سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

هزاران چشم
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢
 

گاه گداری سیمای خودمان هم ما را اهلی می‌کند . به پای تلویزیون بیست و یک اینچی‌امان می‌کشاند و لحظاتی را به صیقل و حمام روحمان کمک می‌کند . اهلی کردن از طرف چیزی که نه شازده است نه کوچولو و از زشتی و بدترکیبی و گاه پلشتی به بدریختی دیوترین دیوهای شاهنامه حکیم توس می‌ماند ،  باعث تعجب خودم است . شب نوزدهم آبان ماه ساعت 8 تا 8 و پانزده دقیقه ، وقتی که قرار می‌گذارد و هر لحظه بی‌تابی می‌کنی تا ببینیش ، تازه با دیدن تیتراژ یک فیلم آلمانی متوجه می‌شوی که مرغ از قفس پریده است  . می‌دانستم که سریال ” هزاران چشم “  شش قسمت بیشتر ساخته نشده است و مصاحبه عیاری و نقد و نظر شرقی‌ها و شکایت دانشجویان مظلوم ! کرمانی را هم خوانده‌ام ، اما بازهم منتظر قسمت دیگری بودم . حساب و کتاب از دستم دررفته است و شب با سردردی از دیدن فیلم نیم‌بند نیمی ز ترکستان نیمی ز فرغانه ( اینجا نیمی ز هالیوود نیمی ز اروپا !)‌ سر میکنم . هزاران چشم

بله سریال ” هزاران چشم “ من را اهلی کرده بود . دوشنبه شب‌ها شبکه سه تا ساعت 8 تا 8 و پانزده دقیقه از صبحش چه می‌گویم بعد از پایان قسمت قبلی تا آن ساعت منتظر دیدن قسمت بعدی بودم . مگر این سریال چه داشت ؟ فرقش با سریالهای چند دهتایی که هر هفته از سیما پخش می‌شود چی بود ؟ کلید اصلی را خود عیاری درمصاحبه‌اش با شرق 19 مهرماه داده است . در سریال منتظر واقعه‌ی خارق‌العاده‌ای نبودم . منتظر قتل نبودم . منتظر حل معمایی چند وجهی پیچ در پیچ در وقت پیچاپیچ نبودم . منتظر بودم تا اینکه بازنماید آنچه را که در این سالهای نکبت پنهان داشته‌ایم . منتظر بودم تا قصه زندگی را بی‌هیچ پیچ و خم و شاید گاه اوج و فرود و گره‌افکنی و گره‌گشایی‌های معمول هر داستان ساده‌ای و حتی شخصیت منفی یا مثبت ( در ظاهر) بیابم . و کلید اصلی عیاری در مصاحبه‌اش بردن اسم فیلم ” داستان توکیو “ شاهکار یاساجیرو ازو بود . اولین بار فیلم را در تلویزیون دیدم و بعدها در فیلمخانه ملی و حوزه هنری . فیلمی که روانی روایتش به زلالی صداقتش در بیان ماجرایی آنچنان ساده که با پایان آن – همچون هزاران چشم – هنوز منتظر ادامه آن هستیم . آنچنان شیفته دو شخصیت اصلی – پدر و مادر ژاپنی – می‌شوم که مرگ یکی مثل فقدان دوستی دوست‌داشتنی جلوه می‌کند که اکنون در کنارت در جلو چشمت جان سپرده است . همه‌ی شگفتی این مجموعه شش قسمتی هم در این بود که زندگی ساده و بی‌سوژه‌ی همه‌ی ما را به سوژه تبدیل کرده بو د. سوژه‌هایی که زندگی را با تمام پستی و بلندیها بی‌هیچ تمهید فریبکارانه‌ای – تمهیداتی که دائم در حال حقنه شدن از طرف سیل سریالهای نیم‌‌بند سیما هستند – در نزد خودمان موشکافی و جراحی می‌شوند .

در قسمت اول این مجموعه معرفی خوبی دارد از فضای سریال . راوندی نامی که سردبیر مجله‌ای خانوادگی است ، با چشمانی نابینا شده ، هر روز کارش این است که با کمک منشی‌اش ، نامه‌ای از میان تعداد زیادی  نامه انتخاب کند و مسئله یا مشکل شخص نویسنده را بازخوانی کند . او در واقع به نوعی حلال مشکلات است ! و صفحه اختصاصی‌اش  برسردوراهی است – بازی نقش  راوندی و شخصیت اصلی یا حاشیه‌ای این شش قسمت را مهدی هاشمی با استادی تمام بر عهده دارد . بازیگری که به نظرم نبودش در این سریال می‌توانست لطمه‌ای بزرگ باشد . مهدی هاشمی که کم‌کاری او در این سالها ستودنی است ،  در  این سریال بازهم استعدادهای شگفت ‌اش را به نمایش گذاشت . طبیعت بازی او روان و ساری در همه لحظات سریال است. کوچکترین حرکاتش حساب شده و با فکر است ،  بوکشیدنها ، خمیازه‌ها ، خاراندن‌ها حتی . ماجرای قسمت اول در آپارتمانی می‌گذرد:  حکایت دو همسایه . دو خانواده که در یکی با یخچال خالی مواجه هستیم و در دیگری پر از چیزهای خوردنی . یکی به مسافرت‌های خارج می‌رود و دیگری بسته‌ی  خانه . یکی نگهبان خانه دیگری . نگهبان خانه از حقارت و حسادت خانه‌ی همسایه خود را – وقتی به مسافرت می‌روند - جستجو می‌کند ، می‌کاود ، سیب گاز می‌زند وبه روی صندلی راحتی‌اشان لم می‌دهد و تاب می‌خورد و حادثه‌ای کم اهمیت – پاره شدن لباس خارجی همسایه – به معضلی برای آنها تبدیل می‌شود . معضلی که به ظاهر با عکسی دیچیتالی و دستکاری شده حل می‌شود ولی سرآخر کار به قهر می‌انجامد و سپس آشتی .

نامه‌ها توسط خانم منشی خوانده می‌شود . قبل از خواندن نامه‌ها راوندی با نشان دادن ساعتش به خانم منشی ساعت ر ا از او می‌پرسد ولی منشی با دیدن ساعت خودش – شاید می‌داند که یک نابینا نمی‌تواند همیشه ساعتی دقیق داشته باشد – اعلام وقت می‌کند . حجم نامه‌ها نشان از مسائل زیاد مردم می‌کند . آنها همه به دنبال راه حل به رواندی نامه نوشته‌اند و گاهی در اصل بر سر دوراهی قرار ندارند و مسئله‌اشان – با مدت زیادی که از فرستادن نامه گذشته است – به نوعی حل شده است .

قسمت دوم این مجموعه اختلاف دو شریک یک شرکت را بر سر دادن یا ندادن مالیات به دولت ، گره می‌زند به سرنوشت دختر و پسر آنها که در آستانه شروع زندگی مشترکشان هستند .  بالاخره دختر و پسر برای ازدواج ، جدای از اختلاف دو خانواده ‌،  به تمهیدی قانونی دست می‌زنند ، ولی سرآخر این محبت واقعی داماد است که منجر به حل اختلاف بین دو خانواده شده  و زندگی شیرین می‌شود .

قسمت سوم بازی در بازی مهدی هاشمی در نقش بازیگری است که دیگر ریه‌های بیمارش تحمل دود سیگار را ندارد . دکتر او را از سیگار کشیدن برای زنده ماندن منع می‌کند . ولی شغل او به گونه‌ایست که چه در انجمن بازیگران و چه در حال بازی باید تن بدهد به کاری که دیگر از آن تنفر پیدا کرده است . سیگار کشیدن . در صحنه‌ای که کارگردانی سمج – چه زیبا کارگردانان بی‌سواد فیلمفارسی را به نقد کشیده است عیاری در همین چند سکانس – به بازیگر اصرار می‌کند که بعد از دیالوگی سیگار را روشن کند . مقاومت او در مقابل این اجبار راه به جایی نمی‌برد و سرآخر مهدی هاشمی به تمرین مسافرکشی در تهران دست می‌زند . تمرینی که بسیاری دیگر در این شهر به آن تن درداده‌‌اند تا فکر و عقیده و وجدان - اینجا آداپته شده به ممنوعیت سیگار -  خود را در مقابل زورمندان روزگار سالم و دست ‌نخورده نگه دارند .

در قسمت بعدی مردی را می‌بینیم با درآمدهای محدود ماهانه ،‌ طلاق گرفته از زنش ، دختر شوهر داده ، پسر به دانشگاه فرستاده و مادر و برادر را در حمایت خود قرار داده ،‌ در میان دریایی از تقاضاها و خواسته‌های دیگران به غریقی می‌ماند که دیگر نفسی برایش باقی نمی‌ماند . در میان توقعات مادرش ،‌ بی‌عرضه‌گیهای برادرش ، بی‌غیرتی دامادش ، و بی تفاوتی همسر سابقش ، تنها کسی که هنوز پا به خانه‌اش می‌گذارد ، پسر دانشجوی اوست که فوق‌لیسانس را در دانشگاه آزاد کرمان می‌گذراند ، ولی به نحوی می‌خواهد از بار پدرش کم کند و خودش درآمدی کسب کند . به قاچاق مواد مخدر روی آورده است ولی ذکاوت پدر باعث می‌شود تا به این مصیبت مضاعف پی ببرد . پسر را با تدبیری - با اینکه می‌داند که شاید مثمر ثمر نباشد - از کار قاچاق منع می‌کند و او را راهی درس و مشق می‌کند . ولی هم او و هم راوندی می‌دانند که عاقبت این زندگی چیست . این تنها قسمتی بود که خود عیاری هم اعتراف دارد ، حجم زیاد مشکلات مرد به نوعی بزرگنمایی شده است . به طوری که تعداد زیاد مشکلات برای یک نفر - گرچه می‌توان نمونه‌های بدتر از این هم یافت - در چنین مجموعه‌ای ناهمگون است . جالب است همین قسمت پخش شده در بیست و یکم مهرماه باعث شکایت و شکوه و آه و زاری و اندوه ! دانشجویان روشنفکر مسلمان دانشگاه آزاد اسلامی کرمان به جناب لاریجانی می‌شود که شکل تمسخر شده‌ی خبر را در شرق بیستم آبان می‌خوانیم . اهانتی که به قشر پاک و منزه و به احتمال مقدس ! دانشجو آن هم از نوع بیکار و آزاد و روشنفکر و کرمانی شده ، واقعا قلب هر ایرانی را جریحه‌دار کرده است .

قسمت پنجم سریال از آن مایه داستانهایی بود که به احتمال اگر دست سری‌سازهایی مثل شاه‌محمدی  و قاسمی و لبخنده ... کارگردانهای پشت هم انداز حیف نان ملت می‌افتاد ، با شاخ و برگهای بسیار ،  به یک سریال از نوع  اوشینی وطنی تبدیل می‌شد . فرزند معلول مرد کارمندی عاشق دوست خواهرش می‌شود . عشق به دختری تحصیل کرده ،‌ زیبا که به او اعتنا کرده است . داستانهای او را جدی گرفته است . به دنبال ناشری برای آثارش بوده و سر آخر ناشری را به شرط و شروطی پیدا می‌کند. اما معلول درست سربزنگاه هر کاری از آن کار منصرف می‌شود جز عشق . حتی دانستن و اصرار اینکه کدام پرستاری او را دز زمان تولد  بر اثر بی‌احتیاطی به زمین انداخته است و او را افلیج کرده است و یافتن او و درست در زمانی که در دستان پسر ورزشکار و سالم همان پرستار در میان پله‌ها به سمت خانه‌ی پرستار حمل می‌شود ، از تصمیم خود منصرف می‌شود . اصرار دیگران برای دیدن پرستار - حتی تمنای تماشاگران - راه  به جایی نمی‌برد . او دیگر نمی‌خواهد پرستار را ببیند . مثل اینکه دیدن همان پسر سالم و ورزشکار و زحمتی که به او داد برایش کافی بود . لحظاتی که پتانسیل بیشترین حجم سانتی‌مانتالیزم سریال سازی این سالها را در خود پنهان دارد ولی در همین بزنگاه‌ها عیاری چیره‌ دست چنان ساده با موضوع  برخورد می‌کند که تماشاگران گویی تاکنون هیچگاه دلشان برای هیچ معلولی اینچنینی نسوخته است . منطقی و محکم با سوژه ملازم است و حس‌گیری و حس‌سازی ناشیانه را به کارگردانان دیگر - از سنخ همان کارگردان قسمت سوم سریال که ذکرش رفت - می‌سپارد . معلول بالاخره طی نامه‌ای پنهانی از دوست خواهرش تقاضای ازدواج می‌کند . تقاضایی که دوست خواهرش را بر سر دو راهی قرار می‌دهد و باعث می‌شود تا به راوندی نامه بنویسد . تنها باری که شخصیتهای نامه در دفتر مجله‌ی  رواندی حضور پیدا می‌کنند این قسمت از سریال است . هر دو شخصیت اصلی نامه معلول و معشوق . معلول به نوعی می‌داند که توقع نابجایی دارد ولی بر پیشنهاد خود اصرار می‌ورزد .  می‌داند عشق را منطقی درکار نیست ولی از معشوقش منطقی می‌خواهد در رد تقاضایش . بالاخره  نه  آنطور که رواندی می‌خواست یعنی حضور هم زمان هر دوی آنها در دفتر کارش بلکه به طور جداگانه هر دو نفرشان آنجا حاضر می‌شوند . معلول هم به دفتر کار راوندی ، جایی که دیگر همه داستان دلدادگی عجیب او را می‌دانند ، می‌رود . استدلال و حرف‌های راوندی برای معلول چیزی در حد توصیه‌های پیش‌پا افتاده است . او با زبان الکنش به راوندی می‌فهماند که عشق قابل درمان نیست . غذا خوردن راوندی و معلول ، هر دو به نوعی جداافتاده از اجتماع پیرامونشان ، و همیاری و همدلیشان در نحوه خوردن و نوشیدن کمال زیبایی را در قسمت نیمه نهایی مجموعه ، مثل نقطه اوج یک رمان زیبا ، به نمایش می‌گذارد.

اما قسمت پایانی - نمی‌دانستم قسمت پایانی است وگرنه وداع به سزایی انجام می‌دادم با سیما که دوشنبه دیگر معطل تبلیغات یک ربعی این جعبه خالی نشوم - به ظاهر داستان تکراری صاحبخانه و مستاجر است ولی در بطن نظم گسیخته‌ای را نشان می‌داد که اکثریت جامعه شهرنشین دست به گریبان آن هستند . فقر و ذلت . فقری که در قالب صاحبخانه چون بختکی در زندگی خیلی از ایرانی‌ها پای در خانه‌اشان منتظر است ، حتی زیرباران ،‌ تا اعلام کند که یک گام به فقر مطلق نزدیکتر شده‌اند . حساب و کتاب و مو از ماست کشیدن‌های خرجی در زندگی فقرا چیزی عینی است . گویی آ‌یینه‌ای در برابرم بود و زندگی خودم را نمایش شده ، با جزییاتش ، می‌دیدم . تن به استثمار کاری پرزحمت ندادن و غرور مرد ، دیگر در این وانفسا چیزی جز وهم و خیال نیست . همه خانواده دست در دست هم شادی تولدی را جشن می‌گیرند ، که هدیه‌ی آن ساعتی است در دستان کوچکترین عضو آن. می‌خواستند به او بفهمانند که لحظه به لحظه‌ی عمر خود را مراقب باشد ؟

در مجموع آنچه باقی می‌ماند خاطره‌ای خوش از سریالی خوش ساخت بود و لذت درک هنرمندانه‌ی هنرمندی دردمند که در قبل زحمتی که می‌کشد حرفی برای گفتن دارد . حرفهای آخر را به عیاری می‌سپارم : ”‌ مضامین هزاران چشم لزوما قرار نیست برای هر کسی اتفاق افتاده باشد ولی این مضامین آن قدر پیش پا افتاده هستند که هر کسی باور می‌کند اگر برای خودش اتفاق نیافتاده حتما برای همسایه‌اش رخ داده ... پیش پا افتادگی که من مفتخرم به سمت‌شان حرکت کرده‌ام . شاید مصداق همان حرف بسیار پر اهمیت رونالد ریچی منتقد بزرگ آمریکایی باشد که در ارتباط با یاساجیرو ازو گفته بود ، او اهمیت موضوع را نفی می‌کند ، شاخ و برگ اضافی را می‌زند و سعی می‌کند یک موضوع بسیار بسیار نحیف را با هنرمندی بپروراند و به آن بپردازد . من خیلی به این شگرد اعتقاد دارم . “