سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

دربند
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

برنامه ۳۱۷ باشگاه فیلم تهران(ارسباران) روز شنبه ۲۰ مهرماه ۱۳۹۲ مختص نمایش فیلم «دربند» پرویز شهبازی، همراه با جلسه نقد و بررسی بود. اولین فیلم این فیملساز «مسافر جنوب» را در جشنواره سال ۱۳۷۵ که نمایش فیلم منتقدان در سینما فلسطین برگزار می‌شد، دیدم. فیلمی ساده، با داستانی نچندان پیچیده از سفر یک پسر اهل جنوب که به نوعی کمک‌حال پیرزنی می‌شود که در تهران کسی را ندارد. فیلم بعدی این فیلمساز «نجوا» را ندیدم و ظاهرا انقدر ضعیف بوده که خود فیلمساز هم مایل نیست از آن اسم ببرد. اما اوج کار این فیلمساز «نفس عمیق»(۱۳۸۰) است که به کالت‌فیلم خیلی از جوانان آن روز و میانسالان این روزگار تبدیل شده است. «عیار۱۴» شهبازی، فیلمی ناامیدکننده برای بسیاری از علاقه‌مندان به سینمای از جنس شهبازی بود. فیلم با اینکه یک سر و گردن از فیلم‌های ساخته شده سال ۱۳۸۷ سینمای ایران بالاتر می‌نشست، ولی فیلمی نبود که تماشاگران و علاقه‌مندان «نفس عمیق» از او انتظار داشته باشند. بالاخره سال ۱۳۹۱ رسید و فیلم «دربند» ساخته شد. فیلمی به جنس فیلم «نفس عمیق» نزدیک‌تر با رگه‌هایی از «عیار ۱۴». از نظر فیلم‌شناختی شاید بتوان «دربند» را بین دو فیلم «نفس عمیق» و «عیار۱۴» جا داد. در فیلم «دربند» هم دغدغهٔ اجتماعی «نفس عمیق» یافت می‌شد و هم مهارت فنی و کارگردانی «عیار۱۴». در فیلم اخیر کارگردان قصد دارد تماشاگران را بیشتر با معضلات جامعهٔ زنان و به خصوص دختری که تازه پا به اجتماع خشمگین و بی‌رحم تهران گذاشته درگیر کند. «تهران‌سازی» شهبازی در هر دو فیلم تاپ او قابل تقدیر است. گرچه در فیلم «نفس عمیق» نسبت به این فیلم تهران تیره‌تری را مشاهده می‌کنیم،ـ شاید به خاطر گذشتن بیشتر وقایع فیلم در شب‌ - اما «دربند» هم با اتمسفر شهری مخلوط شده که پایهٔ‌ٔ مناسبات آدم‌هایش بیشتر سودجویی و «گلیم خود را از آب کشیدن» است تا چیزی دیگر. در این میان شخص نازنینی عملی خلاف عادت جامعه انجام می‌دهد. «نازنین» تا جایی پیش می‌رود که هر بینندهٔ امروزی شهرنشین ماسک‌زده‌ای او را ساده‌دل و حتی خام و نا‌آگاه تصور می‌کند؛ ولی حضور همین عنصر ناجور در میان ناجورهای اصیل شهری، درام فیلم را به گونه‌ای شکل می‌دهد که تماشاگر فیلم ناخودآگاه به سمت نوعی کاتارسیس و خودهشداری سوق داده می‌شود. گذشته از ساده‌دلی «نازنین» که از نوعی دل‌رحمی و به قول شهبازی در جلسهٔ نقد «فتوت» و «جوانمردی» ریشه می‌گیرید، با کسانی در این فیلم آشنا می‌شویم که نمونه تیپیک بسیاری از آنان را می‌توان به راحتی در جامعهٔ امروز یافت: دختر سرگردان (سحر)، بنگاهی سودجو (بهرنگ)، کاسب منفعت‌طلب (عطرفروش و دارابی). «سحر» نقش دختر- جوان سرگردان را در فیلم ایفا می‌کند، که با بازی  پگاه آهنگرانی به شاه‌نقشی تبدیل شده است که شاید بسیاری از بازیگران هم‌سن و سال و هم‌دوره‌اش مثل کوثری و علیدوستی و طباطبایی آرزو داشتند در چنین نقشی جلوه‌کنند. او نمونهٔ عالی است از دختران-جوانانی که میان ماندن و رفتن، میان مرام ایرانی و مردرندی گیر کرده‌اند و به هر کاری دست‌ می‌زنند تا بتوانند خودشان را به جایی برسانند که «نفس عمیقی» بکشند. شاید اشارهٔ گذرای شهبازی در فیلم به تجمعات دانشجویی، ستاره‌دار شدن دانشجویان، برخورد حراست با آنان و... ، نوعی اشاره به گذشتهٔ سحر هم باشد؛ خیل دانشجویانی که به خاطر آرمان‌خواهی‌اشان از دانشگاه رانده و از جامعه مانده شده‌اند. کسانی که به بدترین شکل ممکن قربانی بازارمسلکی «دارابی»ها شده‌اند و در عین حال می‌خواهند که از این وضعیت در نهایت به نفع خود استفاده کنند تا به جایی دیگر بروند و زندگی نویی را شروع کنند. موتیف تکرار شوندهٔ «روز مادر» هم البته می‌تواند اشاره ایهام‌زایی در فیلم باشد: «سحر» خود مادری بوده که به تازگی بچه‌ای سقط کرده‌ است، محبت «نازنین» به او نوعی منش مادرانه است که شاید «سحر» هیچ‌گاه در زندگی‌اش تجربه نکرده است و به یاد بیاورید «مادران» زیادی که در فیلم دیده یا حس می‌شوند : خانم همسایه، مادر نازنین، مادران دخترهایی که تدریس خصوصی دارند. شاید بتوان «نازنین» و «سحر» را ابتدا و انتهای یک خط تصور کرد، دانشجوی نخبهٔ پزشگی در ابتدای این خط و دختر سرگردان بریده از هر کس و هر چیز در انتهای آن؛ که در میان این خط جامعه‌ای هولناک و سودجو و منفعت‌طلبی نشسته که هر آن درصدد بلعیدن فرزندان معصوم خود است. می‌توان تصور کرد «نازنین» میان درگیری و وابستگی عاطفی و ایثارش خود را در آیینهٔ «سحر» می‌بیند، نوعی آینده‌نگری که همدلی و همراهی او را برمی‌انگیزاند تا امید به این داشته باشد اگر خودش هم روزی چنین گرفتار شد، کمک و یاری کسی به دادش برسد. دوستی پنهان و یک‌جانبهٔ «فرید» به «نازنین» و همدلی او را شاید بتوان از جنس کمک و یاری دانست که در جمله قبل به آن اشاره کردم. شخصیت «فرید» نوعی مرام‌ عاشقانه را به تصویر می‌کشد که از جنس عشق‌های امروزین بین جوانان است. کسی که با پدر ثروتمند و کاسب‌منش و بی‌اخلاقش درگیر می‌شود تا به داد کسی برسد که در تنهایی مطلق امیدی به یاری رساندن هیچکس ندارد. «فرید» بی‌شک یادآور یکی از دو کراکتر فیلم «نفس عمیق» است که از خانه و خانوادهٔ ثروتمند خود گریخته و زندگی وندالی را با دوستش در جامعهٔ بی‌رحم تهران پیش گرفته است. داستان «سحر» و «نازنین» بهانه‌ای است برای خودکشی «فرید» که نوعی انتقام‌گیری خشن از جامعه و پدر مستبدش محسوب می‌شود. به همین خاطر است که از میان پایان‌های دوگانهٔ فیلم - که در جلسه نقد هم به آن اشاره شد – نگارنده پایان مدنظر کارگردان را بیشتر می‌پسندد: تصادف عمدی «فرید» در بزرگراه رسالت؛ اول این که این پایان منطبق با منطق روایت کارگردان در طول فیلم است، دوم حلقهٔ اتصال آن به شروع فیلم با این پایان شکل بهتری می‌گیرد، سوم کاملا معلوم است که پایان دیگر سفارشی است و نوعی هپی‌اند تحمیلی به فیلم الصاق شده است. در مجموع فیلم «دربند» فیلم اول و منتخب من از میان فیلم‌های ساخته شده در سال ۱۳۹۱ است.


 
 
پاسارگاد و فرهنگ
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
 

روز ۱۶ مهرماه ۱۳۹۲ در همایش «حافظ و دوستی» موسسه شهر کتاب در خیابان بخارست تهران شرکت کرده بودم؛  علاوه بر برگزاری این همایش، افتتاح سایت فروش اینترنتی شهر کتاب هم با حمایت مالی بانک پاسارگاد انجام گرفت. راستش تا قبل از اول شدن یاسمن (دخترم) در کنکور هنر سال ۹۰ و تقدیر و حمایت مالی «بانک پاسارگاد» بدون هیچ چشمداشت و تعهدی از ایشان، این بانک را هم جزو بانک‌های قارچ‌‌گونه‌ای که هر روز در میان دیگر بانک‌ها و موسسات مالی سر برمی‌آورند، می‌دانستم. ولی همان تقدیر و هم کارهای فرهنگی و هنری بسیاری که این بانک انجام می‌دهد، من را قانع کرده که دکتر «مجید قاسمی» مدیر این بانک، سری از سرهای دیگر مدیران بانک‌ها سوا دارد. سودای هنر و فرهنگ و کتاب و نخبگان را داشتن در این وانفسای بی‌هنری و بی‌فرهنگی و کتاب‌ناخوانی و بزرگداشت پاچه‌خواران، آن هم از سوی موسسه‌ای اقتصادی که به طور طبیعی باید بیشتر به فکر جمع‌آوری منابع مالی و گسترش هر چه بیشتر خود به هر قیمتی باشد، همان‌طور که الان موسسات و بانک‌های دیگر چنین هستند، بی‌شک از شخصیتی‌ فرهیخته برمی‌آید و راستش این فرهیختگی دکتر قاسمی در چندین و چند مراسمی که ایشان را دیده‌ام و عملکردشان را رصد کرده‌ام، آشکار و عیان است. «بنیاد ملی نخبگان» با این همه دستگاه عریض و طویل که مثلا قرار است از نخبگان کشور ایران حمایت کند تا هوس سفر به خارج از کشور به سرشان نزند، درست یک‌سوم حمایت مالی این بانک را از نخبگان دارد و آن هم گاهی هست و گاه نیست و با بگیر و ببند بسیار...

همین روز مدیر بانک پاسارگاد یک میلیارد ریال به موسسه شهر کتاب و ادامه کار سایت فروش اینترنتی شهر کتاب اهدا کردند؛ من نه از کارکنان موسسه شهر کتاب هستم و نه از کارکنان بانک پاسارگاد، ولی کدام مدیربانکی برای یک موسسه شبه دولتی تا به حال چنین بذل و بخششی کرده است؟ بد نیست بدانید که حامی مالی تنها فیلم اسکار گرفته ایرانی «جدایی نادر از سیمین» این بانک بوده است. دیروز هم مدیر این بانک به دردسرهای بسیاری که بابت حمایت از فیلم کشیده و حتی نام این فیلم برای عده‌ای دستاویز شده تا عملکرد این بانک را زیر سوال ببرند! و...گفت؛ ولی توجیه این همه رنج از بی‌فرهنگی دیگران، همان دغدغه همیشگی ایشان یعنی حمایت از فعالیت‌های فرهنگی و هنر بود. شاید ندانید که این بانک موزه هنرهای تجسمی دارد که آثار هنرمندان تجسمی را می‌خرد. و دیروز با خبر شدم که این بانک دانشگاهی به نام «خاتم» تاسیس کرده که قرار است دکترای هنر (با گرایش‌های مختلف نه پژوهش هنر فقط) به دانشجویان خود اعطا کند و...در چند مراسم سالانه‌ٔ بانک که به اتفاق خانواده شرکت کرده‌ام، نوع رفتار و منش روسای این بانک با کارکنان اغلب جوانش واقعا برایم شگفت بود. و کارکنان جوان و تحصیل‌کردهٔ بانک هم در مقابل، رفتاری پرستش‌گونه با روسای خود دارند...به هر حال دکتر مجید قاسمی – رئیس دوره‌ای از بانک مرکزی که در اوج جنگ با عراق به سر می‌بردیم – از پدید‌ه‌های ناب اقتصادی-فرهنگی روزگار ماست. ای کاش این منش هنردوستی و حمایت از هنرمندان و نخبگان واقعی، ذره‌ای هم در دیگر دولتمندان ما نمود پیدا می‌کرد.



 
 
کلاس هنرپیشگی، کلاسی تجربی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢
 

برنامهٔ سیصد و پانزدهم «باشگاه فیلم تهران» یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲، فرصتی فراهم آورد تا دوباره فیلم «کلاس هنرپیشگی» علیرضا داودنژاد را ببینم. اولین بار که فیلم را در جشنواره پارسال دیدم (نوزدهم بهمن ۱۳۹۱، برج میلاد) از نیمه رها کردم (گرچه الان متوجه شدم چیزی به پایان فیلم نمانده بود و ده دقیقه پایانی فیلم را ندیده‌ام!). آن روز که فیلم «کلاس هنرپیشگی» اولین اکران بود، صدای ناهنجار بازیگران و همهمهٔ فیلم شاید اصلی‌ترین علت ترک سالن بود. ضمن این که صدای داد داد بازیگران فیلم (که همه جز یک نفر – نیکی – عضو خانوادهٔ کارگردان هستند) در بستر مستندگونهٔ فیلم داودنژاد، که نوعی ضدداستان بود، شنیده می‌شد. اما دیدن دوبارهٔ فیلم در باشگاه فیلم تهران باعث شد تا با حس بهتری از قبل مواجه شوم. حس دیدن یک فیلم متفاوت در میان خیل فیلم‌های دو دو تا چهار تایی امروز. البته این تفاوت در دیدار اول هم آشکار بود، ولی unlevel بود صدای فیلم در سالن همایش‌های برج میلاد شاید یکی از اصلی‌ترین علت‌های زدگی من و تعدادی از تماشاگران از فیلم در آن روز شد. عجلهٔ فیلمسازان برای رساندن فیلم‌هایشان به جشنواره به هر طریقی و کم‌حوصلگی تماشاگران و منتقدان در آن روزها که گویی در نوعی رقابت ماراتن شرکت کرده‌اند و باید همهٔ فیلم‌ها را ببینند تا بتوانند به قضاوتی درست برسند، و همچنین بی‌کیفیتی سالن‌های پخش، به خصوص سالن همایش‌های برج میلاد که اصلا برای پخش فیلم مناسب نیست، همگی دست به دست هم می‌دهند تا گاهی بعضی از فیلم‌ها درست دیده نشوند. گرچه شخصا در میان فیلم‌ّهای این فیلمساز بیشتر به همان سینمای استاندارد و غیرتجربه‌گرای ایشان علاقه دارم مثل فیلم‌های «مرهم» و «نیاز» و...اما در میان همان فیلم‌های تجربه‌گرا و گاه حتی پوچ مثل «تیغ‌زن» و ...، فیلم «کلاس هنرپیشگی» نشان از پختگی کارگردان در ساحت تجربه‌گرایی است. اصلا همین جسارت او بعد از سالیان سال فیلمسازی و پا گذاشتن دوباره به سرزمین تجربه‌اندوزی و متفاوت ساختن، خود البته قابل ستایش است. گرچه شاید به زعم بسیاری این نوع ساختار و گرایش در فیلمسازی دیگر دورانش سپری شده است؛ ولی به نظرم هیچ‌گاه رعایت همهٔ فرمول‌های فیلمنامه‌نویسی و کارگردانی و...بهترین روش فیلمسازی نیست و جرئت کردن فیلمساز در دست‌یازیدن به این نوع ساختار در سینمای بی‌رحم ایران که بیشتر مناسبات تجاری و سیاسی بر آن حاکم است، قابل تقدیر است. حتی فاصله‌اندازی‌های خود فیلمساز، که تشدید‌کننده ساختارشکنی اوست، چه با حضورش در میان سکانس‌ها و نوشتن مطلبی به روی وایت‌برد و چه حضورش در میان بازیگران همراه با گروه فیلمبرداری و صدابرداری، البته یادآور فاصله‌گذاری‌های برتولت برشتی در تئاتر مدرن امروزی است، که هنوز که هنوز است در مقابل آن جبهه‌گیری و حالت تدافعی وجود دارد. تعداد سینماهای اندکی که به اکران این فیلم اختصاص داده شده نیز خود نشان از نامقبول بودن آن در میان سیاستگذاران سینمایی ایران و حتی به قولی مافیای اکران است. امیدورام حداقل آن‌هایی که دوست دارند تا فیلمی متفاوت از سینمای ایران را به تماشا بنشینند، این چند روز به سالن‌های نمایش‌ این فیلم بروند و دیدن آن را از دست ندهند.


 
 
سوزن و دیگر هیچ!
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
 

چهارمین برنامه سینماتک خانه هنرمندان ایران (اول مهرماه ۱۳۹۲) شامل نمایش چهار فیلم کوتاه از دو کارگردان جوان بود. فیلم‌هایی که برای کارگردان‌ها افتخار کسب کرده‌اند. به خصوص فیلم «سوزن» که جایزه سینه فوندانسیون جشنواره کن ۲۰۱۳ را از آن خود کرده است. بعد از خواندن گزارش‌ مفصل و خواندنی خانم قزوینی‌زاده در شماره ۴۶۲ مجله فیلم (شهریور۱۳۹۲) با عنوان «کن؟ من؟» (تجربه‌هایی از حضور در جشنواره کن) دوست داشتم هر چه زودتر دو فیلم این کارگردان جوان را ببینم؛ که این اتفاق درست یک‌ماه بعد به همت مدیر محترم سینما‌تک خانهٔ هنرمندان افتاد. البته در این میان دو فیلم‌ «نوید دانش» را هم دیدم: «ﺩﻭﺋﺖ» حاضر در بخش رقابتی سینه فونداسیون جشنواره کن 2013 و فیلم-انیمیشن کوتاه «باد مارا هرکجا بخواهد می برد». هر چهار فیلم نشان از حضور کارگردان‌ها در ورک‌شاپ‌های کیارستمی و اصغر فرهادی داشت و به نوعی برگرفته از درس‌های فیلمسازی این دو بزرگوار. فیلم اول «بچه وقتی بچه بود» ظاهرا حکایت بازی‌کودکانه‌ای بین بچه‌های مجتمعی مسکونی بود. در این میان پسری که خود را شبیه زنان بزرگسال کرده از بقیه شاخص‌تر است و زوم فکری کارگردان هم به روی این کودک-نوجوان بود. کودک-نوجوانی که با تغییر شکل ظاهری خود در لباسی زنانه و با آرایش خود به نوعی شروع دورهٔ جدیدی از بلوغ فکری و جسمی را تجربه می‌کرد و تنهایی او در خانه تشدید کنندهٔ این موضوع بود. کارگردان توانسته بود در زمانی اندک این استحاله فکری و جسمی را به خوبی به تماشاگر فیلمش القا کند؛ اتفاقی که در فیلم «سوزن» هم با اتمسفری دیگر و به سادگی اتفاق افتاده بود. چون دست کارگردان در سوزن به خاطر فضای کاری (آمریکا) بازتر بوده، البته این تم یا بن‌اندیشه راحت‌تر بیان شده بود. موضوع سوراخ کردن گوش یک دختر مرتبط می‌شود با همان استحالهٔ از کودکی به نوجوانی و جوانی. مشکل بین زن و شوهر (یا پدر و مادر) فیلم «بچه وقتی بچه بود» شخصیت اصلی فیلم در «سوزن» هم به شکلی دیگر نمود دارد. جدایی کراکترهای اصلی این دو فیلم از شخصیت‌هایی که از کودکی مجبور بوده به آنها اتکا کند و نوعی خوداستقلالی هم البته از محتوای این دو فیلم قابل برداشت بود. به هر حال فیلم «سوزن» مورد توجه داوران بخش سینماگران جوان و نوپای کن قرار گرفته و همین باعث می‌شود سینماگر جوانی از کشورمان به واسطه این توجه به رشد و بلوغ کافی برسد که این خود مایه خوشحالی هر ایرانی و هنردوستی است. دو فیلم «نوید دانش» هم به نوعی با هم ارتباط معنایی داشتند. در هر دو فیلم این کارگردان جوان نوعی اتصال دایره‌وار کارکترهای اصلی وجود داشت. در فیلم-انیمیشن «باد...» که ترانه‌ عاشقانهٔ ایتالیایی همراهش بود (البته با کمک استاد آنتونیا شرکاء به این نکته پی بردم!) نوعی رفت و برگشت بین کراکتر زن و مرد فیلم جلوی ساحل اتفاق می‌افتاد که به قول فیلمساز آن، تفاسیر یا برداشت‌های بسیاری می‌توان از آن کرد؛ گرچه شخصا معتقدم این بهانهٔ خوبی برای شانه خالی کردن فیلمساز بود برای کاری که احتمالا فقط فضای فرمالیست آن برایش جذاب بوده نه معنا و محتوایی خاص. و در فیلم «دوئت» هم همین ارتباط رفت و برگشتی و به قولی شکل امدادی جاری است. چهار شخصیتی که در گذشته ارتباط حسی و عاطفی به همدیگر داشته‌اند در زمانی کوتاه با هم برخورد می‌کنند. همین برخوردها باعث یادآوری گذشته‌ها می‌شود و در نهایت تاثیر آن بر زمان حال شخصیت‌ها. البته در این فیلم هم کارگردان بیشتر فرم‌گراست تا در جستجوی معنایی خاص.

        جلسه نقد و بررسی فیلم هم با لطف ایننرنت و اسکایپ و ارتباط با قزوینی‌زاده و حضور شهرام مکری و معززی‌نیا جلسهٔ پربار و خوبی بود. خانم قزوینی‌زاده با پاسخ‌های جامع‌اش به پرسش‌های حاضران نشان داد که فیلم‌های ایشان دارای پشتوانهٔ قوی اندیشه‌اند، به طوری که با تسلط می‌توانست لحظه لحظه دو فیلم کوتاهش را تحلیل بکند. البته در این میان بعضی از بخش‌های فیلم دوئت (شاید به خاطر اختلالی که در پخش فیلم افتاد) قابل درک نبود و همانطور که منتقدان در جلسه گفتند فیلم را حتما باید دوبار دید تا به بعضی از نکات اساسی فیلم پی برد! به هر حال توجه سینمانک خانه هنرمندان به فیلمسازان جوان بااستعداد (غیر از آنهایی که جایزه جهانی برده‌اند) در برنامه‌های نمایش خود (حداقل یک جلسه در یک فصل) می‌تواند تا حدودی مایهٔ امید و ادامه راه این فیلمسازان جوان شود به سمت سینمای حرفه‌ای.

 


 
 
هفته آخر شهریور ۱۳۹۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
 

هفتهٔ پر فیلمی را گذراندم. دوشنبه (۲۵شهریور۹۲) در «سینما تک خانه هنرمندان» فیلم «گس» ساختهٔ کیارش اسدی‌زاده را دیدم. ساخت فیلم‌هایی در باره موضوع خیانت زن و شوهر – البته با این قید: خیانت شوهر که اصلا خائن بذات آفریده شده‌اند :-) - به علل گوناگون در همان سال ساخت این فیلم یعنی ۹۰ باب دندان فیلمسازان و تهیه‌کنندگان بود. نمونه‌های فراوانی از این ژانر وطنی را هم در جشنواره فیلم فجر سال ۹۰ شاهد بودیم و حتما از جنجال‌های بعد از آن و عدم اجازه اکران بعضی از آنها و تحریم آنها و پایین‌کشیدن از پردهٔ نقره‌ای هم خبر دارید. این فیلم هم البته از قافله فیلم‌های سال ۹۰ در جشنواره جا مانده بود و احتمال قوی می‌دهم بیشتر به خاطر تازه‌کار بودن و مشهور نبودن و نفوذ نداشتن فیلمساز محترم بوده تا مولفه‌ای دیگر؛ چرا که در همان سال فیلم «زندگی خصوصی» فرحبخش صاحب‌نفوذ هم در جشنواره نمایش داده شد و هم اکران نوروز را از آن خود کرد (گرچه بعد مورد هجمه و حمله مردم پرشور قرار گرفت و اکران نیمه‌کاره‌ای داشت.) به هر حال این فیلم هم بیشتر داستان چند مرد خائن به زندگی و سر و همسر بود که از دکتر زنان و زایمان فول تایم در ارتباط با زنان و... شروع می‌شد تا جوان دانشجوی شهرستانی که فقط می‌توانست به یک نفر خیانت بکند! البته ساخت و ساز فیلم دلنشین بود و با روایت‌های متصل به هم و پایانی متصل به ابتدای فیلم، فیلمساز توانسته بود تمام و کمال در رثای زن مظلوم این دیار (تعبیر از مخملباف است ابتدای کتاب رمانش باغ بلور) داد سخن بدهد. جلسه نقد و بررسی فیلم هم با حضور امیرپوریا و دکتری روانشناس، البته پر بارتر از خود فیلم بود و خیلی چیزها از وضعیت اخلاق به سامان همشهری‌ها و هم‌وطن‌های خوبمان دستگیرمان شد.

فیلم دوم هم خب دیدن فیلم «انتهای خیابان پاستور» و دوباره دیدن آن بود و مطلبی که بعد از دیدن دوباره آن در همین محیط فیس‌بوک نوشتم.

فیلم سوم فیلم «پول» ساخته فیلمساز بزرگ فرانسوی روبر برسون. دوست داشتم فیلم را به دور از غوغای خانه – که خب عوامل زیادی باعث حواس‌پرتی می‌شود – ببینم. اتفاقا با جمعیت کمی که در بوستان قیطریه و فرهنگسرای ملل جمع شده بودند تا فیلم را ببینند، به مقصودم رسیدم و برای بار چندم این فیلم محبوب را دیدم. البته جلسه نقد و بررسی خوب فیلم هم که بعد از نمایش برقرار شد با حضور آقای امیرحسین بابایی و آقای محمد هاشمی هم جلسه خوب و پرباری بود و یادآور همه چیزهایی که این فیلمساز بزرگ را از فیلمسازان دیگر هم‌نسلش، و حتی غیر هم‌نسلش، چند سر و گردن بالاتر و والاتر قرار داده است. «برسون» جدای از موج نوی فرانسه خود تعریفی از «فیلسماز مولف» یا «سینمای مولف» است که در فیلم‌هایش سعی داشته با تکیه بر فرم روایی، دیگر عناصر جذابیت سینما را – بازیگر، موسیقی،... - به شکلی به تماشاگرش نشان دهد که فقط و فقط موجب رفع و رجوع کارش شود نه بیشتر. او تمام تلاشش را می‌کرد تا تماشاگر را از غرق شدن در جلوه‌های بصری و جذاب فیلم‌های دیگر جدا کند و به سوی جهان‌بینی خودش که نوعی خاص از تقدیرگرایی صرف بود بکشاند. علت انتخاب داستان «پول تقلبی» تولستوی هم در این فیلم شاید در همین نکته نهفته که در این داستان تقدیرگرایی صرف حاکم است نه تغییر سرنوشت به اختیار انسان. نکته‌ای که در جلسه نقد و بررسی هم اشاره کردم بد نیست در یک جمله بیاورم: برسون برای ماندگاری در سینمای داستان‌گو، چاره‌ای نداشته در کنار حذف هم عوامل جذابیت فیلم‌های دیگر، به این جذابیت همیشه ماندگار سینما، یعنی قصه و فیلمنامهٔ محکم وفادار بماند.

          فیلم چهارم «آن سوی آتش» البته در جلسه «دومین شب سپاس باشگاه فیلم تهران» که مخصوص کارگردان صاحب نام و صاحب سبک ایرانی یعنی «کیانوش عیاری» روز پنجشنبه ۲۸ شهریور ۹۲ در فرهنگسرای ارسباران برگزار شده بود، اکران شد. فیلمی که به نوعی بعد از اولین بار دیدن آن، در زمستان سال ۱۳۶۷ (نوزده سالگی)، برایم سرنوشت‌ساز بود. هیچ‌وقت در زندگی شبی که این فیلم را در سینما شهرفرنگ (آزادی) دیدم فراموش نمی‌کنم. این فیلم موجب شد تا تصمیمی جدی در باره خودم بگیرم و باعث شد تا زندگی‌ام سویه‌ای دیگر به خود بگیرد. بی‌گمان از همان شب به معجزهٔ فیلم و سرنوشت‌ساز بودن هنر معتقد شدم. البته ناگفته نماند علاوه بر علاقه به این فیلمساز بزرگ، علت حضورم در این شب سپاس، امید بیهوده‌ای بود به اکران فیلم ندیدهٔ این فیلمساز یعنی «خانه پدری»، البته این اتفاق در این جلسه نیافتاد؛ ولی امیدوارم به زودی زود، همان‌طور که تعدادی از زندانیان سیاسی از بند آزاد شدند، فیلم‌های زندانی(توقیفی) فیلمسازان خوبمان هم آزاد شوند و به اکران عمومی دربیایند. به هر حال معمولا در سیکل‌های چهار ساله - که معمولا عده‌ای می‌روند و عده‌ای دیگر می‌آیند - برای نشان دادن این که تغییری صورت گرفته و دیگر وضع سابق نیست، چند فیلمی مجال پیدا می‌کنند که در معرض دید عموم قرار بگیرند، امیدوارم اولین فیلم رفع توقیفی «خانهٔ پدری» کیانوش عیاری باشد. در بزرگداشت عیاری «باشگاه فیلم تهران» فیلم کوتاهی ساخته بود که در مراسم به نمایش درآمد، اولین و آخرین جمله فیلم از زبان ایشان شنیدنی است که برای حسن ختام این نوشته اینجا می‌آورم: «روزی که به دنیا آمدم از قابله پرسیدم سینما اختراع شده؟» :-)


 
 
رئیس سازمان سینمایی ایران
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
 

 

اگر پیگیرمصاحبه‌ها و صحبت‌های رئیس سازمان سینمایی دولت تدبیر و امید بوده باشید، نکته‌ای که ایشان بیشترین تاکید را دارند، تاثیر جهانی سینما است. دکتر ایوبی چه در روز پنجشنبه ۲۱ شهریور ۹۲ که روز بازگشایی خانه سینما بود، چه در مراسم جشن سینما (۲۲ شهریور۹۲) در باشگاه دیپلماتیک تالار آبگینه، و چه در اولین مصاحبه‌شان با برنامه هفت ساعت یک بامداد ۲۳ شهریور ۱۳۹۲، نشان داد که سفر به خارج کشور و حشر و نشر داشتن با مردمان و فرهیختگان آن دیار و شناخت عمیق نسبت به واکنش دیگران به هنر سینمای ایران، چگونه می‌تواند یک مدیر را مجاب کند که ضرورت تولید و پابرجایی سینما، به قول ایشان مدرن‌ترین هنر جهان، برای جامعه‌ٔ ایران از ضروریات غیرقابل انکار است. چقدر فرق است بین مدیری که مثلا کارگردان بوده، البته کارگردانی که بواسطه رانت‌خواری یکی دو فیلم زیرمتوسط کارگردانی کرده بود و بعد هم به خاطر بی‌مایگی ذاتی‌اش از ادامه کار بازمانده بود، و مدیری که می‌داند دل‌جویی از سینماگران و راه‌اندازی یک هنر-صنعت بزرگ چطور می‌تواند در اشاعهٔ فرهنگ و هنر کشورش موثر واقع شود. او می‌داند که حتی اسم بردن از ایران در خارج از کشور به واسطهٔ یک فیلم، هر چند آن فیلم مثلا به مذاق عده‌ای در داخل خوش نیاید، خود می‌تواند نشانگر آن باشد که کشوری با تمدن و مدرن به تولید فرهنگی خود افتخار می‌کند و آن را مثل سفیری فرهنگی به دیگران نشان می‌دهد، حتی اگر آن فیلم نقدی ظریف باشد بر جامعهٔ فعلی.

          هر چند مجری و به اصطلاح کارشناس برنامه ۷ سعی داشت ایشان را با سوال‌های پی در پی در باره اختلافات صنفی در موضع دفاع و انفعال قرار دهد، ولی ایشان با زیرکی تام به سوال‌ها - و درواقع حمله‌های مجری که به نوعی نمایندگی ناراضیان بازگشایی خانهٔ سینما را می‌کرد - پاسخ ‌داد. و در این میان یک جمله به یاد ماندنی از ایشان در ذهنم باقی ماند: «این دوستان به جای بیانیه نوشتن، فیلمنامه بنویسند تا سینما رونق بیشتری بگیرد.» البته هر شنونده و بینندهٔ متوسطی متوجه می‌شود که فیلمنامه ‌نوشتن هم از این دوستان همیشه چوب لای چرخ گذارنده، برنمی‌آید. اگر می‌توانستند حتما در هشت سالی که بر خر مراد سوار بودند کار چشمگیری انجام می‌دادند. همین ناتوانی‌اشان برای انجام کاری کارستان این‌ها را بیشتر عصبانی می‌کند و برای نشان دادن خود مجبورند بیانیه بدهند و سر این و آن هوار بکشند تا شاید کسی، مثل بچه‌ای که در خانواده‌ای پرجمعیت گریه می‌کند تا جلب توجه کند، به ایشان محل بگذارد. حضور حتی آن‌هایی که در دوره مدیریت سابق بوی کباب شنیده بودند از تشکیل خانه سینمای ۲ ولی نمی‌دانستند خر داغ می‌کنند، در جشن روز سینما نشان داد که هر چه دشمنان این خانه رشته بودند پنبه شد و به تاریخ پیوست. مجری برنامه هفت حتی تا آنجا پیش رفت که پخش خبر بازگشایی خانه سینما را از رسانه‌های بیگانه نوعی حرکت ضدانقلابی تلقی می‌کرد و استدلال ایشان هم به واسطه اس ام اسی است که از قول امام نوشته‌اند:«اگر دشمنان از شما تعریف کردند نگران باشید.» که باز هم آقای ایوبی جواب دندان‌شکنی به مجری دادند و مصداق صحبت امام را مسئله دیگری در تاریخ معینی دانستند و اقرار به اقتدار جمهوری اسلامی از طریق رسانه‌های بیگانه را مانعی برای ادامه کارشان ندانستند. ببینید ضعف و زبونی دشمنان خانه سینما تا کجا پیش رفته که اگر حرکت مثبت و رو به جلویی ببینند به هر شاخه‌ای چنگ می‌زنند و از هر چیزی مایه می‌گذارند تا بلکه در خیالات باطل خود غرق نشوند.

تعادل در نظرات دکتر ایوبی به خصوص در اولین مصاحبهٔ تلویزیونی ایشان آشکار است. ایشان نه سینمای «اندیشه» را تنها سینمای مورد تایید سازمان سینمایی دانستند، و نه سینمای «گیشه» را منکوب کردند (همین جناس قرار دادن اندیشه و گیشه برایم جالب است) و در سخنرانی کوتاه و موثرشان در جشن روز سینما هم معلوم شد که چه دلبستگی تامی به ادبیات کهن ایران و به خصوص مولانا دارند که خطابه کوتاهشان را با اشعار نغز مولوی مزین کرده بودند. به هر حال به عنوان یک شیفتهٔ مولانا، دوستان ایشان را هم دوست دارم و علاقه هر کس به مولانا را نشانهٔ فرهیختگی آن فرد می‌دانم. بد نیست گوشه‌ای از صحبت‌های دیشب ایشان را اینجا نقل کنم:« ...خدمت که می‌رسیدم نگاهی به مثنوی کردم، بسیار جالب بود اولین چیزی که در مثنوی دیدم این چند بیت شعر بود که گویی وصف حال ماست. اولین قدم برداشته شد(اشاره به بازگشایی خانه سینما)، عرض کرده بودم خاری از پای سینما ایران برداشته شد؛ اتفاقا همین آمد، بسیار برایم جالب است و برایتان می‌خوانم: چون کسی را خار در پایش جهد/ پای خود را بر سر زانو نهد. وز سر سوزن همی جوید سرش/ ور نیابد، می‌کند با لب ترش. خار، در پا شد چنین دشواریاب/ خاردر دل چون بود؟ واده جواب. خار دل را گر بدیدی هر خسی؟/ دست کی بودی غمان را بر کسی؟. اگر خار دل را به این راحتی می‌شد پیدا کرد، چگونه غم می‌توانست در دل‌ها خانه کند؟ امیدوارم که دیگر غم در دل سینما و سینماگران خانه نکند...امیدوارم از این پس هیچگاه نیازی نباشد که هنرمند و سینماگر ایرانی برای اثبات اسلامش شهادتین بخواند. امیدوارم که هرگز نیاز به این نباشد که خود را ثابت کنیم...»