سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

چاپ اول طنازی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
 

" ع . شکرچیان " عنوان نویسنده طنز کوتاهی بود که هر گاه به یاد آن می‌افتم خنده‌ام میگرفت ( و ایضا می‌گیرد).طنزی که در صفحه‌ای از مجله وزین دنیای سخن به محاق رفته با عنوان " حالا حکایت ماست " هر ماهه چاپ میشد.مطلب این است که ابتدا یا صفحه اول یک کتاب چاپ اول نوشته شده است " با اصلاحات و اضافات " و آنچه از آن طنز شیرین برایم باقی مانده است ، همان احساس ظریف‌نگری طنازی است که بعدها از طریق نوشته‌های دیگرش شناختمش و فهمیدم که او هم چون خودم از اهالی محله‌های جنوب شهر تهران است ، حالا چه فرقی می‌کند جوادیه با نازی‌آباد.همان سروصداهای کاسبهای دوره‌گرد مثل نمکی و جارویی و آب حوضی و ذغال اخته‌ای هم با گوشهای او آشناست و هم من. هم او با با تیله‌بازی و هفت‌سنگ و بالابلندی و بیخ‌دیواری و فوتبال با توپ پلاستیکی تو کوچه‌های شیش متری و تنگ و فریاد همسایه‌ها، آشنا بود هم من.هم او با صورت از سیلی سرخ پدر آشنا بود و هم من.هم او با دست‌های رنج‌کشیده از مصیبتهای دور و نزدیک مادر و صبر و صبوری او آشنا بود هم من.هم او ... هم من.و دانستم که این شیرینی نوشته‌ها بیهوده نیست و این طنزهای تلخ و شوریده. چهره‌ و چشمان گیرایش را هم از طریق عکسهایی که گاه گدار از او در نشریات مختلف طنز و جد چاپ میشد ، شناخته بودم ، وگرنه هرگز روز هفدهم اردیبهشت ماه سال 1383 جلوی بیمارستان قلب شهید رجایی ،‌ وقتی که منتظر تحویل گرفتن جنازه مادر رنج کشیده‌ی دیگری از همان جنوب شهر تهران بودم که شب قبلش بالاخره پایان همه‌ی مصائبش بود و آرام در سردخانه بیمارستان آرمیده بود ،‌ به خود جرات نمیدادم تا کنارش بروم دستش را بفشارم و به نگاه منتظرش ،‌ منتظر تحویل گرفتن جنازه‌ی حسین منزوی ،‌ تسلیت بگویم.گویی این تسلیت در قلب هر دو ناآشنا ولی آشنای همان خاک جنوب شهر جاری شد.چشمش به آب نشست و من متحیر از این تقارن عجیب که در کنار اندوهگین‌ترین روز او و روز من ،‌ بالاخره او را به جای پشت میز یا پشت یک تریبون سخنرانی در جایی یافته‌ام که تداعی طنزهایش تسلایی برای لحظه‌‌ی تلخ زندگیم باشد و اکنون بعد از دو سال و اندی این چشم من است که به درد رفتنش به خون نشسته مقابل پیکری که بالای پله‌های خانه هنرمندان به گرد می‌نشیند. راستی طنز طنازان اندک دیارمان مگر چه کرده‌ جز اینکه لحظات تلخ زندگیمان را به شیرینی شکری در حلق شوریده‌امان بریزند؟ همانگونه که عبید آن زیرک زاکانی هم ایلغار مغولان و حول و حوشش را آنگونه به جا آورد که هنوز هم خواندنی است و شنیدنی.او که چون حافظ شاعر معاصرش پته واعظان و صوفیان و عارفان قلابی را به روی آب می‌ریخت و به زبان شوخ خویش شوخ پیش چشم طراران و شبروان شوخ‌چشم ‌می‌آورد : صوفی را گفتند جبّه خود را بفروش ! گفت : اگر صیّاد ، دام خود فروشد به چه چیز صید کند؟ "عمران صلاحی" هم شاید صلاح را در این دید که بیش از این به عمارت و عمران این دنیا نرسد ! و به نزد حسین منزوی و یاران دیگرش رود که او را سخت منتظرند برای شنیدن طنزهایش برای آن سو: عبید و دهخدا و گل آقا و حافظ ... عمران هر که بود وهر چه بود به قول شیرازی شیرین سخن باده با محتسب شهر ننوشید ، چون که می‌دانست خوردن باده همانا و سنگ به جام او انداختن نیز همانا.آقا عمران ! کتاب زندگیت را چاپ اولی بود بدون اضافات و اصلاحات ... جایت خالی بچّه محل.