| پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران ۲ |
| ساعت ۱:٤٩ ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ |
|
روز سوم: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: نقاشی مذهبی؛ الهام حسامی؛ ۲۰ دقیقه.
این فیلم با توجه به ممنوعیت چند ساله اخیر نصب شمایل ائمه اطهار، به خصوص امام حسین و یارانش در تکایا و حسینیهها و... در ایام ماه محرم و کشف علت این کار ساخته شده است. فیلمساز با استفاده از منابع آرشیوی و مصاحبه با افراد مختلف درپی کشف علت این امر برمیآید؛ که البته تکیه اصلیاش بر مصاحبه با "آیدین آغداشلو" و صحبتهای این استاد نقاشی است، در بارهٔ نقاشی مذهبی و شمایلنگاری. با اینکه فیلم میتوانست با گسترش بیشتر موضوع مخاطب خود را بیش از این مجاب کند که شمایلنگاریهای گذشته جنبه نمادین داشته و یاد و نمایی از بزرگان دین است، نه ظاهرپرستی؛ اما در همین حد نیز فیلم توانسته گلیم خود را از آب بکشد. نقطه ضعف فیلم استفاده از فیلمی اینترنتی از شخصی لمپن است که به ظاهر در قهوهخانهای در حال خواندن و ضرب گرفتن است و نوعی نقض غرض فیلمساز است بر اینکه قهوهخانهها محل حضور چنین افرادی است؛ البته بیشک، همانطور که در فیلم هم اشاره میشود، امروزه قهوهخانهها دیگر کارکرد پنجاه شصت سال گذشته را ندارند، و بیشتر افراد بیکار و خوشگذران و... در این مکانها جمع میشوند تا افراد دیگر، به همین خاطر نقاشی قهوهخانهای نیز خاصیت خود را از دست داده است. البته ذکر این نکته نیز لازم است که در این فیلم، خلط مبحث بین نقاشی قهوهخانهای و نقاشی مذهبی هم صورت گرفته، که در بیان فیلمساز خلل وارد آورده است. فیلم دوم: گاندو؛ مازیار مشتاق گوهری؛ ۵۶ دقیقه.
این فیلم که در بخش مستند "زیست محیطی" به نمایش درآمد، در باره تمساح معروف ناحیه "باهو کلات" بلوچستان ایران است. فیلم با استفاده از نریتور معروف این ژانر از فیلمهای مستند "داود نماینده" و فیلمبرداری خوب و تکیه بر پژوهش مناسب، توانسته به مقصود برسد: معرفی این گونه نایاب جانوری در ایران و شکل و شمایل زندگی او؛همزیستی "گاندو" با روستائیان؛ تهدید این گونه جانوری از طرف عوامل مختلف زیست محیطی مثل خشکسالی برکهها و تالابها و عوامل انسانی مثل شکارچیان و روستائیان نگران و.... البته به بعضی از جنبههای جالب زندگی این حیوان در این فیلم اشارهای نمیشود، مثلا این که او بعد از خوردن شکارش معمولا اشک در چشمهایش جمع میشود که بر اثر تغییر و تحولی شیمیایی در بدنش است، ولی روستائیان آن منطقه معتقدند که تمساح پوزه کوتاه یا همان "گاندو" برای شکار خود اشک میریزد! همان چیزی که در زبان فارسی هم به ضربالمثل تبدیل شده است:"اشک تمساح". استفاده از اینگونه اطلاعات میتوانست جای تکرار چندباره صحنههای حفاظت از این حیوان را توسط شکاربانان محیط زیست بگیرد تا فیلم به تنوع بیشتری دست یابد. فیلم سوم: شهر پولکی؛ محسن خانجهانی؛ ۵۲ دقیقه. به مناسبت سال "جهاد اقتصادی" در پنجمین جشنواره فیلم حقیقت، فیلمهای مرتبط با این موضوع در یک بخش جمع شدهاند: "بخش ویژه جهاد اقتصادی"؛ به تبع این فیلم هم که در باره نظام بانکداری اسلامی در ایران است، در این بخش گنجانده شده است. فیلم با استفاده از مصاحبههای مختلف با افراد صاحب مقام در اقتصاد ایران، نظام بانکداری اسلامی را به نقد میکشد. نظامی که در آن گرفتن وام برای افراد ضعیف و کمبنیه از لحاظ اقتصادی تقریبا از محالات است، ولی برای افراد صاحب نفوذ امری سهل و ساده، که نمونه گل درشتش اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و همکاری دو بانک دولتی در این امر و یکی دو بانک خصوصی است، که البته فیلم در زمانی ساخته شده که این گاف بزرگ اقتصادی را در دست نداشته است. جالب است که مصاحبههای فیلمساز از مقامات دست چندم اقتصادی، مثل روسای بعضی از بانکها و صندوقهای قرضالحسنه درجه دو و سه، بالاتر نمیرود و مثلا با "وزیر اقتصاد" که متولی اصلی این نظام اقتصادی است یا "رئیس بانک مرکزی" مصاحبهای صورت نگرفته است. اگر چه در فیلم تلاش جانفرسای فیلمساز را نیز شاهد هستیم که چگونه از رئیس بانک مرکزی وقت میگیرد، ولی طبق معمول بازهم زیر بار مصاحبه با این مستندساز نمیرود. گرچه این خود نشان خوبی است از این موضوع، که آنها از رسانههای غیررسمی هراس دارند، چرا که هرگونه نقدی را به این نظام اقتصادی به شدت مشکلدار، تخریب میدانند. سرآخر فیلمساز جمعی از خانمهای، یک فامیل بزرگ یا همسایه، را نشان میدهد که برای فرار از نزولخواری بانکها و انتظار بیحاصل برای دریافت وام، خود صندوقی تشکیل دادهاند و با قرعهکشی، پولی را که از افراد عضو صندوق جمع میکنند، به یکی از افراد قرض میدهند، تا حدی از مشکلات مالی طرف حل بشود؛ بگذریم از این که همین راهحل به ظاهر ساده در خیلی از جاها، به علت وضع اقتصادی بد مردم و طمع افراد، تبدیل به معضلی دیگر شده است و صد البته که این راهحلی علمی برای گردش مالی صحیح اقتصاد یک کشور نیست. شدت رباخواری این نظام بانکداری را البته از زبان رئیس حمایت از صنایع ایران میشنویم: آنجا که سود وامهای دریافتی برای حمایت از صنایع را در ژاپن صفر درصد میداند و در ایران سی درصد! به هر حال جسارت فیلمساز در نزدیک شدن به این موضوع پرمسئله را باید ستود، اگرچه فیلمساز میتوانست با مصاحبه با افراد مرتبط با اقتصاد ایران، مثل نمایندگان مردم در مجلس و به خصوص اعضای کمسیون اقتصادی مجلس، به غنایی بهتر در فیلمش برسد. فیلم چهارم: مجنون؛ محمدعلی فارسی؛ ۵۶ دقیقه. فیلمساز در ادامه ساخت مستندهای پرترهای خود، این بار به سراغ مترجم دیوان حافظ به زبان فرانسه رفته است: پروفسور"شارل هانری دوفوشه کور". ایشان که زنده هستند و در زمان اکران فیلم هم در سالن حضور داشتند؛ خوشبختانه داستان زندگیاش را از زبان خودش میشنویم. روز چهارم: پنجشنبه ، ۱۹ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: همه دانا، داریوش مهرجویی، ۵۳ دقیقه. نام فیلم از اسم قدیمی شهر "همدان" گرفته شده است. این فیلم هم مثل یک اپیزود از فیلم "تهران، تهران" ،که در آنجا به جاذبههای شهر تهران پرداخته شده بود، فیلمساز به معرفی بعضی از نقاط گردشگری شهر همدان پرداخته است. البته در اینجا دیگر آن داستان کمرنگ فیلم قبلی هم حضور ندارد و همه چیز به گشت و گذار در شهر، همراه با یک شخص همدانی که با تاریخ آنجا آشناست، میگذرد. البته در این گشت و گذار کاستیهای بسیاری نیز نمایان است: مثلا هنگامی که گروه فیلمساز یا گردشگر بر سر مزار "بوعلی سینا" حضور پیدا میکنند و کلی در باره بزرگیهای او داد سخن میدهند (که البته بوعلی فقط مدفنش همدان است وگرنه اهل "بخارا" است) هیچ یادی از بزرگ دیگری که در همانجا مدفون است نمیشود؛ شاعر و سخنور و مبارز عصر قاجاریه: "عارف قزوینی". اما از آنجا که فیلمی از "مهرجویی" نیست که در آن خبری از اطعمه و اشربه نباشد! در این فیلم هم صلاةظهر در سینما فلسطین، با انواع غذاهای سنتی و غیرسنتی همدان آشنا میشویم: در خانه یکی از نویسندگان پرکار کتابهای آشپزی و خانهداری "پریا گوهریان" که خود اهل همدان است. غذاهایی که معلوم بود فقط برای نمایش و معرفی در فیلم طبخ شده و بیتردید اغلب آنها بعد از خوردن مختصر افراد گروه فیلمسازی و... راهی سطل زباله میشود. به هر حال فیلمهای سفارشی "مهرجویی" گویی همه شکل و شمایلی یکسان دارند، و این فیلم که سفارش "شهرداری همدان" است، از همان الگو سهلگیری مخصوص خودش پیروی میکند. اما حضور پرتعداد تماشاگر در این سانس، نشان از این داشت که هر چه نام "مهرجویی" روی آن باشد با استقبال بسیار روبرو میشود. فیلم دوم: مرز پرگوهر، هومن ظریف، ۵۷ دقیقه. حضور شخصیتهای آشنا و معروفی مثل استاد سیمین بهبهانی، دکتر پرویز شهریاری، حداد عادل، میلاد کیایی، امینالله رشیدی و عبدالجبار کاکائی... در زمان اکران این فیلم، که به ظاهر با خوششانسی فیلمساز نمایش آن بلافاصله بعد از فیلم پربیننده "همه دانا" ی مهرجویی بود، موجب شد تا این فیلم هم با تعداد تماشاگر زیادی همراه باشد. فیلم به نوعی بررسی شعر "ای ایران، ای مزر پرگوهر..." و شاعر آن دکتر"حسین گل گلاب" است. گرچه معتقدم به هر شکلی که به این سرود جاوادنه، که در اصل با صدای حریری استاد فقید غلامحسین بنان و به آهنگسازی استاد روحالله خالقی ساخته شده است، پرداخته شود باز هم کم است، ولی شکل بررسی و اتمسفر این مستند به گونهای بود، که چندان از شور و حال آن موسیقی ملی در فیلم جاری و ساری نبود؛ یعنی بعد از دیدن فیلم هیچ حسی در تماشاگران غلیان نداشت که همان سرود را دوباره و دوباره زمزمه کنند، به یاد ایران و به یاد آن سه بزرگی که این سرود را جاودانه کردهاند. بعضی از صحنهها به نظر اضافه میآمد: مثل صحنه آرشیوخانوادگی، در مورد "مضرات سیگار"، که گرچه جالب و بامزه به نظر میرسید، چندان با فیلم و موضوعش ارتباطی نداشت و بعضی از صحنهها جایشان خالی بود: مثل نواختن "ای ایران" توسط "میلاد کیایی" که به جایش قطعهای بیارتباط با موضوع فیلم دیده و شنیده میشود، بعضی از مباحث مهم مثل مقایسه سرود ملی آلمان با سرود "ای ایران" ناقص نمایش داده میشود و تماشاگر به نتیجه دلخواه نمیرسد و به بعضی از موضوعات فرعی مثل مرگ گلگلاب و سالگرد او، زیادی پرداخته میشود. از جنبههای مثبت فیلم میتوان به مصاحبه تلفنی با "گلنوش خالقی"، که روشنگر خیلی از افسانههایی بود که حول و حوش انگیزه سروده شدن این شعر بیان میشود، اشاره کرد؛ و همیچنین ازمصاحبههای خوبی باید یاد کنم که به طور جدی و آکادمیک به این سرودملی میهنی پرداخته میشد. روز پنجم: جمعه ، ۲۰ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: چهارسوق ادیان، رضا محمدی، ۳۱ دقیقه.
خیابان سی تیر فعلی و قوامالسلطنه سابق شهر تهران، بهانه است برای فیلمساز تا همسازی و همزیستی چهار دین عمده و رسمی از نظر قانون اساسی در ایران را، به خوبی نشان دهد. در این خیابان و کوچههای اطراف آن، مسیحیان، زرتشتیها، کلیمیان و مسلمانان، عبادتگاه خاص خود را دارند و در کنار هم و بدون تخریب و توهین به یکدیگر زندگی و عبادت میکنند. شناخت کلی از بناهای هر دین و شنیدن صحبت سرپرست یا متولی هر عبادتگاه و اشاره بر این نکته مهم که همه ادیان حاضر در این خیابان بر یکتاپرستی و توحید تاکید دارند، همراه با استاد "نصرالله حدادی" که نقش مجری و معرف این پرستشگاهها را دارد، کاری است که فیلم "چهارسوق ادیان" به خوبی از عهدهاش برمیآید. نکته جالب اینکه نام مسجد حاضر در این خیابان نیز با توجه به بافت مذهبی این خیابان انتخاب شده است : "مسجد حضرت ابراهیم." فیلم دوم: فرشتهای روی شانه راست من، آزاده بیزار گیتی، ۴۷ دقیقه.
در این فیلم که در بخش "مستند اجتماعی" نمایش داده شد، به مشکلات و مسائل بیماران کلیوی پرداخته شده است. فیلم با نزدیک شدن به دختری بیست و هفت ساله که دارای چنین مشکلی است، توانسته به خوبی از عهده تاثیرگذاری به روی مخاطب فیلم بربیاید. در فیلم درمیابیم که مشکلات افراد دیالیزی به خصوص آنها که مجبورند از شهرستان، اینجا سبزوار، به تهران بیایند، چنان فراوان و پیچیده است، که حتی افراد نزدیک خانواده نیز از تحمل آن سرباز میزنند. در فیلم با زنی مسن آشنا میشویم، که به قول شخصیت اصلی فیلم، باید به او لقب "مادرترزای" ایران را داد؛ کسی که با حمایت از این افراد و جلب حمایت دیگران برای کمک به این افراد، نقش حامی و دلگرمی را در این دیار بیکسی به عهده دارد. فیلم از زیادهگویی و اطناب به دور است و با اشارههای کوتاه و سریع، بسیاری از نکات نهفته زندگی این افراد را نمایش میدهد و همانطور که گفتم تاثیرگذار و هشداردهنده است. |
|
| پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران۱ |
| ساعت ۳:٥٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ |
|
حالا دیگر این نوزاد چهار سال پیش، که بنا به ضرورتهای مختلف و حمایتهایی که مستندسازان به حق خواستار آن بودند، و از جمله جشنوارهای مستقل که بتوانند در کنار همدیگر و همراه با مردم و منتقدان و مسئولین به عرضه آثارشان بپردازند، تبدیل به نونهالی پنج ساله شده است. به تدریج کسانی که در جشنواره شرکت میکنند توقع دارند که ضعفهای دوره گذشته کنار گذاشته شود و نکات مثبت دورههای پیشین برجسته شود و به نظر نگارنده تا حدودی این امر در جشنواره جاری یعنی دوره پنجم اتفاق افتاده بود. روز اول، دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰ روز اول جشنواره را کمی با تاخیر شروع کردم و فقط دو کار را توانستم ببینم: یک روستای ایرانی؛ محمد جعفری؛ ۵ دقیقه مستندی کوتاه با حرکات سریع دوربین و تدوینی چکشی که در مدت پنج دقیقهای که به تماشایش مینشینم با رسمی غریب از مردم آلاشت مازندران در مورد نامزدی دختر و پسرشان در سنین نوجوانی آشنا میشوم؛ بدون هیچ حاشیه و زوائدی که معمولا گریبان این گونه مستندهای قوم نگارانه را با رودهدرازیهای بسیار و تصاویر بیهودهای که هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارد میگیرند... خلیج فارس؛ ارد عطارپور، ۶۰ دقیقه به نظرم هر چقدر هم در باره این خطه از ملک ایران فیلم ساخته شود، بازهم کم است، حال اگر این کار توسط مستندساز خوبی مثل آقای عطارپور صورت بگیرد، بی شک مثل همین فیلم، تاثیر بیشتری بر مخاطب خود خواهد گذاشت. تکیه فیلمساز بر اسناد معتبر تاریخی، مصاحبه با افراد کارشناس و خبره این امر و حتی نمایش اسنادی که تا به حال مخاطبان این گونه مستندها ندیده یا کمتر دیدهاند، از خصوصیت پژوهش مدارانه و موشکانهٔ فیلم حکایت دارد. فیلمی که سردستی ساخته نشده تا فقط به طرح موضوعی بپردازد و به قولی رفع تکلیف کرده باشد. فیلمساز با تاملی دو ساله و با تکیه بر تحقیقات تیمی کارشناس توانسته کاری ارائه دهد که با نمایش آن بی شک حتی بر کشورهایی که از نامهای مجعول برای "خلیج فارس" استفاده میکنند و اصرار میورزند، بی تاثیر نخواهد بود. البته به شرطی که آنقدر نفوذ رسانه ای و فرهنگی ما قوی باشد تا بتواند این مستند خوب را با زیرنویس و حتی گفتار انگلیسی و عربی و بلکه به زبانهای مختلف و زنده دنیا در جشنوارهها و شبکههای فعال و پربیننده تلویزیونی به نمایش بگذارند. بی شک تاثیری که نمایش این فیلم بر روی مخاطبان و گروههای هدف، که همانا اهالی خارج از ایران است، خواهد گذاشت از بسیاری از کلنجارهای دولتمردان بر سر اثبات این اسم همیشه جاوید، خواهد کاست. اگر چنین مستندهایی تاثیر خود را جهانی کنند، بی شک دیگر کسی مثل "دیوید آتنبرو"، که خیلیها او را فیلمساز و محقق درجه یک مستندهای جغرافیایی و طبیعی میدانند، جرات نخواهد کرد تا باردیگر در مستندهایش از اسم مجعول "خلیج عربی" به جای اسم اصلی " خلیج فارس" استفاده کند و اگر چنین کند در نزد اهالی رسانههای معتبر تحقیقاتش بی اعتبار خواهد بود. البته لازم به ذکر است که دو عنصر دیگر هم در تاثیرگذاری این فیلم مستند دخیل بود که باید به آنها اشاره کنم: موسیقی و تدوین. آهنگساز این فیلم "کیوان کیارس" با توجه به موضوع تاریخی و اثباتی کار، توانسته در کنار تصاویربرداری خوب، تاثیرگذاری آن را دوچندان کند. تدوین این اثر هم کار"سعید خدارضایی" بی شک یکی از پارامترهای موفق کار محسوب میشود. مواد خام و پراکنده و شاید همه مهم، که بیتردید چند برابر زمان فعلی فیلم بوده است، با هنرمندی تام در زمانی یک ساعته خلاصه میشود، بی آنکه از تاثیرگذاری یا جنبه اسنادی فیلم کاسته شود، و این کاری نیست که از عهده هر کسی بربیاید. روز دوم: سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ مشق لیلی، آذر مهرابی؛ ۱۸ دقیقه استفاده از هنر در ادیان مختلف با توجه به عشق و علاقه متدینین آن دین، حتما در ماندگاری عقاید آنان تاثیرگذار است. در این مستند با خانم هنرمندی آشنا میشنویم که با هنرمندی و علاقه فراوان به خطاطی کلمات الهی میپردازد. گرچه این اثر می توانست بسیار کوتاهتر از تایم فعلی باشد، با حذف تکرارهای مکرر بعضی از صحنه ها که به نظر میرسد فیلمساز خیلی به آنها علاقه داشته، مثل نمای آبشار و شخصیت خطاط، اما در همین زمان فعلی نیز کارگردان توانسته مقصود خود را به خوبی به مخاطب منتقل کند و تاثیر خود را بگذارد. خانه من ، محسن امیریوسفی؛ ۵۲ دقیقه با توجه به تهیه کننده فیلم که "سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران" است خوب موضوع هم به تبع مرتبط با شهر تهران و بلافاصله معضلات عدیده این شهر است، که در اینجا موضوعی که آنگراندیسمان شده، خرید و تهیه خانه با مبلغی نسبتا کم با توقعی نسبتا بالاست، در این ابرشهر تقریبا بی در و پیکر. کارگردان که خود سوژه موضوع است یعنی کسی است که میخواهد با مبلغی حدودا ۱۵۰ میلیون تومان خانه ای با مشخصاتی عالی در تهران ابتیاع کند و به جستجو در این شهر درندشت میپردازد و عادت می کنیم؛ محسن استاد علی (مخملباف)؛ ۵۰ دقیقه فیلمی جسورانه و اجتماعی و نوید دهنده یک فیلمساز خوب دیگر. فیلم شامل چهار اپیزود به هم پیوسته در باره چهار شخصیت دختر فراری است که اندکی با زندگی گذشته و حال آنها آشنا میشویم. فیلمساز با تدوینی عالی سعی کرده هر چهار شخصیت را به شکل چهار موومان در این سمفونی دلشدگان در کنار یکدیگر به تصویر بکشد. اتفاق خاصی که در این میان می افتد، که البته خوردگی و ریزش حذف و تعدیلها در بدشکلی آن بی تاثیر نبوده، آشنایی با دختر چهارم فیلم است که به نوعی در طول اثر به شکلی دلسوزانه همراه با دیگرانی است که هر کدامشان به نوعی قربانی خانوادههای از هم گسیخته یا معتاد هستند. اتفاقا دختر چهارم به شکلی دیگر قربانی بدفهمیهای خانواده شده است. پدر دختر که راننده کامیون است و ادعای جامعه شناس بودن هم دارد! دخترش را سالیان سال به شکل پسر درمی آورده و او را از حیطه جنسیتش جدا میکرده است؛ حالا پدر توقع دارد که او را به شکلی سالم و سرحال همراه خود و خانواده اش بیابد...ولی حقایقی که دختر قبل از ملاقات با خانواده و بعد از آن به تماشاگر فیلم منتقل میکند، پرده از رازهای دیگری برمیدارد، که سخت تکان دهنده است. در نهایت انتظارآفرینی و کشمکش و اوج فیلم، عناصری که در اغلب فیلمهای مستند اجتماعی غایب هستند، فیلمساز تاثیر نهایی خود را به روی مخاطبین می گذارد. ای کاش رسانه ملی ما انقدر جسارت داشت که با نمایش مستندهایی از این جنس، رازهای بسیاری از پشت پرده فرارهای مکرر دختران این دیار که به معضلی بزرگ در کلان شهرها تبدیل شده است بردارد و با این کار شاید گامی هر چند کوچک، در آینه نمایی مستندها و تاثیرات آن برمیداشت. به نظرم نمایش این فیلم، با اینکه در کاتالوگ جشنواره از آن نامی برده نشده و در مراسم اختتامیه نیز خبری از آن نبود، نشان کمرنگی از حضور فیلمهای جسارتآمیزدر جشنواره پنجم سینما حقیقت داشت. سرزمین خانه خورشید؛ فرهاد ورهرام؛ ۶۲ دقیقه هر چند حرکت فیلم بطئی و کند است، ولی جور این کار را گویی طبیعت بکر و زیبای کردستان و اورامانات با کوههای سرسبز و رودهای خروشانش میکشد. البته بستر کار و نویسنده بودن؛ مصطفی آل احمد؛ 97 دقیقه زندگی "جلال آل احمد" برای فیلمساز، که نسبت دوری هم با شخصیت سوژه فیلمش دارد، زمینه ای بوده تا به واکاوی عقاید و آثار این نویسنده تاثیرگذار قرن حاضر ایران بپردازد. البته مصاحبه های طولانی با افراد مختلف که شاخصترینشان "علی دهباشی" است، گویی این مجال را از فیلمساز گرفته که با مهمترین و نزدیکترین شخصیت به جلال، که هنوز زنده است و پر از خاطره، یعنی "سیمین دانشور" مصاحبه کند. البته او (تصاویر برگرفته از کاتالوگ جشنواره) |
|
| مصاحبه وبلاگی |
| ساعت ۸:٢۳ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ |
|
چند وقت پیش یکی از دوستان وبلاگی، با نظر لطفی که به من داشتند، درخواست مصاحبه ای کوتاه کردند که حاصلش را در این لینک میتوانید ملاحظه کنید. |
|
| بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 5 |
| ساعت ۸:۱٩ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ |
|
ر وز پنجم : فیلمهای متوسط. فیلم اول:"قلب سیمرغ" کارگردان: وحید نصیریان. تا به حال چند انیمیشن ایرانی را که به منظور اکران عمومی در سینما ساخته شده است را دیدهام مثل : "داستان یوسف" و "جمشید و خورشید" اما به نظرم این اولین فیلمی انیمیشنی است که تماما با تکیه بر نرمافزارهای سه بعدی ساز رایانهای ساخته شده است. درانیمیشن فعلی با اینکه با شخصیتهای نچندان خوش صورت، به خصوص "رها" که نقش اصلی را دارد، مواجه هستیم و با کمی دقت در رندر نهایی کار و به قولی زدگی تصویری مواجهیم؛ ولی با این حال این فیلم با بهرهگیری از صدای بازیگران خوبی مثل حمید فرخنژاد، رضا کیانیان و الهام پاوهنژاد و بقیه گویندگان جوان به ریاست رئیسی، توانسته بود با مخاطب خودش ارتباط برقرارکند. ضمن اینکه داستان تخیلی فیلم با اشارات اسطورهای و فرهنگ نیاکانمان جلوهای از ایرانی بودن را به تماشاگر، به خصوص مخاطب خاصش که نوجوانان باشند، القاء میکرد. و انتخاب این گونه داستانها برای چنین کار پرخرجی، در این زمانه که بیشتر داستان زندگی پیامبران بنیاسرائیل مورد توجه مسئولان است، غنیمت است و جای تشکر دارد. فیلم دوم:"آلزایمر" کارگردان: احمدرضا معتمدی. با اینکه بعد از دیدن فیلم بلافاصله سر درد گرفتم و کج خلق شدم و به قول خودم روحم کدر شد، ولی "آلزایمر" را با اغماض، در مقایسه با فیلمهایی که تا به حال در جشنواره دیدهام، میتوان فیلمی متوسطی دانست. اسم فیلم انگار فقط به خاطر فرنگی بودنش و به قول یکی از دوستان جذاب! بودن آن به فیلم الصاق شده بود که به نظرم همان اسمی که بعدها کارگردان انتخاب کرد یعنی "نسیان" بهتر از این اسم بیماری مخصوص بعضی از کهنسالان، به داستان فیلم میخورد. داستان کشدار و تکراری فیلم، که شاید بتوان چند مصداق بیرونی هم برایش پیدا کرد، تقریبا زحمت بازیگران خوبی مثل مهدی هاشمی، مهتاب کرامتی را هم به هدر داده بود. دور تسلسل داستان این فیلم هم یکی دیگر از جلوههای تلخی در جشنواره امسال است. فیلم سوم:"گلچهره" کارگردان: وحید موسائیان. فیلم در فضای افغانستان قبل و بعد از حکومت طالبان میگذرد. فیلمساز با استفاده از خبری واقعی که جذاب و مرتبط با دنیای سینماست، فیلمنامهای پر و پیمان در حمایت از هنر هفتم نوشته و به خوبی اجرا کرده است. آرشیو فیلمخانه افغانستان با زرنگی و ابتکار مسئول آرشیو در زمان طالبان، با کشیدن دیواری به جای در، تا بعد از نابودی طالبان محفوظ میماند. این خبر کوتاه دستمایه خوبی است تا فیلمساز ادای دینی کند به بسیاری از فیلمهای ایرانی و خارجی مثل: بایسیکلران، شطرنجباز، چشم تنگ دنیا دوست و...بعضی از لحظات فیلم "سینما گلچهره" من را یاد "سینما بهشت" جوزپه تورناتوره انداخت. البته میتوانست داستان فیلم با کمی پیچدگی و درگیری بین نیروهای طالبان و مردم، چهره زشت این طلبههای خشک مغز را بهتر نشان دهد، ولی به نظرم در همین حد نیز فیلم به خوبی وحشیگری این قوم را نشان داده بود. طراحی صحنه، موسیقی فیلم، اثر استاد "فریدون شهبازیان" و بازی خوب برادران هاشمی از مشخصههای مثبت فیلم به شمار میروند. فیلمی که بالاخره در آن کمی کورسوی امید دیدم! فیلم چهارم:"یکی از ما دو نفر" کارگردان: تهمینه میلانی. اینبار نوبت "بهرام رادان" بود تا نقش مرد کم شعور و سوء استفادهگر و خالی از شور و عشق و شعور را در فیلم خانم میلانی بازی کند، که البته "رادان" هم در القای این حس کم نگذاشته بود. خوب فیلم اصلا داستان جذابی نداشت و هر چه بود تکرار مکررات دوباره بیانیههای حمایت کننده حقوق نسوان ایرانی و محکوم کردن مردان خالی از احساس و شعور بود که معمولا این راه احترام گذاشتن به حقوق و احساس خانمها را باید خانمهای باشعور به مردان بیشعور نشان دهند. خب بالاخره کسی هم باید باشد در ایران که از اینگونه فیلمها بسازد، تا خانمها احساس نکنند زیادی تنها هستند و این نکته مثبت کار است.همین!
کلیدواژه: سینمای ایران ،جشنواره بیست و نهم فیلم فجر
|
|
| بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 4 |
| ساعت ٧:۱٦ ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ |
|
روز چهارم: بازهم تلخی...؟ فیلم اول:"سفر سرخ". کارگردان: حمید فرخ نژاد. با همه هیاهو برای هیچی که عدم اکران ده ساله فیلم "سفر سرخ" داشت و به نظر می رسید که با فیلمی متفاوت مواجه خواهیم شد، اما طبق معمول اینگونه فیلمها که در چند سال بعد از ساختشان به نمایش عمومی درمیآیند، با فیلمی ضعیف چه از نظر فیلمنامه و چه از نظر کارگردانی مواجه شدم. فیلم بیشترین گرتهبرداری را از فیلم "سرزمین خورشید" ساخته سال 1375 احمدرضا درویش دارد و البته بسیار ضعیفتر از آن فیلم است. چند دیالوگ ضد جنگ و به ظاهر حقوق بشری! که از زبان یکی از شخصیتهای فیلم در اواخر داستان میشنویم، به احتمال زیاد موجب توقیف ده ساله فیلم بوده است. جالب اینکه در تیتراژ پایانی فیلم سال ساخت فیلم 1389 ذکر شده بود؛ این هم گویی راهی است مبتکرانه برای اثبات اینکه هیچ فیلمی در ایران به مدت ده سال توقیف نبوده است! فیلم دوم: "راه آبی ابریشم" کارگردان: محمد بزرگ نیا. "راه آبی ابریشم" یکی از فیلمهایی که در این چند ساله خرجهای زیادی پایش ریخته شده و الان که محصول کار را میبینیم، بدون شک با یکی از فیلمهای خوب ایرانی مواجه هستیم. فیلم خوبی که سعی دارد خود را از سایه فیلمهای مثل "دزدان دریایی کارائیب" دور نگه دار، ولی بیتاثیر از آن حال و هوا هم نیست، به خصوص اینکه متاسفانه کار موسیقی به آهنگسازی چینی سپرده شده است.(به هر جا سر میزنی این روزها در ایران جنس چینی میبینی و حالا انگار نوبت سینمای ماست که باید به جنس چینی عادت کنیم.) چرا تهیه کننده و بنیاد فارابی، کار ساخت موسیقی این فیلم را به کسانی مثل محمدرضا علیقلی، مجید انتظامی و ... که سابقه ساخت موسیقی در زمینه ایران و سرزمین ایران دارند نسپارده اند؟ کسانی که با سازهای ایرانی و فواصل آن بیشتر آشنایی دارند، و میتوانستند فیلم را ایرانیتر کنند؛ هدفی که سازندگان مدنظر داشتهاند، تا با آن اثبات کنند که خلیج فارس در قرن چهارم (و البته بسیار قبلتر از آن) محل آمد و شد کشتیهای ایرانی و قوم پارسی بوده است؛ زمانی که هنوز اعراب شیخ نشینی چیزی به نام کشور نمیشناختند و به کار غارت و تجارت بردهداری، همانطور که در فیلم میبینیم، مشغول بودهاند. جای خالی چند چیز به ظاهر جزیی ولی در کل جذاب هم در فیلم خالی است: فیلمبردار میتوانست با هلیشات به دور کشتیهای بادبانی ایرانی در دریا به زیبایی کار بیافزاید و عظمت حضور این دو کشتی را در دریا بیشتر به رخ تماشاگر بکشد. ضمن اینکه طراحی کشتیها جالب است، ولی متاسفانه هیچ تزیین و نقاشی و رنگ و روی جذابی ندارند، با این تزیینات میتوانستند این کشتیها، که به نوعی خودشان کراکترهای اصلی فیلم بودند، جلوهگری بیشتری از نظر بصری داشته باشند. به هر حال دیدن این فیلم بدون شک حس ایرانی بودن و غرور ملی را تقویت میکند. باید به کارگردان و تهیه کننده فیلم دست مریزاد گفت. فیلم سوم" چیزهایی هست که نمیدانی" کارگردان: فردین صاحبالزمانی. از اینکه در این وادی بازهم نویسندهای سینمایی، البته با سابقه کار در زمینه فنی فیلمها، جرات کرده است و دست به نوشتن فیلنمامه و کارگردانی اولین فیلمش زده است، جای خوشوقتی است. ضمن اینکه اولین کار ایشان هم کار آبرومندی از آب درآمده است. به طوری که میتوان امیدوار بود که در کارهای بعدی ضعفهای فیلم فعلی از بین برود. نشان دادن تنهایی یک راننده تاکسی در شهری درندشت، که معمولا سگ صاحبش را نمیشناسد، بی برو برگرد هر فیلمشناسی را یاد فیلم "راننده تاکسی" مارتین اسکورسیزی میاندازد. البته خود فیلمساز هم در نمایی با خواندن سکانسی از فیلم مذکور به این امر صحه میگذارد. البته تنهایی "علی مصفا" بازیگر نقش راننده آژانس این فیلم با تنهایی "تراویس" راننده تاکسی فرقهای بسیاری دارد. ضمن اینکه "تراویس" دارای وجدان اجتماعی بیدار شده ایست و برای همین هم در اواخر فیلم او را شخصی در قالب قهرمانی اجتماعی میبینیم، ولی اینجا راننده فیلم "چیزهایی هست..." بیشتر ناامیدی و زلزله و خرابی و تباهی را جلوهگر و القاگر است و نوعی سیاهی و تلخی بی هیچ کورسویی از امید، در فیلم موج میزند. فیلمساز برای تاکید بیشتر بر این تیرهگی بیپایانش، سیاهی شب را انتخاب کرده است و بیش از نود درصد فیلم در شب، با فیلمبرداری و طراحی نور خوب "هومن بهمنش"، میگذرد. البته راهکار موثر برای زدودن سیاهی را نویسنده فیلم زلزله میداند و بس، زلزلهای که همه این روابط لرزان و تباهشده را به سامان برساند! تکرار کلمه "زلزله" در فیلم به نظرم بیشترین بسامد صوتی را داشت. در نمای زیبای پایانی فیلم هم البته فیلمساز تماشاگران را ناامید نکرده! و این اتفاق هولناک میافتد و به تبع همه چیز به زعم فیلمساز نابود میشود. تلخی در فیلمهای امسال موج میزند و این تلخی هم با توجه به وقایع یکی دو ساله اخیر بیدلیل نیست. فیلم چهارم: "یه حبه قند" کارگردان: رضا میرکریمی. کنار هم قرار دادن مرگ و زندگی، شادی عروسی و تلخی مراسم عزا را بسیار بهتر از فیلم "یه حبه قند"، فیلم ایران دیگری به نام "مسافران" اثر استاد بهرام بیضایی نشان داده است. اگر اینجا با جلوههایی از زندگی سنتی با آدمهای سنتی با دیالوگهای نچندان پختهای در ارتباط هستیم، آنجا با شخصیتهایی مواجه هستیم که در قالب زندگی مدرن، هر کدامشان حرفی برای گفتن داشتند و در راس آنها "خانم جان" با بازی شگرف مرحوم "جملیه شیخی" دمادم جلوهگری زندگی را در برابر مرگ به ما و به عروس و داماد فیلم "مسافران" القا میکرد. فیلم "یه حبه قند" با استفاده افراطی از عناصر و المانهای قدیمی، در خانهای مخروبه و به ظاهر سنتی، کراکترهای نچندان جاندار و شناسنامهدار و پخته و ملموس و استفاده از لهجههای مختلف، که گاه فهم دیالوگها برای بیننده خود به معضلی لاینحل تبدیل میشد، و در باطن استفاده توریستی از این جولانگاه سنتی، نوعی ارتجاع فرهنگی را در قالب سینما به نمایش میگذاشت. اصلا داستان ازدواج "کیوان" خارج نشین و متصل به دنیای غرب با "پسندیده" با خاستگاه سنتی و حضورش در این مکان با رنگ و لعاب فئودالی، و وارد شدن "قاسم" در اواخر فیلم و به نوعی پشیمانی "پسندیده" از آن تصمیم قبلی، که بهانهاش مرگ خاندایی است، را میتوان ادامه حرف فیلنمامه نویس و فیلمساز در فیلم "خیلی دور، خیلی نزدیک" دانست. در آنجا هم دکتر با غفلت از سنتهای ایرانی و خاستگاه اصلیاش، تنها زمانی میتواند از هلاکت بگریزد که دست به سوی این عناصر دراز کند و بتواند خود را از شنزار غربزدگی ( به معنای شرق غربی سهروردی منظور است نه تعریف آلاحمدی آن) نجات دهد. حضور کسانی مثل روحانی فیلم، بنا و کاسب و... در قالب شخصیتها و با لهجههایی از چهارگوشه کشور، هم تاکید بر همین دارد، که این خانه خانه ایرانی است و نبایستی با پیوندی غربی آن را به تباهی بکشانیم. توضیح این جملات هر کدام میتواند همراه با مصداق و تعریف و نکته به نکته پیش برود، ولی فعلا این نوشته کوتاه حوصله این موشکافیها را ندارد. در مجموع "یه حبه قند" توانسته بود با استفاده از بازیگران خوب، و با پول خوبی که صرف رنگ و لعابش شده و استفاده از حوصله تماشاگر، او را تا صد و بیست دقیقه به نشستن و دیدن فیلم راضی نگه دارد.
کلیدواژه: سینمای ایران ،جشنواره بیست و نهم فیلم فجر
|
|
| بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر-3 |
| ساعت ٩:٤٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ |
|
روز سوم: شش فیلم با یک کارت "داوود و قمری": کارگردان آیدا پناهنده. اسم "آیدا پناهنده" به عنوان کارگردان که قبلا از او فیلمهای کوتاه خوبی را دیده بودم و "کیانوش عیاری" به عنوان تهیه کننده فیلم - البته به کمک گروه اجتماعی شبکه اول سیما - کافی بود، تا صبح روز هجدهم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه را با اولین فیلم بلند ایشان شروع کنم و امیدوار باشم که فیلم خوبی میبینم. البته در پایان فیلم، جواب اعتماد به احساس خودم را گرفتم، و با فیلمی ساده و روان مواجه شدم که مثل دیگر فیلمهایی که در این چند ساله عیاری پشت آنها ایستاده، قابل تحمل و تامل است. سال گذشته هم عیاری فیلمی از "شبنم عرفی نژاد" را تهیه کرده بود، به نام "پشت در خبری نیست" که فیلمی ساده و در عین حال جذاب بود، و به نظرم یکی از شگفتیهای "سیزده 59". کارگردان: سامان سالور. سامان سالور را با دو فیلم میشناختم : "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" فیلمی آوانگارد و متفاوت که چند جایزه جهانی هم برد و دیگری فیلم مستند "دیازپام صد" در باره "محسن نامجو" نوازنده و خواننده متفاوت این سالها، که بازهم نوآوری و خلاقیت آن باعث شده بود، از دیگر مستندهای پرتره متفاوت به نظر برسد. ولی فیلم "سیزده 59" که در حیطهٔ فیلمهای "مسائل و مشکلات رزمندگان بعد از جنگ" قرار میگیرد، همچون "آژانس شیشه ای" حاتمیکیا، "پاداش سکوت" مازیار میری،"سنگ، کاغذ، قیچی" سعید سهیلی و... که در هر دو فیلم اولی "پرویز پرستویی" نقش رزمنده جامانده و وامانده از چرخ زندگی پشت جبهه را بازی می کند و اینجا هم همان نقش را تقریبا بدون هیچ نوآوری به اجرا درمی آورد؛ هیچ نشانی از فیلمهای قبلی او ندارد که هیچ، بلکه گرتره برداری از یکی دو فیلم خارجی است که چندان هم در آداپته آن فیلمها موفق نبوده است. عمده ترین این فیلم ها "خداحافظ لنین"(2003) به کارگردانی ولفگانگ بکر است. در فیلم "آفریقا". کارگردان: هومن سیدی.
امروز هومن سیدی دومین شگفتی اش را آفرید. یکی بازی روان و ساده اش در نقش "داود" در فیلم "داود و قمری" که شرحش رفت؛ و دیگری فیلمی که اولین فیلم بلندش بود. موتور فیلم در ابتدا کند پیش می رفت و از وقتی که سه دوست فیلم وارد خانه ویلایی لواسان میشوند و متوجه میشویم که ماموریت آنها نگهداری از یک گروگان زن است تا طی معامله ای پنجاه میلیون تومان را برادرش بیاورد تا آزاد شود، تازه تماشاگر درگیر ماجرایی میشود که نشان از پایان روشنی هم ندارد. "شهاب حسینی" اغلب نقشش را در سکوت بازی می کند و همه جلوه بازی زیبایش در نگاه های نافذ و به یاد ماندنی و میمیک صورت جلوه گر است. او تنها جایی چند کلامی زمزمه میکند که به مادرش از طرف دختر گروگان گرفته شده، اهانت میشود. "شهاب" اندک اندک به دختری دل میبندد که در اولین برخوردش با سیلی محکم به هوشش آورده است و سرآخر به نظر میرسد که با بردنش به سوی درمانگاه قصد دارد تا جان دختر را نجات بدهد؛ گرچه در این میان تا پایان فیلم هم نگاههای او به دختر همسایه برایم لاینحل باقی میماند. "جواد عزتی" را با حرافیهای سرسام آور و عصبی اش، تازه وقتی به جا می آورم که "بابای اتی" در قهوه تلخ است که شروع میکند مثل آنجا به کشیدن کلماتش و برای اطمینان از این که اشتباه نکردهام، از فرد بغل دستی میپرسم این همان "بابایی" نیست و جواب مثبت میگیرم. بالاخره شکل و شمایل جدید این بازیگر من را به شک انداخته بود. به هر حال در کنار بازی ضعیف زن گروگان گرفته شده و بازیگر دیگر مرد، بازی "شهاب حسینی" و "جواد عزتی" نمود بیشتری داشت. این فیلم نشان داد که موفقیت فیلمهای کوتاه "سیدی" در روند رسیدن به این فضا بی تاثیر نبوده است. فیلم او میتواند یکی از امیدهای برگزیده فیلم اولیها باشد در جشنواره بیست و نهم.
"ورود آقایان ممنوع". کارگردان: رامبد جوان. بعد از دیدن سه فیلم جدی، که دوتای آخری علاوه بر جدی بودن تلخ هم بودند، دیدن یک کار کمدی خوب و جمع و جور از "رامبد جوان" خستگی را از تنم به در کرد، ضمن اینکه این ماراتون فیلم دیدن را باید با دیدن دو فیلم دیگر ادامه میدادم. خنده بی بروبرگرد خستگی را از تن آدم به در می کند و همانطور که افراد به روزی چند بار خندیدن احتیاج دارند، جامعه هم به خندیدن به کم و کاستی هایش در آینه های روبرویی مثل سینما و دیگر "فرزند صبح". کارگردان: بهروز افخمی. نمی دانم کارگردان برای دیدن تدوین جدید فیلمش به سالن نمایش کاخ جشنواره آمده بود یا نه! ولی برق فلاش دوربین عکاسان در پایان فیلم در سالن، تازه متوجهم کرد که "افخمی" در جمع تماشاگران فیلم نشسته است. با اینکه سالن نمایش در ابتدای فیلم پر از تماشاگران مشتاق برای دیدن این محصول پرخرج و پروژه طولانی بود، ولی در آخر غیر از اینکه خالی از تماشاگران مشتاق ابتدایی شد، به وسیله تفریحی برای حاضران که در بیرون از سالن چیزی دندانگیری برای وقت تلف کردن نداشتند، تبدیل شده بود. هر چند دقیقه یک بار جمعی از تماشاگران با تشویقهای عصبی و خنده و سوت به فیلم "فرزند صبح" اعتراض میکردند، وضعیتی که برای فیلم "زمهریر" پارسال در همین سالن از سر گذراندیم. و شگفتی از این که فیلم حاضر در باره شخصیتی ساخته شده است که پایه گذار جمهوری اسلامی است و باید حداقل با فیلنامه ای مواجه شویم که در شأن یک رهبر فقید دینی و انقلابی باشد نه در حد یک فیلم کودکانهٔ حوصله بر ضعیف، که موجب شود دیدنش اینگونه مورد ملامت حاضران در سالن قرار گیرد. متأسفانه حتی کوچکترین توجهی به فیلمبرداری و تدوین فیلم صورت نگرفته بود، در ابتدای فیلم با لانگ شاتی مواجه میشویم که مثلا زمانش صد و چند سال پیش بود، ولی در انتهای قاب جاده و اتوبان و حرکات ماشین و خطوط انتقال برق و... دیده میشد! و همه انگشت به دهان می ماندند که چند چشم باید فیلم را می دید تا پی به این خبط بزرگ ببرد؟ در چند صحنه که تراولینگ احتیاج بوده هم ریل تراولینگ به وضوح در قاب وجود داشت. فقط مانده بود منشی صحنه و بوم من و...هم دیده شوند. البته میتوان این بهانه را آورد که فیلم قرار بوده است سوپراسکوپ پخش شود و به همین دلیل این خطاها به نوعی در آن قاب حذف می شده است، ولی اگر امکان پخش سوپراسکوپ نیست چرا فیلم را نمایش میدهند که اینگونه موجب خنده حاضران واقع شود. جنبه منفی دیگر فیلم، دوبله فیلم بود که فیلم را واقعا زمین زده بود، استفاده از لهجه من درآوردی و عدم یکدستی آنهم طبق معمول در کار دوبلورها موج میزد. باید چه اتفاقی بیافتد که متوجه شویم که دوره دوبلورها در فیلمهای ایرانی به سرآمده و جز اینکه کار فیلمسازان خارجی را به نوعی خراب کنند فعلا کارکرد دیگری ندارند. اصلا چه سیاستی موجب میشود "افخمی" به عنوان کارگردان این کار حیثیتی برگزیده شود که در چند فیلم تاریخی دیگر هم نشان داده چندان علاقه ای به برجسته کردن شخصیت تاریخی محوریش ندارد، به خصوص هر تصمیم گیرنده منصفی میتوانست با دیدن فیلم "جهان پهلوان تختی" از ایشان پی ببرد که ایشان جز اینکه آن شخصیت تاریخی را به شکلی نامنصفانه و در میان قصه های بی ربط بپیچاند کار دیگری از دستش برنمی آید. حیف این همه پول و انرژی که صرف این کار شده است. این فیلم بی شک معرفی بدی است از پایه گذار انقلاب اسلامی برای نسلهای بعد...فکرش را هم که می کنم که فرزندان ما با این فیلم می خواهند با شخصیت ایشان آشنا شوند حالم بد میشود. و شاید غائله به اینجا هم ختم نشود و برای معرفی ایشان فیلم به خارج هم فرستاده شود، که صد چندان کار پیچیده تر و اسفناک تر خواهد شد. "مرهم". کارگردان: علیرضا داود نژاد. بعد از فیلم "تیغ زن" فیلم دیگری از داودنژاد ندیده بودم. فیلم وحشتناکی که موجب سردرد بیست و چهار ساعته شد در زمان دیدنش. ساعت دوازده نیمه شب، بعد از کدورتی که از دیدن فیلم قبلی "فرزند صبح" برایم پیش آمده بود، به تماشای فیلمی نشستم از داودنژاد به نام "مرهم" که مثل "مصائب شیرین" با داد و بیداد و جر و بحث مادربزرگ و نوه بر سر همدیگر شروع میشد. اما بعد از یک ربع فیلم با فلاش بک مسیر دیگری را پیمود. دختر فراری، که به خوبی نقشش را "طناز طباطبائی" بازی کرده است، مورد حمایت مادربزرگ پیرش قرار میگیرد. حمایتی شگفت که حتی تا حد دادن پول و همراهی کردنش برای خریدن مواد مخدری به نام شیشه پیش میرود. مادربزرگ در مقابل اراذل و اوباش با همان
کلیدواژه: سینمای ایران ،جشنواره بیست و نهم فیلم فجر
|
|
| بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 2 |
| ساعت ٦:٢٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ |
|
یکشنبه 17 بهمن 1389. روز دوم: فقط یک فیلم. از چهار فیلمی که قصد دیدنش را داشتم، دو فیلم را از نیمه رها کردم و هواخوری در کنار برج میلاد را بر نشستن و دیدن فیلمهایی که تقریبا هیچ حرفی برای گفتن ندارند ترجیح دادم. فیلم سومی هم که مجبور به نشستن شدم و تا انتها دیدم، راستش راهی برای فرار از میان صندلی ها پیدا نمیکردم وگرنه همان اواسط فیلم فرار را بر قرار ترجیح میدادم. اما دو فیلمی که تحمل دیدن بیشتر از چند دقیقهاش برایم مقدور نبود: "برف روی شیروانی داغ" به کارگردانی: محمدهادی کریمی؛ "جعبه سیاه":محمدرضا اسلاملو. اولی که راستش اصلا از جنس اینگونه فیلمها خوشم نمیآید و دومی هم که در چند دقیقه ای که دیدم، بیشتر طرح ژنریک! "مایکل مور" را در قالب آقای "اسلاملو" مشاهده کردم و نه چیز دیگر، که دیدن ادامه فیلم برایم مقدور نبود. ضمن اینکه اغلب دوستان و منتقدان و نویسندگان گرامی در کاخ جشنواره متعجب از این قضیه بودند که چطور فیلمی مستند که ساختار نو و موضوع بکری و...هم ندارد، فقط به خاطر ضدآمریکایی بودن، میتواند در بخش مسابقه جشنواره قرار بگیرد، ولی فلان فیلم کار فلان کارگردان معروف نه! البته این تصمیم ها چندان هم در جشنواره بیست و نهم شگفتانگیز نیست و می توان مثالهای بیشتری هم از همین نوع زد...بگذریم. "چشم". کارگردان: جلیل رستمی. راستش میان صندلیهای سالن گیر کردم! (و بعد از آن تصمیم گرفتم که موقع نشستن و فیلم دیدن در صندلی های اول یک ردیف جا بگیرم تا موقع بیرون رفتنم در اواسط یک فیلمی که خوشم نیامده، مزاحم فیلم دیدن دیگران نشوم) و فیلم را به هر ضرب و زوری شده تا به آخر تحمل کردم، فیلم "چشم" یا شایدم "چشم!" (به فتح اول) به کارگردانی :"جمیل رستمی" بود. البته من هیچ کاری قبلا از ایشان ندیده بودم، ولی دوستانی که فیلمهای محلی و کردی از ایشان دیده بودند، انتظار داشتند که فیلمی در همان مایهها ببینند. "آقا یوسف": کارگردان علی رفیعی. این فیلم دکتر علی رفیعی هم مشکل فیلم اول ایشان را یدک می کشد: "شخصیت پردازی" ناقص. با اینکه بازی "مهدی هاشمی" و "هانیه توسلی" در نقش پدر و دختر، موجب گرمی فیلم است و هر دویشان نمی گذارند فیلم به ورطه کسالت بیافتد، ولی به علت اینکه چندان با موشکافی به شخصیت این دو در فیلمنامه پرداخته نشده است، آن چنان که باید و شاید نمی توانند با تماشاگران رابطه عاطفی عمیق برقرار کنند و در نتیجه "کاتارسیسی" هم اتفاق نمی افتد. البته معترفم داستان فیلم جذابیت لازم برای یک فیلمنامه را
کلیدواژه: سینمای ایران ،جشنواره بیست و نهم فیلم فجر
|
|
| بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 1 |
| ساعت ۱۱:۳۸ ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ |
|
بالاخره دوباره سالی گذشت و به فصل بهاری سینمای ایران رسیدیم و امسال هم مهمان کاخ جشنواره در برج میلاد تهران هستم. کش و قوس ها و بگیر و ببندهای کارگردانان و تهیه کنندگان فیلمها با اعضای انتخاب جشنواره بیست و نهم و دعواهای قبل از جشنواره هر چه هست و اینکه کدام فیلم درکدام بخش قرار گرفته است ،با اینکه در قضاوت حتی منتقدان و نویسندگان سینمایی در باره فیلمها بی تاثیر نیست، چندان برایم مطرح نیست و میدانم آنچه سر آخر باقی میماند، خود فیلمها هستند که به معرض قضاوت عمومی گذاشته میشوند، و سره از ناسره جدا میشود. البته آنچه سعدی والا مقام در باره سخن گفته است در باره فیلمها نیز درست است: " مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید." اغلب تهیه کنندگان چه دولتی و چه غیر دولتی و کارگردانها توقع دارند که از تولیداتشان تعریف و تمجید شود، ولی آنچه که دیگر در زمانه معاصر نمی توان معامله کرد، عقل و قضاوت جمعی مردم است که بهترین داوران جشنواره های این چنینی هستند. روز اول: شانزدهم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه. فیلم اول: "باد و مه"، محمد علی طالبی. روز اول نمایش فیلم در برج میلاد از همان فیلم اول جابجایی وجود دارد. سه ربعی که فیلم "باد و مه" محمدعلی طالبی را می دیدم، تصور می کردم "خانه امن است" ناصر رفایی را میبینم، بعد که از فیلم زده شدم و به بیرون از سالن نمایش آمدم، تازه فهمیدم که نام فیلم چه بوده است! آنجا بود که به خودم گفتم عجب فیلمی را از دست دادم، چرا که "باد و مه" فیلمی است که در کنار فیلم امسال اصغر فرهادی "جدایی سیمین از نادر" به جشنواره برلین رفته است. ولی با کمی تامل از خودم این سوال را پرسیدم: اگر فیلم خوب بود و اگر کارگردان توانسته بود تو را جذب فیلم کند اسم و رسم کارگردان چه تاثیری میتوانست داشته باشد در دیدن فیلم؟ دریافتم که اغلب اوقات هر چقدر هم بخواهیم در مقابل اسم کارگردان ها و ستاره های یک فیلم مقاومت کنیم، بی تردید در نگاه ما به فیلم بی تاثیر نیست. اینکه بدانیم این کارگردان چه فیلمهایی را قبلا کارگردانی کرده است، فیلم توسط هیئت انتخاب چه جشنواره خارجی مورد توجه قرار گرفته، و... بی تردید در نحوه قضاوت بی تاثیر نیست. ولی باز یاد آن جمله سعدی افتادم که "مشک آنست..." رسیدن به این مرحله که بدون در نظر گرفتن سوابق یک کارگردان و اسم و رسم بازیگران و دیگر عوامل یک فیلم، به صورت مجرد به قضاوت همان فیلمی بنشینیم که در حال دیدنش هستیم هم به نظرم کاری است کارستان که از عهده هر کسی برنمی آید. به هر حال فیلم "باد و مه" نتوانست جذبم کند، چه به برلین رفته باشد چه نرفته باشد، چه طالبی "کیسه برنج" و "چکمه" و "تیک تاک" و... کارگردانی کرده باشد چه نکرده باشد!
فیلم دوم: "مرگ کسب و کار من است"، کارگردان: امیر ثقفی. "امیرثقفی" را هم میتوان مثل "حامد کلاهداری" و "شاهد احمدلو" از بازیگران خردسال سالهای پیش سینمای ایران دانست که حالا با عشق به هنر هفتم به مرحله ای رسیده که میتواند خودش فیلمنامه ای بنویسد و کارگردانی کند و به معرض قضاوت دیگران بگذارد. فیلم اول "امیر ثقفی" یک سر و گردن از فیلم اول دو نفری که اسم بردم بالاتر نشسته است. کارگردان فیلم با تکیه بر فیلمنامه ای که معلوم است زحمت زیادی برای نوشتن آن کشیده شده است، اجرایی فوق العاده را به تماشاگرش ارائه میدهد یا به عبارتی دیگر کارگردانی مسلط "ثقفی" فیلم سوم: "آینه های روبرو" کارگردان: نگار آذربایجانی. این فیلم هم کار اول کارگردان است و به پشتوانه تهیه کننده خوبش "فرشته طائرپور" توانسته تا موضوعی بحث برانگیز و به نوعی تابو در فضای بسته اخلاقی و سنتی ایران را به خوبی مطرح کند. فضایی که نشان دهنده بیشترین سعی و تلاش پدر یک خانواده برای مخفی نگهداشتن مشکل دختری است که بیشتر احساس پسر بودن میکند تا دختر بودن. نقش دختر(پسر) "آتیه" یا "اتی" را کارگردان به درستی به بازیگری سپرده که قبلا هم از او بازی خوبی در فیلم "آفساید" جعفرپناهی دیده بودم، بازیگری که شکل و شمایل و حرکات و حتی میمیک صورتش جلوه ای پسرانه و خشن را به نمایش میگذارد تا ظرافت و لطافتی زنانه را. "آتیه" شخصیت اصلی فیلم در برخورد و سپس دوستی با زنی که به نوعی نماد سنتگرایی است، میتواند بر مشکلش غلبه کند و راهی خارج شود تا عمل تغییر جنسیت را انجام دهد. اشاره به مشکلات بعد از عمل و تغییر جنسیت و ارتباط تغییرشکل یافته این افراد با اطرافیانشان، یکی از نکات برجسته فیلمنامه است. البته فیلم چندان از داستان پیچیده و درگیرکننده ای برخوردار نیست و به نظر میرسد تمرکز عوامل اصلی فیلم بر مطرح کردن مشکل اینگونه افراد آنان را از دیگر جنبه های جذابیت فیلم، به خصوص داشتن فیلمنامه ای جذاب ، غافل کرده است؛ به طوری که از اواسط فیلم میتوان پایان خوش فیلم را به راحتی حدس زد. اما همین عرضه موضوع در همین حد هم در سینمای به شدت محافظه کار ایران غنیمتی است و باید از تهیه کننده و کارگردان متشکر بود. فیلم چهارم:"خانه امن است."کارگردان: ناصر رفائی. سومین فیلم این کارگردان با کار اولش "امتحان" متاسفانه فاصله زیادی دارد. رفائی که در فیلم "امتحان" تسلطش را بر گرداندن صحنه های شلوغ و پرتنش نشان داده بود، در اینجا با بهره گیری از یک فضای نچندان جذاب، نتوانسته بود تماشاگرش را راضی کند که داستان کشدار و طولانی بچه های یک خوابگاه شبانه روزی را تا به آخر ببینند و با آنها ارتباط حسی برقرار کنند. علاوه بر طولانی بودن فیلم، گویی نسخه های مفقود شده ای از یک فیلم اوایل دهه شصت را در اواخر دهه هشتاد به تماشا نشسته ایم. دهه ای که سینمای کشور همه هم و غم اش تشویق و ترغیب جوانان کشور بود برای دفاع کردن از آن و چه موفق و چه ناموفق سالهاست که به پایان رسیده است. البته شاید بتوان از جنبه تاریخی به فیلم نگاه کرد و نشان دادن آن روحیه را که در این زمان کمتر رنگی از آن در بین جوانان ما وجود دارد را بهانه ساخت و نمایش فیلم دانست، ولی کارگردان انگار تجربه و تسلط دهسال پیش خود را در فیلم "امتحان" به فراموشی سپرده و درست مانند کارگردان فیلم اولی که بسیاری از ظرافتهای جذب تماشاگر را نمیداند عمل می کند. فیلم پنجم: "سوت پایان" کارگردان: نیکی کریمی. خانم "کریمی" در مقام کارگردان در سومین فیلمش هم، مثل دو فیلم قبلی، بر مشکلات زنان فیلمش متمرکز است. اینجا دفاع از زنانگی و تن ندادن به ذلت و در نهایت اعدام کسی که از خودش یا دخترش حمایت کرده است، در غالبی نو به نمایش درآمده است. فیلم با استفاده از بازیگران حرفه ای، و فیلمبرداری که بارها تسلطش بر کارش را نشان داده "تورج اصلانی" توانسته حرفش را به راحتی در فضایی رئالیستی و گاه ناتورالیستی ناب بزند. در اواخر فیلم، جایی که مستندساز "نیکی کریمی" و دختر مجرم و دوست و وکیل مجرم، در خارج از زندان قزل حصار به انتظار نشسته اند تا حکم اجرا شود و رفت و آمد فضای تلخ و پر از تنش سه فیلم "مرگ کسب و کار من است"،"آینه های روبرو" و "سوت پایان" و پایان تراژیک دو فیلم اول و آخر، نشان از تنش های اجتماعی عمیقی دارند، که هنوز نتوانسته ایم به خوبی در جامعه حل و فصلشان کنیم. حاشیه ها:
کلیدواژه: سینمای ایران ،جشنواره بیست و نهم فیلم فجر
|
|
| ۵۰۴ کلمه مطلقا ضروری |
| ساعت ۱٢:٢٧ ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ |
|
بیشتر کسانی که زبان انگلیسی میآموزند، در مراحل متوسط یادگیری این زبان به کتاب ۵٠۴ کلمه مطلقا ضروری برخورد میکنند، که کتابی است با طراحی هوشمندانه و به بهانه ۵۰۴ کلمه، شاید بیش از هزار کلمه را به زبانآموز میآموزاند. یادگیری این کلمات الان در ایران و کسانی که با کنکورهای مختلف نیز سروکار دارند، از ورود به دانشگاه تا دورههای کارشناسی ارشد و... جزو کتابهای مورد امتحان ـ یا بهتر بگویم کتابهای مطلقا ضروری! - برای مطالعه شده است. من هم که در یکی از این مراحلی که در بالا ذکر کردم، با این کتاب سر و کار داشتم، بهتر دیدم که با استفاده از برنامهٔ تقویم خورشیدی که میتواند به عنوان برنامهای مقیم در حافظه، علاوه بر داشتن یک تقویم هجری با کارکردهای مختلف در رایانه، کمککار هر کسی باشد که در حال آموختن زبان است، با استفاده از کلمات و ترجمههای انگلیسی برگرفته از خود کتاب، همراه با سه جملهای که در کتاب آمده و علاوه بر آن با بهره جستن از چند دیکشنری و برنامه، که اشاره خواهم کرد، جملات بیشتری برای فهم و درک آن کلمه را به صورت فیشهای این برنامه تبدیل کنم، تا علاوه بر استفادهٔ خودم، دیگرانی هم که به یادگیری این کتاب احتیاج دارند، از آن سود ببرند. ثمره این تلاش چند ماهه در ۱۱۱۸ فیش (یا به قول امروزیها فلش کارت) این برنامه وجود دارد. در این فیشها به هیچ وجه از ترجمه فارسی کلمات استفاده نکردهام، چرا که هر زبانآموز واقعی بهتر از من میداند که یادگیری یک زبان دراین مرحله متوسط جز با استفاده از خود آن زبان (اینجا انگلیسی) به مقصود واقعی نمیرسد. کسانی که با برنامه کتابساز این تقویم سر و کار داشتهاند میدانند که رنج قرارگیری این کلمات در چهار سطر محدود فیشها چیست و همچنین چپ چین کردن آنها و ایجاد فاصلههای ضروری و...بگذریم. اما دیکشنریها و برنامههایی که علاوه بر جملات خود کتاب ۵۰۴، از جملاتشان به عنوان شاهد مثال کلمات استفاده کردم (با حروف اختصاریشان در فیشها) بدین قرار است: (البته لازم به توضیح است که در بعضی از فیشها به علت همان محدودیت فضای فیش ناگزیر شدهام که از این حروف مختصر استفاده نکنم.)
در پایان از کسانی که از این کتاب - فیش - فلش کارت استفاده میکنند، درخواست میکنم اگر کاستی یا کلمات اشتباه یا جا انداخته یا ... یافتند، حتما به اصلاح آن اقدام کنند، و دیگران را از نسخه اصلاح شده، بی نصیب نگذارند. سایت تقویم خورشیدی، جهت دانلود آخرین ورژن تقویم. دانلود کتاب ۵۰۴ واژه کاملا ضروری با ۱۱۱۸ فلش کارت.
کلیدواژه: وب و رسانه ،آموزش زبان انگلیسی
|
|
| سینمای استاندارد |
| ساعت ۱٢:۳۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ |
|
امروز چهاردهم آذرماه، روز آخر جشنواره ای است به نام تصویر استاندارد. برگزارکنندگان این جشنواره از من هم در باره سینمای استاندارد، و افراد استاندارد حاضر در سینمای ایران، سئوال کرده بودند. متن جواب های من، همراه با پرسش ها:
البته پاسخ به این پرسش به خودی خود بسیار بحث برانگیز است، اما اگر استاندارد را طبق تعریف کتاب لغت فرهنگ معاصر ایران: «مطابقت و هماهنگی با معیارهای تعیین شده از سوی مقامهای رسمی» برشماریم و بر این تعریف تکیه کنیم، در مقوله سینما این استاندارد بودن فقط در جنبه رسمیت داشتن برای تصویب و اکران یک فیلم قابل قبول است. اما سینما که به عنوان هنر- صنعت - تجارتی عظیم شناخته میشود، هم در جنبه هنری که در واقع مجموعه هنرهای پیش و پس از اختراع خود را شامل میشود، بایستی با معیارهای مورد قبول هنرمندان آن رشته ها مورد ارزیابی قرار بگیرد؛ و هم از جنبه صنعتی تجاری آن که شامل کارهای فنی لازم برای تهیه، تولید و در نهایت اکران یک فیلم است. گرچه در مقوله نقد بیشتر جنبه هنری کار مورد بررسی قرار میگیرد و معمولا تکیه اصلی منتقدان بر هماهنگ کننده همه جنبه های هنری یا کارگردان یک فیلم است، ولی با دقت در جزییات یک فیلم میتوان تشخیص داد که مثلا آیا تدوینگر کار خود را خوب انجام داده است یا نه؟ یا آیا فیلمبرداری یک فیلم با فیلمبرداریهای خوب دیگری که یک منتقد در ذهن از تمام فیلمهای خوبی که تا به حال دیده است، نزدیک میشود یا نه. همه پرسشهای یک منتقد قبل از نقد یک فیلم بی برو و برگرد بر مبنای ساخته ها و شکل یافته ها و ابرکارهای این هنر- صنعت است و اصلا خود "نقد" نیز به معنای عیارسنجی و در بوته آزمایش قرار دادن و محک زدن است که میتوان استانداردسازی را از آن منتج کرد. همه تلاش شخص منتقد در این خلاصه میشود که یک فیلم را با معیار و استاندارهایی که میداند و شاخصه هایی که میشناسد منطبق کند و بعد به ضعف ها و کاستی ها یا به نقطه قوت ها و ارزشهای موجود در یک فیلم اشاره کند. گاهی نکات مثبت یک فیلم چنان در هم تنیده میشود و هماهنگ با هم قرار دارند که منتقد ناچار است اعتراف کند که فیلم از حد استاندارد نیز بالاتر و برتر است و این استاندارد مورد اشاره منتقد تکیه بر چیزی ندارد جز آفرینش های قبلی و انطباق آنها با دیگر فیلمهای خوب در همان ژانر. •2- آیا پیرامون 16 رشته مورد اشاره در متن، می توان معیار استاندارد در نظر گرفت؟ همانطور که در جواب سوال یک گفته شد، در همه رشته هایی که در بالا ذکر شده، می توان معیار و محک استاندارد را به کار گرفت و حتی در رشته های جا افتاده ای مثل : موسیقی متن فیلم و... هم میتوان عیارسنجی کرد. اما نکته ای که بد نیست اینجا اشاره کنم، و شاید اگر در جواب سوال شماره یک قرار میگرفت بهتر بود، این است که استانداردیابی این رشته ها و انتخابهای اغلب منتقدان بر مبنای تولیدات داخلی است و بس. در حقیقت ترسی که اغلب مسئولان سینمایی و همچنین تهیه کنندگان از اکران فیلمهای خارجی در سالنهای سینمای ایران دارند را هم می توان از همین زاویه بررسی کرد. متاسفانه اغلب تولیدات سالانه سینمای ایران، با استانداردهای جهانی یک فیلم خوب و جذاب، که هم منتقدان را راضی نگه دار و هم تماشاچی عادی را خشنود از سینما راهی خانه کند، فاصله ای بعید دارد. به سبب همین رشد گلخانه ای سینمای ایران و نبود عیارسنجی واقعی برای آن در مقایسه با فیلمهای اکران خارجی است، که این هنر صنعت رشد واقعی چندانی ندارد و فقط شاید در کمیت بتوان آمار قابل قبولی ارائه داد، ولی در مورد کیفیت در طول سال معمولا دو سه فیلم خوب و مطابق با استاندارد جهانی بیشتر در ایران تولید نمی شود. به همین سبب است که به راحتی می توان پی برد چرا تماشاگر سینما در این سالها در مقایسه با سالهای دهه شصت و نیمه های دهه هفتاد روز به روز کمتر میشود. در آن سالها چیزی برای قیاس وجود نداشت، ولی اکنون به لطف اختراع دی وی دی و دیگر رسانه های دیداری، سطح توقع تماشاگر با معیارهایی که در دور و اطراف خود به وفور میابد بیشتر شده و برای همین ترجیح میدهد بجای دیدن بعضی از تولیدات سینمای ایران که کپی دست چندم فیلمهای هالیوودی است، به سورس آن مراجعه کند. این بحث را همچنین می توان در باره دیگر صنایع و تولیدات داخلی تا زمانی که با معیار تولیدات خارجی سنجیده نشوند گسترش داد و نمونه عالی آن صنایع مونتاژ خودرو در ایران.
کلیدواژه: سینمای ایران
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


تماشاگران فیلم، آشنایی با زندگی پرفراز و نشیب این استاد زبان فارسی را همراه با تصاویر آرشیوی و حضور خود "دوفوشه کور" در اغلب صحنههای فیلم پی میگیرند. او در جستجوی حقیقت، سرآخر بعد از سالیان بسیار کنکاش در شعر و ادب فارسی به "حافظ" میرسد و در غزلیات آن شاعر بزرگ "گرفتاری عاشقانهای"، به قول خودش، پیدا میکند. مدت چهل سال با اشعار حافظ زندگی میکند، تا بتواند مفاهیم بلند ادبیات فارسی را که به نوعی در این اشعار خلاصه شده است را به زبان مادریاش یعنی فرانسوی برگرداند؛ کاری که خود او در فیلم معترف است: "فقط نصف این معانی به زبان دیگر قابل انتقال و ترجمه است." استفاده از تکنیک منولوگ و گاهگداری دیالوگ در این فیلم بسیار موثر واقع شده و تماشاگر با عمق و جان این روح سرگشته و شیدایی و "مجنون" آشنایی پیدا میکند. از صحنههای درخشان فیلم میتوان به حضور تنهای پروفسور، گویی در شبی رویایی، در "حافظیه" و بر سرمزار بزرگمرد تاریخ ادبیات ایران اشاره کرد. در مجموع این فیلم نیز مانند دیگر فیلمهای پرتره این فیلمساز مثل: "معلم" و "حقیقت گمشده"، که در سال گذشته در همین جشنواره اکران شد، جذاب و دلنشین است.


شمال و غرب و شرق و مرکز تهران را به همراه مشاوران املاک یا بدون حضور آنها گز می کند، خود شخصیتی طناز دارد و با شوخی های کلامی بسیاری که به کار میگیرد و به نظرم ریشه در اصلیت آبادانی-اصفهانی او دارد، به دست انداختن معماری وحشتناک داخلی و خارجی خانههای تهران میپردازد. خانههایی که سنگهای تزئینی آنها از پلاستیک است و تاریکی مطلقشان جزو حسن آن حساب میشود و جای پارکینک ماشین در آنها بدون مهندسی است و هزار و یک عیب و علت کلی و جزئی دیگر. در این میان به آدمهایی که در این خانه ها هم هستند نگاهی، هر چند گذرا، انداخته میشود و فیلم میرود به سمت این که آدمهایی که ساکن این خانهها هستند خودشان چه جوری به شکل خانههایشان درآمدهاند. فیلمساز در این نقب شبه جامعه شناسانه بالاخره در جستجوهای مختلفی که دارد سعی میکند، خانه ای را که نسبتا پسندیده به شکل سلیقهٔ خودش درآورد و زندگی در آن را به نوعی با مدارا و تحمل سپری کند. حرف در باره فیلم بسیار است ولی این مجال کوتاه، اما در این میان بد نیست اشاره ای کنم به سابقهٔ فیلمساز که تنها فیلم داستانی و حرفه ای او که بالاخره رنگ کم رنگ اکران را دید، بعد از توقیف چند ساله، "آتشکار" بود. فیلمی جسور در مورد موضوعی نسبتا سخت و مشکل و بازهم مثل این مستند مورد بحث مبتلابه خیلیها که جرات اظهارش را ندارند. به نظرم انتخاب این فیلمساز برای ساخت چنین فیلمی با توجه به سابقه خوب او در فیلمسازی به شکلی متفاوت بوده، و به همین خاطر این فیلم هم فیلمی متفاوت در میان مستندهای دیگر این جشنواره بود. نتیجه اینکه شناخت تناسب سوژه و همراهی آن، با تسلط و چگونگی نگاه یک فیلمساز به دنیای اطرافش را همیشه یک تهیهکنندهٔ فهیم می تواند درک کند، که در اینجا این اتفاق خوب افتاده است و ثمرش فیلمی است دلچسب و در عین حال صاحب سبک و حرف.
به نظرم بهانه قایق سواری دو کایاک سوار در رود سیروان، به کارگردان این توانایی را داده تا مناطق اورامانات و مردمان آن و نحوه گذراندن اموراتشان و حتی اعتقادات و موسیقی اشان را به تماشاگرش به خوبی نشان دهد؛ که این خود میتوانست توجیه حضور این فیلم برای مسئولین برگزار کننده، در بخش "مستند زیست محیطی" یا "قوم نگارانه" باشد نه "بخش آزاد". البته به توجه به سابقه کار این فیلمساز خوب، توقع این بود که این سیر و گشت قوم نگارانه به شکل ظریف و هنرمندانه تری صورت میپذیرفت که این مهم در این مستند طولانی کمتر مورد توجه قرار گرفته بود. توجه و اشاره این مستندساز خوب به معضل همکارانش در این روزها، در مراسم اختتامیه باعث شد تا تشویق و تایید طولانی جمعیت حاضر در تالار وحدت را به همراه داشته باشد.
قبل از مرگ برادر کوچکتر آل احمد یعنی "شمس"، که گویی چندان سابقه ارتباط خوبی هم با جلال و همسرش نداشته، مصاحبهای انجام داده، که آنهم بیشتر بازگویی تلخیهای ارتباطش با "سیمین دانشور" بود تا چیزی دیگر و تاثیرچندانی در شناخت از نویسنده مورد نظر فیلمساز به تماشاگر نمیداد. به هر حال عنصر تحقیق و جستجو در فیلم ضعیف بود و بیشتر شاهد پرگویی مصاحبهشوندهها در باره جلال بودیم تا گزیده گویی و تحلیل. مثلا یکی از مصاحبههای مهم "سیمین دانشور" با مجله کیهان فرهنگی سالهای دهه شصت در باره جلال مورد غفلت فیلمساز بود و حتی کتاب "از چشم برادر" شمس آل احمد که معرفی و تحلیل آن در طول فیلم مسلما از مصاحبه بی رمق با خود شمس موثرتر بود، چرا که حرفهایی که برادر در باره برادر میخواسته بزند، هر چه بوده، در همان کتاب جمع شده است. زمان طولانی این فیلم می توانست به نصف تقلیل پیدا کند بدون این که به فیلم صدمه ای بزند یا تاثیر آن را در شناخت جلال کمتر کند، اما به هر حال یادی از "جلال آل احمد" در این دور و زمانه که بیش از چهل سال از مرگش می گذرد را میتوان غنیمت شمرد. دیدن فیلم مستند خاکسپاری جلال و مراسمی که برای او در همان سال ۱۳۴۸ در مسجد فیروزآبادی شهرری گرفته اند از لحظات ناب و به یاد ماندنی فیلم بود.
جشنواره پارسال در کنار چند فیلم اولی دیگر، که متاسفانه اصلا دیده نشد و تقریبا یک سال بعد از نمایش فیلم در جشنواره، تنها یک جایزه بازیگری نصیب فیلم شد از طرف داوران انجمن منتقدان در شب منتقدان که به نظرم کافی نبود... بگذریم. فیلم "داوود و قمری" فیلم جستجو است، جستجوی آرامش، صدای طبیعت، دوری از هنجارهای پیچیده زندگی شهری، دوری از هیاهو، گرایش به سادگی و... که کسب تحمل و رسیدن به این آرامش "صدای قمری" در این جنگل آسفالت، خود موجب شگفتی نابی است که شاید تنها یک صدابردار فیلم به عنوان شخصیت اصلی، که سر و کارش با صدا بیشتر از دیگر عوامل یک فیلم است، می توانست این داستان را جلو ببرد. صدابرداری که نقشش را "هومن سیدی" به خوبی بازی می کند، گویی در این اودیسه زمینی، سرگردان و واله به دنبال یک صدای تک و ناب است که یافتنش با اینکه در ابتدا پیش پا افتاده و ساده می رسد، چه به خیال او و چه به خیال تماشاگران فیلم، ولی در نهایت به معضلی پیچیده تبدیل میشود که یک روز کاری یک خانواده کوچک زن و شوهری را تحت تاثیر قرار میدهد. آنها در ابتدای روز دوم، دیگر زن و شوهر ابتدای روز اول فیلم نیستند. نه شوهر- صدابردارکه بالاخره موفق میشود صبح زود صدای قمری را ضبط کند، و میرود تا صدای ضبط شده را به صاحب کارش بدهد؛ و نه زن جوان که در کار تزیینات سفره عقد است و روز قبل با اصرارش بر گرفتن پول بیشتر برای کارش از یک زوج در آستانه ازدواج، موجب آزار آنها را فراهم آورد. هر دو دریافت و شناختشان از زندگی با از سرگذران یک تجربه ساده حتما متفاوت از روزهای قبل است. تجربه ای که به نظر خیلی ساده میرسید، ولی در نهایت درسی خوبی به آنها داد.
"سیزده 59" حتی منطق اجرا هم زیرسوال میرود. راه افتادن فردی که بعد از بیست سال از کما درآمده، حتی بعد از ماهها فیزیوتراپی، تقریبا غیرممکن است؛ چه برسد به بالا و پایین رفتن در مکانهای شلوغ تهران و وسط بزرگراههای بزرگ آن پیاده روی کردن، که آدم سالم هم از آن وحشت دارد. اصلا به هوش آمدن افراد مرگ مغزی تقریبا غیرممکن است، آن هم بعد از بیست سال، امر محالی که فیلم سعی دارد بقبولاند که معجزه است. بعد از دیدن فیلم البته این فکر ولم نمیکرد که گویی فیس آفی صورت گرفته و جای حاتمی کیا (با دو فیلم اخیرش) با سامان سالور (با توجه به فضای فیلمهای قبلی اش) در طی یک عمل جراحی معجزه آسا تغییر کرده است.
رسانه ها احتیاج دارد، که این مهم متاسفانه در جامعه ما زیاد جدی گرفته نمیشود. فکر کنم تنها کسی که یک تنه دارد جور فیلمهای کمدی غیرسخیف و خوب را در سینمای فعلی ایران می کشد "رامبد جوان" است و بس. سال گذشته او با فیلم "پسر آدم، دختر حوا" توانست نظر منتقدان را به سوی خودش جلب کند - با اینکه زمان فیلم و داستان فیلم کمی کشدار بود - و امسال هم با فیلم جمع و جور"ورود آقایان ممنوع" که به نوعی باز در همان حال و هوای دست انداختن عقاید تند و تیز فمنیستی بی پشتوانه در جامعه نسوان است. "ویشکا آسایش" با دو گریم متفاوت در اولین فیلم کمدی اش به خوبی ظاهر شده است. "رضا عطاران" طبق معمول، بازی بانمک و شیرینی دارد! و "مانی حقیقی" را در کسوت دکتری جدی با طنزی تا به حال ندیده شده در بازیش شاهد هستیم. فیلمی که به نظر میرسد به فروش خوبی در اکران سال آینده، و شایدهمین نوروز نود، دست یابد.
جسم چروکیده و رنجورش سینه سپر میکند و حتی شاهد مصرف مواد توسط نوه اش می شود و به دنبال او تا متل قو، سلمانشهر فعلی، می رود که خواهرش، همان احترام السادات ابتدای فیلم در آنجا زندگی میکند. بالاخره دخترفراری بعد از سرگذراندن تجربه های تلخ در متل قو، به آغوش مادربزرگش بازمیگردد. همه حرف فیلم این بود: بچه ها را حتی اگر فراری شدند از خانه و زندگی، تنها نگذاریم، شاید در جایی سرشان به سنگ خورد و دوباره خواستند از اول شروع کنند. به راستی که اغلب فرارها به خصوص دختران جوان، به این علت به عمق بیشتری در خلاف و بزه میرسد که فرد بزهکار یقین دارد دیگر کسی از خانواده اش، کانون اصلی امنیت و آسایش، نیست تا او را با آغوش باز بپذیرد و در نتیجه روز به روز بیشتر در باتلاق فرو میرود. مادربزرگ فیلم "مرهم" داودنژاد، گرچه شکلی آرمانی و تقریبا ناباورانه در این روزگار دارد، ولی حداقل این خاصیت را دارد که بتواند الگویی باشد برای والدینی که با چنین معضلی در روزگار سخت کنونی در ارتباط با فرزندانشان دست به گریبانند."مرهم" هر چه بود از فیلمهای اخیر داودنژاد دردمدارتر بود.
ولی متأسفانه کارگردان، فضای بالا شهری تهران و دغدغههای روشنفکری و مشکلات احساسی و جنسی یک زوج ثروتمند را به رفتن در میان قوم خویش و نشان دادن دغدغههای آنها ترجیح داده بود؛ و همین ادای فیلمسازی در فضای شهری موجب خنده و تمسخر تماشاگران حاضر در سالن سینما که اغلبشان بیشتر از کارگردان با اینگونه فضاها آشنا هستند را فراهم آورد. از قوم کرد فقط تکه هایی از آوازهای اساتید آن دیار را گاهگداری میشنیدیم که به ظاهر زن حاضر در فیلم "لادن مستوفی" به روی آنها تحقیق میکرد و دیگر هیچ. البته این مصیبت سر دیگر فیلمساز آن دیار هم آمده است. او هم در فیلمهای اخیرش نشان دادن دغدغههای قومشان را کنار گذاشته است و به فضای شهری و معضلاتی پرداخته که اصلا درد او نیست و برای همین هم نمیتواند حرفی برای گفتن داشته باشد:"بهمن قبادی". او که با جدا شدن از موضوعات قوم خودش و ساخت فیلمی مثل "کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد" چندان آینده خوبی از لحاظ فیلمسازی را نمی توان برایش انتظار کشید...
داراست، ولی به علت نزدیک نشدن زیاد به شخصیت ها نمی توان قضاوت درستی در باره رفتارشان داشته باشیم. چرا شخصیت پدر مجبور است نظافتچی بودن در خانه های بالا شهری را برای جبران کسری حقوق بازنشستگی خود انتخاب کند؟ چرایی که به درستی در فیلم جواب داده نمی شود. اما با توجه به فیلمهایی که تاکنون در جشنواره دیده ام، باز فیلم "آقا یوسف" نسبت به آنها در مقامی بالاتر می ایستد و آن هم به خاطر داشتن امتیاز داستانگویی روان فیلم است و بس. البته ناگفته نماند که در این فیلم هم مثل فیلم قبلی ایشان، بساط پخت و پز و آشپزی و سفره ایرانی، همچنان برقرار بود.
باعث شده تا زحمت دیگر عوامل فیلم هم هرز و هدر نرود. فیملبرداری درجه یک در شرایط سخت کوهستانی و سرد کوههای البرز با لانگ شاتهایی ناب و به یاد ماندنی کار "نادر معصومی" ، که به همراه برادر کارگردانش "خسرو معصومی" سه گانه ای دراین فضاها ساخته، تسلط بی چون و چرایش را بر این محیط و لوکیشن ها به رخ تماشاگر کشیده است؛ تدوین خلاقانه فیلم که در خدمت فیلم است و به روانی فیلم بسیار کمک کرده است؛ موسیقی تاثیرگذار آن که اثر "کارن همایونفر" است گویی در فیلم عجین شده و تاثیر فیلم را بر بیننده بیشتر کرده است؛ به همراهی بازی خوب بازیگران به خصوص "پژمان بازغی" و "امیر آقایی". گرچه فیلم صحنه های تلخ و گاه آزاردهنده ای هم دارد و به خصوص دیدنش برای تماشاگران سانتی مانتال این روزهای سینمای ایران که به هپی اندهای آبکی عادت داده شده کمی صقیل است، ولی این تلخی چیزی جدای از واقعیتهای بسیار تلخ تر اطرافمان نیست و به نظر میرسد این تلخی بر اتمسفر کلی فیلم تحمیل نشده است، بلکه برگرفته از داستانهایی است که بسیاری از روستائیان تهی دست برای لقمه ای نان، از سر گذرانده اند؛ و به زعم فیلمساز، جایی که در سکانس پایانی فیلم شاهد هستیم بازهم بدون عبرت گیری - در جهان فقر عبرت گیری بیشتر به شوخی شبیه است تا پند تاثیرگذار اخلاقی - گروهی راهی هستند تا کابلهای برق را سرقت کنند، از سر خواهند گذراند. تنها کورسوی امید در این جهان تلخ، "ننه عباس" است، کسی که بالاخره انتظارش سر می آید و به پسر زندانی اش می رسد. امیدوارم که این فیلم تنها فیلم خوب کارگردانش باقی نماند و در آینده بازهم با فیلمهای خوب دیگر این فیلمساز جوان چنین بر سر ذوق بیایم.
خانواده مقتول و... یکی از تاثیرگذارترین و سختترین صحنه های فیلم به خوبی و روانی به اجرا درآمده است. متاسفانه هنوز که هنوز است دفاع از ناموس و شرافت یک زن و اثبات آن در دادگاه ها بسیار سخت و تقریبا غیرعملی است، به طوری که این سختگیری باعث میشود که یا زنان علی رغم میلشان تن به هر خفتی بدهند یا بعد از درگیری و دفاع از خودشان روانه زندان شوند و به انتظار قضاوت نچندان عادلانه ای بمانند که سرنوشت زن زندانی فیلم کریمی هم شامل همین احکام است. ضمن اینکه جامعه مردسالار و احساساتی ما هم مرگ هر مردی را به هر علتی و با هر بزه ای را تاب نمی آورد و بیشتر در پی انتقام گیری و قصاص است تا بخشش و تامل در چگونگی رفتار مقتول. فیلم "سوت پایان" این معضل اجتماعی را به خوبی و درست مطرح کرده است.

