سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸۱
 

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم رمانی است ساده از سادگی زندگی . شرح مقطعی از اواخر چهارمین دهه از زندگی زنی ارمنی به نام کلاریس آیوازیان که همراه شوهرش آرتوش مهندس پالایشگاه و دو دختر دو قلویش آرمینه و آرسینه و پسر بزرگش آرمن در دهه چهل آبادان در محله بوارده زندگی می‌کند . کلاریس تنها نیست بلکه مادر و خواهرش آلیس هم در همان محله زندگی می‌کنند . آلیس سرپرستار اتاق عمل بیمارستان پالایشگاه است و مجرد . ورود همسایه جدید به خانه روبروی کلاریس و آرتوش ، جی 4 ، بدون آنکه کلاریس متوجه شده باشد ، گره اصلی این داستان است . امیلی دختری که در فصل اول همراه با دوقلوها و آرمن از مدرسه به عنوان مهمان به خانه کلاریس می‌آید ، با پدرش امیل و مادربزرگ کوتوله‌اش المیرا هاروتونیان - سیمونیان در خانه جی 4 جا گرفته‌اند . خانه‌ای که تا شش ماه قبل نینا و گارنیک و دخترشان سوفی در آن زندگی می‌کردند . ورود این خانواده سه نفره در همسایگی ، که مثل آوارگان بعدها می‌فهمیم که از انگلستان و فرانسه و هند و مسجدسلیمان هر چند وقت یکبار از مکانی به مکانی دیگر رفته‌اند ، در زندگی کلاریس هم اثرگذار است . کلاریس در اولین مهمانی رسمی و برخورد با امیل سیمونیان مهندس تاسیسات پالایشگاه در توصیف او چنین می‌گوید :‌ ” امیل سیمونیان همقد من بود که عجیب بود . تقریبا از همه‌ی مردهایی که می‌شناختم بلندقدتر بودم ... دست دراز کردم طرف امیل سیمونیان . امیل سیمونیان با کت شلوار سرمه‌یی ، کراوات خاکستری و چشم‌های سبز لبخند زد . دستم را که بردم جلو دستش را آورد جلو . ولی به جای دست دادن خم شد دستم را بوسید ... آرمن انگار حواسش نبود . فرصت نشد فکر کنم حواسش کجاست . “ اما خواننده فرصت دارد که به آرمن و امیلی ، که سه سال از خواهران دو قلوی آرمن بزرگتر است ، فکر کند و حواسش را بداند که به کجاست ! امیلی دختری است به بدجنسی مادربزرگش که در طول داستان متوجه می‌شویم که چه شر و شورهایی بر پا کرده‌ است ، در عین حال که وقتی به خانه کلاریس می‌آید اصلا حرف نمی‌زند و خواننده داستان کلامی جز نقلی از حرفهایش و حرکاتش نمی‌بیند .
امیل سیمونیان به هر کجا که رفته است با دلدادگی خود به دیگری مایه رنجش مادرش را فراهم کرده است . و این بار امیل در زندگی کلاریس مثل مایه‌ی امید است و مایه گمگشتگی او . کلاریس زن خانه‌داری که همه توجه‌اش به جزییات زندگی است و مثل همه اسیر دو ور بدبین و خوشبین ذهنش است . این دو ور در زندگی او را وارد جزییاتی می‌کند که هر لحظه گویی احتمال سقوط او است . سقوط در وسوسه دلدادگی خودخواهانه امیل و سقوط به سمتی که بگذارد از آبادان برود . برود جایی که هر شب به دنبال ایشی خرس پشمالو آرسینه نگردد و راپونزل را برای آرمینه مرتب نکند و هوای تام عروسک سیاه‌پوست دو قلوها را نداشته باشد . فکر شام و نهار و تدارک صبحانه بچه‌ها نباشد . از خودخواهی‌های شوهرش آرتوش که خود را مبارزی سیاسی می‌داند متمایل به چپ و هوادار محرومان ، ولی بی‌توجه به زندگی داخلی‌اش رها شود . از کنار آلیس خواهر مجردش که هر وقت مرد مجردی می‌بیند دوست دارد که دست از پرخوری بردارد و لاغر شود و موهایش را کوتاه کند و زیبا جلوه کند و از دست مادرش که هیچ کاری از کارهای او را قبول نداشته است و دائما در حال غر زدن است ، برود . ولی امیل در زندگی او با توجه به بعضی از خواسته‌ها و علاقه‌های خصوصی او می‌تواند نجات دهنده‌اش باشد . او را در تنهایی توفان و حمله ملخ‌ها تنها نگذارد و در ترس و وحشت آن زمان به دادش برسد .

اما امیل هم مثل ویولت است . و دو قطب منفی همدیگر را دفع می‌کنند . ویولت دختر خاله گارنیک همسایه قبلی کلاریس است که از تهران آمده ، زنی زیبا و هوس‌انگیز ، طلاق گرفته و محزون و نینا برای نجات پسرش که در دانشگاه تهران درس می‌خواند از وسوسه ویولت که در خانه‌ی خاله پدرش ساکن شده ، او را به آبادان کشانده شاید بختی برایش بیابد . نینا بخت او را در همسایه دیوار به دیوارش می‌داند . مرد هلندی عزبی - یوپ - که قدش دو متری می‌شود و بدتر از همه این که عقل درست و حسابی ندارد به دید نینا . اما در مهمانی‌ها و آشنایی‌هایی که در خانه نینا و کلاریس صورت می‌گیرد ، سرنوشت‌ها شکل دیگری می‌گیرد . آلیس مورد توجه مرد هلندی و خوش قلب و شاید فرصت طلب ! ، که مادری مریض و خاله‌ای فلج دارد در هلند ، قرار می‌گیرد . آلیس پرستار است و می‌تواند مراقب خوبی باشد برای مادر و خاله‌اش . و از طرفی ویولت و امیل هم از دیگر سو به هم دل ‌می‌بازند . کلاریس در این میان لحظاتی به سمت حسادت می‌رود و سرگشتگی ، که حضور مردی مجرد و جذاب در زندگی‌اش ایجاد کرده است ، او را از زندگی عادی و تکراری هر روزه‌اش خارج می‌کند .
او غافل است از بزرگ شدن پسرش تا زمانی که در فصل بیست و نه کتاب نامه آرمن را می‌خوانیم خطاب به امیلی :‌ « ... من هم از دست خواهرهای احمق و مادرم که فقت بلد است ایراد بگیرد و غذا بپزد و گل بکارد و غور بزند و پدرم که فقت دوست دارد شترنج بازی کند و روزنامه بخواند نجات می‌یابم . مرگ بر همه پدرها و مادرها و مادربزرگ‌ها . » و یاد ایام کودکی‌اش می‌افتد و پدرش که همیشه حامی‌اش بود و می‌خواهد دست بیاندازد گردن پدرش و دل سیر گریه کند .
حضور کلاریس در مجامع عمومی هم به صورت فعالی نیست . در عوض خانم نوراللهی منشی شوهرش آرتوش ، در باشگاه گلستان سخنرانی در باره زن و آزادی می‌کند . نوراللهی در فصل سی‌ام در میلک‌بار خطاب به کلاریس می‌گوید : « شما خانم‌های ارمنی خیلی از ما جلوترید . ما تازه باید برای داشتن چیزهایی بجنگیم که شما مدت‌هاست دارید . ما هنوز اول راهیم » اما کلاریس می‌داند که زن بودن در این سرزمین فرقی ندارد که مسلمان باشی یا ارمنی ، به هر حال « زن ایرانی به حق و حقوقش آشنا نیست ».
نویسنده در گفتگویی که بین گارنیک شوهر ملی‌گرای ارمنی نینا با کلاریس بعد از قهر چند روزه کلاریس با آرتوش صورت می‌دهد نظرش را ضمنی در باره فمینیست‌ها می‌گوید. کلاریس خطاب به گارنیک می‌گوید :« ما زن‌ها از صبح تا شب باید جان بکنیم که همه چیز برای شما مردها آماده باشد که به خیال خودتان دنیای بهتری بسازید . نه به فکر ما هستید ، نه به فکر بچه‌ها .» و بعد گارنیک در جواب کلاریس بعد از بو کردن دیگ لوبیای کلاریس روی اجاق خطاب به او می‌گوید : « به به عجب لوبیایی . توی این فکرم که اگر ما مردهای به قول تو خودخواه سعی نکنیم به قول تو دنیای بهتری بسازیم ، شما زن‌ها تو این دیگ چی می‌پزید ؟ تازه اگر دیگی باقی مانده باشد . » و مکمل بودن زندگی زنانه و مردانه به این ظرافت نویسنده برگزار می‌کند .
امیل در دیداری با کلاریس از او می‌خواهد مادرش را راضی به پیوند خودش با ویولت بکند . ولی کلاریس خوب می‌داند مادر امیل خود محروم از عشقی قدیمی است و محسود به هر دلدادگی ، پس کاری از دستش برنمی‌‌آید. وقتی که خانواده سیمونیان همانطور که بی‌خبر آمده بودند ، از آبادان می‌روند ، ناراحتی ویولت چند روزی تا تهران بیشتر پایدار نیست و وقتی نینا پسرش تیگران را از شر ویولت می‌رهاند با جذب او به برادر همسایه طبقه بالایی خاله شوهرش ، خیالش تخت شده به آبادان بازمی‌گردد . دلدادگی‌هایی که هنوز نیامده و جا نگرفته ، با دلدادگی دیگر به باد می‌روند . تنهایی‌هایی که شر و شورهای دختری مثل آلیس را به فرصت‌‌طلبی مثل یوپ پیوند می‌دهد . مراسم عروسی یوپ و آلیس در فصل‌ چهل و نهم خلاصه می‌شود بدون هیچ توصیفی از آن . و بعد تنهایی مادر کلاریس که حالا در کنار خانواده آیوازیان زندگی می‌کند .
تحول کلاریس از زنی که دائم نگران جزییات زندگی‌اش است تا زنی که به روی تاب بچه‌ها خود را در میان آبی آسمان آبادان و در کنار پروانه‌های زیبای خال خالی روی گل‌های سرخ ، رها کرده است ، تحولی نامحسوس است . ماجرای دیگران بیشتر در او اثر گذاشته است تا ماجرای خودش با اطرافیانش . خواهری که همیشه او آرزوی سر و سامان‌گرفتنش را داشت و حالا در کنار شوهرش یوپ در هلند زندگی می‌کرد و امیل و خانواده‌اش که مثل پروانه‌ها مهاجرت کرده بودند و خانم سیمونیان که پر بود از تناقض‌های آشکار رفتار و پر از عقده‌های حقارت و خودکم‌بینی . او نه مثل خانم نوراللهی در پی عوض کردن دنیای زنان بود و نه مثل نینا غرق در خاله‌زنک بازیهای همیشگی زنانه .
روانی روایت این قصه در شکل واقع‌گرایش ، چنان جذابیتی ایجاد می‌کند که خواننده را با خود درگیر می‌نماید . خواننده‌ای که شاید علاقه‌ چندانی به زندگی زنی ارمنی در دهه چهل در چهارمین دهه زندگیش در آبادان نداشته باشد ، ولی دغدغه‌های همیشگی زنان ایرانی در همه دهه‌های این سالها چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن در قالبی نچندان نو چنان روایت می‌شود که گویی این درد واماندگی از زندگی درد همه زنهای ایرانی و متوسط‌الحال است . توجه به جزییات داستان و کشفهایی که خواننده در طی خواندن آن می‌کند در احوالات آن سالها و زندگی مردمان چهار دهه گذشته و طنز جاری و جالب و نکته‌سنجی‌های کلاریس - نویسنده و موجز بودن روایت همه دست در دست هم می‌دهند تا این رمان برنده دو جایزه مهم امسال شود .


---------------------------------------------------------------------------
چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم ، زویا پیرزاد ، چاپ دوم تیرماه1381 ، نشر مرکز