سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

روز چهارم
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤
 

شوق زندگی؛چالرز دنس

 

شوق زندگی با حذف و تعدیلهایی که اینجا صورت گرفته بود مثل اغلب فیلمهای خاکستری انگلیسی خسته کننده و کسالت بار بود.داستان فیلم هم دارای اشکالاتی بود که صرف نظر از قطع و حذف ها کشش خاصی برای بیننده ایجاد نمیکرد.علت حضور جوانیشوق زندگی مجروح در ساحل تا پایان فیلم اصلا روشن نمیشود.ولی اگر این موضوع را هم اتفاقی تلقی کنیم و عشق پیرانه سر یکی از دو پیرزنی که او را نجات میدهد را مایه و پایه فیلم بدانیم ،باز در همین هم کارگردان در حد یک فیلم سینمایی موفق نیست.حتی رفتن او به لندن با زن زیبای روسی و رسیدن به مقام تک نواز ویولون در ارکستری انگلیسی هم چندان برای بیننده قابل قبول نیست.

 

چهارشنبه سوری؛اصغرفرهادی

 

« فیلم اصلا در باره گسترش ریاکاری است »این جمله را فرهادی در مصاحبه ای در بولتن جشنواره گفته است.مشخص است که مصاحبه گران قبل از دیدن فیلم مصاحبه کرده اند که هیچ به پیچ و خم های فیلمنامه و فیلم اشاره نمیشود.فرهادی ضمن آن مصاحبه به این هم اشاره دارد که فیلم چهارشنبه سوری فیلم تلخی است.درصحنه ای روحی یا همان ترانه علیدوستی را که به عنوان کارگر به خانه یک زوج آمده،میبینیم که در حال ورق زدن آلبومهای عکس آنهاست و ضمن آن میابیم که مرد خانه سالیانی پیش رزمنده بوده است و عکسهای یادگاری بسیاری دارد.تا اواخر فیلم که ما هم مثل زن خانواده _هدیه تهرانی_ به نتیجه میرسیم که مرد خانواده _فرخ نژاد_ ،ضمن قسم بلند بالایی که به جان امیرعلی ثمره چهارشنبه سوریزندگی مشترکشان میخورد،بیگناه است و زن دچار سوءتفاهم شده و البته با کمک دروغی که روحی برای آرام کردن آنها میگوید،مرد را قربانی حسادت و حساسیتهای همسرش میپنداریم و زن را در هاله ای از جنون و شک و بدبینی میبینیم. ولی کارگردان خیلی صریح در چند صحنه بعد مرد خانواده را سر قراری جا میدهد که با سیمین_ پانته آ بهرام_ همسایه روبرویی و مطلقه و آرایشگر که همسرش هم شکش به رابطه با او بوده است،درحال بیقراری است و حضور او را تنها مایه امید زندگی خود میداند.نمیدانم چرا فرهادی گذشته ی مرد خانواده را رزمنده ترسیم میکند.شاید برای اینکه کنتراست بین خلوص آن زمان و ریاکاری این زمان را بیشتر نمایان کند.چند سکانس جلوتر میابیم که سیمین نیز صاحب فرزند دختری است و شوهر سابقش فرزند را میآورد تا او را ببیند.شوهر سیمین را هم در اواخر فیلم مستاصل و رنجدیده در ماشینش میابیم،ضمن اینکه مرد خانواده_فرخ نژاد_ هم در تنهایی اتاق خوابش با پکی به سیگار به روزی فکر میکند که با ریاکاری و دروغ سپری کرده است.

این فیلم با حضور بازیگرانی حرفه ای و بازیهای خوب آنها و داستانی روان و گذشته از زمان طولانی آن همانطور که کارگردان اشاره کرده در باره روابط قشر متوسط جامعه است . خانواده هایی که بر مبنای گسستگی در میان گسله های شک و تردید و نفاق،فرزندانشان را بزرگ میکنند.فرزندانی که بیخبر از روابط پدر و مادرشان در پی محبتی هستند تا روزگارشان را به خوشی طی کنند.

البته هیچگاه خاطره فیلم «شهرزیبا» که فیلمی به مراتب از لحاظ فیلمنامه و ساخت محکمتر و از لحاظ موضوع جذابتر و چالش برانگیزتر از چهارشنبه سوری بود،با اینکه در بین عامه زمان اکرانش چندان مورد استقبال قرار نگرفت، از خاطرم نمیرود.

نکته: صفی که برای دیدن چهارشنبه سوری جلوی سینما سپیده کشیده شده بود من را دچار تردید کرد که مگر فرهادی را چند نفر میشناسند و یا... اما وقتی اسم هدیه تهرانی را به عنوان بازیگر در عنوان فیلم یافتم تازه علت صف را فهمیدم.استفاده از ستاره ها ، چون قندی میماند قبل از مصرف دارویی به شدت تلخ که برای ریختن در حلق مردم تهیه شده است.

 

به آهستگی؛مازیارمیری

 

فیلم میری و فیلمنامه پرویز شهبازی سه پایان متفاوت دارد،که کارگردان خودش هم اشاره دارد به انتخاب تماشاگران برای این سه پایان. کشتن زن توسط مرد،به زندان افتادن زن، و بالاخره شروع زندگی جدید در جایی دور از دسترس مفتگویان و فضولان؛تجربه ای در پایان معلق که قبلا در نفس عمیق شهبازی هم شاهدش بودیم.

فیلم با فلاشبکی شروع میشود که بعد از کشف نوار کاستی توسط چند جوان و شنیدن صدای آن شاهدش هستیم.در اواخر فیلم باز به همان صحنه شنیدن نوار برمیگردیم،ضمن اینکه میدانیم که ما فقط صدای زن را شنیده ایم و نه داستان طولانی که در باره مرد دیده ایم و اشکال این فلاش بک طولانی هم به همین است.حداکثر ما میتوانستیم وقایعی که زن تعریف میکند را در فلاش بک ببینیم نه بیشتر.ضمن اینکه سرآخر تماشاگر نمییابد که چه میشود که زن فیلم شفا میبابد. البته با حدس و گمان میتوان شفای او را در حریم خانه استاد دانشگاه ومادرخوانده ی او و گرفتن دست زن توسط مادرخوانده به مدت دو روز! و  حرم امام رضا به آهستگی یافت،ولی نمیتوان برای این حدس ها معادلهای محکمی در فیلم یافت. اما گذشته از این اشکالات کلی که به فیلمنامه وارد است،ما شاهد فیلمی هستیم که بر مبنای بازی خوب فروتن ، سعی در بیان پندی اخلاقی دارد.پندی که با اشاره به این مثل که در دروازه را میشود بست ولی در دهان مردم را نمیتوان چفت و بست کرد و یک کلاغ چل کلاغ مردم که در باره چیزهایی قضاوت میکنند که هیچ اطلاعی از آن ندارند،که شامل همه سطوح جامعه از فرهیخته و نافرهیخته ، سیاسی و غیرسیاسی ...میشود.اما خود فیلمنامه نویس با نگاه تیره ای که به جامعه دارد و بزرگنمایی آن نتوانسته راه حلی برای آن بیابد.اگر شخصیت پردازی فروتن را در فیلم تا آنجا که زنش را میابد قبول کنیم پس باید با پایانی قطعی روبرو شویم نه پایانی معلق.البته فیلمساز یا فیلمنامه نویس نیز سعی کرده اند مثل اهالی محله ای در کرج که این زن و شوهر در آنجا زندگی میکردند از قضاوت بپرهیزند!