سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

جشنواره فیلم تصویر هنرمند ـ اختتامیه
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥
 

اتفاق را گاهی نمی‌توان در زندگی فراموش کرد. یاد حکایت کیارستمی در پشت صحنه فیلم پنج می‌افتم که از بازی تخته نرد ارائه می‌دهد.بعد از تعریف حکایت ساخت شطرنج توسط هندیان که همه می‌دانند و پاسخ آن بازی بدون دخالت شانس و اقبال و تکیه بر حرکات معقولانه صرف توسط بوذرجمهر با بازی دیگری به نام تخته نرد ، که هم بر عقل و درایت بازی کننده استوار است و هم بر شانس و اتفاق و تقدیر او در چگونگی نشستن تاس ( هم جبر و هم تفویض در زندگی ما انسانها ) ،تقدیر و شانس خود در درآوردن یکی از اپیزودهای فیلم پنج را بی‌تاثیر نمی‌داند.اتفاق و شانس خوش من هم دیروز ( یعنی جفت شش من در بازی تخته نرد زندگیم) در مراسم اختتامیه‌ی چهارمین جشنواره فیلم تصویر هنرمند ، نشستن در کنار فیلمساز جوان خوب ایرانی "هادی آفریده " بود که یکی از فیلمهای خوبش را در جشنواره امسال دیدم به نام "زیر درخت کاج" که مطلب کوتاهی هم درباره فیلمش هم همین روزها در وبلاگم نوشتم.من که وبلاگ ایشان را هم یافته بودم و با کارهای دیگر ایشان هم آشنا شده بودم ، درست کنار دست ایشان در اختتامیه نشسته بودم.صحبت کردن با او که عاشق هنرش است برایم بسیار لذت‌بخش بود.حاصل صحبتهای اولیه ما در مورد ساخت فیلم و آسان شدن ساخت آن با امکاناتی که دوربین‌های دیجیتال فراهم آورده و اصرار من که باید با ابزارهای ساخت آشنایی کامل داشت تا بتوان فیلم ساخت این بود که آفریده اعتقاد داشت : تفکر و نگاه هنرمندانه است که می‌تواند تصویری را هر چند با یک موبایل هم برداشته شود ،‌ تبدیل به یک اثری هنری ماندگار کند.و این بهترین درس شب اختتامیه برایم بود. پیام کوتاهی که دوست گرامیم ناصرمیزبانی پانزدهم آبان ماه برایم گذاشت و موجب شد تا خاطرات هجده نوزده سال پیش و ایام سربازی در مکالمه‌ای طولانی برایم زنده شود ، و بالاخره قرار ملاقاتی که با هم گذاشتیم در دفتر کارش و رفتن به خانه هنرمندان برای دیدن مستندی که معمولا سه‌شنبه‌ها انجمن مستندسازان به معرض نمایش می‌گذارند ،‌ همه و همه دست در دست هم داد ( باز یه جفت شیش دیگه ) تا با جشنواره فیلم تصویر هنرمند آشنا شوم.جشنواره‌ای که علاوه بر دیدن یک سری فیلم‌های مستند و خوب در کنار عکس‌های اغلب فوق‌العاده ، باعث آشنایی و دوستی با دوستانی شد که یا عکاسند یا فیلمساز.با آقای " مجید نیک نفس " هم که یکی از هنرمندان خوب عکاس از اهالی خونگرم خوزستان است همراه هم تا آخرین ساعتهای اختتامیه بودیم. حضور در عکس دسته جمعی هنرمندان عکاس و فیلمساز در جلوی خانه هنرمندان ایران  هم از خاطرانگیزترین لحظات این مراسم بود. فیلم "روزی که دیگر نبودی" سیف‌الله صمدیان در باره مراسم تشییع و خاکسپاری مرتضی ممیز پدر گرافیک ایران ،بازهم دیدنی بود، به خصوص لحظات آخر آن که برگ‌سوزان پاییزی را همراه با شعرعالی احمد شاملو به تصویر درآورده.اسلاید شوی استاد رضا دقتی (عکاس بین‌المللی ایرانی) در باره اقدامات پنج ساله‌اش در افغانستان و جاهای محروم دیگر زمین ، همراه با فیلم " من عکاس نیستم "‌ محمدرضا بابایی که به نوعی مصیبت‌های یک عکاس پشت صحنه فیلم را – "اینجا چراغی روشن است" – به زبانی خودمانی بیان می‌کرد و دیدن دوباره و لذت‌بخش ! فیلم "شبیه‌خوانی" بهمن کیارستمی ، از دیگر برنامه‌های اختتامیه بود.البته از خوردن شامک هنرمندانه در محوطه پشت بام خانه هنرمندان هم باید ذکری می‌رفت که رفت.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۹
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥
 

"وقت خوب مصائب " اولین فیلمی بود که دیروز در خانه هنرمندان به تماشا نشستم.فیلم به نوعی پشت صحنه زندگی احمدرضا احمدی شاعر معاصر و محبوب این سالهاست.اولین بار که صدای حزین و دلنشین او را شنیدم در نوار " در گلستانه " بود."در گلستانه" منتخبی بر شعرهای سهراب سپهری است که با موسیقی زیبای " هوشنگ کامکار" و آواز " شهرام ناظری" و دکلمه " احمدرضا احمدی" همراه است.شعرهای او را نخوانده بودم ،‌ ولی بعدها متوجه شدم که او خود شاعر بزرگی است با مجموعه شعرهای بسیار.این فیلم که ساخته‌ی "ناصر صفاریان" است توانسته بود از زبان دوستان و آشنایان احمدی مثل کیارستمی ، کیمیایی ، آغداشلو و... و همنشینی طالبی‌نژاد و کیانیان و قائد و ... با او ، بیننده را با ابعاد زندگی او آشنا کند.تمهید کارگردان در استفاده از صدای زنگ تلفن و موبایل به عنوان فاصله‌گذاری بین تماشاگر و مصاحبه‌شونده ،  که به نوعی ایده‌اش انگار از تلفنی که اولین بار موقع صحبت کیارستمی به صدا درآمد و حواس او را از آنچه که می‌گفت بهم ریخت به ذهن کارگردان خطور کرده ، تمهید جالبی بود که زیباترینش صدای موبایل عجیب و غریب خسرو خورشیدی طراح صحنه معروف ایرانی بود که او را هول کرد و بعد هم گفت :" نمیدونم چطوری هم میشه صداش رو عوض کرد!".این تمهید در کنار استفاده از به ظاهر پرتی‌های فیلمبرداری ، یا آماده کردن صحنه برای تصویربرداری و ... توانسته فیلم مستندی که می‌توانست کسل‌کننده باشد را تبدیل به فیلمی جذاب کند،‌البته در این میان نباید شخصیت شوخ و شنگ احمدی را هم از خاطر برد که در مزه‌پراکنی و تیکه‌اندازی به این و آن کم نمی‌آورد.

 

پشت صحنه نمایش "یوسف و زلیجا" کاری از "پری صابری" هم چندان ظرافت خاصی نداشت ،‌ به جز تلاش گروهی که می‌خواهد نمایش پربازیگری را به روی صحنه بیاورد.البته سازنده فیلم سیف‌الله صمدیان هم قبل از نمایش فیلم توضیح داد که از میان دوساعت و نیم پشت صحنه ، فقط همین نیم ساعت از نظر ارشاد قابل نمایش بوده است.

 

فیلم هفت دقیقه‌ای " یک خاطره تصویری از روزی که ممیز رفت " هم از صمدیان ،‌ یاد کوتاهی بود از سفر ممیز به دیار باقی.

 

پشت صحنه فیلم " میم مثل مادر" هم از مستندهای دیدنی و جذابی بود که در دهمین روز جشنواره به نمایش درآمد.اگر اصل فیلم را دیده باشیم و با قلب پراحساس (هندی) که به قول کیارستمی در سینه هر انسانی می‌تپد ، با آن ارتباط برقرار کرده باشیم ،‌ دیدن این فیلم که به یاد مادران این دیار ساخته شده بسیار لذتبخش است.گفته‌های نقش "سعید" بچه سربلند ایلامی ،‌ در کنار گفته‌های ملاقلی‌پور و تعریف تمهیداتی که به کار می‌برده تا سعید را در فیلم به بازی واقعی‌تر وادارد،از جذابیتهای قابل ذکر این فیلم بود.در جایی از فیلم محمد علی شادمان که نقش سعید را در فیلم بازی می‌کرد،‌ از تعصب خود نسبت به شهر "ایلام" می‌گوید و از طرف دیگر کارگردان و بازیگران برای بازیگیری از او تا جایی که توانسته بودند از این تعصب سود برده بودند : در سکانس کمک به مادرش ، سکانس غرق شدنش در وان حمام و...

 

به مدت چهل و پنج دقیقه "آمین فرهاد" ساخته "پوران گلفام" ما را می‌برد به خاطراتی از ترانه‌های "فرهاد مهراد" و زندگی او در آخرین روزهای زندگیش.یادگاران او،‌ قطعاتی از کنسرتش ،‌ و همچنین مصاحبه کوتاه و عکس‌های یادگاری بسیار و تعریف دیگران در باره‌ی آثار او ،‌ فضایی ایجاد می‌کند که دوباره به موسیقی‌اش دل بسپارم ، هنگام بازگشت از آخرین روز برگزاری جشنواره‌ای که خاطرات بسیاری  را از هنرمندانی بزرگ در ذهن من و بسیاری دیگر ماندگار کرد.

 


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۸
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥
 

شروع برنامه‌های امروز (بیست و چهارم آبانماه ١٣٨۵) با سه فیلم در باره‌ی عکس و جنگ بود به نام‌های : "دورنزدیکا"،‌"آینه حضور" و "چرخ و عکس" که آخرین آنها خاطرات تصویری عکاس دوران جنگ "ابوطالب امام" بود.او که خود بر اثر جراحت جنگی به روی ویلچر می‌نشیند ،‌ طی فیلمی کوتاه به نمایش و مقایسه عکس‌هایی از دوران جنگ در تهران و سپس نشان دادن حال و هوای بعد از جنگ همان مکانهایی که عکس گرفته ، پرداخته است.یکی دو تا از این عکسها‌ی مقایسه‌ای هم در نمایشگاه عکس تالارهای خانه هنرمندان حضور دارد.فیلم " تماشاخانه" در باره گذشته و حال یکی از مهمترین مراکز اجرای تئاتر در تهران ، یعنی "تئاتر شهر" تجربه‌ای ( به قول خودش ) از پگاه آهنگرانی است.عدم حضور مسئولین تئاتر شهر یا هنرهای نمایشی در فیلم یکی از ضعفهای فیلم بود.حضور تنها هنرمندانی که از روزهای ابتدایی تئاتر شهر خاطرات تلخ و شیرین داشتند ، یا جوانانی که اکنون در سالنهای برگرفته از انباریهای تئاترشهر مثل خورشید و ... به تمرین و درد و دل می‌پرداختند، نتوانسته بود به طور کامل فضای عدم رسیدگی به مسائل هنری و در اینجا تئاتر را موشکافی کند.جوانان که اکثرا غرغر می‌کردند و پیشکسوتانی مثل مهدی هاشمی و... از روزهای طلایی تئاترشهر که محل اجرای حرفه‌ایها بود نه جوانان تجربه‌گرا( روزهای قبل از انقلاب) نوستالوژیک‌وار یاد می‌کنند.موثرین حضور ، حضور امام جماعت مسجد کنار تئاتر شهر بود که مانند یک صاحب ملک ( ملکی که قرار بوده است به پارکینگ برای تئاترشهر تبدیل شود) همه زمینها را متعلق به مسجد می‌داند و از سرلطف قرار است که جایی کوچک هم برای تئاترشهر در نظر بگیرد."جمعه روز بدی بود" ساخته سام کلانتری هم متعلق به پشت صحنه تئاتر " 2142 روز بد"به کارگردانی بهروز غریب‌پور بود.اجرای نمایش در فرانسه و سوئد و ایران با طراحی صحنه‌ای جالب و حکایت عصبانی‌تها و گاه از کوره در رفتن‌ها و درگیرهای کارهای هنری ،‌ به خصوص اجرای در خارج از کشور ، همه حکایت فیلم بود."سفید" و " هنر جدید" هم هر دو شرح کارها و دلمشغولی‌های حسین خسروجردی نقاش معاصر بود.در هنر جدید او با خلق یک اثر هنری از بدن خود و سپس طراحی از همین ساخته‌ی خود ، توانسته سو‍ژه نویی خلق کند.در فیلم "دو کمانچه" بهمن کیارستمی مقایسه‌ای دارد بین دو شیوه از کمانچه‌نوازی و زندگی دو هنرمند در دو جای مختلف ،‌ یکی در بندرترکمن و دیگری در ایتالیا.فیلم با عصبانیت شدید هنرمند فلکلور "بهرام بردی‌کر" و به قولی مقام‌نواز ترکمنی شروع می‌شود که در حیرت است که چگونه شاگردان او به خارج از کشور رفته‌اند و پیشرفت کرده‌اند و او در همان محله باقی مانده.محله‌ای که دیگر به موسیقی مقامی او کمتر بهایی می‌دهند و شاید در گوشه‌ای از مجلس عروسیی ، او و گروهش جایی کوچک بیابند.اما از سویی "رضا درخشانی" را می‌بینیم که با سازهای کمانچه‌ی ابتکاری خود، درتلاش است تا به تلفیقی از موسیقی سنتی ایران و راک و جز و ...بپردازد.تلاش او را هم در نقاشیهای آبستره‌‌ و هم ساخت موسیقی متفاوت در فیلم شاهد هستیم و او را بر خلاف نوازنده‌ی مقامی ترکمن راضی از زندگی و هنرش می‌یابیم.آخر فیلم با تدوینی هوشمندانه عنکبوتی را می‌بینیم که در کنار هنرمند عصبانی ترکمن در تلاش است تا از پره‌های دوچرخه‌ای ساکن خود را بالا بکشد ولی تلاشش بی‌ثمر باقی می‌ماند.فیلم " به تماشای آب‌های سفید" ساخته سیف‌الله صمدیان پشت صحنه‌ی کنسرت حسین علیزاده و ژاون کاسپاریان است که دو سه سال پیش در محوطه باز کاخ نیاوران اجرا شد.تلاش دو هنرمند خوب دو کشور متفاوت برای ارتباط بین دو ساز مختلف دودوک و سلانه ( ساز ابتکاری علیزاده) با گروه هم‌نوایان.تلاشی که به نظر نگارنده ، نتوانست آنچنان که باید و شاید جا بیافتد و هر کدام از این سازها با تنالیته‌ی متفاوت رنگی دیگر دارند که در کنار هم تلفیقی خوشایند را شاهد نیستیم.اوج این تلفیق را در تصنیفی قدیمی از ارمنستان شاهدیم که کاسپاریان به زبان ارمنی می‌خواند و سپس هم‌نوایان ایرانی هم با شعری فارسی آن را ادامه می‌دهند. پشت صحنه فیلم پنج با عنوان " درباره‌ی پنج" ساخته عباس کیارستمی ، در باره پنج قطعه یا فیلمی است که او کار کرده است.او در باره‌ی تک تک این اپیزودها و تلاش‌ها یا بی‌تلاشیهایش ! ( جایی می‌گوید دوربین دیجیتالم را روشن کردم و خوابیدم ) یا ساخت و ساز عجیب و غریب آنها ، توضیح می‌دهد.او در آخرین اپیزود که بازی ابر و برکه و وزغ‌ها با سایه ماه در آب است ،‌ به تماشاگر حق می‌دهد تا یک چرتی هم بزند و حتی توصیه می‌کند که فیلم در جایی نمایش داده شود که جمعیتی کمتر از پنجاه نفر داشته باشد و ترجیحا صندلیهای سالن نمایش مبل راحتی باشند!انگار او با فیلمش می‌خواهد حالتی خلسه‌وار را در دنیای پرتنش امروزی به تماشاگر القاء کند.حالی که تلاشگرانی در فرقه‌های عرفانی و حالاتی مثل مدی‌تیشن و ... به دنبالش هستند تا انسان‌ها را برای لحظه‌ای هم شده فارغ از زندگی روزمره یا روزمرگی قرار دهند.درس‌های استاد همیشه شنیدنی است و طوری در مخاطب تاثیر می‌گذارد که او را به اشتباه می‌اندازد:اینکه می‌تواند بدون پشتوانه فکری و خلاق به خلق آثاری اینچنین دست بیازد.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۷
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥
 

 

فیلم نیکوپور به مدت هفت دقیقه در باره نقاشی عجیب و غریبی با نام محمد علی شیوایی ملقب به کاکو که چهر‌ه‌ای صوفی مسلک داشت تا نقاش! (مگر نقاش‌ها چه شکلی‌اند؟) و حکایت حالش که تند و تند از زبان خودش همراه با پکهای مکرر به سیگار و خالی کردن خاکسترش در جاسیگاری می‌شنیدیم ، افتتاحیه نهمین روز جشنواره فیلم تصویر هنرمند بود.کاکو یادی هم از دکتر غلامحسین ساعدی ( نویسنده معروف نمایشنامه و داستانهای فارسی در دهه چهل و پنجاه با ابرکارهایی مثل عزاداران بیل که بعدها به فیلم گاو تبدیل شد) می‌کند که در بیمارستان روزبه تهران ( بیمارستان بیماران روانپریش ) به او توصیه می‌کند با کاردرمانی به نقاشی بپردازد.کاکو به ادعای خودش فارغ‌التحصیل یکی از دانشگاههای فرانسه است.زندگی منصور نعیمی نویسنده و فیلمساز خطه جنوب برای ابراهیم پشت‌کوهی بهانه‌ایست تا فیلمی نچندان دلچسب با تصاویری تاریک و خوف‌انگیز، بسازد.بیننده که در طی فیلم با هیچکاری اعم از فیلم و نوشته‌ی نعیمی آشنا نمی‌شود ، فقط درمی‌یابد که انجمن سینمای جوان بندرعباس در واقع فیلمی در معرفی یکی از اعضای خودشان ساخته است.سوژه فیلم هادی آفریده به نام " زیر درختان کاج" دختری نیمه‌ناشنواست به نام لادن صحرایی که به سینما و قرارگرفتن در کنار بزرگان آن ، بسیار علاقه دارد.از زبان یک دوست ،‌ ماهایا پطروسیان و خودش با افکار او آشنا می‌شویم.او که بالاخره با سماجت توانسته در یکی دو فیلم حرفه‌ای مثل سالادفصل و پیشنهاد پنجاه ملیونی حضوری کم‌رنگ داشته باشد، در طول این فیلم ، نگران خواهرش است که خانه را مدتی است ترک کرده.فیلمساز با طرح این سئوال و همچنین ایجاد کنجکاوی در بیننده برای سرنوشت خواهر او ، زمینه‌ای داستانی برای این فیلم مستند خلق می‌کند. سومین فیلمی که در این جشنواره از "علی تبریزی" می‌‌بینم ، پشت صحنه‌ی تئاتر "فنس" به کارگردانی رحمانیان است.تئاتری که در سال گذشته بیشترین تماشاگر و طرفدار و مخالف و موافق را به خود جلب کرد.شروع فیلم با روخوانی نمایشنامه است و پایان فیلم با جمع‌آوری دکور و رفتن گروه نمایش از فضای تئاترشهر.این مستند دیدنی ، به خاطر آن نمایش دیدنی‌تر ، توانسته بود به خوبی از عهده‌ی نقش خود که نشان دادن لایه‌های زیرین یک نمایش موفق است براید.یکی از زیباترین صحنه‌های فیلم متعلق به بازیگر خوب فیلم و نمایش یعنی پرویز پرستویی است.روز نخست اجرا ، او را در پشت صحنه در حال ذکر می‌بینیم و چشمانی گریان تا شاید بتواند بهتر در صحنه ظاهر شود.اشک‌های او را گاه و بی‌گاه ، حتی در هنگام تمرین مثلا با ترانه علیدوستی و حبیب‌رضایی شاهد هستیم.روانی بازی او در آن نمایش و فیلم‌هایش ، حاصل همین حس‌گزاریها و تلاش‌های بسیار است.اولین بازی که از او در سالن اصلی تئاتر شهر دیدم در نمایش " مریم و مرداویج " به کارگردانی بهزادفراهانی ( اجرای قدیم نه اجرای یکی دو سال پیش) خاطره‌ای نازدودنی در نهادم نهاده ،‌ روزهایی که هنوز پرستویی به اوج موفقیتهایش نرسیده بود.نوبت سوم نمایش فیلم‌ها بازهمراهی با عباس کیارستمی بود.تکرار فیلم "نامه‌ها" ، فیلمی که جمعه نمایش داده شده بود ،‌ در ابتدای این نوبت کمی عصبانی‌ام کرد و موجب شد تا از سالن خارج شوم و به گشت و گذاری در بوستان اطراف خانه هنرمندان بپردازم.چون می‌دانستم که فیلم بعدی " روزی روزگاری در مراکش" است ، کلاس فیلمسازی مارتین اسکورسیزی و عباس کیارستمی در مراکش ،‌ بعد از سه‌ربع ساعت از خنکای بوستان اطراف  دوباره به سالن بتهون برگشتم.هنوز نامه‌ها ادامه داشت و اواخر جایی بود که بچه‌های اسپانیایی در حال بحث و گفتگو با معلمشان در باره فیلم " خانه دوست کجاست؟" بودند.به امید اینکه فیلم تمام می‌شود بالاخره در شلوغی سالن جایی دست و پا کردم برای نشستن.با کمال تعجب دیدم که دو نامه از نامه‌های این دو فیلمساز در نوبت قبلی نمایش فیلم در روز جمعه ، نشان داده نشده بود.دو فیلمی که کیارستمی و اریس ساخته بودند ، در جواب همدیگر.بالاخره بعد از این دیدن نامه‌ها، سیف‌الله صمدیان ،‌ دبیر جشنواره و سازنده فیلم "روزی روزگاری در مراکش" ، تماشاگران را دعوت کرد تا فیلم را ببینند.جشنواره مراکش با ایجاد کارگاهی و دعوت از چند فیلمساز جوان آمریکایی و مراکشی و حضور کیارستمی و اسکورسیزی ( دو فیلمساز با دو نگاه مختلف به این مقوله ) در این ورک‌شاپ ، توانسته یکی از بهترین یادگارهای تلاش این دو فیلمساز برای یادگیری آنچه که خود آموخته‌اند را ایجاد کنند.حرفهای کیارستمی و اسکورسیزی هر دو شنیندنی و آموختنی بود.کیارستمی پیشنهاد می‌کند تا با نگاهی تازه ، فیلمسازان جوان به ساخت فیلم‌هایی کوتاه در باره موبایل بپردازند.فیلم‌های چند نفر از آنها هم در این مستند آموزشی نیز گنجانده شده بود.اسکورسیزی صحنه‌هایی از فیلم گاوخشمگین که در آن به قول خودش شخصیت اصلی فیلم ( که نقشش را دنیرو به زیبایی بازی می‌کند) خود را به دست حریف بوکسورش می‌سپارد تا کوتاهی را که در زندگی در حق دوستان و خودش و همسرش کرده است را به نوعی جبران کند برگرفته از سکانس معروف فیلم "روانی" آلفرد هیچکاک می‌داند.مقایسه این دو صحنه در صحبتهای کیارستمی هم تحلیل می‌شود.او می‌گوید هیچکاک با اینکه می‌توانست از بخار حمام مثلا به عنوان پیوند دهنده و حس‌برانگیز در صحنه استفاده کند ولی نتوانسته بود سکانس را به خوبی به حس‌نهایی برساند ، بلکه این موسیقی است که این مهم را برعهده می‌گیرد و اسکورسیزی در همان صحنه برگرفته از سکانس حمام روانی توانسته بود با خلاقیت خود به بازسازی هنرمندانه و حس‌برانگیزانه برسد.نکات بسیاری در صحبتها و نگاه‌های دو فیلمساز و دانشجویان بود که جز با دیدن فیلم نمی‌توان به آن دست یافت.دیدن این فیلم آموزشی شاید همانگونه که یکی از دانشجویان در آخر فیلم می‌گوید ، تحولی در نگاه انسان نسبت به فیلم و فیلم‌سازی ایجاد کند.باید از سیف‌الله صمدیان به خاطر تهیه این فیلم ، همانگونه که خود کیارستمی در آخر فیلم اشاره‌ای کوتاه دارد،تشکر کرد.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۵ و ۶
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥
 

در هفتمین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند چهار فیلم را شاهد بودم.فیلم اول در باره نقاش نابینایی بود که در اهواز زندگی می‌کرد.بیشتر از دیدن نقاشی‌های یک نابینا با روحیات و نظرات نقاش در فیلم آشنا می‌شدیم.در قسمتهایی از زبان نقاش نابینا که در میان هاله‌ای از نور دیده می‌شد ، به حضور مثلا سقراط و افلاطون در سرجلسه امتحان فلسفه یا حضور حضرت مریم و مسیح در جایی دیگر یا از این قبیل تخیلات پی می‌بردیم! در جاهای کدر فیلم ! به زندگی اینجایی و آرزوها و درددل‌هایش برای ازدواج و خوشبخت کردن همسر آینده‌اش هم واقف می‌شدیم.تنهای جای واقعی و دیدنی این فیلم ، جایی بود که مردم سرگشته و پریشان و بیمار و خسته را در سالنی بزرگ نشان می‌داد که به دنبال شفا پیدا کردن از  انرژی‌درمان روزگارمان ! مستاصل و بی‌چاره منتظرند و خبر می‌رسد که کلاه‌بردار بزرگ روزگار بر اثر فشار جمعیت ناراحت شده‌اند و دررفته‌اند .مطالبه پول ویزیت از کلاه‌برداری دیگر از کلاه‌برداران روزگارمان هم سخت دیدنی بود.اسم فیلم "پل معلق" بود.

 

فیلم بعدی که به زبان انگلیسی به نمایش درآمد به نام "ولگرد و دیکتاتور" آنطور که در تبلیغ فیلم آمده بود همه‌اش پشت صحنه‌ی رنگی فیلم دیکتاتور بزرگ چاپلین نبود ، بلکه رشد و بالندگی دو شخصیت معروف تاریخی ،‌ یکی هیتلر و دیگری چاپلین را در طی یک فیلم یک ساعته به صورت مونتاژ موازی به ما نشان می‌داد.پدر و مادر این دو چه کسانی بودند ‌، هیتلر چگونه به قدرت رسید ،‌ چاپلین چگونه به شهرت دست یافت و ... جالب است که هر دو این شخصیت‌ها از فقر و فلاکت به اوج محبوبیت رسیدند.کارگردان فیلم با نشان دادن صحنه‌های استقبال از هر دو اینها ، یکی سیاستمدار و دیگری هنرمند در مکانهای مختلف ، سخنرانی واقعی هیتلر در فیلم معروف ریفنشتال " پیروزی اراده " در کنار به سخره گرفتن همان سخنرانی در فیلم " دیکتاتور بزرگ" و دیگر صحنه‌های درخشان مستند و بازسازی شده،و مصاحبه با چند تاریخ‌نگار ، فرزند چاپلین ،‌ سیدنی لومت و ... یک فیلم کامل و دیدنی را به بیننده ارائه می‌داد.

 

فیلم "با ابراهیم" هم مصاحبه‌ی یک دقیقه‌ای سیدابراهیم اصغرزاده را به صورت یک فیلم هفت هشت دقیقه‌ای با معجزه‌ی تدوین درآورده بود.

 

" لیلی کجاست؟" عنوان فیلم بعدی بود.فیلمی که در آن با آثار و کارهای استاد محمدرضا درویشی آشنا می‌شویم.یکی از بهترین فیلمهای تا امروز جشنواره.درویشی با سفرهای بسیار به جاهای دور و نزدیک ایران ،‌توانسته مجموعه‌ای نسبتا کامل از موسیقی فولکلور ایران را جمع‌آوری کند.او خود نقل می‌کند که در سال پنجاه و هفت در حال نوشتن سمفونی بوده که آن را نیمه رها می‌کند و به فکر می‌افتد تا به احیای موسیقی بپردازد که در اطرافش در حال از بین رفتن و پوسیدن است.این تلاش بیست و پنج ساله او منجر به پدید آمدن تحولی در نگرش به اینگونه موسیقی در ایران می‌شود.با تشکیل جشنواره موسیقی نواحی ایران در سالهای بعدتر،‌او می‌تواند مشوق پیران این موسیقی و به قول کیهان کلهر در همین فیلم ، مشوق نسل‌های بعدی برای حضور و احیای اینگونه موسیقی شود.در زندگی شخصی‌اش او گیاه‌خوار است و تنها دختر اوست که همراه پدر دیده می‌شود.درویشی از مصایب بسیاری که بر سر موسیقی سنتی سرزمین ایران در طول قرون مختلف آمده است ،‌ می‌گوید و از محدودیتهایی که طی بیست سی ‌سال گذشته افزون بر دیگر محدودیتها اضافه شده است.او سه‌تار کتابی (سه‌تاری که کاسه‌‌ی انتهایی‌اش صاف است به جای کاسه‌ بودن) را نشان می‌دهد که چگونه فکر ایرانی برای ماندگاری فرهنگ موسیقی‌اش ابداع می‌کند که در آستین هنرمند جای گیرد تا از دسترس نااهلان به دور باشد.احمدرضا احمدی ، احسان نراقی ، کیهان کلهر و ... در باره کارها و فعالیتهای این استاد مسلم موسیقی در فیلم اظهارنظر می‌کنند.او در موسیقی فیلم و همچنین تلفیق موسیقی مقامی و کلاسیک و سنتی ایران هم کارهای بسیاری دارد.از جمله موسیقی فیلمهای اسامه،سفر قندهار،روزی که زن شدم و ... از کارهای ایشان است.

 

هشتمین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند با فیلم خوب "مشی و مشیانه" شروع می‌شود.فیلمی که یکسال قبل در انجمن مستندسازان دیده‌ام و دوباره دیدنش هم ارزشمند است.سری فیلمهایی با کیفیت بسیار بدی در باره سه نقاش معروف اروپایی هم به نمایش درمی‌آید که با آرم شبکه دویی که در بالای آنها دیده می‌شد ،‌ گویی از تلویزیون ضبط شده بود.تحمل دیدن این فیلمها برایم سخت بود.اما دو پشت صحنه از دو فیلم کمال تبریزی یعنی "فرش باد" و "یک تکه نان" کار علی تبریزی – شاید فرزند کارگردان – فیلمهای بعدی است که به تماشا می‌نشینم.مبنای "فرش باد" به نوعی همزیستی و پیوند فرهنگهای مختلف است که در اینجا ایران و ژاپن در تولیدی مشترک توانسته بودند به این هدف نزدیک بشوند.پشت صحنه فیلم فرش باد هم با نام "سنگ ،‌ کاغذ ، قیچی "‌ (بازی که دو کودک فیلم انجام می‌دهند) با این سئوال از کمال تبریزی شروع می‌شود: "...قراره که تو فیلم شما یه پسر و دختر بازی کنند و به هم علاقه‌مند بشن .فکر نمی‌کنید که این داستان باعث بشه که یه احساسی ، یه احساس واقعی به همدیگه پیدا کنند؟" و کمال تبریزی بعد از تکرار کلمه " یه احساس واقعی؟" و مکث می‌گوید:"نمی‌دونم" و پشت صحنه فیلم ، همراه با آنچه که در داستان فیلم هم اتفاق می‌افتد ، این احساس شکل می‌گیرد و در نهایت حتی با گریه و اشک و زاری دختر ‍ژاپنی و پسر ایرانی از همدیگر جدا می‌شوند.هدیه‌ای که دختر ‍ژاپنی در آخرین دیدار به همه اعضا و از جمله به پسر ایرانی می‌دهد ، علاوه بر هدایای دیگر شامل نامه‌ای است که شعری به زبان ژاپنی در آن نوشته شده که حاکی است از علاقه‌ی دختر به پسر.و تماشاگر در نهایت می‌بیند که جواب سئوال علی تبریزی مثبت است و این علاقه به نوعی شکل گرفته که واکندن آن از دل دو انسان بعد از این فیلم شاید تا آخر عمرشان ممکن نباشد.بازیگردانی رضا کیانیان هم در این فیلم از دیدنی‌های شیرین بود.راستی این همان فیلمی بود که در روز جمعه هنوز مجوز نمایشی برایش صادر نشده بود ، شاید به خاطر نمایش علاقه دو انسان به همدیگر!

 

شخصیت اصلی " بپیچ و باورم کن " پشت صحنه فیلم " یک تکه نان" هم بیشتر حبیب رضایی یعنی بازیگردان فیلم است تا کارگردان آن کمال تبریزی.رضایی با مزه‌پراکنی‌های بسیار فضای نچندان آسان پشت صحنه را به بازیگران و کارگردان و دیگر عوامل فیلم آسان می‌کند.کاری که با هوش او در بازیهایش نیز نمایان است.هنوز که هنوز است تاثیربازی زیبای او در فیلم به محاق توقیف رفته‌ی " اینجا چراغی روشن است "(1381،رضامیرکریمی) در اندیشه‌ام پایدار مانده.

 

نمایش فیلم "فریدون گله کجاست؟" بهانه‌ایست برای برگزاری بزرگداشتی از او در تالار بتهون خانه هنرمندان ایران.این بزرگداشت که با مجری‌گری کارگردان فیلم مذکور یعنی رضا درستکار نیز همراه است ، سالنی مملو از جمعیت را رقم می‌زند واز شانس خوبم تنها جای خالی ،‌ کنار دست کسی است که در چند سطر پیش از بازی و بازیگردانی خوبش تعریف کردم : "حبیب رضایی" .بعد از یک دقیقه سکوت به یاد فیلم‌فارسی‌ساز معروف قبل از انقلاب که از سی‌فیلمش ، سه فیلم شاخص او یعنی : "کندو"(1354)،"مهرگیاه"(1354)و "ماه عسل"(1355) بیشتر مورد توجه منتقدان ستایشگر لمپنیسم در سینمای ایران است ؛ کسانی مثل برادر گله ، ایرج کریمی ،‌ هیوامسیح ، جوادطوسی ، سعیدراد و بالاخره کامبوزیا پرتوی در باره کارها و فعالیتهای او سخنان کوتاهی انجام دادند.از میان این گویندگان بجز تعریف و تمجیدهای آنچنانی که معمولا بعد از مرگ افراد به یاد سخنرانان می‌افتد و از والایی مقام و شامخی شخصیت متوفی داد سخن می‌گویند و او را تا حد بزرگترین کارگردانهای دنیا بالا می‌برند که بگذریم ، از صحبتهای ایرج کریمی کارگردان و منتقد خوش‌ذوق این روزها از شروع کارش با گله نمی‌توان گذشت.کریمی گفت " خدابیامرز بسیار بد دهن بود." فیلمنامه‌ای هیچگاه در صحنه فیلمبرداری حضور نداشت.تند و بدخو بود و براثر بددهنی او مثلا در فیلم "کندو" بهروز وثوقی چند روزی کار را زمین می‌گذارد و قهر می‌کند.واقعیاتی که کریمی گفت درست مطابق فیلمهای اکثرا نازل گله است.فیلمهایی که سکس و خشونت شاخصه آنها بود  و همین موجب شد که بعد از انقلاب ، ممنوع‌الکارگردانی ! شود تا باشد جای کسانی مثل خود ایرج کریمی که اندیشه را با سینما پیوند زدند، وسعت یابد.در فیلم مذکور هم بجز تعریف و تمجیدهای این و آن و تکه‌هایی از فیلمهای او که قابل نمایشند ، چیز دندانگیری وجود نداشت.فقط نکته قابل ذکر تحصیلات سینمایی گله در آمریکا بوده که طبق ادعای خودش در آنجا در کنار مارتین اسکورسیزی می‌نشسته و مشق سینما می‌کرده.دو سینماگری که فیلمهایشان به فاصله سالیان سال نوری از همدیگر فاصله معنوی دارند!

 


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۴
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥
 

ششمین روز از جشنواره تصویر هنرمند در بیستم آبان‌ماه با نمایش چهار فیلم برگزار شد.فیلم اول " پیته‌سرای هنر" به کارگردانی کیوان آزاد در باره کارگاه موسیقی بود که در یکی ازمحلات فقیرنشین بندرعباس به کار هنری مشغول است.بچه‌های محله به دور هم جمع می‌شوند و به نواختن سازهای محلی می‌پردازند، بچه‌هایی که خودشان و خانواده‌شان به نان شب محتاج هستند ، یا دخترانی که فقط حق دارند در آنجا به موسیقی بپردازند و خانه دیگر جای موسیقی نیست.هیجان کودکانی که در شهرهای جنوبی با هر تلنگر دستی به چیزی ‌مثل قایق ، لاستیک ماشین ، پیت حلبی و ... به واکنش می‌پردازند و حرکات موزون ( همان رقص سابق !) را به ایستایی و خشکی کمر ترجیح می‌دهند ،‌ در این فیلم کوتاه مستند دیدنی است. فیلم بعدی "آوای دره گلیج" ساخته علی محمد قاسمی یادبود تصویری است از سید ابراهیم اصغرزاده دستیار و منشی صحنه و گاه بازیگر فیلم‌های ابراهیم حاتمی‌کیا که در سانحه هوایی در سال 1380 کشته شد.صحبت‌های حاتمی‌کیا در حین رانندگی در باره‌ی دوست و همکار قدیمی‌اش در این فیلم از همه شنیدنی‌تر است،‌خصوصا آنجا که در باره مقصرین سانحه می‌گوید و با منطقی اروپایی یا خردگرایانه و عصبانیتی از نوع یک کارگردان همیشه ساپورت شده ،‌ از کسانی شکایت می‌کند که در این واقعه دست‌داشته‌اند و باید مجازات شوند.گاهی بعضی از افراد (امثال حاتمی‌کیا) گویی فراموش می‌کنند که در جایی دارند زندگی می‌کنند که جان آدمیزاد ارزش چندانی ندارد که هیچ حتی مرگشان نیز به جایی برنمی‌خورد! مستند بعدی از مجموعه نقاشان ایرانی است که این فیلم به " پریوش گنجی " و کارها و صحبتهایش اختصاص داشت.من که چندان با عالم نقاشی ، خصوصا از نوع آبستره و انتزاعی آن چندان رابطه خوبی ندارم ،‌ حرفها و آثار هم برایم چندان جالب نبود. آخرین فیلم روز ششم جشنواره به نام " امپراطور و ما " ساخته امیدنجوان در واقع گزارش‌گونه‌ایست از حضور دستیار و فیلمبردار و یکی دو نفر دیگر مثل مدیرتولید فیلم آشوب کوروساوا در ایران به بهانه اهدای لوح یادبوی به آنها در دهمین جشن خانه سینما ،‌ که این بهانه موجب چند مصاحبه کوتاه و بی‌روح با شادمهرراستین و محمودکلاری و همچنین همان دستیاران کوروساوا ، در باره کارهای استاد است.لابه‌لای این مستند هم تکه‌های از فیلم‌های او مثل آشوب ، ریش‌قرمز و... به نمایش گذاشته می‌شود.فیلم در مقایسه با فیلمی که چند روز پیش از پشت صحنه آشوب در همین جشنواره به بهانه بزرگداشت کوروساوا نمایش داده شد ،‌ بسیار بی‌رمق بود.نمی‌دانم چرا هیچ قطعه‌ای از ابرکارهای دیگر استاد مثل دودسکادن ( که در این مستند هم به آن به عنوان اولین فیلم رنگی استاد یاد می‌شود و اوایل دهه 60 خورشیدی نمایش آن از تلویزیون خودمان ماندگارترین خاطرات را از او یعنی استاد در ذهنم به جا گذاشته است)‌ یا قطعه‌ای از دیگر بزرگ‌کار او یعنی " زندگی" نمایش داده نشد.همین علتهاست که می‌گویم فیلم سردستی و بدون‌ کار و تلاش اساسی ساخته شده است.تنها قطعه‌ی کوتاهی از پشت صحنه "ریش قرمز" که آنهم متعلق به ساخت موسیقی زیبای آن بود،به خاطر همان خاطرات شیرین دهه شصت از فیلمهای کوروساوا ،‌ برایم دلچسب بود.

بعد از اتمام فیلم‌ها به تالار ناصری خانه هنرمندان هم سرکی کشیدم و مردی را دیدم لاغراندام در لباسی سفید و لباده مانند ، جلیقه‌ای مشکی پوشیده ، دو ردیف تسبیح چوبین به گردن نهاده ،‌ ریشی نوک‌تیز و موزون ،‌ بالای سن با میکروفونی بی‌سیم به سخن از مولانا و زندگی عرفانی پرداخته است.بعد از نشستن به روی صندلی یافتم که ایشان حیدرنژاد نام دارد و یکی از استادان دانشگاه‌های تهران است (‌طبق نوشته بروشور تبلیغی‌اشان) و اینبار به مدد اشعار مولانا می‌خواهد به داغ‌دل این مردم نسوخته‌جان کمی التیام بخشد (درد بی‌دردی علاجش آتش است) حرفهای زیبایی که این روزها از بسیار کسان دیگر هم می‌شنویم ؛ به احترام حضرت مولانا و شنیدن اشعاری از او پای سخن نیمه او نشستم ،‌ اما هر چه فکر کردم از ادای لباس او و دیگرانی که در اطرافش چون او بودند‌ ، سردرنیاوردم.او خود به زندگی امروزی معتقد بود  و بعد چنین لباس پوشیده بود! قسمت دوم برنامه هم فال بود و هم تماشا.دف‌نوازی دو نفر و تنبک و تمپو نوازی دیگری و بعد ادامه سخنها.این گروه یا دسته یا ... که به " سفیران اشراق مولانا" نام زده‌اند ،‌ گشت عرفان و طبیعت هم دارند که شامل گشت و گذار در کاخ سعد آباد و طبیعت اطراف آن است و چندتا از برنامه‌های آنان شیرین است : " هم‌نوایی نجوای درون تو با مادر طبیعت " ،‌ " تمرکز و ذکر "‌ ، " کار در گلخانه و آشنایی با گلها " و... همه اینها _ که می‌توان در یکی از پارکهای تهران هم به آن پرداخت _ علاوه بر نهار و نماز و شرح چند غزل از دیوان شمس، به مقدار ناقابل دوازده هزار تومان.یاد بچه‌های نیمه لخت و نیمه گرسنه جنوبی افتادم که در فیلمی که در ابتدای این نوشته شرحش رفت ،‌ در کناره خلیج فارس درون آب ،‌ به دور لاستیک کامیونی جمع بودند ، با دست به روی لاستیک و آب ریتم گرفته بودند ، و شاد بچه‌ای با رقصی میانه‌ی میدان (میان لاستیک بزرگ کامیون)‌ ، همان که مولانا آرزویش را داشت ،‌ به چنان خلصه و عرفانی رسیده بود ، که چنین جمعی که بازهم شرحش رفت ،‌ در خواب هم تصور نتوانند.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۳
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥
 

 

صبح جمعه‌ام با دیدن فیلم اکشن " آخرالزمان" یا "شیطان ناقوس را به صدا درمی‌آورد"(اسم رو ببین) به کارگردانی " پیترهایمز" ( کی هست اصلا؟) که در باره شیطان و کلیسا و مقابله این دو تا با هم در آستانه هزار جدید و با بازی فرمانده فعلی ایالت کالیفرنیا یعنی آرنولد ،‌ کمی به هم ریخت.فیلمی سراسر اکشن و فرمولهای همیشه استفاده شده‌ی هالیوودی ،‌ که شاید اگر ده سال پیش می‌دیدم برایم خیلی هم جالب بود،‌اما اکنون نه!جالب است فیلم در کانون سینمای معناگرای فارابی در سینما فرهنگ 2 به نمایش گذاشته شده بود.واقعا معنا بود که از سر و روی فیلم می‌ریخت! اما این واقعه تلخ ! در میان دو واقعه شیرین قرار گرفته بود.اولی فلاش‌بکی به عصر پنجشنبه و دومی فلاش‌فورواردی به عصر جمعه.عصر پنجشنبه مهمان خانه هنرمندان با پنج فیلم بلند و کوتاه بودم."آکیراکوروساوا" ساخته کریس مارکر ( همان که زندگی تارکوفسکی را دو روز پیش از او به نمایش گذاشتند ) در واقع تلاش‌های استاد را در ساخت یکی از بهترین فیلمهایش یعنی " آشوب " به تصویر کشیده بود.فیلم دغدغه‌ها و وسواسهای استاد را با دقت تمام به نمایش گذاشته بود.مقابله‌ی انسان و طبیعت برای برپایی یک فیلم.تلاش شبانه روزی برای اجرای یک صحنه کوتاه و سرآخر نریشین فیلم که به ما اطلاع می‌داد همین صحنه از فیلم حذف شد.کلوزآپهایی که از کوروساوا می‌دیدیم ،‌ بهترین شاهد برای وسواس تمام او برای میزان ‌کردن و کارگردانی یک صحنه بود.ساخته‌های دیگر او هم در خلال فیلم با یادی از آنها به بهانه‌های مختلف مثل حضور اسب یا باران در اکثر فیلمهایش به نمایش گذاشته می‌شد: هفت سامورایی ،‌ شبح جنگجو ، سریرخون و... فیلم بعدی نمایشی کوتاه از کارها و شخصیت نقاش معروف "ایران درودی" بود،‌نقاشی که حضور سکوت و مرگ و ایستایی و یخ‌زدگی در تابلوهایش عیان است.او خود علت نمایش این مایه‌ها را افسردگی و جداماندگی از عزیزانش و همچنین خاطرات و حکایات تلخی که پیرزنی در ایام کودکی از دنیای مردگان و گورستان برایش تعریف کرده بود،‌ عنوان می‌کرد.گرچه گل‌ها را نیز در فضای سوررئالیستی آثارش می‌دیدیم،ولی گل‌ها هم در همان اتمسفر بی‌طراوت و بی‌بو بودند.کارگردان فیلم با زیرکی ‌،‌ نقاش و صحبتهایش را در حضور سایه و تاریکی به ما نشان می‌داد.مجتبی میرطهماسب فیلم "ساز مخالف" را در باره‌ی گروه‌های موسیقی زیرزمینی ساخته بود.بهانه نشان دادن این گروه‌ها و شنیدن حرفها و درد و دل‌ها و کارهایشان ،‌ البته مسابقه‌ای بود که سایت تهران‌آوینیو در سال هشتاد و یک جهت انتخاب بهترین‌ آثار این گروه‌ها برگزار کرده بود.فیلم با کنسرتی شروع می‌شود که گویی مجوزی برای اجرا نداشته است و فردای آن شب فضای همان کنسرت را می‌بینیم که اعضای برگزارکننده در حال جمع‌آوری آلات و ابزار و سازهای کنسرت هستند و حرفهای آنها در تعجب از اینکه چرا نباید کنسرت اجرا کنند و خلاصه لغو و پلمب.بعد از قرارگرفتن در جریان مسابقه سایت ،‌ و انتخاب بهترینها ،‌ برگزارکنندگان درصدد برمی‌آیند تا کاری برای این گروه‌ها انجام دهند و بهترین فکری که می‌کنند ،‌ اجرای زنده‌ی آنها در تالار فارابی است‌ ،‌ البته نه به اسم کنسرت گروه‌های راک بلکه همایش گروه‌های راک ( اینجا خنده تماشاچیان محترم فیلم به هوا رفت ) ضمن اینکه بعد از گذشت چند صحنه و فروش بلیت و این حرفها ،‌طبق معمول کنسرت یا همان همایش ،‌ لغو می‌شود و به اطلاع اعضای گروه‌ها می‌رسد.آنها از محل سایت تهران آوینیو بیرون می‌آیند و مصمم هستند که راه خودشان را ادامه بدهند.نسل جوان و سرگشتگی‌شان در میان مجوزها و گرفت و گیرها و خوب و بدها را به خوبی این فیلم جسورانه به نمایش گذاشته بود."تناولی به روایت تناولی" هم فیلم مستندروایی از زبان خود تناولی در باره کارهای گذشته و حالش بود.سالیان سال هر گاه اثر معروف او را در کنار تئاترشهر می‌دیدم که فکر کنم اسمش کلید است ،‌ مجسمه‌ای که قفلهای متعدد به آن آویزان است و کلیدی بزرگ در دست دارد،‌ دوست داشتم بدانم خالق این اثر کیست.بعد از تورق یکی از کتابهایش که با کارهای دیگرش هم آشنا شدم ،‌ مثل مجموعه‌های " هیچ " این اولین باری بود که از زبان خود استاد ،‌با تلاشها و جستجوها و آثار پر اثرش آشنا می‌شدم. " ده روی ده " همچون کار زیبای " ده " به ده قسمت تقسیم شده بود.ده درس سینمایی که عباس کیارستمی کارگردان جهانی-‌ایرانی در باره سبک کارها و سلایقش در ساخت فیلمهای خود به شیوه همان فیلم ده ،‌ یعنی دوربین دیجیتال ثابت در کنارش و در حال رانندگی ،‌ برای علاقه‌مندان به این شیوه بازگو می‌کرد: شیوه‌ای که دیگرانی هم چون جعفرپناهی به تقلید از آن پرداختند و در حقیقت در این میان پناهی و تا حدی قبادی جواب هم گرفتند.صدای فیلم " ده روی ده "‌ را ضبط کردم ،‌ شاید بتوانم در فرصتی آنها را پیاده کنم ،‌ تا یادگاری از این استاد مسلم سینما در این وبلاگ باقی بگذارم.و اما عصر جمعه با دو عدد عدم مجوز نمایش مواجه شد!اولی : فیلم " جمعه روز بدی بود " (پشت صحنه نمایش 2142 روز بد به کارگردانی بهروز غریب پور) ‌ ساخته‌ی سام کلانتری و دومی : "بپیچ و باورم کن" (پشت صحنه فیلم یک تکه نان به کارگردانی کمال تبریزی) ساخته‌ی علی تبریزی .فیلم " خاطرات انهدام "‌ از مجموعه معرفی نقاشان و مجسمه‌سازان ایرانی ، به تعریف خاطرات و خطرات " آیدین آغداشلو "از آثارش اختصاص داشت.آنگونه که می‌دیدیم حضور و عدم‌حضور "مادر" در شکل‌گیری شخصیت و کارهای او بسیار موثر بوده است.

 

 

 

 

 

ابرفیلم پنجاه و دو دقیقه‌ای بهمن کیارستمی به نام " شبیه‌خوانی" یا هنر تعزیه در ایران ،‌ در حقیقت وام‌گرفته از نوع فیلمسازی پدر،‌ به سراغ اشخاصی می‌رود که در نواحی مختلف ایران به نقش‌های گوناگونی مثل شمر و امام حسین و حضرت ابوالفضل و... می‌پردازند.فیلم دارای ظرافتها و زیرکی‌های بسیاری است که نوشتن یک نقد مفصل هم شاید یارای بازگویی آنچه در فیلم اتفاق می‌افتد را نداشته باشد.اما مهمترین وجه این فیلم ،‌ در واقع نمایش پشت صحنه زندگی اشخاصی بود که در همین نقش‌ها ظاهر می‌شدند ،‌ ریاکاری‌ها ،‌ بی‌ظرافتیها در اجرای نقش‌های مخالف و موافق ،‌ بی‌اعتقادی‌ها ،‌ اشعار سست و بی‌پایه ،  و سوءاستفاده از موقعیتها ،‌ ساده‌دلی مردم و خلاصه نشان دادن وجه دینداری مصلحت‌اندیش به قول دکتر عبدالکریم سروش در مجموعه سخنرانیهای سال 76 و 77 در چهارده جلسه .سروش در طی این جلسات که با عنوان"اصناف دینداری" سخنرانی کرد ، دینداری انسانها را به سه دسته تقسیم کرده است : دینداری مصلحت‌اندیش ( اکثر مردم )‌ ،  دینداری معرفت‌اندیش ( علمای به حق )‌ و دینداری تجربت‌اندیش ( عرفای واقعی ) ( یکی از بهترین مجموعه سخنرانی‌های دکتر سروش در باره دین ، انواع دینداری و موضوعات مرتبط با دین،‌ که به صورت ‌MP3 توسط انتشارات صراط منتشر شده است). طرفه اینکه تهیه‌کننده فیلم موسسه سینمایی سوره وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی است.

 

" مدرسه سینمایی حسین سبزیان " به مدت 48 دقیقه ساخته آزاده اخلاقی ،‌ لحظات آخر زندگی این بازیگر- نابازیگر یکی از سو‍ژه‌ها- فیلم‌های کیارستمی به نام " کلوزآپ" را به تصویر می‌کشد.صدای کیارستمی و پرس و جوی او در باره سبزیان شروع فیلم است.ابتدای فیلم از زبان پسر و خواهر و شوهرخواهر و... با زندگی آشفته‌ی سبزیان آشنا می‌شویم.حضور آشنایی مشهدی برای دیدن او ،‌ بهانه فیلمساز می‌شود تا همراه او و به اتفاق دوستش به جایی بروند ،‌ خرابه‌ای از یک مدرسه قدیمی که سبزیان در آنجا روزگار می‌گذرانده و در باره "زندگی"  حرف بزنند.پایان فیلم سر در همان مدرسه یا بیغوله است که هنوز باقی است : توانا بود هر که دانا بود.

 

و اما فیلم " نامه‌ها " بیشترین تماشاگر را در سالن بتهون خانه هنرمندان پذیرا بود.خب علت را موضوع فیلم معلوم می‌کرد ؛ نامه‌نگاری تصویری دو فیلمساز یکی ایرانی ،‌ عباس کیارستمی و دیگری اسپانیایی ، ویکتور اریس . فیلم با نامه اریس شروع می‌شود که بچه‌های کوچکی را در باغی در اسپانیا در حال نقاشی کردن مناظر اطرافشان نشان می‌دهد.بعد نامه کیارستمی که با اینسرت به روی پوست گاوی و بعد بک‌زوم کردن تدریجی او و یافتن اینکه گاو ماده‌ی پستان پر از شیری را در حال تماشا بودیم.و بعد نامه اریس که از روستایی نزدیکی مرز اسپانیا و پرتقال تهیه کرده است.معلم مدرسه فیلم " خانه دوست کجاست ؟" کیارستمی را برای بچه‌‌های کلاسش به نمایش گذاشته و بعد از دیدن فیلم به پرسش و پاسخ در باره‌ی آن با بچه‌ها می‌پردازد.حرفهای شنیدنی که شاید برای خود کیارستمی هم شنیدنی بوده است.نامه بعدی از کیارستمی نمی‌بینیم ولی سرآخر اریس را در کنار دریا یا دریاچه‌ای با پس‌زمینه‌ای از قایقها و حرکتهای آنها می‌بینیم که در حال خواندن ترانه‌های خیام است (شاید هم نامه بعدی کیارستمی حاوی این کتاب و خط به دور یکی از صفحات آن بوده باشد )  و بعد از آن اریس نامه‌ای به کیارستمی می‌نویسد و این بار به جای فرستادن با پست عادی از Sea-Mail  استفاده می‌کند.نامه‌اش را داخل بطری خالی نوشیدنی‌اش! می‌گذارد و بعد آن را به دریا پرت می‌کند.این نامه کی به دست کیارستمی می‌رسد؟ شاید هضم فیلم برایم مدتها طول بکشد.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥
 

دومین روزی که به خانه هنرمندان رفتم چهار فیلم در باره زندگی و کار چهار هنرمند بزرگ را به تماشا نشستم.اولین فیلم به نام "معمای پیکاسو" ساخته کارگردان فرانسوی هانری ژرژ کلوزو خلق چند اثر نقاشی توسط پیکاسو را به نمایش می‌گذاشت.فیلم که به زبان فرانسه و با زیرنویس فارسی نمایش داده می‌شد،به شکلی مستندگونه سادگی و در عین حال پیچیدگی سبک کوبیسم را به تماشاگر ارائه می‌داد.در جایی از این فیلم مستند کارگردان با تمهیدی پیکاسو را وامی‌دارد تا در زمانی دو دقیقه‌ای به رنگ زدن و اتمام یک اثرش بپردازد.پیکاسو هم با مهارت تمام به رنگ‌‌‌آمیزی اثرش می‌پردازد و تماشاگر مثل لحظات انتظارآفرینی فیلم‌های داستانی منتظر است که ببیند پیکاسو پیروز میدان زمان است یا کلوزو.اما بعد از اتمام کار درمی‌یابیم این شگردی بوده است که از کسی جز کلوزو برنمی‌آمده تا استاد را وادارد در زمانی اندک به آفرینشی دیگر بپردازد. دومین فیلم این مجموعه که در حقیقت بیشتر برای دیدن آن به خانه هنرمندان رفته بودم، فیلم "قصه‌ها" ساخته مهدی جعفری درباره زندگی "هوشنگ مرادی کرمانی" بود.او که جزو معدود نویسندگان ایرانی است که در خارج از مرزهای ایران هم شناخته شده است؛مثل همه بزرگان زندگی پرفراز و نشیبی داشته.دیدن این فیلم اگر بعد از خواندن کتاب شیرین خاطراتش یعنی " شما که غریبه نیستید" باشد ،‌ بسیار لذت‌بخش‌تر است.لذتی که همراه است با دیدن صحنه‌های واقعی آن کتاب و صحنه‌های بازسازی شده از خاطرات آن.دیدن عکس کسانی که در آن کتاب جایشان خالی است.عکس عمو قاسم ،‌ آغ‌بابا ،‌ کاظم پدرش. ملاقات با پسرعمویش دکتر فرخ.دیدن سیرچ زادگاهش و معلم و فک و فامیلش و... یکی از تمهیدات خوب فیلمساز خواندن قطعاتی از کتابهای مرادی کرمانی که به فیلم برگردانده شده‌اند،توسط کارگردانهای آن فیلمها بود.مثل خواندن قطعه‌ای از قصه‌های مجید توسط پوراحمد یا چکمه توسط طالبی و...این فیلم مستند ، بازسازی شده پر از شور و شوق و سادگی این مرد بزرگ بود. سومین فیلم ، " به یاد ممیز" همان تلخی و کوتاهی را داشت که خود ممیز در زندگی حرفه‌ای و شخصی‌اش واجد آن بود.گفتارهای نچندان جذاب ابراهیم حقیقی،عزت‌الله انتظامی،عابدینی و خسروجردی در باره او ، توام بود با تصاویر اندکی که از فعالیتهای او موجود است.یکی از این تصاویر سخنان او بود در جمع معاونت تجسمی ارشاد ، وزیر ارشاد (مهاجرانی) ، و رئیس جمهوری ( خاتمی ) که از ارزآوری هنر گرافیک و نقاشی و ... داد سخن داده بود و همانجا یاد مثل آب در هاون کوبیدن افتادم که دلخوش به دولتمردانی بود که یک سر داشتند و هزار سودای سیاسی دیگر و آنها را چه به کار اعتلای هنر گرافیک و نقاشی و ... بگذریم.

 

" گفتگوی باد و دریا " فیلمی است که بیشتر در باره موسیقی فیلم " کشتی آنجلیکا" ساخته  ساخته شده بود تا معرفی زندگی و کارهای بابک بیات.همه فیلم در حول محور تم‌های اصلی و فرعی موسیقی این فیلم دور می‌زد و توضیحات بابک بیات برای خلق این اثرش.بیشتر فضای فیلم را صحنه‌های مختلف فیلم کشتی آنجلیکا پر کرده بود تا زندگی بابک بیات.جذابیت محل کار و زندگی بابک بیات دیدن عکس دوقلوهای او بالای پیانویش بود،‌دو قلوهایی که بعد از سالها راه او را ادامه دادند و تصادف یکی‌ از آنها در جاده‌های این مملکت موجب شد ،‌ تا این هنرمند بزرگ از پا بیافتد.امید که هر چه زودتر بابک بیات از بیمارستان مرخص شود.  


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥
 

در دومین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند که این روزها در خانه هنرمندان برقرار است دو فیلم از دو هنرمند بزرگوار دیدم.اولی فیلم مستندی به نام " با عشق تا آخرین نفس " بود که مدیر عامل فرهیخته‌ی خانه هنرمندان استاد بهروز غریب‌پور در باره استاد خیمه‌شب باز " احمد خمسه‌ای" ساخته بود.غریب‌پور که همواره در سالیان عمرش به احیای سنت نمایش عروسکی همت گماشته ، توانسته در این فیلم از غم‌ها و شادی‌های آخرین بازمانده‌ی نسل خیمه‌شب بازان ایرانی که زمانی رونق و جلای مجالس سرور و شادی کودکان و بزرگسالان بوده‌اند تصویری مختصر و زیبا ارائه بدهد.درد و دل‌های خمسه‌ای با عروسکش مبارک که در واقع نوعی دیالوگ خالق با مخلوق خود بود ، بهترین لحظات این فیلم زیبای کوتاه را تشکیل می‌داد.فیلم دومی که در همین جلسه نمایش داده شد ، " یک روز از زندگی آندره تارکوفسکی" ساخته کریس مارکر از سری فیلمهای " سینماگران عصر ما" بود که چند مستند از این سری را شبکه چهارم سیما هم با جرح و تعدیلهایی نمایش داده است ، که یکی از این مستندهای عالی هم متخص عباس کیارستمی است. در فیلم تارکوفسکی با ساخته‌ها و وسواس‌ها و تا حدودی با معناهای ‌فیلم‌های او آشنا می‌شنویم.مستند از جایی آغاز می‌شود که دولت شوروی سابق بالاخره متقاعد شده تا زن و پسر او ، به علت دم مرگ بودن تارکوفسکی ،‌ به خارج یعنی فرانسه یا ایتالیا محل اقامت ،‌ یا بهتر بگویم تبعید خودخواسته‌اش بروند و آخرین روزهای زندگی را با او همراه باشند.این همراهی بهانه‌ای می‌شود برای فیلمساز خوش قریحه تا به بررسی عقاید و فیلمهای او در زمانی محدود بپردازد.فیلم بیشتر به درد کسی میخورد که از هفت فیلم سینمایی تارکوفسکی ،‌ هر هفت فیلم را دیده‌ باشد! که خوشبختانه از این هفت فیلم نگارنده  پنج فیلم را روزگاری که سینمای عصرجدید به نمایش اینگونه فیلمها راغب بود‌ ،‌ دیده است،‌برای همین رازگشایی فیلمهای او ‌،‌ از زبان تصویری یک فیلمساز دیگر برایم لذت بخش بود.به قول فیلمساز این مستند ،‌ تارکوفسکی دنیایی دارد که کلید ورودی این دنیا را هر کسی باید خود کشف کند.فیلمساز به نحوه فیلمبرداری فیلم‌های تارکوفسکی اشاره مختصری دارد. او که همیشه از زاویه‌ای بالا به شخصیتهای فیلمش نگاه می‌کرده و آنها را پرتاب شده از آسمان به زمین می‌نگریسته ، درست نقطه مقابل نحوه نشان دادن شخصیتها در فیلمهای هالیوودی است که از زوایه‌ای رو به پایین شخصیتهای فیلم‌هایشان را نمایش میدهند و آنها را گویی از آسمان به زمین آمده نشان میدهند.یکی از رازهای تارکوفسکی زمانی آشکار می‌شود که او در جلسه احضار ارواح با روح بوریس پاسترناک نویسنده شهیر روسی و خالق اثر مشهور " دکتر ‍‍‍ژىواگو" ارتباط برقرار می‌کند و پاسترناک آینده‌اش را چنین پیشگویی می‌کند : او هفت فیلم می‌سازد.زمانی که تارکوفسکی در بستر بیماری آخرین نماهای  آخرین فیلم  و ابرکارش یعنی " ایثار" را به تماشا نشسته و کلوزآپی از او را می‌بینیم ؛ در نریشن می‌شنویم که او شاید به همان سرنوشتی فکر می‌کند که پاسترناک برایش پیش‌بینی کرده بود.این فیلم پر از نکات ریز و درشت در باره تارکوفسکی و فیلمهایش است ، به نظرم عشاق این فیلمساز بزرگ بایستی این فیلم را چند بار ببینند.مرگ تارکوفسکی و مراسم تشیع او را در عکسهایی می‌بینیم که فیلمساز به ما نشان میدهد،حضور خانواده‌اش ، حضور مردم پاریس و حضور استادی که در مراسم یادبودش با ویلون‌سل قطعه‌ای کلاسیک می‌نوازد و لحظه‌ی آخری که نوازنده اشکهایش را پاک می‌کند ،‌ بهترین پایان را برای این فیلم مستند رقم می‌زند.با سپاس از استاد بهروز غریب‌پور که امکان دیدن چنین فیلمی را فراهم کرده است. برنامه امروز خانه هنرمندان نیز شامل چهار فیلم در باره چهار هنرمند بزرگ است: پیکاسو،‌ هوشنگ مرادی کرمانی ،‌ بابک بیات و مرتضی ممیز.امید که بتوانم هر چهار فیلم را ببینم. 


 
 
م مثل مادر
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥
 

در اینکه آخرین فیلم رسول ملاقلی‌پور فیلمی ملودرام و احساسات‌برانگیز است شک ندارم، اما این حس‌برانگیزی تماشاگر بر دوش کسانی قرار گرفته که یادگاران جنگی نابرابر هستند.نیش و کنایه‌ به رفتارهای امروزی دولت‌مردان هم چاشنی این ماجراست.دیپلماتی جوان همسری را برگزیده که می‌داند ،‌ طی ماجرایی شیمیایی شده است و همین باعث تولد فرزند ناقص‌الخلقه‌ای می‌شود که تا سالیان سال وبال گردن پدر و مادر خواهد بود.حضور این  فرزند ناقص برای پدر به ظاهر جبهه‌دیده و رزمنده‌سابق و دیپلمات فعلی قابل تحمل نیست ،‌ به گونه‌ای که ترک زن و فرزند کرده ،‌ به سفرهای خارج کشورش می‌پردازد و به قول همسرش ، سالها بعد از ترک آنها و مراجعه دوباره‌اش به زندگی زن و فرزند برای جبران : "... مگه قدرت برای تو چشم و گوشی گذاشته که بتونی چیزی رو جبران کنی .تو برو به دنیا برس ، چیکار داری به زندگی من و بچه‌ام..." نمایش درک نکردن جنبه انسانی قضیه از طرف دولتمرد فعلی ، که حتی بعد از سالها که برای دیدن فرزند می‌آید ، باز هم قصد دارد تا فرزندش " سعید " را به آسایشگاه معلولان بسپارد ، از طرف کارگردانی که متعلق به نسل بعد از انقلاب است ،‌ به نظر تحولی چشم‌گیر است.گرچه ملاقلی‌پور در چند فیلم بعد از جنگ هم خصوصا در مجنون ،‌ و نسل سوخته به این گوشه کنایه‌ زدنها خیلی با احتیاط پرداخته و شاید یکی از علل کمتر کارکردن او نسبت به همنسلانش هم همین جنبه از کارش باشد.مشابه همین دیالوگها را در فیلم تقاطع داودی هم داریم ،‌ آنجا که دوست پسر دختر مهندس ورشکسته می‌گوید: " حتما بابات از اونا بوده که میخواسته دنیایی رو عوض کنه و الان تو کار خودش هم مونده." همه این اشاره‌ها به چه چیزی برمی‌گردد؟ به کسانی که سالیان سال شعار تحول دنیای پیرامونی را می‌دادند و غافل از دنیای درونی خود بودند؟ کسانی که فرزند ناقص جنگ را به صورت مسئله‌ای تبدیل کردند که برای رفع خجلتشان چاره‌ای جز پاک کردن آن نداشتند؟ فرزندانی که آرمانهای پدرشان را درک نمی‌کنند و سعی در چالش با آن شعارهایی دارند که آنها را به این روز انداخته است؟(به نام پدر، ابراهیم حاتمی‌کیا) با نگاهی گذرا به بن‌اندیشه هر سه فیلم مورد اشاره می‌توان جواب همه این سئوالها را مثبت داد.جنبه‌های دیگر فیلم " م ،‌ مثل مادر" مثل حمایت مادران از فرزندان چه در ایام جنگ و چه بعد از جنگ ،‌ تحمل تبعات جنگ بر دوش مردم عادی ، استفاده دولتمردان از پله‌های ترقی حضور در جبهه‌ها! ، نیش و کنایه به بنیاد جانبازان در سکانسی از فیلم ، توجه‌ کردن به معلولان جامعه و استعدادهای آنها و تلاش یک مادر برای به ثمر رسیدن فرزندی معلول و زحمات زیادی که او برای رسیدن به هدفش می‌کشد و ... بیشتر در سایه‌ی فکر اصلی فیلمساز قرار می‌گیرند ، ضمن اینکه کارگردان از حس‌برانگیزی تماشاگران از طریق موسیقی ،‌ سکانسهایی مثل تشنج سعید در اتاقش ،‌ غرق شدنش در وان حمام و خودکشی مرد مسیحی و خواندن سرود جمعی معلولان و صد البته تطهیر ضمنی دولتمرد داستان ، در پایان فیلم غافل نبوده است.

تحول در نگرش فیلمساز به جامعه پیرامونیش ‌در سکانسهایی که "سعید" به دختری خیابانی که او را کمک می‌کند و او را "فرشته"‌ی نجاتش می‌نامد ،‌ کاملا آشکار است.نگرش عام در مورد این افراد ،‌ اغلب به طرد آنها منجر می‌شود ،‌ در صورتی که  فیلمساز نشان می‌دهد که آنها می‌توانند علاوه بر اسمهای مختلفی که دارند ، فرشته هم باشند.نگاهی که با نگاه رسمی جامعه فاصله بسیار دارد.


 
 
تقاطع، چه کسی امیر را کشت؟
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥
 

هفته پیش با دیدن دو فیلم خوب گذشت.اولی "تقاطع" در اول هفته و دومی در آخر هفته با فیلم "چه کسی امیر را کشت".اولی را در سینما عصرجدید به مناسبت شنبه بودنش دیدم و دومی را در جمعه به جهت مجانی بودنش در نشست کانون فیلم معناگرا در سینما فرهنگ! گذشته از شوخی ، هر دو فیلم از دیدنی‌های این روزها هستند :  تقاطع ، کارگردان: ابوالحسن داود‍‌ی  بررسی جامعه‌ای که پلیس آن به جای ایجاد نظم ، در ترافیک سرسام آورش ، به ظاهر طبق قانونی ، به جریمه افراد کلافه از ترافیک موبایل به دست می‌پردازد ، کار سهل و ساده‌ای نیست(یکی از سکانس‌های دلخنک کن فیلم !). از یک فیلم و یک فیلمساز خوب هم در زمانی محدود نیز توقع نمی‌رود که همه مسائل مبتلا به اجتماعی را یک جا مورد اشاره قرار دهد که این امر نه امکان دارد و نه ظرفیت.مجموع اشاره‌های گذرا به این مسائل در کنار داستانی کم‌رمق فیلم تقاطع را شکل می‌دهد.اشاره به بی‌هویتی جوانان این دیار.اشاره به کلافگی پدران تقاطعو مادران در این وانفسای قهر و جدایی و سوءتفاهمها.اشاره به نسلی که تمام هم و غمش روکم کنی و خیانت به یکدیگر است.اشاره به جوان عاشقی که از شدت خشم به دیوانگی می‌رسد.اشاره به دختر جوانی که بند را آب داده و به خودکشی می‌رسد.اشاره ... فیلم تقاطع به نظرم فیلم نسل جوان است و مشکلاتی که والدین این جوانان با آنان دارند.البته در این زندگی‌های نمونه‌ای که کارگردان برگزیده ، اکثر جوانان از حضور یکی از والدین محروم هستند و این محرومیت به روشنی در شیوه رفتار و کردار آنان موثر است.حتی جوان عاشق پیشه‌ی فیلم (سروش صحت) هم که بعد از پنج سال، جواب مثبت از دختر مورد علاقه‌اش گرفته از این امر مستثنی نیست.استثناء عمدا به دوش جوانی افتاده که به ظاهر صاحب پدر و مادر درست و درمان است ولی آنها هم نمی‌توانند از عهده‌ی کنترل این جوان لاابالی خود برآیند.مادری که فقط فکر ظواهر و شکم بچه‌هاست و پدری که فکر کاسبی و کسب درآمد بیشتر با تفکری سنتی و عقب‌افتاده که خون گوسفندان را محافظ خود و خانواده‌اش می‌پندارد ، هر دو فقط می‌توانند ، جوان خود را به دور از این محیط بفرستند تا حداقل جلو چشمشان شاهد شاهکارهایش نباشند.سر آخر فیلم خانواده‌ای به سر و سامان نسبی می‌رسد که راه معقول را در پیش می‌گیرد ،‌ و با حل مشکل خود می‌توانند آسوده‌تر در کنار همدیگر زندگی کنند ، البته اشاره و تاکید به اینکه مردی ( که نقش کوتاهش را مجید مظفری بازی می‌کرد ) بتواند پایش را به این خانواده بازکند.به تعبیر دیگر می‌توان فیلم تقاطع را در ستایش کانون خانواده‌ با رفتاری درست دانست.تقاطع جایی است که دو نسل یا چند نسل رویاروی هم قرار می‌گیرند ،‌ رفتار در این تقاطع بایستی به ملایمت بگذرد وگرنه به تصادمی بی‌جبران تبدیل می‌شود.

 

صحنه تصادف به عنوان یکی از بهترین صحنه‌های اکشن فیلم‌های ایرانی،بازیهای روان اکثر بازیگران فیلم و هدایت خوب کارگردان هم از نکات قابل اشاره فیلم تقاطع است.

چه کسی امیر را کشت ؟ ، کارگردان : مهدی کرم‌پور حقیقت این است که فیلم " چه کسی ... ؟" متعلق به سینمای بدنه نیست.فیلمی متفاوت است که در آن کارهای متفاوتی صورت گرفته است.اما این کارهای متفاوت چیست؟ 1- فیلم شامل منولوگهای طولانی شخصیتهای فیلمنامه است و به تعبیری شامل دیالوگهایشان با تماشاچیانی که البته فقط شنونده و بیننده‌اند تا عضوی فعال در این گفتگو.2- حضور هشت بازیگری که به جز یکی همه از بازیگران با سابقه سینما هستند ،‌ در فیلمی که هیچگاه آنان را در کنار هم نمی‌بینیم. 3. تعریف داستان جنایی که همه شخصیتهای فیلم خود را سرآخر مقصر می‌داند. 4. محمدرضاشریفی نیا در و همه اینها موجب فاصله‌گذاری به تعبیر خود کارگردان بین حس تماشاگر فیلم با آنچه که تعریف می‌شود ،  شده است. این تفاوتهای ذکر شده این حسن را دارد که مثل فیلم‌های معمول چندان درگیر فکر کردن به چگونگی خلق صحنه‌های دور از ذهن نیستیم ، بلکه همه حواسمان به چگونگی شکل‌گیری زندگی یک انسان در افکار دیگران و از ظن خودشان ، یا به نوعی قضاوتهای دیگران در مورد ارتباطشان با یک انسان دیگر ، خواهد بود. این گونه خاص از فیلم هم به تعبیر خود کارگردان تماشاگران خاص خود را می‌طلبد ، گرچه هر تهیه‌کننده و هر کارگردانی می‌خواهد فیلمش را همه ببینند چه تماشاگر خاص و چه تماشاگر معمولی.کلام محمدرضا شریفی هم در جلسه نقد و بررسی فیلم نیز دال بر این قضیه بود : " سالیان سال ما در سینما به خاطر دل دیگران و تماشاچیان به بازی می‌پرداختیم و حالا در این فیلم دوست داریم که تماشاگران یکبار هم که شده به خاطر دل ما به دیدن فیلم بنشینند." با تماشای فیلم متوجه می‌شویم که فیلمنامه‌نویسان فیلم سعی تمام داشته‌اند تا بهترین کلمات را مناسب با شخصیتی که نقش را به عهده دارد ، برگزینند.دو نکته‌ای که می‌توان نقاط ضعف فیلم به شمار آورد به نظرم اینهاست:1- وجود دوست چپی امیر در فیلم که نقشش را آتیلا پسیانی به خوبی اجرا کرده با سن و سال امیر و با توجه به اینکه میشنویم امیر بوده است که او را با مفهوم خلق‌های ستم کش و پرولتاریا ( به قول پسیانی پرتقالیها!)‌ آشنا کرده و سرآخر او بوده است که او را لو داده و روانه زندان کرده ،‌ همخوانی ندارد.ضمن اینکه میفهمیم دوستش به خاطر عشق به خواهرش با او همراه بوده است و در آتش زدن مغازه پدر امیر و کشته شدن خواهر امیر در آن نیز شریک بوده.تمایلات چپ‌گرایانه افراطی آنطوری که در فیلم تعریف می‌شود مربوط به دهه‌های ٢٠ و ٣٠ است نه سالهای اخیر.٢- هر نوشتاری ، همانطور که تقریبا در هر کتاب آموزشی سینما و تئاتر و قصه‌نویسی می‌توان این نکته را یافت ، مناسب است با ظرف خاص خودش.مثلا "گزارش یک قتل " مارکز که فیلم فعلی نیز به نوعی به آن شبیه است ، هیچگاه نتواند در قالب دیگری چنین موفق باشد که در قالب رمان مارکز موفق بوده .شاهد دیگری که می‌توانم به آن اشاره کنم برای اثبات این قضیه ، که باز به داستان فیلم " چه کسی ... ؟" نیز نزدیک است ، فیلم " قتل در قطارسریع‌السیر شرق " سیدنی لومت است. با اینکه او هم کلکسیونی از بهترین بازیگران آن سالها را برای تعریف داستان آگاتاکریستی گرد هم آورده بود ،  ولی سرآخر نتوانسته بود مثل قالبی که خود کریستی برگزیده بود ،‌ یعنی داستان بلند ، حق مطلب را به خوبی ادا کند.بله ،‌ ایده‌ای گاه می‌تواند در سینما جواب دهد ولی قالب‌زنی آن در تئاتر ممکن نباشد و همچنین عکس این قضیه.فیلم " چه کسی ... ؟" در قالب یک نمایشنامه جذاب رادیویی می‌توانست جلوه‌ی بیشتر و بهتری داشته باشد ، چون منولوگهای قوی و کمی تعداد بازیگران از عناصراصلی این قالب نمایشی است. عدم وجود اکشن و نمایشی بودن فیلم ،‌ که تنها صحنه دیدنی این فیلم آن هم با اغماض در آخر فیلم اتفاق می‌افتد و صحنه‌سازی فیلم چندان مکمل شخصیتها نیستند ، بلکه برعکس این منولوگهای شخصیتها هستند که تکمیل کننده عناصر صحنه پیرامونیشان می‌باشند ، بر رجحان آن شکل نمایشی بر این شکل فعلی دلالت دارد.البته این را هم با یک تست شخصی توانستم  حداقل برای خودم به اثبات برسانم، ضبط تمام منولوگهای فیلم و گوش سپاردن تعدادی از دوستان و نزدیکان و سرآخر این سئوال که آیا چیزی از داستان و وقایع فیلم از دست داده‌اند  و جواب بلندبالای اغلب آنها که نه! البته معترفم که در آن صورت تعداد شنونده‌های آن نمایشنامه موفق رادیویی ( مگر کسی این سالها به نمایشنامه‌های رادیویی گوش میدهد؟) به مراتب کمتر از تماشاگران و شنونده‌های این اثر سینمایی بود ، ضمن اینکه ما تماشاگران مشتاق ایرانی از دیدن چهره و بازی خوب بازیگران فیلم نیز محروم مانده بودیم. سرآخر انتقاد از بروشور توزیعی کانون فیلم معناگرا می‌ماند که در چند سطر، بی‌رحمانه همه فیلم را تعریف کرده بود و تماشاگر را از لذت پی بردن شخصی به داستان نه چندان پیچیده فیلم و حدس و گمانهای دیگر محروم ساخته بود ، برای همین است که کارکرد آن بروشور معمولا بعد از دیدن فیلم است نه قبل از نمایش آن!