سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 4
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 

روز چهارم: بازهم تلخی...؟

فیلم اول:"سفر سرخ". کارگردان: حمید فرخ نژاد.

با همه هیاهو برای هیچی که عدم اکران ده ساله فیلم "سفر سرخ" داشت و به نظر می رسید که با فیلمی متفاوت مواجه خواهیم شد، اما طبق معمول این‌گونه فیلم‌ها که در چند سال بعد از ساختشان به نمایش عمومی درمی‌آیند، با فیلمی ضعیف چه از نظر فیلمنامه و چه از نظر کارگردانی مواجه شدم. فیلم بیشترین گرته‌برداری را از فیلم "سرزمین خورشید" ساخته سال 1375 احمدرضا درویش دارد و البته بسیار ضعیف‌تر از آن فیلم است. چند دیالوگ ضد جنگ و به ظاهر حقوق بشری! که از زبان یکی از شخصیت‌های فیلم در اواخر داستان می‌شنویم، به احتمال زیاد موجب توقیف ده ساله فیلم بوده است. جالب اینکه در تیتراژ پایانی فیلم سال ساخت فیلم 1389 ذکر شده بود؛ این هم گویی راهی است مبتکرانه برای اثبات این‌که هیچ فیلمی در ایران به مدت ده سال توقیف نبوده است!

فیلم دوم: "راه آبی ابریشم" کارگردان: محمد بزرگ نیا.

"راه آبی ابریشم" یکی از فیلمهایی که در این چند ساله خرجهای زیادی پایش ریخته شده و الان که محصول کار را می‌بینیم، بدون شک با یکی از فیلمهای خوب ایرانی مواجه هستیم. فیلم خوبی که سعی دارد خود را از سایه فیلمهای مثل "دزدان دریایی کارائیب" دور نگه دار، ولی بی‌تاثیر از آن حال و هوا هم نیست، به خصوص اینکه متاسفانه کار موسیقی به آهنگسازی چینی سپرده شده است.(به هر جا سر میزنی این روزها در ایران جنس چینی می‌بینی و حالا انگار نوبت سینمای ماست که باید به جنس چینی عادت کنیم.) چرا تهیه کننده و بنیاد فارابی، کار ساخت موسیقی این فیلم را به کسانی مثل محمدرضا علیقلی، مجید انتظامی و ... که سابقه ساخت موسیقی در زمینه ایران و سرزمین ایران دارند نسپارده اند؟ کسانی که با سازهای ایرانی و فواصل آن بیشتر آشنایی دارند، و می‌توانستند فیلم را ایرانی‌تر کنند؛ هدفی که سازندگان مدنظر داشته‌اند، تا با آن اثبات کنند که خلیج فارس در قرن چهارم (و البته بسیار قبل‌تر از آن) محل آمد و شد کشتی‌های ایرانی و قوم پارسی بوده است؛ زمانی که هنوز اعراب شیخ نشینی چیزی به نام کشور نمی‌شناختند و به کار غارت و تجارت برده‌داری، همانطور که در فیلم می‌بینیم، مشغول بوده‌اند. جای خالی چند چیز به ظاهر جزیی ولی در کل جذاب هم در فیلم خالی است: فیلمبردار می‌توانست با هلی‌شات به دور کشتی‌های بادبانی ایرانی در دریا به زیبایی کار بیافزاید و عظمت حضور این دو کشتی را در دریا بیشتر به رخ تماشاگر بکشد. ضمن اینکه طراحی کشتی‌ها جالب است، ولی متاسفانه هیچ تزیین و نقاشی و رنگ و روی جذابی ندارند، با این تزیینات می‌توانستند این کشتی‌ها، که به نوعی خودشان کراکترهای اصلی فیلم بودند، جلوه‌گری بیشتری از نظر بصری داشته باشند. به هر حال دیدن این فیلم بدون شک حس ایرانی بودن و غرور ملی را تقویت می‌کند. باید به کارگردان و تهیه کننده فیلم دست مریزاد گفت.

فیلم سوم" چیزهایی هست که نمیدانی" کارگردان: فردین صاحب‌الزمانی.

از اینکه در این وادی بازهم نویسنده‌ای سینمایی، البته با سابقه کار در زمینه فنی فیلم‌ها، جرات کرده است و دست به نوشتن فیلنمامه و کارگردانی اولین فیلمش زده است، جای خوشوقتی است. ضمن اینکه اولین کار ایشان هم کار آبرومندی از آب درآمده است. به طوری که می‌توان امیدوار بود که در کارهای بعدی ضعف‌های فیلم فعلی از بین برود. نشان دادن تنهایی یک راننده تاکسی در شهری درندشت، که معمولا سگ صاحبش را نمی‌شناسد، بی برو برگرد هر فیلم‌شناسی را یاد فیلم "راننده تاکسی" مارتین اسکورسیزی می‌اندازد. البته خود فیلمساز هم در نمایی با خواندن سکانسی از فیلم مذکور به این امر صحه می‌گذارد. البته تنهایی "علی مصفا" بازیگر نقش راننده آژانس این فیلم با تنهایی "تراویس" راننده تاکسی فرق‌های بسیاری دارد. ضمن اینکه "تراویس" دارای وجدان اجتماعی بیدار شده ایست و برای همین هم در اواخر فیلم او را شخصی در قالب قهرمانی اجتماعی می‌بینیم، ولی اینجا راننده فیلم "چیزهایی هست..." بیشتر ناامیدی و زلزله و خرابی و تباهی را جلوه‌گر و القاگر است و نوعی سیاهی و تلخی بی هیچ کورسویی از امید، در فیلم موج می‌زند. فیلمساز برای تاکید بیشتر بر این تیره‌گی بی‌پایانش، سیاهی شب را انتخاب کرده است و بیش از نود درصد فیلم در شب، با فیلمبرداری و طراحی نور خوب "هومن بهمنش"، می‌گذرد. البته راهکار موثر برای زدودن سیاهی را نویسنده فیلم زلزله می‌داند و بس، زلزله‌ای که همه این روابط لرزان و تباه‌شده را به سامان برساند! تکرار کلمه "زلزله" در فیلم به نظرم بیشترین بسامد صوتی را داشت. در نمای زیبای پایانی فیلم هم البته فیلمساز تماشاگران را ناامید نکرده! و این اتفاق هولناک می‌افتد و به تبع همه چیز به زعم فیلمساز نابود می‌شود. تلخی در فیلمهای امسال موج می‌زند و این تلخی هم با توجه به وقایع یکی دو ساله اخیر بی‌دلیل نیست.

فیلم چهارم: "یه حبه قند" کارگردان: رضا میرکریمی.

کنار هم قرار دادن مرگ و زندگی، شادی عروسی و تلخی مراسم عزا را بسیار بهتر از فیلم "یه حبه قند"، فیلم ایران دیگری به نام "مسافران" اثر استاد بهرام بیضایی نشان داده است. اگر اینجا با جلوه‌هایی از زندگی سنتی با آدم‌های سنتی با دیالوگهای نچندان پخته‌ای در ارتباط  هستیم، آنجا با شخصیت‌هایی مواجه هستیم که در قالب زندگی مدرن، هر کدامشان حرفی برای گفتن داشتند و در راس آنها "خانم جان" با بازی شگرف مرحوم "جملیه شیخی" دمادم جلوه‌گری زندگی را در برابر مرگ به ما و به عروس و داماد فیلم "مسافران" القا می‌کرد. فیلم "یه حبه قند" با استفاده افراطی از عناصر و المان‌های قدیمی، در خانه‌ای مخروبه و به ظاهر سنتی، کراکترهای نچندان جاندار و شناسنامه‌دار و پخته و ملموس و استفاده از لهجه‌های مختلف، که گاه فهم دیالوگها برای بیننده خود به معضلی لاینحل تبدیل می‌شد، و در باطن استفاده توریستی از این جولانگاه سنتی، نوعی ارتجاع فرهنگی را در قالب سینما به نمایش می‌گذاشت. اصلا داستان ازدواج "کیوان" خارج نشین و متصل به دنیای غرب با "پسندیده" با خاستگاه سنتی و حضورش در این مکان با رنگ و لعاب فئودالی، و وارد شدن "قاسم" در اواخر فیلم و به نوعی پشیمانی "پسندیده" از آن تصمیم قبلی، که بهانه‌اش مرگ خان‌دایی است، را می‌توان ادامه حرف فیلنمامه نویس و فیلمساز در فیلم "خیلی دور، خیلی نزدیک" دانست. در آنجا هم دکتر با غفلت از سنت‌های ایرانی و خاستگاه اصلی‌اش، تنها زمانی می‌تواند از هلاکت بگریزد که دست به سوی این عناصر دراز کند و بتواند خود را از شن‌زار غرب‌زدگی ( به معنای شرق غربی سهروردی منظور است نه تعریف آل‌احمدی آن) نجات دهد. حضور کسانی مثل روحانی فیلم، بنا و کاسب و... در قالب شخصیت‌ها و با لهجه‌هایی از چهارگوشه کشور، هم تاکید بر همین دارد، که این خانه خانه ایرانی است و نبایستی با پیوندی غربی آن را به تباهی بکشانیم. توضیح این جملات هر کدام می‌تواند همراه با مصداق و تعریف و نکته به نکته پیش برود، ولی فعلا این نوشته کوتاه حوصله این موشکافی‌ها را ندارد. در مجموع "یه حبه قند" توانسته بود با استفاده از بازیگران خوب، و با پول خوبی که صرف رنگ و لعابش شده و استفاده از حوصله تماشاگر، او را تا صد و بیست دقیقه به نشستن و دیدن فیلم راضی نگه دارد.


 
 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر-3
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩
 

روز سوم: شش فیلم با یک کارت

"داوود و قمری": کارگردان آیدا پناهنده.

اسم "آیدا پناهنده" به عنوان کارگردان که قبلا از او فیلم‌های کوتاه خوبی را دیده بودم و "کیانوش عیاری" به عنوان تهیه کننده فیلم - البته به کمک گروه اجتماعی شبکه اول سیما - کافی بود، تا صبح روز هجدهم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه را با اولین فیلم بلند ایشان شروع کنم و امیدوار باشم که فیلم خوبی می‌بینم. البته در پایان فیلم، جواب اعتماد به احساس خودم را گرفتم، و با فیلمی ساده و روان مواجه شدم که مثل دیگر فیلم‌هایی که در این چند ساله عیاری پشت آنها ایستاده، قابل تحمل و تامل است. سال گذشته هم عیاری  فیلمی از "شبنم عرفی نژاد" را تهیه کرده بود، به نام "پشت در خبری نیست" که فیلمی ساده و در عین حال جذاب بود، و به نظرم یکی از شگفتی‌های جشنواره پارسال در کنار چند فیلم اولی دیگر، که متاسفانه اصلا دیده نشد و تقریبا یک سال بعد از نمایش فیلم در جشنواره، تنها یک جایزه بازیگری نصیب فیلم شد از طرف داوران انجمن منتقدان در شب منتقدان که به نظرم کافی نبود... بگذریم. فیلم "داوود و قمری" فیلم جستجو است، جستجوی آرامش، صدای طبیعت، دوری از هنجارهای پیچیده زندگی شهری، دوری از هیاهو، گرایش به سادگی و... که کسب تحمل و رسیدن به این آرامش "صدای قمری" در این جنگل آسفالت، خود موجب شگفتی نابی است که شاید تنها یک صدابردار فیلم به عنوان شخصیت اصلی، که سر و کارش با صدا بیشتر از دیگر عوامل یک فیلم است، می توانست این داستان را جلو ببرد. صدابرداری که نقشش را "هومن سیدی" به خوبی بازی می کند، گویی در این اودیسه زمینی، سرگردان و واله به دنبال یک صدای تک و ناب است که یافتنش با اینکه در ابتدا پیش پا افتاده و ساده می رسد، چه به خیال او و چه به خیال تماشاگران فیلم، ولی در نهایت به معضلی پیچیده تبدیل می‌شود که یک روز کاری یک خانواده کوچک زن و شوهری را تحت تاثیر قرار می‌دهد. آن‌ها در ابتدای روز دوم، دیگر زن و شوهر ابتدای روز اول فیلم نیستند. نه شوهر- صدابردارکه بالاخره موفق می‌شود صبح زود صدای قمری را ضبط کند، و می‌رود تا صدای ضبط شده را به صاحب کارش بدهد؛ و نه زن جوان که در کار تزیینات سفره عقد است و روز قبل با اصرارش بر گرفتن پول بیشتر برای کارش از یک زوج در آستانه ازدواج، موجب آزار آنها را فراهم آورد. هر دو دریافت و شناختشان از زندگی با از سرگذران یک تجربه ساده حتما متفاوت از روزهای قبل است. تجربه ای که به نظر خیلی ساده می‌رسید، ولی در نهایت درسی خوبی به آن‌ها داد.

"سیزده 59". کارگردان: سامان سالور.

سامان سالور را با دو فیلم می‌شناختم : "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" فیلمی آوانگارد و متفاوت که چند جایزه جهانی هم برد و دیگری فیلم مستند "دیازپام صد" در باره "محسن نامجو" نوازنده و خواننده متفاوت این سال‌ها، که بازهم نوآوری و خلاقیت آن باعث شده بود، از دیگر مستندهای پرتره متفاوت به نظر برسد. ولی فیلم "سیزده 59" که در حیطهٔ فیلم‌های "مسائل و مشکلات رزمندگان بعد از جنگ" قرار می‌گیرد، هم‌چون "آژانس شیشه ای" حاتمی‌کیا، "پاداش سکوت" مازیار میری،"سنگ، کاغذ، قیچی" سعید سهیلی و... که در هر دو فیلم اولی "پرویز پرستویی" نقش رزمنده جامانده و وامانده از چرخ زندگی پشت جبهه را بازی می کند و اینجا هم همان نقش را تقریبا بدون هیچ نوآوری به اجرا درمی آورد؛ هیچ نشانی از فیلم‌های قبلی او ندارد که هیچ، بلکه گرتره برداری از یکی دو فیلم خارجی است که چندان هم در آداپته آن فیلم‌ها موفق نبوده است. عمده ترین این فیلم ها "خداحافظ لنین"(2003) به کارگردانی ولفگانگ بکر است. در فیلم "سیزده 59" حتی منطق اجرا هم زیرسوال می‌رود. راه افتادن فردی که بعد از بیست سال از کما درآمده، حتی بعد از ماه‌ها فیزیوتراپی، تقریبا غیرممکن است؛ چه برسد به بالا و پایین رفتن در مکان‌های شلوغ تهران و وسط بزرگراه‌های بزرگ آن پیاده روی کردن، که آدم سالم هم از آن وحشت دارد. اصلا به هوش آمدن افراد مرگ مغزی تقریبا غیرممکن است، آن هم بعد از بیست سال، امر محالی  که فیلم سعی دارد بقبولاند که معجزه است. بعد از دیدن فیلم البته این فکر ولم نمی‌کرد که گویی فیس آفی صورت گرفته و جای حاتمی کیا (با دو فیلم اخیرش) با سامان سالور (با توجه به فضای فیلم‌های قبلی اش) در طی یک عمل جراحی معجزه آسا تغییر کرده است.

"آفریقا". کارگردان: هومن سیدی.

امروز هومن سیدی دومین شگفتی‌ اش را آفرید. یکی بازی روان و ساده اش در نقش "داود" در فیلم "داود و قمری" که شرحش رفت؛ و دیگری فیلمی که اولین فیلم بلندش بود. موتور فیلم در ابتدا کند پیش می رفت و از وقتی که سه دوست فیلم وارد خانه ویلایی لواسان می‌شوند و متوجه می‌شویم که ماموریت آنها نگهداری از یک گروگان زن است تا طی معامله ای پنجاه میلیون تومان را برادرش بیاورد تا آزاد شود، تازه تماشاگر درگیر ماجرایی می‌شود که نشان از پایان روشنی هم ندارد. "شهاب حسینی" اغلب نقشش را در سکوت بازی می کند و همه جلوه بازی زیبایش در نگاه های نافذ و به یاد ماندنی و میمیک صورت جلوه گر است. او تنها جایی چند کلامی زمزمه می‌کند که به مادرش از طرف دختر گروگان گرفته شده، اهانت می‌شود. "شهاب" اندک اندک به دختری دل می‌بندد که در اولین برخوردش با سیلی محکم به هوشش آورده است و سرآخر به نظر می‌رسد که با بردنش به سوی درمانگاه قصد دارد تا جان دختر را نجات بدهد؛ گرچه در این میان تا پایان فیلم هم نگاه‌های او به دختر همسایه برایم لاینحل باقی می‌ماند. "جواد عزتی" را با حرافی‌های سرسام آور و عصبی اش، تازه وقتی به جا می آورم که "بابای اتی" در قهوه تلخ است که شروع می‌کند مثل آن‌جا به کشیدن کلماتش و برای اطمینان از این که اشتباه نکرده‌ام، از فرد بغل دستی میپرسم این همان "بابایی" نیست و جواب مثبت می‌گیرم. بالاخره شکل و شمایل جدید این بازیگر من را به شک انداخته بود. به هر حال در کنار بازی ضعیف زن گروگان گرفته شده و بازیگر دیگر مرد، بازی "شهاب حسینی" و "جواد عزتی" نمود بیشتری داشت. این فیلم  نشان داد که موفقیت فیلمهای کوتاه "سیدی" در روند رسیدن به این فضا بی تاثیر نبوده است. فیلم او می‌تواند یکی از امیدهای برگزیده فیلم اولی‌ها باشد در جشنواره بیست و نهم.

 

"ورود آقایان ممنوع". کارگردان: رامبد جوان.

بعد از دیدن سه فیلم جدی، که دوتای آخری علاوه بر جدی بودن تلخ هم بودند، دیدن یک کار کمدی خوب و جمع و جور از "رامبد جوان" خستگی را از تنم به در کرد، ضمن اینکه این ماراتون فیلم دیدن را باید با دیدن دو فیلم دیگر ادامه می‌دادم. خنده بی بروبرگرد خستگی را از تن آدم به در می کند و همان‌طور که افراد به روزی چند بار خندیدن احتیاج دارند، جامعه هم به خندیدن به کم و کاستی هایش در آینه های روبرویی مثل سینما و دیگر رسانه ها احتیاج دارد، که این مهم متاسفانه در جامعه ما زیاد جدی گرفته نمیشود. فکر کنم تنها کسی که یک تنه دارد جور فیلمهای کمدی غیرسخیف و خوب را در سینمای فعلی ایران می کشد "رامبد جوان" است و بس. سال گذشته او با فیلم "پسر آدم، دختر حوا" توانست نظر منتقدان را به سوی خودش جلب کند - با اینکه زمان فیلم و داستان فیلم کمی کشدار بود - و امسال هم با فیلم جمع و جور"ورود آقایان ممنوع" که به نوعی باز در همان حال و هوای دست انداختن عقاید تند و تیز فمنیستی بی پشتوانه در جامعه نسوان است. "ویشکا آسایش" با دو گریم متفاوت در اولین فیلم کمدی اش به خوبی ظاهر شده است. "رضا عطاران" طبق معمول، بازی بانمک و شیرینی دارد! و "مانی حقیقی" را در کسوت دکتری جدی با طنزی تا به حال ندیده شده در بازیش شاهد هستیم. فیلمی که به نظر میرسد به فروش خوبی در اکران سال آینده، و شایدهمین نوروز نود، دست یابد.

"فرزند صبح". کارگردان: بهروز افخمی.

نمی دانم کارگردان برای دیدن تدوین جدید فیلمش به سالن نمایش کاخ جشنواره آمده بود یا نه! ولی برق فلاش دوربین عکاسان در پایان فیلم در سالن، تازه متوجهم کرد که "افخمی" در جمع تماشاگران فیلم نشسته است. با اینکه سالن نمایش در ابتدای فیلم پر از تماشاگران مشتاق برای دیدن این محصول پرخرج و پروژه طولانی بود، ولی در آخر غیر از اینکه خالی از تماشاگران مشتاق ابتدایی شد، به وسیله تفریحی برای حاضران که در بیرون از سالن چیزی دندانگیری برای وقت تلف کردن نداشتند، تبدیل شده بود. هر چند دقیقه یک بار جمعی از تماشاگران با تشویق‌های عصبی و خنده و سوت به فیلم "فرزند صبح" اعتراض می‌کردند، وضعیتی که برای فیلم "زمهریر" پارسال در همین سالن از سر گذراندیم. و شگفتی از این‌ که فیلم حاضر در باره شخصیتی ساخته شده است که پایه گذار جمهوری اسلامی است و باید حداقل با فیلنامه ای مواجه شویم که در شأن یک رهبر فقید دینی و انقلابی باشد نه در حد یک فیلم کودکانهٔ حوصله بر ضعیف، که موجب شود دیدنش اینگونه مورد ملامت حاضران در سالن قرار گیرد. متأسفانه حتی کوچکترین توجهی به فیلمبرداری و تدوین فیلم صورت نگرفته بود، در ابتدای فیلم با لانگ شاتی مواجه می‌شویم که مثلا زمانش صد و چند سال پیش بود، ولی در انتهای قاب جاده و اتوبان و حرکات ماشین و خطوط انتقال برق و... دیده میشد! و همه انگشت به دهان می ماندند که چند چشم باید فیلم را می دید تا پی به این خبط بزرگ ببرد؟ در چند صحنه که تراولینگ احتیاج بوده هم ریل تراولینگ به وضوح در قاب وجود داشت. فقط مانده بود منشی صحنه و بوم من و...هم دیده شوند. البته می‌توان این بهانه را آورد که فیلم قرار بوده است سوپراسکوپ پخش شود و به همین دلیل این خطاها به نوعی در آن قاب حذف می شده است، ولی اگر امکان پخش سوپراسکوپ نیست چرا فیلم را نمایش می‌دهند که اینگونه موجب خنده حاضران واقع شود. جنبه منفی دیگر فیلم، دوبله فیلم بود که فیلم را واقعا زمین زده بود، استفاده از لهجه من درآوردی و عدم یکدستی آن‌هم طبق معمول در کار دوبلورها موج می‌زد. باید چه اتفاقی بیافتد که متوجه شویم که دوره دوبلورها در فیلمهای ایرانی به سرآمده و جز این‌که کار فیلمسازان خارجی را به نوعی خراب کنند فعلا کارکرد دیگری ندارند. اصلا چه سیاستی موجب میشود "افخمی" به عنوان کارگردان این کار حیثیتی برگزیده شود که در چند فیلم تاریخی دیگر هم نشان داده چندان علاقه ای به برجسته کردن شخصیت تاریخی محوریش ندارد، به خصوص هر تصمیم گیرنده منصفی می‌توانست با دیدن فیلم "جهان پهلوان تختی" از ایشان پی ببرد که ایشان جز این‌که آن شخصیت تاریخی را به شکلی نامنصفانه و در میان قصه های بی ربط بپیچاند کار دیگری از دستش برنمی آید. حیف این همه پول و انرژی که صرف این کار شده است. این فیلم بی شک معرفی بدی است از پایه گذار انقلاب اسلامی برای نسل‌های بعد...فکرش را هم که می کنم که فرزندان ما با این فیلم می خواهند با شخصیت ایشان آشنا شوند حالم بد میشود. و شاید غائله به اینجا هم ختم نشود و برای معرفی ایشان فیلم به خارج هم فرستاده شود، که صد چندان کار پیچیده تر و اسفناک تر خواهد شد.

"مرهم". کارگردان: علیرضا داود نژاد.

بعد از فیلم "تیغ زن" فیلم دیگری از داودنژاد ندیده بودم. فیلم وحشتناکی که موجب سردرد بیست و چهار ساعته شد در زمان دیدنش. ساعت دوازده نیمه شب، بعد از کدورتی که از دیدن فیلم قبلی "فرزند صبح" برایم پیش آمده بود، به تماشای فیلمی نشستم از داودنژاد به نام "مرهم" که مثل "مصائب شیرین" با داد و بیداد و جر و بحث مادربزرگ و نوه بر سر همدیگر شروع می‌شد. اما بعد از یک ربع فیلم با فلاش بک مسیر دیگری را پیمود. دختر فراری، که به خوبی نقشش را "طناز طباطبائی" بازی کرده است، مورد حمایت مادربزرگ پیرش قرار می‌گیرد. حمایتی شگفت که حتی تا حد دادن پول و همراهی کردنش برای خریدن مواد مخدری به نام شیشه پیش می‌رود. مادربزرگ در مقابل اراذل و اوباش با همان جسم چروکیده و رنجورش سینه سپر میکند و حتی شاهد مصرف مواد توسط نوه اش می شود و به دنبال او تا متل قو، سلمانشهر فعلی، می رود که خواهرش، همان احترام السادات ابتدای فیلم در آنجا زندگی می‌کند. بالاخره دخترفراری بعد از سرگذراندن تجربه های تلخ در متل قو، به آغوش مادربزرگش بازمی‌گردد. همه حرف فیلم این بود: بچه ها را حتی اگر فراری شدند از خانه و زندگی، تنها نگذاریم، شاید در جایی سرشان به سنگ خورد و دوباره خواستند از اول شروع کنند. به راستی که اغلب فرارها به خصوص دختران جوان، به این علت به عمق بیشتری در خلاف و بزه میرسد که فرد بزهکار یقین دارد دیگر کسی از خانواده اش، کانون اصلی امنیت و آسایش، نیست تا او را با آغوش باز بپذیرد و در نتیجه روز به روز بیشتر در باتلاق فرو می‌رود. مادربزرگ فیلم "مرهم" داودنژاد، گرچه شکلی آرمانی و تقریبا ناباورانه در این روزگار دارد، ولی حداقل این خاصیت را دارد که بتواند الگویی باشد برای والدینی که با چنین معضلی در روزگار سخت کنونی در ارتباط با فرزندانشان دست به گریبانند."مرهم" هر چه بود از فیلمهای اخیر داودنژاد دردمدارتر بود.


 
 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 2
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩
 

یکشنبه 17 بهمن 1389.

روز دوم: فقط یک فیلم.

از چهار فیلمی که قصد دیدنش را داشتم، دو فیلم را از نیمه رها کردم و هواخوری در کنار برج میلاد را بر نشستن و دیدن فیلم‌هایی که تقریبا هیچ حرفی برای گفتن ندارند ترجیح دادم. فیلم سومی هم که مجبور به نشستن شدم و تا انتها دیدم، راستش راهی برای فرار از میان صندلی ها پیدا نمی‌کردم وگرنه همان اواسط فیلم فرار را بر قرار ترجیح می‌دادم. اما دو فیلمی که تحمل دیدن بیشتر از چند دقیقه‌اش برایم مقدور نبود: "برف روی شیروانی داغ" به کارگردانی: محمدهادی کریمی؛ "جعبه سیاه":محمدرضا اسلاملو. اولی که راستش اصلا از جنس این‌گونه فیلم‌ها خوشم نمی‌آید و دومی هم که در چند دقیقه ای که دیدم، بیشتر طرح ژنریک! "مایکل مور" را در قالب آقای "اسلاملو" مشاهده کردم و نه چیز دیگر، که دیدن ادامه فیلم برایم مقدور نبود. ضمن اینکه اغلب دوستان و منتقدان و نویسندگان گرامی در کاخ جشنواره متعجب از این قضیه بودند که چطور فیلمی مستند که ساختار نو و موضوع بکری و...هم ندارد، فقط به خاطر ضدآمریکایی بودن، می‌تواند در بخش مسابقه جشنواره قرار بگیرد، ولی فلان فیلم کار فلان کارگردان معروف نه! البته این تصمیم ها چندان هم در جشنواره بیست و نهم شگفت‌انگیز نیست و می توان مثال‌های بیشتری هم از همین نوع زد...بگذریم.

"چشم". کارگردان: جلیل رستمی.

راستش میان صندلی‌های سالن گیر کردم! (و بعد از آن تصمیم گرفتم که موقع نشستن و فیلم دیدن در صندلی های اول یک ردیف جا بگیرم تا موقع بیرون رفتنم در اواسط یک فیلمی که خوشم نیامده، مزاحم فیلم دیدن دیگران نشوم) و فیلم را به هر ضرب و زوری شده تا به آخر تحمل کردم، فیلم "چشم" یا شایدم "چشم!" (به فتح اول) به کارگردانی :"جمیل رستمی" بود. البته من هیچ کاری قبلا از ایشان ندیده بودم، ولی دوستانی که فیلم‌های محلی و کردی از ایشان دیده بودند، انتظار داشتند که فیلمی در همان مایه‌ها ببینند. ولی متأسفانه کارگردان، فضای بالا شهری تهران و دغدغه‌های روشنفکری و مشکلات احساسی و جنسی یک زوج ثروتمند را به رفتن در میان قوم خویش و نشان دادن دغدغه‌های آنها ترجیح داده بود؛ و همین ادای فیلم‌سازی در فضای شهری موجب خنده و تمسخر تماشاگران حاضر در سالن سینما که اغلبشان بیشتر از کارگردان با اینگونه فضاها آشنا هستند را فراهم آورد. از قوم کرد فقط تکه هایی از آوازهای اساتید آن دیار را گاه‌گداری می‌شنیدیم که به ظاهر زن حاضر در فیلم "لادن مستوفی" به روی آنها تحقیق می‌کرد و دیگر هیچ. البته این مصیبت سر دیگر فیلمساز آن دیار هم آمده است. او هم در فیلم‌های اخیرش نشان دادن دغدغه‌های قومشان را کنار گذاشته است و به فضای شهری و معضلاتی پرداخته که اصلا درد او نیست و برای همین هم نمی‌تواند حرفی برای گفتن داشته باشد:"بهمن قبادی". او که با جدا شدن از موضوعات قوم خودش و ساخت فیلمی مثل "کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد" چندان آینده خوبی از لحاظ فیلمسازی را نمی توان برایش انتظار کشید...

"آقا یوسف": کارگردان علی رفیعی.

این فیلم دکتر علی رفیعی هم مشکل فیلم اول ایشان را یدک می کشد: "شخصیت پردازی" ناقص. با اینکه بازی "مهدی هاشمی" و "هانیه توسلی" در نقش پدر و دختر، موجب گرمی فیلم است و هر دویشان نمی گذارند فیلم به ورطه کسالت بیافتد، ولی به علت اینکه چندان با موشکافی به شخصیت این دو در فیلمنامه پرداخته نشده است، آن چنان که باید و شاید نمی توانند با تماشاگران رابطه عاطفی عمیق برقرار کنند و در نتیجه "کاتارسیسی" هم اتفاق نمی افتد. البته معترفم داستان فیلم جذابیت لازم برای یک فیلمنامه را داراست، ولی به علت نزدیک نشدن زیاد به شخصیت ها نمی توان قضاوت درستی در باره‌ رفتارشان داشته باشیم. چرا شخصیت پدر مجبور است نظافتچی بودن در خانه های بالا شهری را برای جبران کسری حقوق بازنشستگی خود انتخاب کند؟ چرایی که به درستی در فیلم جواب داده نمی شود. اما با توجه به فیلم‌هایی که تاکنون در جشنواره دیده ام، باز فیلم "آقا یوسف" نسبت به آنها در مقامی بالاتر می ایستد و آن هم به خاطر داشتن امتیاز داستانگویی روان فیلم است و بس. البته ناگفته نماند که در این فیلم هم مثل فیلم قبلی ایشان، بساط پخت و پز و آشپزی و سفره ایرانی، هم‌چنان برقرار بود.


 
 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 1
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

بالاخره دوباره سالی گذشت و به فصل بهاری سینمای ایران رسیدیم و امسال هم مهمان کاخ جشنواره در برج میلاد تهران هستم. کش و قوس ها و بگیر و ببندهای کارگردانان و تهیه کنندگان فیلمها با اعضای انتخاب جشنواره بیست و نهم و دعواهای قبل از جشنواره هر چه هست و اینکه کدام فیلم درکدام بخش قرار گرفته است ،با اینکه در قضاوت حتی منتقدان و نویسندگان سینمایی در باره فیلمها بی تاثیر نیست، چندان برایم مطرح نیست و میدانم آنچه سر آخر باقی میماند، خود فیلمها هستند که به معرض قضاوت عمومی گذاشته میشوند، و سره از ناسره جدا میشود. البته آنچه سعدی والا مقام در باره سخن گفته است در باره فیلمها نیز درست است: " مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید." اغلب تهیه کنندگان چه دولتی و چه غیر دولتی و کارگردانها توقع دارند که از تولیداتشان تعریف و تمجید شود، ولی آنچه که دیگر در زمانه معاصر نمی توان معامله کرد، عقل و قضاوت جمعی مردم است که بهترین داوران جشنواره های این چنینی هستند.

روز اول: شانزدهم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه.

فیلم اول: "باد و مه"، محمد علی طالبی.

روز اول نمایش فیلم در برج میلاد از همان فیلم اول جابجایی وجود دارد. سه ربعی که فیلم "باد و مه" محمدعلی طالبی را می دیدم، تصور می کردم "خانه امن است" ناصر رفایی را میبینم، بعد که از فیلم زده شدم و به بیرون از سالن نمایش آمدم، تازه فهمیدم که نام فیلم چه بوده است! آنجا بود که به خودم گفتم عجب فیلمی را از دست دادم، چرا که "باد و مه" فیلمی است که در کنار فیلم امسال اصغر فرهادی "جدایی سیمین از نادر" به جشنواره برلین رفته است. ولی با کمی تامل از خودم این سوال را پرسیدم: اگر فیلم خوب بود و اگر کارگردان توانسته بود تو را جذب فیلم کند اسم و رسم کارگردان چه تاثیری میتوانست داشته باشد در دیدن فیلم؟ دریافتم که اغلب اوقات هر چقدر هم بخواهیم در مقابل اسم کارگردان ها و ستاره های یک فیلم  مقاومت کنیم، بی تردید در نگاه ما به فیلم بی تاثیر نیست. اینکه بدانیم این کارگردان چه فیلمهایی را قبلا کارگردانی کرده است، فیلم توسط هیئت انتخاب چه جشنواره خارجی مورد توجه قرار گرفته، و... بی تردید در نحوه قضاوت بی تاثیر نیست. ولی باز یاد آن جمله سعدی افتادم که "مشک آنست..." رسیدن به این مرحله که بدون در نظر گرفتن سوابق یک کارگردان و اسم و رسم بازیگران و دیگر عوامل یک فیلم، به صورت مجرد به قضاوت همان فیلمی بنشینیم که در حال دیدنش هستیم هم به نظرم کاری است کارستان که از عهده هر کسی برنمی آید. به هر حال فیلم "باد و مه" نتوانست جذبم کند، چه به برلین رفته باشد چه نرفته باشد، چه طالبی "کیسه برنج" و "چکمه" و "تیک تاک" و... کارگردانی کرده باشد چه نکرده باشد!

 

 فیلم دوم: "مرگ کسب و کار من است"، کارگردان: امیر ثقفی.

"امیرثقفی" را هم میتوان مثل "حامد کلاهداری" و "شاهد احمدلو" از بازیگران خردسال سالهای پیش سینمای ایران دانست که حالا با عشق به هنر هفتم به مرحله ای رسیده که میتواند خودش فیلمنامه ای بنویسد و کارگردانی کند و به معرض قضاوت دیگران بگذارد. فیلم اول "امیر ثقفی" یک سر و گردن از فیلم اول دو نفری که اسم بردم بالاتر نشسته است. کارگردان فیلم با تکیه بر فیلمنامه ای که معلوم است زحمت زیادی برای نوشتن آن کشیده شده است، اجرایی فوق العاده را به تماشاگرش ارائه میدهد یا به عبارتی دیگر کارگردانی مسلط "ثقفی" باعث شده تا زحمت دیگر عوامل فیلم هم هرز و هدر نرود. فیملبرداری درجه یک در شرایط سخت کوهستانی و سرد کوههای البرز با لانگ شاتهایی ناب و به یاد ماندنی کار "نادر معصومی" ، که به همراه برادر کارگردانش "خسرو معصومی"  سه گانه ای دراین فضاها ساخته، تسلط بی چون و چرایش را بر این محیط و لوکیشن ها به رخ تماشاگر کشیده است؛ تدوین خلاقانه فیلم که در خدمت فیلم است و به روانی فیلم بسیار کمک کرده است؛ موسیقی تاثیرگذار آن که اثر "کارن همایونفر" است گویی در فیلم عجین شده و تاثیر فیلم را بر بیننده بیشتر کرده است؛ به همراهی بازی خوب بازیگران به خصوص "پژمان بازغی" و "امیر آقایی". گرچه فیلم صحنه های تلخ و گاه آزاردهنده ای هم دارد و به خصوص دیدنش برای تماشاگران سانتی مانتال این روزهای سینمای ایران که به هپی اندهای آبکی عادت داده شده کمی صقیل است، ولی این تلخی چیزی جدای از واقعیتهای بسیار تلخ تر اطرافمان نیست و به نظر میرسد این تلخی بر اتمسفر کلی فیلم تحمیل نشده است، بلکه برگرفته از داستانهایی است که بسیاری از روستائیان تهی دست برای لقمه ای نان، از سر گذرانده اند؛ و به زعم فیلمساز، جایی که در سکانس پایانی فیلم شاهد هستیم بازهم بدون عبرت گیری - در جهان فقر عبرت گیری بیشتر به شوخی شبیه است تا پند تاثیرگذار اخلاقی - گروهی راهی هستند تا کابلهای برق را سرقت کنند، از سر خواهند گذراند. تنها کورسوی امید در این جهان تلخ، "ننه عباس" است، کسی که بالاخره انتظارش سر می آید و به پسر زندانی اش می رسد. امیدوارم که این فیلم تنها فیلم خوب کارگردانش باقی نماند و در آینده بازهم با فیلمهای خوب دیگر این فیلمساز جوان چنین بر سر ذوق بیایم.

فیلم سوم: "آینه های روبرو" کارگردان: نگار آذربایجانی.

این فیلم هم کار اول کارگردان است و به پشتوانه تهیه کننده خوبش "فرشته طائرپور" توانسته تا موضوعی بحث برانگیز و به نوعی تابو در فضای بسته اخلاقی و سنتی ایران را به خوبی مطرح کند. فضایی که نشان دهنده بیشترین سعی و تلاش پدر یک خانواده برای مخفی نگهداشتن مشکل دختری است که بیشتر احساس پسر بودن میکند تا دختر بودن. نقش دختر(پسر) "آتیه" یا "اتی" را کارگردان به درستی به بازیگری سپرده که قبلا هم از او بازی خوبی در فیلم "آفساید" جعفرپناهی دیده بودم، بازیگری که شکل و شمایل و حرکات و حتی میمیک صورتش جلوه ای  پسرانه و خشن را به نمایش میگذارد تا ظرافت و لطافتی زنانه را. "آتیه" شخصیت اصلی فیلم در برخورد و سپس دوستی با زنی که به نوعی نماد سنتگرایی است، میتواند بر مشکلش غلبه کند و راهی خارج شود تا عمل تغییر جنسیت را انجام دهد. اشاره به مشکلات بعد از عمل و تغییر جنسیت و ارتباط تغییرشکل یافته این افراد با اطرافیانشان، یکی از نکات برجسته فیلمنامه است. البته فیلم چندان از داستان پیچیده و درگیرکننده ای برخوردار نیست و به نظر میرسد تمرکز عوامل اصلی فیلم بر مطرح کردن مشکل اینگونه افراد آنان را از دیگر جنبه های جذابیت فیلم، به خصوص داشتن فیلمنامه ای جذاب ، غافل کرده است؛ به طوری که از اواسط فیلم میتوان پایان خوش فیلم را به راحتی حدس زد. اما همین عرضه موضوع در همین حد هم در سینمای به شدت محافظه کار ایران غنیمتی است و باید از تهیه کننده و کارگردان متشکر بود.

فیلم چهارم:"خانه امن است."کارگردان: ناصر رفائی.

سومین فیلم این کارگردان با کار اولش "امتحان" متاسفانه فاصله زیادی دارد. رفائی که در فیلم "امتحان" تسلطش را بر گرداندن صحنه های شلوغ و پرتنش نشان داده بود، در اینجا با بهره گیری از یک فضای نچندان جذاب، نتوانسته بود تماشاگرش را راضی کند که داستان کشدار و طولانی بچه های یک خوابگاه شبانه روزی را تا به آخر ببینند و با آنها ارتباط حسی برقرار کنند. علاوه بر طولانی بودن فیلم، گویی نسخه های مفقود شده ای از یک فیلم اوایل دهه شصت را در اواخر دهه هشتاد به تماشا نشسته ایم. دهه ای که سینمای کشور همه هم و غم اش تشویق و ترغیب جوانان کشور بود برای دفاع کردن از آن و چه موفق و چه ناموفق سالهاست که به پایان رسیده است. البته شاید بتوان از جنبه تاریخی به فیلم نگاه کرد و نشان دادن آن روحیه را که در این زمان  کمتر رنگی از آن در بین جوانان ما وجود دارد را بهانه ساخت و نمایش فیلم دانست، ولی کارگردان انگار تجربه و تسلط دهسال پیش خود را در فیلم "امتحان" به فراموشی سپرده و درست مانند کارگردان فیلم اولی که بسیاری از ظرافتهای جذب تماشاگر را نمیداند عمل می کند.

فیلم پنجم: "سوت پایان" کارگردان: نیکی کریمی.

خانم "کریمی" در مقام کارگردان در سومین فیلمش هم، مثل دو فیلم قبلی، بر مشکلات  زنان فیلمش متمرکز است. اینجا دفاع از زنانگی و تن ندادن به ذلت و در نهایت اعدام کسی که از خودش یا دخترش حمایت کرده است، در غالبی نو به نمایش درآمده است. فیلم با استفاده از بازیگران حرفه ای، و فیلمبرداری که بارها تسلطش  بر کارش را نشان داده "تورج اصلانی" توانسته حرفش را به راحتی در فضایی رئالیستی و گاه ناتورالیستی ناب بزند. در اواخر فیلم، جایی که مستندساز "نیکی کریمی" و دختر مجرم و دوست و وکیل مجرم، در خارج از زندان قزل حصار به انتظار نشسته اند تا حکم اجرا شود و رفت و آمد خانواده مقتول و... یکی از تاثیرگذارترین و سختترین صحنه های فیلم به خوبی و روانی به اجرا درآمده است. متاسفانه هنوز که هنوز است دفاع از ناموس و شرافت یک زن و اثبات آن در دادگاه ها بسیار سخت و تقریبا غیرعملی است، به طوری که این سختگیری باعث میشود که یا زنان علی رغم میلشان تن به هر خفتی بدهند یا بعد از درگیری و دفاع از خودشان روانه زندان شوند و به انتظار قضاوت نچندان عادلانه ای بمانند که سرنوشت زن زندانی فیلم کریمی هم شامل همین احکام است. ضمن اینکه جامعه مردسالار و احساساتی ما هم مرگ هر مردی را به هر علتی و با هر بزه ای را تاب نمی آورد و بیشتر در پی انتقام گیری و قصاص است تا بخشش و تامل در چگونگی رفتار مقتول.  فیلم "سوت پایان" این معضل اجتماعی را به خوبی و درست مطرح کرده است.

فضای تلخ و پر از تنش  سه فیلم "مرگ کسب و کار من است"،"آینه های روبرو" و "سوت پایان" و پایان تراژیک دو فیلم اول و آخر، نشان از تنش های اجتماعی عمیقی دارند، که هنوز نتوانسته ایم به خوبی در جامعه حل و فصلشان کنیم.

حاشیه ها:

  • - در قسمتی از کاخ! جشنواره بنیاد بازیهای رایانه ای تجهییزاتی را فراهم کرده که احتمالا سینماگران و هنرمندان و منتقدان و نویسندگان! محترم با آخرین دستاوردهای تکنولوژی شرکتهای معظم نینتندو و سونی و مایکروسافت آشنا شوند. من هم فرصت را برای شکستن فضا غنیمت شمردم و با کینکت ایکس باکس چند دقیقه ای بازی کردم و استفاده از دسته های موو سونی را تجربه کردم. چند نفری را هم درگیر این بازیها کردم و خودم هم علی رغم ضرب دیدگی پایم در استخر از بیحرکتی درآمدم. لذت بخش بود.
  • - دفاع دو کارگردانی که در جشنواره امسال مورد تقدیر و بزرگداشت قرار گرفته اند از کارگردانی که با حکمی سنگین محروم از خلاقیت شده است، در افتتاحیه جشنواره را باید به فال نیک گرفت. انگار کارگردانهای قدیمی هنوز حرفی برای گفتن دارند. تشکر از مسعود کیمیایی که نشان داد، مرام بازی در فیلمهایش بی پشتوانه نیست و خانم درخشنده که فیملهای اخلاقی و تربیتی اش برای خود سبکی در سینمای ایران آفریده است.