سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

عارف لرستانی، جمشید اسماعیل‌خانی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

عارف لرستانی از آن دست بازیگرانی بود که انرژی خیلی زیادی در کارش می‌گذاشت، مثال بارز آن ایفای نقش سختی  که در مجموعه‌ی قهوه تلخ داشت. همان سال‌ها هم همه‌اش نگران این همه انرژی خرج شده برای این کاری کمدی بودم، «نکنه او هم...»؟!

پانزده سال پیش هم بعد از فوت «جمشید اسماعیل‌خانی» یکی دو نفری در مطبوعات آن زمان به این نکته - که با تمام وجود در نقش خودش غرق می‌شد و انرژی بسیاری برای بازیگری می‌گذاشت - اشاره کردند...با فوت ناگهانی و نابهنگام عارف لرستانی، امروز همه‌اش یاد این دو بازیگر پرانرژی در خاطرم، ممزوج به هم بود و از خودم می‌پرسیدم، چطور بازیگران خوب جانشان را بر سر کارشان می‌گذارند...

روح هر دو شاد و یادشان ماندگار.


 
 
نگاهی به فیلم‌های جشنواره سی و پنجم فیلم فجر - بهمن ماه ۱۳۹۵
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٦
 

روز اول 

مقدمه

جشنواره فیلم فجر امسال دو روز زودتر از سال‌های گذشته شروع شد. جشنواره‌ای که بالاخره بعد از هیاهوی بسیار بر سر انتخاب فیلم‌ها در بخش‌های مختلف و...سی و پنجمین دوره‌اش را تجربه می‌کند. و گویی هنوز هم بعد از سال‌ها، در این تجربی بودن و آزمون و خطا کردن باقی مانده است. طبق معمول روزهای نخست جشنواره، سینمای رسانه‌ها – برج میلاد – خلوتی دلنشینی داشت و هنوز از هیاهوی دوست و فامیل و آشنا و بچه و کالسکه و نی‌نی‌لالای خبری نبود، گرچه بعضی از چهره‌های ناآشنا نشان از روزهای شلوغ بعدی دارد. با حضور وزیر جدید ارشاد در پشت میز ریاست و آنچه‌ که از ایشان در دیدار با علمای قم نقل شد، غربالگری اساسی در انتخاب فیلم‌ها صورت گرفته است و بنابراین نباید توقع یک رقابت منصفانه را داشت، چرا که همان اول کار و قبل از شروع مسابقه، ناداوری‌ها صورت گرفته است. به قولی «زهر» جشنواره از قبل گرفته شده و به احتمال قوی امسال با شیر بی‌یال و دم و اشکمی روبرو خواهیم بود. عدم حضور فیلم کارگردان‌های خوبی مثل عیاری و میلانی و... بدون شک سطح توقع از جشنواره را نیز کاهش می‌دهد و در حد متوسط و زیر متوسط باقی می‌گذارد.

آبی‌ کم‌رنگ / آرش لاهوتی / مستند

فیلم در آسایشگاه اعصاب و روان جانبازان می‌گذرد و در زمان یک ساعت و بیست دقیقه‌ایش، ما را به قلب ماجراهایی می‌برد که چندتن از این جانبازان با آن روبرو هستند. فیلم به خاطر نزدیکی حسی با این جانبازان و نشان دادن خلوت خودخواسته‌ی آن‌ها، به شدت تاثیرگذار است. اسم فیلم اشاره دارد به لباسی که این جانبازان در آسایشگاه به تن دارند و تلویحا اشاره دارد به آسمانی بودن آنها. جایی که آن‌ها هستند، اکنون و در حال حاضر، افق و آسمانی صاف و روشن است، که ما از پنجره‌ی حضور آن‌ها می‌توانیم این مناظر را ببینم. مناظری بهشتی از بوی حضور و عشق. دست‌مریزاد به کارگردان صبور این مستند.

اما حضور مستندها – مثل فیلم کوتاه - در جشنواره فیلم فجر- که بیشتر جایگاه سینمای حرفه‌ای و داستانی است - به خاطر بودجه‌ای جدا برای برگزاری جشنواره‌های مخصوص آن فیلم‌ها در طول سال - چندان پسندیده و معقول نیست.

خانه دیگری / بهنوش صادقی /۹۲ دقیقه

گرچه فیلم را نتوانستم تا آخر تحمل کنم و دو سوم پایانی را ندیدم، ولی گویی، در طول نمایش فیلم، اولین تاثیر «ابد ویک روز» - فیلم اولی موفق جشنواره پارسال – بر فیلم‌های امسال را مشاهده می‌کردم. گرچه در این مواقع که اثر خیلی ضعیف‌تر از اثر قبلی است باید اصطلاح «بلانسبت» را هم نوشت! بازی «ناصر هاشمی» - وقتی که روی صندلی چرخ‌دار ناله می‌کرد و حرف می‌زند - چقدر شبیه بازی برادرش «مهدی هاشمی» در «روزگار قریب» بود، وقتی که از درد به خود می‌پیچید. و این‌جا هم البته باید از همان اصطلاح قبلی استفاده کرد: بلانسبت.

ایتالیا ایتالیا / کاوه صباغ‌زاده / ۱۱۰ دقیقه

فیلم سرحال و زنده‌ای که شاید اگر شرایط اکرانش به خوبی جور شود، بتواند فروش خوبی داشته باشد. داستان زن و شوهری جوان - طبق معمول اول دلدادگی و بعدا شرح اختلافات آن‌ها - با عشق به ایتالیا و زبان ایتالیایی و مشکلات ساخت فیلم - و در کل زیست فرهنگی در ایران - ترکیب خوش طعمی به وجود آورده است که لذت آن موجب می‌شود، چندان متوجه زمان طولانی فیلم نشوم. فیلم نوعی شورش! دستیاران اول کارگردان‌ها بر عیله کار سخت فیلمسازی در ایران هم می‌تواند قلمداد شود؛ چون به غیر از دو سه بازیگر اصلی و حرفه‌ای، بقیه بازیگران از صنف دستیاران کارگردان‌ها هستند. اشارات فرامتنی فیلمساز به خانه سینما و مشکلات صنفی و اکران فیلم – صحنه علی ملاقلی‌پور و شرح اعتراضش به اکران فیلمش و...- اشاراتی است که نمی‌تواند تماشاگر عادی را همراه خود کند. همین سکانس‌ها می‌تواند کوتاه شود تا فیلم با زمان کمتر، شتاب بیشتری بگیرد.

اِو (خانه) / اصغر یوسفی‌نژاد / ۷۷ دقیقه

کارگردان از صنف نویسندگان و منتقدین سینمایی، به صف کارگردان‌ها پیوسته است و در اولین گام، گام محکمی برداشته است. چند باری به خاطر داشتن زیرنویس فارسی – چون فیلم تماما به زبان آ‌ذری است و در تبریز فیلمبرداری شده است – قصد داشتم سالن را ترک کنم، ولی کارگردان با تمهیداتی که در فیلمش به کار برده بود، مانع ازاین کار ‌شد. یکی از این تمهیدات فیلمبرداری خوب اثر بود و در کل تعریف داستانی عجیب  که نمی‌گذاشت تماشاگر بدون گرفتن پاسخ، فیلم را رها کند. در نهایت نیز کارگردان ضربه نهایی‌ را به تماشاگر زد و خیلی‌ها راضی از فیلم، سالن نمایش را ترک کردند.

آزاد به قید شرط / حسین شهابی / ۱۱۵ دقیقه

به خاطر خاطره‌ی خوبی که از اولین فیلم این کارگردان داشتم – روز روشن – فیلم را دیدم، ولی با فیلمی پایین‌تر از فیلم اول کارگردان مواجه شدم. مشکلات فیلم: زمان طولانی، تلخی بی حد و حصر، پراکندگی متن و بازی‌های متوسط بازیگران؛ اما با این حال می‌شود فیلم را تا آخر تحمل کرد و این نکته - الان در سینمای ایران - می‌تواند نکته‌ی مثبتی برای یک فیلم تلقی شود. داستان فیلم، یادآور فیلم «یول»(۱۹۸۲) یولماز گونی است.

روز دوم

چراغ‌های ناتمام/ مصطفی سلطانی / ۸۵ دقیقه

اولین فیلم ژانر دفاع مقدسی - که فیلم اول کارگردان  است - را در سینمای رسانه‌ها دیدم. فیلمسازبا فیلمنامه‌ای مواجه بوده که ظرفیت پردازش بهتری داشته، ولی با خام‌دستی‌هایش نتوانسته بود از ظرفیت‌های نهفته‌ی داستان «شهدای مفقود هور» استفاده‌‌ی بهتری بکند و بر ارزش فیلمنامه بیافزاید. مقدمه‌ی طولانی فیلم در اثبات این نظریه که ما با نویسنده‌ای رو به رو هستیم که قلم به مزد نیست و سر سازگاری با زمین و زمان ندارد و فرزند جانبازی است که عشق به نویسندگی را از پدر هنرمندش که نقاشی می‌کند به ارث برده است، عملا کشش لازم برای پیگیری تماشاگر را از دست می‌دهد. گرچه از نیمه‌های فیلم، تصور می‌شود که موتور حرکت فیلمنامه‌ به کار افتاده‌ است و با داستان در داستانی مواجه خواهیم بود که نقطه عطفی در فیلم است، ولی باز داستان نیمه عاشقانه هم ناتمام باقی می‌ماند و سمت و سوی فیلم به جهتی دیگر سوق می‌کند تا مجید صالحی/نویسنده/استارفیلم بیشتر از پیش به چشم بیاید. دیگرباید بعد از سالیان سال، دستمان آمده باشد که تماشاگر سینما منتظر است تا داستانی تازه از داستان‌های جنگ بشنود و تکرار مکررات آن هم در حد یک فیلم تلویزیونی مناسبتی، چندان کشش و رغبتی ایجاد نمی‌کند تا پول بدهد و وقت بگذارد تا به تماشای فیلمی در سینما بنشیند.

شماره ۱۷ سهیلا/ محمود غفاری / ۷۷ دقیقه

یک فیلم اولی دیگر که هم در بخش هنر و تجربه شرکت دارد و هم مسابقه سینمای ایران. فیلم که بر اساس یک واقعیت اجتماعی و موسسه‌ای واقعی ساخته شده است، به دل می‌نشیند. دختری مجرد - نزدیک چهل سال - با خطر بیماری زنانه مواجه است و چاقی و عدم جذابیت خاص دوران نوجوانی هم مزید بر علت است تا اضطراب بگیرد که مبادا تا آخر عمر تنها و بی‌همسر زندگی کند. «به دنبال شوهر گشتن» یا «همسریابی» دغدغه‌ی اصلی فیلم است. زهرا داودنژاد به خوبی از عهده‌ی نقش دختر مجرد مستاصل برآمده است؛ معضلی اجتماعی که به قول یکی از مصاحبه‌شونده‌ها در فیلم، بیشتر گریبان خانم‌های مجرد را می‌گیرد تا آقایان مجرد. به خاطر ساختار جامعه‌ی ما، آقایان به شکلی می‌توانند با تنهایی سر کنند و حتی لحظاتی تنها نباشند، ولی خانم‌ها به علت نگاه‌های خاص عرفی و شرعی از حد سنی بالاتر، تنها راه چاره برای تنها نبودن در باقیمانده زندگی را «ازدواج» می‌دانند. طرفه آن که کارگردان/نویسنده در دام نگاه روشنفکرانه «تقدیس تجرد» - که نگاهی برگرفته از کلیسای کاتولیکی است - نیافتده و با واقعیت زندگی عده‌‌‌ای که دغدغه‌ی تنها بودن دارند در شکل شرعی و عرفی آن مواجه شده است و به روانی داستانش را بیان کرده، البته با پایانی فوق‌العاده. کارگردان تسلطی تحسین‌برانگیز دارد در هدایت هر دو گروه بازیگرانش، چه آن‌ها که حرفه‌ای هستند – مثل داودنژاد، حمیدیان، صدیقیان – و چه آن‌ها که به نظر می‌رسد مراجعه‌کننده موسسه همسریابی هستند و نابازیگر، حتی در اجرای نقش کوتاه این نابازیگران - که از مزایای خود دم می‌زنند و مشکلاتشان را روبروی ما/کارگردان می‌گویند - نمی‌توان «اضطراب دوربین» را کشف کرد.

دعوتنامه / مهرداد فرید / ۸۳ دقیقه

چرا از مهرداد فرید توقع بیشتری داشتم در دیدن فیلم «دعوتنامه»؟ چون از میان شش فیلمی که تا به حال ساخته است، بیشتر فیلم‌های او را دوست داشتم و حتی آخرین فیلم قبل از فیلم «دعوتنامه» را «بی‌تابی‌بیتا» فیلم خوبی می‌دانم که قدر ندید و مهجور ماند. متاسفانه فیلم نیمه اپیزودیک فرید، اولین فیلمی بود که در سینمای رسانه امسال، علی‌رغم جدی بودن فیلم، موجب خنده‌ی دسته‌جمعی تماشاگران در لحظات متعدد شد. در شگفتم که فرید بعد از سالیان سال استخوان‌خرد کردن در سینمای ایران، چرا باید انقدر خام‌دستانه فیلمنامه بنویسد و در اجرا نیز خام‌دستی یک فیلمساز تازه‌کار را داشته باشد. شاید پیش‌پاافتاده‌ترین نکته‌ی فیلم که مورد غفلت کارگردان بوده است، استفاده از لهجه‌ در فیلم است. فیلم که تماما در مشهدالرضا می‌‌گذرد - و زندگی خانواده‌‌ای مشهدی - متوجه می‌شویم که هیچ لهجه‌ی مشهدی ندارند و همه اهالی مشهد به لهجه تهرونی اصیل صحبت می‌کنند! از آن طرف لهجه‌ی شیرازی توذوق‌زننده‌ی میترا حجار در این میان گل‌درشت است و مایه‌ی تفریح. به نظر رشته ‌کار بازیگران، از دست کارگردان خارج بوده و در تک‌تک صحنه‌ها، گویی بازیگران بدون هدایت هیچ‌کسی پشت دوربین درحال ایفای نقش هستند. فیلم در لحظاتی یادآور فیلم‌های شعاری حوزه‌ی هنری در سال‌های دهه شصت بود که حرف‌های پرطمطراق - با نشانه‌های مذهبی را – در قالب سینما می‌ریختند و تصور می‌کردند که این‌گونه جامعه استحاله پیدا می‌کند.

تابستان داغ/ ابراهیم ایرج‌زاد / ۸۴ دقیقه

یک فیلم اول دیگر. اگر فیلم «شکاف» کیارش اسدی‌زاده را یک سال پیش در همین جشنواره دیده باشید، با دیدن «تابستان داغ» فکرخواهید کرد که با بازسازی همان فیلم مواجه هستید. البته در داستان شکاف، معضلات زندگی دو خانواده‌ی متوسط را می‌دیدیم – با توجه به مد شدن نمایش مشکلات خانواده‌های متوسط شهری بعد از فیلم‌های آقای فرهادی – ولی اینجا یک خانواده متوسط و یک خانواده فقیر جنوب شهری می‌بینیم – با توجه به مد شدن نشان دادن زندگی خانواده‌های فقیر بعد از موفقیت فیلم «ابد و یک روز» - و به این‌ها اضافه کنید حضور بازیگر موفق فیلم روستایی را در این فیلم، در خانواده‌ای فقیر و در حال دست و پا زدن برای زندگی بهتر. مقدمه‌چینی طولانی فیلم برای رسیدن به نقطه‌ی اوج، موجب می‌شود که وقایع بعد از حادثه اصلی، با تمرکزکمتر و سردستی برگزار شود و پایانی غیرمنتظره داشته باشد. اتفاقا نقطه ثقل فیلم بیشتر باید جایی می‌بود که دو خانواده از دو قشر مختلف، تازه به واسطه‌ی فرزندانشان بهم تلاقی می‌کردند. یک آرزو هم که بر منتقدان عیب نیست نیز در دلم مانده است: «صابر ابر» را در فیلمی ببینم که از رنج و بیچارگی و درماندگی رنج نکشد و در ناز و نعمت، شاد و سرحال و سرخوش باشد.

روز سوم

ماجان / رحمان سیفی‌آزاد/ ۱۰۰ دقیقه

گاهی زمان طولانی یک فیلم – مثلا اینجا ۱۰۰ دقیقه – برای شیرفهم کردن تماشاگرانی است که از موضوعی پیچیده سر درنمی‌آورند. فیلم ماجان که بیشتر قصد قلقلک احساسات تماشاگران را به واسطه نشان دادن فرزند معلول یک خانواده دارد و جدل اصلی فیلم بر سر بودن فرزند در خانه یا نبودنش است، موضوع پیچیده‌ای نیست. ضمن این که پدر خانواده/راننده کامیون/اصلانی ترسش از حرف مردم است که فرزند او را جزای گناهانش می‌دانند. ولی در طول فیلم گناه پدر خانواده معلوم نمی‌شود و بعد هم اگر قصد القای این تفکر را داریم که گناه پدران را بر گردن فرزندان نیاندازیم، کجای فیلم چنین چیزی را نشان می‌دهد؟ به هر حال با فیلمی کشدار و تلویزیونی مواجه شدم که حتی دو سه بازیگر خوب آن نتوانسته‌اند به دادش برسند.

دریاچه ماهی/ مریم دوستی / ۸۴

فیلمی در ژانر دفاع مقدس که برایم کشش چندانی نداشت...گرچه شروع خوبی داشت. بعد از سه‌ربع قید دیدنش را تا به آخر زدم.

ویلایی‌ها/ منیر قیدی/ ۹۵

باز هم فیلمی در ژانر دفاع مقدس، باز هم کارگردانی یک زن و باز هم کار اول و البته این بار با حضور تهیه‌کننده موفق سال گذشته: سعید ملکان. انگار بعد از موفقیت دور از انتظار «شیار ۱۴۳» که هم کارگردانی زن داشت، هم به نوعی کار اول کارگردان و هم ژانر دفاع مقدس بود، طبق معمول باعث شیوع اپیدمی/فیلم‌هایی شد که سه خصیصه‌ی مذکور را دارند. در سینمای ایران از این گونه فراگیری‌ها زیاد اتفاق افتاده و بیشتر هم به واسطه مدیران وقت سینمایی و گاه تهیه‌کنندگانی است که می‌خواهند راه موفق قبلی را دوباره بیازمایند. البته فیلم «ویلایی‌‌ها» نسبت به فیلم‌هایی که در این ژانر ساخته شده است و امسال توانسته‌ام ببینم یک سر و گردن فراتر است. فیلمی که موضوع بکری را از وقایع پشت صحنه‌ی جنگ به تصویر کشیده است که تا به حال کمتر به آن پرداخته شده بود. زندگی زنان و فرزندانی که به واسطه‌ی حضور مردانشان در جبهه به مجتمع ویلایی تقریبا مخروبه در جنوب‌کشور رفته‌اند و سکنی‌ گزیده‌اند و هر لحظه منتظرند تا خبری از همسرانشان بشنوند. حضور یک معترض به این جریان عادی زندگی در ویلاها، داستان و کشمکش‌های فیلم را رقم می‌زند. بازی‌های خوب بازیگران، فیلمبرداری قابل قبول و روایت داستانی بکر از زمان جنگ، از امتیازات فیلم شمرده می‌شود.

نگار/ رامبد جوان/ ۹۰

تعدادی فیلم در سینمای جهان و حتی ایران خودمان داریم – بخصوص قبل از انقلاب – که به واسطه علاقه‌ی یک کارگردان به یک بازیگر، فیلمنامه‌ای می‌نویسد و فیلمی می‌سازد تا آن بازیگر در فیلم بولد شود. فیلم «نگار» که تقریبا در همه‌ی سکانس‌های آن «نگار جواهریان» حضور دارد، حتی وقتی که فقط اسم فیلم را می‌شنویم و نام بازیگر اصلی را متوجه می‌شویم، این حس را القا می‌کند که کارگردان می‌خواسته‌ است فیلم تمام و کمال در اختیار هنرنمایی یک بازیگر باشد و بقیه چیزها نقش حاشیه فیلم را بازی می‌کنند. «فیلم‌بازیگر» رامبد جوان که آزمونی است در ژانر پلیسی/جنایی، علی‌رغم داستان پیچیده‌اش البته فیلم قابل دیدنی است، بخصوص به یاری‌گری بدل‌کارانی که حداقل صحنه‌های اکشن فیلم را به اصطلاح خوب درآورده‌اند. معمولا کارگردان‌های ایرانی یا قید این‌گونه صحنه‌پردازی‌ها را در فیلم می‌زنند، یا سکانس‌های خیلی ضعیفی در فیلم جا می‌دهند، ولی درفیلم «نگار»، حداقل در حد سریال‌های آلمانی – مثلا کبرا ۱۱- که مورد علاقه‌ی سیماست، می‌توانیم اکشن و هیجان را ببینیم. اکشنی که در حد و اندازه‌ی بازیگری «نگار» نیست.

روز چهارم

آوانتاژ/ محمد کارت/ ۷۰ دقیقه /مستند

فیلم را همراه با اعضای تشکیلاتی به نام «طلوع بی‌نشان‌ها» دیدم که اکثر سالن همایش‌های برج میلاد را پر کرده بودند. معمولا مستندهایی که در مرکز همایش‌ها اکران می‌شود، تماشاگر چندانی دارد، مگر این که تهیه‌کننده یا کارگردان فکری برای پر کردن سالن بکند. این فیلم که در جشنواره «فیلم حقیقت» هم نمایش داده شده بود و به علت ازدحام جمعیت مشتاق دیدن فیلم، نتوانستم آن را ببینم، در باره زندگی کارت‌خواب‌ها و بازگشتشان به زندگی است. فیلم – طبق معمول این گونه فیلم‌ها – تلخی‌هایی را روایت می‌کند که البته با امید و آرزو به بهبودی پایان می‌پذیرد. جایی که این کارتن‌خواب‌ها اسکان داشتند نیز متعلق به شهرداری بود – انگار ملکی است که از جدشان به ارث رسیده است – و طبق معمول آزار و اذیت شهرداری‌چی‌ها برای تخلیه‌ی آن مکان و ماجراهای دیگر.

وقتی با بچه‌های تشکیلات طلوع‌بی‌نشان‌ها هم‌صحبت شدم، دیدم چقدر زلال و خوبند و اکثرشان قربانی جهل و فقر جامعه‌ی پیرامونی‌ و غفلت خودشان هستند.

کوپال / کاظم ملایی / ۹۹ دقیقه

طراحی صحنه‌ی متفاوت معمولا در فیلم‌های ایرانی به ندرت اتفاق می‌افتد، چون طراح صحنه‌ها اغلب چند نفر بیشتر نیستند یا این که دائم از دست هم کپی می‌کنند یا امکانات کمی در اختیار دارند برای کم‌خرج‌تر شدن فیلم، بنابراین اغلب فیلم‌ها رنگ و لعابشان شبیه همدیگر است. اولین پوئن فیلم «کوپال» طراحی صحنه و انتخاب لوکیشنی متفاوت است. ایده‌ی خوب «شکار شدن شکارچی» به خوبی در فیلم نشسته است و بازی خوب «لوون هفتوان» به فیلم کمک کرده و نیز شارون – اسم سگ فیلم - در نقش «هایکو». جلوه‌های ویژه فیلم هم معلوم است دست آدم‌‌های کارکشته‌ای بوده، صحنه‌ی خواب لوون و زنده شدن حیوانات تاکسیدرمی شده، خلاقیت تحسین‌برانگیزی دارد، ضمن این که موسیقی هم به خوبی در خدمت فضای فیلم است. اگر جای کارگردان/فیلمنامه‌نویس فیلم بودم، زمانی که لوون خود را به آب استخر می‌سپرد، فیلم را می‌بستم و بقیه‌ی داستان را می‌گذاشتم تا در ذهن تماشاگر شکل بگیرد؛ این ایده‌ی اول. ایده‌ی دیگری هم به ذهنم رسید که نخواهد فیلم با پایانی باز تمام شود و کاملا تماشاگر را شیرفهم کند: استفاده از تیتراژ پایانی برای ادامه‌ی داستان، با نشان دادن فقط عکس‌ها یا فیلم‌های دوربینی کوتاه برای تعریف کردن ادامه‌ی ماجرا که تقریبا ده دقیقه پایانی فیلم ساخته شده را شامل می‌شود. با این تمهید هم زمان فیلم کوتاه‌تر می‌شود و هم احترامی‌ است بر تماشاگران فرهیخته‌ای که فیلم را ۹۰ دقیقه دیده‌اند و هم عوامل فیلم به خوبی شناسانده می‌شوند. معمولا تیتراژ آغاز و پایانی فیلم‌های ایرانی بدون هیچ تمهیدی، فقط مثل فیلم‌های قدیمی، وظیفه‌ی دیگری ندارند جز ردیف کردن اسامی عوامل فیلم. بیایم کمی به تیتراژ فیلم هم اهمیت بدهیم.

آباجان / هاتف علیمردانی / ۷۵ دقیقه

فیلم ظاهرا بازسازی خاطرات فیلمساز است از دهه شصت و زندگی در زنجان و درگیری با مسائل آن زمان: جنگ و کوپن و بمباران هوایی و شهادت و اسارت و اعتیاد و فعالیت گروهک‌ها و...منتهی در خانواده‌ای که مسئله‌ی مبتلابه و روز جامعه را شامل می‌شود: عشق دو دلداده‌ای که نمی‌دانند خواهر برادر تشریف دارند؛ یعنی همان تم اصلی فیلم قبلی فیلمساز: کوچه‌ی بی‌نام. طبق معمول «معتمدآریا» در بازی‌اش سنگ تمام گذاشته است و بقیه بازیگران زیرسایه‌ی او هستند، درست مثل وقتی که «مریل استریپ» در فیلمی بازی می‌کند و بقیه بازیگران تقریبا «محو» دیده می‌شوند.

فراری/ علیرضا داودنژاد / ۹۸ دقیقه

چه خوب که کامبوزیا پرتوی – نویسنده فیلمنامه‌ی دختری با کفشهای کتانی – پا به روی زمین خودمان گذاشته است و فعلا فیلمنامه‌ی ماورایی با خرج میلیاردی نمی‌نویسد. داود‌نژاد هم با تهیه‌کنندگی کوثری به دنیای اجتماعی مبتلابه جامعه برگشته است نه خانواده‌اش!، مثل فیلم خوب دیگرش با همین تم: مرهم. فیلم «فراری» را دوست داشتم – ف را هم به فتحه بخوانید و هم کسره عیبی ندارد – رویاپردازی دختری شهرستانی/فومنی و آوارگی‌اش در میان جهنم‌دره‌ای به نام تهران، برای دستیابی و تحقق خیال‌پردازی‌هایش: عکس با یک فراری و عشق کردن با دور دور در اتوبان‌های تهران. البته او به آرزویش می‌رسد، با کمک راننده آژانس اهل جبهه‌ – محسن تنابنده با لهجه‌ی قمی - که در خیابان‌های تهران «گلنار» را می‌گرداند تا در نهایت بتواند او را راضی به رفتن و برگشتن پیش خانواده‌اش کند. صحنه‌ها یا سکانس‌های مصاحبه با افراد مختلف برخوردکرده با «گلنار» درفیلم/فیلمنامه اضافی است و با حذف آن‌ها سرعت فیلم بیشتر می‌شد.

تمام سکانس رفتن «نادر»/تنابنده به خانه‌ی «حاجی»/صفری، جانباز قطع نخاعی و وادارکردن گلنار برای تعریف کردن داستان چند روز زندگی‌اش در تهران، تکان‌دهنده است. بخصوص آنجایی که نادر به حاجی می‌گه: همه‌اش می‌گی بیرون چه خبره، خب من هم بیرون را آوردم اینجا تا ببینی چه خبره. گلنار خانم! تعریف کن برای حاجی...

صوفی و دیوانه / مهدی کرم‌پور / ۹۴ دقیقه

انگار قوام دادن به یک فیلمنامه در ایران هر چی زمان بیشتری ببرد، ضعیف‌تر می‌شود: مثلا دو فیلمنامه‌نویس این اثر ضعیف مدعی‌اند که ۹ سال روی فیلمنامه‌ فیلم کار کرده‌اند! البته گوشمان خیلی از این ادعاها پر است، ولی ای کاش ۹ دقیقه می‌نشستند فکر می‌کردند که بروند سراغ یک فیلمنامه‌ی دیگری که قابلیت جذب حداقلی چند تماشاگر تلویزیون‌دوست را داشته باشد. تهران‌گردی از بازار تهران تا پل طبیعت – احتمالا شهرداری در ساخت فیلم کمک مالی خوبی کرده است - دختر خوش آب و رنگ سر و زبون‌دار شبه شازده‌کوچولویی، مرد عصبانی خسته از روزگار، ترکیبی است که یخش در فیلم نگرفته است. تنها جذابیت فیلم، کنسرت تمام و کمال رضا یزدانی تغییر قیافه‌داده – با یک کپه‌ریش - روی پل طبیعت بود که آن هم با بازی ضعیف امیر جعفری و هارمونیکا/سازدهنی زدن ناشیانه‌اش خراب می‌شود.

روز پنجم

بدون تاریخ، بدون امضاء / وحید جلیلوند / ۱۰۰ دقیقه

نسبت به فیلم قبلی فیلمساز – چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت – قدم مثبت و رو به جلویی است. گرچه فیلمساز فیلم را مبهم به پایان می‌برد - تقلید ناشیانه از فیلم‌های فرهادی - ولی نمایش یک آدم با وجدان – که کارش نیز اتفاقا کنتراست دارد با دل‌رحمی یعنی پزشک قانونی – در میان انسان‌هایی که به خاطر چند مشت پول بیشتر، مرغ مرده به دیگران می‌دهند، تلاش خوبی است. در عجبم که فیلمساز فیلم خودش را در نشست مطبوعاتی تا سطح یک هشدارغذایی پایین آورد:«مردم دیگر مرغ نخورند و فیلم تلاشی است برای رسیدن به این آرزو.»!

ماه گرفتگی/ سید مسعود اطیابی / ۹۲ دقیقه

فیلمساز سعی کرده روایت متفاوتی از وقایع سال ۱۳۸۸ ارائه کند. ولی با توجه به نزدیکی زمان وقایع آن سال – که هنوز عده‌ای هستند که شکل واقعی آن را بدانند و نتوان مثلا با صد فیلم اینچنینی ماجرا را قلب کرد – و  ضعف شدید فیلم و فیلمنامه‌ای ضعیف درست عکس آن چیزی نتیجه‌گیری می‌شود که منظور نظر سرمایه‌گذاران فیلم بوده است،‌ یعنی تطهیر عملکرد غلط نیروهای انتظامی و امنیتی و بزرگداشت شهدای آن سال – البته  به زعم سرمایه‌گذاران - که مثلا سبزی‌ها برای خودشان مصادره به مطلوب کرده‌اند. عکس‌العمل‌ها بعد از نمایش فیلم و یادداشت‌ها از هر دو طیف ماجرا هم تقریبا همین را ثابت می‌کرد. نه آن‌ّها که وقایع سال ۸۸ را فتنه می‌نماند از فیلم راضی بودند چون تفکر کهریزکی و گازانبری به نظر ایشان، آن سال و سال‌های بعد جواب داد، نه آن‌ها که آن اعتراض‌ها را به حق می‌شماردند. کارگردان/کارگزار این فیلم هم جمله‌ی مشعشعی در جلسه مطبوعاتی فرمودند که بد نیست یک بار دیگر این‌جا بیاورم:« فضای زندان اوین از چیزی که در فیلم دیدید، صمیمی‌تر است.»! پیشنهاد: سرمایه‌گذاران و کارگردان و عوامل فیلم چند ماهی در این فضای صمیمی آب خنک بخورند بد نیست، شاید نظرشان عوض شد.

انزوا / مرتضی‌علی عباس میرزایی/ ۹۱ دقیقه

فیلم چقدر شبیه فیلم هندی‌های این سال‌هاست: زوم کردن‌های دوربین، موسیقی حماسی، بازی‌ها، تدوین چکشی وحتی چهره‌ی بازیگر اصلی. فیلم دیگری در سینمای ایران است که گرچه چندان قدر ندید، ولی به خوبی همین سوژه را کار کرده است، نویسنده فیلمنامه‌ی آن فیلم پرویز شهبازی است و کارگردان مازیار میری: به آهستگی.

مادری / رقیه توکلی / ۸۳ دقیقه

وقتی فیلم‌ اولی‌های امسال را می‌بینم، نسبت به پارسال، متوجه می‌شوم که چقدر افت داشته‌ایم. فیلم مادری فیلم ضعیفی است که تکلیف خودش با خودش معلوم نیست. اشتباهات فاحش فیلمنامه‌ای دارد و انتخاب چند بازیگر نسبتا مشهور و فضای سنتی یزد هم هیچ کمکی به آن نکرده است. فیلمساز یا مشاورانش – اگر داشته – واقعا نمی‌دانند بیماری سرطان بیماری نیست که شب بخوابی و صبح بمیری؟ در فضای یزد باشی و همه بازیگرانت تهرونی بالا شهری صحبت کنند و فقط اطرافیان لهجه داشته باشند که فیلم مثلا شیرین بشود؟ غیر از فیلم اولی بودن، حضور زنان فیلم اول‌ساز هم، امسال ناامید کننده است و آثارشان هیچ نویدی برای آینده‌بهتر نمی‌دهد.

هیچ فیلمی را روز ششم جشنواره فیلم فجر ندیدم.

روز هفتم

متهمین دایره بیستم/ حسام اسلامی / ۷۳ دقیقه

«جسارت» فیلمساز در تصویر کردن سرقت‌های کوچک و بزرگ از خودروها، توسط چند جوان و نوجوان در خیابان‌های تهران، جسارتی ستودنی است. جرئتی که کارگردان به خرج داده تا همراه این جوانان باشد و زندگی پلشت آن‌ها را به تصویر بکشد، از هر کسی ساخته نیست. جالب این که این جوان‌ها در مرکز بچه‌های کار بزرگ شده‌اند، و بعد از بزرگ‌شدنشان این مرکز تبدیل به پاتوق آن‌ها شده است. گرچه فیلم با پایانی امیدوارکننده تمام می‌شود – آخرعاقبت به خیری یکی از این متهمین/سارقان با ازدواج و بچه‌آوردن و کار در کارگاه نجاری – ولی در تیتراژ پایانی متوجه می‌شویم که اکثر اعضای این گنگ به عاقبت خوشی نرسیده‌اند.

یک روز بخصوص/ همایون اسعدیان/ ۱۰۴ دقیقه

فیلم درگیری یک روزنامه‌نگار/روشنفکر در جدال با آن‌چه که اعتقاد دارد با آن‌چه که در واقعیت بر سرش هوار می‌شود را به خوبی نمایش می‌دهد. غیر از زمان طولانی فیلم، که می‌تواند در تدوینی مجدد شتاب فیلم بیشتر شود، تقریبا بقیه عوامل به خوبی سر جای خودشان قرار گرفته‌اند.

خفگی/ فریدون جیرانی / ۱۱۴ دقیقه

با اینکه در جاهای مختلف خواندم که با تریلری روانشناسانه مواجه می‌شوم، ولی باز هم عمق نداشتن شخصیت‌ها و همه چیز را در دیالوگ‌ها برگزار کردن، چندان رنگ و بوی روانشناسانه‌ای به فیلم نمی‌دهد. بازی بازیگران فیلم اغلب متفاوت از بازی‌های قبلی‌اشان بود. حضور ماهایا پطروسیان و لطفی و اسدالله یکتا در فیلم، به نظرم پوئن مثبتی برای کارگردان است، بازیگرانی که تقریبا در سینمای اواسط دهه نود فراموش شده‌اند، با این که بازی‌های خوب قبلی‌ ایشان هنوز در خاطرها باقی است. سیاه و سفید بودن فیلم در فضاسازی این بلک‌موی بسیار کمک کرده است. بعضی از لحظات فیلم می‌توانست، حتی در حد ژانر وحشت پیش برود، ولی پرهیز کارگردان یا کمبود امکانات مانع از این کار شده بود. اشارات آشکار به پونک و آیفون، به فضاسازی آن ضربه زده است. در مجموع فیلم خفگی در کارنامه فیلمسازی جیرانی، فیلمی متفاوت است.

رگ خواب/ حمید نعمت‌الله /۱۰۴ دقیقه

شگفتی فیلم دو سه چیز بود: بازی لیلا حاتمی، کوروش تهامی، موسیقی سهراب پورناظری/صدای همایون شجریان. از فیلم قبلی فیلمساز اصلا خوشم نیامده بود: آرایش غلیظ، ولی آنجا هم پورناظری و شجریان سنگ تمام گذاشتند و آنقدر خواستار داشت آن موسیقی که بالاخره به صورت آلبوم صوتی منتشر شد. در «رگ خواب» شجریان ترانه‌ای زیبا می‌خواند که در قلب فیلم نشسته است. و تیتراژ پایانی که دوباره همایون شجریان غوغا می‌کند و این غزل مولوی را - که معروف است آخرین غزل ایشان قبل از مرگ بوده است – به خوبی اجرا می‌کند: رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن/ ترک من خراب شبگرد مبتلا کن...

کراکترها به خوبی پرورده شده بودند، گرچه سوژه‌ی مرد اغواگر/سوءاستفاده‌گر در پرده‌ی اول فیلم لو می‌رود. حضور نشانه‌های خیلی رو – مثل گربه و راه پنهانی/پله‌فرار  – برای تاکید بر بی‌صفتی مرد فیلم انگار کافی نیست که توضیح واضحات لیلا حاتمی در مورد بی‌صفتی گربه‌ها هم به آن اضافه می‌شود. در کل فیلمنامه‌نویسان/کارگردان‌ها کمی هستند که اجازه می‌دهند تا تماشاگر خودش به کشف و شهودی در فیلم دست‌یابد. یکی از کارگردان‌هایی که در چند فیلم آخرش – به خاطر پختگی - به تماشاگر احترام گذاشته - و کشف معناهای فیلم را بر عهده‌ی او گذارده - «اصغر فرهادی» است. همین نکات فرق بین یک کارگردان/فیلمنامه‌نویس مولف با یک کارگردان/فیلمنامه‌نویس ضعیف را مشخص می‌کند.

کارگر ساده نیازمندیم / منوچهر هادی / ۹۷ دقیقه

اگر یکی از دوستان منتقد در کنارم نبود و اصرار ایشان برای دیدن ادامه فیلم، از دقایق ابتدایی از دیدن کامل فیلم منصرف می‌شدم. هادی یک فیلم قابل اعتنا در کارنامه خود دارد و یک کمدی بفروش و چند سریال تلویزیونی. فیلم شبیه سریالی خلاصه شده بود که ذات‌ناپاک پولدارها و سادگی کارگران ساختمان از روستاهای آذربایجان آمده را به تصویر می‌کشید. نه بازی‌ها، نه کارگردان، نه فیلمنامه‌ هیچ‌کدام قابل اعتنا نبودند.

روز هشتم

زیر سقف دودی/ پوران درخشنده /۱۱۰ دقیقه

فیلم‌های خانم درخشنده، فیلم‌های نصیحت‌گری هستند که ساختار دهه شصتی دارد و صبر و تحملی می‌طلبد برای دیدن، که معمولا تماشاگران سریال‌های کشدار تلویزیونی صاحب آن هستند. با این که به نظرم کارگردان سوژه‌ی به روزی را انتخاب کرده است، ولی چون ساختار به روزی ندارد، فیلم حوصله‌سر بر است و در نتیجه بی‌تاثیر. سوژه‌ی حساس فیلم «هیس،دخترها...»(۱۳۹۱) و ساختار به روز‌تر آن فیلم، برایم جای امیدواری گذاشته بود که فیلم بهتری از خانم درخشنده می‌بینم، ولی چنین نشد.

سارا و آیدا / مازیار میری/ ۸۹ دقیقه

انگار از مازیار میری هم دیگر نباید امید دیدن فیلم خوب داشت. نمی‌دانم این داستان‌های یک خطی و ضعیف را محصول چه کسانی باید دانست: فیلمنامه‌نویسان، ممیزان ارشادی یا سفارش‌دهندگان/سرمایه‌گذاران فیلم‌ها. داستان‌ّ فیلم‌ها معمولا هیچ کششی ندارند و به راحتی می‌توان پایان داستان را حدس زد و حتی با توجه به ساختار سینما و عقاید حاکم، می‌توان گفت که چه شخصیتی چه کار می‌کند و تصمیمش سرآخر چه می‌شود، که این مورد در مورد فیلم سارا و آیدا کاملا آشکار و روشن است.

سد معبر/ محسن قرائی / ۱۱۰ دقیقه

بر خلاف اعلام برنامه‌ی برج میلاد، فیلم ۱۱۰ دقیقه نبود و ۸۵ دقیقه بود! در تیتراژ ابتدایی دو مرتبه تاکید می‌شود که «سعید روستایی» نویسنده‌ی فیلمنامه است، چون دیگر ایشان برندی برای موفقیت فیلم‌هاست. فیلم باز هم – مثل فیلم قبلی روستایی – درگیری خانواده‌های پایین‌شهری است بر سر پول، پولی که ورودش به زندگی این افراد، بیش از حد رفع روزمرگی، معمولا به اختلاف و دعوا منجر می‌شود  (داستان آشناست نه؟) چهره واقعی ماموران «سد معبر» را می‌توانید در فیلم مشاهده کنید. شهرداری به گفته‌ی تهیه‌کننده – که خطبه‌ی قرایی درحمایت از شهرداری و تاکید بر خلاف‌کاری دستفروش‌ها و ... در جلسه مطبوعاتی خواند – از فیلم راضی است! حامد بهداد همیشه عصبانی، باران کوثری چند سکانس کوتاه، بازی‌های متوسط همیشگی‌اشان را در فیلم ارائه دادند. نمک فیلم هم «محسن کیایی» است.

قاتل اهلی / مسعود کیمیایی / ۱۱۵ دقیقه

تحمل کردن این ۱۱۵ دقیقه را به خودم تبریک گفتم و متوجه شدم ایوب باید جلوی من لنگ بیاندازد. فیلم قاتل اهلی – اگر بشود اسم فیلم روی آن گذاشت – مجموعه‌ی کلیپ‌های موسیقی از پسر کارگردان و اجرای کنسرت است و آدم‌شویی کارگردان و مبارزه برای پول‌شویی محترم و حضور یک جبهه‌رفته‌ی لات و لوت! راستش تعریف بهتری از این تصاویر مغشوش ندارم. در سالن برج میلاد – وقتی یک ساعتی از پخش تصاویر و حرافی‌ بازیگران گذشت – و معلوم شد که پادشاه هیچ لباسی بر تن ندارد - و دیگر همه خنده‌ی عصبی را بر تحمل پریشان‌گویی‌های کارگردان ترجیح دادند، فرزند برومند استاد پولاد کیمیایی، دو دفعه خطاب به جمعیت عربده کشید: «زهر مار! زهر مار!» و تقریبا همه ماست‌ها را کیسه کردند، چون مطمئن بودند پولاد، چاقوی ضامن‌داری نیز آماده دارد تا دشمنان این استاد را خط خطی کند. وضعیت بغرنج «مسعود کیمیایی» تقریبا با همین عربده‌کشی‌ها هنوز دارد پیش می‌رود و پول ساخت این تصاویر به جیب مبارک خودش و دوستان سینه‌چاک عربده‌کش‌اش سرازیر می‌شود. تا باشد استاد و تا باشد فیلم‌های ایشان! خواب را به جلسه مطبوعاتی ترجیح دادم، ولی شنیدم جلسه از خود فیلم خنده‌دارتر بوده و نمایش کمدی مجانی نیمه‌شبی برگزار شده است.

روز نهم

روز هجدهم بهمن ماه سال ۱۳۹۵ حالم خوش بود. بنابراین تصمیم گرفتم که هیچ فیلمی حالم را بد نکند.

کمدی انسانی / محمدهادی کریمی/۱۰۰ دقیقه

فیلم را تا نیمه تحمل کردم و از سالن خارج شدم (قرارگذاشته بودم حال خوشم را با هیچ فیلم آزارهنده‌ای تاخت نزنم). تا به حال فیلم خوبی از این پزشک/فیلمساز/فیلمنامه‌نویس ندیده‌ام، ولی در فیلم تاثیرات فضای سریال شهرزاد و شاید هم معمای شاه مشهود بود. به جلسه‌ی مطبوعاتی فیلم هم سر زدم (راستش آنجا وای‌فای کاخ خوب سرعت می‌دهد) در میان صحبت‌هایش دکتر بغض می‌کند و می‌گرید به یاد داعش و جنایات جنگی‌اش!، ربطش را به فیلم تاریخ معاصری قبل از انقلاب نمی‌فهمم. هنوز حالم خوش است، انگار حال دکتر چندان خوش نبود.

اسرافیل / آیدا پناهنده / ۱۰۳ دقیقه

به زمان فیلم‌ها دقت بفرمایید. بیش از استاندارد است. بعد فکر کنید فیلمی را می‌بینید که به اعتراف کارگردانش در جلسه مطبوعاتی فیلم آرامی! است و به تعبیر خبرنگار پرسش‌کننده کسالت‌بار. کسالتی که از فیلم اول ایشان – ناهید - دو سه سال پیش عارضم شد، هنوز در ته ذهنم بود. تحملم بعد از دیدن پارت اول فیلم – که هدیه تهرانی مثلا مازنی تکلم می‌‌کرد و.. - طاق می‌شود و نفس‌کشیدن در فضای باز اطراف سالن همایش‌ها و قدم زدن برای حفظ حال خوبم را به فیلم‌دیدن ترجیح می‌دهم. امروز تهران عجیب هوای تمیزی دارد، چون باد می‌آید – مدیریت هوای تهران دست باد است -  شاید حال خوبم حاصل پاکی هواست...نمی‌دانم. در ضمن هیچ‌خبری از جشن انقلاب در اطراف سالن همایش‌ها نیست و مثل سال‌های قبل سرود انقلابی پخش نمی‌شود. بعدا شنیدم برای این که کسالت‌باری فیلم، برای خبرنگاران و...غیره جبران بشود، بعد از چند سوال و پرسش، بازیگر فیلم داد و بیداد کرده و ادامه دعوا تا بیرون از جلسه هم ادامه پیدا می‌کند و محفل گرم می‌شود.

گشت ۲/ سعید سهیلی/ ۱۰۵ دقیقه

به خاطر شلوغی سالن اصلی نمایش در کاخ جشنواره – که معلوم می‌کرد فک و فامیل و دوست و آشناهای زیاد آمده‌اند داخل سالن – به سالن شماره ۴ مراجعه می‌کنم در منفی ۲. فیلم شروع می‌شود و جوانی پشت سر من بدجور می‌خندد، طوری که به گوشم دلداری می‌دهم تحمل کن! جالب است که قسمت اول این فیلم در این کشور توقیف می‌شود، به خاطر اهانت به چپ و راست و شوخی‌های رکیک، اما قسمت دوم آن با همان خصوصیات – بلکه بدتر – اجازه ساخت می‌گیرد. کلمه «ارشاد» ارشاد شده و از عنوان فیلم حذف، و بازهم شوخی‌های رکیک جنسیتی در فیلم فراوان است – کارگردان می‌داند که این شوخی‌ها برای جماعت ایرانی خیلی جذاب است - جوان پشت‌سرم انگار از نیمه‌های فیلم خوابش می‌برد، دیگر از پرگویی‌ها و تکه‌پراکنی‌های فرخ‌نژاد و دوستان ریسه نمی‌رود. در میان اوضاع قروقاطی فیلم، یک مبارزه ده دقیقه‌ای بوکس هم داریم که دوستان بوکس‌باز و خون‌دوست نیز از فیلم راضی باشند. زنگ تفریح جشنواره فیلم بی‌خودی بود، ولی فکر کنم در صورت اکران خوب، خوب بفروشد. و بالاخره حال خوبم را این فیلم بد کرد. فیلمساز در توجیه ساخت قسمت دوم فیلم در جلسه مطبوعاتی می‌گوید: الان اوضاع سیاسی با قسمت اول فیلم فرق می‌کند و چندان چپ و راست درهم است که می‌توان به همه تکه انداخت و به جایی هم برنخورد! به تعبیر دیگر: الان وقتی است که می‌شود از آب گل‌آلود ماهی گرفت.

اشنوگل/ .../...

دقایق ابتدایی فیلم، وقتی متوجه می‌شوم موضوع فیلم جنگی است و در مورد غواصان شهید، از دیدن بقیه فیلم منصرف می‌شوم...

روز دهم

فصل نرگس/ نگار آذربایجانی/ ۹۷ دقیقه

گاهی مقدمه‌چینی طولانی، کشدار بودن صحنه‌ها، دیالوگ‌های ضعیف، و بازی‌های ناچسب، و...فیلم‌ها موجب می‌شود که پناه ببرم به موبایل یا تبلتم برای بازی بک‌گامون یا همان تخته‌نرد خودمان. یعنی ترجیج می‌دهم در سالن بمانم و گفتگوهایی رادیویی و گاه تصویری از فیلم ببینم مبادا فیلم موتورش مثلا در دقایق پایانی روشن شود و من فیلم را از دست بدهم. گرچه در تاریخ سینما جملات معروفی از سینماگران و منتقدان است که به فیلم و کارگردان مثلا ده دقیقه یا یک ربع فرصت می‌دهند تا مخاطب را جذب کند، وگرنه در کارش شکست خورده است. همین احترام به مخاطب و توجه به این که سینما به عنوان یک هنر-صنعت-تجارت در گیشه جواب می‌گیرد - نه تغذیه از منابع نفتی – مثلا در آمریکا باعث شده است که به عنوان یک منبع درآمد پرسود در بیاید نه صنعت-هنری ورشکسته‌ مثل ایران. فصل نرگس را هم تا دقیقه نود با تخته‌نرد تحمل آوردم، ولی دیگر خسته از ضعف‌های فیلم که ذکرش رفت، سالن را ترک کردم. بعدها در گفتگوی دوستان متوجه شدم که سرنوشت سه چهار زن فیلم به هم گره خورده و فداکاری در حد اهدای عضو صورت گرفته است که فیلم را به خوبی بسته است. وقتی اثر هنری – اینجا سینما – مقدمه غیرجذابی داشته باشد، هر چقدر هم در پایان آن اثر با شاهکاری مواجه شویم، دیگر هیچ فایده‌ای به حال جذب مخاطب ندارد. در ضمن سینمای ایران تا اطلاع‌ ثانوی بیشتر تولیدکننده تله‌فیلم است تا فیلم سینمایی.

یادم تو را فراموش/ علی عطشانی / ۱۰۰ دقیقه

چند نفری – بخصوص خانم‌ها – با دسته گل و اصرار خواستار دیدن فیلم هستند، ولی حراست کاخ نمی‌گذارد که داخل سالن بشوند. بعدا متوجه می‌شوم که مازیار فلاحی در فیلم بازی می‌کند و به عشق این خواننده‌ی پاپ این همه اصرار و ابرام است برای دیدن فیلم. در یک ربع اولیه فیلم متوجه می‌شوم، دوباره موضوع شهلا خانم و محمدخانی دستمایه‌ی فیلمساز قرار گرفته‌ است با خوانندگی گاه به گاه مازیار فلاحی. فیلم با این جمله شروع می‌شود:«دیدن فیلم برای افراد زیر سن هجده سال ممنوع است»! یکی از افراد حاضر در سالن داد می‌زند: اصغری برو بیرون فیلم برای تو مناسب نیست! فرار از سالن را بعد از یک ربع ترجیج می‌دهم و به برج میلاد پناه می‌برم و فوت‌کورت برج که صندلی‌هایی دارد رو به شب‌های تهران. نیم‌ساعتی می‌نشینم و از چراغ‌های زیبای تهران لذت می‌برم، چراغ ماشین‌های در بزرگراهای تهران مانده تا چراغ‌های خانه‌ها که مثل ستاره‌ها چشمک می‌زنند و...از دور سازه‌ای سفید می‌بینم، برج آزادی است. در کنارش گاه پرواز چراغی را می‌بینم، صعود هواپیماست از فرودگاه مهرآباد. دقایقی به همین منوال می‌گذرد و مرور خاطراتم از صدای همین هواپیماها وقتی در جنوب شهر زندگی می‌کردم گاه بی‌ گاه از بالای سرمان. و گویی نشسته‌ام بر کنار جویی و گذر عمر می‌بینم. از هر فیلم دیگری این تصویر زیبای پانورامای زنده برایم جذاب‌تر است.

ترومای سرخ/ اسماعیل میهن‌دوست/۹۷ دقیقه

فیلم جمع‌ و جوری که با سرمایه و تلاش شخصی کارگردان به سرانجام رسیده است. سفر شهری زنی به نام نگار در تهران که از جنوب شهر – نواب – شروع می‌شود و در بام تهران به پایان می‌رسد. در این سفر درون شهری با زندگی پیرامونی این زن و زنان دیگر تا حدودی آشنا می‌شویم؛ قید «تاحدودی» را آوردم برای این که – همان‌طور که فیلم نیز یادآور آن است – جهان یک زن کاملا قابل کشف نیست حتی برای خودش، مثلا نمی‌دانیم My loveهای، «نگار»/پریوش نظریه، چه کسانی هستند و در این سفر به تدریج گویی، همراه با شخصتی اصلی، درمیابیم که هر کدام از این مای‌لاوها چه جایگاهی در زندگی این زن دارند. اشاره به داستان «زن سرخ‌پوش» میدان فردوسی در بخشی از فیلم نیز شاید نظر دارد به همین دنیای ناشناخته‌ی زنان، به خصوص زنانی که پنهان و آشکار عاشق می‌شوند، ولی یا توان اظهار ندارند یا با معشوقی سر می‌کنند که بویی از عشق نبرده است. حاشیه صوتی فیلم پر و پیمان است و موسیقی‌هایی را در خودرو نگار می‌شنویم که هر کدام یادآور عشقی پرشور یا ناکام است. انتخاب بازیگران حرفه‌ای حتی در حد صدا و تصویر – مثل ویشکا آسایش و رضا کیانیان – یا حضوری کم – مهتاب کرامتی – توانسته جنبه جذاب فیلم را تقویت کند، ضمن این که کارگردان با استفاده از بیست بازیگر جوان تئاتر در کارش، ضمن معرفی آن‌ها به دنیای حرفه‌ای فیلمسازی، اتمسفر اطراف بازیگر حرفه‌ای مثل خانم نظریه را طبیعی‌تر جلوه می‌دهد. یکی از نقاط ضعف فیلم را شاید بتوان استفاده بیش از حد خوانش پیامکی و اپلیکیشن‌های ارتباطی دانست، که به هر حال از تایمی به بعد، کمی کسل‌کننده است خواندن این همه پیام و نوشته و دل‌نوشته. اما در کل با فیلمی روبرو می‌شویم‌ که می‌توانست به راحتی در میان فیلم‌های بخش مسابقه حضور داشته باشد و در رشته‌های مختلف حتی کاندید بهترین‌ها باشد، از جمله بازیگری و کارگردانی و حتی فیلمنامه...

ایستگاه اتمسفر/ مهدی جعفری/ ۹۱ دقیقه

فیلم خانوادگی اجتماعی که حداقل داستان تکراری ندارد. بازی جدی «محسن کیایی» را تا به حال ندیده بودم - هدایتش در این نقش قابل تحسین است – و «رویا افشار»ی که پیر شده است، برایم تا آخر فیلم قابل تشخیص نبود! این خانم همان خانم پرشور سریال آینه‌ی دهه شصت بود؟!...هنوز باور نکرده‌ام. به هر حال فیلم را تا به آخر بدون پناه بردن به بک‌گامون می‌بینم و می‌دانم که وقتم زیاد تلف نشده است. فیلم متوسط قابل قبول که احتمالا در اکران هیچ شانسی برای فروش خوب ندارد.

روز یازدهم جشنواره فیلم قابلی نمایش داده نشده تا مطلبی بنویسم.

در کل همان‌طور که پیش‌بینی کرده بودم، با جشنواره‌ای متوسط مواجه شدم.


 
 
گفت و گو با اصغر فرهادی درباره سینمای کمدی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

«هر پدیده تازه‌ای که وارد جامعه اى سنتى می‌شود، چند دوره دارد. در دوره اول یک ذوق زدگی وجود دارد، بعد دوره‌ای که مردم دارند جایگاه خود را در نسبت با آن پدیده تعریف می‌کنند، و دوره بعد همه چیز عادی می‌شود. نباید نگران بود. مثل شبکه‌های اجتماعی که یک جور سرگیجه و سردرگمی درباره‌اش وجود دارد. به نظرم چند سال دیگر این اوضاع به یک سامانی خواهد رسید. مثل تلفن،رادیو و تلویزیون و ویدئو...» قسمتی از مصاحبه‌ی مهرزاد دانش با اصغر فرهادی که در کتاب‌سال ۱۳۹۳ مجله فیلم به چاپ رسیده است. اکنون می توانید متن کامل مصاحبه را به مناسبت تولد فرهادی (۱۷ اردیبهشت) در وبلاگ دانش (به نام مهرخرد) بخوانید و لذت ببرید. محور اصلی مصاحبه البته فیلمنامه فیلم «دایره زنگی» است به بهانه «سینمای کمدی» که موضوع کتاب سال فیلم است؛ ولی مثل دیگر مصاحبه های فرهادی، نکات بسیار دیگری را هم از سینما و هم از عقاید اجتماعی این فیلمساز می توانید کشف کنید. آدرس متن کامل مصاحبه : http://mehrzaddanesh.persianblog.ir/post/494/


 
 
نگاهی کوتاه به فیلم «محمد»(ص) مجید مجیدی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
 

فیلم «محمد»(ص) را روز پنجشنبه بیست و سوم بهمن ماه در سینما فرهنگ دیدم. با اینکه «مجید مجیدی» سعی کرده – و البته در بارهٔ کلمه «سعی» هم حرف دارم - فیلم خوبی در باره دوران کودکی پیامبر اسلام بسازد، ولی این سعی چندان جذاب و دلنشین از آب در نیامده است. اول و مهم‌ترین مشکل فیلم اینکه فیلم «محمد»(ص) فیلمنامهٔ اس و قسی ندارد. با اینکه سه فیلمنامه نویس روی فیلمنامه کار کرده اند و تمام توش و توان خود را ظاهرا برای زیبایی کار گذاشته‌اند، ولی تماشاگر – به خصوص تماشاگر مسلمان شیعه – چیزی جز چند روایت تکراری و گاه بدون پشتوانهٔ تاریخی چیزی دیگری نمی‌بیند. بعد هم تمهیدی که فیلمنامه‌نویسان اندیشیده اند برای ایجاد تعلیق و کشمکش - توطئه یهودیان عربستان برعلیه پیامبر بعد از تولد ایشان - اول این که سندیت محکم تاریخی ندارد، دوم شبیه داستان زندگی حضرت موسی(ع) شده است که قبطیان یافتن کودکی را سرلوحه خود قرار می‌دهند تا به قتل برسانند و مانع از پیامبری او شوند. به نظر می‌رسد اوج دشمنی یهودیان بعد از مبعث پیامبر و شاید بهتر بگوییم بعد از ایجاد حکومت در مدینه بود. مدینه محل استقرار یهودیان خیبر بوده و در «مکه» هیچ نفوذ یا نفوذ اندکی داشته‌اند. در ضمن بعد از ورود حضرت به «مدینه» عهدنامه‌ای با ایشان امضاء می‌کند و آنان خیالشان از حکومت جدید راحت می‌شود. بعدها که واقعه خیبر اتفاق می‌افتد هم، باز یهودی‌ها به تحریک ابوسفیان و اقوام دشمن رسول‌الله بر علیه او می‌شورند و می‌شود آنچه که در تاریخ اسلام آمده است. اتفاقا بیشترین دشمنی و ستیز و بدجنسی را در حق محمد(ص) اقوام ایشان – از جمله ابوجهل عموی او – انجام دادند. در ضمن کسوت پیامبری ایشان در سن چهل سالگی، بعد از وجود و حضور و اثبات اخلاق مکرمه‌اش بود نه قبل از آن. حضرت ختمی‌ مرتبت – و بسیاری دیگر از پیامبران دیگر - مثل پادشاهان به شکل موروثی پیامبر زاده نشد، بلکه حق تعالی بعد از طی مراحلی که بین خودش و بنده برگزیده‌اش است، در صورت زندگی زمینی و ساحت روحانیت قدسی، او را به مقام پیامبری رساند؛ و اگر جز این فکر کنیم تمام مراحل بعثت ایشان و نزول تدریجی قرآن و ...را زیر سوال برده‌ایم. اما خوب فیلم «محمد»(ص) مجیدی چاره‌ای نداشته تا چیزی غیر از این را به ما نمایش دهد. حضرت رسول قبل از رسالت زندگی کاملا زمینی داشته است، در نوجوانی به کار چوپانی می‌پرداخته و بالاخره در سنین بالاتر با زنی پاکدامن – خدیجه(س) - آشنا می‌شود که سالیان سال از خودش بزرگتر است، ولی چون بسیار امین بوده شریک مال‌التجاره‌اش می‌شود و بالاخره او را به همسری می‌گیرد. فیلم مجیدی چون چاره‌ای نداشته تا سعی کند که به جنبی قدسی پیامبر قبل از پیامبر شدنش بپردازد، بنابراین مجبور بوده چهره‌ای از ایشان به ما نشان ندهد، حتی در کودکی و خردسالی. به صورت طبیعی وقتی بازیگر اصلی یک اثر سینمایی همیشه پشتش به تماشاگر باشد و تماشاگر در حسرت یک کلوزآپ از صورت ایشان بماند ( و اگر باشد هم با نوری سفید چشم او را بیازارد) نوعی دافعه ایجاد می‌کند. شاید برای جهان اسلام این ابتکار نوعی احترام به حضرت ایشان باشد، ولی چون فیلم ادعای جهانی شدن و جهانی بودن دارد، به طبع با این شکل نمایش هیچ جاذبه‌ای در تماشاگر ایجاد نمی‌کند. بعد تاکید بیش از حد به توطئه یهودیان با زبان عبری و زیرنویس گسستهٔ فارسی بی‌شک یکی دیگر از عوامل دافعه فیلم در پخش جهانی است - البته نگارنده فرض را بر این گذاشته که فیلم به پخش جهانی می‌رسد وگرنه هنوز هیچ خبری در این مورد منتشر نشده است و حتی ممکن است - وهیچ بعید نیست - کشورهای اسلامی دیگر هم با پخش این فیلم مشکل داشته باشند – این فیلم بی‌شک بعد از دیده شدن توسط دیگرانی غیر از ما، مثل کارگزاران کمپانی‌های بزرگ پخش فیلم در جهان، اولین چیزی که به چشمشان می‌آید، عداوت جاری در فیلم نسبت به یهودیان است تا چیزی دیگر. نکته و نقطه‌ای حساس که باعث می‌شود تا فیلمی که قرار بوده درباره حضرت «محمد»(ص) و دین رحمانی اسلام باشد، تبدیل شود به فیلمی ضد یهودی. چیزی که می‌توانست مثل فیلم «الرساله» عقاد اتفاق نیافتد و حداقل به پخش محدود جهانی برسد. اما نکته در بارهٔ «سعی» مجیدی در کارگردانی فیلم: استفاده از متخصصین جهانی در زمینه‌های مختلف از فیلمبردار گرفته تا آهنگساز و طراح لباس و حتی در کارهای کوچکی مثل نگهدارندهٔ حیوانات! فیلم یکی از نقاط ضعف کارگردان این کار به حساب می‌آید. کسانی که فیلم را دیده باشند، متوجه می‌شوند این جلوه‌های ویژه و فیلمبرداری و طراحی صحنه و لباس و گریم و...را متخصصان خودمان – با توجه به این که حرفه فیلمسازی در ایران صنعت جا افتاده‌ای است و سینمای ما متخصص در این زمینه‌ها کم ندارد – شاید به مراتب بهتر از آن‌ها انجام می‌دادند. با پر کردن تیتراژ پایانی با اسم‌های دهان پرکن خارجی هیچ کارگزار کمپانی‌های پخش جهانی را نمی‌توان راضی کرد که فیلم را در جهان عرضه کند. بدون تردید این خود فیلم است و موضوع فیلم و فیلمنامه محکم و فضاسازی‌ است که می‌تواند یک پخش‌کننده را مجاب کند تا فیلم را بخرد و عرضه کند. یک مورد خارجی مثلا «موسیقی» این فیلم است، مگر ما آهنگساز کار کشته در سینمای ایران کم داریم که باید «الله رخا رحمان» هندی با پرداخت‌های آنچنانی، موسیقی بسازد که در برخورد ابتدایی ظاهرا موسیقی خوبی است، ولی با کمی تامل – و اگر گوشتان به موسیقی کلاسیک آشنا باشد – با ملودی کلاسیک یکی از آثار چایکوفسکی – آهنگساز بزرگ روسی - همراه می‌شوید که کمی تغییر یافته و با گروهی کر که کلمات عربی را به لهجه‌ای غیر عربی و ناآشنا تلفظ می‌کنند به گوش می‌رسد. حتی در زمینه فیلمبرداری و طراحی صحنه و لباس و... هم این مثال‌ها قابل اثبات است. متاسفانه با همهٔ این بریز و بپاش‌ها این فیلم در مقایسه با فیلم «الرساله» «مصطفی عقاد» چندین و چند پله پایین‌تر است. این مقایسه را ناخودآگاه کسانی که هر دو فیلم را دیده‌اند انجام می‌دهند. ساختار کلاسیک فیلم عقاد با اوج و فرودهای حساب شده و موسیقی جاویدان آن اثر «موریس ژار»، در مقایسه با فیلم «محمد»(ص)، برتری آن اثر را به این فیلم به وضوح نشان می‌دهد. با توجه به این نکته که از ساخت فیلم «الرساله» عقاد تقریبا چهل سال گذشته و فیلم «محمد» محصول ۲۰۱۵ میلادی است. آن فیلم «الرساله» حداکثر در یک سال – از فیلمنامه تا ساخت نهایی – ساخته شده است و این فیلم «محمد»(ص) از یک مهر ۱۳۸۶- شروع فیلمنامه با پرداختی ۳۰۰ میلیون تومان – شروع و در تاریخ بیست بهمن ۱۳۹۳ اولین اکران عمومی را داشته – هفت سال و خرده‌ای! – آن فیلم از کمترین جلوه‌های ویژه استفاده کرده است و این فیلم از حداکثر جلوه‌های تصویری که تاکنون اختراع شده است بهره برده است. آن فیلم یک نسخه به زبان عربی با بازیگران عربی و...برای پخش در کشورهای عربی هم دارد و این فیلم ندارد. آن فیلم هنوز که هنوز است پا برجاست و می‌توان بارها و بارها دید و باز هم خسته نشد و این فیلم چندان شوقی در تو ایجاد نمی‌کند که بخواهی بارها و بارها آن را ببینی. مجیدی از اهالی رسانه خواسته «به دلیل شآن این فیلم، ژورنالیسی عمل نشود و نباید رسانه ‌ّ‌ای بیاید و بگوید که میلیاردها تومان هزینهٔ یک فیلم شده است. چون ساخت این فیلم برای دنیای امروز یک ضرورت بود.» ضرورت درست، هزینه هم بی‌خیال، ولی ای‌کاش اساس کار دست کسی بود که حداقل تجربه یک بار ساخت یک فیلم و سریال مذهبی را داشت – مثل داود میرباقری – تا بتواند آن‌چنان بر کار مسلط باشد که به هیچ متخصص خارجی برای بیان بهتر احتیاج پیدا نکند. کمترین توقع از این فیلم، فیلمنامه‌ای بود که جذابیت دراماتیک داشته باشد، نه این که در عمل ضعف‌های آن با جلوه‌های ویژه و موسیقی و ....ماله‌کشی شود.


 
 
نگاهی سریع به فیلم‌های سی‌وسومین جشنواره فیلم فجر - بهمن ۱۳۹۳
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
 

با یک نگاه سریع به فهرست فیلم‌های جشنواره فیلم فجر سال ۱۳۹۳، می‌بینم پانزده فیلم را قابل تحمل دیدم و تا به آخر به تماشا نشستم به علل مختلف و یکی‌اش لذت بردن از مجموعهٔ کار است. گرچه بعضی از تحمل‌ها و جا به جا شدن روی صندلی‌های نسبتا راحت کاخ جشنواره! این بود که ببینم فیلمساز تا آخر چه گلی به سر تماشاگرانش می‌زند. فیلم‌هایی هم هست که در وسط فیلم یا اواخر فیلم (مثلا ده پانزده دقیقه مانده تمام شود) سالن را ترک کردم. فیلم‌هایی هم بود که اصلا رغبت دیدن نداشتم (شاید هم خوب بودند، ولی نمی‌دانم ژانر، اسم کارگردان، اسم فیلم و بی‌حوصلگی من باعث شد فیلم را نبینم و بگذارم برای وقتی دیگر شاید)

پانزده فیلمی که تا به آخر دیدم و علتش لذت بردن بود از مجموعه فیلم (به ترتیب لذت ‌بری!) : ۱. من دیه‌گو مارادونا هستم ۲. خانه دختر ۳. چاقی ۴. رخ دیوانه ۵. طعم شیرین خیال ۶. کوچه بی‌نام ۷. ارغوان ۸. چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۹-عصر یخبندان ۱۰. شکاف ۱۱. ناهید ۱۲. دوران عاشقی ۱۳. احتمال باران اسیدی ۱۴. در دنیای تو ساعت چند است؟ ۱۵. روباه.

فیلم‌هایی که تا به آخر تحمل کردم و علتش این بود که ببینم چی می‌شه (ترتیب نسبت به درصد سر کار بودن) : ۱. خداحافظی طولانی ۲. دریا و ماهی پرنده ۳. ماهی سیاه کوچولو ۴. اعترافات ذهن خطرناک من. ۵. مرگ ماهی ۶. مزار شریف

فیلم‌هایی که از نیمه رها کردم: ۱. آزادی مشروط ۲. این سیب هم برای تو ۳. بدون مرز ۴. بهمن ۵. جامه دران ۶. شیف شب ۷. قول ۸. مردی که اسب شد. ۹. موقت. ۱۰. نزدیک‌تر ۱۱. بوفالو (گرچه در دیدار دوباره و کامل این دو فیلم در خانه هنرمندان «بهمن» و «نزدیک‌تر» به این نکته رسیدم که چه خوب که این فیلم‌ّها را در روزهای جشنواره از نیمه رها کردم.)

فیلم هایی که گذاشتم بعدتر ببینم : ۱. جزیزه رنگین. ۲. مبارک ۳. فرار از قلعه رودخان ۴. یحیی سکوت نکرد.

بهترین مستندهای نمایش داده شده در جشنواره : ۱. آتلان ۲. من می‌خواهم شاه بشم ۳. زندگی پنهان

بدترین فیلم  جشنواره که تا به آخر دیدنش را تحمل کردم و از این تحمل شرمسارم: «ایران برگر».


 
 
آیین هم‌آوایی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳
 

چند روز گذشته فرصتی دست داد تا مجموعه تصویری مستندی به نام «آیین هم‌آوایی» را ببینم. مجموعه‌ای که بر اساس مراسم ماه محرم و به خصوص دههٔ اول آن است. هر دی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ٔوی‌دی مختص یک شهر یا استان است مثل: تهران، گیلان، خطهٔ جنوب و... و مرور مراسم‌های عاشورا و سینه‌زنی و زنجیرزنی و...هر شهر. چیزی که در بین این فیلم‌های مستند مشترک است همانا نمایش سوگواری‌ها و مراسم مختلف و مصاحبه با مداحان و مرثیه‌خوان‌ها و شاعران هر خطه است. بدیهی است سوگواری هر کس به زبان خودش – بیان و بدن - راحت‌تر است. گروهی در لرستان خودشان را در گل می‌غلتانند و در کنار هیمه‌ای از آتش می‌ایستند تا خشک شوند و بدین وسیله ارادتشان را به امام حسین ابراز می‌کنند، ضمن این که بیننده با دیدن مستند «لحظه‌های دلتنگی»(لرستان): مونا زندی حقیقی، متوجه می‌شود که بین دو هیئت «درب دلاکان» و «پشت ‌بازاری‌ها»ی خرم‌آباد، اختلافی عمیق هر سال در ماه محرم بروز می‌کند، طوری که زنان مردانی که به هر کدام از این هیئت‌ها وابسته‌اند اگر در گروه مخالف باشند باید چند روزی دست از خانه و زندگی بکشند و به گروه مخالف بپیوندند! گروهی دیگر در شهرهای مختلف – به خصوص زنان و دختران – در شب تاسوعا به چهل جای مختلف – مثل حسینیه و مسجد و... - می‌روند و شمع روشن می‌کنند و از خدا حاجت می‌طلبند. گروهی از مداحان قدیمی مثلا در تهران و تبریز و ...مدعی هستند که دستگاه‌های آوازی ایران را با مداحی و روضه‌خوانی‌اشان حفظ کرده‌اند و در اصفهان بیننده می‌فهمد که پیرغلامان، مداحی یا روضه‌خوانی جوان‌ها را قبول ندارند و به تبع جوان‌ها هم مداحی و روضه‌خوانی آن‌ها را دمده می‌دانند. در جایی از مستند مربوط به اصفهان آهنگساز و موسیقی‌شناس جوانی ادعای جالبی دارد: این که موسیقی‌دان یا آهنگساز سنتی در قدیم برای حفظ نغمه‌های خودش متوسل به ساخت آهنگی بر اساس مداحی یا روضه‌ای می‌شد تا بتواند آن را از دست اغیار محفوظ بدارد و بدین‌وسیله بتواند به حیات هنری‌اش ادامه دهد. با دیدن این مجموعه متوجه می‌شویم در سال‌های اخیر حاکمیت پول و قدرت و شهرت بر هیات مذهبی جدید، چه بر سر خلوص و پاکی و بی‌تکلفی گذشتگان آورده است. گذشتگانی که در این مجموعه به «پیرغلامان» معروفند. آنانی که نه تنها پاکت پر از پول را قبل از مرثیه‌خوانی‌اشان مثل امروزی‌ها مدنظر نداشتند، بلکه خودشان هم به هیئتی که حضور داشتند کمک می‌کردند تا هیئت سرپا بماند.

 اما در میان این ده مستند یک مستند عالی هم وجود دارد و در واقع با زمان اندکی که فیلمساز داشته – همهٔ فیلم‌ها در حوالی دههٔ محرم سال ۱۳۹۲ ساخته شده است – توانسته کاری در خور نامش در این مجموعه قرار دهد: «سوگ‌خوانی در یزد» حسن نقاشی. مداحان و مرثیه‌خوان‌های جوان یزد نه مثل خیلی از شهرهای دیگر – به خصوص شهرهایی که به خیال خودشان به مدرنیتهٔ غربی نزدیک شده‌اند -  راه موسیقی پاپ و راک و رپ را در مرثیه‌خوانی پیش گرفته‌اند و نه به پیروی از قدیمی‌ها یک دستگاه و نغمهٔ موسیقی سنتی ایران را چراغ راهشان قرار داده‌اند ولاغیر. چهار پنج جوانی که در هیئت امامزاده جعفر یزد به مرثیه‌خوانی می‌پردازند، واقعا به موسیقی و نغمات سنتی ایران مسلط و وفادار هستند و این را می‌شود از مصاحبه‌ها و اجراهایی که می‌بینیم متوجه بشویم. این که جمعیت عزادار این امامزاده در یزد، دقیقا مثل گروهی کرال در موسیقی سمفونیک، همراه با مرثیه‌خوان می‌شوند را قبلا در چند جایی شنیده بودم و فکر می‌کردم استثنایی است عجیب؛ ولی با دیدن این مستند درمی‌یابم که این اتفاق در یزد استثناء نیست بلکه جریانی است که چند جوان با تمرین و تلاش بسیار آن را راه انداخته‌اند و موفق هم هستند. یکی از آنان «مصطفی راغب» می‌گوید که قبل از محرم شب‌های بسیاری – شبی سه ساعت – با این گروه جوانان تمرین می‌کنند تا بتوانند مرثیه‌خوانی شسته رفته‌ای و در خور مصیبت امام حسین (ع) ارائه دهند. نکته اینجاست که این گروه مداحان یزدی به «ماندگاری» هنرشان توجه فراوان دارند. در عزاداری و مرثیه‌خوانی شهرهای دیگری که در همین مجموعه می‌بینیم این «ماندگاری» بیشتر به یک شوخی می‌ماند و اغلب مرثیه‌خوان‌های جوان فقط  فکر رفع و رجوع هر چه سریع‌تر روزهای عزا هستند حال به هر نحوی. بی‌تردید هنری ماندگار می‌ماند که با ریشه‌ها و فرهنگ‌های اصیل پیوند بخورد و این را می‌توان در نحوهٔ عزاداری و برنامه‌ریزی دقیقی که این گروه از جوانان یزدی انجام می‌دهند یافت. همه کسانی که در این مجموعه شریک بوده‌اند و فیلم ساخته‌اند، مجبور بوده‌اند تا مصاحبه‌های مختلف از افراد گوناگون در فیلم‌شان جای بدهند، اما در این میان «حسن نقاشی» توانسته با ظرافت این مصاحبه‌ها را با اجرای همان مصیبت‌نامه‌ها تلفیق کند؛ ضمن این که از مراحل ساخت نخل‌های معروف استان یزد – به خصوص مهریز – تصویربرداری کرده و در لابلای این مصاحبه‌ها جای داده است. فیلمساز با استفادهٔ به جا از معماری شگفت یزد و شهرهای اطراف آن، نشان دادن کوچه‌هایی با خشت‌های قدیمی و کاشیکاری‌های زیبای یزد و ...توانسته فیلمش را رنگی متفاوت از فیلم‌های دیگر این مجموعه بزند. سرآخر هم حرکت نخل مهریز را به دوش مردان عزادار به کوتاهی و زیبایی بر روی اشعاری از شاعری مرثیه‌سرا می‌بینیم و تمام. به هر حال در میان ده فیلم این مجموعه که اغلب فیلسمازانشان به دام نشان دادن مکرر عزاداری‌ها و مصاحبه‌ها بدون هیچ ابتکاری افتاده‌اند – و کارشان را سفارشی از یک مرکز فیلمسازی تلقی کرده‌اند و به تبع از ابتکار و زحمت چندانی در فیلم مستندشان خبری نیست - کار «حسن نقاشی» قابل دیدن و تقدیر است. 



 
 
آتش بس ۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
 

شب هفدهم شهریور ۱۳۹۳ در مراسم رونمایی آخرین فیلم خانم تهمینه میلانی حضور داشتم. فیلم «آتش بس ۲» خانم میلانی خیلی شبیه فیلم قبلی‌اش بود: «یکی از ما دو نفر» و تقریبا به همان میزان اعصاب خردکن و بی‌مزه؛ البته می‌توان فروش خوبی برای فیلم پیش‌بینی کرد، به خاطر فضای شیک و پیک و بالاشهری فیلم – که خب الان همین قشر هم اگر حال داشته باشند سینماروهای اصلی جامعه ما هستند با توجه به مخارج سنگینی که یک فیلم دیدن جمعی بر دوش خرج‌کن خانواده می‌گذارد - و همچنین حضور ستارگانی که چند سالی است که کم‌فروغ‌ شده‌اند. شاید بشود «بهرام رادان» را ستاره‌ای هنوز به حساب آورد، ولی چهرهٔ تلخ «میترا حجار» اصلا مناسب این نقشی که می‌خواهد به نوعی کمدی هم باشد نیست و در کل شیمی این دو آدم در فیلم  با هم سازگار نیافتاده است! در فیلم به نظرم «پسیانی» و «خیراندیش» پرفروغ‌تر از این دو بازیگر ظاهر شده‌اند و شاهد مثال دود از کنده بلند می‌شود. فیلم در مقایسه با «آتش‌بس»(۱۳۸۴) هم چیز تازه‌ای در چنته ندارد، جز چند نصیحت و توصیه تکراری که از زبان روانشناس یا روانکاو فیلم (پسیانی) می‌شنویم، یک بازیگر بانمک پسر با موهای فرفری بور، شنیدن چندتا جک تازه، یک «پژمان جمشیدی» تکراری و «نقره»  - پرستار بچه - که نقشش را گوهر خانم با لهجه و اطوارهای شیرازی بازی می‌کند. فعلا (تا اطلاع ثانوی!) سینمای کمدی ـ اجتماعی بدون «رضا عطاران» یک چیزی کم دارد و پایش می‌لنگد. فکر می‌کردم اگر جای رادان، عطاران بود و جای حجار یکی مثل طناز طباطبایی و... خیلی به گرم بودن فیلم کمک می‌شد. بعید می‌دانم موفقیت «آتش بس» سال ۱۳۸۵ در سال ۱۳۹۳ تکرار شود. گذشت نه سال بالاخره خیلی از معادلات قبلی فروش فیلم در سینمای ایران را دگرگون کرده است، معادله‌ای که شاید خانم مهندس و آقای نیک‌بین چندان به آن کاری نداشته‌اند.


 
 
هشتمین جشن منقدان و نویسندگان سینمایی ایران
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
 

هشتمین جشن منقدان و نویسندگان سینمایی ایران در شب بیست و دوم مرداد ماه ۱۳۹۳ بیش از آن که «دلتنگی‌های عاشقانه» باشد یا «عصبانی نیستم»، در حد ملودرامی گیرا و جذاب مثل «اشک‌ها و لبخندها» بود. به خصوص با حضور «علی عباسی» تهیه‌کنندهٔ قدیمی سینمای ایران و صحبت‌هایش به روی سن تالار ایوان شمس، چشمان بسیاری به یاد گذشته‌هایی که «دلی داشتیم» تر شد و گریست. گرچه سایهٔ جلسهٔ پرتنش مطبوعاتی در خانه سینما، به روی جشن منتقدان سنگینی می‌کرد و گاه صحبت‌هایی با بغض و خشم از این و آن به روی سن شنیده می‌شد که تماشاگر ناآگاه از مسائل آن جلسه رسانه‌ای درمی‌ماند که مگر چه شده است؟ و این‌ها چرا انقدر عصبانی هستند؟، ولی در کل این جشن به خصوص با بازگشت دو عنصر اساسی و حذف مراسمی دیگر، جذابیت یک جشن باشکوه نسبت به دو سال پیش – با این که همان زمان هم مثل سال‌های قبل گذشت – را پیدا کرده بود: یکی حضور مجری خوب و خوش فهم و مسلطی مثل «شهرام شکیبا» که هم شوخی می‌کند و طناز است و هم به جایش رباعی و شعر از «سایه» و این و آن می‌خواند و هم از کسی رودربایستی ندارد و صریح است. دیگری حضور دوبارهٔ موسیقی پاپ و «رضا یزدانی» که خب فضا را به نفع شادی و سینما روح تازه ‌بخشید. و هوشمندی که این بار صورت گرفته بود حذف اهدای جوایز جشنواره مطبوعاتی‌های سینما بود که سال گذشته موجب ملال خاطر، به خاطر کش آمدن شدید مراسم شد. به هر حال انتشار پوستر این جشن قبل از مراسم و کارگردانی مراسم توسط «مجید برزگر» نوید این را می‌داد که امسال با جشنی متفاوت نسبت به دو سال گذشته مواجه خواهیم شد و در عمل نیز همین‌گونه هم شد.

اما در بخش جوایز هم که همه چیز تقریبا بر وفق مراد من بود! مثل اهدای تندیس به فیلم فوق‌العادهٔ «پیر پسر» یا اهدای دیپلم افتخار به «کمی بالاتر» و «در پناه بلوط» و... در بخش مستندها. بعد اهدای جایزه به فیلم «چند متر مکعب عشق» که فیلم اولی خوبی است نسبت به دیگر فیلم‌های این بخش. همچنین جوایز به حقی که به فیلم «عصبانی نیستم» اهداء شد - با توجه به بی‌مهری دولتی‌ها به این فیلم در جشنواره فیلم فجر پارسال و حذف آن در بخش اهدای جوایز – در بخش‌های تدوین و بازیگر نقش اول مرد و دیپلم افتخار کارگردانی. مریلا زارعی مشخص بود که با آن انرژی که در فیلم «شیار ۱۴۳» گذاشته است، جایزه نقش اول زن را می‌برد و حتی در بخش‌های فنی و فیلمبرداری و....هم جوایز درست و به جا بودند. «ماهی و گربه» مکری هم در این میان جایزه وبژه هیآت داوران بخش «بهترین فیلم» را از آن خود کرد. و اما فیلم محبوبم «خانهٔ پدری» که تندیس همهٔ جوایز اصلی – بهترین فیلمنامه، بهترین کارگردانی و بهترین فیلم - را درو کرد. اوج این ملودرام با پایانی خوش دیدن «کیانوش عیاری» بود که تقریبا چهار بار راه کوتاه صندلی‌اش تا سن را پیمود تا هم تندیس‌ها را بگیرد و هم سر آخر جواب مدیر مسئول مجله فیلم را بدهد که چرا بعد از «خانهٔ پدری» فیلم دیگری نساخته است...

در مجموع هشتمین جشن انجمن منتقدان و نویسندگان، شبی به یاد ماندنی را برایم رقم زد، به خصوص آن که محل نشستن هم – میان دو نازنین - در جشن خیلی خوب بود J...خسته نباشید و دست مریزاد و تشکر از همهٔ مجریان خوب این جشن باشکوه.


 
 
چنارستان
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
 

فیلم مستند «چنارستان» هادی آفریده، در بارهٔ بلندترین خیابان خاورمیانه در تهران است: خیابان ولیعصر. در این فیلم سعی شده تا با استفاده از مواد آرشیوی و تحقیقی موجود تاریخچه‌ای مختصر از این خیابان تصویر شود. تصاویری که گاه هیجان‌انگیز است، مثل فیلمبرداری هوایی که از تهران زمان قاجاریه برداشت شده است تا خاطره‌بازی‌های مختلف با مکان‌های معروف این خیابان به خصوص در قبل از انقلاب (کوچینی و ....) و گاه ملال‌آور و حتی تاسف‌برانگیز مثل نابودی یک شادی جمعی بر اثر نادانی عده‌ای و همچنین از بین بردن چنارهای این خیابان در چند سال گذشته. به غیر از یادی از فروغ فرخزاد، که در محلهٔ امیریهٔ تهران زاده شده و همچنین خانه دکتر محمد مصدق و خانه انیس‌الدوله که اکنون متعلق به صنف قصابان تهران! است، یادها و یادگاری‌های معاصرتر هم در فیلم نمایش داده می‌شود که برای من جالب‌تر است، از جمله کارهای هنری «نادعلیان» به روی سنگفرش خیابان‌های ولیعصر که مثل نقش‌های گبه متاثر از جریانات اطراف هنرمند شکل گرفته است. مثلا دیدن جنین رها شده در جوی‌های این خیابان باعث می‌شود تا او هم جنینی را در نقش‌هایش رقم بزند. یا هنرمند نقاش معمار دیگری که با رفتن چلچله‌ها و پرنده‌های خوش‌آواز از این خیابان، حالا به این نتیجه رسیده است که این کلاغ‌های سیاه هم که زمانی حضورشان را زشت‌شان می‌پنداشته است، می‌توانند سوژه خوبی برای نقاشی‌هایش باشند. در مجموع فیلم هفتاد دقیقه‌ای «چنارستان» من را یاد فیلم «میدان بی‌حصار» (مهرداد زاهدیان) انداخت، فیلمی که به خوبی از عهدهٔ تعریف کردن میدان توپخانه در طول تاریخ معاصر تهران برمی‌آید. البته حسنی که «میدان بی حصار» نسبت به فیلم چنارستان داشت، استفاده بجا و مفید از انیمیشن‌هایی بود که گاه برای روشن کردن تماشاگر ناآگاه از گذشتهٔ تاریخی یک مکان ضروری است. با این که اغلب تماشاگران فیلم می‌دانند خانهٔ بزرگان بسیاری در مسیر خیابان پهلوی سابق بوده است یا مکان‌های خاطره‌انگیز بسیاری در این خیابان وجود داشته یا دارد، ولی ای کاش با نمایش حداقل یک نقشهٔ گوگلی در لابلای تصاویر فیلم، می‌توانستیم موقعیت دقیق آنان را نیز بدانیم، به خصوص آن که اغلب کسانی که تماشاگر فیلم در روز نوزدهم مردادماه ۱۳۹۳ در مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی بودند، اهل تهران بودند و با این خیابان کم و بیش آشنا هستند، ولی وقتی این کار بیشتر ضرورت پیدا می‌کند که تماشاگری از «خارج» مشتاق دیدن چنین فیلمی باشد و با مکان‌ دقیق این خیابان در این شهر بزرگ آسیایی آشنایی نداشته باشد. به نظر نگارنده این نشانه‌گذاری جغرافیایی برای فیلمی که ارتباط مستقیم با جغرافیای انسانی دارد از ضروریات بشمار می‌رود. از موارد  ضعف دیگر فیلم ـ همانطور که در جلسه نقد آقای تهامی‌نژاد هم اشاره کردند – همسو نبودن راوی زن فیلم – که محقق معماری و شهرسازی است – با شاکلهٔ کل فیلم است. به نظر می‌رسد استفاده از نریتور حرفه‌ای به جای صدای خود بازیگر- محقق فیلم، علت اصلی این ناهمگونی است. ولی در مجموع فیلم «چنارستان» فیلمی شیرین و دیدنی است، و صد البته مهمترین نقطه قوت فیلم چنارستان «تدوین» هوشمندانهٔ آن است. با این فیلم مستند می‌شود خاطره‌بازی! کرد، مخصوصا اگر اهل تهران باشی و از این خیابان و میادین پنج‌گانهٔ مسیر طولانی آن، سالیان سال خاطره داشته باشی.. همان‌طور که محمد تهامی‌نژاد هم در جسله رونمایی فیلم اشاره کردند، «چنارستان» می‌تواند مخاطبان بسیاری را جذب کند و حتی در سینما – مثل فیلم مستند «تهران انار ندارد» - اکران موفقی داشته باشد. هادی آفریده با ساخت این فیلم نشان داد که تجربیات بیش از یک دهه‌اش در فیلمسازی مستند به ثمر نشسته و اکنون می‌تواند تاریخ صد سالهٔ یک خیابان را موجز و مختصر و مفید در هفتاد دقیقه طوری روایت کند که تماشاگر خاص و عام از دیدن آن لذت ببرند؛ و این موفقیت بزرگی است در میان مستندسازان ایرانی که اغلبشان دچار لکنت بیان هستند.

  


 
 
دریابندری یک دور ناقص
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
 

هجدهم خرداد ۱۳۹۳ به هوای دیدن فیلم مستند «نجف دریابندری، یک دور تمام» ساختهٔ «شمیم مستقیمی» به سالن «سینما حقیقت» رفتم. آن‌چه که مشتاقم کرد تا راهی را بکوبم و به این سالن بروم، خاطرات خوشی بود که از یک نویسنده و مترجم باذوق در ذهنم بود. مترجم رمان‌های درجه یک آمریکایی و کتب فلسفی قابل تامل انگلیسی. توقع داشتم که با گوشه‌هایی از زندگی این بزرگ‌مرد عرصهٔ ترجمه آشنا شوم، ولی چیزی که نصیبم شد، فیلم آشفته‌ای بود که کارگردان جوان به بهانهٔ مدرن بود در ساختار، چیز دندان‌گیری از زندگی دریابندری به تماشاگرش ارائه نداده بود. استفاده از میان‌نویسی‌های بسیار در فیلم، تدوین مخل و... بعلاوه ارتباط برقرار نکردن کارگردان با نجف‌دریابندری بی‌حوصله (که بعد از اولین سکتهٔ مغزی ایشان این فیلم ساخته شده بود) باعث شده بود که کارگردان جوان فیلم، در چهل و پنج‌ دقیقه تقریبا هر راشی را که گرفته بود، به شکلی در فیلمش جای دهد. به خاطر نداشتن طرح درستی در ساختار توسط فیلمساز و نوعی ذوق‌زدگی در به تصویر کشیدن سوژه، اغلب شاهد این شاخه آن شاخه پریدن فیلمساز بودیم. گاهی به زندگی کودکی دریا‌بندری می‌پرداخت با عکس و مستندات مفصل، گاهی به مقایسهٔ بین ایشان و محمد قاضی در کار ترجمه می‌رسید، گاهی آشفتگی ظاهری ایشان را با نشان دادن برفک‌های مکرر در میان راش‌های گرفته شده به رخ تماشاگرش می‌کشید و سر آخر هم با نمایش درست کردن یک نیمروی حسابی در کنار نان بربری دل تماشاگرانش را آب می‌کرد. تصاویر آخر فیلم که مروری بر کتاب‌های دریابندری بود، در کنار نمایش سبزی و میوه‌تازه و نان‌بربری و املت، شاید تماشاگر را آماده می‌کرد تا با «کتاب مستطاب آشپزی» ایشان آشنا شود و چگونگی شکل‌گیری آن را از زبان خود نویسنده بشنود، ولی ناگهان فیلم تمام می‌شد، بدون این‌ که تماشاگر تشنه (و اینجا گرسنه!) را سیراب کند. در مجموع همان‌طور که در جلسه نقد و بررسی فیلم مشخص بود، کسی از میان تماشاگران هم از دیدن این فیلم مستند - به ظاهر پرتره - راضی به نظر نمی‌رسید. البته شاید اسم فیلم هم کمی گول‌زننده بود، به نظرم این مستند یک دور «ناقص» بود بر زندگی نجف دریابندری تا «کامل».


 
 
فیلم نیلوفر
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
 

نهم دی‌ماه ۱۳۹۲ بالاخره بعد از غیبتی دو ماهه دوباره به سینماتک خانهٔ هنرمندان ایران، که به همت کیوان کثیریان تاسیس شده است، رفتم. فیلم «نیلوفر» به کارگردانی «سابین جمایل» و تهیه‌کنندگی «فرشته طائرپور» و «ژان برهات» و با بازی: شهاب حسینی، رویا نونهالی، فاطمه معتمد‌آریا، هنگامه قاضیانی و امیر آقایی و... محصول سال ۱۳۸۷ (یا به قول ویکی‌پدیا ۱۳۸۵). داستان فیلم در فضا و اتمسفر فیلم «عروس آتش» خسرو سینایی می‌گذشت. دختر بچه‌ای عراقی (البته به زعم ما که دختر ده - یازده ساله را دختر بچه می‌دانیم، نه به زعم عرب‌های عراق و ایران که او را دختری کامل می‌دانند) در سر سودای درس‌خواندن می‌پروارند، ولی پدرش او را در ازای یک تکه زمین به شیخ طایفه هبه می‌کند، ولی شیخ باید منتظر باشد نیلوفر به بلوغ برسد تا بتواند تصاحبش کند و... فیلم با اینکه به نظر می‌رسد تولید مشترکی بین ایران و فرانسه و شاید لبنان است، ولی فضای کار چه در پشت صحنه فیلم (نمایش ۱۵ دقیقه از پشت صحنهٔ فیلم در انتهای برنامه صورت گرفت) و چه در فیلم، گویای این نکته بود که خانم طائرپور با زرنگی و زیرکی خاصی که به عنوان یک تهیه‌کنندهٔ موفق دارند، همه چیز فیلم را ایرانیزه کرده و با گرفتن پول خوبی از تهیه‌کنندهٔ خارجی به هدف خودش رسیده است. البته نه که نفی این کار را بکنم، بلکه حرفم این است که چه خوب است اگر تهیه‌کنندگان دیگر هم بتوانند این‌چنین عمل کنند و با جذب سرمایه‌های خارجی به هدف منظور نظر خود برسند. فیلم سالیان سال به علت نمایش آشکار بعضی چیزهای زنانه و تابو در جامعه ما، در ایران توقیف بوده و این اولین اکران فیلم در ایران بعد از چندین و چند سال بود. گرچه این فیلم در مقایسه با فیلم استاد سینایی ضعف‌های آشکاری در شخصیت‌پردازی و کارگردانی و... داشت، ولی به علت دست گذاشتن روی موضوعی که هنوز که هنوز است موضوعی ملتهب در بین اعراب عشریه‌ای خوزستان و عراق محسوب می‌شود، فیلم قابل تاملی بود. همان‌طور که فیلم «عروس آتش» سینایی هم با اکران عمومی‌اش در ایران، شعله خشم عشایر و طوایف عرب خوزستانی را برانگیخت، دیروز هم در جلسه نقد فیلم «نیلوفر» بعضا کسانی بودند که از شکل طوایفی و افکار مرتجع آنان در باره دختر‌ها دفاع می‌کردند. و دفاع جانانهٔ خانم طائرپور از بن‌اندیشهٔ فیلم و همچنین تعریف خاطرات و خطرات آقای سینایی – که خوشبختانه در جلسه نمایش فیلم و نقد و بررسی آن حضور داشتند – از زمان اکران عمومی «عروس آتش»، جلسه را به سمت افکار مدنی و حقوق دختران و زنان بیشتر سوق داد، تا دفاع از افکاری که سالیان سال است – حداقل در جامعه شهرنشین ایرانی – به بوته فراموشی سپرده شده است. به هر حال چه خوب است که با نمایش و نقد و بررسی فیلم‌هایی که به زعم عده‌ای «مرد» اکران عمومی‌ آنها – نکته‌ای که خانم طائرپور در باره ترکیب همیشه مردانهٔ شورای پروانه نمایش و...ارشاد گفتند، نکتهٔ اساسی و قابل بحثی است – باعث التهاب در جامعه می‌شود، دریابیم که این فیلم‌ها چه بوده‌اند، چه گفته‌اند و چرا نتوانسته‌اند در صحنهٔ عمومی جامعه ظهور و بروز پیدا کنند و در محاق توقیف قرار گرفته‌اند. البته جلسهٔ دیروز خیلی از افکار مردانه‌ای که باعث عدم اکران این‌گونه فیلم‌ها می‌شوند را - برای من یکی  حداقل - روشن کرد. امید که با نمایش فیلم‌ّهایی همچون «نیلوفر» کار سینماتک خانه هنرمندان ایران و مدیر فعال و کوشای آن، تداوم داشته باشد.


 


 
 
هفتمین جشنواره بین‌المللی فیلم مستند ایران: سینما حقیقت
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢
 

طبق سنت سال‌های گذشته، امسال هم با جشنواره سینما حقیقت همراهم تا بتوانم شاید از میان این برکهٔ پر از فیلم، چند فیلمی را ببینم و بهره‌ای ببرم و چاق سلامتی داشته باشم با چند دوست و آشنا! روز اول (۱۹ آذر) را با سه فیلم شروع کردم. روز اولی که افتتاحیه‌ای جالب داشت. فقط سالن پایین سینما فلسطین پر بود از مدیران جدید و گاه قدیم جشنواره و مرکز گسترش و برنامه‌ای برای سخنرانی و تحلیل و ... نبود و شروع همه چیز با فیلم بود در سالن‌های مختلف سینما فلسطین و چه خوب و بجا. تراکت تبلیغاتی در سالن نشان از تحول در نگاه گردانندگان می‌داد: «نکوداشت استاد ناصر تقوایی» جمعه ۲۲ آذرماه ۱۳۹۲. تقوایی که مثل خیلی از هنرمندان قدیم و جدید مستقل و صاحب عزت نفس، در هشت سال ماضی، امانش بریده شده بود از بی‌درایتی‌ها و کج‌فهمی‌ها و بی‌عرضگی‌ها و بی‌کفایتی‌های جماعتی که به عنوان مدیران نالایق هنری بر ارکیهٔ قدرت تکیه زده بودند، حالا در این جشنواره چند فیلم مستندش نمایش داده می‌شود و برنامه‌ای برای نکوداشت او تدارک دیده می‌شود و بازهم چه خوب و بجا. برای دیدن فیلم «لطفا با لبخند وارد شوید»/رضا عباسی، به همراه شاپور عظیمی عزیز عازم طبقهٔ سوم سینما فلسطین هستم که باز تبلیغات فیلمی نظرم را جلب می‌کند: فیلمی در بارهٔ احمد شاملو! و باز پوستر دیگر فیلمی به نام «پسرک چشم آبی» با موضوع مجابی بزرگ! نه واقعا انگار باید گفت: «مردم ایران متشکریم!» اما فیلم «لطفا با لبخند وارد شوید» شروع خوبی بود، برای دیگر فیلم‌های جشنواره. چرا؟ فیلمی که سوژه‌اش راننده تاکسی سرحال و شوخ و بامزه‌ایست که مسافران خود را با انواع جک و شوخی و مطایبه، در میان شهری پر از غضب و خشم و ناملایمتی‌، سرحال می‌آورد، گرچه حرافی او در ابتدای فیلم کمی تو ذوق‌زننده است، ولی کمی که صبر می‌کردی علت آن را درمی‌یافتی. وقتی انرژی درون تاکسی او را می‌دیدی، بی‌شک آرزو داشتی در یک مسیر طولانی مسافر او باشی تا از اخلاق خوش او بهره‌ ببری. اما روزی می‌رسد که روز روزهٔ سکوت تاکسی‌ران فیلم است. روزی که باز آرزو داری تا او باز هم بگوید و بخندد و تو را شاد کند، ولی چنان سکوتی بر این مرد حاکم است که جرات نداری از او بپرسی که چه شده که در طول سال یک روز را به سکوت برگزار می‌کند؟ گریهٔ همسر او و درد دلش همه چیز را لو می‌دهد. خب نامردم اگر بگویم که چرا او ساکت بود. فیلم را بیابید و ببینید و علت را کشف کنید. «سووز(شوش)»/فرشاد اکتسابی، فیلم مستند-تاریخی است در بارهٔ غارت میراث فرهنگی‌ این منطقه باستانی ایران زمین، که بر اثر بی‌لیاقتی مردمان و حاکمان وقت، بیگانگان تا توانسته‌اند از آن بهره برده‌اند و موزه‌های خود را به این آثار تاریخی مزین کرده‌اند. ای کاش این‌گونه فیلم‌ها – که معلوم بود با بودجه‌ای چاق فراهم شده – به جای تکیه بیشتر بر بازسازی تاریخی آن خاطره‌ها، تکیه بر مستندات تاریخی بیشتری می‌کرد تا روشن شود که آن‌هایی که غارت کردند، تا زمینهٔ بی‌لیاقتی یک ملت و دولتی را فراهم نبینند، صد البته که نمی‌توانند قدم از قدم بردارند. ولی وقتی که ملتی خود دو دستی هر چه دارد را در طبق اخلاص! به بیگانه تقدیم می‌کند، چه کسی را باید ملامت کرد؟ دیدن این فیلم‌ها بیشتر به تف سربالایی می‌ماند که نه تنها بیگانگان را در نظر تماشاگر منصف بد نمی‌بیند، بلکه باز هم جای شکرش را باقی می‌گذارد که هنوز قسمتی از این میراث در جایی – گیرم که موزه لوور پاریس – نگهداری می‌شود، وگرنه معلوم نبود که الان این یادگاران ماندگار میراث کهن بشری به چه سرنوشتی دچار بودند. وضع موزه‌ها و سایت‌های تاریخی و کاووشهای باستانی‌شناسی زمان حال ما گویای همه چیز است. فیلم «شناسنامه»/محمدرضا هاشمیان، موضوع جذابی را برای بررسی برگزیده بود. شناسنامه‌دار کردن - و یا به عبارت بهتر صاحب هویت مدنی کردن - ملتی که درجه سواد عمومی کم آنها مصیبتی همه‌گیر در تمام طول تاریخش بوده، خود حکایت شیرینی است که زمان طولانی فیلم را جبران می‌کند. البته فیلمساز – همانطور که آقای عظیمی در جلسه نقد و بررسی فیلم اشاره کرد – شوخی‌های لوس و بی‌مزه‌ای را با نابازیگرانی از زمان شناسنامه‌دار کردن ملت، بازسازی کرده است که لطمهٔ زیادی به ریتم عادی این فیلم مستند زده است. همان‌طور که گفتم همین صاحب هویت کردن و آمارگیری از این ملتی که حتی عاجز بودند برای خود اسم فامیلی پرمسمایی برگزینند به قدر کفایت خنده‌دار هست و احتیاجی به بازسازی‌های لوس این‌چنینی ندارد. البته قابل ذکر است که این کار را به بهترین وجهی مرحوم علی حاتمی در مقدمهٔ سریال ماندگارش به نام «هزاردستان» انجام داده، که جاسازی همان تکه‌هایی از هزاردستان، در فیلم مستند «شناسنامه» کفایت می‌کرد و گویای خیلی از چیزها بود.

اما روز دوم هم به دیدن سه فیلم گذشت. ابوالفضل کریمی اصل با فیلم «طعم زندگی» با گذشت و گذاری تقریبا یک ساعته در دادگاه‌های خانواده و زندان‌ها، توانسته تصویر روشنی از وضعیت رو به اضمحلال خانواده ایرانی را به بیننده منتقل کند. مردانی که بر اثر اعتیاد و جدایی از همسر و ندادن نفقه و عدم توان پرداخت مهریهٔ سنگین همسرانشان، اکنون در حال خوردن آب خنک در زندان‌های کشور، باری شده‌اند بر دوش دولت و زنانی که در اوضاع اقتصادی رو به نابودی کنونی، ملجایی جز تکیه بر مهریه و نفقه و مردانشان نمی‌یابند، به خوبی در قاب تصویر کریمی اصل جا گرفته‌اند. البته فیلم طعم زندگی، طعمی گس و تلخ دارد، ولی این واقعیتی است که هر روز در دادگاه‌های خانواده در حال تکرار و تشدید هستند. اسم «فرهاد ورهرام» من را وامی‌دارد تا بروم فیلم جدید ایشان را ببینم به نام :«دیدار دوباره». او در این فیلم بعد از گذشت سی سال، سفری به منطقه سیستان و بلوچستان دارد تا آنچه را که در فیلم‌های مستند تلویزیونی سال ۱۳۶۲ تصویر کرده بود را دوباره واکاوی کند و ببیند. بیننده و البته فیلمساز، دست به مقایسهٔ زمان حال با زمان گذشته می‌زند. زمانی در گذشته که شهرها و روستاهای این منطقه تقریبا فاقد همه چیز بودند و زمانی در حال که تقریبا همه چیز از مواهب حداقلی مثل آب و برق و ... دارند. گرچه بیننده با دیدن فیلم، رگه‌هایی از نوعی تعریف و تمجید از سال‌های بازسازی بعد از انقلاب را مشاهده می‌کند – تهیه‌کنندهٔ فیلم بخش سیمای استان‌های تلویزیون است –، ولی در این میان «ورهرام» کار خودش را هم به خوبی بلد است و کمتر به دام مجیزگویی افتاده است. البته همین مقایسه هم اگر مثلا در قیاس منطقه‌ای اتفاق می‌افتاد، مثلا مقایسه وضعیت دوبی در سی سال پیش در پایین دست خلیج فارس و چابهار و بندرعباس و...در بالا دست خلیج‌فارس، دیگر این قیاس، به فاجعه‌ای شبیه بود که چطور تقریبا ما در حالی که مشغول و سرگرم تامین نصفه نیمه حداقل امکانات برای مردمان شریف جنوب کشورمان بودیم، آن‌ها با استفاده از بی‌کفایتی ما در طول همین سال‌ّها تبدیل شده‌اند به یکی از باراندازها و قطب‌های اصلی اقتصادی منطقه، به طوری که اکنون کوچکترین خللی در روابط تجاری ما و امارات (دبی) در کل اقتصاد قانونی و غیرقانونی‌(قاچاق) کشور ایران اثر گذار است. با تشویق و تعریف آقا مازیار فکری ارشاد گرامی به دیـدن فـیلمی می‌نشینم به این نام: «Rent a family inc.». فیلمی که کاسپار استروپ شرودر دانمارکی در ژاپن ساخته است. نکته اول این که فیلمسازی در کشوری کوچک و سرد در شمال اروپا چنان باهوش تشریف دارند که سوژه‌ای ناب را در کشوری در شرقی‌ترین جای زمین! شکار می‌کند و تبدیل به فیلمی قابل تحمل می‌کند. نکته دوم وضعیت روابط انسانی در کشورهای غربی (ژاپن را هم می‌توان کشوری غربی محسوب کرد!) به شکلی درآمده است، که می‌توان با تاسیس یک سایت به خانواده طرف مقابل یا متقاضی، به صورت اجاره‌ای خدماتی مثل شوهر اجاره‌ای، پدر اجاره‌ای و...ارائه داد. نکته سوم: مردی که این سایت را در ژاپن تاسیس کرده است، خود به زندگی شیرین اجاره‌ای احتیاج دارد! که توان دو سوم پایانی فیلم خرج این قضیه می‌شود که سردی روابط و پیچیدگی آن به شکلی در کشورهای صنعتی درآمده است، که با تاسیس هیچ سایتی نمی‌توان گرمی به آن بخشید...در کل فیلم - به قول مترجمین ایرانی جشنواره - «خانواده خود را از ما اجاره کنید!» فیلمی قابل تامل و تحمل بود.

روز سوم (۲۱ آذرماه ۱۳۹۲) را هم با سه فیلم سر کردم. انگار تحمل و توان دیدن سه فیلم مستند را در طول روز بیشتر ندارم! به هر حال «ما هم سربازیم»/ مهدی قربان‌پور، هم با استفاده از تصاویر آرشیوی - که این سال‌ها دیگر تبدیل شده است به تکراری‌ترین چیزی که در فیلم‌های مستند با مرور تاریخچهٔ یک چیز (چیزش فرق نمی‌کند!) دیده می‌شود – مروری دارد بر تاریخچهٔ سربازی در ایران. فیلم قربان‌پور را چند مصاحبه نصفه نیمه و نیم‌بند سر پا نگه‌داشته بود: یکی مصاحبه با پیرمرد بامزه‌ای که سرباز کاخ گلستان زمان رضاخان بوده و حال صد سالش است، در ابتدای فیلم. آقای هاشمی رفسنجانی و سربازی رفتن ایشان و حمام اجباری گرفتن‌شان در پادگان که نکته‌ای را هم در باره لباس ذکر کردند که اینجا جای تکرارش نیست! و دیگر حضور «هوشنگ گلمکانی» که قسمتی از خاطراتش را از دوران سربازی مرور می‌کند... و دیگری توجه اخص فیلمساز به تحول دوران سربازی در دهه چهل و پنجاه به شکل سپاه دانش و سپاه بهداشت و سپاه ترویج و آبادانی کشور...فکر کنم توجه بیش از حد! فیلمساز به جزییاتی که به این شکل سربازی داشت و بعضی تصاویر آرشیوی زمان پهلوی، موجب شد که فیلم چند دقیقهٔ آخرش دچار مشکل فنی شود و قطع شد و جمعیت صفیل و سرگردان از سالن شماره ۲ سینما فلسطین (از جمله هوشنگ گلمکانی و...) به بیرون هدایت شدند. خب این‌ هم نوعی فیلم دیدن است که شاید فقط در ایران بتوان سراغش را گرفت. فیلم «انتخاب بازیگر» محصول آمریکا مروری دارد بر زندگی زنی که یکی از مهمترین کاشفان ستارگان سینمای هالیوود بوده است و اکنون بازنشسته شده است. کار او کستینگ است: یعنی یافتن استعدادها یا بازیگران حرفه‌ای مدنظر کارگردان که بتواند در فیلمی جای یکی از کارکترهای فیلمنامه بازی کند و به نوعی بتواند نقش را دربیاورد. البته این شغل بیشتر نقش واسطه را دارد و به همین لحاظ تا چند سال پیش این شغل و نقش حتی در تیتراژ فیلم‌ها هم جایی نداشت. فیلمساز با مصاحبه‌های زیادی که با کارگردان‌ها و بازیگران مشهور هالیوودی انجام داده است، این شغل را یکی از مهمترین مشاغل صنعت فیلمسازی قلمداد می‌کند و سر‌آخر می‌خواهد که در میان جوایز اسکار، به این کار هم جایزه‌ای اختصاص داده شود. فیلم «سپیده دمی که بوی لیمو می‌داد»/ آزاده بی‌زار گیتی، را می‌‌توان فیلمی زنانه به حساب آورد. فیلمی که با توجه به حساسیت فیلمساز نسبت به سرنوشت خانم‌ها ( که در دیگر مستندهای ایشان هم قابل ردیابی است) این بار به سراغ کسانی رفته است که رنجی دائمی را تا آخر عمر و حتی نسل آینده‌‌اشان همراه دارند. چهار هزار زنی که بدون هیچ گناهی باید بار رنج‌های جنگ خانمانسوز و ناجوانمردانه‌ای - که دیوانه‌ای به نام صدام به راه انداخت - را تا پایان عمر به دوش بکشند. خب طبق معمول من بودم و تنهایی در میان جمع و اشک دم مشکم. زنان و کودکان و... که در «سردشت» ( قطعه‌ای از بهشت کردستان جایی که سال ۱۳۸۶ رفتم و قدری از رنج آنان را می‌دانم) مورد حمله شیمیایی قرار گرفته‌اند و اکنون بدون آن که جزو جانبازان جنگی حساب شوند، روزگار سختی را با تحملی مثال زدنی طی می‌کنند. حالا دیگر به میمنت دولتی که می‌خواست پول نفت را سر سفره مردم بیاورد، بیمارستان و درمانگاه مخصوص ایشان هم در سردشت به علت پرداخت نکردن دستمزد دکترها تعطیل است، و آن‌ها باید راه طولانی تا تهران را طی کنند تا شاید درمانی برای دردشان بیابند. راستش در اواسط فیلم از فیلم فاصله گرفتم و رفتم بیرون و بعد از دقایقی دوباره ادامه فیلم را دیدم. قلب من از شیشه ‌است و تحمل این همه نامردی روزگار غدار را ندارد. دست مریزاد خانم «بی‌زارگیتی» که به همهٔ تماشاگران فیلمت آن شب (۲۱آذر سینما فلسطین) فهماندی که مشکلات ما در مقابل مشکلات و مسائل آن زنان مثل کاهی در مقابل کوه است. با کوه‌های استواری ما را آشنا کردی، که در عین عظمت و صلابت، ساکت و خاموش روزگار خود را با صبوری می‌گذرانند. ما را با شیرزنی آشنا کردی که بیش از انگشتان دستش عزیز از دست داده است، ولی همچنان ریز ریز اشک می‌ریزد و از زندگی نغمه می‌خواند. رقص زیبای خواهر و برادری را به ما نشان دادی که با نغمه‌ٔ جانسوز کردی – اگر اشتباه نکنم کار استاد محمدرضا درویشی - خرامان خرامان حرکت می‌کنند و امیدوار به ادامهٔ زندگی شادی را حتی در صورت‌های سوخته و دفرمهٔ ایشان شاهد هستیم. به ما فهماندی که در این کشور شهری هست که بعد از جنگ جهانی اول، بزرگترین جنایت جنگی شیمیایی در آن صورت گرفته است. به هر حال نوشتهٔ من قاصر است تا بزرگی این فیلم را که بعد از گذشت بیست و پنج سال از این جنایت جنگی ساخته شده است بیان کند.

هفتمین جشنواره سینما حقیقت، دیشب (۲۶ آذرماه ۱۳۹۲) در تالار وحدت به پایان رسید. خب طبق معمول مراسم با یک ساعت تاخیر شروع شد. به خودم گفتم:عیبی ندارد، عادی است، ایران است، در این‌جا وقت انسان چندان چیز مهمی نیست. سرت سلامت باشد. مجری از میان مستندسازان انتخاب شده بود. خوش صدا بود. کت و شلوار قشنگی پوشیده بود. احتمالا مستندهای خوبی هم ساخته است، نمی‌شناختم ایشان را. ولی خب هر چیزی که ایشان بود «مجری» نبود. خب ایران است دیگر. «شاعر زباله‌ها» داریم («کمی بالاتر»، لقمان خالدی) و «همه دانا»(علا محسنی) که فکر می‌کنیم سر از هر چیزی و هر کسی درمی‌آوریم. مدیر محترمی که انصافا با دعوت کسانی مثل خاتمی و محمد آفریده و ... جشنوارهٔ خوبی را در این دوره رقم زد، فکر کرده کار را بسپارد دست خودشان (مستندسازان) ولی غافل از این که هر کسی را بهر کاری ساختند. ظاهرا مراسم را «حمیدی مقدم» کارگردانی کرده بود. دکور چیندن و چهارتا آدم معروف و مدیر و مدبر دعوت کردن که کارگردانی نشد. مراسمی به این عظمت مجری می‌خواهد مثل «شهرام شکیبا» که معمولا از احدی رودربایستی ندارد. مثلا اگر هر یک از عوامل فیلم می‌خواست سخنرانی کند و خودی نشان بدهد، که متاسفانه دیشب چنین بود، شکیبا بی‌شک قضیه را به خوبی جمع می‌کرد. مستندسازی آمد روی سن و گفت :« نه ما گذشتگان را می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم. هر کی با من موافق است ده ثانیه بلند شود بایستد.» همه‌ هم جوگیر بلند شدند. جز من و چند نفری دیگر! من هم با صدای بلند گفتم:«ما می‌بخشیم ولی فراموش نمی‌کنیم.» با ماندلا ماندلا گفتن که دهان شیرین نمی‌شود، دموکراسی برقرار نمی‌شود، آپارتاید از بین نمی‌رود، بلکه مشی او را سرمشق زندگی قرار دادن روح او را شاد می‌کند و ما را کامیاب. خدا پدر شفیع آقا محمدیان را بیامرزد، باز حداقل می‌دانست که مجری دعوت کند که اگر با خودش هم شوخی کرد به جایی برنخورد. آن‌هایی که پارسال در مراسم اختتامیه بودند می‌دانند چه می‌گویم. در ضمن امسال در جشنواره و اختتامیه مراسم حلوا حلوا کردن «ناصر تقوایی» و فیلمسازان جنوب هم بود. واقعا دلم سوخت برای چند کارگردان و بازیگری که به روی سن یه لنگه پا ایستادند تا استاد سخنرانی نه پنج دقیقه نه ده دقیقه بلکه نزدیک چهل دقیقه انجام دهد. در میان صحبت‌های ایشان هم خب اکثر حاضران در مراسم کف می‌زدند و ظاهرا تشویق می‌کردند، و در باطن انگار «بسه استاد» می‌گفتند. جالب است در بولتن جشنواره روز قبل نوید داده بودند مراسم دو ساعت بیشتر نیست (چه خوب! عجیبه!) ولی رسما چهار ساعت و نیم بلکه بیشتر کش داده شد، آنهم با یک ساعت تاخیر ابتدای مراسم. بالاخره فرار را برقرار ترجیح دادم و به بیرون رفتم تا بروم. اما به هر حال این دوره از جشنواره نسبت به دوره‌های گذشتهٔ آن پیشرفت و نظم بهتری داشت و امیدوارم در سال‌های آینده هم این روند رو به رشد تداوم داشته باشد.


 
 
برگزیدگان من از جشنواره سی و یکم فیلم فجر (۱۳۹۱)
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
 

تقریبا دیدن فیلم مهمی از محصولات پارسال (۱۳۹۱) سینمای ایران را از دست نداده‌ام: فیلم «پرویز» با اینکه در بخش مسابقه جشنواره سی و یکم فیلم فجر نبود را سه‌ بار دیدم. «دهلیز» و «به خاطر پونه» را بعد از جشنواره دیدم. «کلاس‌هنرپیشگی»،«آسمان زرد کم عمق»،«قاعده تصادف»، «دربند» و «تنهای تنهای تنها» را دوبار دیده‌ام و...«هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند» را فقط و فقط به خاطر جسارت در طرح موضوع می‌توان فیلم مهمی به حساب آورد، ولی حیف که این مادهٔ خام، در قالبی بد ریخته شده است. و بالاخره «تنهای تنهای تنها» فیلمی سفارشی، ‌که کارگردان آن با بودجه‌ای اندک، فیلمی خوب و قابل دیدنی ساخته است. اما هنوز برای این سئوال نتوانسته‌ام جواب درخوری بیابم: «گذشته» اصغر فرهادی آیا جزو محصولات پارسال سینمای ایران است یا فرانسه؟ اگر محصولی ایرانی محسوب شود (همانطور که هیئت انتخاب فیلم‌ اسکاری ایران این‌ تعبیر را دارند) در خیلی از انتخاب‌ّهای زیر مثل بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین تدوین و فیلمبرداری و...حضور می‌داشت. این ارزیابی من از فیلم‌های سال ۱۳۹۱ بر اساس برگهٔ داوری انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران خانهٔ سینماست:

بهترین فیلم: ۱. دربند (پرویز شهبازی) ۲.آسمان زرد کم عمق (بهرام توکلی) ۳.پرویز (مجید برزگر) ۴.قاعدهٔ تصادف (بهنام بهزادی) ۵. روز روشن (حسین شهابی)

بهترین کارگردان: ۱.پرویز شهبازی (دربند) ۲.بهرام توکلی (آسمان زرد کم عمق) ۳. مجید برزگر (پرویز) ۴.بهنام بهزادی (قاعدهٔ تصادف) ۵.حسین شهابی (روز روشن)

بهترین فیلمنامه: ۱.پرویز شهبازی (دربند) ۲.بهرام توکلی (آسمان زرد کم‌عمق) ۳.مجید برزگر و حامد رجبی (پرویز) ۴. بهنام بهزادی (قاعده تصادف) ۵.حسین شهابی (روز روشن)

بهترین بازیگر نقش اول مرد: ۱. لووان هفتوان (پرویز) ۲.اشکان خطیبی (قاعده تصادف) ۳.رضا عطاران (دهلیز) ۴. صابر ابر(آسمان زرد کم عمق) ۵.مهران احمدی (روز روشن)

بهترین بازیگر نقش اول زن:۱. نازنین بیاتی (دربند) ۲. ترانه علیدوستی (آسمان زرد کم‌عمق) ۳.هانیه توسلی (دهلیز) ۴. پانته‌آ بهرام (روز روشن) ۵.نورا هاشمی (جیب‌بر خیابان جنوبی)

بهترین بازیگر مکمل مرد: ۱. حمیدرضا آذرنگ (آسمان زرد کم‌عمق) ۲.مارتین شمعون‌پور(قاعده تصادف) ۳.احمد مهرانفر(دربند) ۴.حسین محجوب (ترنج) ۵. بابک کریمی (من عاشق سپیدهٔ صبح‌ام)

بهترین بازیگر مکمل زن: ۱.پگاه ‌آهنگرانی (دربند) ۲.ندا جبرئیلی (قاعده تصادف) ۳.سحر دولتشاهی(آسمان زرد کم‌عمق) ۴.الیسا کچر(استرداد) ۵. زهرا داودنژاد (کلاس هنرپپشگی)

بهترین فیلمبرداری: ۱.دربند (هومن بهمنش) ۲.محمود کلاری (استرداد) ۳. امین جعفری (قاعده تصادف) ۴.پیمان شادمان‌فر (آسمان زرد کم‌عمق) ۵. امین جعفری (پرویز)

بهترین موسیقی متن فیلم: ۱. مارتین شمعون‌پور (قاعده تصادف) ۲.بهزاد عبدی (دهلیز) ۳.ستار اورکی (دربند و استرداد) ۴.کارن همایونفر (هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند) ۵.ناصر چشم‌آذر (عملیات مهدکودک)

بهترین تدوین: ۱.بهرام دهقان (آسمان زرد کم‌عمق و استرداد) ۲. پرویز شهبازی (دربند) ۳.جواد امامی(پرویز) ۴.بهنام بهزادی (قاعدهٔ تصادف) ۵.شیما منفرد (روز روشن)

جایزه خلاقیت و استعداد درخشان (ویژه فیلمسازان اول): ۱. احسان عبدی‌پور(تنهای تنهای تنها)۲. بهروز شعیبی (دهلیز) ۳.حسین شهابی (روز روشن) ۴.من عاشق سپیدهٔ صبح‌ام (علی کریم) ۵.خسته نباشید (افشین هاشمی، محسن قرائی)

جایزه استانداردهای حرفه‌ای تهیه‌کنندگی:۱. امیر سمواتی(دربند) ۲. سعید ملکان (آسمان زرد کم‌عمق) ۳. پرویز برزگر (پرویز) ۴. بهنام بهزادی (قاعدهٔ تصادف) ۵.سید محمود رضوی (دهلیز)

بهترین طراحی صحنه و لباس: ۱.کیوان مقدم (طراح صحنه و لباس «دربند») ۲.ایرج رامین‌فر (طراح صحنه و لباس «استرداد» و «خسته نباشید») ۳.امیرحسین قدسی (قاعده تصادف) ۴.امیرحسین حداد (طراح صحنه و لباس «آسمان زرد کم‌عمق»)

بهترین گریم: ۱.سعید ملکان (آسمان زرد کم‌عمق) ۲.محسن بابایی (استرداد) ۳.فاطمه و زهرا کمالی (دهلیز)

بهترین جلوه‌های ویژه میدانی: ۱. محسن روزبهانی (استرداد) ۲.عباس شوقی (جیب‌بر خیابان جنوبی) ۳. آرش آقابیک (دهلیز)

بهترین جلوه‌های ویژه بصری: ۱. امیرسحرخیز (ترنج) ۲.مجید شوندی (استرداد) ۳.بهنام خاکسار (عقاب صحرا)

بهترین تیتراژ: ۱.چه خوبه که برگشتی ۲. آسمان زرد کم عمق ۳. قاعده تصادف

بهترین استفاده از تکنیک‌های انیمیشن : ۱. ترنج (امیر سحرخیز) ۲. افسانه سرزمین گوهران (مجید شاکری)          


 
 
شب مستند، شب موسیقی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
 

دوشنبه ۶ آبان‌ماه ۱۳۹۲برنامهٔ هشتم سینماتک خانهٔ هنرمندان، فیلم «شش قرن و شش سال» مجتبی میرطهماسب به نمایش درآمد. مستندی ۸۰ دقیقه‌ای که سیر تلاش شش سالهٔ استاد «محمدرضا درویشی» و گروهش «عبدالقادر مراغه‌ای»  جهت احیای نغمه‌های به یادگار مانده از شش قرن پیش را به تصویر می‌کشد. این آثار اکنون بیش از یک‌سال است که توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در قالب یک پکیچ (سه سی‌دی صوتی و کتابچه و...) منتشر شده است، شامل ۲۲ نغمه یا تصنیف مراغه‌ای - عالم موسیقی قرن نهمی ایرانی - است که به صورت پراکنده در کشور ترکیه (عثمانی سابق) وجود دارد و کمتر کسی تمایل به اجرا یا احیای آن به این شکل داشته است. البته اغلب این نغمات به شکلی که با موازین موسیقی عثمانی‌ها (ترک‌ها) هم‌خوانی داشته باشد، در استانبول و ارکستر ملی ترکیه‌ به شکل کرال اجرا شده یا می‌شود؛ ولی کار کارستانی که استاد درویشی در «شوق‌نامه» انجام داده، تبدیل و تغییراتی است که این نغمات را به گوش شنونده ایرانی نزدیک‌تر کرده است و هنگام شنیدن این آثار هر فارسی‌زبان و ایرانی گوش‌آشنا به موسیقی سنتی و مقامی ایران، احساس درونی حضور در مجلس موسیقی ایرانی را دارد نه موسیقی ترک یا عثمانی. تحقیقات میدانی درویشی در ترکیه جهت یافتن نت‌های به یادگار مانده از آن زمان، بعد از توضیحاتی که از زبان چند نریتور مختلف به صورت تلفیقی در بارهٔ تاریخچهٔ زندگی مراغه‌ای و این نوع موسیقی می‌شنویم، ، شروع فیلم میرطهماسب است. بعدتر درویشی را در میان نوازندگان جوانی می‌بینیم که سعی بسیار دارند با کوک‌های خاص قرن نهمی و سفارشی مراغه‌ای، به نغمات آن زمان نزدیک بشوند. از آنجا که موسیقی سنتی و مقامی ما بیشتر موسیقی تک‌نوازی و بداهه‌نوازی است، هماهنگی این سازها که بر مبنای ساز قانون کوک می‌شوند، خود معضلی است که سال‌ها تلاش و استمرار می‌طلبد تا بتواند به هارمونی خاص این نوع موسیقی دست بیازند. نمایش تلاش خستگی‌ناپذیر درویشی و نوازندگان و خواننده (یا خوانندگان) برای دست پیداکردن به این هارمونی خاص، یکی از موتیف‌های اساسی این فیلم مستند است. اضافه شدن عوامل مختلف شکل‌گیری «شوق‌نامه» - چه اسم پرمسمایی بر این اثر موسیقایی – همچون «همایون شجریان» خواننده و مسترمیکس آن توسط استاد «محمدرضا شجریان»، خود از عوامل جذب بینندهٔ فیلم حتی نا‌آشنا با موسیقی سنتی ایرانی است. البته در این میان نباید از دو نقش اساسی در شکل‌گیری و قوام فیلم هم غافل شد: نه ماه تلاش خانم «ژیلا ایپکچی» در تدوین ماهرانهٔ ۱۵۰ ساعت راش و تبدیل آن به فیلمی ۸۰ دقیقه‌‌ای و عامل دیگر صدابرداری فوق‌العادهٔ فیلم – در واقع اصلی‌ترین موضوع فیلم همین صداست - توسط «مازیار شیخ‌محبوب». هر دو این بزرگواران توانسته‌اند تلاش گروه فیلمسازی و گروه موسیقی را با تلفیقی مثال‌زدنی به مقصد نهایی برسانند، چرا که اگر یکی از این عوامل (تدوین و صدا) در این فیلم لنگ می‌زد، بی‌شک تحمل دیدن آن بسیار سخت می‌شد. به قول «جعفر پناهی» حاضر در جلسه نقد و بررسی فیلم، هر ایرانی میهن‌دوستی بی‌شک بعد از دیدن این فیلم احساس غرور و سرافرازی می‌کند و به خود می‌بالد که هنوز کسانی هستند که برای احیای هنر ایرانی دل‌بسوزانند و از جان مایه بگذارند. البته همان‌طور که در جلسهٔ نقد هم «کیوان کثیریان»(موسس سینماتک خانه هنرمندان و مجری برنامهٔ نقد) اشاره کرد، اساس و شاید استارت کار درویشی برمی‌گردد به سریال-فیلم «شهرآشوب»(۱۳۸۴) به کارگردانی یدالله صمدی. در آن فیلم با گوشه‌هایی از زندگی عبدالقادر مراغه‌ای در شهر هرات آشنا می‌شویم و خواننده‌ای که نغمات او را می‌خواند. آنجا هم محمدرضا درویشی که آهنگساز فیلم است، از نغمات مراغه‌ای به خوانندگی همایون شجریان استفاده می‌کند و همین باعث می‌شود تا او بعدها جدی‌تر با کارهای مراغه‌ای درگیر شود و حاصل آن بعد از شش‌سال تلاش بی‌وقفه می‌شود «شوق‌نامه». جلسه نقد و بررسی فیلم «شش قرن و شش سال» هم جلسه پر و پیمانی بود. علاوه بر حضور کسانی مثل استاد «محمدرضا شجریان» و «رخشان بنی‌اعتماد» به عنوان سخنرانان (کوتاه) بعد از نمایش فیلم و «محمد تهامی‌نژاد» به عنوان منتقد فیلم؛ حضور استاد امیرخانی( استاد خوشنویسی)، جعفرپناهی، محمد نوری‌زاد، آقایان رضا داد و طباطبایی‌نژاد و چند منتقد و نویسنده و مستندساز هم در جلسهٔ نقد فیلم ترکیب جالبی بود. اما از هر چه بگذریم سخن دوست خوش‌تر است؛ اول چند نقل قول از استاد شجریان از متن فیلم: «وقتی یکی دو کار را میکس کردم، آقای درویشی گفتند باید بقیه‌ٔ آثار را هم شما میکس کنی و نفس شما هم باید بخورد به این کار، گفتم چشم! افتخار هم می‌کنم. چون وقتی اثر را شنیدم و دیدم که چه احساس خوبی (دارد) و چه نکاتی در آن هست که تا به حال به آن برنخوردم، گفتم که من وظیفهٔ خودم می‌دانم که بیایم تا آخر این کار را ادامه بدهم...باید بگویم کسانی که این کار را اجرا کرده‌اند از نظر موزیسین بودنشان فوق‌العاده استعداد بالایی داشته‌اند...هیچ توصیفی یا هیچ مثالی نمی‌توانم بزنم از نظر ارزشی که این کار دارد، چون ما در این ششصد سال از این مسئله به دور بودیم، اگر دقت داشته باشیم نکاتی در این کار هست که نشان می‌دهد این کار موسیقیای مال ماست ولی در طول این سالیان تغییر شکل پیدا کرده است...چه از نظر فواصل و موتیف‌ها، چه از نظر ریتم و زمان‌بندی که دارد این کار من را شگفت‌زده کرد و انگار من را به طرف خودش کشید...کاری که این فرزند خلف آواز کرده (همایون) من که باباشم انگشت به دهان مانده‌ام که این چه جوری خوانده و این چه استعدادی است که توانسته بخواند، این کار در حال حاضر در توان من نیست، ممکن بود در جوانی با این کار برخورد داشتم می‌توانستم با تمرین زیاد این کار را اجرا بکنم، ولی همایون با این کار نشان داد که استعداد استثنایی در این کار دارد...به این توانایی، به این تمیزی، به این ژوستی، این فواصل را که الان سخت است - که یک‌دفعه عوض می‌شود - را هر کسی نمی‌تواند به این سرعت یاد بگیرد و اجرا بکند و( علاوه بر این همایون) ریتم را دقیق با ارکستر خوانده است، یعنی عبدالقادر در این کار از خواننده مثل یک ساز استفاده کرده است... بعد از انتشار این اثر می‌دانم که جوانانی که به دنبال چیز تازه‌ای هستند به این کار می‌چسبند و خیلی چیزها از آن یاد می‌گیرند و آهنگسازان ما بعد از این یاد می‌گیرند که از چنین فرمی استفاده کنند» محمدرضا درویشی در وصف این نوع موسیقی می‌گوید: « عبدالقادر در جاهای مختلفی از کتابش اشاره می‌کند که این یک نوع موسیقی هنری پیچیده است که جزو موسیقی عوام نیست.» خانم «رخشان بنی‌اعتماد» خطاب به استاد شجریان: «آقای شجریان هیچ‌وقت فرصت نشده که این را خدمتتان بگویم، شما نه فقط استاد عرصه موسیقی، (بلکه) شما استاد و معلم حرفهٔ هنرمندی و هفت هنر در این مملکت هستید.» خانم بنی‌اعتماد در بارهٔ فیلم مستند «شش قرن و شش سال» خطابه‌ای عرضه کردند: «واقعیت این است که از اهمیت و ارزش کار بزرگ پژوهشی جناب درویشی و هنرمندان همراهشان حرف زدن در اندازهٔ سواد من مطلقا نیست، فقط به عنوان یک ایرانی بر خود می‌بالم که در وانفسای حاکمیت نگاه روزمرگی در عرصه‌های مختلف، جریان هنر مقاومت زنده و پویاست هرچند زیر ضرب. هنر مقاومت هنر زیرزمینی نیست، هنر مقاومت هنر پایداری در برابر الگوهای تحمیلی سیاست‌گذاری جائرانه و غفلت‌های عامدانه است. هنر مقاومت هنر پس زدن سلیقه‌های بازارپسندانه و نان به نرخ روز خوردن است. هنر مقاومت هنر سرفرازی  در کنار مردم ماندن است و ماندن و ماندن و ماندن در هر دوره و در هر حالت. هنر مقاومت هنر خون‌دل خوردن و صورت به سیلی سرخ نگه داشتن به قیمت ماندن است، هر چند دیده نشدن و قدر دانسته  نشدن، و سینمای مستند مظهر و نماد واقعی مقاومت تمام عیار است. سینمایی که نه تولیدش حامی دارد و نه عرصه‌اش محلی از اعراب، سینمایی که فیلمسازش چه صاحب کسوت و باتجربه، چه جوان و در شروع راه به یک اندازه در تنگنای به دست آوردن مشروع‌ترین  خواست انسانی و اجتماعی یعنی برخورداری از امکان کار است و در چنین شرایطی و مشخصا در دوران چند ساله اخیر که مدیریت عرصه فرهنگ و هنر به دست نابلدترین و چشم و دل ناسیرترین مدیران بود، بنیه مالی تنها نهاد حمایتی سینمای مستند به ذوق‌زدگی تجربه یک فیلم فرنگی به باد رفت و هیچکس نپرسید جمعیت فیلمسازان مستند این دوران بی مروتی را چگونه سر کردند و از آن شرم‌آورتر در همین دوران جمعی از شریف‌ترین مستندسازان به اتهام واهی به زندان افتادند. هر چند که با تبرئه همه آنها از همه آن اتهامات واهی روسیاهی به ذغال ماند و بس. هنر مقاومت یعنی ساخته شدن فیلم «شش قرن و شش سال». نمادی عینی از مقاومت در عرصه موسیقی و سینما یکجا. نام فیلم از سویی به گمشدگی ششصد سالهٔ نت‌های عبدالقادر مراغه‌ای اشاره دارد و از سوی دیگر به تلاش ستایش‌برانگیز جناب درویشی و گروهشان در طول پژوهشی شش ساله، اما مکعنای پنهان دیگری هم هست در پس این نام. شش سال کار پیگیر و مداوم «مجتبی میرطهماسب» برای ثبت هنرمندانه این تلاش و ساخت فیلمی ماندگار در گنجینه میراث فرهنگی این سرزمین آن هم با دستی خالی‌، خالی خالی خالی که از نزدیک شاهد  بودم و همتی بالا و بلند و فاخر.» استاد محمدرضا شجریان هم سخنرانی کوتاهی در وصف تلاش درویشی کردند:«...واقعا باید سپاس بگویم درویشی نازنین را که سالهای سال عمرش را برای شناخت گمشده‌های ایران کار کرده، عبدالقادر که این اواخر است، سالهای سال هست که در کوره‌ ده‌های ایران به دنبال هنرمندان و به دنبال سازها و این آهنگ‌ها می‌گرده و هنرمندان کنار افتاده را که اغلبشان در حال رفتن هستند و سنین بالا دارند، اینها را معرفی کرد و به عرصه آوردشان، به دیگران شناساند و هنوز هم دارد این کار را دنبال می‌کند. من دستش را می‌بوسم واقعا این نازنین خیلی وقت می‌گذارد هیچی هم ندارد و فقط عشق و علاقه‌ای دارد که می‌خواهد گمشده‌های ایران را پیدا کند و یکی از گمشده‌ّ‌ها هم همین آهنگ‌های عبدالقادر است...» و سوال نگارنده در باره بازخوردهای انتشار این اثر در میان ترک‌ها (و کشور ترکیه) بود که در آنجا عبدالقادر مراغه‌ای  از نقش اصلی اش به عنوان نوازنده، آهنگساز و نظریه پرداز موسیقی بسی فراتر رفته و تبدیل به یک اسطوره شده‌است و جواب استاد درویشی: «سوال خیلی جالبی بود که شما فرمودید...ما یکی دو تا از قطعات را که میکس موقت کرده بودیم در یکی از سفرهایی که به ترکیه داشتیم بردیم آنجا. از این سی تصنیفی که یکی از استادان موسیقی ترکیه از مراغی معرفی کرده، آنها نتوانسته‌اند بیش از پنج شش‌تا از آن را اجرا کنند؛ ما هم دو سه تصنیفی را برده بودیم که مطمئن بودیم که آنها اجرا نکرده‌اند و نشنیده‌اند...وقتی یکی از نوازندگان آثار مراغی این‌ها را شنید متعجب شده بودند و گفت که تا به حال این‌ها را نشنیده‌ایم...اینها تازه کسانی هستند که در اکستر بزرگ ترک‌ها در استامبول می‌نوازند و آدم‌های نا‌آشنا و نامربوط نبودند. این از این. دوم موسیقی‌شناس بزرگی هست در ترکیه به نام مراد...که یکی از کتاب‌های ایشان در مورد مراغی در حال ترجمه است. ایشان وقتی که دو سال پیش این آثار را شنید، در یکی از روزنامه‌‌های معروف استامبول یادداشتی نوشت که خلاصه‌اش این بود: ایرانی‌ها کاری کردند که ما از آن غفلت کردیم . ایرانی‌ها آثار مراغی را بهتر از ما اجرا کردند و ما را به یاد شعشعهٔ دربارهای باستانی ایران می‌اندازد. هفت هشت ماه پیش هم در یکی از برنامه‌های موسیقی ترکیه تقریبا دو ساعت در باره موسیقی عبدالقادر صحبت کرده و از پروژه ما هم تعریف کرده است. مراد...کسی هست که یکی از نسخه‌شناسان مبرز انگلیسی در باره او گفته: معتبرترین تحقیقی که تا به حال در ارتباط با عبدالقادر مراغی انجام شده است متعلق به مراد...است. این شخص پروژه ما را تایید کرده است. اما همه این‌ها در مقابل تایید هنرشناسان و به خصوص استاد محمدرضا شجریان هیچ است. ما منتظر تایید مراد... و جامعه ترکیه نبوده و نیستیم. تاییدیه استاد شجریان و جامعه موسیقی ایران اعتبارش هزاران برابر بیشتر از تاییدهٔ امثال مراد...هاست. و این توضیحات فقط به خاطراین بود که شما این سوال را فرمودید، من توضیح دادم.»


دراز باد عمر استاد دوریشی و استاد شجریان و همهٔ بزرگان موسیقی ایران.

 

 

 


 
 
دهلیز
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
 

 

 

فیلم «دهلیز» به قول امروزی‌ها فیلم شریفی است و نقد و نظرهای مثبت بسیاری را تا به حال داشته و کمتر نقد منفی در باره آن خوانده یا شنیده‌ام. در جلسه باشگاه فیلم تهران البته نظرات عجق و وجق منفی نیز شنیده می‌شد که یک نمونه‌اش «ساده لوحانه» خواندن فیلم بود که من نفهمیدم یعنی چی. «دهلیز» فیلم ساده‌ایست عین کارگردان و تهیه‌کنندهٔ فیلم. وقتی چهرهٔ بهروز شعیبی را با سابقه طولانی مدت دستیارکارگردانی و یکی دو بازی دلنشین می‌بینی، ناخودآگاه می‌دانی که او فیلمسازی است که می‌تواند فیلمی روان و استوار بسازد که اتفاقا سادگی آن هم مهمترین حسن فیلمش باشد. همان‌طور که منتقد خوب جلسه هم خانم «عصرآزاد» اشاره کردند، البته فیلم‌ّهایی با موضوع قصاص و زیرتیغ بودن کراکتر اصلی یا فرعی فیلم در سینمای این چند سال کم نیستند که نمونهٔ اخیرش که در جشنواره فیلم فجر پارسال هم اکران شد و در آستانهٔ اکران عمومی است، فیلم خوب حسین شهابی به نام «روز روشن» است. هنگام دیدن فیلم «دهلیز» یاد فیلم مهجور حمید رحمانیان «دم صبح» افتادم و شاید تاثیری که فیلمساز از این فیلم داشته و جالب اینکه متوجه شدم شعیبی در آن فیلم دستیار رحمانیان بوده و ایشان هم در جلسه نقد و بررسی به این فیلم اشاره کردند. فیلم «دم صبح» متاسفانه اکران عمومی نداشت و بعدها توزیع ناقصی در بازار سینمای خانگی داشت که کمتردیده شده است. من هم به لطف خواندن نقد موشکافانهٔ دکتر جهانبخش نورایی در مجله فیلم شماره ۳۴۳  -- اسفند ۱۳۸۴ – با فیلم «دم صبح» آشنا شدم و در اولین فرصت پیش آمده درسینماتک موزه امام علی فیلم را دیدم. «دم صبح» هم چون «دهلیز» فیلمی روان و صمیمی و ساده است. فیلمی که دیدن آن بی‌شک، تاثیری دائم بر انسان می‌گذارد؛ چرا که روایت و داستان آن مربوط به همه انسان‌ها و موقعیت‌هایی است که هر لحظه در حال اتفاق افتادن در گوشه و کنار جامعهٔ فعلی ماست و به نوعی مرتبط با موقعیت هر انسانی است که در این جامعه نفس می‌کشد. محکوم به مرگی که چند بار تا آستانه‌ٔ چوبه‌ٔ دار رفته و هر بار به علتی از اجرای حکم در باره‌اش منصرف شده‌اند، بارآخری هم که او را برای اعدام می‌برند، با شکل اجرای هوشمندانه و مستندگونه‌ای که فیلمساز برای این بخش از فیلمش انتخاب کرده و بسیار هم موثر واقع شده، به علت فوت مادر اولیای دم، بازهم اجرای حکم او چهل روز به تاخیر می‌افتد. در این بازه‌ٔ زمانی چهل روزه، «منصور ضیایی» شخصیت اصلی فیلم دچار استحاله می‌شود: او از ناامیدی مطلق و رنج و عذابی دائمی به سوی امیدواری و زندگی گام برمی‌دارد. البته شخصیت‌پردازی این محکوم به اعدام با مرور خاطرات گذشته‌‌اش به صورت فلاش‌بک کامل می‌شود: شخصی زحمت‌کش و مهاجر از روستا به شهر، که به علت اختلاف بر سر حقوق عقب‌مانده‌اش دچار قتل بالادستی‌اش شده و اکنون منتظر اجرای حکمش در زندان، با زندانیانی که آنها نیز زیرتیغ هستند، روزگار می‌گذراند. فیلمساز با نشان دادن یک مراسم کامل اعدام و ارائه توضیحات مامورین دولت و مجریان حکم، و سپس بخشیده شدن محکوم توسط اولیای دم، حضور چنین اختیاری را در جامعه برای اولیای دم مقتول تذکر می‌دهد. کسانی که به قول فیلمساز در جلسه نقد دم صبح، شاید بتوانند درست در آستانه اعدام قاتل، با دیدن این فیلم تصمیمی دیگر غیر از اعدام او بگیرند؛ کاری که به طور ضمنی قوه قضاییه با آن موافقت کرده است و باز هم به قول رحمانیان آنها هم به تاثیر هنر در ایجاد تغییر مثبت پی برده‌اند. نکته‌ای که در جسله نقد «دهلیز» هم گفتم بد نیست اینجا نقل کنم: در جلسه نقد فیلم «دم صبح» رحمانیان به نکته جالبی اشاره کرد. او فیلم دم‌صبح را به انجمن خانواده‌های داغدار اعدامی‌های آمریکایی نشان داده بود. انجمنی که ظاهرا به دنبال حذف حکم اعدام در چند ایالت باقی‌مانده آمریکا هستند که هنوز اعدام در آنجا به عنوان اشد مجازات وجود دارد. نکته‌ای که در فیلم دم صبح آن خانواده‌ها را متعجب کرده بود این بود: اینکه در قوانین اسلام مجازات قصاص را به عهدهٔ خانواده مقتول می‌اندازد (که می‌تواند به ببخش هم منجر شود) ولی در همان ایالات باقی مانده و قوانین جاری در آنجا به هیچ وجه خانواده مقتول نمی‌توانند در سرنوشت اعدام یک محکوم به مرگ دخالتی بکنند. آنها این قانون مجازات اسلامی را قانونی مترقی و انسانی ارزیابی کرده بودند.

فیلم «دهلیز» با استفاده از سه بازیگر خوب، به خصوص کودک فیلم، تماشاگر را محو داستان نچندان بکرش می‌کند. در این میان البته نباید کارگردانی خوب و عوامل تاثیرگذار دیگرمثل موسیقی فیلم و تدوین و طراحی صحنه را فراموش کرد. حسن دیگر این فیلم‌، با موضوع حساس مرگ و زندگی، چند مراسم گلریزان در زمان اکران فیلم است که باعث شد تا چند زندانی از خطر اعدام رهایی یابند.


 
 
به نام زنان، به کام کارگردان
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
 

در جشنواره فیلم فجر سال ۱۳۹۱ فرصت نشد تا فیلم «به خاطر پونه» را ببینم و حالا که در برنامه ۳۱۶ (یکشنبه ۱۴مهرماه۱۳۹۲) باشگاه فیلم تهران دیدم، متوجه شدم چیز دندان‌گیری را از دست ندادم. بهترین توصیف فیلم را شهرام خرازی‌ها منتقد در جلسه نقد گفت: فیلمی متوسط. البته به زعم من متوسط رو به پایین. دوپارگی هم می‌تواند توصیف دیگری از این فیلم باشد. ابتدای فیلم با ساختاری غیرخطی مواجه هستیم و در نیمه دوم فیلم کارگردان هوس می‌‌کند با ساختاری کلاسیک فیلم را ادامه بدهد. در فیلم علیمردانی آذری‌زبان‌ها و غیرت‌مداری این قوم هم، به بهانه نشان دادن تفاوت فرهنگی بین دو شخصیت اصلی، به نوعی دست انداخته می‌شوند. البته من متاسفانه آذری نیستم و نصف دیالوگ‌های بین مادر و خواهر و مرد فیلم را متوجه نمی‌شدم، ولی مترجمین زیادی دور و اطرافم بودند که همزمان در حال ترجمه گفته‌ها بودند. خانمی در جلسه نقد حرف خوبی زد...اینکه مردانی که ظاهرا خیلی اپن‌مایند هم هستند، حاضر نیستند زن جوانشان در خانه با مردی جوان کلاس فتوشاپ بگذارند!، چه برسد به «مجید» فیلم که به بهانه بی‌فرهنگ بودن و معتاد بودن، غیرتی می‌شود. ظاهرا کارگردان برای به دست آوردن دل نسوان، که معمولا دل پری از انواع و اقسام مردان دارند، هر چه صفات بد بوده مختصص مرد فیلم کرده و به قول خودش چندتا دروغ کوچولو هم نصیب پونه خانم تا دل کسی نشکند و سرآخر هم خانم خسته از همه چیز می‌گذارد و می‌رود. بهترین پایان مورد پسند فمنیست‌های روزگار ما. خانمی که نه کار خونه انجام می‌دهد، نه غذایی می‌پزد، و نه به چیزهای دیگر زندگی مشترک چندان پایبند است، ولی توقع دارد اگر پسر خوش‌تیپ همسایه سابق را هم دید و پسندید تا با او زندگی کند، کسی نگوید بالا چشمش ابرو است! قابل حدس است «به خاطر پونه» از فیلمنامه‌های  به جا ماندهٔ خیانت‌مدار سال ۹۰ بوده که با تاخیری یک‌ساله ساخته شده. بازی دو بازیگر اصلی فیلم هم – که معلوم است تلاش چندانی به خرج نداده‌اند تا چیزی متفاوت از بازی‌های قبلی خود ارائه دهند – از امتیازات فیلم به شمار نمی‌رود. 

                     


 
 
چند چهل ساله...
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
 

چند فیلمی که این چند روز دیده‌ام را فهرست‌وار می‌نویسم و نوشته‌ای کوتاه بر هر کدام:

مستند «پیر پسر» مهدی باقری را در آخرین هفتهٔ مستندی که در خانهٔ سینما برقرار شد، دیده بودم. ولی دوباره دیدن آن این مسئله را برایم روشن کرد که از زمان ساخت این فیلم تاکنون هیچ پیشرفتی در زمینهٔ اعتماد و اعتقاد به جوانان‌مان صورت نگرفته است که هیچ بلکه روز به روز هم وضع بدتر شده. این مستند بیشتر به درد دلی تصویری می‌ماند که جوانی سی‌ساله و عشق به هنر (اینجا سینما) ساخته تا جهان پیرامونی خود را (خانواده و دوستان و اجتماع)‌ به گونه‌ای واقعی به تصویر بکشد و در عین حال به نقد عملکرد خود و دیگران بپردازد. باقری در این راه تلاش می‌کند تا با مادر و برادر و دوستان و...گفتگویی ترتیب دهد تا بتواند آنچه را که در زیر پنهان است آشکار کند. سرآخر او سراغ پدرش می‌رود. او که با خانوادهٔ خود به خاطر مسائلی قهر است، بیشترین بار گناه را متوجهٔ پدر خود می‌داند. پدری که در یک خانواده سنتی متوسط به پایین عاشق دو فرزند خود است و در این راه از هیچ کاری در این اجتماع خشمگین فروگذار نکرده است. وقتی که متوجه می‌شویم او که زمانی کارگاهی داشته است و چند کارگر و نان‌خور دیگر، حالا بعد از ورشکستگی برای تامین زندگی خود به دستفروشی روی آورده است، آواری است که بر سر ما و مهدی باقری فرود می‌آید. چه زیبا در این مستند باقری تلاش می‌کند فاصلهٔ دو نسلی را نشانمان بدهد که یک سرش درگیر قوت لایموت است و سر دیگر در جدال با اجتماعی درهم‌پیچیده تا بتواند سری در سرها دربیاورد. نام این نوع از مستند را «مستند آینه» می‌گذارم.

وقتی متوجه می‌شوم که از زمان ساخت «غریبه و مه» استاد بیضایی چهل سال گذشته است، یاد زمان‌ّهایی می‌افتادم که مجلاتی مثل فیلم و...به این مناسبت به سراغ کارگردان و بازیگران و...می‌رفتند و یادنامه‌ و پرونده‌ای درمی‌آوردند؛ ولی حالا انگار کسی نمی‌ٔداند که از زمان ساخت این اثر ماندگار چهل سال گذشته است. راستش اولین بار بود که فیلم را می‌دیدم و وقتی به ویکی‌پدیا مراجعه کردم برای کسب اطلاعات در باره فیلم فقط یک جملهٔ ناقص یافتم و این‌که خسرو شجاع کاوه! در فیلم بازی کرده که به خسرو شجاع‌زاده تغییر دادم. اطلاعات این فیلم را تا جایی که می‌توانستم تکمیل کردم تا شاید نفر بعدی که به این دانشنامهٔ اینترنتی مراجعه می‌کند مثل من مایوس نشود. همین کار باعث شد تا متوجه شوم این اثر بیضایی فیلم برجستهٔ سال در نهمین جشنواره فیلم لندن (انگلستان) ۱۳۵۴ بوده و جایزهٔ بهترین فیلمبرداری را در اولین جشنواره فیلم قاهره (۱۳۵۵) کسب کرده است. چه خوب است تا جایی که می‌توانیم – حتی در حد یک جملهٔ درست و مستند - با عضویت در ویکی‌پدیا به تکمیل یا تصحیح اطلاعات مربوط به سینمای ایران بپردازیم. در بارهٔ فیلم چیز زیادی نمی‌توانم بنویسم شاید وقتی دیگر!

فیلم «بوف کور» ساختهٔ «کیومرث درم‌بخش» که با این شبه‌جمله آغاز می‌شود: «برخوردی با تشویش صادق هدایت» فیلمی تلویزیونی است (ببینید در سال ۱۳۵۳ تلویزیون به چه چیزهایی توجه داشته است!). اکثر بار فیلم به دوش مرحوم «پرویز فنی‌زاده» است و با اینکه اسم «پروین سلیمانی» هم در تیتراژ ابتدایی دیده می‌شود ولی تایم بازی او خیلی کم است. خب کسانی که این داستان بلند صادق هدایت را خوانده باشند، با دیدن فیلم البته چیزی به هیجان خوانش آن‌ها اگر کم نشود اضافه هم نمی‌شود، ولی از جنبهٔ تاریخی دیدن فیلمی با این حال و هوا خالی از لطف نیست. نکتهٔ آخر استفاده از لوکیشن‌های متنوع و موسیقی شبه عرفانی هندی (سیتار علی‌اکبر خان) در این اثر است؛ مثلا کارگردان (یا فیلمبردار) برای نشان دادن سیر آخر پیرمرد خنزر پنزری به مسجد مراکشی پاریس رفته و تصویربرداری کرده است، که زمان دو سه دقیقهٔ آخر فیلم است. همین یک فیلم تلویزیونی را مقایسه کنیم با صدها تله‌فیلمی که این سال‌ها از تلویزیون پخش شده (و آبی از آب تکان نخورده است)، کافی است تا بفهمیم که معیارها و مقیاس‌ها تا چه حد تغییر کرده و رو به نزول رفته است. البته یکی دیگر از جنبه‌های جالب این فیلم دوبله درجه یک آن به مدیریت «سعید شرافت» و حضور صدای «منوچهر اسماعیلی»،«شهلا ناظریان»،«آذر دانشی» و‌ «احمد رسول‌زاده» است.

از وضعیت اسفناک فیلم‌سازی مستقل و تلویزیون این روزها گفتم، شاهد مثال هم آمد: «این یک فیلم نیست» مجتبی میرطهماسب و جعفر پناهی. با دیدن فیلم گویی شیری را در قفس می‌بینیم که تلاش دارد تا با چنگ و دندان از آن رها شود، ولی گرفتاری و زنجیرها و تهدیدهای اجتماعی، سرنوشت دیگری را برای این فیلمساز محروم از ساخت فیلم رقم زده است. با اینکه فیلم در لوکیشینی واحد (بجز اواخر فیلم) فیلمبرداری شده است، ولی انرژی دو فیلمساز برای بیان دردهای خود، باعث می‌شود تماشاگر مشتاقانه آن را دنبال کند. در پایان فیلم «جعفر پناهی» را بی‌پناه در حیاط مجمتعی می‌بینیم که از بیرون آن آتش‌ها زبانه می‌کشد و انگار او را در محاصرهٔ خود درآورده‌اند. به امید این که او هم هر چه زودتر از قید این محرومیت‌ها رها شود.

«آخرین دیدار با ایران دفتری» ساختهٔ خانم «رخشان بنی‌اعتماد» هم مستندی دیدنی است از نسل ابتدایی بازیگران زن تئاتر و سینمای ایران. پیشروانی که اگر آن همه زجرهای تهمت و اهانت و...را در ابتدای کار بازیگران زن تحمل نمی‌کردند و خانه‌نشین می‌شدند،‌ شاید الان با توجه به ساختار سنتی‌-مذهبی اجتماعمان هیچگاه زنی یا دختری جرئت بازی در فیلم یا تئاتری را نداشت. البته شاید تصور این موضوع هم برایمان سخت باشد، ولی هنوز هم هستند کسانی که ورود دخترانشان به عرصه هنری را نوعی بی‌عفتی می‌دانند. اتفاقا فیلمنامه‌ای را که جعفرپناهی در فیلم «این یک فیلم نیست» توضیح می‌دهد به همین موضوع برمی‌گردد: دختری که در خانواده‌ای سنتی در رشته هنر دانشگاه قبول شده است ولی پدرش با ادامهٔ تحصیل او موافق نیست. یادمان باشد: هیچ بعید نبود - در صورت عدم فداکاری این پیشگامان مثل «ایران دفتری» و ... الان وضعی همچون عربستان داشته باشیم، همان‌طور که الان در مورد خوانندگی زنان چنین وضعی را تجربه می‌کنیم.

و اما «مغول‌ها»ی پرویز کیمیاوی: که باز هم مثل دو فیلمی که نامی از آن‌ها بردم مثل «غریبه و مه» و «بوف کور» چهل سال از زمان ساخته شدن آن می‌گذرد. فیلمی آوانگارد در زمان خود (و حتی الان) که کارگردان درجه یک ایرانی، دغدغهٔ هجوم شبکه‌های تلویزیونی و گسترش آن را با ایلغار مغول و تاریخ سینمای جهان و «تئاتر اپتیک رنولد» و سفر به زاهدان پیوند زده است. همان‌طور که مدیر فیلمبرداری فرانسوی فیلم «میشل تی‌ریه» تاثیرش را بر نماهای شسته رفتهٔ فیلم گذاشته، ‌اثر انگشت استادان «محمدرضا اصلانی» و «نادر ابراهیمی» هم بر فیلمنامه به راحتی قابل مشاهده است. دیدن بازی خوب مرحوم «فهمیه راستکار» هم با همان صدای دلنشین و ماندگارش یکی دیگر از جنبه‌های مثبت این فیلم است. هیچ‌گاه تاریخ سینمای ایران سکانس حضور مغولها در بیابان برهوت و ظاهر شدن دری آهنی و زنگ زدن «ادریس چمنی»(یکی از مغول‌ها) و ادای این جمله با لهجهٔ ترکمنی «سینما چیه؟!» را به فراموشی نخواهد سپرد.


 
 
دربند
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

برنامه ۳۱۷ باشگاه فیلم تهران(ارسباران) روز شنبه ۲۰ مهرماه ۱۳۹۲ مختص نمایش فیلم «دربند» پرویز شهبازی، همراه با جلسه نقد و بررسی بود. اولین فیلم این فیملساز «مسافر جنوب» را در جشنواره سال ۱۳۷۵ که نمایش فیلم منتقدان در سینما فلسطین برگزار می‌شد، دیدم. فیلمی ساده، با داستانی نچندان پیچیده از سفر یک پسر اهل جنوب که به نوعی کمک‌حال پیرزنی می‌شود که در تهران کسی را ندارد. فیلم بعدی این فیلمساز «نجوا» را ندیدم و ظاهرا انقدر ضعیف بوده که خود فیلمساز هم مایل نیست از آن اسم ببرد. اما اوج کار این فیلمساز «نفس عمیق»(۱۳۸۰) است که به کالت‌فیلم خیلی از جوانان آن روز و میانسالان این روزگار تبدیل شده است. «عیار۱۴» شهبازی، فیلمی ناامیدکننده برای بسیاری از علاقه‌مندان به سینمای از جنس شهبازی بود. فیلم با اینکه یک سر و گردن از فیلم‌های ساخته شده سال ۱۳۸۷ سینمای ایران بالاتر می‌نشست، ولی فیلمی نبود که تماشاگران و علاقه‌مندان «نفس عمیق» از او انتظار داشته باشند. بالاخره سال ۱۳۹۱ رسید و فیلم «دربند» ساخته شد. فیلمی به جنس فیلم «نفس عمیق» نزدیک‌تر با رگه‌هایی از «عیار ۱۴». از نظر فیلم‌شناختی شاید بتوان «دربند» را بین دو فیلم «نفس عمیق» و «عیار۱۴» جا داد. در فیلم «دربند» هم دغدغهٔ اجتماعی «نفس عمیق» یافت می‌شد و هم مهارت فنی و کارگردانی «عیار۱۴». در فیلم اخیر کارگردان قصد دارد تماشاگران را بیشتر با معضلات جامعهٔ زنان و به خصوص دختری که تازه پا به اجتماع خشمگین و بی‌رحم تهران گذاشته درگیر کند. «تهران‌سازی» شهبازی در هر دو فیلم تاپ او قابل تقدیر است. گرچه در فیلم «نفس عمیق» نسبت به این فیلم تهران تیره‌تری را مشاهده می‌کنیم،ـ شاید به خاطر گذشتن بیشتر وقایع فیلم در شب‌ - اما «دربند» هم با اتمسفر شهری مخلوط شده که پایهٔ‌ٔ مناسبات آدم‌هایش بیشتر سودجویی و «گلیم خود را از آب کشیدن» است تا چیزی دیگر. در این میان شخص نازنینی عملی خلاف عادت جامعه انجام می‌دهد. «نازنین» تا جایی پیش می‌رود که هر بینندهٔ امروزی شهرنشین ماسک‌زده‌ای او را ساده‌دل و حتی خام و نا‌آگاه تصور می‌کند؛ ولی حضور همین عنصر ناجور در میان ناجورهای اصیل شهری، درام فیلم را به گونه‌ای شکل می‌دهد که تماشاگر فیلم ناخودآگاه به سمت نوعی کاتارسیس و خودهشداری سوق داده می‌شود. گذشته از ساده‌دلی «نازنین» که از نوعی دل‌رحمی و به قول شهبازی در جلسهٔ نقد «فتوت» و «جوانمردی» ریشه می‌گیرید، با کسانی در این فیلم آشنا می‌شویم که نمونه تیپیک بسیاری از آنان را می‌توان به راحتی در جامعهٔ امروز یافت: دختر سرگردان (سحر)، بنگاهی سودجو (بهرنگ)، کاسب منفعت‌طلب (عطرفروش و دارابی). «سحر» نقش دختر- جوان سرگردان را در فیلم ایفا می‌کند، که با بازی  پگاه آهنگرانی به شاه‌نقشی تبدیل شده است که شاید بسیاری از بازیگران هم‌سن و سال و هم‌دوره‌اش مثل کوثری و علیدوستی و طباطبایی آرزو داشتند در چنین نقشی جلوه‌کنند. او نمونهٔ عالی است از دختران-جوانانی که میان ماندن و رفتن، میان مرام ایرانی و مردرندی گیر کرده‌اند و به هر کاری دست‌ می‌زنند تا بتوانند خودشان را به جایی برسانند که «نفس عمیقی» بکشند. شاید اشارهٔ گذرای شهبازی در فیلم به تجمعات دانشجویی، ستاره‌دار شدن دانشجویان، برخورد حراست با آنان و... ، نوعی اشاره به گذشتهٔ سحر هم باشد؛ خیل دانشجویانی که به خاطر آرمان‌خواهی‌اشان از دانشگاه رانده و از جامعه مانده شده‌اند. کسانی که به بدترین شکل ممکن قربانی بازارمسلکی «دارابی»ها شده‌اند و در عین حال می‌خواهند که از این وضعیت در نهایت به نفع خود استفاده کنند تا به جایی دیگر بروند و زندگی نویی را شروع کنند. موتیف تکرار شوندهٔ «روز مادر» هم البته می‌تواند اشاره ایهام‌زایی در فیلم باشد: «سحر» خود مادری بوده که به تازگی بچه‌ای سقط کرده‌ است، محبت «نازنین» به او نوعی منش مادرانه است که شاید «سحر» هیچ‌گاه در زندگی‌اش تجربه نکرده است و به یاد بیاورید «مادران» زیادی که در فیلم دیده یا حس می‌شوند : خانم همسایه، مادر نازنین، مادران دخترهایی که تدریس خصوصی دارند. شاید بتوان «نازنین» و «سحر» را ابتدا و انتهای یک خط تصور کرد، دانشجوی نخبهٔ پزشگی در ابتدای این خط و دختر سرگردان بریده از هر کس و هر چیز در انتهای آن؛ که در میان این خط جامعه‌ای هولناک و سودجو و منفعت‌طلبی نشسته که هر آن درصدد بلعیدن فرزندان معصوم خود است. می‌توان تصور کرد «نازنین» میان درگیری و وابستگی عاطفی و ایثارش خود را در آیینهٔ «سحر» می‌بیند، نوعی آینده‌نگری که همدلی و همراهی او را برمی‌انگیزاند تا امید به این داشته باشد اگر خودش هم روزی چنین گرفتار شد، کمک و یاری کسی به دادش برسد. دوستی پنهان و یک‌جانبهٔ «فرید» به «نازنین» و همدلی او را شاید بتوان از جنس کمک و یاری دانست که در جمله قبل به آن اشاره کردم. شخصیت «فرید» نوعی مرام‌ عاشقانه را به تصویر می‌کشد که از جنس عشق‌های امروزین بین جوانان است. کسی که با پدر ثروتمند و کاسب‌منش و بی‌اخلاقش درگیر می‌شود تا به داد کسی برسد که در تنهایی مطلق امیدی به یاری رساندن هیچکس ندارد. «فرید» بی‌شک یادآور یکی از دو کراکتر فیلم «نفس عمیق» است که از خانه و خانوادهٔ ثروتمند خود گریخته و زندگی وندالی را با دوستش در جامعهٔ بی‌رحم تهران پیش گرفته است. داستان «سحر» و «نازنین» بهانه‌ای است برای خودکشی «فرید» که نوعی انتقام‌گیری خشن از جامعه و پدر مستبدش محسوب می‌شود. به همین خاطر است که از میان پایان‌های دوگانهٔ فیلم - که در جلسه نقد هم به آن اشاره شد – نگارنده پایان مدنظر کارگردان را بیشتر می‌پسندد: تصادف عمدی «فرید» در بزرگراه رسالت؛ اول این که این پایان منطبق با منطق روایت کارگردان در طول فیلم است، دوم حلقهٔ اتصال آن به شروع فیلم با این پایان شکل بهتری می‌گیرد، سوم کاملا معلوم است که پایان دیگر سفارشی است و نوعی هپی‌اند تحمیلی به فیلم الصاق شده است. در مجموع فیلم «دربند» فیلم اول و منتخب من از میان فیلم‌های ساخته شده در سال ۱۳۹۱ است.


 
 
پاسارگاد و فرهنگ
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
 

روز ۱۶ مهرماه ۱۳۹۲ در همایش «حافظ و دوستی» موسسه شهر کتاب در خیابان بخارست تهران شرکت کرده بودم؛  علاوه بر برگزاری این همایش، افتتاح سایت فروش اینترنتی شهر کتاب هم با حمایت مالی بانک پاسارگاد انجام گرفت. راستش تا قبل از اول شدن یاسمن (دخترم) در کنکور هنر سال ۹۰ و تقدیر و حمایت مالی «بانک پاسارگاد» بدون هیچ چشمداشت و تعهدی از ایشان، این بانک را هم جزو بانک‌های قارچ‌‌گونه‌ای که هر روز در میان دیگر بانک‌ها و موسسات مالی سر برمی‌آورند، می‌دانستم. ولی همان تقدیر و هم کارهای فرهنگی و هنری بسیاری که این بانک انجام می‌دهد، من را قانع کرده که دکتر «مجید قاسمی» مدیر این بانک، سری از سرهای دیگر مدیران بانک‌ها سوا دارد. سودای هنر و فرهنگ و کتاب و نخبگان را داشتن در این وانفسای بی‌هنری و بی‌فرهنگی و کتاب‌ناخوانی و بزرگداشت پاچه‌خواران، آن هم از سوی موسسه‌ای اقتصادی که به طور طبیعی باید بیشتر به فکر جمع‌آوری منابع مالی و گسترش هر چه بیشتر خود به هر قیمتی باشد، همان‌طور که الان موسسات و بانک‌های دیگر چنین هستند، بی‌شک از شخصیتی‌ فرهیخته برمی‌آید و راستش این فرهیختگی دکتر قاسمی در چندین و چند مراسمی که ایشان را دیده‌ام و عملکردشان را رصد کرده‌ام، آشکار و عیان است. «بنیاد ملی نخبگان» با این همه دستگاه عریض و طویل که مثلا قرار است از نخبگان کشور ایران حمایت کند تا هوس سفر به خارج از کشور به سرشان نزند، درست یک‌سوم حمایت مالی این بانک را از نخبگان دارد و آن هم گاهی هست و گاه نیست و با بگیر و ببند بسیار...

همین روز مدیر بانک پاسارگاد یک میلیارد ریال به موسسه شهر کتاب و ادامه کار سایت فروش اینترنتی شهر کتاب اهدا کردند؛ من نه از کارکنان موسسه شهر کتاب هستم و نه از کارکنان بانک پاسارگاد، ولی کدام مدیربانکی برای یک موسسه شبه دولتی تا به حال چنین بذل و بخششی کرده است؟ بد نیست بدانید که حامی مالی تنها فیلم اسکار گرفته ایرانی «جدایی نادر از سیمین» این بانک بوده است. دیروز هم مدیر این بانک به دردسرهای بسیاری که بابت حمایت از فیلم کشیده و حتی نام این فیلم برای عده‌ای دستاویز شده تا عملکرد این بانک را زیر سوال ببرند! و...گفت؛ ولی توجیه این همه رنج از بی‌فرهنگی دیگران، همان دغدغه همیشگی ایشان یعنی حمایت از فعالیت‌های فرهنگی و هنر بود. شاید ندانید که این بانک موزه هنرهای تجسمی دارد که آثار هنرمندان تجسمی را می‌خرد. و دیروز با خبر شدم که این بانک دانشگاهی به نام «خاتم» تاسیس کرده که قرار است دکترای هنر (با گرایش‌های مختلف نه پژوهش هنر فقط) به دانشجویان خود اعطا کند و...در چند مراسم سالانه‌ٔ بانک که به اتفاق خانواده شرکت کرده‌ام، نوع رفتار و منش روسای این بانک با کارکنان اغلب جوانش واقعا برایم شگفت بود. و کارکنان جوان و تحصیل‌کردهٔ بانک هم در مقابل، رفتاری پرستش‌گونه با روسای خود دارند...به هر حال دکتر مجید قاسمی – رئیس دوره‌ای از بانک مرکزی که در اوج جنگ با عراق به سر می‌بردیم – از پدید‌ه‌های ناب اقتصادی-فرهنگی روزگار ماست. ای کاش این منش هنردوستی و حمایت از هنرمندان و نخبگان واقعی، ذره‌ای هم در دیگر دولتمندان ما نمود پیدا می‌کرد.



 
 
کلاس هنرپیشگی، کلاسی تجربی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢
 

برنامهٔ سیصد و پانزدهم «باشگاه فیلم تهران» یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲، فرصتی فراهم آورد تا دوباره فیلم «کلاس هنرپیشگی» علیرضا داودنژاد را ببینم. اولین بار که فیلم را در جشنواره پارسال دیدم (نوزدهم بهمن ۱۳۹۱، برج میلاد) از نیمه رها کردم (گرچه الان متوجه شدم چیزی به پایان فیلم نمانده بود و ده دقیقه پایانی فیلم را ندیده‌ام!). آن روز که فیلم «کلاس هنرپیشگی» اولین اکران بود، صدای ناهنجار بازیگران و همهمهٔ فیلم شاید اصلی‌ترین علت ترک سالن بود. ضمن این که صدای داد داد بازیگران فیلم (که همه جز یک نفر – نیکی – عضو خانوادهٔ کارگردان هستند) در بستر مستندگونهٔ فیلم داودنژاد، که نوعی ضدداستان بود، شنیده می‌شد. اما دیدن دوبارهٔ فیلم در باشگاه فیلم تهران باعث شد تا با حس بهتری از قبل مواجه شوم. حس دیدن یک فیلم متفاوت در میان خیل فیلم‌های دو دو تا چهار تایی امروز. البته این تفاوت در دیدار اول هم آشکار بود، ولی unlevel بود صدای فیلم در سالن همایش‌های برج میلاد شاید یکی از اصلی‌ترین علت‌های زدگی من و تعدادی از تماشاگران از فیلم در آن روز شد. عجلهٔ فیلمسازان برای رساندن فیلم‌هایشان به جشنواره به هر طریقی و کم‌حوصلگی تماشاگران و منتقدان در آن روزها که گویی در نوعی رقابت ماراتن شرکت کرده‌اند و باید همهٔ فیلم‌ها را ببینند تا بتوانند به قضاوتی درست برسند، و همچنین بی‌کیفیتی سالن‌های پخش، به خصوص سالن همایش‌های برج میلاد که اصلا برای پخش فیلم مناسب نیست، همگی دست به دست هم می‌دهند تا گاهی بعضی از فیلم‌ها درست دیده نشوند. گرچه شخصا در میان فیلم‌ّهای این فیلمساز بیشتر به همان سینمای استاندارد و غیرتجربه‌گرای ایشان علاقه دارم مثل فیلم‌های «مرهم» و «نیاز» و...اما در میان همان فیلم‌های تجربه‌گرا و گاه حتی پوچ مثل «تیغ‌زن» و ...، فیلم «کلاس هنرپیشگی» نشان از پختگی کارگردان در ساحت تجربه‌گرایی است. اصلا همین جسارت او بعد از سالیان سال فیلمسازی و پا گذاشتن دوباره به سرزمین تجربه‌اندوزی و متفاوت ساختن، خود البته قابل ستایش است. گرچه شاید به زعم بسیاری این نوع ساختار و گرایش در فیلمسازی دیگر دورانش سپری شده است؛ ولی به نظرم هیچ‌گاه رعایت همهٔ فرمول‌های فیلمنامه‌نویسی و کارگردانی و...بهترین روش فیلمسازی نیست و جرئت کردن فیلمساز در دست‌یازیدن به این نوع ساختار در سینمای بی‌رحم ایران که بیشتر مناسبات تجاری و سیاسی بر آن حاکم است، قابل تقدیر است. حتی فاصله‌اندازی‌های خود فیلمساز، که تشدید‌کننده ساختارشکنی اوست، چه با حضورش در میان سکانس‌ها و نوشتن مطلبی به روی وایت‌برد و چه حضورش در میان بازیگران همراه با گروه فیلمبرداری و صدابرداری، البته یادآور فاصله‌گذاری‌های برتولت برشتی در تئاتر مدرن امروزی است، که هنوز که هنوز است در مقابل آن جبهه‌گیری و حالت تدافعی وجود دارد. تعداد سینماهای اندکی که به اکران این فیلم اختصاص داده شده نیز خود نشان از نامقبول بودن آن در میان سیاستگذاران سینمایی ایران و حتی به قولی مافیای اکران است. امیدورام حداقل آن‌هایی که دوست دارند تا فیلمی متفاوت از سینمای ایران را به تماشا بنشینند، این چند روز به سالن‌های نمایش‌ این فیلم بروند و دیدن آن را از دست ندهند.


 
 
سوزن و دیگر هیچ!
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
 

چهارمین برنامه سینماتک خانه هنرمندان ایران (اول مهرماه ۱۳۹۲) شامل نمایش چهار فیلم کوتاه از دو کارگردان جوان بود. فیلم‌هایی که برای کارگردان‌ها افتخار کسب کرده‌اند. به خصوص فیلم «سوزن» که جایزه سینه فوندانسیون جشنواره کن ۲۰۱۳ را از آن خود کرده است. بعد از خواندن گزارش‌ مفصل و خواندنی خانم قزوینی‌زاده در شماره ۴۶۲ مجله فیلم (شهریور۱۳۹۲) با عنوان «کن؟ من؟» (تجربه‌هایی از حضور در جشنواره کن) دوست داشتم هر چه زودتر دو فیلم این کارگردان جوان را ببینم؛ که این اتفاق درست یک‌ماه بعد به همت مدیر محترم سینما‌تک خانهٔ هنرمندان افتاد. البته در این میان دو فیلم‌ «نوید دانش» را هم دیدم: «ﺩﻭﺋﺖ» حاضر در بخش رقابتی سینه فونداسیون جشنواره کن 2013 و فیلم-انیمیشن کوتاه «باد مارا هرکجا بخواهد می برد». هر چهار فیلم نشان از حضور کارگردان‌ها در ورک‌شاپ‌های کیارستمی و اصغر فرهادی داشت و به نوعی برگرفته از درس‌های فیلمسازی این دو بزرگوار. فیلم اول «بچه وقتی بچه بود» ظاهرا حکایت بازی‌کودکانه‌ای بین بچه‌های مجتمعی مسکونی بود. در این میان پسری که خود را شبیه زنان بزرگسال کرده از بقیه شاخص‌تر است و زوم فکری کارگردان هم به روی این کودک-نوجوان بود. کودک-نوجوانی که با تغییر شکل ظاهری خود در لباسی زنانه و با آرایش خود به نوعی شروع دورهٔ جدیدی از بلوغ فکری و جسمی را تجربه می‌کرد و تنهایی او در خانه تشدید کنندهٔ این موضوع بود. کارگردان توانسته بود در زمانی اندک این استحاله فکری و جسمی را به خوبی به تماشاگر فیلمش القا کند؛ اتفاقی که در فیلم «سوزن» هم با اتمسفری دیگر و به سادگی اتفاق افتاده بود. چون دست کارگردان در سوزن به خاطر فضای کاری (آمریکا) بازتر بوده، البته این تم یا بن‌اندیشه راحت‌تر بیان شده بود. موضوع سوراخ کردن گوش یک دختر مرتبط می‌شود با همان استحالهٔ از کودکی به نوجوانی و جوانی. مشکل بین زن و شوهر (یا پدر و مادر) فیلم «بچه وقتی بچه بود» شخصیت اصلی فیلم در «سوزن» هم به شکلی دیگر نمود دارد. جدایی کراکترهای اصلی این دو فیلم از شخصیت‌هایی که از کودکی مجبور بوده به آنها اتکا کند و نوعی خوداستقلالی هم البته از محتوای این دو فیلم قابل برداشت بود. به هر حال فیلم «سوزن» مورد توجه داوران بخش سینماگران جوان و نوپای کن قرار گرفته و همین باعث می‌شود سینماگر جوانی از کشورمان به واسطه این توجه به رشد و بلوغ کافی برسد که این خود مایه خوشحالی هر ایرانی و هنردوستی است. دو فیلم «نوید دانش» هم به نوعی با هم ارتباط معنایی داشتند. در هر دو فیلم این کارگردان جوان نوعی اتصال دایره‌وار کارکترهای اصلی وجود داشت. در فیلم-انیمیشن «باد...» که ترانه‌ عاشقانهٔ ایتالیایی همراهش بود (البته با کمک استاد آنتونیا شرکاء به این نکته پی بردم!) نوعی رفت و برگشت بین کراکتر زن و مرد فیلم جلوی ساحل اتفاق می‌افتاد که به قول فیلمساز آن، تفاسیر یا برداشت‌های بسیاری می‌توان از آن کرد؛ گرچه شخصا معتقدم این بهانهٔ خوبی برای شانه خالی کردن فیلمساز بود برای کاری که احتمالا فقط فضای فرمالیست آن برایش جذاب بوده نه معنا و محتوایی خاص. و در فیلم «دوئت» هم همین ارتباط رفت و برگشتی و به قولی شکل امدادی جاری است. چهار شخصیتی که در گذشته ارتباط حسی و عاطفی به همدیگر داشته‌اند در زمانی کوتاه با هم برخورد می‌کنند. همین برخوردها باعث یادآوری گذشته‌ها می‌شود و در نهایت تاثیر آن بر زمان حال شخصیت‌ها. البته در این فیلم هم کارگردان بیشتر فرم‌گراست تا در جستجوی معنایی خاص.

        جلسه نقد و بررسی فیلم هم با لطف ایننرنت و اسکایپ و ارتباط با قزوینی‌زاده و حضور شهرام مکری و معززی‌نیا جلسهٔ پربار و خوبی بود. خانم قزوینی‌زاده با پاسخ‌های جامع‌اش به پرسش‌های حاضران نشان داد که فیلم‌های ایشان دارای پشتوانهٔ قوی اندیشه‌اند، به طوری که با تسلط می‌توانست لحظه لحظه دو فیلم کوتاهش را تحلیل بکند. البته در این میان بعضی از بخش‌های فیلم دوئت (شاید به خاطر اختلالی که در پخش فیلم افتاد) قابل درک نبود و همانطور که منتقدان در جلسه گفتند فیلم را حتما باید دوبار دید تا به بعضی از نکات اساسی فیلم پی برد! به هر حال توجه سینمانک خانه هنرمندان به فیلمسازان جوان بااستعداد (غیر از آنهایی که جایزه جهانی برده‌اند) در برنامه‌های نمایش خود (حداقل یک جلسه در یک فصل) می‌تواند تا حدودی مایهٔ امید و ادامه راه این فیلمسازان جوان شود به سمت سینمای حرفه‌ای.

 


 
 
هفته آخر شهریور ۱۳۹۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
 

هفتهٔ پر فیلمی را گذراندم. دوشنبه (۲۵شهریور۹۲) در «سینما تک خانه هنرمندان» فیلم «گس» ساختهٔ کیارش اسدی‌زاده را دیدم. ساخت فیلم‌هایی در باره موضوع خیانت زن و شوهر – البته با این قید: خیانت شوهر که اصلا خائن بذات آفریده شده‌اند :-) - به علل گوناگون در همان سال ساخت این فیلم یعنی ۹۰ باب دندان فیلمسازان و تهیه‌کنندگان بود. نمونه‌های فراوانی از این ژانر وطنی را هم در جشنواره فیلم فجر سال ۹۰ شاهد بودیم و حتما از جنجال‌های بعد از آن و عدم اجازه اکران بعضی از آنها و تحریم آنها و پایین‌کشیدن از پردهٔ نقره‌ای هم خبر دارید. این فیلم هم البته از قافله فیلم‌های سال ۹۰ در جشنواره جا مانده بود و احتمال قوی می‌دهم بیشتر به خاطر تازه‌کار بودن و مشهور نبودن و نفوذ نداشتن فیلمساز محترم بوده تا مولفه‌ای دیگر؛ چرا که در همان سال فیلم «زندگی خصوصی» فرحبخش صاحب‌نفوذ هم در جشنواره نمایش داده شد و هم اکران نوروز را از آن خود کرد (گرچه بعد مورد هجمه و حمله مردم پرشور قرار گرفت و اکران نیمه‌کاره‌ای داشت.) به هر حال این فیلم هم بیشتر داستان چند مرد خائن به زندگی و سر و همسر بود که از دکتر زنان و زایمان فول تایم در ارتباط با زنان و... شروع می‌شد تا جوان دانشجوی شهرستانی که فقط می‌توانست به یک نفر خیانت بکند! البته ساخت و ساز فیلم دلنشین بود و با روایت‌های متصل به هم و پایانی متصل به ابتدای فیلم، فیلمساز توانسته بود تمام و کمال در رثای زن مظلوم این دیار (تعبیر از مخملباف است ابتدای کتاب رمانش باغ بلور) داد سخن بدهد. جلسه نقد و بررسی فیلم هم با حضور امیرپوریا و دکتری روانشناس، البته پر بارتر از خود فیلم بود و خیلی چیزها از وضعیت اخلاق به سامان همشهری‌ها و هم‌وطن‌های خوبمان دستگیرمان شد.

فیلم دوم هم خب دیدن فیلم «انتهای خیابان پاستور» و دوباره دیدن آن بود و مطلبی که بعد از دیدن دوباره آن در همین محیط فیس‌بوک نوشتم.

فیلم سوم فیلم «پول» ساخته فیلمساز بزرگ فرانسوی روبر برسون. دوست داشتم فیلم را به دور از غوغای خانه – که خب عوامل زیادی باعث حواس‌پرتی می‌شود – ببینم. اتفاقا با جمعیت کمی که در بوستان قیطریه و فرهنگسرای ملل جمع شده بودند تا فیلم را ببینند، به مقصودم رسیدم و برای بار چندم این فیلم محبوب را دیدم. البته جلسه نقد و بررسی خوب فیلم هم که بعد از نمایش برقرار شد با حضور آقای امیرحسین بابایی و آقای محمد هاشمی هم جلسه خوب و پرباری بود و یادآور همه چیزهایی که این فیلمساز بزرگ را از فیلمسازان دیگر هم‌نسلش، و حتی غیر هم‌نسلش، چند سر و گردن بالاتر و والاتر قرار داده است. «برسون» جدای از موج نوی فرانسه خود تعریفی از «فیلسماز مولف» یا «سینمای مولف» است که در فیلم‌هایش سعی داشته با تکیه بر فرم روایی، دیگر عناصر جذابیت سینما را – بازیگر، موسیقی،... - به شکلی به تماشاگرش نشان دهد که فقط و فقط موجب رفع و رجوع کارش شود نه بیشتر. او تمام تلاشش را می‌کرد تا تماشاگر را از غرق شدن در جلوه‌های بصری و جذاب فیلم‌های دیگر جدا کند و به سوی جهان‌بینی خودش که نوعی خاص از تقدیرگرایی صرف بود بکشاند. علت انتخاب داستان «پول تقلبی» تولستوی هم در این فیلم شاید در همین نکته نهفته که در این داستان تقدیرگرایی صرف حاکم است نه تغییر سرنوشت به اختیار انسان. نکته‌ای که در جلسه نقد و بررسی هم اشاره کردم بد نیست در یک جمله بیاورم: برسون برای ماندگاری در سینمای داستان‌گو، چاره‌ای نداشته در کنار حذف هم عوامل جذابیت فیلم‌های دیگر، به این جذابیت همیشه ماندگار سینما، یعنی قصه و فیلمنامهٔ محکم وفادار بماند.

          فیلم چهارم «آن سوی آتش» البته در جلسه «دومین شب سپاس باشگاه فیلم تهران» که مخصوص کارگردان صاحب نام و صاحب سبک ایرانی یعنی «کیانوش عیاری» روز پنجشنبه ۲۸ شهریور ۹۲ در فرهنگسرای ارسباران برگزار شده بود، اکران شد. فیلمی که به نوعی بعد از اولین بار دیدن آن، در زمستان سال ۱۳۶۷ (نوزده سالگی)، برایم سرنوشت‌ساز بود. هیچ‌وقت در زندگی شبی که این فیلم را در سینما شهرفرنگ (آزادی) دیدم فراموش نمی‌کنم. این فیلم موجب شد تا تصمیمی جدی در باره خودم بگیرم و باعث شد تا زندگی‌ام سویه‌ای دیگر به خود بگیرد. بی‌گمان از همان شب به معجزهٔ فیلم و سرنوشت‌ساز بودن هنر معتقد شدم. البته ناگفته نماند علاوه بر علاقه به این فیلمساز بزرگ، علت حضورم در این شب سپاس، امید بیهوده‌ای بود به اکران فیلم ندیدهٔ این فیلمساز یعنی «خانه پدری»، البته این اتفاق در این جلسه نیافتاد؛ ولی امیدوارم به زودی زود، همان‌طور که تعدادی از زندانیان سیاسی از بند آزاد شدند، فیلم‌های زندانی(توقیفی) فیلمسازان خوبمان هم آزاد شوند و به اکران عمومی دربیایند. به هر حال معمولا در سیکل‌های چهار ساله - که معمولا عده‌ای می‌روند و عده‌ای دیگر می‌آیند - برای نشان دادن این که تغییری صورت گرفته و دیگر وضع سابق نیست، چند فیلمی مجال پیدا می‌کنند که در معرض دید عموم قرار بگیرند، امیدوارم اولین فیلم رفع توقیفی «خانهٔ پدری» کیانوش عیاری باشد. در بزرگداشت عیاری «باشگاه فیلم تهران» فیلم کوتاهی ساخته بود که در مراسم به نمایش درآمد، اولین و آخرین جمله فیلم از زبان ایشان شنیدنی است که برای حسن ختام این نوشته اینجا می‌آورم: «روزی که به دنیا آمدم از قابله پرسیدم سینما اختراع شده؟» :-)


 
 
رئیس سازمان سینمایی ایران
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
 

 

اگر پیگیرمصاحبه‌ها و صحبت‌های رئیس سازمان سینمایی دولت تدبیر و امید بوده باشید، نکته‌ای که ایشان بیشترین تاکید را دارند، تاثیر جهانی سینما است. دکتر ایوبی چه در روز پنجشنبه ۲۱ شهریور ۹۲ که روز بازگشایی خانه سینما بود، چه در مراسم جشن سینما (۲۲ شهریور۹۲) در باشگاه دیپلماتیک تالار آبگینه، و چه در اولین مصاحبه‌شان با برنامه هفت ساعت یک بامداد ۲۳ شهریور ۱۳۹۲، نشان داد که سفر به خارج کشور و حشر و نشر داشتن با مردمان و فرهیختگان آن دیار و شناخت عمیق نسبت به واکنش دیگران به هنر سینمای ایران، چگونه می‌تواند یک مدیر را مجاب کند که ضرورت تولید و پابرجایی سینما، به قول ایشان مدرن‌ترین هنر جهان، برای جامعه‌ٔ ایران از ضروریات غیرقابل انکار است. چقدر فرق است بین مدیری که مثلا کارگردان بوده، البته کارگردانی که بواسطه رانت‌خواری یکی دو فیلم زیرمتوسط کارگردانی کرده بود و بعد هم به خاطر بی‌مایگی ذاتی‌اش از ادامه کار بازمانده بود، و مدیری که می‌داند دل‌جویی از سینماگران و راه‌اندازی یک هنر-صنعت بزرگ چطور می‌تواند در اشاعهٔ فرهنگ و هنر کشورش موثر واقع شود. او می‌داند که حتی اسم بردن از ایران در خارج از کشور به واسطهٔ یک فیلم، هر چند آن فیلم مثلا به مذاق عده‌ای در داخل خوش نیاید، خود می‌تواند نشانگر آن باشد که کشوری با تمدن و مدرن به تولید فرهنگی خود افتخار می‌کند و آن را مثل سفیری فرهنگی به دیگران نشان می‌دهد، حتی اگر آن فیلم نقدی ظریف باشد بر جامعهٔ فعلی.

          هر چند مجری و به اصطلاح کارشناس برنامه ۷ سعی داشت ایشان را با سوال‌های پی در پی در باره اختلافات صنفی در موضع دفاع و انفعال قرار دهد، ولی ایشان با زیرکی تام به سوال‌ها - و درواقع حمله‌های مجری که به نوعی نمایندگی ناراضیان بازگشایی خانهٔ سینما را می‌کرد - پاسخ ‌داد. و در این میان یک جمله به یاد ماندنی از ایشان در ذهنم باقی ماند: «این دوستان به جای بیانیه نوشتن، فیلمنامه بنویسند تا سینما رونق بیشتری بگیرد.» البته هر شنونده و بینندهٔ متوسطی متوجه می‌شود که فیلمنامه ‌نوشتن هم از این دوستان همیشه چوب لای چرخ گذارنده، برنمی‌آید. اگر می‌توانستند حتما در هشت سالی که بر خر مراد سوار بودند کار چشمگیری انجام می‌دادند. همین ناتوانی‌اشان برای انجام کاری کارستان این‌ها را بیشتر عصبانی می‌کند و برای نشان دادن خود مجبورند بیانیه بدهند و سر این و آن هوار بکشند تا شاید کسی، مثل بچه‌ای که در خانواده‌ای پرجمعیت گریه می‌کند تا جلب توجه کند، به ایشان محل بگذارد. حضور حتی آن‌هایی که در دوره مدیریت سابق بوی کباب شنیده بودند از تشکیل خانه سینمای ۲ ولی نمی‌دانستند خر داغ می‌کنند، در جشن روز سینما نشان داد که هر چه دشمنان این خانه رشته بودند پنبه شد و به تاریخ پیوست. مجری برنامه هفت حتی تا آنجا پیش رفت که پخش خبر بازگشایی خانه سینما را از رسانه‌های بیگانه نوعی حرکت ضدانقلابی تلقی می‌کرد و استدلال ایشان هم به واسطه اس ام اسی است که از قول امام نوشته‌اند:«اگر دشمنان از شما تعریف کردند نگران باشید.» که باز هم آقای ایوبی جواب دندان‌شکنی به مجری دادند و مصداق صحبت امام را مسئله دیگری در تاریخ معینی دانستند و اقرار به اقتدار جمهوری اسلامی از طریق رسانه‌های بیگانه را مانعی برای ادامه کارشان ندانستند. ببینید ضعف و زبونی دشمنان خانه سینما تا کجا پیش رفته که اگر حرکت مثبت و رو به جلویی ببینند به هر شاخه‌ای چنگ می‌زنند و از هر چیزی مایه می‌گذارند تا بلکه در خیالات باطل خود غرق نشوند.

تعادل در نظرات دکتر ایوبی به خصوص در اولین مصاحبهٔ تلویزیونی ایشان آشکار است. ایشان نه سینمای «اندیشه» را تنها سینمای مورد تایید سازمان سینمایی دانستند، و نه سینمای «گیشه» را منکوب کردند (همین جناس قرار دادن اندیشه و گیشه برایم جالب است) و در سخنرانی کوتاه و موثرشان در جشن روز سینما هم معلوم شد که چه دلبستگی تامی به ادبیات کهن ایران و به خصوص مولانا دارند که خطابه کوتاهشان را با اشعار نغز مولوی مزین کرده بودند. به هر حال به عنوان یک شیفتهٔ مولانا، دوستان ایشان را هم دوست دارم و علاقه هر کس به مولانا را نشانهٔ فرهیختگی آن فرد می‌دانم. بد نیست گوشه‌ای از صحبت‌های دیشب ایشان را اینجا نقل کنم:« ...خدمت که می‌رسیدم نگاهی به مثنوی کردم، بسیار جالب بود اولین چیزی که در مثنوی دیدم این چند بیت شعر بود که گویی وصف حال ماست. اولین قدم برداشته شد(اشاره به بازگشایی خانه سینما)، عرض کرده بودم خاری از پای سینما ایران برداشته شد؛ اتفاقا همین آمد، بسیار برایم جالب است و برایتان می‌خوانم: چون کسی را خار در پایش جهد/ پای خود را بر سر زانو نهد. وز سر سوزن همی جوید سرش/ ور نیابد، می‌کند با لب ترش. خار، در پا شد چنین دشواریاب/ خاردر دل چون بود؟ واده جواب. خار دل را گر بدیدی هر خسی؟/ دست کی بودی غمان را بر کسی؟. اگر خار دل را به این راحتی می‌شد پیدا کرد، چگونه غم می‌توانست در دل‌ها خانه کند؟ امیدوارم که دیگر غم در دل سینما و سینماگران خانه نکند...امیدوارم از این پس هیچگاه نیازی نباشد که هنرمند و سینماگر ایرانی برای اثبات اسلامش شهادتین بخواند. امیدوارم که هرگز نیاز به این نباشد که خود را ثابت کنیم...»



 
 
نکوداشت خسرو سینایی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
 

تماشای فیلم «رویایی که عتیقه شد» خانم روناک جعفری بهانه‌ای شد تا جمعه اول شهریور ۱۳۹۲ به مراسم بزرگداشت «خسرو سینایی» در خانهٔ هنرمندان بروم. مراسم ابتدایی بزرگداشت سینایی خود مثل دیدن نمایشنامه‌ای از پیش ننوشته بود که «اکبر عالمی» یکی از بهترین اجراهای خود را بعضا با بغض در گلو و اشک در چشم (همان‌طور که معمولا سرکلاس‌های درس ایشان گاهی که در اوج احساس هستند قابل مشاهده است) در این مراسم رونمایی کرد. آن‌چنان ایشان از خود بی‌خود شده بود که در همان حال شور و شیدایی اعلام کرد اهوازی هستند در حالی که دامغانی بودن ایشان مشهور است! بگذریم. و بعد البته صحبت‌های کوتاه «عزت‌الله انتظامی» در بارهٔ فیلمی که قرار است با سینایی کار کند و ایشان تقریبا داستان فیلم را تمام و کمال با شیوه شیرین خودش لو داد و تعریف کرد. و بعد اجرای «جعفری» نقاش که البته نمره کمتری در بازیگری از آن دو به ایشان تعلق می‌گیرد. دوست قدیمی و یارغار سینایی هم «منوچهر طیاب» خطابه رسمی را خواند که چندان با حال و هوای اصلی مراسم همخوانی نداشت. من هم که  به واسطه یکی از دوستان خوب منتقد توانسته بودم بعد از هجوم جمعیت جاگیر، جای خوبی برای نشستن بیابم، با لذت به این مراسم پرشور چشم دوخته بودم. هر چقدر «مهرداد اسکویی» مستندساز سعی می‌کرد اجرای مراسم را به سمت عصاقورت دادگی و رسمیت بکشاند، در این میان خود سینایی با عصای قشنگش بعد از هر صحبت و حتی میان صحبت‌ّها می‌ایستاد و تکمله‌ یا نکته‌ای را به ما تماشاگران سراپا مشتاق ارائه می‌داد. خود ایشان سه صفحه متن نوشتاری را به ما نشان دادند که تهیه‌ کرده بودند برای صحبت ولی لطف کردند به علت طولانی شدن صحبت‌ها و...از خیر آن گذشتند. در کل مراسمی بود که چندان گذشت زمان را احساس نکردم و این کار معمولا در مراسم‌های اینچنینی خیلی کم پیش می‌آید. و البته کتاب «ترانهٔ‌ٔ شاپرک‌های سفید» که مجموعه شعرهای «خسرو سینایی» است رونمایی شد و یک جلد از آن خریدم. در صحبت پایانی و کوتاهی که سینایی داشت و از فیلمساز جوانی (روناک جعفری) تعریف کرد که یک سال پیش به سراغش می‌آید تا فیلمی از زندگی او بسازد و او موافقت می‌کند و...شعر کوتاهی هم خواند که گویی خلاصهٔ همهٔ مرام این مرد بزرگ در زندگی‌ هنری‌اش بوده است:« تو پای به راه در نه و هیچ مپرس /خود راه به تو گوید چون باید رفت


اما در ابتدا و انتهای این مراسم دو فیلم هم به نمایش گذاشته شد. فیلم اول و کوتاه «حمید فرخ‌نژاد» که ترکیبی از نوازندگی سینایی با آکاردئون و عکس‌های کودکی و بزرگسالی و فیلم‌های او بود، مختصر و مفید با کسی آشنا می‌شدیم که همه عمر در فعالیت هنری و اثرگذاری بوده است. فیلم با این شعر سینایی که در پشت جلد کتابش هم چاپ شده، پایان یافت: «لحظه همیشه گذراست / و خاطره همیشه ماندنی / و من / بود و نبود و عشق و ابدیت را / به نگاهی می‌فروختم / اگر، خاطره گذرا می‌شد / و لحظه همیشه ماندنی» اما بعد از مراسم تقدیر، فیلم خانم روناک جعفری به نام «رویایی که عتیقه شد» به نمایش درآمد. اسم فیلم برگرفته از اسم یکی از فیلم‌ّهای سینایی است: «آوایی که عتیقه شد.» فیلم خانم جعفری در چند بیس-لوکیشن و چند ساب-لوکیشن طوری اجرا شده که با داشتن زمان طولانی (۷۵ دقیقه) خسته‌کننده نبود. خب کراکتر جذاب خسرو سینایی با کلام نافذی که دارد، توانسته بود به عنوان شخصیت اصلی فیلم، موجب جذب و تحمل تماشاگران این فیلم مستند-پرتره بشود. سینایی ـ طیاب در موزه سینما به مرور خاطرات گذشته‌اشان می‌پردازند؛ سینایی – فرخ‌نژاد در شهرک سینمایی بیشتر به مرور فیلم‌ها و بعضا خاطرات امروزی‌تر و مباحث تئوریک سینما مشغولند و بالاخره سینایی – احمدی و گیزیلا (همسر) و یاسمن (دختر) و فیلمبردار اغلب فیلم‌های ایشان – علی لقمانی - هم در آتلیه‌ای میان مجسمه‌هایی که به نظر آثار «ژازه طباطبایی» است، باز به مباحث تئوریک سینما و چگونگی ساخت بعضی از فیلم‌های ایشان می‌پردازند. بحث بر سر اینکه چرا سینایی به موفقیتی که همیشه آرزویش را داشته که به عنوان یک فیلمساز مولف شناخته شود تا یک مستندساز موفق همین‌جا شکل می‌‌گیرد و حتی کار به مشاجره ملایمی بین او و همسر مجارستانی‌‌اش می‌کشد. همین گفتگو‌ها که مواد اصلی فیلم هستند، توانسته علاوه بر کارکرد فیلم‌شناختی سینایی، صورتی ژرف از شخصیت یک هنرمند واله و شیدا را هم به نمایش بگذارد و صد البته این شناخت در لحظات تنهایی سینایی، لم‌داده بر صندلی راحتی‌اش در منزل، که به زمزمهٔ شعرهایش می‌پردازد، دو چندان است. ضرباهنگ مناسب این کار که با مشارکت پدر فیلمساز: «محمد جعفری» از مستندسازان خوب، در تدوین نمود پیدا کرده، هماهنگ با صداهایی است که وظیفهٔ فاصله‌گذاری و گاهی پاساژ بین دو بخش را برعهده دارد؛ و البته بهره‌گیری از میان‌نویس‌ هم شاید به همین منظور بوده است.  تامل در شعرهایی که از زبان سینایی می‌شنویم این اصل را بر تماشاگر- شنونده آشکار می‌کند که سینایی عاشق زندگی است. فیلم به ما می‌گوید او سالیان سال تلاشی خستگی‌ناپذیری داشته تا بتواند هر کاری را به سویهٔ هنریش جذب و هضم کند. او در توضیح این که چرا سینما را به عنوان هنر مورد علاقه‌اش برگزیده و عمری را پای آن صرف کرده می‌گوید:«جایی بعد از آنکه با اغلب هنرها مثل نوشتن و موسیقی و نقاشی و معماری آشنا شدم، فهمیدم که سینما مجموع همهٔ این‌هاست و می‌توان همهٔ آن تجارب را در این هنر بیابم و به کار بگیرم.» به هر حال فیلم خانم جعفری را می‌توان به عنوان فیلمی موفق در زمینه مستند-پرتره‌ ارزیابی کرد و به عنوان یادگاری ماندگار از استاد خسرو سینایی و لحظات زندگی پرشور او دانست. سر آخر شعر زیبای «زندگی» از سروده‌های ایشان را می‌آورم تا حسن ختامی باشد بر این نوشته:«زندگی پوچ است، بی‌معناست / - راست می‌گویی رفیق راه - / زندگی یک لحظهٔ تنهای تو خالیست؛ / خالی این لحظه را پر کن / «زندگی عالیست!» » (ص ۹۳ کتاب ترانهٔ شاپرک‌های سفید، نشر امرود، ۱۳۹۱)

 


 
 
سینما موسیقی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
 

تا به حال برای کنسرتی پول نداده بودم!...البته بعد که به سالن ایوان شمس رسیدم دیدم که خیلی‌ها هم پول نداده‌اند و دعوت شده‌اند. چه کنم دیوانگی نسبت به بعضی فیلم‌ها و موسیقی‌اشان من را به ایوان شمس پنج‌شنبه شب کشاند. چندان لذتی از اجرای متوسطگروه ایستگاه و ارکستر کنسرتانت نبردم، ولی گفتم که موسیقی فیلم برایم چیز دیگری است. البته از گروهی که عمر هفت ماهه دارد و متوسط سنی رهبر و نوازنده و خواننده و تهیه‌کنندهٔ آن ۲۵ سال است؛ توقع بیش از این هم نمی‌توان داشت. از همهٔ این‌ها گذشته بی‌برو و برگرد شنیدن موسیقی-تم فیلم‌های «از کرخه تا راین»، «بوی پیراهن یوسف» و «رضا موتوری» ( که با تشویق تماشاگران دو بار اجرا شد و انصافا از بقیه اجراها بهتر بود) و مرسدس و والس شوستاکویچ استفاده شده در فیلم «چشم باز بسته» کوبریک و محمد رسول الله و فهرست شیندلر و سینما پارادیزو و به قول خودشان سورپرایز پدرخوانده و تایتانیک و پاپیون لذت بخش بود؛ چرا که صدای این تم‌ها با خاطرات شیرین دیدن این فیلم‌ها تلفیق می‌شد. البته نمایش قطعاتی از فیلم هم ضمن اجرا به این حس‌گیری کمک می‌کرد. طبق معمول همهٔ کارهای این مملکت اجرا با تاخیری چهل و پنج دقیقه‌ای شروع شد. برای همه چیز توضیح واضحات تهیه‌کننده و خواننده و رهبرارکستر حی و حاضر بود (فقط نوازندگان و آن آقایی که برای قطعه از کرخه تا راین سوت می‌زد سخنرانی نکردند) و همه‌اش طلب تشویق و کف‌زدن می‌کردند برای از مسئول مجموعهٔ ایوان شمس گرفته تا انتظامات سالن و صدور بلیط! و ملت شریف مدعو هم با هیجان ضمن خوردن چیپس سر اجرای (مثلا موسیقی جدی) و باز کردن قوطی نوشابه‌های ایزی‌اوپن و صحبت با خاله‌خانباجی و تعویض پوشک بچه شش‌ماهه و فیلمبرداری با موبایل از همهٔ اجرا و صد البته «دست بلند و هورا» این گروه را همراهی و پشتیبانی می‌کردند. به هر حال شب‌خاطر انگیزی بود از این لحاظ که از تم‌های مورد علاقه‌ام در همان ماشین و خانه با اجرای عالی و اصلی لذت‌ببرم و از تلف کردن پول و رنج سفر در تهران و...بپرهیزم.



 
 
بازهم «گذشته»
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
 

                 بعد از خواندن نقد و نظرها و گفتگوی دو نفره مجله «۲۴» (مرداد۱۳۹۲) در باره فیلم «گذشته» اصغر فرهادی، به این نتیجه می‌رسم که آنچه بلافاصله بعد از دیدن فیلم ایشان در وبلاگم نوشتم چندان هم بی‌راه نبوده است. خب دوستی بعد از نوشتن آن ریویو کوتاه و مختصر به من تاخت که خلاصه حرف ایشان این بود: تو شعور و درک فیلم «گذشته» اصغر فرهادی را نداری. اشکال ندارد. ولی به هر حال من نظر مختصرم را گفتم و معتقدم این بهتر از پنهان‌کاری و محافظه‌کاری و لاپوشانی است. خانم بهاره رهنما در جشن وبلاگ‌نویسان همین چند هفته پیش ـ که خود ایشان هم از وبلاگ‌نویسان خوب است ـ به نکته ظریفی اشاره ‌کرد:(البته به طنز و باخنده) که دیگر پوست‌کلفت شده است بعد از وبلاگ‌نویسی، به این علت که انقدر به ایشان چاق و خیکی و خپله و...گفتند که برایش چنین اهانت‌هایی عادی شده و ایشان به راه خودش (همان چاقی!) ادامه می‌دهد! و ایضا بنده که الان تقریبا یازده سال است که وبلاگ‌نویسم و چند سالی نیز در فیس‌بوک و ...نوشتم، تقریبا چنین حالی دارم! به نظر این حقیرهمین ترس از اهانت‌شنیدن و گفتن اینکه بالا چشم کسی ابروست، یا مثلا این حرفی که تو زدی غلط است و فکر من چیز دیگری است و بازخواست بعد از نوشتن در محیط بیرون از این فضای مجازی ( که گاهی از فضای حقیقی هم حقیقی‌تر است)، مانع از نوشتن و نظر دادن صریح خیلی‌هایی می‌شود که می‌توانند در فضای وبلاگ‌ و فیس‌بوک و...بنویسند و نظر صریح‌شان را در بارهٔ فیلمی، کتابی و شخصیتی...بدهند، ولی پنهان‌کاری که به قول آقای فرهادی جزو یکی از ذاتیات ما ایرانی‌ها شده، مانع از این کار می‌شود.  به همه آن‌چه گفتم اضافه کنید: بی‌حوصله‌گی و چیز عجیب دیگر ناتوانی در تایپ فارسی! در محیط‌هایی اعم از وبلاگ و فیس بوک و توییتر و... دیگر مثل عهدبوق مجلات و کتاب و ... نیست که کسی چیزی بنویسد و کسی هم (تقریبا) به کارش کاری نداشته باشد. و اصلا خود نوشتن در مجله‌ای، روزنامه‌ای و... نوعی مصونیت و قداست! به وجود می‌آورد نزد مخاطب و (اغلب) نویسنده که حتما چیزی که چاپ می‌شود درست است و جز این نیست. حداکثر تلاش مجلاتی مثل «فیلم» و« ۲۴» هم که به دنبال فیدبک مطالب منتشرشده‌اشان هستند، و به نظرم این هم از تاثیرات فضای مجازی این چندساله است، اس ام اس و ایمیل‌بازی دیگران و جواب نویسندگان محترم در چند کلمه و رفع و رجوع همه چیز در یکی دو صفحه است. البته شور و هیجان نوشتن و رودررویی با مخاطب در وبلاگ و... چندان با خصوصیت غرورآمیز ایرانی هم سازگار نیست که: هر چه گفتم همان است و بحثی نباشه. فحش‌خوری فرهنگی! عنصری است که کمتر به این شکل صریح و آنی در مطبوعات ما جاری بوده باشد، و همین هم مانع اصلی از بروز فکر کسانی است که می‌توانند فکر و نظرشان را با دیگران در میان بگذارند، ولی ترجیح می‌دهند در برج عاج خویش بمانند و شان خود را بالاتر از نوشتن در محیط‌هایی این‌چنینی بدانند. اغلب ایشان به این محیط‌ها به شکل تحقیر و توهین نگاه می‌کنند.

              

               بی‌شک فیلم «اصغر فرهادی» یک سر و گردن از همهٔ فیلم‌هایی که امسال اکران می‌شوند (و یا خواهند شد) بالاتر است، و بلکه چند سال گذشته. به هر حال تا جایی که توانستم فیلم‌های ایرانی حاضر و غایب در جشنوارهٔ فجر این چند سال را دیدم و خب جز یکی دو فیلمی که متاثر از فیلم‌های این سال‌های خود فرهادیست، چیز دندان‌گیر دیگری اکران نشده و یا نخواهد شد. اگر هم یکی دو نکته در باره اتمسفر فیلم فرهادی و زمان طولانی بی‌مورد آن نوشتم، دلیل کافی نیست که با فیلمی ضعیف یا کارگردانی ناشی یا فیلمنامه‌ای یک سره مشکل‌دار طرفیم. البته هنوز هم ـ بعد از دیدن دوباره آن - به نظرم فیلم «گذشته» در قیاس با فیلم‌های قبلی ایشان پله‌ای پایین‌تر ایستاده و الان دلایل دیگری هم به دلایل قبلی‌ام اضافه شده: یکی بالانس نبودن دو نیمهٔ فیلم؛ نیمهٔ اول فیلم با آرامش و شخصیت‌‌محور پیش می‌رود و نیمه دوم با ماجراجویی مسلسل‌وار و پازل‌گونه. و ایضا پایان سانتی‌مانتال...آقای اسلامی در «۲۴» به شوخی حرف جالبی را در مورد کراکترهای فیلم‌های فرهادی زده است :« انگار او از این که در یک دورانی به دو نفر خوش گذشته باشد دچار عذاب وجدان است.» (ص۷۰)

               خب هر چه نوشته‌ام و هر عقیده‌ای دارم، حداقل مثل آقای افخمی در مجله «۲۴» سعی نکردم با کوبیدن فیلم عالی «جدایی نادر از سیمین» به بزرگداشت و والایی فیلم «گذشته» برسم. توصیف ایشان را از فیلم جدایی ملاحظه کنید و خودتان قضاوت بفرمایید: « زن و شوهری هستند که می‌خواهند جدا شوند زیرا یکی می‌خواهد برود و دیگری می‌خواهد بماند، اما معلوم نیست آن یکی چرا می‌خواهد برود و این یکی چرا می‌خواهد بماند. آنها هیچ اهمیتی به دختر نوجوان خودشان نمی‌دهند و او را به حال خود رها کرده‌اند. در عوض نادر ابلهانه به پدری که عقلش زائل شده آویزان شده است و خیلی جدی می‌گوید «اگر او (یعنی پدر) نمی‌فهمد من که می‌فهمم!» آدمی که به وضعیت دختر تازه‌بالغ خودش اهمیت نمی‌دهد و در عوض به خاطر یک پیرمرد منگ زن بارداری را با زور و خشونت توی راه‌پله پرت می‌کند. احتمالا خودش هم در مراحل اولیه‌ی زوال عقل است اما ظاهرا قهرمان داستان است و ما باید او را تماشا کنیم... به این ترتیب نیمه‌ی اول فیلم با آدم‌های احمق و ملنگ پیش می‌رود که معلوم نیست سر چی دعوا دارند و چرا باید توجه تماشاگر را جلب کنند...»(مجله ۲۴ مرداد ۱۳۹۲ ص ۵۲) از نظر ایشان هر کی که به پدر پیر و بیمارش (البته ایشان صفات بهتری! به کار برده‌اند: عقل زائل و منگ) اهمیت بدهد، ابلهی است که خودش هم در مراحل اولیه زوال عقل است و ملنگ تشریف دارند. حالا فکر کنید آقای افخمی در محیط وبلاگ و... چنین توصیفی را از جدایی به نام خودش می‌گذاشت...خود بخوانید حکایت مفصل از این مجمل.


 
 
گذشتهٔ اصغر فرهادی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢
 

 

بالاخره «گذشته» اصغر فرهادی را دیدم. خب زمان طولانی فیلم بیشتر به خاطر مقدمه‌چینی کشدار ابتدایی فیلم است که همین باعث می‌شود موتور فیلم دیر روشن شود. ولی وقتی موتور هم روشن می‌شود تفاوت بین فیلم‌ فرهادی در خارج از کشور و داخل کشور برایمان آشکار می‌شود: دیگر اینجا در فیلم «گذشته» اتمسفری نیست که ما در آن نفس کشیده‌ایم و حسش کرده‌ایم. اتمسفر فیلم «گذشته» مثل بسیاری از فیلم‌های اروپایی است که اکثرا و بالاجبار در پای تلویزیون و با زیرنویس فارسی می‌بینیم. هر چقدر یک فیلم اروپایی را دوست داشته باشیم، بازهم نمی‌تواند همان اثری را بر ما بگذارد که مثلا فیلم‌های خوب ایرانی و گذشته ایشان مثل : «در باره‌ٔ الی» و «جدایی نادر از سیمین» بر ما می‌گذارند. شاید به نظر این قیاس مع‌الفارقی است، ولی هر چقدر هم داستان فیلم «گذشته» جذاب باشد، در فضایی این فیلم را می‌بینیم که برایمان آشنا نیست و در طول دیدن آن تماشاگر (به خصوص تماشاگری که بیشتر با فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی سر و کار دارد) ابتدا باید مرحله‌‌ای را بگذراند که با فضای فیلم خو بگیرد و بعد به داستان و روابط آدم‌ها مشغول شود. خواندن زیرنویس عمل عذاب‌دهنده‌ایست که یک تماشاگر ایرانی فیلم به ناچار - به خاطر اختلاف زبان ـ باید تحمل کند و همین زیرنویس‌خوانی او را از بازی‌ها و نکات ریز یک فیلم غافل می‌:کند. بی‌دلیل نیست که بسیاری از کسانی که این فیلم را پسندیده‌اند توصیه می‌کنند فیلم را چند بار باید دید. روابط آدم‌ها نیز در اینجا با روابط آدم‌های فیلم‌های قبلی فرهادی به خاطر قرار گرفتن در فضایی اروپایی فرق می‌کند. مثلا یکی از جاذبه‌های فیلم «جدایی نادر از سیمین» کنتزاست بین سردی سیمین نسبت به روابط با دیگران است با گرمی روابط نادر با بقیه به خصوص با پدرش. سکانس حمام گرفتن پدر، که حتی در پشت صحنه هم بازیگر و فیلمبردار گریه می‌کنند کجا و صحنه معکوس آن در فیلم «گذشته» که پدر در حال استحمام پسر است. حسادت‌ها و روابط شخصی بین آدم‌ها نیز در فیلم «گذشته» بیشتر اروپایی است تا ایرانی. بله درست است: ما فیلمی اروپایی می‌بینم ساختهٔ اصغر فرهادی، البته فیلمی کشدار که داستان نچندان جذابی را از روابط انسان‌های آنجایی بیان می‌کند. معمولا جدایی کارگردان‌های ایرانی از فضای ایران و  روابط اجتماعی آن و نشان دادن دغدغه‌های جوامع دیگر - گرچه عده‌ای معتقدند که آنها موضوعاتی جهان‌شمول را برمی‌گزینند - نتیجه‌ای جز جدایی آنها از فرهنگ و خاستگاهشان ندارد و در نتیجه با افت کیفیت چه در ساختار و چه در داستان‌گویی‌اشان مواجه می‌شویم. هر چقدر هم سعی کنیم فیلم‌های خارج از ایران کیارستمی و نادری و چند تن دیگر که بعد از موفقیت در فضای ایران به خارج‌کشور رفتند و فیلم ساختند را موفق جلوه دهیم، باز هم هیچکدامشان نمی‌توانند به جایگاه فیلم‌هایی در اتمسفر ایرانی‌اشان برسد. خودتان فیلم‌های ایرانی این کارگردان‌ها را کنار فیلم‌های خارج‌ساخته‌اشان بگذارید و مقایسه کنید. متاسفانه این نقیصه برای کارگردان خوب ایرانی اصغر فرهادی هم با فیلم «گذشته» شروع شده است. «گذشته» را حتی اگر تقلید از کارهای گذشته خود کارگردان هم ندانیم، بی‌شک با گذشتهٔ ایرانی او متفاوت است.

خواندن این مصاحبهٔ کارگردان با منتقد خوب ایرانی آقای مهرزاد دانش را به دوستداران فیلم توصیه می‌کنم.


 
 
ششمین جشن انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
 

با وجود همهٔ تلاش‌هایی که این سال‌ها صورت گرفته و می‌گیرد تا بین منتقدان و نویسندگان سینمایی و بقیهٔ حوزه‌های سینما تفرق ایجاد شود، ولی برگزاری باشکوه ششمین جشن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران، در شب بیست و چهارم دی‌ماه ۱۳۹۱ نشان داد که همهٔ آن تلاش‌ها بی‌ثمر بوده است.

طرفه آن‌که همهٔ کسانی که در این شب به روی صحنه ارسباران ‌رفتند، چه از بزرگان سینما مانند مهرجویی و تقوایی و کیمیایی و نورایی و...و چه آنان که شاید اولین جایزه و لوح سینمایی‌اشان را دریافت می‌کردند، از بازیگران و کارگردانان و تهیه‌کنندگان و ...همه اذعان داشتند که این هدایای مختصر و مستقل و بی‌غل و غش که در محفلی چنین ساده و صمیمی دریافت می‌کنند، بسیار ارزشمند‌تر از جوایز پرطمطراق و بریز و بپاش فجر و ... است. و نکته‌ای که بازهم همهٔ آنان به نوعی معترف بودند ارزشمندی و ارجحیت ارزیابی خالصانهٔ هشتاد و چهار عضو انجمن بود، نسبت به داوری اغلب مغرضانه و یکسونگرانهٔ دیگر جوایز سینمایی. بی‌شک جشنی که به قول برگزارکنندگان آن با «هزینهٔ مالی و کمک اعضای انجمن منتقدان و بدون هیچ کمک یا ریالی از جایی یا نهادی و به شکل خصوصی» برگزار شد، نه تنها در تاریخ این انجمن به عنوان یادگاری ماندگار باقی می‌ماند، بلکه درسی است برای آیندگان که چگونه می‌توان در میان توفان سهمگین ۱۳۹۱، که همه و همه خارج از این محفل، به نوعی سعی دارند سینمای خوب را از این ملک و دیار ریشه‌کن کنند و هیچ استقلالی را تاب نمی‌آورند، جمعی را فراهم آوردند، که علی‌رغم بی‌نصیب نماندن از این توفان، هم‌چنان پایدار و استوار چون «عاشق‌ترین به سینمای ایران» به عاشقیت خویش بپردازند. به نظرم همهٔ انتخاب‌های انجمن و اعضایش، با توجه به بضاعت سینمای سال ۱۳۹۰، به جا و به حق بودند. این‌بار هم این جشن شانس همراهی مجری مسلط و طنازی همچون «شهرام شکیبا» را داشت، تا اگر جشن به خاطر همهٔ درد دل‌های سینمایی منتقدان و کارگردان‌ها و بازیگران و...ـ اصلا مگرجای دیگری برای این همه درد و دل وجود دارد جز در میان دوستان سینما؟ - کمی طولانی و کشدار به نظر می‌رسید، بازهم قابل تحمل باشد. البته ناگفته نماند که جای دو چیز در این جشن خالی بود: مسابقه یا جشنواره نویسندگان و منتقدان منتخب سال که دو سه سالی برگزار می‌شد و امسال خبری از آن نبود. دیگر اینکه چقدر مشتاق بودم استاد علیزاده و شهرام ناظری که به این جشن آمده بودند، چند دقیقه‌ای با صدای ساز و آواز گرمشان جلایی به این جمع صمیمی می‌بخشیدند، حیف که چنین اتفاقی نیافتاد. به همهٔ برگزارکنندگان ششمین جشن انجمن منتقدان دست مریزاد و خسته نباشید می‌گویم.


 
 
سفری هشت روزه
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
 

گزارش ششمین جشنواره فیلم مستند ایران (۱۳ تا ۲۰ آبان‌ماه۱۳۹۱)

امسال نیز هم‌چون یکی دو سال گذشته که جشنواره سینما حقیقت در روزهای رنگارنگ و شاعرانه پاییز برگزار می‌شود، توانستم چند روزی مهمان این جشنواره باشم. گرچه روز اول را با یک فیلم و آن هم فیلم قابل اعتنای «هادی آفریده» به نام "صورت خوانی"  شروع کردم؛ که در آن افول شمایل خوانی و نقالی را کارگردان به خوبی به تصویر کشیده بود، ولی روزهای دیگر شانس  بیشتری داشتم وتوانستم تا آخرین روز جشنواره، ۲۰ آبان‌ماه، چند فیلم مستند  را ببینم. حضور در این جشنواره اولین نکته ای را که همیشه برایم در این سال‌ها تداعی کرده، سفری است گاه شگفت که در یکی دو سالن تاریک می‌توانم همراه و هم‌سفر فیلمسازانی باشم که توانسته‌ اند با شکار صحنه‌هایی که خودشان با انتخاب – تدوین اغلب هوشیارانه اشان، من مسافر را به سفرهای بسیاری ببرند. گاه این سفرها مثلا در روز دوم جشنواره همراه بود با فیلم "اشک های غزه" "وریک لاکر بوک"  که مصیب عظیم حمله رژیم اشغال‌گر به غزه را به تصویر کشیده بود و کارگردان همراه شده بود با سه نوجوان زخم خورده از این حملهٔ وحشیانه و غیرانسانی که هر کدام برای آیندهٔ نامعلوم خود برنامه‌ها و اهداف بسیاری داشتند، در حالی که هنوز تهدید سبوعانه اسرائیلی‌ها فضای اطراف و اتمسفرشان را مملو کرده بوده از مرگ و نیستی. این فیلم برایم پر بود از احساس همدردی نسبت به کسانی که با کمترین امکانات، در مقابل یکی از قوی‌ترین ارتش‌های دنیا مقاومت می‌کردند؛ مقاومتی که از چیزی به جز ایمان نمی توانست سرچشمه بگیرد.

 در فیلم "نوروز در نئور": عبدالله عزیزی، همراه با خانوادهٔ آذری می‌شوم که به خاطر حفاظت از یک دریاچه در استان اردبیل، شش ماه از سال را به دور از هم زندگی می‌کنند؛  ولی نوروز در کنار هم هستند تا این جشن باستانی را همراه هم باشند و شش ماهِ شروع همراه هم بودن را در کنار یکدیگر جشن بگیرند. این فیلم کوتاه و خوش‌ساخت، در اختتامیه جشنواره و با تشخیص به حق داوران، در بخش مستند خانواده، تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی را برنده شد. اما حکایت "صد و نود": مهدی قربان‌پور، که عشق یک راننده به نام فرهاد فانتوم یا فرهاد جت را به بنز صد و نودش به تصویر می‌کشید؛ گرچه کارگردان می‌توانست خیلی بهتر این عاشقیت را همراه شود، ولی در همین حد نیز چهره کسانی که به خاطر شیء خارجی خانه و کاشانه خود را به باد می دهند، به خوبی نقش یاد می شد. سفر دیگرم در استان لرستان همراه با "حمید جعفری" بود با فیلم "ز گفتار دهقان" : حکایت روستا و روستانشینانی که به فردوسی و شاهنامه اش عنایتی خاص و عجب دارند. آن‌ها همراه با پیری از روستایشان، جلسات شاهنامه خوانی جمعی دارند و شعرهای این شاعر بزرگ را در همه جا در کوی و برزن زمزمه می‌کنند. گویی بهشتی رویایی است که هر ایران‌دوستی خواستار حضور در آن است؛ گرچه آخر سفر درمی‌یابیم که نسل بعدی همان پیر شاهنامه‌خوان  را افسون تلویزیون و موبایل و...به جاهای دیگر کشانده و از فردوسی و یا بهتر بگویم هویت اصیل ایرانی دور کرده است. دیپلم افتخار در بخش مستند آزاد، تنها هدیه است که داوران در روز پایانی به این مستند خوب اعطا می‌کنند.

"از نفس افتاده‌ها":عباس امینی؛ فیلمی که خوشبختانه پسر شهیدی ساخته که حاضر است برای تحقیق بیماری پدر شهید- شیمیایی‌اش و برادرانش که بعد از بیماری پدر به دنیا آمده اند، دست به جستجویی گسترده بزند و دیگرانی را آگاه کند که از بیماری فرزندانشان بعد از جنگ درشگفتند و اکنون متوجه می‌شوند که همه این مرارت‌ها ریشه در سبوعیت کسی دارد که حاضر است ریشهٔ انسان را به خاطر خودخواهی‌های خود از زمین برکند (نقل به مضمون از جملاتی که صدام تکریتی در فیلم می‌گوید.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌) آغاز و پایان سفر "از نفس افتاده‌ها" فوق‌العاده است، گرچه غمی بر دیگر غم‌های زخم خوردگان جنگ می‌افزاید، ولی آگاهی از زخم مسلم بهتر است از ناآگاهی و فیلمساز این مهم را در این سفر به خوبی نشان‌مان می‌دهد. این فیلم با نظر داوران، توانست لوح تقدیر بهترین فیلم نیمه بلند جشنواره را کسب کند.  فیلم‌ساز کرمانی در فیلم "خانه‌های کرمان":علی‌رضا فخری‌زاده، خانه‌هایی که از ابتدای ظهور این سرزمین تاکنون به شکل‌های مختلف و با مصالح گوناگون و موجود در محیط اطراف ساخته شده است را با دقت و حوصله نشان‌مان می‌دهد. فیلمی که در حوزه مردم‌شناسی و بوم‌شناسی می‌تواند مورد استفاده یک پژوهشگر قرار بگیرد. در فیلم نچندان دلچسب "دستم پر ازتنهایست":رحیم صدر، با گوشه‌ای از زندگی هنری «محمدعلی کشاورز» آشنا می‌شویم. آشنایی که می‌توان بارها و بارها بهتر از این فیلم در مصاحبه‌های ایشان با نشریات و... کسب کرد. تک لحظه‌هایی، مثل حضور ایشان در تئاتر پارس و نقل خاطراتی از همان زمان که ایشان در آن‌جا کار می‌کردند، به ندرت در فیلم دیده می‌شد.

در "غذای بیرون": لقمان خالدی، ما را با چند تنی آشنا می‌کند – مشت‌های نمونهٔ خروار- که غذای بیرون را به غذای خانگی ترجیح می‌دهند و همین باعث گرفتاری‌های بسیاری برایشان شده است: از پسر جوانی که برای لاغر شدن و خلاصی از چاقی زودهنگام، تن به عمل ساکشن می‌دهد، تا زوجی که به خاطر این نوع غذاها، کارشان به اختلاف کشیده شده است، یا مادر پیر ناامیدی که به جای تشکر از او به خاطر غداهای خوشمزهٔ خانگی‌اش، باید شاهد حضور همیشگی پیتزا و سوسیس و کالباس و فست فودها در خانه‌اش باشد؛ به نوعی تقابل سنت و مدرنیته  را در لایه‌های زیرین فیلم می‌شد احساس کرد. با فیلم "زندگی در قلب دنا" فرشاد افشین‌پور، سفری شگفت در فلات مرکزی ایران را تجربه می‌کنم: اثری که از رنگ و بوی آن مشخص است با زحمت و صبر و حوصله مثال زدنی ساخته شده و از آسان‌گیری، که در اغلب آثار طبیعت‌گرایانه ایرانی مشهود است، خبری نیست.

کارگردان «تهران در گذر لو‌طی‌ها»:علی‌رضا خالقوردی، مجموعه گفتگوها و تصاویر تکراری آرشیوی به خصوص از فیلم «داش آکل» مسعود کیمیایی را در کنار هم قرار داده تا یادی باشد از لوطی‌های به نام تهران دهه‌های بیست تا چهل که در این میان از غلامرضا تختی هم یادی می‌شود. خوش‌صحبتی مرتضی احمدی و بهمن مفید و مرشد مرادی توانسته این فیلم را قابل تحمل و دیدن کند. فیلم مستند « رودخانه لیان »: رامتین بالف، به نظرم یکی از شاعرانه‌ترین و دشوارترین مستندهای حاضر در جشنواره امسال بود. با این فیلم ۸۰ دقیقه - که بدون استفاده از نریتور و فقط با تکیه بر موسیقی انتخابی ساخته شده است- از مصب رودخانه‌های مند و حله در استان بوشهر تا حوزه واریز آن در خلیج‌فارس سفری پرهیجان و با فراز و فرود بسیار را تجربه می‌کنم. همراه با هلی‌شات‌های فکر شده در این فیلم، می‌توان حوزه جنوبی فلات ایران را به شکلی خاص مرور کرد. انتخاب موسیقی مناسب با ریتم اغلب تند فیلمِ، نمی‌گذارد تا تماشاگر حوصله‌اش از نبود توضیحات پیرامونی سر برود. این فیلم به حق بهترین فیلم بلند مستند ششمین جشنواره سینما حقیقت شناخته شد.

کارگردان جوان فیلم «سکوت»، محسن استاد علی، که سال گذشته مستند خوب اجتماعی «عادت می‌کنیم» را با موضوع دختران فراری تحت حمایت سازمان بهزیستی را ارائه کرده بود، امسال هم به موضوع حساسیت‌برانگیز قتل‌های خانوادگی پرداخته است. پدری که دو فرزندش را کشته است، همسری که با همراهی پسر و دوست پسرش شوهرش را به قتل رسانده و... این‌ها افرادی هستند که در این مستند و در زندان قزلحصار پای صحبت‌هایشان می‌نشینیم تا دریابیم هر کدام را چه انگیزه یا انگیزه‌هایی واداشته تا نزدیک‌ترین و شاید عزیزترین افراد زندگی‌اشان را نابود کنند. در طول این فیلم اثر منفی و وارونه‌‌ای به تماشاگر منتقل می‌شود و آن هم ریختن قبح قتل است؛ طوری که یکی از قاتلین خود را منجی بشریت می‌شمارد و دیگری نجات‌دهندهٔ خانواده‌اش از شوهر و ‍پدری لاابالی و دیگری به خیال خود وظیفه آزار رساندن به زنی که همسر سابقش بوده را به خوبی با قتل دو فرزندش به سرانجام رسانده و...البته در مورد اخیر – قاتل دو فرزند – او مدعی است که آن‌هایی را که کشته فرزندانش نبوده‌اند و محصول بی‌بند و باری همسرش بوده‌اند و با توجه به حکمی که به عنوان اولیای دم گرفته فقط ۱۵ سال زندان برایش بریده‌اند...در صورتی که با یک آزمایش DNA ساده محققین و جرم‌شناسان می‌توانستند پی ببرند که ادعای پدر قاتل تا چه حد درست است و اگر ادعای او بر فرزندان حرام‌زاده درست است، او نه فرزندان خود را کشته که دو قتل عمد انجام داده و آنگاه اولیای دم بچه‌ها از او به مادر آن‌ها منتقل می‌شد...چالش‌برانگیزی این فیلم مستند در میان دیگر مستندهای حاضر در بخش اجتماعی برجسته‌تر بود.

مستند‌های پرتره اغلب وقتی جذاب هستند که تماشاگران شناخت اندکی از شخصیت اصلی مستند داشته باشند و کارگردان بتواند در طول فیلم شناخت کافی از سوژه اصلی‌اش به آنان منتقل کند؛ فیلم «مجنونی از اسکاندیناوی»: فرشاد اکتسابی، چنین مستندی است. «بارون اریک هرملین» مستشرقی با زندگی پرتلاطم، زمانی که در نیمه پایانی عمر به بیمارستان روانی منتقل می‌شودـ به سعایت برادری که قصد دارد تا تمام املاک خانوادگی را تصاحب کندـ به چند زبان خارجی مسلط است و از جمله فارسی. هرملین در تیمارستان گویی خودخواسته‌اش، به بزرگترین مترجم آثار ادبی فارسی به زبانی دیگر – سوئدی – تبدیل می‌شود. این کار او باعث تقدیر دلتمردان ایران آن زمان، از این مستشرق می‌شود. توسط او مثنوی معنوی، گلستان و بوستان سعدی و اشعار نظامی گنجوی و عطار و خلاصه ده هزار صفحه از اشعار فارسی به زبان سوئدی بازگردانده می‌شود. این مستند که با بازسازی اغلب صحنه‌های تیمارستان و برخی عکس‌ها و فیلم‌های آرشیوی و یک مصاحبه با نواده خانواده هرملین پیش می‌رود، به خوبی توانسته بود وظیقه انتقال اطلاعات را به انجام رساند. البته در این میان صدای ناصر طهماسب به عنوان نریتور اصلی نیز بی‌تاثیر نبود. دراختتامیه جشنواره، دیپلم افتخار بهترین فیلم نیمه بلند جشنواره به این مستند سی و شش دقیقه‌ای تعلق گرفت.

در فیلم «فریاد شد آواز»: کتایون جهانگیری،  مثل اغلب مستندهای تاریخی که به تاریخ معاصر و موسیقی آن می‌پردازند، با استفاده از تصاویر و موسیقی آرشیوی به سیر موسیقی انقلابی در سرزمین ایران پرداخته بود که برایم چندان جذاب نیست...اما از «کریس مارکر»(۲۰۱۲-۱۹۲۱) ، مستندساز معروف فرانسوی، که امسال چند مستند او در جشنواره به نمایش درآمد فقط دو مستند را توانستم ببینم: «ضلع ششم پنتاگون» و «ا.ک» که اولی در باره اعتراض مردم آمریکا به دولت آن کشور زمان جنگ ویتنام و حمله‌ور شدن آنها به ساختمان پنتاگون است و دومی در باره امپراطور سینمای جهان یعنی آکیراکوروساوا. ای کاش از فیلم‌های اخیر کریس مارکر هم در جشنواره فیلمی نمایش داده می‌شد.

مستند «زنان ماهیگیر جزیزه» را دو کارگردان-تدوینگر زن ایرانی در باره دو زن ماهیگیر جزیره هنگام ساخته‌اند. مستندی دلنشین که با نریتوری مریم بوبانی جذاب‌تر هم شده است. این فیلم در بخش نگین درخشان – خلیج فارس نمایش داده شد و در روز پایانی جشنواره فقط لوح تقدیری را نصیب کارگردانان آن کرد. مستند «مسئله»: ابراهیم نعمتیان،  با اینکه درواقع کنکاشی است در زندگی هنرمند مبتکر بامبوباف، ولی درهمین زمان کوتاه ۱۹دقیقه مسائل پیرامونی دیگری را در محیط اطراف او درمی‌یابیم: ورود اجناس ارزان چینی و به نوعی نابودی صنایع دستی ایران،‌ بی‌توجهی به چنین افراد مبتکر در سازمان صنایع دستی و... «سوگواری یومن»: هاکینگ جین، به خلوتی شهری اشاره می‌کند که زمانی به خاطر وجود میدان نفتی پررونق و پرجمعیت بود و حالا تقریبا خالی از سکنه اصلی شده است. این فیلم یادآور مستندی ایرانی «M.I.S شهری که بود»: مهدی کرم‌پور، است که در آن به شهر مسجدسلیمان می‌‌پرداخت و مشکلاتی مشابه این فیلم را به نمایش می‌گذاشت. این مستند چینی، جایزه ویژه هیئت داوران را در بخش بین‌الملل و مستند کوتاه دریافت کرد. در بخش، حمایت از کار جشنواره موفق می‌شوم فیلم عارش(آرش) کوردسالی به نام «نفت آتش خاک» را ببینم.این فیلم هم‌چون شعری حماسی به تلاش کارگران و صنعتگران ایرانی می‌پردازد که برای مهار آتش چاه شماره ۲۴ نفت شهر از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کنند. این فیلم با انتظارآفرینی قابل تحسین طی سی و نه دقیقه تماشاگری که خبر آخر مهار این چاه را نمی‌داند، چشم انتظار می‌گذارد...سوسپانسی که حتی کسی که خبر آخر را هم می‌داند، دچار تردید می‌کند. این فیلم هم به حق توانست تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش حمایت از کار را تصاحب کند. به خاطر علاقه زیاد به طبیعت ایران «از آلپ تا دماوند» فرهاد ورهرام، مستندساز خوب ایرانی را می‌بینم. گرچه چندان انتظارم از فیلم برآورده نمی‌شود، شاید چون فیلم در کلیشهٔ تلویزیون ساخته شده است، ولی بازهم دیدن تصاویر و عکس‌های دماوند و کسب اطلاعاتی از تلاش اروپاییان برای پی بردن به اسرار این آتشفشان خاموش برایم جذاب است.

 در«پاپاراتزی» پیوتر برناس، که به عکاسان سمج و معمولا مزاحم پرداخته است -محصول مدرسه فیلمسازی آندره وایدا ـ توانسته هم تعریفی تصویری از این‌گونه عکاسان ارائه دهد و هم به جهان پنهان و تردیدها و چالش‌های آن‌ها بپردازد. مرگ رئیس‌جمهور لهستان و همراهان در سال ۲۰۱۰ نوعی تلنگر است به عکاسی که جز سودجویی به چیز دیگری نمی‌اندیشد، اما سرآخر جاذبه پاپاراتزی بودن، بر همه جنبه‌های اخلاقی و اجتماعی دیگر می‌چربد و او به تعقیب ماشین برادر رئیس‌جمهور فقید، که جانشین اوست، برای شکار لحظه‌‌ها می‌رود. فیلم مستندی کوتاه با سوژه‌ای جذاب.

کاوه بهرامی‌مقدم، مستندساز باتجربه و خوب ایرانی، امسال «کمال‌الملک» را موضوع کارش قرار داده است. او با بهره‌گیری از آیدین آغداشلو به عنوان مجری و متخصص نقاشی به بررسی آثار نقاش معروف دوره قاجار و پهلوی در نیمه نخست فیلم می‌پردازد و در نیمه دوم به سراغ بازماندگان خانوادگی و دوستان این نقاش می‌رود، به امید اینکه اطلاعات دست اول و بهتری از آنان بیابد؛ ولی متاسفانه در این کار ناموفق است و نیمه دوم کار به تعریف‌ها و اختلافات کهنه خانوادگی بیشتر پرداخته می‌شود تا شخص کمال‌الملک.

«صندلی شماره ۲۵۷»: محسن خان‌جهانی؛ یکی دیگر از آثار نمایش داده شده در بخش مستند سیاسی است. در چند مستندی که از خان‌جهانی تا به حال دید‌ه‌ام مثل یار دبستانی و شهرپولکی و... نوعی جسارت و تهور بیانی خاص خود دارد. در این مستند نیز رقابت چهار کاندیدا برای تصاحب یک کرسی در دور دوم انتخابات مجلس اخیرمحور اصلی فیلم است و حاشیه‌های بسیار این رقابت‌ و نظر مردمی که قرار است به این کاندیدا‌ها رای بدهند محور فرعی فیلم. فیلمساز به خوبی در فضای سرد چند روستا و بخش استان زنجان –  در واقع حوزه انتخابیه – با کاندیداها همراه می‌شود، غذا دادن‌ها و سخنرانی‌ها و تملق‌گویی‌های دیگران در مورد آن‌ها را به تصویر می‌کشد و بالاخره پای درد و دل مردمان روستاهای مختلف می‌نشیند و انتظارات هیچ‌گاه برآورده نشده‌اشان را نشانمان می‌دهد و...اما نتیجه انتخابات گویی از ‍پیش تعین شده و کاندیدایی که ۲۴ سال است نماینده این حوزه انتخاباتی است، دوباره رای می‌آورد و طبق معمول اعتراض و افشاگری‌های کاندیداهای دیگر راه به جایی نمی‌برد. کاندید همیشه نماینده این حوزه انتخاباتی، تکیه داده بر صندلی شماره ۲۵۷، سرآخر در مجلس شورای اسلامی در حال تذکر قانون‌اساسی است که فیلم تمام می‌شود. دیپلم افتخار بخش مستند سیاسی تنها نصیب این مستندساز از مراسم اختتامیه است. «راننده و روباه»: آرش لاهوتی، را می‌توان فیلمی مستند- داستانی ارزیابی کرد. فیلمی با شروع خوب، میانه‌ای دلنشین و پایانی به موقع و قابل قبول. اصلا همین که راننده کامیون سنگینی به فیلمسازی با حیوانات زنده روی آورده و جوایز زیادی هم بابت سه فیلمی که ساخته کسب کرده، خود سوژه‌ای ناب و دلچسب است؛ چه برسد به اینکه شخصیت اصلی مستند ـ محمود کیانی فلاورجانی ـ با لهجه دلنشین اصفهانی جلسه نقد و بررسی فیلمهایش را در بیابان برای همکاران ترتیب دهد، به همراه همکارانش سر خاک روباه  بازیگر فیلمش برود و آب بر سر مزارش بریزد، فیلمنامه‌ای در باره عشق دو خر بنویسد که سرآخر در جاده‌ای غروب آفتابی ناپدید می‌شوند و به بازیگران فیلمش – همان حیوانات – التماس کند که همکاری کنند و... به شوخ و جد وضعیت هنرمندی را می‌‌توان در این مستند یافت که میان بودن و نبودن سرگردان است و فشارهای کاری بسیار او را از ذوق‌ورزی و هنرمندی وامی‌دارد. این فیلمساز به حق – و چه به جا و مناسب - تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش آزاد را نصیب خود کرد.

یکی از شلوغ‌ترین سانس‌های نمایش فیلم متعلق به مستندی پرتره بود به نام «۱۳اکتبر۱۹۳۷» که سوژه کار زندگی و آثار استاد لوریس چکناوارایان، آهنگساز و رهبر ارکستر مشهور ایرانی است. در خوش‌ساخت بودن فیلم و نزدیک بودن به استانداردهای ژانر البته حرفی نیست، ولی عنصر اصلی فیلم بی‌شک شخصیت کاریزماتیک خود چکناواریان است که چه درفیلم و چه حضورش در سالن سینما فلسطین و چه در جلسه نقد و بررسی همه را جذب شخصیت متواضع و شوخ و پرجذبه خود کرده بود. با اینکه در طی مستند در می‌یابیم که او نیز مثل اغلب بزرگان هنر، گذشته‌ای سخت و پرمشقت داشته است؛ ولی هیچ‌گاه نمی‌بینیم که به آه و ناله دست بزند و زمین و زمان را نفرین کند و... بلکه هم‌چون دیگر فرهیختگان به طنز و شوخی همه چیز را برگزار می‌کند و گذشته‌ها را در گذشته‌ها باقی می‌گذارد. ایشان در جلسه نقد و بررسی هم به همان مثل معروف روز از نو روزی از نو اشاره می‌کنند؛ که هر روز که از خواب برمی‌خیزد خدا را شاکر است که فرصتی دوباره به او بخشیده تا باز هم زندگی کند و او از این فرصت به خوبی استفاده می‌کند. شیرینی حضور پرنشاط استاد مثل عطری خوش‌بو در فضای سینما می‌پیچد و بسیاری را محظوظ می‌کند. دیگرنکته مثبت این فیلم تهیه‌کننده آن است : موزه موسیقی ایران، به مدیریت مرادخانی که متولی چند مستند در بارهٔ بزرگان موسیقی شده است و امید که این روند ادامه داشته باشد و منتظر دیگران برای ساخت و ساز فیلم مستند پرتره در بارهٔ بزرگان موسیقی نمانند. این فیلم نیز به حق، تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش مستند پرتره را به خانه برد.

آخرین فیلم قابل تاملی که موفق شدم روز آخر در جشنواره ببینم «ثانیه‌های ثربی»: سیدرضا رضوی، بود. نرگس آبیار – نویسنده و فیلمساز – جهت پژوهش واقعهٔ ۱۷ شهریور به فیلمی مستند با قدمتی سی ساله برمی‌خورد، که در آن آپاراتچی سینما سیلوانا – اکنون پردیس شکوفه – در میدان ژاله – شهدا از خاطرات خود در روز واقعه می‌گوید. او در تماسی با فیلمساز همان فیلم مستند و جستجویی مشترک، درمی‌یابد که اکنون آن آپاراتچی در سینما تهران میدان امام حسین مشغول کار است؛ اما کار وقتی گره می‌خورد که آن آپاراتچی سی سال پیش منکر همه چیز می‌شود، حتی حضور خودش در حاشیهٔ آن واقعه...این فیلم که در بخش مستند سیاسی جشنواره حقیقت قرار گرفته بود، می‌توانست شانس‌ اول بهترین جایزه این بخش باشد،‌ ولی به قول فیلمساز، با نوعی تلافی برای حضور این فیلم در IDFA (مهمترین جشنواره مستند دنیا در آمستردام هلند) از طرف برگزارکنندگان؛ حتی در میان نامزدهای این بخش نیز حضور نداشت و متاسفانه فیلمی تندیس این بخش را تصاحب کرد که نه جذاب بود و نه با موضوعی بکر دست و پنجه نرم کرده بود و بیشتر رنگ و لعاب داشت تا چیزی قابل ارائه.

به هر حال ششمین جشنواره بین‌المللی فیلم مستند ایران – سینما حقیقت – گرچه هم از بین‌المللی بودن چندان بویی نبرده و هم به سینما واریته ربط آن‌چنانی ندارد، امسال نیز برگزار شد. در این میان جای بسیاری از مستندسازان خوب کشورمان، که اسامی آنها شاید بیشتر از افرادی باشد که در این جشنواره شرکت کردند، خالی بود. ولی نفس برگزاری جشنواره و حضور چند روزهٔ مستندسازان جوان و پرامید – که بیشتر یادآور جشنواره فیلم کوتاه سینمای جوان است که هر ساله برگزار می‌شود – در دو سه سینمای سطح شهر خود نویدی است برای آینده‌ای بهتر...آینده‌ای که جشنواره‌ای واقعا بین‌المللی داشته باشیم و سینمایی نزدیک به حقیقت. 


 
 
جهار مستند چهار مصاحبه
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
 

امسال قبل از برگزاری جشنواره سی ام فیلم فجر به خاطر اجابت درخواست همکاری محترم با چهار مستندساز که فیلم‌هایشان در جشنواره حضور داشتند مصاحبه تلفنی کردم. حاصل کار را در اینجا می‌توانید بخوانید. در بولتن های جشنواره نیز سه مصاحبه از این چهار مصاحبه چاپ شد که در بولتن‌های شماره ۲ و ۷ جشنواره سی ام فجرموجود است. آدرس لینک دریافت بولتن‌های مورد اشاره.

در جستجوی پلنگ ایرانی - فتح الله امیری.

          این فیلم از سال ۱۳۸۴ تحقیقاتش شروع شده بود و هنگامی که در سال ۱۳۸۵ با گروهی که در مورد پلنگ ایرانی کار میکردند آشنا شدم و نه به نیت ساخت یک فیلم بلند مستند، بلکه فقط به این منظور که بتوانیم تصویری از پلنگ ایرانی داشته باشیم، به البرز مرکزی رفت و آمد داشتیم. اما وقتی کار جدی شد و با کوشش بسیار پنج ساله بالاخره سیمای مرکز مازندران نیز قانع شد تا روی فیلم سرمایه گذاری بکند، با جدیت بیشتری به این مستند پرداختم و بالاخره حاصل آن امسال برای اولین بار در جشنواره سی ام فیلم فجر به نمایش گذاشته میشود و مطمئنم که فیلم پربیننده ای خواهد بود. حاصل کار هفتاد درصد فیلم به صورت  HDفیلمبرداری شده و بقیه کار به خاطر حضور حیاتی آن تصاویر از هندی کم و ... استفاده شده است. حتی به خاطر این فیلم تجهیزاتی ساختیم که در ایران وجود نداشت؛ مثلا دوربینهایی که با استفاده از انرژی خورشیدی شارژ میشدند و اینها در کوه و جاهایی که احتمال میدادیم پلنگ رفت و آمد داشته باشد قرار میدادیم تا موفق به تصویربرداری از این حیوان رو به انقراض ایرانی بشویم. مشخصه اصلی این فیلم این است که از رفتار واقعی پلنگ فیلمبرداری شده است، این حیوان با دیدن دوربین به تعیین قلمرو میپردازد و رفتارهای طبیعی که در مورد یک حیوان دیگر دارد را در مورد دوربین ما به کار میبرد. افرادی که با این تیم کار میکردند اکثرا الان به تخصص های بالاتر و برتری رسیدند و به نظرم این یکی از محاسن کار مستند علمی میتواند باشد. این مستند با تکیه بر فیلمنامه ساخته شده است و با ایجاد تعلیق برای دیدن پلنگ ایرانی ذهن تماشاگر این مستند را به خودش جلب و جذب میکند. و ریتم تندی که در مدت ۸۰ دقیقه فیلم انتظارآفرینی را به اوج می رساند؛ که استفاده از این شیوه تدوین را در کمتر مستندی از این ژانر به شخصه دیده ام. برتری دیگر این مستند به نظرم این است که با عشق و علاقه وافر به طبیعت زیبای ایران ساخته شده است؛ واقعا در پنج سال ابتدایی این کار کسی ریالی بابت زحماتی که میکشید دریافت نکرد و این ممکن نیست مگر حاصل همان علاقه به گفتن حرفهایی از طبیعت ایران که کمتر کسی به سراغش می رود. در هنگام تولید پرمشقت این کار گروه باید به کوهستانهایی می رفت که ماشین رو نبود و همین موجب صدمات جسمی بسیاری شده است که هنوز گروه فیلمسازی از آن رنج میبرد. ولی واقعیت این است که یافتن پلنگ در طبیعت ایران بسیار پرمشقت تر از آن است که فکرش را میکردم. سه سال فیلمبرداری از طبعیت البرز مرکزی که حاصل آن حضور هیچ پلنگی در راش ها نباشد، هر کسی دیگری را که بود ناامید میکرد؛ ولی الان که محصول نهایی را میبینم، از این قضیه خوشحالم که اگر پانزده سال دیگر مثلا دیگر پلنگ ایرانی در طبیعت وجود نداشته باشد؛ حداقل یادگاری از این حیوان که حاصل کار گروهی است باقی میماند. با اینکه متاسفانه کار گروهی در ایران کمتر به ثمر مینشیند، ولی یکی از خصوصیات مهم این مستند همین است که توانسته از ابتدا تا انتها موفق و متحد با گروهی منسجم عمل کند و حاصل کار جمعی اش را با لذت به تماشا بنشیند. البته محققین مبرزی هم با این کار همکاری کردند مثل آقای فرهادی نیا - که جایزه محقق برتر حیات وحش جهان را در سال 2009 کسب کرده اند - آقای باقر نظامی - که استاد دانشگاه در زمینه بیولوژی هستند که پایانامه فوق لیسانس ایشان تحقیق در باره پلنگ بوده - و... تاثیرگذاری فیلم مسلما با پخش تلویزیونی و جهانی میتواند چندین برابر شود و حساسیت ها را حتی در سطح جهان در مورد این حیوان رو به انقراض ایرانی را بیشتر کند.

(فیلم "در جستجوی پلنگ ایرانی" برنده دیپلم افتخار بهترین فیلم بلند مستند از جشنواره سی ام فیلم فجر شد و در بخش بهترین کارگردانی و بهترین تحقیق و پژوهش نامزد دریافت جایزه بود.)

"آیینه های غبار گرفته " رهبر قنبری.

          موضوع این مستند "تاریخ مطبوعات ایران" و پیدایش روزنامه ها از زمان میرزا صالح شیرازی تا دهه پنجاه شمسی است و سیر تکوین روزنامه های ایران، کشته شدن مطبوعاتی ها بر سر آرمان‌هایشان و مباحث دیگر بر حول این موضوع. دغدغه‌ام در این مستند شکل گیری تاریخ مکتوبی است که خون‌های بسیاری بابتش ریخته شده است تا پا بگیرد و بتواند پایدار تا زمان حاضر باقی بماند. حقیقت این است که مخاطبان اصلی من در این مستند روزنامه نگاران و مطبوعاتی ها هستند. دوست دارم با این فیلم بگویم: "آقایان روزنامه نگاران این فیلم آیینه روبروی خود شماست. زنگار و غبار از این آینه برگیرید تا خودتان را در این آیینه ببیند تا شاید بتوانید ک‍ژیها و کاستی‌ها و تاریخ پرفراز و نشیب رسیدن به این مرحله از مطبوعات را دریابید." و بی شک همانطور که بارها شنیده ایم تاریخ چراغ راه آینده است، اما با آوردن این جمله در ابتدای فیلم "مردمی که تاریخ خود را نمی‌دانند لاجرم آن تاریخ را دوباره زندگی خواهند کرد." می‌خواهم به همه‌ یادآور شوم که عبرت گیری اگر از تاریخ وجود نداشته باشد،‌ فلسفه حضور آن نیز بیهوده است. اگر ما ندانیم که برای برگ و بار دادن این درخت تناور، که هنوز که هنوز است برای پا نگرفتن آن سمومی پای آن ریخته می‌شود، چه خون دلها خورده شده است، بازهم به دامان تکرار مکررات خواهیم افتاد، امری که این روزها متاسفانه به اشکال گوناگونی در اجتماع ما در حال روی دادن است. این فیلم که در جشنواره "سینما حقیقت" مورد تقدیر داوران جشنواره قرار گرفت، سیر صد و پنجاه سال روزنامه‌گاری همراه با روشنگری و روشنفکری است، و هر زمان که روزنامه‌نگاران استقلال فکری خود را فدای مصالح گوناگون سیاسی و حکمرانان کرده‌اند، لکه ننگی بر تاریخ مطبوعات افزوده‌اند و زمانی که با روشنگری و روشنفکری دست به قلم برده‌اند تا آینه بی‌غبار جامعه‌اشان باشند، بی‌شک هم خودشان با آبرو و سربلند زندگی کرده‌اند و هم جامعه‌ای رو به رشد را به ارمغان آورد‌ه‌اند. گرچه در این سیر تاریخی آنان که باشرف کاریشان زیسته‌اند، یا به جوخه دار سپرده شده‌اند و یا سر از زندان درآورده‌اند، ولی مردم قدرشناس ما همیشه فرق گوهر را از خرمهره تشخیص می‌دهند.

در خوریت موضوع در وهله اول باعث می‌شود تا مخاطب با فیلم ارتباط بگیرد. موضوعی که ارزش وقت گذاشتن نداشته باشد، هم مستندساز و هم مخاطب را آزار می‌دهد. ولی وقتی موضوعی با خون‌دل مستندساز و تعهد درونی او ساخته شود بی‌شک بر دل مخاطب نیز می‌نشیند. فکر می‌کنم فیلم "آیینه‌های غبارگرفته" با چنین رویکرد و سختی ساخته شده است و تاثیر خود را با اکران مناسب خواهد گذاشت.
در ضمن اینجانب اضافه شدن بخش مستند بلند را در جشنواره فجر امسال مثبت ارزیابی می‌کنم و اگر بشود مسئولین بخش فیلم کوتاه را در دوره‌های بعد راه‌اندازی بکنند، با جشنواره سالیانه پر و پیمانی مواجه خواهیم بود.

روایت بدون عکس ـ از مجموعه ستاره ها ـ فرهاد ورهرام.

            در میان عشایر لرستان، فوت یک نفر به معنی کم شدن قدرت طایفه است. «دوشنبه کولی‌وند» زمان خدمت سربازی‌اش فرارسیده و جنگ در جریان است. او عازم جبهه نبرد علیه دشمن بعثی می‌شود ...

          این مجموعهٔ ۹۰ دقیقه ای بر اساس سفارش تهیه کننده به شش مستندساز سپرده شد. شش مستند کوتاهی که موضوع و محور کلی آنها بر مبنای "حضورو معرفی شهدای اقوام ایران" است. اپیزود مربوط به شهیدی در خطه خودم، یعنی لرستان، به عهده من گذاشته شد. به نظرم با اینکه در مجموع کار قابل تامل و تاثیرگذاری شده است؛ ولی عدم یکدستی در ارائه کارهای مستندسازان دیگر این مجموعه، بر مبنای تجربه کارگردانهای مختلف،  موجب شده است که کارهای خوب و کارهای متوسط در کنار هم قرار بگیرند و در نتیجه کل اثر از یکدستی کافی و وافی برخوردار نباشد. با اینکه ابتدا قرار بود از شهید جوانی از آن خطه که خانواده اهل موسیقی داشتند فیلم بسازم ولی مقدور نشد و از خانواده دیگری شروع کردم. موسیقی لرستان توانست در این کار به یاریم بیاید. موسیقی لرستان هم در مراسم عروسی و هم در عزا نقش کهن الگویی را ایفا میکند که با استفاده به خصوص از موسیقی عزای آن توانستم این مستند کوتاه را تاثیرگذارتر بر مخاطب بسازم. به نظرم اگر مستند دارای ساختاری منسجم از هر لحاظ باشد میتواند تاثیر نهایی بر مخاطب را بیشتر کند. هماهنگی بین تصویربردار، آهنگساز (یا موسیقی انتخابی مناسب با موضوع) ، مونتاژ مناسب با ریتم و موضوع اثرو... همه می‌تواند در زیبایی محصول نهایی موثر باشد. اکثر کارهایی که در زمینه مستند در ایران ساخته میشود سفارش تهیه کننده دولتی هستند و فیلمساز هم باید بر همان مبنای سفارش، کار خود را در نهایت هنرمندی پیش ببرد و در عین حال از ذهنیت پردازی در باره موضوع پرهیز کند تا محصول نهایی چیزی خارج از موضوع سفارش دهند نشود. حمایت از مستندسازان می‌تواند در رشد نهایی این رشته سینمایی تاثیر بگذارد، البته من در این مجموعه  به تهیه کنندگی "مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی" و آقای پژمان لشگری‌پور هیچ مشکلی نداشتم و کار به خوبی پیش رفت و خودم که اولین بار این کار را در جشنواره سینمای حقیقت دیدم از کلیت کار راضی هستم.

بانوی مبارز - پناه بر خدا رضایی.

          این مستند به زندگی و فعالیت های انقلابی و نظامی سرکار خانم مرضیه حدیدچی دباغ میپردازد. من چون با ایشان و مبارزاتشان سالهای سال آشنا بودم خودم را موظف میدانستم و نوعی ادای دین به زحمات بیشمار ایشان، تا فیلمی مستند و ماندگار از ایشان بسازم، تا نسل کنونی هم با این بانوی مبارز آشنا شود. این فیلم از دسته مستندهای پرتره ای است که فیلمساز باید وقت و انرژی زیادی بگذارد تا بتواند آن را به قوام و تاثیر واقعی خود برساند. متاسفانه خانم دباغ پس از سالها مبارزه اکنون چندان شرایط جسمی خوبی ندارند و به همین لحاظ گروه فیلمسازی باید با ایشان همراه میشد، اما وقتی کار فیلم شروع شد، رفتار و منش ایشان به ما انرژی مضاعفی میداد تا به ادامه کار بپردازیم. گرچه خانم دباغ سالها برای این انقلاب و حتی انقلابیون خارج از کشور زحمات بسیاری کشیده بودند، ولی با تواضعی وصف ناپذیر اظهار میداشتند که "مادر من که کاری برای این انقلاب نکرده ام و چندان موضوع جالبی برای فیلمسازی نیستم" ولی وقتی با مبارزات و مسئولیتهای سنگین ایشان چه در دوره قبل از انقلاب و چه در دوره انقلاب وبعد آن آشنا شدیم، متوجه شدم که با شیرزنی مواجه هستیم که همچون مولایش تواضع را بر هر چیز دیگر ترجیح میدهد. کسی که وقتی در دوره ستمشاهی دستگیر میشوند، بعد از زمانی کوتاه و مقاومت ایشان، دختر کوچک ایشان را نیز دستگیر میکنند و مورد آزار و اذیت قرار میدهند؛ ولی ایشان مقاومت و صبر را پیشه میکنند. ایشان از مراقبان و ملازمان حضرت امام(ره) در دهکده نوفل لوشاتو بودند. ایشان کسی بودند که مورد اعتماد امام بودند طوری که همراه با نامه تاریخی امام به گورباچف، همراه هیئتی بودند که به شوروی سفر کردند. حتی ایشان پا به پای گروه فیلمسازی به خارج از کشور و مناطقی که در زمان های گذشته مبارزه با رژیم صهیونیستی انجام میدادند، آمد و مشوق ما بود در ادامه کارمان. این مستندی است که می تواند برای نسل امروز و همچنین نسل پیشین ما به خصوص جوانان و خانم های جوان الگو باشد؛ چرا که تماشاگر با شخصیتی آشنا میشود که از ابتدای شروع فیلم با او با ناملایمات بسیار روزگار آشنا شده و مقاومت او در برابر این سختی ها را میتواند سرمشق خود و زندگی خود قرار بدهد. در حقیقت هر مستندی می تواند جذابیتهای خاص خود را داشته باشد، ولی در مستند "بانوی مبارز" شخصیت خود خانم حدیدچی آنچنان تاثیرگذار است که هر بیننده ای را جذب روایت دراماتیک زندگی پرفراز و نشیب آن میکند. و بی شک این مستند توانسته مخاطب خود را در چند نمایشی که در جشنواره های قبل داشته مجذوب کند و تاثیر خود را بگذارد. در کارهای قبلی پرتره اینجانب نیز مثل "شیر صحرا" که در باره سردار شهید آبشناسان است و "فصل وصل" و "مرد خدا"  هم سعی کردم الگوسازی از شخصیتهای این بزرگواران را مبنای کار خود قرار دهم تا جوانان ما هر چه بیشتر با این انسانهای ایثارگر و مبارز آشنا بشوند و الگوبرداری کنند. از نظر اینجانب گسترش نمایش فیلمهای مستند به هر بهانه ای که باشد خوب است : چه جشنواره ها و حتی سیمنارها و نشست های مختلف عمومی و تخصصی و "شبکه مستند" سیمای جمهوری اسلامی ایران. این اقدام بجای جشنواره سی ام را به فال نیک میگیرم و امیداوارم که ضمن تداوم این حرکت، نمایش فیلمهای کوتاه را در سالهای آتی نیز در برنامه هایشان بگنجانند.


 
 
جمع تقریبی نظرم در باره فیلمهای سی امین جشنواره فیلم فجر
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
 

بهترین فیلم ( بدون اولویت) نارنجی‌پوش ؛ یک روز دیگر ؛ بغض؛ پذیرایی ساده؛ بوسیدن روی ماه.
بهترین کارگردان : داریوش مهرجویی ؛ بهرام عظیمی ؛ حسن فتحی ؛رضا درمیشیان ؛ مانی حقیقی.
بهترین فیلم‌نامه: نارنجی‌پوش ؛ یک روز دیگر ؛ بغض ؛ پذیراییساده ؛ یکی می‌خواد باهات حرف بزنه.
بهترین بازیگر اول مرد: حامد بهداد (نارنجی‌پوش ) بابک حمیدیان (بغض)مانی حقیقی (پذیرایی ساده) حمید فرخ نژاد (گشت ارشاد، زندگی خصوصی آقا و خانم میمو...) رضا عطاران (بی خود و بی جهت و خوابم می آد).
بهترین بازیگر اول زن: ترانه علیدوستی (پذیرایی ساده) باران کوثری(بغض) شیرین یزدان بخش (بوسیدن روی ماه) آناهیتا نعمتی (یکی می‌خواد...) لیلاحاتمی (پله آخر؛ نارنجی پوش).
بهترین بازیگر مکمل مرد: اکبر عبدی (خوابم می‌آید) پرویز پرستویی (خرس)صابر ابر(پذیرایی ساده) فرهاد آئیش (چک ، یه عاشقانه ساده) مهران مدیری (پل چوبی).
بهترین بازیگر مکمل زن: ویشکا آسایش ( برف روی کاج ها) رابعه مدنی(بوسیدن روی ماه) نگار جواهریان (بی خود و بی جهت ) هدیه تهرانی ( پل چوبی) مریلازارعی (خرس).
بهترین فیلم‌برداری: بغض ( تورج اصلانی) ؛ ملکه ( علیرضا زرین دست)؛ هومن بهمنش (پذیرایی ساده ؛ خوابم می‌آد)؛ علی‌محمد قاسمی ( خرس) محمود کلاری(برف روی کاج ها).
بهترین موسیقی: فردین خلعتبری (یک روز دیگر؛ تهران ۱۵۰۰) حسینعلیزاده (ملکه) رضا صادقی (بی خداحافظی) فرهاد اسعدیان (بوسیدن روی ماه) بهنامصبوحی (پیشونی سفید).
بهترین تدوین: سپیده عبدالوهاب (برف روی کاج ها) هایده صفییاری (نارنجی‌پوش و بغض و پذیرایی ساده و بوسیدن روی ماه؛ یک روز دیگر؛ یکی می‌خوادباهات حرف بزنه) بهرام دهقانی (میگرن) پله آخر (فردین صاحب‌الزمانی) حمید باشه‌آهنگر(ملکه)
خلاقیت و استعداد درخشان :
- بهرام عظیمی (تهران ۱۵۰۰ ) اولین انیمیشن قابل تحمل ایرانی تاکنون.                                  
 -رضا درمیشیان (بغض) انتخاب درست و به جای عوامل فیلم و لوکیشین...                                  
 -سید جواد هاشمی (پیشونی سفید) انتخاب موضوع کودکان و نوجوانان و خوش ساختی فیلم                                 
  -خوابم می آید (رضا عطاران) طنز تلخ و ابتکارش در بازی‌گیری از "اکبرعبدی"                               
  -در جستجوی پلنگ ایرانی (فتح الله امیری) مستندی که تلاش بسیار برای ساختش صورتگرفته و هشداردهنده است.
استفاده خلاقانه از دستاوردهای فنی :  تهران ۱۵۰۰ (به خاطر همه ابتکارات و زحمات چند ساله بهرام عظیمی و گروهی که جمع آورده تا این انیمیشن ایرانی به ثمر برسد)
فیلم‌های مهمی که (شاید!)دیدن آنها را از دست دادم : ضد گلوله (مصطفی کیائی) روزهای زندگی ( پرویز شیخ طادی)


 
 
پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران ۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 

روز سوم: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: نقاشی مذهبی؛ الهام حسامی؛ ۲۰ دقیقه.


این فیلم با توجه به ممنوعیت چند ساله اخیر نصب شمایل ائمه اطهار، به خصوص امام حسین و یارانش در تکایا و حسینیه‌ها و... در ایام ماه محرم و کشف علت این کار ساخته شده است. فیلمساز با استفاده از منابع آرشیوی و مصاحبه با افراد مختلف درپی کشف علت این امر برمی‌آید؛ که البته تکیه اصلی‌اش بر مصاحبه با "آیدین آغداشلو" و صحبت‌های این استاد نقاشی است،‌ در بارهٔ نقاشی مذهبی و شمایل‌نگاری. با این‌که فیلم می‌توانست با گسترش بیشتر موضوع مخاطب خود را بیش از این مجاب کند که شمایل‌نگاری‌های گذشته جنبه نمادین داشته و یاد و نمایی‌ از بزرگان دین است، نه ظاهرپرستی؛ اما در همین حد نیز فیلم توانسته گلیم خود را از آب بکشد. نقطه ضعف فیلم استفاده از فیلمی اینترنتی از شخصی لمپن است که به ظاهر در قهوه‌خانه‌ای در حال خواندن و ضرب گرفتن است و نوعی نقض غرض فیلمساز است بر اینکه قهوه‌خانه‌ها محل حضور چنین افرادی است؛ البته بی‌شک، همانطور که در فیلم هم اشاره می‌شود، امروزه قهوه‌خانه‌ها دیگر کارکرد پنجاه شصت سال گذشته را ندارند، و بیشتر افراد بیکار و خوشگذران و... در این مکان‌ها جمع می‌شوند تا افراد دیگر، به همین خاطر نقاشی قهوه‌خانه‌ای نیز خاصیت خود را از دست داده است. البته ذکر این نکته نیز لازم است که در این فیلم، خلط مبحث بین نقاشی قهوه‌خانه‌ای و نقاشی مذهبی هم صورت گرفته، که در بیان فیلمساز خلل وارد آورده است.

فیلم دوم: گاندو؛‌ مازیار مشتاق گوهری؛ ۵۶ دقیقه.


این فیلم که در بخش مستند "زیست محیطی" به نمایش درآمد، در باره تمساح معروف ناحیه "باهو کلات" بلوچستان ایران است. فیلم با استفاده از نریتور معروف این ژانر از فیلم‌های مستند  "داود نماینده" و فیلمبرداری خوب و تکیه بر پژوهش مناسب،‌ توانسته به مقصود برسد: معرفی این گونه نایاب جانوری در ایران و شکل و شمایل زندگی او؛همزیستی "گاندو" با روستائیان؛ تهدید این گونه جانوری از طرف عوامل مختلف زیست محیطی مثل خشکسالی برکه‌ها و تالاب‌ها و عوامل انسانی مثل شکارچیان و روستائیان نگران و.... البته به بعضی از جنبه‌های جالب زندگی این حیوان در این فیلم اشاره‌ای نمی‌شود، مثلا این که او بعد از خوردن شکارش معمولا اشک در چشم‌هایش جمع می‌شود که بر اثر تغییر و تحولی شیمیایی در بدنش است، ولی روستائیان آن منطقه معتقدند که تمساح پوزه کوتاه یا همان "گاندو" برای شکار خود اشک می‌ریزد! همان چیزی که در زبان فارسی هم به ضرب‌المثل تبدیل شده است:"اشک تمساح". استفاده از این‌گونه اطلاعات می‌توانست جای تکرار چندباره صحنه‌های حفاظت از این حیوان را توسط شکاربانان محیط زیست بگیرد تا فیلم به تنوع بیشتری دست یابد.

فیلم سوم: شهر پولکی؛ محسن خان‌جهانی؛ ۵۲ دقیقه.

به مناسبت سال "جهاد اقتصادی" در پنجمین جشنواره فیلم حقیقت، فیلم‌های مرتبط با این موضوع در یک بخش جمع شده‌اند: "بخش ویژه جهاد اقتصادی"؛ به تبع این فیلم هم که در باره نظام بانکداری اسلامی در ایران است، در این بخش گنجانده شده است. فیلم با استفاده از مصاحبه‌های مختلف با افراد صاحب مقام در اقتصاد ایران، نظام بانکداری اسلامی را به نقد می‌کشد. نظامی که در آن گرفتن وام برای افراد ضعیف و کم‌بنیه از لحاظ اقتصادی تقریبا از محالات است، ولی برای افراد صاحب نفوذ امری سهل و ساده، که نمونه گل درشتش اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و همکاری دو بانک دولتی در این امر و یکی دو بانک خصوصی است، که البته فیلم در زمانی ساخته شده که این گاف بزرگ اقتصادی را در دست نداشته است. جالب است که مصاحبه‌های فیلمساز از مقامات دست چندم اقتصادی، مثل روسای بعضی از بانک‌ها و صندوق‌های قرض‌الحسنه درجه دو و سه، بالاتر نمی‌رود و مثلا با "وزیر اقتصاد" که متولی اصلی این نظام اقتصادی است یا "رئیس بانک مرکزی" مصاحبه‌ای صورت نگرفته است. اگر چه در فیلم تلاش جانفرسای فیلمساز را نیز شاهد هستیم که چگونه از رئیس بانک مرکزی وقت می‌گیرد، ولی طبق معمول بازهم زیر بار مصاحبه با این مستندساز نمی‌رود. گرچه این خود نشان خوبی است از این موضوع، که آن‌ها از رسانه‌های غیررسمی هراس دارند، چرا که هرگونه نقدی را به این نظام اقتصادی به شدت مشکل‌دار، تخریب می‌دانند. سرآخر فیلمساز جمعی از خانم‌های، یک فامیل بزرگ یا همسایه،  را نشان می‌دهد که برای فرار از نزول‌خواری بانک‌ها و انتظار بی‌حاصل برای دریافت وام، خود صندوقی تشکیل داده‌اند و با قرعه‌کشی، پولی را که از افراد عضو صندوق جمع می‌کنند، به یکی از افراد قرض می‌دهند، تا حدی از مشکلات مالی طرف حل بشود؛ بگذریم از این که همین راه‌حل به ظاهر ساده در خیلی از جاها، به علت وضع اقتصادی بد مردم و طمع افراد، تبدیل به معضلی دیگر شده است و صد البته که این راه‌حلی علمی برای گردش مالی صحیح اقتصاد یک کشور نیست. شدت رباخواری این نظام بانکداری را البته از زبان رئیس حمایت از صنایع ایران می‌شنویم: آنجا که سود وام‌های دریافتی برای حمایت از صنایع را در ژاپن صفر درصد می‌داند و در ایران سی درصد! به هر حال جسارت فیلمساز در نزدیک شدن به این موضوع پرمسئله را باید ستود، اگرچه فیلمساز می‌توانست با مصاحبه‌ با افراد مرتبط  با اقتصاد ایران، مثل نمایندگان مردم در مجلس و به خصوص اعضای کمسیون اقتصادی مجلس، به غنایی بهتر در فیلمش برسد.

فیلم چهارم: مجنون؛‌ محمدعلی فارسی؛ ۵۶ دقیقه.

فیلمساز در ادامه ساخت مستندهای پرتره‌ای خود، این بار به سراغ مترجم دیوان حافظ به زبان فرانسه رفته است: پروفسور"شارل هانری دوفوشه کور". ایشان که زنده هستند و در زمان اکران فیلم هم در سالن حضور داشتند؛ خوشبختانه داستان زندگی‌اش را از زبان خودش می‌شنویم. پروفسور شارل هانری دوفوشه کورتماشاگران فیلم، آشنایی با زندگی پرفراز و نشیب این استاد زبان فارسی را همراه با تصاویر آرشیوی و حضور خود "دوفوشه کور" در اغلب صحنه‌های فیلم پی می‌گیرند. او در جستجوی حقیقت، سرآخر بعد از سالیان بسیار کنکاش در شعر و ادب فارسی به "حافظ" می‌رسد و در غزلیات آن شاعر بزرگ "گرفتاری عاشقانه‌ای"، به قول خودش، پیدا می‌کند. مدت چهل سال با اشعار حافظ زندگی می‌کند، تا بتواند مفاهیم بلند ادبیات فارسی را که به نوعی در این اشعار خلاصه شده است را به زبان مادری‌اش یعنی فرانسوی برگرداند؛ کاری که خود او در فیلم معترف است: "فقط نصف این معانی به زبان دیگر قابل انتقال و ترجمه است." استفاده از تکنیک منولوگ و گاه‌گداری دیالوگ در این فیلم بسیار موثر واقع شده و تماشاگر با عمق و جان این روح سرگشته و شیدایی و "مجنون" آشنایی پیدا می‌کند. از صحنه‌های درخشان فیلم می‌توان به حضور تنهای پروفسور، گویی در شبی رویایی، در "حافظیه" و بر سرمزار بزرگ‌مرد تاریخ ادبیات ایران اشاره کرد. در مجموع این فیلم نیز مانند دیگر فیلم‌های پرتره این فیلمساز مثل: "معلم" و "حقیقت گمشده"، که در سال گذشته در همین جشنواره اکران شد، جذاب و دلنشین است.

روز چهارم: پنجشنبه ، ۱۹ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: همه دانا، داریوش مهرجویی، ۵۳ دقیقه.

نام فیلم از اسم قدیمی شهر "همدان" گرفته شده است. این فیلم هم مثل یک اپیزود از فیلم "تهران، تهران" ،که در آن‌جا به جاذبه‌های شهر تهران پرداخته شده بود، فیلمساز به معرفی بعضی از نقاط گردش‌گری شهر همدان پرداخته است. البته در اینجا دیگر آن داستان کم‌رنگ فیلم قبلی هم حضور ندارد و همه چیز به گشت و گذار در شهر، همراه با یک شخص همدانی که با تاریخ آنجا آشناست، می‌گذرد. البته در این گشت و گذار کاستی‌های بسیاری نیز نمایان است: مثلا هنگامی که گروه فیلمساز یا گردشگر بر سر مزار "بوعلی سینا" حضور پیدا می‌کنند و کلی در باره بزرگی‌های او داد سخن می‌دهند (که البته بوعلی فقط مدفنش همدان است وگرنه اهل "بخارا" است) هیچ یادی از بزرگ دیگری که در همان‌جا مدفون است نمی‌شود؛ شاعر و سخنور و مبارز عصر قاجاریه: "عارف قزوینی". اما از آنجا که فیلمی از "مهرجویی" نیست که در آن خبری از اطعمه و اشربه نباشد! در این فیلم هم صلاةظهر در سینما فلسطین،‌ با انواع غذاهای سنتی و غیرسنتی همدان آشنا می‌شویم: در خانه یکی از نویسندگان پرکار کتاب‌های آشپزی و خانه‌داری "پریا گوهریان" که خود اهل همدان است. غذاهایی که معلوم بود فقط برای نمایش و معرفی در فیلم طبخ شده و بی‌تردید اغلب آنها بعد از خوردن مختصر افراد گروه فیلمسازی و... راهی سطل زباله می‌شود. به هر حال فیلم‌های سفارشی "مهرجویی" گویی همه شکل و شمایلی یکسان دارند، و این فیلم که سفارش "شهرداری همدان" است، از همان الگو سهل‌گیری مخصوص خودش پیروی می‌کند. اما حضور پرتعداد تماشاگر در این سانس، نشان از این داشت که هر چه نام "مهرجویی" روی آن باشد با استقبال بسیار روبرو می‌شود.

فیلم دوم: مرز پرگوهر، هومن ظریف، ۵۷ دقیقه.

حضور شخصیت‌های آشنا و معروفی مثل استاد سیمین بهبهانی، دکتر پرویز شهریاری، حداد عادل، میلاد کیایی، امین‌الله رشیدی و عبدالجبار کاکائی... در زمان اکران این فیلم، که به ظاهر با خوش‌شانسی فیلمساز نمایش آن بلافاصله بعد از فیلم پربیننده "همه دانا" ی مهرجویی بود، موجب شد تا این فیلم هم با تعداد تماشاگر زیادی همراه باشد. فیلم به نوعی بررسی شعر "ای ایران، ای مزر پرگوهر..." و شاعر آن دکتر"حسین گل گلاب" است. گرچه معتقدم به هر شکلی که به این سرود جاوادنه، که در اصل با صدای حریری استاد فقید غلامحسین بنان و به آهنگسازی استاد روح‌الله خالقی ساخته شده است، پرداخته شود باز هم کم است، ولی شکل بررسی و اتمسفر این مستند به گونه‌ای بود، که چندان از شور و حال آن موسیقی ملی در فیلم جاری و ساری نبود؛ یعنی بعد از دیدن فیلم هیچ حسی در تماشاگران غلیان نداشت که همان سرود را دوباره و دوباره زمزمه کنند، به یاد ایران و به یاد آن سه بزرگی که این سرود را جاودانه کرده‌اند. بعضی از صحنه‌ها به نظر اضافه می‌آمد: مثل صحنه آرشیوخانوادگی‌، در مورد "مضرات سیگار"، که گرچه جالب و بامزه به نظر می‌رسید، چندان با فیلم و موضوعش ارتباطی نداشت و بعضی از صحنه‌ها جایشان خالی بود: مثل نواختن "ای ایران" توسط "میلاد کیایی" که به جایش قطعه‌ای بی‌ارتباط با موضوع فیلم دیده و شنیده می‌شود، بعضی از مباحث مهم مثل مقایسه سرود ملی آلمان با سرود "ای ایران" ناقص نمایش داده می‌شود و تماشاگر به نتیجه دلخواه نمی‌رسد و به بعضی از موضوعات فرعی مثل مرگ گل‌گلاب و سالگرد او، زیادی پرداخته می‌شود. از جنبه‌های مثبت فیلم می‌توان به مصاحبه تلفنی با "گلنوش خالقی"، که روشنگر خیلی از افسانه‌هایی بود که حول و حوش انگیزه سروده شدن این شعر بیان می‌شود، اشاره کرد؛ و همیچنین ازمصاحبه‌های خوبی باید یاد کنم که به طور جدی و آکادمیک به این سرودملی میهنی پرداخته میشد.

روز پنجم: جمعه ، ۲۰ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: چهارسوق ادیان، رضا محمدی، ۳۱ دقیقه.


خیابان سی تیر فعلی و قوام‌السلطنه سابق شهر تهران، بهانه است برای فیلمساز تا همسازی و همزیستی چهار دین عمده و رسمی از نظر قانون اساسی در ایران را، به خوبی نشان دهد. در این خیابان و کوچه‌های اطراف آن، مسیحیان، زرتشتی‌ها، کلیمیان و مسلمانان، عبادت‌گاه خاص خود را دارند و در کنار هم و بدون تخریب و توهین به یکدیگر زندگی و عبادت می‌کنند. شناخت کلی از بناهای هر دین و شنیدن صحبت سرپرست یا متولی هر عبادت‌گاه و اشاره بر این نکته مهم که همه ادیان حاضر در این خیابان بر یکتاپرستی و توحید تاکید دارند، همراه با استاد "نصرالله حدادی" که نقش مجری و معرف این پرستشگاه‌ها را دارد، کاری است که فیلم "چهارسوق ادیان" به خوبی از عهده‌اش برمی‌آید. نکته جالب اینکه نام مسجد حاضر در این خیابان نیز با توجه به بافت مذهبی این خیابان انتخاب شده است : "مسجد حضرت ابراهیم."

فیلم دوم: فرشته‌ای روی شانه راست من، آزاده بی‌زار گیتی، ۴۷ دقیقه.

در این فیلم که در بخش "مستند اجتماعی" نمایش داده شد، به مشکلات و مسائل بیماران کلیوی پرداخته شده است. فیلم با نزدیک شدن به دختری بیست و هفت ساله که دارای چنین مشکلی است، توانسته به خوبی از عهده تاثیرگذاری به روی مخاطب فیلم بربیاید. در فیلم درمیابیم که مشکلات افراد دیالیزی به خصوص آن‌ها که مجبورند از شهرستان، اینجا سبزوار، به تهران بیایند، چنان فراوان و پیچیده است، که حتی افراد نزدیک خانواده نیز از تحمل آن سرباز می‌زنند. در فیلم با زنی مسن آشنا می‌شویم، که به قول شخصیت اصلی فیلم، باید به او لقب "مادرترزای" ایران را داد؛ کسی که با حمایت از این افراد و جلب حمایت دیگران برای کمک به این افراد، نقش حامی و دل‌گرمی را در این دیار بی‌کسی به عهده دارد. فیلم از زیاده‌گویی و اطناب به دور است و با اشاره‌های کوتاه و سریع، بسیاری از نکات نهفته زندگی این افراد را نمایش می‌دهد و همانطور که گفتم تاثیرگذار و هشداردهنده است.


 
 
پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران۱
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
 

حالا دیگر این نوزاد چهار سال پیش، که بنا به ضرورت‌های مختلف و حمایت‌هایی که مستندسازان به حق خواستار آن بودند، و از جمله جشنواره‌ای مستقل که بتوانند در کنار همدیگر و همراه با مردم و منتقدان و مسئولین به عرضه آثارشان بپردازند، تبدیل به نونهالی پنج ساله شده است. به تدریج کسانی که در جشنواره شرکت می‌کنند توقع دارند که ضعفهای دوره گذشته کنار گذاشته شود و نکات مثبت دوره‌های پیشین برجسته شود و به نظر نگارنده تا حدودی این امر در جشنواره جاری یعنی دوره پنجم اتفاق افتاده بود.

روز اول، دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰

روز اول جشنواره را کمی با تاخیر شروع کردم و فقط دو کار را توانستم ببینم:

یک روستای ایرانی؛ محمد جعفری؛ ۵ دقیقه

مستندی کوتاه با حرکات سریع دوربین و تدوینی چکشی که در مدت پنج دقیقه‌ای که به تماشایش می‌نشینم با رسمی غریب از مردم آلاشت مازندران در مورد نامزدی دختر و پسرشان در سنین نوجوانی آشنا میشوم؛ بدون هیچ حاشیه و زوائدی که معمولا گریبان این گونه مستندهای قوم نگارانه را با روده‌درازی‌های بسیار و تصاویر بیهوده‌ای که هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارد می‌گیرند...

خلیج فارس؛ ارد عطارپور، ۶۰ دقیقه

به نظرم هر چقدر هم در باره این خطه از ملک ایران فیلم ساخته شود، بازهم کم است، حال اگر این کار توسط مستندساز خوبی مثل آقای عطارپور صورت بگیرد، بی شک مثل همین فیلم، تاثیر بیشتری بر مخاطب خود خواهد گذاشت. تکیه فیلمساز بر اسناد معتبر تاریخی، مصاحبه با افراد کارشناس و خبره این امر و حتی نمایش اسنادی که تا به حال مخاطبان این گونه مستندها ندیده یا کمتر دید‌ه‌اند، از خصوصیت پژوهش مدارانه و موشکانهٔ فیلم حکایت دارد. فیلمی که سردستی ساخته نشده تا فقط به طرح موضوعی بپردازد و به قولی رفع تکلیف کرده باشد. فیلمساز با تاملی دو ساله و با تکیه بر تحقیقات تیمی کارشناس توانسته کاری ارائه دهد که با نمایش آن بی شک حتی بر کشورهایی که از نام‌های مجعول برای "خلیج فارس" استفاده می‌کنند و اصرار می‌ورزند، بی تاثیر نخواهد بود. البته به شرطی که آنقدر نفوذ رسانه ای و فرهنگی ما قوی باشد تا بتواند این مستند خوب را با زیرنویس و حتی گفتار انگلیسی و عربی و بلکه به زبانهای مختلف و زنده دنیا در جشنواره‌ها و شبکه‌های فعال و پربیننده تلویزیونی به نمایش بگذارند. بی شک تاثیری که نمایش این فیلم بر روی مخاطبان و گروه‌های هدف، که همانا اهالی خارج از ایران است، خواهد گذاشت از بسیاری از کلنجارهای دولتمردان بر سر اثبات این اسم همیشه جاوید، خواهد کاست. اگر چنین مستندهایی تاثیر خود را جهانی کنند، بی شک دیگر کسی مثل "دیوید آتن‌برو"، که خیلی‌ها او را فیلمساز و محقق درجه یک مستندهای جغرافیایی و طبیعی می‌دانند، جرات نخواهد کرد تا باردیگر در مستندهایش از اسم مجعول "خلیج عربی" به جای اسم اصلی " خلیج فارس" استفاده کند و اگر چنین کند در نزد اهالی رسانه‌های معتبر تحقیقاتش بی اعتبار خواهد بود.

البته لازم به ذکر است که دو عنصر دیگر هم در تاثیرگذاری این فیلم مستند دخیل بود که باید به آنها اشاره کنم: موسیقی و تدوین. آهنگساز این فیلم "کیوان کیارس" با توجه به موضوع تاریخی و اثباتی کار، توانسته در کنار تصاویربرداری خوب، تاثیرگذاری آن را دوچندان کند. تدوین این اثر هم کار"سعید خدارضایی" بی شک یکی از پارامترهای موفق کار محسوب می‌شود. مواد خام و پراکنده و شاید همه مهم، که بی‌تردید چند برابر زمان فعلی فیلم بوده است، با هنرمندی تام در زمانی یک ساعته خلاصه می‌شود، بی آنکه از تاثیرگذاری یا جنبه اسنادی فیلم کاسته شود، و این کاری نیست که از عهده هر کسی بربیاید.

روز دوم: سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰

مشق لیلی، آذر مهرابی؛ ۱۸ دقیقه

استفاده از هنر در ادیان مختلف با توجه به عشق و علاقه متدینین آن دین، حتما در ماندگاری عقاید آنان تاثیرگذار است. در این مستند با خانم هنرمندی آشنا می‌شنویم که با هنرمندی و علاقه فراوان به  خطاطی کلمات الهی میپردازد. گرچه این اثر می توانست بسیار کوتاه‌تر از تایم فعلی باشد، با حذف تکرارهای مکرر بعضی از صحنه ها که به نظر می‌رسد فیلمساز خیلی به آنها علاقه داشته، مثل نمای آبشار و شخصیت خطاط، اما در همین زمان فعلی نیز کارگردان توانسته مقصود خود را به خوبی به مخاطب منتقل کند و تاثیر خود را بگذارد.

خانه من ، محسن امیریوسفی؛ ۵۲ دقیقه

با توجه به تهیه کننده فیلم که "سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران" است خوب موضوع هم به تبع مرتبط با شهر تهران و بلافاصله معضلات عدیده این شهر است، که در اینجا موضوعی که آنگراندیسمان شده، خرید و تهیه خانه با مبلغی نسبتا کم با توقعی نسبتا بالاست، در این ابرشهر تقریبا بی در و پیکر. کارگردان که خود سوژه موضوع است یعنی کسی است که میخواهد با مبلغی حدودا ۱۵۰ میلیون تومان خانه ای با مشخصاتی عالی در تهران ابتیاع کند و به جستجو در این شهر درندشت می‌پردازد و شمال و غرب و شرق و مرکز تهران را به همراه مشاوران املاک یا بدون حضور آنها گز می کند، خود شخصیتی طناز دارد و با شوخی های کلامی بسیاری که به کار می‌گیرد و به نظرم  ریشه در اصلیت آبادانی-اصفهانی او دارد، به دست انداختن معماری وحشتناک داخلی و خارجی خانه‌های تهران می‌پردازد. خانه‌هایی که سنگ‌های تزئینی آنها از پلاستیک است و تاریکی مطلقشان جزو حسن آن حساب میشود و جای پارکینک ماشین در آنها بدون مهندسی است و هزار و یک عیب و علت کلی و جزئی دیگر. در این میان به آدم‌هایی که در این خانه ها هم هستند نگاهی، هر چند گذرا، انداخته می‌شود و فیلم می‌رود به سمت این که آدم‌هایی که ساکن این خانه‌ها هستند خودشان چه جوری به شکل خانه‌هایشان درآمده‌اند. فیلمساز در این نقب شبه جامعه شناسانه بالاخره در جستجوهای مختلفی که دارد سعی می‌کند، خانه ای را که نسبتا پسندیده به شکل سلیقهٔ خودش درآورد و زندگی در آن را به نوعی با مدارا و تحمل سپری کند. حرف در باره فیلم بسیار است ولی این مجال کوتاه، اما در این میان بد نیست اشاره ای کنم به سابقهٔ فیلمساز که تنها فیلم داستانی و حرفه ای او که بالاخره رنگ کم رنگ اکران را دید، بعد از توقیف چند ساله، "آتشکار" بود. فیلمی جسور در مورد موضوعی نسبتا سخت و مشکل و بازهم مثل این مستند مورد بحث مبتلا‌به خیلی‌ها که جرات اظهارش را ندارند. به نظرم انتخاب این فیلمساز برای ساخت چنین فیلمی با توجه به سابقه خوب او در فیلمسازی به شکلی متفاوت بوده، و به همین خاطر این فیلم هم فیلمی متفاوت در میان مستندهای دیگر این جشنواره بود. نتیجه این‌که شناخت تناسب سوژه و همراهی آن، با تسلط و چگونگی نگاه یک فیلمساز به دنیای اطرافش را همیشه یک تهیه‌کنندهٔ فهیم می تواند درک کند، که در اینجا این اتفاق خوب افتاده است و ثمرش فیلمی است دلچسب و در عین حال صاحب سبک و حرف.

عادت می کنیم؛ محسن استاد علی (مخملباف)؛ ۵۰ دقیقه

فیلمی جسورانه و اجتماعی و نوید دهنده یک فیلمساز خوب دیگر. فیلم شامل چهار اپیزود به هم پیوسته در باره چهار شخصیت دختر فراری است که اندکی با زندگی گذشته و حال آنها آشنا می‌شویم. فیلمساز با تدوینی عالی سعی کرده هر چهار شخصیت را به شکل چهار موومان در این سمفونی دلشدگان در کنار یکدیگر به تصویر بکشد. اتفاق خاصی که در این میان می افتد، که البته خوردگی و ریزش حذف و تعدیل‌ها در بدشکلی آن بی تاثیر نبوده، آشنایی با دختر چهارم فیلم است که به نوعی در طول اثر به شکلی دلسوزانه همراه با دیگرانی است که هر کدامشان به نوعی قربانی خانواده‌های از هم گسیخته یا معتاد هستند. اتفاقا دختر چهارم به شکلی دیگر قربانی بدفهمی‌های خانواده شده است. پدر دختر که راننده کامیون است و ادعای جامعه شناس بودن هم دارد! دخترش را سالیان سال به شکل پسر درمی آورده و او را از حیطه جنسیتش جدا ‌می‌کرده است؛ حالا پدر توقع دارد که او را به شکلی سالم و سرحال همراه خود و خانواده اش بیابد...ولی حقایقی که دختر قبل از ملاقات با خانواده و بعد از آن به تماشاگر فیلم منتقل می‌‌کند، پرده از رازهای دیگری برمی‌دارد، که سخت تکان دهنده است. در نهایت انتظارآفرینی و کشمکش و اوج فیلم، عناصری که در اغلب فیلمهای مستند اجتماعی غایب هستند، فیلمساز تاثیر نهایی خود را به روی مخاطبین می گذارد. ای کاش رسانه ملی ما انقدر جسارت داشت که با نمایش مستندهایی از این جنس، رازهای بسیاری از پشت پرده فرارهای مکرر دختران این دیار که به معضلی بزرگ در کلان شهرها تبدیل شده است بردارد و با این کار شاید گامی هر چند کوچک‌، در آینه نمایی مستندها و تاثیرات آن برمی‌داشت. به نظرم نمایش این فیلم، با اینکه در کاتالوگ جشنواره از آن نامی برده نشده و در مراسم اختتامیه نیز خبری از آن نبود، نشان کم‌رنگی از حضور فیلم‌های جسارت‌آمیزدر جشنواره پنجم سینما حقیقت داشت.

سرزمین خانه خورشید؛ فرهاد ورهرام؛ ۶۲ دقیقه

هر چند حرکت فیلم بطئی و کند است، ولی جور این کار را گویی طبیعت بکر و زیبای کردستان و اورامانات با کوه‌های سرسبز و رودهای خروشانش می‌کشد. البته بستر کار و به نظرم بهانه قایق سواری دو کایاک سوار در رود سیروان، به کارگردان این توانایی را داده تا مناطق اورامانات و مردمان آن و نحوه گذراندن اموراتشان و حتی اعتقادات و موسیقی اشان را به تماشاگرش به خوبی نشان دهد؛ که این خود می‌توانست توجیه حضور این فیلم برای مسئولین برگزار کننده، در بخش "مستند زیست محیطی" یا "قوم نگارانه" باشد نه "بخش آزاد". البته به توجه به سابقه کار این فیلمساز خوب، توقع این بود که  این سیر و گشت قوم نگارانه به شکل ظریف و هنرمندانه تری صورت می‌پذیرفت که این مهم در این مستند طولانی کمتر مورد توجه قرار گرفته بود. توجه و اشاره این مستندساز خوب به معضل همکارانش در این روزها، در مراسم اختتامیه باعث شد تا تشویق و تایید طولانی جمعیت حاضر در تالار وحدت را به همراه داشته باشد.

نویسنده بودن؛ مصطفی آل احمد؛ 97 دقیقه

زندگی "جلال آل احمد" برای فیلمساز، که نسبت دوری هم با شخصیت سوژه فیلمش دارد، زمینه ای بوده تا به واکاوی عقاید و آثار این نویسنده تاثیرگذار قرن حاضر ایران بپردازد. البته مصاحبه های طولانی با افراد مختلف که شاخص‌ترینشان "علی دهباشی" است، گویی این مجال را از فیلمساز گرفته که با مهمترین و نزدیکترین شخصیت به جلال، که هنوز زنده است و پر از خاطره، یعنی "سیمین دانشور" مصاحبه کند. البته او قبل از مرگ برادر کوچک‌تر آل احمد یعنی "شمس"، که گویی چندان سابقه ارتباط خوبی هم با جلال و همسرش نداشته، مصاحبه‌ای انجام داده، که آن‌هم بیشتر بازگویی تلخی‌های ارتباطش با "سیمین دانشور" بود تا چیزی دیگر و تاثیرچندانی در شناخت از نویسنده مورد نظر فیلمساز به تماشاگر نمی‌داد. به هر حال عنصر تحقیق و جستجو در فیلم ضعیف بود و بیشتر شاهد پرگویی مصاحبه‌شونده‌ها در باره جلال بودیم تا گزیده گویی و تحلیل. مثلا یکی از مصاحبه‌های مهم "سیمین دانشور" با مجله کیهان فرهنگی سال‌های دهه شصت در باره جلال مورد غفلت فیلمساز بود و حتی کتاب "از چشم برادر" شمس آل احمد که معرفی و تحلیل آن در طول فیلم مسلما از مصاحبه بی رمق با خود شمس موثرتر بود، چرا که حرفهایی که برادر در باره برادر می‌خواسته بزند، هر چه بوده، در همان کتاب جمع شده است. زمان طولانی این فیلم می توانست به نصف تقلیل پیدا کند بدون این که به فیلم صدمه ای بزند یا تاثیر آن را در شناخت جلال کمتر کند، اما به هر حال یادی از "جلال آل احمد" در این دور و زمانه که بیش از چهل سال از مرگش می گذرد را می‌توان غنیمت شمرد. دیدن فیلم مستند خاکسپاری جلال و مراسمی که برای او در همان سال ۱۳۴۸ در مسجد فیروزآبادی شهرری گرفته اند از لحظات ناب و به یاد ماندنی فیلم بود.

(تصاویر برگرفته از کاتالوگ جشنواره)


 
 
مصاحبه وبلاگی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
 

چند وقت پیش یکی از دوستان وبلاگی، با نظر لطفی که به من داشتند، درخواست مصاحبه ای کوتاه کردند که حاصلش را در این لینک می‌توانید ملاحظه کنید.


 
 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 5
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
 

ر وز پنجم : فیلم‌های متوسط.

فیلم اول:"قلب سیمرغ" کارگردان: وحید نصیریان.

تا به حال چند انیمیشن ایرانی را که به منظور اکران عمومی در سینما ساخته شده است را دیده‌ام مثل : "داستان یوسف" و "جمشید و خورشید" اما به نظرم این اولین فیلمی انیمیشنی است که تماما با تکیه بر نرم‌افزارهای سه بعدی ساز رایانه‌ای ساخته شده است. درانیمیشن فعلی با اینکه با شخصیت‌های نچندان خوش صورت، به خصوص "رها" که نقش اصلی را دارد، مواجه هستیم و با کمی دقت در رندر نهایی کار و به قولی زدگی تصویری مواجهیم؛ ولی با این حال این فیلم با بهره‌گیری از صدای بازیگران خوبی مثل حمید فرخ‌نژاد، رضا کیانیان و الهام پاوه‌نژاد و بقیه گویندگان جوان به ریاست رئیسی، توانسته بود با مخاطب خودش ارتباط برقرارکند. ضمن اینکه داستان تخیلی فیلم با اشارات اسطوره‌ای و فرهنگ نیاکانمان جلوه‌ای از ایرانی بودن را به تماشاگر، به خصوص مخاطب خاصش که نوجوانان باشند، القاء می‌کرد. و انتخاب این گونه داستانها برای چنین کار پرخرجی، در این زمانه که بیشتر داستان زندگی پیامبران بنی‌اسرائیل مورد توجه مسئولان است، غنیمت است و جای تشکر دارد.

فیلم دوم:"آلزایمر" کارگردان: احمدرضا معتمدی.

با اینکه بعد از دیدن فیلم بلافاصله سر درد گرفتم و کج خلق شدم و به قول خودم روحم کدر شد، ولی "آلزایمر" را با اغماض، در مقایسه با فیلمهایی که تا به حال در جشنواره دید‌ه‌ام، می‌توان فیلمی متوسطی دانست. اسم فیلم انگار فقط به خاطر فرنگی بودنش و به قول یکی از دوستان جذاب! بودن آن به فیلم الصاق شده بود که به نظرم همان اسمی که بعدها کارگردان انتخاب کرد یعنی "نسیان" بهتر از این اسم بیماری مخصوص بعضی از کهن‌سالان، به داستان فیلم می‌خورد. داستان کشدار و تکراری فیلم، که شاید بتوان چند مصداق بیرونی هم برایش پیدا کرد، تقریبا زحمت بازیگران خوبی مثل مهدی هاشمی، مهتاب کرامتی را هم به هدر داده بود. دور تسلسل داستان این فیلم هم یکی دیگر از جلوه‌های تلخی در جشنواره امسال است.

فیلم سوم:"گلچهره" کارگردان: وحید موسائیان.

فیلم در فضای افغانستان قبل و بعد از حکومت طالبان می‌گذرد. فیلمساز با استفاده از خبری واقعی که جذاب و مرتبط با دنیای سینماست، فیلمنامه‌ای پر و پیمان در حمایت از هنر هفتم نوشته و به خوبی اجرا کرده است. آرشیو فیلمخانه افغانستان با زرنگی و ابتکار مسئول آرشیو در زمان طالبان، با کشیدن دیواری به جای در، تا بعد از نابودی طالبان محفوظ می‌ماند. این خبر کوتاه دستمایه خوبی است تا فیلمساز ادای دینی کند به بسیاری از فیلمهای ایرانی و خارجی مثل: بای‌سیکل‌ران، شطرنج‌باز، چشم تنگ دنیا دوست و...بعضی از لحظات فیلم "سینما گلچهره" من را یاد "سینما بهشت" جوزپه تورناتوره انداخت. البته می‌توانست داستان فیلم با کمی پیچدگی و درگیری بین نیروهای طالبان و مردم، چهره زشت این طلبه‌های خشک مغز را بهتر نشان دهد، ولی به نظرم در همین حد نیز فیلم به خوبی وحشیگری این قوم را نشان داده بود. طراحی صحنه، موسیقی فیلم، اثر استاد "فریدون شهبازیان" و بازی خوب برادران هاشمی از مشخصه‌های مثبت فیلم به شمار می‌روند. فیلمی که بالاخره در آن کمی کورسوی امید دیدم!

فیلم چهارم:"یکی از ما دو نفر" کارگردان: تهمینه میلانی.

اینبار نوبت "بهرام رادان" بود تا نقش مرد کم شعور و سوء استفاده‌گر و خالی از شور و عشق و شعور را در فیلم خانم میلانی بازی کند، که البته "رادان" هم در القای این حس کم نگذاشته بود. خوب فیلم اصلا داستان جذابی نداشت و هر چه بود تکرار مکررات دوباره بیانیه‌های حمایت کننده حقوق نسوان ایرانی و محکوم کردن مردان خالی از احساس و شعور بود که معمولا این راه احترام گذاشتن به حقوق و احساس خانم‌ها را باید خانم‌های باشعور به مردان بی‌شعور نشان دهند. خب بالاخره کسی هم باید باشد در ایران که از اینگونه فیلمها بسازد، تا خانم‌ها احساس نکنند زیادی تنها هستند و این نکته مثبت کار است.همین!


 
 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 4
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 

روز چهارم: بازهم تلخی...؟

فیلم اول:"سفر سرخ". کارگردان: حمید فرخ نژاد.

با همه هیاهو برای هیچی که عدم اکران ده ساله فیلم "سفر سرخ" داشت و به نظر می رسید که با فیلمی متفاوت مواجه خواهیم شد، اما طبق معمول این‌گونه فیلم‌ها که در چند سال بعد از ساختشان به نمایش عمومی درمی‌آیند، با فیلمی ضعیف چه از نظر فیلمنامه و چه از نظر کارگردانی مواجه شدم. فیلم بیشترین گرته‌برداری را از فیلم "سرزمین خورشید" ساخته سال 1375 احمدرضا درویش دارد و البته بسیار ضعیف‌تر از آن فیلم است. چند دیالوگ ضد جنگ و به ظاهر حقوق بشری! که از زبان یکی از شخصیت‌های فیلم در اواخر داستان می‌شنویم، به احتمال زیاد موجب توقیف ده ساله فیلم بوده است. جالب اینکه در تیتراژ پایانی فیلم سال ساخت فیلم 1389 ذکر شده بود؛ این هم گویی راهی است مبتکرانه برای اثبات این‌که هیچ فیلمی در ایران به مدت ده سال توقیف نبوده است!

فیلم دوم: "راه آبی ابریشم" کارگردان: محمد بزرگ نیا.

"راه آبی ابریشم" یکی از فیلمهایی که در این چند ساله خرجهای زیادی پایش ریخته شده و الان که محصول کار را می‌بینیم، بدون شک با یکی از فیلمهای خوب ایرانی مواجه هستیم. فیلم خوبی که سعی دارد خود را از سایه فیلمهای مثل "دزدان دریایی کارائیب" دور نگه دار، ولی بی‌تاثیر از آن حال و هوا هم نیست، به خصوص اینکه متاسفانه کار موسیقی به آهنگسازی چینی سپرده شده است.(به هر جا سر میزنی این روزها در ایران جنس چینی می‌بینی و حالا انگار نوبت سینمای ماست که باید به جنس چینی عادت کنیم.) چرا تهیه کننده و بنیاد فارابی، کار ساخت موسیقی این فیلم را به کسانی مثل محمدرضا علیقلی، مجید انتظامی و ... که سابقه ساخت موسیقی در زمینه ایران و سرزمین ایران دارند نسپارده اند؟ کسانی که با سازهای ایرانی و فواصل آن بیشتر آشنایی دارند، و می‌توانستند فیلم را ایرانی‌تر کنند؛ هدفی که سازندگان مدنظر داشته‌اند، تا با آن اثبات کنند که خلیج فارس در قرن چهارم (و البته بسیار قبل‌تر از آن) محل آمد و شد کشتی‌های ایرانی و قوم پارسی بوده است؛ زمانی که هنوز اعراب شیخ نشینی چیزی به نام کشور نمی‌شناختند و به کار غارت و تجارت برده‌داری، همانطور که در فیلم می‌بینیم، مشغول بوده‌اند. جای خالی چند چیز به ظاهر جزیی ولی در کل جذاب هم در فیلم خالی است: فیلمبردار می‌توانست با هلی‌شات به دور کشتی‌های بادبانی ایرانی در دریا به زیبایی کار بیافزاید و عظمت حضور این دو کشتی را در دریا بیشتر به رخ تماشاگر بکشد. ضمن اینکه طراحی کشتی‌ها جالب است، ولی متاسفانه هیچ تزیین و نقاشی و رنگ و روی جذابی ندارند، با این تزیینات می‌توانستند این کشتی‌ها، که به نوعی خودشان کراکترهای اصلی فیلم بودند، جلوه‌گری بیشتری از نظر بصری داشته باشند. به هر حال دیدن این فیلم بدون شک حس ایرانی بودن و غرور ملی را تقویت می‌کند. باید به کارگردان و تهیه کننده فیلم دست مریزاد گفت.

فیلم سوم" چیزهایی هست که نمیدانی" کارگردان: فردین صاحب‌الزمانی.

از اینکه در این وادی بازهم نویسنده‌ای سینمایی، البته با سابقه کار در زمینه فنی فیلم‌ها، جرات کرده است و دست به نوشتن فیلنمامه و کارگردانی اولین فیلمش زده است، جای خوشوقتی است. ضمن اینکه اولین کار ایشان هم کار آبرومندی از آب درآمده است. به طوری که می‌توان امیدوار بود که در کارهای بعدی ضعف‌های فیلم فعلی از بین برود. نشان دادن تنهایی یک راننده تاکسی در شهری درندشت، که معمولا سگ صاحبش را نمی‌شناسد، بی برو برگرد هر فیلم‌شناسی را یاد فیلم "راننده تاکسی" مارتین اسکورسیزی می‌اندازد. البته خود فیلمساز هم در نمایی با خواندن سکانسی از فیلم مذکور به این امر صحه می‌گذارد. البته تنهایی "علی مصفا" بازیگر نقش راننده آژانس این فیلم با تنهایی "تراویس" راننده تاکسی فرق‌های بسیاری دارد. ضمن اینکه "تراویس" دارای وجدان اجتماعی بیدار شده ایست و برای همین هم در اواخر فیلم او را شخصی در قالب قهرمانی اجتماعی می‌بینیم، ولی اینجا راننده فیلم "چیزهایی هست..." بیشتر ناامیدی و زلزله و خرابی و تباهی را جلوه‌گر و القاگر است و نوعی سیاهی و تلخی بی هیچ کورسویی از امید، در فیلم موج می‌زند. فیلمساز برای تاکید بیشتر بر این تیره‌گی بی‌پایانش، سیاهی شب را انتخاب کرده است و بیش از نود درصد فیلم در شب، با فیلمبرداری و طراحی نور خوب "هومن بهمنش"، می‌گذرد. البته راهکار موثر برای زدودن سیاهی را نویسنده فیلم زلزله می‌داند و بس، زلزله‌ای که همه این روابط لرزان و تباه‌شده را به سامان برساند! تکرار کلمه "زلزله" در فیلم به نظرم بیشترین بسامد صوتی را داشت. در نمای زیبای پایانی فیلم هم البته فیلمساز تماشاگران را ناامید نکرده! و این اتفاق هولناک می‌افتد و به تبع همه چیز به زعم فیلمساز نابود می‌شود. تلخی در فیلمهای امسال موج می‌زند و این تلخی هم با توجه به وقایع یکی دو ساله اخیر بی‌دلیل نیست.

فیلم چهارم: "یه حبه قند" کارگردان: رضا میرکریمی.

کنار هم قرار دادن مرگ و زندگی، شادی عروسی و تلخی مراسم عزا را بسیار بهتر از فیلم "یه حبه قند"، فیلم ایران دیگری به نام "مسافران" اثر استاد بهرام بیضایی نشان داده است. اگر اینجا با جلوه‌هایی از زندگی سنتی با آدم‌های سنتی با دیالوگهای نچندان پخته‌ای در ارتباط  هستیم، آنجا با شخصیت‌هایی مواجه هستیم که در قالب زندگی مدرن، هر کدامشان حرفی برای گفتن داشتند و در راس آنها "خانم جان" با بازی شگرف مرحوم "جملیه شیخی" دمادم جلوه‌گری زندگی را در برابر مرگ به ما و به عروس و داماد فیلم "مسافران" القا می‌کرد. فیلم "یه حبه قند" با استفاده افراطی از عناصر و المان‌های قدیمی، در خانه‌ای مخروبه و به ظاهر سنتی، کراکترهای نچندان جاندار و شناسنامه‌دار و پخته و ملموس و استفاده از لهجه‌های مختلف، که گاه فهم دیالوگها برای بیننده خود به معضلی لاینحل تبدیل می‌شد، و در باطن استفاده توریستی از این جولانگاه سنتی، نوعی ارتجاع فرهنگی را در قالب سینما به نمایش می‌گذاشت. اصلا داستان ازدواج "کیوان" خارج نشین و متصل به دنیای غرب با "پسندیده" با خاستگاه سنتی و حضورش در این مکان با رنگ و لعاب فئودالی، و وارد شدن "قاسم" در اواخر فیلم و به نوعی پشیمانی "پسندیده" از آن تصمیم قبلی، که بهانه‌اش مرگ خان‌دایی است، را می‌توان ادامه حرف فیلنمامه نویس و فیلمساز در فیلم "خیلی دور، خیلی نزدیک" دانست. در آنجا هم دکتر با غفلت از سنت‌های ایرانی و خاستگاه اصلی‌اش، تنها زمانی می‌تواند از هلاکت بگریزد که دست به سوی این عناصر دراز کند و بتواند خود را از شن‌زار غرب‌زدگی ( به معنای شرق غربی سهروردی منظور است نه تعریف آل‌احمدی آن) نجات دهد. حضور کسانی مثل روحانی فیلم، بنا و کاسب و... در قالب شخصیت‌ها و با لهجه‌هایی از چهارگوشه کشور، هم تاکید بر همین دارد، که این خانه خانه ایرانی است و نبایستی با پیوندی غربی آن را به تباهی بکشانیم. توضیح این جملات هر کدام می‌تواند همراه با مصداق و تعریف و نکته به نکته پیش برود، ولی فعلا این نوشته کوتاه حوصله این موشکافی‌ها را ندارد. در مجموع "یه حبه قند" توانسته بود با استفاده از بازیگران خوب، و با پول خوبی که صرف رنگ و لعابش شده و استفاده از حوصله تماشاگر، او را تا صد و بیست دقیقه به نشستن و دیدن فیلم راضی نگه دارد.


 
 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر-3
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩
 

روز سوم: شش فیلم با یک کارت

"داوود و قمری": کارگردان آیدا پناهنده.

اسم "آیدا پناهنده" به عنوان کارگردان که قبلا از او فیلم‌های کوتاه خوبی را دیده بودم و "کیانوش عیاری" به عنوان تهیه کننده فیلم - البته به کمک گروه اجتماعی شبکه اول سیما - کافی بود، تا صبح روز هجدهم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه را با اولین فیلم بلند ایشان شروع کنم و امیدوار باشم که فیلم خوبی می‌بینم. البته در پایان فیلم، جواب اعتماد به احساس خودم را گرفتم، و با فیلمی ساده و روان مواجه شدم که مثل دیگر فیلم‌هایی که در این چند ساله عیاری پشت آنها ایستاده، قابل تحمل و تامل است. سال گذشته هم عیاری  فیلمی از "شبنم عرفی نژاد" را تهیه کرده بود، به نام "پشت در خبری نیست" که فیلمی ساده و در عین حال جذاب بود، و به نظرم یکی از شگفتی‌های جشنواره پارسال در کنار چند فیلم اولی دیگر، که متاسفانه اصلا دیده نشد و تقریبا یک سال بعد از نمایش فیلم در جشنواره، تنها یک جایزه بازیگری نصیب فیلم شد از طرف داوران انجمن منتقدان در شب منتقدان که به نظرم کافی نبود... بگذریم. فیلم "داوود و قمری" فیلم جستجو است، جستجوی آرامش، صدای طبیعت، دوری از هنجارهای پیچیده زندگی شهری، دوری از هیاهو، گرایش به سادگی و... که کسب تحمل و رسیدن به این آرامش "صدای قمری" در این جنگل آسفالت، خود موجب شگفتی نابی است که شاید تنها یک صدابردار فیلم به عنوان شخصیت اصلی، که سر و کارش با صدا بیشتر از دیگر عوامل یک فیلم است، می توانست این داستان را جلو ببرد. صدابرداری که نقشش را "هومن سیدی" به خوبی بازی می کند، گویی در این اودیسه زمینی، سرگردان و واله به دنبال یک صدای تک و ناب است که یافتنش با اینکه در ابتدا پیش پا افتاده و ساده می رسد، چه به خیال او و چه به خیال تماشاگران فیلم، ولی در نهایت به معضلی پیچیده تبدیل می‌شود که یک روز کاری یک خانواده کوچک زن و شوهری را تحت تاثیر قرار می‌دهد. آن‌ها در ابتدای روز دوم، دیگر زن و شوهر ابتدای روز اول فیلم نیستند. نه شوهر- صدابردارکه بالاخره موفق می‌شود صبح زود صدای قمری را ضبط کند، و می‌رود تا صدای ضبط شده را به صاحب کارش بدهد؛ و نه زن جوان که در کار تزیینات سفره عقد است و روز قبل با اصرارش بر گرفتن پول بیشتر برای کارش از یک زوج در آستانه ازدواج، موجب آزار آنها را فراهم آورد. هر دو دریافت و شناختشان از زندگی با از سرگذران یک تجربه ساده حتما متفاوت از روزهای قبل است. تجربه ای که به نظر خیلی ساده می‌رسید، ولی در نهایت درسی خوبی به آن‌ها داد.

"سیزده 59". کارگردان: سامان سالور.

سامان سالور را با دو فیلم می‌شناختم : "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" فیلمی آوانگارد و متفاوت که چند جایزه جهانی هم برد و دیگری فیلم مستند "دیازپام صد" در باره "محسن نامجو" نوازنده و خواننده متفاوت این سال‌ها، که بازهم نوآوری و خلاقیت آن باعث شده بود، از دیگر مستندهای پرتره متفاوت به نظر برسد. ولی فیلم "سیزده 59" که در حیطهٔ فیلم‌های "مسائل و مشکلات رزمندگان بعد از جنگ" قرار می‌گیرد، هم‌چون "آژانس شیشه ای" حاتمی‌کیا، "پاداش سکوت" مازیار میری،"سنگ، کاغذ، قیچی" سعید سهیلی و... که در هر دو فیلم اولی "پرویز پرستویی" نقش رزمنده جامانده و وامانده از چرخ زندگی پشت جبهه را بازی می کند و اینجا هم همان نقش را تقریبا بدون هیچ نوآوری به اجرا درمی آورد؛ هیچ نشانی از فیلم‌های قبلی او ندارد که هیچ، بلکه گرتره برداری از یکی دو فیلم خارجی است که چندان هم در آداپته آن فیلم‌ها موفق نبوده است. عمده ترین این فیلم ها "خداحافظ لنین"(2003) به کارگردانی ولفگانگ بکر است. در فیلم "سیزده 59" حتی منطق اجرا هم زیرسوال می‌رود. راه افتادن فردی که بعد از بیست سال از کما درآمده، حتی بعد از ماه‌ها فیزیوتراپی، تقریبا غیرممکن است؛ چه برسد به بالا و پایین رفتن در مکان‌های شلوغ تهران و وسط بزرگراه‌های بزرگ آن پیاده روی کردن، که آدم سالم هم از آن وحشت دارد. اصلا به هوش آمدن افراد مرگ مغزی تقریبا غیرممکن است، آن هم بعد از بیست سال، امر محالی  که فیلم سعی دارد بقبولاند که معجزه است. بعد از دیدن فیلم البته این فکر ولم نمی‌کرد که گویی فیس آفی صورت گرفته و جای حاتمی کیا (با دو فیلم اخیرش) با سامان سالور (با توجه به فضای فیلم‌های قبلی اش) در طی یک عمل جراحی معجزه آسا تغییر کرده است.

"آفریقا". کارگردان: هومن سیدی.

امروز هومن سیدی دومین شگفتی‌ اش را آفرید. یکی بازی روان و ساده اش در نقش "داود" در فیلم "داود و قمری" که شرحش رفت؛ و دیگری فیلمی که اولین فیلم بلندش بود. موتور فیلم در ابتدا کند پیش می رفت و از وقتی که سه دوست فیلم وارد خانه ویلایی لواسان می‌شوند و متوجه می‌شویم که ماموریت آنها نگهداری از یک گروگان زن است تا طی معامله ای پنجاه میلیون تومان را برادرش بیاورد تا آزاد شود، تازه تماشاگر درگیر ماجرایی می‌شود که نشان از پایان روشنی هم ندارد. "شهاب حسینی" اغلب نقشش را در سکوت بازی می کند و همه جلوه بازی زیبایش در نگاه های نافذ و به یاد ماندنی و میمیک صورت جلوه گر است. او تنها جایی چند کلامی زمزمه می‌کند که به مادرش از طرف دختر گروگان گرفته شده، اهانت می‌شود. "شهاب" اندک اندک به دختری دل می‌بندد که در اولین برخوردش با سیلی محکم به هوشش آورده است و سرآخر به نظر می‌رسد که با بردنش به سوی درمانگاه قصد دارد تا جان دختر را نجات بدهد؛ گرچه در این میان تا پایان فیلم هم نگاه‌های او به دختر همسایه برایم لاینحل باقی می‌ماند. "جواد عزتی" را با حرافی‌های سرسام آور و عصبی اش، تازه وقتی به جا می آورم که "بابای اتی" در قهوه تلخ است که شروع می‌کند مثل آن‌جا به کشیدن کلماتش و برای اطمینان از این که اشتباه نکرده‌ام، از فرد بغل دستی میپرسم این همان "بابایی" نیست و جواب مثبت می‌گیرم. بالاخره شکل و شمایل جدید این بازیگر من را به شک انداخته بود. به هر حال در کنار بازی ضعیف زن گروگان گرفته شده و بازیگر دیگر مرد، بازی "شهاب حسینی" و "جواد عزتی" نمود بیشتری داشت. این فیلم  نشان داد که موفقیت فیلمهای کوتاه "سیدی" در روند رسیدن به این فضا بی تاثیر نبوده است. فیلم او می‌تواند یکی از امیدهای برگزیده فیلم اولی‌ها باشد در جشنواره بیست و نهم.

 

"ورود آقایان ممنوع". کارگردان: رامبد جوان.

بعد از دیدن سه فیلم جدی، که دوتای آخری علاوه بر جدی بودن تلخ هم بودند، دیدن یک کار کمدی خوب و جمع و جور از "رامبد جوان" خستگی را از تنم به در کرد، ضمن اینکه این ماراتون فیلم دیدن را باید با دیدن دو فیلم دیگر ادامه می‌دادم. خنده بی بروبرگرد خستگی را از تن آدم به در می کند و همان‌طور که افراد به روزی چند بار خندیدن احتیاج دارند، جامعه هم به خندیدن به کم و کاستی هایش در آینه های روبرویی مثل سینما و دیگر رسانه ها احتیاج دارد، که این مهم متاسفانه در جامعه ما زیاد جدی گرفته نمیشود. فکر کنم تنها کسی که یک تنه دارد جور فیلمهای کمدی غیرسخیف و خوب را در سینمای فعلی ایران می کشد "رامبد جوان" است و بس. سال گذشته او با فیلم "پسر آدم، دختر حوا" توانست نظر منتقدان را به سوی خودش جلب کند - با اینکه زمان فیلم و داستان فیلم کمی کشدار بود - و امسال هم با فیلم جمع و جور"ورود آقایان ممنوع" که به نوعی باز در همان حال و هوای دست انداختن عقاید تند و تیز فمنیستی بی پشتوانه در جامعه نسوان است. "ویشکا آسایش" با دو گریم متفاوت در اولین فیلم کمدی اش به خوبی ظاهر شده است. "رضا عطاران" طبق معمول، بازی بانمک و شیرینی دارد! و "مانی حقیقی" را در کسوت دکتری جدی با طنزی تا به حال ندیده شده در بازیش شاهد هستیم. فیلمی که به نظر میرسد به فروش خوبی در اکران سال آینده، و شایدهمین نوروز نود، دست یابد.

"فرزند صبح". کارگردان: بهروز افخمی.

نمی دانم کارگردان برای دیدن تدوین جدید فیلمش به سالن نمایش کاخ جشنواره آمده بود یا نه! ولی برق فلاش دوربین عکاسان در پایان فیلم در سالن، تازه متوجهم کرد که "افخمی" در جمع تماشاگران فیلم نشسته است. با اینکه سالن نمایش در ابتدای فیلم پر از تماشاگران مشتاق برای دیدن این محصول پرخرج و پروژه طولانی بود، ولی در آخر غیر از اینکه خالی از تماشاگران مشتاق ابتدایی شد، به وسیله تفریحی برای حاضران که در بیرون از سالن چیزی دندانگیری برای وقت تلف کردن نداشتند، تبدیل شده بود. هر چند دقیقه یک بار جمعی از تماشاگران با تشویق‌های عصبی و خنده و سوت به فیلم "فرزند صبح" اعتراض می‌کردند، وضعیتی که برای فیلم "زمهریر" پارسال در همین سالن از سر گذراندیم. و شگفتی از این‌ که فیلم حاضر در باره شخصیتی ساخته شده است که پایه گذار جمهوری اسلامی است و باید حداقل با فیلنامه ای مواجه شویم که در شأن یک رهبر فقید دینی و انقلابی باشد نه در حد یک فیلم کودکانهٔ حوصله بر ضعیف، که موجب شود دیدنش اینگونه مورد ملامت حاضران در سالن قرار گیرد. متأسفانه حتی کوچکترین توجهی به فیلمبرداری و تدوین فیلم صورت نگرفته بود، در ابتدای فیلم با لانگ شاتی مواجه می‌شویم که مثلا زمانش صد و چند سال پیش بود، ولی در انتهای قاب جاده و اتوبان و حرکات ماشین و خطوط انتقال برق و... دیده میشد! و همه انگشت به دهان می ماندند که چند چشم باید فیلم را می دید تا پی به این خبط بزرگ ببرد؟ در چند صحنه که تراولینگ احتیاج بوده هم ریل تراولینگ به وضوح در قاب وجود داشت. فقط مانده بود منشی صحنه و بوم من و...هم دیده شوند. البته می‌توان این بهانه را آورد که فیلم قرار بوده است سوپراسکوپ پخش شود و به همین دلیل این خطاها به نوعی در آن قاب حذف می شده است، ولی اگر امکان پخش سوپراسکوپ نیست چرا فیلم را نمایش می‌دهند که اینگونه موجب خنده حاضران واقع شود. جنبه منفی دیگر فیلم، دوبله فیلم بود که فیلم را واقعا زمین زده بود، استفاده از لهجه من درآوردی و عدم یکدستی آن‌هم طبق معمول در کار دوبلورها موج می‌زد. باید چه اتفاقی بیافتد که متوجه شویم که دوره دوبلورها در فیلمهای ایرانی به سرآمده و جز این‌که کار فیلمسازان خارجی را به نوعی خراب کنند فعلا کارکرد دیگری ندارند. اصلا چه سیاستی موجب میشود "افخمی" به عنوان کارگردان این کار حیثیتی برگزیده شود که در چند فیلم تاریخی دیگر هم نشان داده چندان علاقه ای به برجسته کردن شخصیت تاریخی محوریش ندارد، به خصوص هر تصمیم گیرنده منصفی می‌توانست با دیدن فیلم "جهان پهلوان تختی" از ایشان پی ببرد که ایشان جز این‌که آن شخصیت تاریخی را به شکلی نامنصفانه و در میان قصه های بی ربط بپیچاند کار دیگری از دستش برنمی آید. حیف این همه پول و انرژی که صرف این کار شده است. این فیلم بی شک معرفی بدی است از پایه گذار انقلاب اسلامی برای نسل‌های بعد...فکرش را هم که می کنم که فرزندان ما با این فیلم می خواهند با شخصیت ایشان آشنا شوند حالم بد میشود. و شاید غائله به اینجا هم ختم نشود و برای معرفی ایشان فیلم به خارج هم فرستاده شود، که صد چندان کار پیچیده تر و اسفناک تر خواهد شد.

"مرهم". کارگردان: علیرضا داود نژاد.

بعد از فیلم "تیغ زن" فیلم دیگری از داودنژاد ندیده بودم. فیلم وحشتناکی که موجب سردرد بیست و چهار ساعته شد در زمان دیدنش. ساعت دوازده نیمه شب، بعد از کدورتی که از دیدن فیلم قبلی "فرزند صبح" برایم پیش آمده بود، به تماشای فیلمی نشستم از داودنژاد به نام "مرهم" که مثل "مصائب شیرین" با داد و بیداد و جر و بحث مادربزرگ و نوه بر سر همدیگر شروع می‌شد. اما بعد از یک ربع فیلم با فلاش بک مسیر دیگری را پیمود. دختر فراری، که به خوبی نقشش را "طناز طباطبائی" بازی کرده است، مورد حمایت مادربزرگ پیرش قرار می‌گیرد. حمایتی شگفت که حتی تا حد دادن پول و همراهی کردنش برای خریدن مواد مخدری به نام شیشه پیش می‌رود. مادربزرگ در مقابل اراذل و اوباش با همان جسم چروکیده و رنجورش سینه سپر میکند و حتی شاهد مصرف مواد توسط نوه اش می شود و به دنبال او تا متل قو، سلمانشهر فعلی، می رود که خواهرش، همان احترام السادات ابتدای فیلم در آنجا زندگی می‌کند. بالاخره دخترفراری بعد از سرگذراندن تجربه های تلخ در متل قو، به آغوش مادربزرگش بازمی‌گردد. همه حرف فیلم این بود: بچه ها را حتی اگر فراری شدند از خانه و زندگی، تنها نگذاریم، شاید در جایی سرشان به سنگ خورد و دوباره خواستند از اول شروع کنند. به راستی که اغلب فرارها به خصوص دختران جوان، به این علت به عمق بیشتری در خلاف و بزه میرسد که فرد بزهکار یقین دارد دیگر کسی از خانواده اش، کانون اصلی امنیت و آسایش، نیست تا او را با آغوش باز بپذیرد و در نتیجه روز به روز بیشتر در باتلاق فرو می‌رود. مادربزرگ فیلم "مرهم" داودنژاد، گرچه شکلی آرمانی و تقریبا ناباورانه در این روزگار دارد، ولی حداقل این خاصیت را دارد که بتواند الگویی باشد برای والدینی که با چنین معضلی در روزگار سخت کنونی در ارتباط با فرزندانشان دست به گریبانند."مرهم" هر چه بود از فیلمهای اخیر داودنژاد دردمدارتر بود.


 
 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 2
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩
 

یکشنبه 17 بهمن 1389.

روز دوم: فقط یک فیلم.

از چهار فیلمی که قصد دیدنش را داشتم، دو فیلم را از نیمه رها کردم و هواخوری در کنار برج میلاد را بر نشستن و دیدن فیلم‌هایی که تقریبا هیچ حرفی برای گفتن ندارند ترجیح دادم. فیلم سومی هم که مجبور به نشستن شدم و تا انتها دیدم، راستش راهی برای فرار از میان صندلی ها پیدا نمی‌کردم وگرنه همان اواسط فیلم فرار را بر قرار ترجیح می‌دادم. اما دو فیلمی که تحمل دیدن بیشتر از چند دقیقه‌اش برایم مقدور نبود: "برف روی شیروانی داغ" به کارگردانی: محمدهادی کریمی؛ "جعبه سیاه":محمدرضا اسلاملو. اولی که راستش اصلا از جنس این‌گونه فیلم‌ها خوشم نمی‌آید و دومی هم که در چند دقیقه ای که دیدم، بیشتر طرح ژنریک! "مایکل مور" را در قالب آقای "اسلاملو" مشاهده کردم و نه چیز دیگر، که دیدن ادامه فیلم برایم مقدور نبود. ضمن اینکه اغلب دوستان و منتقدان و نویسندگان گرامی در کاخ جشنواره متعجب از این قضیه بودند که چطور فیلمی مستند که ساختار نو و موضوع بکری و...هم ندارد، فقط به خاطر ضدآمریکایی بودن، می‌تواند در بخش مسابقه جشنواره قرار بگیرد، ولی فلان فیلم کار فلان کارگردان معروف نه! البته این تصمیم ها چندان هم در جشنواره بیست و نهم شگفت‌انگیز نیست و می توان مثال‌های بیشتری هم از همین نوع زد...بگذریم.

"چشم". کارگردان: جلیل رستمی.

راستش میان صندلی‌های سالن گیر کردم! (و بعد از آن تصمیم گرفتم که موقع نشستن و فیلم دیدن در صندلی های اول یک ردیف جا بگیرم تا موقع بیرون رفتنم در اواسط یک فیلمی که خوشم نیامده، مزاحم فیلم دیدن دیگران نشوم) و فیلم را به هر ضرب و زوری شده تا به آخر تحمل کردم، فیلم "چشم" یا شایدم "چشم!" (به فتح اول) به کارگردانی :"جمیل رستمی" بود. البته من هیچ کاری قبلا از ایشان ندیده بودم، ولی دوستانی که فیلم‌های محلی و کردی از ایشان دیده بودند، انتظار داشتند که فیلمی در همان مایه‌ها ببینند. ولی متأسفانه کارگردان، فضای بالا شهری تهران و دغدغه‌های روشنفکری و مشکلات احساسی و جنسی یک زوج ثروتمند را به رفتن در میان قوم خویش و نشان دادن دغدغه‌های آنها ترجیح داده بود؛ و همین ادای فیلم‌سازی در فضای شهری موجب خنده و تمسخر تماشاگران حاضر در سالن سینما که اغلبشان بیشتر از کارگردان با اینگونه فضاها آشنا هستند را فراهم آورد. از قوم کرد فقط تکه هایی از آوازهای اساتید آن دیار را گاه‌گداری می‌شنیدیم که به ظاهر زن حاضر در فیلم "لادن مستوفی" به روی آنها تحقیق می‌کرد و دیگر هیچ. البته این مصیبت سر دیگر فیلمساز آن دیار هم آمده است. او هم در فیلم‌های اخیرش نشان دادن دغدغه‌های قومشان را کنار گذاشته است و به فضای شهری و معضلاتی پرداخته که اصلا درد او نیست و برای همین هم نمی‌تواند حرفی برای گفتن داشته باشد:"بهمن قبادی". او که با جدا شدن از موضوعات قوم خودش و ساخت فیلمی مثل "کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد" چندان آینده خوبی از لحاظ فیلمسازی را نمی توان برایش انتظار کشید...

"آقا یوسف": کارگردان علی رفیعی.

این فیلم دکتر علی رفیعی هم مشکل فیلم اول ایشان را یدک می کشد: "شخصیت پردازی" ناقص. با اینکه بازی "مهدی هاشمی" و "هانیه توسلی" در نقش پدر و دختر، موجب گرمی فیلم است و هر دویشان نمی گذارند فیلم به ورطه کسالت بیافتد، ولی به علت اینکه چندان با موشکافی به شخصیت این دو در فیلمنامه پرداخته نشده است، آن چنان که باید و شاید نمی توانند با تماشاگران رابطه عاطفی عمیق برقرار کنند و در نتیجه "کاتارسیسی" هم اتفاق نمی افتد. البته معترفم داستان فیلم جذابیت لازم برای یک فیلمنامه را داراست، ولی به علت نزدیک نشدن زیاد به شخصیت ها نمی توان قضاوت درستی در باره‌ رفتارشان داشته باشیم. چرا شخصیت پدر مجبور است نظافتچی بودن در خانه های بالا شهری را برای جبران کسری حقوق بازنشستگی خود انتخاب کند؟ چرایی که به درستی در فیلم جواب داده نمی شود. اما با توجه به فیلم‌هایی که تاکنون در جشنواره دیده ام، باز فیلم "آقا یوسف" نسبت به آنها در مقامی بالاتر می ایستد و آن هم به خاطر داشتن امتیاز داستانگویی روان فیلم است و بس. البته ناگفته نماند که در این فیلم هم مثل فیلم قبلی ایشان، بساط پخت و پز و آشپزی و سفره ایرانی، هم‌چنان برقرار بود.


 
 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 1
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

بالاخره دوباره سالی گذشت و به فصل بهاری سینمای ایران رسیدیم و امسال هم مهمان کاخ جشنواره در برج میلاد تهران هستم. کش و قوس ها و بگیر و ببندهای کارگردانان و تهیه کنندگان فیلمها با اعضای انتخاب جشنواره بیست و نهم و دعواهای قبل از جشنواره هر چه هست و اینکه کدام فیلم درکدام بخش قرار گرفته است ،با اینکه در قضاوت حتی منتقدان و نویسندگان سینمایی در باره فیلمها بی تاثیر نیست، چندان برایم مطرح نیست و میدانم آنچه سر آخر باقی میماند، خود فیلمها هستند که به معرض قضاوت عمومی گذاشته میشوند، و سره از ناسره جدا میشود. البته آنچه سعدی والا مقام در باره سخن گفته است در باره فیلمها نیز درست است: " مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید." اغلب تهیه کنندگان چه دولتی و چه غیر دولتی و کارگردانها توقع دارند که از تولیداتشان تعریف و تمجید شود، ولی آنچه که دیگر در زمانه معاصر نمی توان معامله کرد، عقل و قضاوت جمعی مردم است که بهترین داوران جشنواره های این چنینی هستند.

روز اول: شانزدهم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه.

فیلم اول: "باد و مه"، محمد علی طالبی.

روز اول نمایش فیلم در برج میلاد از همان فیلم اول جابجایی وجود دارد. سه ربعی که فیلم "باد و مه" محمدعلی طالبی را می دیدم، تصور می کردم "خانه امن است" ناصر رفایی را میبینم، بعد که از فیلم زده شدم و به بیرون از سالن نمایش آمدم، تازه فهمیدم که نام فیلم چه بوده است! آنجا بود که به خودم گفتم عجب فیلمی را از دست دادم، چرا که "باد و مه" فیلمی است که در کنار فیلم امسال اصغر فرهادی "جدایی سیمین از نادر" به جشنواره برلین رفته است. ولی با کمی تامل از خودم این سوال را پرسیدم: اگر فیلم خوب بود و اگر کارگردان توانسته بود تو را جذب فیلم کند اسم و رسم کارگردان چه تاثیری میتوانست داشته باشد در دیدن فیلم؟ دریافتم که اغلب اوقات هر چقدر هم بخواهیم در مقابل اسم کارگردان ها و ستاره های یک فیلم  مقاومت کنیم، بی تردید در نگاه ما به فیلم بی تاثیر نیست. اینکه بدانیم این کارگردان چه فیلمهایی را قبلا کارگردانی کرده است، فیلم توسط هیئت انتخاب چه جشنواره خارجی مورد توجه قرار گرفته، و... بی تردید در نحوه قضاوت بی تاثیر نیست. ولی باز یاد آن جمله سعدی افتادم که "مشک آنست..." رسیدن به این مرحله که بدون در نظر گرفتن سوابق یک کارگردان و اسم و رسم بازیگران و دیگر عوامل یک فیلم، به صورت مجرد به قضاوت همان فیلمی بنشینیم که در حال دیدنش هستیم هم به نظرم کاری است کارستان که از عهده هر کسی برنمی آید. به هر حال فیلم "باد و مه" نتوانست جذبم کند، چه به برلین رفته باشد چه نرفته باشد، چه طالبی "کیسه برنج" و "چکمه" و "تیک تاک" و... کارگردانی کرده باشد چه نکرده باشد!

 

 فیلم دوم: "مرگ کسب و کار من است"، کارگردان: امیر ثقفی.

"امیرثقفی" را هم میتوان مثل "حامد کلاهداری" و "شاهد احمدلو" از بازیگران خردسال سالهای پیش سینمای ایران دانست که حالا با عشق به هنر هفتم به مرحله ای رسیده که میتواند خودش فیلمنامه ای بنویسد و کارگردانی کند و به معرض قضاوت دیگران بگذارد. فیلم اول "امیر ثقفی" یک سر و گردن از فیلم اول دو نفری که اسم بردم بالاتر نشسته است. کارگردان فیلم با تکیه بر فیلمنامه ای که معلوم است زحمت زیادی برای نوشتن آن کشیده شده است، اجرایی فوق العاده را به تماشاگرش ارائه میدهد یا به عبارتی دیگر کارگردانی مسلط "ثقفی" باعث شده تا زحمت دیگر عوامل فیلم هم هرز و هدر نرود. فیملبرداری درجه یک در شرایط سخت کوهستانی و سرد کوههای البرز با لانگ شاتهایی ناب و به یاد ماندنی کار "نادر معصومی" ، که به همراه برادر کارگردانش "خسرو معصومی"  سه گانه ای دراین فضاها ساخته، تسلط بی چون و چرایش را بر این محیط و لوکیشن ها به رخ تماشاگر کشیده است؛ تدوین خلاقانه فیلم که در خدمت فیلم است و به روانی فیلم بسیار کمک کرده است؛ موسیقی تاثیرگذار آن که اثر "کارن همایونفر" است گویی در فیلم عجین شده و تاثیر فیلم را بر بیننده بیشتر کرده است؛ به همراهی بازی خوب بازیگران به خصوص "پژمان بازغی" و "امیر آقایی". گرچه فیلم صحنه های تلخ و گاه آزاردهنده ای هم دارد و به خصوص دیدنش برای تماشاگران سانتی مانتال این روزهای سینمای ایران که به هپی اندهای آبکی عادت داده شده کمی صقیل است، ولی این تلخی چیزی جدای از واقعیتهای بسیار تلخ تر اطرافمان نیست و به نظر میرسد این تلخی بر اتمسفر کلی فیلم تحمیل نشده است، بلکه برگرفته از داستانهایی است که بسیاری از روستائیان تهی دست برای لقمه ای نان، از سر گذرانده اند؛ و به زعم فیلمساز، جایی که در سکانس پایانی فیلم شاهد هستیم بازهم بدون عبرت گیری - در جهان فقر عبرت گیری بیشتر به شوخی شبیه است تا پند تاثیرگذار اخلاقی - گروهی راهی هستند تا کابلهای برق را سرقت کنند، از سر خواهند گذراند. تنها کورسوی امید در این جهان تلخ، "ننه عباس" است، کسی که بالاخره انتظارش سر می آید و به پسر زندانی اش می رسد. امیدوارم که این فیلم تنها فیلم خوب کارگردانش باقی نماند و در آینده بازهم با فیلمهای خوب دیگر این فیلمساز جوان چنین بر سر ذوق بیایم.

فیلم سوم: "آینه های روبرو" کارگردان: نگار آذربایجانی.

این فیلم هم کار اول کارگردان است و به پشتوانه تهیه کننده خوبش "فرشته طائرپور" توانسته تا موضوعی بحث برانگیز و به نوعی تابو در فضای بسته اخلاقی و سنتی ایران را به خوبی مطرح کند. فضایی که نشان دهنده بیشترین سعی و تلاش پدر یک خانواده برای مخفی نگهداشتن مشکل دختری است که بیشتر احساس پسر بودن میکند تا دختر بودن. نقش دختر(پسر) "آتیه" یا "اتی" را کارگردان به درستی به بازیگری سپرده که قبلا هم از او بازی خوبی در فیلم "آفساید" جعفرپناهی دیده بودم، بازیگری که شکل و شمایل و حرکات و حتی میمیک صورتش جلوه ای  پسرانه و خشن را به نمایش میگذارد تا ظرافت و لطافتی زنانه را. "آتیه" شخصیت اصلی فیلم در برخورد و سپس دوستی با زنی که به نوعی نماد سنتگرایی است، میتواند بر مشکلش غلبه کند و راهی خارج شود تا عمل تغییر جنسیت را انجام دهد. اشاره به مشکلات بعد از عمل و تغییر جنسیت و ارتباط تغییرشکل یافته این افراد با اطرافیانشان، یکی از نکات برجسته فیلمنامه است. البته فیلم چندان از داستان پیچیده و درگیرکننده ای برخوردار نیست و به نظر میرسد تمرکز عوامل اصلی فیلم بر مطرح کردن مشکل اینگونه افراد آنان را از دیگر جنبه های جذابیت فیلم، به خصوص داشتن فیلمنامه ای جذاب ، غافل کرده است؛ به طوری که از اواسط فیلم میتوان پایان خوش فیلم را به راحتی حدس زد. اما همین عرضه موضوع در همین حد هم در سینمای به شدت محافظه کار ایران غنیمتی است و باید از تهیه کننده و کارگردان متشکر بود.

فیلم چهارم:"خانه امن است."کارگردان: ناصر رفائی.

سومین فیلم این کارگردان با کار اولش "امتحان" متاسفانه فاصله زیادی دارد. رفائی که در فیلم "امتحان" تسلطش را بر گرداندن صحنه های شلوغ و پرتنش نشان داده بود، در اینجا با بهره گیری از یک فضای نچندان جذاب، نتوانسته بود تماشاگرش را راضی کند که داستان کشدار و طولانی بچه های یک خوابگاه شبانه روزی را تا به آخر ببینند و با آنها ارتباط حسی برقرار کنند. علاوه بر طولانی بودن فیلم، گویی نسخه های مفقود شده ای از یک فیلم اوایل دهه شصت را در اواخر دهه هشتاد به تماشا نشسته ایم. دهه ای که سینمای کشور همه هم و غم اش تشویق و ترغیب جوانان کشور بود برای دفاع کردن از آن و چه موفق و چه ناموفق سالهاست که به پایان رسیده است. البته شاید بتوان از جنبه تاریخی به فیلم نگاه کرد و نشان دادن آن روحیه را که در این زمان  کمتر رنگی از آن در بین جوانان ما وجود دارد را بهانه ساخت و نمایش فیلم دانست، ولی کارگردان انگار تجربه و تسلط دهسال پیش خود را در فیلم "امتحان" به فراموشی سپرده و درست مانند کارگردان فیلم اولی که بسیاری از ظرافتهای جذب تماشاگر را نمیداند عمل می کند.

فیلم پنجم: "سوت پایان" کارگردان: نیکی کریمی.

خانم "کریمی" در مقام کارگردان در سومین فیلمش هم، مثل دو فیلم قبلی، بر مشکلات  زنان فیلمش متمرکز است. اینجا دفاع از زنانگی و تن ندادن به ذلت و در نهایت اعدام کسی که از خودش یا دخترش حمایت کرده است، در غالبی نو به نمایش درآمده است. فیلم با استفاده از بازیگران حرفه ای، و فیلمبرداری که بارها تسلطش  بر کارش را نشان داده "تورج اصلانی" توانسته حرفش را به راحتی در فضایی رئالیستی و گاه ناتورالیستی ناب بزند. در اواخر فیلم، جایی که مستندساز "نیکی کریمی" و دختر مجرم و دوست و وکیل مجرم، در خارج از زندان قزل حصار به انتظار نشسته اند تا حکم اجرا شود و رفت و آمد خانواده مقتول و... یکی از تاثیرگذارترین و سختترین صحنه های فیلم به خوبی و روانی به اجرا درآمده است. متاسفانه هنوز که هنوز است دفاع از ناموس و شرافت یک زن و اثبات آن در دادگاه ها بسیار سخت و تقریبا غیرعملی است، به طوری که این سختگیری باعث میشود که یا زنان علی رغم میلشان تن به هر خفتی بدهند یا بعد از درگیری و دفاع از خودشان روانه زندان شوند و به انتظار قضاوت نچندان عادلانه ای بمانند که سرنوشت زن زندانی فیلم کریمی هم شامل همین احکام است. ضمن اینکه جامعه مردسالار و احساساتی ما هم مرگ هر مردی را به هر علتی و با هر بزه ای را تاب نمی آورد و بیشتر در پی انتقام گیری و قصاص است تا بخشش و تامل در چگونگی رفتار مقتول.  فیلم "سوت پایان" این معضل اجتماعی را به خوبی و درست مطرح کرده است.

فضای تلخ و پر از تنش  سه فیلم "مرگ کسب و کار من است"،"آینه های روبرو" و "سوت پایان" و پایان تراژیک دو فیلم اول و آخر، نشان از تنش های اجتماعی عمیقی دارند، که هنوز نتوانسته ایم به خوبی در جامعه حل و فصلشان کنیم.

حاشیه ها:

  • - در قسمتی از کاخ! جشنواره بنیاد بازیهای رایانه ای تجهییزاتی را فراهم کرده که احتمالا سینماگران و هنرمندان و منتقدان و نویسندگان! محترم با آخرین دستاوردهای تکنولوژی شرکتهای معظم نینتندو و سونی و مایکروسافت آشنا شوند. من هم فرصت را برای شکستن فضا غنیمت شمردم و با کینکت ایکس باکس چند دقیقه ای بازی کردم و استفاده از دسته های موو سونی را تجربه کردم. چند نفری را هم درگیر این بازیها کردم و خودم هم علی رغم ضرب دیدگی پایم در استخر از بیحرکتی درآمدم. لذت بخش بود.
  • - دفاع دو کارگردانی که در جشنواره امسال مورد تقدیر و بزرگداشت قرار گرفته اند از کارگردانی که با حکمی سنگین محروم از خلاقیت شده است، در افتتاحیه جشنواره را باید به فال نیک گرفت. انگار کارگردانهای قدیمی هنوز حرفی برای گفتن دارند. تشکر از مسعود کیمیایی که نشان داد، مرام بازی در فیلمهایش بی پشتوانه نیست و خانم درخشنده که فیملهای اخلاقی و تربیتی اش برای خود سبکی در سینمای ایران آفریده است.

 
 
سینمای استاندارد
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

امروز چهاردهم آذرماه، روز آخر جشنواره ای است به نام تصویر استاندارد. برگزارکنندگان این جشنواره از من هم در باره سینمای استاندارد، و افراد استاندارد حاضر در سینمای ایران، سئوال کرده بودند. متن جواب های من، همراه با پرسش ها:

  • 1- بهترین سالن سینما: مجموعه سالنهای سینما آزادی
  • 2- بهترین دفتر تولید و پخش: فیلمیران
  • 3- بهترین استودیو: ؟
  • 4- بهترین مدیر فیلمبرداری: حسین جعفریان
  • 5- بهترین تهیه کننده: منوچهر محمدی
  • 6- بهترین مدیر فرهنگی و هنری سینما: محمد آفریده (در زمان ریاست)
  • 7- بهترین کارگردان: اصغر فرهادی
  • 8- بهترین فیلمنامه نویس: اصغر فرهادی
  • 9- بهترین بازیگر مرد: حمید فرخ نژاد
  • 10- بهترین بازیگر زن: فاطمه معتمد آریا
  • 11- بهترین تدوینگر: هایده صفی یاری
  • 12- بهترین طراح صحنه و لباس: محسن شاه ابراهیمی
  • 13- بهترین صدا بردار: نظام الدین کیایی
  • 14- بهترین صداگذار: محمدرضا دلپاک
  • 15- بهترین طراح چهره پردازی: عبدالله اسکندری
  • 16- بهترین طراح جلوه های ویژه: عباس شوقی

 

  • 1- به نظر شما معیارهای فیلمسازی استاندارد در ایران چیست؟

البته پاسخ به این پرسش به خودی خود بسیار بحث برانگیز است، اما اگر استاندارد را طبق تعریف کتاب لغت فرهنگ معاصر ایران: «مطابقت و هماهنگی با معیارهای تعیین شده از سوی مقامهای رسمی» برشماریم و بر این تعریف تکیه کنیم، در مقوله سینما این استاندارد بودن فقط در جنبه رسمیت داشتن برای تصویب و اکران یک فیلم قابل قبول است. اما سینما که به عنوان هنر- صنعت - تجارتی عظیم شناخته میشود، هم در جنبه هنری که در واقع مجموعه هنرهای پیش و پس از اختراع خود را شامل میشود، بایستی با معیارهای مورد قبول هنرمندان آن رشته ها مورد ارزیابی قرار بگیرد؛ و هم از جنبه صنعتی تجاری آن که شامل کارهای فنی لازم برای تهیه، تولید و در نهایت اکران یک فیلم است. گرچه در مقوله نقد بیشتر جنبه هنری کار مورد بررسی قرار میگیرد و معمولا تکیه اصلی منتقدان بر هماهنگ کننده همه جنبه های هنری یا کارگردان یک فیلم است، ولی با دقت در جزییات یک فیلم میتوان تشخیص داد که مثلا آیا تدوینگر کار خود را خوب انجام داده است یا نه؟ یا آیا فیلمبرداری یک فیلم با فیلمبرداریهای خوب دیگری که یک منتقد در ذهن از تمام فیلمهای خوبی که تا به حال دیده است، نزدیک میشود یا نه. همه پرسشهای یک منتقد قبل از نقد یک فیلم بی برو و برگرد بر مبنای ساخته ها و شکل یافته ها و ابرکارهای این هنر- صنعت است و اصلا خود "نقد" نیز به معنای عیارسنجی و در بوته آزمایش قرار دادن و محک زدن است که میتوان استانداردسازی را از آن منتج کرد. همه تلاش شخص منتقد در این خلاصه میشود که یک فیلم را با معیار و استاندارهایی که میداند و شاخصه هایی که میشناسد منطبق کند و بعد به ضعف ها و کاستی ها یا به نقطه قوت ها و ارزشهای موجود در یک فیلم اشاره کند. گاهی نکات مثبت یک فیلم چنان در هم تنیده میشود و هماهنگ با هم قرار دارند که منتقد ناچار است اعتراف کند که فیلم از حد استاندارد نیز بالاتر و برتر است و این استاندارد مورد اشاره منتقد تکیه بر چیزی ندارد جز آفرینش های قبلی و انطباق آنها با دیگر فیلمهای خوب در همان ژانر.

•2-   آیا پیرامون 16 رشته مورد اشاره در متن، می توان معیار استاندارد در نظر گرفت؟

همانطور که در جواب سوال یک گفته شد، در همه رشته هایی که در بالا ذکر شده، می توان معیار و محک استاندارد را به کار گرفت و حتی در رشته های جا افتاده ای مثل : موسیقی متن فیلم و... هم میتوان عیارسنجی کرد. اما نکته ای که بد نیست اینجا اشاره کنم، و شاید اگر در جواب سوال شماره یک قرار میگرفت بهتر بود، این است که  استانداردیابی این رشته ها و انتخابهای اغلب منتقدان بر مبنای تولیدات داخلی است و بس. در حقیقت ترسی که اغلب مسئولان سینمایی و همچنین تهیه کنندگان از اکران فیلمهای خارجی در سالنهای سینمای ایران دارند را هم می توان از همین زاویه بررسی کرد. متاسفانه اغلب تولیدات سالانه سینمای ایران، با استانداردهای جهانی یک فیلم خوب و جذاب، که هم منتقدان را راضی نگه دار و هم تماشاچی عادی را خشنود از سینما راهی خانه کند، فاصله ای بعید دارد. به سبب همین رشد گلخانه ای سینمای ایران و نبود عیارسنجی واقعی برای آن در مقایسه با فیلمهای اکران خارجی است، که این هنر صنعت رشد واقعی چندانی ندارد و فقط شاید در کمیت بتوان آمار قابل قبولی ارائه داد، ولی در مورد کیفیت در طول سال معمولا دو سه فیلم خوب و مطابق با استاندارد جهانی بیشتر در ایران تولید نمی شود. به همین سبب است که به راحتی می توان پی برد چرا تماشاگر سینما در این سالها در مقایسه با سالهای دهه شصت و نیمه های دهه هفتاد روز به روز کمتر میشود. در آن سالها چیزی برای قیاس وجود نداشت، ولی اکنون به لطف اختراع دی وی دی و دیگر رسانه های دیداری، سطح توقع تماشاگر با معیارهایی که در دور و اطراف خود به وفور میابد بیشتر شده و برای همین ترجیح میدهد بجای دیدن بعضی از تولیدات سینمای ایران که کپی دست چندم فیلمهای هالیوودی است، به سورس آن مراجعه کند.

 این بحث را همچنین می توان در باره دیگر صنایع و تولیدات داخلی تا زمانی که با معیار تولیدات خارجی سنجیده نشوند گسترش داد و نمونه عالی آن صنایع مونتاژ خودرو در ایران.


 
 
برگزیده‌های بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
 

این انتخاب‌ها را در سایت خوب آدم‌برفی‌ها که به همت رضا کاظمی و دوستانش به روز می‌شود،گذاشته بودم و اینجا کمی تکمیل‌تر است:

بهترین فیلم ها

صد سال به این سالها، هیچ، به رنگ ارغوان، آتشکار، تسویه حساب، طلا و مس، زمزمه با باد

فیلمنامه

صد سال به این سالها، هیچ، به رنگ ارغوان،...

کارگردان

سامان مقدم، عبدالرضا کاهانی، ابراهیم حاتمی‌کیا،...

تدوین

لطفا مزاحم نشوید (سپیده عبدالوهاب)

نقش اول مرد

حمید فرخ نژاد(آتشکار،به رنگ ارغوان،شب واقعه)، مهدی هاشمی، رضا کیانیان

نقش اول زن

رویا نونهالی (پشت در خبری نیست)، فاطمه معتمدآریا(صد سال به این سالها)

نقش مکمل مرد

سیاه پوست! (شب واقعه)، همه نقش مکمل‌های هیچ و صد سال به این سال‌ها.

نقش مکمل زن

نگار جواهریان (هیچ)؛ گلچهره سجادیه (حوالی اتوبان)

فیلمبرداری

تورج اصلانی (زمزمه با باد، بدرود بغداد)

بازیگر خردسال

علی شادمان (صد سال به این سالها)

چهره پردازی

عبدالله اسکندری (به رنگ ارغوان)

موسیقی متن

رضا اصغری (پشت در خبری نیست).

انتخاب ویژه

پشت در خبری نیست,زمزمه با باد,فصل بارانهای موسمی.

بدترین فیلم

ناسپاس، زمهریر، خانواده ارنست و...


 
 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر - ۱۰
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
 

روز دهم و یازدهم: بدرود بغداد، مهدی نادری نجف آبادی.

بزرگترین امتیاز فیلم "بدرود بغداد"، نه در تعریف داستان نچندان جذابش بود، نه بازی بازیگرانی که سعی می‌کردند به زبان بیگانه صحبت کنند ولی چندان موفق نبودند، نه کارگردانی خاصی از کارگردان، بلکه مدیریت فیلمبرداری "تورج اصلانی"  است که حرف اول و آخر را در فیلم می‌زند. این فیلم هم، مثل فیلم دیگری که از همین مدیر فیلمبرداری در جشنواره حضور داشت "زمزمه با باد"، چشم‌نوازی و جذابیت‌ خود را مدیون انتخاب کادرهای بکر و لوکیشن‌های مناسب  و نورپردازی به جاست؛ گوهری که در اغلب فیلم‌های حاضر در جشنواره امسال کمیاب بود. جا داشت به جای دیپلم افتخاری که به این فیلمبردار خوب و جوان به خاطر فیلمبرداری همین دو فیلم در اختتامیه در بخش نگاه نو اهداء شد؛ سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری این دوره جشنواره به ایشان داده می‌شد.

و اما اختتامیه:

اولین بار است که در اختتامیهٔ جشنوارهٔ فیلم فجر، به هر ضرب و زوری،شرکت کردم و دوست داشتم مزه چیپ بودنش را یک بار هم که شده با گوشت و خونم حس کنم. پارسال تا آستانهٔ این هیاهوی بسیار برای هیچ رفتم و برگشتم، ولی امسال به خودم گفتم باید تا آخر این اختتامیه بمانم تا بفهمم چرا ناخودآگاهانه هیچ وقت مایل نبودم تا پا در چنین مراسمی بگذارم. امسال اتفاقا برای جبران مافات در دو مراسم اختتامیه هم شرکت کردم! که معمولا اولی را، اختتامیهٔ بخش بین‌الملل، چندان تحویل نمی‌گیرند و امسال هم که با برگزار شدن در کاخ جشنواره کمتر مشتری داشت، چندان سخت‌گیری نمی‌کردند در رفت و آمد جماعت مشتاق! اتفاقا اولی جذاب‌تر بود از دومی که اختتامیه سینمای ایران است. در اولی اجرای موسیقی سنتی بود، کلیپی مقبول با صدای علیرضا قربانی و شعر مولانا و انیمیشنی جذاب، دیدن چند چهرهٔ خارجی! که معلوم نبود در سینمای جهان چه کاره هستند و بالاخره روشن شدن چشمم به جمال مبارک کارگردان فیلم "شعله". اما در دومی، مثل پارسال چندان صف طویلی نبود که در همان لحظه اول عطایش را به لقایش ببخشم، ولی از آنجا که هر وقت اجراکنندگان مراسم با جمعیت و جماعتی مشتاق بیش از حد معمول مواجه می‌شوند، خراب کردن همه چیز جزو لاینفک کارشان می‌شود، اینجا هم با بستن درها و عذاب دادن همه و سر آخرهل دادن همدیگر بالاخره وارد سالن اجرا می‌شویم. سالنی که هزار و سیصد نفر، با حساب بالکن، ظرفیت دارد، ولی به نظر می‌رسید دو هزار کارت دعوت صادر شده بود. نیتجه این که جماعتی ایستادند، تعدادی درگیر شدند برای جای نشستن (مثل خودم!) و تعدادی خبرنگار هم که این چند روزه، زحمت بسیاری کشیده بودند تا هر چه بهتر این رویداد فرهنگی در میان مردم منعکس شود، از نشستن و خبررسانی در سالن اصلی برگزاری اختتامیه محروم شدند و اکتفا کردند به همراهی با مونیتور بزرگی که مراسم را خارج از سالن نمایش می‌داد. عمه قزی و گل قرمزی، خان دایی و داش عمو، نوزاد دو روزه تا پیرزن هشتاد ساله، آقازاده‌ها و حرفه‌ای‌های همیشه حاضر در این مراسم‌ها، کف‌زنهای تعلیم دیده و ذوق‌کنندگان از دیدن هنرپیشه‌ها و... در انواع و اقسام مختلف در سالن حضور داشتند و کلکسیونی از همهٔ طبقات اجتماعی را می‌توانستم از ردیف اول تا به آخر بشمارم. در این ولوله مسئولین هم سر از پا نشناخته، که احتمالا این استقبال را به پای تحویل گرفتن خودشان گرفته‌ بودند تا هنرمندان و هنرپیشه‌های حاضر در مراسم، داد سخن سر می‌دادند. در این میان یکی از برگزیدگان، که حتما از قبل به او خبرداده بودند برگزیده‌ای، انشاء قرایی نوشته بود در باب سینمای متعهد و غیره. خواندن آن متن همانا و دست زدن و هو کردن جماعت همانا. به قول مجری مراسم "علی معلم" جمعیت هم برای کسی که دوستش دارند دست می‌زدند، هم برای کسانی که دوستشان ندارند. مجری مراسم سعی بلیغی به خرج می‌داد که جمعیت برای کسی دست بزنند، که در مراسم افتتاحیه هم تحویل گرفته نشده بود. اجرای یکی دوتا آهنگ هم به طریقهٔ لب‌زدن توسط "علیرضا قربانی" هم مثلا جزو مراسم بود، که ای‌کاش نبود. داوری‌ها هم طبق معمول با آنچه که مردم توقع داشتند تا برگزیده شوند، فرق می‌کرد. همه منتظر بودند حالا که "حمید فرخ‌نژاد"، با چهره‌ای همیشه خندان، در کنار "حاتمی‌کیا" در مراسم حضور دارد، جایزهٔ بهترین بازیگری نقش اول را کسب کند، ولی چنین نشد؛ اما مردم با تشویق بسیار خودشان جایزه او را دادند. طبق پیش‌بینی که در مطلب "طلا و مس" کرده بودم، "نگارجواهریان" جایزه بهترین بازیگر زن را گرفت و... اما حقیقتش این بود که امسال سال دلجویی از "ابراهیم حاتمی‌کیا" بود، سالی که هم در بخش بین الملل ایشان جایزه گرفتند و هم "به رنگ ارغوان" به عنوان بهترین فیلم جشنواره برگزیده شد و هم .... در این مراسم چند نفر هم تقدیر شدند و جایزه و لوح سپاس گرفتند، که به نظرم هر سه ایشان حقشان بود، : اول "علی نصیریان"، به خاطر همهٔ بازی‌ها و نمایشنامه‌های خوبش، دیگری مرحوم"نادر ابراهیمی"، همه صد کتاب و فیلم و سریال‌هایش، و دیگری "فرمانده ارتش در هنگام شکستن حصر آبادان"، به خاطر همهٔ شجاعتش در آن برهه از زمان و دفاع از ایران عزیز.

 


 
 
بیست و هشتم جشنواره فیلم فجر - ۹
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

روز نهم : جنگ با بیرون، جنگ با درون.

فیلم اول: شب واقعه، شهرام اسدی.

شباهت اسم این فیلم با فیلم قبلی همین فیلمساز یعنی "روز واقعه"، به نظر نگارنده اتفاقی نیست: در فیلم قبلی هم فیلمنامهٔ شخصیت‌محور "بهرام بیضایی" بر اساس یاری‌رسانی یک نفر به گروهی بود و در اینجا هم  "دریاقلی سورانی" به گروهی از رزمندگان ایرانی اطلاع می‌دهد که دشمن در بی‌خبری آنها در حال محاصرهٔ کامل آبادان است. در آنجا واقعهٔ کربلا محور داستان بود و در اینجا هم جنگی نابرابر: اشغال خرمشهر و محاصره آبادان توسط عراقی‌ها. در آنجا کلام امام حسین "هل من ناصر ینصرنی" موتیف تکرار شوندهٔ فیلم بود، و در اینجا ظاهر شدن "بانوی شعله‌ور" که به نوعی "دریاقلی" را به دفاع از مملکتش ترغیب می‌کرد و..."بانوی شعله‌ور"، که به عنوان نماد مام وطن در فیلم جامی‌افتد، در قالب مادربزرگ دریاقلی است. مادربزرگی که در دفاع از کشورش در مقابل تهاجم انگلیسی‌ها کشته شده و تفنگ خود را به یادگار در خانوادهٔ دریاقلی گذاشته است تا باشد که هر کس هوس تجاوز به این مملکت را کرد با همان تفنگ جوابش را بدهند. دریاقلی هم بعد از راهی کردن خانواده‌اش – به جز پسر نوجوانش – دو چیزی که از خانه‌اش به یادگار برمی‌دارد اینهاست: تصویر قاب شدهٔ دختر جوانی که در برابر انگلیسی‌ها ایستاد(مادربزرگ) و تفنگ قدیمی او. زیرکی فیلمنامه‌نویس در پرورش شخصیت "دریاقلی"، که برمبنای داستانی واقعی نوشته شده است، این بوده که شخصیت او را بی‌عیب و نقص و تمام و کمال و اسطوره‌ای در فیلمنامه‌اش نمی‌آورد. "دریا قلی" در نیمهٔ اول فیلم عافیت‌جو است، پسرش را از جنگیدن بازمی‌دارد، جنگ را وظیفهٔ ارتش می‌داند که سالیان سال مالیات پرداختی دیگران را خورده است تا روزی از این کشور دفاع کند، و سعی دارد از این معرکه بگریزد و به گوشهٔ دنج خود "کمپانی دریاقلی" پناه بیاورد تا همهٔ آبها از آسیاب بیافتد؛ ولی در نیمهٔ دوم فیلم، زمانی که می‌فهمد عراقی‌ها در حال کامل کردن محاصرهٔ آبادان هستند، او به حرکت می‌افتد تا رزمندگان هم‌وطنش را باخبر کند، چهرهٔ واقعی او را در دفاع از ایران شاهد هستیم. همین پرورش واقع‌گرایانهٔ شخصیت "دریاقلی" توسط فیلمساز، به تماشاگران این فرصت را می‌دهد که به او و اخلاقیات خاص و منحصرش نزدیک‌تر شود و همراهی آنان را برانگیزد. غیر از افراط فیلمساز در نشان دادن "بانوی شعله‌ور" به نظرم فیلم "شب واقعه" فیلمی روایتگر و روان در زمینهٔ جنگ است و به عنوان یکی از فیلم‌های موفق در این ژانر ماندگار خواهد ماند. بازی خوب "حمید فرخ‌نژاد" در نشان دادن روحیات جالب توجه "دریاقلی سورانی" بزرگترین امتیاز فیلم است. امسال جشنواره را بازی‌های خوب "فرخ‌نژاد" پر کرده است.

فیلم دوم: فصل باران‌های موسمی، مجید برزگر.

تصمیم جوانان امروزی برای داشتن زندگی مستقل و در عین حال هنوز وابسته بودنشان به کانون خانواده، شاید بهترین ته‌مایه‌ای است که می‌توان فیلم "فصل باران‌های موسمی"‌ را با آن تعریف کرد. شکل و شمایل فیلم نوعی بی‌پناهی مدرن را تصویر می‌کند که در مجتمع ساختمانی بزرگ خاورمیانه "شهرک اکباتان" اتفاق می‌افتد. شاید بی‌مناسبت نباشد که بدانیم بیشترین خودکشی در این شهرک، در مقایسه با دیگر محلات تهران، اتفاق می‌افتد. شخصیت آرام و بی‌آزار جوان تنهای فیلم "سینا"،  یادآور جوانان بسیاری است که در اطرافمان زندگی پرشوری دارند، ولی توجه خاصی به آنها نمی‌شود. بزهکاری آنان هم بر اثر ندانم‌کاری است تا بدجنسی، نشان دادن خود است به دیگران تا عملی هدفمند و از قبل طراحی شده؛ به طوری که در اینجا هم شخصیت اصلی فیلم با ایجاد انگیزه‌ای در دفاع از خود و دختری که به او پناه آورده است، سعی می‌کند تا خود را هرطور شده از دام صیادان دام‌گستر برهاند. شکل و شمایل فیلم بسیار به فیلم‌های فیلمسازان مدرنی مثل "گاس ون سنت" و "کیشلوفسکی" نزدیک است، به طوری که فیلمساز گاهی فیلم "فیل" – به مناسبت نوع خاص همراهی فیلمساز با شخصیت‌‌های فیلم – و گاهی"فیلمی کوتاه در باره عشق" و "فیلمی کوتاه در باره کشتن" را - در نمایش بی‌پناهی احساسی کراکترهای اصلی – یادآور است. ضمن این که فیلمساز از فیلم ایرانی "نفس عمیق" پرویز شهبازی هم بی‌تاثیر نبوده است، اما قبول دارم که اولین قدم کارگردان، گام محکمی است و امیدوارم که همچنان در کارهای بعدی ایشان محکم بماند. بازی اول "نوید لایقی مقدم" در نقش جوانی عاصی از وضعیت خانواده و جامعه و نشان دادن حسی بی‌پناهی بسیاری از جوانان امروزی، در خور تقدیر است.

روز دهم: داستان تکراری.

فیلم اول: یوسف پیامبر، فرج الله سلحشور.

چون حال و حوصلهٔ پیگیری و دیدن سریال‌ "یوسف پیامبر"  در زمان پخشش از تلویزیون را نداشتم، خواستم تا فیلم سینمایی‌اش را ببینم، تا بدانم که علت این همه استقبال در آن زمان چه بوده است؟ فیلم‌سینمایی را که دیدم، نتیجه گرفتم کارگردان می‌توانست با حذف نیم‌ساعت از تایم کنونی فیلم هم داستان "یوسف" را به خوبی تعریف کند، سریال چندین و چند قسمتی‌اش چطور این همه طولانی بوده؟ درود به حال و حوصله و صبوری و پیگیری این ملت!

فیلم دوم: چهل سالگی، علیرضا رئیسیان.

مشکل اصلی فیلم‌هایی مثل "چهل سالگی" که داستان‌های لو رفته و معروف دارند، از آنجا ناشی می‌شود که بازهم می‌خواهند در ساخت و سازشان همان روند فیلم‌هایی با داستانی پنهان و ناآشکار را داشته باشند، برای همین هم سخت خسته‌کننده می‌شوند. همانطور که سلحشور با داستانی تکراری در فیلم "یوسف پیامبر" مواجه بود و نتوانسته بود چیزی بیشتر از تعریف داستان بر آن بیافزاید، اینجا هم رئیسیان با یادآوری این که فیلمش بر مبنای داستان اول مثنوی "حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک و تدبیر در صحت او" ساخته شده است و به تبع تکراری بودن آن داستان، توقعی را برنمی‌آورد. البته بعد از دیدن فیلم می‌توان نتیجه گرفت که ای کاش فیلمساز آن جمله ابتدایی ادعای اقتباسی بودن فیلم را نمی‌آورد و در طول فیلم هم آن حکایت را از زبان یکی از شخصیت‌های فیلم در صحنه‌های مختلف بازگو نمی‌کرد، تا به قضاوت بهتری در باره داستان فیلم می‌رسیدیم. همان نفس شعر معروف حافظ اگر در فیلم ساری و جاری می‌شد به نظرم برای به هدف زدن فیلمساز کافی بود "پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد" و چندان به صحنه‌های بازجویی‌ها و غیره که فیلم را به سمت سیاسی شدن سوق می‌داد نیازی نبود. البته قبول دارم که فیلمساز توانسته بود حس ماندگی و درماندگی انسان‌ها را، در سنی که دیگر رو به سراشیبی مرگ دارند، به خوبی دربیاورد. دخترک فیلم کمی بیشتر از سن و دهانش حرف می‌زند و برای همین هم بازی خوب بازیگر خردسالش دیده نمی‌شد. "محمدرضا فروتن" انگار بهترین گزینه برای بازی در نقش "شوهر مشکوک به همسر" در سینمای ایران است.


 
 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر - ۸
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
 

روز هشتم: ‌همه داستان‌ها در تهران اتفاق می‌افتد.

فیلم اول: طهران، تهران؛ داریوش مهرجویی، مهدی کرم‌پور.

کارهای سهل و ممتنع مهرجویی مثل "اجاره‌نشین‌ها"،"مهمان مامان" و...همین"طهران"، افرادی را که به دنبال پیچیدگی فلسفی و شلنگ تخته‌انداختن‌های روشنفکری بعضی از فیلم‌های قبلی ایشان مثل "هامون" و به خصوص "پری" هستند را به اشتباه می‌اندازد. این اشتباه که فکری فلسفی یا فلسفیدن را حتما بایستی در لفافهٔ کلمات و تصاویر پیچیده بیان کرد، تا ارزش فکر کردن و تامل داشته باشد. اغلب افرادی دچار چنین خبطی می‌شوند، که زندگی را هم پیچیده و مغلق می‌بینند؛ ولی وقتی اندیشمند و متفکر و شاعر و هنرمندی مثل "سهراب سپهری" حضور سیب و ایمان ومهربانی و شقایق را برای زیستن دراین کره خاکی کافی می‌داند، چرا ما به دنبال چیزهای پیچیده تر از اینها باشیم؟ بگذاریم پای چوبین استدلالیان که سخت بی‌تمکین است در زندگیمان نقش بازی کند؟ فیلم "طهران" مهرجویی البته چون سفارش‌دهنده دارد و مقصد نهایی را هم "معرفی توریستی" مرکز حکومت ایران تعیین کرده است، باید با نگاهی آسان‌گیرتر نیز دید. خط کم‌رنگ داستانی فیلم "طهران" همراه با یک خانوادهٔ متوسط متشکل از پدر و مادری جوان  - نسل فعال حال حاضر- همراه با دو فرزند دختر و پسرشان – نسل آینده - و گروهی از سالخوردگان – نسل گذشته - و روابط دلچسب این جمع، در فضاهای معماری از زمان حال و آینده (برج میلاد!) و گذشته (خانه‌های سنتی و کاخ گلستان و ...) شاید همهٔ چیزی است که فیلم سعی دارد بیان کند و در این کار هم موفق است. بازسازی خانهٔ خانوادهٔ متوسط فیلم، به واسطهٔ سالخوردگان و اشاره به حفظ معماری خوب گذشتهٔ تهران (ایران) توسط آنان و دیدن فضاهای دلنشین معماری بازسازی شده در آخر فیلم، آنجا که کارگردان به طور تلویحی می‌گوید با توسل به معماری بی‌ریخت و کج و معوج و بساز بفروشی کنونی، دیگر شهری برای نفس کشیدن وجود نخواهد داشت، پایان درجه یکی را برای فیلم "طهران" رقم می‌زند. البته مهرجویی در این فیلم هم از نشان دادن انواع و اقسام اطعمه و اشربه به تماشاگرانش غافل نیست و علاوه بر این زیبایی شکل و شمایل این غذاها به دادن طعم و مزه بیشتر به فیلم کمک شایانی کرده است.

اما فیلم "مهدی کرم‌پور" هم با توسل به داستانی کم‌رنگ سعی دارد تا حال و هوای جوانان امروزی را در میان جنگل آسفالتی به نام "تهران" و روابطشان با نسلی که مدعی همه چیزشان، حتی نفس‌کشیدن و فکرکردنشان هستند، بیان کند. حضور "رضا یزدانی" با صدای گرم و دو رگه‌اش، همراه با رپ‌خوانی کوتاه "برزو ارجمند"، که فیلم را بعد از واقعهٔ تلخ تصادف و مرگ یکی از اعضای گروه نوازندگانشان تبدیل می‌کند به کلیپی هشداردهنده، شاید پررنگ‌ترین امتیاز فیلم کرم‌پور باشد:  نمایش و فریاد تقابل همیشگی سنت و مدرینته در این صد و چند ساله. دو شخصیت در فیلم، که نقش مقابل با جوانان را دارند، به خوبی تصویر شده‌اند: یکی به ظاهر رزمند‌ه‌ای که اکنون مسئول ارشاد است و کنسرت این باند موسیقی را در آستانهٔ اجرا با پرونده‌سازی‌هایی که داشته  لغو کرده، و دیگری پدری بازاری مسلک و سنتی که دخترش در باند موسیقی است و قصد دارد با فرستادنش به "کوالالامپور"، که اکنون در نزد سنت‌گرایان نماد کشور اسلامی موفق است، این شر را از سر او خارج کند. اما چگونه کاری سفارشی تبدیل به ضد آن می‌شود و جنبهٔ حمایتی از جوانانی پیدا می‌کند که در این شهر دست و پا می‌زنند تا خود را بالا بکشند؟ ‌ پاسخ این سؤال  را شاید در این جمله بیابیم: سفارش‌ناپذیری درهنر و تعهد هنرمندانه به انسان نزد هنرمندان واقعی. همانطور که مهرجویی در "طهران" کاری سفارشی را تبدیل به هشدار بزرگی کرده است در باره تخریب معماری سنتی تهران و سر برآوردن غول‌های بتونی بی‌شاخ و دم، در اینجا نیز شکل پروانه‌ای پردیس ملت، که به ظاهر یکی از ابرکارهای موفق معماری تهران مدرن است، تبدیل می‌شود به نمادی از پرپر شدن جوانان در بزرگراه کنار آن و ناله سردادن آنها و فریادخواهی از نسلی که فقط از آنها اطاعت را می‌طلبند نه چیز دیگر. مشابهت خط داستانی این فیلم با آخرین کار بهمن قبادی "کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد" به نظرم نشان از معظلی دارد که زیر پوست این شهر در حال نشو و نماست و فعلا همه منکر آن هستند: رشد جوانان این شهر فارغ از سفارش‌پذیری از بزرگانشان.

فیلم دوم: طبقه سوم، بیژن میرباقری.

فیلم سوم "بیژن میرباقری" می‌توانست با ایجاد کشمکش بیشتر بین شخصیت‌های حاضر در داستان و تصویری‌تر بودن، به یکی از فیلم‌های موفق جشنواره امسال تبدیل شود، دو معظل بزرگی که در فیلم حضور پر‌رنگی داشتند و در نتیجه به فیلمی حوصله‌بر تبدیل شده بود. توانستم با بستن چشم‌هایم درسالن سینما به مدت نیم‌ساعت و فقط از راه شنیدن دیالوگ‌های نچندان جاندار فیلمنامه پی به کل ماجرا ببرم و چیزی را هم از دست ندهم. نباید تفاوتی باشد بین یک فیلم و فیلمنامه، که بیشتر بر تصاویر متکی است تا گفتگو، با یک نمایشنامهٔ رادیویی و یا صحنه‌ای که اتکای اصلی‌اش گفتگوی شخصیت‌هاست تا تصویرپردازی؟

فیلم سوم: کیفر، حسن فتحی.

شاید اگر فیلم فتحی را در فرصتی دیگرببینم نظر منفی‌ام به فیلم عوض شود. فیلم سینمایی قبلی ایشان، که در جشنواره پارسال دیدم، با اسم عجیب و غریبش "پستچی سه بار در نمی‌زند" به مراتب از این فیلم بهتر بود. اگرچه آنجا هم با داستانی پیچیده روبرو بودیم، ولی فضاسازی و رنگ‌آمیزی سه طبقه از یک ساختمان لذت بصری به بیننده عطا می‌کرد که متاسفانه فیلم "کیفر" فاقد آن است. امسال سال "مصطفی زمانی" است، به عنوان طرح ژنریک "بهرام رادان". معمولا با گل کردن یک سریال، به خصوص که سریال "یوسف پیامبر" باشد، پیامبری خوش سیما، و منطقا بازیگر آن، چند تهیه کننده امسال از وجود نازنین ایشان استفاده کرده است تا بتوانند حداقل با استفاده از این عنصر جذاب، فارغ از عناصر اساسی دیگر یک فیلم، گوی سبقت را از دیگر فیلم‌های اکران عمومی بربایند. "مصطفی زمانی" که اصلا نمک بازی‌های "بهرام رادان" را ندارد هم در هر فیلمی که از ایشان دیدم همان "یوسف" است و بس. شاید در دوره‌های بعد بازی‌های او پخته‌تر شود و در نقش‌های متفاوتی او را ببینیم.

 


 
 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۷
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
 

روز هفتم: کشف یک فیلمساز خوب زن.

فیلم اول:هفت دقیقه تا پاییز؛ علیرضا امینی.

کارگردان در این فیلم خیلی سعی دارد که از پنج فیلم‌ قبلی خود فاصله بگیرد و اثری متفاوت ارائه کند؛ ولی همانطور که نمی توان با انتخاب بازیگرانی مثل هدیه تهرانی و حامد بهداد و ... فیلمی خوب ساخت - چرا که کارگردانی عناصر حاضر در یک فیلم است که حرف اول و آخر را در قوام یافتن آن می‌زند نه حضور صرف عناصر - با یک قصه ضعیف هم نمی‌توان اثری درخشان آفرید. گیج و منگی دیالوگهایی که بین دو زوج در آستانهٔ جدایی اتفاق می‌افتد، به سرگیجه گرفتن بیشتر فیلم کمک کرده است. اگر چه اتفاقی مثل مرگ یک کراکتر خردسال در صحنهٔ آتش‌سوزی تصادف ماشین دلخراش است و از آن غم‌انگیزتر، نگهداری جسد به مدت یک شبانه روز توسط مادر، ولی حیف که فیلمنامه‌نویس نتوانسته بود با ایجاد چفت و بستی محکم در روابط دو زوج حاضر درفیلم، از این صحنه‌هایی که می‌توانستند در چارچوبی درست به جنبهٔ زیبایی‌شناختی فیلم کمک بزرگی بکنند، نتیجه‌ای منطقی بگیرد و به سرانجام دل‌پذیر و تماشاگرپسندی منجر شود.

فیلم دوم: دموکراسی تو روز روشن؛ علی عطشانی.

"پوست موز" فیلم قبلی این فیلمساز جوان را ندیده‌ام، ولی فیلم حاضر با حضور آقای زم به عنوان تهیه‌کننده، حال و هوای فیلم‌های دههٔ شصت حوزه هنری را، که زمانی ایشان مسئول آن تشکیلات بودند، به مشامم رساند: فیلم‌های اولیهٔ مخملباف با عنوان "توبهٔ نصوح" و "استعاذه" و به خصوص همگون با فضای شیکی که آن زمان در فیلمی مثل "زنگ‌ها"ی محمدرضا هنرمند با فیلمنامهٔ مخملباف، اتفاق افتاد. البته در دههٔ شصت که دههٔ مخالفت با ستاره‌سازی و همسو با ستاره‌ستیزی بود، همهٔ سعی و تلاش‌ها نمودش در فیلمنامه و کارگردانی جلوه می‌کرد؛ ولی در این فیلم که در برههٔ ستاره‌پرستی! سینمای ایران شکل گرفته است، مامور مرگش "محمدرضا گلزار" است با تیپ و لباس "کیانو ریوز"ی "ماتریکس"! و سردارش "حمید فرخ‌نژاد" و مامور حساب و کتابش "محمدرضا فروتن" و دختر سردارش "نیوشا ضیغمی" و مستندسازش "نیکی کریمی".این آش درهم جوش البته احتیاج به قصه‌ای ماورایی هم دارد تا بتواند علاوه بر لذت بصری از دیدن ستاره‌ها، درس اخلاقی حسابی هم به تماشاگران محترمش بدهد، تا از این به بعد بدانند که آن دنیا مو را از ماست می‌کشند، حتی اگر زمانی فرماندهٔ جنگ بوده باشید و اکنون سرداری با هزار اهن و تلپ و احترام. البته سستی در دفاع از کشور را می‌توانید با استفاده از رانت سرداری در این دنیا، آن ور آب هم حل کنید، هیچ نگران نباشید. اغلب شوخی‌های فیلم درست از آب درنیامده است و گاه کار به تقلید صدا و حرکات و لحن دولت‌مردان فعلی هم کشیده شده است، آن جا که فرخ‌نژاد، با بازی شیرینش، ادای یکی از حاضران در جلسات مناظره‌ها را درمی‌آورد و خنده از جماعت حاضر در سالن سینما می‌گیرد. بالاخره بعد از دیدن کلی فیلم تا امروز، تیتراژی متفاوت به شکلی شکیل و قابل قبول و همسو با فضای فیلم دیدم، چیزی که استثنایی در میان دیگر فیلم‌ها به حساب می‌آمد. البته می‌توان پیش‌بینی کرد که با توجه به ذائقهٔ کنونی مردم که اغلب به دنبال حضور ستاره‌ها و اسامی دهان پرکن سر در سینماها هستند و شوخی‌های فیلم و ... فیلم در اکران عمومی، سودی دوچندان نصیب آقای زم و حتی بیشتر از درآمد رستوران ایشان در غرب تهران، عایدشان کند، نوش‌جانشان.

فیلم سوم: پشت در خبری نیست؛ شبنم عرفی نژاد.

حتما اسم کارگردان را کسانی مثل من که پیگیر دیدن سریال استثنایی "روزگار قریب" در یکی دو سال گذشته بودند، به عنوان منشی صحنه و دستیار تدوین و کارگردان پیش‌درآمدهای سریال، در تیتراژ آن به خاطر دارند. البته اگر از قبل هم بدانید که فیلمنامه و سرمایه‌گذاری و پشتیبانی معنوی از این فیلم هم به عهدهٔ فیلمساز نوجو و متفاوت‌سازی مثل "کیانوش عیاری" است، که سبک کارش را بسیار می‌پسندم، حتما به دیدن فیلم با اشتیاق می‌نشستید. از این که یک ساعت و نیم وقتم را صرف چنین فیلمی کردم، وقتی که به خاطر زحمت کارگردان و فیلمنامه‌نویس و بازیگران خیلی کمتر از این برایم گذشت، نه تنها پشیمان نیستم، بلکه خوشحالم که سبک و سیاق فیلمی چنین خوش‌ساخت در سینمای ایران نضج گرفته و بی‌تردید رشد هم خواهد کرد. متاسفانه برخورد با این فیلم، چندان خوب نبود و شکل حسادت‌آمیز را در میان کسانی می‌دیدم که فیلم را دیده بودند، ولی به دلیل همان خصوصیت بازر و همیشگی ما ایرانی‌ها، نپسندیده بودند. تنها کسی که در جلسهٔ پرسش و پاسخ کارگردان را با نوشته‌ای کوتاه تشویق کرد، من بودم و هیچ‌کس دیگری گویی فیلم را تحویل نگرفته بود. سوال من هم بیشتر اظهار شگفتی بود از این که چگونه در تصویربرداری عالی فیلم در فضای بسته یک مجتمع آپارتمانی، کارگردان در تقاطع‌های تصویری که گه گاه در فیلم اتفاق می‌افتاد، این چنین خوب حفظ راکورد کرده بود و البته با جوابی عجیب هم از طرف کارگردان متواضع روبرو شدم، این که برداشت یک صحنه گاه به عدد سی هم می‌رسید، و تمهید ایشان قبل از فیلمبرداری تمرین و تمرین و تمرین بوده و گرفتن آنها با دوربین ویدئویی و مرور هر روزهٔ‌ آنها و .... بی شک زحمت کارگردان بدون اتکا به فوق ستاره‌های سینمایی و تمرکزش بر عناصر اساسی دیگر، در فیلم به ثمر نشسته بود و با فیلمی سهل و ممتنع روبرو بودیم، فیلمی که به قول یکی از حاسدان: کاری نداشت ایشان هم می‌توانند در سال چندتا از این فیلم‌ها سرهم‌بندی کنند، ولی در عمل یکی از ضعیف‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران را در کارنامهٔ خودشان ثبت کرده‌اند. این فیلم علاوه بر محاسنی که برشمردم، از تیتراژ و موسیقی خوبی هم بهره می‌برد. در یک روز، دو تیتراژ خوب و مقبول دیدن هم رکوردی به حساب می‌آید!

 


 
 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر -۵ و ۶
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

روز پنجم: لرد اف د رینگ.

فیلم اول: ملک سلیمان نبی؛ شهریار بحرانی.

با اینکه حضور تکنولوژی‌های برتر و روز جهان در سینمای ایران می‌تواند برای این سینمای خالی از هرگونه جلوه‌های ویژه ماندگار غنیمتی باشد، ولی بدون ایجاد تعادل بین این تکنولوژی و دیگر عناصر شکل دهی یک فیلم، مثل فیلمنامه، تدوین، بازیگری و ... نمی‌توان به مقصود نهایی سوپرپروداکشنی تاثیرگذار رسید. متاسفانه نداشتن داستانی قوی و درگیرکننده یکی از عناصری است که متوجه این فیلم است. تمرکز اصلی بیان قصص قرآنی که در طول دوران بعد از انقلاب تاکنون ساخته شده‌اند، مثل کار قبلی همین کارگردان "مریم مقدس"،"بشارت منجی" و فیلم حاضر، حضور پررنگ علمای یهود توطئه‌گر است. توطئه گرانی که به شکل‌های مختلف در حال دسیسه بر علیه شخصیت یا شخصیت‌های مثبت حاضر در فیلم هستند. گریم و شکل و شمایل آنها و بازیگران این کراکترها گویی از هم کپی برداری شده و در این فیلم‌ها تکثیر شده‌اند. در این فیلم که بی‌پرده و راحت ارتباط مستقیم علمای یهود با شیاطین و جادوگران را به صراحت و کامل نشان می‌دهد! به نظر نگارنده حتی در نشان دادن شخصیت‌های منفی هم نباید راه به افراط برد، و شخصیت‌های مثبت را نیز می‌توان خاکستری رنگ‌آمیزی کرد تا باورپذیری آن نزد تماشاگران دوچندان شود. در سینمای روز جهان حتی هالیوود هم اگر عنصر داستان در یک فیلم ضعیف باشد، معمولا آخرین فن‌آوریهای روز هم نمی‌تواند به داد فیلم برسد. البته آنها به چنان پختگی رسیده‌اند که برای هر فیلمنامهٔ ضعیف و تکراری میلیون‌ها دلار خرج نکنند وبعد منتظر بازگشت سرمایه‌اشان باشند، عنصر اصلی که در صنعت سینمای ایران به بوته فراموشی سپرده شده و نتیجهٔ آن هم فیلم‌های ضعیفی مثل "ملک سلیمان نبی" است. امیدوارم تهیه‌کنندگان دولتی این فیلم به این نتیجه برسند که ساخت قسمت دوم این فیلم چیزی بر وزن سینمای ایران اضافه نمی‌کند.

فیلم دوم: زمهریر، علی روئین تن.

شگرد کارگردانان و تهیه‌کنندگانی که چیزی در چنته ندارند، معمولا شانتاژبازی و شامورتی‌بازی است، تا با ایجاد هیاهو برای هیچ از این آب گل‌آلود ماهی نصیبشان شود، اتفاقی که برای زمهریر در شب نمایش و بعد در جلسه پرسش و پاسخ آن افتاد. کار کارگردانی که با حمایت معاونت سینمایی فعلی، فیلم‌فارسی آبگوشتی  در ژانر اجتماعی - جنگ به شکلی اهانت‌آمیز می‌سازد وبعد مدعی است که فیلم او را توقیف کرده‌اند تا بلکه در اکران عمومی تماشاگر بیشتر و در نتیجه پول بیشتری را جذب جیب شریفش! کند، چندان ارزشی ندارد تا کیبورد و چشم و چار برای آن گذاشت. بالاخره قرار نیست که همهٔ کارگردان‌ها و تهیه کنندگان هم شخصیت مثبت باشند، برای پایداری این درام در هم جوش سینمای فعلی، به کراکترهای منفی هم بی‌شک نیاز است!

روز ششم: کشف دو فیلمساز خوب.

روز ششم گویی روز کشف استعدادها و امیدهای آینده سینمای ایران است. کارگردانانی مثل "شهرام علیدی"  و "سیاوش اسعدی"، اگر همین روند کار اولشان را ادامه بدهند، که گاه چنین اتفاقی نمی‌افتد و یک کارگردان بعد از ارائه کاری خوب دیگر نمی‌تواند کارش را ارتقاء بخشد، می‌توانند جایگزین نسل قبلی فیلمسازان خوب سینمای ایران باشند.

فیلم اول: زمزمه با باد، شهرام علیدی.

داستان سادهٔ فیلم "زمزمه با باد" مانع از این نمی‌شود که نویسنده و کارگردان کار دچار لکنت بیانی شود. سابقهٔ کارگردان در تحصیل نقاشی و فیلمبردار در زمینه گرافیک، زیبایی شگفتی به قاب‌های فیلم بخشیده که در کمتر فیلمی از فیلم‌های قبلی ایرانی می‌توان سراغ گرفت. سکانس- صحنه‌های شگفتی مثل: نامه نوشتن یک کوتوله به روی گل‌های چسبیده به ماشین "مام بالدار" شخصیت محوری فیلم و حک کردن بوسه پایان نامه به روی گل‌ها، زمین فوتبال، عروسی، قبرستان، رادیوهای آویزان و مرد تعمیرکار بسته به درخت در میان آنها و ... در تلفیق با طبیعت زیبای کردستان و هوشیاری کارگردان و مدیر فیلمبرداری و تلفیق آن با موسیقی و مویه‌های پرمایهٔ کردی، توانست تحسین جمعی از منتقدان را برانگیزد. در جایی از این فیلم با الهام از نمایش سایه‌ بازی مروری کوتاه بر تاریخ کردها از افسانه گیلگمیش تا زمان حال و نوید آینده‌ای خوب برای این قوم را شاهد بودم، که به نظر زیباترین سکانس فکر شدهٔ فیلم بود. امید که کارهای بعدی این کارگردان هم به خوبی همین کار باشد.

فیلم دوم: آناهیتا؛ عزیرالله حمیدنژاد.

همهٔ کسانی که دو فیلم خوب قبلی این فیلمساز را دید‌ه‌اند یعنی: "هور در آتش" و "اشک سرما"، انتظار داشتند این فیلم هم در کنار آنها به سومین فیلم خوب این کارگردان تبدیل شود، ولی بعد از دیدن فیلم انتظار خیلی‌ها برآورده نشد و این فیلم هم رفت در کنار دیگر فیلم‌های متوسط این فیلمساز مثل "ستارگان خاک" و "قله دنیا" و.... کارگردان البته مدعی است که این فیلم "ادای دین به نسل جوان متفکر است." و تحقیقات علمی "ایموتو" محقق ژاپنی در شکل پذیری بلورهای آب از اتفاقات پیرامون را، پایه و مایهٔ فیلمش قرار داده، تا بر مبنای آن داستانی جنایی را به پیش ببرد. اول اینکه دوپارگی داستان فیلم، ضربهٔ کاری به ساختار فیلم زده است و دوم این که با تاکید بیش از حد بر این تحقیقات به نوعی کارگردان می‌خواهد عنصری نو را وارد فیلمش بکند که چندان در فیلم جا نمی‌افتد و نتیجهٔ مطلوبی نمی‌دهد. فیلم‌های خوب این کارگردان سطح انتظار از او را بیشتر کرده است وگرنه فیلم حاضر در مقایسه با فیلم‌های این دوره جشنواره به نظرم، فیلمی قابل قبول و با نمره‌ای متوسط است.

فیلم سوم: حوالی اتوبان؛ سیاوش اسعدی.

یکی دیگر از کشف‌های جشنواره بیست و هشتم فجر در روز ششم، فیلم "حوالی اتوبان" بود. فیلم را که بدون توصیه کسی از قبل، به تماشا نشستم تا اگر جذب نشدم زودتر به خانه بروم و جبران کم‌خوابی‌های این چند روزه را بکنم، من را تا ساعت یک نیمه شب، یعنی تا پایان جلسهٔ پرسش و پاسخ، درگیر خود کرد. گرچه نوعی دوپارگی در روایت داستان فیلم نسبت به نیمه اول درگیرکننده و نیمه دوم نچندان دلچسبش وجود داشت، ولی کادربندی‌های خوب، بازی‌های حسی، و میزانسن قابل قبول، چیزی نبود که بشود از آن دل کند و گذشت. دیدن بازی عالی خانم "گلچهره سجادیه" بعد از گذشت سالیانی طولانی از دیدن بازیهای شگفتش در "دندان مار" کیمیایی و "رعنا" ی میرباقری، و همچنین لذت از بازی زیرپوستی و کنترل شده‌ٔ فرزند یک زوج هنری موفق "مهدی هاشمی" و "گلاب آدینه" در چهرهٔ بازیگری خانم "نورا هاشمی" من را به این نتیجه رساند که حتما این دو چهره بی‌نصیب از سیمرغ یا تشویقی در مراسم اختتامیه جشنواره نخواهند بود. ضمن این که معتقدم تا امروز می‌تواند "سیمرغ" فیلم اول و دوم هم بین کارگردان این فیلم و "زمزمه با باد" تقسیم بشود. 

 


 
 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۴
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
 

روز چهارم : حکایت ما از کجا شروع شد؟

فیلم اول: بیداری رویاها؛ محمد علی باشه آهنگر.

ایدهٔ اولیه  فیلم را نویسندهٔ فیلمنامه "محمدرضا گوهری" از داستانی از داستان‌های کوتاه مخملباف ربوده – الهام گرفته! - است. فیلم با صحنه‌ای خوب و سؤال‌برانگیز داستان خود را شروع می‌کند: اسیری در یک تبادل عجیب مرزی به وطنش بازمی‌گردد. بعد از آن حکایت خانوادهٔ شهیدی را شاهد هستیم که برادر با زن برادر، به ظاهر شهیدش، ازدواج کرده است و با شنیدن خبر زنده بودن او شالودهٔ زندگی آنها – پسر برادر و زن برادر و مادر و... – به هم می‌ریزد. برادر کوچکتر "داود" که اکنون مستاصل است، سعی دارد تا ریسمان از هم گسیخته روابط خودش با زنش و فرزندانش را، بعد از بی‌خبری بیست و دو ساله، همچنان محکم و استوار نگه‌دارد. فیلمنامه‌نویس بالاخره بعد از این که همهٔ سعی و تلاش خود را متوجهٔ مواجه نکردن شخصیت‌های اصلی داستانش می‌کند، و به نظر می‌رسد که این را برای خودش امتیازی به حساب می‌آورد در صورتی که از ضعف‌ها و حفره‌های اصلی فیلمنامه است، با تمهیدی نچندان دلچسب آرامش را به همه بازمی‌گرداند. فیلمنامه‌نویس با پایان خوش احساسات‌گرایانه، که معمولا فیلم‌هایی با تهیه‌کنندگانی دولتی از این دست چاره‌ای جز برگزیدن این راه ندارند، تماشاگران خود را امیدوار می‌کند که هیچ چیزی نمی‌تواند زندگی شیرین یک ایرانی خانواده‌دار را به هم بریزد، حتی اگر هنوز اشکالات شرعی و عرفی زیادی متوجهٔ زندگی زنی با حضور دو مرد زنده و حی و حاضر به عنوان شوهر، در ذهن تماشاگران فیلم به عنوان سؤال باقی گذاشته باشد. البته فیلمبرداری با نورهای ضعیف و اغلب تصاویر فلو هم از دیگر ضعف‌های فیلم به حساب می‌آمد، به طوری که گویی بازیگران فیلم در تاریکی مشغول بازی هستند و چندان رغبتی به دیده شدن ندارند!

فیلم دوم: صد سال به این سال‌ها؛ سامان مقدم.

فیلم سیر زندگی زنی است با نام نمادین "ایران" که مقطع زمانی از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۸۴ را شامل می‌شود. "ایران"، که زندگی شاد و سرخوشانه‌ٔ او با همسر و فرزند دبستانی‌اش در بندر پهلوی با شروع انقلاب تبدیل می‌شود به مصیبت‌نامه‌ای پرآب چشم، گویی نمایندهٔ بسیاری از کسانی است که از این تحول اجتماعی نصیبی جز مرارت و سختی نصیبشان نشده است. این مرارت‌نامه "سامان مقدم" گویی ریشه در اولین فیلم قابل تامل‌اش "پارتی" دارد و کراکتر اصلی فیلم "صد سال به این سال‌ها" که در سال ۱۳۶۷ شهید می‌شود، نمایندهٔ نسل او و ای بسا خود اوست، که قسمت آنان نیز از دفاع از مملکت سوختگی و درماندگی مادرانشان است. ناپسری "ایران"، که سالیان سال بی‌هیچ چشم‌داشتی او را بزرگ کرده تا به دانشگاه برود، به عنوان فعال جنبش دانشجویی، به زندان می‌افتد. "ایران" با واسطهٔ شخصی، که زمان قبل از انقلاب راننده و وردست شوهرش در چاپخانه بود و به نوعی قاتل شوهرش و اکنون سال‌ها بعد از انقلاب به یکی از نیروهای دولتی تبدیل شده است، ناپسری را علی‌رغم میل خود همراه با همسر جوانش به خارج از کشور می‌فرستد. جایی که هنگام عزیمت او به خارج از کشور، به توصیهٔ مقام دولتی، هر وقت توانست تندی‌ها و تلخی‌های این مملکت را تحمل کند، به مام وطن بازگردد. این فیلم هم نشان از هنرمندی دارد که صاحب بینشی پیش‌بینی کننده است. فیلم با اینکه یکسال پیش ساخته شده است و به خاطر بیان واقعیات بسیار در مورد مقطع زمانی سی سال گذشته در محاق توقیف افتاده است؛ اما گویی در ماه‌های اخیر و بعد از حرکت مردمی ساخته شده است: جایی که به خصوص به جنبش دانشجویی و گرفت و گیر آنان اشاره می‌شود و راه چاره را گویی دولت‌مردان در خارج شدن جوانان از این مملکت و ادامه تحصیل در آنجا می‌دانند، تا آنان بتوانند هر جور خود صلاح می‌دانند این ملک و مملکت را بدون مزاحمت دانشجویان و روشنفکران بچرخانند. اما در این میان تکلیف کسانی که دستشان در این وانفسا به هیچ مقام دولتی – عاشقی بند نیست و پول ندارند فرزندان معترضشان را به خارج از کشور بفرستند تا مصون از دست دولتیان باشند چه می‌شود؟ با دیدن این فیلم مقام اول را به این فیلم، در لیست فیلم‌هایی که تاکنون در جشنواره دیده‌ام می‌دهم.

 


 
 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۳
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
 

روز سوم : همه برای هیچ.
ظهر روز دهم؛ مجتبی راعی.
تعریف داستان جدافتادگی دو خواهر به خاطر حملهٔ عراقی‌ها به خرمشهر و مراجعه خواهر بزرگتر به عنوان دکتر هلال احمر به عراق بعد از بیست و پنج سال جهت یافتن خواهرش، بستری را برای کارگردان و تهیه‌کنندهٔ فیلم "ظهر روز دهم" فراهم کرده است تا گشتی در دو شهر مذهبی و مورد علاقهٔ شیعیان یعنی نجف و کربلا بزنند. مطابق بودن زمان وقوع ماجرا نیز در ایام محرم و نشان دادن عزاداری شیعیان در آن هم، فرصت خوبی بوده تا ثبت تاریخی از بزرگی و شدت و حدت این مراسم صورت بگیرد. البته با این که ایدهٔ اولیهٔ ساخت این فیلم را "رسول ملاقلی‌پور" و "منوچهر محمدی" ارائه داده بودند، ولی دست اجل فرصت اتمام این کار را به کارگردان قبلی نداد و سرآخر کارگردان حاضر با توجه به سابقهٔ ساخت فیلم‌هایی درهمین ژانر و به نوعی معناگرا با فیلنمامه‌ای به کلی متفاوت از فکر اولیه ساخته شد. فیلمنامهٔ حاضر هم انسجام لازم و کاملی برای بیان داستان فیلم را ندارد: مثلا جنگجوی عراقی، که به بعثی بودن و در نتیجه سبعیت او هم در فیلم اشاره شده است، چگونه می‌توانسته در بحبوحه هجوم به خرمشهر، نوزادی را به پشت جبههٔ جنگ منتقل کند؟ چرا پایانی خوش به آخر فیلم اضافه شده تا ملودرامی که می‌توانست تلخی حضور تروریسم را در عراق با همان صحنهٔ انفجار به تماشاگر منتقل کند، این چنین ضعیف جلوه کند؟ به هر حال صبح روز ششم بهمن ماه، کارگردان و دیگر عوامل فیلم خیلی از تماشاگران را، از جزیرهٔ بتونی کاخ جشنواره به سفری کوتاه به عراق و حس حضور در حال و هوای عتبات عالیات بردند.
آل؛ بهرام بهرامیان.
با توجه به تبلیغات بسیاری که تهیه‌کنندهٔ فیلم چه قبل از اولین نمایش عمومی آن در نزد اهالی رسانه و مطبوعات برای فیلمش می‌کرد و چه بعد از آن، در جلسهٔ پرسش و پاسخ، که ایشان هر عیب و ایراد گرفته شده از فیلم را به کلی منکر می‌شد و معمولا سوال کننده و سواد سینمایی او را زیر سوال می‌برد، به یاد کلام شیرین سعدی افتادم که "مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید." البته اگر هر کس دیگری جای ایشان بود که حداقل نیم میلیارد تومان پول زبان بسته را خرج فیلمی می‌کرد که فیلمنامه‌ای ضعیف دارد، بازیگرانی با توقع کمتر در دریافت دستمزد و بیشتر به دنبال شهرت و در نتیجه حضوری نچندان دلچسب در فیلم، کارگردانی که اولین کارش است، انتخاب لوکیشن‌ها در ایروان ارمنستان که جذابیت چندانی جز حضور خانم‌های بی‌حجاب و گاه زیبا ندارد، سکانس‌هایی به شدت تکراری و نخ‌نما شده و امتحان پس داده در ژانر وحشت و استفاده از افکتهای فیلم‌هایی مثل "جن‌گیر" و "طالع نحس" و "جیغ" و ... بایستی این‌ چنین جانانه از فیلمش دفاع می‌کرد. حضور عصبی ایشان قبل از نمایش فیلم و دیدن چهره برافروخته‌اشان خود نشان از سر ضمیر می‌داد که بی‌شک دچار بروز تضادهای درونی بودند، به هر حال تهیه‌کننده شاید از بسیاری از منتقدان دیگر بیشتر به ضعف‌های فیلمی که تهیه کرده است واقف است، ولی از سویی اگر نتواند رضایت منتقدان و تماشاگران عادی را در اولین نمایش آن جلب کند و فیلم در همین اولین قدم به زمین بخورد، مطمئن خواهد بود که در اکران عمومی هم با اقبال چندانی مواجه نخواهد شد و در نتیجه بازگشت سرمایه همراه با سود کلان هم رویایی بیش نخواهد بود. امیدوارم چنین نشود و مردم در اکران عمومی، اگر شده حتی برای دیدن بازی بازیگر نقش یوسف در نقشی دیگر، در سینماها حاضر شوند و تهیه‌کننده را به ادامه کار درسینمای ایران تشویق کنند. خطای سهوی یا عمدی تهیه‌کننده - مجری در هنگام اهداء جوایز در مراسم اختتامیه و اعلام سیمرغ بلورین برای صدابرداری و صداگزاری فیلمش، که روز بعد معلوم شد که چنین جایزه‌ای را فیلم "آل" نگرفته است، شاید ناشی از همین تعصب بود.
هیچ؛ عبدالرضا کاهانی.
اصلا کافی بود بدانم تا "مهدی هاشمی" بازیگر بسیار خوب و به تعبیر خودم ستاره بازیگران نسل میانی سینمای ایران، در فیلمی بازی می‌کند تا برای دیدنش مشتاق باشم؛ چه رسد به اینکه عوامل جذاب دیگری هم بر کوره این اشتیاق بیشتر بدمد؛ مثل: مشکل‌دار شدن فیلم و حرف در آوردن برایش قبل از اولین اکران رسانه‌ای، کارگردانی با سابقه ساخت فیلم خوبی مثل "بیست"، فهمیدن این که این‌ بار هم "حسین مهکام" همراه کارگردان بوده در نوشتن فیلمنامه، با توجه به سابقهٔ خوب ایشان در پروراندن فضاهایی تئاتری در سینما، که بیشترمتکی به مکان‌های ثابت است تا لوکیشن‌های متنوع و در نتیجه همهٔ همت آنان باید در پرورش روابط بین کراکترها و دیالوگ‌ها و کشمکش‌های درونی بروز کند تا جذابیت‌های لوکیشنی - نمونهٔ موفق آن فیلم "بیست"- ، و بالاخره فهمیدن این که با فیلمی طنزپردازانه بر خلاف فیلم قبلی همین کارگردان، مواجه خواهم شد.
فیلم به دو قسمت "نگاه اول" و "نگاه دوم" تقسیم شده است، در نگاه اول با مردی پرخور و مفت‌خور مواجه هستیم، که همه با فهمیدن این که حضور او در همه جا سودی جز ضرر به حالشان ندارد، سعی در دک کردن او دارند. قسمت اول فیلم بعد از بیچارگی زنش از تامین مخارج او و بالاخره با بروز دعوا و مرافعه در خانه‌ای که او جز خوردن کاری نمی‌کرد، تمام می‌شود. در قسمت اول همه از عمه خانم، با بازی خوب و همیشه شیرین "مرضیه برومند"، تا حتی بچه‌های کوچکی که در خانهٔ پرهیاهو و پرجمعیت همسر تحمیلی مرد پرخور وجود دارند، از او متنفرند و تماشاگران نیز همراه دیگر شخصیت‌های فیلم حس اشمئزازی که دیگران در مورد حضور او در همه جا دارند را، با تمام وجود حس می‌کنند. انگل‌وار بودن همراه با زالوصفتی مرد پرخور را چه زیبا و دقیق، در هر دو قسمت فیلم، بازی زیرپوستی "مهدی هاشمی" به بیننده انتقال می‌دهد. اما "نگاه دوم" از جایی شروع می‌شود که همه می‌فهمند مرد پرخور بی‌عار و بیکار، خاصیتی استثنایی دارد: او هر چند وقت یک‌بار می‌تواند بعد از رشد کلیه جدیدش! آن را با قیمتی گزاف، به زعم او و اطرافیان فقیرش، به دیگرانی که محتاج این عضو حیاتی بدن هستند بفروشد. اینجا قضیهٔ "شکل دوم" آغاز می‌شود. او - مردپرخور - می‌شود منبع درآمد خودش برای پرخوری‌هایش و خانوادهٔ پرجمعیت زنش، که حالا او را به نزد خودشان بازگردانده‌‌اند و بسیار تحویلش می‌گیرند و از حالا به بعد همه توقع دارند تا از قبل درآمد او به سروسامانی برسند. عمه خانم که تا قبل از این کشف بزرگ تحمل دیدن او را نداشت، به خانهٔ همسر "نادر" - چه اسم پرمسما و قابل تاملی برای مرد پرخور- می‌رود تا او را که حالا تبدیل شده است به گاوی نه من شیر، به خانهٔ خودش بازگرداند ولی موفق نمی‌شود. پسر و عروس و داماد زن "نادر" با شنیدن بوی پول همه هوایی می‌شوند و به فکر می‌افتند که نقشه‌هایی که تا قبل از آن جزو رویاهایشان بود را عملی کنند. اما این درآمد کلان با توجه به پرخرج بودن خود نادر و زندگی انگل‌وارش و همچنین خساستی که به خرج می‌دهد - البته اشارات فیلم به مورد خسیس بودن نادر کم است - سودی عاید کسی نمی‌‌کند که "هیچ"، بلکه برعکس باعث عیان شدن اختلاف‌های شدیدی می‌شود که تا به حال به خاطر نداری وفقر دراین خانواده پرجمعیت و پرهیاهو به این شکل جرات بروز نداشت. سرآخر فیلم با واقعه‌ای تلخ و رفتن دوبارهٔ "نادر" از خانه همسرش پایان می‌گیرد.
با اینکه می‌توان فیلم "هیچ" را - که ذهنم را بدجور متوجهٔ کارهای حجمی استاد پرویز تناولی با نام "هیچ" می‌کند - در شکلی نمادین و رمزی نیز مورد مداقه و بررسی قرار داد، که البته فیلم هم با اشارات بسیاری که دارد این اجازه را به هر کسی می‌دهد در حد و توان عقلی خودش آن را تفسیر کند و تعمیم دهد، اما به نظرم هژمونی تعابیر اجتماعی از فیلم، با توجه به ساخته‌های قبلی همین کارگردان و اتمسفر کلی آن، بر دیگر برداشت‌های از "هیچ" بیشتر است. می‌توان داشتن یا نداشتن پول و منبع درآمد را، با کمی اغماض، بن اندیشهٔ این دو نگاه بدانیم. نگاهی که تصور می‌کند با داشتن منبع درآمد مکفی می‌توان همه چیز را به سامان کرد و با کارنکردن و خوردن از کیسه به همه چیز رسید. با مرور تاریخ حضور نفت بعد از اکتشاف آن در ایران و نقش پررنگش در بروز تنش‌های بسیاری در زمینه‌های سیاسی و اجتماعی و ... این سرزمین، شاید بتوان تعمیم‌یافته‌ترین نگاه را به فیلم "هیچ" انداخت؛ ولی می‌توان با نگاهی مینیممی به فیلم هم حضور این هیچ یا پول را در روابط انسانی به ظاهر سادهٔ روزمرهٔ انسان‌ها هم به خوبی دید. نویسندگان فیلمنامهٔ عالی "هیچ" این مجال را داشته‌اند تا در خانه‌ای پرهیاهو که هر کسی ساز خود را می‌زند، هوایی شدن هر کدام از جفت‌های حاضر در فیلم را به شکلی کامل نشان بدهند. نشان دادن درد یکی از اولین وظایف هنرمندان خوب است. آنان همچون پیشگویان تاریخ، سعی دارند تا جامعه اطرافشان را با خطر آشنا کنند، و به نظرم در "هیچ" نویسنده و کارگردان فیلم به بهترین شکل ممکن در سینمای ایران - با همهٔ احتیاط‌ها و عصا به دست راه رفتنشان به خاطر وضعیت ممیزی که همه آن را در سینما حال حاضر ایران لمس می‌کنند- توانسته این مهم را به سرانجام برساند. این فیلم بهترین فیلمی است که در این سه روزی که از جشنواره می‌گذرد دیدم.


 
 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
 

  روز دوم: تحمل همدیگر.

روز دوم جشنواره را با دیدن دو فیلم گذراندم و چند فیلم نیم جویده نیز داشتم، فیلم‌هایی که آنقدر رمق ندارند تا تماشاگر را به صندلی‌ها بچسبانند و مانع از گریز آنها بشوند از سالن سینما. خوب فیلم‌هایی که از آنها گریزان شدم و به سالن کاخ جشنواره پناه آوردم و گپ با دوستان را بر دیدن آنها ترجیح دادم، این فیلم‌ها بودند: "یک گزارش واقعی" داریوش فرهنگ، "خاطره" نادرطریقت. اما فیلم‌هایی که رغبت کردم و تا آخر دیدم از این قرار هستند:

فیلم اول؛ طلا و مس: همایون اسعدیان.

"طلا و مس" فیلم ساده و بی‌غل و غشی است. زندگی روحانیان و موقعیت فردی و اجتماعی ایشان و مشکلاتی که در تعامل با جامعه پیرامونیشان به وجود می‌آید را، قبل از این نیز دو سه کارگردان دیگر در فیلم‌هایشان تجربه کرده بودند و مرتبط‌ ترین آنها با این فیلم را  "رهبر قنبری" در فیلم "او" تجربه کرده بود: فیلمی محجور که متاسفانه به اکران عمومی در نیامد و پخش نابهنگامی در تلویزیون داشت و در واقع دیده نشد. البته شخصیت روحانی فیلم "او" در روستایی آذری روزگار می‌گذراند و در میان مشکلات بسیاری که برایش پیش می‌آمد، پیشنهاد گرفتن موقعیت و مسئولیتی نان و آب دار را رد می‌کند تا همچنان دستگیر و همراه روستائیان باقی بماند. در اینجا نیز طلبه‌ای جوان همراه با همسر و دو فرزندش که به تازگی از شهرستان به تهران مهاجرت کرده‌اند، با موقعیتی دشوار روبرو می‌شود: بیماری ام اس زنش و پیشرفت روز به روز آن و نگهداری فرزندان خردسالش در کنار درس خواندن و خرجی خانه را درآوردن. موقعیت‌هایی ساده در این حد را گاه در زندگی، خیلی هم به جد نمی‌گیریم، ولی در کشاکش همین موقعیت‌هاست که جوهرهٔ اصلی انسانی افراد و اعتقادات واقعیشان آشکار می‌شود. بازی خوب "نگار جواهریان" در این فیلم قابل ذکر است و به احتمال قوی برای او جایزه‌ای را در مراسم اختتامیه جشنواره امسال به ارمغال خواهد آورد.

فیلم دوم؛ آتشکار: محسن امیریوسفی.

بعد از دیدن فیلم در کاخ جشنواره اولین فکری که از ذهنم گذشت این است: ای کاش این فیلم را فقط مردها می‌دیدند! همانطور که فیلم خانم میلانی "تسویه حساب" فیلمی زنانه است، به نظرم فیلم "آتشکار" "محسن امیریوسفی" هم فیلمی مردانه است. گرچه نظری را که می‌دهم بیشتر شبه‌ طنز است و موجب خندهٔ خانم‌ها بعد از دیدن فیلم، ولی ای کاش مسئولین سینمایی می‌توانستند با درجه‌بندی فیلم‌ها به مردانه، زنانه، بچه‌گانه، کمتر موجب خجالت مردان بعد از دیدن این فیلم می‌شدند! "آتشکار" با زبانی طنز و شوخی با بازی خوب "حمید فرخ‌نژاد" درشهر فولادشهر اصفهان می‌گذرد؛ لهجهٔ شیرین اصفهانی و همراهی موضوعی بکر مثل وازکتومی مردان و جدال فکری مردانه با این قضیه، چنان فضای مقبولی در فیلم ایجاد کرده که موجب می‌شود فیلم را تا پایان بدون احساس دل‌زدگی و خستگی دنبال کنیم. مردان جامعه ما، که عموما خود را بعد از انجام این عمل دیگر مرد نمی‌دانند، در این فیلم در شخصیتی داستانشان تعریف می‌شود که با معضل ادامهٔ نسل و داشتن چهار دختر قد و نیم‌قد هم همراه است. آرزوی حضور حداقل یک پسر در خانهٔ هر ایرانی در جامعه ما ریشه‌ای عمیق دارد؛ که همین بستر مناسبی است برای کارگردان تا در این قالب و به این بهانه، جدال همیشگی این صد و چند ساله سنت و مدرنیته  را به شکلی بدیع مرور کند. پدر بانمک شخصیت اصلی فیلم که مخالفت شدیدی با وازکتومی پسرش دارد را می‌توان نمایندهٔ سنت دانست و دکتر را به نوعی نمایندهٔ مدرنیته. البته روحانی فیلم هم در برزخ این جدال وجود دارد، گاهی به نعل می‌زند و گاهی به میخ. تقسیم فیلم به سه قسمت بهشت و جهنم و برزخ هم نوعی نگرش اپیزودیک به فیلم تزریق می‌کند، که چندان در فیلم جا نمی‌افتد. البته لوکیشن بکر فیلم که کارخانهٔ ذوب آهن اصفهان است، بی‌تاثیر در انتقال این مفاهیم ماورایی نیست! سکانس‌های مربوط به اعتصاب کارگران و احساس "لخ والسایی" کردن شخصیت اصلی فیلم، و شکستن اعتصاب بالاخره با توزیع کیسه‌های برنج هم از اشارات بسیار جالب و به روزی از فیلمساز بود، گرچه سه سال از ساخت فیلم گذشته باشد.

 


 
 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۱
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
 

روز اول: جشن فیلم‌های توقیفی.

گرچه همهٔ مانور تبلیغاتی بیست و هشتمین جشنوارهٔ فیلم فجر – نه بین المللی – در بهمن ماه 1388، بعد از آرامش نسبی که در فضای اجتماعی بعد از انتخابات پیش آمده، به روی فیلم‌هایی است که رفع توقیف شده‌اند و رنگ پرده را می‌بینند - و گویی همهٔ آنچه که در دلایل توقیف آن فیلم‌ها در سال‌های گذشته ذکر می‌شد دیگر رنگ باخته و کسی هم نبایستی پیگیر آن بحث و جدل‌های پیشین باشد و طبق بازی "کی بود کی بود من نبودم" هم هیچ کس و هیچ چیز مقصر نبوده و نیست و نخواهد بود- اما بی‌رمق بودن این جشن سالیانه و تحریم‌هایی از نوع دیگر از جانب اغلب هنرمندان اسم و رسم‌داری مثل کیارستمی و بنی‌اعتماد و فرشچی و توحیدی و ... و شرکت نکردنشان به شکل ارائه ندادن فیلم‌های اخیرشان یا برائت جستن در داوری آن، از همان روز اول در اتمسفر جشنواره نمایان بود. ضرب‌المثل قدیمی "آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی" تا آخرین لحظات روز و شب اول که در کاخ جشنواره! در سالن همایش‌های برج میلاد به سر می‌بردم در ذهنم خلجان داشت. کارگران زحمت‌کش کراوات‌زده و لباس فرم پوشیده، غذایی را در روز و شب اول توزیع کردند که نشانی آشکار از همان ضرب‌المثل بود. غذایی مشکوک و زمان در رفته که آخر از طرف مسئولین نتیجه‌گرفته شد که توزیع نشود، تا چند نفر مسموم حداقل به جمع جماعت خوشحال در این دید و بازدید سینمایی اضافه نشود. وقتی شام هم توزیع نمی‌شود کسی هم به روی مبارک نمی‌آورد، مثلا خبرنگاران و عکاسانی که از صبح تا شب در حال تلاش برای انعکاس خبرهای این جشن! بی‌رمق هستند، که ثمر مستقیم آن عاید برگزارکنندگان و متولیان و ارائه بیلان کاری آنان می‌شود،  اگر احساس گرسنگی کردند در جزیره‌ بتونی وسط بزرگراه‌های تهران بزرگ که تا شعاع چند کیلومتری هم فست‌فودی یافت نمی‌شود چه باید بکنند و به چه کسی شکایت ببرنند. با گشتی کوچک در میان برگزارکنندگان و در واقع میزبانان کاخ، هیچ دلسوزی نسبت به این قضیه را مشاهده نکردم و فقط سعی داشتند به نوعی قضیه را هر چه سریع‌تر، مثل اغلب کارهای دیگری از این دست، ماستمالی کرده و هر چه زودتر از شر میهمانان گرسنه و شاکی خلاص شوند تا روزی دیگر شود و همه چیز به خیر و خوشی از ذهن همه‌اشان پاک شود.

فیلم اول: به رنگ ارغوان، ابراهیم حاتمی‌کیا

بهترین تدبیری که می‌شد اندیشید برای کشاندن منتقدان و نویسندگان و خبرنگاران، در روز اول و سانس اول نمایش فیلم‌های جشنواره به سینمای رسانه‌ها، نمایش فیلمی بود که پنج سال از ساخت آن گذشته، تا به حال کلی شایعات و واقعیات حول آن تندیده شده، کارگردان آن مشهور است و با آخرین فیلمش، فیلم "دعوت"، از حال وهوای کارهای قبلی‌اش – که به زعم عده‌ای آثاری در راستای دفاع از انقلاب و مقاومت است - سال‌های نوری فاصله گرفته است. همه عطش داشتنند بدانند که چه چیزی در این فیلم می‌گذرد که اینگونه سفت و سخت سعی شده بود تا خدایی‌ناکرده کسی از آن بویی نبرد تا مبادا به کسی یا چیزی در گوشه‌ای از این ملک مشکوک نشود؛ چون همه چیز و همه کس در نهایت پاکی و درستی و صداقت در حال انجام وظیفه خود هستند و کوچکترین شکی در این اصل، بزرگترین گناه محسوب می‌شود. داستان فیلم، که از نمونهٔ خارجی و کلاسیک و مشهور آن یعنی "نینوچکای" ارنست لوبیچ برداشت شده بود، فاصلهٔ وظیفه وعشق واتفاقاتی که در این بین اتفاق می‌افتد را نشان می‌دهد. در اثر کلاسیک لوبیچ، البته کسی که عشق را بر وظیفه ترجیح می‌دهد، زنی است از کا.گ.ب که دل‌باخته مردی برخاسته از سیستم کاپیتالیسم می‌شود؛ ولی در اینجا مردی است که در حین انجام وظیفه اطلاعاتی خود، دل‌باختهٔ دختری می‌شود که پدرش در نقطهٔ مقابل فکری و عقیدتی اوست. در هر دو فیلم سرآخر عشق پیروز میدان است و وظیفهٔ تکلیف‌شده به فرد زیر پای دل‌باختگی‌ها رنگ می‌بازد. طبق معمول فیلم‌های حاتمی‌کیا، انگار گریزی از افتادن فیلم به دام سانتی‌مانتالیزم وجود ندارد و همین باعث می‌شود که فیلم از آنچه که می‌توانست باشد چند درجه پایین‌تر بیافتد. بازی فرخ‌نژاد درخشان است در نشان دادن این کشمکش بین وظیفه و دل‌دادگی و نمود بقیهٔ بازیگران، به علت کم‌تجربگی که در سال ۱۳۸۳ یعنی سال ساخت فیلم داشته‌اند، مثل تهامی و معصومی چندان قابل ذکر نیستند. صحنه‌ها یا سکانس‌هایی که در آن فرخ‌نژاد در حال خواندن نماز و راز و نیاز با خداست، خود می‌داند که چاره‌ای جز برگزیدن عشق ندارد، سخت یادآور سکانس‌هایی از فیلم دیگری از این فیلمساز است به نام "خاکستر سبز" که در آنجا نیز گرفت و گیر بین وظیفه و عشق شامل حال شخصیت عکاسی می‌شد که بازی خوب "پسیانی" نمود بیرونی آن بود. معمولا بعد از دیدن این‌گونه فیلم‌ها که بعد از سال‌ها از محاق توقیف رنگ پرده را می‌بینند، تماشاگران و به خصوص منتقدان توقع دارند تا اثری پرملات و جذاب را شاهد باشند، ولی همان توقعات بالا معمولا باعث می‌شود اگر فیلم نکات مثبتی هم داشته باشد، از دید خیلی‌ها دیده نشود و فقط درهمین حد باقی بماند که این هم فیلمی بود که با نمایش آن در سال ساختش هم هیچ اتفاقی نمی‌افتاد که الان بیافتد. البته استفاده ابزاری از این فیلم‌ها برای رونق بخشیدن این چند روز جشنواره، همانطور که ذکرش رفت، بهترین کارکرد را دارد برای مسئولین جدید سینمایی کشور و برای همین است که هنوز از شک اولی درنیامده‌ایم که شک دوم‍! یعنی "تسویه حساب" مهندس تهمینه میلانی عارض می‌شود.

فیلم دوم: تسویه حساب، مهندس تهمینه میلانی

جمع شدن جماعتی از زن‌ها و نقشه کشیدن برای انتقام‌گیری از خودخواهی‌ها و شهوت‌پرستی‌ها و تنوع‌طلبی‌ها و کله‌شقی‌های مردان حریص این روزگار، البته در فیلم دیگری از خود ایشان نیز مسبوق به سابقه است : "واکنش پنجم". اما نمود همکاری زنان سرخورده از جامعه‌ای که معمولا سعی در هر چه پنهان‌‌تر کردن معضلات اخلاقی و عادی جلوه‌دادن همه چیز دارد، در فیلم "تسویه حساب" نسبت به آن فیلم بیشتر است. البته نمونه‌های خارجی را هم می‌توان با کمی تامل بیشتر یافت که الان با این ذهن آشفته بعد از دیدن فیلم و دم‌دستی شاید بتوانم به نوعی "ماه تلخ" پولانسکی را ذکر کنم، البته با ذکر این نکته که فقط جنبهٔ انتقام‌گیری آن فیلم مدنظرم است. با این که نمی‌شود منکر اغراق خانم میلانی در نشان دادن خصوصیات جماعت مردان شهرنشین شد، که به نظرم بزرگ‌ جلوه دادن معضلات و آنگراندیسمان مسائل اجتماعی اصلا یکی از وظایف فیلمسازان این حوزه است وگرنه توسط تماشاچی دیده نمی‌شود، ولی متاسفانه به عنوان یک مرد نشسته در پایتخت ایران باید اعتراف کنم که ایشان با زیرکی خاصی حقیقتی را به رخ ما مردان می‌کشد که واقعیت آن قابل انکار نیست. به همین خاطر است که دست زدن به این زخم ناسور باعث واکنش‌های آنچنانی در جلسه پرسش و پاسخ از طرف مردی می‌شود که به خود حق می‌دهد بدون اجازه و نوبت به پرخاشگری با این کارگردان بپردازد و جلسه را مغشوش کند. سوءاستفاده مردان – به خصوص متاهلین - از زنان خیابانی و غیرخیابانی و گستردگی آن - به خصوص استفاده از خودرویی مدل بالا برای رسیدن به مقصود - چیزی نیست که بشود در سطح شهرهای بزرگ ایران منکر شد. زمانی خاطرم هست که در مجله "زنان" به این مردان که برای هر زن تنهایی که کنار خیابان ایستاده است، بوق می‌زنند و پیشنهاد سوار شدن و... می‌دهند، عنوان "مردان خیابانی" داده بودند؛ جماعتی که هیچ شرمی از خانواده و اجتماع خود ندارند و انجام هر کار و پیشنهادی را به زنان و دختران دیگر مجاز می‌دانند. ضمن این که در دیالوگ‌های مختلف بین زنان و دختران حاضر در فیلم و مردان اسیر شده در دست آنان، دلایل و استدلال‌های مردان را برای دست یازیدن به این پیشنهادات بی‌شرمانه می‌شنویم. در جایی یکی از مردان، که نقش یک کارگردان قلابی را بازی می‌کند، می‌گوید که چرا ما مردها نباید از زنانی که خود را مثل دسمتال کاغذی در اختیار دیگران قرار می‌دهند استفاده نکنیم؟ البته در این بین برای خالی نبودن عریضهٔ فیلم، مردان خوبی هم پیدا می‌شوند. مثلا مهندس آرشیتکتی که با نهایت صداقت و امانتداری! یکی از دخترهای دام‌پهن کرده را به مقصد می‌رساند، که اتفاقا نقش آن را همسر خانم میلانی آقای "نیک بین" بازی می‌کند. یا مردی سنتی و ریش سفید که نمایندهٔ قشر مذهبی و نصحیت‌گر همهٔ این سال‌هاست، حل معضل دختران و پسران این روزگار را ازدواج سریع و استفاده از چرخ خیاطی را برای گذران زندگی زنان بدون مردان پیشنهاد می‌کند. البته با کمی دقت و به دور از نگاه متعصب پدرسالارانه به فیلم، متوجه می‌شویم که زن‌های حاضر در فیلم خودشان هم بی‌تقصیر در اوضاع و موقعیتی که در آن قرار دارند نیستند و همه تقصیرها را کارگردان به گردن مردان و جامعه نیانداخته است و همین به نوعی تعادل در قضاوتها نسبت به فضای کلی فیلم منجر می‌شود. بازی درخشان و قابل ذکر در فیلم را دو نفر ارائه کردند: خانم "لادن مستوفی" از خانم‌ها و آقای "سیاوش طهمورث" از آقایان.

 


 
 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۴
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

روز پنجم: ۲۴  آبان ۱۳۸۸.

امروز هم با دیدن سری دوم فیلم‌های انیمیشن آغاز شد. بهترین‌ها به نظرم: - پایان خوش من/ آلمان. - شکست خورده عشق/ اسلونی. - استخدام/ آرژانتین. - علامت دهنده/ سوئیس. – پست/ آلمان. -خواهران پی‌یرس/ انگلستان.

در بخش "مرور بر آثار یک فیلمبردار:مهدی جعفری" چند مستند و داستانی کوتاه دیدم از فیلمسازانی که از قبل می‌شناختم، ولی این کارهای کوتاه را از ایشان ندیده بودم، از جمله: - برکه/ مهدی جعفری.

یموت یک خانه یک ایل / فرشاد فداییان.

که مثل اغلب کارهای فداییان که تا به حال دیده‌ام، نوعی خودآگاهی و بینش خاص در آن جاری بود. فضاسازی فیلمساز و انتخاب قاب‌ها – که فکر کنم بیشتر کار فداییان بوده تا فیلمبردار- بیشترین سهم را در ارائه تصویری واقعی از خانه‌ و خانواده‌ای جدا افتاده در ترکمن صحرا دارد. تک سکانس، امامزاده و قبرستان با کادری ثابت، یکی از بهترین قاب‌های کارشده در این فیلم بود.

نامه نانوشته / بیژن میرباقری. پنجره / مهدی جعفری. که به نظرم از برکه او بهتربود.

از بخش "مسابقه سینمای ملی" چند فیلم دیدم که از آن میان مرغ سحر/ مهدی باقری، دیدنی‌تر و خاطره‌انگیزتر بود.

مرغ سحر/ مهدی باقری/ ۳۷ دقیقه.

"مرغ سحر" مستندی جستجوگرانه در باره این ترانه ماندگار از زمان پهلوی اول تاکنون است. این دومین فیلمی بود بعد از "یار دبستانی" که در باره ترانه‌های ماندگار در میان مردم تحقیق می‌کرد. "مرغ سحر" - که حکایت حال دل همهٔ ایرانیان دلسوز نسبت به وطن و خاک کشورشان است، و سعی دارند با ماندگار نگه داشتن آن، قفس استبدادی را در همه زمان‌ها برشکنند و زیر و زبر کنند- از سروده‌های ملک‌الشعرا بهار است. کارگردان در این مستند با مصاحبه و نظرخواهی از یک متخصص و منتقد و شاعر به نام "محمد علی سپانلو" سعی کرده است، تقریبا همهٔ مسائل پیرامونی این شعر و ترانه را بررسی کند. زمانی که این سرود خلق شده، چگونگی تکثیر آن در میان مردم، چرایی ماندگاری آن، جستجو در شهر برای یافتن آدم‌هایی که هر روز کارشان زمزمه این ترانه است، و بالاخره در سیری تاریخی رسیدن به زمان جنگ و همراه شدن با جانبازی که به کهف‌الشهدا می‌رود و بازهم زمزمه‌گر و یادآور مرغان سحری و بلبلان پربسته کنج قفس است، جستجوی فیلمساز را نشان می‌دهد برای کشف حقیقتی ماندگار. کلام آخر فیلمساز "حالا اگه تمام این شهر مرغ سحر بخوانند نمیپرسم چرا. چون این تو گذشتهٔ ماست و ناخودآگاه ما باعث میشه تا همه یه چیز بخوانند." به نظرم کامل کنندهٔ همه حرف‌هایی است که او در این فیلم مستند- تحقیقی سعی دارد بزند. جای خالی "مرغ سحر" به خوانندگی "بیژن مفید" در آخر فیلم "ستارخان" مرحوم "علی حاتمی" را دوست و منتقد گرامی "علی علایی" بعد از دیدن فیلم "مرغ سحر" به ما یادآور شد. ای کاش "مهدی باقری" با یافتن نسخه‌ای از آن فیلم – فیلمی که نگارنده هم نتوانسته تا به حال ببیند و آرزوی دیدنش را دارد – مستند خود را کامل‌تر کند.

روز ششم: ۲۵ آبان ۱۳۸۸.

 هنگامی که همه در حال جدایی و خداحافظی هستند از جشنواره‌ای پرشده از صفا و صمیمت فیلمسازان جوان، سعی می‌کنم با جبران فیلم‌های ندیده در بخش "درخواست پخش مجدد" کمتر از قافله این انرژی‌های مثبت عقب بیافتم. از میان فیلم‌های دیده شد در این روز، چند فیلمی را که توضیحات کوتاهی در باره‌اشان می‌نویسم را بیشتر از دیگر فیلم‌ها پسندیدم:

هشت دقیقه بیشتر/ زینب تدریس تبریزی/ تجربی/۱۰ دقیقه.

راستش با نمایش عکس‌هایی که به در و دیوار آویزان بود و فیلمساز آنها را به همه نشان می‌داد و صداهای پس‌ زمینه‌ای که می‌شنیدم، بدجور به دهان‌دره افتاده بودم. جوانان که بیشتر از من شتاب دارند و حوصلهٔ کمتری، در این هشت دقیقه چند بار دست زدند به هوای این که فیلم تمام شود و از این فضای خفه اتاقی پر از عکس و... خلاص شوند. اما وقتی فیلم با این جمله از جانبازی تمام بدن فلج که نگاهی خیره به همه ما غرزن‌ها و حوصله‌سر رفته‌ها داشت، تمام شد "شما نتوانستید هشت دقیقه از زندگی من را تحمل کنید...من سالیان سال است اینجا هستم و تحمل می‌کنم." انگار کسی سیلی محکمی تو صورت من و بعضی از تماشاگران فیلم کوبید. بدجوری چرتم پرید. دست فیلمساز درد نکند.

گربهٔ قجری / اشکان رهگذر/ پویانمایی/ ۶ دقیقه.

انقدر نقال ترک‌زبان- زن فیلم، حکایت ببری خان ، گربه دربار ناصری را شیرین تعریف می‌کرد که با موبایلم صدایش را ضبط کردم تا دوباره و چندباره صدا را بشنوم و به دیگران بشنوانم! انیمیشن بانمکی که با تکنیک سیاه – سفید ساخته شده بود و رنگ در آن دخیل نبود، ولی چنان به دقت کار شده بود، که شاید اگر نقال هم نقلی حکایت نمی‌کرد، به تنهایی هم دیدنی بود. استفاده از موسیقی سنتی، تعریف داستانی راحت و خوشمزه، استفاده از المان‌هایی مثل خط نستعلیق به روی نقاشی شخصیت‌ها و... خاطره‌ای ماندنی از این انیمیشن کوتاه در ذهنم باقی گذاشت. منتظر دیدن انیمیشن‌های دیگری از همین فلیمساز و گروه هستم.

بچهٔ مرز / رضا جمالی / داستانی / ۱۰ دقیقه.

چند باری که از گردنه حیران سرازیر شده‌ام به سمت اردبیل، دیدن پاسگاه‌های مرزی در میان بهشتی پر از سبزی و گل و درخت برایم زجرآور بوده است. مرزی که باعث و بانی آن سلسلهٔ بی‌لیاقت قاجار بوده  وگرنه الان نباید شاهد آن باشیم. فیلمساز اردبیلی برای نشان دادن این مرز زشت در میان بهشت، داستانی را با کشمکشی دیدنی برایمان تعریف می‌کند. سربازی سعی دارد تا حد امکان از عبور و مرور افراد بومی در خط مرزی که سیم‌خاردار دارد جلوگیری کند، آن هم در زمانی که زن رئیس پاسگاه آذربایجان بی‌کس و تنها در حال زایمان است و دکتر در استان اردبیل سعی دارد به او کمک کند. فیلمساز با استفاده از همین لحظهٔ بحرانی، فیلمبرداری خوب، تدوین به جا، و بازی‌گیری مطلوب از بازیگرانش، در زمانی محدود، توانسته به خوبی ناهمگون بودن مرزها را در میان این بهشت زمینی نشان دهد. طرفه این که این فیلم در بخش "چشم‌ انداز سرزمین زیبای ما" قرار گرفته بود. سرزمینی که کشیدن خط مرزی صورت او را زخمی ناسور انداخته است.

 


 
 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۳
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

روز چهارم – ۲۳ آبان

روز چهارم جشنواره را با دیدن سری اول "انیمیشن امروز جهان" در سالن شماره یک سینما فلسطین شروع کردم. دیدن انیمیشن‌‌های جذاب به روی پرده بزرگ، امری که تقریبا در ایران به بوته فراموشی سپرده شده است، برایم بسیار لذت‌بخش بود. ما نه تنها از دیدن آخرین محصولات درجه یک سینمای حرفه‌ای انیمیشن جهان در سالن‌های سینمای ایران کاملا محروم هستیم، بلکه هیچ کس هم نیست که جوابگوی این بیچارگی ما باشد. ارشاد، همچون سال‌های گذشته، برای فروش فیلم‌های اغلب درپیتی سینمای حرفه‌ای و ضرر نخوردن به جیب صاحبان فیلم‌های سطح پایین این شیوه را ادامه می‌دهد و ما همچنان محروم از دیدن این فیلم‌ها به روی پرده سینما خواهیم بود. یادم است که آخرین فیلم انیمیشن بلندی که به صورت پرده بزرگ دیدم ـ البته آن هم به لطف ویدئوپروژکتور- در سال ۱۳۸۱بود، در سالن سینماتئاتر کانون در خیابان وزراء، اثری از استاد "هیائو میازاکی" به نام "شهر ارواح" که همان سال جایزه اسکار بهترین انیمیشن را کسب کرد. لذت دیدن آن فیلم به آن شکل شکیل هنوز هم زیر دندان من و دو فرزندم هست. لذتی که دیگر هیچگاه تکرار نشد، مگر گاهی بر صفحهٔ کوچک تلویزیون و معجزهٔ دی وی دی. از میان انیمیشن‌های کوتاه دیده شد در سری اول به نظرم این انیمیشن‌ها جذابتر از بقیه بود: - حقه‌باز/ آلمان. - هات داگ / آمریکا. – بال مرغ/ آلمان. – رو به بالا/ انگلستان. – توت‌فرنگی‌های نیمه شب/ ژاپن. – من و دیوم/ سوئیس. – لایسوس/ آرژانتین. – طبیعت شگف‌انگیز ما/ آلمان.

در بخش "مسابقه سینمای ملی" سه فیلم را به تماشا نشستم:

لحظهٔ صفر/ شیوا بلوریان/ تجربی/ ۴ دقیقه.

یک فاتحه بر سر قبری که گویی همسر از دست رفته زنی بود. با این که تکرار این فیلم را هم بعدها دیدم، نه جذب شدم و نه چیزی دستگیرم شد. شاید بار سوم بپسندم!

تمام وسایل شخصی من جا به جا شده / هومن سیدی / داستانی / ۱۹ دقیقه.

با این که از حال و هوای فیلمی که "سیدی" به نام "پابرهنه در بهشت" در آن بازی خوبی ارائه داده، خوشم آمده بود و در همین وبلاگ هم درباره‌اش نوشتم، نتوانستم با اولین ساخته کوتاه این بازیگر- کارگردان، ارتباط برقرار کنم. شاید چون با فضاهای مالیخولیایی و پیچیده و کشف‌الاسرارگونهٔ فیلم‌هایی از این دست مشکل دارم. یکی از چیزهایی که در سینما بسیار می‌پسندم، تعریف کردن قصه فیلم بدون لکنت است. به نظرم اینجا فیلمساز با ادا و اطوارهای بسیار تکنیکی خواسته بود، قصه‌ای تعریف کند از رابطه بین رویا و واقعیت، ولی زبان الکن داستان فیلم، جذابیتی برای پیگیری همین نوزده دقیقه هم باقی نگذاشته بود. بعد از دیدن فیلم، یاد فیلم مغلق و دشواریاب "شبانه‌روز" افتادم که پارسال در جشنواره فجر دیدم.

قصهٔ قبر ننه/ محمدکاظم زاده مژدهی/ داستانی / ۵ دقیقه.(تکرار)

به گفته فیلمساز برای گرفتن فصل پایانی فیلم، سه چهار ماه صبر کرده است تا زمستان فرارسد، قبرستان پربرف شود و بعد مادربزرگ – مادربزرگ فیلمساز – را به میان برف‌ها و قبرها بفرستد و آن صحنه درخشان پایانی را بگیرد. این صبر برای فیلمی ۵ دقیقه‌ای، که اشکم را درآورد به یاد مادربزرگ نازنینم که سال پیش در بهشت زهرا قطعه بیست درقبری خوابید که سالیان سال سندش را نگهداری می‌کرد و بر سر خاکش زمانی که زنده بود فاتحه می‌خواند، جای تقدیر دارد. بی‌دلیل نیست که این فیلم کوتاه، فیلم محبوب تماشاگران حاضر در جشنواره می‌شود، چون فکر کنم همه خانواده‌های گرم ایرانی مادربزرگی دارند که با رفتنش دل خیلی‌ها را سوزانده است. در جلسه نقد و بررسی این فیلم – جالب است که آن موقع هنوز فیلم را ندیده بودم – یکی از حاضران در جلسه به فیلمساز جوان این فیلم ایراد می‌گرفت که چرا انقدر فیلم را ساکن و بدون کله ملق‌زدن‌های تکنیکی گرفته است و فیلمساز جوان هم با همان عصبانیت خاص خطه شمال، آن نکته سه چهار ماه را ذکر کرد و گفت سادگی برایش اصل بوده است. بعضی‌ها فکر می‌کنند هر چه تماشاگران را بپیچانند و کنف کنند و رودست بزنند و زجر بدهند تا اطلاعات اندکی از داستان بی‌مایه‌ٔ فیلمشان به او بدهند، در کار موفق‌ترند. سادگی این فیلم من را جذب کرد.

طوفان سنجاقک / شهرام مکری / ۱۵ دقیقه.

یکی از بهترین فرصت‌هایی که برایم در جشنواره فیلم کوتاه پیش آمد – راستش جشنواره‌ای که تا به حال هیچ تمایلی برای دیدن فیلم‌هایش نداشتم، چرا که به اشتباه فکر می‌کردم فیلم‌های کوتاه تازه ‌فیلمسازان که دیدن ندارد، حرفی که اتفاقا در فیس بوک یکی دو نفر همین امسال هم به من زدند، چون آن‌ها هم بی‌شک همین اشتباه را می‌کنند – آشنایی با "شهرام مکری" بود. مسبب این آشنایی هم، نوشتهٔ کوتاهی بود که بعد از دیدن فیلم "اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر" در وبلاگم نوشته بودم. انقدر بعد از دیدن آن فیلم بلند مکری، از این و آن و اینجا و آنجا در باره فیلم‌های کوتاهش شنیدم و خواندم، که با دیدن برنامه و خبردار شدن از اینکه در سالن شماره سه، "طوفان سنجاقک" را به روی پرده می‌اندازند، ذوق زده، سالن یک را ترک کردم و به سالن سه پناه آوردم. "طوفان سنجاقک" که برمبنای همان جمله معروف: حرکت بال سنجاقکی روی اقبانوس آرام در شرایط خاص فیزیکی ممکن است موجب طوفانی در جایی دیگر از این کره خاکی شود، و رابطه علت و معلولی پدیده‌های این جهان که اغلب فیلسوفان به آن معتقدند؛ ساخته شده است. داستانی ساده، که در حقیقت مرگ زنی در خانه‌ٔ خودش است بر اثر حادثه‌ای که بیننده علت آن را در رفت و برگشت‌های فیلمساز، هر دفعه شخص یا چیزی می‌داند، چنان دراین پانزده دقیقه به هم تنیده شده، که کشف علت مرگ زن در آخر فیلم توسط تماشاگر لذتی دوچندان برایش به ارمغان می‌آورد. حضور کارشناسی که بلافاصله بعد از اشتباه مرد خانواده می‌بینیم، انگار ما را با فیلمی نصیحت‌گرانه از نوع فیلم‌های تلویزیونی روبرو می‌کند، اما بانمکی چهره کارشناس و کلام گرم او و بالاخره در تکرارهای بعدی و حرکت بدون کلام او سرآخر حضورش، درمی‌یابیم که وجود او هم اولا در فیلم به جنبه علمی آن می‌افزاید! و هم این که او هم یکی از شخصیت‌های درگیر ماجراست. معمولا تعریف کردن یک داستان با چنین پیچیدگی سهل و ممتنع است، چرا که بیننده – منتقد - فیلمساز سرآخر می‌گوید که این که کاری نداشت، من هم می‌توانم با تعریف صد تا از این داستان‌ها فیلم بسازم، چیزی که با گوشم در سالن شماره ۳ از چند جوان فیلمساز شنیدم، اما چگونگی اجرای همین فیلم به ظاهر ساده کاری است کارستان، که بعید می‌دانم از عهدهٔ آن جوانان فیلمساز بدون پشتوانه سالیان تجربه اندوختن بربیاید، کاری که بعدها مکری در فیلم "اشکان،..."  به نوعی پخته‌تر تکرار کرده است. این تکرار خود، به نظرم از آن نوعی است، که برای تماشاگر غافلگیر کننده است، به خصوص برای کسی مثل من که اول آن کار پخته‌تر را دیده باشد و بعد این فیلم تحسین‌شدهٔ کوتاه را. فرصت دیگری که "شهرام مکری"، خوش قول‌ترین فیلمسازی که تا به حال دیده‌ام، بعد از آن ذوق‌زدگی‌ از کشف فیلمسازی خوب برایم فراهم کرد، ، هدیهٔ DVD است که شامل هر سه کار کوتاه و درخشانش بود:«طوفان سنجاقک»،«محدودهٔ دایره» و«آندو - سی». در باره دو فیلم اخیر هم حتما باید چیزی بنویسم...


 
 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه _ ۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
 

روز دوم – ۲۱ آبان ۱۳۸۸

امروز توانستم ۹ فیلم از بخش "مسابقه سینمای ملی" جشنواره را ببینم. از میان این چند فیلم که شامل تعدادی آثار داستانی و مستند و تجربی و پویانمایی بود، این چند فیلم که شرح مختصری در باره‌اشان می‌نویسم توجهم را بیشتر جلب کرد.

چراغی که روشن شد / بابک بهداد/ مستند/ ۳۰ دقیقه.

مستندی بر پایه اسناد تاریخی که تاریخچه مختصری از ورود برق به ایران را توسط ناصرالدین شاه و بعد مظفرالدین شاه و حاج امین الضرب بیان می‌کند. کارگردان با استفاده از تصاویر آرشیوی دوران قاجار و پهلوی اول – که از بس در فیلم‌های مستندی این‌ چنینی تکرار شده دیگر فریم به فریم آن را از حفظ هستیم: مثل ورود مظفرالدین شاه با کالسکه و نگاه مات و وق‌زده‌اش به دوربین عکاس باشی و همچنین رفت و آمدشان در کاخ و ...،- در کنار نقاشی‌هایی رنگی در همان حال و هوای فیلم و همراهی موسیقی قدیمی و سنتی ایرانی، توانسته بود با ارائه اطلاعاتی مفید به تماشاگرانش به خوبی، وضعیت ورود این پدیده جدید – و اکنون حیاتی – را به ایران بررسی کند. به کارگیری چند نریشن البته به تنوع کار کمک کرده بود، ولی خواندن طولانی مثلا یک اطلاعیه کلمه به کلمه، حوصله تماشاگران را سرمی‌برد.

خوشبختی بدون مواد مخدر/ اسفندیار ترکمنی راد، سپهر وکیلی/ داستانی/ ۳۰ دقیقه.

دستمایه فانتزی- تخیلی همراه با رگه‌هایی از طنز، توانسته بود این فیلم را - به همراهی بازی خوب، صابرابر- نسبت به فیلم‌های داستانی دیگر حاضر در جشنواره یک سرو گردن بالاتر ببرد. حضور دستگاهی همراه با دو نفر که راهنمایی افرادی را به عهده می‌گیرند که می‌خواهند از دام اعتیاد رها شده و به پیشرفت و خوشبختی در زندگی برسند، خود به تنهایی می‌تواند انگیزه‌ای باشد برای تماشای فیلمی براساس این فکر اولیه. البته در فیلم به غیر از بازی صابر ابر، در بقیه بازی‌ها اغراق شده و به نوعی ذوق‌زدگی دیده می‌شد، به خصوص در بازی دفرمه صاحب گالری نقاشی، میان دیگر بازیگران، این عیب بیشتر بود. فضاسازی فیلمبردار و تدوین تدوینگر فیلم نیز از شاخصه‌های خوب این فیلم به شمار می‌رفت.

تووار/ سید امید وحدانی / مستند / ۲۰ دقیقه.

دیدن فیلم تووار خاطره فیلمی دیگر را برایم زنده کرد. فیلمی که در اوایل انقلاب از منطقه محروم بشاگرد در گروه جهادسازندگی – و به احتمال قوی به کارگردانی مرتضی آوینی – ساخته و از تلویزیون ایران پخش شد تا ظلم وستمی که بر این مناطق محروم از طرف رژیم سابق اعمال شده بود را به رخ مردم تازه انقلاب کرده بکشانند و احتمالا این نکته که ما در پی اصلاح و دگرگونی این وضع خواهیم بود را به ما گوشزد کنند. حال بعد از گذشت سی سال، هنوز هم مردم بشاگرد و زاغه‌نشینان آن دیار، طبق آنچه که در فیلم تووار دیده شد، از آبی آلوده می‌خورند، در کپرهایشان کلاس درس دایر است، دختران ده دوازده‌ساله‌اشان را به مردهای شصت ساله می‌دهند، کنترل جمعیت برایشان معنی ندارد و تنها چیزی که شنیده‌اند، سهام عدالت است، ولی سهمی از این سهام هم نصیبشان نشده است. بعد از دیدن فیلم، علامت سئوالی بزرگ برایم باقی می‌ماند، نمی‌شد بعد از سی‌سال تحولی در زندگی این کپرنشینان به وجود آورد؟ البته در طول دیدن فیلم، نوعی خودخواستگی این مردمان هم برایم مسجل شد، که گویی اگر صدها سال هم بگذرد و تحولی در اطراف این مردم اتفاق بیافتد، اینان هنوز خواستار همان زندگی مختصر هستند و رنجی که یک شهرنشین در باره ایشان احساس می‌کند، خودشان رنج نمی‌دانند، بلکه قسمت الهی تلقی می‌کنند. مثلا آرزوی زنی بشاگردی در این فیلم این بود که بتواند روزی سر از خواب بردارد و دیگر به بچه‌ای از بچه‌هایش شیر ندهد!

دو مرد و یک شهر/ عبدالرضا بی‌گناه / داستانی / ۵ دقیقه.

رویارویی یک معمار- بنای قدیمی، با جوانی که مهندس عمران است، بر سر میز شطرنج و شنیدن صدای رادیویی که در باره موضوع شهر و شهرسازی و معماری سخن می‌گوید، فکر نویی است که کارگردان توانسته در زمانی مختصر، به نوعی تقابل سنت و مدرنیته، حداقل در زمینه ساخت و ساز شهری و معماری آن را، به نمایش بگذارد. مات شدن پیرمرد معمار در مقابل مهندس جوان، حکایت از نابودی سازه‌های قدیمی و مناسب جغرافیای این دیار، در مقابل هجوم سازه‌های مدرن و بیگانه با این سرزمین دارد.

یار دبستانی/ محسن خان جهانی / مستند / ۲۶ دقیقه.

جلسه نمایش این فیلم خود به کارزاری تبدیل شد، که خواسته‌های پنهان و آشکار جوانان ایرانی را نشان می‌داد. تماشاگران با دیدن افرادی در فیلم که زمانی صاحب منصب و مقام و جایگاهی فرهنگی بودند و اکنون در زندان به سر می‌برند، دست به تشویق می‌زدند و کسانی که دیگر بعد از وقایع اخیر، هیچ محبوبتی در بین آنان ندارند را هو می‌کردند. مستند یار دبستانی که به سختی می‌تواند، مستندی خوب تلقی شود، چون به غیر از مصاحبه با افرادی که چندان ارتباطی با این ترانه ندارند – به جز جمشید جم که در واقع خواننده تحمیلی این ترانه است به خاطر این که با خواننده نخست و اصلی آن یعنی فریدون فروغی تصمیم‌گیران آن زمان مشکل داشتند – و نگاه نچندان کاوشگر فیلمساز، و جای خالی منصور تهرانی و بسیاری دیگر که در شکل‌گیری این ترانه فیلم – سرود مردم امروز- موثر بودند، چیز دندان‌گیر و قابل دفاع دیگری در آن یافت نمی‌شد؛ ولی همانطور که افراد کمی می‌توانند به علت ماندگاری این ترانه در بین جوانان – و اکنون همه مردم – پی ببرند، افراد کمی هم در شب نمایش این فیلم به چم و خم‌های فنی و حرفه‌ای فیلم توجه داشتند. باز جادوی "یار دبستانی" همه را فراگرفته بود، و فرصتی بود تا باردیگر عقده‌های نهفته و زخم‌های پنهان سرباز کنند و به فریادهای تشویق اشخاص محبوب و هو کردن منفورین، تبدیل شود.

روز سوم – ۲۲ آبان ۱۳۸۸.

فروشنده / مهدی ابراهیمی / تجربی / ۸ دقیقه.

تصاویر و موسیقی بر مبنای شعری از عباس کیارستمی. متن فیلم که گویی از زبان روحی کودک به زبان انگلیسی شنیده می‌شد، فضایی را در این فیلم مختصر ایجاد می‌کرد که حداقل لحظاتی از حال و هوای فیلم‌های دیگر بیرون بیاییم و به ماوراء این جهان بیاندیشیم و اگر فقط ایجاد همین حس برای کارگردان مهم بوده باشد، در این کار موفق شده است. البته ای کاش سازنده فیلم  می‌توانست برای زبان فیلم و زیرنویس چاره‌ای بیاندیشد؛ چرا که زیرنویس اغلب اوقات حواس تماشاگران ناآشنا به زبان انگلیسی را از تصاویر پرت می‌کند و چیزی که برایش می‌ماند، نوشته‌ایست بدون روح تصویر؛ البته اگر تصویر را در سینما اصل قرار دهیم.

یه روز قشنگ برفی/ ماهایا پطروسیان و امیرتوده روستا/ داستانی/۳۰ دقیقه.

این فیلم که فکر کنم از یادگارهای ماندگار دوران مدیریت محمدآفریده در مرکز گسترش سینمای تجربی و مستند خواهد ماند، اولین فیلمی است که بازیگر خوب سینمای ایران، نوشته و کارگردانی کرده است. فیلم که برمبنای داستان "بچه مردم" جلال آل احمد ساخته شده است، با استفاده از عوامل حرفه‌ای سینما مثل بازیگران (و حضور خیلی خوب خود کارگردان در نقش اول فیلم که یادآور بازی‌های خوب و از سر تامل او در سینمای حرفه‌ای بود) تدوین‌گر و...توانسته بود، به نسبت فیلم‌های نمایش داده شده در این دوره، شاخص‌ترین فیلم داستانی در این دوره از جشنواره باشد. گرچه داستان "بچه مردم" را سالیانی دور خوانده‌ام، اما با دیدن فیلم به نظرم کسی توانسته است چیزی برتر از حس آن داستان غم‌انگیز و رئال آل‌احمد ارائه دهد. معمولا ماندگاری یک داستان به عوامل زیادی بستگی دارد ویکی از آن‌ها آشنایی نویسنده با روح جامعه خویش است، آل احمد که سالیانی بسیار در تب و تاب‌های سیاسی و فرهنگی می‌سوخت، در این داستان با نگاهی مختصر اما عمیق به جامعه خویش، توانسته درد و رنج زنی تنها را در جامعه‌ای مردسالار بیان بکند. کارگردان "یه روز قشنگ برفی" هم با مبنا قرار دادن همین ایده همراه با تغییرات مفیدی که در هنگام آداپته کردن داستان ایجاد کرده است، توانسته همان حس و رنج را تشدید کرده و بر تماشاگران امروزی آن داستان تاثیر خود را بگذارد. چهره معصوم و شیرین زبانی‌های بازیگر خردسال فیلم، از دیگر شاخصه‌های برتر فیلم "یه روز قشنگ برفی" است.

 


 
 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه - 1
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸
 

بیست و ششمین جشنواره بین اللمللی فیلم کوتاه تهران – سینما فلسطین – ۲۰ تا ۲۵ آبانماه

روز اول

با اینکه در دوره های دیگر این جشنواره هم شرکت میکردم، ولی هیچ وقت استقبالی که در روز اول از این جشنواره شد، در هیچ کدام از دوره های جشنواره به خاطر ندارم. این جشنواره که نمایش ترکیبی از فیلم‌های کوتاه مستند و داستانی و پویانمایی جوانان در کنار کسانی که است که برای اولین بار پشت دوربین کارگردانی جا گرفته‌اند، در طول دوره‌های مختلف توانسته نسل جدیدی از فیلمسازان را در کشور ایران پرورش دهد. در روز اول این جشنواره از مجموعه ۱۰۸ فیلمی که به نمایش درآمد، فقط توانستم دو فیلم از جشنواره را به طور کامل به تماشا بنشینم.

فیلم اول : آن دو / نقی نعمتی / ۱۲ دقیقه

این فیلم کوتاه داستانی که با طنزی ظریف رابطهٔ بین مردی  که  قصد خودکشی دارد و سربازی که به طور اتفاقی با او برخورد می‌کند را پایه و مایه کارش قرار داده است، توانسته بود با استفاده از دیالوگهایی مسلسل‌وار تماشاگران را در وضعیتی قرا‌ر دهد که هر لحظه منتظر پایان این دوازده دقیقه باشد تا بتواند پایان کار را تماشا کند. گرچه بعضی از طنزهای این فیلم کوتاه چندین و چند باره از زبانی دیگرنیز شنیده شده است، مثل کسی که دم مرگ است و نگران است مبادا با کشیدن سیگار مبتلا به سرطان شود، ولی فضاسازی که کارگردان در همین چند دقیقه از رابطه سرباز و مرد ترسیم کرده است، توانسته تماشاگران را جذب این داستان کوتاه کند. سالن پر شماره ۳ سینما فلسطین و واکنش تماشاگران بعد از دیدن این فیلم تاییدی است بر این ادعای نگارنده.

فیلم دوم:قیصر چهل سال بعد / مسعود نجفی / ۴۰ دقیقه

فیلم قیصر که دیگر تبدیل به خاطره چند نسل از سینماروها و عشق سینما و فیلم فارسی و ... شده است و شخص خود مسعود کیمیایی که هنوز سرحال و پابرجا به فیلمسازی مشغول است و حواشی‌هایی که همیشه دور و بر این فیلم برتر دهه چهل خورشیدی و شخص فیلمساز وجود داشته است، دستمایه بسیار خوبی برای کارگردان باهوشی مثل "مسعود نجفی" است که توانسته در اولین فیلم مستند خود، با جمع کردن بعضی از عوامل فیلم که هنوز زنده هستند در کنار کارگردان،  ضمن مصاحبه با آنها کندوکاوی داشته باشد در باره این فیلم همیشه محبوب. استفاده از تیتراژ فیلم قیصر کاری از عباس کیارستمی و موسیقی پرشور اسفندیار منفردزاده مابین مصاحبه‌ها و گپ و گفت‌های فیلمساز با عوامل فیلم توانسته در طول چهل دقیقه تماشاگران را نگه دارد و بتواند اطلاعات بسیاری از حواشی‌ها و صحبت‌هایی که گاه به صورت شایعه نیز در بین مردم رواج دارد، مثل دیدن فیلم توسط دکتر علی شریعتی و اظهارنظر آن مرحوم در باره فیلم که از زبان مدیرتولید فیلم می‌شنویم، به بیننده منتقل کند. فوت کردن چهل شمع به روی کیک تولد چهلمین سال اکران فیلم قیصر، که با پوستر آن فیلم مزین شده است، توسط فیلمساز و دیگر عوامل فیلم، اوج بیانی ظریف فیلسماز در باره فیلم است. متاسفانه فیلم‌برداری و صدابرداری و صداگذاری فیلم در بعضی از صحنه‌هایی که کیمیایی به محله قدیمی خود سر میزند و لوکیشن‌های فیلم چهل ساله‌اش قیصر را مرور می‌کند، دچار اشکالهای اساسی است و به نظر میرسد نوعی ذوق‌زدگی کارگردان و فیلمبردار در برخورد با کارگردان در این ضعف فیلم بی‌تاثیر نبوده است. فیلمساز باید توجه می‌کرد که نحوه صحبت کردن زیرزبانی کیمیایی با لهجه تهرانی و کمی داش مشتی‌وارش می‌تواند در عین زیبایی برای تماشاگر برای او به دامی تبدیل شود فیلم را از فرم بیاندازد؛ اتفاقی که در این فیلم متاسفانه افتاده است.


 
 
آنچه گذشت
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
 

  انجمن مستندسازان سینمای ایران؛ یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸؛ ساعت ۱۷:۳۰. خانه سینما.

سه فیلم مستند از هادی آفریده به نام‌های "مراسم صبحگاهی" ، "گردآفرید" و "خاطرات نی‌آوران" در این جلسه نمایش داده شد. "مراسم صبحگاهی" مستند کوتاهی است که با تدوین هم‌زمان دو واقعه، داستانی کوتاه را بیان می‌کند. صبحگاه دختران دبستانی که شامل قرائت قرآن و دعا و ...است، در کنار نمایش ترافیک سرسام‌آور تهران که هر لحظه بر حجم ماشین‌ها و آدم‌ها افزوده می‌شود. دیالوگی که بین دختری جامانده از صبحگاه با ناظم مدرسه رد و بدل می‌شود ، دقایق آخر و تیتراژ پایانی فیلم را پوشش می‌دهد. این گفتگو به تماشاگر می‌گوید که نه دختر از این جاماندگی ضرری دیده و نه ناظم می‌تواند نظمی در این شهرشلوغ و بی‌نظمی مدرسه ایجاد کند، البته در این میان بی‌تقصیری  دختر نمایان‌تر است. "گردآفرید" را برای چندمین بار بود که می‌دیدم و بعد از اولین اکران آن، مطلبی کوتاه در همین وبلاگ نوشته‌ام. اما "خاطرات نی‌آوران" که آخرین کار آفریده است، به بهانهٔ سی‌سالگی انقلاب اسلامی پنجاه و هفت، ساخته شده است. سوژه اصلی این مستند بیشتر بیان حکایت‌ها و وقایعی است که در مجموعه کاخ‌های موجود در این منطقه از شمال تهران اتفاق افتاده است. این کاخ‌ها که محل زندگی زمستانی آخرین شاه ایران بوده، به واسطه نفوذناپذیر بودن در قبل از انقلاب پنجاه و هفت، بیشتر به معمایی برای اهالی آنجا تبدیل شده است. دو شخصیت در این مستند نقش اصلی را بازی می‌کنند. یکی فاتحی ـ حسینی ـ که این کاخ را در میان هیاهوی بهمن پنجاه و هفت با مشارکت دیگران تصرف کرده و اکنون نگهبان درب اصلی کاخ موزه نیاوران است و دیگری کسی که خدمتکاری خانه‌زاد در کاخ بوده ـ مرادی - و تا آخرین لحظات حضور شاه در این کاخ او هم شاهد ماجراهای اتفاق افتاده بوده است. هر کدام از این شخصیت‌ها از دید خود به ماجرایی می‌پردازند که در جریان انقلاب و تصرف کاخ‌ها و بعد از آن اتفاق افتاده است. حسینی نگهبان، همراه با راهنمای کاخ، هر دو معتقدند که با تصاحب این کاخ هیچ ضرر و زیانی به کاخ وارد نشده و همه اشیاء و متعلقات سلطنتی هنوز هم در جای خود هستند، ولی آقای مرادی با دیدن دوبارهٔ کاخ و خرابی‌های بسیار آن، که به واسطه دوربین کارگردان از دید تماشاگر نیز پنهان نیست، اینجا را ویرانه‌ای از شکوه و عظمت آن سال‌ها می‌داند. حسینی از چگونگی تصرف کاخ می‌گوید و مرادی از واگذاری اینجا توسط شاه و گارد محافظش. استفاده از تصاویر آرشیوی آن سال‌ها و همچنین صحبت دیگر اهالی نیاوران، در میان تعریف‌های این دو کراکتر اصلی، به زنده شدن آن فضاها و وقایع بسیار کمک کرده است. اما سرآخر کفه "مرادی" بر "حسینی" می‌چربد و به نوعی او غالب است نه مغلوب. با این که متصرفین و فاتحین ابتدا از دست نخوردگی و سالم ماندن کاخ می‌گویند، ولی سرآخر آن‌ها هم معترفند که نه آنچه که در کاخ‌ها در زمان تصرف وجود داشته همان‌هاست و نه نگهداری بایسته و شایسته‌ای از این مجموعه کاخ‌ها بعد از تصرف تاکنون صورت گرفته است. این خرابی‌ها هم در میان کاخ‌ها و محوطهٔ بیرون نمایان است و هم در جزییاتی که دوربین کنجکاو کارگردان از خرابی‌های کاشی‌کاری‌ها و گچ‌بری‌ها و... از درون کاخ‌ها به ما نشان می‌دهد. به نظرم بیشترین سعی کارگردان در این مستند، نمایش نوعی زوال تدریجی در آرمان‌هاست.  فاتحی که به نگهبانی جزء تبدیل شده و حالا می‌خواهد چشم مسئولینی که سوار بر مرکب‌های گرانقیمت از جلوی او رد می‌شوند را در بیاورد؛ ساختمان‌هایی که در مقایسه با سال‌های رونق این مجموعه، تبدیل به شبحی از آن زمان شده‌اند... سکانس پایانی فیلم به نوعی بازگشت به فیلم "مراسم صبحگاهی" است. مراسمی که ناظم مدرسه‌ای ابتدایی سعی دارد در سرمایی زمستانی به بچه‌هایی که هیچکدامشان گوش بدهکاری به حرفهایش ندارند، شکسته بسته از وقایعی بگوید که در دهه فجر پنجاه و هفت اتفاق افتاده است و باید به واسطه آن وقایع هر سال جشنی برپا کنند. آیا این بچه‌ها هم حسینی‌ها و مرادی‌های آینده این مملکت هستند؟ غالب و مغلوبی که تماشاگران با مرور خاطراتشان درمیابند که هیچ کدام نتوانسته‌اند به آرمان‌های خود دست یابند و حالا در پیری یافته‌اند که هر دو ایشان به نوعی بازی‌خورده‌اند. از برجستگی‌های "خاطرات نی‌آوران" غیر از کارگردانی حساب شده، باید از موسیقی خوب و تدوین فکرشدهٔ آن هم یاد کرد. به امید دیدن کارهای بیشتری از این کارگردان جوان سینمای مستند ایران.

 


 
 
کمی در باره الی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
 

«همه چیز در باره الی» ، سید وحید حسینی، نمایش: سالن سینمای دانشگاه سوره، ساعت ۱۴:۳۰.

«غروب پاییز مردی کنار ساحل رو به دریا تنها ایستاده انگار چشم به راه آمدن کسی است. با لباس‌های نمدار و تیره‌اش، و شانه‌های فروافتاده‌ و ته ماندهٔ امیدی در چشم‌هایش. این عکسی بود که نمی‌دانم از کجا به ذهن من راه پیدا کرده بود. اما هر چه بود جرقه‌ای شد برای شعله ور کردن داستانی در ذهنم که بعد از تولد تبدیل به الی شد. الی ناشناختگی کنجکاوی‌برانگیزی است، مثل عکس سیاه و سفید کسی که کنجکاوی به حقیقت اوست نه اسم او. نازی و منوچهر؛ پیمان و شهره؛ سپیده و امیر؛ احمد، الی و علیرضا. همسفران سفری با آغازی گرم.» جملات بالا، همراه با صدای "اصغر فرهادی"، آغاز فیلمی مستند از پشت صحنهٔ فیلم محبوب منتقدان در جشنواره بیست و هفتم فجر است به نام "همه چیز در باره الی". فرهادی به عنوان استاد راهنمای "سید وحید حسینی" او را در ارائه این پایان‌نامه کارشناسی کارگردانی یاری داده بود. با عنایت و اطلاع‌رسانی دوستی خوب – آقای مجید نیک‌نفس‌ - توانستم این فیلم را همراه با دانشجویان دانشگاه سوره و همراهی کارگردان و فرهادی ببینم. حقیقت این است که چیزی که همه را مشتاق دیدن این فیلم کرده بود، دلربایی "در باره الی" بود وگرنه پایان‌نامه‌های دانشجویی بسیاری است که تماشاگر کمی را به خود جلب می‌کند و فقط در حد آرشیوی یا تجربه‌ای برای کسی که اولین کارش را ارائه می‌دهد تا مهارت خودش را به اثبات برساند، باقی می‌ماند. ولی شوق دیدن این فیلم همه را فراگرفته بود و بازهمان قصهٔ جاگیری برای خود و دیگران تکرار ‌شد و سرآخر قول دادن برای سانس دوم و نشستن زمین و ایستاده فیلمی هفتاد و پنج دقیقه‌ای را دیدن! چگونگی شکل‌گیری یکی از بهترین فیلم‌های این سال‌ها کنجکاوی است که هر اهل فنی را وسوسه می‌کند تا سرکی بکشد به پشت پرده شعبده‌بازی همه فن حریف. او چگونه توانسته با کمترین عناصری که در بضاعت سینمای ایران است، معجزه‌ای چنین بزرگ بیافریند و همواره مسلط بر همهٔ عناصر فیلمش گلیم خود را از آب بیرون بکشد؟ همه پی جواب این سوال بودند. فیلم بیشتر به کلاس درسی می‌مانست برای آنانی که می‌خواهند فیلمی ماندگار از خود بجا بگذارند. بعد از جملات بالا و گفتن ترکیب "آغازی گرم"، تولد فرهادی را در همان لوکیشن ویلای مخروبه شاهد هستیم که چگونه بازیگران و دیگر عوامل فیلمش به دور او حلقه زده‌اند و سال‌های زندگی او را معکوس می‌شمارند تا نوبت به فرهادی برسد که شمع روی کیکی کوچک را فوت بکند. البته این فوت کردن نهایی را در آخر فیلم می‌بینیم، جایی که فرهادی تردستی خود را در کارگردانی و بازیگری و مهارت در میزانسن و ...به همه ثابت کرده است. انگار با فوت او ماهم نفس راحتی می‌کشیم که چگونه کسی توانست با همه قوت و توان خود و با کمترین امکانات فنی، کاری بزرگ را به سرانجام برساند. البته لذت دیدن چنین فیلم‌هایی وقتی دوچندان می‌شود که فیلم اصلی خود تاثیرش را از قبل گذاشته باشد و همراه بشود با خاطرات شیرینی که از دیدن آن فیلم داشته‌ایم، چنان که کارگردان خوب این کار "سید وحید حسینی" هم با زیرکی از عنصر پیوند دهندهٔ قوی برای همین مرور خاطرات و تاثرهای پیش‌آمده قبلی استفاده کرده است: موسیقی به نام "الی" از آهنگسازی آلمانی – که پیشتر فرهادی در تیتراژ پایانی فیلم اصلی استفاده کرده بود - اینجا به صورت گسترده‌تر در تمام فیلم جاری می‌شود. این کار باعث شده تا موسیقی علاوه بر کارکردی تزیینی، در خدمت فیلمساز باشد برای تاثیرگذاری بیشتر فیلمش. بعد از سکانس مقدمهٔ فیلم که همان مراسم مختصر تولد فرهادی است، حسینی از بازیگران خواسته تا در بارهٔ داستان فیلم توضیح بدهند. گرچه هر کدامشان مختصری از داستان و فضای فیلم را توضیح می‌دهند ولی حرف آخر را گلشیفته فراهانی – سپیده - می‌زند که:«نمیشه. بعضی از قصه‌ها رو نمیشه تعریف کرد. قصه‌هایی هستند که وجود دارند و در قالب کلمه نمی‌گنجند...» یا مانی حقیقی – امیر- در باره الی قضاوت می‌کند: «نمی‌دونم شاید من تنها کسی بودم که فکر می‌کردم که الی واقعا آدم معصوم و بی‌گناهیه و هیچ کار بدی نکرده. مطلقا...صفر.» وتعریف سپیده از الی : «انگار سپیده‌ام اون‌جور که باید الی رو نمی‌شناخته...انگار الی یه قدیسه، موجودی زمینی نیست.»  نشان دادن پشت صحنهٔ سکانس‌های مهم  فیلم بیشترین تلاش فیلمساز است. تلاشی که توانسته از میان ۱۳۰ ساعت فیلم، فقط مختصری را در حد هفتاد و پنج دقیقه را انتخاب کند. الان فکر کردم  ای کاش فیلم هم با توجه به این انتخاب سخت از میان این همه راش‌ نام دیگری داشت :" کمی در باره الی".

پشت صحنهٔ سکانس‌ها و حتی تک صحنه‌هایی را در فیلم می‌بینیم:

- رقص و پایکوبی که جمع دوستان در ابتدای ورود به آن ویلای ویران انجام می‌دهند و چگونگی رقص‌گیری! فرهادی از جمع بازیگران.

- سکانس شیرین پانتومیم - و به قول یکی از بازیگران "پایان خوشی‌ها در ویلا" : «پانتومیم، بازی به ظاهر کودکانه‌ای که گوشه از ذهنم منتظر فرصتی بود تا زمانی در فیلمی جا بازکند و به تصویر در بیاید.» و جایی که فرهادی به اصرار به کودکی که پانتومیم بازی می‌کرد می‌گفت که بگو پنتامیم مثل پنتاگون! (که البته انگلیسی آن پنتامایم است.) و بالاخره بازیگران که با شعر "ای مه من ای بت چین..." سکانس را پایان می‌دهند.

- غرق شدن آرش و نجات آن و مصایبی که درکنار دریا فرهادی با بازیگران و عوامل دارد.

- «یک روز صبح در مقابل دریا و انگار در برابر آرام‌بخش‌ترین تابلوی هستی ایستاده بودم و ساعاتی بعد نزدیک غروب کسی در آن روز در حال غرق شدن و دست و پازدن در همان دریا بود. احساس کردم مقابل وحشی ترین و بی‌رحم‌ترین مظهر هستی ایستاده ام.» درآوردن حس سکانس غروب و شب دلگیری که همه رو به دریا منتظر معجزه‌ای هستند تا رخ دهد، گویی بدون این مقدمه نویسنده و کارگردان نمی‌توانست شکل بگیرد.

- سکانس بادبادک‌ هواکردن الی که با این جمله فرهادی به سراغش می‌رویم : «تصویر پیش از مرگ او را نه تیره و غم‌آلود می‌دیدم و نه ساکن و ماتم‌زده، چیزی شبیه یک بازی کودکانهٔ پرابهام. ابهامی مثل خود مرگ.»

- سکانس کتک‌کاری امیر(مانی حقیقی) و سپیده(گلشیفته فراهانی) که یکی از سخت‌ترین سکانس‌ها هم در پشت صحنه و هم در اجرای آن بوده، جایی که مانی حقیقی می‌گوید باید کاری رو می‌کردم که تا به حال در مورد کسی انجام ندادم و آن هم کتک زدن کسی بود. تمرین‌های بسیار و بالاخره گریه بازیگر- کارگردانی  که بعد از درآمدن صحنه محتاج دل‌داری دیگران است تا از تاثرات اجرای این صحنه کمی کاسته شود. و تعریف پیمان معادی از فرهادی که در همین جمله مختصر خلاصه شده: «من فکر می‌کنم هر نقش رو بهتر از خود آن بازیگر خود آقای فرهادی بازی می‌کردند.»

- و جایی که باید سپیده منولوگی طولانی را بعد از دیالوگهای کوتاه بازیگران بگوید: "به خدا دیگه این یکی رو دروغ نمی‌گم..." که از بس تکرار کرده بود، بعد از گذشت سه ماه و نیم از فیلم همه را حفظ بود... وافسوسی که نصیب تماشاگر می‌شود، وقتی مهارت و زحمتی را که او برای درآوردن نقش‌هایش می‌کشیده را از نزدیک شاهد است، وقتی که او دیگر در ایران و میان بازیگران ایرانی نیست، انگار گم‌شده‌ای سینمای ایران دارد: گلشیفته بازیگری که می‌توانست – می‌تواند – یکی از بهترین بازیگران ایرانی در فیلم‌های ایرانی باشد. همانطور که بعد از دیدن فیلم "در باره الی" در جشنواره فجر پارسال نوشتم، مجموع داوران آن دوره می‌توانستند با کمی درایت و نمایش حرکتی مثبت جایزه بهترین بازیگری را به فراهانی بدهند تا حداقل پاداشی مختصر باشد هم برای این بازی عالی و هم دلجویی از بازی خوبش در "سنتوری" که به نوعی حتی در میان مننتقدان دیده نشد؛ گرچه می‌دانم توصیه‌هایی نیز آن زمان توسط چند کارگردان خوب برای جلب نظر داوران صورت گرفت، ولی از آنجا که در این ملک کمتر زحمتی است که به جا و به موقع مورد قدر و تقدیر قرار گیرد، نه وقتی که بند را آب برده باشد، این کار هم به بوته فراموشی سپرده شد.

- جملاتی که فراهانی از آینده شخصیت‌های فیلم خبر می‌دهد جالب است: «باز از آن مصلحت‌اندیشی‌های سپیده است.(دروغ گفتن سپیده به علیرضا)...سپیده از آن آدم‌هایی است که در زندگی‌اش همه‌اش گند می‌زنه. شاید با همین دروغ، علیرضا بره خودش رو بکشه. من مطمئنم که سپیده هم خودش رو خواهد کشت. به نظر من سپیده به علیرضا می‌گه. و احتمالا از امیر جدا می‌شن. من حتما واقعیت رو به علیرضا می‌گم، ولی در این لحظه موقعیت درستی نیست. سپیده وقتی فیلم تموم شد، چله الی که تموم شد، تلفن رو برمی‌داره و یه قرار می‌ذاره با علیرضا و ماجرا رو بهش میگه. به نظر من سپیده تو این فکر که چه جوری زودتر بره و به علیرضا بگه که الی گفته بود.» و بعد از آن که فرهادی با این جملات از ویلا- لوکیشن- فضای درونی فیلمش خداحافظی می‌کند: «ویلای قدیمی و ساکتی بود که پس از رفتن گروه از آن جا تنها کنار ساحل ماند و هر شب دریا و موج بیشتر به سمتش آمدند و شاید چندان دروغ نباشد که دریا او را نیز در خود غرق کند. انگار که از ابتدا هم نبوده است.» و بالاخره کارگردانی سکانس پایانی که به نوعی دوباره جمع دوستان در تلاشی هماهنگ سعی دارند تا خودرویی را که در ماسه‌های کنار ساحل گیر کرده است بیرون بیاورند، به نشانه همدلی دوباره؛ باز از زبان فراهانی می‌شنویم:«شاید بعد از این فیلم همه ما فکر بکنیم که اگر این اتفاق برای ما بیافته ما چی‌کار می‌کنیم؟... دیگه این آدم‌هایی که به این سفر رفتند، دیگه اون آدم‌ها از سفر برنمی‌گردن. اون آدم‌ها تو اون ویلا مردند. تمام اون آدم‌ها یه آدم‌های دیگه‌ان که از سفر برمی‌گردن، برای تا آخر عمرشون.» شروع فیلم که همراه با روشن شدن نورها به روی بازیگران و صحبت‌های آنان بود با تمهیدی جالب با خاموش کردن نور به پایان می‌رسد. و دوباره شمارش معکوس بازیگران و عوامل فیلم که تولد فرهادی را جشن گرفته‌اند، هفت شش پنج چهار سه دو یک... و شمع‌هایی که فوت می‌شود و کیکی که با این جمله فرهادی بریده می‌شود: «امیدوارم که این فیلم، بهترین فیلم تمام زندگی‌مون بشه.» آرزویی که تا به حال محقق شده است. امیدوارم که در نسخه دی وی دی فیلم "در باره الی" این فیلم هم به عنوان فیلم پشت صحنه گنجانده شود.

در پایان برای سپاسگزاری از "سید وحید حسینی" و زحمتی که برای ساختن این فیلم به مدت یک سال به خودش هموار کرده است، صحبت‌های استاد راهنمای ایشان و کارگردان خوب سینمای ایران را که بعد از نمایش فیلم و در جلسه دفاعیه بیان کردند را می‌آورم. امید که ایشان با درجه خوبی کارشناسی کارگردانی سینما را از دانشگاه سوره گرفته باشند و کارهای دیگری از ایشان را در آینده نزدیک ببینم: 

« تنها چیزی که می‌تونم در باره این فیلم  بگم اون بخش‌هایی است که در فیلم نادیده است و در واقع شاید برای یک دانشجوی سینما مفید باشه که چگونگی ورود ایشان به پروژه و ویژگی‌ها و محسناتی که داشت تا تونست در پروژه بمانه، که این چیزها در فیلم دیده نمی‌شه، ولی برای کارهایی این‌چنینی واقعا لازمه. قبل از ایشان کسی دیگری به عنوان فیلمبردار پشت صحنه بود که من دنبال بهانه‌ای بودم که به ایشون بگم نیاید و فکر می‌کردم که حواشی که فیلمبرداری می‌شود مزاحم فیلم بشود و بالاخره با دعوا ایشان از پروژه رفتند و حالا با چنین کارگردانی که یه بار چنین تجربه‌ای با پشت صحنه‌اش داشته و هرگونه آدمی که بخواهد ذهنش را مشغول بکنه تحمل نمی‌کنه... و بالاخره آقای حسینی اومد که من گفتم که من اهل آدمی که پشت صحنه مزاحم کار باشه نیستم. ویژگی مهمی که داشت، که به نظرم هر کارگردانی باید داشته باشه، اون اصرار و لجاجتی بود که من رو مقهور کرد و گفت که من قول می‌دم که در کل این پروژه شما، ما رو نبینید. اصلا و واقعا هیچ جا احساس نمی‌کردم که داره فیلم می‌گیره. مثلا جاهایی که به گفته خودش دوست داشته بگیره و نگرفته بود مثلا جاهایی بود که تمرین خصوصی بود و به خاطر محدودیت‌هایی بود که ما ایجاد کردیم. یکی از ویژگی‌های ممتازش که حالا شما ممکن است بی‌خبر باشید این است که اول  آمد و علی‌رغم همه مخالفت‌های من تونست خودش رو اثبات کنه و تونست در سرصحنه بماند و آن هم بدون هیچ مشکلی. و دوم تونست در طول فیلمبرداری جوری کار کنه که هیچ کس نگه که آقا این رو یه جوری ردش کنیم بره، چون معمولا این جوریه که آدم‌هایی که کارشون بعدها دیده خواهد شد گروه خیلی تحملش نمی‌کند. حضور ایشون هیچ وقت زحمتی برای فیلم نبود. یه خصوصیتی هم که الان کشف کردم این بود که ایشان خیلی راحت و صادقانه گفتند به زبان تئوری مسلط نیستند. ای کاش خیلی‌ها در سینمای ما هم بتوانند این جمله را به راحتی و صادقانه بیان کنند. در باره فرم فیلم که با آقای حسینی صحبت کردم گفتم که تماشاگر بعد از دیدن این فیلم "در باره الی" برای خودش دنیایی می‌سازد و تو جوری کار کن که بعد از دیدن فیلم تو این دنیا رو نشکنی. یعنی مثلا ممکن است که تصاویری گرفته باشه که رازی بعضی از چیزها رو برملا کرده باشه، تو با اون کار لذت این فیلم رو از تماشاگر می‌گیری و این محدودیت بزرگی بود که برایش گذاشتم که در باره فیلم توضیح بدی، راجع به مضمون فیلم حرفی بزنی، چیزهایی که تماشاگر باید کشف کنه و این را واقعا رعایت کرد. فیلم فرم بارزی که بتوان به صورت منحنی روی کاغذ نشان داد ندارد. ما وقتی که میگیم فرم بدین دلیل می‌گیم که حاصل این ساختار دو تا چیز خواهد بود: یکی این که مضمون رو بتونه رو خودش حمل کنه و دیگر این که تماشاگرش رو از فیلم دور نکنه. به نظر من این فرمی که در فیلم درآمده است در مورد هر دو موفق است و به هر حال تعداد دوستانی که اینجا نشستند اتفاقا با توقع و حساسیت بیشتری این فیلم را می‌بینند چرا که دوستدار فیلم اصلی هستند. در باره مضمون نیز حالت تقدیرگرایی که در فیلم اصلی هست را آقای حسینی سعی کرده تا در فیلم خودش هم رعایت کند. مثلا شروع با یک تولد و بعد مرگ و بعد دوباره نشان دادن تولد، با مضمونی این شکلی سعی کرده ناخودآگاه تاثیر خود را به روی تماشاگربگذارد. بازهم تکرار می‌کنم که ایشان بزرگترین امتیازش این است که با مرارت و سختی بسیار کنار کار ایستاد و از این که بازیگری روز اول جوابش را ندهد قهر نکرد و خیلی طول کشید که خودش را به کار نزدیک کنه ولی توانست این کار را انجام بدهد. من به عنوان استاد راهنما توصیه‌ام به وحید این است که "فیلمی که احتیاج به توضیح داشته باشه، حتما یک جای کارش میلنگه." یا فیلم تاثیرگذار بوده یا نه. وقتی که من شروع کنم به دفاع کردن از فیلمم معلوم است که یک جای کارم میلنگه. فیلمی که روی پرده می‌آید را هیچ بهانه نباید آورد که به این بهانه من نتونستم. باید فکر کرد که من با فراغ بال و این امکانات این کار را ساختم و شما حق دارید که در باره همه چیزش قضاوت کنید.»

 


 
 
خاک غریب؛خاک ما
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

به نظر دغدغهٔ بهمن فرمان آرا و بن اندیشهٔ اصلی او در آخرین ساخته‌اش همانند فیلم "یک بوس کوچولو" بیدار کردن نسلی است که دیگر چندان به خاک و سرزمین و حفظ آن اهمیتی نمی‌دهد. نسل خودباخته‌ای که در اینجا در شخصیت "بابک" جلوه‌گر است ولی مام وطن، همانطور که در نمایی لانگ شات وقتی بابک برای اولین بار پنجرهٔ رو به صحرا را می‌گشاید کوهی را آغوش باز کرده به سوی او می‌بینیم، به جوانانی مثل او احتیاج دارد تا بتواند با دست آنان این ملک را آباد کند. "هنرمند" و "روشنفکرانی" که در مغاک اندیشه‌ها و هنر خود در زیرزمینی سکنی می‌گزینند و سعی دارند تا با فراموشی گذشته خود، در گوشه‌ای عزلت به خلق آثاری آبستره و بی‌روح بپردازند نیز در این میان به نظر فیلمساز بیشترین مسئولیت‌ها را دارند. اگر آنان خود آستین بالا نزنند، خواه نا خواه گذشته به سراغشان می‌آید و با نهیبی، اگر ته مانده‌ای از عشق به این خاک برایشان باقی مانده باشد، بیدارشان می‌کند تا سه‌پایه و وسایل نقاشی را به ایوان بیاورند و در آنجا شاهد و ناظر و دلسوز باشند بر آنچه در اطرافشان در حال اتفاق افتادن است. این تعهد تنها زمانی می‌تواند نسبت به این خاک و جوانان آن جلوه‌ای آشکار یابد که همانند دوست نویسندهٔ نامدار ( اشاره به صحنه‌های حذف شده فیلم) از خواب خرگوشی بپاخیزند و نسبت به خود و اطرافیانشان به دیده‌ای دیگر بنگرند. دردی که روشنفکران این دیار از زمان‌ بیداری بعد از مشروطیت همواره با آن دست به گریبانند، یعنی برج عاج نشینی و رابطهٔ کم و کمتر با مردم اطرافشان، حتی خویشان سببی و نسبی خودشان که می‌توانند بهترین دستمایه برای اشاعه روشنگری‌اشان باشند. از برخورد ابتدایی "نامدار" (رضا کیانیان) با خواهرش "ژاله" (بیتا فرهی) درمی‌یابیم که او همواره سعی داشته خود را از زنجیر و حبس در محیط خانواده برهاند و بعدها البته درمی‌یابیم که ناکامی او در ارتباط با عشق زندگی‌ و همسر سابقش "شبنم" (رویا نونهالی) در این عزلت‌گزینی سخت موثر بوده و بعد از سال‌ها سرگردانی این مکان را برای زندگی و کارش برگزیده است. با ورود "بابک"، جوان خود باختهٔ شهری که تاکنون سه بار دست به خودکشی زده و معتاد به مواد مخدر است، "نامدار" می‌فهمد که چاره‌ای ندارد تا مسئولیت کسی را قبول کند که تا آن زمان از پذیرش آن سرباز می‌زده و این حس در جایی بیشتر برانگیخته می‌شود که "بابک" گویی گمشدهٔ خودش را در دختری روستایی می‌یابد و در پی ابراز عشق به او کتک مفصلی از اهالی ده می‌خورد و خونین و مالین در آغوش دایی‌اش می‌افتد. این همانی پایداری در عشق و ابراز آن، گویی "نامدار" را به یاد خودش و گذشته‌‌اش می‌اندازد. تلاش فراوانش در رسیدن به "شبنم" اینک در تلاش "بابک" جلوه یافته است. همین موجب می‌شود تا "نامدار" با او ارتباط برقرار کند، برای او دل بسوزاند و حتی در جایی او را از این که با دوستانی ناخلف در ارتباط است برحذر دارد. چند واقعه دیگر نیز در این بیرون کشیدن "نامدار" ازمغاک خود ساخته بی‌تاثیر نیست. یکی صحنه‌های حذف شده‌ای است که موجب شد تا به خاطر مقاومت فیلمساز در جشنوارهٔ دو سال پیش فیلم اکران نشود و بالاخره به قول کارگردان با درآوردن چشم عکس از تابلویی زیبا تسلیم به اکران عمومی آن شود، که ماجرای غفلت نامدار است در پناه دادن به دوست نویسنده و مبارز سیاسی در خانه‌اش و بالاخره کشته شدن او به دست محتسبان دولتی، که از کل این سکانس‌ها، فقط گریهٔ نامدار را در نسخه اکران شده شاهدیم که نتوانسته از دوستش در شبی که به او پناه آورده حمایت کند و همهٔ تقصیر را در چپیدن در زیرزمین می‌داند. دیگری نداهای آخرالزمانی و فریاد پایان جهان است که از چوپانی نیمه دیوانه دائم می‌شنود و بالاخره نامدار در صحنه‌های پایانی به این باور می‌رسد که آخر زمان است و دیگر نمی‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر برآمدن آفتاب شد؛ دیگری واقعهٔ اصحاب کهفی که فیلمساز به ظرافت آن را به مبارزینی پیوند داده است که برای فرار از ظلم و جور دقیانوس به غار پناه می‌آورند و بعد از برخاستن از خوابی سیصدساله همچنان ترجیح می‌دهند به خواب مرگ بروند تا در این دیار زندگی کنند. و سرآخر با خبر شدن از سرطان "شبنم" است که موجب می‌شود تا راهی شهر شود و "بابک" را مثل وارثی از آنچه که در انزوا ساخته و پرداخته ‌بگذارد و برود. صحنه پایانی فیلم اشاره‌ای است به ماندگاری "بابک" در این خاک آشنا.

این فیلم فرمان آرا نیز مانند چند اثری که بعد از بازگشت دوباره‌اش به ایران ساخته خالی از شعارهای تند و تیز نیست - و به نظرم نشئت می‌گرد از فقدان داستانی قوی در این آثار - و گاه گفتگوهای شخصیت‌ها با ساختار نمادگرایانه و سمبلیک فیلم سازگاری ندارد، ولی بازهم در اکران عمومی این فصل از سال ۱۳۸۸به نظرم بهترین گزینه برای تماشاست، حتی اگر به سرنوشت شیر بی یال و دم و اشکم دچار شده باشد.


 
 
تهران انار ندارد
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸