سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

باغ‌های کندلوس
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥
 

       کریمی با سومین فیلم خود فضایی را خلق می‌کند،که به نوعی برخاسته از برداشت عرفانی از تعالیم دینی است؛ و سعی او در به کارگیری این تعالیم با شکلی دراماتیزه که بیان و شرح بهشت و دوزخ در جهان کنونی و ماوراء را در سایه‌ی عقل پذیرنده تماشاگر جا دهد.عاقبتی اینگونه،برمبنای خوب و بد بودن رفتار انسانها، در نهایت جهت هدایت و راهبری انسانها در مذاهب تعبیه شده تا راهی باشد برای رسیدن به کمال آنها.کمالی که به زعم بسیاری از عرفا و از جمله مولف این فیلم میسر نمی‌شود مگر در تجلی عشق.بیان این عشق هم به جای راه مجاز پیمودن مولف، در عشقی واقعی بین یک زن و یک مرد به نامهای آبان و کاوه متجلی است.  به قول رومن رولان " وظیفه‌ی هنرمند است که جایی که آفتاب نیست آن را بیافریند"(1) و این  آفرینش آفتاب در عشق "آبان" در فصلی پاییزی از زندگیش که سرطان بر جانش او را رنجور کرده،چنان نمایان است که کاوه‌ای که " تهاجم شخصیتی در ظل عشق " او را از نرمی بازمی‌دارد را به آرامش ابدی می‌رساند. در فیلم ظاهرا نمی‌دانیم که چرا کاوه مرده است ولی باور اینکه او از فرط عشق به آبان در تن‌رنجوری افتاده در صحنه‌ای به ما ثابت شده،در آنجا که او مقابل نماز آبان ایستاده و از او طلب می‌کند تا بداند چرا تن‌رنجوری خود را از او پنهان داشته است.

باغ های کندلوسسفر به ماواء این جهان سه دوست مرده ، سکانسهای اولیه فیلم همین را به ما می‌گوید، که دیگر پای لنگ آنها وماشین‌ تصادفی‌اشان بدون کمک یک بکسل (منتقل‌کننده آنها به جهان ابدی) نمی‌تواند راه به جایی ببرد ، در سیر بهشتی که خلق عشق کاوه‌ها و آبان‌هاست، و بالاخره یافتن قبر دو عاشق توسط آنها و مرور این عشق در فلاش‌بک‌ها، توانسته دست مولف را باز بگذارد،تا بعضی از موضوعات اجتماعی را هم در همین بستر بیان کند.اینکه چگونه هنرمندی (با بازی خوب مسعود کرامتی ) می‌تواند با وابستگی به دنیا و عبور از خط فقر و بدبختی،با پشت پا زدن به همه آرمانهایش ثروتمند شود تا  در منجلاب خودخواسته‌ی خود ‌گیر کند - که پسرش که ماشین لوکس او را از بین برده به او برگردد بگوید تقصیر خودت است می‌خواستی ثروتمند نشوی!-  تبیین اینکه :ثروتی که بر اثر از دست دادن عشق و هنر به وجود آمده است،چنین می‌تواند وبال گردن صاحبش قرار گیرد که به جای فراهم آوردن آرامش برای او جز اضطراب و استرس ارمغانی برایش نداشته باشد ؛ یا آنجا که از "پیکانی" بودن همه مظاهر زندگیمان در این دیر خراب‌آباد سخن به میان می‌آید که جز  استثنایی چون طبیعت ، همه‌ی لنگی و واماندگی را در زندگی امروزیمان به رخ می‌کشد ؛ و یا آنجا که سید کندلوسی بر سر تلویزیونش می‌کوبد تا تصویری ببیند و بعد از دیدن اراجیفی که می‌شنود بر سر ناطق فریاد بکشد که " هوی تو چی می‌گی؟" ؛ و یا شکل دیگر این  مناسبات در حرفهای مرد صاحب ماشین بکسل آبی رنگ ، که به لهجه آذری سعی در بیان بعضی از واقعیتها به زعم خود دارد نیز قابل ردیابی است." در باز بودن " اصصلاحی که مرد منتقل‌کننده سه دوست به خوبی از آن استفاده می‌کند تا بیان مولف را داشته باشیم در باره این واقعیت که همه ما به نوعی در کمین خطری هستیم که مرگ را نهایت است و چه بهتر که از خاطر نبریم که نجات جز در سایه‌ی عشق نمی‌تواند میسر باشد.

رفتار عاشقانه‌ی آبان در فیلم و صحنه‌هایی که از او خلق شده، متضمن نشانه‌های زیبایی از عشق پاک و وانهادگی‌اش در راه رسیدن به مبدأ است : جایی که آبان در پی جایگیزی برای عشق است در نبودش و پیشنهاد به دوستش "دریا" تا کاوه را تنها نگذارد،جایی که آبان سعی دارد تا کاوه از رنجوری او با خبر نشود،جایی که متصل به مبدا هستی بی‌توجه به بیان کاوه غرق در معاشقه ‌است و جایی که عروسک نذری خود را به هدیه نزد کودکان سرطانی می‌برد تا موجب شادمانی آنها شود، و هم آنجا که از معبودش جواب خود را برای گرفتنی معجزه در صحنه‌ای که حرکت دوباره او را در بیمارستان هنگام حمل ظرف غذا می‌بینیم،دریافت می‌کند.کاوه چون "پشمینه‌پوشی تندخو" با روحی لطیف و هنرمند،او که خالی خانه‌اش را به روال عاشقان و با حرفها و فکرهای شیرینش به معشوق پر از هوای عشق می‌کند و در والسی رمانتیک با معشوق این خالی را پر از همه چیز می‌گرداند(موسیقی چه زیبا به یاری فیلم آمده)،او که در نگارگریهایش درخت و برگ و بر همیشه حضوری پررنگ دارند که عاشق هم چون درختی است رو به خورشید معرفت ؛ ولی به قول مولانا چون" عاشقی در خشم شده از یار خود معشوق‌وار" از آبان ،از مبدأ هستی می‌خواهد تا به او نشانی دهد از اینکه چرا باید در راه عشق " سرها بریده بیند بی‌جرم و بی جنایت"؟(2).چرای او خود حجابی است که در راهش قرار گرفته و چون خود از میان برنخیزد آفتاب معرفت عشق بر او نمی‌تابد.  هم دراین وانهادگی "کاوه" معشوق خود را تنها نمی‌گذارد و برای همین است که او هم به پردیسی نایل می‌شود که مولف کار مابه‌ازای آن را در بهشت سرزمین ایران در شمال و به طور مشخص‌تر در باغ‌های کندلوس نشانمان می‌دهد ، آنجایی که سه دوست قدیمی با پای چوبین استدلالیان به دنبال این معرفتند که "این عشق مگر چیست؟"، که سخت بی‌تمکین بودن آن درحرفهای آنان متبلور است.

معادل عشق و شاید خود عاشقان را که اکنون در باغی بهشتی ، وارسته و رها از مظاهر دنیوی  زندگی می‌کنند را ، سه دوست جستجوگر بعد از پا ماندشان در گل،پنجر شدن ماشینشان بدون آنکه وسیله‌ای داشته باشند برای رفع آن، در اواخر فیلم می‌یابند.آنجا که به سراغ صاحب باغی می‌روند تا کمکشان کند و آنها با زندگی روبرو می‌شوند که به زندگی حال و آینده آبان و کاوه بسیار شبیه است!آنجا آخرین ایستگاهی است که دوستان به دور هم از حرفهایی می‌گویند و می‌شنوند که معادلش را در گفتگوهای بین آبان و سید کندلوسی در بیمارستان می‌شنویم.جایی که هنرمند سابق و ثرومند کنونی از مظاهر پیشرفت تهران مثل اتوبان و برج و ...زندگی مادی – مردگی حقیقی -  می‌گوید و در جواب از راه‌یافتگان و صاحبان باغ از رود و زیبایی و حیات حقیقی می‌شنود.سرآخر هم آن ثروت‌اندوز را می‌بینیم که از قافله عقب افتاده،سرگشته و مستاصل،خونین بالین به روی تختی جان می‌دهد. حضور همه این ایماژها در این فیلم نشان از انتخاب‌های ما انسانها و تقابل‌شان دارد : ثروت‌اندوزی و ساده‌زیستی ، مادیات‌پرستی و عشق‌پرستی و بالاخره سرگشتگی و حیرانی در "سردی زمستان چو زاغ ،محروم ز بلبل و گلستان و باغ" در مقابل دیدن معجزه‌ی عاشقی  و رسیدن به وصال دو معشوق که " چو سوسن و گل از خود بیرونند و چون آب روان روند از باغ به باغ".‌(3)

---------------------------------------------------------

1-    ژان کریستف،رومن رولان،م‌.ا.به‌آذین،ج2،ص306.

2-    غزلیات حافظ.

3-    غزلیات مولانا.