سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

عارف لرستانی، جمشید اسماعیل‌خانی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

عارف لرستانی از آن دست بازیگرانی بود که انرژی خیلی زیادی در کارش می‌گذاشت، مثال بارز آن ایفای نقش سختی  که در مجموعه‌ی قهوه تلخ داشت. همان سال‌ها هم همه‌اش نگران این همه انرژی خرج شده برای این کاری کمدی بودم، «نکنه او هم...»؟!

پانزده سال پیش هم بعد از فوت «جمشید اسماعیل‌خانی» یکی دو نفری در مطبوعات آن زمان به این نکته - که با تمام وجود در نقش خودش غرق می‌شد و انرژی بسیاری برای بازیگری می‌گذاشت - اشاره کردند...با فوت ناگهانی و نابهنگام عارف لرستانی، امروز همه‌اش یاد این دو بازیگر پرانرژی در خاطرم، ممزوج به هم بود و از خودم می‌پرسیدم، چطور بازیگران خوب جانشان را بر سر کارشان می‌گذارند...

روح هر دو شاد و یادشان ماندگار.


 
 
فیلم حسابدار
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

فیلم سرگرم‌کننده خوبی است، فقط باید تحمل کرد تا یک‌سوم ابتدایی فیلم بگذرد. فیلمبرداری و تدوین از بقیه عناصر فیلم درخشان‌تر است.


 
 
فیلم روز: موسس
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦
 

 

فیلمی قابل تامل. 
۱- چگونه می‌شود با سماجت و جسارت، یک فکر بدیع اقتصادی را تبدیل به برندی جهانی کرد. 
۲- جهان سرمایه‌داری و رقابت می‌تواند به روابط انسانی آسیب بزند.
۳- همیشه پشت یک مرد موفق یک زن موفق هم هست، حتی اگر بعد از زن اول با او ازدواج کنی!
۴ - مایکل کیتون بازیگر خوبی است.
۵ - اگر می‌خواهید بدانید مک‌دونالد چگونه کلیسای خود را در آمریکا زد فیلم را ببینید!
۶ - اقتصاد آمریکا را امثال «روی کراک» اقتصاد اول جهان کردند.
#Founder #mcdonalds #سینما
 
  • فیلمی قابل تامل 
    ۱- چگونه می‌شود با سماجت و جسارت، یک فکر بدیع اقتصادی را تبدیل به برندی جهانی کرد. 
    ۲- جهان سرمایه‌داری و رقابت می‌تواند به روابط انسانی آسیب بزند.
    ۳- همیشه پشت یک مرد موفق یک زن موفق هم هست، حتی اگر بعد از زن اول با او ازدواج کنی!
    ۴ - مایکل کیتون بازیگر خوبی است.
    ۵ - اگر می‌خواهید بدانید مک‌دونالد چگونه کلیسای خود را در آمریکا زد فیلم را ببینید!
    ۶ - اقتصاد آمریکا را امثال «روی کراک» اقتصاد اول جهان کردند

 
 
سریال روز : مرشد و مارگریتا
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦
 

 

دیدن مینی سریال «مرشد و مارگریتا» - که بعد از چند سال دانلود و نداشتن زیرنویس فارسی، بالاخره با لطف یکی از دوستان - آقای دانش - در قالب DVD دیدم - برایم لذت‌بخش بود. سریال بر مبنای رمان معروف «میخائیل بولگاکف» ساخته شده است، رمانی که اولین بار «عباس میلانی» در سال ۱۳۶۲ ترجمه کرد و بعدها چاپ دوم رمان در سال ۱۳۶۹ به دستم رسید و تقریبا یک نفس ۴۵۱ صفحه‌ی آن را بلعیدم. بعدها هر وقت در جمع دوستان و آشنایان حرف «شاهکار هنری/ادبی» می‌شد، از این رمان شگفت‌انگیز بولگاکف یاد می‌کردم. رمانی که طی دوازده سال بین سال‌های ۱۹۲۸ تا ۱۹۴۰  نوشته شده و توسط نویسنده تا لحظه‌ی مرگ، ویراستاری شده است. البته نسخه نهایی اثر دو سال قبل از مرگ نویسنده با همکاری همسرش به نتیجه می‌رسد. بیست و پنج سال بعد از دوره‌ی دیکتاتوری جوزف استالین - و مرگ نویسنده رمان - بالاخره با سانسور در شوروی منتشر می‌شود و بلافاصله نایاب می‌شود و بعد‌ها به اغلب زبان‌های زنده دنیا ترجمه می‌شود - شرح ماجرای نویسنده و رمان هم که دکتر میلانی در مقدمه ترجمه فارسی نوشته است، مثل خود رمان تلخ و شیرین است. خواندن مجدد چند فصل رمان بعد از بیست و هفت سال - در  کنار دیدن تدریجی مینی‌سریال آن - شیرینی این اثر سترگ را برایم چند برابر کرد.

گرچه این مینی سریال ده قسمتی محصول سال ۲۰۰۵، مثل دیگر فیلم‌ها و سریال‌هایی که بر مبنای آثار درجه یک ادبی ساخته شده یا می‌شوند، نمی‌تواند حق مطلب/رمان را ادا کند؛ ولی در مجموع به نظرم برای اغلب بینندگان این سریال مثل من، چون یادآور آن شاهکار ادبی است، قابل تحمل و جالب است.
#مرشد_و_مارگریتا 
#بولگاکف 
#مینی_سریال 
پانزدهم فروردین هزار و سیصد و نود و شش
 
دیدن مینی سریال «مرشد و مارگریتا» - که بعد از چند سال دانلود و نداشتن زیرنویس فارسی، بالاخره با لطف یکی از دوستان - در قالب DVD دیدم - برایم لذت‌بخش بود. سریال بر مبنای رمان معروف «میخائیل بولگاکف» ساخته شده است، رمانی که اولین بار «عباس میلانی» در سال ۱۳۶۲ ترجمه کرد و بعدها چاپ دوم رمان در سال ۱۳۶۹ به دستم رسید و تقریبا یک نفس ۴۵۱ صفحه‌ی آن را بلعیدم. بعدها هر وقت در جمع دوستان و آشنایان حرف «شاهکار هنری/ادبی» می‌شد، از این رمان شگفت‌انگیز بولگاکف یاد می‌کردم. رمانی که طی دوازده سال بین سال‌های ۱۹۲۸ تا ۱۹۴۰ نوشته شده و توسط نویسنده تا لحظه‌ی مرگ، ویراستاری شده است. البته نسخه نهایی اثر دو سال قبل از مرگ نویسنده با همکاری همسرش به نتیجه می‌رسد. بیست و پنج سال بعد از دوره‌ی دیکتاتوری جوزف استالین - و مرگ نویسنده رمان - بالاخره با سانسور در شوروی منتشر می‌شود و بلافاصله نایاب می‌شود و بعد‌ها به اغلب زبان‌های زنده دنیا ترجمه می‌شود - شرح ماجرای نویسنده و رمان هم که دکتر میلانی در مقدمه ترجمه فارسی نوشته است، مثل خود رمان تلخ و شیرین است. خواندن مجدد چند فصل رمان بعد از بیست و هفت سال - در کنار دیدن تدریجی مینی‌سریال آن - شیرینی این اثر سترگ را برایم چند برابر کرد.
گرچه این مینی سریال ده قسمتی محصول سال ۲۰۰۵، مثل دیگر فیلم‌ها و سریال‌هایی که بر مبنای آثار درجه یک ادبی ساخته شده یا می‌شوند، نمی‌تواند حق مطلب/رمان را ادا کند؛ ولی در مجموع به نظرم برای اغلب بینندگان این سریال مثل من، چون یادآور آن شاهکار ادبی است، قابل تحمل و جالب است.

 
 
فیلم روز : Silence مارتین اسکورسیزی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦
 

 

فیلم خوب «سکوت» مارتین اسکورسیزی را دیدم. دو ساعت و چهل دقیقه. داستان واقعیِ فیلم، ادای احترام است به مبلغان و مسیحیان شهید در ژاپن قرن هفدهم، زمانی که حاکمان ژاپن سعی داشتند تا با کمترین ارتباط با جهان خارج، اموراتشان را بگذرانند، ولی حضور دینی جدید سیاست سخت مذهبی آن‌ها را به چالش می‌کشاند.
#silence
 #scorsese
 
فیلم خوب «سکوت» مارتین اسکورسیزی را دیدم. دو ساعت و چهل دقیقه.
داستان واقعیِ فیلم، ادای احترام است به مبلغان و مسیحیان شهید در ژاپن قرن هفدهم، زمانی که حاکمان ژاپن سعی داشتند تا با کمترین ارتباط با جهان خارج، اموراتشان را بگذرانند، ولی حضور دینی جدید سیاست سخت مذهبی آن‌ها را به چالش می‌کشاند.

 
 
یادداشت فیلم روز : Assassin's Creed
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦
 

 

فیلم بر مبنای سلسله بازی‌های معروف ویدئویی به همین نام است. تکیه تهیه‌کنندگان فیلم بر موفقیت بازی‌ها، باعث شده تا فیلم چندان جلوه‌ای نداشته باشد؛ حتی استفاده از سه بازیگر معروف هم کمکی به نجات فیلم نکرده است.
#assassinscreed
 
فیلم بر مبنای سلسله بازی‌های معروف ویدئویی به همین نام است.

تکیه تهیه‌کنندگان فیلم بر موفقیت بازی‌ها، باعث شده تا فیلم چندان جلوه‌ای نداشته باشد؛ حتی استفاده از سه بازیگر معروف هالیوودی هم کمکی به نجات فیلم نکرده است.

 
 
نگاهی به فیلم‌های جشنواره سی و پنجم فیلم فجر - بهمن ماه ۱۳۹۵
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٦
 

روز اول 

مقدمه

جشنواره فیلم فجر امسال دو روز زودتر از سال‌های گذشته شروع شد. جشنواره‌ای که بالاخره بعد از هیاهوی بسیار بر سر انتخاب فیلم‌ها در بخش‌های مختلف و...سی و پنجمین دوره‌اش را تجربه می‌کند. و گویی هنوز هم بعد از سال‌ها، در این تجربی بودن و آزمون و خطا کردن باقی مانده است. طبق معمول روزهای نخست جشنواره، سینمای رسانه‌ها – برج میلاد – خلوتی دلنشینی داشت و هنوز از هیاهوی دوست و فامیل و آشنا و بچه و کالسکه و نی‌نی‌لالای خبری نبود، گرچه بعضی از چهره‌های ناآشنا نشان از روزهای شلوغ بعدی دارد. با حضور وزیر جدید ارشاد در پشت میز ریاست و آنچه‌ که از ایشان در دیدار با علمای قم نقل شد، غربالگری اساسی در انتخاب فیلم‌ها صورت گرفته است و بنابراین نباید توقع یک رقابت منصفانه را داشت، چرا که همان اول کار و قبل از شروع مسابقه، ناداوری‌ها صورت گرفته است. به قولی «زهر» جشنواره از قبل گرفته شده و به احتمال قوی امسال با شیر بی‌یال و دم و اشکمی روبرو خواهیم بود. عدم حضور فیلم کارگردان‌های خوبی مثل عیاری و میلانی و... بدون شک سطح توقع از جشنواره را نیز کاهش می‌دهد و در حد متوسط و زیر متوسط باقی می‌گذارد.

آبی‌ کم‌رنگ / آرش لاهوتی / مستند

فیلم در آسایشگاه اعصاب و روان جانبازان می‌گذرد و در زمان یک ساعت و بیست دقیقه‌ایش، ما را به قلب ماجراهایی می‌برد که چندتن از این جانبازان با آن روبرو هستند. فیلم به خاطر نزدیکی حسی با این جانبازان و نشان دادن خلوت خودخواسته‌ی آن‌ها، به شدت تاثیرگذار است. اسم فیلم اشاره دارد به لباسی که این جانبازان در آسایشگاه به تن دارند و تلویحا اشاره دارد به آسمانی بودن آنها. جایی که آن‌ها هستند، اکنون و در حال حاضر، افق و آسمانی صاف و روشن است، که ما از پنجره‌ی حضور آن‌ها می‌توانیم این مناظر را ببینم. مناظری بهشتی از بوی حضور و عشق. دست‌مریزاد به کارگردان صبور این مستند.

اما حضور مستندها – مثل فیلم کوتاه - در جشنواره فیلم فجر- که بیشتر جایگاه سینمای حرفه‌ای و داستانی است - به خاطر بودجه‌ای جدا برای برگزاری جشنواره‌های مخصوص آن فیلم‌ها در طول سال - چندان پسندیده و معقول نیست.

خانه دیگری / بهنوش صادقی /۹۲ دقیقه

گرچه فیلم را نتوانستم تا آخر تحمل کنم و دو سوم پایانی را ندیدم، ولی گویی، در طول نمایش فیلم، اولین تاثیر «ابد ویک روز» - فیلم اولی موفق جشنواره پارسال – بر فیلم‌های امسال را مشاهده می‌کردم. گرچه در این مواقع که اثر خیلی ضعیف‌تر از اثر قبلی است باید اصطلاح «بلانسبت» را هم نوشت! بازی «ناصر هاشمی» - وقتی که روی صندلی چرخ‌دار ناله می‌کرد و حرف می‌زند - چقدر شبیه بازی برادرش «مهدی هاشمی» در «روزگار قریب» بود، وقتی که از درد به خود می‌پیچید. و این‌جا هم البته باید از همان اصطلاح قبلی استفاده کرد: بلانسبت.

ایتالیا ایتالیا / کاوه صباغ‌زاده / ۱۱۰ دقیقه

فیلم سرحال و زنده‌ای که شاید اگر شرایط اکرانش به خوبی جور شود، بتواند فروش خوبی داشته باشد. داستان زن و شوهری جوان - طبق معمول اول دلدادگی و بعدا شرح اختلافات آن‌ها - با عشق به ایتالیا و زبان ایتالیایی و مشکلات ساخت فیلم - و در کل زیست فرهنگی در ایران - ترکیب خوش طعمی به وجود آورده است که لذت آن موجب می‌شود، چندان متوجه زمان طولانی فیلم نشوم. فیلم نوعی شورش! دستیاران اول کارگردان‌ها بر عیله کار سخت فیلمسازی در ایران هم می‌تواند قلمداد شود؛ چون به غیر از دو سه بازیگر اصلی و حرفه‌ای، بقیه بازیگران از صنف دستیاران کارگردان‌ها هستند. اشارات فرامتنی فیلمساز به خانه سینما و مشکلات صنفی و اکران فیلم – صحنه علی ملاقلی‌پور و شرح اعتراضش به اکران فیلمش و...- اشاراتی است که نمی‌تواند تماشاگر عادی را همراه خود کند. همین سکانس‌ها می‌تواند کوتاه شود تا فیلم با زمان کمتر، شتاب بیشتری بگیرد.

اِو (خانه) / اصغر یوسفی‌نژاد / ۷۷ دقیقه

کارگردان از صنف نویسندگان و منتقدین سینمایی، به صف کارگردان‌ها پیوسته است و در اولین گام، گام محکمی برداشته است. چند باری به خاطر داشتن زیرنویس فارسی – چون فیلم تماما به زبان آ‌ذری است و در تبریز فیلمبرداری شده است – قصد داشتم سالن را ترک کنم، ولی کارگردان با تمهیداتی که در فیلمش به کار برده بود، مانع ازاین کار ‌شد. یکی از این تمهیدات فیلمبرداری خوب اثر بود و در کل تعریف داستانی عجیب  که نمی‌گذاشت تماشاگر بدون گرفتن پاسخ، فیلم را رها کند. در نهایت نیز کارگردان ضربه نهایی‌ را به تماشاگر زد و خیلی‌ها راضی از فیلم، سالن نمایش را ترک کردند.

آزاد به قید شرط / حسین شهابی / ۱۱۵ دقیقه

به خاطر خاطره‌ی خوبی که از اولین فیلم این کارگردان داشتم – روز روشن – فیلم را دیدم، ولی با فیلمی پایین‌تر از فیلم اول کارگردان مواجه شدم. مشکلات فیلم: زمان طولانی، تلخی بی حد و حصر، پراکندگی متن و بازی‌های متوسط بازیگران؛ اما با این حال می‌شود فیلم را تا آخر تحمل کرد و این نکته - الان در سینمای ایران - می‌تواند نکته‌ی مثبتی برای یک فیلم تلقی شود. داستان فیلم، یادآور فیلم «یول»(۱۹۸۲) یولماز گونی است.

روز دوم

چراغ‌های ناتمام/ مصطفی سلطانی / ۸۵ دقیقه

اولین فیلم ژانر دفاع مقدسی - که فیلم اول کارگردان  است - را در سینمای رسانه‌ها دیدم. فیلمسازبا فیلمنامه‌ای مواجه بوده که ظرفیت پردازش بهتری داشته، ولی با خام‌دستی‌هایش نتوانسته بود از ظرفیت‌های نهفته‌ی داستان «شهدای مفقود هور» استفاده‌‌ی بهتری بکند و بر ارزش فیلمنامه بیافزاید. مقدمه‌ی طولانی فیلم در اثبات این نظریه که ما با نویسنده‌ای رو به رو هستیم که قلم به مزد نیست و سر سازگاری با زمین و زمان ندارد و فرزند جانبازی است که عشق به نویسندگی را از پدر هنرمندش که نقاشی می‌کند به ارث برده است، عملا کشش لازم برای پیگیری تماشاگر را از دست می‌دهد. گرچه از نیمه‌های فیلم، تصور می‌شود که موتور حرکت فیلمنامه‌ به کار افتاده‌ است و با داستان در داستانی مواجه خواهیم بود که نقطه عطفی در فیلم است، ولی باز داستان نیمه عاشقانه هم ناتمام باقی می‌ماند و سمت و سوی فیلم به جهتی دیگر سوق می‌کند تا مجید صالحی/نویسنده/استارفیلم بیشتر از پیش به چشم بیاید. دیگرباید بعد از سالیان سال، دستمان آمده باشد که تماشاگر سینما منتظر است تا داستانی تازه از داستان‌های جنگ بشنود و تکرار مکررات آن هم در حد یک فیلم تلویزیونی مناسبتی، چندان کشش و رغبتی ایجاد نمی‌کند تا پول بدهد و وقت بگذارد تا به تماشای فیلمی در سینما بنشیند.

شماره ۱۷ سهیلا/ محمود غفاری / ۷۷ دقیقه

یک فیلم اولی دیگر که هم در بخش هنر و تجربه شرکت دارد و هم مسابقه سینمای ایران. فیلم که بر اساس یک واقعیت اجتماعی و موسسه‌ای واقعی ساخته شده است، به دل می‌نشیند. دختری مجرد - نزدیک چهل سال - با خطر بیماری زنانه مواجه است و چاقی و عدم جذابیت خاص دوران نوجوانی هم مزید بر علت است تا اضطراب بگیرد که مبادا تا آخر عمر تنها و بی‌همسر زندگی کند. «به دنبال شوهر گشتن» یا «همسریابی» دغدغه‌ی اصلی فیلم است. زهرا داودنژاد به خوبی از عهده‌ی نقش دختر مجرد مستاصل برآمده است؛ معضلی اجتماعی که به قول یکی از مصاحبه‌شونده‌ها در فیلم، بیشتر گریبان خانم‌های مجرد را می‌گیرد تا آقایان مجرد. به خاطر ساختار جامعه‌ی ما، آقایان به شکلی می‌توانند با تنهایی سر کنند و حتی لحظاتی تنها نباشند، ولی خانم‌ها به علت نگاه‌های خاص عرفی و شرعی از حد سنی بالاتر، تنها راه چاره برای تنها نبودن در باقیمانده زندگی را «ازدواج» می‌دانند. طرفه آن که کارگردان/نویسنده در دام نگاه روشنفکرانه «تقدیس تجرد» - که نگاهی برگرفته از کلیسای کاتولیکی است - نیافتده و با واقعیت زندگی عده‌‌‌ای که دغدغه‌ی تنها بودن دارند در شکل شرعی و عرفی آن مواجه شده است و به روانی داستانش را بیان کرده، البته با پایانی فوق‌العاده. کارگردان تسلطی تحسین‌برانگیز دارد در هدایت هر دو گروه بازیگرانش، چه آن‌ها که حرفه‌ای هستند – مثل داودنژاد، حمیدیان، صدیقیان – و چه آن‌ها که به نظر می‌رسد مراجعه‌کننده موسسه همسریابی هستند و نابازیگر، حتی در اجرای نقش کوتاه این نابازیگران - که از مزایای خود دم می‌زنند و مشکلاتشان را روبروی ما/کارگردان می‌گویند - نمی‌توان «اضطراب دوربین» را کشف کرد.

دعوتنامه / مهرداد فرید / ۸۳ دقیقه

چرا از مهرداد فرید توقع بیشتری داشتم در دیدن فیلم «دعوتنامه»؟ چون از میان شش فیلمی که تا به حال ساخته است، بیشتر فیلم‌های او را دوست داشتم و حتی آخرین فیلم قبل از فیلم «دعوتنامه» را «بی‌تابی‌بیتا» فیلم خوبی می‌دانم که قدر ندید و مهجور ماند. متاسفانه فیلم نیمه اپیزودیک فرید، اولین فیلمی بود که در سینمای رسانه امسال، علی‌رغم جدی بودن فیلم، موجب خنده‌ی دسته‌جمعی تماشاگران در لحظات متعدد شد. در شگفتم که فرید بعد از سالیان سال استخوان‌خرد کردن در سینمای ایران، چرا باید انقدر خام‌دستانه فیلمنامه بنویسد و در اجرا نیز خام‌دستی یک فیلمساز تازه‌کار را داشته باشد. شاید پیش‌پاافتاده‌ترین نکته‌ی فیلم که مورد غفلت کارگردان بوده است، استفاده از لهجه‌ در فیلم است. فیلم که تماما در مشهدالرضا می‌‌گذرد - و زندگی خانواده‌‌ای مشهدی - متوجه می‌شویم که هیچ لهجه‌ی مشهدی ندارند و همه اهالی مشهد به لهجه تهرونی اصیل صحبت می‌کنند! از آن طرف لهجه‌ی شیرازی توذوق‌زننده‌ی میترا حجار در این میان گل‌درشت است و مایه‌ی تفریح. به نظر رشته ‌کار بازیگران، از دست کارگردان خارج بوده و در تک‌تک صحنه‌ها، گویی بازیگران بدون هدایت هیچ‌کسی پشت دوربین درحال ایفای نقش هستند. فیلم در لحظاتی یادآور فیلم‌های شعاری حوزه‌ی هنری در سال‌های دهه شصت بود که حرف‌های پرطمطراق - با نشانه‌های مذهبی را – در قالب سینما می‌ریختند و تصور می‌کردند که این‌گونه جامعه استحاله پیدا می‌کند.

تابستان داغ/ ابراهیم ایرج‌زاد / ۸۴ دقیقه

یک فیلم اول دیگر. اگر فیلم «شکاف» کیارش اسدی‌زاده را یک سال پیش در همین جشنواره دیده باشید، با دیدن «تابستان داغ» فکرخواهید کرد که با بازسازی همان فیلم مواجه هستید. البته در داستان شکاف، معضلات زندگی دو خانواده‌ی متوسط را می‌دیدیم – با توجه به مد شدن نمایش مشکلات خانواده‌های متوسط شهری بعد از فیلم‌های آقای فرهادی – ولی اینجا یک خانواده متوسط و یک خانواده فقیر جنوب شهری می‌بینیم – با توجه به مد شدن نشان دادن زندگی خانواده‌های فقیر بعد از موفقیت فیلم «ابد و یک روز» - و به این‌ها اضافه کنید حضور بازیگر موفق فیلم روستایی را در این فیلم، در خانواده‌ای فقیر و در حال دست و پا زدن برای زندگی بهتر. مقدمه‌چینی طولانی فیلم برای رسیدن به نقطه‌ی اوج، موجب می‌شود که وقایع بعد از حادثه اصلی، با تمرکزکمتر و سردستی برگزار شود و پایانی غیرمنتظره داشته باشد. اتفاقا نقطه ثقل فیلم بیشتر باید جایی می‌بود که دو خانواده از دو قشر مختلف، تازه به واسطه‌ی فرزندانشان بهم تلاقی می‌کردند. یک آرزو هم که بر منتقدان عیب نیست نیز در دلم مانده است: «صابر ابر» را در فیلمی ببینم که از رنج و بیچارگی و درماندگی رنج نکشد و در ناز و نعمت، شاد و سرحال و سرخوش باشد.

روز سوم

ماجان / رحمان سیفی‌آزاد/ ۱۰۰ دقیقه

گاهی زمان طولانی یک فیلم – مثلا اینجا ۱۰۰ دقیقه – برای شیرفهم کردن تماشاگرانی است که از موضوعی پیچیده سر درنمی‌آورند. فیلم ماجان که بیشتر قصد قلقلک احساسات تماشاگران را به واسطه نشان دادن فرزند معلول یک خانواده دارد و جدل اصلی فیلم بر سر بودن فرزند در خانه یا نبودنش است، موضوع پیچیده‌ای نیست. ضمن این که پدر خانواده/راننده کامیون/اصلانی ترسش از حرف مردم است که فرزند او را جزای گناهانش می‌دانند. ولی در طول فیلم گناه پدر خانواده معلوم نمی‌شود و بعد هم اگر قصد القای این تفکر را داریم که گناه پدران را بر گردن فرزندان نیاندازیم، کجای فیلم چنین چیزی را نشان می‌دهد؟ به هر حال با فیلمی کشدار و تلویزیونی مواجه شدم که حتی دو سه بازیگر خوب آن نتوانسته‌اند به دادش برسند.

دریاچه ماهی/ مریم دوستی / ۸۴

فیلمی در ژانر دفاع مقدس که برایم کشش چندانی نداشت...گرچه شروع خوبی داشت. بعد از سه‌ربع قید دیدنش را تا به آخر زدم.

ویلایی‌ها/ منیر قیدی/ ۹۵

باز هم فیلمی در ژانر دفاع مقدس، باز هم کارگردانی یک زن و باز هم کار اول و البته این بار با حضور تهیه‌کننده موفق سال گذشته: سعید ملکان. انگار بعد از موفقیت دور از انتظار «شیار ۱۴۳» که هم کارگردانی زن داشت، هم به نوعی کار اول کارگردان و هم ژانر دفاع مقدس بود، طبق معمول باعث شیوع اپیدمی/فیلم‌هایی شد که سه خصیصه‌ی مذکور را دارند. در سینمای ایران از این گونه فراگیری‌ها زیاد اتفاق افتاده و بیشتر هم به واسطه مدیران وقت سینمایی و گاه تهیه‌کنندگانی است که می‌خواهند راه موفق قبلی را دوباره بیازمایند. البته فیلم «ویلایی‌‌ها» نسبت به فیلم‌هایی که در این ژانر ساخته شده است و امسال توانسته‌ام ببینم یک سر و گردن فراتر است. فیلمی که موضوع بکری را از وقایع پشت صحنه‌ی جنگ به تصویر کشیده است که تا به حال کمتر به آن پرداخته شده بود. زندگی زنان و فرزندانی که به واسطه‌ی حضور مردانشان در جبهه به مجتمع ویلایی تقریبا مخروبه در جنوب‌کشور رفته‌اند و سکنی‌ گزیده‌اند و هر لحظه منتظرند تا خبری از همسرانشان بشنوند. حضور یک معترض به این جریان عادی زندگی در ویلاها، داستان و کشمکش‌های فیلم را رقم می‌زند. بازی‌های خوب بازیگران، فیلمبرداری قابل قبول و روایت داستانی بکر از زمان جنگ، از امتیازات فیلم شمرده می‌شود.

نگار/ رامبد جوان/ ۹۰

تعدادی فیلم در سینمای جهان و حتی ایران خودمان داریم – بخصوص قبل از انقلاب – که به واسطه علاقه‌ی یک کارگردان به یک بازیگر، فیلمنامه‌ای می‌نویسد و فیلمی می‌سازد تا آن بازیگر در فیلم بولد شود. فیلم «نگار» که تقریبا در همه‌ی سکانس‌های آن «نگار جواهریان» حضور دارد، حتی وقتی که فقط اسم فیلم را می‌شنویم و نام بازیگر اصلی را متوجه می‌شویم، این حس را القا می‌کند که کارگردان می‌خواسته‌ است فیلم تمام و کمال در اختیار هنرنمایی یک بازیگر باشد و بقیه چیزها نقش حاشیه فیلم را بازی می‌کنند. «فیلم‌بازیگر» رامبد جوان که آزمونی است در ژانر پلیسی/جنایی، علی‌رغم داستان پیچیده‌اش البته فیلم قابل دیدنی است، بخصوص به یاری‌گری بدل‌کارانی که حداقل صحنه‌های اکشن فیلم را به اصطلاح خوب درآورده‌اند. معمولا کارگردان‌های ایرانی یا قید این‌گونه صحنه‌پردازی‌ها را در فیلم می‌زنند، یا سکانس‌های خیلی ضعیفی در فیلم جا می‌دهند، ولی درفیلم «نگار»، حداقل در حد سریال‌های آلمانی – مثلا کبرا ۱۱- که مورد علاقه‌ی سیماست، می‌توانیم اکشن و هیجان را ببینیم. اکشنی که در حد و اندازه‌ی بازیگری «نگار» نیست.

روز چهارم

آوانتاژ/ محمد کارت/ ۷۰ دقیقه /مستند

فیلم را همراه با اعضای تشکیلاتی به نام «طلوع بی‌نشان‌ها» دیدم که اکثر سالن همایش‌های برج میلاد را پر کرده بودند. معمولا مستندهایی که در مرکز همایش‌ها اکران می‌شود، تماشاگر چندانی دارد، مگر این که تهیه‌کننده یا کارگردان فکری برای پر کردن سالن بکند. این فیلم که در جشنواره «فیلم حقیقت» هم نمایش داده شده بود و به علت ازدحام جمعیت مشتاق دیدن فیلم، نتوانستم آن را ببینم، در باره زندگی کارت‌خواب‌ها و بازگشتشان به زندگی است. فیلم – طبق معمول این گونه فیلم‌ها – تلخی‌هایی را روایت می‌کند که البته با امید و آرزو به بهبودی پایان می‌پذیرد. جایی که این کارتن‌خواب‌ها اسکان داشتند نیز متعلق به شهرداری بود – انگار ملکی است که از جدشان به ارث رسیده است – و طبق معمول آزار و اذیت شهرداری‌چی‌ها برای تخلیه‌ی آن مکان و ماجراهای دیگر.

وقتی با بچه‌های تشکیلات طلوع‌بی‌نشان‌ها هم‌صحبت شدم، دیدم چقدر زلال و خوبند و اکثرشان قربانی جهل و فقر جامعه‌ی پیرامونی‌ و غفلت خودشان هستند.

کوپال / کاظم ملایی / ۹۹ دقیقه

طراحی صحنه‌ی متفاوت معمولا در فیلم‌های ایرانی به ندرت اتفاق می‌افتد، چون طراح صحنه‌ها اغلب چند نفر بیشتر نیستند یا این که دائم از دست هم کپی می‌کنند یا امکانات کمی در اختیار دارند برای کم‌خرج‌تر شدن فیلم، بنابراین اغلب فیلم‌ها رنگ و لعابشان شبیه همدیگر است. اولین پوئن فیلم «کوپال» طراحی صحنه و انتخاب لوکیشنی متفاوت است. ایده‌ی خوب «شکار شدن شکارچی» به خوبی در فیلم نشسته است و بازی خوب «لوون هفتوان» به فیلم کمک کرده و نیز شارون – اسم سگ فیلم - در نقش «هایکو». جلوه‌های ویژه فیلم هم معلوم است دست آدم‌‌های کارکشته‌ای بوده، صحنه‌ی خواب لوون و زنده شدن حیوانات تاکسیدرمی شده، خلاقیت تحسین‌برانگیزی دارد، ضمن این که موسیقی هم به خوبی در خدمت فضای فیلم است. اگر جای کارگردان/فیلمنامه‌نویس فیلم بودم، زمانی که لوون خود را به آب استخر می‌سپرد، فیلم را می‌بستم و بقیه‌ی داستان را می‌گذاشتم تا در ذهن تماشاگر شکل بگیرد؛ این ایده‌ی اول. ایده‌ی دیگری هم به ذهنم رسید که نخواهد فیلم با پایانی باز تمام شود و کاملا تماشاگر را شیرفهم کند: استفاده از تیتراژ پایانی برای ادامه‌ی داستان، با نشان دادن فقط عکس‌ها یا فیلم‌های دوربینی کوتاه برای تعریف کردن ادامه‌ی ماجرا که تقریبا ده دقیقه پایانی فیلم ساخته شده را شامل می‌شود. با این تمهید هم زمان فیلم کوتاه‌تر می‌شود و هم احترامی‌ است بر تماشاگران فرهیخته‌ای که فیلم را ۹۰ دقیقه دیده‌اند و هم عوامل فیلم به خوبی شناسانده می‌شوند. معمولا تیتراژ آغاز و پایانی فیلم‌های ایرانی بدون هیچ تمهیدی، فقط مثل فیلم‌های قدیمی، وظیفه‌ی دیگری ندارند جز ردیف کردن اسامی عوامل فیلم. بیایم کمی به تیتراژ فیلم هم اهمیت بدهیم.

آباجان / هاتف علیمردانی / ۷۵ دقیقه

فیلم ظاهرا بازسازی خاطرات فیلمساز است از دهه شصت و زندگی در زنجان و درگیری با مسائل آن زمان: جنگ و کوپن و بمباران هوایی و شهادت و اسارت و اعتیاد و فعالیت گروهک‌ها و...منتهی در خانواده‌ای که مسئله‌ی مبتلابه و روز جامعه را شامل می‌شود: عشق دو دلداده‌ای که نمی‌دانند خواهر برادر تشریف دارند؛ یعنی همان تم اصلی فیلم قبلی فیلمساز: کوچه‌ی بی‌نام. طبق معمول «معتمدآریا» در بازی‌اش سنگ تمام گذاشته است و بقیه بازیگران زیرسایه‌ی او هستند، درست مثل وقتی که «مریل استریپ» در فیلمی بازی می‌کند و بقیه بازیگران تقریبا «محو» دیده می‌شوند.

فراری/ علیرضا داودنژاد / ۹۸ دقیقه

چه خوب که کامبوزیا پرتوی – نویسنده فیلمنامه‌ی دختری با کفشهای کتانی – پا به روی زمین خودمان گذاشته است و فعلا فیلمنامه‌ی ماورایی با خرج میلیاردی نمی‌نویسد. داود‌نژاد هم با تهیه‌کنندگی کوثری به دنیای اجتماعی مبتلابه جامعه برگشته است نه خانواده‌اش!، مثل فیلم خوب دیگرش با همین تم: مرهم. فیلم «فراری» را دوست داشتم – ف را هم به فتحه بخوانید و هم کسره عیبی ندارد – رویاپردازی دختری شهرستانی/فومنی و آوارگی‌اش در میان جهنم‌دره‌ای به نام تهران، برای دستیابی و تحقق خیال‌پردازی‌هایش: عکس با یک فراری و عشق کردن با دور دور در اتوبان‌های تهران. البته او به آرزویش می‌رسد، با کمک راننده آژانس اهل جبهه‌ – محسن تنابنده با لهجه‌ی قمی - که در خیابان‌های تهران «گلنار» را می‌گرداند تا در نهایت بتواند او را راضی به رفتن و برگشتن پیش خانواده‌اش کند. صحنه‌ها یا سکانس‌های مصاحبه با افراد مختلف برخوردکرده با «گلنار» درفیلم/فیلمنامه اضافی است و با حذف آن‌ها سرعت فیلم بیشتر می‌شد.

تمام سکانس رفتن «نادر»/تنابنده به خانه‌ی «حاجی»/صفری، جانباز قطع نخاعی و وادارکردن گلنار برای تعریف کردن داستان چند روز زندگی‌اش در تهران، تکان‌دهنده است. بخصوص آنجایی که نادر به حاجی می‌گه: همه‌اش می‌گی بیرون چه خبره، خب من هم بیرون را آوردم اینجا تا ببینی چه خبره. گلنار خانم! تعریف کن برای حاجی...

صوفی و دیوانه / مهدی کرم‌پور / ۹۴ دقیقه

انگار قوام دادن به یک فیلمنامه در ایران هر چی زمان بیشتری ببرد، ضعیف‌تر می‌شود: مثلا دو فیلمنامه‌نویس این اثر ضعیف مدعی‌اند که ۹ سال روی فیلمنامه‌ فیلم کار کرده‌اند! البته گوشمان خیلی از این ادعاها پر است، ولی ای کاش ۹ دقیقه می‌نشستند فکر می‌کردند که بروند سراغ یک فیلمنامه‌ی دیگری که قابلیت جذب حداقلی چند تماشاگر تلویزیون‌دوست را داشته باشد. تهران‌گردی از بازار تهران تا پل طبیعت – احتمالا شهرداری در ساخت فیلم کمک مالی خوبی کرده است - دختر خوش آب و رنگ سر و زبون‌دار شبه شازده‌کوچولویی، مرد عصبانی خسته از روزگار، ترکیبی است که یخش در فیلم نگرفته است. تنها جذابیت فیلم، کنسرت تمام و کمال رضا یزدانی تغییر قیافه‌داده – با یک کپه‌ریش - روی پل طبیعت بود که آن هم با بازی ضعیف امیر جعفری و هارمونیکا/سازدهنی زدن ناشیانه‌اش خراب می‌شود.

روز پنجم

بدون تاریخ، بدون امضاء / وحید جلیلوند / ۱۰۰ دقیقه

نسبت به فیلم قبلی فیلمساز – چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت – قدم مثبت و رو به جلویی است. گرچه فیلمساز فیلم را مبهم به پایان می‌برد - تقلید ناشیانه از فیلم‌های فرهادی - ولی نمایش یک آدم با وجدان – که کارش نیز اتفاقا کنتراست دارد با دل‌رحمی یعنی پزشک قانونی – در میان انسان‌هایی که به خاطر چند مشت پول بیشتر، مرغ مرده به دیگران می‌دهند، تلاش خوبی است. در عجبم که فیلمساز فیلم خودش را در نشست مطبوعاتی تا سطح یک هشدارغذایی پایین آورد:«مردم دیگر مرغ نخورند و فیلم تلاشی است برای رسیدن به این آرزو.»!

ماه گرفتگی/ سید مسعود اطیابی / ۹۲ دقیقه

فیلمساز سعی کرده روایت متفاوتی از وقایع سال ۱۳۸۸ ارائه کند. ولی با توجه به نزدیکی زمان وقایع آن سال – که هنوز عده‌ای هستند که شکل واقعی آن را بدانند و نتوان مثلا با صد فیلم اینچنینی ماجرا را قلب کرد – و  ضعف شدید فیلم و فیلمنامه‌ای ضعیف درست عکس آن چیزی نتیجه‌گیری می‌شود که منظور نظر سرمایه‌گذاران فیلم بوده است،‌ یعنی تطهیر عملکرد غلط نیروهای انتظامی و امنیتی و بزرگداشت شهدای آن سال – البته  به زعم سرمایه‌گذاران - که مثلا سبزی‌ها برای خودشان مصادره به مطلوب کرده‌اند. عکس‌العمل‌ها بعد از نمایش فیلم و یادداشت‌ها از هر دو طیف ماجرا هم تقریبا همین را ثابت می‌کرد. نه آن‌ّها که وقایع سال ۸۸ را فتنه می‌نماند از فیلم راضی بودند چون تفکر کهریزکی و گازانبری به نظر ایشان، آن سال و سال‌های بعد جواب داد، نه آن‌ها که آن اعتراض‌ها را به حق می‌شماردند. کارگردان/کارگزار این فیلم هم جمله‌ی مشعشعی در جلسه مطبوعاتی فرمودند که بد نیست یک بار دیگر این‌جا بیاورم:« فضای زندان اوین از چیزی که در فیلم دیدید، صمیمی‌تر است.»! پیشنهاد: سرمایه‌گذاران و کارگردان و عوامل فیلم چند ماهی در این فضای صمیمی آب خنک بخورند بد نیست، شاید نظرشان عوض شد.

انزوا / مرتضی‌علی عباس میرزایی/ ۹۱ دقیقه

فیلم چقدر شبیه فیلم هندی‌های این سال‌هاست: زوم کردن‌های دوربین، موسیقی حماسی، بازی‌ها، تدوین چکشی وحتی چهره‌ی بازیگر اصلی. فیلم دیگری در سینمای ایران است که گرچه چندان قدر ندید، ولی به خوبی همین سوژه را کار کرده است، نویسنده فیلمنامه‌ی آن فیلم پرویز شهبازی است و کارگردان مازیار میری: به آهستگی.

مادری / رقیه توکلی / ۸۳ دقیقه

وقتی فیلم‌ اولی‌های امسال را می‌بینم، نسبت به پارسال، متوجه می‌شوم که چقدر افت داشته‌ایم. فیلم مادری فیلم ضعیفی است که تکلیف خودش با خودش معلوم نیست. اشتباهات فاحش فیلمنامه‌ای دارد و انتخاب چند بازیگر نسبتا مشهور و فضای سنتی یزد هم هیچ کمکی به آن نکرده است. فیلمساز یا مشاورانش – اگر داشته – واقعا نمی‌دانند بیماری سرطان بیماری نیست که شب بخوابی و صبح بمیری؟ در فضای یزد باشی و همه بازیگرانت تهرونی بالا شهری صحبت کنند و فقط اطرافیان لهجه داشته باشند که فیلم مثلا شیرین بشود؟ غیر از فیلم اولی بودن، حضور زنان فیلم اول‌ساز هم، امسال ناامید کننده است و آثارشان هیچ نویدی برای آینده‌بهتر نمی‌دهد.

هیچ فیلمی را روز ششم جشنواره فیلم فجر ندیدم.

روز هفتم

متهمین دایره بیستم/ حسام اسلامی / ۷۳ دقیقه

«جسارت» فیلمساز در تصویر کردن سرقت‌های کوچک و بزرگ از خودروها، توسط چند جوان و نوجوان در خیابان‌های تهران، جسارتی ستودنی است. جرئتی که کارگردان به خرج داده تا همراه این جوانان باشد و زندگی پلشت آن‌ها را به تصویر بکشد، از هر کسی ساخته نیست. جالب این که این جوان‌ها در مرکز بچه‌های کار بزرگ شده‌اند، و بعد از بزرگ‌شدنشان این مرکز تبدیل به پاتوق آن‌ها شده است. گرچه فیلم با پایانی امیدوارکننده تمام می‌شود – آخرعاقبت به خیری یکی از این متهمین/سارقان با ازدواج و بچه‌آوردن و کار در کارگاه نجاری – ولی در تیتراژ پایانی متوجه می‌شویم که اکثر اعضای این گنگ به عاقبت خوشی نرسیده‌اند.

یک روز بخصوص/ همایون اسعدیان/ ۱۰۴ دقیقه

فیلم درگیری یک روزنامه‌نگار/روشنفکر در جدال با آن‌چه که اعتقاد دارد با آن‌چه که در واقعیت بر سرش هوار می‌شود را به خوبی نمایش می‌دهد. غیر از زمان طولانی فیلم، که می‌تواند در تدوینی مجدد شتاب فیلم بیشتر شود، تقریبا بقیه عوامل به خوبی سر جای خودشان قرار گرفته‌اند.

خفگی/ فریدون جیرانی / ۱۱۴ دقیقه

با اینکه در جاهای مختلف خواندم که با تریلری روانشناسانه مواجه می‌شوم، ولی باز هم عمق نداشتن شخصیت‌ها و همه چیز را در دیالوگ‌ها برگزار کردن، چندان رنگ و بوی روانشناسانه‌ای به فیلم نمی‌دهد. بازی بازیگران فیلم اغلب متفاوت از بازی‌های قبلی‌اشان بود. حضور ماهایا پطروسیان و لطفی و اسدالله یکتا در فیلم، به نظرم پوئن مثبتی برای کارگردان است، بازیگرانی که تقریبا در سینمای اواسط دهه نود فراموش شده‌اند، با این که بازی‌های خوب قبلی‌ ایشان هنوز در خاطرها باقی است. سیاه و سفید بودن فیلم در فضاسازی این بلک‌موی بسیار کمک کرده است. بعضی از لحظات فیلم می‌توانست، حتی در حد ژانر وحشت پیش برود، ولی پرهیز کارگردان یا کمبود امکانات مانع از این کار شده بود. اشارات آشکار به پونک و آیفون، به فضاسازی آن ضربه زده است. در مجموع فیلم خفگی در کارنامه فیلمسازی جیرانی، فیلمی متفاوت است.

رگ خواب/ حمید نعمت‌الله /۱۰۴ دقیقه

شگفتی فیلم دو سه چیز بود: بازی لیلا حاتمی، کوروش تهامی، موسیقی سهراب پورناظری/صدای همایون شجریان. از فیلم قبلی فیلمساز اصلا خوشم نیامده بود: آرایش غلیظ، ولی آنجا هم پورناظری و شجریان سنگ تمام گذاشتند و آنقدر خواستار داشت آن موسیقی که بالاخره به صورت آلبوم صوتی منتشر شد. در «رگ خواب» شجریان ترانه‌ای زیبا می‌خواند که در قلب فیلم نشسته است. و تیتراژ پایانی که دوباره همایون شجریان غوغا می‌کند و این غزل مولوی را - که معروف است آخرین غزل ایشان قبل از مرگ بوده است – به خوبی اجرا می‌کند: رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن/ ترک من خراب شبگرد مبتلا کن...

کراکترها به خوبی پرورده شده بودند، گرچه سوژه‌ی مرد اغواگر/سوءاستفاده‌گر در پرده‌ی اول فیلم لو می‌رود. حضور نشانه‌های خیلی رو – مثل گربه و راه پنهانی/پله‌فرار  – برای تاکید بر بی‌صفتی مرد فیلم انگار کافی نیست که توضیح واضحات لیلا حاتمی در مورد بی‌صفتی گربه‌ها هم به آن اضافه می‌شود. در کل فیلمنامه‌نویسان/کارگردان‌ها کمی هستند که اجازه می‌دهند تا تماشاگر خودش به کشف و شهودی در فیلم دست‌یابد. یکی از کارگردان‌هایی که در چند فیلم آخرش – به خاطر پختگی - به تماشاگر احترام گذاشته - و کشف معناهای فیلم را بر عهده‌ی او گذارده - «اصغر فرهادی» است. همین نکات فرق بین یک کارگردان/فیلمنامه‌نویس مولف با یک کارگردان/فیلمنامه‌نویس ضعیف را مشخص می‌کند.

کارگر ساده نیازمندیم / منوچهر هادی / ۹۷ دقیقه

اگر یکی از دوستان منتقد در کنارم نبود و اصرار ایشان برای دیدن ادامه فیلم، از دقایق ابتدایی از دیدن کامل فیلم منصرف می‌شدم. هادی یک فیلم قابل اعتنا در کارنامه خود دارد و یک کمدی بفروش و چند سریال تلویزیونی. فیلم شبیه سریالی خلاصه شده بود که ذات‌ناپاک پولدارها و سادگی کارگران ساختمان از روستاهای آذربایجان آمده را به تصویر می‌کشید. نه بازی‌ها، نه کارگردان، نه فیلمنامه‌ هیچ‌کدام قابل اعتنا نبودند.

روز هشتم

زیر سقف دودی/ پوران درخشنده /۱۱۰ دقیقه

فیلم‌های خانم درخشنده، فیلم‌های نصیحت‌گری هستند که ساختار دهه شصتی دارد و صبر و تحملی می‌طلبد برای دیدن، که معمولا تماشاگران سریال‌های کشدار تلویزیونی صاحب آن هستند. با این که به نظرم کارگردان سوژه‌ی به روزی را انتخاب کرده است، ولی چون ساختار به روزی ندارد، فیلم حوصله‌سر بر است و در نتیجه بی‌تاثیر. سوژه‌ی حساس فیلم «هیس،دخترها...»(۱۳۹۱) و ساختار به روز‌تر آن فیلم، برایم جای امیدواری گذاشته بود که فیلم بهتری از خانم درخشنده می‌بینم، ولی چنین نشد.

سارا و آیدا / مازیار میری/ ۸۹ دقیقه

انگار از مازیار میری هم دیگر نباید امید دیدن فیلم خوب داشت. نمی‌دانم این داستان‌های یک خطی و ضعیف را محصول چه کسانی باید دانست: فیلمنامه‌نویسان، ممیزان ارشادی یا سفارش‌دهندگان/سرمایه‌گذاران فیلم‌ها. داستان‌ّ فیلم‌ها معمولا هیچ کششی ندارند و به راحتی می‌توان پایان داستان را حدس زد و حتی با توجه به ساختار سینما و عقاید حاکم، می‌توان گفت که چه شخصیتی چه کار می‌کند و تصمیمش سرآخر چه می‌شود، که این مورد در مورد فیلم سارا و آیدا کاملا آشکار و روشن است.

سد معبر/ محسن قرائی / ۱۱۰ دقیقه

بر خلاف اعلام برنامه‌ی برج میلاد، فیلم ۱۱۰ دقیقه نبود و ۸۵ دقیقه بود! در تیتراژ ابتدایی دو مرتبه تاکید می‌شود که «سعید روستایی» نویسنده‌ی فیلمنامه است، چون دیگر ایشان برندی برای موفقیت فیلم‌هاست. فیلم باز هم – مثل فیلم قبلی روستایی – درگیری خانواده‌های پایین‌شهری است بر سر پول، پولی که ورودش به زندگی این افراد، بیش از حد رفع روزمرگی، معمولا به اختلاف و دعوا منجر می‌شود  (داستان آشناست نه؟) چهره واقعی ماموران «سد معبر» را می‌توانید در فیلم مشاهده کنید. شهرداری به گفته‌ی تهیه‌کننده – که خطبه‌ی قرایی درحمایت از شهرداری و تاکید بر خلاف‌کاری دستفروش‌ها و ... در جلسه مطبوعاتی خواند – از فیلم راضی است! حامد بهداد همیشه عصبانی، باران کوثری چند سکانس کوتاه، بازی‌های متوسط همیشگی‌اشان را در فیلم ارائه دادند. نمک فیلم هم «محسن کیایی» است.

قاتل اهلی / مسعود کیمیایی / ۱۱۵ دقیقه

تحمل کردن این ۱۱۵ دقیقه را به خودم تبریک گفتم و متوجه شدم ایوب باید جلوی من لنگ بیاندازد. فیلم قاتل اهلی – اگر بشود اسم فیلم روی آن گذاشت – مجموعه‌ی کلیپ‌های موسیقی از پسر کارگردان و اجرای کنسرت است و آدم‌شویی کارگردان و مبارزه برای پول‌شویی محترم و حضور یک جبهه‌رفته‌ی لات و لوت! راستش تعریف بهتری از این تصاویر مغشوش ندارم. در سالن برج میلاد – وقتی یک ساعتی از پخش تصاویر و حرافی‌ بازیگران گذشت – و معلوم شد که پادشاه هیچ لباسی بر تن ندارد - و دیگر همه خنده‌ی عصبی را بر تحمل پریشان‌گویی‌های کارگردان ترجیح دادند، فرزند برومند استاد پولاد کیمیایی، دو دفعه خطاب به جمعیت عربده کشید: «زهر مار! زهر مار!» و تقریبا همه ماست‌ها را کیسه کردند، چون مطمئن بودند پولاد، چاقوی ضامن‌داری نیز آماده دارد تا دشمنان این استاد را خط خطی کند. وضعیت بغرنج «مسعود کیمیایی» تقریبا با همین عربده‌کشی‌ها هنوز دارد پیش می‌رود و پول ساخت این تصاویر به جیب مبارک خودش و دوستان سینه‌چاک عربده‌کش‌اش سرازیر می‌شود. تا باشد استاد و تا باشد فیلم‌های ایشان! خواب را به جلسه مطبوعاتی ترجیح دادم، ولی شنیدم جلسه از خود فیلم خنده‌دارتر بوده و نمایش کمدی مجانی نیمه‌شبی برگزار شده است.

روز نهم

روز هجدهم بهمن ماه سال ۱۳۹۵ حالم خوش بود. بنابراین تصمیم گرفتم که هیچ فیلمی حالم را بد نکند.

کمدی انسانی / محمدهادی کریمی/۱۰۰ دقیقه

فیلم را تا نیمه تحمل کردم و از سالن خارج شدم (قرارگذاشته بودم حال خوشم را با هیچ فیلم آزارهنده‌ای تاخت نزنم). تا به حال فیلم خوبی از این پزشک/فیلمساز/فیلمنامه‌نویس ندیده‌ام، ولی در فیلم تاثیرات فضای سریال شهرزاد و شاید هم معمای شاه مشهود بود. به جلسه‌ی مطبوعاتی فیلم هم سر زدم (راستش آنجا وای‌فای کاخ خوب سرعت می‌دهد) در میان صحبت‌هایش دکتر بغض می‌کند و می‌گرید به یاد داعش و جنایات جنگی‌اش!، ربطش را به فیلم تاریخ معاصری قبل از انقلاب نمی‌فهمم. هنوز حالم خوش است، انگار حال دکتر چندان خوش نبود.

اسرافیل / آیدا پناهنده / ۱۰۳ دقیقه

به زمان فیلم‌ها دقت بفرمایید. بیش از استاندارد است. بعد فکر کنید فیلمی را می‌بینید که به اعتراف کارگردانش در جلسه مطبوعاتی فیلم آرامی! است و به تعبیر خبرنگار پرسش‌کننده کسالت‌بار. کسالتی که از فیلم اول ایشان – ناهید - دو سه سال پیش عارضم شد، هنوز در ته ذهنم بود. تحملم بعد از دیدن پارت اول فیلم – که هدیه تهرانی مثلا مازنی تکلم می‌‌کرد و.. - طاق می‌شود و نفس‌کشیدن در فضای باز اطراف سالن همایش‌ها و قدم زدن برای حفظ حال خوبم را به فیلم‌دیدن ترجیح می‌دهم. امروز تهران عجیب هوای تمیزی دارد، چون باد می‌آید – مدیریت هوای تهران دست باد است -  شاید حال خوبم حاصل پاکی هواست...نمی‌دانم. در ضمن هیچ‌خبری از جشن انقلاب در اطراف سالن همایش‌ها نیست و مثل سال‌های قبل سرود انقلابی پخش نمی‌شود. بعدا شنیدم برای این که کسالت‌باری فیلم، برای خبرنگاران و...غیره جبران بشود، بعد از چند سوال و پرسش، بازیگر فیلم داد و بیداد کرده و ادامه دعوا تا بیرون از جلسه هم ادامه پیدا می‌کند و محفل گرم می‌شود.

گشت ۲/ سعید سهیلی/ ۱۰۵ دقیقه

به خاطر شلوغی سالن اصلی نمایش در کاخ جشنواره – که معلوم می‌کرد فک و فامیل و دوست و آشناهای زیاد آمده‌اند داخل سالن – به سالن شماره ۴ مراجعه می‌کنم در منفی ۲. فیلم شروع می‌شود و جوانی پشت سر من بدجور می‌خندد، طوری که به گوشم دلداری می‌دهم تحمل کن! جالب است که قسمت اول این فیلم در این کشور توقیف می‌شود، به خاطر اهانت به چپ و راست و شوخی‌های رکیک، اما قسمت دوم آن با همان خصوصیات – بلکه بدتر – اجازه ساخت می‌گیرد. کلمه «ارشاد» ارشاد شده و از عنوان فیلم حذف، و بازهم شوخی‌های رکیک جنسیتی در فیلم فراوان است – کارگردان می‌داند که این شوخی‌ها برای جماعت ایرانی خیلی جذاب است - جوان پشت‌سرم انگار از نیمه‌های فیلم خوابش می‌برد، دیگر از پرگویی‌ها و تکه‌پراکنی‌های فرخ‌نژاد و دوستان ریسه نمی‌رود. در میان اوضاع قروقاطی فیلم، یک مبارزه ده دقیقه‌ای بوکس هم داریم که دوستان بوکس‌باز و خون‌دوست نیز از فیلم راضی باشند. زنگ تفریح جشنواره فیلم بی‌خودی بود، ولی فکر کنم در صورت اکران خوب، خوب بفروشد. و بالاخره حال خوبم را این فیلم بد کرد. فیلمساز در توجیه ساخت قسمت دوم فیلم در جلسه مطبوعاتی می‌گوید: الان اوضاع سیاسی با قسمت اول فیلم فرق می‌کند و چندان چپ و راست درهم است که می‌توان به همه تکه انداخت و به جایی هم برنخورد! به تعبیر دیگر: الان وقتی است که می‌شود از آب گل‌آلود ماهی گرفت.

اشنوگل/ .../...

دقایق ابتدایی فیلم، وقتی متوجه می‌شوم موضوع فیلم جنگی است و در مورد غواصان شهید، از دیدن بقیه فیلم منصرف می‌شوم...

روز دهم

فصل نرگس/ نگار آذربایجانی/ ۹۷ دقیقه

گاهی مقدمه‌چینی طولانی، کشدار بودن صحنه‌ها، دیالوگ‌های ضعیف، و بازی‌های ناچسب، و...فیلم‌ها موجب می‌شود که پناه ببرم به موبایل یا تبلتم برای بازی بک‌گامون یا همان تخته‌نرد خودمان. یعنی ترجیج می‌دهم در سالن بمانم و گفتگوهایی رادیویی و گاه تصویری از فیلم ببینم مبادا فیلم موتورش مثلا در دقایق پایانی روشن شود و من فیلم را از دست بدهم. گرچه در تاریخ سینما جملات معروفی از سینماگران و منتقدان است که به فیلم و کارگردان مثلا ده دقیقه یا یک ربع فرصت می‌دهند تا مخاطب را جذب کند، وگرنه در کارش شکست خورده است. همین احترام به مخاطب و توجه به این که سینما به عنوان یک هنر-صنعت-تجارت در گیشه جواب می‌گیرد - نه تغذیه از منابع نفتی – مثلا در آمریکا باعث شده است که به عنوان یک منبع درآمد پرسود در بیاید نه صنعت-هنری ورشکسته‌ مثل ایران. فصل نرگس را هم تا دقیقه نود با تخته‌نرد تحمل آوردم، ولی دیگر خسته از ضعف‌های فیلم که ذکرش رفت، سالن را ترک کردم. بعدها در گفتگوی دوستان متوجه شدم که سرنوشت سه چهار زن فیلم به هم گره خورده و فداکاری در حد اهدای عضو صورت گرفته است که فیلم را به خوبی بسته است. وقتی اثر هنری – اینجا سینما – مقدمه غیرجذابی داشته باشد، هر چقدر هم در پایان آن اثر با شاهکاری مواجه شویم، دیگر هیچ فایده‌ای به حال جذب مخاطب ندارد. در ضمن سینمای ایران تا اطلاع‌ ثانوی بیشتر تولیدکننده تله‌فیلم است تا فیلم سینمایی.

یادم تو را فراموش/ علی عطشانی / ۱۰۰ دقیقه

چند نفری – بخصوص خانم‌ها – با دسته گل و اصرار خواستار دیدن فیلم هستند، ولی حراست کاخ نمی‌گذارد که داخل سالن بشوند. بعدا متوجه می‌شوم که مازیار فلاحی در فیلم بازی می‌کند و به عشق این خواننده‌ی پاپ این همه اصرار و ابرام است برای دیدن فیلم. در یک ربع اولیه فیلم متوجه می‌شوم، دوباره موضوع شهلا خانم و محمدخانی دستمایه‌ی فیلمساز قرار گرفته‌ است با خوانندگی گاه به گاه مازیار فلاحی. فیلم با این جمله شروع می‌شود:«دیدن فیلم برای افراد زیر سن هجده سال ممنوع است»! یکی از افراد حاضر در سالن داد می‌زند: اصغری برو بیرون فیلم برای تو مناسب نیست! فرار از سالن را بعد از یک ربع ترجیج می‌دهم و به برج میلاد پناه می‌برم و فوت‌کورت برج که صندلی‌هایی دارد رو به شب‌های تهران. نیم‌ساعتی می‌نشینم و از چراغ‌های زیبای تهران لذت می‌برم، چراغ ماشین‌های در بزرگراهای تهران مانده تا چراغ‌های خانه‌ها که مثل ستاره‌ها چشمک می‌زنند و...از دور سازه‌ای سفید می‌بینم، برج آزادی است. در کنارش گاه پرواز چراغی را می‌بینم، صعود هواپیماست از فرودگاه مهرآباد. دقایقی به همین منوال می‌گذرد و مرور خاطراتم از صدای همین هواپیماها وقتی در جنوب شهر زندگی می‌کردم گاه بی‌ گاه از بالای سرمان. و گویی نشسته‌ام بر کنار جویی و گذر عمر می‌بینم. از هر فیلم دیگری این تصویر زیبای پانورامای زنده برایم جذاب‌تر است.

ترومای سرخ/ اسماعیل میهن‌دوست/۹۷ دقیقه

فیلم جمع‌ و جوری که با سرمایه و تلاش شخصی کارگردان به سرانجام رسیده است. سفر شهری زنی به نام نگار در تهران که از جنوب شهر – نواب – شروع می‌شود و در بام تهران به پایان می‌رسد. در این سفر درون شهری با زندگی پیرامونی این زن و زنان دیگر تا حدودی آشنا می‌شویم؛ قید «تاحدودی» را آوردم برای این که – همان‌طور که فیلم نیز یادآور آن است – جهان یک زن کاملا قابل کشف نیست حتی برای خودش، مثلا نمی‌دانیم My loveهای، «نگار»/پریوش نظریه، چه کسانی هستند و در این سفر به تدریج گویی، همراه با شخصتی اصلی، درمیابیم که هر کدام از این مای‌لاوها چه جایگاهی در زندگی این زن دارند. اشاره به داستان «زن سرخ‌پوش» میدان فردوسی در بخشی از فیلم نیز شاید نظر دارد به همین دنیای ناشناخته‌ی زنان، به خصوص زنانی که پنهان و آشکار عاشق می‌شوند، ولی یا توان اظهار ندارند یا با معشوقی سر می‌کنند که بویی از عشق نبرده است. حاشیه صوتی فیلم پر و پیمان است و موسیقی‌هایی را در خودرو نگار می‌شنویم که هر کدام یادآور عشقی پرشور یا ناکام است. انتخاب بازیگران حرفه‌ای حتی در حد صدا و تصویر – مثل ویشکا آسایش و رضا کیانیان – یا حضوری کم – مهتاب کرامتی – توانسته جنبه جذاب فیلم را تقویت کند، ضمن این که کارگردان با استفاده از بیست بازیگر جوان تئاتر در کارش، ضمن معرفی آن‌ها به دنیای حرفه‌ای فیلمسازی، اتمسفر اطراف بازیگر حرفه‌ای مثل خانم نظریه را طبیعی‌تر جلوه می‌دهد. یکی از نقاط ضعف فیلم را شاید بتوان استفاده بیش از حد خوانش پیامکی و اپلیکیشن‌های ارتباطی دانست، که به هر حال از تایمی به بعد، کمی کسل‌کننده است خواندن این همه پیام و نوشته و دل‌نوشته. اما در کل با فیلمی روبرو می‌شویم‌ که می‌توانست به راحتی در میان فیلم‌های بخش مسابقه حضور داشته باشد و در رشته‌های مختلف حتی کاندید بهترین‌ها باشد، از جمله بازیگری و کارگردانی و حتی فیلمنامه...

ایستگاه اتمسفر/ مهدی جعفری/ ۹۱ دقیقه

فیلم خانوادگی اجتماعی که حداقل داستان تکراری ندارد. بازی جدی «محسن کیایی» را تا به حال ندیده بودم - هدایتش در این نقش قابل تحسین است – و «رویا افشار»ی که پیر شده است، برایم تا آخر فیلم قابل تشخیص نبود! این خانم همان خانم پرشور سریال آینه‌ی دهه شصت بود؟!...هنوز باور نکرده‌ام. به هر حال فیلم را تا به آخر بدون پناه بردن به بک‌گامون می‌بینم و می‌دانم که وقتم زیاد تلف نشده است. فیلم متوسط قابل قبول که احتمالا در اکران هیچ شانسی برای فروش خوب ندارد.

روز یازدهم جشنواره فیلم قابلی نمایش داده نشده تا مطلبی بنویسم.

در کل همان‌طور که پیش‌بینی کرده بودم، با جشنواره‌ای متوسط مواجه شدم.


 
 
نگاهی به فیلم‌های دومین جشنواره جهانی فیلم فجر - اردیبهشت ۱۳۹۵
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٥
 
روز صفر:
امروز در جشنواره جهانی/بین‌المللی فیلم فجر/تهران بودم. اول اینکه افتتاحیه نداشت، و این حسن حساب می‌شود. دوم فیلم مستند یخ و آسمان را در سالن شماره پنج پردیس چارسو همراه با سه چهار نفر دیگر دیدم که خیلی لذت‌بخش بود. کلا سالن خالی از تماشاگر را بیشتر می‌پسندم!، بخصوص اگر فیلمی باشد که دوست دارم، مثل این فیلم. فیلمبرداری عالی، بازسازی صحنه‌های قدیمی همراه با مستندهای پنجاه شصت سال پیش و نریشنِ کاشفِ گرم شدنِ زمین از طریق آزمایشِ یخ‌های عمیق قطب جنوب و...همه به دلپذیر بودن فیلم کمک می‌کرد.

روز اول:
فیلم «قشنگ و فرنگ» وحید موساییان را در جشنواره جهانی فیلم فجر دیدم و‌ پسندیدم. فیلمی گرم در باره‌ی «روابط خانوادگی» در نسل‌های قدیم و جدید، که این روزها به شکل‌های مختلف رو به تهدید و گسست است. بازی‌های خوب بازیگران فیلم، به خصوص رضا کیانیان و احترام برومند (مجری مهربان برنامه کودک بچه‌های ده پنجاه تلویزیون)، موسیقی دل‌نشین استاد فریدون شهبازیان (که سالیان بسیاری بود که چنین موسیقی مطابق با موضوع فیلم ندیده بودم) و خاطره‌بازی با فیلم‌های کلاسیک - و بخصوص برگمان - در طول فیلم «قشنگ و فرنگ»، از دلایل جذابیت فیلم بود برایم. فیلمی که توصیه می‌کنم، اگر فرصتی یافتید، حتما ببینید.

روز دوم:
«هاری» (فیلم گیشه‌ای) امیراحمد انصاری را تا نصفه دیدم و به دیدن فیلم «جنون»/امین آلپر رفتم. فیلمی از سینمای نوین ترکیه که به نظرم خیلی کشدار بود، و طبق معمول فیلم‌های جشنواره خرده سانسورهای صوتی و‌تصویری هم داشت! 
بعد از آن به دیدن فیلم مستند «زمناکو»/مهدی قربان‌پور نشستم، مستندی که دوست داشتم در جشنواره سینما حقیقت ببینم، ولی قسمت شد که بالاخره در جشنواره‌ی جهانی فجر به تماشا بنشینم. واقعه‌ی جانسوز حلبچه و پسری که بعد از بیست و دو سال به دنبال هویت اصلی خود است و بالاخره موفق می‌شود تا به خواسته‌ی خودش برسد. فیلمی که اشکم را درآورد. از سینمای اسپانیا فیلم شاعرانه‌ی «هنگامه‌ی سقوط یک درخت» را دیدم. فیلمی دلنشین در باره‌ی خانواده‌ای روستایی در اسپانیای معاصر و مادربزرگی ساکت، ولی پر از معنا و پرجذبه. فیلم تقریبا همه تلاشش نشان دادن مادربزرگ/مام‌وطن ، به عنوان نماد پایندگی در ایمان و عشق است. 
«موج نو» احمد طالبی‌نژاد، در باره‌ی سینمای متفاوت قبل و بعد از انقلاب است. ترتیب‌دادن چند مصاحبه‌ی دو به دو از نسل‌های قدیمی‌تر و جدیدتر فیلمسازان: فرمان‌آرا/شهبازی، مهرجویی/فرهادی، عیاری/مکری، در فیلم ایده‌ی خوبی است، ولی خام باقی مانده است. و طبق معمول اینگونه فیلم‌های مصاحبه‌ای/مستند، استفاده از سکانس‌های برگزیده‌ی این فیلمسازان در میان مصاحبه‌ها، زمان فیلم را بی‌دلیل کشدار کرده است. 
جشنواره امسال نسبت به سال گذشته که در پردیس ملت برگزار شد، شور و حال بهتری دارد. امیدوارم این گرمی تا پایان جشنواره تداوم داشته باشد
روز سوم:
  • «ایستاده در غبار» فیلم برگزیده جشنواره پارسال را تا به حال ندیده بودم. فیلم تکرار همان فیلم/سریال تلویزیونی فیلمساز است، ولی این بار در باره‌ی احمد متوسلیان. طراحی صحنه و انطباق صوت و کلام متوسلیان در چند سکانس، فوق‌العاده کار شده است و جای تشویق دارد. ولی غیر از این بازسازی‌ها، تعریف خاطرات دیگران در باره این شهید، چندان جذاب نیست. ضمن این که متوجه شدم صحنه‌ی پایانی فیلم، بنا به ملاحظاتی توسط کارگردان تعدیل شده بود و...
  • «اروند» پوریا آذربایجانی را توانستم تا نیمه تحمل کنم. اینکه بلافاصله بعد از کشف اجساد شهدای غواص، قصه‌ای/فیلمنامه‌ای در باره‌ی آن‌ها بنویسیم، البته خوب است؛ ولی وقتی پختگی در داستان نباشد، موجب می‌شود که تماشاگر را پس بزند و راه به جایی نبرد...
  • «ربوده شده‌»ی آقای بیژن میرباقری را هم بالاخره موفق شدم ببینم. فیلم در باره‌ی معضل عجیب و بدی است که گاه‌گداری گریبان‌گیر هنرمندان و ورزشکاران می‌شود و در نهایت به آن هنرمند مشهور و...ضربه می‌زند. معضل دزدی لپ‌تاب یا کامپیوتر شخصی این افراد و در نهایت برملاشدن بخشی از زندگی‌اشان. بخشی از این پخش‌شدن‌های بی‌ملاحظه عکس‌ها و نوشته‌های خصوصی نیز، البته مقصرشان خودمان هستیم با کپی پیست‌های غیرمسئولانه و...گرچه فیلم «ربوده شده‌» آقای میرباقری با ساخته‌های قبلی ایشان فاصله‌ داشت و به نظرم در حال و هوایی جوان‌پسندانه قرار داشت(مثل استفاده از ترانه(‌ها) در طول فیلم)، اما امیدوارم با اکرانی موفق بتواند حرف خاص خودش را به مخاطبان اصلی فیلم که به نظرم بیشتر جوانان هستند، برساند.
  • «برادرم خسرو» را بار دیگر دیدم، و از دفعه اول که در سینماتک دیده بودم، کمتر پسندیدم! ضمن اینکه سیستم پخش فیلم به شدت با مشکل مواجه بود.
روز چهارم:
  • کارگردان «آبجی» (مرجان اشرفی‌زاده) با بهره‌گیری از دو بازی خوب: گلاب آدینه و بازیگر نقش عطی/آبجی (اسمش را نمی‌دانم) توانسته بود، فیلمی جمع‌وجور و عاطفی به تماشاگر تحویل بدهد. به نظرم تیتراژ فکرشده‌ی پایانی فیلم، می‌تواند یک ستاره به جمع ستاره‌های فیلم اضافه کند.
  • «دیدن» (سهیل امیرشریفی) فیلم کوتاه سر درگمی بود...
  • «A157» بهروز نورانی پور را توانستم تا نیمه تحمل کنم، چون فیلمی تلخ و به ظاهر افشاگرانه در باره تجاوز داعشی‌ها به سه دختر کرد بود. بقیه انگار با لذت به این گزارش جزء به جزء گوش می‌دادند ولی من شخصا تحمل دیدن این نوع افشاگری‌های اروتیک را ندارم، حتی اگر در قالب محکوم کردن اعمال شنیع دیگران باشد. به همین دلیل «رویای دم صبح» اسکویی را هم دوباره ندیدم؛ با این که معترفم هر دو فیلم خوش‌ساخت هستند. در فیلم اسکویی، بر خلاف فیلم نورانی‌پور، صدای کارگردان هم همچون یک بازجو/اعتراف‌گیر سراسر فیلم را پوشش می‌دهد - که نوعی جلوه‌گری است - و همین نکته برایم عذاب‌آورتر است. هر دو کارگردان هم به سراغ دختران کم سن و سالی رفته‌اند که آسیب روحی و روانی و اجتماعی خورده‌اند، و چندان در قید و بند «آینده»ی خود نیستند و این نکته می‌توانست هر دو کارگردان - بخصوص اسکویی - را از ساخت چنین فیلم‌هایی منصرف کند. طرفه این که فیلم «رویای دم صبح» سومین تلاش کارگردان برای «شوخ پیش چشم آوردن» ملت و جهانیان است.
  • «ال‌کلاسیکو» محصول عراق، نروژ ، با ملغمه‌ای از شوخی با فوتبال و آدم کوتوله‌ها و آرزوهای بزرگ و عشق و عشق‌بازی و...فیلم خوب و سرگرم‌کننده‌ای بود.
  • فیلم مکزیکی «در همین حوالی» فیلم گرمی است که موجب شد، علی‌رغم خستگی جسمانی پایان شب، تا به آخر ببینم. فیلمی که اگر پا دهد، دوست دارم دیدنش را تکرار کنم. در فیلم با این که با بیماری مهلک چاقی مفرط شخصیت اصلی مواجه هستیم، ولی کارگردان/نویسنده راهیافت «امید» را با بهره‌گیری از هنر - اینجا عکاسی - در پیش گرفته است. هر چقدر شیرینی و امید در فیلم این فیلمساز مکزیکی موج می‌زند، در دو فیلم به ظاهر مستند دو فیلمساز ایرانی تلخی و کجی و ... حاکم بود...بگذریم.
روز پنجم:
  • در فیلم «کوهستان جادویی» کارگردان تقریبا تمام شگردها و تمهیدات هنر انیمیشن را که تا به حال اختراع شده است را در تعریف داستانش به کار می‌گیرد: پدری که برای دخترش زندگی خود را تعریف می‌کند. زندگی که اغلب به مبارزه و جنگ می‌گذرد و سرآخر نیز در افغانستان همراه با احمدشاه مسعود و مجاهدین افغان، به مفاهیمی والاتر در مبارزه با استعماگران و متجاوزین می‌رسد و...به جز سکانس آخر که کارگردان خودش به توضیح ساخت و ساز فیلمش می‌پردازد و به نوعی پس‌نمایش و مقدمه‌ی تیتراژ پایانی است، همه‌ی سکانس‌های فیلم به شکل انیمیشن کار شده است. نریتوری هم که جای پدر صحبت می‌کند، به علت شنیده شدن در تمام طول نمایش فیلم، پرقوت و موثر و محکم انتخاب شده است. موسیقی و صدای خوب فیلم هم در این میان البته نقشی مهم ایفا می‌کنند. فیلم احتمالا جوایزی هم کسب کرده است.
روز ششم:
  • «باد صبا»ی آلبر لاموریس را تا به حال چند بار دیده‌ام و بهترینش قبل از دیدن دوباره دیشب در سالن شماره یک چارسو، در فیلمخانه‌ی ملی بود سال‌ها پیش. اما دیشب معجزه‌ی بازیابی صدا و تصویر این فیلم را دیدم و لذت بردم از دیدار دوباره‌ی ایرانم در بیش از چهل و پنج سال پیش. طرفه آن که در این چهل و پنج سال از طبیعت زیبای ایران  تقریبا هیچی باقی نمانده است. اگر همت لاموریس و ...نبود، الان این تصاویر ناب ایران را هم نداشتیم. نکته‌ی دیگر تبریک به حداقل شعور فیلمخانه‌ای‌ها که تصاویر و تیتراژ پایانی مرتبط با حکومت گذشته را حذف نکرده بودند.

 
 
پل جاسوسان
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳٩٤
 

«پل جاسوسان»(۲۰۱۵) آخرین فیلم نمایش داده شده استیون اسپیلبرگ و تام هنکس و برادران کوئن و یانوش کامینسکی است (و در این میان متاسفانه جای «جان ویلیامز» آهنگساز اغلب فیلم‌های اسپیلبرگ خالی است). مخصوصا اسم هر پنج نفر را آوردم، چون فیلم متعلق به این پنج نفر است. یعنی اگر تام هنکس در نقش اصلی فیلم نقش‌آفرینی نمی‌کرد، فیلم بدون او حتما لنگی اساسی داشت و یا اگر فیلم‌نامه‌ دست‌پخت برادران کوئن نبود، تحمل دیدن ۱۴۱ دقیقه فیلم خیلی سخت می‌شد و یا اگر کامینسکی مدیریت فیلمبرداری کار را بر عهده نداشت، مرور تصاویر ابتدای دهه شصت میلادی قرن گذشته و اوج جنگ سرد و برلین تقسیم شده و ...عذاب‌آور بود و اگر اسپیلبرگ با سالیان سال تجربه در سینما «کارگردانی» این مجموعه را به عهده نمی‌گرفت، این فیلم شبه کلاسیک جاسوس‌بازی هم در لیست فیلم‌های جاسوس‌بازی بسیاری قرار می‌گرفت که سالیان سال است که ساخته می‌شوند، ولی هرگز رنگ ماندگاری به خود نگرفته‌اند. مثلا کارگردان با تجربه‌ای مثل اسپیلبرگ می‌تواند، نقش‌های فرعی را چنان هدایت کند که لحظه‌ای شک نکنیم که همه‌اشان در جای درست قرار گرفته‌اند و کوئن‌ها هستند که با شوخی‌های گاه به گاهشان از تلخی و جدیت فیلم می‌کاهند تا تماشاگر نفسی بکشد و تام هنکس است که در برخورد با اوباش برلین شرقی چنان نگاه‌ و بازی‌ می‌کند که گویی همان لحظه همان‌جا در سال ۱۹۶۰ میان سرمای استخوان‌سوز گیرآن‌ها افتاده است، و کامینسکی به خوبی می‌داند که عناصر صحنه‌ را چگونه بچیند که دیوار برلین و کشتار کسانی که قصد دارند تا از آن عبور کنند را به واقعی‌ترین شکل به ما نشان دهد (و قرینه‌سازی آن در پایان فیلم هنگامی که جوانان نیویورکی از بالای فنس‌ها با خیال راحت رد می‌شوند). شاید تنها اشکال فیلم را بتوان جانبداری رقیق فیلم از یک جبهه دانست و طبعا به نفع آمریکایی‌ها. بخصوص آن‌جایی که روس‌ها سعی می‌‌‌‌‌کنند زندانی/جاسوس آمریکایی را (با شکنجه‌) به راه بیاورند، ولی آمریکایی‌ها با ملایمت تام و تمام با زندانی/جاسوس روس طرف می‌شوند و... در مجموع دیدن این فیلم دو ساعت و بیست‌ دقیقه را توصیه می‌کنم، بخصوص برای کسانی که قصد دارند یک دوره فشرده‌ی کارگردانی و بازیگری و فیلمنامه و...را در همین تایم بگذرانند.



 
 
آدم‌کش
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤
 

«اگر زمان ساخت فیلم شروع کنید به فکر کردن به تماشاگران، باعث می‌شود در نهایت فیلمی با سبکی دیگر بسازید.» هوشیائوشین «طفلک یا حتی مفلوک آن تماشاگری که بی‌فهمیدن و لذت بردن از فیلم و دنیایش، با محاسبه‌ی این که ادعای دوست داشتن فیلمی چون آدم‌کش می‌تواند مرا به مدارج خاص‌پسندی یگانه‌ای برساند، چنین داعیه‌ای دارد.» امیر پوریا (همه نقل‌قول‌ها از مجله ۲۴ شماره ۷۱ دی‌ماه ۹۴ صص ۱۰۱-۹۲ در باره آدمکش: هوشیائوشین) گویی کارگردان تایوانی «آدم‌کش»(نامزد سه جایزه مهم فستیوال کن ۲۰۱۵ و در نهایت برنده بهترین کارگردانی و بهترین ساوندترک از همین فستیوال) چندان در قید و بند «پسند تماشاگر» نبوده است که صدای یکی از فیلم‌بین‌ترین منتقدان ایرانی امیر پوریا - را در آورده است و خلاصه گفته‌اش در نقد  فیلم این است: «کارگردان تماشاگرانش را سر کار گذاشته است. دنبال چیزی نگردید». اگر  قضاوت چند داور/سینماگر فستیوال کن را هم در باره‌ی این فیلم نادیده بگیریم، نمی‌توان بعد از حتی یک‌بار دیدن فیلم، مسحور نماهای آرام و نقاشی/ فکر شده - و فیلمبرداری از میان پرده‌های ابریشم چینی - و داستان‌گویی مینیمال و کارگردانی درست و دقیق و موسیقی زیبای این اثر سینمایی نشد. با این‌که تماشاگران سراسر جهان از یک کارگردان تایوانی توقع دارند اگر فیلمی در فضای قدیم چین ساخت، حتما کشت و کشتاری مفصل هم راه بیاندازد تا حس سامورایی‌گری! و هنرهای رزمی‌اشان ارضاء شود، ولی «هوشیائوشین»، راهی خلاف آمد را برگزیده است و همان‌طور که در مصاحبه‌اش گفته زمان ساخت فیلم چندان در قید «پسند» تماشاگر نبوده است. به هر حال لذت دیدن این اثر سینمایی زیبا را از خود دریغ نکنید. ای کاش می‌توانستم این جور فیلم‌ها را در جای واقعی‌اش یعنی سالن سینما ببینم.


 
 
← صفحه بعد