سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

تیستوی سبز انگشتی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
 

«تیستوی سبز انگشتی»(موریس دروئون ۱۹۵۷) از داستان‌های بلندی است که با خواندن آن در کتابخانهٔ بزرگ کانون در پارک نزدیک خانه‌امان (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هزاردستگاه نازی‌آباد را خیلی‌ها می‌شناسند!) در همان زمان کودکی یافتم که «بزرگترها» چه دنیای وحشتناکی دارند، همان‌طور که بعد‌ها با خواندن داستان زیبای «شازده کوچولو» (آنتون دوسنت اگزوپری،۱۹۴۳) این امر برایم بیشتر ثابت شد. در هر دو این داستان‌های به ظاهر کودکانه، شخصیتی در سن و سال کودکان حضور دارد که در روند پیشرفت داستان کم‌کم با دنیای عادت شدهٔ بزرگترها مسئله پیدا می‌کند. «شازده کوچولو» را خیلی‌ها خوانده‌اند و تقریبا زبان زنده دنیایی نیست که از این اثر زیبا بهره نبرده باشد؛ ولی به نظرم «تیستو» را مردم دنیا کمتر خوانده باشند و ترجمه‌های کمتری از آن به چاپ رسیده است. البته شاید علتش این باشد که دنیای «تیستو» از دنیای «شازده کوچولو» کمی فاصله دارد، چرا که در این داستان کمتر جملات فلسفی و پیچیده (مثل شازده کوچولو) می‌خوانیم و جهان هستی در داستان موریس دروئون تحلیل نمی‌شود و حرف‌های گنده گندهٔ بزرگترها را کمتر از دهان «تیستو» می‌شنویم. «تیستو» فقط آمده که بگوید با صلح و دوستی (گل و گیاه و سبزی) کمتر کسی بی‌خانمان می‌شود، کمتر کسی به زندان می‌افتد، کمتر کسی در جنگ‌ها کشته می‌شود. ترجمهٔ «لیلی گلستان» از این داستان بلند و زیبا، باعث شده تا این کتاب برای فارسی‌زبان‌ها هم کتاب آشنایی بشود. وقتی متوجه شدم که قرار است نمایش این کار با آداپتهٔ «نغمهٔ ثمینی» و کارگردانی خانم‌ها «هما جدیکار» و «آزاده پورمختار» در پانزدهمین جشنواره بین‌المللی نمایش عروسکی تهران به نمایش دربیاید، خیلی دوست داشتم تا آن را ببینم. بالاخره با عنایت دوستی در مرکز هنرهای نمایشی توانستم یک بلیت گیر بیاورم و کار را در روز یک شنبه ۲۳ شهریور ماه ۱۳۹۳سانس دوم (ساعت ۱۹:۳۰) به تماشا بنشینم. «حسن معجونی» در این نمایش به صورت ویدیویی از قبل ضبط شده و پخش آن به روی شمایی از تلویزیون به عنوان گزارشگر تلویزیونی - پاساژ میان پرده‌ها - حضور دارد: گزارش‌گری که کارهای شگفت تیستو را به ملت شریف توضیح می‌دهد و منتقل می‌کند. خانم «فریبا جدیکار» به عنوان روای داستان، کتاب قدیمی از تیستوی سبز انگشتی در دست، مشارکتی جدی در این کار نمایشی دارد، به طوری که دیالوگ‌ برقرار کردن او با عروسک زیباساخت تیستو در این نمایش، تماشاگر را وامی‌دارد تا با شخصیت اصلی کار ارتباط راحت‌تر و بهتری برقرار کند. این نمایش عروسکی با استفاده از تکنیک‌های مختلف عروسکی و استفاده از نورپردازی و طراحی صحنهٔ مناسب کار توانسته، به بهترین وجه مفاهیم ارزشمند کتاب دروئون را منتقل کند. البته حضور «آقای پدر» و «خانم مادر» و «پلیس» به صورت عروسک‌های زنده درمیان عروسک‌های ریز و درشت دیگر، ابتکار قابل توجهی است از دو کارگردان کار. با این که این اثر با نوعی طنز درونی اجرا می‌شود، ولی با دقت در آن – به خصوص اگر داستان جدی نویسنده را از قبل خوانده باشی – می‌توانستی بسیاری از رگه‌های اصیل صلح‌دوستی و ضدجنگ این اثر را بیابی. ضدجنگ بودن این رمان-نمایش شاید بزرگترین خصلت قابل تامل آن است، در زمانه‌ای که روز به روز اخبار جنگ و نابودی و کشت و کشتار توسط گروه‌های مختلف را شاهد هستیم، وجود چنین نمایشی با این خصلت غنیمتی است ارزشمند. پدر تیستو در واقع صاحب کارخانهٔ اسلحه‌سازی است، کارخانه‌ای که همواره با چرخش ماشین جنگ می‌تواند سود بیشتری ببرد؛ اما تیستو با انگشتان سبزش باعث می‌شود تا کارخانه به گلخانه تبدیل شود و به این وسیله شعلهٔ جنگ را خاموش می‌کند و همین امر باعث ورشکستی پدر و در نهایت طرد او می‌شود. پرواز تیستو در واپسین لحظات نمایش از نردبانی که خودش از گل ساخته شده است، یکی از بهترین لحظات نمایشی این اثر است، جایی که او مثل خیلی از کسانی که برای برقراری صلح جنگیدند، ولی نصیبی جز مرگ و نیستی و داغ و درفش نیافتند، بال درمی‌آورد تا برود پیش کسانی که جنگ همهٔ خان و مانشان را (مثل آقای سیبیلو، باغبان رمان-نمایش، تنها کسی که دنیای تیستو را می‌فهمد) گرفته است. در مجموع از دیدن این اثر کامل و زیبا لذت بردم. البته این کار پیام دیگری را هم برای تماشاگران داشت: نمایش عروسکی در ایران هنوز زنده و امیدوار و پویا به کار خود ادامه می‌دهد. امیدوارم حرف اصلی نویسنده و کارگردان(ها) با نمایش گستردهٔ این کار در آینده نزدیک، بیشتر دیده و شنیده شود. 



 
 
آتش بس ۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
 

شب هفدهم شهریور ۱۳۹۳ در مراسم رونمایی آخرین فیلم خانم تهمینه میلانی حضور داشتم. فیلم «آتش بس ۲» خانم میلانی خیلی شبیه فیلم قبلی‌اش بود: «یکی از ما دو نفر» و تقریبا به همان میزان اعصاب خردکن و بی‌مزه؛ البته می‌توان فروش خوبی برای فیلم پیش‌بینی کرد، به خاطر فضای شیک و پیک و بالاشهری فیلم – که خب الان همین قشر هم اگر حال داشته باشند سینماروهای اصلی جامعه ما هستند با توجه به مخارج سنگینی که یک فیلم دیدن جمعی بر دوش خرج‌کن خانواده می‌گذارد - و همچنین حضور ستارگانی که چند سالی است که کم‌فروغ‌ شده‌اند. شاید بشود «بهرام رادان» را ستاره‌ای هنوز به حساب آورد، ولی چهرهٔ تلخ «میترا حجار» اصلا مناسب این نقشی که می‌خواهد به نوعی کمدی هم باشد نیست و در کل شیمی این دو آدم در فیلم  با هم سازگار نیافتاده است! در فیلم به نظرم «پسیانی» و «خیراندیش» پرفروغ‌تر از این دو بازیگر ظاهر شده‌اند و شاهد مثال دود از کنده بلند می‌شود. فیلم در مقایسه با «آتش‌بس»(۱۳۸۴) هم چیز تازه‌ای در چنته ندارد، جز چند نصیحت و توصیه تکراری که از زبان روانشناس یا روانکاو فیلم (پسیانی) می‌شنویم، یک بازیگر بانمک پسر با موهای فرفری بور، شنیدن چندتا جک تازه، یک «پژمان جمشیدی» تکراری و «نقره»  - پرستار بچه - که نقشش را گوهر خانم با لهجه و اطوارهای شیرازی بازی می‌کند. فعلا (تا اطلاع ثانوی!) سینمای کمدی ـ اجتماعی بدون «رضا عطاران» یک چیزی کم دارد و پایش می‌لنگد. فکر می‌کردم اگر جای رادان، عطاران بود و جای حجار یکی مثل طناز طباطبایی و... خیلی به گرم بودن فیلم کمک می‌شد. بعید می‌دانم موفقیت «آتش بس» سال ۱۳۸۵ در سال ۱۳۹۳ تکرار شود. گذشت نه سال بالاخره خیلی از معادلات قبلی فروش فیلم در سینمای ایران را دگرگون کرده است، معادله‌ای که شاید خانم مهندس و آقای نیک‌بین چندان به آن کاری نداشته‌اند.