سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

گذشتهٔ اصغر فرهادی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢
 

 

بالاخره «گذشته» اصغر فرهادی را دیدم. خب زمان طولانی فیلم بیشتر به خاطر مقدمه‌چینی کشدار ابتدایی فیلم است که همین باعث می‌شود موتور فیلم دیر روشن شود. ولی وقتی موتور هم روشن می‌شود تفاوت بین فیلم‌ فرهادی در خارج از کشور و داخل کشور برایمان آشکار می‌شود: دیگر اینجا در فیلم «گذشته» اتمسفری نیست که ما در آن نفس کشیده‌ایم و حسش کرده‌ایم. اتمسفر فیلم «گذشته» مثل بسیاری از فیلم‌های اروپایی است که اکثرا و بالاجبار در پای تلویزیون و با زیرنویس فارسی می‌بینیم. هر چقدر یک فیلم اروپایی را دوست داشته باشیم، بازهم نمی‌تواند همان اثری را بر ما بگذارد که مثلا فیلم‌های خوب ایرانی و گذشته ایشان مثل : «در باره‌ٔ الی» و «جدایی نادر از سیمین» بر ما می‌گذارند. شاید به نظر این قیاس مع‌الفارقی است، ولی هر چقدر هم داستان فیلم «گذشته» جذاب باشد، در فضایی این فیلم را می‌بینیم که برایمان آشنا نیست و در طول دیدن آن تماشاگر (به خصوص تماشاگری که بیشتر با فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی سر و کار دارد) ابتدا باید مرحله‌‌ای را بگذراند که با فضای فیلم خو بگیرد و بعد به داستان و روابط آدم‌ها مشغول شود. خواندن زیرنویس عمل عذاب‌دهنده‌ایست که یک تماشاگر ایرانی فیلم به ناچار - به خاطر اختلاف زبان ـ باید تحمل کند و همین زیرنویس‌خوانی او را از بازی‌ها و نکات ریز یک فیلم غافل می‌:کند. بی‌دلیل نیست که بسیاری از کسانی که این فیلم را پسندیده‌اند توصیه می‌کنند فیلم را چند بار باید دید. روابط آدم‌ها نیز در اینجا با روابط آدم‌های فیلم‌های قبلی فرهادی به خاطر قرار گرفتن در فضایی اروپایی فرق می‌کند. مثلا یکی از جاذبه‌های فیلم «جدایی نادر از سیمین» کنتزاست بین سردی سیمین نسبت به روابط با دیگران است با گرمی روابط نادر با بقیه به خصوص با پدرش. سکانس حمام گرفتن پدر، که حتی در پشت صحنه هم بازیگر و فیلمبردار گریه می‌کنند کجا و صحنه معکوس آن در فیلم «گذشته» که پدر در حال استحمام پسر است. حسادت‌ها و روابط شخصی بین آدم‌ها نیز در فیلم «گذشته» بیشتر اروپایی است تا ایرانی. بله درست است: ما فیلمی اروپایی می‌بینم ساختهٔ اصغر فرهادی، البته فیلمی کشدار که داستان نچندان جذابی را از روابط انسان‌های آنجایی بیان می‌کند. معمولا جدایی کارگردان‌های ایرانی از فضای ایران و  روابط اجتماعی آن و نشان دادن دغدغه‌های جوامع دیگر - گرچه عده‌ای معتقدند که آنها موضوعاتی جهان‌شمول را برمی‌گزینند - نتیجه‌ای جز جدایی آنها از فرهنگ و خاستگاهشان ندارد و در نتیجه با افت کیفیت چه در ساختار و چه در داستان‌گویی‌اشان مواجه می‌شویم. هر چقدر هم سعی کنیم فیلم‌های خارج از ایران کیارستمی و نادری و چند تن دیگر که بعد از موفقیت در فضای ایران به خارج‌کشور رفتند و فیلم ساختند را موفق جلوه دهیم، باز هم هیچکدامشان نمی‌توانند به جایگاه فیلم‌هایی در اتمسفر ایرانی‌اشان برسد. خودتان فیلم‌های ایرانی این کارگردان‌ها را کنار فیلم‌های خارج‌ساخته‌اشان بگذارید و مقایسه کنید. متاسفانه این نقیصه برای کارگردان خوب ایرانی اصغر فرهادی هم با فیلم «گذشته» شروع شده است. «گذشته» را حتی اگر تقلید از کارهای گذشته خود کارگردان هم ندانیم، بی‌شک با گذشتهٔ ایرانی او متفاوت است.

خواندن این مصاحبهٔ کارگردان با منتقد خوب ایرانی آقای مهرزاد دانش را به دوستداران فیلم توصیه می‌کنم.


 
 
سرگردون سرگردان
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
 

«جنجالی‌ترین مستند سال» یعنی چی؟ فکر می‌کنید موضوع این جنجالی‌ترین مستند سال ـ سرگردون - چی هست؟ با کمی دقت در کاور درمی‌یابد: نقد شبکه‌ها و برنامه‌های ماهواره‌ای و تشویق مردم به این که از تماشای این برنامه‌ها خودداری کنند. همان بازیگرانی که روی جلد عکس‌شان قابل مشاهده است از بد بودن این «خردجال» سخن می‌گویند و در جایی گرایش سازندگان به سمت کودکان معصومی می‌رود که به لطف بی‌فرهنگی و بی‌قیدی والدینشان دائم در معرض تبلیغات و برنامه‌های بی‌محتوای شبکه‌های تهی از هیچ هستند. خب طبق معمول این‌گونه ساخته‌ها به «علت» این گرایش شدید و عطش مخاطبان ایرانی به سوی ماهواره‌ها پرداخته نمی‌شود و فقط «معلول» مورد هجمه قرار می‌گیرد. معلول‌هایی که از بی‌فرهنگی و بی‌بند و باری و مفت‌خوری و مفت‌بری ذاتی بعضی از ایرانی‌ها سوء‌استفاده کاملی می‌برند. درست است که مجموعه‌های فارسی وان و شبکه جم و...خالی از هرگونه جذابیت اصلی و ذاتی هنری یک مجموعهٔ استاندارد هستند، ولی مخاطبان متوسط و ضعیف ایرانی که خوراک مفت را بر هر چیز دیگری ترجیح می‌دهند، بیشتر به جذابیت‌های دیگر کار دارند که این جذابیت‌ها نمی‌تواند در سریال‌های تولید داخل ظهور و بروز داشته باشد: جذابیتی‌هایی مثل سکس پنهان و آشکار، روابط خارج از کانون خانواده، بازیگرانی با رنگ و لعاب و...شبکه‌ّهایی مثل من و تو هم که دا‌ئم در حال کندوکاو نکات منفی حکومت و اصلا نوعی اهانت آشکار به ما که در ایران زندگی می‌کنیم می‌باشد نیز از این قاعده جذابیت سکس و...مستنثی نیست. برنامه‌ای مثل سالی تاک که (مثلا) مجری با مزه‌ای دارد، کسانی از خود ما فیلم‌ها و ویدئوهایی پست می‌کنند که مایهٔ شرمساری خودمان را فراهم می‌کند در سطحی وسیع...باید بدانیم که از وضع متوسط یک بیمارستان داخل ایران فیلم گرفتن و برای خودشیرینی و احساس کاری کردن! آن را برای سالومه (جان!) فرستادن و ذوق کردن از این که فیلم موبایلمان در شبکه جهانی پخش می‌شود، فقط حالت تف سر بالا دارد، بسیاری از مخاطبان خارج کشور (بی‌خبر از همه جا) هم دارند این وضع را می‌بینند و عقب‌ماندگی‌مان را بعدها به انحای مختلف به رخمان می‌کشند. بی‌شک جامعه ایران (نه الزاما حکومت) دشمنانی دارند که خود را برتر و بهتر از حکومت‌گران فعلی می‌دانند و در راه از بین بردن این انسجامی که اکنون داخل ایران هست از هیچ‌کاری فرو گذار نمی‌کنند. چقدر باید خوش‌خیال باشیم که شبکه‌های مثل بی‌بی‌سی و وی‌اوای و من و تو را دلسوز خودمان و این ملک و مملکت بدانیم. شبکه‌هایی که صاحبان آن پیشینه‌ای تلخ و سیاه در این کشور دارند و با مطالعهٔ منصفانه (و حتی سرسری تاریخ صد و اندی سال گذشته) در باره عملکرد گذشتهٔ انگلیس و آمریکا در ایران، به راحتی می‌توان دریافت که تنها هدفی که آن‌ها دنبال می‌کنند چیزی نیست جز تسلط دوباره بر گرده این ملت. در دی وی دی که موضوع این نوشته است البته اشارات زودگذر و کم‌رنگی بر این شیطنت‌ها هست، ولی پدر و مادری که بدون هیچ فکری فرزندان خود را پای برنامه‌های خارج از چارچوب اخلاقی ایرانی‌ها رها می‌کند، (و متاسفانه اغلبشان بی‌بند و باری را مساوی آزادی می‌دانند) چه کسی می‌تواند وادارد تا برنامه‌ّهای تفریحی و اصیل دیگری را جهت گذران اوقات خود انتخاب کند؟ کسانی که ویدئوهای منفی جامعه را به شبکه‌های ماهواره‌ای پست می‌کند تا خوش خوشان آن‌ور آبی‌ها و بی‌آبرویی برایمان بخرند را چه کسی می‌تواند وادارد تا این کار را انجام ندهند؟ تقریبا هیچ‌کس و هیچ چیز جز خودمان. همهٔ بگیر و ببند جمع‌آوری آنتن‌های ماهواره و فیلترینگ سایت‌های اینترنتی در این سال‌ها تا به حال چقدر تاثیر در ندیدن و یا نرفتن به سمت این شبکه‌ها شده است؟ مسلما باز هم هیچ. جواب این‌ها همه در خودمان است؛ ولی اغلب اوقات نمی‌خواهیم این واقعیت را قبول کنیم که رنج از بی‌فرهنگی و بی‌قیدی ذاتی است که باعث گسترش هر چه بیشتر این برنامه‌ها در خارج کشور می‌شود. مستعمی هست که صاحبان سخن را بر سر شوق می‌آورند و این مستمعین کسانی نیستند جز خودمان! از ماست که برماست. دوباره برمی‌گردم به کاور این جنجالی‌ترین مستند سال! خب همان جذابیت‌هایی که به شکل دیگری شبکه‌های ماهواره استفاده می‌کنند تا مخاطب جذب کنند در اینجا هم دیده می‌شود: عکس‌هایی از بازیگران حاضر در این مستند جهت کاور استفاده شده که تنها و تنها جذب مخاطب از همه جا بی‌خبر است و بس؛ وگرنه همین بازیگران با شکل و شمایل و لباس دیگری در این (به اصطلاح) مستند حضور دارند و هیچکدام این اداها و رنگ‌های عکس‌ها را هم ندارند. ایضا استفاده از رنگ قرمز تند و تاکید بر این که «بزرگسالان» مخاطب این ویدئو هستند. وقتی برای ارائه یک کالای فرهنگی که مثلا دارد دیگران را نقد می‌کند ذره‌ای صداقت به خرج نمی‌دهیم، چرا باید از دیگران توقع داشته باشیم حرفمان را (حتی اگر درست هم باشد) باور کنند؟ بعد در سایت این ویدئو هم از جلوگیری پخش آن داد سخن بدهیم و جوسازی کنیم برای فروش آن. در جایی از این فیلم تکه‌هایی از شبکه مستند و عالی نشنال جغرافی فارسی – که متاسفانه الان بیش از دو ماه است به خاطر نداشتن اسپانسر ایرانی و عدم تبلیغ پخش نمی‌شود – نشان داده می‌شود و بلافاصله شخصی ظاهر شده و اظهار می‌کند که بله ابتدا با نشان دادن مستندهای خوب جذب مخاطب می‌کنند و بعد اهداف شومشان را در غالب برنامه‌های دیگر به خورد مردم می‌دهند. خب آنهایی که آن شبکه را دیده‌اند، می‌دانند که نشنال جغرافی در طول دو سالی که پخش می‌شد کوچکترین تبلیغ و صحبتی در باره وضع داخلی ایران و...نداشت و همیشه در حال پخش مستندهایی بود که به قول خودشان صد و اندی سال تجربه پشت هر کدام خوابیده بود. یا مثلا پرت و پلاهای آقایی که شروع به داستان‌پردازی پر و پیمان و طولانی از روابط آدم‌های «بفرمایید شام» انجام می‌دهد تا بگوید که این برنامه اخ است! که بیشتر نوعی تبلیغ این برنامه بشمارد می‌رود تا تخریب، چون اگر کسی از هموطنان عزیز از همه جا بی‌خبر این صحبت‌ها را بشنود، بلافاصله تشویق می‌شود تا این برنامه را هرجور شده ببیند تا به کشف این روابط پنهان و اسرار مگوی آن پی ببرد، روابطی که بیشتر حاصل خیال‌پردازی بیمارگونهٔ گوینده است و بس. یا همین ایشان کشف کرده است که چرا ما اسم پدر پسر شجاع را نمی‌دانیم و این یکی از هجمه‌ها و توطئه‌های پنهان دشمن است و....اگر بخواهیم جانب انصاف را رعایت بکنیم اغلب مستندهای شبکه من و تو و بی‌بی‌سی هم دیدنی است و...

به طور کلی این ویدئو به نام «سرگردون» واقعا خودش هم سرگردان است و ساختار خیلی ضعیفی دارد و نمی‌توان زیاد جدی‌اش گرفت! از به اصطلاح کارشناسانی در کنار بازیگران و تهیه‌کنندگان سینمای ایران استفاده کرده، که عمدهٔ مباحثشان حول محور تئوری توطئه می‌گردد و بس. باز هم تاکید می‌کنم: از ماست که بر ماست.



 
 
42
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢
 

من به هیچ رشتهٔ ورزشی علاقه ندارم. از بیس‌بال هم که رقابتی است بیشتر آمریکایی تا جای دیگری از این کره خاکی، چیزی سر در نمی‌آورم. شاید مثل من وقتی اسم و خلاصه‌ای از فیلم ۴۲ را بشنوید، اصلا تمایلی به دیدن فیلمی دو ساعته با ریتمی کند نداشته باشید...ولی ۴۲ مثل هر فیلم خوب دیگر زندگی‌نامه‌ای فقط فیلم بیس‌بال نیست و این رقابت بهانه‌ایست برای مرور زندگی جکی رابینسون اولین سیاه‌پوستی که در سطح حرفه‌ای پا به این رقابت‌ها می‌گذارد. کسی که با مقاومتی باورنکردنی در جامعهٔ آن روز آمریکا می‌تواند پله‌های ترقی را طی کند. جامعه‌ای که سال ۱۹۴۵ تازه از جنگ دوم جهانی سربرآورده و به خیال خود بر رژیمی نژادپرست (آلمان) پیروز شده بود، ولی خودش از نژادپرستی مفرط رنج می‌برد. نشان دادن ایستادگی این بازیکن در برابر جامعه‌ای به شدت متعصب و فضایی که فیلمساز به خوبی از عهدهٔ نشان دادن آن برآمده، موجب ‌شده تا فیلم ۴۲ فیلمی سرپا و دیدنی باشد؛ و از دید من حتی آموزشی از نوع رفتاردرمانی. موانعی که او در راه رسیدن به هدفش از سر می‌گذراند و نحوه برخورد با این موانع بسیار آموختنی است، به خصوص کنترل و مدیریت خشم. یکی از سکانس‌های درخشان فیلم وقتی است که مربی تیم حریف او را در زمین از هیچ اهانتی بی‌نصیب نمی‌گذارد و او بازیش خراب می‌شود، لحظه‌ای قصد می‌کند تا مربی سفیدپوست را به خاطر رفتارش تنبیه کند، ولی با کنترل خشم خود به خارج از زمین می‌رود و هر چه عصانیت است سر چوب بیسبال و دیوارهای کناری زمین درمی‌آورد و اینجاست که مدیر باشگاه ورزشی (هریسون فورد) به سراغش می‌آید و به او می‌فهماند که در اصل طرف دیگر دعوا شکست خورده نه او، که ادامه فیلم همین را به ما ثابت می‌کند. به هر حال ۴۲ فیلمی است جذاب و دیدنی که مثل من اگر از ورزش و بیس‌بال هم هیچ سر رشته‌ای نداشته باشید، ولی بی‌شک از تماشای آن لذت می‌برید.


 
 
(2013)Trance
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
 

تفاوت یک فیلمنامهٔ ورز دیده با فیلمنامه‌های خامی که این روزها در سینمای دنیا ( و از جمله‌ ایران) فراوان است، شاید کم نباشد؛ ولی اصلی‌ترین خصیصه آن بی‌شک پیچیدگی هنرمندانه‌ایست که فیلمنامه‌نویس سعی دارد با آن تماشاگر خود را به نوعی هیپنوتیزم برساند و از ورای آن موجب (به قول ارسطو در فن شعر) کاتارسیس شود. فیلمنامهٔ فیلم Trance یا «خلسه» یکی از این فیلمنامه‌هاست که در طول تماشای فیلم درمی‌یابیم سال‌ها در ذهن و فکر فیلنمامه‌نویس(سان) آن پرورده شده تا فیلمنامه‌ای با پایه‌مایه‌ای محکم فراهم کند. و صد البته «دنی بویل» هم کار خود را خوب می‌داند و در تصویر کردن این فیلمنامهٔ محکم سهم زیادی داشته...بازیگیری از بازیگران خوب و موسیقی که در فیلم حضور پرحجمی دارد ولی مناسب این تریلر مدرن است... اما عمده لذت از دیدن فیلم «خلسه» و به قول مجلهٔ ۲۴ نشئگی!(که ناخودآگاه نوعی زدگی از اسم فیلم ایجاد می‌‌کند) هم در همان پیچیدگی هنرمندانه‌ایست که ذکرش رفت.



 
 
جشن تولد دوازده سالگی پرشین بلاگ
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
 

روز سیزدهم تیرماه ۱۳۹۲ همراه با دوست مهربان و خوبم، آقای شاپور عظیمی منتقد و کارشناس سینما که ایشان نیز وبلاگ بسیار خوبی در زمینه سینما راه‌انداخته‌اند به نام آموزه سینما تا یافته‌ها و نظرات و تجربه‌ها و ترجمه‌های  سینمایی چندین و چند ساله‌اشان را به صورت رایگان و همگانی در اختیار مشتاقان آن قرار دهند، به دوازدهمین جشن تولد پرشین بلاگ در فرهنگسرای اندیشه رفتم. علاوه بر حضور در میان وبلاگ‌نویسان «پرشین بلاگ» که اغلب جوان هستند و شور و شوق و عشق نوشتن و به هر حال شادی و شعف از سر و روی آن‌ها می‌بارد، که همین خود موجب شد تا یاد ایام جوانی بیافتم و از این همه سرزندگی بهره ببرم، آشنایی با کسانی که هنوز جهان وبلاگ‌نویسی را جدی می‌گیرند و نوشته‌ها و عقاید خود را در معرض دید و قضاوت دیگران می‌گذارند، برایم بهترین خاطره این روز بود. گرچه این‌گونه مراسم همیشه کشدار است و با قسمت‌هایی پر می‌شود که چندان ربطی به مجموعه مراسم ندارد، ولی به هر حال آشنایی با کسانی که در همین وبلاگستان به صورت جدی به نقد و نظر دادن در زمینه سینما مشغول هستند، برایم شوق‌انگیز است. قسمتی از این مراسم هم به مسابقهٔ نقدنویسی مربوط می‌شد که تهیه‌کنندهٔ خوب سینمای ایران سید جمال ساداتیان، جهت تبلیغ فیلم «برف روی کاج‌ها» با همکاری پرشین بلاگ راه انداخته بود. خوب همین نشانه‌ای است که هنوز وبلاگ‌نویسی دارد نفس می‌کشد، گرچه شبکه‌های اجتماعی جهانی مثل فیس بوک یا ابرابزا و سایتی مثل تویتر این شور و شوق را به بخش‌های دیگری و به اشکال دیگری سوق داده‌اند. نقد و نظر خوب یکی از برگزیدگان این مسابقه را می‌توانید در این آدرس بیابید.

زمانی که اولین پست و نوشته خود را در سال ۱۳۸۰ و در سایت بلاگ‌اسپات گذاشتم ـ با راهنمایی حسین درخشان به نوعی پدر وبلاگ‌نویسی ایران (که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش) – باورم نمی‌شد این کار را در یازده سال آینده با فراز و فرودهایی ادامه بدهم، و نیز برایم باور شروع انقلاب مجازی وبلاگ‌نویسی در ایران سخت بود. و البته این کار چنان رونق گرفت که سایت‌های وبلاگ‌نویسی ایرانی نیز پا به عرصه وجود گذاشتند. از جمله پرشین بلاگ که حتی یادم هست برای وبلاگ‌نویسان آن زمان با همان نام خودشان وبلاگ ساختند و نویسندگان وبلاگ‌اسپاتی را به پرشین بلاگ دعوت می‌کردند تا آنجا به کار ادامه دهند. از خرداد ۱۳۸۱ به پرشین بلاگ نقل مکان کردم و هنوز کم و بیش به به روز رسانی ( که گاهی فاصله این به روز رسانی به ماه‌ها نیز رسیده است!) ادامه یافته است. زمانی که انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران تصمیم گرفت تا وبلاگ‌نویسان سینمایی را هم با ارزیابی خودشان به جمع منتقدان و نوسیندگان سینمایی خانهٔ سینما راه دهد، بسیار خوشحال شدم که کار وبلاگ‌نویسی و فضای مجازی به جایی رسیده که از طرف انجمنی رسمی که بیشتر در فضای مطبوعات چاپی و کتب سینمایی ارزیابی‌های گذشته‌اش را انجام می‌داده است، حالا وبلاگ‌نویسان را جدی گرفته و عضوگیری می‌کند. اکنون عضو این انجمن هستم و با افتخار نام سرو در وبلاگ انجمن درج است.


 
 
سر کوی تو
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
 

دیروز عصر (ششم تیرماه ۱۳۹۱) همراه با همسر گرامی به بهشت‌زهرا رفته بودیم. مراسم جانباز-شهیدی که بعد از سال‌ها درد و رنج و ترک کردن همسر - و این‌که هنوز فکر می‌کرد جنگ تمام نشده است و هر صدای ناگهانی و زیادی را به صداهای شوم دوران جنگ پیوندمی‌داد و سال‌های سال پرستاری مادر و خواهرش،- بالاخره چهل روز پیش این دار فانی را وداع گفت. قبل از رفتن بر سر مزار این شهید که در قطعه ۸۵ به جای مزار پدرش که سی و اندی سال پیش به خاک سپرده شده بود، به سر خاک مادرم قطعه ۳۲ رفتم. دیدم که هرس بی‌اصول من و از سر دل‌خوشی زمستانه، درخت انار کنار مزار مادرم را پر از انارهای ریز و درشت کرده... - دیدن انار همیشه برایم شوق انگیز بوده...چرا؟- من و خانمم با شوق و ذوق از مادرم یاد کردیم که همیشه انار را دوست داشت...سه تا که از بقیه درشت‌‌تر بود را کندم تا بگذارم کنار انارهای خشک‌شدهٔ دیوان حافظ روی داشبورد ماشین و حالا تعداد انارها زیاد شده است...دفعه پیش که رفتم آب بیارم و بریزم روی مزار مادرم، کنار جوب آب گندم هم دیدم که رشد کرده بود و خوشه‌های طلایی‌اش انگار من را صدا می‌زد. می‌دانستم که چند روز بیشتر آنجا دوام ندارند، باز به یاد حافظ و این شعر ترش آن دو شاخه گندم را هم کندم و کنار دیوانش گذاشتم: 
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بـفروخت
من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم؟
حالا دیوان حافظ در میان انارهایی است که از درخت انار کنار مزار مادر به یادگار نگه‌داشته‌ام و دو شاخه گندم طلایی که یادآور همان شعرتر است. 
باز هنوز زود بود برای رفتن به سر مزار تازه شهید...در پرسه‌زدن‌ بهشت‌زهرا! ناگهان خانمم گفت: یه تابلویی دیدم یه اسم خیلی آشنا روش نوشته شده...کی؟...«دریا قلی سورانی»...پا رو ترمز گذاشتم و رفتم طرف تابلو. نبش قطعه ۳۴ یادگاری از این ابرقهرمان زمان جنگ است. بله تعریف از فیلم «شب واقعه» شهرام اسدی کار خودش را کرده بود. گویی خود او بود که ما را به طرف مزارش صدا کرد. قطعه ۳۴ پر است از فوت‌شده‌های سال ۱۳۵۹، اما قبر این شهید و قهرمان جنگ درست وسط این قطعه است...کاری که پارسال پیارسال هم کردند و سنگ آبرومندی به روی مزار نصب کردند، پیدا کردن مزار ایشان را ساده‌تر کرده...پارسال بود که کار بزرگ ایشان به کتاب‌های درسی سال ششم ابتدایی هم راه پیدا کرد...خب هر کس نمی‌داند این اسم یعنی چه به ویکی‌پدیا و گوگل مراجعه کند. 
باز هم زود بود...به قطعه نام‌آوران رفتیم ـ قطعه‌ای را که به لطف دوستی برای اولین بار سیزدهم رجب امسال یافتم ـ ...بر سر مزار «ناصر حجازی»: که سه جوان خوش‌ذوق و وفادر و طرفدار تیم استقلال چیدمانی زیبا از شمع‌های استکانی آبی و پرچم آبی‌رنگ با نوشتهٔ «محبوب قلبها» و گل‌های قرمز و صورتی به پا کرده بودند...به آن جوان‌ها آفرین گفتم و ناشیانه پرسیدم شما نسبتی با آقا ناصر دارید و یکی از آن‌ها جواب داد: ما همه خانوادهٔ آقا ناصر هستیم ...«جواب خورده» به راهم ادامه دادم...یاد روزهایی افتادم که بچه محل‌ها کنار ورزشگاه مرغوبکار هزاردستگاه نازی‌آباد منتظر می‌ایستادند تا «آقا ناصر» از سرتمرین تیم استقلال بیاد بیرون و ازش امضا بگیرن و او هم با خوش‌رویی امضا می‌داد...ورزشکارها و پهلوان‌های بسیاری در این قطعه خاک هستند و همچنین مترجمان بسیار اینجا آرام گرفته‌اند، ولی سر آخر در این قطعه به جایی می‌رسی که به نوعی قهرمان‌ها هنوز زنده‌اند و بر سر مزار عزیزانشان نشسته‌اند : مادران و پدران و خانوداده‌هایی که راضی به اهداء عضو عزیزانشان شده‌اند و اکنون بر سر مزارشان به سوگواری نشسته‌اند. بله اهداء‌کنندگان عضو هم در کنار این قهرمانان جا دارند (و چه تدبیر خوبی جهت تشویق به اهداء عضو در جامعه‌ای که میزان اهداء عضو در آن کم است.)
و بالاخره زمانی رسید که باید می‌رفتیم بر سر مقصد اصلی...خاک جانباز شهید...خسته بودم، از صدای روضه‌خونهای قلابی بهشت‌زهرا بدم می‌آید! به طرف ماشین رفتم و نشستم، نقشه بهشت‌زهرا را که در ماشین بود نگاهی کردم...و حسرت : ای‌کاش این توفیق را داشتم که مرگم بتواند زندگی‌بخش کسی یا کسانی باشد که احتیاج به اعضای من دارند...به سراغ دیوان حضرت حافظ رفتم که میان انار و گندم روی داشبورد خودنمایی می‌کرد و به این نیت از او خواستم کلامی بگوید، این ابیات از غزلی که ایشان به مطلع: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس/... سروده‌اند، بر دلم نشست:
قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بـــس
...
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس