سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

فیلمخانه و کوریسماکی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۱
 

نهم مهرماه 1381 فیلم I Hired Contract Killer کاری از آکی کوریسماکی Aki Kaurismaki در فیلمخانه ملّی به نمایش درآمد. به طور اتفاقی اعتراض کوریسماکی به عدم حضور کیارستمی در جشنواره نیویورک به خاطر سیاست چپ اندر قیچی آمریکا و اعلام حضور نیافتن خودش نیز در این جشنواره مطابق بود با این روز. ( و شاید بوسه دردسرآمیز و مادرانه گوهرخیراندیش به شقیقه‌ی شاگرد شوهرش!)
فیلم ”من یک قاتل مزدور را اجیر کردم“ سومین فیلم رسمی کوریسماکی در مقام کارگردان است . فیلم محصول مشترک فنلاند ، سوئد و انگلستان است . بازیگران نیز تلفیقی هستند از بازیگران کشورهای اروپایی . نقش اصلی فیلم به نام هنری را ژان پیر لئو بازیگر فرانسوی برعهده دارد. فیلم با فضایی خفه و خفته از حومه شهر لندن آغاز می‌شود . و بعد به سراغ اداره?ای منجمدتر از خود لندن می‌رود که آدمهایی از جنس ماشین در آنجا مشغول کارند . نقش اصلی نیز در میان کاغذهای بسیار به خواب رفته است . بعد از آشنایی با زندگی خالی هنری در خانه‌ای مستاجری ، در چند صحنه بعد او را فردی اخراج شده می‌یابیم که قصد خودکشی دارد. او موفق نمی‌شود با طناب دار و حلقه‌ای که خریده خود را حلق‌آویز کند . تصمیم به خفگی با گاز می‌گیرد ولی از نابختی‌اش گاز هم تمام می‌شود . با خبری که در روزنامه‌ای مبنی بر تعقیب آدمکشان اجیر شده می‌خواند ، با راهنمایی راننده تاکسی به رستوران هونولولو می‌رود و با مبلغی هنگف ، شاید همه پس‌اندازش ، قاتلی را برای خلاص‌کردن خودش اجیر می‌کند . اما از آنجا که وقتی علاقه به جنس مخالف در زندگی آدمیزاد وارد شد ‌، بیخودی به دنیا دلخوش می‌شود ! او هم گرفتار و علاقه‌مند به زن گل‌فروشی به نام مارگارت می‌شود . هنری دیگر از این به بعد دوست ندارد به قتل برسد . با اینکه تصمیم می‌گیرد قاتل یا قاتلان را از قصد خود با خبر کند ، ولی با حضور روزانه‌اش در محل کافه هونولولو آنجا را با خاک یکسان می‌بیند . او می‌ماند و نگرانی از تهدید به مرگ . بالاخره قاتل اجیر شده را هم ‌می‌بینیم . هنری با راهنمایی مارگارت به خانه او پناه برده است . ولی حضور مارگارت در خانه هنری و بو بردن قاتل مزدور از اینکه هنری به کجا پناه برده باعث می‌شود که قاتل با وجدان کاری خوب ، دست به کار شده و او را در خانه مارگارت به دام بیاندازد . مارگارت و هنری از دست قاتل فرار کرده به هتلی پناه می‌آورند . این روزگار نیز با صحنه ساختگی قتل جواهرفروش و عکسی که از هنری په‌په می‌گیرند و در رسانه‌ها منتشر می‌شود ، دیری نمی‌پاید . هنری متواری می‌شود و تلاش مارگارت برای یافتن او هم تا مدتی به نتیجه نمی‌رسد . از طرفی قاتل باوجدان پی ‌می‌برد که به بیماری سختی مبتلاست و دکترش به او اعلام می‌کند یک ماه بیشتر زنده نیست . تلاش او برای کشتن هنری مضاعف می‌شود . صاحب هتل را می‌کشد تا پناهگاه هنری ، آخرین مقتولش را بیابد . مارگارت نیز قبل از قاتل آدرس هنری را یافته و هنری را پشت قبرستان و کلیسایی متروک در حال آشپزی و همبرگرپزی ! می‌یابد . قاتل به سراغ هنری می‌آید . هنری طبق معمول به راحتی در دام قاتل گرفتار می‌شود ولی در لحظه آخر قاتل ترجیح می‌دهد که آخرین کارش خلاص کردن خودش باشد . هنری با نفسی راحت به آغوش مارگارت بازمی‌گردد .
فیلم بر خلاف اسم طولانی و کمی تا قسمتی مخوفش ، با مایه‌های طنز همراه است . نحوه زندگی هنری به گونه‌ایست که هر تماشاگری را با او سرلج می‌اندازد . او در کمال سادگی زندگی می‌کند و دلخوش است به گلدانهایی که در پشت‌بام خانه مستاجری‌اش هر شب آبشان می‌دهد . به محض اخراج شدن از کار ، بی‌معطلی تصمیم به خودکشی می‌گیرد . تصمیمی بیشتر کلیشه‌ای و عمق نیافته و از سر تفنن و خالی بودن خانه از فرشته‌ای نجات . وقتی به صاحب‌خانه زنش اعلام می‌کند تا یک هفته دیگر آنجا را ترک می‌کند ، صاحب‌خانه تنها اعتراض می‌کند . صاحب‌خانه‌ی تنها، در اتاق نیمه تاریکش با تحیر به این تصمیم هنری می‌اندیشد . تنهایی که گویی در وصل با هنری تکمیل می‌یافت . آرزویی نیمه محال . اما فشار فکر مرگ و حضور قاتل ، هنری را وامی?دارد به میگساری افراطی و سیگارکشی بدتر از آن . وقتی قاتلی را برای کشتن خودش اجیر می‌کند ، مواجه می‌شویم با پیشنهاد آنان برای میگساری ولی او می‌گوید مشروب برایش ضرر دارد !! او بیشتر به زندگی می‌اندیشد تا به مرگ . صحنه نصیحت و ترغیب مزدوران در کافه هونولولو برای ادامه به زندگی هنری یکی از خنده‌دارترین صحنه‌های فیلم است . بازی رو و در عین حال پیچیده ژان پی‌یر لئو در نقش هنری باعث جذب و توجه تماشاگر به ریزه‌کاریها و اطوارهای او ، خصوصا میمیک صورتش می‌شود . صورت او همسان است با ساده‌لوحیش ، خارجی بودنش در جامعه‌ای نچسب و پر از حیله ، و خام بودنش در برخورد با جنس مخالف . گرچه صحنه‌های مربوط با مارگارت با تلاش خستگی‌ناپذیر سانسورچیان ایرونی به سطل زباله ریخته شده بود ولی دیالوگی ساده به تماشاگر می‌فهماند که او در برخورد با زنها نیز فقط به تخلیه روانی و جسمی بیشتر می‌اندیشد تا عشق و توجهی عمیق . مارگارت به او می‌گوید شاید تو عاشق چشمهای آبی من شده‌ای ، هنری جواب می‌دهد مگر چشمهای تو آبی است؟(خنده تماشاگران) - سپس از پشت میز بلند شده به کنار پنجره‌ای می‌رود که مارگارت در حال سیگارکشیدن است به چشمانش خیره می‌شود و بعد می‌گوید - بله چشمانت آبی است . این صحنه درست بعد از معاشقه‌ی شبانه آنان است و مارگارت را با حوله حمام می‌بینیم . سادگی هنری در دزدی قاتلان مزدور از جواهرفروشی و به دام افتادن او هم گرفتاری و گره بعدی فیلم است . سادگی که تا اینجای فیلم کوریسماکی ما را قانع کرده است که از هنری با چنین شخصیتی هیچ بعید نیست . گرچه بعدها هر دو قاتل گرفتار می‌شوند و بیگناهی هنری ثابت می‌شود ، اما تلاش کارگردان برای اقناع تماشاچیان که بی‌فایده بودن فرار از سادگی در جامعه‌ای سرشار از روابط خالی از نگاه انسانی را می‌خواهد به نمایش بگذارد ، تا بدینجا به ثمر نشسته است . قاتل با پی‌بردن به مرگ محتوم و نزدیکش بر اثر بیماری ، پولها را به دخترش می‌دهد و تصمیم خود را نهایی می‌کند . در سکانس ماقبل آخر که مارگارت را به سوی هنری در تاکسی روان می‌بینیم و هنری را خلاص شده از قاتلش ، کوریسماکی به شوخی نهایی‌اش دست می‌زند. صحنه‌ای هیچکاکی خلق می‌کند . سرعت تاکسی ، وحشت راننده تاکسی ، ترس شدید مارگارت ، ترمز خراب ، سادگی و بدشانسی همیشگی هنری ، تقدیرگرا بودن کارگردان با هم تلفیق می‌شود و تماشاگر را به این فکر وامی‌دارد که سرآخر قاتل هنری ، مارگارت بی‌گناه است . این صحنه هم به خیر و خوشی با ترمز گرفتن راننده در ثانیه آخر به پایان می‌رسد و هنری و مارگارت را در آغوش همدیگر می‌بینیم . شوخی‌های کوریسماکی با این شخصیت بخت‌برگشته هنری به پایان می‌رسد ولی به قولی در نهایت فیلمی خلق می‌شود که به دوبار دیدن نمی‌ارزد .
در بروشوری که در ابتدای فیلم به تماشاگران فیلمخانه می‌دهند نمی‌دانم از کدام منبع نوشته است : ” آن دو { برادران کوریسماکی } می‌خواستند خلاف قاعده عمل کنند . آنها هم فیلمهای ژان‌لوک گدار را می‌دیدند و هم فیلمهای سرگرم کننده‌ی تارزان را ، و دایم در کوچه و خیابانهای فنلاند پرسه می‌زدند . “ و به نظرم این فیلم هم تلفیقی ناهمگون از این دو نوع نگرش به این صنعت‌ - هنر است . هم حرفی ساده برای گفتن و هم شوخی مکرر با شخصیتها و تماشاگران فیلم ، که آن حرف ساده را هم به شوخی برگزار می‌کند .