سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

مستند Life Itself
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
 

       

 

«خود زندگی»: فیلم مستند دو ساعته‌ایست که «استیو جیمز» در بارهٔ زندگی منتقد بزرگ سینما «راجر ایبرت» ساخته است. این منتقد آمریکایی که در دام سرطان افتاد - و تغییر شکل ظاهری او ناگهان همهٔ دوستدارانش را شوکه کرد – هفتاد سال بیشتر زنده نبود و چهل و هفت سال منتقد سینما بود. فعالیت‌های رسانه‌ای او – اعم از روزنامه‌نگاری و برنامه‌های تلویزیونی‌اش - تاثیری عمیق بر جریان نقد و نقد‌نویسی سینما داشته است. با این که در طول فیلم با دردهای پنهان و آشکار ایبرت در سال‌ها و روزها و ساعت‌های پایانی عمرش مواجه می‌شویم، ولی تاثیری که کل فضای فیلم روی بیننده می‌گذارد همانا احترام به زنده بودن و «زندگی» است. بی‌جهت نیست که فیلم هم به «عاشقان زندگی» تقدیم می‌شود. ایبرت حتی در کورسوهای پایان زندگی‌اش و وقتی که دیگر نمی‌تواند مستقیم با مخاطبانش ارتباط داشته باشد، به دنیای «مجازی» پای می‌گذارد و سایت – وبلاگ معروفش را با گنجینه‌ای از نقدهای خواندنی‌ خودش راه می‌اندازد و در شبکه‌های اجتماعی مثل توئیتر و فیس‌بوک هم با طرفدارانش در ارتباط مستقیم قرار می‌گیرد. او در پنجاه سالگی با زنی سیاهپوست ازدواج می‌کند، زنی که در طول بیست سال زندگی مشترکش ایبرت را از حالت یک منتقد خشمگین و ناسازگار با زندگی – افتادن در دام الکلیسم در مقطعی از زندگی‌اش - به منتقدی پر هیجان و زنده و پرامید تبدیل می‌کند. فیلم پراست از لحظات هیجان‌انگیز ولی تعریف جان دادن ایبرت از زبان چز – همسرش – یکی از لحظات به یادماندنی فیلم است. بد نیست در این‌جا جملاتی که در ابتدای فیلم از ایبرت نقل می‌شود را بنویسم: «همهٔ ما با یک ظرفیت مشخصی متولد شده‌ایم. ما همین هستیم که هستیم، هر کجا که متولد شده باشیم، با هر عنوانی که متولد شده باشیم، هر جور که بزرگ شده باشیم، به عبارتی داخل اون شخص گیر افتادیم؛ و هدف تمدن و رشد این است که هماهنگ بشویم و یه مقدار با انسان‌های دیگر هم‌دلی کنیم و برای من «فیلم‌ها» مثل ماشینی هستن که این هم‌دلی را تولید می‌کنند، به آدم اجازه می‌دهند تا یه خرده بیشتر امیدها، آرمان‌ها، بیم و رویاهای مختلف رو درک کند. فیلم‌ها به ما کمک می‌کنند تا اشخاصی که در این سفر با ما هم‌سفر هستند را شناسایی کنیم.»


 
 
آیین هم‌آوایی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳
 

چند روز گذشته فرصتی دست داد تا مجموعه تصویری مستندی به نام «آیین هم‌آوایی» را ببینم. مجموعه‌ای که بر اساس مراسم ماه محرم و به خصوص دههٔ اول آن است. هر دی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ٔوی‌دی مختص یک شهر یا استان است مثل: تهران، گیلان، خطهٔ جنوب و... و مرور مراسم‌های عاشورا و سینه‌زنی و زنجیرزنی و...هر شهر. چیزی که در بین این فیلم‌های مستند مشترک است همانا نمایش سوگواری‌ها و مراسم مختلف و مصاحبه با مداحان و مرثیه‌خوان‌ها و شاعران هر خطه است. بدیهی است سوگواری هر کس به زبان خودش – بیان و بدن - راحت‌تر است. گروهی در لرستان خودشان را در گل می‌غلتانند و در کنار هیمه‌ای از آتش می‌ایستند تا خشک شوند و بدین وسیله ارادتشان را به امام حسین ابراز می‌کنند، ضمن این که بیننده با دیدن مستند «لحظه‌های دلتنگی»(لرستان): مونا زندی حقیقی، متوجه می‌شود که بین دو هیئت «درب دلاکان» و «پشت ‌بازاری‌ها»ی خرم‌آباد، اختلافی عمیق هر سال در ماه محرم بروز می‌کند، طوری که زنان مردانی که به هر کدام از این هیئت‌ها وابسته‌اند اگر در گروه مخالف باشند باید چند روزی دست از خانه و زندگی بکشند و به گروه مخالف بپیوندند! گروهی دیگر در شهرهای مختلف – به خصوص زنان و دختران – در شب تاسوعا به چهل جای مختلف – مثل حسینیه و مسجد و... - می‌روند و شمع روشن می‌کنند و از خدا حاجت می‌طلبند. گروهی از مداحان قدیمی مثلا در تهران و تبریز و ...مدعی هستند که دستگاه‌های آوازی ایران را با مداحی و روضه‌خوانی‌اشان حفظ کرده‌اند و در اصفهان بیننده می‌فهمد که پیرغلامان، مداحی یا روضه‌خوانی جوان‌ها را قبول ندارند و به تبع جوان‌ها هم مداحی و روضه‌خوانی آن‌ها را دمده می‌دانند. در جایی از مستند مربوط به اصفهان آهنگساز و موسیقی‌شناس جوانی ادعای جالبی دارد: این که موسیقی‌دان یا آهنگساز سنتی در قدیم برای حفظ نغمه‌های خودش متوسل به ساخت آهنگی بر اساس مداحی یا روضه‌ای می‌شد تا بتواند آن را از دست اغیار محفوظ بدارد و بدین‌وسیله بتواند به حیات هنری‌اش ادامه دهد. با دیدن این مجموعه متوجه می‌شویم در سال‌های اخیر حاکمیت پول و قدرت و شهرت بر هیات مذهبی جدید، چه بر سر خلوص و پاکی و بی‌تکلفی گذشتگان آورده است. گذشتگانی که در این مجموعه به «پیرغلامان» معروفند. آنانی که نه تنها پاکت پر از پول را قبل از مرثیه‌خوانی‌اشان مثل امروزی‌ها مدنظر نداشتند، بلکه خودشان هم به هیئتی که حضور داشتند کمک می‌کردند تا هیئت سرپا بماند.

 اما در میان این ده مستند یک مستند عالی هم وجود دارد و در واقع با زمان اندکی که فیلمساز داشته – همهٔ فیلم‌ها در حوالی دههٔ محرم سال ۱۳۹۲ ساخته شده است – توانسته کاری در خور نامش در این مجموعه قرار دهد: «سوگ‌خوانی در یزد» حسن نقاشی. مداحان و مرثیه‌خوان‌های جوان یزد نه مثل خیلی از شهرهای دیگر – به خصوص شهرهایی که به خیال خودشان به مدرنیتهٔ غربی نزدیک شده‌اند -  راه موسیقی پاپ و راک و رپ را در مرثیه‌خوانی پیش گرفته‌اند و نه به پیروی از قدیمی‌ها یک دستگاه و نغمهٔ موسیقی سنتی ایران را چراغ راهشان قرار داده‌اند ولاغیر. چهار پنج جوانی که در هیئت امامزاده جعفر یزد به مرثیه‌خوانی می‌پردازند، واقعا به موسیقی و نغمات سنتی ایران مسلط و وفادار هستند و این را می‌شود از مصاحبه‌ها و اجراهایی که می‌بینیم متوجه بشویم. این که جمعیت عزادار این امامزاده در یزد، دقیقا مثل گروهی کرال در موسیقی سمفونیک، همراه با مرثیه‌خوان می‌شوند را قبلا در چند جایی شنیده بودم و فکر می‌کردم استثنایی است عجیب؛ ولی با دیدن این مستند درمی‌یابم که این اتفاق در یزد استثناء نیست بلکه جریانی است که چند جوان با تمرین و تلاش بسیار آن را راه انداخته‌اند و موفق هم هستند. یکی از آنان «مصطفی راغب» می‌گوید که قبل از محرم شب‌های بسیاری – شبی سه ساعت – با این گروه جوانان تمرین می‌کنند تا بتوانند مرثیه‌خوانی شسته رفته‌ای و در خور مصیبت امام حسین (ع) ارائه دهند. نکته اینجاست که این گروه مداحان یزدی به «ماندگاری» هنرشان توجه فراوان دارند. در عزاداری و مرثیه‌خوانی شهرهای دیگری که در همین مجموعه می‌بینیم این «ماندگاری» بیشتر به یک شوخی می‌ماند و اغلب مرثیه‌خوان‌های جوان فقط  فکر رفع و رجوع هر چه سریع‌تر روزهای عزا هستند حال به هر نحوی. بی‌تردید هنری ماندگار می‌ماند که با ریشه‌ها و فرهنگ‌های اصیل پیوند بخورد و این را می‌توان در نحوهٔ عزاداری و برنامه‌ریزی دقیقی که این گروه از جوانان یزدی انجام می‌دهند یافت. همه کسانی که در این مجموعه شریک بوده‌اند و فیلم ساخته‌اند، مجبور بوده‌اند تا مصاحبه‌های مختلف از افراد گوناگون در فیلم‌شان جای بدهند، اما در این میان «حسن نقاشی» توانسته با ظرافت این مصاحبه‌ها را با اجرای همان مصیبت‌نامه‌ها تلفیق کند؛ ضمن این که از مراحل ساخت نخل‌های معروف استان یزد – به خصوص مهریز – تصویربرداری کرده و در لابلای این مصاحبه‌ها جای داده است. فیلمساز با استفادهٔ به جا از معماری شگفت یزد و شهرهای اطراف آن، نشان دادن کوچه‌هایی با خشت‌های قدیمی و کاشیکاری‌های زیبای یزد و ...توانسته فیلمش را رنگی متفاوت از فیلم‌های دیگر این مجموعه بزند. سرآخر هم حرکت نخل مهریز را به دوش مردان عزادار به کوتاهی و زیبایی بر روی اشعاری از شاعری مرثیه‌سرا می‌بینیم و تمام. به هر حال در میان ده فیلم این مجموعه که اغلب فیلسمازانشان به دام نشان دادن مکرر عزاداری‌ها و مصاحبه‌ها بدون هیچ ابتکاری افتاده‌اند – و کارشان را سفارشی از یک مرکز فیلمسازی تلقی کرده‌اند و به تبع از ابتکار و زحمت چندانی در فیلم مستندشان خبری نیست - کار «حسن نقاشی» قابل دیدن و تقدیر است. 



 
 
کنسرت کیتارو
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳
 

وقتی بود که دیدن یک کنسرت کیتارو یا یانی یا ونجلیس یا ژان میشل ژار جزو آرزوهای زندگی‌ام بود. بعد از دیدن چندین و چندبارهٔ کنسرت‌های تصویری این آهنگسازان و نوازندگان خودآموخته سبک نیوایج، آرزوی بعدی‌ام دیدن کنسرت آن‌ها از نزدیک و به قولی هم نفسی با این بزرگان در یک حضور جمعی بود؛ آرزویی که فکر می‌کردم هیچ‌گاه در عمر کوتاه‌ام محقق نشود. چون نه من توان رفتن به خارج کشور و خریدن بلیت و شرکت در یک کنسرت را داشته و دارم و نه آن‌ها کنسرت‌ها و تورهای متعددی در سطح جهان دارند. اما شب بیست و سوم مهرماه ۱۳۹۳ من به آرزویم رسیدم: حضور در اولین شب اجرای «کیتارو» در ایران. جمعیتی که آن شب در تالار بزرگ کشور موج می‌زد، نشان از اشتیاق مردم برای دیدن کیتارو و کنسرتش داشت. جمعیتی از هم‌وطنانم که هم‌زبانم هستند و هم حس. کسانی که مثل من با موسیقی زیبای «کاروانسرای» یا «جاده ابریشم» کیتارو خاطرات مشترک سال‌های دههٔ شصت را مرور می‌کردند. موسیقی که هر گاه می‌شنوم یاد آن سال‌ها برایم زنده می‌شود: سال‌هایی که در جنگ بودیم، سال‌هایی که در فشار ایدئولوژیک متولیانمان در مدرسه و جامعه کمر خم کرده بودیم، سال‌هایی که هنوز مادرم زنده بود، سال‌هایی که هنوز وعده وعیدهای «آیندهٔ بهتر» بالا‌سری‌ها را جدی می‌گرفتیم و شک نمی‌کردیم در این که سرشاخ بودن با تمام دنیا نه تنها به نفعمان نیست که هر لحظه‌اش به ضررمان تمام می‌شود، سال‌هایی که عشقی‌های دروهٔ جوانی‌ام شکل می‌گرفت و... و بالاخره آن شب بیست و سوم اشک در غمم پرده‌درشد و راز سر به مهرم همه سمر. گرچه کیتارو را با ساز سنتی ژاپنی تایکو (ساز کوبه‌ای معروف ژاپنی‌ها) همراه نمی‌دیدم، ولی شنیدن این قطعات زیبایی که هر کدامش را شاید ده‌ها بار قبلا شنیده بودم – به جز قطعهٔ آخر - به روی صحنه و زنده شورانگیز بود. دو خانم نوازندهٔ همراه کیتارو یکی کیبورد و دیگری ویلن می‌نواخت، البته در این میان ویولونیست کار نوازندگی‌اش نمود بیشتری داشت و به طبع با تشویق‌های بیشتری همراه بود. دو نوازندهٔ مرد همراه کیتارو یکی گیتاربیس می‌نواخت و دیگری علاوه بر نواختن سینتی‌سایزر (پیانو) در بعضی از قطعات، رهبری ارکستر ایرانی را هم انجام می‌داد. شروع کار با نوازندگی فلوت مخصوص ژاپنی‌ها و قطعه معروف «فلوت مرکوری» بود و حسن پایان این اجرا هم قطعه‌ای بود که هنوز در آلبومی جای نگرفته ولی جمعیت حاضر این شانس را داشتند که آن را بشنوند: کوکورو. در میان این دو قطعه «بهشت و زمین» را شنیدم که به خاطر ساخت آن برای فیلم «الیور استون» کیتارو جایزه گلدن گلوپ دریافت کرده است و یا قطعه معروف «به تو می‌اندیشم» که جایزه گرمی را نصیب کیتارو کرده است. به هر حال گلچینی که کیتارو از کارهایش انجام داده بود به نظرم عالی بود. جالب است که او هم مثل ما از اشتیاقش برای بودن در ایران و میان ما و اجرای قطعات موسیقایی‌اش به خصوص «جاده ابریشم» صحبت کرد. اشتیاقی که همیشه بین انسان‌ها برای رسیدن به هم از طریق هنر وجود دارد، ولی این دولتمندانند که در طول تاریخ این نزدیکی را به نفع خودشان نمی‌دانند، چرا که شوری که از هنر در میان انسان‌ها پیدا می‌شود و در نیتجه «دیگردوستی» را رواج می‌دهد، چندان باب طبع خودمداران نیست که تنها خود و عقایدشان را مقدس می‌شمارند. شاید این اجرا و حضور کیتارو را بتوان فتح بابی در جهت همدلی با دنیای بیرون دانست. دنیایی که احتیاج به شناخته شدن دارد، نه از طریق کانال‌های یک‌سویهٔ تلویزیونی، بلکه با شیوهٔ شگرف هنر. عکس‌ را خودم گرفتم و برای دیدن عکس‌های بیشتر می‌توانید به صفحهٔ اینستاگرام من مراجعه کنید.



 
 
تیستوی سبز انگشتی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
 

«تیستوی سبز انگشتی»(موریس دروئون ۱۹۵۷) از داستان‌های بلندی است که با خواندن آن در کتابخانهٔ بزرگ کانون در پارک نزدیک خانه‌امان (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هزاردستگاه نازی‌آباد را خیلی‌ها می‌شناسند!) در همان زمان کودکی یافتم که «بزرگترها» چه دنیای وحشتناکی دارند، همان‌طور که بعد‌ها با خواندن داستان زیبای «شازده کوچولو» (آنتون دوسنت اگزوپری،۱۹۴۳) این امر برایم بیشتر ثابت شد. در هر دو این داستان‌های به ظاهر کودکانه، شخصیتی در سن و سال کودکان حضور دارد که در روند پیشرفت داستان کم‌کم با دنیای عادت شدهٔ بزرگترها مسئله پیدا می‌کند. «شازده کوچولو» را خیلی‌ها خوانده‌اند و تقریبا زبان زنده دنیایی نیست که از این اثر زیبا بهره نبرده باشد؛ ولی به نظرم «تیستو» را مردم دنیا کمتر خوانده باشند و ترجمه‌های کمتری از آن به چاپ رسیده است. البته شاید علتش این باشد که دنیای «تیستو» از دنیای «شازده کوچولو» کمی فاصله دارد، چرا که در این داستان کمتر جملات فلسفی و پیچیده (مثل شازده کوچولو) می‌خوانیم و جهان هستی در داستان موریس دروئون تحلیل نمی‌شود و حرف‌های گنده گندهٔ بزرگترها را کمتر از دهان «تیستو» می‌شنویم. «تیستو» فقط آمده که بگوید با صلح و دوستی (گل و گیاه و سبزی) کمتر کسی بی‌خانمان می‌شود، کمتر کسی به زندان می‌افتد، کمتر کسی در جنگ‌ها کشته می‌شود. ترجمهٔ «لیلی گلستان» از این داستان بلند و زیبا، باعث شده تا این کتاب برای فارسی‌زبان‌ها هم کتاب آشنایی بشود. وقتی متوجه شدم که قرار است نمایش این کار با آداپتهٔ «نغمهٔ ثمینی» و کارگردانی خانم‌ها «هما جدیکار» و «آزاده پورمختار» در پانزدهمین جشنواره بین‌المللی نمایش عروسکی تهران به نمایش دربیاید، خیلی دوست داشتم تا آن را ببینم. بالاخره با عنایت دوستی در مرکز هنرهای نمایشی توانستم یک بلیت گیر بیاورم و کار را در روز یک شنبه ۲۳ شهریور ماه ۱۳۹۳سانس دوم (ساعت ۱۹:۳۰) به تماشا بنشینم. «حسن معجونی» در این نمایش به صورت ویدیویی از قبل ضبط شده و پخش آن به روی شمایی از تلویزیون به عنوان گزارشگر تلویزیونی - پاساژ میان پرده‌ها - حضور دارد: گزارش‌گری که کارهای شگفت تیستو را به ملت شریف توضیح می‌دهد و منتقل می‌کند. خانم «فریبا جدیکار» به عنوان روای داستان، کتاب قدیمی از تیستوی سبز انگشتی در دست، مشارکتی جدی در این کار نمایشی دارد، به طوری که دیالوگ‌ برقرار کردن او با عروسک زیباساخت تیستو در این نمایش، تماشاگر را وامی‌دارد تا با شخصیت اصلی کار ارتباط راحت‌تر و بهتری برقرار کند. این نمایش عروسکی با استفاده از تکنیک‌های مختلف عروسکی و استفاده از نورپردازی و طراحی صحنهٔ مناسب کار توانسته، به بهترین وجه مفاهیم ارزشمند کتاب دروئون را منتقل کند. البته حضور «آقای پدر» و «خانم مادر» و «پلیس» به صورت عروسک‌های زنده درمیان عروسک‌های ریز و درشت دیگر، ابتکار قابل توجهی است از دو کارگردان کار. با این که این اثر با نوعی طنز درونی اجرا می‌شود، ولی با دقت در آن – به خصوص اگر داستان جدی نویسنده را از قبل خوانده باشی – می‌توانستی بسیاری از رگه‌های اصیل صلح‌دوستی و ضدجنگ این اثر را بیابی. ضدجنگ بودن این رمان-نمایش شاید بزرگترین خصلت قابل تامل آن است، در زمانه‌ای که روز به روز اخبار جنگ و نابودی و کشت و کشتار توسط گروه‌های مختلف را شاهد هستیم، وجود چنین نمایشی با این خصلت غنیمتی است ارزشمند. پدر تیستو در واقع صاحب کارخانهٔ اسلحه‌سازی است، کارخانه‌ای که همواره با چرخش ماشین جنگ می‌تواند سود بیشتری ببرد؛ اما تیستو با انگشتان سبزش باعث می‌شود تا کارخانه به گلخانه تبدیل شود و به این وسیله شعلهٔ جنگ را خاموش می‌کند و همین امر باعث ورشکستی پدر و در نهایت طرد او می‌شود. پرواز تیستو در واپسین لحظات نمایش از نردبانی که خودش از گل ساخته شده است، یکی از بهترین لحظات نمایشی این اثر است، جایی که او مثل خیلی از کسانی که برای برقراری صلح جنگیدند، ولی نصیبی جز مرگ و نیستی و داغ و درفش نیافتند، بال درمی‌آورد تا برود پیش کسانی که جنگ همهٔ خان و مانشان را (مثل آقای سیبیلو، باغبان رمان-نمایش، تنها کسی که دنیای تیستو را می‌فهمد) گرفته است. در مجموع از دیدن این اثر کامل و زیبا لذت بردم. البته این کار پیام دیگری را هم برای تماشاگران داشت: نمایش عروسکی در ایران هنوز زنده و امیدوار و پویا به کار خود ادامه می‌دهد. امیدوارم حرف اصلی نویسنده و کارگردان(ها) با نمایش گستردهٔ این کار در آینده نزدیک، بیشتر دیده و شنیده شود. 



 
 
آتش بس ۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
 

شب هفدهم شهریور ۱۳۹۳ در مراسم رونمایی آخرین فیلم خانم تهمینه میلانی حضور داشتم. فیلم «آتش بس ۲» خانم میلانی خیلی شبیه فیلم قبلی‌اش بود: «یکی از ما دو نفر» و تقریبا به همان میزان اعصاب خردکن و بی‌مزه؛ البته می‌توان فروش خوبی برای فیلم پیش‌بینی کرد، به خاطر فضای شیک و پیک و بالاشهری فیلم – که خب الان همین قشر هم اگر حال داشته باشند سینماروهای اصلی جامعه ما هستند با توجه به مخارج سنگینی که یک فیلم دیدن جمعی بر دوش خرج‌کن خانواده می‌گذارد - و همچنین حضور ستارگانی که چند سالی است که کم‌فروغ‌ شده‌اند. شاید بشود «بهرام رادان» را ستاره‌ای هنوز به حساب آورد، ولی چهرهٔ تلخ «میترا حجار» اصلا مناسب این نقشی که می‌خواهد به نوعی کمدی هم باشد نیست و در کل شیمی این دو آدم در فیلم  با هم سازگار نیافتاده است! در فیلم به نظرم «پسیانی» و «خیراندیش» پرفروغ‌تر از این دو بازیگر ظاهر شده‌اند و شاهد مثال دود از کنده بلند می‌شود. فیلم در مقایسه با «آتش‌بس»(۱۳۸۴) هم چیز تازه‌ای در چنته ندارد، جز چند نصیحت و توصیه تکراری که از زبان روانشناس یا روانکاو فیلم (پسیانی) می‌شنویم، یک بازیگر بانمک پسر با موهای فرفری بور، شنیدن چندتا جک تازه، یک «پژمان جمشیدی» تکراری و «نقره»  - پرستار بچه - که نقشش را گوهر خانم با لهجه و اطوارهای شیرازی بازی می‌کند. فعلا (تا اطلاع ثانوی!) سینمای کمدی ـ اجتماعی بدون «رضا عطاران» یک چیزی کم دارد و پایش می‌لنگد. فکر می‌کردم اگر جای رادان، عطاران بود و جای حجار یکی مثل طناز طباطبایی و... خیلی به گرم بودن فیلم کمک می‌شد. بعید می‌دانم موفقیت «آتش بس» سال ۱۳۸۵ در سال ۱۳۹۳ تکرار شود. گذشت نه سال بالاخره خیلی از معادلات قبلی فروش فیلم در سینمای ایران را دگرگون کرده است، معادله‌ای که شاید خانم مهندس و آقای نیک‌بین چندان به آن کاری نداشته‌اند.


 
 
هشتمین جشن منقدان و نویسندگان سینمایی ایران
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
 

هشتمین جشن منقدان و نویسندگان سینمایی ایران در شب بیست و دوم مرداد ماه ۱۳۹۳ بیش از آن که «دلتنگی‌های عاشقانه» باشد یا «عصبانی نیستم»، در حد ملودرامی گیرا و جذاب مثل «اشک‌ها و لبخندها» بود. به خصوص با حضور «علی عباسی» تهیه‌کنندهٔ قدیمی سینمای ایران و صحبت‌هایش به روی سن تالار ایوان شمس، چشمان بسیاری به یاد گذشته‌هایی که «دلی داشتیم» تر شد و گریست. گرچه سایهٔ جلسهٔ پرتنش مطبوعاتی در خانه سینما، به روی جشن منتقدان سنگینی می‌کرد و گاه صحبت‌هایی با بغض و خشم از این و آن به روی سن شنیده می‌شد که تماشاگر ناآگاه از مسائل آن جلسه رسانه‌ای درمی‌ماند که مگر چه شده است؟ و این‌ها چرا انقدر عصبانی هستند؟، ولی در کل این جشن به خصوص با بازگشت دو عنصر اساسی و حذف مراسمی دیگر، جذابیت یک جشن باشکوه نسبت به دو سال پیش – با این که همان زمان هم مثل سال‌های قبل گذشت – را پیدا کرده بود: یکی حضور مجری خوب و خوش فهم و مسلطی مثل «شهرام شکیبا» که هم شوخی می‌کند و طناز است و هم به جایش رباعی و شعر از «سایه» و این و آن می‌خواند و هم از کسی رودربایستی ندارد و صریح است. دیگری حضور دوبارهٔ موسیقی پاپ و «رضا یزدانی» که خب فضا را به نفع شادی و سینما روح تازه ‌بخشید. و هوشمندی که این بار صورت گرفته بود حذف اهدای جوایز جشنواره مطبوعاتی‌های سینما بود که سال گذشته موجب ملال خاطر، به خاطر کش آمدن شدید مراسم شد. به هر حال انتشار پوستر این جشن قبل از مراسم و کارگردانی مراسم توسط «مجید برزگر» نوید این را می‌داد که امسال با جشنی متفاوت نسبت به دو سال گذشته مواجه خواهیم شد و در عمل نیز همین‌گونه هم شد.

اما در بخش جوایز هم که همه چیز تقریبا بر وفق مراد من بود! مثل اهدای تندیس به فیلم فوق‌العادهٔ «پیر پسر» یا اهدای دیپلم افتخار به «کمی بالاتر» و «در پناه بلوط» و... در بخش مستندها. بعد اهدای جایزه به فیلم «چند متر مکعب عشق» که فیلم اولی خوبی است نسبت به دیگر فیلم‌های این بخش. همچنین جوایز به حقی که به فیلم «عصبانی نیستم» اهداء شد - با توجه به بی‌مهری دولتی‌ها به این فیلم در جشنواره فیلم فجر پارسال و حذف آن در بخش اهدای جوایز – در بخش‌های تدوین و بازیگر نقش اول مرد و دیپلم افتخار کارگردانی. مریلا زارعی مشخص بود که با آن انرژی که در فیلم «شیار ۱۴۳» گذاشته است، جایزه نقش اول زن را می‌برد و حتی در بخش‌های فنی و فیلمبرداری و....هم جوایز درست و به جا بودند. «ماهی و گربه» مکری هم در این میان جایزه وبژه هیآت داوران بخش «بهترین فیلم» را از آن خود کرد. و اما فیلم محبوبم «خانهٔ پدری» که تندیس همهٔ جوایز اصلی – بهترین فیلمنامه، بهترین کارگردانی و بهترین فیلم - را درو کرد. اوج این ملودرام با پایانی خوش دیدن «کیانوش عیاری» بود که تقریبا چهار بار راه کوتاه صندلی‌اش تا سن را پیمود تا هم تندیس‌ها را بگیرد و هم سر آخر جواب مدیر مسئول مجله فیلم را بدهد که چرا بعد از «خانهٔ پدری» فیلم دیگری نساخته است...

در مجموع هشتمین جشن انجمن منتقدان و نویسندگان، شبی به یاد ماندنی را برایم رقم زد، به خصوص آن که محل نشستن هم – میان دو نازنین - در جشن خیلی خوب بود J...خسته نباشید و دست مریزاد و تشکر از همهٔ مجریان خوب این جشن باشکوه.


 
 
چنارستان
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
 

فیلم مستند «چنارستان» هادی آفریده، در بارهٔ بلندترین خیابان خاورمیانه در تهران است: خیابان ولیعصر. در این فیلم سعی شده تا با استفاده از مواد آرشیوی و تحقیقی موجود تاریخچه‌ای مختصر از این خیابان تصویر شود. تصاویری که گاه هیجان‌انگیز است، مثل فیلمبرداری هوایی که از تهران زمان قاجاریه برداشت شده است تا خاطره‌بازی‌های مختلف با مکان‌های معروف این خیابان به خصوص در قبل از انقلاب (کوچینی و ....) و گاه ملال‌آور و حتی تاسف‌برانگیز مثل نابودی یک شادی جمعی بر اثر نادانی عده‌ای و همچنین از بین بردن چنارهای این خیابان در چند سال گذشته. به غیر از یادی از فروغ فرخزاد، که در محلهٔ امیریهٔ تهران زاده شده و همچنین خانه دکتر محمد مصدق و خانه انیس‌الدوله که اکنون متعلق به صنف قصابان تهران! است، یادها و یادگاری‌های معاصرتر هم در فیلم نمایش داده می‌شود که برای من جالب‌تر است، از جمله کارهای هنری «نادعلیان» به روی سنگفرش خیابان‌های ولیعصر که مثل نقش‌های گبه متاثر از جریانات اطراف هنرمند شکل گرفته است. مثلا دیدن جنین رها شده در جوی‌های این خیابان باعث می‌شود تا او هم جنینی را در نقش‌هایش رقم بزند. یا هنرمند نقاش معمار دیگری که با رفتن چلچله‌ها و پرنده‌های خوش‌آواز از این خیابان، حالا به این نتیجه رسیده است که این کلاغ‌های سیاه هم که زمانی حضورشان را زشت‌شان می‌پنداشته است، می‌توانند سوژه خوبی برای نقاشی‌هایش باشند. در مجموع فیلم هفتاد دقیقه‌ای «چنارستان» من را یاد فیلم «میدان بی‌حصار» (مهرداد زاهدیان) انداخت، فیلمی که به خوبی از عهدهٔ تعریف کردن میدان توپخانه در طول تاریخ معاصر تهران برمی‌آید. البته حسنی که «میدان بی حصار» نسبت به فیلم چنارستان داشت، استفاده بجا و مفید از انیمیشن‌هایی بود که گاه برای روشن کردن تماشاگر ناآگاه از گذشتهٔ تاریخی یک مکان ضروری است. با این که اغلب تماشاگران فیلم می‌دانند خانهٔ بزرگان بسیاری در مسیر خیابان پهلوی سابق بوده است یا مکان‌های خاطره‌انگیز بسیاری در این خیابان وجود داشته یا دارد، ولی ای کاش با نمایش حداقل یک نقشهٔ گوگلی در لابلای تصاویر فیلم، می‌توانستیم موقعیت دقیق آنان را نیز بدانیم، به خصوص آن که اغلب کسانی که تماشاگر فیلم در روز نوزدهم مردادماه ۱۳۹۳ در مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی بودند، اهل تهران بودند و با این خیابان کم و بیش آشنا هستند، ولی وقتی این کار بیشتر ضرورت پیدا می‌کند که تماشاگری از «خارج» مشتاق دیدن چنین فیلمی باشد و با مکان‌ دقیق این خیابان در این شهر بزرگ آسیایی آشنایی نداشته باشد. به نظر نگارنده این نشانه‌گذاری جغرافیایی برای فیلمی که ارتباط مستقیم با جغرافیای انسانی دارد از ضروریات بشمار می‌رود. از موارد  ضعف دیگر فیلم ـ همانطور که در جلسه نقد آقای تهامی‌نژاد هم اشاره کردند – همسو نبودن راوی زن فیلم – که محقق معماری و شهرسازی است – با شاکلهٔ کل فیلم است. به نظر می‌رسد استفاده از نریتور حرفه‌ای به جای صدای خود بازیگر- محقق فیلم، علت اصلی این ناهمگونی است. ولی در مجموع فیلم «چنارستان» فیلمی شیرین و دیدنی است، و صد البته مهمترین نقطه قوت فیلم چنارستان «تدوین» هوشمندانهٔ آن است. با این فیلم مستند می‌شود خاطره‌بازی! کرد، مخصوصا اگر اهل تهران باشی و از این خیابان و میادین پنج‌گانهٔ مسیر طولانی آن، سالیان سال خاطره داشته باشی.. همان‌طور که محمد تهامی‌نژاد هم در جسله رونمایی فیلم اشاره کردند، «چنارستان» می‌تواند مخاطبان بسیاری را جذب کند و حتی در سینما – مثل فیلم مستند «تهران انار ندارد» - اکران موفقی داشته باشد. هادی آفریده با ساخت این فیلم نشان داد که تجربیات بیش از یک دهه‌اش در فیلمسازی مستند به ثمر نشسته و اکنون می‌تواند تاریخ صد سالهٔ یک خیابان را موجز و مختصر و مفید در هفتاد دقیقه طوری روایت کند که تماشاگر خاص و عام از دیدن آن لذت ببرند؛ و این موفقیت بزرگی است در میان مستندسازان ایرانی که اغلبشان دچار لکنت بیان هستند.

  


 
 
مردان ماندگار ؟
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
 

فیلم اخیر جورج کلونی «The Monuments Men 2014» باز هم مایه‌ٔ وطن‌پرستانه دارد و آن هم از نوع اغراق‌آمیزش. فیلمی مشابه و کلاسیک به نام «ترن» را سال ۱۹۶۴ جان فرانکن هایمر و با بازی برت لنگستر و پل اسکافیلد و...، در بارهٔ همین دزدی‌های آثار هنری فرانسه و... توسط نازی‌ها در اواخر جنگ جهانی دوم ساخته بود، با زمان دو ساعت و خرده‌ای، ولی آنجا حداقل کارگردان  انصاف بیشتری داشت و «نهضت مقاومت فرانسه» را بیشتر از مردان ماندگار تاریخ آمریکا! در حفظ و نگهداری آن آثار موثر می‌دانست. فیلم کلونی با این که از کستینگ خوبی برخوردار است، ولی از نوعی آشفتگی در طرح موضوع رنج می‌برد، و به نظر می‌رسد تمرکز کارگردان بر اصل قرار دادن «آمریکایی»های از جان گذشته، در راه حفظ آثار هنری، مجال زیادی را به او برای پرداخت بهتر فیلمنامه و فیلم نداده است.


 
 
دریابندری یک دور ناقص
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
 

هجدهم خرداد ۱۳۹۳ به هوای دیدن فیلم مستند «نجف دریابندری، یک دور تمام» ساختهٔ «شمیم مستقیمی» به سالن «سینما حقیقت» رفتم. آن‌چه که مشتاقم کرد تا راهی را بکوبم و به این سالن بروم، خاطرات خوشی بود که از یک نویسنده و مترجم باذوق در ذهنم بود. مترجم رمان‌های درجه یک آمریکایی و کتب فلسفی قابل تامل انگلیسی. توقع داشتم که با گوشه‌هایی از زندگی این بزرگ‌مرد عرصهٔ ترجمه آشنا شوم، ولی چیزی که نصیبم شد، فیلم آشفته‌ای بود که کارگردان جوان به بهانهٔ مدرن بود در ساختار، چیز دندان‌گیری از زندگی دریابندری به تماشاگرش ارائه نداده بود. استفاده از میان‌نویسی‌های بسیار در فیلم، تدوین مخل و... بعلاوه ارتباط برقرار نکردن کارگردان با نجف‌دریابندری بی‌حوصله (که بعد از اولین سکتهٔ مغزی ایشان این فیلم ساخته شده بود) باعث شده بود که کارگردان جوان فیلم، در چهل و پنج‌ دقیقه تقریبا هر راشی را که گرفته بود، به شکلی در فیلمش جای دهد. به خاطر نداشتن طرح درستی در ساختار توسط فیلمساز و نوعی ذوق‌زدگی در به تصویر کشیدن سوژه، اغلب شاهد این شاخه آن شاخه پریدن فیلمساز بودیم. گاهی به زندگی کودکی دریا‌بندری می‌پرداخت با عکس و مستندات مفصل، گاهی به مقایسهٔ بین ایشان و محمد قاضی در کار ترجمه می‌رسید، گاهی آشفتگی ظاهری ایشان را با نشان دادن برفک‌های مکرر در میان راش‌های گرفته شده به رخ تماشاگرش می‌کشید و سر آخر هم با نمایش درست کردن یک نیمروی حسابی در کنار نان بربری دل تماشاگرانش را آب می‌کرد. تصاویر آخر فیلم که مروری بر کتاب‌های دریابندری بود، در کنار نمایش سبزی و میوه‌تازه و نان‌بربری و املت، شاید تماشاگر را آماده می‌کرد تا با «کتاب مستطاب آشپزی» ایشان آشنا شود و چگونگی شکل‌گیری آن را از زبان خود نویسنده بشنود، ولی ناگهان فیلم تمام می‌شد، بدون این‌ که تماشاگر تشنه (و اینجا گرسنه!) را سیراب کند. در مجموع همان‌طور که در جلسه نقد و بررسی فیلم مشخص بود، کسی از میان تماشاگران هم از دیدن این فیلم مستند - به ظاهر پرتره - راضی به نظر نمی‌رسید. البته شاید اسم فیلم هم کمی گول‌زننده بود، به نظرم این مستند یک دور «ناقص» بود بر زندگی نجف دریابندری تا «کامل».


 
 
شوخی کردم
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
 

واقعا با مجموعهٔ «شوخی کردم» مهران مدیری نشان داد که مرد کارهای آیتمی است و بس. او و گروهش که سال‌ّها بود از کارهای کوتاه نمایشی و خنده‌دار فاصله گرفته بود، حالا با «شوخی کردم» (و فقط با همین چند آیتمی که از آن منتشر شده است) بازگشتی موفقیت آمیز و درجه یک داشتند. حالا حتی با دیدن همین چند آیتم می‌توان نتیجه گرفت که او و گروهش می‌توانند در زمینه طنز تصویری بهترین باشند و بهترین بمانند. خنده‌ای که بیست سال پیش – در نوروز ۷۲ – او و گروهش، البته به کارگردانی داریوش کاردان، از ما گرفت، حالا بعد از آن همه سال امشب با دیدن آیتم‌های نمایشی خوبش دوباره تکرار شد. شوخی او با خبرهای صدا و سیما، شبکه‌ّهای ماهواره‌ای، حرف‌های خود مدیری در بین آیتم‌ها در باره «خلاقیت» و موضوع آیتم‌ها که در بارهٔ «دروغ» است (انگار اشتباهی در انتخاب موضوع‌ها به وجود آمده! ولی ماشاءالله ما ایرانی‌ها انقدر در دروغ‌گویی خلاقیت به خرج می‌دهیم، که چندان این دو موضوع با هم فرقی ندارد)، شوخی با «سالی‌تاک» دوست داریم، شوخی با مدیران سینمایی (که اوج طنز آنجا بود که شخص مدعو (همان بدل شمقدری و سجادپور و...) مدعی بود که ایران سه اسکار گرفته است نه یک اسکار و تشریح علت آن، طراحی لباس مهران مدیری درجه یک است!)، شوخی با حافظ و تفسیر اشعار او توسط اساتید ادبیات!، شوخی با  دروغ‌گویان بزرگ که نقش تقریبی آن در آیتمی به عهده «جواد رضویان» بود و دروغ‌های او در باره کمک به زلزله‌زدگان و ارائه آمارهای همیشه دروغ و... بالاخره جایی که در آیتم‌ آخر «رضا شفیعی‌جم» اوج هنر خود را ارائه می‌دهد و با دیدن چهره‌ٔ او ریسه رفتن از خنده را بعد از سالیان سال تجربه کردم(اشک در چشمم جمع شد)! واقعا او بازیگر بزرگی است، حیف که کمتر کارگردانی مثل «مدیری» او را هدایت می‌کند. همین کارگردانی «مدیری» است که مثلا بازی‌ها و چهره‌های بعضی از همین بازیگران که دیگر از شدت تکراری و بی‌محتوا بازی کردن در هر فیلم شونه‌تخمی دیدن چهره‌شان هم برایم چندش‌آور است، در این‌جا قابل تحمل و شیرین بازی می‌کنند مثل: مهران غفوریان، جواد رضویان و یوسف صیادی و... نمی‌دانم چرا موسیقی تیتراژ – تیتراژی خوب  و مناسب - از «جیپسی‌کینگ» انتخاب شده است، و چرا از همان گروهی که در بین ‌آیتم‌ها به اجرای موسیقی جاز و گاه بلوز! می‌پردازند استفاده نشده است. گروه موسیقی جالبی که با اجرای خوبشان ( و چه خوب که «این ور بام» ایران نشان دادن ساز حلال است) نقش تکمیل‌کنندهٔ آیتم‌های خوب مدیری را انجام می‌دهند. و چه خوب و خجسته که سال‌ها پیش بین مدیری و مدیران سیما شکرآب شد و این کارها به صورت توزیع شبکه نمایشی در دسترس مردم قرار می‌گیرد، وگرنه معلوم نبود که این آیتم‌ها با سیاست‌های محافظه‌کارانه‌ای که سیما، به خصوص در این روزها در پیش گرفته، به چه سرنوشتی دچار می‌شدند. امیدوارم که آیتم‌ها به همین گزندگی و تر و تازگی و شوخی با همه چیز و همه کس ادامه داشته باشد و مدیری در ادامه کار به دام احتیاط و خودسانسوری نیافتد.



 
 
← صفحه بعد