سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

جشنواره فیلم تصویر هنرمند۴
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥
 

ششمین روز از جشنواره تصویر هنرمند در بیستم آبان‌ماه با نمایش چهار فیلم برگزار شد.فیلم اول " پیته‌سرای هنر" به کارگردانی کیوان آزاد در باره کارگاه موسیقی بود که در یکی ازمحلات فقیرنشین بندرعباس به کار هنری مشغول است.بچه‌های محله به دور هم جمع می‌شوند و به نواختن سازهای محلی می‌پردازند، بچه‌هایی که خودشان و خانواده‌شان به نان شب محتاج هستند ، یا دخترانی که فقط حق دارند در آنجا به موسیقی بپردازند و خانه دیگر جای موسیقی نیست.هیجان کودکانی که در شهرهای جنوبی با هر تلنگر دستی به چیزی ‌مثل قایق ، لاستیک ماشین ، پیت حلبی و ... به واکنش می‌پردازند و حرکات موزون ( همان رقص سابق !) را به ایستایی و خشکی کمر ترجیح می‌دهند ،‌ در این فیلم کوتاه مستند دیدنی است. فیلم بعدی "آوای دره گلیج" ساخته علی محمد قاسمی یادبود تصویری است از سید ابراهیم اصغرزاده دستیار و منشی صحنه و گاه بازیگر فیلم‌های ابراهیم حاتمی‌کیا که در سانحه هوایی در سال 1380 کشته شد.صحبت‌های حاتمی‌کیا در حین رانندگی در باره‌ی دوست و همکار قدیمی‌اش در این فیلم از همه شنیدنی‌تر است،‌خصوصا آنجا که در باره مقصرین سانحه می‌گوید و با منطقی اروپایی یا خردگرایانه و عصبانیتی از نوع یک کارگردان همیشه ساپورت شده ،‌ از کسانی شکایت می‌کند که در این واقعه دست‌داشته‌اند و باید مجازات شوند.گاهی بعضی از افراد (امثال حاتمی‌کیا) گویی فراموش می‌کنند که در جایی دارند زندگی می‌کنند که جان آدمیزاد ارزش چندانی ندارد که هیچ حتی مرگشان نیز به جایی برنمی‌خورد! مستند بعدی از مجموعه نقاشان ایرانی است که این فیلم به " پریوش گنجی " و کارها و صحبتهایش اختصاص داشت.من که چندان با عالم نقاشی ، خصوصا از نوع آبستره و انتزاعی آن چندان رابطه خوبی ندارم ،‌ حرفها و آثار هم برایم چندان جالب نبود. آخرین فیلم روز ششم جشنواره به نام " امپراطور و ما " ساخته امیدنجوان در واقع گزارش‌گونه‌ایست از حضور دستیار و فیلمبردار و یکی دو نفر دیگر مثل مدیرتولید فیلم آشوب کوروساوا در ایران به بهانه اهدای لوح یادبوی به آنها در دهمین جشن خانه سینما ،‌ که این بهانه موجب چند مصاحبه کوتاه و بی‌روح با شادمهرراستین و محمودکلاری و همچنین همان دستیاران کوروساوا ، در باره کارهای استاد است.لابه‌لای این مستند هم تکه‌های از فیلم‌های او مثل آشوب ، ریش‌قرمز و... به نمایش گذاشته می‌شود.فیلم در مقایسه با فیلمی که چند روز پیش از پشت صحنه آشوب در همین جشنواره به بهانه بزرگداشت کوروساوا نمایش داده شد ،‌ بسیار بی‌رمق بود.نمی‌دانم چرا هیچ قطعه‌ای از ابرکارهای دیگر استاد مثل دودسکادن ( که در این مستند هم به آن به عنوان اولین فیلم رنگی استاد یاد می‌شود و اوایل دهه 60 خورشیدی نمایش آن از تلویزیون خودمان ماندگارترین خاطرات را از او یعنی استاد در ذهنم به جا گذاشته است)‌ یا قطعه‌ای از دیگر بزرگ‌کار او یعنی " زندگی" نمایش داده نشد.همین علتهاست که می‌گویم فیلم سردستی و بدون‌ کار و تلاش اساسی ساخته شده است.تنها قطعه‌ی کوتاهی از پشت صحنه "ریش قرمز" که آنهم متعلق به ساخت موسیقی زیبای آن بود،به خاطر همان خاطرات شیرین دهه شصت از فیلمهای کوروساوا ،‌ برایم دلچسب بود.

بعد از اتمام فیلم‌ها به تالار ناصری خانه هنرمندان هم سرکی کشیدم و مردی را دیدم لاغراندام در لباسی سفید و لباده مانند ، جلیقه‌ای مشکی پوشیده ، دو ردیف تسبیح چوبین به گردن نهاده ،‌ ریشی نوک‌تیز و موزون ،‌ بالای سن با میکروفونی بی‌سیم به سخن از مولانا و زندگی عرفانی پرداخته است.بعد از نشستن به روی صندلی یافتم که ایشان حیدرنژاد نام دارد و یکی از استادان دانشگاه‌های تهران است (‌طبق نوشته بروشور تبلیغی‌اشان) و اینبار به مدد اشعار مولانا می‌خواهد به داغ‌دل این مردم نسوخته‌جان کمی التیام بخشد (درد بی‌دردی علاجش آتش است) حرفهای زیبایی که این روزها از بسیار کسان دیگر هم می‌شنویم ؛ به احترام حضرت مولانا و شنیدن اشعاری از او پای سخن نیمه او نشستم ،‌ اما هر چه فکر کردم از ادای لباس او و دیگرانی که در اطرافش چون او بودند‌ ، سردرنیاوردم.او خود به زندگی امروزی معتقد بود  و بعد چنین لباس پوشیده بود! قسمت دوم برنامه هم فال بود و هم تماشا.دف‌نوازی دو نفر و تنبک و تمپو نوازی دیگری و بعد ادامه سخنها.این گروه یا دسته یا ... که به " سفیران اشراق مولانا" نام زده‌اند ،‌ گشت عرفان و طبیعت هم دارند که شامل گشت و گذار در کاخ سعد آباد و طبیعت اطراف آن است و چندتا از برنامه‌های آنان شیرین است : " هم‌نوایی نجوای درون تو با مادر طبیعت " ،‌ " تمرکز و ذکر "‌ ، " کار در گلخانه و آشنایی با گلها " و... همه اینها _ که می‌توان در یکی از پارکهای تهران هم به آن پرداخت _ علاوه بر نهار و نماز و شرح چند غزل از دیوان شمس، به مقدار ناقابل دوازده هزار تومان.یاد بچه‌های نیمه لخت و نیمه گرسنه جنوبی افتادم که در فیلمی که در ابتدای این نوشته شرحش رفت ،‌ در کناره خلیج فارس درون آب ،‌ به دور لاستیک کامیونی جمع بودند ، با دست به روی لاستیک و آب ریتم گرفته بودند ، و شاد بچه‌ای با رقصی میانه‌ی میدان (میان لاستیک بزرگ کامیون)‌ ، همان که مولانا آرزویش را داشت ،‌ به چنان خلصه و عرفانی رسیده بود ، که چنین جمعی که بازهم شرحش رفت ،‌ در خواب هم تصور نتوانند.