| مرد جنگی یا معتاد؟ |
| ساعت ۱٢:٤٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ |
|
یکی دو ماه پیش یکی از نشریات درخواست کرد تا در باره فیلم "محفظه رنج" بنویسم. ابتدای کار توضیح دادم که این فیلم چندان به دلم ننشسته و به طور کلی هر فیلمی که دلالت بر حضور نیروهای بیگانه و توجیه آن در خاکی دیگر داشته باشد را نمیپسندم.حاصل آن چیزی است که در پایین آوردهام.به خاطر متفاوت بودن و نه تعریف و تجمید از اولین زنی که اسکار گرفته است( که برای من زن و مرد بودن یک کارگردان چندان فرقی نمیکند، ولی انگار برای سفارش دهنده که یک خانم بودند خیلی هیجانانگیز بوده است، به خصوص این نکته خالهزنکی نیز همراه این اسکار بود که جیمز کامرون شوهر سابق کاترین بیگلو نتوانست اسکار بگیرد ولی او توانست...) که در مطلب ایشان در همان نشریه قابل ابتیاع و خواندن است، مطلب چاپ نشد، ولی ملالی نیست جز این که چند ماهی انگار نشر این نوشته به تاخیر افتاده است! نگاهی به فیلم محفظه رنج اثر کاترین بیگلو
همانطور که انتظار میرفت در معروفترین و معتبرترین مراسمی که مختص اهدای جایزه به بهترینهای یک سال سینمای آمریکاست: اسکار، بیشترین جوایز را فیلم "محفظهٔ رنج" از آن خود کرد. کسب جوایز اصلی همچون کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین تدوین، بهترین فیلمنامهٔ ارژینال و... نشان از آن دارد که اعضای آکادمی نگاه خاصی به این فیلم در میان ده فیلمی که به عنوان نامزدهای اصلی معرفی شده بودند، و در آن میان "آواتار" بیشترین انتظارها را در کسب چنین جوایزی برانگیخته بود، داشتهاند. البته این بازی انتخاب ده فیلم بعد از نیم قرن دوباره راه افتاده است و جالب این که این بار نیز مثل سال ١٩۴٣ که فیلم "کازابلانکا"، که فیلمی در حال و هوای جنگ جهانی دوم بود و تندیس بهترین فیلم را ربود، بازهم فیلمی جنگی همهٔ جوایز اصلی را به خود اختصاص داده است. معمولا شرایط سیاسی و اقتصادی و روابط خارجی آمریکا در انتخابهای اصلی اعضای آکادمی اسکار تاثیر فراوان دارد؛ به طوری که انتخاب پارسال آکادمی "زاغهنشین میلیونر" هم اشاره و توجهدادن ملت بحرانزدهٔ اقتصادی آمریکا به مردم فقیر هند و بارقه امیدی واهی به میلیونر شدن داشت، که این خود گوشزدی به میلیونرهای اکنون زاغهنشین آمریکایی بود که در بحران اقتصادی خان و مان خود را برباد رفته میدیدند. اکنون "محفظهٔ رنج" با این که تا زمان دریافت جوایز اصلی اسکار، جزو کمفروشترین فیلمهای اکران شده سال ٢٠٠٩ بود، با کولهباری از هفتاد و سه جایزه دیگر غیر از اسکار، نشان از توجهی دارد که بیشتر معطوف به سیاستمداران است تا سینماروها و تماشاگران که سرمایههای اصلی این صنعت هستند. این فروش کم همچنین به ما گوشزد میکند که مردم آمریکا چندان به فیلمی که در پی قهرمانپروری و نوعی تشویق به جنگ است، توجه خاصی ندارند. اما چرا نگارنده برخلاف تعدادی زیادی از منتقدان خارجی و داخلی عقیده دارد، این فیلم نه تنها ضدجنگ نیست، بلکه نوعی نعل وارونه زدن کارگردان و تشویق به حضور در خط اول آن است؟
برای هر چه پررنگتر جلوه دادن یک شخصیت آرمانی، البته نشان دادن ضعف همکاران او و عدم شجاعتشان بیشترین تاثیر را خواهد داشت. شخصیت "اون الدریج" که به عنوان پوششدهنده و متخصص، همراه گروه سه نفرهٔ گشتی براوو است، درست نقطه مقابل "جمیز" است. او نه انگیزهای دارد و نه از جنگجو بودن بویی برده است. در معرفی شخصیت او کارگردان "اون" را در حال بازی "Gears of War" با دستگاه "XBOX360" نشانمان میدهد، بازی سراسر جنگی و تخیلی و محبوب جوانان امروزی، که شخصیت اصلی بازی مذکور با سلاحهای عجیب و غریب که هنوز وجود خارجی ندارند در گروهی به جنگ گروهی دیگر میروند، همین هنگام دکتر روانشناسی به نام "جان کمبریج"، که ارتش آمریکا آنان را برای کمتر کردن آسیبهای روانی سربازان حاضر در کمپهای نظامیاش مستقر کرده است، به او مشاوره روانی میدهد، تا او را از مرز تخیل یک بازی کنسول برهاند و به سرحد بازی در جنگی واقعی بکشاند. از چهرهٔ "اون" هنگام عملیات خنثیسازی بمب، با اینکه او کمترین کار را در گروه به عهده دارد، ترس و نگرانی و اضطراب میبارد. هنگامی که در بیابانهای عراق با گروهی تک تیرانداز روبرو میشوند، او درست برعکس "جیمز" و "سنبرن" که با تامل در حال شکار عراقیها هستند، با به رگبار بستن شخصی که در میان گلهٔ بزها مخفی شده، هیاهویی کرکننده ایجاد میکند. "اون" در برخورد دیگری که با دکتر دارد، از او میخواهد که به جای این که از جملاتی مثل :"شرکت در جنگ تجربهای که تو زندگی یه بار برای آدم پیش میآد." برای اقناع او استفاده کند، از اردوگاه بیرون بیاید و از نزدیک با کار "گروه گشتی براوو" آشنا شود. اینجا فیلنمامهنویس با استفاده از این شخصیت فرعی یعنی دکتر "کمبریج" که آرام و منطقی و منصف نشان داده میشود، که بالاخره برای نشان دادن شجاعتش به "اون" دل به دریا زده و با گروه براوو به خارج از اردوگاه میرود و قربانی بمبگذاری میشود، سعی دارد سبعیت کسانی که مقابل سربازان آمریکایی در عراق هستند را دو چندان جلوه دهد. سر آخر "اون" که در عملیاتی شبانه توسط دو عراقی به اسارت گرفته شده است، با شجاعت "جمیز" از دست آنان رهایی مییابد، ولی یک پایش تیر میخورد، هنگامی که دو همکارش به سراغ او میروند او فریاد میزند:"من مردم؟ من مردم؟" و سرآخر در بیانگیزگی کامل برای مداوا به بیمارستان منتقل میشود. چنین شخصیتی در کنترانستی کامل با کراکتر مقابلش، شجاعت "جیمز" را در نظر تماشاگران فیلم دوچندان نمیکند؟ دیگر شخصیت همراه "جیمز" در "گروه گشتی براوو""جی.تی.سنبرن" است. او که در ابتدا از بیمحابا بودن و کله شقی "جمیز" جاخورده و عصبانی است و حتی در عملیاتی آزمایشی در بیابانهای عراق میخواهد از شر او خلاص بشود، اندک اندک در طول عملیاتهای مشترکشان تحت تاثیر قهرمانیها و شجاعت "جمیز" قرار میگیرد. اوج این تاثیر هنگامی است که از ماموریت این گروه بیشتر از دو روز باقی نمانده است. "سنبرن" و "جیمز" سعی دارند مرد عراقی را از جلیقهٔ بمبی که بدنش را پوشانده رهایی بخشند، "جیمز" با این که با بمبی ساعتی طرف است ولی تا لحظهٔ آخری که بمب منفجر میشود، سعی دارد مرد را از جلیقه مرگ نجات دهد و وقتی دیگر نمیتواند کاری از پیش ببرد از او معذرت میخواهد و فرار میکند، بازهم نزدیکترین فرد به این بمب "جمیز" است. زیبایی پایان این سکانس نفسگیر هنگامی است که "جیمز" بعد از انفجار به پشت روی زمین افتاده است و ناگهان در آسمان بادبادکی را میبیند که توسط جوانی عراقی به هوا رفته است، انگار لحظهای پیش هیچ اتفاقی نیافتاده است و زندگی همچنان جاری است. در سکانس بعد، هنگامی که "سنبرن" اینبار جایش را در ماشین به عنوان راننده به "جیمز" داده است، اشاره به این نکته که راهبران و سربازان اصلی جنگ کسانی مثل "جیمز" باید باشند نه "اون" و "سنبرن"، در دیالوگی کوتاه میخواهد بداند که "جیمز" چگونه شجاعانه و با جرات مرگ را پذیراست و به استقبال آن میرود. "جیمز" که خود غرق شک انفجار مرد عراقی است، از "سنبرن" میخواهد تا انگیزهٔ او را برای این خطر کردن بیاید و انگار مخاطب او نه همکارش که در بغل دستش نشسته، بلکه تماشاگران حاضر در سالن سینماست که کارگردان سعی داشته تا در دو ساعت گذشته به آنان بفهماند که جنگ آرمانهگرایانه آمریکا با تروریسم – البته به زعم خودشان - کسانی مثل "جیمز" را میخواهد، که چندان به نتیجه کارشان نظر ندارند و فقط بهترین راه خنثیکردن بمبها را روش "هر طوری که بشود تا آخرین نفس زنده ماند" میدانند. اما آیا این شجاعت سربازان آمریکایی در حفظ زندگی دیگران را کسی قدردان هم هست؟! بلافاصله خانم "کاترین بیگلو" جواب ما را با یک "نه" بزرگ پاسخ میدهد. جوانان عراقی – آیندهٔ عراق - عاصی از حضور زرهپوشهای آمریکایی در کوچه و خیابانهایشان با سنگ به سمت ماشین جنگی "جیمز" و "سنبرن" حملهور شدهاند و گویی میخواهند هر چه زودتر آنان خاکشان را ترک کنند تا خود بتوانند به حل معضلاتشان بپردازند. "جیمز" در سکانس بعدی در فروشگاهی بزرگ در آمریکا در حال خرید کردن است، در حالی که نمیداند برای خانه چه چیزی لازم است. او سعی میکند سقف خانهاش را از برگهای پاییزی محفوظ بدارد و به زعم کارگردان، از این کار کوچک و پیش پا افتاده هم به درستی برنمیآید. او در بیانگیزگی کامل، در برابر تلویزیونی که برفک نشان میدهد نشسته است و فکر میکند. شاید اشارات فیلمساز، با توجه به صحنههای پایانی که در یکی دو پاراگراف قبل توضیح دادم، به این نکته باشد که، "جیمز" قهرمانی است که دیگر نمیتواند به خود فکر کند و او وارسته از نگاه به خود و جمع خانوادهٔ کوچکش، بایستی به عنوان یک متخصص، ماموریتی بزرگتر از اینها را به سرانجام برساند؛ چنانکه که او به جنگ رفتن و دوباره به گروهی پیوستن که کارشان خنثیسازی بمب است را به در خانه ماندن ترجیح میدهد. اما با یادآوری جمله "کریس هجز" در ابتدای فیلم "نبرد اعتیادی قوی به بار میآورد، زیرا آن یک مادهٔ افیونی است." از کتاب "نیروی جنگ است که به ما معنا میدهد." گویی کارگردان "جیمز" را معتادی تصویر کرده است که نمیتواند لحظهای از این ماده افیونی "جنگ" جدا بماند و او معنای زندگی خود را نه در کنار خانواده خود که در عرصه نبرد مییابد. با اینکه میتوان چنین برداشتی هم از فیلم به خاطر این جمله ابتدایی داشت، ولی واقعیت این است که شخصیت محوری که "کاترین بیگلو" در فیلمش پرورش داده است نه یک معتاد به جنگ، بلکه قهرمانی تمام عیار و روئینتن است که تحسین فرمانده و همراه و همکارانش و به طبع عدهای از تماشاگران آمریکایی را که در راس آنها اعضای انتخاب فیلم آکادمی اسکار باشند را، برانگیخته است: نیرویی که آمریکا به آن احتیاج دارد، وگرنه لحظهای نمیتواند سیطره خود را بر جهان محفوظ بدارد. البته این جمله هم از دید نگارنده در ابتدای حضور "جیمز" در کمپ پیروزی به دور نمانده که میگوید: "من کارم را به بهترین نحوی انجام میدهم.هیچ جا مثل خونه آدم نمیشه." اما با توجه به اینکه بعدها میفهمیم که او تازهکار نیست و صدها بمب را تاکنون خنثی کرده است، پس جمله آخر او تناقض گفتاری است، که شاید یک قهرمان برای ابراز تواضع در برابر همکار تازه یافتهاش "سنبرن" ابراز داشته است نه چیزی بیشتر. کارگردان خود در مصاحبهای خنثی کنندگان بمب را، افراد نظامی داوطلب، دارای ضریب هوشی بالا، و گذراندن مراحل مختلف توانسنجی برای خنثیسازی میداند؛ پس چگونه میتواند آنان را "معتاد به جنگ" تصویر کند؟
کلیدواژه: سینمای جهان ،کارگردان سینما
|
|
| برگزیدههای بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر |
| ساعت ۱٠:۳٠ ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸ |
|
این انتخابها را در سایت خوب آدمبرفیها که به همت رضا کاظمی و دوستانش به روز میشود،گذاشته بودم و اینجا کمی تکمیلتر است: بهترین فیلم ها صد سال به این سالها، هیچ، به رنگ ارغوان، آتشکار، تسویه حساب، طلا و مس، زمزمه با باد فیلمنامه صد سال به این سالها، هیچ، به رنگ ارغوان،... کارگردان سامان مقدم، عبدالرضا کاهانی، ابراهیم حاتمیکیا،... تدوین لطفا مزاحم نشوید (سپیده عبدالوهاب) نقش اول مرد حمید فرخ نژاد(آتشکار،به رنگ ارغوان،شب واقعه)، مهدی هاشمی، رضا کیانیان نقش اول زن رویا نونهالی (پشت در خبری نیست)، فاطمه معتمدآریا(صد سال به این سالها) نقش مکمل مرد سیاه پوست! (شب واقعه)، همه نقش مکملهای هیچ و صد سال به این سالها. نقش مکمل زن نگار جواهریان (هیچ)؛ گلچهره سجادیه (حوالی اتوبان) فیلمبرداری تورج اصلانی (زمزمه با باد، بدرود بغداد) بازیگر خردسال علی شادمان (صد سال به این سالها) چهره پردازی عبدالله اسکندری (به رنگ ارغوان) موسیقی متن رضا اصغری (پشت در خبری نیست). انتخاب ویژه پشت در خبری نیست,زمزمه با باد,فصل بارانهای موسمی. بدترین فیلم ناسپاس، زمهریر، خانواده ارنست و...
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر - ۱۰ |
| ساعت ٩:٠٥ ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز دهم و یازدهم: بدرود بغداد، مهدی نادری نجف آبادی. بزرگترین امتیاز فیلم "بدرود بغداد"، نه در تعریف داستان نچندان جذابش بود، نه بازی بازیگرانی که سعی میکردند به زبان بیگانه صحبت کنند ولی چندان موفق نبودند، نه کارگردانی خاصی از کارگردان، بلکه مدیریت فیلمبرداری "تورج اصلانی" است که حرف اول و آخر را در فیلم میزند. این فیلم هم، مثل فیلم دیگری که از همین مدیر فیلمبرداری در جشنواره حضور داشت "زمزمه با باد"، چشمنوازی و جذابیت خود را مدیون انتخاب کادرهای بکر و لوکیشنهای مناسب و نورپردازی به جاست؛ گوهری که در اغلب فیلمهای حاضر در جشنواره امسال کمیاب بود. جا داشت به جای دیپلم افتخاری که به این فیلمبردار خوب و جوان به خاطر فیلمبرداری همین دو فیلم در اختتامیه در بخش نگاه نو اهداء شد؛ سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری این دوره جشنواره به ایشان داده میشد. و اما اختتامیه: اولین بار است که در اختتامیهٔ جشنوارهٔ فیلم فجر، به هر ضرب و زوری،شرکت کردم و دوست داشتم مزه چیپ بودنش را یک بار هم که شده با گوشت و خونم حس کنم. پارسال تا آستانهٔ این هیاهوی بسیار برای هیچ رفتم و برگشتم، ولی امسال به خودم گفتم باید تا آخر این اختتامیه بمانم تا بفهمم چرا ناخودآگاهانه هیچ وقت مایل نبودم تا پا در چنین مراسمی بگذارم. امسال اتفاقا برای جبران مافات در دو مراسم اختتامیه هم شرکت کردم! که معمولا اولی را، اختتامیهٔ بخش بینالملل، چندان تحویل نمیگیرند و امسال هم که با برگزار شدن در کاخ جشنواره کمتر مشتری داشت، چندان سختگیری نمیکردند در رفت و آمد جماعت مشتاق! اتفاقا اولی جذابتر بود از دومی که اختتامیه سینمای ایران است. در اولی اجرای موسیقی سنتی بود، کلیپی مقبول با صدای علیرضا قربانی و شعر مولانا و انیمیشنی جذاب، دیدن چند چهرهٔ خارجی! که معلوم نبود در سینمای جهان چه کاره هستند و بالاخره روشن شدن چشمم به جمال مبارک کارگردان فیلم "شعله". اما در دومی، مثل پارسال چندان صف طویلی نبود که در همان لحظه اول عطایش را به لقایش ببخشم، ولی از آنجا که هر وقت اجراکنندگان مراسم با جمعیت و جماعتی مشتاق بیش از حد معمول مواجه میشوند، خراب کردن همه چیز جزو لاینفک کارشان میشود، اینجا هم با بستن درها و عذاب دادن همه و سر آخرهل دادن همدیگر بالاخره وارد سالن اجرا میشویم. سالنی که هزار و سیصد نفر، با حساب بالکن، ظرفیت دارد، ولی به نظر میرسید دو هزار کارت دعوت صادر شده بود. نیتجه این که جماعتی ایستادند، تعدادی درگیر شدند برای جای نشستن (مثل خودم!) و تعدادی خبرنگار هم که این چند روزه، زحمت بسیاری کشیده بودند تا هر چه بهتر این رویداد فرهنگی در میان مردم منعکس شود، از نشستن و خبررسانی در سالن اصلی برگزاری اختتامیه محروم شدند و اکتفا کردند به همراهی با مونیتور بزرگی که مراسم را خارج از سالن نمایش میداد. عمه قزی و گل قرمزی، خان دایی و داش عمو، نوزاد دو روزه تا پیرزن هشتاد ساله، آقازادهها و حرفهایهای همیشه حاضر در این مراسمها، کفزنهای تعلیم دیده و ذوقکنندگان از دیدن هنرپیشهها و... در انواع و اقسام مختلف در سالن حضور داشتند و کلکسیونی از همهٔ طبقات اجتماعی را میتوانستم از ردیف اول تا به آخر بشمارم. در این ولوله مسئولین هم سر از پا نشناخته، که احتمالا این استقبال را به پای تحویل گرفتن خودشان گرفته بودند تا هنرمندان و هنرپیشههای حاضر در مراسم، داد سخن سر میدادند. در این میان یکی از برگزیدگان، که حتما از قبل به او خبرداده بودند برگزیدهای، انشاء قرایی نوشته بود در باب سینمای متعهد و غیره. خواندن آن متن همانا و دست زدن و هو کردن جماعت همانا. به قول مجری مراسم "علی معلم" جمعیت هم برای کسی که دوستش دارند دست میزدند، هم برای کسانی که دوستشان ندارند. مجری مراسم سعی بلیغی به خرج میداد که جمعیت برای کسی دست بزنند، که در مراسم افتتاحیه هم تحویل گرفته نشده بود. اجرای یکی دوتا آهنگ هم به طریقهٔ لبزدن توسط "علیرضا قربانی" هم مثلا جزو مراسم بود، که ایکاش نبود. داوریها هم طبق معمول با آنچه که مردم توقع داشتند تا برگزیده شوند، فرق میکرد. همه منتظر بودند حالا که "حمید فرخنژاد"، با چهرهای همیشه خندان، در کنار "حاتمیکیا" در مراسم حضور دارد، جایزهٔ بهترین بازیگری نقش اول را کسب کند، ولی چنین نشد؛ اما مردم با تشویق بسیار خودشان جایزه او را دادند. طبق پیشبینی که در مطلب "طلا و مس" کرده بودم، "نگارجواهریان" جایزه بهترین بازیگر زن را گرفت و... اما حقیقتش این بود که امسال سال دلجویی از "ابراهیم حاتمیکیا" بود، سالی که هم در بخش بین الملل ایشان جایزه گرفتند و هم "به رنگ ارغوان" به عنوان بهترین فیلم جشنواره برگزیده شد و هم .... در این مراسم چند نفر هم تقدیر شدند و جایزه و لوح سپاس گرفتند، که به نظرم هر سه ایشان حقشان بود، : اول "علی نصیریان"، به خاطر همهٔ بازیها و نمایشنامههای خوبش، دیگری مرحوم"نادر ابراهیمی"، همه صد کتاب و فیلم و سریالهایش، و دیگری "فرمانده ارتش در هنگام شکستن حصر آبادان"، به خاطر همهٔ شجاعتش در آن برهه از زمان و دفاع از ایران عزیز.
|
|
| بیست و هشتم جشنواره فیلم فجر - ۹ |
| ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز نهم : جنگ با بیرون، جنگ با درون. فیلم اول: شب واقعه، شهرام اسدی. شباهت اسم این فیلم با فیلم قبلی همین فیلمساز یعنی "روز واقعه"، به نظر نگارنده اتفاقی نیست: در فیلم قبلی هم فیلمنامهٔ شخصیتمحور "بهرام بیضایی" بر اساس یاریرسانی یک نفر به گروهی بود و در اینجا هم "دریاقلی سورانی" به گروهی از رزمندگان ایرانی اطلاع میدهد که دشمن در بیخبری آنها در حال محاصرهٔ کامل آبادان است. در آنجا واقعهٔ کربلا محور داستان بود و در اینجا هم جنگی نابرابر: اشغال خرمشهر و محاصره آبادان توسط عراقیها. در آنجا کلام امام حسین "هل من ناصر ینصرنی" موتیف تکرار شوندهٔ فیلم بود، و در اینجا ظاهر شدن "بانوی شعلهور" که به نوعی "دریاقلی" را به دفاع از مملکتش ترغیب میکرد و..."بانوی شعلهور"، که به عنوان نماد مام وطن در فیلم جامیافتد، در قالب مادربزرگ دریاقلی است. مادربزرگی که در دفاع از کشورش در مقابل تهاجم انگلیسیها کشته شده و تفنگ خود را به یادگار در خانوادهٔ دریاقلی گذاشته است تا باشد که هر کس هوس تجاوز به این مملکت را کرد با همان تفنگ جوابش را بدهند. دریاقلی هم بعد از راهی کردن خانوادهاش – به جز پسر نوجوانش – دو چیزی که از خانهاش به یادگار برمیدارد اینهاست: تصویر قاب شدهٔ دختر جوانی که در برابر انگلیسیها ایستاد(مادربزرگ) و تفنگ قدیمی او. زیرکی فیلمنامهنویس در پرورش شخصیت "دریاقلی"، که برمبنای داستانی واقعی نوشته شده است، این بوده که شخصیت او را بیعیب و نقص و تمام و کمال و اسطورهای در فیلمنامهاش نمیآورد. "دریا قلی" در نیمهٔ اول فیلم عافیتجو است، پسرش را از جنگیدن بازمیدارد، جنگ را وظیفهٔ ارتش میداند که سالیان سال مالیات پرداختی دیگران را خورده است تا روزی از این کشور دفاع کند، و سعی دارد از این معرکه بگریزد و به گوشهٔ دنج خود "کمپانی دریاقلی" پناه بیاورد تا همهٔ آبها از آسیاب بیافتد؛ ولی در نیمهٔ دوم فیلم، زمانی که میفهمد عراقیها در حال کامل کردن محاصرهٔ آبادان هستند، او به حرکت میافتد تا رزمندگان هموطنش را باخبر کند، چهرهٔ واقعی او را در دفاع از ایران شاهد هستیم. همین پرورش واقعگرایانهٔ شخصیت "دریاقلی" توسط فیلمساز، به تماشاگران این فرصت را میدهد که به او و اخلاقیات خاص و منحصرش نزدیکتر شود و همراهی آنان را برانگیزد. غیر از افراط فیلمساز در نشان دادن "بانوی شعلهور" به نظرم فیلم "شب واقعه" فیلمی روایتگر و روان در زمینهٔ جنگ است و به عنوان یکی از فیلمهای موفق در این ژانر ماندگار خواهد ماند. بازی خوب "حمید فرخنژاد" در نشان دادن روحیات جالب توجه "دریاقلی سورانی" بزرگترین امتیاز فیلم است. امسال جشنواره را بازیهای خوب "فرخنژاد" پر کرده است. فیلم دوم: فصل بارانهای موسمی، مجید برزگر. تصمیم جوانان امروزی برای داشتن زندگی مستقل و در عین حال هنوز وابسته بودنشان به کانون خانواده، شاید بهترین تهمایهای است که میتوان فیلم "فصل بارانهای موسمی" را با آن تعریف کرد. شکل و شمایل فیلم نوعی بیپناهی مدرن را تصویر میکند که در مجتمع ساختمانی بزرگ خاورمیانه "شهرک اکباتان" اتفاق میافتد. شاید بیمناسبت نباشد که بدانیم بیشترین خودکشی در این شهرک، در مقایسه با دیگر محلات تهران، اتفاق میافتد. شخصیت آرام و بیآزار جوان تنهای فیلم "سینا"، یادآور جوانان بسیاری است که در اطرافمان زندگی پرشوری دارند، ولی توجه خاصی به آنها نمیشود. بزهکاری آنان هم بر اثر ندانمکاری است تا بدجنسی، نشان دادن خود است به دیگران تا عملی هدفمند و از قبل طراحی شده؛ به طوری که در اینجا هم شخصیت اصلی فیلم با ایجاد انگیزهای در دفاع از خود و دختری که به او پناه آورده است، سعی میکند تا خود را هرطور شده از دام صیادان دامگستر برهاند. شکل و شمایل فیلم بسیار به فیلمهای فیلمسازان مدرنی مثل "گاس ون سنت" و "کیشلوفسکی" نزدیک است، به طوری که فیلمساز گاهی فیلم "فیل" – به مناسبت نوع خاص همراهی فیلمساز با شخصیتهای فیلم – و گاهی"فیلمی کوتاه در باره عشق" و "فیلمی کوتاه در باره کشتن" را - در نمایش بیپناهی احساسی کراکترهای اصلی – یادآور است. ضمن این که فیلمساز از فیلم ایرانی "نفس عمیق" پرویز شهبازی هم بیتاثیر نبوده است، اما قبول دارم که اولین قدم کارگردان، گام محکمی است و امیدوارم که همچنان در کارهای بعدی ایشان محکم بماند. بازی اول "نوید لایقی مقدم" در نقش جوانی عاصی از وضعیت خانواده و جامعه و نشان دادن حسی بیپناهی بسیاری از جوانان امروزی، در خور تقدیر است. روز دهم: داستان تکراری. فیلم اول: یوسف پیامبر، فرج الله سلحشور. چون حال و حوصلهٔ پیگیری و دیدن سریال "یوسف پیامبر" در زمان پخشش از تلویزیون را نداشتم، خواستم تا فیلم سینماییاش را ببینم، تا بدانم که علت این همه استقبال در آن زمان چه بوده است؟ فیلمسینمایی را که دیدم، نتیجه گرفتم کارگردان میتوانست با حذف نیمساعت از تایم کنونی فیلم هم داستان "یوسف" را به خوبی تعریف کند، سریال چندین و چند قسمتیاش چطور این همه طولانی بوده؟ درود به حال و حوصله و صبوری و پیگیری این ملت! فیلم دوم: چهل سالگی، علیرضا رئیسیان. مشکل اصلی فیلمهایی مثل "چهل سالگی" که داستانهای لو رفته و معروف دارند، از آنجا ناشی میشود که بازهم میخواهند در ساخت و سازشان همان روند فیلمهایی با داستانی پنهان و ناآشکار را داشته باشند، برای همین هم سخت خستهکننده میشوند. همانطور که سلحشور با داستانی تکراری در فیلم "یوسف پیامبر" مواجه بود و نتوانسته بود چیزی بیشتر از تعریف داستان بر آن بیافزاید، اینجا هم رئیسیان با یادآوری این که فیلمش بر مبنای داستان اول مثنوی "حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک و تدبیر در صحت او" ساخته شده است و به تبع تکراری بودن آن داستان، توقعی را برنمیآورد. البته بعد از دیدن فیلم میتوان نتیجه گرفت که ای کاش فیلمساز آن جمله ابتدایی ادعای اقتباسی بودن فیلم را نمیآورد و در طول فیلم هم آن حکایت را از زبان یکی از شخصیتهای فیلم در صحنههای مختلف بازگو نمیکرد، تا به قضاوت بهتری در باره داستان فیلم میرسیدیم. همان نفس شعر معروف حافظ اگر در فیلم ساری و جاری میشد به نظرم برای به هدف زدن فیلمساز کافی بود "پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد" و چندان به صحنههای بازجوییها و غیره که فیلم را به سمت سیاسی شدن سوق میداد نیازی نبود. البته قبول دارم که فیلمساز توانسته بود حس ماندگی و درماندگی انسانها را، در سنی که دیگر رو به سراشیبی مرگ دارند، به خوبی دربیاورد. دخترک فیلم کمی بیشتر از سن و دهانش حرف میزند و برای همین هم بازی خوب بازیگر خردسالش دیده نمیشد. "محمدرضا فروتن" انگار بهترین گزینه برای بازی در نقش "شوهر مشکوک به همسر" در سینمای ایران است.
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر - ۸ |
| ساعت ۳:۱٥ ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز هشتم: همه داستانها در تهران اتفاق میافتد. فیلم اول: طهران، تهران؛ داریوش مهرجویی، مهدی کرمپور. کارهای سهل و ممتنع مهرجویی مثل "اجارهنشینها"،"مهمان مامان" و...همین"طهران"، افرادی را که به دنبال پیچیدگی فلسفی و شلنگ تختهانداختنهای روشنفکری بعضی از فیلمهای قبلی ایشان مثل "هامون" و به خصوص "پری" هستند را به اشتباه میاندازد. این اشتباه که فکری فلسفی یا فلسفیدن را حتما بایستی در لفافهٔ کلمات و تصاویر پیچیده بیان کرد، تا ارزش فکر کردن و تامل داشته باشد. اغلب افرادی دچار چنین خبطی میشوند، که زندگی را هم پیچیده و مغلق میبینند؛ ولی وقتی اندیشمند و متفکر و شاعر و هنرمندی مثل "سهراب سپهری" حضور سیب و ایمان ومهربانی و شقایق را برای زیستن دراین کره خاکی کافی میداند، چرا ما به دنبال چیزهای پیچیده تر از اینها باشیم؟ بگذاریم پای چوبین استدلالیان که سخت بیتمکین است در زندگیمان نقش بازی کند؟ فیلم "طهران" مهرجویی البته چون سفارشدهنده دارد و مقصد نهایی را هم "معرفی توریستی" مرکز حکومت ایران تعیین کرده است، باید با نگاهی آسانگیرتر نیز دید. خط کمرنگ داستانی فیلم "طهران" همراه با یک خانوادهٔ متوسط متشکل از پدر و مادری جوان - نسل فعال حال حاضر- همراه با دو فرزند دختر و پسرشان – نسل آینده - و گروهی از سالخوردگان – نسل گذشته - و روابط دلچسب این جمع، در فضاهای معماری از زمان حال و آینده (برج میلاد!) و گذشته (خانههای سنتی و کاخ گلستان و ...) شاید همهٔ چیزی است که فیلم سعی دارد بیان کند و در این کار هم موفق است. بازسازی خانهٔ خانوادهٔ متوسط فیلم، به واسطهٔ سالخوردگان و اشاره به حفظ معماری خوب گذشتهٔ تهران (ایران) توسط آنان و دیدن فضاهای دلنشین معماری بازسازی شده در آخر فیلم، آنجا که کارگردان به طور تلویحی میگوید با توسل به معماری بیریخت و کج و معوج و بساز بفروشی کنونی، دیگر شهری برای نفس کشیدن وجود نخواهد داشت، پایان درجه یکی را برای فیلم "طهران" رقم میزند. البته مهرجویی در این فیلم هم از نشان دادن انواع و اقسام اطعمه و اشربه به تماشاگرانش غافل نیست و علاوه بر این زیبایی شکل و شمایل این غذاها به دادن طعم و مزه بیشتر به فیلم کمک شایانی کرده است. اما فیلم "مهدی کرمپور" هم با توسل به داستانی کمرنگ سعی دارد تا حال و هوای جوانان امروزی را در میان جنگل آسفالتی به نام "تهران" و روابطشان با نسلی که مدعی همه چیزشان، حتی نفسکشیدن و فکرکردنشان هستند، بیان کند. حضور "رضا یزدانی" با صدای گرم و دو رگهاش، همراه با رپخوانی کوتاه "برزو ارجمند"، که فیلم را بعد از واقعهٔ تلخ تصادف و مرگ یکی از اعضای گروه نوازندگانشان تبدیل میکند به کلیپی هشداردهنده، شاید پررنگترین امتیاز فیلم کرمپور باشد: نمایش و فریاد تقابل همیشگی سنت و مدرینته در این صد و چند ساله. دو شخصیت در فیلم، که نقش مقابل با جوانان را دارند، به خوبی تصویر شدهاند: یکی به ظاهر رزمندهای که اکنون مسئول ارشاد است و کنسرت این باند موسیقی را در آستانهٔ اجرا با پروندهسازیهایی که داشته لغو کرده، و دیگری پدری بازاری مسلک و سنتی که دخترش در باند موسیقی است و قصد دارد با فرستادنش به "کوالالامپور"، که اکنون در نزد سنتگرایان نماد کشور اسلامی موفق است، این شر را از سر او خارج کند. اما چگونه کاری سفارشی تبدیل به ضد آن میشود و جنبهٔ حمایتی از جوانانی پیدا میکند که در این شهر دست و پا میزنند تا خود را بالا بکشند؟ پاسخ این سؤال را شاید در این جمله بیابیم: سفارشناپذیری درهنر و تعهد هنرمندانه به انسان نزد هنرمندان واقعی. همانطور که مهرجویی در "طهران" کاری سفارشی را تبدیل به هشدار بزرگی کرده است در باره تخریب معماری سنتی تهران و سر برآوردن غولهای بتونی بیشاخ و دم، در اینجا نیز شکل پروانهای پردیس ملت، که به ظاهر یکی از ابرکارهای موفق معماری تهران مدرن است، تبدیل میشود به نمادی از پرپر شدن جوانان در بزرگراه کنار آن و ناله سردادن آنها و فریادخواهی از نسلی که فقط از آنها اطاعت را میطلبند نه چیز دیگر. مشابهت خط داستانی این فیلم با آخرین کار بهمن قبادی "کسی از گربههای ایرانی خبر ندارد" به نظرم نشان از معظلی دارد که زیر پوست این شهر در حال نشو و نماست و فعلا همه منکر آن هستند: رشد جوانان این شهر فارغ از سفارشپذیری از بزرگانشان. فیلم دوم: طبقه سوم، بیژن میرباقری. فیلم سوم "بیژن میرباقری" میتوانست با ایجاد کشمکش بیشتر بین شخصیتهای حاضر در داستان و تصویریتر بودن، به یکی از فیلمهای موفق جشنواره امسال تبدیل شود، دو معظل بزرگی که در فیلم حضور پررنگی داشتند و در نتیجه به فیلمی حوصلهبر تبدیل شده بود. توانستم با بستن چشمهایم درسالن سینما به مدت نیمساعت و فقط از راه شنیدن دیالوگهای نچندان جاندار فیلمنامه پی به کل ماجرا ببرم و چیزی را هم از دست ندهم. نباید تفاوتی باشد بین یک فیلم و فیلمنامه، که بیشتر بر تصاویر متکی است تا گفتگو، با یک نمایشنامهٔ رادیویی و یا صحنهای که اتکای اصلیاش گفتگوی شخصیتهاست تا تصویرپردازی؟ فیلم سوم: کیفر، حسن فتحی. شاید اگر فیلم فتحی را در فرصتی دیگرببینم نظر منفیام به فیلم عوض شود. فیلم سینمایی قبلی ایشان، که در جشنواره پارسال دیدم، با اسم عجیب و غریبش "پستچی سه بار در نمیزند" به مراتب از این فیلم بهتر بود. اگرچه آنجا هم با داستانی پیچیده روبرو بودیم، ولی فضاسازی و رنگآمیزی سه طبقه از یک ساختمان لذت بصری به بیننده عطا میکرد که متاسفانه فیلم "کیفر" فاقد آن است. امسال سال "مصطفی زمانی" است، به عنوان طرح ژنریک "بهرام رادان". معمولا با گل کردن یک سریال، به خصوص که سریال "یوسف پیامبر" باشد، پیامبری خوش سیما، و منطقا بازیگر آن، چند تهیه کننده امسال از وجود نازنین ایشان استفاده کرده است تا بتوانند حداقل با استفاده از این عنصر جذاب، فارغ از عناصر اساسی دیگر یک فیلم، گوی سبقت را از دیگر فیلمهای اکران عمومی بربایند. "مصطفی زمانی" که اصلا نمک بازیهای "بهرام رادان" را ندارد هم در هر فیلمی که از ایشان دیدم همان "یوسف" است و بس. شاید در دورههای بعد بازیهای او پختهتر شود و در نقشهای متفاوتی او را ببینیم.
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۷ |
| ساعت ٧:٤۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز هفتم: کشف یک فیلمساز خوب زن. فیلم اول:هفت دقیقه تا پاییز؛ علیرضا امینی. کارگردان در این فیلم خیلی سعی دارد که از پنج فیلم قبلی خود فاصله بگیرد و اثری متفاوت ارائه کند؛ ولی همانطور که نمی توان با انتخاب بازیگرانی مثل هدیه تهرانی و حامد بهداد و ... فیلمی خوب ساخت - چرا که کارگردانی عناصر حاضر در یک فیلم است که حرف اول و آخر را در قوام یافتن آن میزند نه حضور صرف عناصر - با یک قصه ضعیف هم نمیتوان اثری درخشان آفرید. گیج و منگی دیالوگهایی که بین دو زوج در آستانهٔ جدایی اتفاق میافتد، به سرگیجه گرفتن بیشتر فیلم کمک کرده است. اگر چه اتفاقی مثل مرگ یک کراکتر خردسال در صحنهٔ آتشسوزی تصادف ماشین دلخراش است و از آن غمانگیزتر، نگهداری جسد به مدت یک شبانه روز توسط مادر، ولی حیف که فیلمنامهنویس نتوانسته بود با ایجاد چفت و بستی محکم در روابط دو زوج حاضر درفیلم، از این صحنههایی که میتوانستند در چارچوبی درست به جنبهٔ زیباییشناختی فیلم کمک بزرگی بکنند، نتیجهای منطقی بگیرد و به سرانجام دلپذیر و تماشاگرپسندی منجر شود. فیلم دوم: دموکراسی تو روز روشن؛ علی عطشانی. "پوست موز" فیلم قبلی این فیلمساز جوان را ندیدهام، ولی فیلم حاضر با حضور آقای زم به عنوان تهیهکننده، حال و هوای فیلمهای دههٔ شصت حوزه هنری را، که زمانی ایشان مسئول آن تشکیلات بودند، به مشامم رساند: فیلمهای اولیهٔ مخملباف با عنوان "توبهٔ نصوح" و "استعاذه" و به خصوص همگون با فضای شیکی که آن زمان در فیلمی مثل "زنگها"ی محمدرضا هنرمند با فیلمنامهٔ مخملباف، اتفاق افتاد. البته در دههٔ شصت که دههٔ مخالفت با ستارهسازی و همسو با ستارهستیزی بود، همهٔ سعی و تلاشها نمودش در فیلمنامه و کارگردانی جلوه میکرد؛ ولی در این فیلم که در برههٔ ستارهپرستی! سینمای ایران شکل گرفته است، مامور مرگش "محمدرضا گلزار" است با تیپ و لباس "کیانو ریوز"ی "ماتریکس"! و سردارش "حمید فرخنژاد" و مامور حساب و کتابش "محمدرضا فروتن" و دختر سردارش "نیوشا ضیغمی" و مستندسازش "نیکی کریمی".این آش درهم جوش البته احتیاج به قصهای ماورایی هم دارد تا بتواند علاوه بر لذت بصری از دیدن ستارهها، درس اخلاقی حسابی هم به تماشاگران محترمش بدهد، تا از این به بعد بدانند که آن دنیا مو را از ماست میکشند، حتی اگر زمانی فرماندهٔ جنگ بوده باشید و اکنون سرداری با هزار اهن و تلپ و احترام. البته سستی در دفاع از کشور را میتوانید با استفاده از رانت سرداری در این دنیا، آن ور آب هم حل کنید، هیچ نگران نباشید. اغلب شوخیهای فیلم درست از آب درنیامده است و گاه کار به تقلید صدا و حرکات و لحن دولتمردان فعلی هم کشیده شده است، آن جا که فرخنژاد، با بازی شیرینش، ادای یکی از حاضران در جلسات مناظرهها را درمیآورد و خنده از جماعت حاضر در سالن سینما میگیرد. بالاخره بعد از دیدن کلی فیلم تا امروز، تیتراژی متفاوت به شکلی شکیل و قابل قبول و همسو با فضای فیلم دیدم، چیزی که استثنایی در میان دیگر فیلمها به حساب میآمد. البته میتوان پیشبینی کرد که با توجه به ذائقهٔ کنونی مردم که اغلب به دنبال حضور ستارهها و اسامی دهان پرکن سر در سینماها هستند و شوخیهای فیلم و ... فیلم در اکران عمومی، سودی دوچندان نصیب آقای زم و حتی بیشتر از درآمد رستوران ایشان در غرب تهران، عایدشان کند، نوشجانشان. فیلم سوم: پشت در خبری نیست؛ شبنم عرفی نژاد. حتما اسم کارگردان را کسانی مثل من که پیگیر دیدن سریال استثنایی "روزگار قریب" در یکی دو سال گذشته بودند، به عنوان منشی صحنه و دستیار تدوین و کارگردان پیشدرآمدهای سریال، در تیتراژ آن به خاطر دارند. البته اگر از قبل هم بدانید که فیلمنامه و سرمایهگذاری و پشتیبانی معنوی از این فیلم هم به عهدهٔ فیلمساز نوجو و متفاوتسازی مثل "کیانوش عیاری" است، که سبک کارش را بسیار میپسندم، حتما به دیدن فیلم با اشتیاق مینشستید. از این که یک ساعت و نیم وقتم را صرف چنین فیلمی کردم، وقتی که به خاطر زحمت کارگردان و فیلمنامهنویس و بازیگران خیلی کمتر از این برایم گذشت، نه تنها پشیمان نیستم، بلکه خوشحالم که سبک و سیاق فیلمی چنین خوشساخت در سینمای ایران نضج گرفته و بیتردید رشد هم خواهد کرد. متاسفانه برخورد با این فیلم، چندان خوب نبود و شکل حسادتآمیز را در میان کسانی میدیدم که فیلم را دیده بودند، ولی به دلیل همان خصوصیت بازر و همیشگی ما ایرانیها، نپسندیده بودند. تنها کسی که در جلسهٔ پرسش و پاسخ کارگردان را با نوشتهای کوتاه تشویق کرد، من بودم و هیچکس دیگری گویی فیلم را تحویل نگرفته بود. سوال من هم بیشتر اظهار شگفتی بود از این که چگونه در تصویربرداری عالی فیلم در فضای بسته یک مجتمع آپارتمانی، کارگردان در تقاطعهای تصویری که گه گاه در فیلم اتفاق میافتاد، این چنین خوب حفظ راکورد کرده بود و البته با جوابی عجیب هم از طرف کارگردان متواضع روبرو شدم، این که برداشت یک صحنه گاه به عدد سی هم میرسید، و تمهید ایشان قبل از فیلمبرداری تمرین و تمرین و تمرین بوده و گرفتن آنها با دوربین ویدئویی و مرور هر روزهٔ آنها و .... بی شک زحمت کارگردان بدون اتکا به فوق ستارههای سینمایی و تمرکزش بر عناصر اساسی دیگر، در فیلم به ثمر نشسته بود و با فیلمی سهل و ممتنع روبرو بودیم، فیلمی که به قول یکی از حاسدان: کاری نداشت ایشان هم میتوانند در سال چندتا از این فیلمها سرهمبندی کنند، ولی در عمل یکی از ضعیفترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران را در کارنامهٔ خودشان ثبت کردهاند. این فیلم علاوه بر محاسنی که برشمردم، از تیتراژ و موسیقی خوبی هم بهره میبرد. در یک روز، دو تیتراژ خوب و مقبول دیدن هم رکوردی به حساب میآید!
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر -۵ و ۶ |
| ساعت ٥:۳۳ ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز پنجم: لرد اف د رینگ. فیلم اول: ملک سلیمان نبی؛ شهریار بحرانی. با اینکه حضور تکنولوژیهای برتر و روز جهان در سینمای ایران میتواند برای این سینمای خالی از هرگونه جلوههای ویژه ماندگار غنیمتی باشد، ولی بدون ایجاد تعادل بین این تکنولوژی و دیگر عناصر شکل دهی یک فیلم، مثل فیلمنامه، تدوین، بازیگری و ... نمیتوان به مقصود نهایی سوپرپروداکشنی تاثیرگذار رسید. متاسفانه نداشتن داستانی قوی و درگیرکننده یکی از عناصری است که متوجه این فیلم است. تمرکز اصلی بیان قصص قرآنی که در طول دوران بعد از انقلاب تاکنون ساخته شدهاند، مثل کار قبلی همین کارگردان "مریم مقدس"،"بشارت منجی" و فیلم حاضر، حضور پررنگ علمای یهود توطئهگر است. توطئه گرانی که به شکلهای مختلف در حال دسیسه بر علیه شخصیت یا شخصیتهای مثبت حاضر در فیلم هستند. گریم و شکل و شمایل آنها و بازیگران این کراکترها گویی از هم کپی برداری شده و در این فیلمها تکثیر شدهاند. در این فیلم که بیپرده و راحت ارتباط مستقیم علمای یهود با شیاطین و جادوگران را به صراحت و کامل نشان میدهد! به نظر نگارنده حتی در نشان دادن شخصیتهای منفی هم نباید راه به افراط برد، و شخصیتهای مثبت را نیز میتوان خاکستری رنگآمیزی کرد تا باورپذیری آن نزد تماشاگران دوچندان شود. در سینمای روز جهان حتی هالیوود هم اگر عنصر داستان در یک فیلم ضعیف باشد، معمولا آخرین فنآوریهای روز هم نمیتواند به داد فیلم برسد. البته آنها به چنان پختگی رسیدهاند که برای هر فیلمنامهٔ ضعیف و تکراری میلیونها دلار خرج نکنند وبعد منتظر بازگشت سرمایهاشان باشند، عنصر اصلی که در صنعت سینمای ایران به بوته فراموشی سپرده شده و نتیجهٔ آن هم فیلمهای ضعیفی مثل "ملک سلیمان نبی" است. امیدوارم تهیهکنندگان دولتی این فیلم به این نتیجه برسند که ساخت قسمت دوم این فیلم چیزی بر وزن سینمای ایران اضافه نمیکند. فیلم دوم: زمهریر، علی روئین تن. شگرد کارگردانان و تهیهکنندگانی که چیزی در چنته ندارند، معمولا شانتاژبازی و شامورتیبازی است، تا با ایجاد هیاهو برای هیچ از این آب گلآلود ماهی نصیبشان شود، اتفاقی که برای زمهریر در شب نمایش و بعد در جلسه پرسش و پاسخ آن افتاد. کار کارگردانی که با حمایت معاونت سینمایی فعلی، فیلمفارسی آبگوشتی در ژانر اجتماعی – جنگ به شکلی اهانتآمیز میسازد وبعد مدعی است که فیلم او را توقیف کردهاند تا بلکه در اکران عمومی تماشاگر بیشتر و در نتیجه پول بیشتری را جذب جیب شریفش! کند، چندان ارزشی ندارد تا کیبورد و چشم و چار برای آن گذاشت. بالاخره قرار نیست که همهٔ کارگردانها و تهیه کنندگان هم شخصیت مثبت باشند، برای پایداری این درام در هم جوش سینمای فعلی، به کراکترهای منفی هم بیشک نیاز است! روز ششم: کشف دو فیلمساز خوب مرد. روز ششم گویی روز کشف استعدادها و امیدهای آینده سینمای ایران است. کارگردانانی مثل "شهرام علیدی" و "سیاوش اسعدی"، اگر همین روند کار اولشان را ادامه بدهند، که گاه چنین اتفاقی نمیافتد و یک کارگردان بعد از ارائه کاری خوب دیگر نمیتواند کارش را ارتقاء بخشد، میتوانند جایگزین نسل قبلی فیلمسازان خوب سینمای ایران باشند. فیلم اول: زمزمه با باد، شهرام علیدی. داستان سادهٔ فیلم "زمزمه با باد" مانع از این نمیشود که نویسنده و کارگردان کار دچار لکنت بیانی شود. سابقهٔ کارگردان در تحصیل نقاشی و فیلمبردار در زمینه گرافیک، زیبایی شگفتی به قابهای فیلم بخشیده که در کمتر فیلمی از فیلمهای قبلی ایرانی میتوان سراغ گرفت. سکانس- صحنههای شگفتی مثل: نامه نوشتن یک کوتوله به روی گلهای چسبیده به ماشین "مام بالدار" شخصیت محوری فیلم و حک کردن بوسه پایان نامه به روی گلها، زمین فوتبال، عروسی، قبرستان، رادیوهای آویزان و مرد تعمیرکار بسته به درخت در میان آنها و ... در تلفیق با طبیعت زیبای کردستان و هوشیاری کارگردان و مدیر فیلمبرداری و تلفیق آن با موسیقی و مویههای پرمایهٔ کردی، توانست تحسین جمعی از منتقدان را برانگیزد. در جایی از این فیلم با الهام از نمایش سایه بازی مروری کوتاه بر تاریخ کردها از افسانه گیلگمیش تا زمان حال و نوید آیندهای خوب برای این قوم را شاهد بودم، که به نظر زیباترین سکانس فکر شدهٔ فیلم بود. امید که کارهای بعدی این کارگردان هم به خوبی همین کار باشد. فیلم دوم: آناهیتا؛ عزیرالله حمیدنژاد. همهٔ کسانی که دو فیلم خوب قبلی این فیلمساز را دیدهاند یعنی: "هور در آتش" و "اشک سرما"، انتظار داشتند این فیلم هم در کنار آنها به سومین فیلم خوب این کارگردان تبدیل شود، ولی بعد از دیدن فیلم انتظار خیلیها برآورده نشد و این فیلم هم رفت در کنار دیگر فیلمهای متوسط این فیلمساز مثل "ستارگان خاک" و "قله دنیا" و.... کارگردان البته مدعی است که این فیلم "ادای دین به نسل جوان متفکر است." و تحقیقات علمی "ایموتو" محقق ژاپنی در شکل پذیری بلورهای آب از اتفاقات پیرامون را، پایه و مایهٔ فیلمش قرار داده، تا بر مبنای آن داستانی جنایی را به پیش ببرد. اول اینکه دوپارگی داستان فیلم، ضربهٔ کاری به ساختار فیلم زده است و دوم این که با تاکید بیش از حد بر این تحقیقات به نوعی کارگردان میخواهد عنصری نو را وارد فیلمش بکند که چندان در فیلم جا نمیافتد و نتیجهٔ مطلوبی نمیدهد. فیلمهای خوب این کارگردان سطح انتظار از او را بیشتر کرده است وگرنه فیلم حاضر در مقایسه با فیلمهای این دوره جشنواره به نظرم، فیلمی قابل قبول و با نمرهای متوسط است. فیلم سوم: حوالی اتوبان؛ سیاوش اسعدی. یکی دیگر از کشفهای جشنواره بیست و هشتم فجر در روز ششم، فیلم "حوالی اتوبان" بود. فیلم را که بدون توصیه کسی از قبل، به تماشا نشستم تا اگر جذب نشدم زودتر به خانه بروم و جبران کمخوابیهای این چند روزه را بکنم، من را تا ساعت یک نیمه شب، یعنی تا پایان جلسهٔ پرسش و پاسخ، درگیر خود کرد. گرچه نوعی دوپارگی در روایت داستان فیلم نسبت به نیمه اول درگیرکننده و نیمه دوم نچندان دلچسبش وجود داشت، ولی کادربندیهای خوب، بازیهای حسی، و میزانسن قابل قبول، چیزی نبود که بشود از آن دل کند و گذشت. دیدن بازی عالی خانم "گلچهره سجادیه" بعد از گذشت سالیانی طولانی از دیدن بازیهای شگفتش در "دندان مار" کیمیایی و "رعنا" ی میرباقری، و همچنین لذت از بازی زیرپوستی و کنترل شدهٔ فرزند یک زوج هنری موفق "مهدی هاشمی" و "گلاب آدینه" در چهرهٔ بازیگری خانم "نورا هاشمی" من را به این نتیجه رساند که حتما این دو چهره بینصیب از سیمرغ یا تشویقی در مراسم اختتامیه جشنواره نخواهند بود. ضمن این که معتقدم تا امروز میتواند "سیمرغ" فیلم اول و دوم هم بین کارگردان این فیلم و "زمزمه با باد" تقسیم بشود.
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۴ |
| ساعت ٥:۳۳ ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز چهارم : حکایت ما از کجا شروع شد؟ فیلم اول: بیداری رویاها؛ محمد علی باشه آهنگر. ایدهٔ اولیه فیلم را نویسندهٔ فیلمنامه "محمدرضا گوهری" از داستانی از داستانهای کوتاه مخملباف ربوده – الهام گرفته! - است. فیلم با صحنهای خوب و سؤالبرانگیز داستان خود را شروع میکند: اسیری در یک تبادل عجیب مرزی به وطنش بازمیگردد. بعد از آن حکایت خانوادهٔ شهیدی را شاهد هستیم که برادر با زن برادر، به ظاهر شهیدش، ازدواج کرده است و با شنیدن خبر زنده بودن او شالودهٔ زندگی آنها – پسر برادر و زن برادر و مادر و... – به هم میریزد. برادر کوچکتر "داود" که اکنون مستاصل است، سعی دارد تا ریسمان از هم گسیخته روابط خودش با زنش و فرزندانش را، بعد از بیخبری بیست و دو ساله، همچنان محکم و استوار نگهدارد. فیلمنامهنویس بالاخره بعد از این که همهٔ سعی و تلاش خود را متوجهٔ مواجه نکردن شخصیتهای اصلی داستانش میکند، و به نظر میرسد که این را برای خودش امتیازی به حساب میآورد در صورتی که از ضعفها و حفرههای اصلی فیلمنامه است، با تمهیدی نچندان دلچسب آرامش را به همه بازمیگرداند. فیلمنامهنویس با پایان خوش احساساتگرایانه، که معمولا فیلمهایی با تهیهکنندگانی دولتی از این دست چارهای جز برگزیدن این راه ندارند، تماشاگران خود را امیدوار میکند که هیچ چیزی نمیتواند زندگی شیرین یک ایرانی خانوادهدار را به هم بریزد، حتی اگر هنوز اشکالات شرعی و عرفی زیادی متوجهٔ زندگی زنی با حضور دو مرد زنده و حی و حاضر به عنوان شوهر، در ذهن تماشاگران فیلم به عنوان سؤال باقی گذاشته باشد. البته فیلمبرداری با نورهای ضعیف و اغلب تصاویر فلو هم از دیگر ضعفهای فیلم به حساب میآمد، به طوری که گویی بازیگران فیلم در تاریکی مشغول بازی هستند و چندان رغبتی به دیده شدن ندارند! فیلم دوم: صد سال به این سالها؛ سامان مقدم. فیلم سیر زندگی زنی است با نام نمادین "ایران" که مقطع زمانی از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۸۴ را شامل میشود. "ایران"، که زندگی شاد و سرخوشانهٔ او با همسر و فرزند دبستانیاش در بندر پهلوی با شروع انقلاب تبدیل میشود به مصیبتنامهای پرآب چشم، گویی نمایندهٔ بسیاری از کسانی است که از این تحول اجتماعی نصیبی جز مرارت و سختی نصیبشان نشده است. این مرارتنامه "سامان مقدم" گویی ریشه در اولین فیلم قابل تاملاش "پارتی" دارد و کراکتر اصلی فیلم "صد سال به این سالها" که در سال ۱۳۶۷ شهید میشود، نمایندهٔ نسل او و ای بسا خود اوست، که قسمت آنان نیز از دفاع از مملکت سوختگی و درماندگی مادرانشان است. ناپسری "ایران"، که سالیان سال بیهیچ چشمداشتی او را بزرگ کرده تا به دانشگاه برود، به عنوان فعال جنبش دانشجویی، به زندان میافتد. "ایران" با واسطهٔ شخصی، که زمان قبل از انقلاب راننده و وردست شوهرش در چاپخانه بود و به نوعی قاتل شوهرش و اکنون سالها بعد از انقلاب به یکی از نیروهای دولتی تبدیل شده است، ناپسری را علیرغم میل خود همراه با همسر جوانش به خارج از کشور میفرستد. جایی که هنگام عزیمت او به خارج از کشور، به توصیهٔ مقام دولتی، هر وقت توانست تندیها و تلخیهای این مملکت را تحمل کند، به مام وطن بازگردد. این فیلم هم نشان از هنرمندی دارد که صاحب بینشی پیشبینی کننده است. فیلم با اینکه یکسال پیش ساخته شده است و به خاطر بیان واقعیات بسیار در مورد مقطع زمانی سی سال گذشته در محاق توقیف افتاده است؛ اما گویی در ماههای اخیر و بعد از حرکت مردمی ساخته شده است: جایی که به خصوص به جنبش دانشجویی و گرفت و گیر آنان اشاره میشود و راه چاره را گویی دولتمردان در خارج شدن جوانان از این مملکت و ادامه تحصیل در آنجا میدانند، تا آنان بتوانند هر جور خود صلاح میدانند این ملک و مملکت را بدون مزاحمت دانشجویان و روشنفکران بچرخانند. اما در این میان تکلیف کسانی که دستشان در این وانفسا به هیچ مقام دولتی – عاشقی بند نیست و پول ندارند فرزندان معترضشان را به خارج از کشور بفرستند تا مصون از دست دولتیان باشند چه میشود؟ با دیدن این فیلم مقام اول را به این فیلم، در لیست فیلمهایی که تاکنون در جشنواره دیدهام میدهم.
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۳ |
| ساعت ۱:۱٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز سوم : همه برای هیچ. ظهر روز دهم؛ مجتبی راعی. تعریف داستان جدافتادگی دو خواهر به خاطر حملهٔ عراقیها به خرمشهر و مراجعه خواهر بزرگتر به عنوان دکتر هلال احمر به عراق بعد از بیست و پنج سال جهت یافتن خواهرش، بستری را برای کارگردان و تهیهکنندهٔ فیلم "ظهر روز دهم" فراهم کرده است تا گشتی در دو شهر مذهبی و مورد علاقهٔ شیعیان یعنی نجف و کربلا بزنند. مطابق بودن زمان وقوع ماجرا نیز در ایام محرم و نشان دادن عزاداری شیعیان در آن هم، فرصت خوبی بوده تا ثبت تاریخی از بزرگی و شدت و حدت این مراسم صورت بگیرد. البته با این که ایدهٔ اولیهٔ ساخت این فیلم را "رسول ملاقلیپور" و "منوچهر محمدی" ارائه داده بودند، ولی دست اجل فرصت اتمام این کار را به کارگردان قبلی نداد و سرآخر کارگردان حاضر با توجه به سابقهٔ ساخت فیلمهایی درهمین ژانر و به نوعی معناگرا با فیلنمامهای به کلی متفاوت از فکر اولیه ساخته شد. فیلمنامهٔ حاضر هم انسجام لازم و کاملی برای بیان داستان فیلم را ندارد: مثلا جنگجوی عراقی، که به بعثی بودن و در نتیجه سبعیت او هم در فیلم اشاره شده است، چگونه میتوانسته در بحبوحه هجوم به خرمشهر، نوزادی را به پشت جبههٔ جنگ منتقل کند؟ چرا پایانی خوش به آخر فیلم اضافه شده تا ملودرامی که میتوانست تلخی حضور تروریسم را در عراق با همان صحنهٔ انفجار به تماشاگر منتقل کند، این چنین ضعیف جلوه کند؟ به هر حال صبح روز ششم بهمن ماه، کارگردان و دیگر عوامل فیلم خیلی از تماشاگران را، از جزیرهٔ بتونی کاخ جشنواره به سفری کوتاه به عراق و حس حضور در حال و هوای عتبات عالیات بردند. آل؛ بهرام بهرامیان. با توجه به تبلیغات بسیاری که تهیهکنندهٔ فیلم چه قبل از اولین نمایش عمومی آن در نزد اهالی رسانه و مطبوعات برای فیلمش میکرد و چه بعد از آن، در جلسهٔ پرسش و پاسخ، که ایشان هر عیب و ایراد گرفته شده از فیلم را به کلی منکر میشد و معمولا سوال کننده و سواد سینمایی او را زیر سوال میبرد، به یاد کلام شیرین سعدی افتادم که "مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید." البته اگر هر کس دیگری جای ایشان بود که حداقل نیم میلیارد تومان پول زبان بسته را خرج فیلمی میکرد که فیلمنامهای ضعیف دارد، بازیگرانی با توقع کمتر در دریافت دستمزد و بیشتر به دنبال شهرت و در نتیجه حضوری نچندان دلچسب در فیلم، کارگردانی که اولین کارش است، انتخاب لوکیشنها در ایروان ارمنستان که جذابیت چندانی جز حضور خانمهای بیحجاب و گاه زیبا ندارد، سکانسهایی به شدت تکراری و نخنما شده و امتحان پس داده در ژانر وحشت و استفاده از افکتهای فیلمهایی مثل "جنگیر" و "طالع نحس" و "جیغ" و ... بایستی این چنین جانانه از فیلمش دفاع میکرد. حضور عصبی ایشان قبل از نمایش فیلم و دیدن چهره برافروختهاشان خود نشان از سر ضمیر میداد که بیشک دچار بروز تضادهای درونی بودند، به هر حال تهیهکننده شاید از بسیاری از منتقدان دیگر بیشتر به ضعفهای فیلمی که تهیه کرده است واقف است، ولی از سویی اگر نتواند رضایت منتقدان و تماشاگران عادی را در اولین نمایش آن جلب کند و فیلم در همین اولین قدم به زمین بخورد، مطمئن خواهد بود که در اکران عمومی هم با اقبال چندانی مواجه نخواهد شد و در نتیجه بازگشت سرمایه همراه با سود کلان هم رویایی بیش نخواهد بود. امیدوارم چنین نشود و مردم در اکران عمومی، اگر شده حتی برای دیدن بازی بازیگر نقش یوسف در نقشی دیگر، در سینماها حاضر شوند و تهیهکننده را به ادامه کار درسینمای ایران تشویق کنند. خطای سهوی یا عمدی تهیهکننده – مجری در هنگام اهداء جوایز در مراسم اختتامیه و اعلام سیمرغ بلورین برای صدابرداری و صداگزاری فیلمش، که روز بعد معلوم شد که چنین جایزهای را فیلم "آل" نگرفته است، شاید ناشی از همین تعصب بود. هیچ؛ عبدالرضا کاهانی. اصلا کافی بود بدانم تا "مهدی هاشمی" بازیگر بسیار خوب و به تعبیر خودم ستاره بازیگران نسل میانی سینمای ایران، در فیلمی بازی میکند تا برای دیدنش مشتاق باشم؛ چه رسد به اینکه عوامل جذاب دیگری هم بر کوره این اشتیاق بیشتر بدمد؛ مثل: مشکلدار شدن فیلم و حرف در آوردن برایش قبل از اولین اکران رسانهای، کارگردانی با سابقه ساخت فیلم خوبی مثل "بیست"، فهمیدن این که این بار هم "حسین مهکام" همراه کارگردان بوده در نوشتن فیلمنامه، با توجه به سابقهٔ خوب ایشان در پروراندن فضاهایی تئاتری در سینما، که بیشترمتکی به مکانهای ثابت است تا لوکیشنهای متنوع و در نتیجه همهٔ همت آنان باید در پرورش روابط بین کراکترها و دیالوگها و کشمکشهای درونی بروز کند تا جذابیتهای لوکیشنی – نمونهٔ موفق آن فیلم "بیست"- ، و بالاخره فهمیدن این که با فیلمی طنزپردازانه بر خلاف فیلم قبلی همین کارگردان، مواجه خواهم شد. فیلم به دو قسمت "نگاه اول" و "نگاه دوم" تقسیم شده است، در نگاه اول با مردی پرخور و مفتخور مواجه هستیم، که همه با فهمیدن این که حضور او در همه جا سودی جز ضرر به حالشان ندارد، سعی در دک کردن او دارند. قسمت اول فیلم بعد از بیچارگی زنش از تامین مخارج او و بالاخره با بروز دعوا و مرافعه در خانهای که او جز خوردن کاری نمیکرد، تمام میشود. در قسمت اول همه از عمه خانم، با بازی خوب و همیشه شیرین "مرضیه برومند"، تا حتی بچههای کوچکی که در خانهٔ پرهیاهو و پرجمعیت همسر تحمیلی مرد پرخور وجود دارند، از او متنفرند و تماشاگران نیز همراه دیگر شخصیتهای فیلم حس اشمئزازی که دیگران در مورد حضور او در همه جا دارند را، با تمام وجود حس میکنند. انگلوار بودن همراه با زالوصفتی مرد پرخور را چه زیبا و دقیق، در هر دو قسمت فیلم، بازی زیرپوستی "مهدی هاشمی" به بیننده انتقال میدهد. اما "نگاه دوم" از جایی شروع میشود که همه میفهمند مرد پرخور بیعار و بیکار، خاصیتی استثنایی دارد: او هر چند وقت یکبار میتواند بعد از رشد کلیه جدیدش! آن را با قیمتی گزاف، به زعم او و اطرافیان فقیرش، به دیگرانی که محتاج این عضو حیاتی بدن هستند بفروشد. اینجا قضیهٔ "شکل دوم" آغاز میشود. او – مردپرخور – میشود منبع درآمد خودش برای پرخوریهایش و خانوادهٔ پرجمعیت زنش، که حالا او را به نزد خودشان بازگرداندهاند و بسیار تحویلش میگیرند و از حالا به بعد همه توقع دارند تا از قبل درآمد او به سروسامانی برسند. عمه خانم که تا قبل از این کشف بزرگ تحمل دیدن او را نداشت، به خانهٔ همسر "نادر" – چه اسم پرمسما و قابل تاملی برای مرد پرخور- میرود تا او را که حالا تبدیل شده است به گاوی نه من شیر، به خانهٔ خودش بازگرداند ولی موفق نمیشود. پسر و عروس و داماد زن "نادر" با شنیدن بوی پول همه هوایی میشوند و به فکر میافتند که نقشههایی که تا قبل از آن جزو رویاهایشان بود را عملی کنند. اما این درآمد کلان با توجه به پرخرج بودن خود نادر و زندگی انگلوارش و همچنین خساستی که به خرج میدهد – البته اشارات فیلم به مورد خسیس بودن نادر کم است – سودی عاید کسی نمیکند که "هیچ"، بلکه برعکس باعث عیان شدن اختلافهای شدیدی میشود که تا به حال به خاطر نداری وفقر دراین خانواده پرجمعیت و پرهیاهو به این شکل جرات بروز نداشت. سرآخر فیلم با واقعهای تلخ و رفتن دوبارهٔ "نادر" از خانه همسرش پایان میگیرد. با اینکه میتوان فیلم "هیچ" را – که ذهنم را بدجور متوجهٔ کارهای حجمی استاد پرویز تناولی با نام "هیچ" میکند – در شکلی نمادین و رمزی نیز مورد مداقه و بررسی قرار داد، که البته فیلم هم با اشارات بسیاری که دارد این اجازه را به هر کسی میدهد در حد و توان عقلی خودش آن را تفسیر کند و تعمیم دهد، اما به نظرم هژمونی تعابیر اجتماعی از فیلم، با توجه به ساختههای قبلی همین کارگردان و اتمسفر کلی آن، بر دیگر برداشتهای از "هیچ" بیشتر است. میتوان داشتن یا نداشتن پول و منبع درآمد را، با کمی اغماض، بن اندیشهٔ این دو نگاه بدانیم. نگاهی که تصور میکند با داشتن منبع درآمد مکفی میتوان همه چیز را به سامان کرد و با کارنکردن و خوردن از کیسه به همه چیز رسید. با مرور تاریخ حضور نفت بعد از اکتشاف آن در ایران و نقش پررنگش در بروز تنشهای بسیاری در زمینههای سیاسی و اجتماعی و ... این سرزمین، شاید بتوان تعمیمیافتهترین نگاه را به فیلم "هیچ" انداخت؛ ولی میتوان با نگاهی مینیممی به فیلم هم حضور این هیچ یا پول را در روابط انسانی به ظاهر سادهٔ روزمرهٔ انسانها هم به خوبی دید. نویسندگان فیلمنامهٔ عالی "هیچ" این مجال را داشتهاند تا در خانهای پرهیاهو که هر کسی ساز خود را میزند، هوایی شدن هر کدام از جفتهای حاضر در فیلم را به شکلی کامل نشان بدهند. نشان دادن درد یکی از اولین وظایف هنرمندان خوب است. آنان همچون پیشگویان تاریخ، سعی دارند تا جامعه اطرافشان را با خطر آشنا کنند، و به نظرم در "هیچ" نویسنده و کارگردان فیلم به بهترین شکل ممکن در سینمای ایران – با همهٔ احتیاطها و عصا به دست راه رفتنشان به خاطر وضعیت ممیزی که همه آن را در سینما حال حاضر ایران لمس میکنند- توانسته این مهم را به سرانجام برساند. این فیلم بهترین فیلمی است که در این سه روزی که از جشنواره میگذرد دیدم.
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۲ |
| ساعت ٥:۱۱ ب.ظ روز سهشنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز دوم: تحمل همدیگر. روز دوم جشنواره را با دیدن دو فیلم گذراندم و چند فیلم نیم جویده نیز داشتم، فیلمهایی که آنقدر رمق ندارند تا تماشاگر را به صندلیها بچسبانند و مانع از گریز آنها بشوند از سالن سینما. خوب فیلمهایی که از آنها گریزان شدم و به سالن کاخ جشنواره پناه آوردم و گپ با دوستان را بر دیدن آنها ترجیح دادم، این فیلمها بودند: "یک گزارش واقعی" داریوش فرهنگ، "خاطره" نادرطریقت. اما فیلمهایی که رغبت کردم و تا آخر دیدم از این قرار هستند: فیلم اول؛ طلا و مس: همایون اسعدیان. "طلا و مس" فیلم ساده و بیغل و غشی است. زندگی روحانیان و موقعیت فردی و اجتماعی ایشان و مشکلاتی که در تعامل با جامعه پیرامونیشان به وجود میآید را، قبل از این نیز دو سه کارگردان دیگر در فیلمهایشان تجربه کرده بودند و مرتبط ترین آنها با این فیلم را "رهبر قنبری" در فیلم "او" تجربه کرده بود: فیلمی محجور که متاسفانه به اکران عمومی در نیامد و پخش نابهنگامی در تلویزیون داشت و در واقع دیده نشد. البته شخصیت روحانی فیلم "او" در روستایی آذری روزگار میگذراند و در میان مشکلات بسیاری که برایش پیش میآمد، پیشنهاد گرفتن موقعیت و مسئولیتی نان و آب دار را رد میکند تا همچنان دستگیر و همراه روستائیان باقی بماند. در اینجا نیز طلبهای جوان همراه با همسر و دو فرزندش که به تازگی از شهرستان به تهران مهاجرت کردهاند، با موقعیتی دشوار روبرو میشود: بیماری ام اس زنش و پیشرفت روز به روز آن و نگهداری فرزندان خردسالش در کنار درس خواندن و خرجی خانه را درآوردن. موقعیتهایی ساده در این حد را گاه در زندگی، خیلی هم به جد نمیگیریم، ولی در کشاکش همین موقعیتهاست که جوهرهٔ اصلی انسانی افراد و اعتقادات واقعیشان آشکار میشود. بازی خوب "نگار جواهریان" در این فیلم قابل ذکر است و به احتمال قوی برای او جایزهای را در مراسم اختتامیه جشنواره امسال به ارمغال خواهد آورد. فیلم دوم؛ آتشکار: محسن امیریوسفی. بعد از دیدن فیلم در کاخ جشنواره اولین فکری که از ذهنم گذشت این است: ای کاش این فیلم را فقط مردها میدیدند! همانطور که فیلم خانم میلانی "تسویه حساب" فیلمی زنانه است، به نظرم فیلم "آتشکار" "محسن امیریوسفی" هم فیلمی مردانه است. گرچه نظری را که میدهم بیشتر شبه طنز است و موجب خندهٔ خانمها بعد از دیدن فیلم، ولی ای کاش مسئولین سینمایی میتوانستند با درجهبندی فیلمها به مردانه، زنانه، بچهگانه، کمتر موجب خجالت مردان بعد از دیدن این فیلم میشدند! "آتشکار" با زبانی طنز و شوخی با بازی خوب "حمید فرخنژاد" درشهر فولادشهر اصفهان میگذرد؛ لهجهٔ شیرین اصفهانی و همراهی موضوعی بکر مثل وازکتومی مردان و جدال فکری مردانه با این قضیه، چنان فضای مقبولی در فیلم ایجاد کرده که موجب میشود فیلم را تا پایان بدون احساس دلزدگی و خستگی دنبال کنیم. مردان جامعه ما، که عموما خود را بعد از انجام این عمل دیگر مرد نمیدانند، در این فیلم در شخصیتی داستانشان تعریف میشود که با معضل ادامهٔ نسل و داشتن چهار دختر قد و نیمقد هم همراه است. آرزوی حضور حداقل یک پسر در خانهٔ هر ایرانی در جامعه ما ریشهای عمیق دارد؛ که همین بستر مناسبی است برای کارگردان تا در این قالب و به این بهانه، جدال همیشگی این صد و چند ساله سنت و مدرنیته را به شکلی بدیع مرور کند. پدر بانمک شخصیت اصلی فیلم که مخالفت شدیدی با وازکتومی پسرش دارد را میتوان نمایندهٔ سنت دانست و دکتر را به نوعی نمایندهٔ مدرنیته. البته روحانی فیلم هم در برزخ این جدال وجود دارد، گاهی به نعل میزند و گاهی به میخ. تقسیم فیلم به سه قسمت بهشت و جهنم و برزخ هم نوعی نگرش اپیزودیک به فیلم تزریق میکند، که چندان در فیلم جا نمیافتد. البته لوکیشن بکر فیلم که کارخانهٔ ذوب آهن اصفهان است، بیتاثیر در انتقال این مفاهیم ماورایی نیست! سکانسهای مربوط به اعتصاب کارگران و احساس "لخ والسایی" کردن شخصیت اصلی فیلم، و شکستن اعتصاب بالاخره با توزیع کیسههای برنج هم از اشارات بسیار جالب و به روزی از فیلمساز بود، گرچه سه سال از ساخت فیلم گذشته باشد.
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران خانهٔ سینما. پروفایل مدیر : وحید فرازان |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
بیاییم فیلم را از انتها بررسی کنیم: "جیمز" در آخرین دیدارش از خانواده خود در آمریکا، به همسرش حکایت شخص عراقی را میگوید که در میان مردم کوچه و بازار شکلات پخش میکرده است و ناگهان ماشینش را منفجر میکند تا همه کودکان و اطرافیان را بکشد و بعد نتیجه میگیرد:"اونا به متخصص احتیاج دارند." او با پسر بچه خردسالش ضمن بازی، درد و دل میکند و سر آخر نتیجه میگیرد که از همه رویاها و خواستههای دوران کودکی و نوجوانیش اکنون فقط یک چیز برایش باقی مانده است و بلافاصله تصویر کات میشود به دو هلکوپتری که در حال نشستن هستند و "جیمز" دوباره به خاک عراق بازگشته است و معلوم میشود که آن یک چیز "جنگ" بوده است. دوباره ستوان سوم "ویلیام جمیز" شخصیت اصلی و محوری فیلم را در هیئت یک خنثی کنندهٔ بمب در میان خیابانهای یک از شهرهای عراق میبینیم که ماموریتی تازه را شروع میکند: فیلمساز به ما یادآوری میکند"گروه گشتی دلتا" ٣۶۵ روز به پایان ماموریتش مانده است، یا به عبارت دیگر او و همراهانش یک سال کامل و به تعبیری دیگر تا آخرین نفس در این دیار حضور خواهند داشت. گویی پرورش شخصیتهای "روئین تن" چه در حکایات اساطیری و چه در داستانهای امروزی یک از ضروریات اصلی جوامع برای زنده نگه داشتن خودشان و حتی توجیه اعمالشان در طول تاریخ بوده است. در اینجا نیز "جیمز" در عراق بحرانزده، همچون "زیگفرید" قهرمان حماسهٔ آلمانی نیبلونگن یا "آشیل" معروفترین قهرمان افسانهای یونان، نقش نجات دهنده کودکان و زنان و مردان عراقی را بازی میکند. ماموریت شخصیت اصلی فیلم گویی از زمینهای عقیدتی هم ریشه میگیرد؛"جمیز" در میان همقطارانش در "گروه گشتی براوو" که شامل "سانبورن" و "آلدریج" است صاحب خانواده و در نتیجه انگیزهای فراتر از آنهاست، او ٨٧٣ بار بمب خنثی کرده است!، و هنگامی که اولین بار "سانبورن" او را در کمپ پیروزی، که به تازگی از آزادی تغییر نام داده است، میبیند بلافاصله محافظهای پنجره را برمیدارد و خود را در برابر نور خورشید قرار میدهد تا بتواند به نیرویی برتر از خود متصل باشد، چنان که از زبان او میشنویم:" از نور آفتاب خوشم میاد." حضور "جیمز" بعد از کشته شدن "تامسون" است که ابتدای فیلم در صحنهای شلوغ نمیتواند بمب را خنثی کند و کشته میشود. در همین صحنهٔ ابتدایی، میان هیاهوی بسیار سربازان آمریکایی، صدای اذان را هم میشنویم. این صدا نشان از چه دارد؟ معرفی مکان در ابتدای فیلم است؟ معرفی اشخاصی که بمب را کنار جاده جاسازی کردهاند؟ یادمان باشد دو جایزه اسکار از شش جایزه فیلم مربوط به صدا و جلوههای صوتی آن است. البته صدای قرائت قرآن در جای دیگری از فیلم هم شنیده میشود: هنگامی که "جمیز" پی میبرد که هفت بمب متصل به هم در خیابانی جاسازی شده است، همزمان با حرکت کسی که مشکوک به بمبگذاری است و سرآخر جیمز با نشان دادن چاشنی بمب او را ناکام نشان میدهد. کارگردان از هیچ نشانی در فیلم برای ایجاد حس قهرمانی "جیمز" در میان تماشاگران فیلمش کم نگذاشته است: "جیمز" در اولین ماموریتش "ربات کمککننده" را که در عملیاتهای قبلی از آن استفاده میشد، از کار بیکار میکند؛ خود را از شر لباس چهل و پنج کیلویی محافظ در برابر بمب خلاص میکند، در ماموریتی دیگر حتی هدفون و بیسیم ارتباط با همکارانش را قطع میکند، جایی دیگر با انداختن کپسول گازی خود را از دید همکارانش محفوظ می دارد تا بهتر به کارش بپردازد، شجاعانه در برابر راننده تاکسی که مشکوک به عملیات انتحاری است میایستد و او را تسلیم دیگر همکارانش میکند و.... 

