سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

عیارتنها، بیضایی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥
 

وقتی در سال ۱۳۶۶ و سالها دیگر شماری از نوشته‌های او را ‌خواندم ، اندک اندک با عظمت مردی مواجه شدم ، که نمونه‌ای از او در میان ما که معمولا با یک کشمیش گرمی می‌کنیم و با یک مویز سردی ، بسیار اندک است.شماری از هم‌ردیفانش مثل اکبررادی و غلامحسین ساعدی و محمود دولت آبادی را البته می‌توان نام برد ، ولی چنین جامع و پرکار در همه زمینه‌های هنرهای نمایشی اعم از نمایشنامه ، فیلمنامه ، تک گویی ، ساخت فیلم و ... یا بسیار اندک است یا اگر هم بوده‌اند دولتی مستعجل بوده‌اند یا تاب تحولات اجتماعی را نداشتند مثل مهاجرت گوهرمراد و مرگش زودهنگامش در غربت پاریس و یا مثل کسانی همچون رادی و دولت‌آبادی که همیشه درسایه‌ی عظمت‌کارهای قبلیشان باقی ماندند ؛ در سربرآوردگان بعد از انقلاب البته کسی مثل مخملباف را شاید بشود به عنوان نمونه پذیرفت که تقریبا در همه زمینه‌هایی که در بالا نوشتم تبحر پیدا کرد ، ولی چون کمی دور و بر خود را شلوغ از تعریف و تمجید یافت ، با کوچکترین رد فیلمنامه‌ای مثلا ؛ دیگر نتوانست خاک این دیار را تاب آورد و به جایی دیگر کوچ کرد و به ظاهر دیگر آن جلوه را که در خود باور داشت را نیز ندارد، بگذریم. بهرام بیضایی طاقتی به پهنای همه تنگ نظریهای همیشه باقی در تاریخ این ملک و ملت دارد.سکوتی که همیشه دور و برش را فراگرفته ، پر است از فریاد کسی که در " دیوان بلخ " به محاکمه نشسته است و دادخواهی می‌کند.ماندگاری او در این کشور و ریشه‌کن نشدن از این آبشخور فرهنگی – با همه ظلمها و زیبایهایش ! – باعث شده تا همچنان پرانرژی به خلق کردن ادامه بدهد.خلقی که با هیچ تعریف و تمجید و جایزه و ... همراه نبوده است ، ولی همچنان جاری و ساری باقی مانده.نمونه‌اش مویه‌نامه‌ی تهمینه بود که " مژده شمسایی " همسرش ،‌ به زیبایی درست یک روز بعد از نوشتن آن در روز پنجم دیماه در بزرگداشت او در جمعی مشتاق خواند و همه آنانی را که گوش جان به آن سپرده بودند را وادار به تحسین و ستایش کرد.گرچه او با تواضع همیشگی‌اش در آخر مراسم میگوید :" ... من تئاتر و سینما را دوست داشتم و می‌خواستم بدانم این چیزی که دوست دارم چیست و بیشتر به آن برسم و بیشتر بفهمم و معلوم هم نیست که توانسته باشم به این هدف رسیده باشم..." ولی همه آنهایی که فیلمنامه‌های هرگز فیلم نشده‌ی او را خوانده باشند ، فیلمنامه‌های فیلم شده‌اش را دیده باشند ، نمایشنامه‌های خوبش را با شیوه دیالوگ‌نویسی خاصش خوانده باشند و تک گویی‌هایی مثل آرش و ... را خوانده باشند و کتاب " نمایش در ایران " او را مطالعه کرده باشند ، می‌دانند که او در این جستجو به بیشترین موفقیتها رسیده است و همانگونه که محمود دولت آبادی در پیامش که توسط اصغرهمت خوانده شد گفته بود، او با پژوهش ابتدا به ریشه‌های نمایش در ایران و جهان پرداخت و سپس به سراغ نمایشنامه‌ نویسی رفت و همین باعث شد تا جزو موفقترین افراد در این زمینه باشد.زمینه‌ای که به نظر نگارنده در محیط بسته تئاتر باقی نماند و به محیط بازی چون سینما کشیده شد.اندکی کارهای به عرصه درآمده او در این سالها و سالهای قبل از انقلاب ، خود گواه  وسواسی است که او در بیان و زبانش و ارائه حرفهایش دارد.به قول خودش او اگر قصد کند که در باره کارهای نکرده‌اش یا اجازه عرصه نگرفته‌اش سخن بگوید شاید ساعتها وقت دیگران را بگیرد و آنچه ما به عنوان مخاطبان عام او از کارهایش می‌یابیم همچون تکه‌ای از کوهی یخ در اقیانوسی شناور است. ماندگاری او در ماندنش است و امید او در امیدوار کردن دیگران ( مسافران ) .وقتی " لیسار" پسر کوچکش در کنار پدر به روی سن تالار بتهون خانه هنرمندان قدم گذاشت ، گویی نمایشنامه‌ای زیبا از او ، فیلمنامه‌ی کاملی از او ، تک‌گویی شگفتی از او را شاهد بودیم که به معرض تماشای تماشاگران درآمده است.تکه‌ای از او که معلوم نیست اگر بخواهد همچون پدر گردن به منت سیاست پیشگان خم نکند ، بتواند چون عیاری تنها تندبادهای پیرامون را تاب آورد یا نه.