سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

بلم سنگی و ساراماگو
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۱
 

انسان با تصور رویا یا افسانه‌ای که ژوزه ساراماگو می‌پروراند ، گاه دچار شک می‌شود . چشم باز می‌کند می‌بیند که او چون نقالی عالی دست بر همه احساس و عقلت گذاشته و تو را سوار بر ” بلم سنگی “ به میان اقیانوس اطلس کشانده است . با او به سوی غرب روانی ، همراه با شخصیتهایی عجیب و افسانه‌ای . بی‌خود نیست که جمله ” هر آینده‌ای افسانه‌ای است “ را از قول آلخو کارپینته - که نمی‌شناسمش راحت ! - بر تارک رمانش نشانده است . من کتابدار نیستم تا دقیق بدانم که این چندمین رمان ساراماگو است و در چه ساعتی از سال بوق میلادی یا شمسی در اینور دنیا یا آنور دنیا به زیور طبع آراسته شده ، یا اینکه مهدی غبرایی با دست چپ این رمان را ترجمه کرده است یا با دست راست ، یا با پارتی‌بازی شگفتی از میان کلاه بره خود دست برادرش هادی را گرفته تا ویراستار کارش باشد و اینکه دوهزار تومان برای این کتاب سنگین است یا سبک ‌، یا من که آن را از میان کتابهای کتابخانه فرهنگسرای سابق بهمن و فعلی ورزش برگزیده‌ام ، گزینشم خوب بوده است یا نه ، ولی حداقل می‌دانم که بعد از خواندن ‌” کوری “ با رمان‌نویسی آشنا شدم که طالب است تا شگفتی بیافریند و هیچ منتظر کسی نمی‌شود که تخیل و حادثه ناباورانه وارد شده در رمانش را قبول بکند یا نه . یکراست به سراغ حادثه اولیه و اتفاق شگفت می‌رود. کوری جز بر یک شخص همه را فرامی‌گیرد و آنگاه شروع به تجزیه و تحلیل این قضیه می‌کند که اگر انسانها در موقعیتی چنین دشوار قرار بگیرند چگونه گرگ همدیگر می‌شوند و در کثافتهای خود غوطه ‌می‌خورند . در کوری او انگار مذهب را هم به سخره گرفته بود ، همانطور که در بلم سنگی این کار را کرده است . مذهبی که همیشه در بهترین شرایط انسانی نتوانسته پاسخگوی کاملی برای همه انسانها باشد ، چه برسد در بدترین شرایط انسانی که ساراماگو ، و همچنین دنیایی که در آن هستیم ، بهترین خالق آنند . با این‌ حال بهترین هنر آن - مذهب این است که توانسته به نوعی جمعی را تشکیل بدهد که هر آینه جمعی دیگر را به خاطر عقیده‌ای دیگر به محاکمه می‌کشاند. بگذریم ، از حسن مطلع این رمان نباید گذشت ، از نفوذ عناصر اساطیری ،‌ از شوخ‌طبعی نویسنده و از تقدیرگراییش . و از اینکه پایان رمان خود درگیری کافی برای خواننده فراهم می‌کند که بقیه مسافران شگرف این راه طولانی چگونه به مقصد خواهند رسید .
اما شگفتی و حادثه این رمان با جدا شدن شبه جزیره ایبری - متشکل از اسپانیا و پرتغال - از بدنه اروپا شروع می‌شود . این جداشدگی توامان می‌شود با چند حادثه دیگر ، ژوانا کاردا ، زنی مطلقه و روستایی ، در میان درختان یک جنگل ، با شاخه‌ای نارون ، خطی بر زمین می‌کشد نازدودنی . شروع رمان هم با اوست : ” وقتی ژوانا کاردا شاخه‌ی نارون را به زمین کشید ، سگهای سربر یکجا شروع کردند به عوعو و مردم را به ترس و وحشت انداختند ، چون از زمان‌های قدیم مردم اعتقاد داشتند که هر وقت سگها پارس کنند دنیا به آخر می‌رسد ، و سگ‌ها تا آن موقع صدایی از خود درنیاورده بودند...“ او اهل اسپانیاست . اما ژواکیم ساسای پرتغالی سنگی سنگین‌تر از آنچه که در تصور قدرت خودش بگنجد به دریا پرتاب می‌کند ، و سنگ به پروازی روی آب و هوا در‌می‌آید. خیل سارها بر فراز سر ژوزه آنائیستو به پرواز درمی‌آیند و او را تا اواسط رمان دنبال می‌کنند . و بالاخره پیرمردی اهل غرناطه اسپانیا که لرزش زمین را درست همزمان با آن حوادث دیگر احساس می‌کند . از لحظه‌ای که کوههای پیرنه - مرز اسپانیا و فرانسه - شروع به شکافتن می‌کند بر اثر کشیدن چوب دستی کاردا بر زمین تا زمانی که این بلم سنگی در میان اقیانوس اطلس - و به قولی مرکز زمین - ، چون قلب لرزنده پیرمرد داروفروش ، یعنی پدرو اورسه، از حرکت باز‌می‌ایستد ، این شخصیت‌ها به نوعی جذب همدیگر می‌شوند و همراه با یاری سگی از دوزخ آمده به نام سمج ، به دیدار زن شگفت دیگری می‌روند که جورابی کهنه را با نخی آبی شکافته و از آن ابری از پشم آبی به وجود آورده است . تکه‌ای از نخ آبی در دهان همان سگ سمج ، باعث می‌شود که چهار شخصیت اولیه با ماریا گوابایرای اسپانیایی آشنا شوند و بالاخره همراه با او به سفری در شبه جزیره بپردازند . آنها تصمیم می‌گیرند به کناره شرقی شبه جزیره ، جایی که کوه‌های پیرنه از نیمه دیگرش در اروپا جدا شده ، بروند . سفر با دلیجان را آغاز می‌کنند . آنها به دوره‌گردی و فروش اجناس رو می‌کنند و از دهی به دهی دیگر ،‌اگر خالی از سکنه نباشد ، به کاسبی مختصری برای گذران زندگیشان می‌پردازند . آنها بالاخره وقتی به دیدن دریا از ارتفاع هزار و پانصد متری قله‌های پیرنه نایل می‌شوند ، که بلم سنگی یا همان شبه جزیره آواره در میان اقیانوس به شکل دوار به دور خود می‌‌چرخد . دو زن این رمان ،‌ به نوعی عاشق و دلداده ، دو مرد پرتغالی می‌شوند ولی جالب است که آنها به خاطر دلسوزی برای تنهایی و بی‌کسی پیرمرد خود را و تن خود را در اختیار او قرار می‌دهند تا شگفتی دیگر اواخر رمان هم به وقوع بپیوندد ؛ اتفاقی که از پایین افتادن و به سمت جنوب رفتن جزیره آغاز می‌شود ، ژوزه سارماگو اعلام می‌کند که هر زنی که قدرت باروری داشته ، حامله است و همه هم‌زمان گویی . و این دو زن نیز از این پیرمرد که تا زمانی که در اواخر رمان به ملاقات مرگ رفت لرزش زمین را حس می‌کرد . شاخه نارون ژوانا کاردا هنوز کاربرد داشت و آنهم فرو بردن بر سر خاک پدرو اورسه بود. او را در مکانی به خاک سپردند که جمجمه قدیمی‌ترین انسان اروپایی در آنجا کشف شده است . و بعد از به خاک سپاری اورسه ساراماگوی پرتغالی با این جملات رمانش را به پایان می‌برد : ” و اما برسیم به دیگران ، آنها به راه خود می‌روند ، کسی چه می‌داند ، چه آینده‌ای در انتظارشان است ، چقدر عمر می‌کنند و چه سرنوشتی خواهند داشت . شاخه‌ی نارون سبز است ، شاید سال آینده باز جوانه برند . “
این خلاصه‌ای از یکی از خیال‌انگیزترین رمانهایی است که تا به حال خوانده‌ام . خلاصه‌ای که هیچگاه نمی‌تواند خلاصه‌ی درستی باشد . چرا که خلاصه یک رمان - مثل فیلم ساختن از روی آن - یعنی هلاک یک رمان ، ولی با این حال معتقدم بعضی از خلاصه‌ها انقدر ناقصند که خواننده آن را ترغیب می‌کند اگر رمانی را نخوانده آن را حتما بخواند ! به کوری چشم خلاصه‌نویس محترم . اما از بحث این خلاصه اگر فرصت بدهد این ذهن آشفته بگذرم ، می‌خواهم بنویسم که با قرار دادن داستانهای اساطیری در کنار هر شخصیت اصلی عجیب و غریب ساراماگو توانسته شکلی بومی و قومی به آنها ببخشد .
بومی که شامل اروپا و به خصوص جغرافیا و تاریخ شبه جزیره ایبری است . شکاف فرهنگی که بین شمال اروپا و شبه جزیره ایبری به طور طبیعی هم با وجود رشته کوه‌های پیرنه وجود دارد ، که در این رمان در شکلی اغراق‌شده به رخ خواننده کشیده می‌شود . اروپایی که انگار بر این جدایی وقعی نمی‌نهد و این واقعه را شکلی طبیعی از حرکات زمین می‌داند .
او علاوه بر قصه‌گویی از این شخصیت‌ها ، که حتما لازم نیست در هر کدام شخصیتی اساطیری بیابیم ، به زندگی مردم عادی هم در این اوضاع و احوال آشفته می‌پردازد . به اوضاع و احوال دولتها نیز . از دولتهای اسپانیا و پرتغال و دوز و کلک‌های سیاسی سیاستمداران آنها برای آرام کردن این آشفته بازار گرفته تا دولتهای اروپایی به جا مانده از اروپا . و بالاخره دست‌انداختن ابرقدرت جهان ایالات متحده آمریکا که نسبت به حرکات به شدت متغیر شبه جزیره ، هر لحظه تصمیمی می‌گیرد . ساراماگو توانسته به خوبی آمریکا را وکیل وصی بدون خواسته ملت شبه جزیره ایبری معرفی کند و استراتژی خودخواهانه آنها را دست بیاندازد . پس با دولایه مواجه هستیم . لایه‌ای از شگفتی‌های شخصیتهای برگزیده نویسنده و لایه‌ای از عمل و عکس‌العمل ملت و دولتی که هر ‌آینه فکر آینده خود است . اما یکی از خصوصیات نوشتاری ساراماگو که بر من خواننده ، تندخوان ، سخت می‌چسبد - علاوه بر چند خصوصیت خوب دیگر - نگذاشتن گیومه و بند و این حرفها در واگویه‌ی دیالوگهای شخصیتهاست . شاید این گفته از سادگی من باشد ، ولی باور کنید بهترین خصوصیت برای یک رمان ایجاز رمان است . این ایجاز در رمانهای ساراماگو به نگذاشتن اسم شخصیتها در مقابل گفتارشان هم جلوه دارد . و فقط یک ویرگول خوب و کوچک است که حرفها را از هم تفکیک می‌کند . گرچه جاهایی - به خصوص در توصیف وضعیت حرکت جزیره و ... - او هم به درازه‌گویی مبتلا می‌شود ولی سریع خود را می‌یابد و یاد شخصیتهایش می‌افتد و به آنها می‌پردازد . رمزگشایی از رمان می‌تواند بسیاری از حرفهای پنهان ساراماگو را آشکار سازد ولی باز به نظرم این رمزها را هر خواننده‌ای بنا به تجارب خود به دلخواه می‌تواند حامل باشد ؛ چون نقش‌واره‌های ابرها در صورت آسمان ، خود بهترین شکل است برای همراهی با ساراماگوی جادوگر.
از هیبت رمان دیگر ساراماگو یکبار پس کشیدم ، البته آن روزها حالم نیز خوش نبود ، ولی شاید در نشست بعدی برای رمانخوانی به سراغ ” سال مرگ ریکاردو ریش “ بروم . خدا خیردهاد به انتخاب کنندگان جوایز نوبل که باعث می‌شوند ملت ایران حداقل با بعضی از نویسندگان به روز دنیا آشنا شوند . و مترجمان صاحب فضل ایرانی ! که گوش به زنگند ببینند نوبل را هر سال چه کسی می‌رباید تا به سراغ کارهایش بروند .