| Ashkan, Holy ring & Other story |
| ساعت ۱٠:۱٠ ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ |
|
اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر؛ کارگردان و نویسنده: شهرام مکری.۱۳۸۷. سی و پنجمین برنامه کانون فیلم انجمن نویسندگان و منتقدان خانهٔ سینما؛ ۲۲ فروردین ۱۳۸۸؛ ساعت ۱۷. خانه سینما. با این که هیچکدام از سه فیلم کوتاه قبلی شهرام مکری را ندیده بودم، ولی تعریفهای جسته گریختهٔ دیگران باعث شد تا در سینمای رسانههای پارسال جشنواره به تماشای فیلم بنشینم، ولی نمیدانم خستگی دیدن چند فیلم در یک روز بود و یا جذاب نبودن صحنههای ابتدایی فیلم باعث شد که متاسفانه و یا شاید هم خوشبختانه در بیست دقیقهٔ ابتدایی فیلم خوابم برد. ولی بعد از بیرون آمدن از سالن و شاید هم شلیک خندهٔ - حالا میفهمم که خندهٔ به جایی بوده است – در آخر فیلم یکی از همراهان موجب شد تا از خواب برخیزم و باز در محاصرهٔ تعریف و تمجید از این فیلم در سالن انتظار سینما فلسطین قرار بگیرم. اغلب کسانی که از این فیلم با آب و تاب تعریف میکردند، مثلا بعدها روز آخر بعد از اکران فیلم "بیپولی" حمید نعمتالله از آن زیاد خوششان نیامده بود و "اشکان و ..." را یه سر و گردن بهتر از این فیلم میدیدند. حالا که فکر میکنم علت خوابم را میتوانم گردن چند فیلم دیگر جشنواره نیز بیاندازم، فیلمهای غلطاندازی که ادای روشنفکری درمیآوردند و کلی انتظار میآفریدند، ولی سر آخر هیچ چیز جز تصاویر کج و معوج و داستانهای توخالی و تو در توی بیهوده و... نصیبمان نمیشد، که یکی از آنها اتفاقا از بیست و ششم فروردین ۸۸ در گروه سینمایی آفریقا اکران میشود. "اشکان و..." هم در بیست دقیقه اول به نظرم این چنین رسید، ولی نگو بعد از آن تازه فیلم شروع میشده است. گاهی فیلمهایی هستند که با موتور خاموش و در سرازیری به علت کمبود ملاتی به نام سوخت کشمکش درگیر کننده ابتدایی فیلمنامه جاده داستان را میپیمایند، ولی یکهو با زدن استارت باقیماندهٔ جاده را با سرعت خوب و مطمئن طی کرده و تماشاگران را به مقصد میرسانند، به نظرم حالا که فیلم را به طور کامل در نشست نقد و بررسی خانه سینما دیدم، "اشکان و ..." هم چنین فیلمی است. "در بارهٔ الی" را هم نیز جزو چنین فیلمهایی میدانم، با اینکه بیهیچ ضربه ابتدایی و به قولی قلابی نویسنده و کارگردان ما را درگیر ماجرای اصلی نمیکند، ولی بعدها بعد از دیدن نیمه دوم فیلم متوجه میشویم که این آرامش ابتدایی و صحنهها چقدر درگیرکننده بودند و مهم، ولی ما خبر نداشتیم. کمدی جاری در "اشکان، انگشتر متبرک و ..." از آن نوع کمدیهایست که اغلب عشاق پست مدرنیسم میپسندند، کمدیهایی که در عین خندهدار بودن با فضایی سیاه آمیختهاند و انسان را به فکر وامیدارند در باره سرنوشت و سرشت انسانها. خیلی بامزه است فکر اولیه و شاید جرقهٔ ابتدایی ذهن خلاق نویسنده، اصلا تا به حال در جهان واقعی چنین اتفاقی افتاده است که دو نابینا با کمک یک بینای عشق مردن و خودکشی، دست به سرقتی چنین هنگفت بزنند؟ این که آیا به دام میافتند یا نمیافتند مهم نیست، مهم این است که خلق جهانی این چنین ابسورد تا به حال در سینمای ایران سابقه نداشته و خلق آن به نظرم نقطه عطفی است در این حال و هوای مردابی سینمای اطرافمان. داستان اصلی با پس و پیش کردن کارتهای سکانسها تعریف میشود – اصطلاحی که گاه اساتید فیلنمامهنویسی به کار میگیرند به معنی نوشتن هر سکانس یا خلاصه آن به روی کارتهای مختلف و بعد بر زدن آن به شکلی که سکانسها پس و پیش شوند و تماشاگران با نخ کردن این تسبیح درهم ریخته در ذهنشان لذتی مضاعف بر کشف داستان اصلی ببرند – و در این میان چند داستان دیگر هم نقل میشود؛ مثلا یکی از داستانهای بامزه در اتاق تشریح اتفاق میافتد که کارگردان با ذوق فیلم با نصف کردن پرده نمایش، خالیبندیها و در عین حال نمایش مکنونات قلبی استاد تشریح در شرح ماجرای چگونگی قتل جوان مرده را در کنار ماجرای واقعی مردن جوان معتاد یا خوابآلود نشانمان میدهد و ما در حین این که پی میبریم استاد چقدر از مرحله پرت است، در مییابیم که فاصله ما از آنچه که میشنویم و به نظرمان کاملا درست است، با آن چه واقعا اتفاق افتاده است چقدر زیاد است. راستی آیا این سکانس شیرین چیز دیگری را نمیخواهد تشریح کند و حرف دیگری ندارد؟ خب اگر غیر از این بود فیلم با همان فیلمهای ادای روشنفکری درآورندهٔ جشنوارهٔ پارسال فرق چندانی نداشت. فیلمساز با این نمایش - که عمدا اواخر فیلم نیز قرار گرفته است – میخواهد گوشزد کند که هر چیزی که تا به حال شنیدی و دیدی، شاید با آنچه که واقعیت اصلی باشد فاصلهای از زمین تا آسمان داشته باشد؛ مثلا از کجا معلوم که این دو مرد واقعا نابینا باشند؟ این اشتباه برداشت یا دوبینی و لوچ بودنمان را بازهم در آخرین سکانس "شهرام مکری" به ما یادآور است: جایی که اشکان بر اثر القائات دکتر روانکاوش میپندارد که فرشتهای از آسمان نازل شده و او بالاخره موفق در انجام خودکشی به پای آن سجده مانند میافتد و میمیرد، ولی خالق مجسمه فرشته میپندارد که حرف گالریدار و پیشگوی خیالیش "کارائیب" درست از آب درآمده و مردم برای او و آثارش سر و دست میشکانند. داستانکهای دیگر فیلم نیز بعد از کشف کل فیلم برایمان جذابتر میشوند: مثلا اشاره دو آدمکش و اجیر مالخر به فیلم "سامورایی" – ژان پیر ملویل، ۱۹۶۷- و توجه دادن به پرندهای که آلن دلون در فیلم به آن عشق میورزد – معادل زنی که او عاشقش میشود ولی ناخواسته به او خیانت میکند – و نتیجه گرفتن از اینکه آدمکشها هم باید مهربان باشند. در ادامه یکی از آدمکشها که تحت تاثیر این حرفها، گربهماهی را به جوی آب میاندازد، تا به گفته یکی از کورها به آبهای متصل جهان وصل شود!، بلافاصله توسط پسر مالخر بر اثر تصادف کشته میشود. اشتباه پسر مالخر هم سهوی بود نه عمدی، ولی حداقل موجب میشود تا به دست آدمکشها کشته نشوند. ماجرای انگشتر و معجزه کردنش هم در فیلم به خوبی جا میافتد، کارکردی که در جهان داستان فیلم متبرک بودنش دست انداخته میشود و هم اشاره به این دارد که یک شیء را تا کجا میتوانیم مقدس بپنداریم و از نگاه چه کسی؟ از نگاه شهروز مکری یا از نگاه سرباز. تاکید بر دوبینی یا خطای دید یکی از اساسیترین چالشهایی است که فلسفهٔ مدرن غرب با فلسفهٔ کهن و فیلسوفان یونانی دارد، اینهمانی واقعیت با حقیقت تا چه جایی میتواند اعتبار داشته باشد؟ و اصلا چنین امری قابل اتفاق است؟ خب تنهزدن هر فیلمی به عقل تماشاگرش تا جایی که یک علامت سئوال در ذهنش نقش ببندد و بس – به شرطی که مثل همین فیلم سرگرمکننده نیز باشد - میتواند آن را از ورطهٔ روشنفکربازی برهاند و کشتی تماشاگران را سلامت به ساحل تیتراژ پایانی فیلم بکشاند. بیشک فیلمساز "اشکان و..." این تلنگر را به ذهن خیلیها روز شنبه بیست و دوم فروردین ۸۸ در سالن خانه سینما زد.
کلیدواژه: سینمای ایران ،کانون فیلم انجمن منتقدان
|
|
| هزار چهرهها |
| ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ |
|
امسال ایام عید را مثل خیلی از اهالی محترم تهران ترجیح دادیم تا در خلوتی نسبی آن به سر ببریم، مهمانبازی کنیم و عید دیدنی و... سرگرمی دیداری عمدهامان هم دو برنامه بیشتر نبود: "کلاه قرمزی و پسرخاله و پسرعمهزا و گیگیلی و آقای مجری و خاله باران! و..." و "مرد دو هزار چهره". با اولی که کلی دچار نوستالوژی شدیم و کلی هم خندیدیم. هنوز هم زوج طهماسب و جبلی برای خیلیها جذاب است و دیدنی، به خصوص آن که ظهور مهمانهای جور واجور و گاه ناجور – مثل حاتمیکیا - در برنامه آنان باعث میشد تا بیشتر جذب دیدن قسمتهای مختلف آن بشویم. اوج کار ظاهرشدن ناگهانی "زیزی گولو" بود، در کنار "کلاه قرمزی" و حضور خانم برومند. جذابترین مهمان هم خود "حمید جبلی" بود که در نقش "آقای همسایه" خالیبند و پشتهم انداز به خانهٔ آقای مجری آمد. "باران کوثری" نشان داد، چندان چهرهٔ جذابی برای خاله شدن در برنامهٔ مخصوص کودکان ندارد و ... اما "مرد دو هزار چهره" که در حقیقت قسمت دوم یا ادامهٔ سریال پارسال در همین روزها بود به نام "مرد هزار چهره"، ادامهای انتظارآفرین بود و بازهم دیدنی از مهران مدیری و تیم نویسندهاش. این بار شخصیت خود مدیری به عنوان کارگردان، یک خلبان و یک مربی تیم ایرانی از فرنگ آمده و رمالها و احضارکنندگان روح، مورد نوازش کارگردان و نویسندهها قرار گرفته بودند. در قسمتهای ابتدایی شوخی با اعترافی که در پایان قسمت قبلی از زبان شصتچی میشنیدیم و آن روزها کلی طرفدار پیدا کرده بود، به عنوان مجلسگرم کن عروسی اوج دستانداختن آن اعتراف بود و حرفهای بعد از آن. حضور دکتر "امید روحانی" در نقش خودش، البته به عنوان منتقد، مقابل مدیری تقلبی! در برنامهای تلویزیونی نیز جالب بود و به خصوص سئوالی که مدیری در آخر برنامه از روحانی منتقد میپرسد: - بببخشید برای من یه سئوالی اینجا پیش اومده...(با نگاه کردن به منتقد - (منتقد مانده که چی بگه)...از دیدنت خوشحال شدم. خداحافظ! مدیری هر دق و دلی داشت از منتقدان، در همین دیالوگ کوتاه خالی کرده بود، به علاوه کلامی که بعد به زبان میآورد، معادل منتقد "ایرادگیر سینما"! که خیلی بداخلاق بودند و اصلا اعصاب نداشتند. پشت صحنهٔ همان مصاحبه هم حرفهای مدیری واقعی است؛ وقتی کس دیگری در نقش تهیهکننده از مدیر شبکه درخواست دارد تا با قشری از مردم شوخی کند مثل دکترها، یا معلمها یا کشتیگیرها! که از آن طرف اظهار میشود که این کار باعث ناراحتی آنها میشود. سه قسمتی که مدیری و نویسندهاش (امیرمهدی ژوله) با مربیان فوتبال نابلد از فرنگ آمده شوخی میکند، درست مصادف است با اولین شکست خانگی ایران مقابل عربستان. گرچه منظور اصلی نویسنده و کارگردان، آن چنان که در پیامکهای همان روزها نیز مشخص شد، شخص پرمدعایی مثل "افشین قطبی" بود، ولی مدیران باشگاهها و ورزشینویسها و سردبیران و... بیاخلاق هم بینصیب از طنز گزندهٔ مدیری نماندند. به خصوص استفاده از سیفون و دستشویی به عنوان نماد روابط مافیایی فوتبال باشگاهی ایران به نظرم بسیار مناسب بود. اما قسمت آخر، که تایم کمی هم داشت، عصارهٔ سخن مدیری در "مرد دو هزار چهره" بود: - خب؟ - بنده که آمدم در بغل قانون ... - شما پریدی در بغل قانون. - ...تو تمام این مدتی که اظهارات رو گفتی و من هم نوشتم دروغ هم گفتی؟ - بعله... - کجاش رو؟ - در باره اون مار. اون مار کوچک بودند وبنده رو هم نگاه نمی کردند و نیش هم نداشتند. بعد آتش هم از دهانشون هم در نمیآمد و زنگوله هم نداشتند. - این رو که خودم هم می دونستم. حرف آخر آقای شصت چی؟ - بنده تصمیم گرفتم که با این کارهایی که در این مدت یاد گرفتم، یه شغل شرافتمندانه انجام بدم از این به بعد. - با این کارهایی که یاد گرفتی؟ تو باورت شده شصتچی؟ - پلانهایی را که من جای آقای مدیری گرفتم موجود هست و دوستان خودشون به بنده گفتند : تو چیز دیگهای هستی. بعد هواپیمای موتور آتیش گرفته رو با چهارصد مسافر عین باقلوا نشوندم، آب تو دل کسی تکون نخورد. در فوتبال هم نتیجهها مشخص هست چهار تا ...نه خیر سه تا برد دارم، دو تا مساوی دارم و یک باخت که آن هم علتش ناداوری بود که همان آفساید را ...(زیر نگاه بازجو – پژمان بازغی - حرفش را میخورد) - ما ممکنه دیگه هیچوقت همدیگهرو نبینیم، ولی دلم میخواد یه سئوال شخصی ازت بپرسم. اگه همین الان بهت بگن تو آزادی چیکار می کنی؟ - (بعد از کمی فکر) برمیگشتم به دوران کودکیم . سرم را می گذاشتم روی پای مادرم، ایشان برای بنده لالایی بخونند. بعد بستنی یخی میخوردم، با بچهها در کوچه فوتبال بازی میکردیم به بنده می گفتند "مسعود تیردروازه".(تلخ می خندد) بعد ...ولی خب اینها که هیچکدام نمیشن...بنده خواهش میکنم بنده رو بفرستید به یه یک جای خیلی دور که کسی بنده رو نشناسه، بعد بنده رو دوست داشته باشند، بعد بنده دوستشون داشته باشم و بعد کسی ندونه که اصلا چه اتفاقاتی افتاده؛ بنده چه کارهایی کردم، میخوام یه جوری بشه که از اول شروع کنم، یعنی نه دیگه کسی رو اذیت کنم و نه دیگه کسی اذیتم کنه؛ از اول شروع کنم یه جور دیگه. و بعد نگاه معصومانه او رو به ما که میخواهیم در باره همه کارهای مسعود شصتچی قضاوت کنیم. خنده به بدبختیهای او و خنده به زرنگبازیهایش، خنده به پررویی او در دست گرفتن مشاغلی که حتی شاید هیچکدام از ما جرئت فکر کردن هم به آن نداشته باشیم، ولی مسعود شصتچیهایی هستند که با کمال اعتماد به نفس! و از سر ناچاری و گاه رودبایستی و جوگیری شدید به آن شغل مشغول میشوند و طرفه آن که در آن شغل از مثلا آن بابای وارد در کار و حرفهای هم جلو میزنند و ادعا هم دارند. لحظهای تامل در سکوت دوربینی که باطریاش تمام میشود و بعد حکم شصتچی(ها) خوانده میشود، درخواستی است که مدیری از ما دارد تا بیاندیشیم چند شصتچی در دور و برمان هستند و بدون این که مچشان گرفته شود و حسابی به کسی پس بدهند، حتی زمام امور مهم را در دست دارند و هیچ آبی هم از آب تکان نمیخورد. آیا واقعا کارهای او کمتر از خیل کسانی است که اکنون حتی مسئولیتهای عمده در ایران را به عهده دارند؟ آیا حقیقتا او از خود مدیری چیزی کم داشت یا از آن خلبان یا مربی فوتبال؟ با اینکه شصتچی در باره احضار ارواح ادعایی نداشت و از ترس دستگیری در جلسه احضار ارواح حاضر شد، ولی مگر او نبود که هر چی روح در آن خانهٔ درندشت بود را احضار کرد و تا صبح هم ارواح حکمفرمایی کردند. «حکم صادره در بارهٔ آقای مسعود شصتچی فرزند فریدون به شماره شناسنامه ۱۳ بدین شرح میباشد: آقای مسعود شصتچی به جرم فریب افکار عمومی و ... به ده سال تبعید به بدترین نقطهٔ ایران محکوم میگردد.» راستی این بهشتی که – بدترین جای ایران!- مخصوصا مهران مدیری با صدای زیبای پرندگان و درختهای تازه رستهٔ بهاری نشانمان داد کجاست؟ کنتراستی از زیبایی ظاهری و درونی زشت و پلشت که با ظهور فرهاد برره و کیانوش در آخرین صحنهٔ سریال به بینندگان محترم! با موسیقی محلی بیا بریم دشت کدوم دشت ... تقدیم میشود. ایران ما که متاسفانه هیچ جایش بینصیب از کلونی خود ساختهٔ مدیری و همکاران نویسندهاش در چند سال پیش یعنی برره نیست - که به زعم من اینجا هم نویسنده بزرگ آلمانی اریش کستنر با داستان کوتاهش به نام "خنگآبادیها" بر سر آنان منت دارد به خاطر همان ساختار خنگآباد و اهالیاش! – میتواند بهترین تبعیدگاه یک انسان "اشتباهی شده" قلمداد شود. انسانهایی که اغلب با بزرگنمایی ماری کوچک و بیآزار به مثابه اژدهایی که آتش از دهانش خارج میشود و هم افعی است و هم زنگی! به دنبال مبارزهای هستند بیهوده با دشمنان فرضی و به جای دیدن خود و تامل و کاویدن درون، به فرافکنی و مقصر را دیگری دانستن روی میآورند. اگر مسعود شصتچیها به این راحتی با آدمهای دیگر این جامعه که به ظاهر حرفهای آن شغل هستند اشتباه میشود، بیشتر نه به این علت است که آنان کلاشند و حقهباز، بلکه این نکته منظور نویسنده و کارگردان است که، جامعهای چنین سادهلوح در قبول افرادی که هیچ آگاهی در هیچ زمینهای ندارند به عنوان انسانهایی کارکشته و حرفهای، معضل اساسی این ملک برره مانند است و بس. ملکی که در طول تاریخ بررهای آن سالهای سال بزرگنمایی افراد بیلیاقت و درصدرنشاندشان کار اهالیاش بوده و همیشه نیز ظهور افرادی چون امیرکبیر و مصدق و تعداد اندکی دیگر اصلاحطلب را نیز تاب نیاورده و به شادمانی در رقصی بررهای بر جنازه آنان رقصیده و نخبهکشی را سرلوحهٔ اعمال اجتماعی- سیاسی خودش قرار داده است. میماند اشاره به شوخی مدیری با خودش در این سریال که جای دست مریزادی جانانه دارد، چنان که سال گذشته نیز همین کار را رسول نجفیان در "مرد هزار چهره" با خودش و ترانه معروف خود "رسم زمونه" کرد. به طور معمول در میان هنرمندان ایرانی شوخی با خود به خصوص در قالب نمایشی بسیار کم اتفاق میافتد. |
|
| چهل سالگی |
| ساعت ٩:۳٤ ق.ظ روز سهشنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ |
|
امروز درست چهل ساله شدم. در شناسنامهام ششم فروردین درج شده، ولی حتما سال ۱۳۴۸ نیز چهارم فروردین به مناسبت نوروز اداره و ادارهجاتیها تعطیل بودند و خب ثبت احوال هم به همچنین. چه خوشبختی که هر سال روز تولدت همه تعطیل باشند و در خانه، از شور و حال روزهای اول نوروز کاسته شده باشد و کمتر کسی یادش برود که روز تولدت است و بالاخره هدیهای دریافت کنی! تعطیلی که با رفت و آمد حکومتها هم تکان نخورد و جا به جا نشود. قبل از جشنواره فجر پارسال فرصتی دست داد تا مرور خاطراتی داشته باشم بر این که چرا انقدر به فیلم و سینما علاقه دارم و به قول کارگردان خوب تلویزیون و سینما آقای حسن فتحی – که این روزها متاسفم از اینکه سریالش به نام «اشکها و لبخندها» که راستش مشتاق دیدنش بودم را از شبکه اول پخش نمیکنند و نمیدانم چرا – معتاد شدیم به این افیون ـ افسون بزرگ یک قرنی. این مرور همراه شد با سی سالگی انقلابی که تاثیرات آن بیشک درزندگی همه ایرانیان کم و بیش مشهود است. شاید این قسمت اول مروری باشد بر خاطراتم و شاید هم بعدها هیچوقت انگیزهای بر ادامه تعریف آن نداشته باشم؛ نمیدانم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتصاویر تصاویر محو اما ماندگاری در ذهنم مانده است از کودکیم، از زمانی که در خانهٔ سیمتریامان در میدان آزادی نازیآباد هیاهویی به پا شد و من کودک چهار ساله گویی در این بگیر و ببند، چیزی که یادم مانده فقط حمل یک وسیلهای بود که توسط پدرم و یکی از پسرعمههایم – فکر کنم جوادآقا - به سختی صورت میگرفت: لامپی بزرگ در جلوی آن و این لامپ محصور در جعبهای چوبی. از روشن شدن این لامپ، از خوشحالی برادرم حمید که به اصرار او این جعبهٔ جادویی پا به خانهامان گذاشته بود، از این که چگونه پدر کارگری که تازه از جهیزیهٔ دادن دخترش کمر راست کرده بود و مادری که با زحمت بسیار چهار پسر دیگر را در حال بزرگ کردن بود، دیگر چیزی یادم نیست، ولی میدانم که این جادوگر با من کاری کرد که واقعا هیچ چیز از سحر ساحران کم نداشت. فکرش را هم نمیتوانستم بکنم، حتی بعدها که به قسمت شمالیتر نازیآباد رفتیم و به اصرار مادرم جایی بزرگتر را برای زندگی انتخاب کردیم، این تصاویر پشت سر هم، این صداها و آواها، این نقاشیهای متحرک و جالب که به زبان خودمان حرف میزدند و این فیلمهایی که گاهی با گرفتن جلوی چشمم توسط دیگران فقط صداهایی از آن میشنفتم بتواند من را اینگونه مسحور کند. مادربزرگم گاهی این کلام را از کتابی کهنه که جای انگشتانش در آن جاانداخته بود میخواند: و من شر ما خلق.و بعدها تازه دانستم آن کتابی که بالای سرش گذاشتند وقتی مرد، کتابی است آسمانی و کلامی که خوانده بود پیامی الهی. همراهی با برادرانم در رفتن به جایی تاریک و بزرگ با صندلیهایی به زمین میخ شده و به طور معمول قرمز رنگ، با بوی خاصی که در سالن انتظار آن جا میآمد، با عکسهای براقی که قدم اجازه نمیداد تا آنها را نگاه کنم و پوسترهایی رنگ و وارنگ و ساندویچهای خوشمزهٔ بوفه و آبی گازدار که گاهی سیاه بود و گاهی نارنجی که ته گلویم را میسوزاند، باعث میشد تا تصاویر متحرک بسیار بسیار بزرگتر از آنچه که از آن لامپ کوچک خانهامان میدیدم ببینم و صداهایی بشنوم که گاه فکر میکردم اگر از آن سالن بیرون بیایم دیگر نمیتوانم هیچ صدای دیگری را بشنوم. عکسهای متحرک انقدر بزرگ بود که گاه صورت خودم را پشت دستهایم پنهان میکردم تا شاید آزاری از آن تصاویر متحرک نبینم، ولی صدای غرش غولهایی که در وسط دریای بزرگ کمر راست کرده بودند تا کشتی کوچکی را نابود کنند، یا اسکلتهایی که با به هم پیوستن استخوانهایشان به جنگ آدمهای فیلم میرفتند، من را وامیداشتند تا از میان انگشتهایم بازهم به ثبت آن تصاویر در ذهنم ادامه دهم.گفتم که دیگر جادو شده بودم. روزی از روزهای هزاردستگاه همراه سعید به دنبال آبزرشکی رفتیم که شریکی از لیوان بزرگ آن آب قرمز رنگ شوری را نوش جان کنیم که از شدت سردی آن وقتی قلوپی از آن سر میکشیدم تمام سرم تیر میکشید، اما دردی که دیگر به اوج خود رسیده بود، تمام بدنم را لرزاند. دردی که شاید به خاطر دیر عمل کردن خانواده، روز به روز بیشتر هم میشد. بالاخره مقرر شد تا به بیمارستانی دولتی بروم که فقط من بودم و چند بچهٔ دیگر. بیمارستانی که بعدها فهمیدم نامش هدایت است و از خانهٔ ما بسیار دور. در آن جا تنها دلخوشیم تصاویر همان تلویزیونی بود که در جایی بالای سر همه دائم روشن بود و عدهای مثل من مات و مبهوت به آن تصاویر خیره میشدیم. جدایی از مادرم برایم بسیار سخت بود و دائم گریه میکردم. بالاخره این ته تغاری مادر، خانوادهٔ کارگر فقیری را واداشت تا به بیمارستانی خصوصی برود به نام جاوید در خیابان پهلوی آن زمان. روشنترین خاطرهٔ آن دوران در بالکن بیمارستان، حالا دیگر همراه مادرم، برایم باقی مانده است. تصاویری دور از سینمایی تابستانی، شیفتگی من چنان بود که میخواستم شب را نخوابم و آن عکسهای متحرک را از دور ببینم ولی فردایش عمل داشتم و باید میخوابیدم، ولی خوابیدنی همراه با گریه و زاری: مسحور شده بودم. بعدها که از عمل رهایی یافتم سالیان تا رسیدن به انقلاب، چند فیلم دیگر را همراه با حمید و سعید در سینماهای تهران به تماشا نشستم. فیلمهایی که بعدها اسم آنها را یاد گرفتم که از میان آنها بیشترین ماندگاری متعلق به دو فیلم شد: پاپیون در سینما شهرقشنگ و کارتون زیبای رابینهود در نمیدانم کدام سینما. پاپیون را هم همراه با حذفیات برادرم دیدم، جاهایی که نباید دیده میشد دست روی چشمهایم میگذاشتم تا دیگران با خیالی راحت به تماشای فیلم بنشینند، ولی دیگر هیچگاه بعد از دیدن چندبارهٔ فیلم در سالهای بعد به روی نوارهای ویدئو و دیویدی، صدای دلنشین موسیقی گلداسمیت و چهرهٔ مصمم مککویین و مات و مبهوت هافمن و آن ماجراها، مزهای را نداشت که دفعه اول تجربه کرده بودم. کلاس اول را تمام کردم تا توانستم در کتابخانهٔ مرکز کانون شماره هشت عضو بشوم و اولین کتابی را که گرفتم "آهوی گردن دراز" بود با آن تصویر جالب روی جلدش، زمانی که هنوز بالاخره را بالا خره میخواندم. کانون سالن کوچکی هم داشت – هنوز هم دارد و آیا هنوز هم فیلمی در آنجا برای بچهها به نمایش درمیآید؟ - با همان صندلیهای پلاستیکی محکم که ما بچهها مهمان آپارات شانزده و پردهٔ همراهش میشدیم که هر چند وقت یکبار صدای دلنشینش همراهمان میکرد با فیلمهایی که بعدها فهمیدم فیلمهای اولیه فیلمسازان بزرگ کشورم ایران است. دانستم که کسی که "دونده" را ساخته من را با "سازدهنیاش" بارها در همان سالن کوچک به گریه انداخته است، چرا که درد امیرو درد ما بچههای جنوب شهر تهران هم بود. سازندهٔ "نان و کوچه" و "منم میتونم" و "زنگ تفریح" سادگیی را به ما بچهها در فیلمها یاد میداد که بعد از بزرگ شدنمان با دیدن فیلمی فلسفی چون "طعم گیلاس" زیاد گیج نشویم، این همان است منتهی برای ما که پا به پای فیلمهایش بزرگ شدهایم میدانیم سادگی پیچیده شده هم سادگیاست.یا کارگردان "ناخدا خورشید" همان کارگردان "رهایی" است که ما را به فضایی میبرد که کلیومترها از ما دور بود، ولی جزو سرزمینمان. یا کارگردان "مسافران" همان کسی است که بارها و بارها ما را با فیلم "عمو سیبیلویش" خندانده بود. اما روزی رسید که معلم کلاس چهارم دبستان ما به مدرسه میآمد، ولی ته سالن بلند مدرسه با دیگر معلمها مینشستند و حرف میزدند، من به نمایندگی از بچههای دیگر به سراغشان میرفتم و از آنها با تعجب میپرسیدم: خانم اجازه شما که الان هستید چرا نمیاید سرکلاس و درس نمیدید و آنها با خنده به من نگاه می کردند و دو کلمه را از میان خندهاشان میشنیدم: انقلاب...اعتصاب. سرگرمی ما در خانه بعد از تعطیلی مدارس دیدن تلویزیون بود. دیگر از سینما خبری نبود. مادرم منعامان کرده بود. شنیده بود که سینماها به آتش کشیده میشود. خبری در تابستان همه را در خانه شوکه کرده بود، آتش گرفتن سینما رکس آبادان. کلمهٔ "گوزنها" و "کیمیایی" بیشترین کلمههایی بود که آن تابستان در خانه به گوشم خورد. بعدها دانستم که در سینمایی که به آتش کشیده شده بود و دهها نفر سوخته بودند، فیلم مسعود کیمیایی به نام گوزنها اکران بوده است. گاهی از حمید و سعید خبری نمیشد. مادرم دلشوره میگرفت. آنها نبودند. شور و شر جوانی نمیگذاشت که آنها هم از قافله عقب بیافتند. دو بار همراه آنها به خیابانهایی رفتم که انگار همه قصد کرده بودند، به جای هر وسیلهٔ دیگری فقط پای پیاده در کنار هم فریاد بزنند. "مرگ بر شاه" را سه بار تکرار میکردند و انقدر محکم که من فقط به آسمان نگاه میکردم تا هلکوپترهایی را ببینم که انگار از دور داشتند ما را میدیدند؛ به خودم میگفتم اونها هم صدای ما رو میشنوند؟ لحظهٔ دیگر دستم که انگار به دست برادرم چسبیده بود، کش آمد وهمراه با عدهای دیگر به کوچهای رفتیم و پنهان شدیم. انگار خودمان وسط فیلم بزرگی بودیم که بازیگرانش ما و هلکوپترسوارها بودند و صدای رگبار تیر موسیقی متن آن. وقتی آن روز خسته و مرده به خانه رسیدیم، معلوم شد که مادر نذر کرده بود تا ما را زنده ببیند و اشک بود که جاری میشد. برادر بزرگترمان مهدی که تازه یک سالی بود که ازدواج کرده بود و خانه پدری مینشست، به خاطر تعطیلی بازار، جایی که با سراجی روزگار میگذراند، مجبور شد به دستفروشی بپردازد. من و سعید هم ذوق زده همراه او به بازار دوم میرفتیم و کنار بساطمان که زیر سر در سینمای تعطیل شدهٔ فردوسی بود فریاد میزدیم حراجیه ماله حاجیه! تازه یاد گرفته بودم که چطوری بادکنکها را باد کنم و سر چوب بزنم و تو کوچه پس کوچههای محلهامان فریاد بزنم برای آب کردنشان که سعید کار دیگری را پیشنهاد کرد: فروختن روزنامه کیهان. چند روزی همراهش شدم برای فروختن روزنامه ولی روز آخر، از عصر که روزنامههارو از کیوسیکی میدان بازار دوم گرفتیم تا غروب نمیدانم چرا هیچکس از ما روزنامهها را نخرید. فکر کنم چون اون روز تعداد بیشتری روزنامه خریده بودیم به امید سود بیشتر، ولی همین باعث شد تا روزنامههای باد کرده را به خانه بیاوریم و از ترس سرزنش دیگران آتش بزنیم. خاکسترهای آن روزنامهها به ما یادآوری کرد که فرزندان یک کارگر ساده هیچگاه کاسبهای خوبی نمیشوند، چیزی که بعدها روزگار هم به ما ثابت کرد. دفعه دوم که به میان جمعیت تظاهر کننده رفتم همراه با پدر و دوستان برادرم بود. روی دیواری نزدیک دانشگاه تهران خواندم که "مردم روزنامه سفید بخرید." با تعجب از همراهانم پرسیدم روزنامه سفید چیه؟ آقا رضا دوست حمید گفت که چون روزنامهها در اعتصاب هستند و بالاخره نون روزنامهنویسها هم از طریق فروش روزنامهها تامین میشه، یه چند وقتی روزنامهٔ بدون خبر و سفید بیرون میاومد و مردم به خاطر کمک به روزنامهنگارها آن را با همان قیمت روزنامهٔ واقعی میخریدند. چند روز بعد روزنامههایی دست مردم بود که کلمهای از آن تیتر درشت آن را تغییر داده بودند و به جای شاه رفت نوشته شده بود شاه دررفت. چند شب دیگر سرودی از تلویزیون پخش شد که بعدها دانستم اسم خوانندهاش رضا رویگری است و شور و حال آن سرود چنان بود که همه را در خانهامان به گریه انداخت. چند روز بعد همه تو خانه خیره به تلویزیون – مادربزرگی که هیچگاه مسحور این جعبه جادو نشده بود هم چهار چشمی خیره بود - سرودی را روی تصویر دو شیر جدا از هم و غرنده شنیدیم که هر روز ظهر هم آن را با صدای گرمی میشنیدم و لذت میبردم: سرود "ای ایران". برنامههای تلویزیون برای ما بچهها از صبح شروع شده بود و ما خوشحال بودیم. ولی تصاویری که تلویزیون نشان میداد و زمزمههای دیگران با دعا و صلوات و... به من فهماند که واقعهای در حال اتفاق افتادن است. مردی روحانی را دیدم که به آرامی از پلههای هواپیما پایین میآمد و ناگهان تصاویر قطع شد. تصویر او برایم آشنا بود، رسالهٔ کوچکی با تصویر او در خانهامان بود که گاهی دزدکی به آن نگاهی میانداختم ولی حق نداشتم تا آن را در میان کتابهای دیگر طاقچه خانه بگذارم. همه بچههای خانه به خیابان اصلی یعنی آرامگاه رفتیم. آنجا از درخت چناری بالا رفتم. میگفتند امام از همین خیابان رد میشود تا به بهشت زهرا برود. انقدر منتظر ماندم تا بالاخره سر و صدا و هلهله مردم با حضور ماشینی که امام در آن در حالی که دستهایش را به حالت قنوت گرفته بود همراه شد. انگار موجی عظیم از دریا آمد و رد شد. من داشتم آن بالا سرود "خمینی ای امام" را میخواندم. پیروزی انقلاب و عید آن سال که باز با سرودی زیبا همراه شد: "قسم به اسم آزادی به لحظهای که جان دادی..." اولین بهار آزادی. دیگر مادربزرگ از آن جعبه نمیترسید که جادویش کند. اما بازهم چند سالی طول کشید که تصایر تلویزیون آنی بشود که مادربزرگ با خیال راحت به تماشایش بنشیند. کلاس پنجم بودم که ما را به دیدن فیلمهایی بردند که ظاهرا جشنوارهای از فیلمهای مخصوص ما بود، در همان تنها سینمای محلهامان نازیآباد سینما فردوسی:" آخرین سهشنبه" شیرین - فکر کنم اولین و آخرین فیلم فتحعلی اویسی – که حکایت بالاشهریها و پایینشهریها بود و "هفتتیرهای چوبی" شاپور قریب و فیلمی که هیچوقت اسمش را نیافتم، ولی حکایت مشتاق تنبکنوازی بود که بالاخره میتواند با کلی دردسر با خانوادهٔ متعصبش خودش را در گروه موسیقی سنتی دوستانش جا کند و به مقصودش برسد. اشتیاقی که بعدها به نوعی در فیلم "دلشدگان" حاتمی تکرارش را در بازی "اکبر عبدی" دیدم. زمانی جشنوارهٔ کانون در سینماهای شهر پراکنده بود، فیلمهای کودکانهٔ خارجی را به یاد دارم که در سینما شرق خیابان آرامگاه دیدم. اینها همه پایه و مایه اشتیاقم به سینما است؟ نمیدانم؛ افسون شدم. |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
مدعو) منتقدی شغله؟ (با نگاه عاقل اندر سفیه منتقد روبرو میشود) یعنی منظورم این است که شما صبح تا شب فیلم میبینین، بعد پول میگیرین؟ 

