طنین پنج دهه آوای عاشقانه
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۱  

نوار چراغی در افق آخرین اثر منتشر شده محمد نوری خواننده مورد علاقه ام را شنیدم . اطلاعات مربوط به آن را در سایت بتهون - همون مغازه دو دهنه تو خیابان ولیعصرتهران که فروش آن لاین بلیت کنسرتها را هم آنجا شروع کرد - می توانید ببینید . شعر و موسیقی این اثر به نظرم ، باز چون چند اثر گذشته‌اش ، تکرار نغمه‌های روزگار سپری شده مردمان سالخورده است .
راستش نوری در آثاری که به موسیقی محلی و موسیقی غیر از سبک دهه سی و چهلش پرداخته است ، مثل دلاویزترین - که سرود ” ایران ایران “ در آن هست و یا ” تولدت مبارک“ و ... - و یا ” آوازهای سرزمین خورشید“ و در این میان استثنا ” شکوفه خاطرات“ - که ” نازنین مریم“ را با سبکی تازه اجرا کرده است - بقیه کارهای این سالها در یک مایه گی کسل کننده غوطه ور است و تکراری به نظر می رسد . گرچه جنس صدای محمد نوری برایم همیشه شنیدنی بوده است . نوار اخیر او هم به همان سبک سابق است و گویی تکرار آن دهه هاست . کسانی که آن ترانه ها را در دهه چهل و پنجاه شنیده باشند مسلما دچار نوستالوژی ! می شوند اما کمتر شنونده جوانی است که با این کارها ارتباط برقرار کند . البته او کارمشترکی را با محمدسریر و انتشارات سروش انجام داده است با نام ” جاودانه با عشق “ که داعیه جذب جوانان را در دفترک آن نوار داشت ، ولی آنجا نیز چیزی جز مایه های تکراری وگاه غم انگاره - چون تصنیف ” شب های تهران“ - در کلامش نبود . اما دوستش دارم او را ، چون خود را به سبک های جدید نفروخته است و هنوز پا به پای نسل شنونده خود گام برمی دارد. سرود ” ایران ایران “ او سرود کوه ماست و لابه لای دره ها و کمانکشهای همین البرز خودمان پر است از نغمه های فریاد ایران ما و او .


کلیدواژه: موسیقی ایران
 
سید خلیل عالی‌نژاد
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۱  


مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند


سید خلیل عالی نژاد را از صدای سخن عشق شهرام ناظری می شناسم . صدای تنبور او اولین نغمه هایی از این ساز بود که می شنیدم و شانزده هفده سال پیش . روی یک نوار پر بود از نغمه های زیبای فارسی و کردی ( که گرچه کرد نیستم ولی همان شور و نوا خود کافی بود )

دل خلوت خاص دلبر آمد
دلبر ز کرم ز دل برآمـد

شعر بالا با شور تنبور و ناظری همراه می شد و نوید کاستی دیگر را در آن حال و هوای ستیز و خونریزی سالهای جنگ می داد. و تصنیف زیبای مردان خدا که بعدها خواننده سطح پایین کرمانشاهی ( محمدیان ) با صدایی فالژ خواند و معروف خاص و عام شد.

اما روی دوم نوار در سوگ نشستن فرزند مولانا است بر بالین پدر و جزع و فزع او و نصیحت مولانا که :

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

که تکنوازی تنبور او شنیدنی است و چه با حال و هوای کنونی سید خلیل منطبق است . چرا از ایران رفت ؟ به بهانه چی ؟ و چرا سوئد و گوتنبرگ ؟ نمی دانم . ولی چند هفته پیش نبود که در برنامه روز هفتم بی بی سی از جشنواره موسیقی کردی در سوئد گزارش شنیدم ! سوختن خانه اش ؟ چگونه ؟ و توسط چه کسانی ؟ کردهای پراکنده در چهار پاره با هم اختلاف ندارند ؟ بازهم نمی دانم . اما می دانم برای سید خلیل رفتن زود بود . او تازه به ثمر نشسته بود . کتاب تحقیقی او تنبور از دیرباز تاکنون اثری خواندنی است . و در سوگ او تعریف استاد محمدرضا درویشی بس که گفتند :
او به تنبور این ساز جلالی که می رفت سازی سخیف شود اعتباری روز افزون بخشید.

یادش گرامی باشد .

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو ...


کلیدواژه: موسیقی ایران
 
اینجا ، زیر نور ماه ، چراغی روشن است!
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸۱  

میرکریمی در ” اینجا چراغی روشن است “ پخته‌تر ، رمزآمیزتر و به نظرم هنری‌تر همان حرفی را می‌زند که پیشتر در فیلم دیگرش ” زیر نور ماه “ گفته بود . حرفی که از دل برمی‌آید لاجرم بر دل می‌نشیند . ” بخشندگی “ شاید نه بهترین کلمه برای تمامی آن چیزی باشد که میرکریمی می‌خواهد در فیلمش بگوید ، اما جلوه‌گری آن در هر دو فیلم اخیرش به گونه‌ایست که سایه‌اش را بر سر دیگر فکرها و موضوعات فرعی انداخته است . ساحت قدسی و جداافتادگی تام در هاله‌ای از تقدس به طوری که دست‌نیافتنی بودن چیزی را ، امیدی را ، فریادرسی را تداعی و تحمیل کند ، آن چیزی نیست که ادیان آسمانی مدنظر دارند . پیامبران واسطه زمین و آسمان شدند و این واسطه‌ها بی‌واسطه با انسانها در ارتباطند . می‌توان با چشم لوچی هم از بالای آسمان تا پایین زمین خاکی را یکباره دید و همه را سیر کرد . اگر چه در نقش دخترچوپانی باشی که تمام امیدت چراندن رمه‌هایت در بالاترین قله‌ها تا نزدیکی امامزاده باشد . اگر متولی بد‌اخلاق آنجا، رمه‌هایت را همیشه رمانده ، اما اینبار قدرت گرچه در شروع با سنگ رمه‌ها را می‌رماند ، ولی سرآخر آنها را صدا می‌زند ، از گرگان فراری می‌دهد و بالاخره در کنار امامزاده ‌آرامشان می‌دهد و خود با قطار به زیارت آقا می‌رود که با اخراج از همان قطار ماموریت بخشندگی را بر عهده گرفته بود .
حضور روح مرد معدنچی و دیدارش با قدرت نیمه دیوانه ، نشان از دید مافوق طبیعی قدرت دارد . شاید بسیار چیزهای دیگر هم از چشم قدرت دیده می‌شود که ما نمی‌بینیم و همین‌گونه است که به قول تولستوی ” وقتی همه چیز را فهمید ، همه چیز را بخشید “ . آیا امامزاده سلطانعلی باران را فرستاد تا مرد دزد به بارگاهش شرفیاب شود ؟ بله ، قدرت همین را با زبان الکنش می‌گوید . مرد دزد باران خورده و خیس حکایتی سرهم می‌کند از سلطانعلی بخشنده و همین را دلیل کرامت و آقایی امامزاده می‌داند . خود را صاحب هفت سر عائله می‌داند و می‌داند که امامزاده بخشنده است . متولی بیمار ، عموی قدرت ، با قبض‌هایی که در جیب دارد ،‌ از قبل امامزاده خرج خود و خانواده‌اش را درمی‌آورد . اگر نتواند پولی به جیب بزند ، شمع و گلاب را با قبض از مغازه‌ای می‌رباید و مردم دیگر امامزاده را در حد امامزاده بی‌غیرت و کور می‌کند که شفا نمی‌دهد (کتاب کوچه احمد شاملو ) می‌دانند . مرد مرده همان شب اول قبرش ، قبض‌های قلابی متولی متقلب را به قدرت می‌دهد تا بداند که این قبض‌ها هم دردی از دردها قبل و بعد مرگش دوا نکرده است . قبض‌هایی که در جیب اهالی روستا باد کرده است ، ولی به قول قدرت امامزاده نتوانسته حداقل کوه را جابجا کند که روستا تا ساعت ده صبح زیرسایه‌اش از آفتاب بیاساید!
وقتی قدرت جای خالی در چوبی و منبت‌کاری با قدمت سیصد سال امامزاده را می‌بیند با شعف یک کاشف می‌گوید ” چه خوب شد “ و گویی معجزه‌ی بخشندگی را همان آن در می‌یابد . گریه‌ی دختر مرد معدنچی بر سر قبر پدرش و ناله و نفرین زنش با همراهی کودکان یتیم شده و درد و دل مرد معدنچی ، راه را به قدرت می‌نمایاند . متولی همه‌ی زجر و بدبختی اهالی روستا را به بی‌ایمانی و توجه نکردن به امامزاده می‌داند و جمله معروفی که هر از گاه از کلام دیگران هم شنیده‌ایم از دهان او می‌شنویم ” شما برای امامزاده چکار کرده‌اید که امامزاده قدمی برایتان بردارد “
بالاخره قدرت در نبود عمو به سراغ صندوق پولهای نذری امامزاده می‌رود ، تا با کارگران ساختمانی قرار بگذارد ، سقف و پنجره‌ها را ‌، فرش را ، به خانه‌ی مرد معدنچی بفرستد تا آنها در سرد سیاه زمستان در نبود مردشان به آشیانه‌ای مطمئن تکیه کنند ، تا دختر معدنچی با فرشی با قدمتی نود ساله با آبرو به خانه‌ی بخت برود . تا قدرت بتواند آرزوی دختر لوچ چوپان را برآورد و از او خواستگاری کند . تا با سری شکسته از شیطنت بچه‌های ده ، بتواند رمه‌های دختر چوپان فراری را در کنار امامزاده که کورسوی فانوسی روشنش کرده جای دهد . تا از چنگال گرگهای کوه و بیابان در امان باشند : آنجا که چراغی روشن است . گرچه فانوس آویخته به درختی خشکیده و تکیده باشد .
قدرت می‌داند ، مرد در قطار به او گفته بود ، وقتی آقا بیاید اول باید به شکم بادکرده از گرسنگی آفریقایی‌ها برسد و او و دیگرانی مثل او ، در آخر صف توجه‌اش قرار خواهند گرفت .ولی چرا او با معجزه‌ی بخشندگی نتواند خود را در این صف طویل کمی به جلو بکشاند ؟ و هرآنچه را که عموی متولی جمع‌آورده بود برای امامزاده تا شاید به رحم آید و معجزه‌ای بکند ، قدرت با بخشندگی توانست معجزه را جاری و ساری در ده باقی بگذارد.
شک و تردید سید در فیلم ” زیر نور ماه “ برای درآمدن در کسوت کسی که بتواند یاری‌رسان دین خدا باشند زمانی به یقین پوشیدن لباس روحانی تبدیل می‌شود که قدرت بخشندگی را درمی‌یابد . نجات انسانی را ، دختر بی‌پناه و جوان و خودکشی‌کرده ، جدای از قید و بندهای ذهنی و مادی درمی‌یابد . کتابهای تازه خریده‌اش تا زمانی ارزش داشت که بتوانند در مسیر انسان کردن او باشند وگرنه هم‌ارزش است با کوفته‌ای گرم برای شام شب بندگان خدا در زیر پلی سرد و خالی و بلکه کمتر . همه شاکر بودند این کرم الهی را ... در تک صحنه‌ای آنجا که بخشندگی قدرت جلوه می‌کند امامزاه سلطان‌علی را هم زیر قرص کامل ماه می‌بینیم .
گرچه فیلم ” اینجا چراغی روشن است “ با تدوینی کند پیش می‌رود و تازه در نیمه‌های فیلم به بن‌اندیشه‌ی فیلمساز نزدیک و نزدیکتر می‌شویم ، ولی این کندی و ساده‌گی داستان را می‌توان در کراکتر و ساختار شخصیتی و فکری قدرت جستجو کرد و یافت . او هم همراه تماشاگران به تدریج درمی‌یابد که همه‌ی قدرت معجزه‌ی امامزاده سلطانعلی در بخشندگی اوست ، نه در خالی‌ کردن جیب اهالی رنجور دهات اطراف به دست متولی متمولش .
پایان معلق و جور شدن با آغاز فیلم که مقصود سفر قدرت را درمی‌یابیم ، پایانی خوش است . چرا که می‌دانیم این‌بار قدرت به جرم نداشتن بلیط قطار پیاده نمی‌شود ، شاید از بخشندگی امامزاده او هم نصیبی برده باشد . نمی‌دانم ، شاید او همه چیز را بخشیده باشد ، حتی پول اندک بلیط را و باز در ایستگاهی دیگر پیاده شود تا در صف طویل ارادتمندان به آقا جلوتر بیافتد . گفتم که این پایان سرآغازی معلق است .
بازیهای خوب حبیب رضایی - قدرت - و سعید پورصمیمی - مرد مرده‌ی معدنچی - در کنار کارگردانی خوب و فیلمبرداری تمیز و درخور داستان فیلم ،‌ توانسته ظرف و مظروف را به طور کامل و زیبا به تماشاگران خوب و نجیب ایرانی ببخشد .


کلیدواژه: سینمای ایران
 
از دوشنبه تا دوشنبه (2)
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸۱  

جمعه - دنیا

در فیلم دنیا به کارگردانی منوچهر مصیری حکایت ریا و ریاکاری و جانمازآبکشی و دلبری دنیایی را در دو سمبل بازی همین تیپ‌ها ، در فیلم و سریالهای مختلف ، یعنی شریفی‌نیا و هدیه تهرانی کنار هم جمع می‌بینیم . شریفی‌نیا با اسم رضا عنایت و هدیه تهرانی با نام دنیا شادابی یا شاداب ! حاج رضا عنایت یا به قول دنیا آقای حاجی برای خود کیا و بیایی دارد و مشغول زمین‌خواری و برج‌سازی است در قالب آژانس مسکن : در خانه‌ای سنتی با زندگی سنتی با هیبتی سنتی و بازاری‌پسند ، محاسن و رفتار مذهبی و افکار متحجرانه . حضور هدیه تهرانی در قالب دختر چند سال مانده در خارج با لهجه مسخره ایرونی خارجی با مانتویی کوتاه و اغواگری معمولش دل از کف آقای حاجی می‌برد . آقای حاجی زنش - گوهر خیر‌اندیش - را به همراه دخترش به سفر عتبات عالیات می‌فرستد و بالاخره خانه‌ی بزرگش را که با زرنگی از دست چند شریک بیرون کشیده است و قصد برج‌سازی دارد را ترک کرده به همان مجتمع تازه‌سازی نقل مکان می‌کند که دنیا را آنجا به طور موقت ساکن کرده است . بقیه ماجرا روشن است دلدادگی حاج‌رضا آژانسی به دنیا و بازی دادن دنیا او را . حاج‌رضا محاسن از دست می‌دهد ، لباس سنتی‌اش را عوض می‌کند ، مو رنگ می‌زند ، حتی با هیکل نتراشیده‌اش تنیس‌بازی می‌کند . دنیا در همان آپارتمان به بهانه تولد پسر حاج‌رضا پارتی راه می‌اندازد و حاجی از آبروی خودش مایه می‌گذارد تا دنیا را بازداشت نکنند ... و بالاخره ازدواج دنیا به شرط تصاحب ملک قدیمی ، که در اواخر فیلم متوجه می‌شویم که همه‌ی این‌ها نقشه‌ای بوده است از جانب دنیا و پسر عمه‌اش برای تصاحب خانه قدیمی حاجی . خانه قدیمی حاجی متعلق به پدر دنیا بوده است و حاجی با زرنگی سالیانی پیش آنجا را به چنگ آورده است و حالا دنیا آمده بود تا انتقام پدر را از کسانی مثل حاجی بگیرد .سرآخر آقای حاجی می‌ماند از اینجا رانده از آنجا مانده ، بی‌ریش و ریشه ، زیر بارانی سخت و کتک‌خورده و له شده از دست دنیای سالوس !
شریفی‌نیا تکرار نقش ولید را دوباره به تماشا می‌گذارد و تهرانی هم نقش اغواکنندگیش . حضور این دو در کنار هم ، با توجه به فضا و جو جامعه ، به نظرم اکران موفقی را برای فیلم دنیا رقم بزند . قسمتی از کارگردانی و حتی نگارش دیالوگهای فیلم هم بر عهده شریفی‌نیا بوده است . فیلمی بازیگر محور که بی‌وجود بازیگرانش از پیکره‌ی آن چیزی باقی نمی‌گذارد .

شنبه - خورشید مصر

...و بالاخره اولین انیمیشن بلند ایرانی ، به سراغ احس‌القصص قرآنی رفته است . روز دهم اسفند با سیستم ویدئو پروجکشن به شکل ذورنقه‌ای ناقص در تالار اندیشه ، حکایت تلخ و شیرین یوسف نبی و زلیخای زشت ‌روی را شاهد هستیم . انیمیشن در ایران با تشکیل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال چهل و سه و توجه و تشویق مسئولین آن زمان ، پایه‌گذاری شد و با انیمیشن‌های زیبای استاد علی‌اکبر صادقی و نورالدین زرین‌کلک ایران توانست در جشنواره‌های مختلف جوایز گوناگونی را کسب کند . مکتب کانون بعد از انقلاب دیگر ادامه پیدا نکرد و محدود شد به انیمیشن‌هایی تک بعدی و شعاری که اوج آن ” تبر “ بود . اگر همان مکتب ادامه پیدا می‌کرد ، خب به طور مسلم الان شاهد انیمیشن رایانه‌ای و ضعیفی مثل خورشید مصر نبودیم . موضوعات بکر و دست‌نخورده‌ در ادبیات کهن ما چنان غنی است که شاید سالیان سال می‌تواند خوراک بسیاری از آثار دیداری ، شنیداری ما را تامین کند . به سراغ قصه یوسف نبی رفتن ، قصه‌ای که از فرط تکرار حتی کودکان هم با پیچ و خم‌های داستانی و گره و گره‌گشایی‌های آن آشنا هستند ، اگر نتواند مثل همین ” خورشید مصر “ حرف تازه‌ای در نحوه ساخت و پرداخت داستانی و شکل و شمایل کراکترها ، بزند ، جز زحمت دیگران دادن و عرض خود بردن ثمری ندارد . طراحی چهره‌ شخصیت‌ها اغلب ضعیف و گرته‌برداری از انیمیشن‌هایی مثل زندگی موسی - دریم ورکز - و یا علاء‌الدین - والت دیسنی - است . پس زمینه‌ها ابتدایی و در حد یک انیمیشن بلند نیست . موسیقی این انیمیشن گاه به والسی ابتدایی شباهت پیدا می‌کند و گاه به کارهای کودکانه‌ی یک آهنگساز مبتدی . این ناهمخوانی ، همراه با داستانی تکراری و پراشکال ، اولین انیمیشن ایرانی را بی‌جلوه نشان می‌دهد .

یک‌شنبه - خاموشی دریا

یازدهم اسفند - روزی که انگار تازه زمستان یادش افتاده که از سرما پوست ملت را بکند - در تالار اندیشه به جای صنوبر ، مهمان دومین فیلم فیلمسازی هستیم به نام وحید موساییان .” خاموشی دریا “ حکایت دلزدگی و یاد ایام گذشته مردی است به نام سیاووش که در غرب - سوئد - سالیان سال است سکنی گزیده و بالاخره تصمیم می‌گیرد با سفر به یکی از جزایر آزاد ایران - قشم - به دوستان و سرزمینش بپیوندد . تصاویر درد و دل پدر و مادر متوفی سیاووش و شکایت از ندیدن فرزندشان تصاویر آغازین این فیلم هستند . در ده دقیقه اول سیاوش را نمی‌بینیم ، بلکه سرزمین یخ‌زده و سرد سوئد را همراه با دیالوگهای سیاووش و همسر سوئدیش می‌شنویم که حکایت از سفر او به ایران دارند . او همسر و دو فرزندش را تنها گذاشته و به سمت ایران سفر می‌کند . در جزیره قشم ، با تلفن همراهی میان کشش بین گزارش‌ها و گله و شکوه‌های زن و فرزندانش از سوئد و دوست لرستانیش در ایران مانده است . تصمیم او برای رفتن به سمت خاک اصلی ایران ناکام می‌ماند و سرآخر او دوستش را همراه با گروه نوازندگان لرستانی در کنار ساحل ایران از داخل قایقی می‌بیند ، با اینکه قصد دارد به طرف آنها شنا بکند ،‌ ولی او شناگر نیست و باز به قایق بازمی‌گردد و می‌شنود شمارش ناقص عددهای سوئدی را با صدای دختر خردسالش از طریق تلفن همراه . او در خلال فیلم قصد خودکشی هم می‌کند ولی صیاد مرواریدی او را نجات می‌دهد. او با گروهی از مسافران قاچاق که قصد سفر به غرب را دارند آشنا می‌شود و مصیبت‌ها و سختی‌های آنها را می‌بیند که می‌خواهند به جایی بروند که او از آنجا دلزده و فراری به این جزیره پناه آورده است . سیاووش در رویایش ، خود و پدر و مادرش را می‌بیند که در جزیره مثل ایامی که او در ایلشان کوچ می‌کرده‌اند ، راهی است به سوی مقصدی نامعلوم .
غم غربت و نوستالوژی ایجاد شده در کسانی که از سرزمین اصلی خودشان جدا شده‌اند ، در این ایام که دهکده جهانی به سمت شکل‌گیری است ،‌ در آثار فیلمسازان و رمان‌نویسان مشهوری مثل آنجلوپلوس ـ گام معلق لک‌لک - و میلان‌کوندرا - جهالت - نیز جلوه دارد و به اشکال گوناگون نقد و بررسی شده است . فیلم ” خاموشی دریا “ گرچه با تدوینی کند و بازی نچندان خوب بازیگر اصلی‌اش همراه است ، اما کارگردان با ایجاد مجموعه‌ای از گفتگوها و گاه منولوگها ، توانسته به خوبی جدایی از نیستان سرزمین ایران را در نی فیلم بدمد ...


کلیدواژه: سینمای ایران
 
از دوشنبه تا دوشنبه ( پنجم اسفند - دوازدهم اسفند )
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۱  

برایم جشنواره‌ای بود : از روز پنجم اسفند ماه که مهمان چیهیرو و افسانه ”شهر اشباح“ در سومین دوره ی پویانمایی در سینما کانون بودم تا دوشنبه دوازدهم اسفند که ” اینجا چراغی روشن است “ را در سینما صحرا دیدم . هر شب مهمان یک فیلم سینمایی بودم .
پنجم اسفند - سینما کانون

انیمیشن بلند ” شهر اشباح “ نامزد جایزه اسکار امسال در زمینه فیلمهای انیمیشن را ساعت پنج بعداز ظهر در سینما کانون تحت عنوان سومین جشنواره پویانمایی دیدم . برای اولین بار بود که سینما کانون را می‌دیدم . صندلیهایی راحت ، پرده‌ای تر و تمیز و فیلمی خیال‌انگیز از صنعت انیمیشن‌سازی سینما ی ژاپن .

انیمیشنی خیال‌انگیز و باهدف ، با زیرنویس فارسی که آدم را از دست زبان عجق وجق ژاپنی رهایی می‌داد . فیلمنامه‌ای فکر شده ، در فضایی افسانه‌ای و شخصیت‌‌سازیهای نو و دست‌اول ، و به نظرم برگرفته از افسانه‌های سرزمین ژاپن ، در کنار خلاقیتهای تصویری و استفاده از موضوعات و مسائل روز مبتلا به جهانی و ... همه در کنار هم توانسته بود انیمیشنی جذاب و زیبا به تماشاگر ارائه کند . این انیمیشن به نقلی فروشی بیش از تایتانیک در سینماهای ژاپن داشته است . چیهیرو ، دختر بچه ده ساله ، به هنگام سفر با پدر و مادرش برای نقل مکان ، به اتفاق آنها به دنیای شگفت‌انگیزی پا می‌گذارد که متعلق به خدایان بزرگ و کوچک ، شیاطین و اجنه و ارواح است . او صورت درونی و اصلی پدر و مادرش را ، وقتی که بر اثر زیاده‌روی در خوردن ، به خوک تبدیل می‌شوند می‌بیند . در دنیای شگفت‌انگیز اشباح هیچ بشری نمی‌تواند زندگی داشته باشد . حضور چهیرو در آنجا به دو شرط پذیرفته می‌شود . نخست این که او باید در حمام بزرگ جادوگر بدجنسی به نام یوبابا کار کند و دیگر اینکه نامش را عوض کند و به نوعی مثل پدر و مادرش هویت انسانی خود را دور بریزد . او در شهر اشباح سفری را می‌آغازد که نتیجه‌ی آن به دست آوردن تجربه‌ای نو است . در جایی از فیلم حضور روح رودخانه به شکلی متعفن و بدبو در حمام محل کار چیهیرو ، و بالاخره شستن او در وان بزرگ حمام توسط چیهیرو که او را از کثافت و لجن می‌زداید و ما زباله‌های صنعتی و شیمیایی و ... را هم در میان کثافتها می‌بینیم ، یکی از بهترین مثالهایی است که می‌توان در مورد به روز بودن سوژه‌های فرعی این انیمیشن ذکر کرد . این صحنه پیامی به غایت زیباست ، به خصوص برای مخاطب کودک و نوجوان آن ، در خدمت به پاکسازی محیط زیست از وجود آلاینده‌ها . گاه در فیلم نشانه‌هایی از داستان ” آلیس در سرزمین عجایب “ را می‌بینم . بعضی از کراکترها ، مثل فانوس در حال راه رفتن و راهنما ، این ذهنیت را تقویت می‌کند . سواری دخترک بر پشت اژدهایی که بعد متوجه می‌شویم همان رودخانه‌ایست که او را در کودکی از چنگال مرگ رهانیده ، من را یاد فیلم ” داستان بی‌پایان “ انداخت . کارگردان این کار به نام ”هایو میازاکی“ همراه با دیگر انیمیشن بلندش که در همین جشنواره حضور داشت به نام ” شاهزاده مونونوکه “ جایزه تقدیر دبیر سومین جشنواره پویانمایی را دریافت داشت .

ششم اسفند - سینما صحرا

از فیلمهای پایانی دوره چهل و ششم فیلمخانه ملی ایران هم هنوز هیچ حظ و نصیبی نبرده‌ام . اغلب فیلم‌های این دوره ضعیف بود و سرکاری ! از توده چسبنده فیلم ناچسب سینمای آمریکا گرفته تا این آخرین فیلمی که دیدم به نام ” عروس مکاتبه‌ای “ یا ” غرب مونتانا “ محصول 1963 متعلق به سینمای وسترن آمریکا . هفته گذشته حضور سوفیا لورن و آنتونی پرکیز در فیلم Five Miles To Midnight در میان داستانی متوسط و کارگردانی متوسط‌تر قابل تحمل‌تر بود . به خصوص آنکه موسیقی آهنگساز شهیر یونانی میکیس تئودراکیس هم همراه فیلم بود . ولی خوب گاه‌گداری دیدن فیلمهای متوسط باعث می‌شود آدم قدر دیدن فیلمهای خوب را بهتر بداند و با استادی اساتید فن بیشتر آشنا شود ...

هفتم اسفند ـ تالار اندیشه - رقص در غبار

اما نصیبم امسال از فیلمهای ایرانی جشنواره فیلم فجر منحصر شد به دیدن شش فیلم . پنج فیلم در سانس اول تالار اندیشه از چهارشنبه تا یکشنبه و یک فیلم هم در محل اهدای جایز‌ه‌های جنبی جشنواره فیلم فجر در سینما صحرا . البته این را هم بگویم که این شش تا را هم مرهون لطف دوستان و همکاران خوبم هستم .
 
رقص در غبار “ به کارگردانی اصغر فرهادی به نظرم اولین فیلم بلند این سریال‌ساز مشهور شبکه تهران است . جوانی ترک‌زبان و عاشق ، نمی‌تواند از عهده مخارج زندگی و قرض‌هایی که بابت عاشقی‌ و ازدواجش بالا آورده بربیاید ، در میان نیش و کنایه‌های دیگران که مادر دختر را پالان کج می‌دانند ،‌ راضی به طلاق زن جوانش می‌شود . ولی او می‌ماند و پرداخت مهریه و بالاخره فرارش از دست طلبکاران در پشت ماشین مردی که شغلش مارگیری است . مارگیر - فرامرز قریبیان در نقشی پخته و ماندگار که بعد از چند سال از او می‌دیدم - جوان عاشق و دل‌شکسته و فراری را تحویل نمی‌گیرد ، چرا که خلوتش را در بیابان با مارها به هم زده است . اما جوان سمج آنقدر ایستادگی می‌کند که بالاخره برای اثبات خودش مارگیر را وامیدارد تا وسایل مارگیریش را در اختیار او قرار دهد . جوان موفق می‌شود بالاخره با صبر و حوصله اولین مار را به دام بیاندازد . ناشیگری او باعث می‌شود که مار نیشش بزند . مار انگشت حلقه جوان را نیش می‌زند . مارگیر مجبور می‌شود برای نجات جان پسر انگشت او را قطع کند . جوان عاشق در میان راهی که مارگیر او و انگشت قطع شده و مار را به بیمارستانی در شهر می‌برد ، در میابد که مارگیر هم روزگاری عاشق بوده است . او هم در راه عشقش تا سر حد کشتن متجاوز به حریمش پیش رفته و حال او حبس ابدیی فراری است . مارگیر برای پیوند انگشت پسر عاشق مجبور می‌شود تمام سرمایه‌اش را که ماشین است ، بفروشد . جوان با باقی گذاشتن انگشت و انگشتر در بیمارستان ‌، پول عملش را برمیدارد و به سراغ زن جوان و طلاق‌گرفته اش میرود ، مهریه بر گردنش را به معشوقش می‌دهد تا با خریدن چرخ خیاطی زندگی‌اش را بچرخاند ، نه چون مادرش به تن فروشی روی آورد .
بکر بودن داستان ، ایستا نبودن فضاها ، بازیهای قابل قبول ، کم جمعیت بودن فیلم ، فیلمبرداری خوب ، همراه با تدوینی بی‌نقص و کارگردانی به نسبت خوب فرهادی ، فیلمی جمع و جور و بالاتر از سریال‌های تلویزیونی‌ با همین مضمونها به تماشاگر ارائه می‌دهد. از خود گذشتگی در راه عشق ، بارها در داستانها و فیلمها و ... آمده است ، ولی فضایی که این دو عاشق محجور عشق از کف داده در آن نفس می‌کشند فضایی است خفه از هرم گرما و سوزان از سوز استخوان سوز کویر در میان مارهایی سمی ، که جز از خودگذشتگی نمی‌تواند پاسخگوی کاملی به سر عشق آنان باشد .

هشتم اسفند - صورتی

صورتی چهارمین فیلم بلند منتقد و نویسنده سینمایی و حالا فیلمساز خوش ذوق این سالها فریدون جیرانی است . اتمسفر به نسب شاد این فیلم ، با بازی‌های روان و خوب بازیگر جوانش ، رامبد جوان ، در حقیقت نقطه مقابل فیلمهای تلخی چون ”قرمز“ و ” آب و آتش“ از ساخته‌‌های قبلی همین فیلمساز است . اگر در قرمز با جنایت هولناک با پایانی معلق در ترس و هیجان مواجه بودیم و اگر در آب و آتش ، مرگ زنی را زیر دست و پای ، مردی مستبد ناباورانه شاهد بودیم ،
اما اینک در صورتی : رنگ‌ها ، لباسها ، بازیها ، و حتی تدوین تند و دینامیک فیلم ، همراه با موسیقی‌های خیال‌انگیز سالهای دور و نزدیک از پرسون پرسون تا آهنگی از گروه آکوا و در پایان شعر رویایی و طنین ترانه ویگن ، همه حکایت از فاصله گرفتن جیرانی از فضاهای هول‌انگیز و تیره دارد .
صورتی ملودارمی شناور در میان کمدی و تلخی است که از زبان راوی کوچک و کم‌سن و سال روایت جدایی پدر و مادر هنرمندش را طی چند سال و بالاخره به تفاهم رسیدن آنها ، با واسطه‌گری زنی دیگر را می‌شنویم . ضرب‌آهنگ تند فیلم ، گاهی به تماشاچی اجازه نمی‌دهد که در باره منطقی بودن بعضی از صحنه‌ها در روایت فیلم از زبان روای کوچک تردید کند . پایان فیلم هم به نوعی سرهم‌بندی شده است و آشتی پایان فیلم زن و شوهر جداشده از هم نیز بی‌منطق متقنی است . حذف بازی خوب رامبد جوان در این فیلم ، مساوی است با پایان یافتن ابتکار و خلاقیت در این فیلم ، نه در بازی میترا حجار چیز تازه‌ای می‌بینیم و نه در کارگردانی جیرانی . اما سر آخر پیش‌بینی می‌کنم فروش اکران نوروزی این فیلم از دیگر فیلمهای در لیست اکران بیشتر باشد .


 
اعتراض
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۱  

سلامـتی سه تن نامـوس و رفـیـق و وطـن
سلامتی سه کس زندونی و سرباز و بی کس

این یکی از دیالوگهای دلنشین آخرین فیلم کیمیایی است . دیالوگی که شاید همه بن اندیشه ی فیلم های کیمیایی را به نوعی در بربگیرد.
بعد از اعتراض کیمیایی سعی کرده است فیلمهای دیگری بسازد ولی تاکنون موفق نشده است . به نظرم اتمسفر کارهایش نمیتواند در جای دیگری غیر از خاک ایران باشد ولی سعی بیهوده دارد که در خارج از این مرز و بوم از چوب آدم بسازد. فیلم اعتراض به نظرم میخواهد پایان دوران خود و خواسته های کیمایی را رقم بزند. پایان دوران جوانمردی و کشتن به خاطر غیرت و ناموس‌بازی و ... مولفه هایی که کیمیایی به صورت ترجیع بند از زمان قیصر تا این آخرین فیلم ادامه داده است . فیلم با سکانسی زیبا شروع می شود که من تا به حال در هیچ فیلمی از او اینچنین میزانسنی ندیده بودم . صحنه ای که امیرخان - قاتل - با شریفه مقتول منولوگ - نه دیالوگ که شریفه کشته شده است - می گوید و بعد تماس با رضا و تیتراژ فیلم . فیلم از آشفتگی و پراکندگی همچون دیگر فیلمهای این سالهای کیمیایی همچون مرسدس و ضیافت و سلطان و ... رنج می برد. گویی او قصد دارد همه حرفهایش را یکجا در یک فیلم بزند . عشق و عاشقی و مسایل بعد از کوی دانشگاه و بازیهای سیاسی دانشجویان و جوانمردی و تغییرات ظاهری اجتماع ، محیط زندان و آسایشگاه روانی و شهید شدن برادرها و باقی ماندن دیگران و موسیقی پاپ جدید و ... و همه این دانه های پراکنده تسیبح جز رشته ای به نام کیمیایی را ندارند که به هم متصل بشوند . کمتر سکانسی است که نتیجه منطقی سکانس قبلی خود باشد و با سکانس بعدی ارتباط داشته باشد. تماشاگر فیلم از فحوای فیلم همه آنچه که گفته آمد را درمی یابد. در فیلم ویدئویی که دیدم - از محصولات موسسه رسانه های تصویری حوزه هنری - گفتگو و پشت صحنه های فیلم را نیز سر آخر می بینیم . داریوش ارجمند - بازیگر نقش امیرخان - و میترا حجار از بهترین صحنه - سکانس فیلم میگویند که همان جنگ خروسها باشد. جالب اینکه ارجمند هسته مرکزی فیلم را این صحنه می داند که حکایت از جنگ و ستیزی دائمی بین آدمها و گروه ها نه تنها در ایران که در همه جای این کره خاکی دارد . از مجموعه تک سکانسهای دیدنی فیلم و بهترینشان به نظر من هم میتوان به خروس بازی اشاره کرد. خصوصا جایی که خروسها را با لیف و آب و ... آماده جنگی دوباره می کنند.
این فیلم اعتراض و شکایت نیرو انتظامی را در زمان اکران عمومی در پی داشت ، که طبق شایعه ای حتی عدم حضور کیمیایی داخل ایران در زمان اکران فیلم را بر این مبنا می دانند. درصحته ای که یوسف از درگیریهای کوی دانشگاه می گوید در بکراند فیلم ماشینها و نیروهای انتظامی را میبینیم که بی هیچ دخالتی ایستاده اند و سیاهپوشان - لباس شخصی ها - در حال نوازش دانشجویان هستند .

” سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهار بیشتر دوست داره
سلامتی آزادی
سلامتی زندونیای بی ملاقاتی .“


کلیدواژه: سینمای ایران
 
مخملباف و سفر قندهار
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸۱  

خیری که در ساخت فیلم زیبای سفر قندهار توسط محسن مخملباف برای کشور افغانستان ایجاد شد ، شاید مسبوق به سابقه هیچ اثر هنری نباشد. همیشه آثار هنری معترض که با جنبه های انسانگرایانه نیز همراه بوده است بعد از واقعه ای یا سانحه ای صورت میگرفته است که نمونه های آن را در فیلمهای بعد از جنگ ویتنام در آمریکا میتوان سراغ گرفت . صورتی اعتراض آمیز به جنگی بیهوده که آمریکا فقط عرض خود برد و زحمت دیگران داد. طرح مخملباف برای باسواد کردن بچه های افغانی ، از ملکه لوکزامبورگ گرفته تا ژراردوپاردیو - بازیگر معروف فرانسوی - و حمایت صندوق کودکان یونیسف که به ده هزار دلار کمک تا به حال رضایت داده است و ... به هر حال مخملباف و خیلی های دیگر در دنیا متوجه شده‌ا‌ند که هر رنجی که این ملت عقب افتاده می کشند از بی‌فرهنگی است . بی فرهنگی که در صحنه ای زیبا در یکی از مدارس طالبان در فیلم دیدیم . البته من خودم به شخصه حضور مرد سیاهپوست آمریکایی را یکی از دلایل موفقیت اکران این فیلم در اروپا و مخاطبان آمریکایی - و شاید شخص بوش ! - میدانم . چرا که او را چون ناجی تصویر کرده است که ملت افغان را یاری می دهد. جهان اندیشه و هنر پی برده که هیچ کدام از گروه ها و یا به عبارت دیگر نسل کنونی افغان نمی توانند در آینده - با این شکل شدید بی فرهنگی که در همه ارکان و اندیشه های دگم آنان وجود دارد - موفق باشند در همگرایی و زندگی سالم در سایه ی اتحادی صلح آمیز . پس چه بهتر که کار را از ریشه شروع کرد . شروعی که نسل آینده را تضمینی همیشه‌گی باشد . تضمینی برای زندگی با فرهنگ و صلح . و کودکان افغان این را در سایه انسانیت انسانهای خارج از آن کشور درخواهند یافت . و ...


کلیدواژه: سینمای ایران
 
آنتونیونی شاعر تلخی‌‌ها
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸۱  

یکی از فیلمهای میگل آنجلو آنتونیونی - شاعر تلخی زندگی انسانهای امروز - به نام «حرفه : خبرنگار» است . در باره زیبایی های فیلم‌های آنتونیونی که متاسفانه دو سه فیلم بیشتر از او را ندیده ام کم نگفته‌اند . اما جالب این بود که سید فیلد یکی از استادان مسلم آموزش فیلمنامه‌نویسی در جهان سینما در سخنرانی در تالار مشاهیر فیلمنامه نویسی در اوت 2001 به نقل از مجله گزارش فیلم شماره 183 یکی از کسانی را که از او تاثیر پذیرفته را آنتونیونی معرفی میکند : « دوستم پرسید : دیگر چه ؟ گفتم : میکل آنجلو آنتونیونی که دیدن فیلم هایش نوعی کلاس آموزشی برای من بود. بررسی آثار آنتونیونی به من آموخت که هنرفیلمنامه نویسی کشف شرایطی است که سکوت در آن برتر و بهتر از واژه عمل می کند . شخصیتهای فیلم های او قوت و ضعف خود را ازطریق حرف هایی که نمی زنند ، نشان می دهند و نه به وسیله واژه هایی که بر زبان می آورند .» و کمتر فیلمسازی در جهان یافت می شود که اینچنین باشد . تاثیر پذیری کسانی چون کیارستمی را در شکل دهی نما ــ سکانسهای فیلمهایش می توان دید . و جهان هنر چیزی جز تاثیر و تاثر نیست . نما ـــ سکانس شگفت صحنه ما قبل آخر فیلم « حرفه : خبرنگار » یکی از زیباترین و طولانی ترین نما - سکانسهای جهان سینماست .


کلیدواژه: سینمای جهان
 
بازنگری
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۱  

در بازنگری که به وبلاگ سرو که در بلاگ سپات داشتم و با شرایطی که ایجاد شد برایم و بالاخره فرصتی که تازه به دست آورده ام صلاح دانستم که مطالب غیر ادبی و سینمایی و ... را از وبلاگ قبلی حذف کنم . لینک‌های بعضی از مطالب یا سایت‌هایی که در این دوران وبلاگ‌نویسی داشتم را هم بازنگری کردم. خاطرات شخصی را هم به خاطر بعضی خطرات ! حذف کردم و گزیده‌ ای را به تدریج در این وبلاگ قرار می‌دهم از آن وبلاگ و شاید همان کار را در هر دو وبلاگ ادامه دهم . خب خود سانسوری در جامعه ما یک چیز معمول است ( عجب توجیه مسخره‌ ای!)
به هر حال همین است که هست ، اولین مطلبی که سی آبان هشتاد نوشتم در وبلاگم که قابل انتشار دوباره است و با مطالب بالا هم خوب جفت و جور است را می‌گذارم اینجا :
به قول نیما امروز که داشتم دکلمه احمد شاملو را در نوار نیما و با موسیقی فرهاد فخرالدینی گوش میدادم :

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم چند تن نشناخته انداخته است :

جند تن ناهموار
چند تن خواب آلود
چند تن ناهشیار


کلیدواژه: وب و رسانه