سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

نقس عمیق در اعماق سیاه
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٢
 

مرگ شخصیتهای  فیلم ”‌ نفس عمیق “  در ابتدای فیلم  مشخص می شود . به اشتباه انداختن تماشاگر - به نوعی شوخی با تماشاگر - از طرف کارگردان برای شناخت بین کامران و آیدا است که هر دو موهای بلندی دارند . به جهت  بازی با ذهن تماشاگران و به نوعی به سود کشف آنان ، کارگردان تصاویری را درهم می‌کند که در ابتدا تماشاگران را نسبت به اعمال ضداجتماعی  اشخاص  فیلم خلع سلاح ذهنی کند و به نوعی پندی اخلاقی را به ذهن متبادر نماید : خوش عاقبت نبودن چنین راه پیمودن !

ولی اوج گرفتن دو جوان ، در میان مه کوهستانهای شمال و شنیدن نغمهی آسمان آبی است ، به راهنمایی خود کارگردان  در کنار جاده ، همدلی وهمراهی او را با شخصیتهای ولنگارش گوشزدمان می کند. آیا شهبازی می خواهد بگوید آنها در نبود جسمشان به سعادتی ابدی می رسند؟ معتقدم بن اندیشهی  کارگردان در مرحله نوشتن  فیلمنامه و سپس ساخت این فیلم ،  به پوچی رسیدن جوانان - تو گویی همه - در این دیار است. برهمین اساس فکری ، در فیلم از شخصیت پردازی آنطور که باید و شاید خبری نیست . نه گذشته آیدا را می دانیم ، نه علت حرکات منصور را ، نه توجیه و توضیح  دیگری داریم برای خودکشی تدریجی کامران . همه اینها در جامعه سیاه فیلم خلاصه شده است .
 
اصلا فضای  فیلم حکایت از نهلیسمی پررنگ و عمیق دارد . اجتماعی که در آن چند بار شاهد دزدی هستیم . شاید پنج شش بار . موبایل و ماشین و چادر ماشین و بنزین و... همه یه هم دروغ می‌گویند . فیلم در زمستان در مـــیــــــــان  رنــگـهـــای خاکستری ‌میگذرد ، فضایی سرد و برفی . همه چیز در حال یخ بستن است . کامران ،  پسر مرفه ، به این چیزها  وابسته است :  سیگار و سگ و دیگرآزاری و خودآزاری.  بچه محلهای منصور ، بچه های جنوب شهر ، که خودشان بیشتر می دانیم اهل دیدن کشتی و فوتبال هستند و میخ این قضایا ، قصد دارند در حرکتی سادیستی  برق محله‌اشان را هنگامی که همه به قول خودشان میخ کشتی تلویزیون شده اند قطع کنند. و قطع می کنند ، هنگامی که صاحب خانه از دست منصور و الواتیهایش به تنگ آمده است و تقاضای کلید اتاقش را می‌کند تنها حرکت انسانی کامران را می‌شنویم که منصور را وادار می‌کند کلید را برگرداند . اما هیچ مشخص نیست چرا کامران خانوادهی ثروتمند خود را ترک گفته است ؟ خانواده ای که حاضر است او را تامین کند و حتی مخارج او برای رفتن به خارج را هم بپردازد . رفاقت و دوستی ، کیمیایی وار ، مانع از کامران است که منصور را تنها نگذارد ؟ به چه خاطر ؟ چرا ماشین شیکی که متعلق به خودش است را خط می اندازد و از خود یادگاری می گذارد ؟ چرا جواب مادرش را نمی‌‌دهد؟ رفتاری که  از افرادی در چنین  پایگاه اجتماعی ، جز در میان دیوانگان این قشر ، نمی توان سراغ گرفت!  کارگردان به ما می گوید کامران  در دانشگاه هم شاگرد خوبی بوده است ، طوری که استادش از او می خواهد تا در ترم آینده هم در خدمتش باشد ! پس درد مردم فقیر دارد ؟ یا درد ولنگاری و سرخوردگی ؟
رفتار وندالی و ضد اجتماع داشتن منصور و کامران  - یکی از قشر مرفه و دیگری از خانواده ای  فقیرتر - ریشه در چه دارد؟  واماندگی  مطالبات اجتماعی - سیاسی ای
ن سالها در فضای خارج فیلم  ، در فضای ایران؟- اما  هیچ نشانه ای از این معنا در فیلم نمی یابیم .
 فرض دختری که می خواهد دنیا را با پای پیاده گز کند چیست ؟ - فکر کنم شهبازی خواسته تا او را نمای
نده‌ی قشر متوسط اجتماع بدانیم  ، نه فقیر نه غنی  ، اما فراری از خانه و خانواده - اعتماد کردن به هر کسی که پیش پایش ترمز کند ، چون در باران گرفتار آمده است ؟ دیگران را مچل کردن ، در را به روی همه بستن به هوای صبحانه ، خود را طاس کردن و به خورشید فخر فروختن ! گویی آیدا در فیلمنامه شهبازی میخواهد نقش نجات دهنده ای را بازی کند در زندگی منصور؛  ولی  سرآخر در حالی که هر دو  به پوششی آبی رنگ ملبسند ،- رنگ آرامش و دوستی - در لوس بازی تام  و تمام ، به قعر آب سقوطشان  می دهد ! بهترین جوانان و آزادترینشان آیا مرده هایشان هستند در این اجتماع ؟!
خب ، با فرض کارگردان - به پوچی رسیدن نسل حاضر - هر رفتاری در فیلم از هر سه شخصیت و یا هر شخصیت اصلی و فرعی دیگری که برخاسته از هر طبقه اجتماعی باشد
– گفتم در چنین فرضی و فضایی - قابل توجیه است . رفتارهای ضد اجتماعی ، ضد خانواده ، ضد انسانی ، ... همه اینها نشاندهندهی  فرض کارگردان است و مرگ را به نوعی آرامش و سعادت برای همه آنها می‌داند . عجیب است فیلمی چنین ضد اجتماع که شامل فقط استثنائاتی است که گه گاه  بروز آنها را در بین جوانان با بیماریهای روانپریش خاص در جامعه فعلی میتوان سراغ گرفت ، به عنوان نمایندهی فیلمهای ایرانی به اسکار معرفی می شود.

می دانم قضاوت بعض دگران را که حتما به معنای عمیق فیلم   پی نبرده ام . ولی متاسفانه با دیدن چند بارهی  فیلم نه به نتیجه ای که مطلوب نظر  معرفی کنندگان فیلم به اسکار بود رسیدم ، نه آن تعریفهایی که امثال ایرج کریمی از فیلم کرده بودند .

فیلم نفس عمیق درست نقطه مقابل  فیلم اول شهبازی  است . مسافر جنوب را -  که جایزه اول را هم به عنوان کار اول گرفت - در جشنواره فیلم فجر سال 75 در سینما فلسطین به تشویق دستیارش  در آن فیلم - سیروس رنجبر - دیدم . مسافر جنوب که حکایتی ساده و روان داشت از صداقت عمل و مردانگی نوجوانی جنوبی در میان اجتماع  تهرانی ها – کلکسیونی از ایران امروز- ،  فیلمی استوار به اعتماد و مردانگی بود. فیلمی به رنگ و بوی اینجایی  و معرفتی ، کیمیایی !. مسافر نوجوانی - که مثل بزرگ‌ترها  رفتار میکند - حافظ جان و مال پیرزنی می شود که قصد دارد با پروازی به فرزندش که در کشوری خارجی زندگی میکند  بپیوندد . آنها که از راه اهواز - تهران در قطار با هم آشنا شده اند   ،  باز براثر حادثه ای - بیماری پیرزن - به همدیگر برخورد می کنند . تلاش و پشتکار نوجوان خونگرم جنوبی باعث می شود پیرزن لحظات آخر عمررا در بیمارستانی در غربت تهران بی نگرانی بگذراند. نوجوان فیلم در صحنه ای از فیلم تصمیم میگیرد به پسر پیرزن در آلمان زنگ بزند و بگوید که بیاید تا مادرش را در لحظات آخر ببیند . در دیالوگی می گوید زودتر بیا که نگویند بچه های جنوب بی معرفت هستند و مادرشون رو اینجوری تو غربت ول  میکنند .بعدها در شبکه دوم سیما این فیلم برای یکبار نمایش داده شد .  فیلم بعدی او را - به نام نجوا - ندیدم ، ولی از سه فیلم ساخته شدهی او ، فقط نفس عمیق است که به اکران عمومی درآمده است .- البته آن هم  شاید به خاطر قانون اسکار درمورد فیلمهای خارجی که بایستی زمان معینی در کشور مبدا اکران شده باشد .

 تعریفهای ایرج کریمی  و جایزه اخیر فیلم و ارائه آن  برای اسکار ، من را مشتاق به دیدن این فیلم کرد ، این اشتیاق وقتی سرد شد که فیلم را فقط مهر تاییدی دیدم بر تصور تماشاگران  جشنواره ها و مردمان خارج از این مرز و بوم  ، جایی که از ایران همان تصوری را دارند که شهبازی به غلظت تمام از تهران - ایران امروز به تصویر کشیده است . جوانان و دانشجویان ایران امروز ما نه تنها این چنین پوچ و هرزه گرد نیستند - به جز استثناء ها که هیچ قاعده ای بی استثناءاتش معنا ندارد - بلکه با اشتیاق  سر به زانو درآوردن قدرت غالب دارند . ایدون باد!