سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

چرا فیلم تک‌تیرانداز آمریکایی در اسکار امسال دیده نشد؟
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳
 

 قضاوت در بارهٔ یک فیلم «کلینت ایستوودی» چندان کار ساده‌ای نیست. او زمانی جمهوری‌خواه تمام عیاری بوده، ولی بعدها او خود را «لیبرترین» خوانده است، یعنی از لیبرال‌ها هم لیبرال‌تر. او مخالف مشهور جنگ‌ها – یا بهتر بگیم مداخله‌های آمریکا – در کره، ویتنام، افغانستان و عراق بوده است و از نقشی که کشورش به عنوان «پلیس جهانی» ایفا می‌کند ناراضی است. می‌دانید که او بازیگری بوده که اکنون در سن هشتاد و چهار سالگی کارگردانی می‌کند و گاه سالی دو فیلم می‌سازد و گاهی هنوزهم بازی می‌کند. او جزو پرافتخارترین بازیگران و کارگردان‌های هالیوودی است. او چند سال پیش هم دو فیلم دیگر در باره جنگ‌ - جنگ جهانی دوم – ساخت، به نام‌های : «پرچم های پدران ما» و «نامه‌هایی از ایوجیما» که در هر دو این فیلم‌ها عرق ملی میهنی خود را به تمام و کمال جاری کرد، در عین حال که گوشه‌هایی به دولت‌های وقت آن زمان نیز به خاطر مداخلاتشان در جنگ می‌زد. اما فیلم «تک‌تیرانداز آمریکایی» هم به نظر تکمیل کنندهٔ همان گونه فیلم‌هایی است که او می‌سازد تا هم «قهرمان» بودن آمریکایی‌ها را به رخ ما بکشد و هم نوعی «ضد جنگ» بودن خود را گوشزد کند. این فیلم که در مراسم اسکار امسال نامزد شش جایزهٔ اسکار بود،‌ البته چندان هم با عنایت اعضای آکادمی مواجه نشد و فقط در زمینه‌ای فرعی-فنی، یعنی «تدوین صدا»، توانست رقبای دیگرش را شکست بدهد. به نوعی یکی از بازندگان اسکار هشتاد و هفتم، کلینت ایستوود و فیلمش بود. فیلم‌نامه‌ این فیلم با اقتباس از کتابی به همین نام «تک‌تیرانداز آمریکایی» نوشتهٔ «اسکات مک ایون» نگاشته شده که زندگی واقعی «کریس کایل» - عضو واحدهای کماندویی نیروی دریایی آمریکا معروف به سیل - است. طبق ادعای کتاب او مرگبارترین تک‌تیراندازی است که تا به حال تاریخ آمریکا به خود دیده است، ۲۵۵ نفر به ادعای خودش که ۱۶۰ مورد آن توسط وزارت دفاع ایالات متحده تایید شده است. فیلم بعد از اکران در ژانویهٔ ۲۰۱۵ با استقبال مردم مواجه می‌شود و رکورد «بهترین فروش ابتدایی» را در کارنامهٔ ایستوود ثبت می‌کند. اما این استقبال چه از کتاب اصلی و چه از فیلم باعث نشد تا بتواند مورد توجه اعضای آکادمی قرار بگیرد. شاید چرایش را بتوان چند مورد دانست: یکی این که فیلم‌های قدر دیگری امسال رقیب این فیلم بودند، فیلم‌های مثل «مرد پرنده‌ای»، «پسرانگی»، «هتل بزرگ بوداپست» و «تئوری همه چیز» و... دوم این که گویی امسال قرار نبود که اسکار زیاد سیاست‌زده شود، چون می‌توانست حداقل بازیگر این فیلم یا فیلمنامهٔ اقتباسی آن مورد توجه اعضای آکادمی قرار بگیرد، نمی‌دانم شاید مذاکراتی که آمریکا در سطح جهانی برای کاهش مداخلات و در نتیجه هزینه‌هایش انجام می‌دهد، به نوعی در این قضاوت تاثیر گذاشته است. سوم شکل دو پهلو فیلم که تماشاگر آمریکایی به خصوص، چندان با اطمینان خاطر نمی‌تواند بگوید که این فیلم در باره یک قهرمان است و یا در باره یک ملتی که قهرمانانش را نمی‌تواند حفظ کند و به کشتن می‌دهد. یکی از کشش‌‌‌ّهای قوی دراماتیک، چه در کتاب چه در فیلم، ضربهٔ آخری است که نویسنده – فیلمساز به خواننده – تماشاگرش می‌زند. «کریس کیل» که بعد از شرکت در چهار دوره زمانی بین سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۹ در جنگ عراق به عنوان تک‌تیرانداز در اوخر عمر کوتاهش – سی و نه سال – به دست هم‌رزمانش در جنگ – که او بعد از انفصال از ارتش به آن‌ها خدمت می‌کرد – در خاک آمریکا کشته می‌شود. البته کارگردان به چند و چون کشته شدن قهرمانش نمی‌پردازد، ولی تماشاگر بعد از دیدن این همه از خطر جستن‌های او در جنگ – به مدت شش سال – که او را به افسانه‌ای بی‌بدیل تبدیل کرده بود، کشته شدن ناگهانی او را باور ندارد. شاید اعضای آکادمی هم به خاطر این خاطرهٔ تلخی که ملت آمریکا خودشان بر جا گذاشته‌اند و نوعی شرمندگی جمعی محسوب می‌شود، چندان به این فیلم بهایی نداده‌اند. اما گذشته ازهمه‌ٔ این نگاه‌ها، نگاه فرد مسلمانی که در کشورهایی زندگی می‌کند که از مداخلات آمریکا و هم‌پیمانانش آسیب دیده‌اند نیز نمی‌تواند در این تصمیم‌گیری‌ها دخیل نباشد. سکانس ابتدایی فیلم که ایستوود ما را با صحنه‌ای فجیع همراه می‌کند – بعد از فلاش‌بکی بیست دقیقه‌ای که گذشتهٔ قهرمانش را برای ما تعریف می‌کند – و بازگشت دوباره به آن صحنه – زن و پسر مسلمان-عراقی که به کمین نیروهای آمریکایی نشسته‌اند و قصد دارند نارنجکی را به سمت نیروهای آمریکایی پرتاپ کنند – و قهرمان ایستوود هم پسر و هم زن را با تک‌تیرهایش می‌کشد، بی‌شک برای یک مسلمان معتقد و شوریده از مداخلات آمریکا در کشورش، مشمئزکننده‌ترین صحنهٔ فیلم است. عدم تحریک احساسات مسلمانان با تایید بیش از حد فیلم ایستوود، به خصوص در اسکار که اوج جوایز سالیانهٔ سینمای آمریکاست و نمودی جهانی دارد، شاید دیگر هدف اعضای آکادمی بوده برای نادیده گرفتن فیلم «تک‌تیرانداز آمریکایی» کلینت ایستوود.

این مطلب چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ در روزنامه مردم‌سالاری صفحه ۸ به چاپ رسیده است. فایل پی دی اف جهت دریافت و مطالعه. 


 
 
جایزه‌هایی که دریافت شد و فیلم‌هایی که دیده نشد
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳
 

... واما جوایز اسکار امسال از نگاه من: فیلم «بردمن» ایناریتو هر تعداد جایزهٔ دیگری هم که می‌برد حقش بود! حالا که به عنوان «بهترین فیلم» و «بهترین کارگردانی» و «بهترین فیلمبرداری» و «بهترین فیلمنامه غیراقتباسی» هم که معرفی شده است، به نظرم باز هم کمش است! این فیلم آن‌چنان داستان و فن و مهارت فیلمسازی را به هم ترکیب کرده، که بعضی به اشتباه فکر می‌کنند فیلم فقط فن‌آورانه است، از این دست فیلم‌های فن‌آورانه زیاد است، ولی چگونگی ترکیب با داستان و شخصیت و ...خود هنری است که فعلا از تعداد معدودی فیلمساز برمی‌آید و یکی‌اش همین آقای «الخاندرو گونزالس ایناریتو»ست. تقریبا همهٔ فیلم‌های بخش داستانی و اصلی و انیمیشن اسکار را به جز «سلما» دیدم. در بخش فیلم‌های خارجی هم «آیدا» در مقایسه با «لویاتان» (دو فیلمی که از این بخش توانسته‌ام ببینم) سرتر بود. چه در فیلمبرداری و چه در داستان‌پردازی و فضاسازی. با این که فیلم «لویاتان» هم ابرکار درجه یکی محسوب می‌شود، ولی خیلی رو به قضیهٔ دست به دست هم دادن قدرت سیاسی و مذهبی برای از بین بردن زندگی بدبختی که دستش به هیچ‌کجا بند نیست، پرداخته است؛ ولی در «آیدا» کارگردان تقریبا با به چالش کشیدن نگاه مذهبی دختری راهبه در ارتباط با خاله‌اش سعی دارد تا او را در این بوتهٔ آزمایش نشانمان بدهد، بدون آنکه چندان با ما سرراست و صمیمی شود.«شهروند چهار» را هنوز ندیدم، با این که چند وقتی است در گوشه‌ای از صفحهٔ اول لپ‌تاپم جا خوش کرده و به من چشمک می‌زند، حالا این روزها باید بروم سراغش تا ببینمش، چون ثابت کرد که بهترین مستند سال است از نگاه  اعضای آکادمی اسکار. انیمیشن‌ها را تقریبا همه‌اشان را دیدم به جز همین که «اسکار» برد! دوست داشتم در این بخش «قصه پرنسس کاگویا» ساخته ایسائو تاکاتا و یوشیاکی نیشیمورا، برندهٔ جایزه می‌شد، چون به نظرم تا به حال هیچ انیمیشنی اینچنین با مسئله مرگ و دنیای بعد از آن این‌گونه مواجه نشده بود. «ادی ردمین» برای «تئوری همه چیز» به نظرم مزد بی‌حس کردن تقریبا تمام بدنش را مقابل دوربین به دست آورد، بدون آن که مثل هاوکینگ اصلی فلج باشد. نمایش فلج بودن مثل هاوکینگ خودش هنری می‌طلبد که او داشت و جنس چنین بازی‌هایی اغلب مورد توجه اعضای آکادمی قرار می‌گیرد؛ گرچه در این بخش هم دوست داشتم مایکل کیتون برای «بردمن» جایزه را می‌گرفت. متاسفانه هنوز «هنوز آلیس» را ندیدم، بنابراین قضاوتی در بارهٔ بازی «جولین مور» ندارم. بازیگر نقش دوم مرد هم واقعا لایق «ادوارد نورتون» برای «بردمن» بود، ولی «جی.کی.سیمونز» هم در «ضربه شلاق» خباثت مهربانانه‌ای - همچون جور استاد - را به نمایش گذاشت که کمتر کسی تا به حال توانسته به این ظرافت بر این لبهٔ تیغ حرکت کند و پایش نلغزد. در این میان «پسربچگی» با این که نامزد شش جایزه اسکار تقریبا در رشته‌های اصلی بود، ولی فقط یک جایزه نصیب «پاتریشیا آرکت» بازیگر زن نقش مکمل این فیلم شد و به نظرم مقابل فیلمی مثل «بردمن» باید هم چنین اتفاقی می‌افتاد و داوران دست به انتخاب درستی زدند؛ تقریبا همان بلایی که سر فیلم خوب «هتل بزرگ بوداپست» آمد و البته با خسارت کمتر! یعنی برنده شدن در چهار رشتهٔ فرعی مهم، بهتر از برنده شدن در یک رشتهٔ اصلی است. تنها جایزه‌ای که می‌توانست شامل حال فیلم «بین ستاره‌ای»  کریستوفر نولان بشود هم، همین «جلوه‌های ویژه» بود، مثل همان جایزه‌ای که پارسال نصیب فیلم درجه یک «جاذبه» شد به کارگردانی آلفونسو کوارون(به علاوه بهترین تدوین٬ بهترین تدوین صدا٬ بهترین موسیقی متن، بهترین فیلم‌برداری٬ بهترین میکس صدا و بهترین کارگردانی!). فیلم «بازی تقلید» را هم دوست داشتم و به نظرم در بخش فیلمنامهٔ اقتباسی به حق خودش رسید. باید هر چه زودتر فیلم «سلما» را ببینم و ترانهٔ اسکاری آن را بشنوم.

این مطلب با کمی تغییر در روزنامه مردم‌سالاری ششم اسفند ۱۳۹۳ صفحه ۱۰ به چاپ رسیده است. جهت دریافت فایل PDF به این آدرس مراجعه شود.


 
 
نگاهی کوتاه به فیلم «محمد»(ص) مجید مجیدی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
 

فیلم «محمد»(ص) را روز پنجشنبه بیست و سوم بهمن ماه در سینما فرهنگ دیدم. با اینکه «مجید مجیدی» سعی کرده – و البته در بارهٔ کلمه «سعی» هم حرف دارم - فیلم خوبی در باره دوران کودکی پیامبر اسلام بسازد، ولی این سعی چندان جذاب و دلنشین از آب در نیامده است. اول و مهم‌ترین مشکل فیلم اینکه فیلم «محمد»(ص) فیلمنامهٔ اس و قسی ندارد. با اینکه سه فیلمنامه نویس روی فیلمنامه کار کرده اند و تمام توش و توان خود را ظاهرا برای زیبایی کار گذاشته‌اند، ولی تماشاگر – به خصوص تماشاگر مسلمان شیعه – چیزی جز چند روایت تکراری و گاه بدون پشتوانهٔ تاریخی چیزی دیگری نمی‌بیند. بعد هم تمهیدی که فیلمنامه‌نویسان اندیشیده اند برای ایجاد تعلیق و کشمکش - توطئه یهودیان عربستان برعلیه پیامبر بعد از تولد ایشان - اول این که سندیت محکم تاریخی ندارد، دوم شبیه داستان زندگی حضرت موسی(ع) شده است که قبطیان یافتن کودکی را سرلوحه خود قرار می‌دهند تا به قتل برسانند و مانع از پیامبری او شوند. به نظر می‌رسد اوج دشمنی یهودیان بعد از مبعث پیامبر و شاید بهتر بگوییم بعد از ایجاد حکومت در مدینه بود. مدینه محل استقرار یهودیان خیبر بوده و در «مکه» هیچ نفوذ یا نفوذ اندکی داشته‌اند. در ضمن بعد از ورود حضرت به «مدینه» عهدنامه‌ای با ایشان امضاء می‌کند و آنان خیالشان از حکومت جدید راحت می‌شود. بعدها که واقعه خیبر اتفاق می‌افتد هم، باز یهودی‌ها به تحریک ابوسفیان و اقوام دشمن رسول‌الله بر علیه او می‌شورند و می‌شود آنچه که در تاریخ اسلام آمده است. اتفاقا بیشترین دشمنی و ستیز و بدجنسی را در حق محمد(ص) اقوام ایشان – از جمله ابوجهل عموی او – انجام دادند. در ضمن کسوت پیامبری ایشان در سن چهل سالگی، بعد از وجود و حضور و اثبات اخلاق مکرمه‌اش بود نه قبل از آن. حضرت ختمی‌ مرتبت – و بسیاری دیگر از پیامبران دیگر - مثل پادشاهان به شکل موروثی پیامبر زاده نشد، بلکه حق تعالی بعد از طی مراحلی که بین خودش و بنده برگزیده‌اش است، در صورت زندگی زمینی و ساحت روحانیت قدسی، او را به مقام پیامبری رساند؛ و اگر جز این فکر کنیم تمام مراحل بعثت ایشان و نزول تدریجی قرآن و ...را زیر سوال برده‌ایم. اما خوب فیلم «محمد»(ص) مجیدی چاره‌ای نداشته تا چیزی غیر از این را به ما نمایش دهد. حضرت رسول قبل از رسالت زندگی کاملا زمینی داشته است، در نوجوانی به کار چوپانی می‌پرداخته و بالاخره در سنین بالاتر با زنی پاکدامن – خدیجه(س) - آشنا می‌شود که سالیان سال از خودش بزرگتر است، ولی چون بسیار امین بوده شریک مال‌التجاره‌اش می‌شود و بالاخره او را به همسری می‌گیرد. فیلم مجیدی چون چاره‌ای نداشته تا سعی کند که به جنبی قدسی پیامبر قبل از پیامبر شدنش بپردازد، بنابراین مجبور بوده چهره‌ای از ایشان به ما نشان ندهد، حتی در کودکی و خردسالی. به صورت طبیعی وقتی بازیگر اصلی یک اثر سینمایی همیشه پشتش به تماشاگر باشد و تماشاگر در حسرت یک کلوزآپ از صورت ایشان بماند ( و اگر باشد هم با نوری سفید چشم او را بیازارد) نوعی دافعه ایجاد می‌کند. شاید برای جهان اسلام این ابتکار نوعی احترام به حضرت ایشان باشد، ولی چون فیلم ادعای جهانی شدن و جهانی بودن دارد، به طبع با این شکل نمایش هیچ جاذبه‌ای در تماشاگر ایجاد نمی‌کند. بعد تاکید بیش از حد به توطئه یهودیان با زبان عبری و زیرنویس گسستهٔ فارسی بی‌شک یکی دیگر از عوامل دافعه فیلم در پخش جهانی است - البته نگارنده فرض را بر این گذاشته که فیلم به پخش جهانی می‌رسد وگرنه هنوز هیچ خبری در این مورد منتشر نشده است و حتی ممکن است - وهیچ بعید نیست - کشورهای اسلامی دیگر هم با پخش این فیلم مشکل داشته باشند – این فیلم بی‌شک بعد از دیده شدن توسط دیگرانی غیر از ما، مثل کارگزاران کمپانی‌های بزرگ پخش فیلم در جهان، اولین چیزی که به چشمشان می‌آید، عداوت جاری در فیلم نسبت به یهودیان است تا چیزی دیگر. نکته و نقطه‌ای حساس که باعث می‌شود تا فیلمی که قرار بوده درباره حضرت «محمد»(ص) و دین رحمانی اسلام باشد، تبدیل شود به فیلمی ضد یهودی. چیزی که می‌توانست مثل فیلم «الرساله» عقاد اتفاق نیافتد و حداقل به پخش محدود جهانی برسد. اما نکته در بارهٔ «سعی» مجیدی در کارگردانی فیلم: استفاده از متخصصین جهانی در زمینه‌های مختلف از فیلمبردار گرفته تا آهنگساز و طراح لباس و حتی در کارهای کوچکی مثل نگهدارندهٔ حیوانات! فیلم یکی از نقاط ضعف کارگردان این کار به حساب می‌آید. کسانی که فیلم را دیده باشند، متوجه می‌شوند این جلوه‌های ویژه و فیلمبرداری و طراحی صحنه و لباس و گریم و...را متخصصان خودمان – با توجه به این که حرفه فیلمسازی در ایران صنعت جا افتاده‌ای است و سینمای ما متخصص در این زمینه‌ها کم ندارد – شاید به مراتب بهتر از آن‌ها انجام می‌دادند. با پر کردن تیتراژ پایانی با اسم‌های دهان پرکن خارجی هیچ کارگزار کمپانی‌های پخش جهانی را نمی‌توان راضی کرد که فیلم را در جهان عرضه کند. بدون تردید این خود فیلم است و موضوع فیلم و فیلمنامه محکم و فضاسازی‌ است که می‌تواند یک پخش‌کننده را مجاب کند تا فیلم را بخرد و عرضه کند. یک مورد خارجی مثلا «موسیقی» این فیلم است، مگر ما آهنگساز کار کشته در سینمای ایران کم داریم که باید «الله رخا رحمان» هندی با پرداخت‌های آنچنانی، موسیقی بسازد که در برخورد ابتدایی ظاهرا موسیقی خوبی است، ولی با کمی تامل – و اگر گوشتان به موسیقی کلاسیک آشنا باشد – با ملودی کلاسیک یکی از آثار چایکوفسکی – آهنگساز بزرگ روسی - همراه می‌شوید که کمی تغییر یافته و با گروهی کر که کلمات عربی را به لهجه‌ای غیر عربی و ناآشنا تلفظ می‌کنند به گوش می‌رسد. حتی در زمینه فیلمبرداری و طراحی صحنه و لباس و... هم این مثال‌ها قابل اثبات است. متاسفانه با همهٔ این بریز و بپاش‌ها این فیلم در مقایسه با فیلم «الرساله» «مصطفی عقاد» چندین و چند پله پایین‌تر است. این مقایسه را ناخودآگاه کسانی که هر دو فیلم را دیده‌اند انجام می‌دهند. ساختار کلاسیک فیلم عقاد با اوج و فرودهای حساب شده و موسیقی جاویدان آن اثر «موریس ژار»، در مقایسه با فیلم «محمد»(ص)، برتری آن اثر را به این فیلم به وضوح نشان می‌دهد. با توجه به این نکته که از ساخت فیلم «الرساله» عقاد تقریبا چهل سال گذشته و فیلم «محمد» محصول ۲۰۱۵ میلادی است. آن فیلم «الرساله» حداکثر در یک سال – از فیلمنامه تا ساخت نهایی – ساخته شده است و این فیلم «محمد»(ص) از یک مهر ۱۳۸۶- شروع فیلمنامه با پرداختی ۳۰۰ میلیون تومان – شروع و در تاریخ بیست بهمن ۱۳۹۳ اولین اکران عمومی را داشته – هفت سال و خرده‌ای! – آن فیلم از کمترین جلوه‌های ویژه استفاده کرده است و این فیلم از حداکثر جلوه‌های تصویری که تاکنون اختراع شده است بهره برده است. آن فیلم یک نسخه به زبان عربی با بازیگران عربی و...برای پخش در کشورهای عربی هم دارد و این فیلم ندارد. آن فیلم هنوز که هنوز است پا برجاست و می‌توان بارها و بارها دید و باز هم خسته نشد و این فیلم چندان شوقی در تو ایجاد نمی‌کند که بخواهی بارها و بارها آن را ببینی. مجیدی از اهالی رسانه خواسته «به دلیل شآن این فیلم، ژورنالیسی عمل نشود و نباید رسانه ‌ّ‌ای بیاید و بگوید که میلیاردها تومان هزینهٔ یک فیلم شده است. چون ساخت این فیلم برای دنیای امروز یک ضرورت بود.» ضرورت درست، هزینه هم بی‌خیال، ولی ای‌کاش اساس کار دست کسی بود که حداقل تجربه یک بار ساخت یک فیلم و سریال مذهبی را داشت – مثل داود میرباقری – تا بتواند آن‌چنان بر کار مسلط باشد که به هیچ متخصص خارجی برای بیان بهتر احتیاج پیدا نکند. کمترین توقع از این فیلم، فیلمنامه‌ای بود که جذابیت دراماتیک داشته باشد، نه این که در عمل ضعف‌های آن با جلوه‌های ویژه و موسیقی و ....ماله‌کشی شود.


 
 
نگاهی سریع به فیلم‌های سی‌وسومین جشنواره فیلم فجر - بهمن ۱۳۹۳
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
 

با یک نگاه سریع به فهرست فیلم‌های جشنواره فیلم فجر سال ۱۳۹۳، می‌بینم پانزده فیلم را قابل تحمل دیدم و تا به آخر به تماشا نشستم به علل مختلف و یکی‌اش لذت بردن از مجموعهٔ کار است. گرچه بعضی از تحمل‌ها و جا به جا شدن روی صندلی‌های نسبتا راحت کاخ جشنواره! این بود که ببینم فیلمساز تا آخر چه گلی به سر تماشاگرانش می‌زند. فیلم‌هایی هم هست که در وسط فیلم یا اواخر فیلم (مثلا ده پانزده دقیقه مانده تمام شود) سالن را ترک کردم. فیلم‌هایی هم بود که اصلا رغبت دیدن نداشتم (شاید هم خوب بودند، ولی نمی‌دانم ژانر، اسم کارگردان، اسم فیلم و بی‌حوصلگی من باعث شد فیلم را نبینم و بگذارم برای وقتی دیگر شاید)

پانزده فیلمی که تا به آخر دیدم و علتش لذت بردن بود از مجموعه فیلم (به ترتیب لذت ‌بری!) : ۱. من دیه‌گو مارادونا هستم ۲. خانه دختر ۳. چاقی ۴. رخ دیوانه ۵. طعم شیرین خیال ۶. کوچه بی‌نام ۷. ارغوان ۸. چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۹-عصر یخبندان ۱۰. شکاف ۱۱. ناهید ۱۲. دوران عاشقی ۱۳. احتمال باران اسیدی ۱۴. در دنیای تو ساعت چند است؟ ۱۵. روباه.

فیلم‌هایی که تا به آخر تحمل کردم و علتش این بود که ببینم چی می‌شه (ترتیب نسبت به درصد سر کار بودن) : ۱. خداحافظی طولانی ۲. دریا و ماهی پرنده ۳. ماهی سیاه کوچولو ۴. اعترافات ذهن خطرناک من. ۵. مرگ ماهی ۶. مزار شریف

فیلم‌هایی که از نیمه رها کردم: ۱. آزادی مشروط ۲. این سیب هم برای تو ۳. بدون مرز ۴. بهمن ۵. جامه دران ۶. شیف شب ۷. قول ۸. مردی که اسب شد. ۹. موقت. ۱۰. نزدیک‌تر ۱۱. بوفالو (گرچه در دیدار دوباره و کامل این دو فیلم در خانه هنرمندان «بهمن» و «نزدیک‌تر» به این نکته رسیدم که چه خوب که این فیلم‌ّها را در روزهای جشنواره از نیمه رها کردم.)

فیلم هایی که گذاشتم بعدتر ببینم : ۱. جزیزه رنگین. ۲. مبارک ۳. فرار از قلعه رودخان ۴. یحیی سکوت نکرد.

بهترین مستندهای نمایش داده شده در جشنواره : ۱. آتلان ۲. من می‌خواهم شاه بشم ۳. زندگی پنهان

بدترین فیلم  جشنواره که تا به آخر دیدنش را تحمل کردم و از این تحمل شرمسارم: «ایران برگر».


 
 
مستند Life Itself
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
 

       

 

«خود زندگی»: فیلم مستند دو ساعته‌ایست که «استیو جیمز» در بارهٔ زندگی منتقد بزرگ سینما «راجر ایبرت» ساخته است. این منتقد آمریکایی که در دام سرطان افتاد - و تغییر شکل ظاهری او ناگهان همهٔ دوستدارانش را شوکه کرد – هفتاد سال بیشتر زنده نبود و چهل و هفت سال منتقد سینما بود. فعالیت‌های رسانه‌ای او – اعم از روزنامه‌نگاری و برنامه‌های تلویزیونی‌اش - تاثیری عمیق بر جریان نقد و نقد‌نویسی سینما داشته است. با این که در طول فیلم با دردهای پنهان و آشکار ایبرت در سال‌ها و روزها و ساعت‌های پایانی عمرش مواجه می‌شویم، ولی تاثیری که کل فضای فیلم روی بیننده می‌گذارد همانا احترام به زنده بودن و «زندگی» است. بی‌جهت نیست که فیلم هم به «عاشقان زندگی» تقدیم می‌شود. ایبرت حتی در کورسوهای پایان زندگی‌اش و وقتی که دیگر نمی‌تواند مستقیم با مخاطبانش ارتباط داشته باشد، به دنیای «مجازی» پای می‌گذارد و سایت – وبلاگ معروفش را با گنجینه‌ای از نقدهای خواندنی‌ خودش راه می‌اندازد و در شبکه‌های اجتماعی مثل توئیتر و فیس‌بوک هم با طرفدارانش در ارتباط مستقیم قرار می‌گیرد. او در پنجاه سالگی با زنی سیاهپوست ازدواج می‌کند، زنی که در طول بیست سال زندگی مشترکش ایبرت را از حالت یک منتقد خشمگین و ناسازگار با زندگی – افتادن در دام الکلیسم در مقطعی از زندگی‌اش - به منتقدی پر هیجان و زنده و پرامید تبدیل می‌کند. فیلم پراست از لحظات هیجان‌انگیز ولی تعریف جان دادن ایبرت از زبان چز – همسرش – یکی از لحظات به یادماندنی فیلم است. بد نیست در این‌جا جملاتی که در ابتدای فیلم از ایبرت نقل می‌شود را بنویسم: «همهٔ ما با یک ظرفیت مشخصی متولد شده‌ایم. ما همین هستیم که هستیم، هر کجا که متولد شده باشیم، با هر عنوانی که متولد شده باشیم، هر جور که بزرگ شده باشیم، به عبارتی داخل اون شخص گیر افتادیم؛ و هدف تمدن و رشد این است که هماهنگ بشویم و یه مقدار با انسان‌های دیگر هم‌دلی کنیم و برای من «فیلم‌ها» مثل ماشینی هستن که این هم‌دلی را تولید می‌کنند، به آدم اجازه می‌دهند تا یه خرده بیشتر امیدها، آرمان‌ها، بیم و رویاهای مختلف رو درک کند. فیلم‌ها به ما کمک می‌کنند تا اشخاصی که در این سفر با ما هم‌سفر هستند را شناسایی کنیم.»


 
 
آیین هم‌آوایی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳
 

چند روز گذشته فرصتی دست داد تا مجموعه تصویری مستندی به نام «آیین هم‌آوایی» را ببینم. مجموعه‌ای که بر اساس مراسم ماه محرم و به خصوص دههٔ اول آن است. هر دی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ٔوی‌دی مختص یک شهر یا استان است مثل: تهران، گیلان، خطهٔ جنوب و... و مرور مراسم‌های عاشورا و سینه‌زنی و زنجیرزنی و...هر شهر. چیزی که در بین این فیلم‌های مستند مشترک است همانا نمایش سوگواری‌ها و مراسم مختلف و مصاحبه با مداحان و مرثیه‌خوان‌ها و شاعران هر خطه است. بدیهی است سوگواری هر کس به زبان خودش – بیان و بدن - راحت‌تر است. گروهی در لرستان خودشان را در گل می‌غلتانند و در کنار هیمه‌ای از آتش می‌ایستند تا خشک شوند و بدین وسیله ارادتشان را به امام حسین ابراز می‌کنند، ضمن این که بیننده با دیدن مستند «لحظه‌های دلتنگی»(لرستان): مونا زندی حقیقی، متوجه می‌شود که بین دو هیئت «درب دلاکان» و «پشت ‌بازاری‌ها»ی خرم‌آباد، اختلافی عمیق هر سال در ماه محرم بروز می‌کند، طوری که زنان مردانی که به هر کدام از این هیئت‌ها وابسته‌اند اگر در گروه مخالف باشند باید چند روزی دست از خانه و زندگی بکشند و به گروه مخالف بپیوندند! گروهی دیگر در شهرهای مختلف – به خصوص زنان و دختران – در شب تاسوعا به چهل جای مختلف – مثل حسینیه و مسجد و... - می‌روند و شمع روشن می‌کنند و از خدا حاجت می‌طلبند. گروهی از مداحان قدیمی مثلا در تهران و تبریز و ...مدعی هستند که دستگاه‌های آوازی ایران را با مداحی و روضه‌خوانی‌اشان حفظ کرده‌اند و در اصفهان بیننده می‌فهمد که پیرغلامان، مداحی یا روضه‌خوانی جوان‌ها را قبول ندارند و به تبع جوان‌ها هم مداحی و روضه‌خوانی آن‌ها را دمده می‌دانند. در جایی از مستند مربوط به اصفهان آهنگساز و موسیقی‌شناس جوانی ادعای جالبی دارد: این که موسیقی‌دان یا آهنگساز سنتی در قدیم برای حفظ نغمه‌های خودش متوسل به ساخت آهنگی بر اساس مداحی یا روضه‌ای می‌شد تا بتواند آن را از دست اغیار محفوظ بدارد و بدین‌وسیله بتواند به حیات هنری‌اش ادامه دهد. با دیدن این مجموعه متوجه می‌شویم در سال‌های اخیر حاکمیت پول و قدرت و شهرت بر هیات مذهبی جدید، چه بر سر خلوص و پاکی و بی‌تکلفی گذشتگان آورده است. گذشتگانی که در این مجموعه به «پیرغلامان» معروفند. آنانی که نه تنها پاکت پر از پول را قبل از مرثیه‌خوانی‌اشان مثل امروزی‌ها مدنظر نداشتند، بلکه خودشان هم به هیئتی که حضور داشتند کمک می‌کردند تا هیئت سرپا بماند.

 اما در میان این ده مستند یک مستند عالی هم وجود دارد و در واقع با زمان اندکی که فیلمساز داشته – همهٔ فیلم‌ها در حوالی دههٔ محرم سال ۱۳۹۲ ساخته شده است – توانسته کاری در خور نامش در این مجموعه قرار دهد: «سوگ‌خوانی در یزد» حسن نقاشی. مداحان و مرثیه‌خوان‌های جوان یزد نه مثل خیلی از شهرهای دیگر – به خصوص شهرهایی که به خیال خودشان به مدرنیتهٔ غربی نزدیک شده‌اند -  راه موسیقی پاپ و راک و رپ را در مرثیه‌خوانی پیش گرفته‌اند و نه به پیروی از قدیمی‌ها یک دستگاه و نغمهٔ موسیقی سنتی ایران را چراغ راهشان قرار داده‌اند ولاغیر. چهار پنج جوانی که در هیئت امامزاده جعفر یزد به مرثیه‌خوانی می‌پردازند، واقعا به موسیقی و نغمات سنتی ایران مسلط و وفادار هستند و این را می‌شود از مصاحبه‌ها و اجراهایی که می‌بینیم متوجه بشویم. این که جمعیت عزادار این امامزاده در یزد، دقیقا مثل گروهی کرال در موسیقی سمفونیک، همراه با مرثیه‌خوان می‌شوند را قبلا در چند جایی شنیده بودم و فکر می‌کردم استثنایی است عجیب؛ ولی با دیدن این مستند درمی‌یابم که این اتفاق در یزد استثناء نیست بلکه جریانی است که چند جوان با تمرین و تلاش بسیار آن را راه انداخته‌اند و موفق هم هستند. یکی از آنان «مصطفی راغب» می‌گوید که قبل از محرم شب‌های بسیاری – شبی سه ساعت – با این گروه جوانان تمرین می‌کنند تا بتوانند مرثیه‌خوانی شسته رفته‌ای و در خور مصیبت امام حسین (ع) ارائه دهند. نکته اینجاست که این گروه مداحان یزدی به «ماندگاری» هنرشان توجه فراوان دارند. در عزاداری و مرثیه‌خوانی شهرهای دیگری که در همین مجموعه می‌بینیم این «ماندگاری» بیشتر به یک شوخی می‌ماند و اغلب مرثیه‌خوان‌های جوان فقط  فکر رفع و رجوع هر چه سریع‌تر روزهای عزا هستند حال به هر نحوی. بی‌تردید هنری ماندگار می‌ماند که با ریشه‌ها و فرهنگ‌های اصیل پیوند بخورد و این را می‌توان در نحوهٔ عزاداری و برنامه‌ریزی دقیقی که این گروه از جوانان یزدی انجام می‌دهند یافت. همه کسانی که در این مجموعه شریک بوده‌اند و فیلم ساخته‌اند، مجبور بوده‌اند تا مصاحبه‌های مختلف از افراد گوناگون در فیلم‌شان جای بدهند، اما در این میان «حسن نقاشی» توانسته با ظرافت این مصاحبه‌ها را با اجرای همان مصیبت‌نامه‌ها تلفیق کند؛ ضمن این که از مراحل ساخت نخل‌های معروف استان یزد – به خصوص مهریز – تصویربرداری کرده و در لابلای این مصاحبه‌ها جای داده است. فیلمساز با استفادهٔ به جا از معماری شگفت یزد و شهرهای اطراف آن، نشان دادن کوچه‌هایی با خشت‌های قدیمی و کاشیکاری‌های زیبای یزد و ...توانسته فیلمش را رنگی متفاوت از فیلم‌های دیگر این مجموعه بزند. سرآخر هم حرکت نخل مهریز را به دوش مردان عزادار به کوتاهی و زیبایی بر روی اشعاری از شاعری مرثیه‌سرا می‌بینیم و تمام. به هر حال در میان ده فیلم این مجموعه که اغلب فیلسمازانشان به دام نشان دادن مکرر عزاداری‌ها و مصاحبه‌ها بدون هیچ ابتکاری افتاده‌اند – و کارشان را سفارشی از یک مرکز فیلمسازی تلقی کرده‌اند و به تبع از ابتکار و زحمت چندانی در فیلم مستندشان خبری نیست - کار «حسن نقاشی» قابل دیدن و تقدیر است. 



 
 
کنسرت کیتارو
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳
 

وقتی بود که دیدن یک کنسرت کیتارو یا یانی یا ونجلیس یا ژان میشل ژار جزو آرزوهای زندگی‌ام بود. بعد از دیدن چندین و چندبارهٔ کنسرت‌های تصویری این آهنگسازان و نوازندگان خودآموخته سبک نیوایج، آرزوی بعدی‌ام دیدن کنسرت آن‌ها از نزدیک و به قولی هم نفسی با این بزرگان در یک حضور جمعی بود؛ آرزویی که فکر می‌کردم هیچ‌گاه در عمر کوتاه‌ام محقق نشود. چون نه من توان رفتن به خارج کشور و خریدن بلیت و شرکت در یک کنسرت را داشته و دارم و نه آن‌ها کنسرت‌ها و تورهای متعددی در سطح جهان دارند. اما شب بیست و سوم مهرماه ۱۳۹۳ من به آرزویم رسیدم: حضور در اولین شب اجرای «کیتارو» در ایران. جمعیتی که آن شب در تالار بزرگ کشور موج می‌زد، نشان از اشتیاق مردم برای دیدن کیتارو و کنسرتش داشت. جمعیتی از هم‌وطنانم که هم‌زبانم هستند و هم حس. کسانی که مثل من با موسیقی زیبای «کاروانسرای» یا «جاده ابریشم» کیتارو خاطرات مشترک سال‌های دههٔ شصت را مرور می‌کردند. موسیقی که هر گاه می‌شنوم یاد آن سال‌ها برایم زنده می‌شود: سال‌هایی که در جنگ بودیم، سال‌هایی که در فشار ایدئولوژیک متولیانمان در مدرسه و جامعه کمر خم کرده بودیم، سال‌هایی که هنوز مادرم زنده بود، سال‌هایی که هنوز وعده وعیدهای «آیندهٔ بهتر» بالا‌سری‌ها را جدی می‌گرفتیم و شک نمی‌کردیم در این که سرشاخ بودن با تمام دنیا نه تنها به نفعمان نیست که هر لحظه‌اش به ضررمان تمام می‌شود، سال‌هایی که عشقی‌های دروهٔ جوانی‌ام شکل می‌گرفت و... و بالاخره آن شب بیست و سوم اشک در غمم پرده‌درشد و راز سر به مهرم همه سمر. گرچه کیتارو را با ساز سنتی ژاپنی تایکو (ساز کوبه‌ای معروف ژاپنی‌ها) همراه نمی‌دیدم، ولی شنیدن این قطعات زیبایی که هر کدامش را شاید ده‌ها بار قبلا شنیده بودم – به جز قطعهٔ آخر - به روی صحنه و زنده شورانگیز بود. دو خانم نوازندهٔ همراه کیتارو یکی کیبورد و دیگری ویلن می‌نواخت، البته در این میان ویولونیست کار نوازندگی‌اش نمود بیشتری داشت و به طبع با تشویق‌های بیشتری همراه بود. دو نوازندهٔ مرد همراه کیتارو یکی گیتاربیس می‌نواخت و دیگری علاوه بر نواختن سینتی‌سایزر (پیانو) در بعضی از قطعات، رهبری ارکستر ایرانی را هم انجام می‌داد. شروع کار با نوازندگی فلوت مخصوص ژاپنی‌ها و قطعه معروف «فلوت مرکوری» بود و حسن پایان این اجرا هم قطعه‌ای بود که هنوز در آلبومی جای نگرفته ولی جمعیت حاضر این شانس را داشتند که آن را بشنوند: کوکورو. در میان این دو قطعه «بهشت و زمین» را شنیدم که به خاطر ساخت آن برای فیلم «الیور استون» کیتارو جایزه گلدن گلوپ دریافت کرده است و یا قطعه معروف «به تو می‌اندیشم» که جایزه گرمی را نصیب کیتارو کرده است. به هر حال گلچینی که کیتارو از کارهایش انجام داده بود به نظرم عالی بود. جالب است که او هم مثل ما از اشتیاقش برای بودن در ایران و میان ما و اجرای قطعات موسیقایی‌اش به خصوص «جاده ابریشم» صحبت کرد. اشتیاقی که همیشه بین انسان‌ها برای رسیدن به هم از طریق هنر وجود دارد، ولی این دولتمندانند که در طول تاریخ این نزدیکی را به نفع خودشان نمی‌دانند، چرا که شوری که از هنر در میان انسان‌ها پیدا می‌شود و در نیتجه «دیگردوستی» را رواج می‌دهد، چندان باب طبع خودمداران نیست که تنها خود و عقایدشان را مقدس می‌شمارند. شاید این اجرا و حضور کیتارو را بتوان فتح بابی در جهت همدلی با دنیای بیرون دانست. دنیایی که احتیاج به شناخته شدن دارد، نه از طریق کانال‌های یک‌سویهٔ تلویزیونی، بلکه با شیوهٔ شگرف هنر. عکس‌ را خودم گرفتم و برای دیدن عکس‌های بیشتر می‌توانید به صفحهٔ اینستاگرام من مراجعه کنید.



 
 
تیستوی سبز انگشتی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
 

«تیستوی سبز انگشتی»(موریس دروئون ۱۹۵۷) از داستان‌های بلندی است که با خواندن آن در کتابخانهٔ بزرگ کانون در پارک نزدیک خانه‌امان (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هزاردستگاه نازی‌آباد را خیلی‌ها می‌شناسند!) در همان زمان کودکی یافتم که «بزرگترها» چه دنیای وحشتناکی دارند، همان‌طور که بعد‌ها با خواندن داستان زیبای «شازده کوچولو» (آنتون دوسنت اگزوپری،۱۹۴۳) این امر برایم بیشتر ثابت شد. در هر دو این داستان‌های به ظاهر کودکانه، شخصیتی در سن و سال کودکان حضور دارد که در روند پیشرفت داستان کم‌کم با دنیای عادت شدهٔ بزرگترها مسئله پیدا می‌کند. «شازده کوچولو» را خیلی‌ها خوانده‌اند و تقریبا زبان زنده دنیایی نیست که از این اثر زیبا بهره نبرده باشد؛ ولی به نظرم «تیستو» را مردم دنیا کمتر خوانده باشند و ترجمه‌های کمتری از آن به چاپ رسیده است. البته شاید علتش این باشد که دنیای «تیستو» از دنیای «شازده کوچولو» کمی فاصله دارد، چرا که در این داستان کمتر جملات فلسفی و پیچیده (مثل شازده کوچولو) می‌خوانیم و جهان هستی در داستان موریس دروئون تحلیل نمی‌شود و حرف‌های گنده گندهٔ بزرگترها را کمتر از دهان «تیستو» می‌شنویم. «تیستو» فقط آمده که بگوید با صلح و دوستی (گل و گیاه و سبزی) کمتر کسی بی‌خانمان می‌شود، کمتر کسی به زندان می‌افتد، کمتر کسی در جنگ‌ها کشته می‌شود. ترجمهٔ «لیلی گلستان» از این داستان بلند و زیبا، باعث شده تا این کتاب برای فارسی‌زبان‌ها هم کتاب آشنایی بشود. وقتی متوجه شدم که قرار است نمایش این کار با آداپتهٔ «نغمهٔ ثمینی» و کارگردانی خانم‌ها «هما جدیکار» و «آزاده پورمختار» در پانزدهمین جشنواره بین‌المللی نمایش عروسکی تهران به نمایش دربیاید، خیلی دوست داشتم تا آن را ببینم. بالاخره با عنایت دوستی در مرکز هنرهای نمایشی توانستم یک بلیت گیر بیاورم و کار را در روز یک شنبه ۲۳ شهریور ماه ۱۳۹۳سانس دوم (ساعت ۱۹:۳۰) به تماشا بنشینم. «حسن معجونی» در این نمایش به صورت ویدیویی از قبل ضبط شده و پخش آن به روی شمایی از تلویزیون به عنوان گزارشگر تلویزیونی - پاساژ میان پرده‌ها - حضور دارد: گزارش‌گری که کارهای شگفت تیستو را به ملت شریف توضیح می‌دهد و منتقل می‌کند. خانم «فریبا جدیکار» به عنوان روای داستان، کتاب قدیمی از تیستوی سبز انگشتی در دست، مشارکتی جدی در این کار نمایشی دارد، به طوری که دیالوگ‌ برقرار کردن او با عروسک زیباساخت تیستو در این نمایش، تماشاگر را وامی‌دارد تا با شخصیت اصلی کار ارتباط راحت‌تر و بهتری برقرار کند. این نمایش عروسکی با استفاده از تکنیک‌های مختلف عروسکی و استفاده از نورپردازی و طراحی صحنهٔ مناسب کار توانسته، به بهترین وجه مفاهیم ارزشمند کتاب دروئون را منتقل کند. البته حضور «آقای پدر» و «خانم مادر» و «پلیس» به صورت عروسک‌های زنده درمیان عروسک‌های ریز و درشت دیگر، ابتکار قابل توجهی است از دو کارگردان کار. با این که این اثر با نوعی طنز درونی اجرا می‌شود، ولی با دقت در آن – به خصوص اگر داستان جدی نویسنده را از قبل خوانده باشی – می‌توانستی بسیاری از رگه‌های اصیل صلح‌دوستی و ضدجنگ این اثر را بیابی. ضدجنگ بودن این رمان-نمایش شاید بزرگترین خصلت قابل تامل آن است، در زمانه‌ای که روز به روز اخبار جنگ و نابودی و کشت و کشتار توسط گروه‌های مختلف را شاهد هستیم، وجود چنین نمایشی با این خصلت غنیمتی است ارزشمند. پدر تیستو در واقع صاحب کارخانهٔ اسلحه‌سازی است، کارخانه‌ای که همواره با چرخش ماشین جنگ می‌تواند سود بیشتری ببرد؛ اما تیستو با انگشتان سبزش باعث می‌شود تا کارخانه به گلخانه تبدیل شود و به این وسیله شعلهٔ جنگ را خاموش می‌کند و همین امر باعث ورشکستی پدر و در نهایت طرد او می‌شود. پرواز تیستو در واپسین لحظات نمایش از نردبانی که خودش از گل ساخته شده است، یکی از بهترین لحظات نمایشی این اثر است، جایی که او مثل خیلی از کسانی که برای برقراری صلح جنگیدند، ولی نصیبی جز مرگ و نیستی و داغ و درفش نیافتند، بال درمی‌آورد تا برود پیش کسانی که جنگ همهٔ خان و مانشان را (مثل آقای سیبیلو، باغبان رمان-نمایش، تنها کسی که دنیای تیستو را می‌فهمد) گرفته است. در مجموع از دیدن این اثر کامل و زیبا لذت بردم. البته این کار پیام دیگری را هم برای تماشاگران داشت: نمایش عروسکی در ایران هنوز زنده و امیدوار و پویا به کار خود ادامه می‌دهد. امیدوارم حرف اصلی نویسنده و کارگردان(ها) با نمایش گستردهٔ این کار در آینده نزدیک، بیشتر دیده و شنیده شود. 



 
 
آتش بس ۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
 

شب هفدهم شهریور ۱۳۹۳ در مراسم رونمایی آخرین فیلم خانم تهمینه میلانی حضور داشتم. فیلم «آتش بس ۲» خانم میلانی خیلی شبیه فیلم قبلی‌اش بود: «یکی از ما دو نفر» و تقریبا به همان میزان اعصاب خردکن و بی‌مزه؛ البته می‌توان فروش خوبی برای فیلم پیش‌بینی کرد، به خاطر فضای شیک و پیک و بالاشهری فیلم – که خب الان همین قشر هم اگر حال داشته باشند سینماروهای اصلی جامعه ما هستند با توجه به مخارج سنگینی که یک فیلم دیدن جمعی بر دوش خرج‌کن خانواده می‌گذارد - و همچنین حضور ستارگانی که چند سالی است که کم‌فروغ‌ شده‌اند. شاید بشود «بهرام رادان» را ستاره‌ای هنوز به حساب آورد، ولی چهرهٔ تلخ «میترا حجار» اصلا مناسب این نقشی که می‌خواهد به نوعی کمدی هم باشد نیست و در کل شیمی این دو آدم در فیلم  با هم سازگار نیافتاده است! در فیلم به نظرم «پسیانی» و «خیراندیش» پرفروغ‌تر از این دو بازیگر ظاهر شده‌اند و شاهد مثال دود از کنده بلند می‌شود. فیلم در مقایسه با «آتش‌بس»(۱۳۸۴) هم چیز تازه‌ای در چنته ندارد، جز چند نصیحت و توصیه تکراری که از زبان روانشناس یا روانکاو فیلم (پسیانی) می‌شنویم، یک بازیگر بانمک پسر با موهای فرفری بور، شنیدن چندتا جک تازه، یک «پژمان جمشیدی» تکراری و «نقره»  - پرستار بچه - که نقشش را گوهر خانم با لهجه و اطوارهای شیرازی بازی می‌کند. فعلا (تا اطلاع ثانوی!) سینمای کمدی ـ اجتماعی بدون «رضا عطاران» یک چیزی کم دارد و پایش می‌لنگد. فکر می‌کردم اگر جای رادان، عطاران بود و جای حجار یکی مثل طناز طباطبایی و... خیلی به گرم بودن فیلم کمک می‌شد. بعید می‌دانم موفقیت «آتش بس» سال ۱۳۸۵ در سال ۱۳۹۳ تکرار شود. گذشت نه سال بالاخره خیلی از معادلات قبلی فروش فیلم در سینمای ایران را دگرگون کرده است، معادله‌ای که شاید خانم مهندس و آقای نیک‌بین چندان به آن کاری نداشته‌اند.


 
 
هشتمین جشن منقدان و نویسندگان سینمایی ایران
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
 

هشتمین جشن منقدان و نویسندگان سینمایی ایران در شب بیست و دوم مرداد ماه ۱۳۹۳ بیش از آن که «دلتنگی‌های عاشقانه» باشد یا «عصبانی نیستم»، در حد ملودرامی گیرا و جذاب مثل «اشک‌ها و لبخندها» بود. به خصوص با حضور «علی عباسی» تهیه‌کنندهٔ قدیمی سینمای ایران و صحبت‌هایش به روی سن تالار ایوان شمس، چشمان بسیاری به یاد گذشته‌هایی که «دلی داشتیم» تر شد و گریست. گرچه سایهٔ جلسهٔ پرتنش مطبوعاتی در خانه سینما، به روی جشن منتقدان سنگینی می‌کرد و گاه صحبت‌هایی با بغض و خشم از این و آن به روی سن شنیده می‌شد که تماشاگر ناآگاه از مسائل آن جلسه رسانه‌ای درمی‌ماند که مگر چه شده است؟ و این‌ها چرا انقدر عصبانی هستند؟، ولی در کل این جشن به خصوص با بازگشت دو عنصر اساسی و حذف مراسمی دیگر، جذابیت یک جشن باشکوه نسبت به دو سال پیش – با این که همان زمان هم مثل سال‌های قبل گذشت – را پیدا کرده بود: یکی حضور مجری خوب و خوش فهم و مسلطی مثل «شهرام شکیبا» که هم شوخی می‌کند و طناز است و هم به جایش رباعی و شعر از «سایه» و این و آن می‌خواند و هم از کسی رودربایستی ندارد و صریح است. دیگری حضور دوبارهٔ موسیقی پاپ و «رضا یزدانی» که خب فضا را به نفع شادی و سینما روح تازه ‌بخشید. و هوشمندی که این بار صورت گرفته بود حذف اهدای جوایز جشنواره مطبوعاتی‌های سینما بود که سال گذشته موجب ملال خاطر، به خاطر کش آمدن شدید مراسم شد. به هر حال انتشار پوستر این جشن قبل از مراسم و کارگردانی مراسم توسط «مجید برزگر» نوید این را می‌داد که امسال با جشنی متفاوت نسبت به دو سال گذشته مواجه خواهیم شد و در عمل نیز همین‌گونه هم شد.

اما در بخش جوایز هم که همه چیز تقریبا بر وفق مراد من بود! مثل اهدای تندیس به فیلم فوق‌العادهٔ «پیر پسر» یا اهدای دیپلم افتخار به «کمی بالاتر» و «در پناه بلوط» و... در بخش مستندها. بعد اهدای جایزه به فیلم «چند متر مکعب عشق» که فیلم اولی خوبی است نسبت به دیگر فیلم‌های این بخش. همچنین جوایز به حقی که به فیلم «عصبانی نیستم» اهداء شد - با توجه به بی‌مهری دولتی‌ها به این فیلم در جشنواره فیلم فجر پارسال و حذف آن در بخش اهدای جوایز – در بخش‌های تدوین و بازیگر نقش اول مرد و دیپلم افتخار کارگردانی. مریلا زارعی مشخص بود که با آن انرژی که در فیلم «شیار ۱۴۳» گذاشته است، جایزه نقش اول زن را می‌برد و حتی در بخش‌های فنی و فیلمبرداری و....هم جوایز درست و به جا بودند. «ماهی و گربه» مکری هم در این میان جایزه وبژه هیآت داوران بخش «بهترین فیلم» را از آن خود کرد. و اما فیلم محبوبم «خانهٔ پدری» که تندیس همهٔ جوایز اصلی – بهترین فیلمنامه، بهترین کارگردانی و بهترین فیلم - را درو کرد. اوج این ملودرام با پایانی خوش دیدن «کیانوش عیاری» بود که تقریبا چهار بار راه کوتاه صندلی‌اش تا سن را پیمود تا هم تندیس‌ها را بگیرد و هم سر آخر جواب مدیر مسئول مجله فیلم را بدهد که چرا بعد از «خانهٔ پدری» فیلم دیگری نساخته است...

در مجموع هشتمین جشن انجمن منتقدان و نویسندگان، شبی به یاد ماندنی را برایم رقم زد، به خصوص آن که محل نشستن هم – میان دو نازنین - در جشن خیلی خوب بود J...خسته نباشید و دست مریزاد و تشکر از همهٔ مجریان خوب این جشن باشکوه.


 
 
← صفحه بعد