| برگزیدههای بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر |
| ساعت ۱٠:۳٠ ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸ |
|
این انتخابها را در سایت خوب آدمبرفیها که به همت رضا کاظمی و دوستانش به روز میشود،گذاشته بودم و اینجا کمی تکمیلتر است: بهترین فیلم ها صد سال به این سالها، هیچ، به رنگ ارغوان، آتشکار، تسویه حساب، طلا و مس، زمزمه با باد فیلمنامه صد سال به این سالها، هیچ، به رنگ ارغوان،... کارگردان سامان مقدم، عبدالرضا کاهانی، ابراهیم حاتمیکیا،... تدوین لطفا مزاحم نشوید (سپیده عبدالوهاب) نقش اول مرد حمید فرخ نژاد(آتشکار،به رنگ ارغوان،شب واقعه)، مهدی هاشمی، رضا کیانیان نقش اول زن رویا نونهالی (پشت در خبری نیست)، فاطمه معتمدآریا(صد سال به این سالها) نقش مکمل مرد سیاه پوست! (شب واقعه)، همه نقش مکملهای هیچ و صد سال به این سالها. نقش مکمل زن نگار جواهریان (هیچ)؛ گلچهره سجادیه (حوالی اتوبان) فیلمبرداری تورج اصلانی (زمزمه با باد، بدرود بغداد) بازیگر خردسال علی شادمان (صد سال به این سالها) چهره پردازی عبدالله اسکندری (به رنگ ارغوان) موسیقی متن رضا اصغری (پشت در خبری نیست). انتخاب ویژه پشت در خبری نیست,زمزمه با باد,فصل بارانهای موسمی. بدترین فیلم ناسپاس، زمهریر، خانواده ارنست و...
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر - ۱۰ |
| ساعت ٩:٠٥ ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز دهم و یازدهم: بدرود بغداد، مهدی نادری نجف آبادی. بزرگترین امتیاز فیلم "بدرود بغداد"، نه در تعریف داستان نچندان جذابش بود، نه بازی بازیگرانی که سعی میکردند به زبان بیگانه صحبت کنند ولی چندان موفق نبودند، نه کارگردانی خاصی از کارگردان، بلکه مدیریت فیلمبرداری "تورج اصلانی" است که حرف اول و آخر را در فیلم میزند. این فیلم هم، مثل فیلم دیگری که از همین مدیر فیلمبرداری در جشنواره حضور داشت "زمزمه با باد"، چشمنوازی و جذابیت خود را مدیون انتخاب کادرهای بکر و لوکیشنهای مناسب و نورپردازی به جاست؛ گوهری که در اغلب فیلمهای حاضر در جشنواره امسال کمیاب بود. جا داشت به جای دیپلم افتخاری که به این فیلمبردار خوب و جوان به خاطر فیلمبرداری همین دو فیلم در اختتامیه در بخش نگاه نو اهداء شد؛ سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری این دوره جشنواره به ایشان داده میشد. و اما اختتامیه: اولین بار است که در اختتامیهٔ جشنوارهٔ فیلم فجر، به هر ضرب و زوری،شرکت کردم و دوست داشتم مزه چیپ بودنش را یک بار هم که شده با گوشت و خونم حس کنم. پارسال تا آستانهٔ این هیاهوی بسیار برای هیچ رفتم و برگشتم، ولی امسال به خودم گفتم باید تا آخر این اختتامیه بمانم تا بفهمم چرا ناخودآگاهانه هیچ وقت مایل نبودم تا پا در چنین مراسمی بگذارم. امسال اتفاقا برای جبران مافات در دو مراسم اختتامیه هم شرکت کردم! که معمولا اولی را، اختتامیهٔ بخش بینالملل، چندان تحویل نمیگیرند و امسال هم که با برگزار شدن در کاخ جشنواره کمتر مشتری داشت، چندان سختگیری نمیکردند در رفت و آمد جماعت مشتاق! اتفاقا اولی جذابتر بود از دومی که اختتامیه سینمای ایران است. در اولی اجرای موسیقی سنتی بود، کلیپی مقبول با صدای علیرضا قربانی و شعر مولانا و انیمیشنی جذاب، دیدن چند چهرهٔ خارجی! که معلوم نبود در سینمای جهان چه کاره هستند و بالاخره روشن شدن چشمم به جمال مبارک کارگردان فیلم "شعله". اما در دومی، مثل پارسال چندان صف طویلی نبود که در همان لحظه اول عطایش را به لقایش ببخشم، ولی از آنجا که هر وقت اجراکنندگان مراسم با جمعیت و جماعتی مشتاق بیش از حد معمول مواجه میشوند، خراب کردن همه چیز جزو لاینفک کارشان میشود، اینجا هم با بستن درها و عذاب دادن همه و سر آخرهل دادن همدیگر بالاخره وارد سالن اجرا میشویم. سالنی که هزار و سیصد نفر، با حساب بالکن، ظرفیت دارد، ولی به نظر میرسید دو هزار کارت دعوت صادر شده بود. نیتجه این که جماعتی ایستادند، تعدادی درگیر شدند برای جای نشستن (مثل خودم!) و تعدادی خبرنگار هم که این چند روزه، زحمت بسیاری کشیده بودند تا هر چه بهتر این رویداد فرهنگی در میان مردم منعکس شود، از نشستن و خبررسانی در سالن اصلی برگزاری اختتامیه محروم شدند و اکتفا کردند به همراهی با مونیتور بزرگی که مراسم را خارج از سالن نمایش میداد. عمه قزی و گل قرمزی، خان دایی و داش عمو، نوزاد دو روزه تا پیرزن هشتاد ساله، آقازادهها و حرفهایهای همیشه حاضر در این مراسمها، کفزنهای تعلیم دیده و ذوقکنندگان از دیدن هنرپیشهها و... در انواع و اقسام مختلف در سالن حضور داشتند و کلکسیونی از همهٔ طبقات اجتماعی را میتوانستم از ردیف اول تا به آخر بشمارم. در این ولوله مسئولین هم سر از پا نشناخته، که احتمالا این استقبال را به پای تحویل گرفتن خودشان گرفته بودند تا هنرمندان و هنرپیشههای حاضر در مراسم، داد سخن سر میدادند. در این میان یکی از برگزیدگان، که حتما از قبل به او خبرداده بودند برگزیدهای، انشاء قرایی نوشته بود در باب سینمای متعهد و غیره. خواندن آن متن همانا و دست زدن و هو کردن جماعت همانا. به قول مجری مراسم "علی معلم" جمعیت هم برای کسی که دوستش دارند دست میزدند، هم برای کسانی که دوستشان ندارند. مجری مراسم سعی بلیغی به خرج میداد که جمعیت برای کسی دست بزنند، که در مراسم افتتاحیه هم تحویل گرفته نشده بود. اجرای یکی دوتا آهنگ هم به طریقهٔ لبزدن توسط "علیرضا قربانی" هم مثلا جزو مراسم بود، که ایکاش نبود. داوریها هم طبق معمول با آنچه که مردم توقع داشتند تا برگزیده شوند، فرق میکرد. همه منتظر بودند حالا که "حمید فرخنژاد"، با چهرهای همیشه خندان، در کنار "حاتمیکیا" در مراسم حضور دارد، جایزهٔ بهترین بازیگری نقش اول را کسب کند، ولی چنین نشد؛ اما مردم با تشویق بسیار خودشان جایزه او را دادند. طبق پیشبینی که در مطلب "طلا و مس" کرده بودم، "نگارجواهریان" جایزه بهترین بازیگر زن را گرفت و... اما حقیقتش این بود که امسال سال دلجویی از "ابراهیم حاتمیکیا" بود، سالی که هم در بخش بین الملل ایشان جایزه گرفتند و هم "به رنگ ارغوان" به عنوان بهترین فیلم جشنواره برگزیده شد و هم .... در این مراسم چند نفر هم تقدیر شدند و جایزه و لوح سپاس گرفتند، که به نظرم هر سه ایشان حقشان بود، : اول "علی نصیریان"، به خاطر همهٔ بازیها و نمایشنامههای خوبش، دیگری مرحوم"نادر ابراهیمی"، همه صد کتاب و فیلم و سریالهایش، و دیگری "فرمانده ارتش در هنگام شکستن حصر آبادان"، به خاطر همهٔ شجاعتش در آن برهه از زمان و دفاع از ایران عزیز.
|
|
| بیست و هشتم جشنواره فیلم فجر - ۹ |
| ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز نهم : جنگ با بیرون، جنگ با درون. فیلم اول: شب واقعه، شهرام اسدی. شباهت اسم این فیلم با فیلم قبلی همین فیلمساز یعنی "روز واقعه"، به نظر نگارنده اتفاقی نیست: در فیلم قبلی هم فیلمنامهٔ شخصیتمحور "بهرام بیضایی" بر اساس یاریرسانی یک نفر به گروهی بود و در اینجا هم "دریاقلی سورانی" به گروهی از رزمندگان ایرانی اطلاع میدهد که دشمن در بیخبری آنها در حال محاصرهٔ کامل آبادان است. در آنجا واقعهٔ کربلا محور داستان بود و در اینجا هم جنگی نابرابر: اشغال خرمشهر و محاصره آبادان توسط عراقیها. در آنجا کلام امام حسین "هل من ناصر ینصرنی" موتیف تکرار شوندهٔ فیلم بود، و در اینجا ظاهر شدن "بانوی شعلهور" که به نوعی "دریاقلی" را به دفاع از مملکتش ترغیب میکرد و..."بانوی شعلهور"، که به عنوان نماد مام وطن در فیلم جامیافتد، در قالب مادربزرگ دریاقلی است. مادربزرگی که در دفاع از کشورش در مقابل تهاجم انگلیسیها کشته شده و تفنگ خود را به یادگار در خانوادهٔ دریاقلی گذاشته است تا باشد که هر کس هوس تجاوز به این مملکت را کرد با همان تفنگ جوابش را بدهند. دریاقلی هم بعد از راهی کردن خانوادهاش – به جز پسر نوجوانش – دو چیزی که از خانهاش به یادگار برمیدارد اینهاست: تصویر قاب شدهٔ دختر جوانی که در برابر انگلیسیها ایستاد(مادربزرگ) و تفنگ قدیمی او. زیرکی فیلمنامهنویس در پرورش شخصیت "دریاقلی"، که برمبنای داستانی واقعی نوشته شده است، این بوده که شخصیت او را بیعیب و نقص و تمام و کمال و اسطورهای در فیلمنامهاش نمیآورد. "دریا قلی" در نیمهٔ اول فیلم عافیتجو است، پسرش را از جنگیدن بازمیدارد، جنگ را وظیفهٔ ارتش میداند که سالیان سال مالیات پرداختی دیگران را خورده است تا روزی از این کشور دفاع کند، و سعی دارد از این معرکه بگریزد و به گوشهٔ دنج خود "کمپانی دریاقلی" پناه بیاورد تا همهٔ آبها از آسیاب بیافتد؛ ولی در نیمهٔ دوم فیلم، زمانی که میفهمد عراقیها در حال کامل کردن محاصرهٔ آبادان هستند، او به حرکت میافتد تا رزمندگان هموطنش را باخبر کند، چهرهٔ واقعی او را در دفاع از ایران شاهد هستیم. همین پرورش واقعگرایانهٔ شخصیت "دریاقلی" توسط فیلمساز، به تماشاگران این فرصت را میدهد که به او و اخلاقیات خاص و منحصرش نزدیکتر شود و همراهی آنان را برانگیزد. غیر از افراط فیلمساز در نشان دادن "بانوی شعلهور" به نظرم فیلم "شب واقعه" فیلمی روایتگر و روان در زمینهٔ جنگ است و به عنوان یکی از فیلمهای موفق در این ژانر ماندگار خواهد ماند. بازی خوب "حمید فرخنژاد" در نشان دادن روحیات جالب توجه "دریاقلی سورانی" بزرگترین امتیاز فیلم است. امسال جشنواره را بازیهای خوب "فرخنژاد" پر کرده است. فیلم دوم: فصل بارانهای موسمی، مجید برزگر. تصمیم جوانان امروزی برای داشتن زندگی مستقل و در عین حال هنوز وابسته بودنشان به کانون خانواده، شاید بهترین تهمایهای است که میتوان فیلم "فصل بارانهای موسمی" را با آن تعریف کرد. شکل و شمایل فیلم نوعی بیپناهی مدرن را تصویر میکند که در مجتمع ساختمانی بزرگ خاورمیانه "شهرک اکباتان" اتفاق میافتد. شاید بیمناسبت نباشد که بدانیم بیشترین خودکشی در این شهرک، در مقایسه با دیگر محلات تهران، اتفاق میافتد. شخصیت آرام و بیآزار جوان تنهای فیلم "سینا"، یادآور جوانان بسیاری است که در اطرافمان زندگی پرشوری دارند، ولی توجه خاصی به آنها نمیشود. بزهکاری آنان هم بر اثر ندانمکاری است تا بدجنسی، نشان دادن خود است به دیگران تا عملی هدفمند و از قبل طراحی شده؛ به طوری که در اینجا هم شخصیت اصلی فیلم با ایجاد انگیزهای در دفاع از خود و دختری که به او پناه آورده است، سعی میکند تا خود را هرطور شده از دام صیادان دامگستر برهاند. شکل و شمایل فیلم بسیار به فیلمهای فیلمسازان مدرنی مثل "گاس ون سنت" و "کیشلوفسکی" نزدیک است، به طوری که فیلمساز گاهی فیلم "فیل" – به مناسبت نوع خاص همراهی فیلمساز با شخصیتهای فیلم – و گاهی"فیلمی کوتاه در باره عشق" و "فیلمی کوتاه در باره کشتن" را - در نمایش بیپناهی احساسی کراکترهای اصلی – یادآور است. ضمن این که فیلمساز از فیلم ایرانی "نفس عمیق" پرویز شهبازی هم بیتاثیر نبوده است، اما قبول دارم که اولین قدم کارگردان، گام محکمی است و امیدوارم که همچنان در کارهای بعدی ایشان محکم بماند. بازی اول "نوید لایقی مقدم" در نقش جوانی عاصی از وضعیت خانواده و جامعه و نشان دادن حسی بیپناهی بسیاری از جوانان امروزی، در خور تقدیر است. روز دهم: داستان تکراری. فیلم اول: یوسف پیامبر، فرج الله سلحشور. چون حال و حوصلهٔ پیگیری و دیدن سریال "یوسف پیامبر" در زمان پخشش از تلویزیون را نداشتم، خواستم تا فیلم سینماییاش را ببینم، تا بدانم که علت این همه استقبال در آن زمان چه بوده است؟ فیلمسینمایی را که دیدم، نتیجه گرفتم کارگردان میتوانست با حذف نیمساعت از تایم کنونی فیلم هم داستان "یوسف" را به خوبی تعریف کند، سریال چندین و چند قسمتیاش چطور این همه طولانی بوده؟ درود به حال و حوصله و صبوری و پیگیری این ملت! فیلم دوم: چهل سالگی، علیرضا رئیسیان. مشکل اصلی فیلمهایی مثل "چهل سالگی" که داستانهای لو رفته و معروف دارند، از آنجا ناشی میشود که بازهم میخواهند در ساخت و سازشان همان روند فیلمهایی با داستانی پنهان و ناآشکار را داشته باشند، برای همین هم سخت خستهکننده میشوند. همانطور که سلحشور با داستانی تکراری در فیلم "یوسف پیامبر" مواجه بود و نتوانسته بود چیزی بیشتر از تعریف داستان بر آن بیافزاید، اینجا هم رئیسیان با یادآوری این که فیلمش بر مبنای داستان اول مثنوی "حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک و تدبیر در صحت او" ساخته شده است و به تبع تکراری بودن آن داستان، توقعی را برنمیآورد. البته بعد از دیدن فیلم میتوان نتیجه گرفت که ای کاش فیلمساز آن جمله ابتدایی ادعای اقتباسی بودن فیلم را نمیآورد و در طول فیلم هم آن حکایت را از زبان یکی از شخصیتهای فیلم در صحنههای مختلف بازگو نمیکرد، تا به قضاوت بهتری در باره داستان فیلم میرسیدیم. همان نفس شعر معروف حافظ اگر در فیلم ساری و جاری میشد به نظرم برای به هدف زدن فیلمساز کافی بود "پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد" و چندان به صحنههای بازجوییها و غیره که فیلم را به سمت سیاسی شدن سوق میداد نیازی نبود. البته قبول دارم که فیلمساز توانسته بود حس ماندگی و درماندگی انسانها را، در سنی که دیگر رو به سراشیبی مرگ دارند، به خوبی دربیاورد. دخترک فیلم کمی بیشتر از سن و دهانش حرف میزند و برای همین هم بازی خوب بازیگر خردسالش دیده نمیشد. "محمدرضا فروتن" انگار بهترین گزینه برای بازی در نقش "شوهر مشکوک به همسر" در سینمای ایران است.
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر - ۸ |
| ساعت ۳:۱٥ ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز هشتم: همه داستانها در تهران اتفاق میافتد. فیلم اول: طهران، تهران؛ داریوش مهرجویی، مهدی کرمپور. کارهای سهل و ممتنع مهرجویی مثل "اجارهنشینها"،"مهمان مامان" و...همین"طهران"، افرادی را که به دنبال پیچیدگی فلسفی و شلنگ تختهانداختنهای روشنفکری بعضی از فیلمهای قبلی ایشان مثل "هامون" و به خصوص "پری" هستند را به اشتباه میاندازد. این اشتباه که فکری فلسفی یا فلسفیدن را حتما بایستی در لفافهٔ کلمات و تصاویر پیچیده بیان کرد، تا ارزش فکر کردن و تامل داشته باشد. اغلب افرادی دچار چنین خبطی میشوند، که زندگی را هم پیچیده و مغلق میبینند؛ ولی وقتی اندیشمند و متفکر و شاعر و هنرمندی مثل "سهراب سپهری" حضور سیب و ایمان ومهربانی و شقایق را برای زیستن دراین کره خاکی کافی میداند، چرا ما به دنبال چیزهای پیچیده تر از اینها باشیم؟ بگذاریم پای چوبین استدلالیان که سخت بیتمکین است در زندگیمان نقش بازی کند؟ فیلم "طهران" مهرجویی البته چون سفارشدهنده دارد و مقصد نهایی را هم "معرفی توریستی" مرکز حکومت ایران تعیین کرده است، باید با نگاهی آسانگیرتر نیز دید. خط کمرنگ داستانی فیلم "طهران" همراه با یک خانوادهٔ متوسط متشکل از پدر و مادری جوان - نسل فعال حال حاضر- همراه با دو فرزند دختر و پسرشان – نسل آینده - و گروهی از سالخوردگان – نسل گذشته - و روابط دلچسب این جمع، در فضاهای معماری از زمان حال و آینده (برج میلاد!) و گذشته (خانههای سنتی و کاخ گلستان و ...) شاید همهٔ چیزی است که فیلم سعی دارد بیان کند و در این کار هم موفق است. بازسازی خانهٔ خانوادهٔ متوسط فیلم، به واسطهٔ سالخوردگان و اشاره به حفظ معماری خوب گذشتهٔ تهران (ایران) توسط آنان و دیدن فضاهای دلنشین معماری بازسازی شده در آخر فیلم، آنجا که کارگردان به طور تلویحی میگوید با توسل به معماری بیریخت و کج و معوج و بساز بفروشی کنونی، دیگر شهری برای نفس کشیدن وجود نخواهد داشت، پایان درجه یکی را برای فیلم "طهران" رقم میزند. البته مهرجویی در این فیلم هم از نشان دادن انواع و اقسام اطعمه و اشربه به تماشاگرانش غافل نیست و علاوه بر این زیبایی شکل و شمایل این غذاها به دادن طعم و مزه بیشتر به فیلم کمک شایانی کرده است. اما فیلم "مهدی کرمپور" هم با توسل به داستانی کمرنگ سعی دارد تا حال و هوای جوانان امروزی را در میان جنگل آسفالتی به نام "تهران" و روابطشان با نسلی که مدعی همه چیزشان، حتی نفسکشیدن و فکرکردنشان هستند، بیان کند. حضور "رضا یزدانی" با صدای گرم و دو رگهاش، همراه با رپخوانی کوتاه "برزو ارجمند"، که فیلم را بعد از واقعهٔ تلخ تصادف و مرگ یکی از اعضای گروه نوازندگانشان تبدیل میکند به کلیپی هشداردهنده، شاید پررنگترین امتیاز فیلم کرمپور باشد: نمایش و فریاد تقابل همیشگی سنت و مدرینته در این صد و چند ساله. دو شخصیت در فیلم، که نقش مقابل با جوانان را دارند، به خوبی تصویر شدهاند: یکی به ظاهر رزمندهای که اکنون مسئول ارشاد است و کنسرت این باند موسیقی را در آستانهٔ اجرا با پروندهسازیهایی که داشته لغو کرده، و دیگری پدری بازاری مسلک و سنتی که دخترش در باند موسیقی است و قصد دارد با فرستادنش به "کوالالامپور"، که اکنون در نزد سنتگرایان نماد کشور اسلامی موفق است، این شر را از سر او خارج کند. اما چگونه کاری سفارشی تبدیل به ضد آن میشود و جنبهٔ حمایتی از جوانانی پیدا میکند که در این شهر دست و پا میزنند تا خود را بالا بکشند؟ پاسخ این سؤال را شاید در این جمله بیابیم: سفارشناپذیری درهنر و تعهد هنرمندانه به انسان نزد هنرمندان واقعی. همانطور که مهرجویی در "طهران" کاری سفارشی را تبدیل به هشدار بزرگی کرده است در باره تخریب معماری سنتی تهران و سر برآوردن غولهای بتونی بیشاخ و دم، در اینجا نیز شکل پروانهای پردیس ملت، که به ظاهر یکی از ابرکارهای موفق معماری تهران مدرن است، تبدیل میشود به نمادی از پرپر شدن جوانان در بزرگراه کنار آن و ناله سردادن آنها و فریادخواهی از نسلی که فقط از آنها اطاعت را میطلبند نه چیز دیگر. مشابهت خط داستانی این فیلم با آخرین کار بهمن قبادی "کسی از گربههای ایرانی خبر ندارد" به نظرم نشان از معظلی دارد که زیر پوست این شهر در حال نشو و نماست و فعلا همه منکر آن هستند: رشد جوانان این شهر فارغ از سفارشپذیری از بزرگانشان. فیلم دوم: طبقه سوم، بیژن میرباقری. فیلم سوم "بیژن میرباقری" میتوانست با ایجاد کشمکش بیشتر بین شخصیتهای حاضر در داستان و تصویریتر بودن، به یکی از فیلمهای موفق جشنواره امسال تبدیل شود، دو معظل بزرگی که در فیلم حضور پررنگی داشتند و در نتیجه به فیلمی حوصلهبر تبدیل شده بود. توانستم با بستن چشمهایم درسالن سینما به مدت نیمساعت و فقط از راه شنیدن دیالوگهای نچندان جاندار فیلمنامه پی به کل ماجرا ببرم و چیزی را هم از دست ندهم. نباید تفاوتی باشد بین یک فیلم و فیلمنامه، که بیشتر بر تصاویر متکی است تا گفتگو، با یک نمایشنامهٔ رادیویی و یا صحنهای که اتکای اصلیاش گفتگوی شخصیتهاست تا تصویرپردازی؟ فیلم سوم: کیفر، حسن فتحی. شاید اگر فیلم فتحی را در فرصتی دیگرببینم نظر منفیام به فیلم عوض شود. فیلم سینمایی قبلی ایشان، که در جشنواره پارسال دیدم، با اسم عجیب و غریبش "پستچی سه بار در نمیزند" به مراتب از این فیلم بهتر بود. اگرچه آنجا هم با داستانی پیچیده روبرو بودیم، ولی فضاسازی و رنگآمیزی سه طبقه از یک ساختمان لذت بصری به بیننده عطا میکرد که متاسفانه فیلم "کیفر" فاقد آن است. امسال سال "مصطفی زمانی" است، به عنوان طرح ژنریک "بهرام رادان". معمولا با گل کردن یک سریال، به خصوص که سریال "یوسف پیامبر" باشد، پیامبری خوش سیما، و منطقا بازیگر آن، چند تهیه کننده امسال از وجود نازنین ایشان استفاده کرده است تا بتوانند حداقل با استفاده از این عنصر جذاب، فارغ از عناصر اساسی دیگر یک فیلم، گوی سبقت را از دیگر فیلمهای اکران عمومی بربایند. "مصطفی زمانی" که اصلا نمک بازیهای "بهرام رادان" را ندارد هم در هر فیلمی که از ایشان دیدم همان "یوسف" است و بس. شاید در دورههای بعد بازیهای او پختهتر شود و در نقشهای متفاوتی او را ببینیم.
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۷ |
| ساعت ٧:٤۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز هفتم: کشف یک فیلمساز خوب زن. فیلم اول:هفت دقیقه تا پاییز؛ علیرضا امینی. کارگردان در این فیلم خیلی سعی دارد که از پنج فیلم قبلی خود فاصله بگیرد و اثری متفاوت ارائه کند؛ ولی همانطور که نمی توان با انتخاب بازیگرانی مثل هدیه تهرانی و حامد بهداد و ... فیلمی خوب ساخت - چرا که کارگردانی عناصر حاضر در یک فیلم است که حرف اول و آخر را در قوام یافتن آن میزند نه حضور صرف عناصر - با یک قصه ضعیف هم نمیتوان اثری درخشان آفرید. گیج و منگی دیالوگهایی که بین دو زوج در آستانهٔ جدایی اتفاق میافتد، به سرگیجه گرفتن بیشتر فیلم کمک کرده است. اگر چه اتفاقی مثل مرگ یک کراکتر خردسال در صحنهٔ آتشسوزی تصادف ماشین دلخراش است و از آن غمانگیزتر، نگهداری جسد به مدت یک شبانه روز توسط مادر، ولی حیف که فیلمنامهنویس نتوانسته بود با ایجاد چفت و بستی محکم در روابط دو زوج حاضر درفیلم، از این صحنههایی که میتوانستند در چارچوبی درست به جنبهٔ زیباییشناختی فیلم کمک بزرگی بکنند، نتیجهای منطقی بگیرد و به سرانجام دلپذیر و تماشاگرپسندی منجر شود. فیلم دوم: دموکراسی تو روز روشن؛ علی عطشانی. "پوست موز" فیلم قبلی این فیلمساز جوان را ندیدهام، ولی فیلم حاضر با حضور آقای زم به عنوان تهیهکننده، حال و هوای فیلمهای دههٔ شصت حوزه هنری را، که زمانی ایشان مسئول آن تشکیلات بودند، به مشامم رساند: فیلمهای اولیهٔ مخملباف با عنوان "توبهٔ نصوح" و "استعاذه" و به خصوص همگون با فضای شیکی که آن زمان در فیلمی مثل "زنگها"ی محمدرضا هنرمند با فیلمنامهٔ مخملباف، اتفاق افتاد. البته در دههٔ شصت که دههٔ مخالفت با ستارهسازی و همسو با ستارهستیزی بود، همهٔ سعی و تلاشها نمودش در فیلمنامه و کارگردانی جلوه میکرد؛ ولی در این فیلم که در برههٔ ستارهپرستی! سینمای ایران شکل گرفته است، مامور مرگش "محمدرضا گلزار" است با تیپ و لباس "کیانو ریوز"ی "ماتریکس"! و سردارش "حمید فرخنژاد" و مامور حساب و کتابش "محمدرضا فروتن" و دختر سردارش "نیوشا ضیغمی" و مستندسازش "نیکی کریمی".این آش درهم جوش البته احتیاج به قصهای ماورایی هم دارد تا بتواند علاوه بر لذت بصری از دیدن ستارهها، درس اخلاقی حسابی هم به تماشاگران محترمش بدهد، تا از این به بعد بدانند که آن دنیا مو را از ماست میکشند، حتی اگر زمانی فرماندهٔ جنگ بوده باشید و اکنون سرداری با هزار اهن و تلپ و احترام. البته سستی در دفاع از کشور را میتوانید با استفاده از رانت سرداری در این دنیا، آن ور آب هم حل کنید، هیچ نگران نباشید. اغلب شوخیهای فیلم درست از آب درنیامده است و گاه کار به تقلید صدا و حرکات و لحن دولتمردان فعلی هم کشیده شده است، آن جا که فرخنژاد، با بازی شیرینش، ادای یکی از حاضران در جلسات مناظرهها را درمیآورد و خنده از جماعت حاضر در سالن سینما میگیرد. بالاخره بعد از دیدن کلی فیلم تا امروز، تیتراژی متفاوت به شکلی شکیل و قابل قبول و همسو با فضای فیلم دیدم، چیزی که استثنایی در میان دیگر فیلمها به حساب میآمد. البته میتوان پیشبینی کرد که با توجه به ذائقهٔ کنونی مردم که اغلب به دنبال حضور ستارهها و اسامی دهان پرکن سر در سینماها هستند و شوخیهای فیلم و ... فیلم در اکران عمومی، سودی دوچندان نصیب آقای زم و حتی بیشتر از درآمد رستوران ایشان در غرب تهران، عایدشان کند، نوشجانشان. فیلم سوم: پشت در خبری نیست؛ شبنم عرفی نژاد. حتما اسم کارگردان را کسانی مثل من که پیگیر دیدن سریال استثنایی "روزگار قریب" در یکی دو سال گذشته بودند، به عنوان منشی صحنه و دستیار تدوین و کارگردان پیشدرآمدهای سریال، در تیتراژ آن به خاطر دارند. البته اگر از قبل هم بدانید که فیلمنامه و سرمایهگذاری و پشتیبانی معنوی از این فیلم هم به عهدهٔ فیلمساز نوجو و متفاوتسازی مثل "کیانوش عیاری" است، که سبک کارش را بسیار میپسندم، حتما به دیدن فیلم با اشتیاق مینشستید. از این که یک ساعت و نیم وقتم را صرف چنین فیلمی کردم، وقتی که به خاطر زحمت کارگردان و فیلمنامهنویس و بازیگران خیلی کمتر از این برایم گذشت، نه تنها پشیمان نیستم، بلکه خوشحالم که سبک و سیاق فیلمی چنین خوشساخت در سینمای ایران نضج گرفته و بیتردید رشد هم خواهد کرد. متاسفانه برخورد با این فیلم، چندان خوب نبود و شکل حسادتآمیز را در میان کسانی میدیدم که فیلم را دیده بودند، ولی به دلیل همان خصوصیت بازر و همیشگی ما ایرانیها، نپسندیده بودند. تنها کسی که در جلسهٔ پرسش و پاسخ کارگردان را با نوشتهای کوتاه تشویق کرد، من بودم و هیچکس دیگری گویی فیلم را تحویل نگرفته بود. سوال من هم بیشتر اظهار شگفتی بود از این که چگونه در تصویربرداری عالی فیلم در فضای بسته یک مجتمع آپارتمانی، کارگردان در تقاطعهای تصویری که گه گاه در فیلم اتفاق میافتاد، این چنین خوب حفظ راکورد کرده بود و البته با جوابی عجیب هم از طرف کارگردان متواضع روبرو شدم، این که برداشت یک صحنه گاه به عدد سی هم میرسید، و تمهید ایشان قبل از فیلمبرداری تمرین و تمرین و تمرین بوده و گرفتن آنها با دوربین ویدئویی و مرور هر روزهٔ آنها و .... بی شک زحمت کارگردان بدون اتکا به فوق ستارههای سینمایی و تمرکزش بر عناصر اساسی دیگر، در فیلم به ثمر نشسته بود و با فیلمی سهل و ممتنع روبرو بودیم، فیلمی که به قول یکی از حاسدان: کاری نداشت ایشان هم میتوانند در سال چندتا از این فیلمها سرهمبندی کنند، ولی در عمل یکی از ضعیفترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران را در کارنامهٔ خودشان ثبت کردهاند. این فیلم علاوه بر محاسنی که برشمردم، از تیتراژ و موسیقی خوبی هم بهره میبرد. در یک روز، دو تیتراژ خوب و مقبول دیدن هم رکوردی به حساب میآید!
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر -۵ و ۶ |
| ساعت ٥:۳۳ ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز پنجم: لرد اف د رینگ. فیلم اول: ملک سلیمان نبی؛ شهریار بحرانی. با اینکه حضور تکنولوژیهای برتر و روز جهان در سینمای ایران میتواند برای این سینمای خالی از هرگونه جلوههای ویژه ماندگار غنیمتی باشد، ولی بدون ایجاد تعادل بین این تکنولوژی و دیگر عناصر شکل دهی یک فیلم، مثل فیلمنامه، تدوین، بازیگری و ... نمیتوان به مقصود نهایی سوپرپروداکشنی تاثیرگذار رسید. متاسفانه نداشتن داستانی قوی و درگیرکننده یکی از عناصری است که متوجه این فیلم است. تمرکز اصلی بیان قصص قرآنی که در طول دوران بعد از انقلاب تاکنون ساخته شدهاند، مثل کار قبلی همین کارگردان "مریم مقدس"،"بشارت منجی" و فیلم حاضر، حضور پررنگ علمای یهود توطئهگر است. توطئه گرانی که به شکلهای مختلف در حال دسیسه بر علیه شخصیت یا شخصیتهای مثبت حاضر در فیلم هستند. گریم و شکل و شمایل آنها و بازیگران این کراکترها گویی از هم کپی برداری شده و در این فیلمها تکثیر شدهاند. در این فیلم که بیپرده و راحت ارتباط مستقیم علمای یهود با شیاطین و جادوگران را به صراحت و کامل نشان میدهد! به نظر نگارنده حتی در نشان دادن شخصیتهای منفی هم نباید راه به افراط برد، و شخصیتهای مثبت را نیز میتوان خاکستری رنگآمیزی کرد تا باورپذیری آن نزد تماشاگران دوچندان شود. در سینمای روز جهان حتی هالیوود هم اگر عنصر داستان در یک فیلم ضعیف باشد، معمولا آخرین فنآوریهای روز هم نمیتواند به داد فیلم برسد. البته آنها به چنان پختگی رسیدهاند که برای هر فیلمنامهٔ ضعیف و تکراری میلیونها دلار خرج نکنند وبعد منتظر بازگشت سرمایهاشان باشند، عنصر اصلی که در صنعت سینمای ایران به بوته فراموشی سپرده شده و نتیجهٔ آن هم فیلمهای ضعیفی مثل "ملک سلیمان نبی" است. امیدوارم تهیهکنندگان دولتی این فیلم به این نتیجه برسند که ساخت قسمت دوم این فیلم چیزی بر وزن سینمای ایران اضافه نمیکند. فیلم دوم: زمهریر، علی روئین تن. شگرد کارگردانان و تهیهکنندگانی که چیزی در چنته ندارند، معمولا شانتاژبازی و شامورتیبازی است، تا با ایجاد هیاهو برای هیچ از این آب گلآلود ماهی نصیبشان شود، اتفاقی که برای زمهریر در شب نمایش و بعد در جلسه پرسش و پاسخ آن افتاد. کار کارگردانی که با حمایت معاونت سینمایی فعلی، فیلمفارسی آبگوشتی در ژانر اجتماعی - جنگ به شکلی اهانتآمیز میسازد وبعد مدعی است که فیلم او را توقیف کردهاند تا بلکه در اکران عمومی تماشاگر بیشتر و در نتیجه پول بیشتری را جذب جیب شریفش! کند، چندان ارزشی ندارد تا کیبورد و چشم و چار برای آن گذاشت. بالاخره قرار نیست که همهٔ کارگردانها و تهیه کنندگان هم شخصیت مثبت باشند، برای پایداری این درام در هم جوش سینمای فعلی، به کراکترهای منفی هم بیشک نیاز است! روز ششم: کشف دو فیلمساز خوب. روز ششم گویی روز کشف استعدادها و امیدهای آینده سینمای ایران است. کارگردانانی مثل "شهرام علیدی" و "سیاوش اسعدی"، اگر همین روند کار اولشان را ادامه بدهند، که گاه چنین اتفاقی نمیافتد و یک کارگردان بعد از ارائه کاری خوب دیگر نمیتواند کارش را ارتقاء بخشد، میتوانند جایگزین نسل قبلی فیلمسازان خوب سینمای ایران باشند. فیلم اول: زمزمه با باد، شهرام علیدی. داستان سادهٔ فیلم "زمزمه با باد" مانع از این نمیشود که نویسنده و کارگردان کار دچار لکنت بیانی شود. سابقهٔ کارگردان در تحصیل نقاشی و فیلمبردار در زمینه گرافیک، زیبایی شگفتی به قابهای فیلم بخشیده که در کمتر فیلمی از فیلمهای قبلی ایرانی میتوان سراغ گرفت. سکانس- صحنههای شگفتی مثل: نامه نوشتن یک کوتوله به روی گلهای چسبیده به ماشین "مام بالدار" شخصیت محوری فیلم و حک کردن بوسه پایان نامه به روی گلها، زمین فوتبال، عروسی، قبرستان، رادیوهای آویزان و مرد تعمیرکار بسته به درخت در میان آنها و ... در تلفیق با طبیعت زیبای کردستان و هوشیاری کارگردان و مدیر فیلمبرداری و تلفیق آن با موسیقی و مویههای پرمایهٔ کردی، توانست تحسین جمعی از منتقدان را برانگیزد. در جایی از این فیلم با الهام از نمایش سایه بازی مروری کوتاه بر تاریخ کردها از افسانه گیلگمیش تا زمان حال و نوید آیندهای خوب برای این قوم را شاهد بودم، که به نظر زیباترین سکانس فکر شدهٔ فیلم بود. امید که کارهای بعدی این کارگردان هم به خوبی همین کار باشد. فیلم دوم: آناهیتا؛ عزیرالله حمیدنژاد. همهٔ کسانی که دو فیلم خوب قبلی این فیلمساز را دیدهاند یعنی: "هور در آتش" و "اشک سرما"، انتظار داشتند این فیلم هم در کنار آنها به سومین فیلم خوب این کارگردان تبدیل شود، ولی بعد از دیدن فیلم انتظار خیلیها برآورده نشد و این فیلم هم رفت در کنار دیگر فیلمهای متوسط این فیلمساز مثل "ستارگان خاک" و "قله دنیا" و.... کارگردان البته مدعی است که این فیلم "ادای دین به نسل جوان متفکر است." و تحقیقات علمی "ایموتو" محقق ژاپنی در شکل پذیری بلورهای آب از اتفاقات پیرامون را، پایه و مایهٔ فیلمش قرار داده، تا بر مبنای آن داستانی جنایی را به پیش ببرد. اول اینکه دوپارگی داستان فیلم، ضربهٔ کاری به ساختار فیلم زده است و دوم این که با تاکید بیش از حد بر این تحقیقات به نوعی کارگردان میخواهد عنصری نو را وارد فیلمش بکند که چندان در فیلم جا نمیافتد و نتیجهٔ مطلوبی نمیدهد. فیلمهای خوب این کارگردان سطح انتظار از او را بیشتر کرده است وگرنه فیلم حاضر در مقایسه با فیلمهای این دوره جشنواره به نظرم، فیلمی قابل قبول و با نمرهای متوسط است. فیلم سوم: حوالی اتوبان؛ سیاوش اسعدی. یکی دیگر از کشفهای جشنواره بیست و هشتم فجر در روز ششم، فیلم "حوالی اتوبان" بود. فیلم را که بدون توصیه کسی از قبل، به تماشا نشستم تا اگر جذب نشدم زودتر به خانه بروم و جبران کمخوابیهای این چند روزه را بکنم، من را تا ساعت یک نیمه شب، یعنی تا پایان جلسهٔ پرسش و پاسخ، درگیر خود کرد. گرچه نوعی دوپارگی در روایت داستان فیلم نسبت به نیمه اول درگیرکننده و نیمه دوم نچندان دلچسبش وجود داشت، ولی کادربندیهای خوب، بازیهای حسی، و میزانسن قابل قبول، چیزی نبود که بشود از آن دل کند و گذشت. دیدن بازی عالی خانم "گلچهره سجادیه" بعد از گذشت سالیانی طولانی از دیدن بازیهای شگفتش در "دندان مار" کیمیایی و "رعنا" ی میرباقری، و همچنین لذت از بازی زیرپوستی و کنترل شدهٔ فرزند یک زوج هنری موفق "مهدی هاشمی" و "گلاب آدینه" در چهرهٔ بازیگری خانم "نورا هاشمی" من را به این نتیجه رساند که حتما این دو چهره بینصیب از سیمرغ یا تشویقی در مراسم اختتامیه جشنواره نخواهند بود. ضمن این که معتقدم تا امروز میتواند "سیمرغ" فیلم اول و دوم هم بین کارگردان این فیلم و "زمزمه با باد" تقسیم بشود.
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۴ |
| ساعت ٥:۳۳ ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز چهارم : حکایت ما از کجا شروع شد؟ فیلم اول: بیداری رویاها؛ محمد علی باشه آهنگر. ایدهٔ اولیه فیلم را نویسندهٔ فیلمنامه "محمدرضا گوهری" از داستانی از داستانهای کوتاه مخملباف ربوده – الهام گرفته! - است. فیلم با صحنهای خوب و سؤالبرانگیز داستان خود را شروع میکند: اسیری در یک تبادل عجیب مرزی به وطنش بازمیگردد. بعد از آن حکایت خانوادهٔ شهیدی را شاهد هستیم که برادر با زن برادر، به ظاهر شهیدش، ازدواج کرده است و با شنیدن خبر زنده بودن او شالودهٔ زندگی آنها – پسر برادر و زن برادر و مادر و... – به هم میریزد. برادر کوچکتر "داود" که اکنون مستاصل است، سعی دارد تا ریسمان از هم گسیخته روابط خودش با زنش و فرزندانش را، بعد از بیخبری بیست و دو ساله، همچنان محکم و استوار نگهدارد. فیلمنامهنویس بالاخره بعد از این که همهٔ سعی و تلاش خود را متوجهٔ مواجه نکردن شخصیتهای اصلی داستانش میکند، و به نظر میرسد که این را برای خودش امتیازی به حساب میآورد در صورتی که از ضعفها و حفرههای اصلی فیلمنامه است، با تمهیدی نچندان دلچسب آرامش را به همه بازمیگرداند. فیلمنامهنویس با پایان خوش احساساتگرایانه، که معمولا فیلمهایی با تهیهکنندگانی دولتی از این دست چارهای جز برگزیدن این راه ندارند، تماشاگران خود را امیدوار میکند که هیچ چیزی نمیتواند زندگی شیرین یک ایرانی خانوادهدار را به هم بریزد، حتی اگر هنوز اشکالات شرعی و عرفی زیادی متوجهٔ زندگی زنی با حضور دو مرد زنده و حی و حاضر به عنوان شوهر، در ذهن تماشاگران فیلم به عنوان سؤال باقی گذاشته باشد. البته فیلمبرداری با نورهای ضعیف و اغلب تصاویر فلو هم از دیگر ضعفهای فیلم به حساب میآمد، به طوری که گویی بازیگران فیلم در تاریکی مشغول بازی هستند و چندان رغبتی به دیده شدن ندارند! فیلم دوم: صد سال به این سالها؛ سامان مقدم. فیلم سیر زندگی زنی است با نام نمادین "ایران" که مقطع زمانی از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۸۴ را شامل میشود. "ایران"، که زندگی شاد و سرخوشانهٔ او با همسر و فرزند دبستانیاش در بندر پهلوی با شروع انقلاب تبدیل میشود به مصیبتنامهای پرآب چشم، گویی نمایندهٔ بسیاری از کسانی است که از این تحول اجتماعی نصیبی جز مرارت و سختی نصیبشان نشده است. این مرارتنامه "سامان مقدم" گویی ریشه در اولین فیلم قابل تاملاش "پارتی" دارد و کراکتر اصلی فیلم "صد سال به این سالها" که در سال ۱۳۶۷ شهید میشود، نمایندهٔ نسل او و ای بسا خود اوست، که قسمت آنان نیز از دفاع از مملکت سوختگی و درماندگی مادرانشان است. ناپسری "ایران"، که سالیان سال بیهیچ چشمداشتی او را بزرگ کرده تا به دانشگاه برود، به عنوان فعال جنبش دانشجویی، به زندان میافتد. "ایران" با واسطهٔ شخصی، که زمان قبل از انقلاب راننده و وردست شوهرش در چاپخانه بود و به نوعی قاتل شوهرش و اکنون سالها بعد از انقلاب به یکی از نیروهای دولتی تبدیل شده است، ناپسری را علیرغم میل خود همراه با همسر جوانش به خارج از کشور میفرستد. جایی که هنگام عزیمت او به خارج از کشور، به توصیهٔ مقام دولتی، هر وقت توانست تندیها و تلخیهای این مملکت را تحمل کند، به مام وطن بازگردد. این فیلم هم نشان از هنرمندی دارد که صاحب بینشی پیشبینی کننده است. فیلم با اینکه یکسال پیش ساخته شده است و به خاطر بیان واقعیات بسیار در مورد مقطع زمانی سی سال گذشته در محاق توقیف افتاده است؛ اما گویی در ماههای اخیر و بعد از حرکت مردمی ساخته شده است: جایی که به خصوص به جنبش دانشجویی و گرفت و گیر آنان اشاره میشود و راه چاره را گویی دولتمردان در خارج شدن جوانان از این مملکت و ادامه تحصیل در آنجا میدانند، تا آنان بتوانند هر جور خود صلاح میدانند این ملک و مملکت را بدون مزاحمت دانشجویان و روشنفکران بچرخانند. اما در این میان تکلیف کسانی که دستشان در این وانفسا به هیچ مقام دولتی – عاشقی بند نیست و پول ندارند فرزندان معترضشان را به خارج از کشور بفرستند تا مصون از دست دولتیان باشند چه میشود؟ با دیدن این فیلم مقام اول را به این فیلم، در لیست فیلمهایی که تاکنون در جشنواره دیدهام میدهم.
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۳ |
| ساعت ۱:۱٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز سوم : همه برای هیچ. |
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۲ |
| ساعت ٥:۱۱ ب.ظ روز سهشنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز دوم: تحمل همدیگر. روز دوم جشنواره را با دیدن دو فیلم گذراندم و چند فیلم نیم جویده نیز داشتم، فیلمهایی که آنقدر رمق ندارند تا تماشاگر را به صندلیها بچسبانند و مانع از گریز آنها بشوند از سالن سینما. خوب فیلمهایی که از آنها گریزان شدم و به سالن کاخ جشنواره پناه آوردم و گپ با دوستان را بر دیدن آنها ترجیح دادم، این فیلمها بودند: "یک گزارش واقعی" داریوش فرهنگ، "خاطره" نادرطریقت. اما فیلمهایی که رغبت کردم و تا آخر دیدم از این قرار هستند: فیلم اول؛ طلا و مس: همایون اسعدیان. "طلا و مس" فیلم ساده و بیغل و غشی است. زندگی روحانیان و موقعیت فردی و اجتماعی ایشان و مشکلاتی که در تعامل با جامعه پیرامونیشان به وجود میآید را، قبل از این نیز دو سه کارگردان دیگر در فیلمهایشان تجربه کرده بودند و مرتبط ترین آنها با این فیلم را "رهبر قنبری" در فیلم "او" تجربه کرده بود: فیلمی محجور که متاسفانه به اکران عمومی در نیامد و پخش نابهنگامی در تلویزیون داشت و در واقع دیده نشد. البته شخصیت روحانی فیلم "او" در روستایی آذری روزگار میگذراند و در میان مشکلات بسیاری که برایش پیش میآمد، پیشنهاد گرفتن موقعیت و مسئولیتی نان و آب دار را رد میکند تا همچنان دستگیر و همراه روستائیان باقی بماند. در اینجا نیز طلبهای جوان همراه با همسر و دو فرزندش که به تازگی از شهرستان به تهران مهاجرت کردهاند، با موقعیتی دشوار روبرو میشود: بیماری ام اس زنش و پیشرفت روز به روز آن و نگهداری فرزندان خردسالش در کنار درس خواندن و خرجی خانه را درآوردن. موقعیتهایی ساده در این حد را گاه در زندگی، خیلی هم به جد نمیگیریم، ولی در کشاکش همین موقعیتهاست که جوهرهٔ اصلی انسانی افراد و اعتقادات واقعیشان آشکار میشود. بازی خوب "نگار جواهریان" در این فیلم قابل ذکر است و به احتمال قوی برای او جایزهای را در مراسم اختتامیه جشنواره امسال به ارمغال خواهد آورد. فیلم دوم؛ آتشکار: محسن امیریوسفی. بعد از دیدن فیلم در کاخ جشنواره اولین فکری که از ذهنم گذشت این است: ای کاش این فیلم را فقط مردها میدیدند! همانطور که فیلم خانم میلانی "تسویه حساب" فیلمی زنانه است، به نظرم فیلم "آتشکار" "محسن امیریوسفی" هم فیلمی مردانه است. گرچه نظری را که میدهم بیشتر شبه طنز است و موجب خندهٔ خانمها بعد از دیدن فیلم، ولی ای کاش مسئولین سینمایی میتوانستند با درجهبندی فیلمها به مردانه، زنانه، بچهگانه، کمتر موجب خجالت مردان بعد از دیدن این فیلم میشدند! "آتشکار" با زبانی طنز و شوخی با بازی خوب "حمید فرخنژاد" درشهر فولادشهر اصفهان میگذرد؛ لهجهٔ شیرین اصفهانی و همراهی موضوعی بکر مثل وازکتومی مردان و جدال فکری مردانه با این قضیه، چنان فضای مقبولی در فیلم ایجاد کرده که موجب میشود فیلم را تا پایان بدون احساس دلزدگی و خستگی دنبال کنیم. مردان جامعه ما، که عموما خود را بعد از انجام این عمل دیگر مرد نمیدانند، در این فیلم در شخصیتی داستانشان تعریف میشود که با معضل ادامهٔ نسل و داشتن چهار دختر قد و نیمقد هم همراه است. آرزوی حضور حداقل یک پسر در خانهٔ هر ایرانی در جامعه ما ریشهای عمیق دارد؛ که همین بستر مناسبی است برای کارگردان تا در این قالب و به این بهانه، جدال همیشگی این صد و چند ساله سنت و مدرنیته را به شکلی بدیع مرور کند. پدر بانمک شخصیت اصلی فیلم که مخالفت شدیدی با وازکتومی پسرش دارد را میتوان نمایندهٔ سنت دانست و دکتر را به نوعی نمایندهٔ مدرنیته. البته روحانی فیلم هم در برزخ این جدال وجود دارد، گاهی به نعل میزند و گاهی به میخ. تقسیم فیلم به سه قسمت بهشت و جهنم و برزخ هم نوعی نگرش اپیزودیک به فیلم تزریق میکند، که چندان در فیلم جا نمیافتد. البته لوکیشن بکر فیلم که کارخانهٔ ذوب آهن اصفهان است، بیتاثیر در انتقال این مفاهیم ماورایی نیست! سکانسهای مربوط به اعتصاب کارگران و احساس "لخ والسایی" کردن شخصیت اصلی فیلم، و شکستن اعتصاب بالاخره با توزیع کیسههای برنج هم از اشارات بسیار جالب و به روزی از فیلمساز بود، گرچه سه سال از ساخت فیلم گذشته باشد.
کلیدواژه: جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر ،سینمای ایران
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۱ |
| ساعت ٤:٤٤ ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز اول: جشن فیلمهای توقیفی. گرچه همهٔ مانور تبلیغاتی بیست و هشتمین جشنوارهٔ فیلم فجر – نه بین المللی – در بهمن ماه 1388، بعد از آرامش نسبی که در فضای اجتماعی بعد از انتخابات پیش آمده، به روی فیلمهایی است که رفع توقیف شدهاند و رنگ پرده را میبینند - و گویی همهٔ آنچه که در دلایل توقیف آن فیلمها در سالهای گذشته ذکر میشد دیگر رنگ باخته و کسی هم نبایستی پیگیر آن بحث و جدلهای پیشین باشد و طبق بازی "کی بود کی بود من نبودم" هم هیچ کس و هیچ چیز مقصر نبوده و نیست و نخواهد بود- اما بیرمق بودن این جشن سالیانه و تحریمهایی از نوع دیگر از جانب اغلب هنرمندان اسم و رسمداری مثل کیارستمی و بنیاعتماد و فرشچی و توحیدی و ... و شرکت نکردنشان به شکل ارائه ندادن فیلمهای اخیرشان یا برائت جستن در داوری آن، از همان روز اول در اتمسفر جشنواره نمایان بود. ضربالمثل قدیمی "آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی" تا آخرین لحظات روز و شب اول که در کاخ جشنواره! در سالن همایشهای برج میلاد به سر میبردم در ذهنم خلجان داشت. کارگران زحمتکش کراواتزده و لباس فرم پوشیده، غذایی را در روز و شب اول توزیع کردند که نشانی آشکار از همان ضربالمثل بود. غذایی مشکوک و زمان در رفته که آخر از طرف مسئولین نتیجهگرفته شد که توزیع نشود، تا چند نفر مسموم حداقل به جمع جماعت خوشحال در این دید و بازدید سینمایی اضافه نشود. وقتی شام هم توزیع نمیشود کسی هم به روی مبارک نمیآورد، مثلا خبرنگاران و عکاسانی که از صبح تا شب در حال تلاش برای انعکاس خبرهای این جشن! بیرمق هستند، که ثمر مستقیم آن عاید برگزارکنندگان و متولیان و ارائه بیلان کاری آنان میشود، اگر احساس گرسنگی کردند در جزیره بتونی وسط بزرگراههای تهران بزرگ که تا شعاع چند کیلومتری هم فستفودی یافت نمیشود چه باید بکنند و به چه کسی شکایت ببرنند. با گشتی کوچک در میان برگزارکنندگان و در واقع میزبانان کاخ، هیچ دلسوزی نسبت به این قضیه را مشاهده نکردم و فقط سعی داشتند به نوعی قضیه را هر چه سریعتر، مثل اغلب کارهای دیگری از این دست، ماستمالی کرده و هر چه زودتر از شر میهمانان گرسنه و شاکی خلاص شوند تا روزی دیگر شود و همه چیز به خیر و خوشی از ذهن همهاشان پاک شود. فیلم اول: به رنگ ارغوان، ابراهیم حاتمیکیا بهترین تدبیری که میشد اندیشید برای کشاندن منتقدان و نویسندگان و خبرنگاران، در روز اول و سانس اول نمایش فیلمهای جشنواره به سینمای رسانهها، نمایش فیلمی بود که پنج سال از ساخت آن گذشته، تا به حال کلی شایعات و واقعیات حول آن تندیده شده، کارگردان آن مشهور است و با آخرین فیلمش، فیلم "دعوت"، از حال وهوای کارهای قبلیاش – که به زعم عدهای آثاری در راستای دفاع از انقلاب و مقاومت است - سالهای نوری فاصله گرفته است. همه عطش داشتنند بدانند که چه چیزی در این فیلم میگذرد که اینگونه سفت و سخت سعی شده بود تا خداییناکرده کسی از آن بویی نبرد تا مبادا به کسی یا چیزی در گوشهای از این ملک مشکوک نشود؛ چون همه چیز و همه کس در نهایت پاکی و درستی و صداقت در حال انجام وظیفه خود هستند و کوچکترین شکی در این اصل، بزرگترین گناه محسوب میشود. داستان فیلم، که از نمونهٔ خارجی و کلاسیک و مشهور آن یعنی "نینوچکای" ارنست لوبیچ برداشت شده بود، فاصلهٔ وظیفه وعشق واتفاقاتی که در این بین اتفاق میافتد را نشان میدهد. در اثر کلاسیک لوبیچ، البته کسی که عشق را بر وظیفه ترجیح میدهد، زنی است از کا.گ.ب که دلباخته مردی برخاسته از سیستم کاپیتالیسم میشود؛ ولی در اینجا مردی است که در حین انجام وظیفه اطلاعاتی خود، دلباختهٔ دختری میشود که پدرش در نقطهٔ مقابل فکری و عقیدتی اوست. در هر دو فیلم سرآخر عشق پیروز میدان است و وظیفهٔ تکلیفشده به فرد زیر پای دلباختگیها رنگ میبازد. طبق معمول فیلمهای حاتمیکیا، انگار گریزی از افتادن فیلم به دام سانتیمانتالیزم وجود ندارد و همین باعث میشود که فیلم از آنچه که میتوانست باشد چند درجه پایینتر بیافتد. بازی فرخنژاد درخشان است در نشان دادن این کشمکش بین وظیفه و دلدادگی و نمود بقیهٔ بازیگران، به علت کمتجربگی که در سال ۱۳۸۳ یعنی سال ساخت فیلم داشتهاند، مثل تهامی و معصومی چندان قابل ذکر نیستند. صحنهها یا سکانسهایی که در آن فرخنژاد در حال خواندن نماز و راز و نیاز با خداست، خود میداند که چارهای جز برگزیدن عشق ندارد، سخت یادآور سکانسهایی از فیلم دیگری از این فیلمساز است به نام "خاکستر سبز" که در آنجا نیز گرفت و گیر بین وظیفه و عشق شامل حال شخصیت عکاسی میشد که بازی خوب "پسیانی" نمود بیرونی آن بود. معمولا بعد از دیدن اینگونه فیلمها که بعد از سالها از محاق توقیف رنگ پرده را میبینند، تماشاگران و به خصوص منتقدان توقع دارند تا اثری پرملات و جذاب را شاهد باشند، ولی همان توقعات بالا معمولا باعث میشود اگر فیلم نکات مثبتی هم داشته باشد، از دید خیلیها دیده نشود و فقط درهمین حد باقی بماند که این هم فیلمی بود که با نمایش آن در سال ساختش هم هیچ اتفاقی نمیافتاد که الان بیافتد. البته استفاده ابزاری از این فیلمها برای رونق بخشیدن این چند روز جشنواره، همانطور که ذکرش رفت، بهترین کارکرد را دارد برای مسئولین جدید سینمایی کشور و برای همین است که هنوز از شک اولی درنیامدهایم که شک دوم! یعنی "تسویه حساب" مهندس تهمینه میلانی عارض میشود. فیلم دوم: تسویه حساب، مهندس تهمینه میلانی جمع شدن جماعتی از زنها و نقشه کشیدن برای انتقامگیری از خودخواهیها و شهوتپرستیها و تنوعطلبیها و کلهشقیهای مردان حریص این روزگار، البته در فیلم دیگری از خود ایشان نیز مسبوق به سابقه است : "واکنش پنجم". اما نمود همکاری زنان سرخورده از جامعهای که معمولا سعی در هر چه پنهانتر کردن معضلات اخلاقی و عادی جلوهدادن همه چیز دارد، در فیلم "تسویه حساب" نسبت به آن فیلم بیشتر است. البته نمونههای خارجی را هم میتوان با کمی تامل بیشتر یافت که الان با این ذهن آشفته بعد از دیدن فیلم و دمدستی شاید بتوانم به نوعی "ماه تلخ" پولانسکی را ذکر کنم، البته با ذکر این نکته که فقط جنبهٔ انتقامگیری آن فیلم مدنظرم است. با این که نمیشود منکر اغراق خانم میلانی در نشان دادن خصوصیات جماعت مردان شهرنشین شد، که به نظرم بزرگ جلوه دادن معضلات و آنگراندیسمان مسائل اجتماعی اصلا یکی از وظایف فیلمسازان این حوزه است وگرنه توسط تماشاچی دیده نمیشود، ولی متاسفانه به عنوان یک مرد نشسته در پایتخت ایران باید اعتراف کنم که ایشان با زیرکی خاصی حقیقتی را به رخ ما مردان میکشد که واقعیت آن قابل انکار نیست. به همین خاطر است که دست زدن به این زخم ناسور باعث واکنشهای آنچنانی در جلسه پرسش و پاسخ از طرف مردی میشود که به خود حق میدهد بدون اجازه و نوبت به پرخاشگری با این کارگردان بپردازد و جلسه را مغشوش کند. سوءاستفاده مردان – به خصوص متاهلین - از زنان خیابانی و غیرخیابانی و گستردگی آن - به خصوص استفاده از خودرویی مدل بالا برای رسیدن به مقصود - چیزی نیست که بشود در سطح شهرهای بزرگ ایران منکر شد. زمانی خاطرم هست که در مجله "زنان" به این مردان که برای هر زن تنهایی که کنار خیابان ایستاده است، بوق میزنند و پیشنهاد سوار شدن و... میدهند، عنوان "مردان خیابانی" داده بودند؛ جماعتی که هیچ شرمی از خانواده و اجتماع خود ندارند و انجام هر کار و پیشنهادی را به زنان و دختران دیگر مجاز میدانند. ضمن این که در دیالوگهای مختلف بین زنان و دختران حاضر در فیلم و مردان اسیر شده در دست آنان، دلایل و استدلالهای مردان را برای دست یازیدن به این پیشنهادات بیشرمانه میشنویم. در جایی یکی از مردان، که نقش یک کارگردان قلابی را بازی میکند، میگوید که چرا ما مردها نباید از زنانی که خود را مثل دسمتال کاغذی در اختیار دیگران قرار میدهند استفاده نکنیم؟ البته در این بین برای خالی نبودن عریضهٔ فیلم، مردان خوبی هم پیدا میشوند. مثلا مهندس آرشیتکتی که با نهایت صداقت و امانتداری! یکی از دخترهای دامپهن کرده را به مقصد میرساند، که اتفاقا نقش آن را همسر خانم میلانی آقای "نیک بین" بازی میکند. یا مردی سنتی و ریش سفید که نمایندهٔ قشر مذهبی و نصحیتگر همهٔ این سالهاست، حل معضل دختران و پسران این روزگار را ازدواج سریع و استفاده از چرخ خیاطی را برای گذران زندگی زنان بدون مردان پیشنهاد میکند. البته با کمی دقت و به دور از نگاه متعصب پدرسالارانه به فیلم، متوجه میشویم که زنهای حاضر در فیلم خودشان هم بیتقصیر در اوضاع و موقعیتی که در آن قرار دارند نیستند و همه تقصیرها را کارگردان به گردن مردان و جامعه نیانداخته است و همین به نوعی تعادل در قضاوتها نسبت به فضای کلی فیلم منجر میشود. بازی درخشان و قابل ذکر در فیلم را دو نفر ارائه کردند: خانم "لادن مستوفی" از خانمها و آقای "سیاوش طهمورث" از آقایان.
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


