سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

آوای نی،نوای گنجشک
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
 

 

لطافت خاص کارهای مجید مجیدی نقدنویسی در باره‌ی فیلم‌هایش را دشوار می‌کند.آثار او به خصوص بعد از فیلم «رنگ خدا» دارای چنان اتمسفری است که کمتر می‌توان مسحور آن نشد و به دقت نظر فراتر برای نگاهی منتقدانه پرداخت.به خصوص اگر این سحر و ساحری همراه باشد با موسیقی جادوورانه‌ی استاد حسین علیزاده و همراهی و همدلی دیگر عوامل فیلم به خصوص مدیر فیلمبرداری آن تورج منصوری.چندان لازم به ذکر نیست که اغلب کارهای مجیدی دارای چند لایه است.لایه‌هایی که هر کدام غلبه‌اشان بر دیگری،سرنوشت فیلم را نزد تماشاگران عام و خاص تعیین می‌کنند.به طور مثال ،به نظر نگارنده ،در «بید مجنون»، فیلمی که کمتر مورد توجه منتقدین قرار گرفت و آن را حرکت رو به جلویی ندانستند،غلبه لایه‌ی اجتماعی فیلم بر لایه‌ی زیرین آن باعث سردرگمی افرادی می‌شد که سعی داشتند فیلم را در همان لایه‌ی اجتماعی متوقف کنند و چیزی فراتر از آنچه که در ظاهر می‌بینند را قبول نکنند.البته نمی‌توان منکر شد که مجیدی نیز در طول این سالها با تجاربی که به دست آورده توانسته تعادل بیشتری در نمود این لایه‌ها به دست آورد.نمودی که در فیلم «آواز گنجشک‌ها» به اوج خود رسیده است.

داستان جدایی انسان از اصل و فطرت خویش و فراغ او از بهشت برین و در نهایت بازگشت به آن، درواقع طبقه زیرین فیلمی است که مجیدی توانسته طبقه زبرین آن را هم به خوبی پرداخت کند و تماشاگری که محو صورت ظاهر می‌شود را هم همراه خود گرداند. با اینکه بسیاری از منتقدان بر نکته‌ی «پر از پند و اندرز بودن» فیلم دست گذاشته‌اند، ولی به نظرم هر فیلمی که قصد دیگرگون بودن در فضای کنونی سینمای ایران را دارد، نمی‌تواند جدای از تعهد اخلاقی و انسانی باشد و همین تعهد ناگزیر هر مولفی را وامی‌دارد، حرف‌هایی را که شاید به انحاء مختلف از تریبون‌های گوناگون شنیده‌ایم را بازگو کند.اما باید انصاف داد که همین به ظاهر پند و اندرزها – که البته منظور اغلب گویندگان آن نوعی تحقیر در بیان آن است – آیا توانسته تاثیر واقعی خود را در تریبون‌های دیگر باقی بگذارد؟ و آیا اختلاف بین یک فیلمساز متعهد با دیدی جهانی با فیلمسازی گیشه‌پرست که فقط قصد قلقلک تماشاگران را دارد، همین به زعم خیلی‌ها پند و اندرزها نیست؟ تاریخ خود بهترین گواه است که از میان شاعران بی‌شمار فارسی‌زبان فقط تعداد انگشت‌شماری بوده‌اند که توانسته‌اند هنوز در میان مردم خاص و عام باقی بمانند؛ همان‌هایی که «پند واندرز» را سرلوحه‌ی کار خود قرار داده‌اند ،منتهی آنچنان قالب‌هایی را برای بیان برگزیدند که هر شنونده‌ای را مسحور خود می‌کنند.راه دوری نرویم ندای مولانا در هجده بیت آغازین مثنوی «نی‌نامه» را باردیگر مرور کنیم و فیلم زیبای مجیدی را باردیگر ببینیم، قرابتی شگرف بین این ابیات و فیلم خواهیم یافت.همان نکته‌ای که استاد حسین علیزاده یافته و با راهیابی دوباره به فضای «نوا» «نی‌نوای» دیگری را برای فیلم مجیدی خلق کرده است.

متاسفانه فضای غالب جامعه‌ی ما ،به خصوص ساکنان ابرشهری مثل تهران، چنان قوام یافته که گویی قسم خورده که هیچ راه نفوذی برای دگرگونی مثبت را پذیرا نباشد و هر کس یا هر چیزی را هم که اندک توجه و تلنگری به فطرت خدادادی می‌دهد را در نطفه خفه کند. فیلمساز در نماهای مختلف از تهران و همراه با شغل موتورسواری «کریم»، سعی کرده تا دوری از وجدان و فطرت پاک را در اغلب نماها ترسیم کند. نگارنده هم یکی دو روز چندین سال پیش برای چشیدن شغلی این‌ چنینی از فرصت چند روزه‌ی مرخصی اجباری که داشت استفاده کرد و موتور را به دریای بیکران تهران سپرد.در سکانس‌هایی که دعوای موتورسواران دیگر برای تصاحب جا و سرقفلی بعضی از مکان‌های پر رفت و آمد نمایش داده می‌شود و یا دروغ‌پردازی‌ها و کلاشی‌ها و ... راکبین ، واقعیت تلخ همان روزها را به بهترین شکل ممکن در سینمای ایران ثبت شده دیدم.بی‌شک فیلمساز و یا نویسنده همراه او هم چند روزی به این شغل شریف مشغول بوده‌اند تا توانسنته‌اند به این زیبایی این مکان‌ها و زمان‌ها را بازسازی کنند .

در دو سکانس فوق‌العاده «هلی‌شات» که حضور فیلمبرداری هوشمند را در فیلم نشان می‌دهد،می‌توان موقعیت کریم را از نگاهی آسمانی به نظاره نشست: زمانی که او خود را شبیه شترمرغ کرده و در میان تپه ماهورها جستجو می‌کند و زمانی که «در آبی» را به دوش گرفته در میان زمین‌های سوخته کشاورزی همچون مورچه‌ای در حال جمع‌کردن خار و خاشاک است.در سکانس اول او به نوعی رجوع به ماهیت طبیعی‌اش دارد و تلاشگری است در پی حل مشکلش، ولی در دومی طعم‌ورزی است که دائم جمع کردن را برگزیده، به امید اینکه این‌ها بتوانند از بار مشکلاتش کم کنند.

اتفاقا کریم حضور خود را در بهشت وقتی درمی‌یابد که در میان آت و آشغال‌های آورده شده از تهران بالاخره دفن می‌شود و گویی مرده و دوباره زنده می‌شود.سکانسی که بعد از سقوط او فیلمساز به نمایش می‌گذارد و صدای تلقین مانندی را بعد از نفس‌نفس‌زدن‌های کریم می‌شنویم، به ما – کریم – گوشزد می‌کند که این سقوط می‌توانست منجر به مرگ واقعی او – معنوی – هم شود.اما به تدریج کریم هم ،در حالی که دیگر پای رفتن و نای موتورسواری ندارد ،درمی‌یابد که فرار شترمرغ و نیافتن آن امتحانی بوده تا او را بیازمایند،مثلا آیا می‌تواند از در کهنه و تازه‌رنگ شده‌ی آبی بگذرد یا نه؟ آیا با آوردن آنتنی بهتر از آنتن دیگران بر پشت‌بام احساس برتری می‌کند یا نه؟ آیا درک می‌کند که می‌توان لجن‌زار قناتی که ‌راه‌آب آن بسته شده است را با تلاش تمیز کرد و در آن ماهی – نمادی که هم در این فیلم و هم فیلم دیگر مجیدی «بچه‌های آسمان» نشانگر پاکی و بی‌آلایشی و معصومیت است – پرورش داد؟ آیا بازپس دادن یخچال بهتر بود یا آب کردن آن ، برای چند لقمه نان بیشتر و خرید سمعک؟ جواب این سئوال‌ها را کریم در میان امتحانی سخت که از سرمی‌گذراند می‌یابد.در انتهای فیلم رقص شترمرغ  برای کریم، به مانند خو‌ش‌آمدگویی مجدد او برای ورود به جهان طبیعت بکر‌، همان سماع عارفان را تداعیگر است که گویی پیروزی و وارستگی‌ از  دام‌ها را جشن گرفته است.

بازی روان و یکدست «رضا ناجی» که بیشتر طبیعی است تا تصنعی و برآمده از تکنیک‌های بازیگری ، در کنار بازی‌های نچندان خوب دیگر بازیگران ، به خصوص نقش زن او یعنی «نرگس» که بیشتر تصنعی است تا طبیعی، جلوه‌ای دوچندان گرفته است.البته بعضی حالت‌های ناجی همچون رفتن به خانه‌های بالاشهری و دیدن و تعجبش،شاید به دلیل  مشابهت سکانس‌ها با فیلم «بچه‌های آسمان» در چهره‌اش تکراری است، ولی سعی او در نشان دادن استیصال آدمی در چنین موقعیت‌های دشواری شایان توجه است.کارگردانی خوب اغلب سکانس‌های فیلم ، سکانس‌های ضعیفی همچون افتادن ماهی‌ها و گریه‌ی بچه‌ها را،البته قابل چشم‌پوشی کرده است.سکانسی که به نوعی اوج احساسات‌گرایی فیلمساز بدون توجه به ساختار بقیه‌ی فیلم است.