سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

شب مستند، شب موسیقی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
 

دوشنبه ۶ آبان‌ماه ۱۳۹۲برنامهٔ هشتم سینماتک خانهٔ هنرمندان، فیلم «شش قرن و شش سال» مجتبی میرطهماسب به نمایش درآمد. مستندی ۸۰ دقیقه‌ای که سیر تلاش شش سالهٔ استاد «محمدرضا درویشی» و گروهش «عبدالقادر مراغه‌ای»  جهت احیای نغمه‌های به یادگار مانده از شش قرن پیش را به تصویر می‌کشد. این آثار اکنون بیش از یک‌سال است که توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در قالب یک پکیچ (سه سی‌دی صوتی و کتابچه و...) منتشر شده است، شامل ۲۲ نغمه یا تصنیف مراغه‌ای - عالم موسیقی قرن نهمی ایرانی - است که به صورت پراکنده در کشور ترکیه (عثمانی سابق) وجود دارد و کمتر کسی تمایل به اجرا یا احیای آن به این شکل داشته است. البته اغلب این نغمات به شکلی که با موازین موسیقی عثمانی‌ها (ترک‌ها) هم‌خوانی داشته باشد، در استانبول و ارکستر ملی ترکیه‌ به شکل کرال اجرا شده یا می‌شود؛ ولی کار کارستانی که استاد درویشی در «شوق‌نامه» انجام داده، تبدیل و تغییراتی است که این نغمات را به گوش شنونده ایرانی نزدیک‌تر کرده است و هنگام شنیدن این آثار هر فارسی‌زبان و ایرانی گوش‌آشنا به موسیقی سنتی و مقامی ایران، احساس درونی حضور در مجلس موسیقی ایرانی را دارد نه موسیقی ترک یا عثمانی. تحقیقات میدانی درویشی در ترکیه جهت یافتن نت‌های به یادگار مانده از آن زمان، بعد از توضیحاتی که از زبان چند نریتور مختلف به صورت تلفیقی در بارهٔ تاریخچهٔ زندگی مراغه‌ای و این نوع موسیقی می‌شنویم، ، شروع فیلم میرطهماسب است. بعدتر درویشی را در میان نوازندگان جوانی می‌بینیم که سعی بسیار دارند با کوک‌های خاص قرن نهمی و سفارشی مراغه‌ای، به نغمات آن زمان نزدیک بشوند. از آنجا که موسیقی سنتی و مقامی ما بیشتر موسیقی تک‌نوازی و بداهه‌نوازی است، هماهنگی این سازها که بر مبنای ساز قانون کوک می‌شوند، خود معضلی است که سال‌ها تلاش و استمرار می‌طلبد تا بتواند به هارمونی خاص این نوع موسیقی دست بیازند. نمایش تلاش خستگی‌ناپذیر درویشی و نوازندگان و خواننده (یا خوانندگان) برای دست پیداکردن به این هارمونی خاص، یکی از موتیف‌های اساسی این فیلم مستند است. اضافه شدن عوامل مختلف شکل‌گیری «شوق‌نامه» - چه اسم پرمسمایی بر این اثر موسیقایی – همچون «همایون شجریان» خواننده و مسترمیکس آن توسط استاد «محمدرضا شجریان»، خود از عوامل جذب بینندهٔ فیلم حتی نا‌آشنا با موسیقی سنتی ایرانی است. البته در این میان نباید از دو نقش اساسی در شکل‌گیری و قوام فیلم هم غافل شد: نه ماه تلاش خانم «ژیلا ایپکچی» در تدوین ماهرانهٔ ۱۵۰ ساعت راش و تبدیل آن به فیلمی ۸۰ دقیقه‌‌ای و عامل دیگر صدابرداری فوق‌العادهٔ فیلم – در واقع اصلی‌ترین موضوع فیلم همین صداست - توسط «مازیار شیخ‌محبوب». هر دو این بزرگواران توانسته‌اند تلاش گروه فیلمسازی و گروه موسیقی را با تلفیقی مثال‌زدنی به مقصد نهایی برسانند، چرا که اگر یکی از این عوامل (تدوین و صدا) در این فیلم لنگ می‌زد، بی‌شک تحمل دیدن آن بسیار سخت می‌شد. به قول «جعفر پناهی» حاضر در جلسه نقد و بررسی فیلم، هر ایرانی میهن‌دوستی بی‌شک بعد از دیدن این فیلم احساس غرور و سرافرازی می‌کند و به خود می‌بالد که هنوز کسانی هستند که برای احیای هنر ایرانی دل‌بسوزانند و از جان مایه بگذارند. البته همان‌طور که در جلسهٔ نقد هم «کیوان کثیریان»(موسس سینماتک خانه هنرمندان و مجری برنامهٔ نقد) اشاره کرد، اساس و شاید استارت کار درویشی برمی‌گردد به سریال-فیلم «شهرآشوب»(۱۳۸۴) به کارگردانی یدالله صمدی. در آن فیلم با گوشه‌هایی از زندگی عبدالقادر مراغه‌ای در شهر هرات آشنا می‌شویم و خواننده‌ای که نغمات او را می‌خواند. آنجا هم محمدرضا درویشی که آهنگساز فیلم است، از نغمات مراغه‌ای به خوانندگی همایون شجریان استفاده می‌کند و همین باعث می‌شود تا او بعدها جدی‌تر با کارهای مراغه‌ای درگیر شود و حاصل آن بعد از شش‌سال تلاش بی‌وقفه می‌شود «شوق‌نامه». جلسه نقد و بررسی فیلم «شش قرن و شش سال» هم جلسه پر و پیمانی بود. علاوه بر حضور کسانی مثل استاد «محمدرضا شجریان» و «رخشان بنی‌اعتماد» به عنوان سخنرانان (کوتاه) بعد از نمایش فیلم و «محمد تهامی‌نژاد» به عنوان منتقد فیلم؛ حضور استاد امیرخانی( استاد خوشنویسی)، جعفرپناهی، محمد نوری‌زاد، آقایان رضا داد و طباطبایی‌نژاد و چند منتقد و نویسنده و مستندساز هم در جلسهٔ نقد فیلم ترکیب جالبی بود. اما از هر چه بگذریم سخن دوست خوش‌تر است؛ اول چند نقل قول از استاد شجریان از متن فیلم: «وقتی یکی دو کار را میکس کردم، آقای درویشی گفتند باید بقیه‌ٔ آثار را هم شما میکس کنی و نفس شما هم باید بخورد به این کار، گفتم چشم! افتخار هم می‌کنم. چون وقتی اثر را شنیدم و دیدم که چه احساس خوبی (دارد) و چه نکاتی در آن هست که تا به حال به آن برنخوردم، گفتم که من وظیفهٔ خودم می‌دانم که بیایم تا آخر این کار را ادامه بدهم...باید بگویم کسانی که این کار را اجرا کرده‌اند از نظر موزیسین بودنشان فوق‌العاده استعداد بالایی داشته‌اند...هیچ توصیفی یا هیچ مثالی نمی‌توانم بزنم از نظر ارزشی که این کار دارد، چون ما در این ششصد سال از این مسئله به دور بودیم، اگر دقت داشته باشیم نکاتی در این کار هست که نشان می‌دهد این کار موسیقیای مال ماست ولی در طول این سالیان تغییر شکل پیدا کرده است...چه از نظر فواصل و موتیف‌ها، چه از نظر ریتم و زمان‌بندی که دارد این کار من را شگفت‌زده کرد و انگار من را به طرف خودش کشید...کاری که این فرزند خلف آواز کرده (همایون) من که باباشم انگشت به دهان مانده‌ام که این چه جوری خوانده و این چه استعدادی است که توانسته بخواند، این کار در حال حاضر در توان من نیست، ممکن بود در جوانی با این کار برخورد داشتم می‌توانستم با تمرین زیاد این کار را اجرا بکنم، ولی همایون با این کار نشان داد که استعداد استثنایی در این کار دارد...به این توانایی، به این تمیزی، به این ژوستی، این فواصل را که الان سخت است - که یک‌دفعه عوض می‌شود - را هر کسی نمی‌تواند به این سرعت یاد بگیرد و اجرا بکند و( علاوه بر این همایون) ریتم را دقیق با ارکستر خوانده است، یعنی عبدالقادر در این کار از خواننده مثل یک ساز استفاده کرده است... بعد از انتشار این اثر می‌دانم که جوانانی که به دنبال چیز تازه‌ای هستند به این کار می‌چسبند و خیلی چیزها از آن یاد می‌گیرند و آهنگسازان ما بعد از این یاد می‌گیرند که از چنین فرمی استفاده کنند» محمدرضا درویشی در وصف این نوع موسیقی می‌گوید: « عبدالقادر در جاهای مختلفی از کتابش اشاره می‌کند که این یک نوع موسیقی هنری پیچیده است که جزو موسیقی عوام نیست.» خانم «رخشان بنی‌اعتماد» خطاب به استاد شجریان: «آقای شجریان هیچ‌وقت فرصت نشده که این را خدمتتان بگویم، شما نه فقط استاد عرصه موسیقی، (بلکه) شما استاد و معلم حرفهٔ هنرمندی و هفت هنر در این مملکت هستید.» خانم بنی‌اعتماد در بارهٔ فیلم مستند «شش قرن و شش سال» خطابه‌ای عرضه کردند: «واقعیت این است که از اهمیت و ارزش کار بزرگ پژوهشی جناب درویشی و هنرمندان همراهشان حرف زدن در اندازهٔ سواد من مطلقا نیست، فقط به عنوان یک ایرانی بر خود می‌بالم که در وانفسای حاکمیت نگاه روزمرگی در عرصه‌های مختلف، جریان هنر مقاومت زنده و پویاست هرچند زیر ضرب. هنر مقاومت هنر زیرزمینی نیست، هنر مقاومت هنر پایداری در برابر الگوهای تحمیلی سیاست‌گذاری جائرانه و غفلت‌های عامدانه است. هنر مقاومت هنر پس زدن سلیقه‌های بازارپسندانه و نان به نرخ روز خوردن است. هنر مقاومت هنر سرفرازی  در کنار مردم ماندن است و ماندن و ماندن و ماندن در هر دوره و در هر حالت. هنر مقاومت هنر خون‌دل خوردن و صورت به سیلی سرخ نگه داشتن به قیمت ماندن است، هر چند دیده نشدن و قدر دانسته  نشدن، و سینمای مستند مظهر و نماد واقعی مقاومت تمام عیار است. سینمایی که نه تولیدش حامی دارد و نه عرصه‌اش محلی از اعراب، سینمایی که فیلمسازش چه صاحب کسوت و باتجربه، چه جوان و در شروع راه به یک اندازه در تنگنای به دست آوردن مشروع‌ترین  خواست انسانی و اجتماعی یعنی برخورداری از امکان کار است و در چنین شرایطی و مشخصا در دوران چند ساله اخیر که مدیریت عرصه فرهنگ و هنر به دست نابلدترین و چشم و دل ناسیرترین مدیران بود، بنیه مالی تنها نهاد حمایتی سینمای مستند به ذوق‌زدگی تجربه یک فیلم فرنگی به باد رفت و هیچکس نپرسید جمعیت فیلمسازان مستند این دوران بی مروتی را چگونه سر کردند و از آن شرم‌آورتر در همین دوران جمعی از شریف‌ترین مستندسازان به اتهام واهی به زندان افتادند. هر چند که با تبرئه همه آنها از همه آن اتهامات واهی روسیاهی به ذغال ماند و بس. هنر مقاومت یعنی ساخته شدن فیلم «شش قرن و شش سال». نمادی عینی از مقاومت در عرصه موسیقی و سینما یکجا. نام فیلم از سویی به گمشدگی ششصد سالهٔ نت‌های عبدالقادر مراغه‌ای اشاره دارد و از سوی دیگر به تلاش ستایش‌برانگیز جناب درویشی و گروهشان در طول پژوهشی شش ساله، اما مکعنای پنهان دیگری هم هست در پس این نام. شش سال کار پیگیر و مداوم «مجتبی میرطهماسب» برای ثبت هنرمندانه این تلاش و ساخت فیلمی ماندگار در گنجینه میراث فرهنگی این سرزمین آن هم با دستی خالی‌، خالی خالی خالی که از نزدیک شاهد  بودم و همتی بالا و بلند و فاخر.» استاد محمدرضا شجریان هم سخنرانی کوتاهی در وصف تلاش درویشی کردند:«...واقعا باید سپاس بگویم درویشی نازنین را که سالهای سال عمرش را برای شناخت گمشده‌های ایران کار کرده، عبدالقادر که این اواخر است، سالهای سال هست که در کوره‌ ده‌های ایران به دنبال هنرمندان و به دنبال سازها و این آهنگ‌ها می‌گرده و هنرمندان کنار افتاده را که اغلبشان در حال رفتن هستند و سنین بالا دارند، اینها را معرفی کرد و به عرصه آوردشان، به دیگران شناساند و هنوز هم دارد این کار را دنبال می‌کند. من دستش را می‌بوسم واقعا این نازنین خیلی وقت می‌گذارد هیچی هم ندارد و فقط عشق و علاقه‌ای دارد که می‌خواهد گمشده‌های ایران را پیدا کند و یکی از گمشده‌ّ‌ها هم همین آهنگ‌های عبدالقادر است...» و سوال نگارنده در باره بازخوردهای انتشار این اثر در میان ترک‌ها (و کشور ترکیه) بود که در آنجا عبدالقادر مراغه‌ای  از نقش اصلی اش به عنوان نوازنده، آهنگساز و نظریه پرداز موسیقی بسی فراتر رفته و تبدیل به یک اسطوره شده‌است و جواب استاد درویشی: «سوال خیلی جالبی بود که شما فرمودید...ما یکی دو تا از قطعات را که میکس موقت کرده بودیم در یکی از سفرهایی که به ترکیه داشتیم بردیم آنجا. از این سی تصنیفی که یکی از استادان موسیقی ترکیه از مراغی معرفی کرده، آنها نتوانسته‌اند بیش از پنج شش‌تا از آن را اجرا کنند؛ ما هم دو سه تصنیفی را برده بودیم که مطمئن بودیم که آنها اجرا نکرده‌اند و نشنیده‌اند...وقتی یکی از نوازندگان آثار مراغی این‌ها را شنید متعجب شده بودند و گفت که تا به حال این‌ها را نشنیده‌ایم...اینها تازه کسانی هستند که در اکستر بزرگ ترک‌ها در استامبول می‌نوازند و آدم‌های نا‌آشنا و نامربوط نبودند. این از این. دوم موسیقی‌شناس بزرگی هست در ترکیه به نام مراد...که یکی از کتاب‌های ایشان در مورد مراغی در حال ترجمه است. ایشان وقتی که دو سال پیش این آثار را شنید، در یکی از روزنامه‌‌های معروف استامبول یادداشتی نوشت که خلاصه‌اش این بود: ایرانی‌ها کاری کردند که ما از آن غفلت کردیم . ایرانی‌ها آثار مراغی را بهتر از ما اجرا کردند و ما را به یاد شعشعهٔ دربارهای باستانی ایران می‌اندازد. هفت هشت ماه پیش هم در یکی از برنامه‌های موسیقی ترکیه تقریبا دو ساعت در باره موسیقی عبدالقادر صحبت کرده و از پروژه ما هم تعریف کرده است. مراد...کسی هست که یکی از نسخه‌شناسان مبرز انگلیسی در باره او گفته: معتبرترین تحقیقی که تا به حال در ارتباط با عبدالقادر مراغی انجام شده است متعلق به مراد...است. این شخص پروژه ما را تایید کرده است. اما همه این‌ها در مقابل تایید هنرشناسان و به خصوص استاد محمدرضا شجریان هیچ است. ما منتظر تایید مراد... و جامعه ترکیه نبوده و نیستیم. تاییدیه استاد شجریان و جامعه موسیقی ایران اعتبارش هزاران برابر بیشتر از تاییدهٔ امثال مراد...هاست. و این توضیحات فقط به خاطراین بود که شما این سوال را فرمودید، من توضیح دادم.»


دراز باد عمر استاد دوریشی و استاد شجریان و همهٔ بزرگان موسیقی ایران.

 

 

 


 
 
دهلیز
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
 

 

 

فیلم «دهلیز» به قول امروزی‌ها فیلم شریفی است و نقد و نظرهای مثبت بسیاری را تا به حال داشته و کمتر نقد منفی در باره آن خوانده یا شنیده‌ام. در جلسه باشگاه فیلم تهران البته نظرات عجق و وجق منفی نیز شنیده می‌شد که یک نمونه‌اش «ساده لوحانه» خواندن فیلم بود که من نفهمیدم یعنی چی. «دهلیز» فیلم ساده‌ایست عین کارگردان و تهیه‌کنندهٔ فیلم. وقتی چهرهٔ بهروز شعیبی را با سابقه طولانی مدت دستیارکارگردانی و یکی دو بازی دلنشین می‌بینی، ناخودآگاه می‌دانی که او فیلمسازی است که می‌تواند فیلمی روان و استوار بسازد که اتفاقا سادگی آن هم مهمترین حسن فیلمش باشد. همان‌طور که منتقد خوب جلسه هم خانم «عصرآزاد» اشاره کردند، البته فیلم‌ّهایی با موضوع قصاص و زیرتیغ بودن کراکتر اصلی یا فرعی فیلم در سینمای این چند سال کم نیستند که نمونهٔ اخیرش که در جشنواره فیلم فجر پارسال هم اکران شد و در آستانهٔ اکران عمومی است، فیلم خوب حسین شهابی به نام «روز روشن» است. هنگام دیدن فیلم «دهلیز» یاد فیلم مهجور حمید رحمانیان «دم صبح» افتادم و شاید تاثیری که فیلمساز از این فیلم داشته و جالب اینکه متوجه شدم شعیبی در آن فیلم دستیار رحمانیان بوده و ایشان هم در جلسه نقد و بررسی به این فیلم اشاره کردند. فیلم «دم صبح» متاسفانه اکران عمومی نداشت و بعدها توزیع ناقصی در بازار سینمای خانگی داشت که کمتردیده شده است. من هم به لطف خواندن نقد موشکافانهٔ دکتر جهانبخش نورایی در مجله فیلم شماره ۳۴۳  -- اسفند ۱۳۸۴ – با فیلم «دم صبح» آشنا شدم و در اولین فرصت پیش آمده درسینماتک موزه امام علی فیلم را دیدم. «دم صبح» هم چون «دهلیز» فیلمی روان و صمیمی و ساده است. فیلمی که دیدن آن بی‌شک، تاثیری دائم بر انسان می‌گذارد؛ چرا که روایت و داستان آن مربوط به همه انسان‌ها و موقعیت‌هایی است که هر لحظه در حال اتفاق افتادن در گوشه و کنار جامعهٔ فعلی ماست و به نوعی مرتبط با موقعیت هر انسانی است که در این جامعه نفس می‌کشد. محکوم به مرگی که چند بار تا آستانه‌ٔ چوبه‌ٔ دار رفته و هر بار به علتی از اجرای حکم در باره‌اش منصرف شده‌اند، بارآخری هم که او را برای اعدام می‌برند، با شکل اجرای هوشمندانه و مستندگونه‌ای که فیلمساز برای این بخش از فیلمش انتخاب کرده و بسیار هم موثر واقع شده، به علت فوت مادر اولیای دم، بازهم اجرای حکم او چهل روز به تاخیر می‌افتد. در این بازه‌ٔ زمانی چهل روزه، «منصور ضیایی» شخصیت اصلی فیلم دچار استحاله می‌شود: او از ناامیدی مطلق و رنج و عذابی دائمی به سوی امیدواری و زندگی گام برمی‌دارد. البته شخصیت‌پردازی این محکوم به اعدام با مرور خاطرات گذشته‌‌اش به صورت فلاش‌بک کامل می‌شود: شخصی زحمت‌کش و مهاجر از روستا به شهر، که به علت اختلاف بر سر حقوق عقب‌مانده‌اش دچار قتل بالادستی‌اش شده و اکنون منتظر اجرای حکمش در زندان، با زندانیانی که آنها نیز زیرتیغ هستند، روزگار می‌گذراند. فیلمساز با نشان دادن یک مراسم کامل اعدام و ارائه توضیحات مامورین دولت و مجریان حکم، و سپس بخشیده شدن محکوم توسط اولیای دم، حضور چنین اختیاری را در جامعه برای اولیای دم مقتول تذکر می‌دهد. کسانی که به قول فیلمساز در جلسه نقد دم صبح، شاید بتوانند درست در آستانه اعدام قاتل، با دیدن این فیلم تصمیمی دیگر غیر از اعدام او بگیرند؛ کاری که به طور ضمنی قوه قضاییه با آن موافقت کرده است و باز هم به قول رحمانیان آنها هم به تاثیر هنر در ایجاد تغییر مثبت پی برده‌اند. نکته‌ای که در جسله نقد «دهلیز» هم گفتم بد نیست اینجا نقل کنم: در جلسه نقد فیلم «دم صبح» رحمانیان به نکته جالبی اشاره کرد. او فیلم دم‌صبح را به انجمن خانواده‌های داغدار اعدامی‌های آمریکایی نشان داده بود. انجمنی که ظاهرا به دنبال حذف حکم اعدام در چند ایالت باقی‌مانده آمریکا هستند که هنوز اعدام در آنجا به عنوان اشد مجازات وجود دارد. نکته‌ای که در فیلم دم صبح آن خانواده‌ها را متعجب کرده بود این بود: اینکه در قوانین اسلام مجازات قصاص را به عهدهٔ خانواده مقتول می‌اندازد (که می‌تواند به ببخش هم منجر شود) ولی در همان ایالات باقی مانده و قوانین جاری در آنجا به هیچ وجه خانواده مقتول نمی‌توانند در سرنوشت اعدام یک محکوم به مرگ دخالتی بکنند. آنها این قانون مجازات اسلامی را قانونی مترقی و انسانی ارزیابی کرده بودند.

فیلم «دهلیز» با استفاده از سه بازیگر خوب، به خصوص کودک فیلم، تماشاگر را محو داستان نچندان بکرش می‌کند. در این میان البته نباید کارگردانی خوب و عوامل تاثیرگذار دیگرمثل موسیقی فیلم و تدوین و طراحی صحنه را فراموش کرد. حسن دیگر این فیلم‌، با موضوع حساس مرگ و زندگی، چند مراسم گلریزان در زمان اکران فیلم است که باعث شد تا چند زندانی از خطر اعدام رهایی یابند.


 
 
به نام زنان، به کام کارگردان
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
 

در جشنواره فیلم فجر سال ۱۳۹۱ فرصت نشد تا فیلم «به خاطر پونه» را ببینم و حالا که در برنامه ۳۱۶ (یکشنبه ۱۴مهرماه۱۳۹۲) باشگاه فیلم تهران دیدم، متوجه شدم چیز دندان‌گیری را از دست ندادم. بهترین توصیف فیلم را شهرام خرازی‌ها منتقد در جلسه نقد گفت: فیلمی متوسط. البته به زعم من متوسط رو به پایین. دوپارگی هم می‌تواند توصیف دیگری از این فیلم باشد. ابتدای فیلم با ساختاری غیرخطی مواجه هستیم و در نیمه دوم فیلم کارگردان هوس می‌‌کند با ساختاری کلاسیک فیلم را ادامه بدهد. در فیلم علیمردانی آذری‌زبان‌ها و غیرت‌مداری این قوم هم، به بهانه نشان دادن تفاوت فرهنگی بین دو شخصیت اصلی، به نوعی دست انداخته می‌شوند. البته من متاسفانه آذری نیستم و نصف دیالوگ‌های بین مادر و خواهر و مرد فیلم را متوجه نمی‌شدم، ولی مترجمین زیادی دور و اطرافم بودند که همزمان در حال ترجمه گفته‌ها بودند. خانمی در جلسه نقد حرف خوبی زد...اینکه مردانی که ظاهرا خیلی اپن‌مایند هم هستند، حاضر نیستند زن جوانشان در خانه با مردی جوان کلاس فتوشاپ بگذارند!، چه برسد به «مجید» فیلم که به بهانه بی‌فرهنگ بودن و معتاد بودن، غیرتی می‌شود. ظاهرا کارگردان برای به دست آوردن دل نسوان، که معمولا دل پری از انواع و اقسام مردان دارند، هر چه صفات بد بوده مختصص مرد فیلم کرده و به قول خودش چندتا دروغ کوچولو هم نصیب پونه خانم تا دل کسی نشکند و سرآخر هم خانم خسته از همه چیز می‌گذارد و می‌رود. بهترین پایان مورد پسند فمنیست‌های روزگار ما. خانمی که نه کار خونه انجام می‌دهد، نه غذایی می‌پزد، و نه به چیزهای دیگر زندگی مشترک چندان پایبند است، ولی توقع دارد اگر پسر خوش‌تیپ همسایه سابق را هم دید و پسندید تا با او زندگی کند، کسی نگوید بالا چشمش ابرو است! قابل حدس است «به خاطر پونه» از فیلمنامه‌های  به جا ماندهٔ خیانت‌مدار سال ۹۰ بوده که با تاخیری یک‌ساله ساخته شده. بازی دو بازیگر اصلی فیلم هم – که معلوم است تلاش چندانی به خرج نداده‌اند تا چیزی متفاوت از بازی‌های قبلی خود ارائه دهند – از امتیازات فیلم به شمار نمی‌رود. 

                     


 
 
مرد جنگی یا معتاد جنگ؟
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
 

نگاهی دیگر به فیلم «محفظه رنج» اثر کاترین بیگلو

فیلم "محفظهٔ رنج"  بیشترین جوایز اسکار۲۰۱۰ را از آن خود کرد. کسب جوایز اصلی همچون کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین تدوین، بهترین فیلمنامهٔ ارژینال و... نشان از آن دارد که اعضای آکادمی نگاه خاصی به این فیلم در میان ده فیلمی که آن سال به عنوان نامزدهای اصلی معرفی شده بودند، و در آن میان "آواتار" بیشترین انتظارها را در کسب چنین جوایزی برانگیخته بود، داشته‌اند. البته این بازی انتخاب ده فیلم بعد از نیم قرن دو سال پیش دوباره راه افتاد و جالب این که این بار نیز مثل سال ١٩۴٣ که فیلم "کازابلانکا"، که فیلمی در حال و هوای جنگ جهانی دوم بود و تندیس بهترین فیلم را ربود، بازهم فیلمی جنگی همهٔ جوایز اصلی را به خود اختصاص داد. معمولا شرایط سیاسی و اقتصادی و روابط خارجی آمریکا در انتخاب‌های اصلی اعضای آکادمی اسکار تاثیر فراوان دارد؛ به طوری که انتخاب ۲۰۰۹ آکادمی "زاغه‌نشین میلیونر" هم اشاره و توجه‌دادن ملت بحران‌زدهٔ اقتصادی آمریکا به مردم فقیر هند و بارقه امیدی واهی به میلیونر شدن داشت، که این خود گوشزدی به میلیونرهای اکنون زاغه‌نشین آمریکایی بود که در بحران اقتصادی خان و مان خود را برباد رفته می‌دیدند. "محفظهٔ رنج" با این که تا زمان دریافت جوایز اصلی اسکار، جزو کم‌فروش‌ترین فیلم‌های اکران شده سال ٢٠٠٩ بود، با کوله‌باری از هفتاد و سه جایزه دیگر غیر از اسکار، نشان از توجهی دارد که بیشتر معطوف به سیاستمداران است تا سینماروها و تماشاگران که سرمایه‌های اصلی این صنعت هستند. این فروش کم (قبل از دریافت اسکار) به ما گوشزد می‌کند که مردم آمریکا چندان به فیلمی که در پی قهرمان‌پروری و نوعی تشویق به جنگ است، توجه خاصی ندارند. اما چرا نگارنده برخلاف تعدادی زیادی از منتقدان خارجی و داخلی عقیده دارد، این فیلم نه تنها ضدجنگ نیست، بلکه نوعی نعل وارونه زدن کارگردان و تشویق به حضور در خط اول آن است؟ بیاییم فیلم را از انتها بررسی کنیم:

             " جیمز" در آخرین دیدارش از خانوادهٔ خود در آمریکا، به همسرش حکایت شخص عراقی را می‌گوید که در میان مردم کوچه و بازار شکلات پخش می‌کرده است و ناگهان ماشینش را منفجر می‌کند تا همه کودکان و اطرافیان را بکشد و بعد نتیجه می‌گیرد: «اونا به متخصص احتیاج دارند.» او با پسر بچه خردسالش ضمن بازی، درد و دل می‌کند و سر آخر نتیجه می‌گیرد که از همه رویاها و خواسته‌های دوران کودکی و نوجوانیش اکنون فقط یک چیز برایش باقی مانده است و بلافاصله تصویر کات می‌شود به دو هلکوپتری که در حال نشستن هستند و "جیمز" دوباره به خاک عراق بازگشته است و معلوم می‌شود که آن یک چیز "جنگ" بوده است. دوباره ستوان سوم "ویلیام جمیز" شخصیت اصلی و محوری فیلم را در هیئت یک خنثی کنندهٔ بمب در میان خیابان‌های یک از شهرهای عراق می‌بینیم که ماموریتی تازه را شروع می‌کند: فیلمساز به ما یادآوری می‌کن «گروه گشتی دلتا» ٣۶۵ روز به پایان ماموریتش مانده است، یا به عبارت دیگر او و همراهانش یک سال کامل و به تعبیری دیگر تا آخرین نفس در این دیار حضور خواهند داشت. گویی پرورش شخصیت‌های "روئین تن" چه در حکایات اساطیری و چه در داستان‌های امروزی یک از ضروریات اصلی جوامع برای زنده نگه داشتن خودشان و حتی توجیه اعمالشان در طول تاریخ بوده است. در اینجا نیز "جیمز" در عراق بحران‌زده، هم‌چون "زیگفرید" قهرمان حماسهٔ آلمانی نیبلونگن یا "آشیل" معروفترین قهرمان افسانه‌ای یونان، نقش نجات دهندهٔ کودکان و زنان و مردان عراقی را بازی می‌کند. البته به زعم فیلمساز ماموریت شخصیت اصلی فیلم از زمینه‌ای عقیدتی هم ریشه می‌گیرد؛ "جمیز" در میان هم‌قطارانش در "گروه گشتی براوو" که شامل "سانبورن" و "آلدریج" است صاحب خانواده و در نتیجه انگیزه‌ای فراتر از آنهاست، او ٨٧٣ بار بمب خنثی کرده است!، و هنگامی که اولین بار "سانبورن" او را در کمپ پیروزی، که به تازگی از آزادی تغییر نام داده است، می‌بیند بلافاصله محافظ‌های پنجره را برمی‌دارد و خود را در برابر نور خورشید قرار می‌دهد تا بتواند به نیرویی برتر از خود متصل باشد، چنان که از زبان او می‌شنویم:" از نور آفتاب خوشم میاد." حضور "جیمز" بعد از کشته شدن "تامسون" است که ابتدای فیلم در صحنه‌ای شلوغ نمی‌تواند بمب را خنثی کند و کشته می‌شود. در همین صحنهٔ ابتدایی، میان هیاهوی بسیار سربازان آمریکایی، صدای اذان را هم می‌شنویم. این صدا نشان از چه دارد؟ معرفی مکان در ابتدای فیلم است؟ معرفی اشخاصی که بمب را کنار جاده جاسازی کرده‌اند؟ یادمان باشد دو جایزه اسکار از شش جایزه فیلم مربوط به صدا و جلوه‌های صوتی آن است. البته صدای قرائت قرآن در جای دیگری از فیلم هم شنیده می‌شود: هنگامی که "جمیز" پی می‌برد که هفت بمب متصل به هم در خیابانی جاسازی شده است، همزمان با حرکت کسی که مشکوک به بمب‌گذاری است و سرآخر جیمز با نشان دادن چاشنی بمب او را ناکام نشان می‌دهد. کارگردان از هیچ نشانی در فیلم برای ایجاد حس قهرمانی "جیمز" در میان تماشاگران فیلمش کم نگذاشته است: "جیمز" در اولین ماموریتش "ربات کمک‌کننده" را که در عملیات‌های قبلی از آن استفاده می‌شد، از کار بی‌کار می‌کند؛ خود را از شر لباس چهل و پنج کیلویی محافظ در برابر بمب خلاص می‌کند، در ماموریتی دیگر حتی هدفون و بی‌سیم ارتباط با همکارانش را قطع می‌کند، جایی دیگر با انداختن کپسول گازی خود را از دید همکارانش محفوظ می‌دارد تا بهتر به کارش بپردازد، شجاعانه در برابر رانندهٔ تاکسی که مشکوک به عملیات انتحاری است می‌ایستد و او را تسلیم دیگر همکارانش می‌کند و....

برای هر چه پررنگ‌تر جلوه دادن یک شخصیت آرمانی، البته نشان دادن ضعف همکاران او و عدم شجاعتشان بیشترین تاثیر را خواهد داشت. شخصیت "اون الدریج" که به عنوان پوشش‌دهنده و متخصص، همراه گروه سه نفرهٔ گشتی براوو است، درست نقطه مقابل "جمیز" است. او نه انگیزه‌ای دارد و نه از جنگجو بودن بویی برده است. در معرفی‌ شخصیت او کارگردان "اون" را در حال بازی "Gears of War" با دستگاه "XBOX360" نشان‌مان می‌دهد، بازی سراسر جنگی و تخیلی و محبوب جوانان امروزی، که شخصیت اصلی بازی مذکور با سلاح‌های عجیب و غریب که هنوز وجود خارجی ندارند در گروهی به جنگ گروهی دیگر می‌روند، همین هنگام دکتر روانشناسی به نام "جان کمبریج"، که ارتش آمریکا آنان را برای کمتر کردن آسیب‌های روانی سربازان حاضر در کمپ‌های نظامی‌اش مستقر کرده است، به او مشاوره روانی می‌دهد، تا او را از مرز تخیل یک بازی کنسول برهاند و به سرحد بازی در جنگی واقعی بکشاند. از چهرهٔ "اون" هنگام عملیات خنثی‌سازی بمب، با این‌که او کمترین کار را در گروه به عهده دارد، ترس و نگرانی و اضطراب می‌بارد. هنگامی که در بیابان‌های عراق با گروهی تک تیرانداز روبرو می‌شوند، او درست برعکس "جیمز" و "سنبرن" که با تامل در حال شکار عراقی‌ها هستند، با به رگبار بستن شخصی که در میان گلهٔ بزها مخفی شده، هیاهویی کرکننده ایجاد می‌کند. "اون" در برخورد دیگری که با دکتر دارد، از او می‌خواهد که به جای این که از جملاتی مثل :"شرکت در جنگ تجربه‌ای که تو زندگی یه بار برای آدم پیش می‌آد." برای اقناع او استفاده کند، از اردوگاه بیرون بیاید و از نزدیک با کار "گروه گشتی براوو" آشنا شود. اینجا فیلمنامه‌نویس با استفاده از این شخصیت فرعی یعنی دکتر "کمبریج" که آرام و منطقی و منصف نشان داده می‌شود، که بالاخره برای نشان دادن شجاعتش به "اون" دل به دریا زده و با گروه براوو به خارج از اردوگاه می‌رود و قربانی بمب‌گذاری می‌شود، سعی دارد سبعیت کسانی که مقابل سربازان آمریکایی در عراق هستند را دو چندان جلوه دهد. سر آخر "اون" که در عملیاتی شبانه توسط دو عراقی به اسارت گرفته شده است، با شجاعت "جمیز" از دست آنان رهایی می‌یابد، ولی یک پایش تیر می‌خورد، هنگامی که دو همکارش به سراغ او می‌روند او فریاد می‌زند:"من مردم؟ من مردم؟" و سرآخر در بی‌انگیزگی کامل برای مداوا به بیمارستان منتقل می‌شود. چنین شخصیتی در کنترانستی کامل با کراکتر مقابلش، شجاعت "جیمز" را در نظر تماشاگران فیلم دوچندان نمی‌کند؟

دیگر شخصیت همراه "جیمز" در "گروه گشتی براوو""جی.تی.سنبرن" است. او که در ابتدا از بی‌محابا بودن و کله‌شقی "جمیز" جاخورده و عصبانی است و حتی در عملیاتی آزمایشی در بیابان‌های عراق می‌خواهد از شر او خلاص بشود، اندک اندک در طول عملیات‌های مشترکشان تحت تاثیر قهرمانی‌ها و شجاعت "جمیز" قرار می‌گیرد. اوج این تاثیر هنگامی است که تماشاگر درمی‌یابد از ماموریت این گروه بیشتر از دو روز باقی نمانده است. "سنبرن" و "جیمز" سعی دارند مرد عراقی را از جلیقهٔ‌ٔ بمبی که بدنش را پوشانده رهایی بخشند، "جیمز" با این که با بمبی ساعتی طرف است ولی تا لحظهٔ آخری که بمب منفجر می‌شود، سعی دارد مرد را از جلیقه مرگ نجات دهد و وقتی دیگر نمی‌تواند کاری از پیش ببرد از او معذرت می‌خواهد و فرار می‌کند، بازهم نزدیک‌ترین فرد به این بمب "جمیز" است. زیبایی پایان این سکانس نفس‌گیر هنگامی است که "جیمز" بعد از انفجار به پشت روی زمین افتاده است و ناگهان در آسمان بادبادکی را می‌بیند که توسط جوانی عراقی به هوا رفته است، انگار لحظه‌ای پیش هیچ اتفاقی نیافتاده است و زندگی همچنان جاری است. در سکانس بعد، هنگامی که "سنبرن" این‌بار جایش را در ماشین به عنوان راننده به "جیمز" داده است، اشاره به این نکته است که راهبران و سربازان اصلی جنگ کسانی مثل "جیمز" باید باشند نه "اون" و "سنبرن". «سنبرن» در دیالوگی کوتاه می‌خواهد بداند که "جیمز" چگونه شجاعانه  و با جرات مرگ را پذیراست و به استقبال آن می‌رود. "جیمز" که خود غرق شک انفجار مرد عراقی است، از "سنبرن" می‌خواهد تا انگیزهٔ او را برای این خطر کردن بیاید و انگار مخاطب او نه همکارش که در بغل دستش نشسته، بلکه تماشاگران حاضر در سالن سینماست که کارگردان سعی داشته تا در دو ساعت گذشته به آنان بفهماند که جنگ آرمانه‌گرایانه آمریکا با تروریسم - البته به زعم خودشان - کسانی مثل "جیمز" را می‌خواهد، که چندان به نتیجه کارشان نظر ندارند و فقط بهترین راه خنثی‌کردن بمب‌ها را روش "هر طوری که بشود تا آخرین نفس زنده ماند" می‌دانند. اما آیا این شجاعت سربازان آمریکایی در حفظ زندگی دیگران را کسی قدردان هم هست؟! بلافاصله خانم "کاترین بیگلو" جواب ما را با یک "نه" بزرگ پاسخ می‌دهد. جوانان عراقی - آیندهٔ عراق - عاصی از حضور زره‌پوش‌های آمریکایی در کوچه و خیابان‌هایشان با سنگ به سمت ماشین جنگی "جیمز" و "سنبرن" حمله‌ور شده‌اند و گویی می‌خواهند هر چه زودتر آنان خاکشان را ترک کنند تا خود بتوانند به حل معضلاتشان بپردازند.

 "جیمز" در سکانس بعدی در فروشگاهی بزرگ در آمریکا در حال خرید کردن است، در حالی که نمی‌داند برای خانه چه چیزی لازم است. او سعی می‌کند سقف خانه‌اش را از برگ‌های پاییزی محفوظ بدارد و همانطور که کارگردان به ما نشان می‌دهد، از این کار کوچک و پیش پا افتاده هم به درستی برنمی‌آید. او در بی‌انگیزگی کامل، در برابر تلویزیونی که برفک نشان می‌دهد نشسته است و فکر می‌کند. شاید اشارات فیلمساز، با توجه به صحنه‌های پایانی که در یکی دو پاراگراف قبل توضیح دادم، به این نکته باشد که "جیمز" قهرمانی است که دیگر نمی‌تواند به خود فکر کند و او وارسته از نگاه به خود و جمع خانوادهٔ کوچکش، بایستی به عنوان یک متخصص، ماموریتی بزرگ‌تر از این‌ها را به سرانجام برساند؛ چنانکه که او انجام ماموریت و دوباره به گروهی پیوستن که کارشان خنثی‌سازی بمب است را به در خانه ماندن ترجیح می‌دهد. اما با یادآوری جمله "کریس هجز" در ابتدای فیلم "نبرد اعتیادی قوی به بار می‌آورد، زیرا آن یک مادهٔ افیونی است." از کتاب "نیروی جنگ است که به ما معنا می‌دهد." گویی کارگردان "جیمز" را معتادی تصویر کرده است که نمی‌تواند لحظه‌ای از این ماده افیونی "جنگ" جدا بماند و او معنای زندگی خود را نه در کنار خانواده خود که در عرصه نبرد می‌یابد. با اینکه می‌توان چنین برداشتی هم از فیلم به خاطر این جمله ابتدایی داشت، ولی واقعیت این است که شخصیت محوری که "کاترین بیگلو" در فیلمش پرورش داده است نه یک معتاد به جنگ، بلکه قهرمانی تمام عیار و روئین‌تن است که تحسین فرمانده و همراه و همکارانش و به طبع عده‌ای از تماشاگران آمریکایی را که در راس آن‌ها اعضای انتخاب فیلم آکادمی اسکار باشند را، برانگیخته است: نیرویی که آمریکا به آن احتیاج دارد، وگرنه لحظه‌ای نمی‌تواند سیطره خود را بر جهان محفوظ بدارد. البته این جمله هم از دید نگارنده در ابتدای حضور "جیمز" در کمپ پیروزی به دور نمانده که می‌گوید: "من کارم را به بهترین نحوی انجام می‌دهم.هیچ جا مثل خونه آدم نمیشه." اما با توجه به اینکه بعدها می‌فهمیم که او تازه‌کار نیست و صدها بمب را تاکنون خنثی کرده است، پس جمله آخر او تناقض گفتاری است، که شاید یک قهرمان برای ابراز تواضع در برابر همکار تازه یافته‌اش "سنبرن" ابراز داشته است نه چیزی بیشتر. کارگردان خود در مصاحبه‌ای خنثی کنندگان بمب را، افراد نظامی داوطلب، دارای ضریب هوشی بالا، و گذراندن مراحل مختلف توان‌سنجی برای خنثی‌سازی می‌داند؛ پس چگونه می‌تواند آنان را "معتاد به جنگ" تصویر کند؟

تکمله: مقایسه این فیلم با آثار ضدجنگی مثل غلاف تمام فلزی (استنلی کوبریک)  اینک آخرالزمان (فرانسیس فورد کاپولا) و... به نظرم مقایسهٔ درستی نیست. در این آثار تمام کراکترهای اصلی به نوعی جنون جنگیدن و کشتار دیگران رسیده یا می‌رسند و به قولی تبدیل به «ماشین جنگی» می‌شوند؛ در صورتی که در فیلم «محفظه رنج» کراکتر اصلی شخصیتی منجی و خنثی‌کنندهٔ بمب تصویر می‌شود و حتی در برخی از سکانس‌ّ‌های فیلم بسیار مهربان و معقول عمل می‌کند. جایی که جیمز برای جستجوی قاتلین بکام، نوجوان مثله‌شدهٔ عراقی، به شهر می‌رود و داخل خانهٔ استاد دانشگاهی می‌شود، با اینکه اسلحه دارد و می‌تواند زن و شوهر را بکشد، ولی فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد، زیرا شخصیت او یک نجات‌دهنده است نه ماشین کشتار جمعی همچون شخصیت‌های فیلم‌های کوبریک و کاپولا. «جیمز» نه تنها به پوچی شخصیت‌های فیلم‌های ضدجنگی نمی‌رسد، بلکه بازگشت او به عراق و نمای پایانی فیلم که او را به سوی افقی دور در حال حرکت می‌بینیم، هم‌چون کراکترهای اغلب فیلم‌ّها وسترن هالیوودی، کارگردان از او قهرمانی روئین‌تن می‌سازد که هیچ‌کس و هیچ‌چیز حریف او نیست. 


 
 
چند چهل ساله...
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
 

چند فیلمی که این چند روز دیده‌ام را فهرست‌وار می‌نویسم و نوشته‌ای کوتاه بر هر کدام:

مستند «پیر پسر» مهدی باقری را در آخرین هفتهٔ مستندی که در خانهٔ سینما برقرار شد، دیده بودم. ولی دوباره دیدن آن این مسئله را برایم روشن کرد که از زمان ساخت این فیلم تاکنون هیچ پیشرفتی در زمینهٔ اعتماد و اعتقاد به جوانان‌مان صورت نگرفته است که هیچ بلکه روز به روز هم وضع بدتر شده. این مستند بیشتر به درد دلی تصویری می‌ماند که جوانی سی‌ساله و عشق به هنر (اینجا سینما) ساخته تا جهان پیرامونی خود را (خانواده و دوستان و اجتماع)‌ به گونه‌ای واقعی به تصویر بکشد و در عین حال به نقد عملکرد خود و دیگران بپردازد. باقری در این راه تلاش می‌کند تا با مادر و برادر و دوستان و...گفتگویی ترتیب دهد تا بتواند آنچه را که در زیر پنهان است آشکار کند. سرآخر او سراغ پدرش می‌رود. او که با خانوادهٔ خود به خاطر مسائلی قهر است، بیشترین بار گناه را متوجهٔ پدر خود می‌داند. پدری که در یک خانواده سنتی متوسط به پایین عاشق دو فرزند خود است و در این راه از هیچ کاری در این اجتماع خشمگین فروگذار نکرده است. وقتی که متوجه می‌شویم او که زمانی کارگاهی داشته است و چند کارگر و نان‌خور دیگر، حالا بعد از ورشکستگی برای تامین زندگی خود به دستفروشی روی آورده است، آواری است که بر سر ما و مهدی باقری فرود می‌آید. چه زیبا در این مستند باقری تلاش می‌کند فاصلهٔ دو نسلی را نشانمان بدهد که یک سرش درگیر قوت لایموت است و سر دیگر در جدال با اجتماعی درهم‌پیچیده تا بتواند سری در سرها دربیاورد. نام این نوع از مستند را «مستند آینه» می‌گذارم.

وقتی متوجه می‌شوم که از زمان ساخت «غریبه و مه» استاد بیضایی چهل سال گذشته است، یاد زمان‌ّهایی می‌افتادم که مجلاتی مثل فیلم و...به این مناسبت به سراغ کارگردان و بازیگران و...می‌رفتند و یادنامه‌ و پرونده‌ای درمی‌آوردند؛ ولی حالا انگار کسی نمی‌ٔداند که از زمان ساخت این اثر ماندگار چهل سال گذشته است. راستش اولین بار بود که فیلم را می‌دیدم و وقتی به ویکی‌پدیا مراجعه کردم برای کسب اطلاعات در باره فیلم فقط یک جملهٔ ناقص یافتم و این‌که خسرو شجاع کاوه! در فیلم بازی کرده که به خسرو شجاع‌زاده تغییر دادم. اطلاعات این فیلم را تا جایی که می‌توانستم تکمیل کردم تا شاید نفر بعدی که به این دانشنامهٔ اینترنتی مراجعه می‌کند مثل من مایوس نشود. همین کار باعث شد تا متوجه شوم این اثر بیضایی فیلم برجستهٔ سال در نهمین جشنواره فیلم لندن (انگلستان) ۱۳۵۴ بوده و جایزهٔ بهترین فیلمبرداری را در اولین جشنواره فیلم قاهره (۱۳۵۵) کسب کرده است. چه خوب است تا جایی که می‌توانیم – حتی در حد یک جملهٔ درست و مستند - با عضویت در ویکی‌پدیا به تکمیل یا تصحیح اطلاعات مربوط به سینمای ایران بپردازیم. در بارهٔ فیلم چیز زیادی نمی‌توانم بنویسم شاید وقتی دیگر!

فیلم «بوف کور» ساختهٔ «کیومرث درم‌بخش» که با این شبه‌جمله آغاز می‌شود: «برخوردی با تشویش صادق هدایت» فیلمی تلویزیونی است (ببینید در سال ۱۳۵۳ تلویزیون به چه چیزهایی توجه داشته است!). اکثر بار فیلم به دوش مرحوم «پرویز فنی‌زاده» است و با اینکه اسم «پروین سلیمانی» هم در تیتراژ ابتدایی دیده می‌شود ولی تایم بازی او خیلی کم است. خب کسانی که این داستان بلند صادق هدایت را خوانده باشند، با دیدن فیلم البته چیزی به هیجان خوانش آن‌ها اگر کم نشود اضافه هم نمی‌شود، ولی از جنبهٔ تاریخی دیدن فیلمی با این حال و هوا خالی از لطف نیست. نکتهٔ آخر استفاده از لوکیشن‌های متنوع و موسیقی شبه عرفانی هندی (سیتار علی‌اکبر خان) در این اثر است؛ مثلا کارگردان (یا فیلمبردار) برای نشان دادن سیر آخر پیرمرد خنزر پنزری به مسجد مراکشی پاریس رفته و تصویربرداری کرده است، که زمان دو سه دقیقهٔ آخر فیلم است. همین یک فیلم تلویزیونی را مقایسه کنیم با صدها تله‌فیلمی که این سال‌ها از تلویزیون پخش شده (و آبی از آب تکان نخورده است)، کافی است تا بفهمیم که معیارها و مقیاس‌ها تا چه حد تغییر کرده و رو به نزول رفته است. البته یکی دیگر از جنبه‌های جالب این فیلم دوبله درجه یک آن به مدیریت «سعید شرافت» و حضور صدای «منوچهر اسماعیلی»،«شهلا ناظریان»،«آذر دانشی» و‌ «احمد رسول‌زاده» است.

از وضعیت اسفناک فیلم‌سازی مستقل و تلویزیون این روزها گفتم، شاهد مثال هم آمد: «این یک فیلم نیست» مجتبی میرطهماسب و جعفر پناهی. با دیدن فیلم گویی شیری را در قفس می‌بینیم که تلاش دارد تا با چنگ و دندان از آن رها شود، ولی گرفتاری و زنجیرها و تهدیدهای اجتماعی، سرنوشت دیگری را برای این فیلمساز محروم از ساخت فیلم رقم زده است. با اینکه فیلم در لوکیشینی واحد (بجز اواخر فیلم) فیلمبرداری شده است، ولی انرژی دو فیلمساز برای بیان دردهای خود، باعث می‌شود تماشاگر مشتاقانه آن را دنبال کند. در پایان فیلم «جعفر پناهی» را بی‌پناه در حیاط مجمتعی می‌بینیم که از بیرون آن آتش‌ها زبانه می‌کشد و انگار او را در محاصرهٔ خود درآورده‌اند. به امید این که او هم هر چه زودتر از قید این محرومیت‌ها رها شود.

«آخرین دیدار با ایران دفتری» ساختهٔ خانم «رخشان بنی‌اعتماد» هم مستندی دیدنی است از نسل ابتدایی بازیگران زن تئاتر و سینمای ایران. پیشروانی که اگر آن همه زجرهای تهمت و اهانت و...را در ابتدای کار بازیگران زن تحمل نمی‌کردند و خانه‌نشین می‌شدند،‌ شاید الان با توجه به ساختار سنتی‌-مذهبی اجتماعمان هیچگاه زنی یا دختری جرئت بازی در فیلم یا تئاتری را نداشت. البته شاید تصور این موضوع هم برایمان سخت باشد، ولی هنوز هم هستند کسانی که ورود دخترانشان به عرصه هنری را نوعی بی‌عفتی می‌دانند. اتفاقا فیلمنامه‌ای را که جعفرپناهی در فیلم «این یک فیلم نیست» توضیح می‌دهد به همین موضوع برمی‌گردد: دختری که در خانواده‌ای سنتی در رشته هنر دانشگاه قبول شده است ولی پدرش با ادامهٔ تحصیل او موافق نیست. یادمان باشد: هیچ بعید نبود - در صورت عدم فداکاری این پیشگامان مثل «ایران دفتری» و ... الان وضعی همچون عربستان داشته باشیم، همان‌طور که الان در مورد خوانندگی زنان چنین وضعی را تجربه می‌کنیم.

و اما «مغول‌ها»ی پرویز کیمیاوی: که باز هم مثل دو فیلمی که نامی از آن‌ها بردم مثل «غریبه و مه» و «بوف کور» چهل سال از زمان ساخته شدن آن می‌گذرد. فیلمی آوانگارد در زمان خود (و حتی الان) که کارگردان درجه یک ایرانی، دغدغهٔ هجوم شبکه‌های تلویزیونی و گسترش آن را با ایلغار مغول و تاریخ سینمای جهان و «تئاتر اپتیک رنولد» و سفر به زاهدان پیوند زده است. همان‌طور که مدیر فیلمبرداری فرانسوی فیلم «میشل تی‌ریه» تاثیرش را بر نماهای شسته رفتهٔ فیلم گذاشته، ‌اثر انگشت استادان «محمدرضا اصلانی» و «نادر ابراهیمی» هم بر فیلمنامه به راحتی قابل مشاهده است. دیدن بازی خوب مرحوم «فهمیه راستکار» هم با همان صدای دلنشین و ماندگارش یکی دیگر از جنبه‌های مثبت این فیلم است. هیچ‌گاه تاریخ سینمای ایران سکانس حضور مغولها در بیابان برهوت و ظاهر شدن دری آهنی و زنگ زدن «ادریس چمنی»(یکی از مغول‌ها) و ادای این جمله با لهجهٔ ترکمنی «سینما چیه؟!» را به فراموشی نخواهد سپرد.