| نارتسیس و گلدموند |
| ساعت ۱٠:۱٩ ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥ |
|
نارتسیس و گلدموند تنها رمانی بود که از نمایشگاه کتاب ١٣٨۵ تهران خریدم.چند اسم باعث خریدن آن شد: اول: نویسندهی آن هرمان هسه (١٩۶٢-١٨٧٧) شاعر و داستاننویس معروف آلمانی که رمان معروف سیدارتا را از قبل از این نویسنده خوانده بودم.او برنده جایزه نوبل ادبی در سال ١٩۴٧ است. دوم: مترجم آن سروش حبیبی که از ترجمههای ایشان از قبل فقط مادر ماکسیم گورکی را خوانده بودم. سوم: ناشر آن نشر چشمه به سرپرستی آقای کیائیان. بعد از اسمها ، هنگام تورق آن در نمایشگاه چشمم به جملاتی چند روشن شد ، که برایم مسلم شد که چاپ دوم این کتاب بعد از چاپ اول نشر چشمه شاید مانند چاپ اول آن توسط انتشاراتی رز در سال ١٣۵٠ تا ١٣٨۴ یعنی سی و چهار سال طول بکشد! جملهی تقدیمکرد ابتدایی مترجم نیز نشان از این دارد که این اثر چند سال در ممیزی خاک خورده است : " پانزده سال پیش وقتی این کتاب را برای چاپ مجدد به دوست عزیزم آقای کیائیان سپردم فریدون نازنینمان زنده بود و این کتاب را بسیار دوست داشت ؛ ترجمهاش را به نام او کردم . افسوس فریدون رفت و چاپ کتاب را ندید . یادش در دل همهی ما فارسیزبانان زنده است و حالا من این ترجمه را به یادگاران برومندش بهار و بابک مشیری تقدیم میکنم. سروش حبیبی " .البته بازچاپ این رمان را میتوان از معجزات عصر اصلاحات به حساب آورد ، به طوری که از این معجزات کوچک در آن زمان کم نبود و گاه با خواندن بعضی از آن کتابها به یاد جنگ بین چپ و راست میافتادم که چگونه در این بین ناشران و نویسندگان و مترجمان در حال استفاده از حداکثر امکانات در حداقل فضای تنفس به کار مشغول بودند و کاری کردند کارستان ، طوری که از اثرات آن میتوان جمعآوری کتب چاپ شده در آن زمانها در نمایشگاه کتاب امسال از غرفههای بعضی از ناشران به بهانه قانون " چهار سال از زمان نشر کتاب نگذشته باشد " ذکر کرد.بگذریم. " نارتسیس و گلدموند " یا همان نرگس و زریندهان ( که چاپ اول هم به همین نام بوده است ) یکی از معروفترین رمانهای هرمان هسه است که به سال ١٩٣٠ نگاشته شده است.داستان در دوران قرون وسطی میگذرد ، از دیری آموزشگاهی شروع میشود و به همان دیر نیز ختم میشود.داستان همانطور که از اسم آن پیداست به روی دو شخصیت محوری تکیه دارد که شخصیت گلدموند در این میان بسیار پررنگتر از نارتسیس نمایانده شده و توانسته بیشتر فصول کتاب را به خود اختصاص دهد.این دو شخصیت نماد دو صورت یا دو وجه از شخصیت انسانها هستند : نارتسیس نمایندهی جان و خرد و گلدموند نمایندهی تن و طبیعت و به عبارتی نارتسیس جنبه مردانه و گلدموند جنبه زنانه یا مادرانه انسانها را مینمایانند ؛ که سرآخر این هر دو در نقطهای به هم وصل میشوند "حیطهی هنر" . گلدموند جوانکی است که به تشویق و نذر پدر برای تحصیل علم به دیر ماریابرون وارد میشود ، دیری که در آن نارتسیس دستیار اساتید آنجاست.نارتسیس به خاطر علاقهای که به گلدموند دارد ، راز سر به مهر او را برایش آشکار میکند که او برای تحصیل علم و منطق و زبان لاتین آفریده نشده است و بایستی به دنبال مادر خود باشد و مادر خود را از درون بیابد.گلدموند با اینکه ابتدا از این جنبه زندگی خود سرباز میزند ولی بالاخره به این نتیجه میرسد که راه او با نارتسیس دوست و استادش به کلی فرق میکند و باید به راهی برود که بتواند خود را بیابد.گلدموند در خارج از دیر و گسسته از آنجا و فرار کرده در دامان زنان بسیاری میآویزد ، ماجراهای بسیاری از سر میگذراند و آوارگی و سرما و گرمای بسیار تحمل میکند ، در این راه مرتکب دو قتل نفس میشود و... تا بالاخره خود را برابر مجسمه مریمی در دیری مییابد که او را یادآور همان جنبهایست که نارتسیس به او متذکر شده بود و آن جنبه مادرانه وجوداش است که در این مجسمه مجسم مییابد.سازنده مجسمه استاد نیکلاوس را مییابد ، شاگردی پیشه میکند و بالاخره مجسمهای را میتراشد که نمایانگر حواری مسیح یوحنای زریندهان است.بالاخره طی ماجراهایی بالاخره دوباره به نارتسیس برخورد میکند و مدتی نیز در دیر ماریابرون ساکن میشود و دوباره مجسمهای میتراشد که ظرافتهای بسیاری دارد و چهره استادش نیکلاوس و پیر سابق دیر را در قالب یکی دیگر از حوایون به ظهور میرساند.نارتسیس نیز که بعد از این همه سال اکنون پیر دیر است ، به زیبایی هنر پی میبرد و میفهمد که فقط خرد نیست که راهگشای انسان به سوی کمال است ، بلکه هنر نیز میتواند در نهایت موجب جاودانگی انسان شود. جنبه نمادین این دو شخصیت در این رمان توانسته به خوبی هر دو صورت انسانها را یعنی خرد و غریزه و جنگ و تبادل اینان را شکل بدهد.یکی از نکتههای اساسی در پرورش غرایز گلدموند که نویسنده با تاکید بسیار ماجراهای آن را تعریف میکند ، ارتباط او با زنان و دختران بسیاری است که در داستان ذکر میشود و مقصود نویسنده بیشتر برای ایجاد پیوند بین گلدموند با مادر مادران است : گم کرده انسانها در طول تاریخ و به جستجو درآورندهی آنان برای رسیدن به این نقص مردانه تا بتواند آرامش روحی را در این معجزه طبیعی بیابد ، جنبهای که نارتسیس خود را از آن محروم گردانیده تا بتواند فقط به مردانگی و خرد بپردازد ولی سرآخر او هم پی میبرد که بدون حضور مادرانه احساس و غرایز، وجود مردانه خرد و اندیشه و علم نیز ناقص است و این هر دو جنبه را میتوان در یک چیز یافت : هنر.هنگامی که گلدموند در بستر مرگ است جمله آخر او به نارتسیس پیر دیر چنین است : " او ( مادرم ) این راه (مرگ) را برایم هموار میکند... اما تو، نارتسیس ، تو که مادر نداری چگونه میخواهی بمیری؟بیمادر نمیتوان دوست داشت،بیمادر مرگ ممکن نیست! " چند جمله از کتاب : " فکر کرد که چه بسا ریشهی هر هنری و شاید منشا هر معنی و اندیشهای همین ترس از مرگ و فناست. ما از مرگ میترسیم ، از گذرایی و زوال بر خود میلرزیم . پژمردن گلها و ریختن برگ درختان را با اندوه میبینیم و یقیق گذرایی و تباهی خویش را در دل احساس میکنیم و زمانی که در قالب هنرمند صورتهایی پدید میآوریم یا در مقام دانشمند پژوهنده قوانینی را میجوییم یا اندیشههایی میپردازیم انگیزهمان آن است که از این رقص مرگ چیزی را نجات دهیم و به آن قرار بخشیم تا عمری درازتر از خود ما داشته باشد..." ص 195 " ... هنر پیوندی بود میان جهان پدری و مادری . میان اندیشه و خون . ممکن بود از محسوسترین چیزها آغاز شود و به مجردترین مفاهیم بیانجامد ، یا از جهانی سراسر اندیشه سرچشمه گیرد و در خونینترین هوسها پایان یابد.تمام آثار راستین هنری...آثاری که به راستی والا و حامل رازی جاودانند...به این دوگونهی خندان و خطرناک و این دوگانگی مردانه – زنانه و این همراهی التهاب غریزه و درخشش اندیشه مفاهیم ممتاز بودند."صص 211 و 210 در جایی از داستان افکار و نگاه گلدموند نازک دل و هنرمند و پراحساس ( خود هرمان هسه ) ، من را یاد حکایتی از زندگی سهراب سپهری این شاعر بزرگ ایرانزمین انداخت.آنجا که یکی از دوستان او نقل میکند که شبی در منزل او حشرهای را میآزارد (دوست ) و به بیرون میاندازد و سهراب دوستش را شماتت میکند که این چه کاریست ؟ چرا که شاید این حشرات بیمارستان نداشته باشند ، شاید او پدر یا مادر پرعائلهای بوده و حال فرزندان او چه کار میکنند ، شاید... که دوست نقل میکند نیمساعت فقط در باره آزار آن حشره و مسائل و مشکلات او صحبت شد. در این رمان نیز جایی گلدموند در عزای مرگ ماهیان در بازار ماهیفروشان چنین میاندیشد : " میدید که ماهیان نقرهفام سرد اندام را با خشونت از بشکههای درباز خود میگرفتند و به خریداران نشان میدادند.میدید که ماهیان با دهانهایی آبخواه و از دردگشاده و چشمان طلایی رنگ از وحشت وقزده خود را بیصدا و آرام تسلیم مرگ میکردند یا با شور خشم برای بقا به جنگی بیامید در میآمدند... چرا این دهانهای باز و چشمانی را که در برابر مرگ وحشتزده مانده بود و دمهایی را که وحشیانه به هر سو ضربه میزد نمیدیدند و چشمانشان بر این تلاش وحشتآلود و بینتیجهی درماندگی و تغییر شکل تحملناپذیر این جانوران مرموز خاموش و چنین به شگرفی زیبا نابینا بود؟ نمیدیدند که چگونه واپسین تشنج آهسته بر پوست جانور میرنده میدود و جانور تا اندکی پیش چالاک سرانجام بیحس و خاموش به صورت قطعه گوشتی مسکین آماده برای میز شکمبارگان درنده صفت و لذتجو برجای میماند.این آدمها هیچ نمیدیدند و هیچ نمیدانستند و هیچ نکتهای را درنمییافتند.هیچ چیز با دل آنها سخن نمیگفت.به همه چیز بیاعتنا بودند.خواه جانوری زیبا و مسکین پیش چشمشان جان میداد یا هنرمندی در چهرهای ملکوتی امید و نجابت یا تلخی رنج یا ترس فجیع و سیاه زندگی آدمی را به وضع تشنجانگیزی نمایان میساخت.هیچ نمیدیدند و هیچ چیز بر آنها اثر نمیگذاشت..." ترجمه روان و سلیس و زیبای سروش حبیبی از این اثر ماندگار هرمان هسه ، اثری به نظر دوباره خلق شدهای به فارسی آفریده که در جملات بالا شمهای از این یادگار سالهای زحمت و مرارت برای رسیدن به بهترین ترجمهها ، آورده شده است.سالهایی که به ماندگاری یک ترجمه به عنوان اثری هنری نگریسته میشد ، نه تجارتپیشگی و مسابقه برای رسیدن هر چه سریعتر سود و بازگشت سرمایه.باید این زحمت آقای کیائیان سرپرست نشر چشمه را پاسداشت که گرچه با مرارت بسیار دو هزار نسخه از این اثر را بعد از سالیانی بسیار مجدد منتشر کرده است،ولی نگاه هنری او باعث نشده تا سرمایه را به پای بیذوقی بریزد.
کلیدواژه: ادبیات جهان
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


