سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

شب سوم: پاداش حرف زدن
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥
 

اقلیما ؛ محمد مهدی عسگرپور

معنی اقلیما را در دو فرهنگ جستجو کردم معین و عمید و کلمه دیگری به شکل " اقلیمیا " را یافتم که معنی ریزه زر و سیم را دارد و به نظرم نام فیلم مقلوب چنین کلمه‌ای است ، چرا که در فیلم همه دعواها ( طبق معمول ) بر سر همین زر و سیم است. دیوانه‌ جلوه‌دادن یک زن صاحب ثروت با همدستی شوهر و زنی دیگر و سرآخر بالاکشیدن ثروت زن ، داستانی تکراری نیست؟ نیم ساعت اول فیلم  که به کندی پیش می‌رود و وقتی که کم‌کم پی به واقعه یا گره اصلی فیلم می‌بریم ، مطابق است با زمانی که تقریبا حساب و کتاب آخر فیلم هم برایمان مشخص شده است.البته معترفم وجود شخصیت فرعی وکیل زن که زمانی خواستگارش بوده ، البته کمی در حدس زدن  این پایان محتوم مشکل ایجاد می‌کرد ، که اگر این هم نبود که نمک‌ کارگرفته می‌شد! تک صحنه‌ها و لحظاتی بود که فیلم به ‍ژانر وحشت پهلو می‌زد ،‌ ژانر فراموش ‌شده‌ای که سینمای جهان ،‌ خصوصا هالیوود حسابی مخصوص روی آن باز کرده ولی سینمای ایران به جز موارد انگشت‌شماری اصلا به آن توجه ندارد.تدبیر فیلمنامه‌نویس برای پایانی دوگانه جالب بود.

پاداش سکوت ؛ مازیار میری

سال گذشته مازیار میری با فیلم " به آهستگی " خود را فیلمسازی پرایده و محکمی معرفی کرد. به آهستگی گرچه نتوانست زیاد دیده شود و اکران نامناسبی در طول سال داشت و موجب اعتراض کارگردان نیز واقع شد ، ولی خاطره و تجربه‌ای را در ذهن تماشاگران جدی سینمای ایران باقی گذاشت که به طور قطع توقع از او را نیز بالا برد و انتظار برای دیدن کاری بهتر و برتر از او انتظاری بی‌جا نیست. " پاداش سکوت " این توقع را به چند دلیل برآورده نکرد : 1 – داستانی لو رفته برای کسانی که با ماجرای قصه احمد دهقان و حواشی‌های آن آشنا هستند.فرهاد توحیدی هم با همه مهارت و تلاشش نتوانسته بود ، چیزی برتر از داستان " من قاتل پسرتان هستم " خلق کند.2- استفاده مفرط از بازیگران حرفه‌ای و حتی پیشکسوت مثل جعفر والی که با شغل‌شان آشنا هستند و اجازه کمتری به کارگردان جوانی مثل میری را می‌دهند تا به آنها شکل دهد و آنچه را که خود از بازی آنها توقع دارد را به آنان بقبولاند.( نمونه بارزش بازی خودانگیخته پرویز پرستویی که حتی بدون حضور میری هم همین نقش را می‌توانست دربیاورد ) 3- سومین و مهمترین موضوع : ارتباط برقرار نکردن با بن‌اندیشه‌‌ی داستان و در نتیجه نعل‌وارونه زدن و تبدیل شدن فیلم به فیلمی ضدجنگی.مجبور شدن اکبر برای خفه کردن یحیی در هور برای نجات جان دیگران در حین عملیات را چگونه می‌توان به خورد تماشاگر عادی به خصوص نسل جنگ ندیده این روزها که شمایی کلی از جنگ دارند ، داد؟ تماشاگری که نمی‌داند این چه عملیاتی است که نتوان به خاطر نجات جان یحیی عقب‌نشینی کرد؟ چرا راه پس و پیش ندارند؟ چرا این عملیات انقدر مهم است؟ به نظرم احمد دهقان نویسنده اصلی داستان هم نتوانسته بود سرآخر به جایی برسد که بتواند خواننده‌ی پرسشگر را راضی از نتیجه داستان گرداند،و فیلمنامه‌نویس هم سعی در اصلاح آن ساختار نکرده که هیچ به گنگی قضیه هم بیشتر افزوده است.بعضی از جرقه‌های ایده یک داستان برای نویسنده چنان جذاب می‌شود که دل‌کندن از آن برایش غیرممکن است.ایده‌ی به حق جذاب و اولیه‌ی داستان دهقان و اینکه رزمنده‌ی سابقی به سراغ خانواده‌ی یک رزمنده‌ی شهید برود و بگوید من قاتل پسرتان هستم  و گره‌زدن ذهن خواننده یا تماشاگر با این پرسش که "چگونه؟‌ مگر می‌شود؟" درصورتی می‌تواند نتیجه مطلوب را عاید  داستان کند که نتیجه‌گیری آن خلاف آنچه که نگاه عمومی به یک رزمنده است را خدشه‌دار نکند. تمرکز بیشتر فیلم بر تغییر و تحولات انسانها بعد از جنگ است و خلاصه‌شده‌ی آن را در تیتراژ آغازین فیلم هم به خوبی می‌بینیم که اکبر از پشت کیوسک بلیط‌ فروشی‌اش شاهد این تغییر و تحولات اجتماعی است و نمی‌تواند آن را هضم کند ؛ بنابراین دیگر وقتی برای فیلمساز باقی نمی‌ماند که علت‌های مهم بودن عملیات و سئوالات دیگری که مطرح می‌شود را پاسخگو باشد.جوابهایی که می‌توانست مانع از نتیجه‌گیری فعلی فیلم توسط تماشاگر شود.