سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

اینجا ، زیر نور ماه ، چراغی روشن است!
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸۱
 

میرکریمی در ” اینجا چراغی روشن است “ پخته‌تر ، رمزآمیزتر و به نظرم هنری‌تر همان حرفی را می‌زند که پیشتر در فیلم دیگرش ” زیر نور ماه “ گفته بود . حرفی که از دل برمی‌آید لاجرم بر دل می‌نشیند . ” بخشندگی “ شاید نه بهترین کلمه برای تمامی آن چیزی باشد که میرکریمی می‌خواهد در فیلمش بگوید ، اما جلوه‌گری آن در هر دو فیلم اخیرش به گونه‌ایست که سایه‌اش را بر سر دیگر فکرها و موضوعات فرعی انداخته است . ساحت قدسی و جداافتادگی تام در هاله‌ای از تقدس به طوری که دست‌نیافتنی بودن چیزی را ، امیدی را ، فریادرسی را تداعی و تحمیل کند ، آن چیزی نیست که ادیان آسمانی مدنظر دارند . پیامبران واسطه زمین و آسمان شدند و این واسطه‌ها بی‌واسطه با انسانها در ارتباطند . می‌توان با چشم لوچی هم از بالای آسمان تا پایین زمین خاکی را یکباره دید و همه را سیر کرد . اگر چه در نقش دخترچوپانی باشی که تمام امیدت چراندن رمه‌هایت در بالاترین قله‌ها تا نزدیکی امامزاده باشد . اگر متولی بد‌اخلاق آنجا، رمه‌هایت را همیشه رمانده ، اما اینبار قدرت گرچه در شروع با سنگ رمه‌ها را می‌رماند ، ولی سرآخر آنها را صدا می‌زند ، از گرگان فراری می‌دهد و بالاخره در کنار امامزاده ‌آرامشان می‌دهد و خود با قطار به زیارت آقا می‌رود که با اخراج از همان قطار ماموریت بخشندگی را بر عهده گرفته بود .
حضور روح مرد معدنچی و دیدارش با قدرت نیمه دیوانه ، نشان از دید مافوق طبیعی قدرت دارد . شاید بسیار چیزهای دیگر هم از چشم قدرت دیده می‌شود که ما نمی‌بینیم و همین‌گونه است که به قول تولستوی ” وقتی همه چیز را فهمید ، همه چیز را بخشید “ . آیا امامزاده سلطانعلی باران را فرستاد تا مرد دزد به بارگاهش شرفیاب شود ؟ بله ، قدرت همین را با زبان الکنش می‌گوید . مرد دزد باران خورده و خیس حکایتی سرهم می‌کند از سلطانعلی بخشنده و همین را دلیل کرامت و آقایی امامزاده می‌داند . خود را صاحب هفت سر عائله می‌داند و می‌داند که امامزاده بخشنده است . متولی بیمار ، عموی قدرت ، با قبض‌هایی که در جیب دارد ،‌ از قبل امامزاده خرج خود و خانواده‌اش را درمی‌آورد . اگر نتواند پولی به جیب بزند ، شمع و گلاب را با قبض از مغازه‌ای می‌رباید و مردم دیگر امامزاده را در حد امامزاده بی‌غیرت و کور می‌کند که شفا نمی‌دهد (کتاب کوچه احمد شاملو ) می‌دانند . مرد مرده همان شب اول قبرش ، قبض‌های قلابی متولی متقلب را به قدرت می‌دهد تا بداند که این قبض‌ها هم دردی از دردها قبل و بعد مرگش دوا نکرده است . قبض‌هایی که در جیب اهالی روستا باد کرده است ، ولی به قول قدرت امامزاده نتوانسته حداقل کوه را جابجا کند که روستا تا ساعت ده صبح زیرسایه‌اش از آفتاب بیاساید!
وقتی قدرت جای خالی در چوبی و منبت‌کاری با قدمت سیصد سال امامزاده را می‌بیند با شعف یک کاشف می‌گوید ” چه خوب شد “ و گویی معجزه‌ی بخشندگی را همان آن در می‌یابد . گریه‌ی دختر مرد معدنچی بر سر قبر پدرش و ناله و نفرین زنش با همراهی کودکان یتیم شده و درد و دل مرد معدنچی ، راه را به قدرت می‌نمایاند . متولی همه‌ی زجر و بدبختی اهالی روستا را به بی‌ایمانی و توجه نکردن به امامزاده می‌داند و جمله معروفی که هر از گاه از کلام دیگران هم شنیده‌ایم از دهان او می‌شنویم ” شما برای امامزاده چکار کرده‌اید که امامزاده قدمی برایتان بردارد “
بالاخره قدرت در نبود عمو به سراغ صندوق پولهای نذری امامزاده می‌رود ، تا با کارگران ساختمانی قرار بگذارد ، سقف و پنجره‌ها را ‌، فرش را ، به خانه‌ی مرد معدنچی بفرستد تا آنها در سرد سیاه زمستان در نبود مردشان به آشیانه‌ای مطمئن تکیه کنند ، تا دختر معدنچی با فرشی با قدمتی نود ساله با آبرو به خانه‌ی بخت برود . تا قدرت بتواند آرزوی دختر لوچ چوپان را برآورد و از او خواستگاری کند . تا با سری شکسته از شیطنت بچه‌های ده ، بتواند رمه‌های دختر چوپان فراری را در کنار امامزاده که کورسوی فانوسی روشنش کرده جای دهد . تا از چنگال گرگهای کوه و بیابان در امان باشند : آنجا که چراغی روشن است . گرچه فانوس آویخته به درختی خشکیده و تکیده باشد .
قدرت می‌داند ، مرد در قطار به او گفته بود ، وقتی آقا بیاید اول باید به شکم بادکرده از گرسنگی آفریقایی‌ها برسد و او و دیگرانی مثل او ، در آخر صف توجه‌اش قرار خواهند گرفت .ولی چرا او با معجزه‌ی بخشندگی نتواند خود را در این صف طویل کمی به جلو بکشاند ؟ و هرآنچه را که عموی متولی جمع‌آورده بود برای امامزاده تا شاید به رحم آید و معجزه‌ای بکند ، قدرت با بخشندگی توانست معجزه را جاری و ساری در ده باقی بگذارد.
شک و تردید سید در فیلم ” زیر نور ماه “ برای درآمدن در کسوت کسی که بتواند یاری‌رسان دین خدا باشند زمانی به یقین پوشیدن لباس روحانی تبدیل می‌شود که قدرت بخشندگی را درمی‌یابد . نجات انسانی را ، دختر بی‌پناه و جوان و خودکشی‌کرده ، جدای از قید و بندهای ذهنی و مادی درمی‌یابد . کتابهای تازه خریده‌اش تا زمانی ارزش داشت که بتوانند در مسیر انسان کردن او باشند وگرنه هم‌ارزش است با کوفته‌ای گرم برای شام شب بندگان خدا در زیر پلی سرد و خالی و بلکه کمتر . همه شاکر بودند این کرم الهی را ... در تک صحنه‌ای آنجا که بخشندگی قدرت جلوه می‌کند امامزاه سلطان‌علی را هم زیر قرص کامل ماه می‌بینیم .
گرچه فیلم ” اینجا چراغی روشن است “ با تدوینی کند پیش می‌رود و تازه در نیمه‌های فیلم به بن‌اندیشه‌ی فیلمساز نزدیک و نزدیکتر می‌شویم ، ولی این کندی و ساده‌گی داستان را می‌توان در کراکتر و ساختار شخصیتی و فکری قدرت جستجو کرد و یافت . او هم همراه تماشاگران به تدریج درمی‌یابد که همه‌ی قدرت معجزه‌ی امامزاده سلطانعلی در بخشندگی اوست ، نه در خالی‌ کردن جیب اهالی رنجور دهات اطراف به دست متولی متمولش .
پایان معلق و جور شدن با آغاز فیلم که مقصود سفر قدرت را درمی‌یابیم ، پایانی خوش است . چرا که می‌دانیم این‌بار قدرت به جرم نداشتن بلیط قطار پیاده نمی‌شود ، شاید از بخشندگی امامزاده او هم نصیبی برده باشد . نمی‌دانم ، شاید او همه چیز را بخشیده باشد ، حتی پول اندک بلیط را و باز در ایستگاهی دیگر پیاده شود تا در صف طویل ارادتمندان به آقا جلوتر بیافتد . گفتم که این پایان سرآغازی معلق است .
بازیهای خوب حبیب رضایی - قدرت - و سعید پورصمیمی - مرد مرده‌ی معدنچی - در کنار کارگردانی خوب و فیلمبرداری تمیز و درخور داستان فیلم ،‌ توانسته ظرف و مظروف را به طور کامل و زیبا به تماشاگران خوب و نجیب ایرانی ببخشد .