سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

روز دوم
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٤
 

مرگ آقای لازارسکو؛کریستی پوئیو

 

فیلم بلند مرگ آقای لازارسکو دومین فیلم از مجموعه جشنواره جشنواره هاست که به تماشا نشستم. همه فیلم با دوربین روی دوش گرفته شده است و این حس و حالی ایجاد میکند که انگار اثری مستند را می بینی . بیماری یکی از اهالی شهر ، حضور همسایه دلسوز و بعد اورژانس و سپس پاس کاری بیمار به بیمارستانهای مختلف و بالاخره سپرده شدن به دکتری مرگ آقای لازارسکوبه نام آنجل که کار آخر را با او انجام خواهد داد! چیزی که دیگر شاهد آن نیستیم نه دکتر و نه مرگ ولی اسم فیلم به ما اینگونه میگوید یعنی رفتن به سوی جهان ابدی . نگاه انتقادی فیلمساز نسبت به وضع بیمارستانها و دکترها و پرستارها را در هر کجای دنیا که فکرش را بکنیم در فیلم جاری است ولی آنچه که در این 153 دقیقه نیز دستگیرمان میشود این است که رفتن به سوی مرگ مقدماتی را طلب میکند . شاید این مقدمات با همراهی دستیار دلسوزی مثل آورام  که تا تحویل او به فرشته سعی و تلاشی بسیار میکند ، قابل تحمل تر باشد .

 

زمستان است ؛ رفیع پیتز

 

فرزند خانم ملک جهان خزایی طراح صحنه و لباس خوب فیلمهای ایرانی نتوانسته در هیچ کدام از فیلمهایی که تا به حال ساخته است از عناصر و نمادها و فضا و اتمسفری که در ایران حاکم است استفاده کند. ایشان با توسل به فیلمنامه یا داستان یا شعر یا آواز یا موسیقی بزرگان این قوم میخواهد برای خود موقعیتی در میان فیلمسازان روشنفکر بیابد ولی نمیتوان با حلوا گفتن دهان را شیرین کرد.اگر اخوان ثالث شعر زمستان را میسراید در بعد از کودتای 32،چون خون او آلوده شده از تمامی خفقان آن دوره و سپس شعری گیرا چون زمستان را سروده که هرگاه احساس خفقان به انسان دست میدهد این شعر شاید گویاترین حالتها را برایت بشمارد . به قول شاعر فیلم شاعر زباله ها ما روزنامه میخوانیم شعر پس میدهیم . یعنی حضور داریم میدانیم حس میکنیم و بعد به مرحله تولید میرسیم و رمز ماندگاری نیز در همین نکته نهفته است.

زمستان استرفیع پیتز که بیشتر حسی فرانسوی دارد تا ایرانی با فیلمنامه ای سست،دیالوگ یا منولوگهایی به شدت ضعیف که گاه خنده تماشاگران را درمی آورد،کار با نابازیگرانی که کارگردان نتواسته  حس حتی همین دیالوگها را دربیاورد،...در جهانی خیالی که چندان با تهران آن روزگار و تهران این روزگار سنخیتی ندارد ، خواسته تا فیلمی در نقد خفقان و بیکاری و مهاجرت و ... بسازد.اصل قضیه این است که شخصیتی که برای او محور است یعنی مرحب که به قول خودش بیشتر زندگی کولی وار دارد نمیتواند یک کار ثابت داشته باشد،چون به اعتراف خود بیشتر فکر عشق و حال است تا کار کردن.شوهر خاتون هم که به خیال کار به خارج رفته معلوم نیست به چه دلیلی موفق نبوده است؟ صرف رفتن به خارج از یک کشور و کار پیدا نکردن هم یعنی نفی هر چیز که در خارج از این مرزهای جغرافیایی میگذرد؟ نشان دادن چند معتاد زیر پل و شنیدن شعر زمستان از دم گرم شجریان هم کاری از پیش نمیبرد. جالب است که فیلمساز انقدر جرات و جسارت هم  نداشته که فیلم را در فضای تهران امروز بسازد و با المانهایی سعی دارد القا کند که داستان فیلم متعلق به قبل از انقلاب است و همه بیچارگی ها نیز مربوط به سیاستهای آن روزگار.بد نیست پیتز از خود سئوال کند که آیا کسی که فیلم را به او تقدیم میکند مثل اخوان ثالث هم زمستان را با تاریخ مصرف گذشته سرود و از گرفتاریهای احتمالی به خاطر سرودن این شعر خبر نداشت،پس دادن پز روشنفکری باید همراه با جسارتی هم باشد که این جسارت را در اشعار شاملو،اخوان ثالث و حتی در همین قطعه زمستان علیزاده و شجریان نیز مییبایم . نکته آخر اینکه : داستان های دولت آبادی چندان اقبال خوشی در تبدیل شدن به نسخه  سینمایی ندارند. آن خاک  و این سفر ...