| سفری هشت روزه |
| ساعت ۸:٥۳ ب.ظ روز سهشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱ |
|
گزارش ششمین جشنواره فیلم مستند ایران (۱۳ تا ۲۰ آبانماه۱۳۹۱) امسال نیز همچون یکی دو سال گذشته که جشنواره سینما حقیقت در روزهای رنگارنگ و شاعرانه پاییز برگزار میشود، توانستم چند روزی مهمان این جشنواره باشم. گرچه روز اول را با یک فیلم و آن هم فیلم قابل اعتنای «هادی آفریده» به نام "صورت خوانی" شروع کردم؛ که در آن افول شمایل خوانی و نقالی را کارگردان به خوبی به تصویر کشیده بود، ولی روزهای دیگر شانس بیشتری داشتم وتوانستم تا آخرین روز جشنواره، ۲۰ آبانماه، چند فیلم مستند را ببینم. حضور در این جشنواره اولین نکته ای را که همیشه برایم در این سالها تداعی کرده، سفری است گاه شگفت که در یکی دو سالن تاریک میتوانم همراه و همسفر فیلمسازانی باشم که توانسته اند با شکار صحنههایی که خودشان با انتخاب – تدوین اغلب هوشیارانه اشان، من مسافر را به سفرهای بسیاری ببرند. گاه این سفرها مثلا در روز دوم جشنواره همراه بود با فیلم "اشک های غزه" "وریک لاکر بوک" که مصیب عظیم حمله رژیم اشغالگر به غزه را به تصویر کشیده بود و کارگردان همراه شده بود با سه نوجوان زخم خورده از این حملهٔ وحشیانه و غیرانسانی که هر کدام برای آیندهٔ نامعلوم خود برنامهها و اهداف بسیاری داشتند، در حالی که هنوز تهدید سبوعانه اسرائیلیها فضای اطراف و اتمسفرشان را مملو کرده بوده از مرگ و نیستی. این فیلم برایم پر بود از احساس همدردی نسبت به کسانی که با کمترین امکانات، در مقابل یکی از قویترین ارتشهای دنیا مقاومت میکردند؛ مقاومتی که از چیزی به جز ایمان نمی توانست سرچشمه بگیرد. در فیلم "نوروز در نئور": عبدالله عزیزی، همراه با خانوادهٔ آذری میشوم که به خاطر حفاظت از یک دریاچه در استان اردبیل، شش ماه از سال را به دور از هم زندگی میکنند؛ ولی نوروز در کنار هم هستند تا این جشن باستانی را همراه هم باشند و شش ماهِ شروع همراه هم بودن را در کنار یکدیگر جشن بگیرند. این فیلم کوتاه و خوشساخت، در اختتامیه جشنواره و با تشخیص به حق داوران، در بخش مستند خانواده، تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی را برنده شد. اما حکایت "صد و نود": مهدی قربانپور، که عشق یک راننده به نام فرهاد فانتوم یا فرهاد جت را به بنز صد و نودش به تصویر میکشید؛ گرچه کارگردان میتوانست خیلی بهتر این عاشقیت را همراه شود، ولی در همین حد نیز چهره کسانی که به خاطر شیء خارجی خانه و کاشانه خود را به باد می دهند، به خوبی نقش یاد می شد. سفر دیگرم در استان لرستان همراه با "حمید جعفری" بود با فیلم "ز گفتار دهقان" : حکایت روستا و روستانشینانی که به فردوسی و شاهنامه اش عنایتی خاص و عجب دارند. آنها همراه با پیری از روستایشان، جلسات شاهنامه خوانی جمعی دارند و شعرهای این شاعر بزرگ را در همه جا در کوی و برزن زمزمه میکنند. گویی بهشتی رویایی است که هر ایراندوستی خواستار حضور در آن است؛ گرچه آخر سفر درمییابیم که نسل بعدی همان پیر شاهنامهخوان را افسون تلویزیون و موبایل و...به جاهای دیگر کشانده و از فردوسی و یا بهتر بگویم هویت اصیل ایرانی دور کرده است. دیپلم افتخار در بخش مستند آزاد، تنها هدیه است که داوران در روز پایانی به این مستند خوب اعطا میکنند. "از نفس افتادهها":عباس امینی؛ فیلمی که خوشبختانه پسر شهیدی ساخته که حاضر است برای تحقیق بیماری پدر شهید- شیمیاییاش و برادرانش که بعد از بیماری پدر به دنیا آمده اند، دست به جستجویی گسترده بزند و دیگرانی را آگاه کند که از بیماری فرزندانشان بعد از جنگ درشگفتند و اکنون متوجه میشوند که همه این مرارتها ریشه در سبوعیت کسی دارد که حاضر است ریشهٔ انسان را به خاطر خودخواهیهای خود از زمین برکند (نقل به مضمون از جملاتی که صدام تکریتی در فیلم میگوید.) آغاز و پایان سفر "از نفس افتادهها" فوقالعاده است، گرچه غمی بر دیگر غمهای زخم خوردگان جنگ میافزاید، ولی آگاهی از زخم مسلم بهتر است از ناآگاهی و فیلمساز این مهم را در این سفر به خوبی نشانمان میدهد. این فیلم با نظر داوران، توانست لوح تقدیر بهترین فیلم نیمه بلند جشنواره را کسب کند. فیلمساز کرمانی در فیلم "خانههای کرمان":علیرضا فخریزاده، خانههایی که از ابتدای ظهور این سرزمین تاکنون به شکلهای مختلف و با مصالح گوناگون و موجود در محیط اطراف ساخته شده است را با دقت و حوصله نشانمان میدهد. فیلمی که در حوزه مردمشناسی و بومشناسی میتواند مورد استفاده یک پژوهشگر قرار بگیرد. در فیلم نچندان دلچسب "دستم پر ازتنهایست":رحیم صدر، با گوشهای از زندگی هنری «محمدعلی کشاورز» آشنا میشویم. آشنایی که میتوان بارها و بارها بهتر از این فیلم در مصاحبههای ایشان با نشریات و... کسب کرد. تک لحظههایی، مثل حضور ایشان در تئاتر پارس و نقل خاطراتی از همان زمان که ایشان در آنجا کار میکردند، به ندرت در فیلم دیده میشد. در "غذای بیرون": لقمان خالدی، ما را با چند تنی آشنا میکند – مشتهای نمونهٔ خروار- که غذای بیرون را به غذای خانگی ترجیح میدهند و همین باعث گرفتاریهای بسیاری برایشان شده است: از پسر جوانی که برای لاغر شدن و خلاصی از چاقی زودهنگام، تن به عمل ساکشن میدهد، تا زوجی که به خاطر این نوع غذاها، کارشان به اختلاف کشیده شده است، یا مادر پیر ناامیدی که به جای تشکر از او به خاطر غداهای خوشمزهٔ خانگیاش، باید شاهد حضور همیشگی پیتزا و سوسیس و کالباس و فست فودها در خانهاش باشد؛ به نوعی تقابل سنت و مدرنیته را در لایههای زیرین فیلم میشد احساس کرد. با فیلم "زندگی در قلب دنا" فرشاد افشینپور، سفری شگفت در فلات مرکزی ایران را تجربه میکنم: اثری که از رنگ و بوی آن مشخص است با زحمت و صبر و حوصله مثال زدنی ساخته شده و از آسانگیری، که در اغلب آثار طبیعتگرایانه ایرانی مشهود است، خبری نیست. کارگردان «تهران در گذر لوطیها»:علیرضا خالقوردی، مجموعه گفتگوها و تصاویر تکراری آرشیوی به خصوص از فیلم «داش آکل» مسعود کیمیایی را در کنار هم قرار داده تا یادی باشد از لوطیهای به نام تهران دهههای بیست تا چهل که در این میان از غلامرضا تختی هم یادی میشود. خوشصحبتی مرتضی احمدی و بهمن مفید و مرشد مرادی توانسته این فیلم را قابل تحمل و دیدن کند. فیلم مستند « رودخانه لیان »: رامتین بالف، به نظرم یکی از شاعرانهترین و دشوارترین مستندهای حاضر در جشنواره امسال بود. با این فیلم ۸۰ دقیقه - که بدون استفاده از نریتور و فقط با تکیه بر موسیقی انتخابی ساخته شده است- از مصب رودخانههای مند و حله در استان بوشهر تا حوزه واریز آن در خلیجفارس سفری پرهیجان و با فراز و فرود بسیار را تجربه میکنم. همراه با هلیشاتهای فکر شده در این فیلم، میتوان حوزه جنوبی فلات ایران را به شکلی خاص مرور کرد. انتخاب موسیقی مناسب با ریتم اغلب تند فیلمِ، نمیگذارد تا تماشاگر حوصلهاش از نبود توضیحات پیرامونی سر برود. این فیلم به حق بهترین فیلم بلند مستند ششمین جشنواره سینما حقیقت شناخته شد. کارگردان جوان فیلم «سکوت»، محسن استاد علی، که سال گذشته مستند خوب اجتماعی «عادت میکنیم» را با موضوع دختران فراری تحت حمایت سازمان بهزیستی را ارائه کرده بود، امسال هم به موضوع حساسیتبرانگیز قتلهای خانوادگی پرداخته است. پدری که دو فرزندش را کشته است، همسری که با همراهی پسر و دوست پسرش شوهرش را به قتل رسانده و... اینها افرادی هستند که در این مستند و در زندان قزلحصار پای صحبتهایشان مینشینیم تا دریابیم هر کدام را چه انگیزه یا انگیزههایی واداشته تا نزدیکترین و شاید عزیزترین افراد زندگیاشان را نابود کنند. در طول این فیلم اثر منفی و وارونهای به تماشاگر منتقل میشود و آن هم ریختن قبح قتل است؛ طوری که یکی از قاتلین خود را منجی بشریت میشمارد و دیگری نجاتدهندهٔ خانوادهاش از شوهر و پدری لاابالی و دیگری به خیال خود وظیفه آزار رساندن به زنی که همسر سابقش بوده را به خوبی با قتل دو فرزندش به سرانجام رسانده و...البته در مورد اخیر – قاتل دو فرزند – او مدعی است که آنهایی را که کشته فرزندانش نبودهاند و محصول بیبند و باری همسرش بودهاند و با توجه به حکمی که به عنوان اولیای دم گرفته فقط ۱۵ سال زندان برایش بریدهاند...در صورتی که با یک آزمایش DNA ساده محققین و جرمشناسان میتوانستند پی ببرند که ادعای پدر قاتل تا چه حد درست است و اگر ادعای او بر فرزندان حرامزاده درست است، او نه فرزندان خود را کشته که دو قتل عمد انجام داده و آنگاه اولیای دم بچهها از او به مادر آنها منتقل میشد...چالشبرانگیزی این فیلم مستند در میان دیگر مستندهای حاضر در بخش اجتماعی برجستهتر بود. مستندهای پرتره اغلب وقتی جذاب هستند که تماشاگران شناخت اندکی از شخصیت اصلی مستند داشته باشند و کارگردان بتواند در طول فیلم شناخت کافی از سوژه اصلیاش به آنان منتقل کند؛ فیلم «مجنونی از اسکاندیناوی»: فرشاد اکتسابی، چنین مستندی است. «بارون اریک هرملین» مستشرقی با زندگی پرتلاطم، زمانی که در نیمه پایانی عمر به بیمارستان روانی منتقل میشودـ به سعایت برادری که قصد دارد تا تمام املاک خانوادگی را تصاحب کندـ به چند زبان خارجی مسلط است و از جمله فارسی. هرملین در تیمارستان گویی خودخواستهاش، به بزرگترین مترجم آثار ادبی فارسی به زبانی دیگر – سوئدی – تبدیل میشود. این کار او باعث تقدیر دلتمردان ایران آن زمان، از این مستشرق میشود. توسط او مثنوی معنوی، گلستان و بوستان سعدی و اشعار نظامی گنجوی و عطار و خلاصه ده هزار صفحه از اشعار فارسی به زبان سوئدی بازگردانده میشود. این مستند که با بازسازی اغلب صحنههای تیمارستان و برخی عکسها و فیلمهای آرشیوی و یک مصاحبه با نواده خانواده هرملین پیش میرود، به خوبی توانسته بود وظیقه انتقال اطلاعات را به انجام رساند. البته در این میان صدای ناصر طهماسب به عنوان نریتور اصلی نیز بیتاثیر نبود. دراختتامیه جشنواره، دیپلم افتخار بهترین فیلم نیمه بلند جشنواره به این مستند سی و شش دقیقهای تعلق گرفت. در فیلم «فریاد شد آواز»: کتایون جهانگیری، مثل اغلب مستندهای تاریخی که به تاریخ معاصر و موسیقی آن میپردازند، با استفاده از تصاویر و موسیقی آرشیوی به سیر موسیقی انقلابی در سرزمین ایران پرداخته بود که برایم چندان جذاب نیست...اما از «کریس مارکر»(۲۰۱۲-۱۹۲۱) ، مستندساز معروف فرانسوی، که امسال چند مستند او در جشنواره به نمایش درآمد فقط دو مستند را توانستم ببینم: «ضلع ششم پنتاگون» و «ا.ک» که اولی در باره اعتراض مردم آمریکا به دولت آن کشور زمان جنگ ویتنام و حملهور شدن آنها به ساختمان پنتاگون است و دومی در باره امپراطور سینمای جهان یعنی آکیراکوروساوا. ای کاش از فیلمهای اخیر کریس مارکر هم در جشنواره فیلمی نمایش داده میشد. مستند «زنان ماهیگیر جزیزه» را دو کارگردان-تدوینگر زن ایرانی در باره دو زن ماهیگیر جزیره هنگام ساختهاند. مستندی دلنشین که با نریتوری مریم بوبانی جذابتر هم شده است. این فیلم در بخش نگین درخشان – خلیج فارس نمایش داده شد و در روز پایانی جشنواره فقط لوح تقدیری را نصیب کارگردانان آن کرد. مستند «مسئله»: ابراهیم نعمتیان، با اینکه درواقع کنکاشی است در زندگی هنرمند مبتکر بامبوباف، ولی درهمین زمان کوتاه ۱۹دقیقه مسائل پیرامونی دیگری را در محیط اطراف او درمییابیم: ورود اجناس ارزان چینی و به نوعی نابودی صنایع دستی ایران، بیتوجهی به چنین افراد مبتکر در سازمان صنایع دستی و... «سوگواری یومن»: هاکینگ جین، به خلوتی شهری اشاره میکند که زمانی به خاطر وجود میدان نفتی پررونق و پرجمعیت بود و حالا تقریبا خالی از سکنه اصلی شده است. این فیلم یادآور مستندی ایرانی «M.I.S شهری که بود»: مهدی کرمپور، است که در آن به شهر مسجدسلیمان میپرداخت و مشکلاتی مشابه این فیلم را به نمایش میگذاشت. این مستند چینی، جایزه ویژه هیئت داوران را در بخش بینالملل و مستند کوتاه دریافت کرد. در بخش، حمایت از کار جشنواره موفق میشوم فیلم عارش(آرش) کوردسالی به نام «نفت آتش خاک» را ببینم.این فیلم همچون شعری حماسی به تلاش کارگران و صنعتگران ایرانی میپردازد که برای مهار آتش چاه شماره ۲۴ نفت شهر از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنند. این فیلم با انتظارآفرینی قابل تحسین طی سی و نه دقیقه تماشاگری که خبر آخر مهار این چاه را نمیداند، چشم انتظار میگذارد...سوسپانسی که حتی کسی که خبر آخر را هم میداند، دچار تردید میکند. این فیلم هم به حق توانست تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش حمایت از کار را تصاحب کند. به خاطر علاقه زیاد به طبیعت ایران «از آلپ تا دماوند» فرهاد ورهرام، مستندساز خوب ایرانی را میبینم. گرچه چندان انتظارم از فیلم برآورده نمیشود، شاید چون فیلم در کلیشهٔ تلویزیون ساخته شده است، ولی بازهم دیدن تصاویر و عکسهای دماوند و کسب اطلاعاتی از تلاش اروپاییان برای پی بردن به اسرار این آتشفشان خاموش برایم جذاب است. در«پاپاراتزی» پیوتر برناس، که به عکاسان سمج و معمولا مزاحم پرداخته است -محصول مدرسه فیلمسازی آندره وایدا ـ توانسته هم تعریفی تصویری از اینگونه عکاسان ارائه دهد و هم به جهان پنهان و تردیدها و چالشهای آنها بپردازد. مرگ رئیسجمهور لهستان و همراهان در سال ۲۰۱۰ نوعی تلنگر است به عکاسی که جز سودجویی به چیز دیگری نمیاندیشد، اما سرآخر جاذبه پاپاراتزی بودن، بر همه جنبههای اخلاقی و اجتماعی دیگر میچربد و او به تعقیب ماشین برادر رئیسجمهور فقید، که جانشین اوست، برای شکار لحظهها میرود. فیلم مستندی کوتاه با سوژهای جذاب. کاوه بهرامیمقدم، مستندساز باتجربه و خوب ایرانی، امسال «کمالالملک» را موضوع کارش قرار داده است. او با بهرهگیری از آیدین آغداشلو به عنوان مجری و متخصص نقاشی به بررسی آثار نقاش معروف دوره قاجار و پهلوی در نیمه نخست فیلم میپردازد و در نیمه دوم به سراغ بازماندگان خانوادگی و دوستان این نقاش میرود، به امید اینکه اطلاعات دست اول و بهتری از آنان بیابد؛ ولی متاسفانه در این کار ناموفق است و نیمه دوم کار به تعریفها و اختلافات کهنه خانوادگی بیشتر پرداخته میشود تا شخص کمالالملک. «صندلی شماره ۲۵۷»: محسن خانجهانی؛ یکی دیگر از آثار نمایش داده شده در بخش مستند سیاسی است. در چند مستندی که از خانجهانی تا به حال دیدهام مثل یار دبستانی و شهرپولکی و... نوعی جسارت و تهور بیانی خاص خود دارد. در این مستند نیز رقابت چهار کاندیدا برای تصاحب یک کرسی در دور دوم انتخابات مجلس اخیرمحور اصلی فیلم است و حاشیههای بسیار این رقابت و نظر مردمی که قرار است به این کاندیداها رای بدهند محور فرعی فیلم. فیلمساز به خوبی در فضای سرد چند روستا و بخش استان زنجان – در واقع حوزه انتخابیه – با کاندیداها همراه میشود، غذا دادنها و سخنرانیها و تملقگوییهای دیگران در مورد آنها را به تصویر میکشد و بالاخره پای درد و دل مردمان روستاهای مختلف مینشیند و انتظارات هیچگاه برآورده نشدهاشان را نشانمان میدهد و...اما نتیجه انتخابات گویی از پیش تعین شده و کاندیدایی که ۲۴ سال است نماینده این حوزه انتخاباتی است، دوباره رای میآورد و طبق معمول اعتراض و افشاگریهای کاندیداهای دیگر راه به جایی نمیبرد. کاندید همیشه نماینده این حوزه انتخاباتی، تکیه داده بر صندلی شماره ۲۵۷، سرآخر در مجلس شورای اسلامی در حال تذکر قانوناساسی است که فیلم تمام میشود. دیپلم افتخار بخش مستند سیاسی تنها نصیب این مستندساز از مراسم اختتامیه است. «راننده و روباه»: آرش لاهوتی، را میتوان فیلمی مستند- داستانی ارزیابی کرد. فیلمی با شروع خوب، میانهای دلنشین و پایانی به موقع و قابل قبول. اصلا همین که راننده کامیون سنگینی به فیلمسازی با حیوانات زنده روی آورده و جوایز زیادی هم بابت سه فیلمی که ساخته کسب کرده، خود سوژهای ناب و دلچسب است؛ چه برسد به اینکه شخصیت اصلی مستند ـ محمود کیانی فلاورجانی ـ با لهجه دلنشین اصفهانی جلسه نقد و بررسی فیلمهایش را در بیابان برای همکاران ترتیب دهد، به همراه همکارانش سر خاک روباه بازیگر فیلمش برود و آب بر سر مزارش بریزد، فیلمنامهای در باره عشق دو خر بنویسد که سرآخر در جادهای غروب آفتابی ناپدید میشوند و به بازیگران فیلمش – همان حیوانات – التماس کند که همکاری کنند و... به شوخ و جد وضعیت هنرمندی را میتوان در این مستند یافت که میان بودن و نبودن سرگردان است و فشارهای کاری بسیار او را از ذوقورزی و هنرمندی وامیدارد. این فیلمساز به حق – و چه به جا و مناسب - تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش آزاد را نصیب خود کرد. یکی از شلوغترین سانسهای نمایش فیلم متعلق به مستندی پرتره بود به نام «۱۳اکتبر۱۹۳۷» که سوژه کار زندگی و آثار استاد لوریس چکناوارایان، آهنگساز و رهبر ارکستر مشهور ایرانی است. در خوشساخت بودن فیلم و نزدیک بودن به استانداردهای ژانر البته حرفی نیست، ولی عنصر اصلی فیلم بیشک شخصیت کاریزماتیک خود چکناواریان است که چه درفیلم و چه حضورش در سالن سینما فلسطین و چه در جلسه نقد و بررسی همه را جذب شخصیت متواضع و شوخ و پرجذبه خود کرده بود. با اینکه در طی مستند در مییابیم که او نیز مثل اغلب بزرگان هنر، گذشتهای سخت و پرمشقت داشته است؛ ولی هیچگاه نمیبینیم که به آه و ناله دست بزند و زمین و زمان را نفرین کند و... بلکه همچون دیگر فرهیختگان به طنز و شوخی همه چیز را برگزار میکند و گذشتهها را در گذشتهها باقی میگذارد. ایشان در جلسه نقد و بررسی هم به همان مثل معروف روز از نو روزی از نو اشاره میکنند؛ که هر روز که از خواب برمیخیزد خدا را شاکر است که فرصتی دوباره به او بخشیده تا باز هم زندگی کند و او از این فرصت به خوبی استفاده میکند. شیرینی حضور پرنشاط استاد مثل عطری خوشبو در فضای سینما میپیچد و بسیاری را محظوظ میکند. دیگرنکته مثبت این فیلم تهیهکننده آن است : موزه موسیقی ایران، به مدیریت مرادخانی که متولی چند مستند در بارهٔ بزرگان موسیقی شده است و امید که این روند ادامه داشته باشد و منتظر دیگران برای ساخت و ساز فیلم مستند پرتره در بارهٔ بزرگان موسیقی نمانند. این فیلم نیز به حق، تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش مستند پرتره را به خانه برد. آخرین فیلم قابل تاملی که موفق شدم روز آخر در جشنواره ببینم «ثانیههای ثربی»: سیدرضا رضوی، بود. نرگس آبیار – نویسنده و فیلمساز – جهت پژوهش واقعهٔ ۱۷ شهریور به فیلمی مستند با قدمتی سی ساله برمیخورد، که در آن آپاراتچی سینما سیلوانا – اکنون پردیس شکوفه – در میدان ژاله – شهدا از خاطرات خود در روز واقعه میگوید. او در تماسی با فیلمساز همان فیلم مستند و جستجویی مشترک، درمییابد که اکنون آن آپاراتچی در سینما تهران میدان امام حسین مشغول کار است؛ اما کار وقتی گره میخورد که آن آپاراتچی سی سال پیش منکر همه چیز میشود، حتی حضور خودش در حاشیهٔ آن واقعه...این فیلم که در بخش مستند سیاسی جشنواره حقیقت قرار گرفته بود، میتوانست شانس اول بهترین جایزه این بخش باشد، ولی به قول فیلمساز، با نوعی تلافی برای حضور این فیلم در IDFA (مهمترین جشنواره مستند دنیا در آمستردام هلند) از طرف برگزارکنندگان؛ حتی در میان نامزدهای این بخش نیز حضور نداشت و متاسفانه فیلمی تندیس این بخش را تصاحب کرد که نه جذاب بود و نه با موضوعی بکر دست و پنجه نرم کرده بود و بیشتر رنگ و لعاب داشت تا چیزی قابل ارائه. به هر حال ششمین جشنواره بینالمللی فیلم مستند ایران – سینما حقیقت – گرچه هم از بینالمللی بودن چندان بویی نبرده و هم به سینما واریته ربط آنچنانی ندارد، امسال نیز برگزار شد. در این میان جای بسیاری از مستندسازان خوب کشورمان، که اسامی آنها شاید بیشتر از افرادی باشد که در این جشنواره شرکت کردند، خالی بود. ولی نفس برگزاری جشنواره و حضور چند روزهٔ مستندسازان جوان و پرامید – که بیشتر یادآور جشنواره فیلم کوتاه سینمای جوان است که هر ساله برگزار میشود – در دو سه سینمای سطح شهر خود نویدی است برای آیندهای بهتر...آیندهای که جشنوارهای واقعا بینالمللی داشته باشیم و سینمایی نزدیک به حقیقت. |
|
| جهار مستند چهار مصاحبه |
| ساعت ۸:٢٤ ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ |
|
امسال قبل از برگزاری جشنواره سی ام فیلم فجر به خاطر اجابت درخواست همکاری محترم با چهار مستندساز که فیلمهایشان در جشنواره حضور داشتند مصاحبه تلفنی کردم. حاصل کار را در اینجا میتوانید بخوانید. در بولتن های جشنواره نیز سه مصاحبه از این چهار مصاحبه چاپ شد که در بولتنهای شماره ۲ و ۷ جشنواره سی ام فجرموجود است. آدرس لینک دریافت بولتنهای مورد اشاره. در جستجوی پلنگ ایرانی - فتح الله امیری. این فیلم از سال ۱۳۸۴ تحقیقاتش شروع شده بود و هنگامی که در سال ۱۳۸۵ با گروهی که در مورد پلنگ ایرانی کار میکردند آشنا شدم و نه به نیت ساخت یک فیلم بلند مستند، بلکه فقط به این منظور که بتوانیم تصویری از پلنگ ایرانی داشته باشیم، به البرز مرکزی رفت و آمد داشتیم. اما وقتی کار جدی شد و با کوشش بسیار پنج ساله بالاخره سیمای مرکز مازندران نیز قانع شد تا روی فیلم سرمایه گذاری بکند، با جدیت بیشتری به این مستند پرداختم و بالاخره حاصل آن امسال برای اولین بار در جشنواره سی ام فیلم فجر به نمایش گذاشته میشود و مطمئنم که فیلم پربیننده ای خواهد بود. حاصل کار هفتاد درصد فیلم به صورت HDفیلمبرداری شده و بقیه کار به خاطر حضور حیاتی آن تصاویر از هندی کم و ... استفاده شده است. حتی به خاطر این فیلم (فیلم "در جستجوی پلنگ ایرانی" برنده دیپلم افتخار بهترین فیلم بلند مستند از جشنواره سی ام فیلم فجر شد و در بخش بهترین کارگردانی و بهترین تحقیق و پژوهش نامزد دریافت جایزه بود.) "آیینه های غبار گرفته " رهبر قنبری. موضوع این مستند "تاریخ مطبوعات ایران" و پیدایش روزنامه ها از زمان میرزا صالح شیرازی تا دهه پنجاه شمسی است و سیر تکوین روزنامه های ایران، کشته شدن مطبوعاتی ها بر سر آرمانهایشان و مباحث دیگر بر حول این موضوع. دغدغهام در این مستند شکل گیری تاریخ مکتوبی است که خونهای بسیاری بابتش ریخته شده است تا پا بگیرد و بتواند پایدار تا زمان حاضر باقی بماند. حقیقت این است که مخاطبان اصلی من در این مستند روزنامه نگاران و مطبوعاتی ها هستند. دوست دارم با این فیلم بگویم: "آقایان روزنامه نگاران این فیلم آیینه روبروی خود شماست. زنگار و غبار از این آینه برگیرید تا خودتان را در این آیینه ببیند تا شاید بتوانید کژیها و کاستیها و تاریخ پرفراز و نشیب رسیدن به این مرحله از مطبوعات را دریابید." و بی شک همانطور که بارها شنیده ایم تاریخ چراغ راه آینده است، اما با آوردن این جمله در ابتدای فیلم "مردمی که تاریخ خود را نمیدانند لاجرم آن تاریخ را دوباره زندگی خواهند کرد." میخواهم به همه یادآور شوم که عبرت گیری اگر از تاریخ وجود نداشته باشد، فلسفه حضور آن نیز بیهوده است. اگر ما ندانیم که برای برگ و بار دادن این درخت تناور، که هنوز که هنوز است برای پا نگرفتن آن سمومی پای آن ریخته میشود، چه خون دلها خورده شده است، بازهم به در خوریت موضوع در وهله اول باعث میشود تا مخاطب با فیلم ارتباط بگیرد. موضوعی که ارزش وقت گذاشتن نداشته باشد، هم مستندساز و هم مخاطب را آزار میدهد. ولی وقتی موضوعی با خوندل مستندساز و تعهد درونی او ساخته شود بیشک بر دل مخاطب نیز مینشیند. فکر میکنم فیلم "آیینههای غبارگرفته" با چنین رویکرد و سختی ساخته شده است و تاثیر خود را با اکران مناسب خواهد گذاشت. روایت بدون عکس ـ از مجموعه ستاره ها ـ فرهاد ورهرام. در میان عشایر لرستان، فوت یک نفر به معنی کم شدن قدرت طایفه است. «دوشنبه کولیوند» زمان خدمت سربازیاش فرارسیده و جنگ در جریان است. او عازم جبهه نبرد علیه دشمن بعثی میشود ... این مجموعهٔ ۹۰ دقیقه ای بر اساس سفارش تهیه کننده به شش مستندساز سپرده شد. شش مستند کوتاهی که موضوع و محور کلی آنها بر مبنای "حضورو معرفی شهدای اقوام ایران" است. اپیزود مربوط به شهیدی در خطه خودم، یعنی لرستان، به عهده من گذاشته شد. به نظرم با اینکه در مجموع کار قابل تامل و تاثیرگذاری شده است؛ ولی عدم یکدستی در ارائه کارهای مستندسازان دیگر این مجموعه، بر مبنای تجربه کارگردانهای مختلف، موجب شده است که کارهای خوب و کارهای متوسط در کنار هم قرار بگیرند و در نتیجه کل اثر از یکدستی کافی و وافی برخوردار نباشد. با اینکه ابتدا قرار بود از شهید جوانی از آن خطه که خانواده اهل موسیقی داشتند فیلم بسازم بانوی مبارز - پناه بر خدا رضایی. این مستند به زندگی و فعالیت های انقلابی و نظامی سرکار خانم مرضیه حدیدچی دباغ میپردازد. من چون با ایشان و مبارزاتشان سالهای سال آشنا بودم خودم را موظف میدانستم و نوعی ادای دین به زحمات بیشمار ایشان، تا فیلمی مستند و ماندگار از ایشان بسازم، تا نسل کنونی هم با این بانوی مبارز آشنا شود. این فیلم از دسته مستندهای پرتره ای است که فیلمساز باید وقت و انرژی زیادی بگذارد تا بتواند آن را به قوام و تاثیر واقعی خود برساند. متاسفانه خانم دباغ پس از سالها مبارزه اکنون چندان شرایط جسمی خوبی ندارند و به همین لحاظ گروه فیلمسازی باید با ایشان |
|
| پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران ۲ |
| ساعت ۱:٤٩ ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ |
|
روز سوم: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: نقاشی مذهبی؛ الهام حسامی؛ ۲۰ دقیقه.
این فیلم با توجه به ممنوعیت چند ساله اخیر نصب شمایل ائمه اطهار، به خصوص امام حسین و یارانش در تکایا و حسینیهها و... در ایام ماه محرم و کشف علت این کار ساخته شده است. فیلمساز با استفاده از منابع آرشیوی و مصاحبه با افراد مختلف درپی کشف علت این امر برمیآید؛ که البته تکیه اصلیاش بر مصاحبه با "آیدین آغداشلو" و صحبتهای این استاد نقاشی است، در بارهٔ نقاشی مذهبی و شمایلنگاری. با اینکه فیلم میتوانست با گسترش بیشتر موضوع مخاطب خود را بیش از این مجاب کند که شمایلنگاریهای گذشته جنبه نمادین داشته و یاد و نمایی از بزرگان دین است، نه ظاهرپرستی؛ اما در همین حد نیز فیلم توانسته گلیم خود را از آب بکشد. نقطه ضعف فیلم استفاده از فیلمی اینترنتی از شخصی لمپن است که به ظاهر در قهوهخانهای در حال خواندن و ضرب گرفتن است و نوعی نقض غرض فیلمساز است بر اینکه قهوهخانهها محل حضور چنین افرادی است؛ البته بیشک، همانطور که در فیلم هم اشاره میشود، امروزه قهوهخانهها دیگر کارکرد پنجاه شصت سال گذشته را ندارند، و بیشتر افراد بیکار و خوشگذران و... در این مکانها جمع میشوند تا افراد دیگر، به همین خاطر نقاشی قهوهخانهای نیز خاصیت خود را از دست داده است. البته ذکر این نکته نیز لازم است که در این فیلم، خلط مبحث بین نقاشی قهوهخانهای و نقاشی مذهبی هم صورت گرفته، که در بیان فیلمساز خلل وارد آورده است. فیلم دوم: گاندو؛ مازیار مشتاق گوهری؛ ۵۶ دقیقه.
این فیلم که در بخش مستند "زیست محیطی" به نمایش درآمد، در باره تمساح معروف ناحیه "باهو کلات" بلوچستان ایران است. فیلم با استفاده از نریتور معروف این ژانر از فیلمهای مستند "داود نماینده" و فیلمبرداری خوب و تکیه بر پژوهش مناسب، توانسته به مقصود برسد: معرفی این گونه نایاب جانوری در ایران و شکل و شمایل زندگی او؛همزیستی "گاندو" با روستائیان؛ تهدید این گونه جانوری از طرف عوامل مختلف زیست محیطی مثل خشکسالی برکهها و تالابها و عوامل انسانی مثل شکارچیان و روستائیان نگران و.... البته به بعضی از جنبههای جالب زندگی این حیوان در این فیلم اشارهای نمیشود، مثلا این که او بعد از خوردن شکارش معمولا اشک در چشمهایش جمع میشود که بر اثر تغییر و تحولی شیمیایی در بدنش است، ولی روستائیان آن منطقه معتقدند که تمساح پوزه کوتاه یا همان "گاندو" برای شکار خود اشک میریزد! همان چیزی که در زبان فارسی هم به ضربالمثل تبدیل شده است:"اشک تمساح". استفاده از اینگونه اطلاعات میتوانست جای تکرار چندباره صحنههای حفاظت از این حیوان را توسط شکاربانان محیط زیست بگیرد تا فیلم به تنوع بیشتری دست یابد. فیلم سوم: شهر پولکی؛ محسن خانجهانی؛ ۵۲ دقیقه. به مناسبت سال "جهاد اقتصادی" در پنجمین جشنواره فیلم حقیقت، فیلمهای مرتبط با این موضوع در یک بخش جمع شدهاند: "بخش ویژه جهاد اقتصادی"؛ به تبع این فیلم هم که در باره نظام بانکداری اسلامی در ایران است، در این بخش گنجانده شده است. فیلم با استفاده از مصاحبههای مختلف با افراد صاحب مقام در اقتصاد ایران، نظام بانکداری اسلامی را به نقد میکشد. نظامی که در آن گرفتن وام برای افراد ضعیف و کمبنیه از لحاظ اقتصادی تقریبا از محالات است، ولی برای افراد صاحب نفوذ امری سهل و ساده، که نمونه گل درشتش اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و همکاری دو بانک دولتی در این امر و یکی دو بانک خصوصی است، که البته فیلم در زمانی ساخته شده که این گاف بزرگ اقتصادی را در دست نداشته است. جالب است که مصاحبههای فیلمساز از مقامات دست چندم اقتصادی، مثل روسای بعضی از بانکها و صندوقهای قرضالحسنه درجه دو و سه، بالاتر نمیرود و مثلا با "وزیر اقتصاد" که متولی اصلی این نظام اقتصادی است یا "رئیس بانک مرکزی" مصاحبهای صورت نگرفته است. اگر چه در فیلم تلاش جانفرسای فیلمساز را نیز شاهد هستیم که چگونه از رئیس بانک مرکزی وقت میگیرد، ولی طبق معمول بازهم زیر بار مصاحبه با این مستندساز نمیرود. گرچه این خود نشان خوبی است از این موضوع، که آنها از رسانههای غیررسمی هراس دارند، چرا که هرگونه نقدی را به این نظام اقتصادی به شدت مشکلدار، تخریب میدانند. سرآخر فیلمساز جمعی از خانمهای، یک فامیل بزرگ یا همسایه، را نشان میدهد که برای فرار از نزولخواری بانکها و انتظار بیحاصل برای دریافت وام، خود صندوقی تشکیل دادهاند و با قرعهکشی، پولی را که از افراد عضو صندوق جمع میکنند، به یکی از افراد قرض میدهند، تا حدی از مشکلات مالی طرف حل بشود؛ بگذریم از این که همین راهحل به ظاهر ساده در خیلی از جاها، به علت وضع اقتصادی بد مردم و طمع افراد، تبدیل به معضلی دیگر شده است و صد البته که این راهحلی علمی برای گردش مالی صحیح اقتصاد یک کشور نیست. شدت رباخواری این نظام بانکداری را البته از زبان رئیس حمایت از صنایع ایران میشنویم: آنجا که سود وامهای دریافتی برای حمایت از صنایع را در ژاپن صفر درصد میداند و در ایران سی درصد! به هر حال جسارت فیلمساز در نزدیک شدن به این موضوع پرمسئله را باید ستود، اگرچه فیلمساز میتوانست با مصاحبه با افراد مرتبط با اقتصاد ایران، مثل نمایندگان مردم در مجلس و به خصوص اعضای کمسیون اقتصادی مجلس، به غنایی بهتر در فیلمش برسد. فیلم چهارم: مجنون؛ محمدعلی فارسی؛ ۵۶ دقیقه. فیلمساز در ادامه ساخت مستندهای پرترهای خود، این بار به سراغ مترجم دیوان حافظ به زبان فرانسه رفته است: پروفسور"شارل هانری دوفوشه کور". ایشان که زنده هستند و در زمان اکران فیلم هم در سالن حضور داشتند؛ خوشبختانه داستان زندگیاش را از زبان خودش میشنویم. روز چهارم: پنجشنبه ، ۱۹ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: همه دانا، داریوش مهرجویی، ۵۳ دقیقه. نام فیلم از اسم قدیمی شهر "همدان" گرفته شده است. این فیلم هم مثل یک اپیزود از فیلم "تهران، تهران" ،که در آنجا به جاذبههای شهر تهران پرداخته شده بود، فیلمساز به معرفی بعضی از نقاط گردشگری شهر همدان پرداخته است. البته در اینجا دیگر آن داستان کمرنگ فیلم قبلی هم حضور ندارد و همه چیز به گشت و گذار در شهر، همراه با یک شخص همدانی که با تاریخ آنجا آشناست، میگذرد. البته در این گشت و گذار کاستیهای بسیاری نیز نمایان است: مثلا هنگامی که گروه فیلمساز یا گردشگر بر سر مزار "بوعلی سینا" حضور پیدا میکنند و کلی در باره بزرگیهای او داد سخن میدهند (که البته بوعلی فقط مدفنش همدان است وگرنه اهل "بخارا" است) هیچ یادی از بزرگ دیگری که در همانجا مدفون است نمیشود؛ شاعر و سخنور و مبارز عصر قاجاریه: "عارف قزوینی". اما از آنجا که فیلمی از "مهرجویی" نیست که در آن خبری از اطعمه و اشربه نباشد! در این فیلم هم صلاةظهر در سینما فلسطین، با انواع غذاهای سنتی و غیرسنتی همدان آشنا میشویم: در خانه یکی از نویسندگان پرکار کتابهای آشپزی و خانهداری "پریا گوهریان" که خود اهل همدان است. غذاهایی که معلوم بود فقط برای نمایش و معرفی در فیلم طبخ شده و بیتردید اغلب آنها بعد از خوردن مختصر افراد گروه فیلمسازی و... راهی سطل زباله میشود. به هر حال فیلمهای سفارشی "مهرجویی" گویی همه شکل و شمایلی یکسان دارند، و این فیلم که سفارش "شهرداری همدان" است، از همان الگو سهلگیری مخصوص خودش پیروی میکند. اما حضور پرتعداد تماشاگر در این سانس، نشان از این داشت که هر چه نام "مهرجویی" روی آن باشد با استقبال بسیار روبرو میشود. فیلم دوم: مرز پرگوهر، هومن ظریف، ۵۷ دقیقه. حضور شخصیتهای آشنا و معروفی مثل استاد سیمین بهبهانی، دکتر پرویز شهریاری، حداد عادل، میلاد کیایی، امینالله رشیدی و عبدالجبار کاکائی... در زمان اکران این فیلم، که به ظاهر با خوششانسی فیلمساز نمایش آن بلافاصله بعد از فیلم پربیننده "همه دانا" ی مهرجویی بود، موجب شد تا این فیلم هم با تعداد تماشاگر زیادی همراه باشد. فیلم به نوعی بررسی شعر "ای ایران، ای مزر پرگوهر..." و شاعر آن دکتر"حسین گل گلاب" است. گرچه معتقدم به هر شکلی که به این سرود جاوادنه، که در اصل با صدای حریری استاد فقید غلامحسین بنان و به آهنگسازی استاد روحالله خالقی ساخته شده است، پرداخته شود باز هم کم است، ولی شکل بررسی و اتمسفر این مستند به گونهای بود، که چندان از شور و حال آن موسیقی ملی در فیلم جاری و ساری نبود؛ یعنی بعد از دیدن فیلم هیچ حسی در تماشاگران غلیان نداشت که همان سرود را دوباره و دوباره زمزمه کنند، به یاد ایران و به یاد آن سه بزرگی که این سرود را جاودانه کردهاند. بعضی از صحنهها به نظر اضافه میآمد: مثل صحنه آرشیوخانوادگی، در مورد "مضرات سیگار"، که گرچه جالب و بامزه به نظر میرسید، چندان با فیلم و موضوعش ارتباطی نداشت و بعضی از صحنهها جایشان خالی بود: مثل نواختن "ای ایران" توسط "میلاد کیایی" که به جایش قطعهای بیارتباط با موضوع فیلم دیده و شنیده میشود، بعضی از مباحث مهم مثل مقایسه سرود ملی آلمان با سرود "ای ایران" ناقص نمایش داده میشود و تماشاگر به نتیجه دلخواه نمیرسد و به بعضی از موضوعات فرعی مثل مرگ گلگلاب و سالگرد او، زیادی پرداخته میشود. از جنبههای مثبت فیلم میتوان به مصاحبه تلفنی با "گلنوش خالقی"، که روشنگر خیلی از افسانههایی بود که حول و حوش انگیزه سروده شدن این شعر بیان میشود، اشاره کرد؛ و همیچنین ازمصاحبههای خوبی باید یاد کنم که به طور جدی و آکادمیک به این سرودملی میهنی پرداخته میشد. روز پنجم: جمعه ، ۲۰ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: چهارسوق ادیان، رضا محمدی، ۳۱ دقیقه.
خیابان سی تیر فعلی و قوامالسلطنه سابق شهر تهران، بهانه است برای فیلمساز تا همسازی و همزیستی چهار دین عمده و رسمی از نظر قانون اساسی در ایران را، به خوبی نشان دهد. در این خیابان و کوچههای اطراف آن، مسیحیان، زرتشتیها، کلیمیان و مسلمانان، عبادتگاه خاص خود را دارند و در کنار هم و بدون تخریب و توهین به یکدیگر زندگی و عبادت میکنند. شناخت کلی از بناهای هر دین و شنیدن صحبت سرپرست یا متولی هر عبادتگاه و اشاره بر این نکته مهم که همه ادیان حاضر در این خیابان بر یکتاپرستی و توحید تاکید دارند، همراه با استاد "نصرالله حدادی" که نقش مجری و معرف این پرستشگاهها را دارد، کاری است که فیلم "چهارسوق ادیان" به خوبی از عهدهاش برمیآید. نکته جالب اینکه نام مسجد حاضر در این خیابان نیز با توجه به بافت مذهبی این خیابان انتخاب شده است : "مسجد حضرت ابراهیم." فیلم دوم: فرشتهای روی شانه راست من، آزاده بیزار گیتی، ۴۷ دقیقه.
در این فیلم که در بخش "مستند اجتماعی" نمایش داده شد، به مشکلات و مسائل بیماران کلیوی پرداخته شده است. فیلم با نزدیک شدن به دختری بیست و هفت ساله که دارای چنین مشکلی است، توانسته به خوبی از عهده تاثیرگذاری به روی مخاطب فیلم بربیاید. در فیلم درمیابیم که مشکلات افراد دیالیزی به خصوص آنها که مجبورند از شهرستان، اینجا سبزوار، به تهران بیایند، چنان فراوان و پیچیده است، که حتی افراد نزدیک خانواده نیز از تحمل آن سرباز میزنند. در فیلم با زنی مسن آشنا میشویم، که به قول شخصیت اصلی فیلم، باید به او لقب "مادرترزای" ایران را داد؛ کسی که با حمایت از این افراد و جلب حمایت دیگران برای کمک به این افراد، نقش حامی و دلگرمی را در این دیار بیکسی به عهده دارد. فیلم از زیادهگویی و اطناب به دور است و با اشارههای کوتاه و سریع، بسیاری از نکات نهفته زندگی این افراد را نمایش میدهد و همانطور که گفتم تاثیرگذار و هشداردهنده است. |
|
| پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران۱ |
| ساعت ۳:٥٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ |
|
حالا دیگر این نوزاد چهار سال پیش، که بنا به ضرورتهای مختلف و حمایتهایی که مستندسازان به حق خواستار آن بودند، و از جمله جشنوارهای مستقل که بتوانند در کنار همدیگر و همراه با مردم و منتقدان و مسئولین به عرضه آثارشان بپردازند، تبدیل به نونهالی پنج ساله شده است. به تدریج کسانی که در جشنواره شرکت میکنند توقع دارند که ضعفهای دوره گذشته کنار گذاشته شود و نکات مثبت دورههای پیشین برجسته شود و به نظر نگارنده تا حدودی این امر در جشنواره جاری یعنی دوره پنجم اتفاق افتاده بود. روز اول، دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰ روز اول جشنواره را کمی با تاخیر شروع کردم و فقط دو کار را توانستم ببینم: یک روستای ایرانی؛ محمد جعفری؛ ۵ دقیقه مستندی کوتاه با حرکات سریع دوربین و تدوینی چکشی که در مدت پنج دقیقهای که به تماشایش مینشینم با رسمی غریب از مردم آلاشت مازندران در مورد نامزدی دختر و پسرشان در سنین نوجوانی آشنا میشوم؛ بدون هیچ حاشیه و زوائدی که معمولا گریبان این گونه مستندهای قوم نگارانه را با رودهدرازیهای بسیار و تصاویر بیهودهای که هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارد میگیرند... خلیج فارس؛ ارد عطارپور، ۶۰ دقیقه به نظرم هر چقدر هم در باره این خطه از ملک ایران فیلم ساخته شود، بازهم کم است، حال اگر این کار توسط مستندساز خوبی مثل آقای عطارپور صورت بگیرد، بی شک مثل همین فیلم، تاثیر بیشتری بر مخاطب خود خواهد گذاشت. تکیه فیلمساز بر اسناد معتبر تاریخی، مصاحبه با افراد کارشناس و خبره این امر و حتی نمایش اسنادی که تا به حال مخاطبان این گونه مستندها ندیده یا کمتر دیدهاند، از خصوصیت پژوهش مدارانه و موشکانهٔ فیلم حکایت دارد. فیلمی که سردستی ساخته نشده تا فقط به طرح موضوعی بپردازد و به قولی رفع تکلیف کرده باشد. فیلمساز با تاملی دو ساله و با تکیه بر تحقیقات تیمی کارشناس توانسته کاری ارائه دهد که با نمایش آن بی شک حتی بر کشورهایی که از نامهای مجعول برای "خلیج فارس" استفاده میکنند و اصرار میورزند، بی تاثیر نخواهد بود. البته به شرطی که آنقدر نفوذ رسانه ای و فرهنگی ما قوی باشد تا بتواند این مستند خوب را با زیرنویس و حتی گفتار انگلیسی و عربی و بلکه به زبانهای مختلف و زنده دنیا در جشنوارهها و شبکههای فعال و پربیننده تلویزیونی به نمایش بگذارند. بی شک تاثیری که نمایش این فیلم بر روی مخاطبان و گروههای هدف، که همانا اهالی خارج از ایران است، خواهد گذاشت از بسیاری از کلنجارهای دولتمردان بر سر اثبات این اسم همیشه جاوید، خواهد کاست. اگر چنین مستندهایی تاثیر خود را جهانی کنند، بی شک دیگر کسی مثل "دیوید آتنبرو"، که خیلیها او را فیلمساز و محقق درجه یک مستندهای جغرافیایی و طبیعی میدانند، جرات نخواهد کرد تا باردیگر در مستندهایش از اسم مجعول "خلیج عربی" به جای اسم اصلی " خلیج فارس" استفاده کند و اگر چنین کند در نزد اهالی رسانههای معتبر تحقیقاتش بی اعتبار خواهد بود. البته لازم به ذکر است که دو عنصر دیگر هم در تاثیرگذاری این فیلم مستند دخیل بود که باید به آنها اشاره کنم: موسیقی و تدوین. آهنگساز این فیلم "کیوان کیارس" با توجه به موضوع تاریخی و اثباتی کار، توانسته در کنار تصاویربرداری خوب، تاثیرگذاری آن را دوچندان کند. تدوین این اثر هم کار"سعید خدارضایی" بی شک یکی از پارامترهای موفق کار محسوب میشود. مواد خام و پراکنده و شاید همه مهم، که بیتردید چند برابر زمان فعلی فیلم بوده است، با هنرمندی تام در زمانی یک ساعته خلاصه میشود، بی آنکه از تاثیرگذاری یا جنبه اسنادی فیلم کاسته شود، و این کاری نیست که از عهده هر کسی بربیاید. روز دوم: سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ مشق لیلی، آذر مهرابی؛ ۱۸ دقیقه استفاده از هنر در ادیان مختلف با توجه به عشق و علاقه متدینین آن دین، حتما در ماندگاری عقاید آنان تاثیرگذار است. در این مستند با خانم هنرمندی آشنا میشنویم که با هنرمندی و علاقه فراوان به خطاطی کلمات الهی میپردازد. گرچه این اثر می توانست بسیار کوتاهتر از تایم فعلی باشد، با حذف تکرارهای مکرر بعضی از صحنه ها که به نظر میرسد فیلمساز خیلی به آنها علاقه داشته، مثل نمای آبشار و شخصیت خطاط، اما در همین زمان فعلی نیز کارگردان توانسته مقصود خود را به خوبی به مخاطب منتقل کند و تاثیر خود را بگذارد. خانه من ، محسن امیریوسفی؛ ۵۲ دقیقه با توجه به تهیه کننده فیلم که "سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران" است خوب موضوع هم به تبع مرتبط با شهر تهران و بلافاصله معضلات عدیده این شهر است، که در اینجا موضوعی که آنگراندیسمان شده، خرید و تهیه خانه با مبلغی نسبتا کم با توقعی نسبتا بالاست، در این ابرشهر تقریبا بی در و پیکر. کارگردان که خود سوژه موضوع است یعنی کسی است که میخواهد با مبلغی حدودا ۱۵۰ میلیون تومان خانه ای با مشخصاتی عالی در تهران ابتیاع کند و به جستجو در این شهر درندشت میپردازد و عادت می کنیم؛ محسن استاد علی (مخملباف)؛ ۵۰ دقیقه فیلمی جسورانه و اجتماعی و نوید دهنده یک فیلمساز خوب دیگر. فیلم شامل چهار اپیزود به هم پیوسته در باره چهار شخصیت دختر فراری است که اندکی با زندگی گذشته و حال آنها آشنا میشویم. فیلمساز با تدوینی عالی سعی کرده هر چهار شخصیت را به شکل چهار موومان در این سمفونی دلشدگان در کنار یکدیگر به تصویر بکشد. اتفاق خاصی که در این میان می افتد، که البته خوردگی و ریزش حذف و تعدیلها در بدشکلی آن بی تاثیر نبوده، آشنایی با دختر چهارم فیلم است که به نوعی در طول اثر به شکلی دلسوزانه همراه با دیگرانی است که هر کدامشان به نوعی قربانی خانوادههای از هم گسیخته یا معتاد هستند. اتفاقا دختر چهارم به شکلی دیگر قربانی بدفهمیهای خانواده شده است. پدر دختر که راننده کامیون است و ادعای جامعه شناس بودن هم دارد! دخترش را سالیان سال به شکل پسر درمی آورده و او را از حیطه جنسیتش جدا میکرده است؛ حالا پدر توقع دارد که او را به شکلی سالم و سرحال همراه خود و خانواده اش بیابد...ولی حقایقی که دختر قبل از ملاقات با خانواده و بعد از آن به تماشاگر فیلم منتقل میکند، پرده از رازهای دیگری برمیدارد، که سخت تکان دهنده است. در نهایت انتظارآفرینی و کشمکش و اوج فیلم، عناصری که در اغلب فیلمهای مستند اجتماعی غایب هستند، فیلمساز تاثیر نهایی خود را به روی مخاطبین می گذارد. ای کاش رسانه ملی ما انقدر جسارت داشت که با نمایش مستندهایی از این جنس، رازهای بسیاری از پشت پرده فرارهای مکرر دختران این دیار که به معضلی بزرگ در کلان شهرها تبدیل شده است بردارد و با این کار شاید گامی هر چند کوچک، در آینه نمایی مستندها و تاثیرات آن برمیداشت. به نظرم نمایش این فیلم، با اینکه در کاتالوگ جشنواره از آن نامی برده نشده و در مراسم اختتامیه نیز خبری از آن نبود، نشان کمرنگی از حضور فیلمهای جسارتآمیزدر جشنواره پنجم سینما حقیقت داشت. سرزمین خانه خورشید؛ فرهاد ورهرام؛ ۶۲ دقیقه هر چند حرکت فیلم بطئی و کند است، ولی جور این کار را گویی طبیعت بکر و زیبای کردستان و اورامانات با کوههای سرسبز و رودهای خروشانش میکشد. البته بستر کار و نویسنده بودن؛ مصطفی آل احمد؛ 97 دقیقه زندگی "جلال آل احمد" برای فیلمساز، که نسبت دوری هم با شخصیت سوژه فیلمش دارد، زمینه ای بوده تا به واکاوی عقاید و آثار این نویسنده تاثیرگذار قرن حاضر ایران بپردازد. البته مصاحبه های طولانی با افراد مختلف که شاخصترینشان "علی دهباشی" است، گویی این مجال را از فیلمساز گرفته که با مهمترین و نزدیکترین شخصیت به جلال، که هنوز زنده است و پر از خاطره، یعنی "سیمین دانشور" مصاحبه کند. البته او (تصاویر برگرفته از کاتالوگ جشنواره) |
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر - ۱۰ |
| ساعت ٩:٠٥ ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز دهم و یازدهم: بدرود بغداد، مهدی نادری نجف آبادی. بزرگترین امتیاز فیلم "بدرود بغداد"، نه در تعریف داستان نچندان جذابش بود، نه بازی بازیگرانی که سعی میکردند به زبان بیگانه صحبت کنند ولی چندان موفق نبودند، نه کارگردانی خاصی از کارگردان، بلکه مدیریت فیلمبرداری "تورج اصلانی" است که حرف اول و آخر را در فیلم میزند. این فیلم هم، مثل فیلم دیگری که از همین مدیر فیلمبرداری در جشنواره حضور داشت "زمزمه با باد"، چشمنوازی و جذابیت خود را مدیون انتخاب کادرهای بکر و لوکیشنهای مناسب و نورپردازی به جاست؛ گوهری که در اغلب فیلمهای حاضر در جشنواره امسال کمیاب بود. جا داشت به جای دیپلم افتخاری که به این فیلمبردار خوب و جوان به خاطر فیلمبرداری همین دو فیلم در اختتامیه در بخش نگاه نو اهداء شد؛ سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری این دوره جشنواره به ایشان داده میشد. و اما اختتامیه: اولین بار است که در اختتامیهٔ جشنوارهٔ فیلم فجر، به هر ضرب و زوری،شرکت کردم و دوست داشتم مزه چیپ بودنش را یک بار هم که شده با گوشت و خونم حس کنم. پارسال تا آستانهٔ این هیاهوی بسیار برای هیچ رفتم و برگشتم، ولی امسال به خودم گفتم باید تا آخر این اختتامیه بمانم تا بفهمم چرا ناخودآگاهانه هیچ وقت مایل نبودم تا پا در چنین مراسمی بگذارم. امسال اتفاقا برای جبران مافات در دو مراسم اختتامیه هم شرکت کردم! که معمولا اولی را، اختتامیهٔ بخش بینالملل، چندان تحویل نمیگیرند و امسال هم که با برگزار شدن در کاخ جشنواره کمتر مشتری داشت، چندان سختگیری نمیکردند در رفت و آمد جماعت مشتاق! اتفاقا اولی جذابتر بود از دومی که اختتامیه سینمای ایران است. در اولی اجرای موسیقی سنتی بود، کلیپی مقبول با صدای علیرضا قربانی و شعر مولانا و انیمیشنی جذاب، دیدن چند چهرهٔ خارجی! که معلوم نبود در سینمای جهان چه کاره هستند و بالاخره روشن شدن چشمم به جمال مبارک کارگردان فیلم "شعله". اما در دومی، مثل پارسال چندان صف طویلی نبود که در همان لحظه اول عطایش را به لقایش ببخشم، ولی از آنجا که هر وقت اجراکنندگان مراسم با جمعیت و جماعتی مشتاق بیش از حد معمول مواجه میشوند، خراب کردن همه چیز جزو لاینفک کارشان میشود، اینجا هم با بستن درها و عذاب دادن همه و سر آخرهل دادن همدیگر بالاخره وارد سالن اجرا میشویم. سالنی که هزار و سیصد نفر، با حساب بالکن، ظرفیت دارد، ولی به نظر میرسید دو هزار کارت دعوت صادر شده بود. نیتجه این که جماعتی ایستادند، تعدادی درگیر شدند برای جای نشستن (مثل خودم!) و تعدادی خبرنگار هم که این چند روزه، زحمت بسیاری کشیده بودند تا هر چه بهتر این رویداد فرهنگی در میان مردم منعکس شود، از نشستن و خبررسانی در سالن اصلی برگزاری اختتامیه محروم شدند و اکتفا کردند به همراهی با مونیتور بزرگی که مراسم را خارج از سالن نمایش میداد. عمه قزی و گل قرمزی، خان دایی و داش عمو، نوزاد دو روزه تا پیرزن هشتاد ساله، آقازادهها و حرفهایهای همیشه حاضر در این مراسمها، کفزنهای تعلیم دیده و ذوقکنندگان از دیدن هنرپیشهها و... در انواع و اقسام مختلف در سالن حضور داشتند و کلکسیونی از همهٔ طبقات اجتماعی را میتوانستم از ردیف اول تا به آخر بشمارم. در این ولوله مسئولین هم سر از پا نشناخته، که احتمالا این استقبال را به پای تحویل گرفتن خودشان گرفته بودند تا هنرمندان و هنرپیشههای حاضر در مراسم، داد سخن سر میدادند. در این میان یکی از برگزیدگان، که حتما از قبل به او خبرداده بودند برگزیدهای، انشاء قرایی نوشته بود در باب سینمای متعهد و غیره. خواندن آن متن همانا و دست زدن و هو کردن جماعت همانا. به قول مجری مراسم "علی معلم" جمعیت هم برای کسی که دوستش دارند دست میزدند، هم برای کسانی که دوستشان ندارند. مجری مراسم سعی بلیغی به خرج میداد که جمعیت برای کسی دست بزنند، که در مراسم افتتاحیه هم تحویل گرفته نشده بود. اجرای یکی دوتا آهنگ هم به طریقهٔ لبزدن توسط "علیرضا قربانی" هم مثلا جزو مراسم بود، که ایکاش نبود. داوریها هم طبق معمول با آنچه که مردم توقع داشتند تا برگزیده شوند، فرق میکرد. همه منتظر بودند حالا که "حمید فرخنژاد"، با چهرهای همیشه خندان، در کنار "حاتمیکیا" در مراسم حضور دارد، جایزهٔ بهترین بازیگری نقش اول را کسب کند، ولی چنین نشد؛ اما مردم با تشویق بسیار خودشان جایزه او را دادند. طبق پیشبینی که در مطلب "طلا و مس" کرده بودم، "نگارجواهریان" جایزه بهترین بازیگر زن را گرفت و... اما حقیقتش این بود که امسال سال دلجویی از "ابراهیم حاتمیکیا" بود، سالی که هم در بخش بین الملل ایشان جایزه گرفتند و هم "به رنگ ارغوان" به عنوان بهترین فیلم جشنواره برگزیده شد و هم .... در این مراسم چند نفر هم تقدیر شدند و جایزه و لوح سپاس گرفتند، که به نظرم هر سه ایشان حقشان بود، : اول "علی نصیریان"، به خاطر همهٔ بازیها و نمایشنامههای خوبش، دیگری مرحوم"نادر ابراهیمی"، همه صد کتاب و فیلم و سریالهایش، و دیگری "فرمانده ارتش در هنگام شکستن حصر آبادان"، به خاطر همهٔ شجاعتش در آن برهه از زمان و دفاع از ایران عزیز.
|
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۳ |
| ساعت ۱:۱٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز سوم : همه برای هیچ. |
|
| بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۱ |
| ساعت ٤:٤٤ ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ |
|
روز اول: جشن فیلمهای توقیفی. گرچه همهٔ مانور تبلیغاتی بیست و هشتمین جشنوارهٔ فیلم فجر – نه بین المللی – در بهمن ماه 1388، بعد از آرامش نسبی که در فضای اجتماعی بعد از انتخابات پیش آمده، به روی فیلمهایی است که رفع توقیف شدهاند و رنگ پرده را میبینند - و گویی همهٔ آنچه که در دلایل توقیف آن فیلمها در سالهای گذشته ذکر میشد دیگر رنگ باخته و کسی هم نبایستی پیگیر آن بحث و جدلهای پیشین باشد و طبق بازی "کی بود کی بود من نبودم" هم هیچ کس و هیچ چیز مقصر نبوده و نیست و نخواهد بود- اما بیرمق بودن این جشن سالیانه و تحریمهایی از نوع دیگر از جانب اغلب هنرمندان اسم و رسمداری مثل کیارستمی و بنیاعتماد و فرشچی و توحیدی و ... و شرکت نکردنشان به شکل ارائه ندادن فیلمهای اخیرشان یا برائت جستن در داوری آن، از همان روز اول در اتمسفر جشنواره نمایان بود. ضربالمثل قدیمی "آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی" تا آخرین لحظات روز و شب اول که در کاخ جشنواره! در سالن همایشهای برج میلاد به سر میبردم در ذهنم خلجان داشت. کارگران زحمتکش کراواتزده و لباس فرم پوشیده، غذایی را در روز و شب اول توزیع کردند که نشانی آشکار از همان ضربالمثل بود. غذایی مشکوک و زمان در رفته که آخر از طرف مسئولین نتیجهگرفته شد که توزیع نشود، تا چند نفر مسموم حداقل به جمع جماعت خوشحال در این دید و بازدید سینمایی اضافه نشود. وقتی شام هم توزیع نمیشود کسی هم به روی مبارک نمیآورد، مثلا خبرنگاران و عکاسانی که از صبح تا شب در حال تلاش برای انعکاس خبرهای این جشن! بیرمق هستند، که ثمر مستقیم آن عاید برگزارکنندگان و متولیان و ارائه بیلان کاری آنان میشود، اگر احساس گرسنگی کردند در جزیره بتونی وسط بزرگراههای تهران بزرگ که تا شعاع چند کیلومتری هم فستفودی یافت نمیشود چه باید بکنند و به چه کسی شکایت ببرنند. با گشتی کوچک در میان برگزارکنندگان و در واقع میزبانان کاخ، هیچ دلسوزی نسبت به این قضیه را مشاهده نکردم و فقط سعی داشتند به نوعی قضیه را هر چه سریعتر، مثل اغلب کارهای دیگری از این دست، ماستمالی کرده و هر چه زودتر از شر میهمانان گرسنه و شاکی خلاص شوند تا روزی دیگر شود و همه چیز به خیر و خوشی از ذهن همهاشان پاک شود. فیلم اول: به رنگ ارغوان، ابراهیم حاتمیکیا بهترین تدبیری که میشد اندیشید برای کشاندن منتقدان و نویسندگان و خبرنگاران، در روز اول و سانس اول نمایش فیلمهای جشنواره به سینمای رسانهها، نمایش فیلمی بود که پنج سال از ساخت آن گذشته، تا به حال کلی شایعات و واقعیات حول آن تندیده شده، کارگردان آن مشهور است و با آخرین فیلمش، فیلم "دعوت"، از حال وهوای کارهای قبلیاش – که به زعم عدهای آثاری در راستای دفاع از انقلاب و مقاومت است - سالهای نوری فاصله گرفته است. همه عطش داشتنند بدانند که چه چیزی در این فیلم میگذرد که اینگونه سفت و سخت سعی شده بود تا خداییناکرده کسی از آن بویی نبرد تا مبادا به کسی یا چیزی در گوشهای از این ملک مشکوک نشود؛ چون همه چیز و همه کس در نهایت پاکی و درستی و صداقت در حال انجام وظیفه خود هستند و کوچکترین شکی در این اصل، بزرگترین گناه محسوب میشود. داستان فیلم، که از نمونهٔ خارجی و کلاسیک و مشهور آن یعنی "نینوچکای" ارنست لوبیچ برداشت شده بود، فاصلهٔ وظیفه وعشق واتفاقاتی که در این بین اتفاق میافتد را نشان میدهد. در اثر کلاسیک لوبیچ، البته کسی که عشق را بر وظیفه ترجیح میدهد، زنی است از کا.گ.ب که دلباخته مردی برخاسته از سیستم کاپیتالیسم میشود؛ ولی در اینجا مردی است که در حین انجام وظیفه اطلاعاتی خود، دلباختهٔ دختری میشود که پدرش در نقطهٔ مقابل فکری و عقیدتی اوست. در هر دو فیلم سرآخر عشق پیروز میدان است و وظیفهٔ تکلیفشده به فرد زیر پای دلباختگیها رنگ میبازد. طبق معمول فیلمهای حاتمیکیا، انگار گریزی از افتادن فیلم به دام سانتیمانتالیزم وجود ندارد و همین باعث میشود که فیلم از آنچه که میتوانست باشد چند درجه پایینتر بیافتد. بازی فرخنژاد درخشان است در نشان دادن این کشمکش بین وظیفه و دلدادگی و نمود بقیهٔ بازیگران، به علت کمتجربگی که در سال ۱۳۸۳ یعنی سال ساخت فیلم داشتهاند، مثل تهامی و معصومی چندان قابل ذکر نیستند. صحنهها یا سکانسهایی که در آن فرخنژاد در حال خواندن نماز و راز و نیاز با خداست، خود میداند که چارهای جز برگزیدن عشق ندارد، سخت یادآور سکانسهایی از فیلم دیگری از این فیلمساز است به نام "خاکستر سبز" که در آنجا نیز گرفت و گیر بین وظیفه و عشق شامل حال شخصیت عکاسی میشد که بازی خوب "پسیانی" نمود بیرونی آن بود. معمولا بعد از دیدن اینگونه فیلمها که بعد از سالها از محاق توقیف رنگ پرده را میبینند، تماشاگران و به خصوص منتقدان توقع دارند تا اثری پرملات و جذاب را شاهد باشند، ولی همان توقعات بالا معمولا باعث میشود اگر فیلم نکات مثبتی هم داشته باشد، از دید خیلیها دیده نشود و فقط درهمین حد باقی بماند که این هم فیلمی بود که با نمایش آن در سال ساختش هم هیچ اتفاقی نمیافتاد که الان بیافتد. البته استفاده ابزاری از این فیلمها برای رونق بخشیدن این چند روز جشنواره، همانطور که ذکرش رفت، بهترین کارکرد را دارد برای مسئولین جدید سینمایی کشور و برای همین است که هنوز از شک اولی درنیامدهایم که شک دوم! یعنی "تسویه حساب" مهندس تهمینه میلانی عارض میشود. فیلم دوم: تسویه حساب، مهندس تهمینه میلانی جمع شدن جماعتی از زنها و نقشه کشیدن برای انتقامگیری از خودخواهیها و شهوتپرستیها و تنوعطلبیها و کلهشقیهای مردان حریص این روزگار، البته در فیلم دیگری از خود ایشان نیز مسبوق به سابقه است : "واکنش پنجم". اما نمود همکاری زنان سرخورده از جامعهای که معمولا سعی در هر چه پنهانتر کردن معضلات اخلاقی و عادی جلوهدادن همه چیز دارد، در فیلم "تسویه حساب" نسبت به آن فیلم بیشتر است. البته نمونههای خارجی را هم میتوان با کمی تامل بیشتر یافت که الان با این ذهن آشفته بعد از دیدن فیلم و دمدستی شاید بتوانم به نوعی "ماه تلخ" پولانسکی را ذکر کنم، البته با ذکر این نکته که فقط جنبهٔ انتقامگیری آن فیلم مدنظرم است. با این که نمیشود منکر اغراق خانم میلانی در نشان دادن خصوصیات جماعت مردان شهرنشین شد، که به نظرم بزرگ جلوه دادن معضلات و آنگراندیسمان مسائل اجتماعی اصلا یکی از وظایف فیلمسازان این حوزه است وگرنه توسط تماشاچی دیده نمیشود، ولی متاسفانه به عنوان یک مرد نشسته در پایتخت ایران باید اعتراف کنم که ایشان با زیرکی خاصی حقیقتی را به رخ ما مردان میکشد که واقعیت آن قابل انکار نیست. به همین خاطر است که دست زدن به این زخم ناسور باعث واکنشهای آنچنانی در جلسه پرسش و پاسخ از طرف مردی میشود که به خود حق میدهد بدون اجازه و نوبت به پرخاشگری با این کارگردان بپردازد و جلسه را مغشوش کند. سوءاستفاده مردان – به خصوص متاهلین - از زنان خیابانی و غیرخیابانی و گستردگی آن - به خصوص استفاده از خودرویی مدل بالا برای رسیدن به مقصود - چیزی نیست که بشود در سطح شهرهای بزرگ ایران منکر شد. زمانی خاطرم هست که در مجله "زنان" به این مردان که برای هر زن تنهایی که کنار خیابان ایستاده است، بوق میزنند و پیشنهاد سوار شدن و... میدهند، عنوان "مردان خیابانی" داده بودند؛ جماعتی که هیچ شرمی از خانواده و اجتماع خود ندارند و انجام هر کار و پیشنهادی را به زنان و دختران دیگر مجاز میدانند. ضمن این که در دیالوگهای مختلف بین زنان و دختران حاضر در فیلم و مردان اسیر شده در دست آنان، دلایل و استدلالهای مردان را برای دست یازیدن به این پیشنهادات بیشرمانه میشنویم. در جایی یکی از مردان، که نقش یک کارگردان قلابی را بازی میکند، میگوید که چرا ما مردها نباید از زنانی که خود را مثل دسمتال کاغذی در اختیار دیگران قرار میدهند استفاده نکنیم؟ البته در این بین برای خالی نبودن عریضهٔ فیلم، مردان خوبی هم پیدا میشوند. مثلا مهندس آرشیتکتی که با نهایت صداقت و امانتداری! یکی از دخترهای دامپهن کرده را به مقصد میرساند، که اتفاقا نقش آن را همسر خانم میلانی آقای "نیک بین" بازی میکند. یا مردی سنتی و ریش سفید که نمایندهٔ قشر مذهبی و نصحیتگر همهٔ این سالهاست، حل معضل دختران و پسران این روزگار را ازدواج سریع و استفاده از چرخ خیاطی را برای گذران زندگی زنان بدون مردان پیشنهاد میکند. البته با کمی دقت و به دور از نگاه متعصب پدرسالارانه به فیلم، متوجه میشویم که زنهای حاضر در فیلم خودشان هم بیتقصیر در اوضاع و موقعیتی که در آن قرار دارند نیستند و همه تقصیرها را کارگردان به گردن مردان و جامعه نیانداخته است و همین به نوعی تعادل در قضاوتها نسبت به فضای کلی فیلم منجر میشود. بازی درخشان و قابل ذکر در فیلم را دو نفر ارائه کردند: خانم "لادن مستوفی" از خانمها و آقای "سیاوش طهمورث" از آقایان.
|
|
| آنچه گذشت |
| ساعت ٩:٢٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ |
|
انجمن مستندسازان سینمای ایران؛ یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸؛ ساعت ۱۷:۳۰. خانه سینما. سه فیلم مستند از هادی آفریده به نامهای "مراسم صبحگاهی" ، "گردآفرید" و "خاطرات نیآوران" در این جلسه نمایش داده شد. "مراسم صبحگاهی" مستند کوتاهی است که با تدوین همزمان دو واقعه، داستانی کوتاه را بیان میکند. صبحگاه دختران دبستانی که شامل قرائت قرآن و دعا و ...است، در کنار نمایش ترافیک سرسامآور تهران که هر لحظه بر حجم ماشینها و آدمها افزوده میشود. دیالوگی که بین دختری جامانده از صبحگاه با ناظم مدرسه رد و بدل میشود ، دقایق آخر و تیتراژ پایانی فیلم را پوشش میدهد. این گفتگو به تماشاگر میگوید که نه دختر از این جاماندگی ضرری دیده و نه ناظم میتواند نظمی در این شهرشلوغ و بینظمی مدرسه ایجاد کند، البته در این میان بیتقصیری دختر نمایانتر است. "گردآفرید" را برای چندمین بار بود که میدیدم و بعد از اولین اکران آن، مطلبی کوتاه در همین وبلاگ نوشتهام. اما "خاطرات نیآوران" که آخرین کار آفریده است، به بهانهٔ سیسالگی انقلاب اسلامی پنجاه و هفت، ساخته شده است. سوژه اصلی این مستند بیشتر بیان حکایتها و وقایعی است که در مجموعه کاخهای موجود در این منطقه از شمال تهران اتفاق افتاده است. این کاخها که محل زندگی زمستانی آخرین شاه ایران بوده، به واسطه نفوذناپذیر بودن در قبل از انقلاب پنجاه و هفت، بیشتر به معمایی برای اهالی آنجا تبدیل شده است. دو شخصیت در این مستند نقش اصلی را بازی میکنند. یکی فاتحی ـ حسینی ـ که این کاخ را در میان هیاهوی بهمن پنجاه و هفت با مشارکت دیگران تصرف کرده و اکنون نگهبان درب اصلی کاخ موزه نیاوران است و دیگری کسی که خدمتکاری خانهزاد در کاخ بوده ـ مرادی - و تا آخرین لحظات حضور شاه در این کاخ او هم شاهد ماجراهای اتفاق افتاده بوده است. هر کدام از این شخصیتها از دید خود به ماجرایی میپردازند که در جریان انقلاب و تصرف کاخها و بعد از آن اتفاق افتاده است. حسینی نگهبان، همراه با راهنمای کاخ، هر دو معتقدند که با تصاحب این کاخ هیچ ضرر و زیانی به کاخ وارد نشده و همه اشیاء و متعلقات سلطنتی هنوز هم در جای خود هستند، ولی آقای مرادی با دیدن دوبارهٔ کاخ و خرابیهای بسیار آن، که به واسطه دوربین کارگردان از دید تماشاگر نیز پنهان نیست، اینجا را ویرانهای از شکوه و عظمت آن سالها میداند. حسینی از چگونگی تصرف کاخ میگوید و مرادی از واگذاری اینجا توسط شاه و گارد محافظش. استفاده از تصاویر آرشیوی آن سالها و همچنین صحبت دیگر اهالی نیاوران، در میان تعریفهای این دو کراکتر اصلی، به زنده شدن آن فضاها و وقایع بسیار کمک کرده است. اما سرآخر کفه "مرادی" بر "حسینی" میچربد و به نوعی او غالب است نه مغلوب. با این که متصرفین و فاتحین ابتدا از دست نخوردگی و سالم ماندن کاخ میگویند، ولی سرآخر آنها هم معترفند که نه آنچه که در کاخها در زمان تصرف وجود داشته همانهاست و نه نگهداری بایسته و شایستهای از این مجموعه کاخها بعد از تصرف تاکنون صورت گرفته است. این خرابیها هم در میان کاخها و محوطهٔ بیرون نمایان است و هم در جزییاتی که دوربین کنجکاو کارگردان از خرابیهای کاشیکاریها و گچبریها و... از درون کاخها به ما نشان میدهد. به نظرم بیشترین سعی کارگردان در این مستند، نمایش نوعی زوال تدریجی در آرمانهاست. فاتحی که به نگهبانی جزء تبدیل شده و حالا میخواهد چشم مسئولینی که سوار بر مرکبهای گرانقیمت از جلوی او رد میشوند را در بیاورد؛ ساختمانهایی که در مقایسه با سالهای رونق این مجموعه، تبدیل به شبحی از آن زمان شدهاند... سکانس پایانی فیلم به نوعی بازگشت به فیلم "مراسم صبحگاهی" است. مراسمی که ناظم مدرسهای ابتدایی سعی دارد در سرمایی زمستانی به بچههایی که هیچکدامشان گوش بدهکاری به حرفهایش ندارند، شکسته بسته از وقایعی بگوید که در دهه فجر پنجاه و هفت اتفاق افتاده است و باید به واسطه آن وقایع هر سال جشنی برپا کنند. آیا این بچهها هم حسینیها و مرادیهای آینده این مملکت هستند؟ غالب و مغلوبی که تماشاگران با مرور خاطراتشان درمیابند که هیچ کدام نتوانستهاند به آرمانهای خود دست یابند و حالا در پیری یافتهاند که هر دو ایشان به نوعی بازیخوردهاند. از برجستگیهای "خاطرات نیآوران" غیر از کارگردانی حساب شده، باید از موسیقی خوب و تدوین فکرشدهٔ آن هم یاد کرد. به امید دیدن کارهای بیشتری از این کارگردان جوان سینمای مستند ایران.
|
|
| خاک غریب؛خاک ما |
| ساعت ۱٠:٥۸ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ |
|
به نظر دغدغهٔ بهمن فرمان آرا و بن اندیشهٔ اصلی او در آخرین ساختهاش همانند فیلم "یک بوس کوچولو" بیدار کردن نسلی است که دیگر چندان به خاک و سرزمین و حفظ آن اهمیتی نمیدهد. نسل خودباختهای که در اینجا در شخصیت "بابک" جلوهگر است ولی مام وطن، همانطور که در نمایی لانگ شات وقتی بابک برای اولین بار پنجرهٔ رو به صحرا را میگشاید کوهی را آغوش باز کرده به سوی او میبینیم، به جوانانی مثل او احتیاج دارد تا بتواند با دست آنان این ملک را آباد کند. "هنرمند" و "روشنفکرانی" که در مغاک اندیشهها و هنر خود در زیرزمینی سکنی میگزینند و سعی دارند تا با فراموشی گذشته خود، در گوشهای عزلت به خلق آثاری آبستره و بیروح بپردازند نیز در این میان به نظر فیلمساز بیشترین مسئولیتها را دارند. اگر آنان خود آستین بالا نزنند، خواه نا خواه گذشته به سراغشان میآید و با نهیبی، اگر ته ماندهای از عشق به این خاک برایشان باقی مانده باشد، بیدارشان میکند تا سهپایه و وسایل نقاشی را به ایوان بیاورند و در آنجا شاهد و ناظر و دلسوز باشند بر آنچه در اطرافشان در حال اتفاق افتادن است. این تعهد تنها زمانی میتواند نسبت به این خاک و جوانان آن جلوهای آشکار یابد که همانند دوست نویسندهٔ نامدار ( اشاره به صحنههای حذف شده فیلم) از خواب خرگوشی بپاخیزند و نسبت به خود و اطرافیانشان به دیدهای دیگر بنگرند. دردی که روشنفکران این دیار از زمان بیداری بعد از مشروطیت همواره با آن دست به گریبانند، یعنی برج عاج نشینی و رابطهٔ کم و کمتر با مردم اطرافشان، حتی خویشان سببی و نسبی خودشان که میتوانند بهترین دستمایه برای اشاعه روشنگریاشان باشند. از برخورد ابتدایی "نامدار" (رضا کیانیان) با خواهرش "ژاله" (بیتا فرهی) درمییابیم که او همواره سعی داشته خود را از زنجیر و حبس در محیط خانواده برهاند و بعدها البته درمییابیم که ناکامی او در ارتباط با عشق زندگی و همسر سابقش "شبنم" (رویا نونهالی) در این عزلتگزینی سخت موثر بوده و بعد از سالها سرگردانی این مکان را برای زندگی و کارش برگزیده است. با ورود "بابک"، جوان خود باختهٔ شهری که تاکنون سه بار دست به خودکشی زده و معتاد به مواد مخدر است، "نامدار" میفهمد که چارهای ندارد تا مسئولیت کسی را قبول کند که تا آن زمان از پذیرش آن سرباز میزده و این حس در جایی بیشتر برانگیخته میشود که "بابک" گویی گمشدهٔ خودش را در دختری روستایی مییابد و در پی ابراز عشق به او کتک مفصلی از اهالی ده میخورد و خونین و مالین در آغوش داییاش میافتد. این همانی پایداری در عشق و ابراز آن، گویی "نامدار" را به یاد خودش و گذشتهاش میاندازد. تلاش فراوانش در رسیدن به "شبنم" اینک در تلاش "بابک" جلوه یافته است. همین موجب میشود تا "نامدار" با او ارتباط برقرار کند، برای او دل بسوزاند و حتی در جایی او را از این که با دوستانی ناخلف در ارتباط است برحذر دارد. چند واقعه دیگر نیز در این بیرون کشیدن "نامدار" ازمغاک خود ساخته بیتاثیر نیست. یکی صحنههای حذف شدهای است که موجب شد تا به خاطر مقاومت فیلمساز در جشنوارهٔ دو سال پیش فیلم اکران نشود و بالاخره به قول کارگردان با درآوردن چشم عکس از تابلویی زیبا تسلیم به اکران عمومی آن شود، که ماجرای غفلت نامدار است در پناه دادن به دوست نویسنده و مبارز سیاسی در خانهاش و بالاخره کشته شدن او به دست محتسبان دولتی، که از کل این سکانسها، فقط گریهٔ نامدار را در نسخه اکران شده شاهدیم که نتوانسته از دوستش در شبی که به او پناه آورده حمایت کند و همهٔ تقصیر را در چپیدن در زیرزمین میداند. دیگری نداهای آخرالزمانی و فریاد پایان جهان است که از چوپانی نیمه دیوانه دائم میشنود و بالاخره نامدار در صحنههای پایانی به این باور میرسد که آخر زمان است و دیگر نمیتوان دست روی دست گذاشت و منتظر برآمدن آفتاب شد؛ دیگری واقعهٔ اصحاب کهفی که فیلمساز به ظرافت آن را به مبارزینی پیوند داده است که برای فرار از ظلم و جور دقیانوس به غار پناه میآورند و بعد از برخاستن از خوابی سیصدساله همچنان ترجیح میدهند به خواب مرگ بروند تا در این دیار زندگی کنند. و سرآخر با خبر شدن از سرطان "شبنم" است که موجب میشود تا راهی شهر شود و "بابک" را مثل وارثی از آنچه که در انزوا ساخته و پرداخته بگذارد و برود. صحنه پایانی فیلم اشارهای است به ماندگاری "بابک" در این خاک آشنا. این فیلم فرمان آرا نیز مانند چند اثری که بعد از بازگشت دوبارهاش به ایران ساخته خالی از شعارهای تند و تیز نیست - و به نظرم نشئت میگرد از فقدان داستانی قوی در این آثار - و گاه گفتگوهای شخصیتها با ساختار نمادگرایانه و سمبلیک فیلم سازگاری ندارد، ولی بازهم در اکران عمومی این فصل از سال ۱۳۸۸به نظرم بهترین گزینه برای تماشاست، حتی اگر به سرنوشت شیر بی یال و دم و اشکم دچار شده باشد.
کلیدواژه: سینمای ایران ،اجتماعی ایران
|
|
| تهران انار ندارد |
| ساعت ۱٠:۱۳ ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ |
|
تهران انار ندارد؛ مسعود بخشی؛ سینما آزادی سانس ۱۸ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸. فیلم "تهران انار ندارد" را مسعود بخشی با این جملات پایان میدهد، جملاتی که گویی پایان نامهای است که به تهیهکننده (تهیهکنندگان) فیلم مینگارد:«کارگردان در اینجا در اوج تنهایی و یاس دریافت که ساخت فیلمی در بارهٔ تهران واقعا بیهوده و اتلاف وقت است. در پایان به استحظار میرساند که به جهت جبران ضرر و زیان آن مرکز محترم، اینجانب حاضرم تا فیلم مستندی در باره چگونگی خشکیدن انارهای سرخ و شیرین دهات تهران ساخته و جای این فیلم بیهوده و گزافهگو تقدیم کنم...» و بعد صدای نصرت کریمی را میشنویم که گویی ورقی از تاریخ گذشتهٔ تهران را مرور میکند به روی تصاویری از درخچههای اناری که خشکیده است:« میوههایشان نیکو و فراوان است. به خصوص اناری دارند که در هیچ یک از شهرها نظیرش یافت نمیشود.» و بعد "جبر جغرافیایی" محسن نامجو؛ این پایان گویی دست شستن از بیماری رو به موت است توسط پزشکی حاذق. البته اسامی این پزشکان حاذق- متخصصان را در تیتراژ انتهایی فیلم شاهد هستیم: کارشناسان شهری، زلزلهشناسان، معماران و شهرسازان، آتش نشانی، تاریخ و زبان، ترافیک و... که فیلمساز با هوشیاری به جز یکی دو جا حتی صدایی از آنان را به گوش ما نمیرساند و نتیجه همهٔ آن مشاورهها را به صورت نریشن به روی فیلم و با تصاویری فیکس از کارشناسان تحویلمان میدهد، همین تمهید باعث شده تا به جنبهٔ طنازی فیلم اضافه شود و با یک تیر دو نشان بزند: هم چهرههای عبوس کارشناسان در کنتراست کامل با جملات بیشتر طنز و ترانهها و حاشیههای دیگر است و هم به ظاهر نظری از آنان در فیلم ثبت شده است. فیلمساز ناامید از اصلاح معضلی که چه عرض کنم حتی بیان گوشهای از مشکلات تهران، فیلم را با نامهای میآغازد که سعی دارد گیج و منگی خود در برخورد با این غول هزار سر را به نوعی با تهیهکننده فیلم در میان بگذارد و عذر تقصیر به درگاه آنان بیاورد. در ادامه جریان شکل گیری فیلم از او میشنویم: «پس از نگارش فیلمنامه و پنج سال زمان برای موافقتها و مجوزهای لازم ...بلافاصله گروه سازندهٔ فیلم از میان جوانان پرشور شهرستانی (نمایش چند کارگر افغانی شهرداری بیل به دوش) که ابتدا چشمداشت دسمتزد چندانی نداشتند انتخاب شد!» و معرفی عوامل فیلم که از همه معروفتر "بایرام فضلی" است که خود در فیلمبرداری صاحب سبک است و فیلمسازی خوب با فیلم "بازهم سیب داری؟" که متاسفانه بعد از چند سال هنوز اکران نشده است. با این که تهران را به نظر نگارنده از هر زاویهای و با هر فاصلهای بگیریم، چیزی جز زشتی و بیتناسبی و ... نمییابیم، ولی فضلی توانسته در میان تصاویر آرشیوی بسیاری که فیلمساز از گذشتههای دور و نزدیک انتخاب کرده، گوشههایی از تهران را به ما نشان بدهد که گاه هر روز میبینیم و بیاعتنا از کنار آنها میگذریم. تصاویری که معلوم است، بعضی اوقات با اتکا به دوربین مخفی بازی برداشته شده است: مثل عبور چهارچرخه بارکشی از میان میلهها که به عنوان تمهیدی جالب برای عبور از هر سد و معبری از سوی فیلمساز دعوت به دیدن میشویم. البته استفادهٔ مفرط فیلمساز، احتمالا در مشاورت با فیلمبردار، از تصاویر فست موشن یا حرکت سریع، یادآور فیلمهای زیادی است که در همین سبک مشکلات زمین و زمان را نشان میدهند و بارزترین و دمدستترین مثال آنها فیلم "زندگی بدون توازن" "گادفری رجیو" با مدیریت فیلمبرداری "ران فریک" و موسیقی زیبای "فلیپ گلس" است؛ البته در فیلم مذکور بعد از دقایقی که زندگی ماشینی و دهشتناک ساکنان زمین به همین روش نمایش داده میشود، به تصاویری اسلوموشن میرسیم که باعث نگاهی دقیقتر به مظاهر طبیعت و حتی تخریب آن و...است، تمهیدی که در فیلم "تهران انار ندارد" کمتر به کار گرفته شده است و بیشتر از ریورز تصاویر برای شوخی و مطایبه جاری در فیلم استفاده شده است. البته استفاده افراطی از فیلمهای مظفری کاخ گلستان که محصول اولین فیلمبردار ایرانی یعنی میرزا ابراهیم خان عکاسباشی است، در کنار استفاده از فیلم و صدای "دختر لر" و تکرار چندین و چند بارهٔ موسیقی "مجید انتظامی" که برای فیلم "ناصرالدین شاه آکتورسینما" مخملباف ساخته است، یکی از عمدهترین ضعفهای فیلم حاضر است. استفاده از فیلم "دختر لر" البته در چند جا کاربردهای دیگری هم مییابد: یکی استفاده از اسم "جعفر" که هم شخصیت اصلی آن فیلم قدیمی است و هم شخصیت محوری فیلم حاضر و هم شخصیت آجرپزی که در طول فیلم با گوشهای از زندگیاش آشنا میشویم. اشاره فیلمساز در ابتدای فیلم به تحقیقاتش در باره فیلمهای به جای مانده از تهران قدیم و مراجعه به وزارت ارشاد – در حالی که کارکنانش به بهانه سالگرد دفاع مقدس کار را تعطیل کردهاند - شاید کمی از بار گناه او در تکرار این صحنههای قدیمی بکاهد! گوشهزدن به وضع اسفناک وضعیت نگهداری فیلمهای قدیمی (و جدید؟) در فیلمخانهٔ ملی ایران – که یکی از دردهای فیلمسازان خوبی مثل بیضایی نیز هست - در این گفته فیلمساز که : «...اما عصر همان روز، به شکلی معجزهوار دستیار اینجانب مقداری فیلم از زیرزمین پیدا کرد. فیلم یاد شده فیلمی پاره پوره و بینام و نشان بوده که آن را ترمیم کردیم...» که در ادامه فیلمی از پیاده روی مظفرالدین شاه، همراه با ملازمانش را در میان درختان باغی از باغات تهران را میبینیم و هنرنمایی کریمی در این میان که متنی را در معرفی همین تکه فیلم چند بار با پس و پیش کردنهای مکرر بیان میکند.
نگاه و نوشتار تاریخی فیلمساز خالی از شلختگی نیست. مثالهای آشکار آن نگاههای گذرا و گاه غیرمنصفانه به اصلاحات دوران امیرکبیر و پهلوی اول و... حتی انقلاب ۵۷ است. مثلا اصلاحات امیرکبیر را در حد کوتاه کردن موی سر مردم و تغییر فرم لباس و ... به روی تصاویر مسخرهبازی چند نفر بیان میکند و در مورد پهلوی اول فقط این جمله را بعد از چند صحنه از سازندگیهای آن دوران میشنویم: «آرزوی دیرینه صنعتی شدن کشور را با احداث چند کارخانه مثل اسلحهسازی و دخانیات فرونشاند. هتل، رستوران، کافه و تئاتر ما مدروز شد...» یا فصل انقلاب ۵۷، بلافاصله بعد از تصاویر مهاجرت گسترده روستائیان و شهرستانیها به تهران، با این جملات - بر روی تصویر معروف اعتراضات مردمی در ساختمانی نیمهکاره در خیابان آزادی - شروع میشود:«مردم خشمگین بازهم بیشتر به خیابانها ریختند...شاه مجبور به ترک ایران شد.»و بعد از شنیدن چند سرود انقلابی و تصاویری از مردم و شاه ناگهان میشنویم : «پس از ده روز نبرد خیابانی و تظاهرات گستردهٔ مردمی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.»! که کلمه ده روز - در برابر سالها مبارزه با حکومت پهلوی توسط گروههای مختلف– نشان از بیتوجهی فیلمساز و تهیهکننده به این جملات مهم و کلیدی دارد. این روند در مورد استعفای پهلوی اول، حکومت دکتر محمد مصدق و کودتای ۳۲... نیز مصداق پیدا میکند. نوعی لودگی در این گزارشهای تاریخی است که شاید در دیگر جاهای فیلم آنجا که پای مقایسه زندگی قدیم و جدید به میان کشیده میشود کاربرد داشته باشد و اتفاقا هم خوب جا افتاده؛ ولی بیان وقایع تاریخی و مهم تهران(ایران) مستلزم آن است که با صحت و دقت پرداخته شود، نه باری به هر جهتی و حتی در اکثر جاها برخلاف واقع. اینجا نکته دیگری هم میتوان به عنوان جنبه منفی این فیلم بیان کرد که گاه بامزگی کردن فیلمساز اصل قرار گرفته و دیگر چیزهای مربوط به تهران، که موضوع اصلی فیلم است، جزو فرعیات و برای همین رشته اصلی کار از دست فیلمساز خارج میشود و به دانههای پراکندهٔ تسبیحی تبدیل میشود که در اغلب جاها این هنرنمایی کریمی در نریشن است که دانهها را به هم متصل میکند. اکنون که جنبههای منفی فیلم "تهران انار ندارد" را ردیف کردهام بد نیست یکی دو نکته دیگر نیز اضافه کنم: اول نگاه سیاه فیلمساز به تهران و مردمان این شهر است: «حرفه تهرانیها خلافکاری است. ایرانیان مردمانی بودند عامی، بیسواد و سادهلوح. مالاریا، سیاه زخم، تراخم، کچلی، حصبه، وبا، طاعون، شپش، سوزاک، سفلیس بیداد میکرد.آب آشامیدنی سالم در تهران نبود. اکثر تهرانیها در آن زمان- ابتدای قرن بیستم- تریاکی بودند.» گرچه با واقعیات گذشته تهران این جملات منطبق است، ولی همین نگاه سیاه در قسمتهای پایانی فیلم نیز ادامه داشت و تعمیم یافته است. فیلمساز از دقیقه ۵۷ معضل بزرگ پایتخت یعنی زلزلهخیز بودن تهران را مطرح میکند با این جمله که به روی تصاویری از شیاری عمیق شنیده میشود: «با یافتن یک گسل گروه دریافت که خطری جدی تهران را تهدید میکند.» و نظر کارشناسی در مورد زلزله تهران:« جالبه براتون بگم، یا تاسف آوره براتون بگم که خوشبخت کسانیاند که همان لحظه خواهند مرد.۶۵درصد ساخت و ساز تهران ویران میشود.» که بعد از آن تصاویری سیاه بعد از زلزله رودبار و بم و...را به تماشا مینشینیم. و سر آخر اما گذشته از اشکالاتی که در بالا ذکر شد، نگاه و سخن گزنده فیلمساز در اغلب جاها مورد پسند نگارنده است، این جملات را مرور میکنم: «گروه فیلمسازی دریافت که پدیدهای که این شهر را در دنیا به مقام بسیار بالایی رسانده آلودگی هوای آن است...اما بود یا نبود آلودگی هوا، مثل خیلی چیزها در تهران، به باد بستگی دارد.»؛ «...و ما با نگاهی دقیق دریافتیم که این شهر زیبا هزاران سوژه بکر دارد که هر یک ارزش یک فیلم جداگانه را دارست. به عنوان نمونه فشارهای زندگی شهری در تهران بزرگ، عملیات تسطیح خیابانها در تهران بزرگ، تفاهم شهروندان در تهران بزرگ، امید شهروندان در تهران بزرگ، تفریحات سالم در تهران بزرگ، مهار آبهای زیرزمینی در تهران بزرگ، هوشیاری شهروندان در تهران بزرگ، تبلیغات شهری در تهران بزرگ و پدیدهٔ خارقالعاده موتورسیکلت در تهران بزرگ...(که همه این سوژهها را تصاویری با نمک همراهی میکنند.)»؛ «گروه سازنده دریافت که مسئله آلودگی هوا با ترافیک، مسئله ترافیک با صعنت خودرو، مسئله صنعت خودرو با حمل ونقل شهری و همه اینها با یکدیگر و بالنتیجه با باد ارتباط دارند!»؛(باد و به تبع حزب باد یکی از شوخیهای بجای نوشتاری و عملی فیلمساز است با مردم، نمونه بارز آن بادنمای "جفعرآقا" اورمی است که جایی تهران را تا عرش اعلا بالا میبرد و جایی دیگر آن را جهنم درهای بیش نمیداند و در عین حال درصدد است هر چه زودتر به این مکان نقل مکان کند!)«بهداشت مسئله مهمی است و کارشناسان نگرانند.»(تصاویر فیکس که کارشناسان بیخیال این حرفها دست روی دست گذاشته اند.)؛ و نیشی به خاستگاه دین و ایمان و مقایسه مردم شمال و جنوب تهران: «گروه با کمی تغییر جای دوربین ناگهان به کشف حقایقی در مورد شمال و جنوب شهر نائل آمد. اکثر ساکنان جنوب شهر تهران بیشتر اوقات به شکرگزای، زیارت، و انجام واجبات و مستحبات مذهبی مشغولند.(صدای اذان و زیارتگاههای جنوب تهران مثل شاه عبدالعظیم و مردم در حال وضو و نماز و بسته به ضریح) اما اکثر ساکنان شمال تهران در بازار بزرگ به کسب حلال مشغولند.( هر قدر چک بکشی و سفته بدی باز بدهکار منی).» و ایضاً: «ساکنان شمال تهران پس از کسب حلال از فروشگاههای زنجیرهای خرید میکنند. فروشگاه زنجیرهای فروشگاهی است که دور تا دور آن را زنجیر کشیدهاند. وجود این زنجیرها مانع از ورود افراد ولگرد و بیپول به داخل فروشگاه میشود...ساکنان شمال تهران همچنین ساعتها در کتابفروشیها کتابها را تماشا میکنند. تماشای کتاب یکی از راههای روشنفکر شدن در تهران محسوب میشود.» جایی که فیلمساز به روی مسئله ساخت و ساز در تهران زوم میکند و نگاهی عمیقتر میاندازد، به نظرم بهترین جای فیلم است. اشارات گذرایی به ساخت و سازها در تهران و تمرکز به روی چند شخصیت نمونهوار؛ "بابک جان" که برج ساز است و بالاشهری، همراه همسرش در خانهای ششصد متری زندگی میکند؛ یکی از مدیران تازه به دوران رسیدهٔ دولتی به نام "خانی" که با تمرکز به روی تسبیح و رفتار دوگانه و ریاکارانهاش به "انبوهسازی" او در جنوب شهر و "خصوصیسازی"اش در شمال شهر اشاره دارد و دیگری کارگری کرد به نام "جعفر" ـ یکی از جعفرهای دیگر این فیلم - که در کنار کورههای آجرپزی مشغول به کار است و از طبقات فرودست تهران- ایران بشمار میرود و در اتاقی بیست متری همراه با دو فرزند و همسرش زندگی میکند و با نگاهی دقیقتر آیندهٔ همان جعفر ترکزبان است که قصد دارد تا انشاءالله در موقعیتهای آینده مرکزنشین شود. دقیقهٔ ۵۰ فیلم میشنویم: «... به عقیدهٔ جناب خانی تهران باید سریعا چهرهای امروزی، یکدست و منظم پیدا کند. بنابراین هر چه به گذشته ربط دارد را باید از پایه خراب کرد و به جای آن انبوهسازی کرد. مهندس خانی با از خودگذشتگی بسیار در جنوب شهر به اجرای سیاست انبوهسازی مشغول است. انبوه سازی یعنی انبوه خانه برای انبوه مردم فقیر. به همین جهت مهندس خانی در جنوب تهران شهرک پشت شهرک میسازد و ارزان میفروشد. ایشان در اینجا فروتنانه اعتراف کرد که ضرر این کار را برای ثواب در راه خدا قبول میکند.(زوم به روی دستهای خانی که تسبیحی در دست میچرخاند.) با صمیمی شدن گروه با مهندس او ما را به شمال تهران برده و پروژه دیگرش را هم به ما نشان داد. البته این پروژه ربطی به انبوه سازی ندارد. آپارتمانهای ششصد متری مهندس خانی در شمال شهر پیرو سیاست خصوصی سازی ساخته میشود. خصوصی سازی یعنی ساخت آپارتمانهایی لوکس با سونا و استخر برای آدمهای خصوصی...» نمایش "تهران انار ندارد" که "یک فیلم مستند سینمایی تجربی کمدی موزیکال درام اجتماعی تاریخی عشقی" است را در سینماهای ایران باید به فال نیک گرفت تا باشد روند اکران و نمایش این گونه فیلمها مشوق فیلمسازان دیگر برای ساخت چنین فیلمهایی، البته با دقت تاریخی و ماجراهای عشقی بیشتر!، در باره مسائل و معضلات مختلف و عدیدهٔ اطرافمان شود. البته به نظرم تعداد این گونه فیلمها کم نیستند، منتهی فاصلهٔ بین فیلمساز و مخاطب بایستی با سیاست اکرانهای اینچنینی کمتر شود. اغلب اکرانهای جشنوارهای و انجمن مستند سازان و خانه هنرمندان و تک سانسی در بعضی از سینماهای خاص... به علت محدود بودن نمایش و تخصصی بودن چندان در مخاطب عام تاثیری ندارد و همین فاصله بین فیلمساز و مخاطب عام، در کنار تعریف و تمجیدهای دیگر فیلمسازان و مخاطبان خاص، هم او را به نگاههای انتزاعی و نچندان جذاب در باره موضوعات خاص و بیخاصیت میکشاند و هم مخاطبان عام را گریزان از دیدن چنین آثاری باقی میگذارد. در این میان تلویزیون نیز میتواند این فاصله را کم کند که متاسفانه جز چند حرکت کوچک در شبکه چهار، کمتر مستند جذابی در آنجا نمایش داده شده یا میشود. |
|
| به خاطر یک فیلم بلند لعنتی |
| ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸ |
|
به خاطر یک فیلم بلند لعنتی؛ داریوش مهرجویی، چ اول:۱۳۸۷/نشر قطره. «برای من آینده البته معلومه که مهمه، اما امید به آینده چیز دیگهایه»۱ اشتیاق داشتم که هر چه زودتر اولین رمان فیلمساز بزرگ کشورمان «داریوش مهرجویی» را بخوانم. خوشبختانه رمان "به خاطر..." حجم زیادی ندارد و میتوان ۲۴۸ صفحه را یکنفس خواند، کاری که من روز هفدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۸بعد از خرید آن از نمایشگاه کتاب انجام دادم. شخصیت اصلی رمان "به خاطر..." "سلیم مستوفی" ۲۳ ساله (ص ۲۰۱)به نوعی نمایندگی میکند از نسل جوان فیلمسازی که در میان هیاهوی بسیار برای هیچ جامعهٔ اواخر دههٔ هشتاد، به دنبال دستآویزی است که درد خود را در قالب یک تولید هنری بیان کند. در این عبور شخصیت اصلی از میان هزارتوهای جامعه برای اخذ مجوز و از همه بالاتر راضی کردن تهیهکنندهای برای تهیه یک فیلم بلند، مهرجویی به روشنی نقبی زده است به وضعیت فیلمسازی در ایران و اوضاع اجتماعی این سالها و بلاهایی که بر سر یک هنردوست یا هنرمند دانشجو فیلمساز میآید از طرف جامعهای که همه سعی دارند تا او را منکوب کنند. این رمان که به سبک اول شخص مفرد نوشته شده است و در واقع واگویهها یا به نوعی خاطرات سلیم است از شکستها و سرخوردگیهایش در یک مقطع زمانی و در اوج بیکاری و ممنوعالفیلم بودنش؛ گاهی با نگاهی عمیق به دردهای جامعه فعلی تهران-ایران اشارات صریح و روشنی دارد به نابسامانیهای فراوان. هیاهویی که در رمان "به خاطر..." به گوش خواننده میرسد، یادآور هیاهوها و فضاسازیهای سینمایی در دو اثر ماندگار "بهرام بیضایی" یعنی "سگ کشی" و "وقتی همه خوابیم" است. اشارهام به سکانسهایی در فیلمهای مذکور است که رفت و آمدها و ساخت و سازها، دیگر جایی برای تامل و تفکر و آرامش باقی نگذاشته است. «...روبروی خانه آنها دارند یک برج بلند میسازند و از صبح تا شب کارگران مشغول کارند. مثل همه جای تهران، مثل همین سه چهار ساختمانی که دور و بر ما دست به کارند و از روی تراس به خوبی دیده میشوند، و کارگران عزیز مدام در کمال آزادی و خونسردی فضای دور و بر را به آلودگی صوتی و هوایی میآلایند. انواع و اقسام صداها، از کوبشهای سنگین که دیوارها و پنجرهها را به لرزش میاندازد، تا زر و زر و خرت و خرت آهنکارها و نجارها و بدتر از همه داد و فریاد خود عملههای عزیز، که مدام یکی از طبقهٔ پایین هی فریاد میزند...»(ص۲۴) نویسنده علت نوشتن این خاطرات را از زبان سلیم چنین بیان میکند: «...یک جا در یکی از کارهای عالیجناب یونگ خواندم که میگفت نوشتن مثل اعتراف کردن نزد کشیش، یا صحبت و درددل با روانکاو است. آدم با نوشتن خودش را خالی میکند، و با اعتراف به خصوصیات مرموز و زیر و بمهای حسی و عقیدتی خود، یه جوری خودش را تطهیر و شفاف میسازد، لااقل برای خودش. البته به شرط آن که عقل و شعور دریافت این قضایا را داشته باشد...»(ص ۸۴-۸۵) مهرجویی به خاطر سابقهٔ تحصیلات فلسفی در دانشگاه UCLA آمریکا و بیتردید نگاهی که عمیقتر از یک فرد عادی است؛ جا به جا در اولین رمانش با کنکاش خود در جامعهٔ ایران و بیان خصوصیات جماعت ایرانی، علتهای درجازدن و درخودماندن و روحیهٔ خودآزاری و دیگرآزاری جامعه و جماعت ایرانی را از زبان "سلیم" بیان میکند: «من باید بنشینم و به این بیاندیشم که چرا برخلاف روحیهٔ خداپرستانه و مذهبی همه، که به دنبال سعادت بخشیدن به افراد جامعه از طریق تلطیف روح اخلاقی آنهاست، در این جامعه این همه فساد و دورویی و بیاخلاقی و زشتی و بیادبی حاکم است. فساد، از همه نوعش، بیش از همه مالی و بیش از همه اخلاقی. یعنی چرا باید دخترهای ما، این همه بیبند و بار و رها و راحت در دسترس باشند؟ چرا میگویند فحشا افزایش یافته، نسبت به گذشته، چرا همه فکر میکنند که هر دختری را که بخواهند و دست روش بگذارند راحت میتوانند تصاحب کنند. چرا اینقدر همه مادی شدهاند؟»(ص۱۴۹) او در این میان نیشهای خود را به جامعهٔ غیردموکرات کنونی ایران نیز میزند:«بعد خود را دلخوش میکنم به این که این واقعیت، در واقع خاص شخصیت جنابعالی نیست که بیش و کم مشخصه اصلی شخصیت مرد ایرانی است. و چه بسا که زن ایرانی. به یاد حرف دکتر میافتم که میگفت همهٔ اینها، این دوروییها، این ظاهر و باطن کردنها، این دروغ دائمی در گفتار و رفتار و کردار، این تعارفهای دروغین، این آبروداریهای ظاهری و کاذب، همه نتیجه و تجلی جامعهٔ سرکوب است. جامعهٔ ناآزاد.»(ص ۱۲۰)البته او در راه کشف این نابسامانیها مثلا «...کیفیت بولدوزر بودن جناح تندرو مجلس »(ص۱۰۶) را هم یکی از علل پرشمار وضعیت کنونی جامعه ایران برمیشمارد، که اشاره به عوامل خارج از خصوصیات شخصی و خصوصی جماعت ایرانی است. اما به طور مثال هر آن در انتظار مصیببودن، به خاطر روحیهٔ مذهبی مردم ایران نیز از چشمان تیزبین مهرجویی دور نمانده است:«نه بیشک یک وجه متمایز شخصیت اینجانب همین مدام به استقبال فاجعه و مصیبت رفتن است. همان گوهرهٔ یک روحیه مذهبی، ما هنوز چیزی نشده از همان دقایق و رویدادهای ظاهرا بیاهمیت اولیه، بیدرنگ به نتایج مصیببار ممکن و احتمالی آینده میجهیم و خود را در سوگ رویدادهای ممکن ولی هنوز نامعلوم و نامشخص فرو میبریم، و هی همان را نشخوار میکنیم. این چه مرضی است؟ استغراق در امر واهی، پوچ، در خیال، و همه منبعث از نفی و منفیبافی، و روحیهای مرگطلب و نیست انگار.»(ص۱۱۱) یا از زبان شخصیت اصلی میشنویم:«عاقبت به خیر باشد؟ توی این مملکت؟ مگر امکانپذیر است.»(ص ۸۵) «معنای این کودکی دراز مدت تاریخی چیست، چرا من این طوریام، چرا ما همه همین طوریم، یعنی هر گاه از نظر تاریخی خوشیم و خوبیم، خود به دست خود، خود را ویران و خراب میکنیم...یا از ویرانگران استقبال میکنیم؟»(ص ۱۹۳) یا تلاش بیهودهای که اغلب شخصیتهای اصلی فیلمهای مهرجویی به خصوص "حمید هامون" به آن دست مییازند تا با عقل اجتماعی خود به زندگیاشان سر و سامان بدهند، ولی ثمری سرآخر عایدشان نمیشود نیز، در این رمان به دوش "سلیم مستوفی" افتاده است:«حضور پیوسته و مداوم کمعقلی و جهالت در روابط انسانی ما مردم که این را من سعی کردهام به شیوههایی نه چندان عجیب و غریب مهار کنم.»(ص۷۹) از خصوصیات مهم دیگر این سالهای پرهیاهو و شیوع ناگوار آن در میان ایرانیها و اشارههای جا به جای مهرجویی در رمان "به خاطر..." به آن، میتوان حرص و طمعی همهگیر را همچون طاعون نام برد: «امان از دست این حرص سود بیشتر که به نظرم شالوده و زیرآب این مملکت را حسابی زده است. و خصوصیتی است ذاتی که لابد از همان محرومیت و فقر ازلی تاریخیمان میآید، که هم در تکتک افراد ملت و هم در تکتک افراد دولت مستتر است...»(ص۵۲) یا اشارهٔ به جای نویسنده به روحیه توتالیر ایرانیان در صفحات پایانی رمانش و اشاره به این نکته که تمامی بدبختیهایمان ریشه در این روحیه دارد:«قلدرمآبی، آن روحیهٔ تمامیتخواه، روحیهٔ توتالیتر که ما مردم فلکزدهٔ عقب افتادهٔ شرقی آسیایی را سراپا فراگرفته است و در ژنها و خون و مویرگهایمان نفوذ کرده و به این زودیها هم از میان رفتنی نیست. و این هیچ ربطی به حکومت و دولت و استبداد و این حرفها ندارد و تمام بدبختی ما مردم نیز از همین روحیه سرچشمه میگیرد. این فردیت قلابی، خودمدار، خودبین، خودخواه و کینهتوز و پر از توهم و کجبینی، که همیشه حق را به خودش و قبیلهٔ خودش میدهد، خودم، من، من، و دیگری را دشمن و خصم خود میداند که میباید از سر راه برداشته شود، کشته شود یا مطیع گردد. فرقی نمیکند. دیگری، غیر و غریبه است، همان تاتاری است که به اجداد ما حمله کرد و همه را از دم تیغ گذراند....»(ص۲۴۰) اما همانطور که در چند سطر قبل نیز اشاره شد، هر چند گاه مهرجویی نیش و کنایههایش را، به دولت نیز در ایجاد این نابسامانی و تزریق هر چه بیشتر این ویروسها به پیکر جامعهٔ درگیر در خود، فراموش نمیکند: «دولت در حالیکه وظیفهاش خدمت به ملته، مدام اونو سر میدوونه و جلو راهشو میبنده، انگار همینها وظیفهاشه. مام که خودمون همه یکی ضد یکی دیگه، هی واسه هم میزنیم و جلو هم ویراژ میدیم و کارو از هم میقاپیم و به هم کلک میزنیم. یا دچار هوا و هوس میشیم و حرفمون قول نیست و زرپ میزنیم زیر همه چی...»(ص ۱۳۸) یکی از موتیفهای مکرر نویسنده "به خاطر..." وضعیت ترافیک خیابانهای تهران و جادههای خارج شهر و عبور و مرور در شهر و ... است که آیینهٔ تمام قدی از چگونگی رفتار ما ایرانیها نسبت به همدیگر است. این تکرار البته میتواند نوعی توجیهگر پایان داستان نیز باشد، چرا که یکی از شخصیتهای پیرامونی "سلیم" به نام "دکتر منصور داوری"، و به نوعی پیر و مراد او، بر اثر تصادف در جاده چالوس در انتهای رمان میمیرد: «...به خاطر یه عمر غفلت جادهسازان ما، و آسفالتهای قلابی (که از توش بسیار خوردهاند) و به خاطر این بیاعتنایی و بیتوجهی عمیق و ریشهدار نسبت به دیگری، نسبت به همنوع به هموطن به همسایه، چگونه به خاطر همهٔ این عیبهای بزرگ و کوچک که میتوانست نباشد، به خاطر اینها میباید این طور به ته دره سقوط کند و در آن دم که به پایین سقوط میکند و لابد در آن لحظه که دارد سقوط میکند بزرگترین و طولانیترین عذاب عمر خود را بچشد و به خاطر هیچ و پوچ، مرگ را، مرگی عبث و بیمعنا و نامجاز را لبیک گوید.چرا؟»(ص ۲۴۸)«اصولا در این مملکت و در ادب ترافیک ما رسم بر این است که عابر پیاده یعنی یک حیوان اجنبی، یعنی گاو و گوسفندی که بیخود وسط جاده آمدهاند و اینها را باید ترساند و متواری کرد. بنابراین، حتی توی شهر و خیابانها، چه جنوب،چه شمال، گذر کردن از روی خط عابر پیاده کاری ریسکی و خطرناک محسوب میشود. چون هیچ رانندهای عابر پیاده را آدم حساب نمیکند. و لذا یک ضرب میرود توی شکمش تا او را از جا بجهاند و خود را نجات دهد...اینجا دیگر مسئله دولت و ملت در کار نیست. اینجا مسئله یک روحیه وحشیگری قدیمی است، که در این جنگل شهری خوب به کار آمده است. تو باید بکوشی گلیم خودت را از آب بیرون بکشی، به بهای هرگونه قلدری و زورچپانی و بیعدالتی و بیحرمتی نسبت به دیگری، هر که میخواهد باشد. تو راه بگیر و برو و همه را مثل حیواناتی که باید سر به تنشان نباشد، کنار بزن و از آنها بگذر. حتی عابر بدبخت پیاده را که از روی خط قانونی خودش دارد عبور میکند.»(ص۵۴-۵۵)«...بلافاصله شاهد چند خلافکاری راننده و موتوری و عابر بدبخت بیارزش میشوم: عابر دارد از روی خط سفید راه راه مخصوص عابر رد میشود که خودرو به سرعت میآید و طبق معمول او را دو سه متر آنورتر میپراند. میدانید که خطکشیهای توی خیابانها، به طور کلی، و نیز علامات سبز و قرمز بیا و نیای سر چهارراههای بزرگ، چه از نظر مامورین انتظامی، چه مردم، چه رانندهها، و چه خود عابرین، فقط حکم تزیین و نقاشی دارند. به همین دلیل است که همه و به خصوص موتوریها از هفت دولت آزادند و از چراغ قرمز و ورود ممنوع و دست چپ ممنوع میتوانند به راحتی بگذرند و هیچ کس، نه پلیس، نه رانندهها، نه عابرین به آنها کاری ندارند...»(ص ۱۳۴) یکی از اساسیترین خصوصیت مردمانی که به طورعادی چیزی برای ارائه ندارند و چنتهای خالی از ذوق و هنر و صناعت دارند نیز مورد عنایت "داریوش مهرجویی" در طول رمان بوده است. این خصوصیت یعنی "حسادت" از ابتدای رمان مورد تمرکز و توجه اوست، به طوری که موتور محرکهٔ "سلیم" برای این که بتواند به هر ترتیبی که شده اولین فیلم بلند خود را بسازد، جایزهٔ بز نقرهای! از جشنوارهای کرهای است که نصیب یک فیلم کوتاه همکلاسی و دوست و به نوعی رقیبش یعنی "حمید میرمیرانی" شده است:«... و همین آتش انداخت به جانم. تا صبح به خودم میپیچیدم و از این دنده به آن دنده غلت میزدم.»(ص۶) یا چند صفحه جلوتر نویسنده به صراحت بیان میدارد: «من که واقعا فکر میکنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلکزدهٔ عقبافتاده، به خصوص آنها که مدام زیر دست و بال غربیها استثمار و له و لورده شدهاند، مثل ما، و مدام ناظر بر فقر خود و ثروت و شوکت آنها بودهاند، همین است، همین حس حسادت است. شما ببینید توی هر صنف و دسته، از "سرشیر فکری" جامعه یعنی طبقهٔ روشنفکرش، نویسندگان و شعرا بگیرید، تا نقاش و فیلمساز و عکاسش، و چه و چه و طلاکار و کندهکار و کفاش و عطارش، هیچ یک چشم دیدن رقیب و همکار و همفکر و همرشتهٔ خود را ندارد. بازیگران به خصوص، نسبت به همدیگر خیلی حسودند، چون آنها فطرتا خودشیفتهاند.»(ص۱۶) البته ترسیم حس حسادت سلیم و سلما و پریسا و حمید میرمیرانی و روابطی بر مبنای همین خصوصیت اصلی و بیمارگونه توسط نویسنده در طول رمان، به عنوان یکی از موتورهای حرکتی رمان به سوی جلو عمل میکند و به نظرم در این کار موفق عمل کرده است. یکی دیگر از تمهای مکرر نویسنده، تعریف و تمجید از بازسازی نیمبند تهران در زمان شهرداری کرباسچی است. به نظر میرسد که رمان در اوایل ریاست جمهوری خاتمی نگاشته شده است، چرا که در جایی نیز پایینکشیده شدن شهردار اسبق تهران نیز ذکر شده است.« میخواهم بگویم که چطور در سازمان شهرداری در عرض یک دهه این همه تغییر و تحول و زیباسازی و عقلانیت و درایت و هوش به کار میرود و نتایج آنها هم آنا و هر روزه به دید همگان میآید و یک شهر ویران کثیف بدقیافه، به شهری بزرگ و زیبا و سرسبز (البته پر از دود) تبدیل میشود، ولی مملکت عزیزمان و به خصوص سیستم فیلمسازی ما همچنان در جای خود محکم و با سماجت در جا میزند.»(ص۲۸-۲۹) گاهی این تعریف و تمجیدها در قالب توصیفات فضای پیرامونی شخصیت اصلی رمان جای دارد مثل: «از خیابان شهید بهشتی خوش خوشک توی دود غلیظ اتومبیلهای ترافیک پربار، پیش میروم و گاه به گاه از کنار باغچهها و گلکاریها و جدولبندیها و پلهای هوایی و هزار و یک جور نوسازی و بهسازی و زیباسازی جالب و چشمگیر میگذرم و به بانی آن، درود میفرستم. حالا در هر کجای شهر از اقصی نقطهٔ جنوب تا میان دامنهٔ کوههای البرز شمال تهران، و از شرق و غرب، به این شهر گل و گشاد و بیدر و پیکر، حسابی تا آنجا که توانسته، گل و گیاه و چمن و بیلبوردهای نورانی خوشگل تزریق کرده و آن را از یک شهر بیشکل و بدترکیب، کثیف درهم و آشفته، به شهری تمیز، باصفا و نسبتا مدرن و امروزی تبدیل کرده است...پس ما کی دارای یه همچه شهرها و خیابانهای تمیز گلکاری شده و سرسبز خواهیم بود.کی؟ و جواب این آرزو را یک روز کرباسچی به طور محسوس و دیدنی در هر محله و نقطهای از شهر تهران به ما داد...نکند کرباسچی نسبت فامیلی نزدیکی با من دارد که دارم این طور تعریفش را میکنم. نه، فامیل من نیست. فقط یک هموطن است که تنها به فکر جیب خودش و سود بیشتر نبوده و دلش برای این مملکت عقبافتاده و زشت سوخته است.»(ص۵۲-۵۴) و گاه به نشانی تبدیل میشود برای تفکیک کار دولت از شهرداری: «...شهرداری کارش را کرده، یعنی فرهنگسرا ساخته، سالن سینما و تئاتر ساخته، ولی دولت نمیداند و بلد نیست چگونه از آنها بهره ببرد.»(ص۵۷) اما از همه اینها گذشته درهم تنیده شدن رمان "به خاطر..." در قضایای ازلی ابدی انسانی، به قول جی.ام.فورستر در کتاب جنبههای رمان، مثل عشق و مرگ، توانسته آن را از تکرار مکرراتی که گاه تبدیل به بیانیهای در نقد جامعه کنونی میشود و در بندهای بالا سعی به ذکر جزئی از آنها بود، برهاند. اصلا رابطهٔ بین سلیم و سلما – که به طور مجازی در ادب فارسی هر نوع معشوقی را گویند – و مربعی که با حضور پریسا – دختر تهیهکنندهای پولدار – و میرمیرانی – دوست و دشمن سلیم - شکل میگیرد، توانسته خواننده را – به خصوص جوانان همسن و سال سلیم و سلما- مجاب کند تا آخرین سطرهای رمان همراه آنان و نویسنده باشند. انگیزهٔ قوی که عشق باعث و بانی آن است در انجام دادن کارها – و اینجا فیلمسازی - به وضوح در ذکر خاطرات سلیم دیده میشود: «باعث و بانی اولین فیلم کوتاهم، یعنی اصلا بانی ورود من به عرصهٔ عملی سینما سلما بود که بعد شد اولین عشق بزرگ من و سه سال تمام مرا زجر داد (در حالی که شهد هم داد) و به درون و برون و باطن و ظاهر عشق آشنا ساخت.»(ص۱۲و۱۳) نویسنده به بهانه درگیریهای سلیم با عشقش سلما "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی"، به کشف رازهای زنانگی از زبان سلیم میپردازد:«ولی واقعا این چه رازی است که زنها فکر میکنند هر کدامشان، تکتکشان، خیلی زیبا هستند. اینها معمولا از زاویهٔ خاصی خود را در آینه برانداز میکنند، و زیر نوری چنان خوشآیند و لطیف، که همه زیر و بمها و خطوط ناموزون صورت ملکوتیشان را یکسره از بین ببرد.» (ص۱۱۰) و ترسیم چهرهٔ پریسا دختری غربدیده در مقابل دختری مانده در ایران و نقب زدن به تفاوت بین دو فرهنگ غربی و شرقی: «پریسا آدم رک و واضحی است، که این همان خصلت انگلستان زدگیاش است. نمیخواهد مثل دخترهای اصیل ایرانی حجب و حیا و زیرکی و رمز و رازی داشته باشد، برعکس میخواهد مثل همهٔ این مغرب زمینیهای بیناموس همه چیز را عریان و روشن و آشکار کند. این ولع برای عریان کردن برای برهنگی، چیزی است که گویی اصلا به ما مربوط نیست. چون ما همیشه در صحراهای داغ، یا در کوهستانهای وحشی بار آمدهایم همیشه پوشیده. مخفی. اندرونی، عرفانی. مذهبی. و همیشه معتقد به چیزی ماورایی. حالا برعکس، غرب و همراهش انگلیس و این دوشیزه پریسا که چندی در آن دیار سپری کرده خیال میکند...با آشکارشدگی، همه چیز درست میشود و همهاش به دنبال برهنگی و پردهبرداری و حجابزدایی است.» (ص۱۴۵) در جاهایی سلیم اشاره دارد به وضعیت پلیسی و ارشادی جامعه که مانع از ارتباط سالم یک پسر و دختر هستند و ریشهیابی آن: «نخواستیم دو تایی (سلیم و سلما) با هم باشیم، بیشتر از ترس مامورین و پاسدارها. باز چهارتایی اگر میگرفتند میگفتیم فامیلیم. امان از دست این وحشت و ترس دائمی. همه جا باید دوراندیش و مراقب بود. چون همه مراقب تو بودند، فضول، فضول...همه یه جور به کسوت پلیس و کنترلکننده درآمده بودند. در خانه پدر و مادر، در مدرسه معلم و ناظم، در کوچه و خیابان پلیس و منکرات...»(ص۱۵۸) و بامزه است وقتی که با صیغهنامهای صوری سلیم و سلما از سد ماموران شمال میگذرند این جمله را میخوانیم: «حتی از آن فراریان زیردست اساسها هم نفس راحتتری کشیدیم، انگار از بازداشتگاه داخائو نجات پیدا کرده بودیم...»(ص ۱۷۵) و بعدتر اشاره به خودسانسوری و سانسور دولتی که باعث و بانیاش همین رفتار همهگیر جماعت ایرانی یعنی فضولی است: «دلم میخواست میتوانستم در بارهٔ صحنهٔ آن شب راحت و آزاد آن طور که اتفاق افتاده بود مینوشتم، ولی میدانم که دو نیروی سانسوری نمیگذارند. یکی سانسور رسمی دولتی، و دیگری سانسور نیمهرسمی شخصی که نام دیگرش شرم و حیای شرقی است. و اینکه آدم در بارهٔ لحظههای خصوصی زندگی خود وراجی نمیکند و برای هر کس و ناکسی آن را تعریف نمیکند...»(ص۱۸۰) گاه مهرجویی همین سانسور عمومی را دستآویز قرار میدهد برای بیان برخوردهایی که با ماموران سانسور داشته بابت برخی فیلمهای خودش: «گفتم که اون شاعرانهترین فیلم من بود، و انسانیترین. این دختربچه بینوا ناچارست تمام شب بر سر مادر بیمار و حاملهٔ خود بیدار بنشیند و مواظب باشد که چکههای آب باران از سقف حصیری سوراخ سوراخ بر سر و تن مادر محتضر خود نریزد، و تب او تشدید نکند بنابراین قابلمه به دست در حالی که گاه به گاه خمیازه میکشد، زیر سوراخهای درشت میایستد و آب باران جمع میکند و بیرون میریزد...و این آقایون همه چیز را کج دیدند، مادر را به وطن تقلیل دادند و سقف سوراخ سوراخ را به انقلاب و حاملگی او را هم به جریان ضد انقلاب... و بدبختیاش این بود که آدم جلوی یه همچه برداشتی یهو زیر پایش خالی و کلهاش پوک میشد و نمیتونست جوابی بدهد، یعنی پاک فلج میشد، و یک یاس عمیق به همه جای روح بینوایش رسوخ میکرد...»(ص۶۱) زمانی در نقد و نظرهای حتی رسمی نیز هر فیلم مهرجویی را نوعی نمادپردازی و سمبولیسم از وضعیت جامعه میپنداشتند. برخوردها و نقدهایی که بر فیلمهایی چون اجارهنشینها و بانو ( که سالها در محاق توقیف بود) و حتی مهمان مامان و اخیرا "سنتوری" صورت گرفته است گواه بر این ماجراست. مهرجویی که از زبان دکتر منصور داوری، رفیق و مراد سلیم، فیلمسازی را نوعی انقلابیگری میداند، خود مقاومتی را در این سالها رقم زده است که کم از این تعریف نیست:«...در ضمن دکتر کار فیلمسازی را شبیه یک اقدام فرهنگی یا انقلابی میدانست که در آن هر یک از دستاندرکاران و سازندگان فیلم میباید خود را، هوا و هوسها و فردیت خود را کاملا فدای فیلم کنند. میگفت خود فیلم مهم است و ما فقط یک وسیلهایم و در این مورد خاص وسیله غایت را بسیار خوب توجیه میکرد. بنابراین باید خیلی از خودگذشتگی و فداکاری نشان میدادیم و بعد یک پله هم بالاتر میرفت و میگفت ما باید نه تنها به خود فیلم ایمان راسخ داشته باشیم بلکه باید آن را پرستش کنیم. و یکی از طرق اثبات ایمان و فداکاری این بود که از دستمزدهای خود بکاهیم و گاه حتی آن را اصلا نگیریم. با شرایط سخت بسازیم و از پرکاری و بیخوابیهای شبانهروزی دریغ نداشته باشیم و حتی یک آخ هم نگوییم.»(ص ۱۹۶) او همچنان برخلاف سانسورها و توقیفها و تاخیرهای در اکران بسیاری از فیلمهایش در این سالها، همچنان به زایندگی هنری ادامه داده و از پا ننشسته است و به نظر نگارنده رمز ماندگاری و مقاومتش همان تزی است که از زبان دکتر در چند سطر قبلتر خواندیم: از خودگذشتگی و پرستش یک فیلم به عنوان اثری هنری که کارگردان و دیگر عوامل فقط یک وسیلهاند در رساندن پیام. اما چند نکتهٔ دیگر: - با خواندن رمان مهرجویی اولین فیلمی که از ساختههای خود او تداعی میشود فیلم "میکس" است که در بارهٔ ساخت و ساز و شاید بهتر بگویم ساخت و پاختهایی است که در پشت صحنهٔ یک فیلم اتفاق میافتد تا فیلمی به ثمر برسد. در میکس البته فشاری که به کارگردان فیلم میآید – با بازی درخشان خسرو شکیبایی – برای رساندن فیلم به جشنوارهٔ فیلم فجر است و در رمان حاضر شروع اثبات هویت یک فیلمساز جوان است در این دنیای پررقابت کنونی. اما همچنین سرخوردگی "سلیم" سرخوردگی "علی سنتوری" را یادآور است: جدایی از عشق دیرین و ماندن و در جا زدن. - مهرجویی علاوه بر اسم بردن از منتقدان قدیم در مجلهٔ ستاره سینما مثل هژیر داریوش و بهرام ریپور و پرویز دوایی و پرویز نوری(ص۸) از منتقد و مترجم خوب این سالها – که متاسفانه اکنون به خاطر همان فضای سانسوری شدید و تهمتهایی که به او زدند، مطبوعات از وجود نوشتهها و ترجمههای خوبش محرومند – یعنی «کامبیز کاهه» به شکلی دیگر (شاید بازهم به خاطر سانسور و حدس میزنم یکی از موارد تغییر و پیشنهادات اداره سانسور بوده باشد بر این رمان این تغییر اسم) به نام کامبیز کوشان نام میبرد.(ص۱۵۳) این کار مهرجویی که منتقدان را به نوعی مطرح کرده است و حتی از کسی نام برده که در دورهای از فعالترین منتقدان بوده و اکنون به حاشیه رانده شده است، قابل تقدیر و تشکر است. - استفاده یا ابداع بعضی از اصطلاحات و ترکیبها در این رمان برایم جالب بود: مثلا تخمیک (ص۱۱ و...) فیلمچی (ص۲۰) و سرشیر فکری (تعبیر جالب به جای روشنفکران و طبقهٔ فرادست فکری جامعه)(ص۱۶) و... که در هیچکدام از فرهنگهای در دسترس معاصر چنین کلماتی را نیافتم.(از جمله در "فرهنگ بر و بچههای ترون" کار جالب آقای مرتضی احمدی که در نمایشگاه کتاب انتشارات ققنوس مجوز حضور آن را دریافت نکرده بود!) - به نظرم تغییر زاویهٔ روایت داستان از دید اول شخص (سلیم) به دانای کل (نویسنده: مهرجویی) در صفحه ۸۶ کتاب که در صفحه بعد دوباره به همان زاویه دید قبلی (سلیم) برمیگردد، نوعی مدرنبازی لطمه زننده است که خوشبختانه در طول رمان دیگر تکرار نشده است. اما در جایی دیگر این مدرنیسم به شکلی دیگر بروز میکند که در دو صفحه ناگهان با سه فصل از رمان مواجه میشویم: «میان این قوم، انگار همه منتظر مرگ تواند، تا تو بمیری و آنها با از دست دادنت به کار لذتبخش عزاداری بپردازند. اینک من از تو متنفرم.» (ص۹۸؛ فصل ۲۵)«آیا تو با منی، آیا هنوز مرا میخواهی...از من خسته نشدهای. مرا ترک نخواهی کرد. من فقط به تو متکیام. تو همه چیز منی.» (ص۹۹؛ فصل ۲۶)«پس چی؟ همهاش برمیگردد به همین. به همین که نباید عریان کنی، نباید افشا کنی، هر چه میخواهی برو بکن، در خلوت خودت...ولی میان جمع یا برای جمع، نه. غلطه...بده.خفه.دیگهام حرفشو نزن....»(ص۹۹؛ فصل ۲۷) شاید این نشان از آشفتگی راوی باشد، در برخورد با محیط اطرافش. - بعد از خواندن کل رمان، خواننده متوجه میشود که برخی از چاله چولههای نوشتاری میتوانست با کمک یک ویراستار خوب برطرف شود و همین به یک دستی نثر و فرم کار کمک بسیار میکرد. شاید اگر ما هم با دستاندازهایی که نویسنده و ناشر از آنها عبور کردهاند تا بتواند این اثر را به زیور طبع آراسته کنند خبر داشتیم، وجود چنین رمانی به همین شکل را نیز غنیمت میشمردیم و کمتر به جزییات ویراستاری و ...ایراد میگرفتیم. بیشک مهرجویی، مثل هر نویسنده دیگری در این سالها، راه طولانی از نوشتن تا منتشر کردن این رمان را به دشواری از سرگذرانده است... و سر آخر میماند یک دست مریزاد و خسته نباشید به نویسنده و ناشر. ۱- اولین جمله فیلم پری، داریوش مهرجویی، ۱۳۷۳. |
|
| هزار چهرهها |
| ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ |
|
امسال ایام عید را مثل خیلی از اهالی محترم تهران ترجیح دادیم تا در خلوتی نسبی آن به سر ببریم، مهمانبازی کنیم و عید دیدنی و... سرگرمی دیداری عمدهامان هم دو برنامه بیشتر نبود: "کلاه قرمزی و پسرخاله و پسرعمهزا و گیگیلی و آقای مجری و خاله باران! و..." و "مرد دو هزار چهره". با اولی که کلی دچار نوستالوژی شدیم و کلی هم خندیدیم. هنوز هم زوج طهماسب و جبلی برای خیلیها جذاب است و دیدنی، به خصوص آن که ظهور مهمانهای جور واجور و گاه ناجور – مثل حاتمیکیا - در برنامه آنان باعث میشد تا بیشتر جذب دیدن قسمتهای مختلف آن بشویم. اوج کار ظاهرشدن ناگهانی "زیزی گولو" بود، در کنار "کلاه قرمزی" و حضور خانم برومند. جذابترین مهمان هم خود "حمید جبلی" بود که در نقش "آقای همسایه" خالیبند و پشتهم انداز به خانهٔ آقای مجری آمد. "باران کوثری" نشان داد، چندان چهرهٔ جذابی برای خاله شدن در برنامهٔ مخصوص کودکان ندارد و ... اما "مرد دو هزار چهره" که در حقیقت قسمت دوم یا ادامهٔ سریال پارسال در همین روزها بود به نام "مرد هزار چهره"، ادامهای انتظارآفرین بود و بازهم دیدنی از مهران مدیری و تیم نویسندهاش. این بار شخصیت خود مدیری به عنوان کارگردان، یک خلبان و یک مربی تیم ایرانی از فرنگ آمده و رمالها و احضارکنندگان روح، مورد نوازش کارگردان و نویسندهها قرار گرفته بودند. در قسمتهای ابتدایی شوخی با اعترافی که در پایان قسمت قبلی از زبان شصتچی میشنیدیم و آن روزها کلی طرفدار پیدا کرده بود، به عنوان مجلسگرم کن عروسی اوج دستانداختن آن اعتراف بود و حرفهای بعد از آن. حضور دکتر "امید روحانی" در نقش خودش، البته به عنوان منتقد، مقابل مدیری تقلبی! در برنامهای تلویزیونی نیز جالب بود و به خصوص سئوالی که مدیری در آخر برنامه از روحانی منتقد میپرسد: - بببخشید برای من یه سئوالی اینجا پیش اومده...(با نگاه کردن به منتقد - (منتقد مانده که چی بگه)...از دیدنت خوشحال شدم. خداحافظ! مدیری هر دق و دلی داشت از منتقدان، در همین دیالوگ کوتاه خالی کرده بود، به علاوه کلامی که بعد به زبان میآورد، معادل منتقد "ایرادگیر سینما"! که خیلی بداخلاق بودند و اصلا اعصاب نداشتند. پشت صحنهٔ همان مصاحبه هم حرفهای مدیری واقعی است؛ وقتی کس دیگری در نقش تهیهکننده از مدیر شبکه درخواست دارد تا با قشری از مردم شوخی کند مثل دکترها، یا معلمها یا کشتیگیرها! که از آن طرف اظهار میشود که این کار باعث ناراحتی آنها میشود. سه قسمتی که مدیری و نویسندهاش (امیرمهدی ژوله) با مربیان فوتبال نابلد از فرنگ آمده شوخی میکند، درست مصادف است با اولین شکست خانگی ایران مقابل عربستان. گرچه منظور اصلی نویسنده و کارگردان، آن چنان که در پیامکهای همان روزها نیز مشخص شد، شخص پرمدعایی مثل "افشین قطبی" بود، ولی مدیران باشگاهها و ورزشینویسها و سردبیران و... بیاخلاق هم بینصیب از طنز گزندهٔ مدیری نماندند. به خصوص استفاده از سیفون و دستشویی به عنوان نماد روابط مافیایی فوتبال باشگاهی ایران به نظرم بسیار مناسب بود. اما قسمت آخر، که تایم کمی هم داشت، عصارهٔ سخن مدیری در "مرد دو هزار چهره" بود: - خب؟ - بنده که آمدم در بغل قانون ... - شما پریدی در بغل قانون. - ...تو تمام این مدتی که اظهارات رو گفتی و من هم نوشتم دروغ هم گفتی؟ - بعله... - کجاش رو؟ - در باره اون مار. اون مار کوچک بودند وبنده رو هم نگاه نمی کردند و نیش هم نداشتند. بعد آتش هم از دهانشون هم در نمیآمد و زنگوله هم نداشتند. - این رو که خودم هم می دونستم. حرف آخر آقای شصت چی؟ - بنده تصمیم گرفتم که با این کارهایی که در این مدت یاد گرفتم، یه شغل شرافتمندانه انجام بدم از این به بعد. - با این کارهایی که یاد گرفتی؟ تو باورت شده شصتچی؟ - پلانهایی را که من جای آقای مدیری گرفتم موجود هست و دوستان خودشون به بنده گفتند : تو چیز دیگهای هستی. بعد هواپیمای موتور آتیش گرفته رو با چهارصد مسافر عین باقلوا نشوندم، آب تو دل کسی تکون نخورد. در فوتبال هم نتیجهها مشخص هست چهار تا ...نه خیر سه تا برد دارم، دو تا مساوی دارم و یک باخت که آن هم علتش ناداوری بود که همان آفساید را ...(زیر نگاه بازجو – پژمان بازغی - حرفش را میخورد) - ما ممکنه دیگه هیچوقت همدیگهرو نبینیم، ولی دلم میخواد یه سئوال شخصی ازت بپرسم. اگه همین الان بهت بگن تو آزادی چیکار می کنی؟ - (بعد از کمی فکر) برمیگشتم به دوران کودکیم . سرم را می گذاشتم روی پای مادرم، ایشان برای بنده لالایی بخونند. بعد بستنی یخی میخوردم، با بچهها در کوچه فوتبال بازی میکردیم به بنده می گفتند "مسعود تیردروازه".(تلخ می خندد) بعد ...ولی خب اینها که هیچکدام نمیشن...بنده خواهش میکنم بنده رو بفرستید به یه یک جای خیلی دور که کسی بنده رو نشناسه، بعد بنده رو دوست داشته باشند، بعد بنده دوستشون داشته باشم و بعد کسی ندونه که اصلا چه اتفاقاتی افتاده؛ بنده چه کارهایی کردم، میخوام یه جوری بشه که از اول شروع کنم، یعنی نه دیگه کسی رو اذیت کنم و نه دیگه کسی اذیتم کنه؛ از اول شروع کنم یه جور دیگه. و بعد نگاه معصومانه او رو به ما که میخواهیم در باره همه کارهای مسعود شصتچی قضاوت کنیم. خنده به بدبختیهای او و خنده به زرنگبازیهایش، خنده به پررویی او در دست گرفتن مشاغلی که حتی شاید هیچکدام از ما جرئت فکر کردن هم به آن نداشته باشیم، ولی مسعود شصتچیهایی هستند که با کمال اعتماد به نفس! و از سر ناچاری و گاه رودبایستی و جوگیری شدید به آن شغل مشغول میشوند و طرفه آن که در آن شغل از مثلا آن بابای وارد در کار و حرفهای هم جلو میزنند و ادعا هم دارند. لحظهای تامل در سکوت دوربینی که باطریاش تمام میشود و بعد حکم شصتچی(ها) خوانده میشود، درخواستی است که مدیری از ما دارد تا بیاندیشیم چند شصتچی در دور و برمان هستند و بدون این که مچشان گرفته شود و حسابی به کسی پس بدهند، حتی زمام امور مهم را در دست دارند و هیچ آبی هم از آب تکان نمیخورد. آیا واقعا کارهای او کمتر از خیل کسانی است که اکنون حتی مسئولیتهای عمده در ایران را به عهده دارند؟ آیا حقیقتا او از خود مدیری چیزی کم داشت یا از آن خلبان یا مربی فوتبال؟ با اینکه شصتچی در باره احضار ارواح ادعایی نداشت و از ترس دستگیری در جلسه احضار ارواح حاضر شد، ولی مگر او نبود که هر چی روح در آن خانهٔ درندشت بود را احضار کرد و تا صبح هم ارواح حکمفرمایی کردند. «حکم صادره در بارهٔ آقای مسعود شصتچی فرزند فریدون به شماره شناسنامه ۱۳ بدین شرح میباشد: آقای مسعود شصتچی به جرم فریب افکار عمومی و ... به ده سال تبعید به بدترین نقطهٔ ایران محکوم میگردد.» راستی این بهشتی که – بدترین جای ایران!- مخصوصا مهران مدیری با صدای زیبای پرندگان و درختهای تازه رستهٔ بهاری نشانمان داد کجاست؟ کنتراستی از زیبایی ظاهری و درونی زشت و پلشت که با ظهور فرهاد برره و کیانوش در آخرین صحنهٔ سریال به بینندگان محترم! با موسیقی محلی بیا بریم دشت کدوم دشت ... تقدیم میشود. ایران ما که متاسفانه هیچ جایش بینصیب از کلونی خود ساختهٔ مدیری و همکاران نویسندهاش در چند سال پیش یعنی برره نیست - که به زعم من اینجا هم نویسنده بزرگ آلمانی اریش کستنر با داستان کوتاهش به نام "خنگآبادیها" بر سر آنان منت دارد به خاطر همان ساختار خنگآباد و اهالیاش! – میتواند بهترین تبعیدگاه یک انسان "اشتباهی شده" قلمداد شود. انسانهایی که اغلب با بزرگنمایی ماری کوچک و بیآزار به مثابه اژدهایی که آتش از دهانش خارج میشود و هم افعی است و هم زنگی! به دنبال مبارزهای هستند بیهوده با دشمنان فرضی و به جای دیدن خود و تامل و کاویدن درون، به فرافکنی و مقصر را دیگری دانستن روی میآورند. اگر مسعود شصتچیها به این راحتی با آدمهای دیگر این جامعه که به ظاهر حرفهای آن شغل هستند اشتباه میشود، بیشتر نه به این علت است که آنان کلاشند و حقهباز، بلکه این نکته منظور نویسنده و کارگردان است که، جامعهای چنین سادهلوح در قبول افرادی که هیچ آگاهی در هیچ زمینهای ندارند به عنوان انسانهایی کارکشته و حرفهای، معضل اساسی این ملک برره مانند است و بس. ملکی که در طول تاریخ بررهای آن سالهای سال بزرگنمایی افراد بیلیاقت و درصدرنشاندشان کار اهالیاش بوده و همیشه نیز ظهور افرادی چون امیرکبیر و مصدق و تعداد اندکی دیگر اصلاحطلب را نیز تاب نیاورده و به شادمانی در رقصی بررهای بر جنازه آنان رقصیده و نخبهکشی را سرلوحهٔ اعمال اجتماعی- سیاسی خودش قرار داده است. میماند اشاره به شوخی مدیری با خودش در این سریال که جای دست مریزادی جانانه دارد، چنان که سال گذشته نیز همین کار را رسول نجفیان در "مرد هزار چهره" با خودش و ترانه معروف خود "رسم زمونه" کرد. به طور معمول در میان هنرمندان ایرانی شوخی با خود به خصوص در قالب نمایشی بسیار کم اتفاق میافتد. |
|
| چهل سالگی |
| ساعت ٩:۳٤ ق.ظ روز سهشنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ |
|
امروز درست چهل ساله شدم. در شناسنامهام ششم فروردین درج شده، ولی حتما سال ۱۳۴۸ نیز چهارم فروردین به مناسبت نوروز اداره و ادارهجاتیها تعطیل بودند و خب ثبت احوال هم به همچنین. چه خوشبختی که هر سال روز تولدت همه تعطیل باشند و در خانه، از شور و حال روزهای اول نوروز کاسته شده باشد و کمتر کسی یادش برود که روز تولدت است و بالاخره هدیهای دریافت کنی! تعطیلی که با رفت و آمد حکومتها هم تکان نخورد و جا به جا نشود. قبل از جشنواره فجر پارسال فرصتی دست داد تا مرور خاطراتی داشته باشم بر این که چرا انقدر به فیلم و سینما علاقه دارم و به قول کارگردان خوب تلویزیون و سینما آقای حسن فتحی – که این روزها متاسفم از اینکه سریالش به نام «اشکها و لبخندها» که راستش مشتاق دیدنش بودم را از شبکه اول پخش نمیکنند و نمیدانم چرا – معتاد شدیم به این افیون ـ افسون بزرگ یک قرنی. این مرور همراه شد با سی سالگی انقلابی که تاثیرات آن بیشک درزندگی همه ایرانیان کم و بیش مشهود است. شاید این قسمت اول مروری باشد بر خاطراتم و شاید هم بعدها هیچوقت انگیزهای بر ادامه تعریف آن نداشته باشم؛ نمیدانم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتصاویر تصاویر محو اما ماندگاری در ذهنم مانده است از کودکیم، از زمانی که در خانهٔ سیمتریامان در میدان آزادی نازیآباد هیاهویی به پا شد و من کودک چهار ساله گویی در این بگیر و ببند، چیزی که یادم مانده فقط حمل یک وسیلهای بود که توسط پدرم و یکی از پسرعمههایم – فکر کنم جوادآقا - به سختی صورت میگرفت: لامپی بزرگ در جلوی آن و این لامپ محصور در جعبهای چوبی. از روشن شدن این لامپ، از خوشحالی برادرم حمید که به اصرار او این جعبهٔ جادویی پا به خانهامان گذاشته بود، از این که چگونه پدر کارگری که تازه از جهیزیهٔ دادن دخترش کمر راست کرده بود و مادری که با زحمت بسیار چهار پسر دیگر را در حال بزرگ کردن بود، دیگر چیزی یادم نیست، ولی میدانم که این جادوگر با من کاری کرد که واقعا هیچ چیز از سحر ساحران کم نداشت. فکرش را هم نمیتوانستم بکنم، حتی بعدها که به قسمت شمالیتر نازیآباد رفتیم و به اصرار مادرم جایی بزرگتر را برای زندگی انتخاب کردیم، این تصاویر پشت سر هم، این صداها و آواها، این نقاشیهای متحرک و جالب که به زبان خودمان حرف میزدند و این فیلمهایی که گاهی با گرفتن جلوی چشمم توسط دیگران فقط صداهایی از آن میشنفتم بتواند من را اینگونه مسحور کند. مادربزرگم گاهی این کلام را از کتابی کهنه که جای انگشتانش در آن جاانداخته بود میخواند: و من شر ما خلق.و بعدها تازه دانستم آن کتابی که بالای سرش گذاشتند وقتی مرد، کتابی است آسمانی و کلامی که خوانده بود پیامی الهی. همراهی با برادرانم در رفتن به جایی تاریک و بزرگ با صندلیهایی به زمین میخ شده و به طور معمول قرمز رنگ، با بوی خاصی که در سالن انتظار آن جا میآمد، با عکسهای براقی که قدم اجازه نمیداد تا آنها را نگاه کنم و پوسترهایی رنگ و وارنگ و ساندویچهای خوشمزهٔ بوفه و آبی گازدار که گاهی سیاه بود و گاهی نارنجی که ته گلویم را میسوزاند، باعث میشد تا تصاویر متحرک بسیار بسیار بزرگتر از آنچه که از آن لامپ کوچک خانهامان میدیدم ببینم و صداهایی بشنوم که گاه فکر میکردم اگر از آن سالن بیرون بیایم دیگر نمیتوانم هیچ صدای دیگری را بشنوم. عکسهای متحرک انقدر بزرگ بود که گاه صورت خودم را پشت دستهایم پنهان میکردم تا شاید آزاری از آن تصاویر متحرک نبینم، ولی صدای غرش غولهایی که در وسط دریای بزرگ کمر راست کرده بودند تا کشتی کوچکی را نابود کنند، یا اسکلتهایی که با به هم پیوستن استخوانهایشان به جنگ آدمهای فیلم میرفتند، من را وامیداشتند تا از میان انگشتهایم بازهم به ثبت آن تصاویر در ذهنم ادامه دهم.گفتم که دیگر جادو شده بودم. روزی از روزهای هزاردستگاه همراه سعید به دنبال آبزرشکی رفتیم که شریکی از لیوان بزرگ آن آب قرمز رنگ شوری را نوش جان کنیم که از شدت سردی آن وقتی قلوپی از آن سر میکشیدم تمام سرم تیر میکشید، اما دردی که دیگر به اوج خود رسیده بود، تمام بدنم را لرزاند. دردی که شاید به خاطر دیر عمل کردن خانواده، روز به روز بیشتر هم میشد. بالاخره مقرر شد تا به بیمارستانی دولتی بروم که فقط من بودم و چند بچهٔ دیگر. بیمارستانی که بعدها فهمیدم نامش هدایت است و از خانهٔ ما بسیار دور. در آن جا تنها دلخوشیم تصاویر همان تلویزیونی بود که در جایی بالای سر همه دائم روشن بود و عدهای مثل من مات و مبهوت به آن تصاویر خیره میشدیم. جدایی از مادرم برایم بسیار سخت بود و دائم گریه میکردم. بالاخره این ته تغاری مادر، خانوادهٔ کارگر فقیری را واداشت تا به بیمارستانی خصوصی برود به نام جاوید در خیابان پهلوی آن زمان. روشنترین خاطرهٔ آن دوران در بالکن بیمارستان، حالا دیگر همراه مادرم، برایم باقی مانده است. تصاویری دور از سینمایی تابستانی، شیفتگی من چنان بود که میخواستم شب را نخوابم و آن عکسهای متحرک را از دور ببینم ولی فردایش عمل داشتم و باید میخوابیدم، ولی خوابیدنی همراه با گریه و زاری: مسحور شده بودم. بعدها که از عمل رهایی یافتم سالیان تا رسیدن به انقلاب، چند فیلم دیگر را همراه با حمید و سعید در سینماهای تهران به تماشا نشستم. فیلمهایی که بعدها اسم آنها را یاد گرفتم که از میان آنها بیشترین ماندگاری متعلق به دو فیلم شد: پاپیون در سینما شهرقشنگ و کارتون زیبای رابینهود در نمیدانم کدام سینما. پاپیون را هم همراه با حذفیات برادرم دیدم، جاهایی که نباید دیده میشد دست روی چشمهایم میگذاشتم تا دیگران با خیالی راحت به تماشای فیلم بنشینند، ولی دیگر هیچگاه بعد از دیدن چندبارهٔ فیلم در سالهای بعد به روی نوارهای ویدئو و دیویدی، صدای دلنشین موسیقی گلداسمیت و چهرهٔ مصمم مککویین و مات و مبهوت هافمن و آن ماجراها، مزهای را نداشت که دفعه اول تجربه کرده بودم. کلاس اول را تمام کردم تا توانستم در کتابخانهٔ مرکز کانون شماره هشت عضو بشوم و اولین کتابی را که گرفتم "آهوی گردن دراز" بود با آن تصویر جالب روی جلدش، زمانی که هنوز بالاخره را بالا خره میخواندم. کانون سالن کوچکی هم داشت – هنوز هم دارد و آیا هنوز هم فیلمی در آنجا برای بچهها به نمایش درمیآید؟ - با همان صندلیهای پلاستیکی محکم که ما بچهها مهمان آپارات شانزده و پردهٔ همراهش میشدیم که هر چند وقت یکبار صدای دلنشینش همراهمان میکرد با فیلمهایی که بعدها فهمیدم فیلمهای اولیه فیلمسازان بزرگ کشورم ایران است. دانستم که کسی که "دونده" را ساخته من را با "سازدهنیاش" بارها در همان سالن کوچک به گریه انداخته است، چرا که درد امیرو درد ما بچههای جنوب شهر تهران هم بود. سازندهٔ "نان و کوچه" و "منم میتونم" و "زنگ تفریح" سادگیی را به ما بچهها در فیلمها یاد میداد که بعد از بزرگ شدنمان با دیدن فیلمی فلسفی چون "طعم گیلاس" زیاد گیج نشویم، این همان است منتهی برای ما که پا به پای فیلمهایش بزرگ شدهایم میدانیم سادگی پیچیده شده هم سادگیاست.یا کارگردان "ناخدا خورشید" همان کارگردان "رهایی" است که ما را به فضایی میبرد که کلیومترها از ما دور بود، ولی جزو سرزمینمان. یا کارگردان "مسافران" همان کسی است که بارها و بارها ما را با فیلم "عمو سیبیلویش" خندانده بود. اما روزی رسید که معلم کلاس چهارم دبستان ما به مدرسه میآمد، ولی ته سالن بلند مدرسه با دیگر معلمها مینشستند و حرف میزدند، من به نمایندگی از بچههای دیگر به سراغشان میرفتم و از آنها با تعجب میپرسیدم: خانم اجازه شما که الان هستید چرا نمیاید سرکلاس و درس نمیدید و آنها با خنده به من نگاه می کردند و دو کلمه را از میان خندهاشان میشنیدم: انقلاب...اعتصاب. سرگرمی ما در خانه بعد از تعطیلی مدارس دیدن تلویزیون بود. دیگر از سینما خبری نبود. مادرم منعامان کرده بود. شنیده بود که سینماها به آتش کشیده میشود. خبری در تابستان همه را در خانه شوکه کرده بود، آتش گرفتن سینما رکس آبادان. کلمهٔ "گوزنها" و "کیمیایی" بیشترین کلمههایی بود که آن تابستان در خانه به گوشم خورد. بعدها دانستم که در سینمایی که به آتش کشیده شده بود و دهها نفر سوخته بودند، فیلم مسعود کیمیایی به نام گوزنها اکران بوده است. گاهی از حمید و سعید خبری نمیشد. مادرم دلشوره میگرفت. آنها نبودند. شور و شر جوانی نمیگذاشت که آنها هم از قافله عقب بیافتند. دو بار همراه آنها به خیابانهایی رفتم که انگار همه قصد کرده بودند، به جای هر وسیلهٔ دیگری فقط پای پیاده در کنار هم فریاد بزنند. "مرگ بر شاه" را سه بار تکرار میکردند و انقدر محکم که من فقط به آسمان نگاه میکردم تا هلکوپترهایی را ببینم که انگار از دور داشتند ما را میدیدند؛ به خودم میگفتم اونها هم صدای ما رو میشنوند؟ لحظهٔ دیگر دستم که انگار به دست برادرم چسبیده بود، کش آمد وهمراه با عدهای دیگر به کوچهای رفتیم و پنهان شدیم. انگار خودمان وسط فیلم بزرگی بودیم که بازیگرانش ما و هلکوپترسوارها بودند و صدای رگبار تیر موسیقی متن آن. وقتی آن روز خسته و مرده به خانه رسیدیم، معلوم شد که مادر نذر کرده بود تا ما را زنده ببیند و اشک بود که جاری میشد. برادر بزرگترمان مهدی که تازه یک سالی بود که ازدواج کرده بود و خانه پدری مینشست، به خاطر تعطیلی بازار، جایی که با سراجی روزگار میگذراند، مجبور شد به دستفروشی بپردازد. من و سعید هم ذوق زده همراه او به بازار دوم میرفتیم و کنار بساطمان که زیر سر در سینمای تعطیل شدهٔ فردوسی بود فریاد میزدیم حراجیه ماله حاجیه! تازه یاد گرفته بودم که چطوری بادکنکها را باد کنم و سر چوب بزنم و تو کوچه پس کوچههای محلهامان فریاد بزنم برای آب کردنشان که سعید کار دیگری را پیشنهاد کرد: فروختن روزنامه کیهان. چند روزی همراهش شدم برای فروختن روزنامه ولی روز آخر، از عصر که روزنامههارو از کیوسیکی میدان بازار دوم گرفتیم تا غروب نمیدانم چرا هیچکس از ما روزنامهها را نخرید. فکر کنم چون اون روز تعداد بیشتری روزنامه خریده بودیم به امید سود بیشتر، ولی همین باعث شد تا روزنامههای باد کرده را به خانه بیاوریم و از ترس سرزنش دیگران آتش بزنیم. خاکسترهای آن روزنامهها به ما یادآوری کرد که فرزندان یک کارگر ساده هیچگاه کاسبهای خوبی نمیشوند، چیزی که بعدها روزگار هم به ما ثابت کرد. دفعه دوم که به میان جمعیت تظاهر کننده رفتم همراه با پدر و دوستان برادرم بود. روی دیواری نزدیک دانشگاه تهران خواندم که "مردم روزنامه سفید بخرید." با تعجب از همراهانم پرسیدم روزنامه سفید چیه؟ آقا رضا دوست حمید گفت که چون روزنامهها در اعتصاب هستند و بالاخره نون روزنامهنویسها هم از طریق فروش روزنامهها تامین میشه، یه چند وقتی روزنامهٔ بدون خبر و سفید بیرون میاومد و مردم به خاطر کمک به روزنامهنگارها آن را با همان قیمت روزنامهٔ واقعی میخریدند. چند روز بعد روزنامههایی دست مردم بود که کلمهای از آن تیتر درشت آن را تغییر داده بودند و به جای شاه رفت نوشته شده بود شاه دررفت. چند شب دیگر سرودی از تلویزیون پخش شد که بعدها دانستم اسم خوانندهاش رضا رویگری است و شور و حال آن سرود چنان بود که همه را در خانهامان به گریه انداخت. چند روز بعد همه تو خانه خیره به تلویزیون – مادربزرگی که هیچگاه مسحور این جعبه جادو نشده بود هم چهار چشمی خیره بود - سرودی را روی تصویر دو شیر جدا از هم و غرنده شنیدیم که هر روز ظهر هم آن را با صدای گرمی میشنیدم و لذت میبردم: سرود "ای ایران". برنامههای تلویزیون برای ما بچهها از صبح شروع شده بود و ما خوشحال بودیم. ولی تصاویری که تلویزیون نشان میداد و زمزمههای دیگران با دعا و صلوات و... به من فهماند که واقعهای در حال اتفاق افتادن است. مردی روحانی را دیدم که به آرامی از پلههای هواپیما پایین میآمد و ناگهان تصاویر قطع شد. تصویر او برایم آشنا بود، رسالهٔ کوچکی با تصویر او در خانهامان بود که گاهی دزدکی به آن نگاهی میانداختم ولی حق نداشتم تا آن را در میان کتابهای دیگر طاقچه خانه بگذارم. همه بچههای خانه به خیابان اصلی یعنی آرامگاه رفتیم. آنجا از درخت چناری بالا رفتم. میگفتند امام از همین خیابان رد میشود تا به بهشت زهرا برود. انقدر منتظر ماندم تا بالاخره سر و صدا و هلهله مردم با حضور ماشینی که امام در آن در حالی که دستهایش را به حالت قنوت گرفته بود همراه شد. انگار موجی عظیم از دریا آمد و رد شد. من داشتم آن بالا سرود "خمینی ای امام" را میخواندم. پیروزی انقلاب و عید آن سال که باز با سرودی زیبا همراه شد: "قسم به اسم آزادی به لحظهای که جان دادی..." اولین بهار آزادی. دیگر مادربزرگ از آن جعبه نمیترسید که جادویش کند. اما بازهم چند سالی طول کشید که تصایر تلویزیون آنی بشود که مادربزرگ با خیال راحت به تماشایش بنشیند. کلاس پنجم بودم که ما را به دیدن فیلمهایی بردند که ظاهرا جشنوارهای از فیلمهای مخصوص ما بود، در همان تنها سینمای محلهامان نازیآباد سینما فردوسی:" آخرین سهشنبه" شیرین - فکر کنم اولین و آخرین فیلم فتحعلی اویسی – که حکایت بالاشهریها و پایینشهریها بود و "هفتتیرهای چوبی" شاپور قریب و فیلمی که هیچوقت اسمش را نیافتم، ولی حکایت مشتاق تنبکنوازی بود که بالاخره میتواند با کلی دردسر با خانوادهٔ متعصبش خودش را در گروه موسیقی سنتی دوستانش جا کند و به مقصودش برسد. اشتیاقی که بعدها به نوعی در فیلم "دلشدگان" حاتمی تکرارش را در بازی "اکبر عبدی" دیدم. زمانی جشنوارهٔ کانون در سینماهای شهر پراکنده بود، فیلمهای کودکانهٔ خارجی را به یاد دارم که در سینما شرق خیابان آرامگاه دیدم. اینها همه پایه و مایه اشتیاقم به سینما است؟ نمیدانم؛ افسون شدم. |
|
| جشنواره فیلم تصویر هنرمند۴ |
| ساعت ۱٢:۱٧ ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥ |
|
ششمین روز از جشنواره تصویر هنرمند در بیستم آبانماه با نمایش چهار فیلم برگزار شد.فیلم اول " پیتهسرای هنر" به کارگردانی کیوان آزاد در باره کارگاه موسیقی بود که در یکی ازمحلات فقیرنشین بندرعباس به کار هنری مشغول است.بچههای محله به دور هم جمع میشوند و به نواختن سازهای محلی میپردازند، بچههایی که خودشان و خانوادهشان به نان شب محتاج هستند ، یا دخترانی که فقط حق دارند در آنجا به موسیقی بپردازند و خانه دیگر جای موسیقی نیست.هیجان کودکانی که در شهرهای جنوبی با هر تلنگر دستی به چیزی مثل قایق ، لاستیک ماشین ، پیت حلبی و ... به واکنش میپردازند و حرکات موزون ( همان رقص سابق !) را به ایستایی و خشکی کمر ترجیح میدهند ، در این فیلم کوتاه مستند دیدنی است. فیلم بعدی "آوای دره گلیج" ساخته علی محمد قاسمی یادبود تصویری است از سید ابراهیم اصغرزاده دستیار و منشی صحنه و گاه بازیگر فیلمهای ابراهیم حاتمیکیا که در سانحه هوایی در سال 1380 کشته شد.صحبتهای حاتمیکیا در حین رانندگی در بارهی دوست و همکار قدیمیاش در این فیلم از همه شنیدنیتر است،خصوصا آنجا که در باره مقصرین سانحه میگوید و با منطقی اروپایی یا خردگرایانه و عصبانیتی از نوع یک کارگردان همیشه ساپورت شده ، از کسانی شکایت میکند که در این واقعه دستداشتهاند و باید مجازات شوند.گاهی بعضی از افراد (امثال حاتمیکیا) گویی فراموش میکنند که در جایی دارند زندگی میکنند که جان آدمیزاد ارزش چندانی ندارد که هیچ حتی مرگشان نیز به جایی برنمیخورد! مستند بعدی از مجموعه نقاشان ایرانی است که این فیلم به " پریوش گنجی " و کارها و صحبتهایش اختصاص داشت.من که چندان با عالم نقاشی ، خصوصا از نوع آبستره و انتزاعی آن چندان رابطه خوبی ندارم ، حرفها و آثار هم برایم چندان جالب نبود. آخرین فیلم روز ششم جشنواره به نام " امپراطور و ما " ساخته امیدنجوان در واقع گزارشگونهایست از حضور دستیار و فیلمبردار و یکی دو نفر دیگر مثل مدیرتولید فیلم آشوب کوروساوا در ایران به بهانه اهدای لوح یادبوی به آنها در دهمین جشن خانه سینما ، که این بهانه موجب چند مصاحبه کوتاه و بیروح با شادمهرراستین و محمودکلاری و همچنین همان دستیاران کوروساوا ، در باره کارهای استاد است.لابهلای این مستند هم تکههای از فیلمهای او مثل آشوب ، ریشقرمز و... به نمایش گذاشته میشود.فیلم در مقایسه با فیلمی که چند روز پیش از پشت صحنه آشوب در همین جشنواره به بهانه بزرگداشت کوروساوا نمایش داده شد ، بسیار بیرمق بود.نمیدانم چرا هیچ قطعهای از ابرکارهای دیگر استاد مثل دودسکادن ( که در این مستند هم به آن به عنوان اولین فیلم رنگی استاد یاد میشود و اوایل دهه 60 خورشیدی نمایش آن از تلویزیون خودمان ماندگارترین خاطرات را از او یعنی استاد در ذهنم به جا گذاشته است) یا قطعهای از دیگر بزرگکار او یعنی " زندگی" نمایش داده نشد.همین علتهاست که میگویم فیلم سردستی و بدون کار و تلاش اساسی ساخته شده است.تنها قطعهی کوتاهی از پشت صحنه "ریش قرمز" که آنهم متعلق به ساخت موسیقی زیبای آن بود،به خاطر همان خاطرات شیرین دهه شصت از فیلمهای کوروساوا ، برایم دلچسب بود. بعد از اتمام فیلمها به تالار ناصری خانه هنرمندان هم سرکی کشیدم و مردی را دیدم لاغراندام در لباسی سفید و لباده مانند ، جلیقهای مشکی پوشیده ، دو ردیف تسبیح چوبین به گردن نهاده ، ریشی نوکتیز و موزون ، بالای سن با میکروفونی بیسیم به سخن از مولانا و زندگی عرفانی پرداخته است.بعد از نشستن به روی صندلی یافتم که ایشان حیدرنژاد نام دارد و یکی از استادان دانشگاههای تهران است (طبق نوشته بروشور تبلیغیاشان) و اینبار به مدد اشعار مولانا میخواهد به داغدل این مردم نسوختهجان کمی التیام بخشد (درد بیدردی علاجش آتش است) حرفهای زیبایی که این روزها از بسیار کسان دیگر هم میشنویم ؛ به احترام حضرت مولانا و شنیدن اشعاری از او پای سخن نیمه او نشستم ، اما هر چه فکر کردم از ادای لباس او و دیگرانی که در اطرافش چون او بودند ، سردرنیاوردم.او خود به زندگی امروزی معتقد بود و بعد چنین لباس پوشیده بود! قسمت دوم برنامه هم فال بود و هم تماشا.دفنوازی دو نفر و تنبک و تمپو نوازی دیگری و بعد ادامه سخنها.این گروه یا دسته یا ... که به " سفیران اشراق مولانا" نام زدهاند ، گشت عرفان و طبیعت هم دارند که شامل گشت و گذار در کاخ سعد آباد و طبیعت اطراف آن است و چندتا از برنامههای آنان شیرین است : " همنوایی نجوای درون تو با مادر طبیعت " ، " تمرکز و ذکر " ، " کار در گلخانه و آشنایی با گلها " و... همه اینها _ که میتوان در یکی از پارکهای تهران هم به آن پرداخت _ علاوه بر نهار و نماز و شرح چند غزل از دیوان شمس، به مقدار ناقابل دوازده هزار تومان.یاد بچههای نیمه لخت و نیمه گرسنه جنوبی افتادم که در فیلمی که در ابتدای این نوشته شرحش رفت ، در کناره خلیج فارس درون آب ، به دور لاستیک کامیونی جمع بودند ، با دست به روی لاستیک و آب ریتم گرفته بودند ، و شاد بچهای با رقصی میانهی میدان (میان لاستیک بزرگ کامیون) ، همان که مولانا آرزویش را داشت ، به چنان خلصه و عرفانی رسیده بود ، که چنین جمعی که بازهم شرحش رفت ، در خواب هم تصور نتوانند. |
|
| دیداری از موزه سینما(۲) |
| ساعت ۱٠:۳٠ ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ |
|
تالار سینمایی دیگر این کاخ موزه زیبا، پر است از خاطره و یادها و یادگارها و عکسها.در این میان یادگارهای ساموئل خاچیکیان اعم از عینک و خودنویس و دستنوشته ها و عکسهای یادگاری قدیمی او در جعبه ی شیشه ای نمایان است.عکس کارگردانها(رژیسورها)،بازیگران،پوسترهای تبلیغی فیلمهای قدیم و جدید،عکسهای بزرگی از فیلمها،عکسهای کوچک از فیلمهای این سالیان،دست اندرکاران و کمک یاران سینما.در قسمت عکسهای کارگردانها، دیدن عکس جوانی و میانسالی سینماگرانی که اکنون مویی سفید کرده- اند،جالب توجه بود.مثل استاد بیضایی،کیمیایی وناصرتقوایی وامیرنادری، داریوش مهرجویی ،خسرو سینایی،علی حاتمی و... شیرین عکس بهمن فرمان آرا بود،درست بالای سر ابراهیم گلستان.یاد فیلم یک بوس کوچولو(1384،بهمن فرمان آرا) افتادم و اتفاقاتی که بعد از نمایش این فیلم و ماجراهای پیش آمده صورت گرفت.در میان عکس های دست اندرکاران سینما عکس سعید مطلبی من را یاد سینا مطلبی انداخت و ماجراهای پیش آمده برای او. آیدین آغداشلو نیز در این میان از بالای همه عکسها نظاره گر است.پوستر فیلم پستچی(1350،داریوش مهرجویی) کار استاد مرتضی ممیز،بیل بورد فیلم شازده احتجاب (1353بهمن فرمن آرا)کار فرشید مثقالی و همچنین آرامش در حضور دیگران(1349،ناصرتقوایی) و حاجی واشنگتن(1360،علی حاتمی)این تالار را جلوه دیگری داده است.طراحان لباس و صحنه و گریم نیز در این سالن حضور داشتند.نمونه قالبگیری شده از صورت علیرضا خمسه و جمشید مشایخی در قاب شیشه ای بخش گریم در کنار عکس از گریمها و گریمورها یادی از این جادوگران صحنه سینما دارد.لباس یزدگرد سوم ،نمونه بازسازی شده آن،یادگار از فیلم مرگ یزدگرد (1360،بهرام بیضایی) و همچنین چند لباس دیگر که به جا مانده از فیلمهای دور و نزدیک بودند،همراه با طرحهایی که به روی کاغذ از این لباسها کشیده شده اند،در وسط سالن جا خوش کرده اند.در قاب شیشه ای دیگری یاد فیلمساز بزرگ ایران سهراب شهید ثالث (1377-1322) با عکسهایی از کودکی او و یادگارهای ماندگار او،دستنوشه هایش در ایران و آلمان و فیلمنامه های صحافی شده اش و عکسهایی از فیلمهای معروف او مثل یک اتفاق ساده(1352)،طبیعت بیجان (1354)و... یادی از این فیلمساز فقید ایرانی دارد. عکس بزرگ بازیگران سینمای ایران گوشه ی دیگری از این تالار را مزین کرده است.یاد وخاطره فیلمهای بهروز وثوقی،ناصرملک مطیعی،پرویز فنی زاده وجمشید مشایخی وعزت الله انتظامی وبسیاری دیگر از بازیگران خوب ایرانی در این قابها زنده میشدند و از عکسی به عکسی دیگر تصاویر متحرک آنها جلوه گر و نمایان است. تندیس بازیگر خوب ایرانی یعنی علی نصیریان در کنار این قابهای متحرک و همیشه زنده،نشان از ماندگاری بازیهای زیبای او در فیلمهای خوب ایرانی همچون گاو(1348،داریوش مهرجویی)،آقای هالو (1349،داریوش مهرجویی)، پستچی (1350،داریوش مهرجویی)،ستارخان(1351،علی حاتمی)،جایزه(1361،علیرضا داودنژاد) ،کفشهای میرزا نوروز (1364،محمد متوسلانی)، دزد و نویسنده (1364،کاظم معصومی)، ناخدا خورشید(1365،ناصرتقوایی)،بوی پیراهن یوسف(1374،ابراهیم حاتمی کیا) و... آخرین بازی که از او دیده ام در نقش خان بختیاری در فیلم زاگرس (1384،محمدعلی نجفی) است. به نظرم وصیتنامه مجید محسنی خواندنی ترین نوشته ی این تالار است. در تالار بعدی قاب بزرگی است که در آن عکس های پرسنلی و کوچک شماری از یاوران سینمای ایران در قبل از 1360 وجود داشت.عکس کوچک خیلی ها در آن میان آشنای این سالها هستند.در گوشه ای از این تالار 10 عکس از مادران سینمای ایران به دیوار نصب شده بود:نادره،رقیه چهره آزاد،آنیک شفرازیان،فرخ لقا هوشمند،ایران دفتری،عصمت صفوی کسانی هستند که در خاطرم مانده اند. در گوشه ای از این تالار فعالیتهای مطبوعاتی این سالها در سینمای ایران جلوه گر است و عکس منتقدان معروف سالهای قبل از انقلاب و در راس آنها دکتر هوشنگ کاووسی.وبعد نمونه ی دستخطها و مجلاتی که در سالهای سینمایی ایران مایه و پایه نگاه جدی تر به این هنر شده اند و همچنین جلد مجلاتی که در سالهای دور و نزدیک چاپ شده اند تا همه چیز را در باره ی همه سینما بدانیم مثل ستاره سینما،فیلم،دنیای تصویر،گزارش فیلم و... یادگارها و جوایز عباس کیارستمی در این تالار بیشترین جلوه را دارد.عکس بزرگ او در هنگام کارگردانی فیلم مسافر(1353) و همچنین عکس او هنگام گفتگو با بزرگ سینمای جهان آکیراکوروساوا ( گفتگویی که در مجله فیلم چاپ شده است) همراه با تابلوهای زیبای اهدایی کوروساوا ، که طرحهایی از فیلم آشوب اوست ، همراه با نخل طلای کن که به خاطر فیلم طعم گیلاس (1376) به او تعلق گرفته است ،همراه با جوایز و تشویقهای کیارستمی در این تالار جای دارد.گوشه ای از صدها جایزه ای که به فیلمهای ایرانی تعلق گرفته ،در این تالار به نمایش درآمده است،که در این میان شکل و شمایل جایزه ای که به فیلم کمدی کفشهای میرزا نوروز(محمد متوسلانی،1364) داده شده از همه جالبتر است. بعید میدانم دیدن هر سه مدل جایزه ی جشنواره ونیز یعنی پلنگ برنزی،پلنگ نقره ای و پلنگ طلایی در کنار هم در موزه ای در جهان امکان پذیر باشد!این پلنگها در قابهای شیشه ای پراکنده بودند.از جمله پلنگ طلایی به خاطر فیلم آینه جعفر پناهی که در قاب شیشه ای مجموع جوایز او که به فیلمهایش تعلق گرفته و به موزه اهداء کرده،نمایان است. جوایز خانواده مخملباف هم سومین مجموعه جوایزی است که یکجا جمع گردیده.مدال افتخار مخملباف به خاطر نگارش رمان باغ بلور و مجموعه کارهای سینمایی او و همچنین جایزه ای که به حنا مخملباف به عنوان جوانترین کارگردان به او اهداء شده ،بیشترین جلوه را در این قاب شیشه ای دارد. گوشه ای از این سالن هم اختصاص به عکسهایی از فیلمهای مستند ایرانی دارد که سالیانی پیش ساخته شده است و در آرشیو فیلمخانه ملی ایران وجود دارد.از جمله این فیلمها میتوان به حماسه روستا زاده گرگانی یا اون شب که بارون اومد(1347،کامران شیردل) پرندگان مهاجر(بهرام ری پور) و خانه سیاه است (1341،فروغ فرخزاد،ابراهیم گلستان) اشاره کرد.آخرین جلوه این تالار عکس مسئولین سینمایی کشور- صد البته بعد از انقلاب – و معاونت سینمایی آن است.در راس آنها مهدی کلهر و در آخر جعفری جلوه و همچنین عکس مسئولین موزه سینما که آخر از همه عکس استاد عزت الله انتظامی نصب شده است. پله هایی که به طبقه پایین این کاخ موزه منتهی میشود من را با چهار سالن مجزا مواجه میکند.اولی سینمای جنگ است که با چیدمانی جنگی یاد و خاطره فیلمسازان با موضوع جنگ را پاس داشته است. عکس کارگردانهای فیلمهای جنگی وعکس جوانی ابراهیم حاتمی- کیا در این میان جالب تر از بقیه است.سینمای کودک و نوجوان نیز در اتاقی جا گرفته که یادگارهای این سینما به نمایش گذاشته شده است.ازجمله عروسکها و بخشی از دکورهای فیلمهای کلاه قرمزی و پسر خاله (1373،ایرج طهماسب)،گلنار(1367،کامبوزیا پرتوی)،قصه های بازار(1373،عبدالله علیمراد) و عکس بزرگی از ناصرملک مطعیی در فیلمی که بازیگر شیرین و کودک آن سالها در آن نقش آفرینی کرده است (نامش یادم رفت) . عکس کارگردانها و بازیگران سینمای کودک نیز در همین اتاق وجود دارد.بیشتر جلوه بازیگران کودک سالهای قبل از انقلاب در دو عکس است یکی لیلا فروهر و دیگر فائقه آتشین (گوگوش) اما از بازیگران خردسال و نوجوان این سالها میتوان از: مهدی اسدی (بهار، گال،شیرک،مردناتمام،یک داستان واقعی،دان)،امید آهنگری(علی کوچولوی تلویزیون و...)،بابک احمدپور(خانه دوست کجاست؟ و...)،شاهد احمدلو(سرب،دندان مار،گروهبان و...)و مهدی باقربیگی(مجموعه قصه های مجید و...) نام برد. اما اتاق متصل دیگر،جایگاه صداهای ماندگار و آهنگسازان فیلم است.تجهییزات دوبله ، فیلمی از جری لوئیس که در حال پخش است و عکس محمدعلی زرندی،خسرو خسروشاهی،ناصر طهماسب،منوچهرنوذری،عزت الله مقبلی،ژاله کاظمی،رفعت هاشم پور،منوچهراسماعیلی، چنگیزجلیلوند،جلال مقامی و...همه صداهایی را برایم زنده میکنند که شاید بدون حضور آنها دیدن بسیاری از فیلمهایی که به خاطره ای شیرین تبدیل شده است،امکانپذیر نبود.در سوی دیگر عکس آهنگسازان خوب فیلمهای ایرانی است:واروژان (سلطان صاحبقران،طلاق و...)اسفندیارمنفردزاده(عموسیبیلو(بهرام بیضایی)،قیصر،طوقی،داش آکل،خداحافظ رفیق،و...) فریدون شهبازیان (شیرسنگی،سکه و...)از قدیمی ترها و روشن روان و علیقلی و مجید انتظامی و ناصر چشم آذر از جدیدترها در کنار همدیگر جا گرفته اند. سالن تلاش ارامنه در سینمای ایران ، سالن بزرگی است که دور تا دور آن عکس دست- اندرکاران ارمنی سینمای ایران جلوه دارند.در اینجا عکسهایی از آوانس اوگانیانس،اولین کارگردان ایرانی ، واروژان آهنگساز خوب ایرانی،واروژ کریم مسیحی(پرده آخر،1369) کارگردان و دستار کارگردان ایرانی و ... سر آخر عکسی از ماهایا پطروسیان (پرده آخر، هنرپیشه،ناصرالدین شاه آکتورسینما و...) بازیگر خوب این سالهای سینمای ایران.در وسط سالن هم یادگارهای این تلاشگران به نمایش گذاشته شده است. سرآخر به اتاقی پا میگذارم که دفتر نظرات و پیشنهادات گذاشته شده است : « برای من که عاشق سینما هستم دیدن این موزه با یادگارهایی که عباس کیارستی و مخملباف و... از بزرگ و کوچک باقی گذاشته اند ،بسیار هیجان انگیز است.این موزه جلوه ای است از تلاشی که طی صد سال برای ماندگاری این هنر در ایران صورت گرفته است.احترام و سپاس از عزت الله انتظامی که حامی و تلاشگر این گنجینه ی ملی است ، همیشه و همه جا ماندگارباد.»
کلیدواژه: سینمای ایران ،اجتماعی ایران
|
|
| دیداری از موزه سینما_ یک |
| ساعت ٢:٥٧ ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥ |
|
موزه سینمای ایران واقع در عمارتی زیبا در شمال تهران در خیابان ولیعصر محل باغ فردوس است.این مکان زیبا در گذشته کاخ و تفرجگاه محمد شاه قاجار،گاهی سفارتخانه- ای،بعدها محل هدایت جشنهای دو هزار و پانصدساله و بعد از انقلاب محل آموزش فیلمسازی به علاقه مندان و اکنون گوشه ای از گنجینه ارزشمند تاریخ فیلمسازی در ایران است. موزه با پرده های نمایشی که سالیان سال در هر کوی و برزن ایران، همراه با نقل نقالان نمایشگر واقعه کربلا بوده ،مزین شده است. سنت نقالی گرچه یکی از اشکال نمایشی در ایران بوده است،ولی چندان ربطی به موزه سینما ندارد و به نظر میرسد حضور آن بیشتر حالت سمبلیک دارد. شروع موزه همراه با خاطراتی است از سالیان حضور اولین دوربین در ایران و درخواستنامه مظفرالدین شاه که لیستی از اقلامی که مورد نیاز عکاسخانه آن زمان بوده است را نوشته است .عکس میرزا ابراهیم خان عکاس باشی (صحاف باشی) اولین سازنده فیلم در ایران ، اولین عکسی است که میبینم و بعدتر ساخت فیلم داستانی در هند توسط کارگردانهای ایرانی و حتی طرحهایی که طراحی هندی برای پوسترهای فیلمهای فارسی آن سالها طراحی کرده است. تک تک عکسها و مدارک این موزه همچون تکه های پازل بزرگی است که در کل و بعد از اتمام آن میتوان ،نمای کلی از شکلگیری و گذشته و اکنون سینمای ایران را در آن یافت. اینها همه همراه است با عکسهایی از اولین دست اندارکاران فیلمهای ایرانی مثل میرزا ابراهیم خان ، روسی خان،اردشیرخان،علی وکیلی،خان بابا معتضدی و...در ضمن اولین تجهییزات فیلمسازی در ایران را نیز در این تالار ملاحظه میکنم.عکسی از شاگردان مدرسه آرتیستی سینمای ایران که توسط اولین کارگردان فیلم داستانی ایران (آبی و رابی،1309 ) یعنی آوانس اوگانیانس تاسیس شد را میبینم.عبدالحسین خان سپنتا نیز با چهره ای مصمم در قابی حضور دارد و انگار با افتخار میگوید که او بوده است که با تلاشی بسیار اولین فیلم ناطق ایرانی یعنی دخترلر (1312) را ساخته است و توانسته در اولین سینماهای آن زمان به نمایش عموم دربیاورد.در زمان حضور در میان این عکسها صحنه های دو سه فیلم همواره در خاطرم ظاهر میشد.یکی " ناصرالدین شاه آکتورسینما "(1370،محسن مخلمباف) و دیگری "گراند سینما"(1367،حسن هدایت) که هر دو به گونه ای به تاریخ شکلگیری سینما در ایران ضمن داستانهای جنبی می پرداختند. در گوشه ای از موزه در طبقه اول ، اولین راشهایی که توسط میرزا ابراهیم خان از حرکت کالسکه مظفرالدین شاه گرفته و همچنین گوشه ای از اولین فیلم ناطق ایرانی دختر لر را در صفحه نمایشی تلویزیونی میبینم. در کنار این صفحه نمایش ، عکس صاحبان معروف سینما در تهران به خصوص هوشنگ کاوه ( صاحب فعلی سینما عصر جدید ) را در راس آنها مشاهده میکنم. در پایین همین عکس ها ، عکس سینماهای تهران را میبینیم که اکثر آنها یا به مخروبه ای تبدیل شده اند یا تغییر کاربری پیدا کرده اند.سینماهایی که برایم خاطره انگیز بودند و عکس آنها را میدیدیم : سینما شرق در خیابان آرامگاه تهران ، سینما فردوسی در نازی آباد تهران ، سینما آزادی و سینما شهر قصه در خیابان عباس آباد و همچنین تراس تابستانی سینما آفریقا که هنگامی که در کودکی همراه با مادرم در بیمارستان جاوید،کنار فروشگاه کوروش آن زمان بستری بودم،تصویری از بالکن آن بیمارستان میتوانستم ببینم که اکنون فهمیدم که آن تصویر دور و محو که من در کودکی میدیدم مربوط به این سالن تابستانی و روباز بوده است. در گوشه ای دیگر صندلی چوبی سه تایی زیر عکسهای قرار دارد که مربوط است به صندلی سالنهایی که در دهه 10 یا 20 شمسی در تهران فعال بوده اند. اوایل انقلاب در صف فیلم محمد رسول الله(1976،مصطفی عقاد) سینما آسیا آنقدر ایستادیم تا اینکه بلیط ساعت دوازده نصف شب نصیبمان شد.خاطره دیدن فیلم به کنار که هنوز همراهم هست،ولی دیدن تابلویی جالب که از سالنهای سینمای روباز سالیانی پیش کشیده شده بود و در سالن انتظار سینما آسیا نصب بود هنوز در یاد و خاطره ام است . دیدن آن اکنون در موزه سینما برایم گذشته های بسیاری را تکرار کرد.سینمایی که در تصویر میبینم،سینمای روبازی است که هر چند ردیف قیمتی دارد،خانمی غذا بار گذاشته و سفارش سر زدن به آن را به خانمی دیگر میدهد که در حال سرپا گرفتن بچه اش هست در همان نزدیکی،پلیسی به تقلید از پلیس فیلم روی پرده در حال زدن چوب به سر فرد جلویی است، همانطور که در فیلم پلیس در حال کوبیدن چوب است بر سر چارلی خنزرپنزری،همسایه های اطراف هم از پشت پرده و دیوارهای کناری در حال دیدن فیلم هستند بدون اینکه شاهی به صاحب سینما بپردازند،چرا که بالاخره هر چه باشد صاحب سینما باید حق همسایه گری را به جا آورد! در جایی از موزه نمونه اولین نامه های اداری و رسمی را میبینم که اجازه اکران یا نمایش یک فیلم را از طرف اداره فرهنگ داده اند.یادم می آید که هنوز هم دولت باید اجازه اکران یک فیلم را به فیلمسازش بدهد،تا همواره هنرمندان فیلمساز بدانند و آگاه باشند که تا فیلتری به نام دولت بر ایشان نظارت نکند،حق تماس مستقیم با مردمانی که برایشان فیلم میسازند را نخواهند یافت. شاید اولین تجهییزات فیلمبرداری و صدابرداری و پخش فیلم و لابراتواری و گریم را بتوان در گوشه ای از موزه یافت: دوربین کوکی ، میز موویلای قدیمی ، شمارنده های دستی ، تجهییزات صدابرداری قدیمی ، میکروفونی سنگین و قدیمی ، دستگاه پخش صدا و موسیقی در سینما و... آنچنان غرق در تماشای این یادگارهای زیبا بودم که یکی از راهنمایان موزه در گوشم یادآور شد که هنوز پنج سالن دیگر باقی مانده است.ولی چطور میتوان بدون تامل و سیراب شدن چشم از این همه تاریخ و تلاش و کوشش صد ساله به راحتی گذشت؟ میتوان آلبوم فیلم جفتی ها را دید و گوشه چشمی از آن همه شور و شوق بچه های آن زمان برای بدست آوردن یک فریم از یک فیلم خاطره انگیز تر نکرد؟میتوان عکسهای کلارک گیبل با آن سبیل زیبا و مرسوم شده در آن زمان را دید و حسرت روزگار فیلمهای هالیوودی دهه پنجاه و شصت را نخورد؟ میتوان نقاب کاغذی زورو و کلاه او را دید و مسحور نشد و موسیقی زیبای سریال زورو را به خاطر نیاورد؟ میتوان تابلوی تارزان را دید و صدای فریاد او را در جنگل نشنید و یاد خاطرات کودکی نیافتاد،همانطور که دکتر هوشنگ کاووسی از آن خاطرات به عنوان عیدانه در مجله فیلم نوروز امسال نوشته؟ و میتوان عکس جوانی هوشنگ کاوه را دید و پیری او را به خاطر نیاورم که پارسال در اولین اکران فیلم آفساید در اولین روز از جشنواره بیست و چهارم در سینما عصر جدید خوشحال و راضی از او تشکر کردم و دستش را بوسیدم،کاری که چند لحظه بعدش جعفر پناهی با دیدن او انجام داد ؟ میتوان دوربین مورد علاقه ، بگویم عشق او ، بهرام ری پور را میگویم ، در کنار عکسی از او دید که فیلم مستند پرندگان مهاجر را با چه مشقتی با همین دوربین شانزده میلیمتری ساخت ، و در دل نگوییم که او چه زود پرپر شد؟ و میتوان... نمونه بلیتهای آن سالها ، سهام سینمایی در آن سالها ، عکسهایی که سالیان سال پشت ویترینهای رنگارنگ سینماها مشوق همراهان سینما بوده اند، تبلیغات فیلمهای ایرانی و خارجی که مثل اطلاعیه ای سعی در جذب تماشاگر داشتند، اعلانی که پر از غلطهای املایی به زعم امروز ماست ولی یکایک وقایع فیلم را شماره کرده است و ... دیگر یادگارهای همین اولین سالن موزه سینما است. عکس های این سالن به شدت خاطره انگیزند.مثلا عکسی دسته جمعی که علی تابش و نوذری و ایرج و ویگن و... در کنار هم نشسته اند ، عکسی از سه نخاله سینمای ایران ! و عکس دسته جمعی دیگری که شمس آل احمد درست در گوشه سمت راست آن نشسته است تا یاد فارغ التحصیلی اولین دوره آموزش سینمایی را زنده نگه دارند. آخرین عکسی که از این سالن به خاطرم مانده عکسی از جوانی استاد اکبر عالمی است که در میان کسانی که در لابراتوارها و پشت صحنه سینما زحمت بسیار کشیده اند تا سالیان سال خاطره برایمان به یادگار بگذارند،نصب شده است.
کلیدواژه: سینمای ایران ،اجتماعی ایران
|
|
| هزاران چشم |
| ساعت ۸:٠٤ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢ |
|
گاه گداری سیمای خودمان هم ما را اهلی میکند . به پای تلویزیون بیست و یک اینچیامان میکشاند و لحظاتی را به صیقل و حمام روحمان کمک میکند . اهلی کردن از طرف چیزی که نه شازده است نه کوچولو و از زشتی و بدترکیبی و گاه پلشتی به بدریختی دیوترین دیوهای شاهنامه حکیم توس میماند ، باعث تعجب خودم است . شب نوزدهم آبان ماه ساعت 8 تا 8 و پانزده دقیقه ، وقتی که قرار میگذارد و هر لحظه بیتابی میکنی تا ببینیش ، تازه با دیدن تیتراژ یک فیلم آلمانی متوجه میشوی که مرغ از قفس پریده است . میدانستم که سریال ” هزاران چشم “ شش قسمت بیشتر ساخته نشده است و مصاحبه عیاری و نقد و نظر شرقیها و شکایت دانشجویان مظلوم ! کرمانی را هم خواندهام ، اما بازهم منتظر قسمت دیگری بودم . حساب و کتاب از دستم دررفته است و شب با سردردی از دیدن فیلم نیمبند نیمی ز ترکستان نیمی ز فرغانه ( اینجا نیمی ز هالیوود نیمی ز اروپا !) سر میکنم . بله سریال ” هزاران چشم “ من را اهلی کرده بود . دوشنبه شبها شبکه سه تا ساعت 8 تا 8 و پانزده دقیقه از صبحش چه میگویم بعد از پایان قسمت قبلی تا آن ساعت منتظر دیدن قسمت بعدی بودم . مگر این سریال چه داشت ؟ فرقش با سریالهای چند دهتایی که هر هفته از سیما پخش میشود چی بود ؟ کلید اصلی را خود عیاری درمصاحبهاش با شرق 19 مهرماه داده است . در سریال منتظر واقعهی خارقالعادهای نبودم . منتظر قتل نبودم . منتظر حل معمایی چند وجهی پیچ در پیچ در وقت پیچاپیچ نبودم . منتظر بودم تا اینکه بازنماید آنچه را که در این سالهای نکبت پنهان داشتهایم . منتظر بودم تا قصه زندگی را بیهیچ پیچ و خم و شاید گاه اوج و فرود و گرهافکنی و گرهگشاییهای معمول هر داستان سادهای و حتی شخصیت منفی یا مثبت ( در ظاهر) بیابم . و کلید اصلی عیاری در مصاحبهاش بردن اسم فیلم ” داستان توکیو “ شاهکار یاساجیرو ازو بود . اولین بار فیلم را در تلویزیون دیدم و بعدها در فیلمخانه ملی و حوزه هنری . فیلمی که روانی روایتش به زلالی صداقتش در بیان ماجرایی آنچنان ساده که با پایان آن – همچون هزاران چشم – هنوز منتظر ادامه آن هستیم . آنچنان شیفته دو شخصیت اصلی – پدر و مادر ژاپنی – میشوم که مرگ یکی مثل فقدان دوستی دوستداشتنی جلوه میکند که اکنون در کنارت در جلو چشمت جان سپرده است . همهی شگفتی این مجموعه شش قسمتی هم در این بود که زندگی ساده و بیسوژهی همهی ما را به سوژه تبدیل کرده بو د. سوژههایی که زندگی را با تمام پستی و بلندیها بیهیچ تمهید فریبکارانهای – تمهیداتی که دائم در حال حقنه شدن از طرف سیل سریالهای نیمبند سیما هستند – در نزد خودمان موشکافی و جراحی میشوند . در قسمت اول این مجموعه معرفی خوبی دارد از فضای سریال . راوندی نامی که سردبیر مجلهای خانوادگی است ، با چشمانی نابینا شده ، هر روز کارش این است که با کمک منشیاش ، نامهای از میان تعداد زیادی نامه انتخاب کند و مسئله یا مشکل شخص نویسنده را بازخوانی کند . او در واقع به نوعی حلال مشکلات است ! و صفحه اختصاصیاش برسردوراهی است – بازی نقش راوندی و شخصیت اصلی یا حاشیهای این شش قسمت را مهدی هاشمی با استادی تمام بر عهده دارد . بازیگری که به نظرم نبودش در این سریال میتوانست لطمهای بزرگ باشد . مهدی هاشمی که کمکاری او در این سالها ستودنی است ، در این سریال بازهم استعدادهای شگفت اش را به نمایش گذاشت . طبیعت بازی او روان و ساری در همه لحظات سریال است. کوچکترین حرکاتش حساب شده و با فکر است ، بوکشیدنها ، خمیازهها ، خاراندنها حتی . ماجرای قسمت اول در آپارتمانی میگذرد: حکایت دو همسایه . دو خانواده که در یکی با یخچال خالی مواجه هستیم و در دیگری پر از چیزهای خوردنی . یکی به مسافرتهای خارج میرود و دیگری بستهی خانه . یکی نگهبان خانه دیگری . نگهبان خانه از حقارت و حسادت خانهی همسایه خود را – وقتی به مسافرت میروند - جستجو میکند ، میکاود ، سیب گاز میزند وبه روی صندلی راحتیاشان لم میدهد و تاب میخورد و حادثهای کم اهمیت – پاره شدن لباس خارجی همسایه – به معضلی برای آنها تبدیل میشود . معضلی که به ظاهر با عکسی دیچیتالی و دستکاری شده حل میشود ولی سرآخر کار به قهر میانجامد و سپس آشتی . نامهها توسط خانم منشی خوانده میشود . قبل از خواندن نامهها راوندی با نشان دادن ساعتش به خانم منشی ساعت ر ا از او میپرسد ولی منشی با دیدن ساعت خودش – شاید میداند که یک نابینا نمیتواند همیشه ساعتی دقیق داشته باشد – اعلام وقت میکند . حجم نامهها نشان از مسائل زیاد مردم میکند . آنها همه به دنبال راه حل به رواندی نامه نوشتهاند و گاهی در اصل بر سر دوراهی قرار ندارند و مسئلهاشان – با مدت زیادی که از فرستادن نامه گذشته است – به نوعی حل شده است . قسمت دوم این مجموعه اختلاف دو شریک یک شرکت را بر سر دادن یا ندادن مالیات به دولت ، گره میزند به سرنوشت دختر و پسر آنها که در آستانه شروع زندگی مشترکشان هستند . بالاخره دختر و پسر برای ازدواج ، جدای از اختلاف دو خانواده ، به تمهیدی قانونی دست میزنند ، ولی سرآخر این محبت واقعی داماد است که منجر به حل اختلاف بین دو خانواده شده و زندگی شیرین میشود . قسمت سوم بازی در بازی مهدی هاشمی در نقش بازیگری است که دیگر ریههای بیمارش تحمل دود سیگار را ندارد . دکتر او را از سیگار کشیدن برای زنده ماندن منع میکند . ولی شغل او به گونهایست که چه در انجمن بازیگران و چه در حال بازی باید تن بدهد به کاری که دیگر از آن تنفر پیدا کرده است . سیگار کشیدن . در صحنهای که کارگردانی سمج – چه زیبا کارگردانان بیسواد فیلمفارسی را به نقد کشیده است عیاری در همین چند سکانس – به بازیگر اصرار میکند که بعد از دیالوگی سیگار را روشن کند . مقاومت او در مقابل این اجبار راه به جایی نمیبرد و سرآخر مهدی هاشمی به تمرین مسافرکشی در تهران دست میزند . تمرینی که بسیاری دیگر در این شهر به آن تن دردادهاند تا فکر و عقیده و وجدان - اینجا آداپته شده به ممنوعیت سیگار - خود را در مقابل زورمندان روزگار سالم و دست نخورده نگه دارند . در قسمت بعدی مردی را میبینیم با درآمدهای محدود ماهانه ، طلاق گرفته از زنش ، دختر شوهر داده ، پسر به دانشگاه فرستاده و مادر و برادر را در حمایت خود قرار داده ، در میان دریایی از تقاضاها و خواستههای دیگران به غریقی میماند که دیگر نفسی برایش باقی نمیماند . در میان توقعات مادرش ، بیعرضهگیهای برادرش ، بیغیرتی دامادش ، و بی تفاوتی همسر سابقش ، تنها کسی که هنوز پا به خانهاش میگذارد ، پسر دانشجوی اوست که فوقلیسانس را در دانشگاه آزاد کرمان میگذراند ، ولی به نحوی میخواهد از بار پدرش کم کند و خودش درآمدی کسب کند . به قاچاق مواد مخدر روی آورده است ولی ذکاوت پدر باعث میشود تا به این مصیبت مضاعف پی ببرد . پسر را با تدبیری - با اینکه میداند که شاید مثمر ثمر نباشد - از کار قاچاق منع میکند و او را راهی درس و مشق میکند . ولی هم او و هم راوندی میدانند که عاقبت این زندگی چیست . این تنها قسمتی بود که خود عیاری هم اعتراف دارد ، حجم زیاد مشکلات مرد به نوعی بزرگنمایی شده است . به طوری که تعداد زیاد مشکلات برای یک نفر - گرچه میتوان نمونههای بدتر از این هم یافت - در چنین مجموعهای ناهمگون است . جالب است همین قسمت پخش شده در بیست و یکم مهرماه باعث شکایت و شکوه و آه و زاری و اندوه ! دانشجویان روشنفکر مسلمان دانشگاه آزاد اسلامی کرمان به جناب لاریجانی میشود که شکل تمسخر شدهی خبر را در شرق بیستم آبان میخوانیم . اهانتی که به قشر پاک و منزه و به احتمال مقدس ! دانشجو آن هم از نوع بیکار و آزاد و روشنفکر و کرمانی شده ، واقعا قلب هر ایرانی را جریحهدار کرده است . قسمت پنجم سریال از آن مایه داستانهایی بود که به احتمال اگر دست سریسازهایی مثل شاهمحمدی و قاسمی و لبخنده ... کارگردانهای پشت هم انداز حیف نان ملت میافتاد ، با شاخ و برگهای بسیار ، به یک سریال از نوع اوشینی وطنی تبدیل میشد . فرزند معلول مرد کارمندی عاشق دوست خواهرش میشود . عشق به دختری تحصیل کرده ، زیبا که به او اعتنا کرده است . داستانهای او را جدی گرفته است . به دنبال ناشری برای آثارش بوده و سر آخر ناشری را به شرط و شروطی پیدا میکند. اما معلول درست سربزنگاه هر کاری از آن کار منصرف میشود جز عشق . حتی دانستن و اصرار اینکه کدام پرستاری او را دز زمان تولد بر اثر بیاحتیاطی به زمین انداخته است و او را افلیج کرده است و یافتن او و درست در زمانی که در دستان پسر ورزشکار و سالم همان پرستار در میان پلهها به سمت خانهی پرستار حمل میشود ، از تصمیم خود منصرف میشود . اصرار دیگران برای دیدن پرستار - حتی تمنای تماشاگران - راه به جایی نمیبرد . او دیگر نمیخواهد پرستار را ببیند . مثل اینکه دیدن همان پسر سالم و ورزشکار و زحمتی که به او داد برایش کافی بود . لحظاتی که پتانسیل بیشترین حجم سانتیمانتالیزم سریال سازی این سالها را در خود پنهان دارد ولی در همین بزنگاهها عیاری چیره دست چنان ساده با موضوع برخورد میکند که تماشاگران گویی تاکنون هیچگاه دلشان برای هیچ معلولی اینچنینی نسوخته است . منطقی و محکم با سوژه ملازم است و حسگیری و حسسازی ناشیانه را به کارگردانان دیگر - از سنخ همان کارگردان قسمت سوم سریال که ذکرش رفت - میسپارد . معلول بالاخره طی نامهای پنهانی از دوست خواهرش تقاضای ازدواج میکند . تقاضایی که دوست خواهرش را بر سر دو راهی قرار میدهد و باعث میشود تا به راوندی نامه بنویسد . تنها باری که شخصیتهای نامه در دفتر مجلهی رواندی حضور پیدا میکنند این قسمت از سریال است . هر دو شخصیت اصلی نامه معلول و معشوق . معلول به نوعی میداند که توقع نابجایی دارد ولی بر پیشنهاد خود اصرار میورزد . میداند عشق را منطقی درکار نیست ولی از معشوقش منطقی میخواهد در رد تقاضایش . بالاخره نه آنطور که رواندی میخواست یعنی حضور هم زمان هر دوی آنها در دفتر کارش بلکه به طور جداگانه هر دو نفرشان آنجا حاضر میشوند . معلول هم به دفتر کار راوندی ، جایی که دیگر همه داستان دلدادگی عجیب او را میدانند ، میرود . استدلال و حرفهای راوندی برای معلول چیزی در حد توصیههای پیشپا افتاده است . او با زبان الکنش به راوندی میفهماند که عشق قابل درمان نیست . غذا خوردن راوندی و معلول ، هر دو به نوعی جداافتاده از اجتماع پیرامونشان ، و همیاری و همدلیشان در نحوه خوردن و نوشیدن کمال زیبایی را در قسمت نیمه نهایی مجموعه ، مثل نقطه اوج یک رمان زیبا ، به نمایش میگذارد. اما قسمت پایانی - نمیدانستم قسمت پایانی است وگرنه وداع به سزایی انجام میدادم با سیما که دوشنبه دیگر معطل تبلیغات یک ربعی این جعبه خالی نشوم - به ظاهر داستان تکراری صاحبخانه و مستاجر است ولی در بطن نظم گسیختهای را نشان میداد که اکثریت جامعه شهرنشین دست به گریبان آن هستند . فقر و ذلت . فقری که در قالب صاحبخانه چون بختکی در زندگی خیلی از ایرانیها پای در خانهاشان منتظر است ، حتی زیرباران ، تا اعلام کند که یک گام به فقر مطلق نزدیکتر شدهاند . حساب و کتاب و مو از ماست کشیدنهای خرجی در زندگی فقرا چیزی عینی است . گویی آیینهای در برابرم بود و زندگی خودم را نمایش شده ، با جزییاتش ، میدیدم . تن به استثمار کاری پرزحمت ندادن و غرور مرد ، دیگر در این وانفسا چیزی جز وهم و خیال نیست . همه خانواده دست در دست هم شادی تولدی را جشن میگیرند ، که هدیهی آن ساعتی است در دستان کوچکترین عضو آن. میخواستند به او بفهمانند که لحظه به لحظهی عمر خود را مراقب باشد ؟ در مجموع آنچه باقی میماند خاطرهای خوش از سریالی خوش ساخت بود و لذت درک هنرمندانهی هنرمندی دردمند که در قبل زحمتی که میکشد حرفی برای گفتن دارد . حرفهای آخر را به عیاری میسپارم : ” مضامین هزاران چشم لزوما قرار نیست برای هر کسی اتفاق افتاده باشد ولی این مضامین آن قدر پیش پا افتاده هستند که هر کسی باور میکند اگر برای خودش اتفاق نیافتاده حتما برای همسایهاش رخ داده ... پیش پا افتادگی که من مفتخرم به سمتشان حرکت کردهام . شاید مصداق همان حرف بسیار پر اهمیت رونالد ریچی منتقد بزرگ آمریکایی باشد که در ارتباط با یاساجیرو ازو گفته بود ، او اهمیت موضوع را نفی میکند ، شاخ و برگ اضافی را میزند و سعی میکند یک موضوع بسیار بسیار نحیف را با هنرمندی بپروراند و به آن بپردازد . من خیلی به این شگرد اعتقاد دارم . “ |
|
| جایزه صلح نوبل و ... |
| ساعت ٤:٢٧ ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ۱۳۸٢ |
|
اولین جایزه بزرگ ایران چه شگفت که در زمینهی صلح جهانی کسب می گردد . جایزه صلح نوبل نصیب کشوری می شود که در مظان بیشترین اتهامات ضد صلح است . نصیب شیرین عبادی می شود که در میان این کارزار قدرت ، طرف مردم را گرفته است و به طور اختصاصی زنان و کودکان این جامعه را . جریان تهیهی نوار ویدئویی او از یکی از بریدگان حزب الله به نظرم بیشترین ضربه حیثیتی را به جناح محافظه کار زد . افشا از درون یک هیولای قدرت . کلام او شگفت است :" من یک مسلمان هستم، بنابراین شما می توانید مسلمان باشید و از دمکراسی هم حمایت کنید." با اینکه بی ربط است کنسرت گروه آریان در لندن به این کسب جایزه ... اما خواندن گزارش بی بی سی در مورد این کنسرت هم شاید این نظر را تائید کند که هر گروه یا شخصی که در این کارزار ماندن در خاک ایران را تحمل کند ! و شگفتی بیافریند باز هم از رشد بیشتری نسبت به ایرانیان خارج نشین برخوردار خواهد شد . استقبال بیشتر از این گروه و برنده جایزه شدن از درون این خاک ... این خاک مشک بیز چه شگفتی در بر دارد ؟ ایران سربلند باشی همیشه !
کلیدواژه: اجتماعی ایران
|
|
| نقس عمیق در اعماق سیاه |
| ساعت ٦:٢٦ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٢ |
|
مرگ شخصیتهای فیلم ” نفس عمیق “ در ابتدای فیلم مشخص می شود . به اشتباه انداختن تماشاگر - به نوعی شوخی با تماشاگر - از طرف کارگردان برای شناخت بین کامران و آیدا است که هر دو موهای بلندی دارند . به جهت بازی با ذهن تماشاگران و به نوعی به سود کشف آنان ، کارگردان تصاویری را درهم میکند که در ابتدا تماشاگران را نسبت به اعمال ضداجتماعی اشخاص فیلم خلع سلاح ذهنی کند و به نوعی پندی اخلاقی را به ذهن متبادر نماید : خوش عاقبت نبودن چنین راه پیمودن ! ولی اوج گرفتن دو جوان ، در میان مه کوهستانهای شمال و شنیدن نغمهی آسمان آبی است ، به راهنمایی خود کارگردان در کنار جاده ، همدلی وهمراهی او را با شخصیتهای ولنگارش گوشزدمان می کند. آیا شهبازی می خواهد بگوید آنها در نبود جسمشان به سعادتی ابدی می رسند؟ معتقدم بن اندیشهی کارگردان در مرحله نوشتن فیلمنامه و سپس ساخت این فیلم ، به پوچی رسیدن جوانان - تو گویی همه - در این دیار است. برهمین اساس فکری ، در فیلم از شخصیت پردازی آنطور که باید و شاید خبری نیست . نه گذشته آیدا را می دانیم ، نه علت حرکات منصور را ، نه توجیه و توضیح دیگری داریم برای خودکشی تدریجی کامران . همه اینها در جامعه سیاه فیلم خلاصه شده است . می دانم قضاوت بعض دگران را که حتما به معنای عمیق فیلم پی نبرده ام . ولی متاسفانه با دیدن چند بارهی فیلم نه به نتیجه ای که مطلوب نظر معرفی کنندگان فیلم به اسکار بود رسیدم ، نه آن تعریفهایی که امثال ایرج کریمی از فیلم کرده بودند . فیلم نفس عمیق درست نقطه مقابل فیلم اول شهبازی است . ” مسافر جنوب “ را - که جایزه اول را هم به عنوان کار اول گرفت - در جشنواره فیلم فجر سال 75 در سینما فلسطین به تشویق دستیارش در آن فیلم - سیروس رنجبر - دیدم . مسافر جنوب که حکایتی ساده و روان داشت از صداقت عمل و مردانگی نوجوانی جنوبی در میان اجتماع تهرانی ها – کلکسیونی از ایران امروز- ، فیلمی استوار به اعتماد و مردانگی بود. فیلمی به رنگ و بوی اینجایی و معرفتی ، کیمیایی !. مسافر نوجوانی - که مثل بزرگترها رفتار میکند - حافظ جان و مال پیرزنی می شود که قصد دارد با پروازی به فرزندش که در کشوری خارجی زندگی میکند بپیوندد . آنها که از راه اهواز - تهران در قطار با هم آشنا شده اند ، باز براثر حادثه ای - بیماری پیرزن - به همدیگر برخورد می کنند . تلاش و پشتکار نوجوان خونگرم جنوبی باعث می شود پیرزن لحظات آخر عمررا در بیمارستانی در غربت تهران بی نگرانی بگذراند. نوجوان فیلم در صحنه ای از فیلم تصمیم میگیرد به پسر پیرزن در آلمان زنگ بزند و بگوید که بیاید تا مادرش را در لحظات آخر ببیند . در دیالوگی می گوید زودتر بیا که نگویند بچه های جنوب بی معرفت هستند و مادرشون رو اینجوری تو غربت ول میکنند .بعدها در شبکه دوم سیما این فیلم برای یکبار نمایش داده شد . فیلم بعدی او را - به نام نجوا - ندیدم ، ولی از سه فیلم ساخته شدهی او ، فقط نفس عمیق است که به اکران عمومی درآمده است .- البته آن هم شاید به خاطر قانون اسکار درمورد فیلمهای خارجی که بایستی زمان معینی در کشور مبدا اکران شده باشد . تعریفهای ایرج کریمی و جایزه اخیر فیلم و ارائه آن برای اسکار ، من را مشتاق به دیدن این فیلم کرد ، این اشتیاق وقتی سرد شد که فیلم را فقط مهر تاییدی دیدم بر تصور تماشاگران جشنواره ها و مردمان خارج از این مرز و بوم ، جایی که از ایران همان تصوری را دارند که شهبازی به غلظت تمام از تهران - ایران امروز به تصویر کشیده است . جوانان و دانشجویان ایران امروز ما نه تنها این چنین پوچ و هرزه گرد نیستند - به جز استثناء ها که هیچ قاعده ای بی استثناءاتش معنا ندارد - بلکه با اشتیاق سر به زانو درآوردن قدرت غالب دارند . ایدون باد!
کلیدواژه: سینمای ایران ،اجتماعی ایران
|
|
| لاله و لادن |
| ساعت ۸:۱۸ ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ۱۳۸٢ |
|
رهاشدگی از زندگی چنین سخت ، اگر اعتقادی داشته باشیم به اینکه انسانها صاحب روح هستند، خود نوید رهایی است . به قول شمس تبریزی آزادی از زندان تن و رها شدگی در عالم لایتناهی . خاطرهای دارم : وقتی با یکی از دوستان در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پرسه میزدیم در انتهای راهروی ورودی ناگهان به انسانهایی برخوردم که با امید و آرزوهای طولانی در حال خواندن حقوق بودند ، لحظه اول یکه خوردم این دو گل به هم چسبیده را دیدم . امید از آنها میتراوید و پنهانی ما را وامیداشت شکرگزار باشیم . شکرگزاری که شاید نوعی گناه بود . همانند آنها نبودن . تحمل دیگری را نکردن در خصوصیترین لحظات زندگی . شکری با شکایت . و مردن آنها که بازهم ، اگر زنده نیز میماندند ، دستمایهی تبلیغ برای موجوداتی بود که مثل پدر و مادر دهاتیاشان تحمل دیدنشان را نداشتند یا مثل پدرخواندهاشان حداقل سواستفادهاش از وجود این دو گل سفر به خارج از کشور و کیف و حال خودش بوده است . زنده ماندن این دو گل میتوانست دکتر جراح را به اوج شهرت برساند . میتوانست بیمارستان را - گرچه الان نیز چنین است - مرکز سرازیر شدن پولهای زحمت کشیده ملتهای محروم از هر امکانات بکند . میتوانست و میتوانستهای دیگر . خب مجلس ختم گذاشتن و تیراژ روزنامه ایران را تکان دادن و خودی نشان دادن خاتمی و اینها نیز بالاخره جزو نمک کار است . نمکی که گندیده شده است به جای آنکه خود مانع از گندیده شدن شود ! روحشان شاد و یادشان در خاطره تاریخی این ملت فراموش نباد.
کلیدواژه: اجتماعی ایران
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
تجهیزاتی ساختیم که در ایران وجود نداشت؛ مثلا دوربینهایی که با استفاده از انرژی خورشیدی شارژ میشدند و اینها در کوه و جاهایی که احتمال میدادیم پلنگ رفت و آمد داشته باشد قرار میدادیم تا موفق به تصویربرداری از این حیوان رو به انقراض ایرانی بشویم. مشخصه اصلی این فیلم این است که از رفتار واقعی پلنگ فیلمبرداری شده است، این حیوان با دیدن دوربین به تعیین قلمرو میپردازد و رفتارهای طبیعی که در مورد یک حیوان دیگر دارد را در مورد دوربین ما به کار میبرد. افرادی که با این تیم کار میکردند اکثرا الان به تخصص های بالاتر و برتری رسیدند و به نظرم این یکی از محاسن کار مستند علمی میتواند باشد. این مستند با تکیه بر فیلمنامه ساخته شده است و با ایجاد تعلیق برای دیدن پلنگ ایرانی ذهن تماشاگر این مستند را به خودش جلب و جذب میکند. و ریتم تندی که در مدت ۸۰ دقیقه فیلم انتظارآفرینی را به اوج می رساند؛ که استفاده از این شیوه تدوین را در کمتر مستندی از این ژانر به شخصه دیده ام. برتری دیگر این مستند به نظرم این است که با عشق و علاقه وافر به طبیعت زیبای ایران ساخته شده است؛ واقعا در پنج سال ابتدایی این کار کسی ریالی بابت زحماتی که میکشید دریافت نکرد و این ممکن نیست مگر حاصل همان علاقه به گفتن حرفهایی از طبیعت ایران که کمتر کسی به سراغش می رود. در هنگام تولید پرمشقت این کار گروه باید به کوهستانهایی می رفت که ماشین رو نبود و همین موجب صدمات جسمی بسیاری شده است که هنوز گروه فیلمسازی از آن رنج میبرد. ولی واقعیت این است که یافتن پلنگ در طبیعت ایران بسیار پرمشقت تر از آن است که فکرش را میکردم. سه سال فیلمبرداری از طبعیت البرز مرکزی که حاصل آن حضور هیچ پلنگی در راش ها نباشد، هر کسی دیگری را که بود ناامید میکرد؛ ولی الان که محصول نهایی را میبینم، از این قضیه خوشحالم که اگر پانزده سال دیگر مثلا دیگر پلنگ ایرانی در طبیعت وجود نداشته باشد؛ حداقل یادگاری از این حیوان که حاصل کار گروهی است باقی میماند. با اینکه متاسفانه کار گروهی در ایران کمتر به ثمر مینشیند، ولی یکی از خصوصیات مهم این مستند همین است که توانسته از ابتدا تا انتها موفق و متحد با گروهی منسجم عمل کند و حاصل کار جمعی اش را با لذت به تماشا بنشیند. البته محققین مبرزی هم با این کار همکاری کردند مثل آقای فرهادی نیا - که جایزه محقق برتر حیات وحش جهان را در سال 2009 کسب کرده اند - آقای باقر نظامی - که استاد دانشگاه در زمینه بیولوژی هستند که پایانامه فوق لیسانس ایشان تحقیق در باره پلنگ بوده - و... تاثیرگذاری فیلم مسلما با پخش تلویزیونی و جهانی میتواند چندین برابر شود و حساسیت ها را حتی در سطح جهان در مورد این حیوان رو به انقراض ایرانی را بیشتر کند.
دامان تکرار مکررات خواهیم افتاد، امری که این روزها متاسفانه به اشکال گوناگونی در اجتماع ما در حال روی دادن است. این فیلم که در جشنواره "سینما حقیقت" مورد تقدیر داوران جشنواره قرار گرفت، سیر صد و پنجاه سال روزنامهگاری همراه با روشنگری و روشنفکری است، و هر زمان که روزنامهنگاران استقلال فکری خود را فدای مصالح گوناگون سیاسی و حکمرانان کردهاند، لکه ننگی بر تاریخ مطبوعات افزودهاند و زمانی که با روشنگری و روشنفکری دست به قلم بردهاند تا آینه بیغبار جامعهاشان باشند، بیشک هم خودشان با آبرو و سربلند زندگی کردهاند و هم جامعهای رو به رشد را به ارمغان آوردهاند. گرچه در این سیر تاریخی آنان که باشرف کاریشان زیستهاند، یا به جوخه دار سپرده شدهاند و یا سر از زندان درآوردهاند، ولی مردم قدرشناس ما همیشه فرق گوهر را از خرمهره تشخیص میدهند.
ولی مقدور نشد و از خانواده دیگری شروع کردم. موسیقی لرستان توانست در این کار به یاریم بیاید. موسیقی لرستان هم در مراسم عروسی و هم در عزا نقش کهن الگویی را ایفا میکند که با استفاده به خصوص از موسیقی عزای آن توانستم این مستند کوتاه را تاثیرگذارتر بر مخاطب بسازم. به نظرم اگر مستند دارای ساختاری منسجم از هر لحاظ باشد میتواند تاثیر نهایی بر مخاطب را بیشتر کند. هماهنگی بین تصویربردار، آهنگساز (یا موسیقی انتخابی مناسب با موضوع) ، مونتاژ مناسب با ریتم و موضوع اثرو... همه میتواند در زیبایی محصول نهایی موثر باشد. اکثر کارهایی که در زمینه مستند در ایران ساخته میشود سفارش تهیه کننده دولتی هستند و فیلمساز هم باید بر همان مبنای سفارش، کار خود را در نهایت هنرمندی پیش ببرد و در عین حال از ذهنیت پردازی در باره موضوع پرهیز کند تا محصول نهایی چیزی خارج از موضوع سفارش دهند نشود. حمایت از مستندسازان میتواند در رشد نهایی این رشته سینمایی تاثیر بگذارد، البته من در این مجموعه به تهیه کنندگی "مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی" و آقای پژمان لشگریپور هیچ مشکلی نداشتم و کار به خوبی پیش رفت و خودم که اولین بار این کار را در جشنواره سینمای حقیقت دیدم از کلیت کار راضی هستم.
همراه میشد، اما وقتی کار فیلم شروع شد، رفتار و منش ایشان به ما انرژی مضاعفی میداد تا به ادامه کار بپردازیم. گرچه خانم دباغ سالها برای این انقلاب و حتی انقلابیون خارج از کشور زحمات بسیاری کشیده بودند، ولی با تواضعی وصف ناپذیر اظهار میداشتند که "مادر من که کاری برای این انقلاب نکرده ام و چندان موضوع جالبی برای فیلمسازی نیستم" ولی وقتی با مبارزات و مسئولیتهای سنگین ایشان چه در دوره قبل از انقلاب و چه در دوره انقلاب وبعد آن آشنا شدیم، متوجه شدم که با شیرزنی مواجه هستیم که همچون مولایش تواضع را بر هر چیز دیگر ترجیح میدهد. کسی که وقتی در دوره ستمشاهی دستگیر میشوند، بعد از زمانی کوتاه و مقاومت ایشان، دختر کوچک ایشان را نیز دستگیر میکنند و مورد آزار و اذیت قرار میدهند؛ ولی ایشان مقاومت و صبر را پیشه میکنند. ایشان از مراقبان و ملازمان حضرت امام(ره) در دهکده نوفل لوشاتو بودند. ایشان کسی بودند که مورد اعتماد امام بودند طوری که همراه با نامه تاریخی امام به گورباچف، همراه هیئتی بودند که به شوروی سفر کردند. حتی ایشان پا به پای گروه فیلمسازی به خارج از کشور و مناطقی که در زمان های گذشته مبارزه با رژیم صهیونیستی انجام میدادند، آمد و مشوق ما بود در ادامه کارمان. این مستندی است که می تواند برای نسل امروز و همچنین نسل پیشین ما به خصوص جوانان و خانم های جوان الگو باشد؛ چرا که تماشاگر با شخصیتی آشنا میشود که از ابتدای شروع فیلم با او با ناملایمات بسیار روزگار آشنا شده و مقاومت او در برابر این سختی ها را میتواند سرمشق خود و زندگی خود قرار بدهد. در حقیقت هر مستندی می تواند جذابیتهای خاص خود را داشته باشد، ولی در مستند "بانوی مبارز" شخصیت خود خانم حدیدچی آنچنان تاثیرگذار است که هر بیننده ای را جذب روایت دراماتیک زندگی پرفراز و نشیب آن میکند. و بی شک این مستند توانسته مخاطب خود را در چند نمایشی که در جشنواره های قبل داشته مجذوب کند و تاثیر خود را بگذارد. در کارهای قبلی پرتره اینجانب نیز مثل "شیر صحرا" که در باره سردار شهید آبشناسان است و "فصل وصل" و "مرد خدا" هم سعی کردم الگوسازی از شخصیتهای این بزرگواران را مبنای کار خود قرار دهم تا جوانان ما هر چه بیشتر با این انسانهای ایثارگر و مبارز آشنا بشوند و الگوبرداری کنند. از نظر اینجانب گسترش نمایش فیلمهای مستند به هر بهانه ای که باشد خوب است : چه جشنواره ها و حتی سیمنارها و نشست های مختلف عمومی و تخصصی و "شبکه مستند" سیمای جمهوری اسلامی ایران. این اقدام بجای جشنواره سی ام را به فال نیک میگیرم و امیداوارم که ضمن تداوم این حرکت، نمایش فیلمهای کوتاه را در سالهای آتی نیز در برنامه هایشان بگنجانند.

تماشاگران فیلم، آشنایی با زندگی پرفراز و نشیب این استاد زبان فارسی را همراه با تصاویر آرشیوی و حضور خود "دوفوشه کور" در اغلب صحنههای فیلم پی میگیرند. او در جستجوی حقیقت، سرآخر بعد از سالیان بسیار کنکاش در شعر و ادب فارسی به "حافظ" میرسد و در غزلیات آن شاعر بزرگ "گرفتاری عاشقانهای"، به قول خودش، پیدا میکند. مدت چهل سال با اشعار حافظ زندگی میکند، تا بتواند مفاهیم بلند ادبیات فارسی را که به نوعی در این اشعار خلاصه شده است را به زبان مادریاش یعنی فرانسوی برگرداند؛ کاری که خود او در فیلم معترف است: "فقط نصف این معانی به زبان دیگر قابل انتقال و ترجمه است." استفاده از تکنیک منولوگ و گاهگداری دیالوگ در این فیلم بسیار موثر واقع شده و تماشاگر با عمق و جان این روح سرگشته و شیدایی و "مجنون" آشنایی پیدا میکند. از صحنههای درخشان فیلم میتوان به حضور تنهای پروفسور، گویی در شبی رویایی، در "حافظیه" و بر سرمزار بزرگمرد تاریخ ادبیات ایران اشاره کرد. در مجموع این فیلم نیز مانند دیگر فیلمهای پرتره این فیلمساز مثل: "معلم" و "حقیقت گمشده"، که در سال گذشته در همین جشنواره اکران شد، جذاب و دلنشین است.


شمال و غرب و شرق و مرکز تهران را به همراه مشاوران املاک یا بدون حضور آنها گز می کند، خود شخصیتی طناز دارد و با شوخی های کلامی بسیاری که به کار میگیرد و به نظرم ریشه در اصلیت آبادانی-اصفهانی او دارد، به دست انداختن معماری وحشتناک داخلی و خارجی خانههای تهران میپردازد. خانههایی که سنگهای تزئینی آنها از پلاستیک است و تاریکی مطلقشان جزو حسن آن حساب میشود و جای پارکینک ماشین در آنها بدون مهندسی است و هزار و یک عیب و علت کلی و جزئی دیگر. در این میان به آدمهایی که در این خانه ها هم هستند نگاهی، هر چند گذرا، انداخته میشود و فیلم میرود به سمت این که آدمهایی که ساکن این خانهها هستند خودشان چه جوری به شکل خانههایشان درآمدهاند. فیلمساز در این نقب شبه جامعه شناسانه بالاخره در جستجوهای مختلفی که دارد سعی میکند، خانه ای را که نسبتا پسندیده به شکل سلیقهٔ خودش درآورد و زندگی در آن را به نوعی با مدارا و تحمل سپری کند. حرف در باره فیلم بسیار است ولی این مجال کوتاه، اما در این میان بد نیست اشاره ای کنم به سابقهٔ فیلمساز که تنها فیلم داستانی و حرفه ای او که بالاخره رنگ کم رنگ اکران را دید، بعد از توقیف چند ساله، "آتشکار" بود. فیلمی جسور در مورد موضوعی نسبتا سخت و مشکل و بازهم مثل این مستند مورد بحث مبتلابه خیلیها که جرات اظهارش را ندارند. به نظرم انتخاب این فیلمساز برای ساخت چنین فیلمی با توجه به سابقه خوب او در فیلمسازی به شکلی متفاوت بوده، و به همین خاطر این فیلم هم فیلمی متفاوت در میان مستندهای دیگر این جشنواره بود. نتیجه اینکه شناخت تناسب سوژه و همراهی آن، با تسلط و چگونگی نگاه یک فیلمساز به دنیای اطرافش را همیشه یک تهیهکنندهٔ فهیم می تواند درک کند، که در اینجا این اتفاق خوب افتاده است و ثمرش فیلمی است دلچسب و در عین حال صاحب سبک و حرف.
به نظرم بهانه قایق سواری دو کایاک سوار در رود سیروان، به کارگردان این توانایی را داده تا مناطق اورامانات و مردمان آن و نحوه گذراندن اموراتشان و حتی اعتقادات و موسیقی اشان را به تماشاگرش به خوبی نشان دهد؛ که این خود میتوانست توجیه حضور این فیلم برای مسئولین برگزار کننده، در بخش "مستند زیست محیطی" یا "قوم نگارانه" باشد نه "بخش آزاد". البته به توجه به سابقه کار این فیلمساز خوب، توقع این بود که این سیر و گشت قوم نگارانه به شکل ظریف و هنرمندانه تری صورت میپذیرفت که این مهم در این مستند طولانی کمتر مورد توجه قرار گرفته بود. توجه و اشاره این مستندساز خوب به معضل همکارانش در این روزها، در مراسم اختتامیه باعث شد تا تشویق و تایید طولانی جمعیت حاضر در تالار وحدت را به همراه داشته باشد.
قبل از مرگ برادر کوچکتر آل احمد یعنی "شمس"، که گویی چندان سابقه ارتباط خوبی هم با جلال و همسرش نداشته، مصاحبهای انجام داده، که آنهم بیشتر بازگویی تلخیهای ارتباطش با "سیمین دانشور" بود تا چیزی دیگر و تاثیرچندانی در شناخت از نویسنده مورد نظر فیلمساز به تماشاگر نمیداد. به هر حال عنصر تحقیق و جستجو در فیلم ضعیف بود و بیشتر شاهد پرگویی مصاحبهشوندهها در باره جلال بودیم تا گزیده گویی و تحلیل. مثلا یکی از مصاحبههای مهم "سیمین دانشور" با مجله کیهان فرهنگی سالهای دهه شصت در باره جلال مورد غفلت فیلمساز بود و حتی کتاب "از چشم برادر" شمس آل احمد که معرفی و تحلیل آن در طول فیلم مسلما از مصاحبه بی رمق با خود شمس موثرتر بود، چرا که حرفهایی که برادر در باره برادر میخواسته بزند، هر چه بوده، در همان کتاب جمع شده است. زمان طولانی این فیلم می توانست به نصف تقلیل پیدا کند بدون این که به فیلم صدمه ای بزند یا تاثیر آن را در شناخت جلال کمتر کند، اما به هر حال یادی از "جلال آل احمد" در این دور و زمانه که بیش از چهل سال از مرگش می گذرد را میتوان غنیمت شمرد. دیدن فیلم مستند خاکسپاری جلال و مراسمی که برای او در همان سال ۱۳۴۸ در مسجد فیروزآبادی شهرری گرفته اند از لحظات ناب و به یاد ماندنی فیلم بود.
بخشی نتیجه میگیرد: «در صورت وقوع زلزله دیگر جایی برای مردمسالاری، جامعه مدنی، جنبش اصلاحات و این قبیل حرفها باقی نمیماند.» که جمله آخر نوعی دعوت است به دست شستن از توجه و تهمّم به ارکان دموکراسی در جهنمی که فیلمساز تصویر کرده. در حقیقت او آخرین راه چاره این متروپولیس را همین زلزله و نابودی کلی آن میداند و در عین حال دلش برای انارهای خشکیدهٔ تهران میسوزد، ولی مردمان بسیاری که در این نابودی از دست میروند، چندان برایش مهم نیستند، چه بخواهند دموکراسیخواه باشند چه سفلهپرور! 
مدعو) منتقدی شغله؟ (با نگاه عاقل اندر سفیه منتقد روبرو میشود) یعنی منظورم این است که شما صبح تا شب فیلم میبینین، بعد پول میگیرین؟ 



