سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

شوخی کردم
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
 

واقعا با مجموعهٔ «شوخی کردم» مهران مدیری نشان داد که مرد کارهای آیتمی است و بس. او و گروهش که سال‌ّها بود از کارهای کوتاه نمایشی و خنده‌دار فاصله گرفته بود، حالا با «شوخی کردم» (و فقط با همین چند آیتمی که از آن منتشر شده است) بازگشتی موفقیت آمیز و درجه یک داشتند. حالا حتی با دیدن همین چند آیتم می‌توان نتیجه گرفت که او و گروهش می‌توانند در زمینه طنز تصویری بهترین باشند و بهترین بمانند. خنده‌ای که بیست سال پیش – در نوروز ۷۲ – او و گروهش، البته به کارگردانی داریوش کاردان، از ما گرفت، حالا بعد از آن همه سال امشب با دیدن آیتم‌های نمایشی خوبش دوباره تکرار شد. شوخی او با خبرهای صدا و سیما، شبکه‌ّهای ماهواره‌ای، حرف‌های خود مدیری در بین آیتم‌ها در باره «خلاقیت» و موضوع آیتم‌ها که در بارهٔ «دروغ» است (انگار اشتباهی در انتخاب موضوع‌ها به وجود آمده! ولی ماشاءالله ما ایرانی‌ها انقدر در دروغ‌گویی خلاقیت به خرج می‌دهیم، که چندان این دو موضوع با هم فرقی ندارد)، شوخی با «سالی‌تاک» دوست داریم، شوخی با مدیران سینمایی (که اوج طنز آنجا بود که شخص مدعو (همان بدل شمقدری و سجادپور و...) مدعی بود که ایران سه اسکار گرفته است نه یک اسکار و تشریح علت آن، طراحی لباس مهران مدیری درجه یک است!)، شوخی با حافظ و تفسیر اشعار او توسط اساتید ادبیات!، شوخی با  دروغ‌گویان بزرگ که نقش تقریبی آن در آیتمی به عهده «جواد رضویان» بود و دروغ‌های او در باره کمک به زلزله‌زدگان و ارائه آمارهای همیشه دروغ و... بالاخره جایی که در آیتم‌ آخر «رضا شفیعی‌جم» اوج هنر خود را ارائه می‌دهد و با دیدن چهره‌ٔ او ریسه رفتن از خنده را بعد از سالیان سال تجربه کردم(اشک در چشمم جمع شد)! واقعا او بازیگر بزرگی است، حیف که کمتر کارگردانی مثل «مدیری» او را هدایت می‌کند. همین کارگردانی «مدیری» است که مثلا بازی‌ها و چهره‌های بعضی از همین بازیگران که دیگر از شدت تکراری و بی‌محتوا بازی کردن در هر فیلم شونه‌تخمی دیدن چهره‌شان هم برایم چندش‌آور است، در این‌جا قابل تحمل و شیرین بازی می‌کنند مثل: مهران غفوریان، جواد رضویان و یوسف صیادی و... نمی‌دانم چرا موسیقی تیتراژ – تیتراژی خوب  و مناسب - از «جیپسی‌کینگ» انتخاب شده است، و چرا از همان گروهی که در بین ‌آیتم‌ها به اجرای موسیقی جاز و گاه بلوز! می‌پردازند استفاده نشده است. گروه موسیقی جالبی که با اجرای خوبشان ( و چه خوب که «این ور بام» ایران نشان دادن ساز حلال است) نقش تکمیل‌کنندهٔ آیتم‌های خوب مدیری را انجام می‌دهند. و چه خوب و خجسته که سال‌ها پیش بین مدیری و مدیران سیما شکرآب شد و این کارها به صورت توزیع شبکه نمایشی در دسترس مردم قرار می‌گیرد، وگرنه معلوم نبود که این آیتم‌ها با سیاست‌های محافظه‌کارانه‌ای که سیما، به خصوص در این روزها در پیش گرفته، به چه سرنوشتی دچار می‌شدند. امیدوارم که آیتم‌ها به همین گزندگی و تر و تازگی و شوخی با همه چیز و همه کس ادامه داشته باشد و مدیری در ادامه کار به دام احتیاط و خودسانسوری نیافتد.



 
 
فیلم نیلوفر
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
 

نهم دی‌ماه ۱۳۹۲ بالاخره بعد از غیبتی دو ماهه دوباره به سینماتک خانهٔ هنرمندان ایران، که به همت کیوان کثیریان تاسیس شده است، رفتم. فیلم «نیلوفر» به کارگردانی «سابین جمایل» و تهیه‌کنندگی «فرشته طائرپور» و «ژان برهات» و با بازی: شهاب حسینی، رویا نونهالی، فاطمه معتمد‌آریا، هنگامه قاضیانی و امیر آقایی و... محصول سال ۱۳۸۷ (یا به قول ویکی‌پدیا ۱۳۸۵). داستان فیلم در فضا و اتمسفر فیلم «عروس آتش» خسرو سینایی می‌گذشت. دختر بچه‌ای عراقی (البته به زعم ما که دختر ده - یازده ساله را دختر بچه می‌دانیم، نه به زعم عرب‌های عراق و ایران که او را دختری کامل می‌دانند) در سر سودای درس‌خواندن می‌پروارند، ولی پدرش او را در ازای یک تکه زمین به شیخ طایفه هبه می‌کند، ولی شیخ باید منتظر باشد نیلوفر به بلوغ برسد تا بتواند تصاحبش کند و... فیلم با اینکه به نظر می‌رسد تولید مشترکی بین ایران و فرانسه و شاید لبنان است، ولی فضای کار چه در پشت صحنه فیلم (نمایش ۱۵ دقیقه از پشت صحنهٔ فیلم در انتهای برنامه صورت گرفت) و چه در فیلم، گویای این نکته بود که خانم طائرپور با زرنگی و زیرکی خاصی که به عنوان یک تهیه‌کنندهٔ موفق دارند، همه چیز فیلم را ایرانیزه کرده و با گرفتن پول خوبی از تهیه‌کنندهٔ خارجی به هدف خودش رسیده است. البته نه که نفی این کار را بکنم، بلکه حرفم این است که چه خوب است اگر تهیه‌کنندگان دیگر هم بتوانند این‌چنین عمل کنند و با جذب سرمایه‌های خارجی به هدف منظور نظر خود برسند. فیلم سالیان سال به علت نمایش آشکار بعضی چیزهای زنانه و تابو در جامعه ما، در ایران توقیف بوده و این اولین اکران فیلم در ایران بعد از چندین و چند سال بود. گرچه این فیلم در مقایسه با فیلم استاد سینایی ضعف‌های آشکاری در شخصیت‌پردازی و کارگردانی و... داشت، ولی به علت دست گذاشتن روی موضوعی که هنوز که هنوز است موضوعی ملتهب در بین اعراب عشریه‌ای خوزستان و عراق محسوب می‌شود، فیلم قابل تاملی بود. همان‌طور که فیلم «عروس آتش» سینایی هم با اکران عمومی‌اش در ایران، شعله خشم عشایر و طوایف عرب خوزستانی را برانگیخت، دیروز هم در جلسه نقد فیلم «نیلوفر» بعضا کسانی بودند که از شکل طوایفی و افکار مرتجع آنان در باره دختر‌ها دفاع می‌کردند. و دفاع جانانهٔ خانم طائرپور از بن‌اندیشهٔ فیلم و همچنین تعریف خاطرات و خطرات آقای سینایی – که خوشبختانه در جلسه نمایش فیلم و نقد و بررسی آن حضور داشتند – از زمان اکران عمومی «عروس آتش»، جلسه را به سمت افکار مدنی و حقوق دختران و زنان بیشتر سوق داد، تا دفاع از افکاری که سالیان سال است – حداقل در جامعه شهرنشین ایرانی – به بوته فراموشی سپرده شده است. به هر حال چه خوب است که با نمایش و نقد و بررسی فیلم‌هایی که به زعم عده‌ای «مرد» اکران عمومی‌ آنها – نکته‌ای که خانم طائرپور در باره ترکیب همیشه مردانهٔ شورای پروانه نمایش و...ارشاد گفتند، نکتهٔ اساسی و قابل بحثی است – باعث التهاب در جامعه می‌شود، دریابیم که این فیلم‌ها چه بوده‌اند، چه گفته‌اند و چرا نتوانسته‌اند در صحنهٔ عمومی جامعه ظهور و بروز پیدا کنند و در محاق توقیف قرار گرفته‌اند. البته جلسهٔ دیروز خیلی از افکار مردانه‌ای که باعث عدم اکران این‌گونه فیلم‌ها می‌شوند را - برای من یکی  حداقل - روشن کرد. امید که با نمایش فیلم‌ّهایی همچون «نیلوفر» کار سینماتک خانه هنرمندان ایران و مدیر فعال و کوشای آن، تداوم داشته باشد.


 


 
 
هفتمین جشنواره بین‌المللی فیلم مستند ایران: سینما حقیقت
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢
 

طبق سنت سال‌های گذشته، امسال هم با جشنواره سینما حقیقت همراهم تا بتوانم شاید از میان این برکهٔ پر از فیلم، چند فیلمی را ببینم و بهره‌ای ببرم و چاق سلامتی داشته باشم با چند دوست و آشنا! روز اول (۱۹ آذر) را با سه فیلم شروع کردم. روز اولی که افتتاحیه‌ای جالب داشت. فقط سالن پایین سینما فلسطین پر بود از مدیران جدید و گاه قدیم جشنواره و مرکز گسترش و برنامه‌ای برای سخنرانی و تحلیل و ... نبود و شروع همه چیز با فیلم بود در سالن‌های مختلف سینما فلسطین و چه خوب و بجا. تراکت تبلیغاتی در سالن نشان از تحول در نگاه گردانندگان می‌داد: «نکوداشت استاد ناصر تقوایی» جمعه ۲۲ آذرماه ۱۳۹۲. تقوایی که مثل خیلی از هنرمندان قدیم و جدید مستقل و صاحب عزت نفس، در هشت سال ماضی، امانش بریده شده بود از بی‌درایتی‌ها و کج‌فهمی‌ها و بی‌عرضگی‌ها و بی‌کفایتی‌های جماعتی که به عنوان مدیران نالایق هنری بر ارکیهٔ قدرت تکیه زده بودند، حالا در این جشنواره چند فیلم مستندش نمایش داده می‌شود و برنامه‌ای برای نکوداشت او تدارک دیده می‌شود و بازهم چه خوب و بجا. برای دیدن فیلم «لطفا با لبخند وارد شوید»/رضا عباسی، به همراه شاپور عظیمی عزیز عازم طبقهٔ سوم سینما فلسطین هستم که باز تبلیغات فیلمی نظرم را جلب می‌کند: فیلمی در بارهٔ احمد شاملو! و باز پوستر دیگر فیلمی به نام «پسرک چشم آبی» با موضوع مجابی بزرگ! نه واقعا انگار باید گفت: «مردم ایران متشکریم!» اما فیلم «لطفا با لبخند وارد شوید» شروع خوبی بود، برای دیگر فیلم‌های جشنواره. چرا؟ فیلمی که سوژه‌اش راننده تاکسی سرحال و شوخ و بامزه‌ایست که مسافران خود را با انواع جک و شوخی و مطایبه، در میان شهری پر از غضب و خشم و ناملایمتی‌، سرحال می‌آورد، گرچه حرافی او در ابتدای فیلم کمی تو ذوق‌زننده است، ولی کمی که صبر می‌کردی علت آن را درمی‌یافتی. وقتی انرژی درون تاکسی او را می‌دیدی، بی‌شک آرزو داشتی در یک مسیر طولانی مسافر او باشی تا از اخلاق خوش او بهره‌ ببری. اما روزی می‌رسد که روز روزهٔ سکوت تاکسی‌ران فیلم است. روزی که باز آرزو داری تا او باز هم بگوید و بخندد و تو را شاد کند، ولی چنان سکوتی بر این مرد حاکم است که جرات نداری از او بپرسی که چه شده که در طول سال یک روز را به سکوت برگزار می‌کند؟ گریهٔ همسر او و درد دلش همه چیز را لو می‌دهد. خب نامردم اگر بگویم که چرا او ساکت بود. فیلم را بیابید و ببینید و علت را کشف کنید. «سووز(شوش)»/فرشاد اکتسابی، فیلم مستند-تاریخی است در بارهٔ غارت میراث فرهنگی‌ این منطقه باستانی ایران زمین، که بر اثر بی‌لیاقتی مردمان و حاکمان وقت، بیگانگان تا توانسته‌اند از آن بهره برده‌اند و موزه‌های خود را به این آثار تاریخی مزین کرده‌اند. ای کاش این‌گونه فیلم‌ها – که معلوم بود با بودجه‌ای چاق فراهم شده – به جای تکیه بیشتر بر بازسازی تاریخی آن خاطره‌ها، تکیه بر مستندات تاریخی بیشتری می‌کرد تا روشن شود که آن‌هایی که غارت کردند، تا زمینهٔ بی‌لیاقتی یک ملت و دولتی را فراهم نبینند، صد البته که نمی‌توانند قدم از قدم بردارند. ولی وقتی که ملتی خود دو دستی هر چه دارد را در طبق اخلاص! به بیگانه تقدیم می‌کند، چه کسی را باید ملامت کرد؟ دیدن این فیلم‌ها بیشتر به تف سربالایی می‌ماند که نه تنها بیگانگان را در نظر تماشاگر منصف بد نمی‌بیند، بلکه باز هم جای شکرش را باقی می‌گذارد که هنوز قسمتی از این میراث در جایی – گیرم که موزه لوور پاریس – نگهداری می‌شود، وگرنه معلوم نبود که الان این یادگاران ماندگار میراث کهن بشری به چه سرنوشتی دچار بودند. وضع موزه‌ها و سایت‌های تاریخی و کاووشهای باستانی‌شناسی زمان حال ما گویای همه چیز است. فیلم «شناسنامه»/محمدرضا هاشمیان، موضوع جذابی را برای بررسی برگزیده بود. شناسنامه‌دار کردن - و یا به عبارت بهتر صاحب هویت مدنی کردن - ملتی که درجه سواد عمومی کم آنها مصیبتی همه‌گیر در تمام طول تاریخش بوده، خود حکایت شیرینی است که زمان طولانی فیلم را جبران می‌کند. البته فیلمساز – همانطور که آقای عظیمی در جلسه نقد و بررسی فیلم اشاره کرد – شوخی‌های لوس و بی‌مزه‌ای را با نابازیگرانی از زمان شناسنامه‌دار کردن ملت، بازسازی کرده است که لطمهٔ زیادی به ریتم عادی این فیلم مستند زده است. همان‌طور که گفتم همین صاحب هویت کردن و آمارگیری از این ملتی که حتی عاجز بودند برای خود اسم فامیلی پرمسمایی برگزینند به قدر کفایت خنده‌دار هست و احتیاجی به بازسازی‌های لوس این‌چنینی ندارد. البته قابل ذکر است که این کار را به بهترین وجهی مرحوم علی حاتمی در مقدمهٔ سریال ماندگارش به نام «هزاردستان» انجام داده، که جاسازی همان تکه‌هایی از هزاردستان، در فیلم مستند «شناسنامه» کفایت می‌کرد و گویای خیلی از چیزها بود.

اما روز دوم هم به دیدن سه فیلم گذشت. ابوالفضل کریمی اصل با فیلم «طعم زندگی» با گذشت و گذاری تقریبا یک ساعته در دادگاه‌های خانواده و زندان‌ها، توانسته تصویر روشنی از وضعیت رو به اضمحلال خانواده ایرانی را به بیننده منتقل کند. مردانی که بر اثر اعتیاد و جدایی از همسر و ندادن نفقه و عدم توان پرداخت مهریهٔ سنگین همسرانشان، اکنون در حال خوردن آب خنک در زندان‌های کشور، باری شده‌اند بر دوش دولت و زنانی که در اوضاع اقتصادی رو به نابودی کنونی، ملجایی جز تکیه بر مهریه و نفقه و مردانشان نمی‌یابند، به خوبی در قاب تصویر کریمی اصل جا گرفته‌اند. البته فیلم طعم زندگی، طعمی گس و تلخ دارد، ولی این واقعیتی است که هر روز در دادگاه‌های خانواده در حال تکرار و تشدید هستند. اسم «فرهاد ورهرام» من را وامی‌دارد تا بروم فیلم جدید ایشان را ببینم به نام :«دیدار دوباره». او در این فیلم بعد از گذشت سی سال، سفری به منطقه سیستان و بلوچستان دارد تا آنچه را که در فیلم‌های مستند تلویزیونی سال ۱۳۶۲ تصویر کرده بود را دوباره واکاوی کند و ببیند. بیننده و البته فیلمساز، دست به مقایسهٔ زمان حال با زمان گذشته می‌زند. زمانی در گذشته که شهرها و روستاهای این منطقه تقریبا فاقد همه چیز بودند و زمانی در حال که تقریبا همه چیز از مواهب حداقلی مثل آب و برق و ... دارند. گرچه بیننده با دیدن فیلم، رگه‌هایی از نوعی تعریف و تمجید از سال‌های بازسازی بعد از انقلاب را مشاهده می‌کند – تهیه‌کنندهٔ فیلم بخش سیمای استان‌های تلویزیون است –، ولی در این میان «ورهرام» کار خودش را هم به خوبی بلد است و کمتر به دام مجیزگویی افتاده است. البته همین مقایسه هم اگر مثلا در قیاس منطقه‌ای اتفاق می‌افتاد، مثلا مقایسه وضعیت دوبی در سی سال پیش در پایین دست خلیج فارس و چابهار و بندرعباس و...در بالا دست خلیج‌فارس، دیگر این قیاس، به فاجعه‌ای شبیه بود که چطور تقریبا ما در حالی که مشغول و سرگرم تامین نصفه نیمه حداقل امکانات برای مردمان شریف جنوب کشورمان بودیم، آن‌ها با استفاده از بی‌کفایتی ما در طول همین سال‌ّها تبدیل شده‌اند به یکی از باراندازها و قطب‌های اصلی اقتصادی منطقه، به طوری که اکنون کوچکترین خللی در روابط تجاری ما و امارات (دبی) در کل اقتصاد قانونی و غیرقانونی‌(قاچاق) کشور ایران اثر گذار است. با تشویق و تعریف آقا مازیار فکری ارشاد گرامی به دیـدن فـیلمی می‌نشینم به این نام: «Rent a family inc.». فیلمی که کاسپار استروپ شرودر دانمارکی در ژاپن ساخته است. نکته اول این که فیلمسازی در کشوری کوچک و سرد در شمال اروپا چنان باهوش تشریف دارند که سوژه‌ای ناب را در کشوری در شرقی‌ترین جای زمین! شکار می‌کند و تبدیل به فیلمی قابل تحمل می‌کند. نکته دوم وضعیت روابط انسانی در کشورهای غربی (ژاپن را هم می‌توان کشوری غربی محسوب کرد!) به شکلی درآمده است، که می‌توان با تاسیس یک سایت به خانواده طرف مقابل یا متقاضی، به صورت اجاره‌ای خدماتی مثل شوهر اجاره‌ای، پدر اجاره‌ای و...ارائه داد. نکته سوم: مردی که این سایت را در ژاپن تاسیس کرده است، خود به زندگی شیرین اجاره‌ای احتیاج دارد! که توان دو سوم پایانی فیلم خرج این قضیه می‌شود که سردی روابط و پیچیدگی آن به شکلی در کشورهای صنعتی درآمده است، که با تاسیس هیچ سایتی نمی‌توان گرمی به آن بخشید...در کل فیلم - به قول مترجمین ایرانی جشنواره - «خانواده خود را از ما اجاره کنید!» فیلمی قابل تامل و تحمل بود.

روز سوم (۲۱ آذرماه ۱۳۹۲) را هم با سه فیلم سر کردم. انگار تحمل و توان دیدن سه فیلم مستند را در طول روز بیشتر ندارم! به هر حال «ما هم سربازیم»/ مهدی قربان‌پور، هم با استفاده از تصاویر آرشیوی - که این سال‌ها دیگر تبدیل شده است به تکراری‌ترین چیزی که در فیلم‌های مستند با مرور تاریخچهٔ یک چیز (چیزش فرق نمی‌کند!) دیده می‌شود – مروری دارد بر تاریخچهٔ سربازی در ایران. فیلم قربان‌پور را چند مصاحبه نصفه نیمه و نیم‌بند سر پا نگه‌داشته بود: یکی مصاحبه با پیرمرد بامزه‌ای که سرباز کاخ گلستان زمان رضاخان بوده و حال صد سالش است، در ابتدای فیلم. آقای هاشمی رفسنجانی و سربازی رفتن ایشان و حمام اجباری گرفتن‌شان در پادگان که نکته‌ای را هم در باره لباس ذکر کردند که اینجا جای تکرارش نیست! و دیگر حضور «هوشنگ گلمکانی» که قسمتی از خاطراتش را از دوران سربازی مرور می‌کند... و دیگری توجه اخص فیلمساز به تحول دوران سربازی در دهه چهل و پنجاه به شکل سپاه دانش و سپاه بهداشت و سپاه ترویج و آبادانی کشور...فکر کنم توجه بیش از حد! فیلمساز به جزییاتی که به این شکل سربازی داشت و بعضی تصاویر آرشیوی زمان پهلوی، موجب شد که فیلم چند دقیقهٔ آخرش دچار مشکل فنی شود و قطع شد و جمعیت صفیل و سرگردان از سالن شماره ۲ سینما فلسطین (از جمله هوشنگ گلمکانی و...) به بیرون هدایت شدند. خب این‌ هم نوعی فیلم دیدن است که شاید فقط در ایران بتوان سراغش را گرفت. فیلم «انتخاب بازیگر» محصول آمریکا مروری دارد بر زندگی زنی که یکی از مهمترین کاشفان ستارگان سینمای هالیوود بوده است و اکنون بازنشسته شده است. کار او کستینگ است: یعنی یافتن استعدادها یا بازیگران حرفه‌ای مدنظر کارگردان که بتواند در فیلمی جای یکی از کارکترهای فیلمنامه بازی کند و به نوعی بتواند نقش را دربیاورد. البته این شغل بیشتر نقش واسطه را دارد و به همین لحاظ تا چند سال پیش این شغل و نقش حتی در تیتراژ فیلم‌ها هم جایی نداشت. فیلمساز با مصاحبه‌های زیادی که با کارگردان‌ها و بازیگران مشهور هالیوودی انجام داده است، این شغل را یکی از مهمترین مشاغل صنعت فیلمسازی قلمداد می‌کند و سر‌آخر می‌خواهد که در میان جوایز اسکار، به این کار هم جایزه‌ای اختصاص داده شود. فیلم «سپیده دمی که بوی لیمو می‌داد»/ آزاده بی‌زار گیتی، را می‌‌توان فیلمی زنانه به حساب آورد. فیلمی که با توجه به حساسیت فیلمساز نسبت به سرنوشت خانم‌ها ( که در دیگر مستندهای ایشان هم قابل ردیابی است) این بار به سراغ کسانی رفته است که رنجی دائمی را تا آخر عمر و حتی نسل آینده‌‌اشان همراه دارند. چهار هزار زنی که بدون هیچ گناهی باید بار رنج‌های جنگ خانمانسوز و ناجوانمردانه‌ای - که دیوانه‌ای به نام صدام به راه انداخت - را تا پایان عمر به دوش بکشند. خب طبق معمول من بودم و تنهایی در میان جمع و اشک دم مشکم. زنان و کودکان و... که در «سردشت» ( قطعه‌ای از بهشت کردستان جایی که سال ۱۳۸۶ رفتم و قدری از رنج آنان را می‌دانم) مورد حمله شیمیایی قرار گرفته‌اند و اکنون بدون آن که جزو جانبازان جنگی حساب شوند، روزگار سختی را با تحملی مثال زدنی طی می‌کنند. حالا دیگر به میمنت دولتی که می‌خواست پول نفت را سر سفره مردم بیاورد، بیمارستان و درمانگاه مخصوص ایشان هم در سردشت به علت پرداخت نکردن دستمزد دکترها تعطیل است، و آن‌ها باید راه طولانی تا تهران را طی کنند تا شاید درمانی برای دردشان بیابند. راستش در اواسط فیلم از فیلم فاصله گرفتم و رفتم بیرون و بعد از دقایقی دوباره ادامه فیلم را دیدم. قلب من از شیشه ‌است و تحمل این همه نامردی روزگار غدار را ندارد. دست مریزاد خانم «بی‌زارگیتی» که به همهٔ تماشاگران فیلمت آن شب (۲۱آذر سینما فلسطین) فهماندی که مشکلات ما در مقابل مشکلات و مسائل آن زنان مثل کاهی در مقابل کوه است. با کوه‌های استواری ما را آشنا کردی، که در عین عظمت و صلابت، ساکت و خاموش روزگار خود را با صبوری می‌گذرانند. ما را با شیرزنی آشنا کردی که بیش از انگشتان دستش عزیز از دست داده است، ولی همچنان ریز ریز اشک می‌ریزد و از زندگی نغمه می‌خواند. رقص زیبای خواهر و برادری را به ما نشان دادی که با نغمه‌ٔ جانسوز کردی – اگر اشتباه نکنم کار استاد محمدرضا درویشی - خرامان خرامان حرکت می‌کنند و امیدوار به ادامهٔ زندگی شادی را حتی در صورت‌های سوخته و دفرمهٔ ایشان شاهد هستیم. به ما فهماندی که در این کشور شهری هست که بعد از جنگ جهانی اول، بزرگترین جنایت جنگی شیمیایی در آن صورت گرفته است. به هر حال نوشتهٔ من قاصر است تا بزرگی این فیلم را که بعد از گذشت بیست و پنج سال از این جنایت جنگی ساخته شده است بیان کند.

هفتمین جشنواره سینما حقیقت، دیشب (۲۶ آذرماه ۱۳۹۲) در تالار وحدت به پایان رسید. خب طبق معمول مراسم با یک ساعت تاخیر شروع شد. به خودم گفتم:عیبی ندارد، عادی است، ایران است، در این‌جا وقت انسان چندان چیز مهمی نیست. سرت سلامت باشد. مجری از میان مستندسازان انتخاب شده بود. خوش صدا بود. کت و شلوار قشنگی پوشیده بود. احتمالا مستندهای خوبی هم ساخته است، نمی‌شناختم ایشان را. ولی خب هر چیزی که ایشان بود «مجری» نبود. خب ایران است دیگر. «شاعر زباله‌ها» داریم («کمی بالاتر»، لقمان خالدی) و «همه دانا»(علا محسنی) که فکر می‌کنیم سر از هر چیزی و هر کسی درمی‌آوریم. مدیر محترمی که انصافا با دعوت کسانی مثل خاتمی و محمد آفریده و ... جشنوارهٔ خوبی را در این دوره رقم زد، فکر کرده کار را بسپارد دست خودشان (مستندسازان) ولی غافل از این که هر کسی را بهر کاری ساختند. ظاهرا مراسم را «حمیدی مقدم» کارگردانی کرده بود. دکور چیندن و چهارتا آدم معروف و مدیر و مدبر دعوت کردن که کارگردانی نشد. مراسمی به این عظمت مجری می‌خواهد مثل «شهرام شکیبا» که معمولا از احدی رودربایستی ندارد. مثلا اگر هر یک از عوامل فیلم می‌خواست سخنرانی کند و خودی نشان بدهد، که متاسفانه دیشب چنین بود، شکیبا بی‌شک قضیه را به خوبی جمع می‌کرد. مستندسازی آمد روی سن و گفت :« نه ما گذشتگان را می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم. هر کی با من موافق است ده ثانیه بلند شود بایستد.» همه‌ هم جوگیر بلند شدند. جز من و چند نفری دیگر! من هم با صدای بلند گفتم:«ما می‌بخشیم ولی فراموش نمی‌کنیم.» با ماندلا ماندلا گفتن که دهان شیرین نمی‌شود، دموکراسی برقرار نمی‌شود، آپارتاید از بین نمی‌رود، بلکه مشی او را سرمشق زندگی قرار دادن روح او را شاد می‌کند و ما را کامیاب. خدا پدر شفیع آقا محمدیان را بیامرزد، باز حداقل می‌دانست که مجری دعوت کند که اگر با خودش هم شوخی کرد به جایی برنخورد. آن‌هایی که پارسال در مراسم اختتامیه بودند می‌دانند چه می‌گویم. در ضمن امسال در جشنواره و اختتامیه مراسم حلوا حلوا کردن «ناصر تقوایی» و فیلمسازان جنوب هم بود. واقعا دلم سوخت برای چند کارگردان و بازیگری که به روی سن یه لنگه پا ایستادند تا استاد سخنرانی نه پنج دقیقه نه ده دقیقه بلکه نزدیک چهل دقیقه انجام دهد. در میان صحبت‌های ایشان هم خب اکثر حاضران در مراسم کف می‌زدند و ظاهرا تشویق می‌کردند، و در باطن انگار «بسه استاد» می‌گفتند. جالب است در بولتن جشنواره روز قبل نوید داده بودند مراسم دو ساعت بیشتر نیست (چه خوب! عجیبه!) ولی رسما چهار ساعت و نیم بلکه بیشتر کش داده شد، آنهم با یک ساعت تاخیر ابتدای مراسم. بالاخره فرار را برقرار ترجیح دادم و به بیرون رفتم تا بروم. اما به هر حال این دوره از جشنواره نسبت به دوره‌های گذشتهٔ آن پیشرفت و نظم بهتری داشت و امیدوارم در سال‌های آینده هم این روند رو به رشد تداوم داشته باشد.


 
 
برگزیدگان من از جشنواره سی و یکم فیلم فجر (۱۳۹۱)
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
 

تقریبا دیدن فیلم مهمی از محصولات پارسال (۱۳۹۱) سینمای ایران را از دست نداده‌ام: فیلم «پرویز» با اینکه در بخش مسابقه جشنواره سی و یکم فیلم فجر نبود را سه‌ بار دیدم. «دهلیز» و «به خاطر پونه» را بعد از جشنواره دیدم. «کلاس‌هنرپیشگی»،«آسمان زرد کم عمق»،«قاعده تصادف»، «دربند» و «تنهای تنهای تنها» را دوبار دیده‌ام و...«هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند» را فقط و فقط به خاطر جسارت در طرح موضوع می‌توان فیلم مهمی به حساب آورد، ولی حیف که این مادهٔ خام، در قالبی بد ریخته شده است. و بالاخره «تنهای تنهای تنها» فیلمی سفارشی، ‌که کارگردان آن با بودجه‌ای اندک، فیلمی خوب و قابل دیدنی ساخته است. اما هنوز برای این سئوال نتوانسته‌ام جواب درخوری بیابم: «گذشته» اصغر فرهادی آیا جزو محصولات پارسال سینمای ایران است یا فرانسه؟ اگر محصولی ایرانی محسوب شود (همانطور که هیئت انتخاب فیلم‌ اسکاری ایران این‌ تعبیر را دارند) در خیلی از انتخاب‌ّهای زیر مثل بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین تدوین و فیلمبرداری و...حضور می‌داشت. این ارزیابی من از فیلم‌های سال ۱۳۹۱ بر اساس برگهٔ داوری انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران خانهٔ سینماست:

بهترین فیلم: ۱. دربند (پرویز شهبازی) ۲.آسمان زرد کم عمق (بهرام توکلی) ۳.پرویز (مجید برزگر) ۴.قاعدهٔ تصادف (بهنام بهزادی) ۵. روز روشن (حسین شهابی)

بهترین کارگردان: ۱.پرویز شهبازی (دربند) ۲.بهرام توکلی (آسمان زرد کم عمق) ۳. مجید برزگر (پرویز) ۴.بهنام بهزادی (قاعدهٔ تصادف) ۵.حسین شهابی (روز روشن)

بهترین فیلمنامه: ۱.پرویز شهبازی (دربند) ۲.بهرام توکلی (آسمان زرد کم‌عمق) ۳.مجید برزگر و حامد رجبی (پرویز) ۴. بهنام بهزادی (قاعده تصادف) ۵.حسین شهابی (روز روشن)

بهترین بازیگر نقش اول مرد: ۱. لووان هفتوان (پرویز) ۲.اشکان خطیبی (قاعده تصادف) ۳.رضا عطاران (دهلیز) ۴. صابر ابر(آسمان زرد کم عمق) ۵.مهران احمدی (روز روشن)

بهترین بازیگر نقش اول زن:۱. نازنین بیاتی (دربند) ۲. ترانه علیدوستی (آسمان زرد کم‌عمق) ۳.هانیه توسلی (دهلیز) ۴. پانته‌آ بهرام (روز روشن) ۵.نورا هاشمی (جیب‌بر خیابان جنوبی)

بهترین بازیگر مکمل مرد: ۱. حمیدرضا آذرنگ (آسمان زرد کم‌عمق) ۲.مارتین شمعون‌پور(قاعده تصادف) ۳.احمد مهرانفر(دربند) ۴.حسین محجوب (ترنج) ۵. بابک کریمی (من عاشق سپیدهٔ صبح‌ام)

بهترین بازیگر مکمل زن: ۱.پگاه ‌آهنگرانی (دربند) ۲.ندا جبرئیلی (قاعده تصادف) ۳.سحر دولتشاهی(آسمان زرد کم‌عمق) ۴.الیسا کچر(استرداد) ۵. زهرا داودنژاد (کلاس هنرپپشگی)

بهترین فیلمبرداری: ۱.دربند (هومن بهمنش) ۲.محمود کلاری (استرداد) ۳. امین جعفری (قاعده تصادف) ۴.پیمان شادمان‌فر (آسمان زرد کم‌عمق) ۵. امین جعفری (پرویز)

بهترین موسیقی متن فیلم: ۱. مارتین شمعون‌پور (قاعده تصادف) ۲.بهزاد عبدی (دهلیز) ۳.ستار اورکی (دربند و استرداد) ۴.کارن همایونفر (هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند) ۵.ناصر چشم‌آذر (عملیات مهدکودک)

بهترین تدوین: ۱.بهرام دهقان (آسمان زرد کم‌عمق و استرداد) ۲. پرویز شهبازی (دربند) ۳.جواد امامی(پرویز) ۴.بهنام بهزادی (قاعدهٔ تصادف) ۵.شیما منفرد (روز روشن)

جایزه خلاقیت و استعداد درخشان (ویژه فیلمسازان اول): ۱. احسان عبدی‌پور(تنهای تنهای تنها)۲. بهروز شعیبی (دهلیز) ۳.حسین شهابی (روز روشن) ۴.من عاشق سپیدهٔ صبح‌ام (علی کریم) ۵.خسته نباشید (افشین هاشمی، محسن قرائی)

جایزه استانداردهای حرفه‌ای تهیه‌کنندگی:۱. امیر سمواتی(دربند) ۲. سعید ملکان (آسمان زرد کم‌عمق) ۳. پرویز برزگر (پرویز) ۴. بهنام بهزادی (قاعدهٔ تصادف) ۵.سید محمود رضوی (دهلیز)

بهترین طراحی صحنه و لباس: ۱.کیوان مقدم (طراح صحنه و لباس «دربند») ۲.ایرج رامین‌فر (طراح صحنه و لباس «استرداد» و «خسته نباشید») ۳.امیرحسین قدسی (قاعده تصادف) ۴.امیرحسین حداد (طراح صحنه و لباس «آسمان زرد کم‌عمق»)

بهترین گریم: ۱.سعید ملکان (آسمان زرد کم‌عمق) ۲.محسن بابایی (استرداد) ۳.فاطمه و زهرا کمالی (دهلیز)

بهترین جلوه‌های ویژه میدانی: ۱. محسن روزبهانی (استرداد) ۲.عباس شوقی (جیب‌بر خیابان جنوبی) ۳. آرش آقابیک (دهلیز)

بهترین جلوه‌های ویژه بصری: ۱. امیرسحرخیز (ترنج) ۲.مجید شوندی (استرداد) ۳.بهنام خاکسار (عقاب صحرا)

بهترین تیتراژ: ۱.چه خوبه که برگشتی ۲. آسمان زرد کم عمق ۳. قاعده تصادف

بهترین استفاده از تکنیک‌های انیمیشن : ۱. ترنج (امیر سحرخیز) ۲. افسانه سرزمین گوهران (مجید شاکری)          


 
 
شب مستند، شب موسیقی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
 

دوشنبه ۶ آبان‌ماه ۱۳۹۲برنامهٔ هشتم سینماتک خانهٔ هنرمندان، فیلم «شش قرن و شش سال» مجتبی میرطهماسب به نمایش درآمد. مستندی ۸۰ دقیقه‌ای که سیر تلاش شش سالهٔ استاد «محمدرضا درویشی» و گروهش «عبدالقادر مراغه‌ای»  جهت احیای نغمه‌های به یادگار مانده از شش قرن پیش را به تصویر می‌کشد. این آثار اکنون بیش از یک‌سال است که توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در قالب یک پکیچ (سه سی‌دی صوتی و کتابچه و...) منتشر شده است، شامل ۲۲ نغمه یا تصنیف مراغه‌ای - عالم موسیقی قرن نهمی ایرانی - است که به صورت پراکنده در کشور ترکیه (عثمانی سابق) وجود دارد و کمتر کسی تمایل به اجرا یا احیای آن به این شکل داشته است. البته اغلب این نغمات به شکلی که با موازین موسیقی عثمانی‌ها (ترک‌ها) هم‌خوانی داشته باشد، در استانبول و ارکستر ملی ترکیه‌ به شکل کرال اجرا شده یا می‌شود؛ ولی کار کارستانی که استاد درویشی در «شوق‌نامه» انجام داده، تبدیل و تغییراتی است که این نغمات را به گوش شنونده ایرانی نزدیک‌تر کرده است و هنگام شنیدن این آثار هر فارسی‌زبان و ایرانی گوش‌آشنا به موسیقی سنتی و مقامی ایران، احساس درونی حضور در مجلس موسیقی ایرانی را دارد نه موسیقی ترک یا عثمانی. تحقیقات میدانی درویشی در ترکیه جهت یافتن نت‌های به یادگار مانده از آن زمان، بعد از توضیحاتی که از زبان چند نریتور مختلف به صورت تلفیقی در بارهٔ تاریخچهٔ زندگی مراغه‌ای و این نوع موسیقی می‌شنویم، ، شروع فیلم میرطهماسب است. بعدتر درویشی را در میان نوازندگان جوانی می‌بینیم که سعی بسیار دارند با کوک‌های خاص قرن نهمی و سفارشی مراغه‌ای، به نغمات آن زمان نزدیک بشوند. از آنجا که موسیقی سنتی و مقامی ما بیشتر موسیقی تک‌نوازی و بداهه‌نوازی است، هماهنگی این سازها که بر مبنای ساز قانون کوک می‌شوند، خود معضلی است که سال‌ها تلاش و استمرار می‌طلبد تا بتواند به هارمونی خاص این نوع موسیقی دست بیازند. نمایش تلاش خستگی‌ناپذیر درویشی و نوازندگان و خواننده (یا خوانندگان) برای دست پیداکردن به این هارمونی خاص، یکی از موتیف‌های اساسی این فیلم مستند است. اضافه شدن عوامل مختلف شکل‌گیری «شوق‌نامه» - چه اسم پرمسمایی بر این اثر موسیقایی – همچون «همایون شجریان» خواننده و مسترمیکس آن توسط استاد «محمدرضا شجریان»، خود از عوامل جذب بینندهٔ فیلم حتی نا‌آشنا با موسیقی سنتی ایرانی است. البته در این میان نباید از دو نقش اساسی در شکل‌گیری و قوام فیلم هم غافل شد: نه ماه تلاش خانم «ژیلا ایپکچی» در تدوین ماهرانهٔ ۱۵۰ ساعت راش و تبدیل آن به فیلمی ۸۰ دقیقه‌‌ای و عامل دیگر صدابرداری فوق‌العادهٔ فیلم – در واقع اصلی‌ترین موضوع فیلم همین صداست - توسط «مازیار شیخ‌محبوب». هر دو این بزرگواران توانسته‌اند تلاش گروه فیلمسازی و گروه موسیقی را با تلفیقی مثال‌زدنی به مقصد نهایی برسانند، چرا که اگر یکی از این عوامل (تدوین و صدا) در این فیلم لنگ می‌زد، بی‌شک تحمل دیدن آن بسیار سخت می‌شد. به قول «جعفر پناهی» حاضر در جلسه نقد و بررسی فیلم، هر ایرانی میهن‌دوستی بی‌شک بعد از دیدن این فیلم احساس غرور و سرافرازی می‌کند و به خود می‌بالد که هنوز کسانی هستند که برای احیای هنر ایرانی دل‌بسوزانند و از جان مایه بگذارند. البته همان‌طور که در جلسهٔ نقد هم «کیوان کثیریان»(موسس سینماتک خانه هنرمندان و مجری برنامهٔ نقد) اشاره کرد، اساس و شاید استارت کار درویشی برمی‌گردد به سریال-فیلم «شهرآشوب»(۱۳۸۴) به کارگردانی یدالله صمدی. در آن فیلم با گوشه‌هایی از زندگی عبدالقادر مراغه‌ای در شهر هرات آشنا می‌شویم و خواننده‌ای که نغمات او را می‌خواند. آنجا هم محمدرضا درویشی که آهنگساز فیلم است، از نغمات مراغه‌ای به خوانندگی همایون شجریان استفاده می‌کند و همین باعث می‌شود تا او بعدها جدی‌تر با کارهای مراغه‌ای درگیر شود و حاصل آن بعد از شش‌سال تلاش بی‌وقفه می‌شود «شوق‌نامه». جلسه نقد و بررسی فیلم «شش قرن و شش سال» هم جلسه پر و پیمانی بود. علاوه بر حضور کسانی مثل استاد «محمدرضا شجریان» و «رخشان بنی‌اعتماد» به عنوان سخنرانان (کوتاه) بعد از نمایش فیلم و «محمد تهامی‌نژاد» به عنوان منتقد فیلم؛ حضور استاد امیرخانی( استاد خوشنویسی)، جعفرپناهی، محمد نوری‌زاد، آقایان رضا داد و طباطبایی‌نژاد و چند منتقد و نویسنده و مستندساز هم در جلسهٔ نقد فیلم ترکیب جالبی بود. اما از هر چه بگذریم سخن دوست خوش‌تر است؛ اول چند نقل قول از استاد شجریان از متن فیلم: «وقتی یکی دو کار را میکس کردم، آقای درویشی گفتند باید بقیه‌ٔ آثار را هم شما میکس کنی و نفس شما هم باید بخورد به این کار، گفتم چشم! افتخار هم می‌کنم. چون وقتی اثر را شنیدم و دیدم که چه احساس خوبی (دارد) و چه نکاتی در آن هست که تا به حال به آن برنخوردم، گفتم که من وظیفهٔ خودم می‌دانم که بیایم تا آخر این کار را ادامه بدهم...باید بگویم کسانی که این کار را اجرا کرده‌اند از نظر موزیسین بودنشان فوق‌العاده استعداد بالایی داشته‌اند...هیچ توصیفی یا هیچ مثالی نمی‌توانم بزنم از نظر ارزشی که این کار دارد، چون ما در این ششصد سال از این مسئله به دور بودیم، اگر دقت داشته باشیم نکاتی در این کار هست که نشان می‌دهد این کار موسیقیای مال ماست ولی در طول این سالیان تغییر شکل پیدا کرده است...چه از نظر فواصل و موتیف‌ها، چه از نظر ریتم و زمان‌بندی که دارد این کار من را شگفت‌زده کرد و انگار من را به طرف خودش کشید...کاری که این فرزند خلف آواز کرده (همایون) من که باباشم انگشت به دهان مانده‌ام که این چه جوری خوانده و این چه استعدادی است که توانسته بخواند، این کار در حال حاضر در توان من نیست، ممکن بود در جوانی با این کار برخورد داشتم می‌توانستم با تمرین زیاد این کار را اجرا بکنم، ولی همایون با این کار نشان داد که استعداد استثنایی در این کار دارد...به این توانایی، به این تمیزی، به این ژوستی، این فواصل را که الان سخت است - که یک‌دفعه عوض می‌شود - را هر کسی نمی‌تواند به این سرعت یاد بگیرد و اجرا بکند و( علاوه بر این همایون) ریتم را دقیق با ارکستر خوانده است، یعنی عبدالقادر در این کار از خواننده مثل یک ساز استفاده کرده است... بعد از انتشار این اثر می‌دانم که جوانانی که به دنبال چیز تازه‌ای هستند به این کار می‌چسبند و خیلی چیزها از آن یاد می‌گیرند و آهنگسازان ما بعد از این یاد می‌گیرند که از چنین فرمی استفاده کنند» محمدرضا درویشی در وصف این نوع موسیقی می‌گوید: « عبدالقادر در جاهای مختلفی از کتابش اشاره می‌کند که این یک نوع موسیقی هنری پیچیده است که جزو موسیقی عوام نیست.» خانم «رخشان بنی‌اعتماد» خطاب به استاد شجریان: «آقای شجریان هیچ‌وقت فرصت نشده که این را خدمتتان بگویم، شما نه فقط استاد عرصه موسیقی، (بلکه) شما استاد و معلم حرفهٔ هنرمندی و هفت هنر در این مملکت هستید.» خانم بنی‌اعتماد در بارهٔ فیلم مستند «شش قرن و شش سال» خطابه‌ای عرضه کردند: «واقعیت این است که از اهمیت و ارزش کار بزرگ پژوهشی جناب درویشی و هنرمندان همراهشان حرف زدن در اندازهٔ سواد من مطلقا نیست، فقط به عنوان یک ایرانی بر خود می‌بالم که در وانفسای حاکمیت نگاه روزمرگی در عرصه‌های مختلف، جریان هنر مقاومت زنده و پویاست هرچند زیر ضرب. هنر مقاومت هنر زیرزمینی نیست، هنر مقاومت هنر پایداری در برابر الگوهای تحمیلی سیاست‌گذاری جائرانه و غفلت‌های عامدانه است. هنر مقاومت هنر پس زدن سلیقه‌های بازارپسندانه و نان به نرخ روز خوردن است. هنر مقاومت هنر سرفرازی  در کنار مردم ماندن است و ماندن و ماندن و ماندن در هر دوره و در هر حالت. هنر مقاومت هنر خون‌دل خوردن و صورت به سیلی سرخ نگه داشتن به قیمت ماندن است، هر چند دیده نشدن و قدر دانسته  نشدن، و سینمای مستند مظهر و نماد واقعی مقاومت تمام عیار است. سینمایی که نه تولیدش حامی دارد و نه عرصه‌اش محلی از اعراب، سینمایی که فیلمسازش چه صاحب کسوت و باتجربه، چه جوان و در شروع راه به یک اندازه در تنگنای به دست آوردن مشروع‌ترین  خواست انسانی و اجتماعی یعنی برخورداری از امکان کار است و در چنین شرایطی و مشخصا در دوران چند ساله اخیر که مدیریت عرصه فرهنگ و هنر به دست نابلدترین و چشم و دل ناسیرترین مدیران بود، بنیه مالی تنها نهاد حمایتی سینمای مستند به ذوق‌زدگی تجربه یک فیلم فرنگی به باد رفت و هیچکس نپرسید جمعیت فیلمسازان مستند این دوران بی مروتی را چگونه سر کردند و از آن شرم‌آورتر در همین دوران جمعی از شریف‌ترین مستندسازان به اتهام واهی به زندان افتادند. هر چند که با تبرئه همه آنها از همه آن اتهامات واهی روسیاهی به ذغال ماند و بس. هنر مقاومت یعنی ساخته شدن فیلم «شش قرن و شش سال». نمادی عینی از مقاومت در عرصه موسیقی و سینما یکجا. نام فیلم از سویی به گمشدگی ششصد سالهٔ نت‌های عبدالقادر مراغه‌ای اشاره دارد و از سوی دیگر به تلاش ستایش‌برانگیز جناب درویشی و گروهشان در طول پژوهشی شش ساله، اما مکعنای پنهان دیگری هم هست در پس این نام. شش سال کار پیگیر و مداوم «مجتبی میرطهماسب» برای ثبت هنرمندانه این تلاش و ساخت فیلمی ماندگار در گنجینه میراث فرهنگی این سرزمین آن هم با دستی خالی‌، خالی خالی خالی که از نزدیک شاهد  بودم و همتی بالا و بلند و فاخر.» استاد محمدرضا شجریان هم سخنرانی کوتاهی در وصف تلاش درویشی کردند:«...واقعا باید سپاس بگویم درویشی نازنین را که سالهای سال عمرش را برای شناخت گمشده‌های ایران کار کرده، عبدالقادر که این اواخر است، سالهای سال هست که در کوره‌ ده‌های ایران به دنبال هنرمندان و به دنبال سازها و این آهنگ‌ها می‌گرده و هنرمندان کنار افتاده را که اغلبشان در حال رفتن هستند و سنین بالا دارند، اینها را معرفی کرد و به عرصه آوردشان، به دیگران شناساند و هنوز هم دارد این کار را دنبال می‌کند. من دستش را می‌بوسم واقعا این نازنین خیلی وقت می‌گذارد هیچی هم ندارد و فقط عشق و علاقه‌ای دارد که می‌خواهد گمشده‌های ایران را پیدا کند و یکی از گمشده‌ّ‌ها هم همین آهنگ‌های عبدالقادر است...» و سوال نگارنده در باره بازخوردهای انتشار این اثر در میان ترک‌ها (و کشور ترکیه) بود که در آنجا عبدالقادر مراغه‌ای  از نقش اصلی اش به عنوان نوازنده، آهنگساز و نظریه پرداز موسیقی بسی فراتر رفته و تبدیل به یک اسطوره شده‌است و جواب استاد درویشی: «سوال خیلی جالبی بود که شما فرمودید...ما یکی دو تا از قطعات را که میکس موقت کرده بودیم در یکی از سفرهایی که به ترکیه داشتیم بردیم آنجا. از این سی تصنیفی که یکی از استادان موسیقی ترکیه از مراغی معرفی کرده، آنها نتوانسته‌اند بیش از پنج شش‌تا از آن را اجرا کنند؛ ما هم دو سه تصنیفی را برده بودیم که مطمئن بودیم که آنها اجرا نکرده‌اند و نشنیده‌اند...وقتی یکی از نوازندگان آثار مراغی این‌ها را شنید متعجب شده بودند و گفت که تا به حال این‌ها را نشنیده‌ایم...اینها تازه کسانی هستند که در اکستر بزرگ ترک‌ها در استامبول می‌نوازند و آدم‌های نا‌آشنا و نامربوط نبودند. این از این. دوم موسیقی‌شناس بزرگی هست در ترکیه به نام مراد...که یکی از کتاب‌های ایشان در مورد مراغی در حال ترجمه است. ایشان وقتی که دو سال پیش این آثار را شنید، در یکی از روزنامه‌‌های معروف استامبول یادداشتی نوشت که خلاصه‌اش این بود: ایرانی‌ها کاری کردند که ما از آن غفلت کردیم . ایرانی‌ها آثار مراغی را بهتر از ما اجرا کردند و ما را به یاد شعشعهٔ دربارهای باستانی ایران می‌اندازد. هفت هشت ماه پیش هم در یکی از برنامه‌های موسیقی ترکیه تقریبا دو ساعت در باره موسیقی عبدالقادر صحبت کرده و از پروژه ما هم تعریف کرده است. مراد...کسی هست که یکی از نسخه‌شناسان مبرز انگلیسی در باره او گفته: معتبرترین تحقیقی که تا به حال در ارتباط با عبدالقادر مراغی انجام شده است متعلق به مراد...است. این شخص پروژه ما را تایید کرده است. اما همه این‌ها در مقابل تایید هنرشناسان و به خصوص استاد محمدرضا شجریان هیچ است. ما منتظر تایید مراد... و جامعه ترکیه نبوده و نیستیم. تاییدیه استاد شجریان و جامعه موسیقی ایران اعتبارش هزاران برابر بیشتر از تاییدهٔ امثال مراد...هاست. و این توضیحات فقط به خاطراین بود که شما این سوال را فرمودید، من توضیح دادم.»


دراز باد عمر استاد دوریشی و استاد شجریان و همهٔ بزرگان موسیقی ایران.

 

 

 


 
 
دهلیز
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
 

 

 

فیلم «دهلیز» به قول امروزی‌ها فیلم شریفی است و نقد و نظرهای مثبت بسیاری را تا به حال داشته و کمتر نقد منفی در باره آن خوانده یا شنیده‌ام. در جلسه باشگاه فیلم تهران البته نظرات عجق و وجق منفی نیز شنیده می‌شد که یک نمونه‌اش «ساده لوحانه» خواندن فیلم بود که من نفهمیدم یعنی چی. «دهلیز» فیلم ساده‌ایست عین کارگردان و تهیه‌کنندهٔ فیلم. وقتی چهرهٔ بهروز شعیبی را با سابقه طولانی مدت دستیارکارگردانی و یکی دو بازی دلنشین می‌بینی، ناخودآگاه می‌دانی که او فیلمسازی است که می‌تواند فیلمی روان و استوار بسازد که اتفاقا سادگی آن هم مهمترین حسن فیلمش باشد. همان‌طور که منتقد خوب جلسه هم خانم «عصرآزاد» اشاره کردند، البته فیلم‌ّهایی با موضوع قصاص و زیرتیغ بودن کراکتر اصلی یا فرعی فیلم در سینمای این چند سال کم نیستند که نمونهٔ اخیرش که در جشنواره فیلم فجر پارسال هم اکران شد و در آستانهٔ اکران عمومی است، فیلم خوب حسین شهابی به نام «روز روشن» است. هنگام دیدن فیلم «دهلیز» یاد فیلم مهجور حمید رحمانیان «دم صبح» افتادم و شاید تاثیری که فیلمساز از این فیلم داشته و جالب اینکه متوجه شدم شعیبی در آن فیلم دستیار رحمانیان بوده و ایشان هم در جلسه نقد و بررسی به این فیلم اشاره کردند. فیلم «دم صبح» متاسفانه اکران عمومی نداشت و بعدها توزیع ناقصی در بازار سینمای خانگی داشت که کمتردیده شده است. من هم به لطف خواندن نقد موشکافانهٔ دکتر جهانبخش نورایی در مجله فیلم شماره ۳۴۳  -- اسفند ۱۳۸۴ – با فیلم «دم صبح» آشنا شدم و در اولین فرصت پیش آمده درسینماتک موزه امام علی فیلم را دیدم. «دم صبح» هم چون «دهلیز» فیلمی روان و صمیمی و ساده است. فیلمی که دیدن آن بی‌شک، تاثیری دائم بر انسان می‌گذارد؛ چرا که روایت و داستان آن مربوط به همه انسان‌ها و موقعیت‌هایی است که هر لحظه در حال اتفاق افتادن در گوشه و کنار جامعهٔ فعلی ماست و به نوعی مرتبط با موقعیت هر انسانی است که در این جامعه نفس می‌کشد. محکوم به مرگی که چند بار تا آستانه‌ٔ چوبه‌ٔ دار رفته و هر بار به علتی از اجرای حکم در باره‌اش منصرف شده‌اند، بارآخری هم که او را برای اعدام می‌برند، با شکل اجرای هوشمندانه و مستندگونه‌ای که فیلمساز برای این بخش از فیلمش انتخاب کرده و بسیار هم موثر واقع شده، به علت فوت مادر اولیای دم، بازهم اجرای حکم او چهل روز به تاخیر می‌افتد. در این بازه‌ٔ زمانی چهل روزه، «منصور ضیایی» شخصیت اصلی فیلم دچار استحاله می‌شود: او از ناامیدی مطلق و رنج و عذابی دائمی به سوی امیدواری و زندگی گام برمی‌دارد. البته شخصیت‌پردازی این محکوم به اعدام با مرور خاطرات گذشته‌‌اش به صورت فلاش‌بک کامل می‌شود: شخصی زحمت‌کش و مهاجر از روستا به شهر، که به علت اختلاف بر سر حقوق عقب‌مانده‌اش دچار قتل بالادستی‌اش شده و اکنون منتظر اجرای حکمش در زندان، با زندانیانی که آنها نیز زیرتیغ هستند، روزگار می‌گذراند. فیلمساز با نشان دادن یک مراسم کامل اعدام و ارائه توضیحات مامورین دولت و مجریان حکم، و سپس بخشیده شدن محکوم توسط اولیای دم، حضور چنین اختیاری را در جامعه برای اولیای دم مقتول تذکر می‌دهد. کسانی که به قول فیلمساز در جلسه نقد دم صبح، شاید بتوانند درست در آستانه اعدام قاتل، با دیدن این فیلم تصمیمی دیگر غیر از اعدام او بگیرند؛ کاری که به طور ضمنی قوه قضاییه با آن موافقت کرده است و باز هم به قول رحمانیان آنها هم به تاثیر هنر در ایجاد تغییر مثبت پی برده‌اند. نکته‌ای که در جسله نقد «دهلیز» هم گفتم بد نیست اینجا نقل کنم: در جلسه نقد فیلم «دم صبح» رحمانیان به نکته جالبی اشاره کرد. او فیلم دم‌صبح را به انجمن خانواده‌های داغدار اعدامی‌های آمریکایی نشان داده بود. انجمنی که ظاهرا به دنبال حذف حکم اعدام در چند ایالت باقی‌مانده آمریکا هستند که هنوز اعدام در آنجا به عنوان اشد مجازات وجود دارد. نکته‌ای که در فیلم دم صبح آن خانواده‌ها را متعجب کرده بود این بود: اینکه در قوانین اسلام مجازات قصاص را به عهدهٔ خانواده مقتول می‌اندازد (که می‌تواند به ببخش هم منجر شود) ولی در همان ایالات باقی مانده و قوانین جاری در آنجا به هیچ وجه خانواده مقتول نمی‌توانند در سرنوشت اعدام یک محکوم به مرگ دخالتی بکنند. آنها این قانون مجازات اسلامی را قانونی مترقی و انسانی ارزیابی کرده بودند.

فیلم «دهلیز» با استفاده از سه بازیگر خوب، به خصوص کودک فیلم، تماشاگر را محو داستان نچندان بکرش می‌کند. در این میان البته نباید کارگردانی خوب و عوامل تاثیرگذار دیگرمثل موسیقی فیلم و تدوین و طراحی صحنه را فراموش کرد. حسن دیگر این فیلم‌، با موضوع حساس مرگ و زندگی، چند مراسم گلریزان در زمان اکران فیلم است که باعث شد تا چند زندانی از خطر اعدام رهایی یابند.


 
 
به نام زنان، به کام کارگردان
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
 

در جشنواره فیلم فجر سال ۱۳۹۱ فرصت نشد تا فیلم «به خاطر پونه» را ببینم و حالا که در برنامه ۳۱۶ (یکشنبه ۱۴مهرماه۱۳۹۲) باشگاه فیلم تهران دیدم، متوجه شدم چیز دندان‌گیری را از دست ندادم. بهترین توصیف فیلم را شهرام خرازی‌ها منتقد در جلسه نقد گفت: فیلمی متوسط. البته به زعم من متوسط رو به پایین. دوپارگی هم می‌تواند توصیف دیگری از این فیلم باشد. ابتدای فیلم با ساختاری غیرخطی مواجه هستیم و در نیمه دوم فیلم کارگردان هوس می‌‌کند با ساختاری کلاسیک فیلم را ادامه بدهد. در فیلم علیمردانی آذری‌زبان‌ها و غیرت‌مداری این قوم هم، به بهانه نشان دادن تفاوت فرهنگی بین دو شخصیت اصلی، به نوعی دست انداخته می‌شوند. البته من متاسفانه آذری نیستم و نصف دیالوگ‌های بین مادر و خواهر و مرد فیلم را متوجه نمی‌شدم، ولی مترجمین زیادی دور و اطرافم بودند که همزمان در حال ترجمه گفته‌ها بودند. خانمی در جلسه نقد حرف خوبی زد...اینکه مردانی که ظاهرا خیلی اپن‌مایند هم هستند، حاضر نیستند زن جوانشان در خانه با مردی جوان کلاس فتوشاپ بگذارند!، چه برسد به «مجید» فیلم که به بهانه بی‌فرهنگ بودن و معتاد بودن، غیرتی می‌شود. ظاهرا کارگردان برای به دست آوردن دل نسوان، که معمولا دل پری از انواع و اقسام مردان دارند، هر چه صفات بد بوده مختصص مرد فیلم کرده و به قول خودش چندتا دروغ کوچولو هم نصیب پونه خانم تا دل کسی نشکند و سرآخر هم خانم خسته از همه چیز می‌گذارد و می‌رود. بهترین پایان مورد پسند فمنیست‌های روزگار ما. خانمی که نه کار خونه انجام می‌دهد، نه غذایی می‌پزد، و نه به چیزهای دیگر زندگی مشترک چندان پایبند است، ولی توقع دارد اگر پسر خوش‌تیپ همسایه سابق را هم دید و پسندید تا با او زندگی کند، کسی نگوید بالا چشمش ابرو است! قابل حدس است «به خاطر پونه» از فیلمنامه‌های  به جا ماندهٔ خیانت‌مدار سال ۹۰ بوده که با تاخیری یک‌ساله ساخته شده. بازی دو بازیگر اصلی فیلم هم – که معلوم است تلاش چندانی به خرج نداده‌اند تا چیزی متفاوت از بازی‌های قبلی خود ارائه دهند – از امتیازات فیلم به شمار نمی‌رود. 

                     


 
 
مرد جنگی یا معتاد جنگ؟
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
 

نگاهی دیگر به فیلم «محفظه رنج» اثر کاترین بیگلو

فیلم "محفظهٔ رنج"  بیشترین جوایز اسکار۲۰۱۰ را از آن خود کرد. کسب جوایز اصلی همچون کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین تدوین، بهترین فیلمنامهٔ ارژینال و... نشان از آن دارد که اعضای آکادمی نگاه خاصی به این فیلم در میان ده فیلمی که آن سال به عنوان نامزدهای اصلی معرفی شده بودند، و در آن میان "آواتار" بیشترین انتظارها را در کسب چنین جوایزی برانگیخته بود، داشته‌اند. البته این بازی انتخاب ده فیلم بعد از نیم قرن دو سال پیش دوباره راه افتاد و جالب این که این بار نیز مثل سال ١٩۴٣ که فیلم "کازابلانکا"، که فیلمی در حال و هوای جنگ جهانی دوم بود و تندیس بهترین فیلم را ربود، بازهم فیلمی جنگی همهٔ جوایز اصلی را به خود اختصاص داد. معمولا شرایط سیاسی و اقتصادی و روابط خارجی آمریکا در انتخاب‌های اصلی اعضای آکادمی اسکار تاثیر فراوان دارد؛ به طوری که انتخاب ۲۰۰۹ آکادمی "زاغه‌نشین میلیونر" هم اشاره و توجه‌دادن ملت بحران‌زدهٔ اقتصادی آمریکا به مردم فقیر هند و بارقه امیدی واهی به میلیونر شدن داشت، که این خود گوشزدی به میلیونرهای اکنون زاغه‌نشین آمریکایی بود که در بحران اقتصادی خان و مان خود را برباد رفته می‌دیدند. "محفظهٔ رنج" با این که تا زمان دریافت جوایز اصلی اسکار، جزو کم‌فروش‌ترین فیلم‌های اکران شده سال ٢٠٠٩ بود، با کوله‌باری از هفتاد و سه جایزه دیگر غیر از اسکار، نشان از توجهی دارد که بیشتر معطوف به سیاستمداران است تا سینماروها و تماشاگران که سرمایه‌های اصلی این صنعت هستند. این فروش کم (قبل از دریافت اسکار) به ما گوشزد می‌کند که مردم آمریکا چندان به فیلمی که در پی قهرمان‌پروری و نوعی تشویق به جنگ است، توجه خاصی ندارند. اما چرا نگارنده برخلاف تعدادی زیادی از منتقدان خارجی و داخلی عقیده دارد، این فیلم نه تنها ضدجنگ نیست، بلکه نوعی نعل وارونه زدن کارگردان و تشویق به حضور در خط اول آن است؟ بیاییم فیلم را از انتها بررسی کنیم:

             " جیمز" در آخرین دیدارش از خانوادهٔ خود در آمریکا، به همسرش حکایت شخص عراقی را می‌گوید که در میان مردم کوچه و بازار شکلات پخش می‌کرده است و ناگهان ماشینش را منفجر می‌کند تا همه کودکان و اطرافیان را بکشد و بعد نتیجه می‌گیرد: «اونا به متخصص احتیاج دارند.» او با پسر بچه خردسالش ضمن بازی، درد و دل می‌کند و سر آخر نتیجه می‌گیرد که از همه رویاها و خواسته‌های دوران کودکی و نوجوانیش اکنون فقط یک چیز برایش باقی مانده است و بلافاصله تصویر کات می‌شود به دو هلکوپتری که در حال نشستن هستند و "جیمز" دوباره به خاک عراق بازگشته است و معلوم می‌شود که آن یک چیز "جنگ" بوده است. دوباره ستوان سوم "ویلیام جمیز" شخصیت اصلی و محوری فیلم را در هیئت یک خنثی کنندهٔ بمب در میان خیابان‌های یک از شهرهای عراق می‌بینیم که ماموریتی تازه را شروع می‌کند: فیلمساز به ما یادآوری می‌کن «گروه گشتی دلتا» ٣۶۵ روز به پایان ماموریتش مانده است، یا به عبارت دیگر او و همراهانش یک سال کامل و به تعبیری دیگر تا آخرین نفس در این دیار حضور خواهند داشت. گویی پرورش شخصیت‌های "روئین تن" چه در حکایات اساطیری و چه در داستان‌های امروزی یک از ضروریات اصلی جوامع برای زنده نگه داشتن خودشان و حتی توجیه اعمالشان در طول تاریخ بوده است. در اینجا نیز "جیمز" در عراق بحران‌زده، هم‌چون "زیگفرید" قهرمان حماسهٔ آلمانی نیبلونگن یا "آشیل" معروفترین قهرمان افسانه‌ای یونان، نقش نجات دهندهٔ کودکان و زنان و مردان عراقی را بازی می‌کند. البته به زعم فیلمساز ماموریت شخصیت اصلی فیلم از زمینه‌ای عقیدتی هم ریشه می‌گیرد؛ "جمیز" در میان هم‌قطارانش در "گروه گشتی براوو" که شامل "سانبورن" و "آلدریج" است صاحب خانواده و در نتیجه انگیزه‌ای فراتر از آنهاست، او ٨٧٣ بار بمب خنثی کرده است!، و هنگامی که اولین بار "سانبورن" او را در کمپ پیروزی، که به تازگی از آزادی تغییر نام داده است، می‌بیند بلافاصله محافظ‌های پنجره را برمی‌دارد و خود را در برابر نور خورشید قرار می‌دهد تا بتواند به نیرویی برتر از خود متصل باشد، چنان که از زبان او می‌شنویم:" از نور آفتاب خوشم میاد." حضور "جیمز" بعد از کشته شدن "تامسون" است که ابتدای فیلم در صحنه‌ای شلوغ نمی‌تواند بمب را خنثی کند و کشته می‌شود. در همین صحنهٔ ابتدایی، میان هیاهوی بسیار سربازان آمریکایی، صدای اذان را هم می‌شنویم. این صدا نشان از چه دارد؟ معرفی مکان در ابتدای فیلم است؟ معرفی اشخاصی که بمب را کنار جاده جاسازی کرده‌اند؟ یادمان باشد دو جایزه اسکار از شش جایزه فیلم مربوط به صدا و جلوه‌های صوتی آن است. البته صدای قرائت قرآن در جای دیگری از فیلم هم شنیده می‌شود: هنگامی که "جمیز" پی می‌برد که هفت بمب متصل به هم در خیابانی جاسازی شده است، همزمان با حرکت کسی که مشکوک به بمب‌گذاری است و سرآخر جیمز با نشان دادن چاشنی بمب او را ناکام نشان می‌دهد. کارگردان از هیچ نشانی در فیلم برای ایجاد حس قهرمانی "جیمز" در میان تماشاگران فیلمش کم نگذاشته است: "جیمز" در اولین ماموریتش "ربات کمک‌کننده" را که در عملیات‌های قبلی از آن استفاده می‌شد، از کار بی‌کار می‌کند؛ خود را از شر لباس چهل و پنج کیلویی محافظ در برابر بمب خلاص می‌کند، در ماموریتی دیگر حتی هدفون و بی‌سیم ارتباط با همکارانش را قطع می‌کند، جایی دیگر با انداختن کپسول گازی خود را از دید همکارانش محفوظ می‌دارد تا بهتر به کارش بپردازد، شجاعانه در برابر رانندهٔ تاکسی که مشکوک به عملیات انتحاری است می‌ایستد و او را تسلیم دیگر همکارانش می‌کند و....

برای هر چه پررنگ‌تر جلوه دادن یک شخصیت آرمانی، البته نشان دادن ضعف همکاران او و عدم شجاعتشان بیشترین تاثیر را خواهد داشت. شخصیت "اون الدریج" که به عنوان پوشش‌دهنده و متخصص، همراه گروه سه نفرهٔ گشتی براوو است، درست نقطه مقابل "جمیز" است. او نه انگیزه‌ای دارد و نه از جنگجو بودن بویی برده است. در معرفی‌ شخصیت او کارگردان "اون" را در حال بازی "Gears of War" با دستگاه "XBOX360" نشان‌مان می‌دهد، بازی سراسر جنگی و تخیلی و محبوب جوانان امروزی، که شخصیت اصلی بازی مذکور با سلاح‌های عجیب و غریب که هنوز وجود خارجی ندارند در گروهی به جنگ گروهی دیگر می‌روند، همین هنگام دکتر روانشناسی به نام "جان کمبریج"، که ارتش آمریکا آنان را برای کمتر کردن آسیب‌های روانی سربازان حاضر در کمپ‌های نظامی‌اش مستقر کرده است، به او مشاوره روانی می‌دهد، تا او را از مرز تخیل یک بازی کنسول برهاند و به سرحد بازی در جنگی واقعی بکشاند. از چهرهٔ "اون" هنگام عملیات خنثی‌سازی بمب، با این‌که او کمترین کار را در گروه به عهده دارد، ترس و نگرانی و اضطراب می‌بارد. هنگامی که در بیابان‌های عراق با گروهی تک تیرانداز روبرو می‌شوند، او درست برعکس "جیمز" و "سنبرن" که با تامل در حال شکار عراقی‌ها هستند، با به رگبار بستن شخصی که در میان گلهٔ بزها مخفی شده، هیاهویی کرکننده ایجاد می‌کند. "اون" در برخورد دیگری که با دکتر دارد، از او می‌خواهد که به جای این که از جملاتی مثل :"شرکت در جنگ تجربه‌ای که تو زندگی یه بار برای آدم پیش می‌آد." برای اقناع او استفاده کند، از اردوگاه بیرون بیاید و از نزدیک با کار "گروه گشتی براوو" آشنا شود. اینجا فیلمنامه‌نویس با استفاده از این شخصیت فرعی یعنی دکتر "کمبریج" که آرام و منطقی و منصف نشان داده می‌شود، که بالاخره برای نشان دادن شجاعتش به "اون" دل به دریا زده و با گروه براوو به خارج از اردوگاه می‌رود و قربانی بمب‌گذاری می‌شود، سعی دارد سبعیت کسانی که مقابل سربازان آمریکایی در عراق هستند را دو چندان جلوه دهد. سر آخر "اون" که در عملیاتی شبانه توسط دو عراقی به اسارت گرفته شده است، با شجاعت "جمیز" از دست آنان رهایی می‌یابد، ولی یک پایش تیر می‌خورد، هنگامی که دو همکارش به سراغ او می‌روند او فریاد می‌زند:"من مردم؟ من مردم؟" و سرآخر در بی‌انگیزگی کامل برای مداوا به بیمارستان منتقل می‌شود. چنین شخصیتی در کنترانستی کامل با کراکتر مقابلش، شجاعت "جیمز" را در نظر تماشاگران فیلم دوچندان نمی‌کند؟

دیگر شخصیت همراه "جیمز" در "گروه گشتی براوو""جی.تی.سنبرن" است. او که در ابتدا از بی‌محابا بودن و کله‌شقی "جمیز" جاخورده و عصبانی است و حتی در عملیاتی آزمایشی در بیابان‌های عراق می‌خواهد از شر او خلاص بشود، اندک اندک در طول عملیات‌های مشترکشان تحت تاثیر قهرمانی‌ها و شجاعت "جمیز" قرار می‌گیرد. اوج این تاثیر هنگامی است که تماشاگر درمی‌یابد از ماموریت این گروه بیشتر از دو روز باقی نمانده است. "سنبرن" و "جیمز" سعی دارند مرد عراقی را از جلیقهٔ‌ٔ بمبی که بدنش را پوشانده رهایی بخشند، "جیمز" با این که با بمبی ساعتی طرف است ولی تا لحظهٔ آخری که بمب منفجر می‌شود، سعی دارد مرد را از جلیقه مرگ نجات دهد و وقتی دیگر نمی‌تواند کاری از پیش ببرد از او معذرت می‌خواهد و فرار می‌کند، بازهم نزدیک‌ترین فرد به این بمب "جمیز" است. زیبایی پایان این سکانس نفس‌گیر هنگامی است که "جیمز" بعد از انفجار به پشت روی زمین افتاده است و ناگهان در آسمان بادبادکی را می‌بیند که توسط جوانی عراقی به هوا رفته است، انگار لحظه‌ای پیش هیچ اتفاقی نیافتاده است و زندگی همچنان جاری است. در سکانس بعد، هنگامی که "سنبرن" این‌بار جایش را در ماشین به عنوان راننده به "جیمز" داده است، اشاره به این نکته است که راهبران و سربازان اصلی جنگ کسانی مثل "جیمز" باید باشند نه "اون" و "سنبرن". «سنبرن» در دیالوگی کوتاه می‌خواهد بداند که "جیمز" چگونه شجاعانه  و با جرات مرگ را پذیراست و به استقبال آن می‌رود. "جیمز" که خود غرق شک انفجار مرد عراقی است، از "سنبرن" می‌خواهد تا انگیزهٔ او را برای این خطر کردن بیاید و انگار مخاطب او نه همکارش که در بغل دستش نشسته، بلکه تماشاگران حاضر در سالن سینماست که کارگردان سعی داشته تا در دو ساعت گذشته به آنان بفهماند که جنگ آرمانه‌گرایانه آمریکا با تروریسم - البته به زعم خودشان - کسانی مثل "جیمز" را می‌خواهد، که چندان به نتیجه کارشان نظر ندارند و فقط بهترین راه خنثی‌کردن بمب‌ها را روش "هر طوری که بشود تا آخرین نفس زنده ماند" می‌دانند. اما آیا این شجاعت سربازان آمریکایی در حفظ زندگی دیگران را کسی قدردان هم هست؟! بلافاصله خانم "کاترین بیگلو" جواب ما را با یک "نه" بزرگ پاسخ می‌دهد. جوانان عراقی - آیندهٔ عراق - عاصی از حضور زره‌پوش‌های آمریکایی در کوچه و خیابان‌هایشان با سنگ به سمت ماشین جنگی "جیمز" و "سنبرن" حمله‌ور شده‌اند و گویی می‌خواهند هر چه زودتر آنان خاکشان را ترک کنند تا خود بتوانند به حل معضلاتشان بپردازند.

 "جیمز" در سکانس بعدی در فروشگاهی بزرگ در آمریکا در حال خرید کردن است، در حالی که نمی‌داند برای خانه چه چیزی لازم است. او سعی می‌کند سقف خانه‌اش را از برگ‌های پاییزی محفوظ بدارد و همانطور که کارگردان به ما نشان می‌دهد، از این کار کوچک و پیش پا افتاده هم به درستی برنمی‌آید. او در بی‌انگیزگی کامل، در برابر تلویزیونی که برفک نشان می‌دهد نشسته است و فکر می‌کند. شاید اشارات فیلمساز، با توجه به صحنه‌های پایانی که در یکی دو پاراگراف قبل توضیح دادم، به این نکته باشد که "جیمز" قهرمانی است که دیگر نمی‌تواند به خود فکر کند و او وارسته از نگاه به خود و جمع خانوادهٔ کوچکش، بایستی به عنوان یک متخصص، ماموریتی بزرگ‌تر از این‌ها را به سرانجام برساند؛ چنانکه که او انجام ماموریت و دوباره به گروهی پیوستن که کارشان خنثی‌سازی بمب است را به در خانه ماندن ترجیح می‌دهد. اما با یادآوری جمله "کریس هجز" در ابتدای فیلم "نبرد اعتیادی قوی به بار می‌آورد، زیرا آن یک مادهٔ افیونی است." از کتاب "نیروی جنگ است که به ما معنا می‌دهد." گویی کارگردان "جیمز" را معتادی تصویر کرده است که نمی‌تواند لحظه‌ای از این ماده افیونی "جنگ" جدا بماند و او معنای زندگی خود را نه در کنار خانواده خود که در عرصه نبرد می‌یابد. با اینکه می‌توان چنین برداشتی هم از فیلم به خاطر این جمله ابتدایی داشت، ولی واقعیت این است که شخصیت محوری که "کاترین بیگلو" در فیلمش پرورش داده است نه یک معتاد به جنگ، بلکه قهرمانی تمام عیار و روئین‌تن است که تحسین فرمانده و همراه و همکارانش و به طبع عده‌ای از تماشاگران آمریکایی را که در راس آن‌ها اعضای انتخاب فیلم آکادمی اسکار باشند را، برانگیخته است: نیرویی که آمریکا به آن احتیاج دارد، وگرنه لحظه‌ای نمی‌تواند سیطره خود را بر جهان محفوظ بدارد. البته این جمله هم از دید نگارنده در ابتدای حضور "جیمز" در کمپ پیروزی به دور نمانده که می‌گوید: "من کارم را به بهترین نحوی انجام می‌دهم.هیچ جا مثل خونه آدم نمیشه." اما با توجه به اینکه بعدها می‌فهمیم که او تازه‌کار نیست و صدها بمب را تاکنون خنثی کرده است، پس جمله آخر او تناقض گفتاری است، که شاید یک قهرمان برای ابراز تواضع در برابر همکار تازه یافته‌اش "سنبرن" ابراز داشته است نه چیزی بیشتر. کارگردان خود در مصاحبه‌ای خنثی کنندگان بمب را، افراد نظامی داوطلب، دارای ضریب هوشی بالا، و گذراندن مراحل مختلف توان‌سنجی برای خنثی‌سازی می‌داند؛ پس چگونه می‌تواند آنان را "معتاد به جنگ" تصویر کند؟

تکمله: مقایسه این فیلم با آثار ضدجنگی مثل غلاف تمام فلزی (استنلی کوبریک)  اینک آخرالزمان (فرانسیس فورد کاپولا) و... به نظرم مقایسهٔ درستی نیست. در این آثار تمام کراکترهای اصلی به نوعی جنون جنگیدن و کشتار دیگران رسیده یا می‌رسند و به قولی تبدیل به «ماشین جنگی» می‌شوند؛ در صورتی که در فیلم «محفظه رنج» کراکتر اصلی شخصیتی منجی و خنثی‌کنندهٔ بمب تصویر می‌شود و حتی در برخی از سکانس‌ّ‌های فیلم بسیار مهربان و معقول عمل می‌کند. جایی که جیمز برای جستجوی قاتلین بکام، نوجوان مثله‌شدهٔ عراقی، به شهر می‌رود و داخل خانهٔ استاد دانشگاهی می‌شود، با اینکه اسلحه دارد و می‌تواند زن و شوهر را بکشد، ولی فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد، زیرا شخصیت او یک نجات‌دهنده است نه ماشین کشتار جمعی همچون شخصیت‌های فیلم‌های کوبریک و کاپولا. «جیمز» نه تنها به پوچی شخصیت‌های فیلم‌های ضدجنگی نمی‌رسد، بلکه بازگشت او به عراق و نمای پایانی فیلم که او را به سوی افقی دور در حال حرکت می‌بینیم، هم‌چون کراکترهای اغلب فیلم‌ّها وسترن هالیوودی، کارگردان از او قهرمانی روئین‌تن می‌سازد که هیچ‌کس و هیچ‌چیز حریف او نیست. 


 
 
چند چهل ساله...
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
 

چند فیلمی که این چند روز دیده‌ام را فهرست‌وار می‌نویسم و نوشته‌ای کوتاه بر هر کدام:

مستند «پیر پسر» مهدی باقری را در آخرین هفتهٔ مستندی که در خانهٔ سینما برقرار شد، دیده بودم. ولی دوباره دیدن آن این مسئله را برایم روشن کرد که از زمان ساخت این فیلم تاکنون هیچ پیشرفتی در زمینهٔ اعتماد و اعتقاد به جوانان‌مان صورت نگرفته است که هیچ بلکه روز به روز هم وضع بدتر شده. این مستند بیشتر به درد دلی تصویری می‌ماند که جوانی سی‌ساله و عشق به هنر (اینجا سینما) ساخته تا جهان پیرامونی خود را (خانواده و دوستان و اجتماع)‌ به گونه‌ای واقعی به تصویر بکشد و در عین حال به نقد عملکرد خود و دیگران بپردازد. باقری در این راه تلاش می‌کند تا با مادر و برادر و دوستان و...گفتگویی ترتیب دهد تا بتواند آنچه را که در زیر پنهان است آشکار کند. سرآخر او سراغ پدرش می‌رود. او که با خانوادهٔ خود به خاطر مسائلی قهر است، بیشترین بار گناه را متوجهٔ پدر خود می‌داند. پدری که در یک خانواده سنتی متوسط به پایین عاشق دو فرزند خود است و در این راه از هیچ کاری در این اجتماع خشمگین فروگذار نکرده است. وقتی که متوجه می‌شویم او که زمانی کارگاهی داشته است و چند کارگر و نان‌خور دیگر، حالا بعد از ورشکستگی برای تامین زندگی خود به دستفروشی روی آورده است، آواری است که بر سر ما و مهدی باقری فرود می‌آید. چه زیبا در این مستند باقری تلاش می‌کند فاصلهٔ دو نسلی را نشانمان بدهد که یک سرش درگیر قوت لایموت است و سر دیگر در جدال با اجتماعی درهم‌پیچیده تا بتواند سری در سرها دربیاورد. نام این نوع از مستند را «مستند آینه» می‌گذارم.

وقتی متوجه می‌شوم که از زمان ساخت «غریبه و مه» استاد بیضایی چهل سال گذشته است، یاد زمان‌ّهایی می‌افتادم که مجلاتی مثل فیلم و...به این مناسبت به سراغ کارگردان و بازیگران و...می‌رفتند و یادنامه‌ و پرونده‌ای درمی‌آوردند؛ ولی حالا انگار کسی نمی‌ٔداند که از زمان ساخت این اثر ماندگار چهل سال گذشته است. راستش اولین بار بود که فیلم را می‌دیدم و وقتی به ویکی‌پدیا مراجعه کردم برای کسب اطلاعات در باره فیلم فقط یک جملهٔ ناقص یافتم و این‌که خسرو شجاع کاوه! در فیلم بازی کرده که به خسرو شجاع‌زاده تغییر دادم. اطلاعات این فیلم را تا جایی که می‌توانستم تکمیل کردم تا شاید نفر بعدی که به این دانشنامهٔ اینترنتی مراجعه می‌کند مثل من مایوس نشود. همین کار باعث شد تا متوجه شوم این اثر بیضایی فیلم برجستهٔ سال در نهمین جشنواره فیلم لندن (انگلستان) ۱۳۵۴ بوده و جایزهٔ بهترین فیلمبرداری را در اولین جشنواره فیلم قاهره (۱۳۵۵) کسب کرده است. چه خوب است تا جایی که می‌توانیم – حتی در حد یک جملهٔ درست و مستند - با عضویت در ویکی‌پدیا به تکمیل یا تصحیح اطلاعات مربوط به سینمای ایران بپردازیم. در بارهٔ فیلم چیز زیادی نمی‌توانم بنویسم شاید وقتی دیگر!

فیلم «بوف کور» ساختهٔ «کیومرث درم‌بخش» که با این شبه‌جمله آغاز می‌شود: «برخوردی با تشویش صادق هدایت» فیلمی تلویزیونی است (ببینید در سال ۱۳۵۳ تلویزیون به چه چیزهایی توجه داشته است!). اکثر بار فیلم به دوش مرحوم «پرویز فنی‌زاده» است و با اینکه اسم «پروین سلیمانی» هم در تیتراژ ابتدایی دیده می‌شود ولی تایم بازی او خیلی کم است. خب کسانی که این داستان بلند صادق هدایت را خوانده باشند، با دیدن فیلم البته چیزی به هیجان خوانش آن‌ها اگر کم نشود اضافه هم نمی‌شود، ولی از جنبهٔ تاریخی دیدن فیلمی با این حال و هوا خالی از لطف نیست. نکتهٔ آخر استفاده از لوکیشن‌های متنوع و موسیقی شبه عرفانی هندی (سیتار علی‌اکبر خان) در این اثر است؛ مثلا کارگردان (یا فیلمبردار) برای نشان دادن سیر آخر پیرمرد خنزر پنزری به مسجد مراکشی پاریس رفته و تصویربرداری کرده است، که زمان دو سه دقیقهٔ آخر فیلم است. همین یک فیلم تلویزیونی را مقایسه کنیم با صدها تله‌فیلمی که این سال‌ها از تلویزیون پخش شده (و آبی از آب تکان نخورده است)، کافی است تا بفهمیم که معیارها و مقیاس‌ها تا چه حد تغییر کرده و رو به نزول رفته است. البته یکی دیگر از جنبه‌های جالب این فیلم دوبله درجه یک آن به مدیریت «سعید شرافت» و حضور صدای «منوچهر اسماعیلی»،«شهلا ناظریان»،«آذر دانشی» و‌ «احمد رسول‌زاده» است.

از وضعیت اسفناک فیلم‌سازی مستقل و تلویزیون این روزها گفتم، شاهد مثال هم آمد: «این یک فیلم نیست» مجتبی میرطهماسب و جعفر پناهی. با دیدن فیلم گویی شیری را در قفس می‌بینیم که تلاش دارد تا با چنگ و دندان از آن رها شود، ولی گرفتاری و زنجیرها و تهدیدهای اجتماعی، سرنوشت دیگری را برای این فیلمساز محروم از ساخت فیلم رقم زده است. با اینکه فیلم در لوکیشینی واحد (بجز اواخر فیلم) فیلمبرداری شده است، ولی انرژی دو فیلمساز برای بیان دردهای خود، باعث می‌شود تماشاگر مشتاقانه آن را دنبال کند. در پایان فیلم «جعفر پناهی» را بی‌پناه در حیاط مجمتعی می‌بینیم که از بیرون آن آتش‌ها زبانه می‌کشد و انگار او را در محاصرهٔ خود درآورده‌اند. به امید این که او هم هر چه زودتر از قید این محرومیت‌ها رها شود.

«آخرین دیدار با ایران دفتری» ساختهٔ خانم «رخشان بنی‌اعتماد» هم مستندی دیدنی است از نسل ابتدایی بازیگران زن تئاتر و سینمای ایران. پیشروانی که اگر آن همه زجرهای تهمت و اهانت و...را در ابتدای کار بازیگران زن تحمل نمی‌کردند و خانه‌نشین می‌شدند،‌ شاید الان با توجه به ساختار سنتی‌-مذهبی اجتماعمان هیچگاه زنی یا دختری جرئت بازی در فیلم یا تئاتری را نداشت. البته شاید تصور این موضوع هم برایمان سخت باشد، ولی هنوز هم هستند کسانی که ورود دخترانشان به عرصه هنری را نوعی بی‌عفتی می‌دانند. اتفاقا فیلمنامه‌ای را که جعفرپناهی در فیلم «این یک فیلم نیست» توضیح می‌دهد به همین موضوع برمی‌گردد: دختری که در خانواده‌ای سنتی در رشته هنر دانشگاه قبول شده است ولی پدرش با ادامهٔ تحصیل او موافق نیست. یادمان باشد: هیچ بعید نبود - در صورت عدم فداکاری این پیشگامان مثل «ایران دفتری» و ... الان وضعی همچون عربستان داشته باشیم، همان‌طور که الان در مورد خوانندگی زنان چنین وضعی را تجربه می‌کنیم.

و اما «مغول‌ها»ی پرویز کیمیاوی: که باز هم مثل دو فیلمی که نامی از آن‌ها بردم مثل «غریبه و مه» و «بوف کور» چهل سال از زمان ساخته شدن آن می‌گذرد. فیلمی آوانگارد در زمان خود (و حتی الان) که کارگردان درجه یک ایرانی، دغدغهٔ هجوم شبکه‌های تلویزیونی و گسترش آن را با ایلغار مغول و تاریخ سینمای جهان و «تئاتر اپتیک رنولد» و سفر به زاهدان پیوند زده است. همان‌طور که مدیر فیلمبرداری فرانسوی فیلم «میشل تی‌ریه» تاثیرش را بر نماهای شسته رفتهٔ فیلم گذاشته، ‌اثر انگشت استادان «محمدرضا اصلانی» و «نادر ابراهیمی» هم بر فیلمنامه به راحتی قابل مشاهده است. دیدن بازی خوب مرحوم «فهمیه راستکار» هم با همان صدای دلنشین و ماندگارش یکی دیگر از جنبه‌های مثبت این فیلم است. هیچ‌گاه تاریخ سینمای ایران سکانس حضور مغولها در بیابان برهوت و ظاهر شدن دری آهنی و زنگ زدن «ادریس چمنی»(یکی از مغول‌ها) و ادای این جمله با لهجهٔ ترکمنی «سینما چیه؟!» را به فراموشی نخواهد سپرد.


 
 
دربند
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

برنامه ۳۱۷ باشگاه فیلم تهران(ارسباران) روز شنبه ۲۰ مهرماه ۱۳۹۲ مختص نمایش فیلم «دربند» پرویز شهبازی، همراه با جلسه نقد و بررسی بود. اولین فیلم این فیملساز «مسافر جنوب» را در جشنواره سال ۱۳۷۵ که نمایش فیلم منتقدان در سینما فلسطین برگزار می‌شد، دیدم. فیلمی ساده، با داستانی نچندان پیچیده از سفر یک پسر اهل جنوب که به نوعی کمک‌حال پیرزنی می‌شود که در تهران کسی را ندارد. فیلم بعدی این فیلمساز «نجوا» را ندیدم و ظاهرا انقدر ضعیف بوده که خود فیلمساز هم مایل نیست از آن اسم ببرد. اما اوج کار این فیلمساز «نفس عمیق»(۱۳۸۰) است که به کالت‌فیلم خیلی از جوانان آن روز و میانسالان این روزگار تبدیل شده است. «عیار۱۴» شهبازی، فیلمی ناامیدکننده برای بسیاری از علاقه‌مندان به سینمای از جنس شهبازی بود. فیلم با اینکه یک سر و گردن از فیلم‌های ساخته شده سال ۱۳۸۷ سینمای ایران بالاتر می‌نشست، ولی فیلمی نبود که تماشاگران و علاقه‌مندان «نفس عمیق» از او انتظار داشته باشند. بالاخره سال ۱۳۹۱ رسید و فیلم «دربند» ساخته شد. فیلمی به جنس فیلم «نفس عمیق» نزدیک‌تر با رگه‌هایی از «عیار ۱۴». از نظر فیلم‌شناختی شاید بتوان «دربند» را بین دو فیلم «نفس عمیق» و «عیار۱۴» جا داد. در فیلم «دربند» هم دغدغهٔ اجتماعی «نفس عمیق» یافت می‌شد و هم مهارت فنی و کارگردانی «عیار۱۴». در فیلم اخیر کارگردان قصد دارد تماشاگران را بیشتر با معضلات جامعهٔ زنان و به خصوص دختری که تازه پا به اجتماع خشمگین و بی‌رحم تهران گذاشته درگیر کند. «تهران‌سازی» شهبازی در هر دو فیلم تاپ او قابل تقدیر است. گرچه در فیلم «نفس عمیق» نسبت به این فیلم تهران تیره‌تری را مشاهده می‌کنیم،ـ شاید به خاطر گذشتن بیشتر وقایع فیلم در شب‌ - اما «دربند» هم با اتمسفر شهری مخلوط شده که پایهٔ‌ٔ مناسبات آدم‌هایش بیشتر سودجویی و «گلیم خود را از آب کشیدن» است تا چیزی دیگر. در این میان شخص نازنینی عملی خلاف عادت جامعه انجام می‌دهد. «نازنین» تا جایی پیش می‌رود که هر بینندهٔ امروزی شهرنشین ماسک‌زده‌ای او را ساده‌دل و حتی خام و نا‌آگاه تصور می‌کند؛ ولی حضور همین عنصر ناجور در میان ناجورهای اصیل شهری، درام فیلم را به گونه‌ای شکل می‌دهد که تماشاگر فیلم ناخودآگاه به سمت نوعی کاتارسیس و خودهشداری سوق داده می‌شود. گذشته از ساده‌دلی «نازنین» که از نوعی دل‌رحمی و به قول شهبازی در جلسهٔ نقد «فتوت» و «جوانمردی» ریشه می‌گیرید، با کسانی در این فیلم آشنا می‌شویم که نمونه تیپیک بسیاری از آنان را می‌توان به راحتی در جامعهٔ امروز یافت: دختر سرگردان (سحر)، بنگاهی سودجو (بهرنگ)، کاسب منفعت‌طلب (عطرفروش و دارابی). «سحر» نقش دختر- جوان سرگردان را در فیلم ایفا می‌کند، که با بازی  پگاه آهنگرانی به شاه‌نقشی تبدیل شده است که شاید بسیاری از بازیگران هم‌سن و سال و هم‌دوره‌اش مثل کوثری و علیدوستی و طباطبایی آرزو داشتند در چنین نقشی جلوه‌کنند. او نمونهٔ عالی است از دختران-جوانانی که میان ماندن و رفتن، میان مرام ایرانی و مردرندی گیر کرده‌اند و به هر کاری دست‌ می‌زنند تا بتوانند خودشان را به جایی برسانند که «نفس عمیقی» بکشند. شاید اشارهٔ گذرای شهبازی در فیلم به تجمعات دانشجویی، ستاره‌دار شدن دانشجویان، برخورد حراست با آنان و... ، نوعی اشاره به گذشتهٔ سحر هم باشد؛ خیل دانشجویانی که به خاطر آرمان‌خواهی‌اشان از دانشگاه رانده و از جامعه مانده شده‌اند. کسانی که به بدترین شکل ممکن قربانی بازارمسلکی «دارابی»ها شده‌اند و در عین حال می‌خواهند که از این وضعیت در نهایت به نفع خود استفاده کنند تا به جایی دیگر بروند و زندگی نویی را شروع کنند. موتیف تکرار شوندهٔ «روز مادر» هم البته می‌تواند اشاره ایهام‌زایی در فیلم باشد: «سحر» خود مادری بوده که به تازگی بچه‌ای سقط کرده‌ است، محبت «نازنین» به او نوعی منش مادرانه است که شاید «سحر» هیچ‌گاه در زندگی‌اش تجربه نکرده است و به یاد بیاورید «مادران» زیادی که در فیلم دیده یا حس می‌شوند : خانم همسایه، مادر نازنین، مادران دخترهایی که تدریس خصوصی دارند. شاید بتوان «نازنین» و «سحر» را ابتدا و انتهای یک خط تصور کرد، دانشجوی نخبهٔ پزشگی در ابتدای این خط و دختر سرگردان بریده از هر کس و هر چیز در انتهای آن؛ که در میان این خط جامعه‌ای هولناک و سودجو و منفعت‌طلبی نشسته که هر آن درصدد بلعیدن فرزندان معصوم خود است. می‌توان تصور کرد «نازنین» میان درگیری و وابستگی عاطفی و ایثارش خود را در آیینهٔ «سحر» می‌بیند، نوعی آینده‌نگری که همدلی و همراهی او را برمی‌انگیزاند تا امید به این داشته باشد اگر خودش هم روزی چنین گرفتار شد، کمک و یاری کسی به دادش برسد. دوستی پنهان و یک‌جانبهٔ «فرید» به «نازنین» و همدلی او را شاید بتوان از جنس کمک و یاری دانست که در جمله قبل به آن اشاره کردم. شخصیت «فرید» نوعی مرام‌ عاشقانه را به تصویر می‌کشد که از جنس عشق‌های امروزین بین جوانان است. کسی که با پدر ثروتمند و کاسب‌منش و بی‌اخلاقش درگیر می‌شود تا به داد کسی برسد که در تنهایی مطلق امیدی به یاری رساندن هیچکس ندارد. «فرید» بی‌شک یادآور یکی از دو کراکتر فیلم «نفس عمیق» است که از خانه و خانوادهٔ ثروتمند خود گریخته و زندگی وندالی را با دوستش در جامعهٔ بی‌رحم تهران پیش گرفته است. داستان «سحر» و «نازنین» بهانه‌ای است برای خودکشی «فرید» که نوعی انتقام‌گیری خشن از جامعه و پدر مستبدش محسوب می‌شود. به همین خاطر است که از میان پایان‌های دوگانهٔ فیلم - که در جلسه نقد هم به آن اشاره شد – نگارنده پایان مدنظر کارگردان را بیشتر می‌پسندد: تصادف عمدی «فرید» در بزرگراه رسالت؛ اول این که این پایان منطبق با منطق روایت کارگردان در طول فیلم است، دوم حلقهٔ اتصال آن به شروع فیلم با این پایان شکل بهتری می‌گیرد، سوم کاملا معلوم است که پایان دیگر سفارشی است و نوعی هپی‌اند تحمیلی به فیلم الصاق شده است. در مجموع فیلم «دربند» فیلم اول و منتخب من از میان فیلم‌های ساخته شده در سال ۱۳۹۱ است.


 
 
← صفحه بعد