سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

از عشق مارکز
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۱
 

از عشق و دیگر اهریمنان یکی از داستانهای بلند زیبای گابریل گارسیا مارکز است . . ” زیرا که گیسوان ، در روز رستاخیز ، ظاهرا کمتر از دیگر اعضای بدن در خور اعتناست “ جمله‌ای کلیدی است که در ابتدای داستان به نقل از توماس اکویناس قسمت تمامیت بدن‌های احیاشده توسط نویسنده آورده شده است . مقدمه نویسنده در چگونگی شکل‌گیری این داستان بلند ، بسیار خواندنی است . او در سال 1949 که خبرنگار بوده ، مامور می‌شود تا در باره صومعه قدیمی سانتا کلارا ، تحقیق کند و گزارشی در باره آن بنویسد . مردگان را از سردابه این صومعه بیرون می‌آورند تا مقدمه ساخت یک هتل پنج ستاره شود.
به قلم مارکز بخوانیم شیرین‌تر است : ” خشونتی که در انجام کارها دیدم مرا به تعجب واداشت . کارگرها با بیل و کلنگ مقبره‌ها را می‌شکافتند ، تابوت‌های پویسیده را بیرون ‌می‌آوردند ، تابوت‌هایی که با تکان کوچکی از هم درمی‌رفتند ، و استخوان‌ها را از تود‌ه‌ی خاک و خل ، تکه‌های لباس و موهای خشک‌شده جدا می‌کردند ... از این رو وقتی پا به سردابه گذاشتم ، اولین چیزی که دیدم یک ردیف طولانی کپه‌های استخوان بود که از آفتاب شدید ماه اکتبر ...داغ شده بودند و تنها با ورق کاغذی که روی‌شان اسمی با مداد نوشته شده بود ، از یکدیگر متمایز بودند. پس از گذشت کمابیش نیم قرن ، هنوز هم تکان روحی را که آن گواه وحشتناک بر گذر ویرانگر زمان در من برانگیخت احساس می‌کنم ...“ او از مردگانی گزارش می‌دهد که در آنجا زمانی با احترام آرمیده بودند و اکنون به استخوانهایی پوسیده تبدیل شده بودند ، کسانی که بازیگران داستان بلندی می‌شوند که او بعد از مقدمه شروع می‌کند . ” خبری که به دنبالش بودم در طاقچه‌ی دیواری سوم محراب اصلی ، در طرفی بود که انجیل‌ها نگهداری می‌شد . سنگ با اولین ضربه‌ی کلنگ از هم پاشید و گیسوان زنده‌ای به رنگ مس تیره‌رنگ از آن بیرون زد . سرکارگر ، به کمک کارگرها ، سعی کرد به دسته‌ی موها دست پیدا کند و هر چه موها را بیش‌تر بیرون کشیدند به نظر پرپشت و درازتر می‌رسید ،‌ تا این که آخرین رشته‌ی مو که به جمجمه‌ی دختر جوانی متصل بود پدیدار شد . در طاقچه جز دو سه استخوان پراکنده چیزی باقی نماند و بر سنگ پوسیده و شوره‌زده فقط نامی کوچک بدون نام خانوادگی دیده می‌شد : سی‌یرا ماریا تودوس لس آنخلس .گیسوان شکوهمند که روی زمین ریخته شد بیست و دو متر و یازده سانتی‌متر طول داشت . “ سرکارگر با خیال راحت اعلام می‌کند که موها بعد از مرگ ماهی یک سانتیمتر رشد می‌کنند و این طول مو عمری تقریبا دویست ساله را نشان می‌دهد . برای مارکز با شاخکهای حساس یک هنرمند زبردست این موضوع ساده نبوده است . او به یاد داستانی از مادربزرگش می‌افتد : ” ... مادربزرگم داستان مارکیز کوچک دوازده‌ساله‌ای را تعریف کرده بود که دنباله‌ی گیسوانش ، مثل دامن بلند عروس‌ها ، روی زمین کشیده می‌شد و پس از آن که سگی او را گاز گرفته بود دچار بیماری هاری شده بود و مرده بود و در شهرهای ساحل کارائیب ، به خاطر معجزه‌های زیادی که از خود نشان داده بود ، مورد احترام بود ، این فکر که این جا مقبره‌ی او بوده خبر آن روز من و اساس این کتاب را تشکیل می‌دهد . “
مارکز در پنج قطعه شروع به نقل داستان می‌کند ، داستانی معجون از واقعیت و شگفتی و افسانه که چیزی جز این از سبک سحرآمیزش نمی‌توان انتظار داشت . در ابتدای داستان او یکراست به بازار می‌رود و سگی را نمایش می‌دهد که پای آن دختر دوازده ساله را گاز می‌گیرد . این گاز گرفتن را خواننده به حساب مرگ از پیش اعلام شده می‌داند . مرگی که محتوم است و علتی ندارد جز هاری او . هاری بیماری که دویست سال پیش از این به معنای دیوانه شدن و جن زده شدن و شیطان در روح کسی نفوذ کردن بوده است . خواننده هم انتظاری جز این ندارد . ولی این داستان با آنچه که از مادربزرگش نقل کرده بود ، قصه عشقی را رقم می‌زند که در قسمت‌ آخر رمان به اوج خود می‌رسد . عشقی مجنون‌وار و سخت . خانواده سی‌یروا - همان دختر دوازده ساله - خانواده‌ایست از هم گسسته ، با پدر و مادری که بازمانده از اشرافیتی بدوی هستند . پدر و مادری که حاصل یک بی‌عشقی تام هستند . این لاقیدی در مادر بیشتر هویداست . مادری که زمانی برای تصاحب ملک و املاک مارکی - پدر سی‌یروا - و پدرش به نفوذ در زندگی او تن درمی‌دهد و حاصل این نفوذ بچه‌ای ناخواسته است که هیچگاه به او به عنوان فرزندش محل نمی‌گذارد . برناردا - مادر سی‌یروا - ابتدای ورود به زندگی مارکی به زد و بندهای بسیار دست می‌زند و حاصلش ثروتی است مجموع در دو خمره پر از طلا ، ولی زندگی که فقط ثروت نیست ، او را ارضا نمی‌‌کند و تن به تن‌فروشی و قمار و افیونگ می‌دهد . پدر مارکی بعد از فهمیدن اینکه دخترش به هاری مبتلا شده گویی از خوابی گران برمی‌خیزد . دختری که تا به حال در میان بردگانشان بزرگ شده بود و با زبانهای آفریقایی که بردگان آشنا بودند بیشتر صحبت می‌کرد تا با زبان مادریش ، دختری از بند رسته که زندگی آزادی داشت ، با محبتهای بظاهر دلسوزانه پدر ، به دام صومعه‌ای می‌افتد که مرگ او را رقم می‌زنند . صومعه همان صومعه سانتاکلاراست و شخصیتهای صومعه و کلیسا نام آنها را در مقدمه مارکز ، در میان مردگان کپه‌شده ، خوانده‌ایم . از مادر خوزفا میراندا ، سرپرست صومعه ، اسقف اعظم کاسه‌رس ورتودس ، و همچنین مارکی که جای او در مقبره‌اش خالی است و زن اولش دنیا الالیا مندوزا که بر اثر صاعقه می‌میرد . ترسی که مارکی از زخم‌کوچک پای سی‌یروا دارد او را وامی‌دارد تا دست به دامن دکتر بیمارستان آنجا بشود ابرنونسیو . ابرنونسیو که فردی آزاده و عجیب است ، با اشاره‌ای تلویحی به مارکی می‌فهماند که هاری قابل درمان نیست و او می‌تواند به خدا متوسل شود . اما اسقف محلی آنجا برای نجات روح دختر دست به کار شده با احظاریه‌ای که برای مارکی می‌فرستد او را تشویق به سپردن دخترش برای درمان یا به عبارتی شفای او از روح شیطانی می‌کند . دلورا یار غار اسقف مامور رفع جن از روح سی‌یروا می‌شود . سی‌یروا ، که چون زندانی در صومعه به سر می‌برد ، نمی‌تواند اسارت را تحمل بیاورد . او در محیط مرده‌ی صومعه به کارهایی دست می‌زند که همه‌اشان به حساب روح شیطانی‌اش گذاشته می‌شود . ولی دلورا پس از ایامی که با سی‌یرواست درمی‌یابد او نه تنها دیوانه و جن‌زده نیست، بلکه لایق دلدادگی است . و همچنین خواننده هم درمی‌یابد که او به بیماری هاری دچار نشد ولی جهل و نادانی خانواده و محیط منجمد و متحجر کلیسا بود که او را به کشتن داد.
مارکز داستان دین از کف دادن دلوار و به سامان رسیدن روح پریشان سی‌یروا در کنار او ،‌ در زندان مخوف صومعه و مترود شدن دلوار توسط کلیسا و اسقف و کشته شدن سی‌یروا توسط اسقف و مادر صومعه را در فصل پنجم یا آخرین فصل می‌نگارد . او در پایان داستان به صراحت از عشق سی‌یروا سخن می‌گوید : ” ...نگهبانی که برای راست و ریس کردن جلسه‌ی ششم جن‌گیری آمد با جسد بی‌جان سی‌یروا ماریان در رختخواب روبرو شد که از عشق جان داده بود . چشمانش می‌درخشید و پوستش حالت کودک تازه متولد شده را داشت . تارهای مو چون حباب از سرتراشیده‌اش می‌رویید و رشد می‌کرد . “
جمله‌ی ابتدای این داستان ،کم اعتنایی به گیسوان در روز رستاخیر، مرتبط است با نذری که یکی از برده‌گان خانه‌ی والدین او هنگام تولد سخت سی‌یروا می‌کند . ” ... دومینگا ادوینتو در پیشگاه قدیس‌هایش نذر کرد که اگر موهبت زندگی به دختر ببخشند ،‌، موهایش را تا شب عروسی کوتاه نکند . هنوز این نذر را نکرده بود که صدای گریه‌ی دختر بلند شد . دومینگا خوش و خندان آواز سر داد ، گفت : قدیسه می‌شه .“ بعدها در صومعه هنگام کوتاه کردن موهایش ،‌ در اواخر داستان ‌، به یاد می‌آوریم که این موهای بلند دخترک نذر قدیس‌ها بوده است . سی‌یروا هیچگاه ازدواج نکرد و عروس نشد ، زیرا که از زهر عشق دلوار و جهل کلیسا مرد . مارکز اما رشد موهای او را گویی تا زمان رستاخیز احساس کرده است . زمانی دویست سال بعد که با بیست و دو متر مو رسته از سر سی‌یروا مواجه می‌شود و هنگامی که در کودکی از مادر بزرگش می‌شنود که او چون قدیسه‌ها معجزات زیادی از خود نشان داده بود و مورد احترام بود . و این همه چیزی نیست جز معجز‌اتی از اکسیر عشق . عشقی که توسط خدایان جهل و نادانی به سرانجام خوشی نرسید . ولی این گیسوان پراعتبارترین گیسوان روز رستاخیز است ،‌ چرا که از نذری برمی‌خیزد و از روحی عاشق .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از عشق و دیگر اهریمنان / گابریل گارسیا مارکز ؛ ترجمه احمد گلشیری .- تهران : آفرینگان ، 1379 .
220 ص. - ( شاهکارهای کوتاه ؛ 3 )
عنوان اصلی : Del amor y otors demonios = of love and other demons.
کتاب حاضر با عناوین ” از عشق و شیاطین دیگر “ و ” عشق و دیگر شیاطین “ توسط مترجمین و ناشرین متفاوت در سال 1374 نیز منتشر شده است .