سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

Apocalypto
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
 

کارگردان : مل گیبسون.فیلمنامه : گیبسون ، فرهاد صفی‌نیا. مدیر فیلمبرداری : دین سملر.موسیقی:جیمزهورنر.بازیگران:رودی یانگ‌بلاد ، دالیا هرناندز، رائول تروخیلو و ... ،138 دقیقه ، 2006 آمریکا .

" هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد ، مگر آنکه از درون نابود شده باشد " گیبسونآپوکالیپتو با اتصال این جمله‌ی معروف ویل دورانت در تاریخ تمدنش در آغاز فیلم به سکانس‌های آخر فیلم یعنی جایی که "پنجه پلنگ" خسته از فراری طولانی تسلیم و شگفت‌زده ساحل سرزمینش را نگاه می‌کند ،‌ همراه با صدای سازهای کوبه‌ای ارکستر جیمز هورنر که شلیک توپ ها را تداعی‌گرست و بالاخره دوربین "دین سملر" که ورود  مهاجمان اسپانیایی با کشتی‌هایشان را با ابهتی تمام به ما نشان می‌دهد؛تماشاگر را به ارجاعی تاریخی و یادآوری گذشته‌ی نچندان درخشان انسان‌ها دعوت می‌کند.  نشان دادن نیروی عظیم دریایی مهاجمان در کنار ساحل ، با جنگجویانشان و مسیونرهای مذهبی ، یادآور پیشگویی دختری وبایی است که نابودی قوم مایا را با رفتاری چنین خشن و مازوخیستی در میانه‌ی فیلم گوشزد کرده.دخترک با نگاهی عمیق به " پنجه پلنگ " هنگامی که اسیر دست مهاجمان وحشی قوم مایاست ، به یکی از آنها که با گرزش چندبار به سینه‌ی او می‌کوبد تا او را دور کند ، با گویش و آرامشی خاص چنین می‌گوید:" شما همه از من می‌ترسید؟ همه شما پست و رذلید. میخواهی بدونی چطوری می‌میری ؟ زمان مقدس فرا می‌رسد ، مراقب تاریکی روز باش ، مراقب مردی که با خود پلنگ می‌آورد ، آنکه از آب و خاک دوباره متولد می‌شود ، آنکه تو را خواهد کشت آسمان را می‌شکافد ، و زمین را می‌خراشد ، تو را از هم می‌پاشد و دنیای تو را پایان می‌دهد. او هم اکنون با شماست . روزتان مثل شب خواهد شد و مرد پلنگ به زندگی شما پایان خواهد داد." البته پیشگویهای این دخترک خردسال در ادامه‌ی فیلم یکایک محقق می‌شود ، بدون این‌ که در زمان شنیدن آن بتوان آن را باور کرد.

شروع فیلم با جنگل است : ترکیب صدای وکال انسان و حیوانات جنگل و فرار پروانه‌‌ای از گرازی که فریاد و گریزش همه‌ی آرامش جنگل را با خود می‌برد.به تدریج با گروه شکارچیان دهکده‌ی کوچکی آشنا می‌شنویم که پس از شکار گراز به تقسیم تکه‌های آن بین خودشان مشغول می‌شوند : "بلانتد" مردی که با وجود هیکلی درشت عقیم است."پنجه پلنگ" که یک پسر دارد و نوزادی در راه و می‌خواهد مانند پدرش صاحب ده فرزند بشود و... دهکده‌ای که شاد و سرخوش و شوخ به زندگی آرامشان مشغولند با هجوم غارتگران و اسیر گرفتن مردان و زنان ده نابود می‌شود.در این میان فقط "پنجه پلنگ" است که می‌تواند "جمعه" زنش و پسر کوچکش را به چاهی بیاندازد تا از دست غارتگران در امان باشند.اسیران بالاخره به جایی می‌رسند که به  نوعی مرکز تمدن مایاهاست.هنگام ورود به مرکز مایاها درمی‌یابیم که آنها در پی تحقق افسانه‌ای قدیمی هستند."افسانه‌ای هست که میگه ما شهری از سنگ خواهیم ساخت...جایی که از زمین خون می‌جوشد." آیا محقق کردن این افسانه نبود که آنها را به زوال و نابودی کشاند؟ جایی که به قول نویسنده کتاب جهان هنر :" در دوران کلاسیک هیچ تمدنى از لحاظ هنر، معمارى، دین و غیره به پاى تمدن مایا در سرزمین هاى دور افتاده نرسید...»(1) آیا فروپاشی قوم مایا ، آنطور که مورخان غربی گزارش کرده‌اند و مل گیبسون با مهارت تمام تکنیکی و موثر تصویر کرده ، بر اثر نابودی از درون بوده است یا براثر تهاجم قومی که خود را متمدن‌تر و صاحب عقیده‌ای رئوفتر می‌دانستند همچون اسپانیایی‌ها؟ آن چیزی که قرن‌ها قبل از ورود اسپانیائی‌ها نابودی شهرهای بزرگ این تمدن را رقم زد چه بوده است؟ سئوالی که اغلب تاریخ‌شناسان و محققان باستانی در جواب دادن به آن دچار مشکل هستند ؛ ولی فیلنمامه‌نویسان "آپوکالیپتو" با استفاده از افسانه‌ای مایایی که از زبان قصه‌گوی پیر دهکده ،‌ شب قبل از غارتشان ، نقل می‌کنند ، سعی در نشان دادن علت آن دارند :« انسان تنها نشسته بود.با غم و اندوهی فراوان.همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند : ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم.هر آرزویی داری بگو تا ما برآورده کنیم.انسان گفت: به من قدرت بینایی عمیق بدهید.کرکس گفت : بینایی من مال تو.انسان گفت : می‌خواهم قدرتمند باشم.پلنگ گفت : مانند من نیرومند خواهی شد.انسان گفت :می‌خواهم اسرار زمین را بدانم.مار گفت : نشانت خواهم داد.سپس همه حیوانات رفتند . وقتی انسان همه این هدایا را گرفت،رفت ؛ و آنگاه جغد به دیگر حیوانات گفت : انسان دیگر خیلی چیزها را می‌داند و قادر است کارهای زیادی بکند.گوزن گفت : انسان به آنچه می‌خواست رسید ،‌ آیا دیگر غمگین نخواهد بود؟ جغد گفت: حفره‌ای درون انسان وجود دارد . اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پرکردن آن حفره نیست.همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت.حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد تا روزی که از دنیا خواهد رفت.» حرص و آز جوابی است که برای علت وجود همه جنگهای خونین بین انسانها در این افسانه بیان می‌شود.این طمع را به شکل قربانی کردن انسان به پای خدایان توسط قوم مایا در سکانس درخشانی از فیلم شاهد هستیم.آنها با اجرای این آیین امید دارند که بتوانند بار دیگر همانند گذشته به حیات خود ادامه دهند.آنها اسیرانی را که غارتگران برای فروش به آنها عرضه کرده‌اند را یکایک در بالای معبدشان "کاستیلو" ذبح می‌کنند تا باشد خدایان نذرشان را قبول کنند.در این میان کسوف خورشید به نشانه‌ی قبول شدن نذر مایایی‌ها "پنجه پلنگ" ، "بلانتد" و چند تن دیگر از اهالی روستا را در آستانه‌ی قربانی شدن ، نجات می‌دهد.اما غارتگران با شکل دادن بازیی یکجانبه ، در مکانی که شبیه نبرد گلادیاتورها با یکدیگر است ، کشتن آنها را رقم می‌زنند.چند نفر از اهالی و بالاخره "بلانتد" ، مردی که به خاطر عقیمی نمی‌توانست در ادامه حیات روستایشان موثر واقع شود ،‌ کشته می‌شوند ؛ اما "پنجه پلنگ" با کشتن پسر سردسته غارتگران به فراری دشوار و طولانی مجبور می‌شود.او به سمت دهکده‌اش و چاهی که زن آبستن و پسرش را برای در امان بودن از دست دشمنانشان پنهان کرده می‌رود. فیلنمامه‌نویسان با استفاده از تمهید هیجان‌فزاینده و کشش داستان در این تعقیب و گریز و بالاخره نابودی یکایک تعقیب‌کننده‌ها به بهانه‌های مختلف و ماندن فقط دو نفر از آنها بر سر "پنجه پلنگ" خسته و درمانده در کنار ساحل ، چنان جذابیتی به فیلم می‌بخشند که رها کردن ماجرا از نیمه برای تماشاگر تقریبا غیرممکن است.ماجرایی که هیجان آن با بارش باران و در نیتجه پرشدن چاهی که جمعه و پسرش در آنجا پنهانند ، وضع حمل زن در دشوارترین وضع ممکن و ... بیشتر و بیشتر می‌شود."پنجه‌ی پلنگ" به نقطه‌ای می‌رسد که نقطه عطف فیلم و نوبت ضربه‌ نهایی کارگردان به ذهن تماشاگر است : همان "زمان مقدسی" که دخترک پیشگویی کرده بود و به  زعم کارگردان مسیحی و متعصب هالیوودی ، او که "مصائب مسیح"اش و حوادث و گفتگوهای پیرامونی آن باعث شده تا چنین قضاوتی صریح درباره‌اش شود ، چیزی نیست جز ورود مسیونرها و جنگجویان مسیحی به خاک تمدن مایایی به بهانه صدور تمدن اروپایی و در حقیقت کشف دنیایی تازه برای کسب منافع بیشتر.

البته تاریخ نوشته شده بعد از 1519 میلادی ، یعنی زمان کشف مکزیک توسط اروپایی‌ها و پایان فیلم حاضر، به ما می‌گوید ،‌ نه مبلغان و نه جنگجویان سفیدپوست طی سیطره‌ی سیصدساله‌اشان،هیچکدام نتوانستند تمدن درخشانی را به آنجا  منتقل کنند؛ بلکه بعدها هجوم آنان نیز از وحشی‌گری و خونریزی مایا‌ها ، آنطور که فیلمساز در اینجا تصویر کرده و در کتب تاریخی غربیان به راست یا دروغ ثبت شده و موجب اعتراض بازماندگان آن قوم بعد از پخش فیلم نیز شد،کم نداشته است.شاید گیبسون با تکیه به همین واقعیت تاریخی سکانس پایانی فیلمش را به شکل حاضر درآورده است : پس از زایمان "جمعه" ، که نشانی از ماندگاری و ادامه نسل قوم مایاست ، و رهایی همسرش از دست غارتگران ، در کنارهم ناباور و متعجب نظاره‌گر کشتیهای پهلوگرفته در ساحل هستند.

 

جمعه : (با اشاره به کشتیها ) اونا چی هستند ؟

 

پنجه پلنگ : مردانشان را با اینها میارن.

 

جمعه: باید بریم پیش اونا؟

 

پنجه پلنگ : باید بریم سمت جنگل،برای یه شروع تازه...

 

 و "پنجه پلنگ" و "جمعه" و فرزندانش در جنگلی که متعلق به خودشان است ، ناپدید می‌شوند و آرامشی که در اولین صحنه‌ی فیلم شاهده‌اش بوده‌ایم دوباره تکرار می‌شود.اما بیننده می‌داند که این پناه بردن به جنگل و احساس آرامش دیری نمی‌پاید.چرا که غارتگران جدیدی پا به سرزمین آنها گذاشته‌اند با خدایانی جدید و تسلیحاتی کشنده‌تر.

 

1-  جهان هنر (قوم مایا)، کلود- فرانسوا بودزو پیر بکلن، ترجمه مهران کندرى، پژوهشگاه علوم انسانى، چاپ اول :1384.