تعهد درونی او ساخته شود بی‌شک بر دل مخاطب نیز می‌نشیند. فکر می‌کنم فیلم "آیینه‌های غبارگرفته" با چنین رویکرد و سختی ساخته شده است و تاثیر خود را با اکران مناسب خواهد گذاشت.
در ضمن اینجانب اضافه شدن بخش مستند بلند را در جشنواره فجر امسال مثبت ارزیابی می‌کنم و اگر بشود مسئولین بخش فیلم کوتاه را در دوره‌های بعد راه‌اندازی بکنند، با جشنواره سالیانه پر و پیمانی مواجه خواهیم بود.

روایت بدون عکس ـ از مجموعه ستاره ها ـ فرهاد ورهرام.

            در میان عشایر لرستان، فوت یک نفر به معنی کم شدن قدرت طایفه است. «دوشنبه کولی‌وند» زمان خدمت سربازی‌اش فرارسیده و جنگ در جریان است. او عازم جبهه نبرد علیه دشمن بعثی می‌شود ...

          این مجموعهٔ ۹۰ دقیقه ای بر اساس سفارش تهیه کننده به شش مستندساز سپرده شد. شش مستند کوتاهی که موضوع و محور کلی آنها بر مبنای "حضورو معرفی شهدای اقوام ایران" است. اپیزود مربوط به شهیدی در خطه خودم، یعنی لرستان، به عهده من گذاشته شد. به نظرم با اینکه در مجموع کار قابل تامل و تاثیرگذاری شده است؛ ولی عدم یکدستی در ارائه کارهای مستندسازان دیگر این مجموعه، بر مبنای تجربه کارگردانهای مختلف،  موجب شده است که کارهای خوب و کارهای متوسط در کنار هم قرار بگیرند و در نتیجه کل اثر از یکدستی کافی و وافی برخوردار نباشد. با اینکه ابتدا قرار بود از شهید جوانی از آن خطه که خانواده اهل موسیقی داشتند فیلم بسازم ولی مقدور نشد و از خانواده دیگری شروع کردم. موسیقی لرستان توانست در این کار به یاریم بیاید. موسیقی لرستان هم در مراسم عروسی و هم در عزا نقش کهن الگویی را ایفا میکند که با استفاده به خصوص از موسیقی عزای آن توانستم این مستند کوتاه را تاثیرگذارتر بر مخاطب بسازم. به نظرم اگر مستند دارای ساختاری منسجم از هر لحاظ باشد میتواند تاثیر نهایی بر مخاطب را بیشتر کند. هماهنگی بین تصویربردار، آهنگساز (یا موسیقی انتخابی مناسب با موضوع) ، مونتاژ مناسب با ریتم و موضوع اثرو... همه می‌تواند در زیبایی محصول نهایی موثر باشد. اکثر کارهایی که در زمینه مستند در ایران ساخته میشود سفارش تهیه کننده دولتی هستند و فیلمساز هم باید بر همان مبنای سفارش، کار خود را در نهایت هنرمندی پیش ببرد و در عین حال از ذهنیت پردازی در باره موضوع پرهیز کند تا محصول نهایی چیزی خارج از موضوع سفارش دهند نشود. حمایت از مستندسازان می‌تواند در رشد نهایی این رشته سینمایی تاثیر بگذارد، البته من در این مجموعه  به تهیه کنندگی "مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی" و آقای پژمان لشگری‌پور هیچ مشکلی نداشتم و کار به خوبی پیش رفت و خودم که اولین بار این کار را در جشنواره سینمای حقیقت دیدم از کلیت کار راضی هستم.

بانوی مبارز - پناه بر خدا رضایی.

          این مستند به زندگی و فعالیت های انقلابی و نظامی سرکار خانم مرضیه حدیدچی دباغ میپردازد. من چون با ایشان و مبارزاتشان سالهای سال آشنا بودم خودم را موظف میدانستم و نوعی ادای دین به زحمات بیشمار ایشان، تا فیلمی مستند و ماندگار از ایشان بسازم، تا نسل کنونی هم با این بانوی مبارز آشنا شود. این فیلم از دسته مستندهای پرتره ای است که فیلمساز باید وقت و انرژی زیادی بگذارد تا بتواند آن را به قوام و تاثیر واقعی خود برساند. متاسفانه خانم دباغ پس از سالها مبارزه اکنون چندان شرایط جسمی خوبی ندارند و به همین لحاظ گروه فیلمسازی باید با ایشان همراه میشد، اما وقتی کار فیلم شروع شد، رفتار و منش ایشان به ما انرژی مضاعفی میداد تا به ادامه کار بپردازیم. گرچه خانم دباغ سالها برای این انقلاب و حتی انقلابیون خارج از کشور زحمات بسیاری کشیده بودند، ولی با تواضعی وصف ناپذیر اظهار میداشتند که "مادر من که کاری برای این انقلاب نکرده ام و چندان موضوع جالبی برای فیلمسازی نیستم" ولی وقتی با مبارزات و مسئولیتهای سنگین ایشان چه در دوره قبل از انقلاب و چه در دوره انقلاب وبعد آن آشنا شدیم، متوجه شدم که با شیرزنی مواجه هستیم که همچون مولایش تواضع را بر هر چیز دیگر ترجیح میدهد. کسی که وقتی در دوره ستمشاهی دستگیر میشوند، بعد از زمانی کوتاه و مقاومت ایشان، دختر کوچک ایشان را نیز دستگیر میکنند و مورد آزار و اذیت قرار میدهند؛ ولی ایشان مقاومت و صبر را پیشه میکنند. ایشان از مراقبان و ملازمان حضرت امام(ره) در دهکده نوفل لوشاتو بودند. ایشان کسی بودند که مورد اعتماد امام بودند طوری که همراه با نامه تاریخی امام به گورباچف، همراه هیئتی بودند که به شوروی سفر کردند. حتی ایشان پا به پای گروه فیلمسازی به خارج از کشور و مناطقی که در زمان های گذشته مبارزه با رژیم صهیونیستی انجام میدادند، آمد و مشوق ما بود در ادامه کارمان. این مستندی است که می تواند برای نسل امروز و همچنین نسل پیشین ما به خصوص جوانان و خانم های جوان الگو باشد؛ چرا که تماشاگر با شخصیتی آشنا میشود که از ابتدای شروع فیلم با او با ناملایمات بسیار روزگار آشنا شده و مقاومت او در برابر این سختی ها را میتواند سرمشق خود و زندگی خود قرار بدهد. در حقیقت هر مستندی می تواند جذابیتهای خاص خود را داشته باشد، ولی در مستند "بانوی مبارز" شخصیت خود خانم حدیدچی آنچنان تاثیرگذار است که هر بیننده ای را جذب روایت دراماتیک زندگی پرفراز و نشیب آن میکند. و بی شک این مستند توانسته مخاطب خود را در چند نمایشی که در جشنواره های قبل داشته مجذوب کند و تاثیر خود را بگذارد. در کارهای قبلی پرتره اینجانب نیز مثل "شیر صحرا" که در باره سردار شهید آبشناسان است و "فصل وصل" و "مرد خدا"  هم سعی کردم الگوسازی از شخصیتهای این بزرگواران را مبنای کار خود قرار دهم تا جوانان ما هر چه بیشتر با این انسانهای ایثارگر و مبارز آشنا بشوند و الگوبرداری کنند. از نظر اینجانب گسترش نمایش فیلمهای مستند به هر بهانه ای که باشد خوب است : چه جشنواره ها و حتی سیمنارها و نشست های مختلف عمومی و تخصصی و "شبکه مستند" سیمای جمهوری اسلامی ایران. این اقدام بجای جشنواره سی ام را به فال نیک میگیرم و امیداوارم که ضمن تداوم این حرکت، نمایش فیلمهای کوتاه را در سالهای آتی نیز در برنامه هایشان بگنجانند.


 
جمع تقریبی نظرم در باره فیلمهای سی امین جشنواره فیلم فجر
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠  

بهترین فیلم ( بدون اولویت) نارنجی‌پوش ؛ یک روز دیگر ؛ بغض؛ پذیرایی ساده؛ بوسیدن روی ماه.
بهترین کارگردان : داریوش مهرجویی ؛ بهرام عظیمی ؛ حسن فتحی ؛رضا درمیشیان ؛ مانی حقیقی.
بهترین فیلم‌نامه: نارنجی‌پوش ؛ یک روز دیگر ؛ بغض ؛ پذیراییساده ؛ یکی می‌خواد باهات حرف بزنه.
بهترین بازیگر اول مرد: حامد بهداد (نارنجی‌پوش ) بابک حمیدیان (بغض)مانی حقیقی (پذیرایی ساده) حمید فرخ نژاد (گشت ارشاد، زندگی خصوصی آقا و خانم میمو...) رضا عطاران (بی خود و بی جهت و خوابم می آد).
بهترین بازیگر اول زن: ترانه علیدوستی (پذیرایی ساده) باران کوثری(بغض) شیرین یزدان بخش (بوسیدن روی ماه) آناهیتا نعمتی (یکی می‌خواد...) لیلاحاتمی (پله آخر؛ نارنجی پوش).
بهترین بازیگر مکمل مرد: اکبر عبدی (خوابم می‌آید) پرویز پرستویی (خرس)صابر ابر(پذیرایی ساده) فرهاد آئیش (چک ، یه عاشقانه ساده) مهران مدیری (پل چوبی).
بهترین بازیگر مکمل زن: ویشکا آسایش ( برف روی کاج ها) رابعه مدنی(بوسیدن روی ماه) نگار جواهریان (بی خود و بی جهت ) هدیه تهرانی ( پل چوبی) مریلازارعی (خرس).
بهترین فیلم‌برداری: بغض ( تورج اصلانی) ؛ ملکه ( علیرضا زرین دست)؛ هومن بهمنش (پذیرایی ساده ؛ خوابم می‌آد)؛ علی‌محمد قاسمی ( خرس) محمود کلاری(برف روی کاج ها).
بهترین موسیقی: فردین خلعتبری (یک روز دیگر؛ تهران ۱۵۰۰) حسینعلیزاده (ملکه) رضا صادقی (بی خداحافظی) فرهاد اسعدیان (بوسیدن روی ماه) بهنامصبوحی (پیشونی سفید).
بهترین تدوین: سپیده عبدالوهاب (برف روی کاج ها) هایده صفییاری (نارنجی‌پوش و بغض و پذیرایی ساده و بوسیدن روی ماه؛ یک روز دیگر؛ یکی می‌خوادباهات حرف بزنه) بهرام دهقانی (میگرن) پله آخر (فردین صاحب‌الزمانی) حمید باشه‌آهنگر(ملکه)
خلاقیت و استعداد درخشان :
- بهرام عظیمی (تهران ۱۵۰۰ ) اولین انیمیشن قابل تحمل ایرانی تاکنون.                                  
 -رضا درمیشیان (بغض) انتخاب درست و به جای عوامل فیلم و لوکیشین...                                  
 -سید جواد هاشمی (پیشونی سفید) انتخاب موضوع کودکان و نوجوانان و خوش ساختی فیلم                                 
  -خوابم می آید (رضا عطاران) طنز تلخ و ابتکارش در بازی‌گیری از "اکبرعبدی"                               
  -در جستجوی پلنگ ایرانی (فتح الله امیری) مستندی که تلاش بسیار برای ساختش صورتگرفته و هشداردهنده است.
استفاده خلاقانه از دستاوردهای فنی :  تهران ۱۵۰۰ (به خاطر همه ابتکارات و زحمات چند ساله بهرام عظیمی و گروهی که جمع آورده تا این انیمیشن ایرانی به ثمر برسد)
فیلم‌های مهمی که (شاید!)دیدن آنها را از دست دادم : ضد گلوله (مصطفی کیائی) روزهای زندگی ( پرویز شیخ طادی)


 
پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران ۲
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠  

روز سوم: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: نقاشی مذهبی؛ الهام حسامی؛ ۲۰ دقیقه.


این فیلم با توجه به ممنوعیت چند ساله اخیر نصب شمایل ائمه اطهار، به خصوص امام حسین و یارانش در تکایا و حسینیه‌ها و... در ایام ماه محرم و کشف علت این کار ساخته شده است. فیلمساز با استفاده از منابع آرشیوی و مصاحبه با افراد مختلف درپی کشف علت این امر برمی‌آید؛ که البته تکیه اصلی‌اش بر مصاحبه با "آیدین آغداشلو" و صحبت‌های این استاد نقاشی است،‌ در بارهٔ نقاشی مذهبی و شمایل‌نگاری. با این‌که فیلم می‌توانست با گسترش بیشتر موضوع مخاطب خود را بیش از این مجاب کند که شمایل‌نگاری‌های گذشته جنبه نمادین داشته و یاد و نمایی‌ از بزرگان دین است، نه ظاهرپرستی؛ اما در همین حد نیز فیلم توانسته گلیم خود را از آب بکشد. نقطه ضعف فیلم استفاده از فیلمی اینترنتی از شخصی لمپن است که به ظاهر در قهوه‌خانه‌ای در حال خواندن و ضرب گرفتن است و نوعی نقض غرض فیلمساز است بر اینکه قهوه‌خانه‌ها محل حضور چنین افرادی است؛ البته بی‌شک، همانطور که در فیلم هم اشاره می‌شود، امروزه قهوه‌خانه‌ها دیگر کارکرد پنجاه شصت سال گذشته را ندارند، و بیشتر افراد بیکار و خوشگذران و... در این مکان‌ها جمع می‌شوند تا افراد دیگر، به همین خاطر نقاشی قهوه‌خانه‌ای نیز خاصیت خود را از دست داده است. البته ذکر این نکته نیز لازم است که در این فیلم، خلط مبحث بین نقاشی قهوه‌خانه‌ای و نقاشی مذهبی هم صورت گرفته، که در بیان فیلمساز خلل وارد آورده است.

فیلم دوم: گاندو؛‌ مازیار مشتاق گوهری؛ ۵۶ دقیقه.


این فیلم که در بخش مستند "زیست محیطی" به نمایش درآمد، در باره تمساح معروف ناحیه "باهو کلات" بلوچستان ایران است. فیلم با استفاده از نریتور معروف این ژانر از فیلم‌های مستند  "داود نماینده" و فیلمبرداری خوب و تکیه بر پژوهش مناسب،‌ توانسته به مقصود برسد: معرفی این گونه نایاب جانوری در ایران و شکل و شمایل زندگی او؛همزیستی "گاندو" با روستائیان؛ تهدید این گونه جانوری از طرف عوامل مختلف زیست محیطی مثل خشکسالی برکه‌ها و تالاب‌ها و عوامل انسانی مثل شکارچیان و روستائیان نگران و.... البته به بعضی از جنبه‌های جالب زندگی این حیوان در این فیلم اشاره‌ای نمی‌شود، مثلا این که او بعد از خوردن شکارش معمولا اشک در چشم‌هایش جمع می‌شود که بر اثر تغییر و تحولی شیمیایی در بدنش است، ولی روستائیان آن منطقه معتقدند که تمساح پوزه کوتاه یا همان "گاندو" برای شکار خود اشک می‌ریزد! همان چیزی که در زبان فارسی هم به ضرب‌المثل تبدیل شده است:"اشک تمساح". استفاده از این‌گونه اطلاعات می‌توانست جای تکرار چندباره صحنه‌های حفاظت از این حیوان را توسط شکاربانان محیط زیست بگیرد تا فیلم به تنوع بیشتری دست یابد.

فیلم سوم: شهر پولکی؛ محسن خان‌جهانی؛ ۵۲ دقیقه.

به مناسبت سال "جهاد اقتصادی" در پنجمین جشنواره فیلم حقیقت، فیلم‌های مرتبط با این موضوع در یک بخش جمع شده‌اند: "بخش ویژه جهاد اقتصادی"؛ به تبع این فیلم هم که در باره نظام بانکداری اسلامی در ایران است، در این بخش گنجانده شده است. فیلم با استفاده از مصاحبه‌های مختلف با افراد صاحب مقام در اقتصاد ایران، نظام بانکداری اسلامی را به نقد می‌کشد. نظامی که در آن گرفتن وام برای افراد ضعیف و کم‌بنیه از لحاظ اقتصادی تقریبا از محالات است، ولی برای افراد صاحب نفوذ امری سهل و ساده، که نمونه گل درشتش اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و همکاری دو بانک دولتی در این امر و یکی دو بانک خصوصی است، که البته فیلم در زمانی ساخته شده که این گاف بزرگ اقتصادی را در دست نداشته است. جالب است که مصاحبه‌های فیلمساز از مقامات دست چندم اقتصادی، مثل روسای بعضی از بانک‌ها و صندوق‌های قرض‌الحسنه درجه دو و سه، بالاتر نمی‌رود و مثلا با "وزیر اقتصاد" که متولی اصلی این نظام اقتصادی است یا "رئیس بانک مرکزی" مصاحبه‌ای صورت نگرفته است. اگر چه در فیلم تلاش جانفرسای فیلمساز را نیز شاهد هستیم که چگونه از رئیس بانک مرکزی وقت می‌گیرد، ولی طبق معمول بازهم زیر بار مصاحبه با این مستندساز نمی‌رود. گرچه این خود نشان خوبی است از این موضوع، که آن‌ها از رسانه‌های غیررسمی هراس دارند، چرا که هرگونه نقدی را به این نظام اقتصادی به شدت مشکل‌دار، تخریب می‌دانند. سرآخر فیلمساز جمعی از خانم‌های، یک فامیل بزرگ یا همسایه،  را نشان می‌دهد که برای فرار از نزول‌خواری بانک‌ها و انتظار بی‌حاصل برای دریافت وام، خود صندوقی تشکیل داده‌اند و با قرعه‌کشی، پولی را که از افراد عضو صندوق جمع می‌کنند، به یکی از افراد قرض می‌دهند، تا حدی از مشکلات مالی طرف حل بشود؛ بگذریم از این که همین راه‌حل به ظاهر ساده در خیلی از جاها، به علت وضع اقتصادی بد مردم و طمع افراد، تبدیل به معضلی دیگر شده است و صد البته که این راه‌حلی علمی برای گردش مالی صحیح اقتصاد یک کشور نیست. شدت رباخواری این نظام بانکداری را البته از زبان رئیس حمایت از صنایع ایران می‌شنویم: آنجا که سود وام‌های دریافتی برای حمایت از صنایع را در ژاپن صفر درصد می‌داند و در ایران سی درصد! به هر حال جسارت فیلمساز در نزدیک شدن به این موضوع پرمسئله را باید ستود، اگرچه فیلمساز می‌توانست با مصاحبه‌ با افراد مرتبط  با اقتصاد ایران، مثل نمایندگان مردم در مجلس و به خصوص اعضای کمسیون اقتصادی مجلس، به غنایی بهتر در فیلمش برسد.

فیلم چهارم: مجنون؛‌ محمدعلی فارسی؛ ۵۶ دقیقه.

فیلمساز در ادامه ساخت مستندهای پرتره‌ای خود، این بار به سراغ مترجم دیوان حافظ به زبان فرانسه رفته است: پروفسور"شارل هانری دوفوشه کور". ایشان که زنده هستند و در زمان اکران فیلم هم در سالن حضور داشتند؛ خوشبختانه داستان زندگی‌اش را از زبان خودش می‌شنویم. پروفسور شارل هانری دوفوشه کورتماشاگران فیلم، آشنایی با زندگی پرفراز و نشیب این استاد زبان فارسی را همراه با تصاویر آرشیوی و حضور خود "دوفوشه کور" در اغلب صحنه‌های فیلم پی می‌گیرند. او در جستجوی حقیقت، سرآخر بعد از سالیان بسیار کنکاش در شعر و ادب فارسی به "حافظ" می‌رسد و در غزلیات آن شاعر بزرگ "گرفتاری عاشقانه‌ای"، به قول خودش، پیدا می‌کند. مدت چهل سال با اشعار حافظ زندگی می‌کند، تا بتواند مفاهیم بلند ادبیات فارسی را که به نوعی در این اشعار خلاصه شده است را به زبان مادری‌اش یعنی فرانسوی برگرداند؛ کاری که خود او در فیلم معترف است: "فقط نصف این معانی به زبان دیگر قابل انتقال و ترجمه است." استفاده از تکنیک منولوگ و گاه‌گداری دیالوگ در این فیلم بسیار موثر واقع شده و تماشاگر با عمق و جان این روح سرگشته و شیدایی و "مجنون" آشنایی پیدا می‌کند. از صحنه‌های درخشان فیلم می‌توان به حضور تنهای پروفسور، گویی در شبی رویایی، در "حافظیه" و بر سرمزار بزرگ‌مرد تاریخ ادبیات ایران اشاره کرد. در مجموع این فیلم نیز مانند دیگر فیلم‌های پرتره این فیلمساز مثل: "معلم" و "حقیقت گمشده"، که در سال گذشته در همین جشنواره اکران شد، جذاب و دلنشین است.

روز چهارم: پنجشنبه ، ۱۹ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: همه دانا، داریوش مهرجویی، ۵۳ دقیقه.

نام فیلم از اسم قدیمی شهر "همدان" گرفته شده است. این فیلم هم مثل یک اپیزود از فیلم "تهران، تهران" ،که در آن‌جا به جاذبه‌های شهر تهران پرداخته شده بود، فیلمساز به معرفی بعضی از نقاط گردش‌گری شهر همدان پرداخته است. البته در اینجا دیگر آن داستان کم‌رنگ فیلم قبلی هم حضور ندارد و همه چیز به گشت و گذار در شهر، همراه با یک شخص همدانی که با تاریخ آنجا آشناست، می‌گذرد. البته در این گشت و گذار کاستی‌های بسیاری نیز نمایان است: مثلا هنگامی که گروه فیلمساز یا گردشگر بر سر مزار "بوعلی سینا" حضور پیدا می‌کنند و کلی در باره بزرگی‌های او داد سخن می‌دهند (که البته بوعلی فقط مدفنش همدان است وگرنه اهل "بخارا" است) هیچ یادی از بزرگ دیگری که در همان‌جا مدفون است نمی‌شود؛ شاعر و سخنور و مبارز عصر قاجاریه: "عارف قزوینی". اما از آنجا که فیلمی از "مهرجویی" نیست که در آن خبری از اطعمه و اشربه نباشد! در این فیلم هم صلاةظهر در سینما فلسطین،‌ با انواع غذاهای سنتی و غیرسنتی همدان آشنا می‌شویم: در خانه یکی از نویسندگان پرکار کتاب‌های آشپزی و خانه‌داری "پریا گوهریان" که خود اهل همدان است. غذاهایی که معلوم بود فقط برای نمایش و معرفی در فیلم طبخ شده و بی‌تردید اغلب آنها بعد از خوردن مختصر افراد گروه فیلمسازی و... راهی سطل زباله می‌شود. به هر حال فیلم‌های سفارشی "مهرجویی" گویی همه شکل و شمایلی یکسان دارند، و این فیلم که سفارش "شهرداری همدان" است، از همان الگو سهل‌گیری مخصوص خودش پیروی می‌کند. اما حضور پرتعداد تماشاگر در این سانس، نشان از این داشت که هر چه نام "مهرجویی" روی آن باشد با استقبال بسیار روبرو می‌شود.

فیلم دوم: مرز پرگوهر، هومن ظریف، ۵۷ دقیقه.

حضور شخصیت‌های آشنا و معروفی مثل استاد سیمین بهبهانی، دکتر پرویز شهریاری، حداد عادل، میلاد کیایی، امین‌الله رشیدی و عبدالجبار کاکائی... در زمان اکران این فیلم، که به ظاهر با خوش‌شانسی فیلمساز نمایش آن بلافاصله بعد از فیلم پربیننده "همه دانا" ی مهرجویی بود، موجب شد تا این فیلم هم با تعداد تماشاگر زیادی همراه باشد. فیلم به نوعی بررسی شعر "ای ایران، ای مزر پرگوهر..." و شاعر آن دکتر"حسین گل گلاب" است. گرچه معتقدم به هر شکلی که به این سرود جاوادنه، که در اصل با صدای حریری استاد فقید غلامحسین بنان و به آهنگسازی استاد روح‌الله خالقی ساخته شده است، پرداخته شود باز هم کم است، ولی شکل بررسی و اتمسفر این مستند به گونه‌ای بود، که چندان از شور و حال آن موسیقی ملی در فیلم جاری و ساری نبود؛ یعنی بعد از دیدن فیلم هیچ حسی در تماشاگران غلیان نداشت که همان سرود را دوباره و دوباره زمزمه کنند، به یاد ایران و به یاد آن سه بزرگی که این سرود را جاودانه کرده‌اند. بعضی از صحنه‌ها به نظر اضافه می‌آمد: مثل صحنه آرشیوخانوادگی‌، در مورد "مضرات سیگار"، که گرچه جالب و بامزه به نظر می‌رسید، چندان با فیلم و موضوعش ارتباطی نداشت و بعضی از صحنه‌ها جایشان خالی بود: مثل نواختن "ای ایران" توسط "میلاد کیایی" که به جایش قطعه‌ای بی‌ارتباط با موضوع فیلم دیده و شنیده می‌شود، بعضی از مباحث مهم مثل مقایسه سرود ملی آلمان با سرود "ای ایران" ناقص نمایش داده می‌شود و تماشاگر به نتیجه دلخواه نمی‌رسد و به بعضی از موضوعات فرعی مثل مرگ گل‌گلاب و سالگرد او، زیادی پرداخته می‌شود. از جنبه‌های مثبت فیلم می‌توان به مصاحبه تلفنی با "گلنوش خالقی"، که روشنگر خیلی از افسانه‌هایی بود که حول و حوش انگیزه سروده شدن این شعر بیان می‌شود، اشاره کرد؛ و همیچنین ازمصاحبه‌های خوبی باید یاد کنم که به طور جدی و آکادمیک به این سرودملی میهنی پرداخته میشد.

روز پنجم: جمعه ، ۲۰ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: چهارسوق ادیان، رضا محمدی، ۳۱ دقیقه.


خیابان سی تیر فعلی و قوام‌السلطنه سابق شهر تهران، بهانه است برای فیلمساز تا همسازی و همزیستی چهار دین عمده و رسمی از نظر قانون اساسی در ایران را، به خوبی نشان دهد. در این خیابان و کوچه‌های اطراف آن، مسیحیان، زرتشتی‌ها، کلیمیان و مسلمانان، عبادت‌گاه خاص خود را دارند و در کنار هم و بدون تخریب و توهین به یکدیگر زندگی و عبادت می‌کنند. شناخت کلی از بناهای هر دین و شنیدن صحبت سرپرست یا متولی هر عبادت‌گاه و اشاره بر این نکته مهم که همه ادیان حاضر در این خیابان بر یکتاپرستی و توحید تاکید دارند، همراه با استاد "نصرالله حدادی" که نقش مجری و معرف این پرستشگاه‌ها را دارد، کاری است که فیلم "چهارسوق ادیان" به خوبی از عهده‌اش برمی‌آید. نکته جالب اینکه نام مسجد حاضر در این خیابان نیز با توجه به بافت مذهبی این خیابان انتخاب شده است : "مسجد حضرت ابراهیم."

فیلم دوم: فرشته‌ای روی شانه راست من، آزاده بی‌زار گیتی، ۴۷ دقیقه.

در این فیلم که در بخش "مستند اجتماعی" نمایش داده شد، به مشکلات و مسائل بیماران کلیوی پرداخته شده است. فیلم با نزدیک شدن به دختری بیست و هفت ساله که دارای چنین مشکلی است، توانسته به خوبی از عهده تاثیرگذاری به روی مخاطب فیلم بربیاید. در فیلم درمیابیم که مشکلات افراد دیالیزی به خصوص آن‌ها که مجبورند از شهرستان، اینجا سبزوار، به تهران بیایند، چنان فراوان و پیچیده است، که حتی افراد نزدیک خانواده نیز از تحمل آن سرباز می‌زنند. در فیلم با زنی مسن آشنا می‌شویم، که به قول شخصیت اصلی فیلم، باید به او لقب "مادرترزای" ایران را داد؛ کسی که با حمایت از این افراد و جلب حمایت دیگران برای کمک به این افراد، نقش حامی و دل‌گرمی را در این دیار بی‌کسی به عهده دارد. فیلم از زیاده‌گویی و اطناب به دور است و با اشاره‌های کوتاه و سریع، بسیاری از نکات نهفته زندگی این افراد را نمایش می‌دهد و همانطور که گفتم تاثیرگذار و هشداردهنده است.


 
پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران۱
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠  

حالا دیگر این نوزاد چهار سال پیش، که بنا به ضرورت‌های مختلف و حمایت‌هایی که مستندسازان به حق خواستار آن بودند، و از جمله جشنواره‌ای مستقل که بتوانند در کنار همدیگر و همراه با مردم و منتقدان و مسئولین به عرضه آثارشان بپردازند، تبدیل به نونهالی پنج ساله شده است. به تدریج کسانی که در جشنواره شرکت می‌کنند توقع دارند که ضعفهای دوره گذشته کنار گذاشته شود و نکات مثبت دوره‌های پیشین برجسته شود و به نظر نگارنده تا حدودی این امر در جشنواره جاری یعنی دوره پنجم اتفاق افتاده بود.

روز اول، دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰

روز اول جشنواره را کمی با تاخیر شروع کردم و فقط دو کار را توانستم ببینم:

یک روستای ایرانی؛ محمد جعفری؛ ۵ دقیقه

مستندی کوتاه با حرکات سریع دوربین و تدوینی چکشی که در مدت پنج دقیقه‌ای که به تماشایش می‌نشینم با رسمی غریب از مردم آلاشت مازندران در مورد نامزدی دختر و پسرشان در سنین نوجوانی آشنا میشوم؛ بدون هیچ حاشیه و زوائدی که معمولا گریبان این گونه مستندهای قوم نگارانه را با روده‌درازی‌های بسیار و تصاویر بیهوده‌ای که هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارد می‌گیرند...

خلیج فارس؛ ارد عطارپور، ۶۰ دقیقه

به نظرم هر چقدر هم در باره این خطه از ملک ایران فیلم ساخته شود، بازهم کم است، حال اگر این کار توسط مستندساز خوبی مثل آقای عطارپور صورت بگیرد، بی شک مثل همین فیلم، تاثیر بیشتری بر مخاطب خود خواهد گذاشت. تکیه فیلمساز بر اسناد معتبر تاریخی، مصاحبه با افراد کارشناس و خبره این امر و حتی نمایش اسنادی که تا به حال مخاطبان این گونه مستندها ندیده یا کمتر دید‌ه‌اند، از خصوصیت پژوهش مدارانه و موشکانهٔ فیلم حکایت دارد. فیلمی که سردستی ساخته نشده تا فقط به طرح موضوعی بپردازد و به قولی رفع تکلیف کرده باشد. فیلمساز با تاملی دو ساله و با تکیه بر تحقیقات تیمی کارشناس توانسته کاری ارائه دهد که با نمایش آن بی شک حتی بر کشورهایی که از نام‌های مجعول برای "خلیج فارس" استفاده می‌کنند و اصرار می‌ورزند، بی تاثیر نخواهد بود. البته به شرطی که آنقدر نفوذ رسانه ای و فرهنگی ما قوی باشد تا بتواند این مستند خوب را با زیرنویس و حتی گفتار انگلیسی و عربی و بلکه به زبانهای مختلف و زنده دنیا در جشنواره‌ها و شبکه‌های فعال و پربیننده تلویزیونی به نمایش بگذارند. بی شک تاثیری که نمایش این فیلم بر روی مخاطبان و گروه‌های هدف، که همانا اهالی خارج از ایران است، خواهد گذاشت از بسیاری از کلنجارهای دولتمردان بر سر اثبات این اسم همیشه جاوید، خواهد کاست. اگر چنین مستندهایی تاثیر خود را جهانی کنند، بی شک دیگر کسی مثل "دیوید آتن‌برو"، که خیلی‌ها او را فیلمساز و محقق درجه یک مستندهای جغرافیایی و طبیعی می‌دانند، جرات نخواهد کرد تا باردیگر در مستندهایش از اسم مجعول "خلیج عربی" به جای اسم اصلی " خلیج فارس" استفاده کند و اگر چنین کند در نزد اهالی رسانه‌های معتبر تحقیقاتش بی اعتبار خواهد بود.

البته لازم به ذکر است که دو عنصر دیگر هم در تاثیرگذاری این فیلم مستند دخیل بود که باید به آنها اشاره کنم: موسیقی و تدوین. آهنگساز این فیلم "کیوان کیارس" با توجه به موضوع تاریخی و اثباتی کار، توانسته در کنار تصاویربرداری خوب، تاثیرگذاری آن را دوچندان کند. تدوین این اثر هم کار"سعید خدارضایی" بی شک یکی از پارامترهای موفق کار محسوب می‌شود. مواد خام و پراکنده و شاید همه مهم، که بی‌تردید چند برابر زمان فعلی فیلم بوده است، با هنرمندی تام در زمانی یک ساعته خلاصه می‌شود، بی آنکه از تاثیرگذاری یا جنبه اسنادی فیلم کاسته شود، و این کاری نیست که از عهده هر کسی بربیاید.

روز دوم: سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰

مشق لیلی، آذر مهرابی؛ ۱۸ دقیقه

استفاده از هنر در ادیان مختلف با توجه به عشق و علاقه متدینین آن دین، حتما در ماندگاری عقاید آنان تاثیرگذار است. در این مستند با خانم هنرمندی آشنا می‌شنویم که با هنرمندی و علاقه فراوان به  خطاطی کلمات الهی میپردازد. گرچه این اثر می توانست بسیار کوتاه‌تر از تایم فعلی باشد، با حذف تکرارهای مکرر بعضی از صحنه ها که به نظر می‌رسد فیلمساز خیلی به آنها علاقه داشته، مثل نمای آبشار و شخصیت خطاط، اما در همین زمان فعلی نیز کارگردان توانسته مقصود خود را به خوبی به مخاطب منتقل کند و تاثیر خود را بگذارد.

خانه من ، محسن امیریوسفی؛ ۵۲ دقیقه

با توجه به تهیه کننده فیلم که "سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران" است خوب موضوع هم به تبع مرتبط با شهر تهران و بلافاصله معضلات عدیده این شهر است، که در اینجا موضوعی که آنگراندیسمان شده، خرید و تهیه خانه با مبلغی نسبتا کم با توقعی نسبتا بالاست، در این ابرشهر تقریبا بی در و پیکر. کارگردان که خود سوژه موضوع است یعنی کسی است که میخواهد با مبلغی حدودا ۱۵۰ میلیون تومان خانه ای با مشخصاتی عالی در تهران ابتیاع کند و به جستجو در این شهر درندشت می‌پردازد و شمال و غرب و شرق و مرکز تهران را به همراه مشاوران املاک یا بدون حضور آنها گز می کند، خود شخصیتی طناز دارد و با شوخی های کلامی بسیاری که به کار می‌گیرد و به نظرم  ریشه در اصلیت آبادانی-اصفهانی او دارد، به دست انداختن معماری وحشتناک داخلی و خارجی خانه‌های تهران می‌پردازد. خانه‌هایی که سنگ‌های تزئینی آنها از پلاستیک است و تاریکی مطلقشان جزو حسن آن حساب میشود و جای پارکینک ماشین در آنها بدون مهندسی است و هزار و یک عیب و علت کلی و جزئی دیگر. در این میان به آدم‌هایی که در این خانه ها هم هستند نگاهی، هر چند گذرا، انداخته می‌شود و فیلم می‌رود به سمت این که آدم‌هایی که ساکن این خانه‌ها هستند خودشان چه جوری به شکل خانه‌هایشان درآمده‌اند. فیلمساز در این نقب شبه جامعه شناسانه بالاخره در جستجوهای مختلفی که دارد سعی می‌کند، خانه ای را که نسبتا پسندیده به شکل سلیقهٔ خودش درآورد و زندگی در آن را به نوعی با مدارا و تحمل سپری کند. حرف در باره فیلم بسیار است ولی این مجال کوتاه، اما در این میان بد نیست اشاره ای کنم به سابقهٔ فیلمساز که تنها فیلم داستانی و حرفه ای او که بالاخره رنگ کم رنگ اکران را دید، بعد از توقیف چند ساله، "آتشکار" بود. فیلمی جسور در مورد موضوعی نسبتا سخت و مشکل و بازهم مثل این مستند مورد بحث مبتلا‌به خیلی‌ها که جرات اظهارش را ندارند. به نظرم انتخاب این فیلمساز برای ساخت چنین فیلمی با توجه به سابقه خوب او در فیلمسازی به شکلی متفاوت بوده، و به همین خاطر این فیلم هم فیلمی متفاوت در میان مستندهای دیگر این جشنواره بود. نتیجه این‌که شناخت تناسب سوژه و همراهی آن، با تسلط و چگونگی نگاه یک فیلمساز به دنیای اطرافش را همیشه یک تهیه‌کنندهٔ فهیم می تواند درک کند، که در اینجا این اتفاق خوب افتاده است و ثمرش فیلمی است دلچسب و در عین حال صاحب سبک و حرف.

عادت می کنیم؛ محسن استاد علی (مخملباف)؛ ۵۰ دقیقه

فیلمی جسورانه و اجتماعی و نوید دهنده یک فیلمساز خوب دیگر. فیلم شامل چهار اپیزود به هم پیوسته در باره چهار شخصیت دختر فراری است که اندکی با زندگی گذشته و حال آنها آشنا می‌شویم. فیلمساز با تدوینی عالی سعی کرده هر چهار شخصیت را به شکل چهار موومان در این سمفونی دلشدگان در کنار یکدیگر به تصویر بکشد. اتفاق خاصی که در این میان می افتد، که البته خوردگی و ریزش حذف و تعدیل‌ها در بدشکلی آن بی تاثیر نبوده، آشنایی با دختر چهارم فیلم است که به نوعی در طول اثر به شکلی دلسوزانه همراه با دیگرانی است که هر کدامشان به نوعی قربانی خانواده‌های از هم گسیخته یا معتاد هستند. اتفاقا دختر چهارم به شکلی دیگر قربانی بدفهمی‌های خانواده شده است. پدر دختر که راننده کامیون است و ادعای جامعه شناس بودن هم دارد! دخترش را سالیان سال به شکل پسر درمی آورده و او را از حیطه جنسیتش جدا ‌می‌کرده است؛ حالا پدر توقع دارد که او را به شکلی سالم و سرحال همراه خود و خانواده اش بیابد...ولی حقایقی که دختر قبل از ملاقات با خانواده و بعد از آن به تماشاگر فیلم منتقل می‌‌کند، پرده از رازهای دیگری برمی‌دارد، که سخت تکان دهنده است. در نهایت انتظارآفرینی و کشمکش و اوج فیلم، عناصری که در اغلب فیلمهای مستند اجتماعی غایب هستند، فیلمساز تاثیر نهایی خود را به روی مخاطبین می گذارد. ای کاش رسانه ملی ما انقدر جسارت داشت که با نمایش مستندهایی از این جنس، رازهای بسیاری از پشت پرده فرارهای مکرر دختران این دیار که به معضلی بزرگ در کلان شهرها تبدیل شده است بردارد و با این کار شاید گامی هر چند کوچک‌، در آینه نمایی مستندها و تاثیرات آن برمی‌داشت. به نظرم نمایش این فیلم، با اینکه در کاتالوگ جشنواره از آن نامی برده نشده و در مراسم اختتامیه نیز خبری از آن نبود، نشان کم‌رنگی از حضور فیلم‌های جسارت‌آمیزدر جشنواره پنجم سینما حقیقت داشت.

سرزمین خانه خورشید؛ فرهاد ورهرام؛ ۶۲ دقیقه

هر چند حرکت فیلم بطئی و کند است، ولی جور این کار را گویی طبیعت بکر و زیبای کردستان و اورامانات با کوه‌های سرسبز و رودهای خروشانش می‌کشد. البته بستر کار و به نظرم بهانه قایق سواری دو کایاک سوار در رود سیروان، به کارگردان این توانایی را داده تا مناطق اورامانات و مردمان آن و نحوه گذراندن اموراتشان و حتی اعتقادات و موسیقی اشان را به تماشاگرش به خوبی نشان دهد؛ که این خود می‌توانست توجیه حضور این فیلم برای مسئولین برگزار کننده، در بخش "مستند زیست محیطی" یا "قوم نگارانه" باشد نه "بخش آزاد". البته به توجه به سابقه کار این فیلمساز خوب، توقع این بود که  این سیر و گشت قوم نگارانه به شکل ظریف و هنرمندانه تری صورت می‌پذیرفت که این مهم در این مستند طولانی کمتر مورد توجه قرار گرفته بود. توجه و اشاره این مستندساز خوب به معضل همکارانش در این روزها، در مراسم اختتامیه باعث شد تا تشویق و تایید طولانی جمعیت حاضر در تالار وحدت را به همراه داشته باشد.

نویسنده بودن؛ مصطفی آل احمد؛ 97 دقیقه

زندگی "جلال آل احمد" برای فیلمساز، که نسبت دوری هم با شخصیت سوژه فیلمش دارد، زمینه ای بوده تا به واکاوی عقاید و آثار این نویسنده تاثیرگذار قرن حاضر ایران بپردازد. البته مصاحبه های طولانی با افراد مختلف که شاخص‌ترینشان "علی دهباشی" است، گویی این مجال را از فیلمساز گرفته که با مهمترین و نزدیکترین شخصیت به جلال، که هنوز زنده است و پر از خاطره، یعنی "سیمین دانشور" مصاحبه کند. البته او قبل از مرگ برادر کوچک‌تر آل احمد یعنی "شمس"، که گویی چندان سابقه ارتباط خوبی هم با جلال و همسرش نداشته، مصاحبه‌ای انجام داده، که آن‌هم بیشتر بازگویی تلخی‌های ارتباطش با "سیمین دانشور" بود تا چیزی دیگر و تاثیرچندانی در شناخت از نویسنده مورد نظر فیلمساز به تماشاگر نمی‌داد. به هر حال عنصر تحقیق و جستجو در فیلم ضعیف بود و بیشتر شاهد پرگویی مصاحبه‌شونده‌ها در باره جلال بودیم تا گزیده گویی و تحلیل. مثلا یکی از مصاحبه‌های مهم "سیمین دانشور" با مجله کیهان فرهنگی سال‌های دهه شصت در باره جلال مورد غفلت فیلمساز بود و حتی کتاب "از چشم برادر" شمس آل احمد که معرفی و تحلیل آن در طول فیلم مسلما از مصاحبه بی رمق با خود شمس موثرتر بود، چرا که حرفهایی که برادر در باره برادر می‌خواسته بزند، هر چه بوده، در همان کتاب جمع شده است. زمان طولانی این فیلم می توانست به نصف تقلیل پیدا کند بدون این که به فیلم صدمه ای بزند یا تاثیر آن را در شناخت جلال کمتر کند، اما به هر حال یادی از "جلال آل احمد" در این دور و زمانه که بیش از چهل سال از مرگش می گذرد را می‌توان غنیمت شمرد. دیدن فیلم مستند خاکسپاری جلال و مراسمی که برای او در همان سال ۱۳۴۸ در مسجد فیروزآبادی شهرری گرفته اند از لحظات ناب و به یاد ماندنی فیلم بود.

(تصاویر برگرفته از کاتالوگ جشنواره)


 
مصاحبه وبلاگی
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩  

چند وقت پیش یکی از دوستان وبلاگی، با نظر لطفی که به من داشتند، درخواست مصاحبه ای کوتاه کردند که حاصلش را در این لینک می‌توانید ملاحظه کنید.


 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 5
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩  

ر وز پنجم : فیلم‌های متوسط.

فیلم اول:"قلب سیمرغ" کارگردان: وحید نصیریان.

تا به حال چند انیمیشن ایرانی را که به منظور اکران عمومی در سینما ساخته شده است را دیده‌ام مثل : "داستان یوسف" و "جمشید و خورشید" اما به نظرم این اولین فیلمی انیمیشنی است که تماما با تکیه بر نرم‌افزارهای سه بعدی ساز رایانه‌ای ساخته شده است. درانیمیشن فعلی با اینکه با شخصیت‌های نچندان خوش صورت، به خصوص "رها" که نقش اصلی را دارد، مواجه هستیم و با کمی دقت در رندر نهایی کار و به قولی زدگی تصویری مواجهیم؛ ولی با این حال این فیلم با بهره‌گیری از صدای بازیگران خوبی مثل حمید فرخ‌نژاد، رضا کیانیان و الهام پاوه‌نژاد و بقیه گویندگان جوان به ریاست رئیسی، توانسته بود با مخاطب خودش ارتباط برقرارکند. ضمن اینکه داستان تخیلی فیلم با اشارات اسطوره‌ای و فرهنگ نیاکانمان جلوه‌ای از ایرانی بودن را به تماشاگر، به خصوص مخاطب خاصش که نوجوانان باشند، القاء می‌کرد. و انتخاب این گونه داستانها برای چنین کار پرخرجی، در این زمانه که بیشتر داستان زندگی پیامبران بنی‌اسرائیل مورد توجه مسئولان است، غنیمت است و جای تشکر دارد.

فیلم دوم:"آلزایمر" کارگردان: احمدرضا معتمدی.

با اینکه بعد از دیدن فیلم بلافاصله سر درد گرفتم و کج خلق شدم و به قول خودم روحم کدر شد، ولی "آلزایمر" را با اغماض، در مقایسه با فیلمهایی که تا به حال در جشنواره دید‌ه‌ام، می‌توان فیلمی متوسطی دانست. اسم فیلم انگار فقط به خاطر فرنگی بودنش و به قول یکی از دوستان جذاب! بودن آن به فیلم الصاق شده بود که به نظرم همان اسمی که بعدها کارگردان انتخاب کرد یعنی "نسیان" بهتر از این اسم بیماری مخصوص بعضی از کهن‌سالان، به داستان فیلم می‌خورد. داستان کشدار و تکراری فیلم، که شاید بتوان چند مصداق بیرونی هم برایش پیدا کرد، تقریبا زحمت بازیگران خوبی مثل مهدی هاشمی، مهتاب کرامتی را هم به هدر داده بود. دور تسلسل داستان این فیلم هم یکی دیگر از جلوه‌های تلخی در جشنواره امسال است.

فیلم سوم:"گلچهره" کارگردان: وحید موسائیان.

فیلم در فضای افغانستان قبل و بعد از حکومت طالبان می‌گذرد. فیلمساز با استفاده از خبری واقعی که جذاب و مرتبط با دنیای سینماست، فیلمنامه‌ای پر و پیمان در حمایت از هنر هفتم نوشته و به خوبی اجرا کرده است. آرشیو فیلمخانه افغانستان با زرنگی و ابتکار مسئول آرشیو در زمان طالبان، با کشیدن دیواری به جای در، تا بعد از نابودی طالبان محفوظ می‌ماند. این خبر کوتاه دستمایه خوبی است تا فیلمساز ادای دینی کند به بسیاری از فیلمهای ایرانی و خارجی مثل: بای‌سیکل‌ران، شطرنج‌باز، چشم تنگ دنیا دوست و...بعضی از لحظات فیلم "سینما گلچهره" من را یاد "سینما بهشت" جوزپه تورناتوره انداخت. البته می‌توانست داستان فیلم با کمی پیچدگی و درگیری بین نیروهای طالبان و مردم، چهره زشت این طلبه‌های خشک مغز را بهتر نشان دهد، ولی به نظرم در همین حد نیز فیلم به خوبی وحشیگری این قوم را نشان داده بود. طراحی صحنه، موسیقی فیلم، اثر استاد "فریدون شهبازیان" و بازی خوب برادران هاشمی از مشخصه‌های مثبت فیلم به شمار می‌روند. فیلمی که بالاخره در آن کمی کورسوی امید دیدم!

فیلم چهارم:"یکی از ما دو نفر" کارگردان: تهمینه میلانی.

اینبار نوبت "بهرام رادان" بود تا نقش مرد کم شعور و سوء استفاده‌گر و خالی از شور و عشق و شعور را در فیلم خانم میلانی بازی کند، که البته "رادان" هم در القای این حس کم نگذاشته بود. خوب فیلم اصلا داستان جذابی نداشت و هر چه بود تکرار مکررات دوباره بیانیه‌های حمایت کننده حقوق نسوان ایرانی و محکوم کردن مردان خالی از احساس و شعور بود که معمولا این راه احترام گذاشتن به حقوق و احساس خانم‌ها را باید خانم‌های باشعور به مردان بی‌شعور نشان دهند. خب بالاخره کسی هم باید باشد در ایران که از اینگونه فیلمها بسازد، تا خانم‌ها احساس نکنند زیادی تنها هستند و این نکته مثبت کار است.همین!