Apocalypto
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥  

کارگردان : مل گیبسون.فیلمنامه : گیبسون ، فرهاد صفی‌نیا. مدیر فیلمبرداری : دین سملر.موسیقی:جیمزهورنر.بازیگران:رودی یانگ‌بلاد ، دالیا هرناندز، رائول تروخیلو و ... ،138 دقیقه ، 2006 آمریکا .

" هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد ، مگر آنکه از درون نابود شده باشد " گیبسونآپوکالیپتو با اتصال این جمله‌ی معروف ویل دورانت در تاریخ تمدنش در آغاز فیلم به سکانس‌های آخر فیلم یعنی جایی که "پنجه پلنگ" خسته از فراری طولانی تسلیم و شگفت‌زده ساحل سرزمینش را نگاه می‌کند ،‌ همراه با صدای سازهای کوبه‌ای ارکستر جیمز هورنر که شلیک توپ ها را تداعی‌گرست و بالاخره دوربین "دین سملر" که ورود  مهاجمان اسپانیایی با کشتی‌هایشان را با ابهتی تمام به ما نشان می‌دهد؛تماشاگر را به ارجاعی تاریخی و یادآوری گذشته‌ی نچندان درخشان انسان‌ها دعوت می‌کند.  نشان دادن نیروی عظیم دریایی مهاجمان در کنار ساحل ، با جنگجویانشان و مسیونرهای مذهبی ، یادآور پیشگویی دختری وبایی است که نابودی قوم مایا را با رفتاری چنین خشن و مازوخیستی در میانه‌ی فیلم گوشزد کرده.دخترک با نگاهی عمیق به " پنجه پلنگ " هنگامی که اسیر دست مهاجمان وحشی قوم مایاست ، به یکی از آنها که با گرزش چندبار به سینه‌ی او می‌کوبد تا او را دور کند ، با گویش و آرامشی خاص چنین می‌گوید:" شما همه از من می‌ترسید؟ همه شما پست و رذلید. میخواهی بدونی چطوری می‌میری ؟ زمان مقدس فرا می‌رسد ، مراقب تاریکی روز باش ، مراقب مردی که با خود پلنگ می‌آورد ، آنکه از آب و خاک دوباره متولد می‌شود ، آنکه تو را خواهد کشت آسمان را می‌شکافد ، و زمین را می‌خراشد ، تو را از هم می‌پاشد و دنیای تو را پایان می‌دهد. او هم اکنون با شماست . روزتان مثل شب خواهد شد و مرد پلنگ به زندگی شما پایان خواهد داد." البته پیشگویهای این دخترک خردسال در ادامه‌ی فیلم یکایک محقق می‌شود ، بدون این‌ که در زمان شنیدن آن بتوان آن را باور کرد.

شروع فیلم با جنگل است : ترکیب صدای وکال انسان و حیوانات جنگل و فرار پروانه‌‌ای از گرازی که فریاد و گریزش همه‌ی آرامش جنگل را با خود می‌برد.به تدریج با گروه شکارچیان دهکده‌ی کوچکی آشنا می‌شنویم که پس از شکار گراز به تقسیم تکه‌های آن بین خودشان مشغول می‌شوند : "بلانتد" مردی که با وجود هیکلی درشت عقیم است."پنجه پلنگ" که یک پسر دارد و نوزادی در راه و می‌خواهد مانند پدرش صاحب ده فرزند بشود و... دهکده‌ای که شاد و سرخوش و شوخ به زندگی آرامشان مشغولند با هجوم غارتگران و اسیر گرفتن مردان و زنان ده نابود می‌شود.در این میان فقط "پنجه پلنگ" است که می‌تواند "جمعه" زنش و پسر کوچکش را به چاهی بیاندازد تا از دست غارتگران در امان باشند.اسیران بالاخره به جایی می‌رسند که به  نوعی مرکز تمدن مایاهاست.هنگام ورود به مرکز مایاها درمی‌یابیم که آنها در پی تحقق افسانه‌ای قدیمی هستند."افسانه‌ای هست که میگه ما شهری از سنگ خواهیم ساخت...جایی که از زمین خون می‌جوشد." آیا محقق کردن این افسانه نبود که آنها را به زوال و نابودی کشاند؟ جایی که به قول نویسنده کتاب جهان هنر :" در دوران کلاسیک هیچ تمدنى از لحاظ هنر، معمارى، دین و غیره به پاى تمدن مایا در سرزمین هاى دور افتاده نرسید...»(1) آیا فروپاشی قوم مایا ، آنطور که مورخان غربی گزارش کرده‌اند و مل گیبسون با مهارت تمام تکنیکی و موثر تصویر کرده ، بر اثر نابودی از درون بوده است یا براثر تهاجم قومی که خود را متمدن‌تر و صاحب عقیده‌ای رئوفتر می‌دانستند همچون اسپانیایی‌ها؟ آن چیزی که قرن‌ها قبل از ورود اسپانیائی‌ها نابودی شهرهای بزرگ این تمدن را رقم زد چه بوده است؟ سئوالی که اغلب تاریخ‌شناسان و محققان باستانی در جواب دادن به آن دچار مشکل هستند ؛ ولی فیلنمامه‌نویسان "آپوکالیپتو" با استفاده از افسانه‌ای مایایی که از زبان قصه‌گوی پیر دهکده ،‌ شب قبل از غارتشان ، نقل می‌کنند ، سعی در نشان دادن علت آن دارند :« انسان تنها نشسته بود.با غم و اندوهی فراوان.همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند : ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم.هر آرزویی داری بگو تا ما برآورده کنیم.انسان گفت: به من قدرت بینایی عمیق بدهید.کرکس گفت : بینایی من مال تو.انسان گفت : می‌خواهم قدرتمند باشم.پلنگ گفت : مانند من نیرومند خواهی شد.انسان گفت :می‌خواهم اسرار زمین را بدانم.مار گفت : نشانت خواهم داد.سپس همه حیوانات رفتند . وقتی انسان همه این هدایا را گرفت،رفت ؛ و آنگاه جغد به دیگر حیوانات گفت : انسان دیگر خیلی چیزها را می‌داند و قادر است کارهای زیادی بکند.گوزن گفت : انسان به آنچه می‌خواست رسید ،‌ آیا دیگر غمگین نخواهد بود؟ جغد گفت: حفره‌ای درون انسان وجود دارد . اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پرکردن آن حفره نیست.همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت.حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد تا روزی که از دنیا خواهد رفت.» حرص و آز جوابی است که برای علت وجود همه جنگهای خونین بین انسانها در این افسانه بیان می‌شود.این طمع را به شکل قربانی کردن انسان به پای خدایان توسط قوم مایا در سکانس درخشانی از فیلم شاهد هستیم.آنها با اجرای این آیین امید دارند که بتوانند بار دیگر همانند گذشته به حیات خود ادامه دهند.آنها اسیرانی را که غارتگران برای فروش به آنها عرضه کرده‌اند را یکایک در بالای معبدشان "کاستیلو" ذبح می‌کنند تا باشد خدایان نذرشان را قبول کنند.در این میان کسوف خورشید به نشانه‌ی قبول شدن نذر مایایی‌ها "پنجه پلنگ" ، "بلانتد" و چند تن دیگر از اهالی روستا را در آستانه‌ی قربانی شدن ، نجات می‌دهد.اما غارتگران با شکل دادن بازیی یکجانبه ، در مکانی که شبیه نبرد گلادیاتورها با یکدیگر است ، کشتن آنها را رقم می‌زنند.چند نفر از اهالی و بالاخره "بلانتد" ، مردی که به خاطر عقیمی نمی‌توانست در ادامه حیات روستایشان موثر واقع شود ،‌ کشته می‌شوند ؛ اما "پنجه پلنگ" با کشتن پسر سردسته غارتگران به فراری دشوار و طولانی مجبور می‌شود.او به سمت دهکده‌اش و چاهی که زن آبستن و پسرش را برای در امان بودن از دست دشمنانشان پنهان کرده می‌رود. فیلنمامه‌نویسان با استفاده از تمهید هیجان‌فزاینده و کشش داستان در این تعقیب و گریز و بالاخره نابودی یکایک تعقیب‌کننده‌ها به بهانه‌های مختلف و ماندن فقط دو نفر از آنها بر سر "پنجه پلنگ" خسته و درمانده در کنار ساحل ، چنان جذابیتی به فیلم می‌بخشند که رها کردن ماجرا از نیمه برای تماشاگر تقریبا غیرممکن است.ماجرایی که هیجان آن با بارش باران و در نیتجه پرشدن چاهی که جمعه و پسرش در آنجا پنهانند ، وضع حمل زن در دشوارترین وضع ممکن و ... بیشتر و بیشتر می‌شود."پنجه‌ی پلنگ" به نقطه‌ای می‌رسد که نقطه عطف فیلم و نوبت ضربه‌ نهایی کارگردان به ذهن تماشاگر است : همان "زمان مقدسی" که دخترک پیشگویی کرده بود و به  زعم کارگردان مسیحی و متعصب هالیوودی ، او که "مصائب مسیح"اش و حوادث و گفتگوهای پیرامونی آن باعث شده تا چنین قضاوتی صریح درباره‌اش شود ، چیزی نیست جز ورود مسیونرها و جنگجویان مسیحی به خاک تمدن مایایی به بهانه صدور تمدن اروپایی و در حقیقت کشف دنیایی تازه برای کسب منافع بیشتر.

البته تاریخ نوشته شده بعد از 1519 میلادی ، یعنی زمان کشف مکزیک توسط اروپایی‌ها و پایان فیلم حاضر، به ما می‌گوید ،‌ نه مبلغان و نه جنگجویان سفیدپوست طی سیطره‌ی سیصدساله‌اشان،هیچکدام نتوانستند تمدن درخشانی را به آنجا  منتقل کنند؛ بلکه بعدها هجوم آنان نیز از وحشی‌گری و خونریزی مایا‌ها ، آنطور که فیلمساز در اینجا تصویر کرده و در کتب تاریخی غربیان به راست یا دروغ ثبت شده و موجب اعتراض بازماندگان آن قوم بعد از پخش فیلم نیز شد،کم نداشته است.شاید گیبسون با تکیه به همین واقعیت تاریخی سکانس پایانی فیلمش را به شکل حاضر درآورده است : پس از زایمان "جمعه" ، که نشانی از ماندگاری و ادامه نسل قوم مایاست ، و رهایی همسرش از دست غارتگران ، در کنارهم ناباور و متعجب نظاره‌گر کشتیهای پهلوگرفته در ساحل هستند.

 

جمعه : (با اشاره به کشتیها ) اونا چی هستند ؟

 

پنجه پلنگ : مردانشان را با اینها میارن.

 

جمعه: باید بریم پیش اونا؟

 

پنجه پلنگ : باید بریم سمت جنگل،برای یه شروع تازه...

 

 و "پنجه پلنگ" و "جمعه" و فرزندانش در جنگلی که متعلق به خودشان است ، ناپدید می‌شوند و آرامشی که در اولین صحنه‌ی فیلم شاهده‌اش بوده‌ایم دوباره تکرار می‌شود.اما بیننده می‌داند که این پناه بردن به جنگل و احساس آرامش دیری نمی‌پاید.چرا که غارتگران جدیدی پا به سرزمین آنها گذاشته‌اند با خدایانی جدید و تسلیحاتی کشنده‌تر.

 

1-  جهان هنر (قوم مایا)، کلود- فرانسوا بودزو پیر بکلن، ترجمه مهران کندرى، پژوهشگاه علوم انسانى، چاپ اول :1384.


کلیدواژه: سینمای جهان
 
۳۰۰
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥  

ساخت و ساز فیلمهایی بر علیه یک ملت و فرهنگ ، قبل از حمله نظامی به کشورشان ،  از کارهای بدیهی و همیشگی کارخانه رویاسازی هالیوود بوده است.فیلم‌هایی که در آن به هیچ چیز جز قدرت و پول حاکم بر جامعه آمریکا وقعی نمی‌نهند و تاریخ و فرهنگ یک ملت را به طور کامل به خیال خویش به تسخیر خود درمی‌آورند.با دیدن نمونه‌‌ای کوتاه از فیلم تازه اکران شده‌ی 300 ساخته‌ی زاک اسنیدر (اشنایدر) و توجه به این نکته که شرکت برادران وارنر ( که به خاطر پایه و مایه‌ی صهیونیستی بودن در ساخت فیلمهایی با تحریف تاریخی  ید طولایی دارد ) پشتیبان و تهیه‌کننده فیلم بوده‌اند ، می‌توان متوجه تکرار همان تحریفها ولی این بار به شکلی سخیف و کارتونی شد . (خود فیلم نیز بر اساس کارتونهای منتشره فرانک میلر ساخته شده.) دفاع خشایار شاه در برابر تجاوز اقوام یونانی و دفع حمله‌ی آزاردهنده‌ی آنها بعد از مرگ پدرش داریوش هخامنشی ، در این فیلم تبدیل به حمله و یورش وحشیانه تعدادی از اقوام ایرانی به فقط سیصدنفر از اسپارتیهای مظلوم ! شده  که در مکانی استراتژیک از هجوم اقوام شرقی به غرب دفاع می‌کنند.بر اساس این افسانه من درآوردی غربیان نیز فیلمی کلاسیک در دهه شصت ساخته شده به نام " سیصد اسپارتی " که آن هم بازسازی مظلومیت غربیان در مقابل ایرانیان یا شرقیان بود.به هر حال بی‌ارزش بودن فیلم در نزد تاریخ‌نگاران و اکثر ایرانیان و انسانهای منصف امری است آشکار و توطئه‌ی نهفته در اکران و ساخت چنین فیلمهایی آشکارتر.همانگونه که از نام خیلج فارس دفاع کردیم و نوروز را برصدر بزرگترین موتور جستجوی جهان یعنی گوگل نشاندیم ، این بار نیز می‌توان با اضافه کردن لینک سیصد در وبلاگ و یا وبسایتمان و امضای اعتراضیه و بایکوت این فیلم به ایرانی بودنمان ببالیم و به دنیا بفهمانیم که ایران پایه‌گذار اولین اعلامیه حقوق‌بشر در جهان بوده است نه  جنگ و جدال. 


 
کدام امتیاز؟
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥  

به نظر می‌رسد متقن‌ترین عقیده‌ای که وودی آلن در فیلم "Match Piont" به آن تکیه داده این است که "شانس بیشترین تاثیر را در زندگی ما دارد."اما به نظرم اینگونه نیست.  آیا شخصیت اصلی فیلم "کریس ویلتن" در نهایت پیروز میدان شانس و اقبال است‌؟ آلن بادست و دلبازی هر چه تمامتر !همه امتیازها و شانس‌های ممکن در زندگی را برای یک ایرلندی جوان و مربی تنیس از زمانی که وارد لندن می‌شود فراهم می‌کند : آشنایی با تام ، پدر ثرومند تام و خواهر او که همسر آینده‌‌اش می‌شود ، به دست آوردن شغلی خوب و موقعیت اجتماعی با کمک پدر همسرش ، سر و سرداشتن با "نولا" نامزد سابق تام بدون اینکه حتی کسی به او شک کند و از سر باز کردن او با کشتنش و حفظ موقعیت موفقیت‌آمیزش بدون اینکه گرفتار قانون شود و در نهایت تولد اولین فرزندش از کلوئه.شانس‌های سلسله‌وار و بدون هیچ باخت "کریس" درست مقابل بدشانسی‌های "ویرجیل" شخصیت اصلی اولین فیلم آلن و با بازی هنرمندانه خودش ، به نام "پول را بردار و فرار کن"(1969) است.آنجا "ویرجیل" دست به هر کاری که می‌زد نتیجه‌ای جز خرابکاری از آن انتظار نمی‌رفت و اینجا  حتی اگر "کریس" مقابل تشکیلات کاری خودش و پدر خانمش هم گرفتار "نولا"ی سرخورده شود ، هیچکس حتی متوجه‌اش نمی‌شود.کریس تقریبا بدون هیچ زحمتی به همه شانسهای ممکن در زندگی‌اش دست می‌یابد.حالا فرق او با "ویرجیل" بیچاره چیست؟ به نظرم سئوال نهایی آلن در این فیلم این است که "آیا خوشبختی با شانس‌های سلسله‌وار تامین می‌شود یا عنصر دیگری غیر از شانس هم باید در زندگی وجود داشته باشد؟"‌ آیا همه در برابر آزمون تصادفات خوشایند رو سفید خواهند بود؟آیا شخصیتی در موقعیت کریس در نهایت خوش‌شانسی خوشبخت به حساب می‌آید ؟ کریس  به ظاهر پیروز این میدان است ، ولی حالتهای عصبی او در حین جنایت و بعد از آن ، کابوس‌هایش و چهره افسرده و نگاه رو به افق و مبهوت او در آخرین صحنه فیلم که به ظاهر همه کارها به نفع او پایان گرفته ، چیز دیگری را به ما می‌گوید: همه چیزبا گرفتن "امتیاز نهایی" پایان نمی‌پذیرد.


کلیدواژه: سینمای جهان
 
چند توفیق آشکار
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥  

تا هفته پیش دوست داشتم که دو فیلم ندیده از سینمای متفاوت ایران را ببینم اولی : " دم صبح " به کارگردانی حیمد رحمانیان و دیگری " پابرهنه در بهشت " ؛‌ بهرام توکلی . به طور اتفاقی هر دو فیلم را یکی روز یکشنبه 29 بهمن در موزه امام علی(ع) و دیگری را در چهارم اسفند سینما فرهنگ ، نشست فیلم‌های معناگرا ، به تماشا نشستم. خواندن نقد موشکافانه‌ و دقیقی در شماره 343 ماهنامه فیلم – اسفند 1384 – از استاد " جهانبخش نورائی " و همچنین نظر کوتاه " رضا درستکار " در باره این فیلم ، در شماره 155 مجله دنیای تصویر – اسفند 1384 – باعث شده بود نام این فیلم در یادم حک شود و مترصد فرصتی بودم تا فیلم را در جایی ببینم ،‌چرا که اکران عمومی اینگونه فیلم‌های متفاوت از سینمای بدنه با وضعیت فعلی تقریبا به ندرت اتفاق می‌افتد و اگر هم اکرانی داشته باشند معمولا به طور ناقص و در زمانی بسیار دورتر از زمان ساخت فیلم صورت می‌گیرند: دو نمونه بارزش دو فیلم " به آهستگی " مازیار میری و " اینجا چراغی روشن است " سیدرضا میرکریمی که هر دو این فیلم‌ها قربانی نوع اکرانشان شدند و در نتیجه دیده نشدند تا بتوانند به درستی در بوته‌ی قضاوت تماشاگران جدی سینمای ایران قرار بگیرند.به هر حال ، اکران محدود " دم صبح " را در روزنامه‌ای به طور اتفاقی! خواندم و خودم را به جلسه‌‌ای رساندم که تعداد کمی تماشاگر- منتقد در سالنی کوچک فیلمی را با کیفیتی نچندان مطلوب و به صورت پخش ویدئوپروجکشن و سرآخر حذف یکی دو صحنه کلیدی فیلم و ... به تماشا نشسته بودند." دم صبح " فیلمی روان و صمیمی و ساده است.فیلمی که دیدن آن ، تاثیری پیوسته بر انسان دارد تا زمان حضورش در این جهان ؛ چرا که روایت و داستان آن مربوط به همه انسانها و موقعیت‌هایی است که هر لحظه در حال اتفاق افتادن در گوشه و کنار جامعه است و به نوعی مرتبط با موقعیت هر انسانی است که در این جامعه نفس می‌کشد.محکوم به مرگی که چند بار تا آستانه‌ی چوبه‌ی دار رفته و هر بار به علتی از اجرای حکم در باره‌اش منصرف شده‌اند ، بارآخری هم که او را برای اعدام می‌برند ، با شکل اجرایی هوشمندانه و مستندگونه‌ای که فیلمساز برای این بخش از فیلمش انتخاب کرده و بسیار هم موثر واقع شده ، به علت فوت مادر اولیای دم،بازهم اجرای حکم او چهل روز به تاخیر می‌افتد.در این بازه‌ی زمانی چهل روزه،منصور ضیایی،شخصیت اصلی فیلم دچار استحاله می‌شود :او از ناامیدی مطلق و رنج و عذابی دائمی به سوی امیدواری و زندگی گام برمی‌دارد. شخصیت‌پردازی این محکوم به اعدام با مرور خاطرات گذشته‌‌اش به صورت فلاش‌بک کامل می‌شود : شخصی زحمت‌کش و مهاجر از روستا به شهر، که به علت اختلاف بر سر حقوق عقب‌مانده‌اش دچار قتل بالادستی‌اش شده و اکنون منتظر اجرای حکمش در زندان ، با زندانیانی که آنها نیز زیرتیغ هستند ، روزگار می‌گذراند.فیلمساز با نشان دادن یک مراسم کامل اعدام و ارائه توضیحات مامورین دولت و مجریان حکم ، و سپس بخشیده شدن محکوم توسط اولیای دم ، حضور چنین اختیاری را در جامعه برای اولیای دم مقتول تذکر می‌دهد.کسانی که به قول فیلمساز در جلسه نقد ، شاید بتوانند درست در آستانه اعدام قاتل ، با دیدن این فیلم تصمیمی دیگر غیر از اعدام او بگیرند ؛کاری که به طور ضمنی قوه قضاییه با آن موافقت کرده است و باز هم به قول رحمانیان آنها هم به تاثیر هنر در ایجاد تغییر مثبت پی برده‌اند. طرفه اینکه جلسه نقد و بررسی فیلم هم با حضور "جهانبخش نورائی" و همچنین خود فیلمساز و "رضا درستکار" و "جوانروح" و ... دیگران ، بسیاری از نکات ریز و درشت و چند وجهی فیلم " دم صبح "‌ را برایم روشن کرد ، که اینجا مجال بازنوشت آن نیست.فقط کلامی که باقی می‌ماند این است که یک منتقد خوب با دید نکته‌سنج و موشکافانه خود در باره‌ی یک فیلم گاه می‌تواند چنان قلم بزند که گذشته از معرفی یک فیلمساز نوگرا به جامعه ، در ادامه مسیر یک فیلمساز نیز به شکلی موثر واقع شود.اتفاقی که به نظرم در مورد فیلم "دم صبح" و نقد آن توسط آقای نورائی صورت پذیرفته است. پابرهنه در بهشت ؛‌ بهرام توکلی  " دم صبح " ؛ حمید رحمانیان

 

فیلم با نقل خوابی از سوی " یحیی "‌ روحانی جوانی که تا آن زمان یک سال و پنج روز از عمرش را در آسایشگاهی نامتعارف که بیماران خاص جسمی و روانی در آنجا تحت سرپرستی دکتری که خود نیز به همان دردها دچار است گذرانده ، شروع می‌شود.خواب او همان خاطرات اوست از حضورش در آن آسایشگاه خاص که در طول مدت فیلم آن را مرور می‌کنیم.انتخاب او برای حضور در چنین مکانی که هیچکس دیگر یادی از بیماران آنجا نمی‌کند ،بهترین دلیل است برای متفاوت بودن زندگی این روحانی که به تعمد نام "یحیای" - تعمید دهنده- توسط فیلمنامه‌نویس – فیلمساز برایش برگزیده شده.حضور اولیه او ، در شبی سرد و ظلمانی ، همراه با بارش شدید باران ، همچون نزول پیامبری نویدبخش رهایی انسانها از قید بی‌ایمانی به خداوندگار و خالق هستی است.دکتر که با استفاده از این بیماران قصد دارد تا بیماری لاعلاج خود را درمان کند و آنها را چون موش آزمایشگاهی در قرنطینه‌ای که نام "بهشت" به آن داده است ، مورد سوءاستفاده و تست داروهای خودش قرار داده ، در طول فیلم شخصیتی دورو و ریاکار معرفی می‌شود: حرفهایش همچون محکوم بودن این انسانها به خاطر گناهکار بودنشان و تقاص پس دادن آنها به خاطر بزه‌کاری‌هایشان ، روی دیگر شخصیت  دکتر را نمایان می‌کند که مغایر است با ظاهر خیرخواه و مبادی آداب شرعی او.در مقابل "یحیی" ، کسی که دانشکده پزشکی را از نیمه رها کرده و کسوت روحانیت را برگزیده ؛ اشاره به تفاوت ماهوی نجات جسم و روح در نزد "یحیی" کسی که اگر همان دانشکده را ادامه می‌داد،ای بسا اکنون همچون دکتر فقط در پی نجات جان خود بود و بس ، با آرامش و حضوری موثر در آسایشگاه شکلی متفاوت از روحانی بودن را به نمایش می‌گذارد: دعای او صورتی دیگر دارد، همچون کارهایش ؛‌ در برابر کفرگویی بیمارانی که دیگر از همه چیز و همه کس دل بریده‌اند صبور است و آنها را با اقدامات عملی خود به سوی امید به ذات حق می‌راند : تلاش برای حضور فرزند یکی از بیماران به نام "شعیبی" در آخرین لحظات زندگی‌اش ، حضور زن "شاهو" و بازهم ایجاد دلخوشی برای کسی که علاوه بر درد جسمانی از بی‌هویتی نیز رنج می‌برد ، عقد دو جوان نچندان معمولی : یکی سرباز محافظ آسایشگاه و دیگری دختری از همانجا ، نوشتن نامه‌ از طرف اقوام بیمارانی که حتی یادی از آنها نمی‌کنند ، حضور دلنشین و مهرورزانه‌ی  او در میان بیماران و حتی تامین پول کرایه خانه‌ی زن نظافتچی آسایشگاه و سر زدن به شوهر خانه‌نشین و پسر معلولش و... همه و همه یادآور مرامی است که دین اسلام برای هدایتگران و مجریان آن از زبان و عمل پیشوایان و بزرگانش سفارش و تاکید کرده است.سیره‌ای که در جامعه کنونی ما شکل کم‌رنگتری به خود گرفته و همین سبب می‌شود که شخصیت یحیی در نظر بعضی از منتقدین و تماشاگران فیلم شبیه کشیشان و تارکان دنیایی بیاید که در رمانها و فیلمهایی مثل "مسیح بازمصلوب" کازانتزاکیس،"برادر خورشید،خواهر ماه" زفیرلی و "فرانچسکو" لیلیانا کاوانی و... به خوبی به زندگی آنها پرداخته شده است . اشتباه به ظاهر لفظی منتقد حاضر در جلسه پرسش و پاسخ بعد از نمایش فیلم نیز بی‌سبب نبود که مکررا روحانی فیلم را کشیش می‌نماید ، گرچه به طور تلویحی به فیلم "خاطرات یک کشیش روستا" روبربرسون به قصد مقایسه نیز اشاره کرد.حقیقت این است که یک روحانی از هر مرام و کیشی تنها می‌تواند با عمل خود بربار معنایی لباس مخصوصش بیافزاید ؛ لباسی که یحیی به "شاهو" می‌بخشد تا با آن احساس پرواز کند بر لبه دیواری که همیشه بر آن لرزان و دل نگران گام می‌گذارد و در جایی دیگر همین لباس موجب نجات "شعیبی" شد تا از گناه خودسوزی و خودکشی برهد و همچنین لباسی که دیگران با دیدن آن بر تن شخص توقع اعمال منطبق با فطرت و انسانیت از او دارند ، کارهایی که یحیی تا می‌توانست و از دستش برمی‌آمد برای دلشدگان فیلم رسته از عنوان و لباس انجام می‌داد.طرفه اینکه  دو فیلم دیگری هم که توسط فیلمسازان متفاوتی به طور مستقیم به قشر روحانی جامعه پرداخته و هر دو آنها هم مورد استقبال عامه و منتقدان قرار گرفت یعنی : "زیر نور ماه" و " مارمولک" تاکید و تاثیرشان بر حضور لباس به عنوان نمادی از پوسته و ظاهری برای رسیدن به اصل تحول و تلاش جهت آسایش و آرامش انسانهای دیگر،بیشتر از جنبه‌های دیگر ظاهری روحانیت بود.در "زیر نور ماه" طلبه جوان ، تا به ضرورت کسوت روحانی بودن یقین نمی‌کند ، لباس مخصوص را نیز پذیرا نیست و در "مارمولک" پوشیدن لباس باعث تحول شخصیتی می‌شود که سابقه‌ی خوبی ندارد .در فیلم حاضر هم با اینکه "یحیی" با لباس عادی در فیلم حضور دارد،ولی در اولین نماهای فیلم عکسی از او را در لباس روحانی می‌بینیم ،گویی‌ او هم جستجوگرانه به دنبال کشف خاصیت این لباس است و برآوردن حق آن به طور کامل .  تفاوت دیگر "یحیی" با دیگران که مورد تاکید کارگردان است،بیشتر اهل عمل بودن اوست تا حرف.در سکانسهای ابتدایی "شاهو" یکی از بیماران آسایشگاه در حالی که درست برخلاف جهت "یحیی" نشسته به او می‌گوید :"شما مثل اینکه همچین روحرف زدن تمرکز نداری؟" یحیی:"‌من؟ نه!خیلی دوست ندارم حرف بزنم" شاهو:"گوش کنید خوبه.گوش کنید خیلی بهتره.اصلا یه وقتایی آدم بهتره حرف نزنه گوش کنه فقط..." تاکید بر گوش کردن به جای صحبت کردن در یکی دو جای دیگر از فیلم هم شنیده می‌شود.معضلی که در جامعه ما حضوری جدی دارد : کلام  بیشتر و عمل کمتر.در همان نمای مذکور بلافاصله منولوگ درونی یحیی را می‌شنویم :"وقتی به عنوان روحانی کارم را شروع کردم خیلی زود فهمیدم سختی‌های واقعی زندگی مردم یا عذابهای بی‌نتیجه‌اشون برام پررنگتر از هر چیزی شده،نمی‌تونستم در باره مردم تصمیم بگیرم" و این نتایج همه به گوش دادن و حضور "یحیی" در میان مردم برمی‌گردد. فیلمبرداری خوب کار و استفاده از فیلترهای آبی‌رنگ و نوع نورپردازی در آسایشگاه که ترکیبی از نماهای تیره و روشن را جلوه‌گر می‌کند تا فضای هول‌انگیز برزخ بین مرگ و زندگی را نمایان سازد ، همراه با موسیقی مناسب با فضا ، همچنین بازیهای روان و کارگردانی هوشمندانه،همگی  توانسته‌اند اثری در خور تامل را به مجموعه فیلمهای خوب ایرانی بیافزایند.


کلیدواژه: سینمای ایران