سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

از دوشنبه تا دوشنبه ( پنجم اسفند - دوازدهم اسفند )
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۱
 

برایم جشنواره‌ای بود : از روز پنجم اسفند ماه که مهمان چیهیرو و افسانه ”شهر اشباح“ در سومین دوره ی پویانمایی در سینما کانون بودم تا دوشنبه دوازدهم اسفند که ” اینجا چراغی روشن است “ را در سینما صحرا دیدم . هر شب مهمان یک فیلم سینمایی بودم .
پنجم اسفند - سینما کانون

انیمیشن بلند ” شهر اشباح “ نامزد جایزه اسکار امسال در زمینه فیلمهای انیمیشن را ساعت پنج بعداز ظهر در سینما کانون تحت عنوان سومین جشنواره پویانمایی دیدم . برای اولین بار بود که سینما کانون را می‌دیدم . صندلیهایی راحت ، پرده‌ای تر و تمیز و فیلمی خیال‌انگیز از صنعت انیمیشن‌سازی سینما ی ژاپن .

انیمیشنی خیال‌انگیز و باهدف ، با زیرنویس فارسی که آدم را از دست زبان عجق وجق ژاپنی رهایی می‌داد . فیلمنامه‌ای فکر شده ، در فضایی افسانه‌ای و شخصیت‌‌سازیهای نو و دست‌اول ، و به نظرم برگرفته از افسانه‌های سرزمین ژاپن ، در کنار خلاقیتهای تصویری و استفاده از موضوعات و مسائل روز مبتلا به جهانی و ... همه در کنار هم توانسته بود انیمیشنی جذاب و زیبا به تماشاگر ارائه کند . این انیمیشن به نقلی فروشی بیش از تایتانیک در سینماهای ژاپن داشته است . چیهیرو ، دختر بچه ده ساله ، به هنگام سفر با پدر و مادرش برای نقل مکان ، به اتفاق آنها به دنیای شگفت‌انگیزی پا می‌گذارد که متعلق به خدایان بزرگ و کوچک ، شیاطین و اجنه و ارواح است . او صورت درونی و اصلی پدر و مادرش را ، وقتی که بر اثر زیاده‌روی در خوردن ، به خوک تبدیل می‌شوند می‌بیند . در دنیای شگفت‌انگیز اشباح هیچ بشری نمی‌تواند زندگی داشته باشد . حضور چهیرو در آنجا به دو شرط پذیرفته می‌شود . نخست این که او باید در حمام بزرگ جادوگر بدجنسی به نام یوبابا کار کند و دیگر اینکه نامش را عوض کند و به نوعی مثل پدر و مادرش هویت انسانی خود را دور بریزد . او در شهر اشباح سفری را می‌آغازد که نتیجه‌ی آن به دست آوردن تجربه‌ای نو است . در جایی از فیلم حضور روح رودخانه به شکلی متعفن و بدبو در حمام محل کار چیهیرو ، و بالاخره شستن او در وان بزرگ حمام توسط چیهیرو که او را از کثافت و لجن می‌زداید و ما زباله‌های صنعتی و شیمیایی و ... را هم در میان کثافتها می‌بینیم ، یکی از بهترین مثالهایی است که می‌توان در مورد به روز بودن سوژه‌های فرعی این انیمیشن ذکر کرد . این صحنه پیامی به غایت زیباست ، به خصوص برای مخاطب کودک و نوجوان آن ، در خدمت به پاکسازی محیط زیست از وجود آلاینده‌ها . گاه در فیلم نشانه‌هایی از داستان ” آلیس در سرزمین عجایب “ را می‌بینم . بعضی از کراکترها ، مثل فانوس در حال راه رفتن و راهنما ، این ذهنیت را تقویت می‌کند . سواری دخترک بر پشت اژدهایی که بعد متوجه می‌شویم همان رودخانه‌ایست که او را در کودکی از چنگال مرگ رهانیده ، من را یاد فیلم ” داستان بی‌پایان “ انداخت . کارگردان این کار به نام ”هایو میازاکی“ همراه با دیگر انیمیشن بلندش که در همین جشنواره حضور داشت به نام ” شاهزاده مونونوکه “ جایزه تقدیر دبیر سومین جشنواره پویانمایی را دریافت داشت .

ششم اسفند - سینما صحرا

از فیلمهای پایانی دوره چهل و ششم فیلمخانه ملی ایران هم هنوز هیچ حظ و نصیبی نبرده‌ام . اغلب فیلم‌های این دوره ضعیف بود و سرکاری ! از توده چسبنده فیلم ناچسب سینمای آمریکا گرفته تا این آخرین فیلمی که دیدم به نام ” عروس مکاتبه‌ای “ یا ” غرب مونتانا “ محصول 1963 متعلق به سینمای وسترن آمریکا . هفته گذشته حضور سوفیا لورن و آنتونی پرکیز در فیلم Five Miles To Midnight در میان داستانی متوسط و کارگردانی متوسط‌تر قابل تحمل‌تر بود . به خصوص آنکه موسیقی آهنگساز شهیر یونانی میکیس تئودراکیس هم همراه فیلم بود . ولی خوب گاه‌گداری دیدن فیلمهای متوسط باعث می‌شود آدم قدر دیدن فیلمهای خوب را بهتر بداند و با استادی اساتید فن بیشتر آشنا شود ...

هفتم اسفند ـ تالار اندیشه - رقص در غبار

اما نصیبم امسال از فیلمهای ایرانی جشنواره فیلم فجر منحصر شد به دیدن شش فیلم . پنج فیلم در سانس اول تالار اندیشه از چهارشنبه تا یکشنبه و یک فیلم هم در محل اهدای جایز‌ه‌های جنبی جشنواره فیلم فجر در سینما صحرا . البته این را هم بگویم که این شش تا را هم مرهون لطف دوستان و همکاران خوبم هستم .
 
رقص در غبار “ به کارگردانی اصغر فرهادی به نظرم اولین فیلم بلند این سریال‌ساز مشهور شبکه تهران است . جوانی ترک‌زبان و عاشق ، نمی‌تواند از عهده مخارج زندگی و قرض‌هایی که بابت عاشقی‌ و ازدواجش بالا آورده بربیاید ، در میان نیش و کنایه‌های دیگران که مادر دختر را پالان کج می‌دانند ،‌ راضی به طلاق زن جوانش می‌شود . ولی او می‌ماند و پرداخت مهریه و بالاخره فرارش از دست طلبکاران در پشت ماشین مردی که شغلش مارگیری است . مارگیر - فرامرز قریبیان در نقشی پخته و ماندگار که بعد از چند سال از او می‌دیدم - جوان عاشق و دل‌شکسته و فراری را تحویل نمی‌گیرد ، چرا که خلوتش را در بیابان با مارها به هم زده است . اما جوان سمج آنقدر ایستادگی می‌کند که بالاخره برای اثبات خودش مارگیر را وامیدارد تا وسایل مارگیریش را در اختیار او قرار دهد . جوان موفق می‌شود بالاخره با صبر و حوصله اولین مار را به دام بیاندازد . ناشیگری او باعث می‌شود که مار نیشش بزند . مار انگشت حلقه جوان را نیش می‌زند . مارگیر مجبور می‌شود برای نجات جان پسر انگشت او را قطع کند . جوان عاشق در میان راهی که مارگیر او و انگشت قطع شده و مار را به بیمارستانی در شهر می‌برد ، در میابد که مارگیر هم روزگاری عاشق بوده است . او هم در راه عشقش تا سر حد کشتن متجاوز به حریمش پیش رفته و حال او حبس ابدیی فراری است . مارگیر برای پیوند انگشت پسر عاشق مجبور می‌شود تمام سرمایه‌اش را که ماشین است ، بفروشد . جوان با باقی گذاشتن انگشت و انگشتر در بیمارستان ‌، پول عملش را برمیدارد و به سراغ زن جوان و طلاق‌گرفته اش میرود ، مهریه بر گردنش را به معشوقش می‌دهد تا با خریدن چرخ خیاطی زندگی‌اش را بچرخاند ، نه چون مادرش به تن فروشی روی آورد .
بکر بودن داستان ، ایستا نبودن فضاها ، بازیهای قابل قبول ، کم جمعیت بودن فیلم ، فیلمبرداری خوب ، همراه با تدوینی بی‌نقص و کارگردانی به نسبت خوب فرهادی ، فیلمی جمع و جور و بالاتر از سریال‌های تلویزیونی‌ با همین مضمونها به تماشاگر ارائه می‌دهد. از خود گذشتگی در راه عشق ، بارها در داستانها و فیلمها و ... آمده است ، ولی فضایی که این دو عاشق محجور عشق از کف داده در آن نفس می‌کشند فضایی است خفه از هرم گرما و سوزان از سوز استخوان سوز کویر در میان مارهایی سمی ، که جز از خودگذشتگی نمی‌تواند پاسخگوی کاملی به سر عشق آنان باشد .

هشتم اسفند - صورتی

صورتی چهارمین فیلم بلند منتقد و نویسنده سینمایی و حالا فیلمساز خوش ذوق این سالها فریدون جیرانی است . اتمسفر به نسب شاد این فیلم ، با بازی‌های روان و خوب بازیگر جوانش ، رامبد جوان ، در حقیقت نقطه مقابل فیلمهای تلخی چون ”قرمز“ و ” آب و آتش“ از ساخته‌‌های قبلی همین فیلمساز است . اگر در قرمز با جنایت هولناک با پایانی معلق در ترس و هیجان مواجه بودیم و اگر در آب و آتش ، مرگ زنی را زیر دست و پای ، مردی مستبد ناباورانه شاهد بودیم ،
اما اینک در صورتی : رنگ‌ها ، لباسها ، بازیها ، و حتی تدوین تند و دینامیک فیلم ، همراه با موسیقی‌های خیال‌انگیز سالهای دور و نزدیک از پرسون پرسون تا آهنگی از گروه آکوا و در پایان شعر رویایی و طنین ترانه ویگن ، همه حکایت از فاصله گرفتن جیرانی از فضاهای هول‌انگیز و تیره دارد .
صورتی ملودارمی شناور در میان کمدی و تلخی است که از زبان راوی کوچک و کم‌سن و سال روایت جدایی پدر و مادر هنرمندش را طی چند سال و بالاخره به تفاهم رسیدن آنها ، با واسطه‌گری زنی دیگر را می‌شنویم . ضرب‌آهنگ تند فیلم ، گاهی به تماشاچی اجازه نمی‌دهد که در باره منطقی بودن بعضی از صحنه‌ها در روایت فیلم از زبان روای کوچک تردید کند . پایان فیلم هم به نوعی سرهم‌بندی شده است و آشتی پایان فیلم زن و شوهر جداشده از هم نیز بی‌منطق متقنی است . حذف بازی خوب رامبد جوان در این فیلم ، مساوی است با پایان یافتن ابتکار و خلاقیت در این فیلم ، نه در بازی میترا حجار چیز تازه‌ای می‌بینیم و نه در کارگردانی جیرانی . اما سر آخر پیش‌بینی می‌کنم فروش اکران نوروزی این فیلم از دیگر فیلمهای در لیست اکران بیشتر باشد .