سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

به بهانه نمایش فیلم بودن یا نبودن
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٢
 

بودن یا نبودن مسئله این است . هملت ، شکسپیر

            مسئله مرگ و زندگی در فیلم عیاری به گونه‌ای ناب  با عصبیت‌های  قومی و قبیله‌ای عجین شده است . عصیب‌هایی که گرچه سر آخر در میان تعقل پیر قوم ، تعقلی که نشان از تحول در میان این عصیبت‌ها حتی مقابل نسل بیکاره‌ی امروز - اشاره به دیالوگ شوهر عمه امیر رمضانی جوان اهداءکننده قلب به احمد برادرش  که فلانی چی بلد هست که رانندگی بلد باشد -  دارد و آنچه او در خشت پر مایه‌ی آنیک آوانسیان - دختر ارمنی گیرنده قلب - می‌بیند ، ملکی - شوهر عمه جوان ناکام  و برادرش احمد در آینه بی‌زنگار او  نمی‌بینند . توسل به امامزاده صالح توسط قومی همیشه در حاشیه و حضور مادری با التماسی از سر سوز و سازش ، بدون اینکه پیشنهاد دم به دم پول بیشتر بدهد ،‌ بالاخره جنبه عقلانی پیر و پدر قوم را برای راضی کردن ور عاطفی قوم یعنی مادر خانواده می‌کشاند. ارمنی بودن را گرچه شوهر عمه جوان ناکام بهترین دستاویز برای به کام رسیدن خودش - به پول پدر بچه مسلمان رسیدن برای خرید قلب جوان - می‌داند ولی سرآخر آن کسی زندگی و حیات دوباره می‌یابد که بی‌پیرایه ، دلسوزانه حتی در این قحطی حیات مرز بین بودن و نبودن هم در حال بخشش است . شاید اگر حضور دکتر جراح - نیک‌نژاد -  نبود و مادر بیمار آنیک ، او هم با درد خویش می‌ساخت و می‌مرد. آنیک  در منولوگ ابتدایی فیلم می‌گوید :‌ ” تنها راه نجات من پیوند یک قلب سالم است...اما مشکل من و همه کسانی که به قلب احتیاج دارند اینه که اصلا قلبی واسه پیوند پیدا نمیشه...اما همه ما این رو خوب می‌دونیم که برای ما نه امیدی هست نه قلبی . “‌

تلاش آنیک برای زندگی ریشه در عشقش به دیگران دارد نه خود . او در این میان نشانه‌هایی را می‌یابد برای ادامه راهش که هم امید داشته باشد و هم قلبی سالم و جوان . وصل شدن خونابه‌های پسر جوان در میان پله‌های باغ شاطر به دستانش . پخش شدن سیب حیات و دانایی به واسطه‌ی توپ شادمانی و سرزندگی جوانی . امید دادن دکتر نیک‌نژاد و غم و غصه‌ی مادرش .  او حتی در اوج معامله بر سر هست و نیستش ، علاقه‌ی دختر رقیبش به حیوانات خانگی را هم بی‌جواب نمی‌گذارد ، همسترهای باقی مانده‌اش  را که از قبل نیز به دیگران بخشیده است ،‌ قصد دارد به رقیبش - در چشمان او دوست و همدردش - ببخشد تا حداقل لحظه‌ای شادمانی همزیستی موجودات این کره خاکی  را به دیگری نیز بچشاند . ” معصومه جان ! همسترها رو بعد عملت برات میارم . “  و روز وارتاوار را هم با پاشیدن آب به مادر و برادرش به شادمانی برگزار می‌کند .

نشستن و زیستن با این فیلم - حتی اگر چندمین بار باشد که به تماشای آن نشسته باشی - اگر هنوز قلبی برای بودن برایت باقی مانده  باشد ،  همراه است با اشک و شادی ، اشک به واسطه بزرگواری و دردمندی دختری ارمنی تبار ، قومی به غایت غریب در عین حال پیشرو در برقراری هنر نمایش و سینما در این سرزمین و شاید نوعی ادای دین عیاری نسبت به این قوم به این واسطه ، و شادی از تحولی که این فیلم نوید آن را می‌دهد ، تحول در میان قوم - سرزمینی که مردگانشان را - و اگر در بستر مرگ افتاده باشند و مرگ مغری یافته باشند و به ظاهر علائم  حیات را داشته باشند که صد البته بیشتر - می‌پرستند و اهانت به جنازه‌ی  مرده - نیمه مرده  را بی‌حرمتی به آن می‌دانند با ریشه‌هایی که در مذهب متعصب این سرزمین نسبت به حفظ حریم مرده دارد . تحولی که شاید این فیلم یکی از آغازگرهای آن بود و تاکنون بیش از صد عمل پیوند قلب صورت گرفته و در میان اطرافیان می‌بینیم کسانی که کارت و پلاک اهدای عضو را همیشه به همراه دارند . یکی از زیباترین و شاید حس‌برانگیزترین سکانس‌های فیلم در خانه نادعلی رمضانی می‌گذرد ، هنگامی که نادعلی قصد دارد تا به قول خودش مادر امیر را راضی کند . در میان اتاقی تاریک ، مادر در حال ادامه رفوی فرشی است که امیر قبل از مرگ مغریش مشغول آن بوده است ، نادعلی با لحن خاصی که شاید می‌خواهد خودش را هم راضی بکند به زری التماس وار با لهجه شیرین لری می‌گوید : ” زری این دختره داره میمیره . بیا به خاطر امیر رحم بکن ، زندگی این دختره بسته به یه آره یا نه توست ،‌ این طوری لااقل دانیم یه چی امیر زنده‌اس . “ آنیک با خبر از عمق تفاوت‌ها به صراحت می‌گوید :‌ ”‌ می‌دونه که من ارمنی هستم ؟‌“ و پدر بزرگوارانه جواب می‌هد :‌ ”‌ چه فرقی می‌کنه وقتی که قراره امانت ما رو تو سینه‌ات نگه‌داری ؟ “‌

تسلط بی‌نظیر کارگردان به جزییات کار و به تعبیر پوراحمد  مینیاتوری نگاه کردن فیلمساز به فیلمش درست نقطه مقابل زمختی و ناواردی و طلب‌کارانه بودن کارهای گزارشگر زن  تلویزیون است در همین فیلم . منولوگ ابتدایی فیلم اگرچه راحت و روان توسط آنیک گفته می‌شود ولی گفته کارگردان تلویزیونی بعد از آن که تو اشک من هم را که اهل این چیزها نیستم درآوردی به نوعی ساختگی بودن احساسات توسط کارگردان زن تلویزیونی و ایجاد جو سانتی‌مانتالیزم شبکه تهران را در میان مردم - ترحم به دردمندان به جای تامل در علل دردمندی افراد - گوشزد می‌کند . حضور همین گروه گزارشگر در بیمارستان شریف و میان خانواده‌ی امیر رمضانی بازهم سوءاستفاده‌چی و فرصت‌طلب بودن این گروه را با درگیری که ایجاد می‌کنند  -  جمله تسلیت می‌گویم گزارشگر زن سیما بی‌ربط‌ترین جمله‌ای بود که می‌توانست به مادر امیر در آن حال بگوید - نظاره می‌کنیم . در فینال فیلم هم وقتی دو بیمار به اتاق عمل می‌روند حضور آنها مزاحمترین حضورهاست .

آخرین جمله فیلم را هنگامی که آنیک بعد از عمل چشم باز می‌کند از زبان دکتر - کارگردان می‌شنویم که می‌گوید : ” خوش آمدی “ به جهان جدید با قلبی تازه و بعد صدای نوزادی خندان را به روی دستگاه  و ضربان قلب او را شاهد هستیم در میان همهمه‌ی مخلوط از اصوات ارمنی و لری و جشن پیوند .   

×××

 به یاد دارم زمان اکران  فیلم بودن یا نبودن ، جوانان و گروه‌های علاقه‌مند به این فیلم بیدارگر ، حاضر به تبلیغ مجانی در کوی و برزن شهر شدند . عیاری اگر به واسطه این فیلم  جان حتی  یک انسان را هم  نجات داده باشد یا نجات دهد به تمام هدف خود رسیده است . چه می‌شود کرد یکی مثل او جانبخشی را به دیگران هدف فیلم خود قرار می‌دهد و دیگری فقط جانفروشی را به هوای اهدای جوایز رنگ و وارنگ جشنواره‌های خارجی . بی‌آبرویی و لاابالی‌گری و رفتارهای وندالی  جوانان وطن را به نمایش گذاشتن برای نشان دادن درد به دیگران چون حضور بیگانه در میان خانه‌امان است . عیاری در باره این که مدیر مسئول  جشنواره‌ کن بعد از کسب جایزه فیپا فیلم آن سوی آتش - فیلم عالی دیگر عیاری - گفته است فرانسه روی شما با این فیلم و کسب جایزه حساب باز کرده است می‌گوید :‌” حرفش خیلی پر معنا بود . حاوی پیام مهمی بود که این پیام مستلزم رعایت حسابگری از جانب من بود . ولی فکر کردم که به نحوی دارد استقلالم مخدوش می‌شود . و استقلالم را باید تابع چیزی بکنم که ارتباط زیادی با من ندارد و این سرآغاز یک انحطاط است . “ انحطاطی که بعضی کارگردان‌های ایرانی پذیرای آن بوده‌اند و گویی انگار در این سرزمین فیلم می‌سازند فقط به خاطر حضور در جشنواره‌های هنری فرانسه و ایتالیا و ...  نمونه درخشانش ابوالفضل جلیلی که جز یکی دو فیلم ابتدایی‌‌اش که در ایران اکران شند ، دیگر فیلمهایش فقط در جشنواره‌های هنری حضور داشته‌اند  و بس .

×××

 دیدن فیلم زیبای آن سوی آتش ، آن سال‌ها ،  تجربه‌ای سخت را در زندگی‌ام  به حیاتی دوباره تبدیل کرد و همیشه خودم را مدیون این فیلمساز بزرگ می‌دانم . او با پیش‌ پا نهادن راهی در آن فیلم به  من زندگی دوباره داد . همچون بودن یا نبودن .