سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

نگاهی سریع به فیلم‌های سی‌وسومین جشنواره فیلم فجر - بهمن ۱۳۹۳
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
 

با یک نگاه سریع به فهرست فیلم‌های جشنواره فیلم فجر سال ۱۳۹۳، می‌بینم پانزده فیلم را قابل تحمل دیدم و تا به آخر به تماشا نشستم به علل مختلف و یکی‌اش لذت بردن از مجموعهٔ کار است. گرچه بعضی از تحمل‌ها و جا به جا شدن روی صندلی‌های نسبتا راحت کاخ جشنواره! این بود که ببینم فیلمساز تا آخر چه گلی به سر تماشاگرانش می‌زند. فیلم‌هایی هم هست که در وسط فیلم یا اواخر فیلم (مثلا ده پانزده دقیقه مانده تمام شود) سالن را ترک کردم. فیلم‌هایی هم بود که اصلا رغبت دیدن نداشتم (شاید هم خوب بودند، ولی نمی‌دانم ژانر، اسم کارگردان، اسم فیلم و بی‌حوصلگی من باعث شد فیلم را نبینم و بگذارم برای وقتی دیگر شاید)

پانزده فیلمی که تا به آخر دیدم و علتش لذت بردن بود از مجموعه فیلم (به ترتیب لذت ‌بری!) : ۱. من دیه‌گو مارادونا هستم ۲. خانه دختر ۳. چاقی ۴. رخ دیوانه ۵. طعم شیرین خیال ۶. کوچه بی‌نام ۷. ارغوان ۸. چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۹-عصر یخبندان ۱۰. شکاف ۱۱. ناهید ۱۲. دوران عاشقی ۱۳. احتمال باران اسیدی ۱۴. در دنیای تو ساعت چند است؟ ۱۵. روباه.

فیلم‌هایی که تا به آخر تحمل کردم و علتش این بود که ببینم چی می‌شه (ترتیب نسبت به درصد سر کار بودن) : ۱. خداحافظی طولانی ۲. دریا و ماهی پرنده ۳. ماهی سیاه کوچولو ۴. اعترافات ذهن خطرناک من. ۵. مرگ ماهی ۶. مزار شریف

فیلم‌هایی که از نیمه رها کردم: ۱. آزادی مشروط ۲. این سیب هم برای تو ۳. بدون مرز ۴. بهمن ۵. جامه دران ۶. شیف شب ۷. قول ۸. مردی که اسب شد. ۹. موقت. ۱۰. نزدیک‌تر ۱۱. بوفالو (گرچه در دیدار دوباره و کامل این دو فیلم در خانه هنرمندان «بهمن» و «نزدیک‌تر» به این نکته رسیدم که چه خوب که این فیلم‌ّها را در روزهای جشنواره از نیمه رها کردم.)

فیلم هایی که گذاشتم بعدتر ببینم : ۱. جزیزه رنگین. ۲. مبارک ۳. فرار از قلعه رودخان ۴. یحیی سکوت نکرد.

بهترین مستندهای نمایش داده شده در جشنواره : ۱. آتلان ۲. من می‌خواهم شاه بشم ۳. زندگی پنهان

بدترین فیلم  جشنواره که تا به آخر دیدنش را تحمل کردم و از این تحمل شرمسارم: «ایران برگر».


 
 
مستند Life Itself
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
 

       

 

«خود زندگی»: فیلم مستند دو ساعته‌ایست که «استیو جیمز» در بارهٔ زندگی منتقد بزرگ سینما «راجر ایبرت» ساخته است. این منتقد آمریکایی که در دام سرطان افتاد - و تغییر شکل ظاهری او ناگهان همهٔ دوستدارانش را شوکه کرد – هفتاد سال بیشتر زنده نبود و چهل و هفت سال منتقد سینما بود. فعالیت‌های رسانه‌ای او – اعم از روزنامه‌نگاری و برنامه‌های تلویزیونی‌اش - تاثیری عمیق بر جریان نقد و نقد‌نویسی سینما داشته است. با این که در طول فیلم با دردهای پنهان و آشکار ایبرت در سال‌ها و روزها و ساعت‌های پایانی عمرش مواجه می‌شویم، ولی تاثیری که کل فضای فیلم روی بیننده می‌گذارد همانا احترام به زنده بودن و «زندگی» است. بی‌جهت نیست که فیلم هم به «عاشقان زندگی» تقدیم می‌شود. ایبرت حتی در کورسوهای پایان زندگی‌اش و وقتی که دیگر نمی‌تواند مستقیم با مخاطبانش ارتباط داشته باشد، به دنیای «مجازی» پای می‌گذارد و سایت – وبلاگ معروفش را با گنجینه‌ای از نقدهای خواندنی‌ خودش راه می‌اندازد و در شبکه‌های اجتماعی مثل توئیتر و فیس‌بوک هم با طرفدارانش در ارتباط مستقیم قرار می‌گیرد. او در پنجاه سالگی با زنی سیاهپوست ازدواج می‌کند، زنی که در طول بیست سال زندگی مشترکش ایبرت را از حالت یک منتقد خشمگین و ناسازگار با زندگی – افتادن در دام الکلیسم در مقطعی از زندگی‌اش - به منتقدی پر هیجان و زنده و پرامید تبدیل می‌کند. فیلم پراست از لحظات هیجان‌انگیز ولی تعریف جان دادن ایبرت از زبان چز – همسرش – یکی از لحظات به یادماندنی فیلم است. بد نیست در این‌جا جملاتی که در ابتدای فیلم از ایبرت نقل می‌شود را بنویسم: «همهٔ ما با یک ظرفیت مشخصی متولد شده‌ایم. ما همین هستیم که هستیم، هر کجا که متولد شده باشیم، با هر عنوانی که متولد شده باشیم، هر جور که بزرگ شده باشیم، به عبارتی داخل اون شخص گیر افتادیم؛ و هدف تمدن و رشد این است که هماهنگ بشویم و یه مقدار با انسان‌های دیگر هم‌دلی کنیم و برای من «فیلم‌ها» مثل ماشینی هستن که این هم‌دلی را تولید می‌کنند، به آدم اجازه می‌دهند تا یه خرده بیشتر امیدها، آرمان‌ها، بیم و رویاهای مختلف رو درک کند. فیلم‌ها به ما کمک می‌کنند تا اشخاصی که در این سفر با ما هم‌سفر هستند را شناسایی کنیم.»


 
 
آیین هم‌آوایی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳
 

چند روز گذشته فرصتی دست داد تا مجموعه تصویری مستندی به نام «آیین هم‌آوایی» را ببینم. مجموعه‌ای که بر اساس مراسم ماه محرم و به خصوص دههٔ اول آن است. هر دی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ٔوی‌دی مختص یک شهر یا استان است مثل: تهران، گیلان، خطهٔ جنوب و... و مرور مراسم‌های عاشورا و سینه‌زنی و زنجیرزنی و...هر شهر. چیزی که در بین این فیلم‌های مستند مشترک است همانا نمایش سوگواری‌ها و مراسم مختلف و مصاحبه با مداحان و مرثیه‌خوان‌ها و شاعران هر خطه است. بدیهی است سوگواری هر کس به زبان خودش – بیان و بدن - راحت‌تر است. گروهی در لرستان خودشان را در گل می‌غلتانند و در کنار هیمه‌ای از آتش می‌ایستند تا خشک شوند و بدین وسیله ارادتشان را به امام حسین ابراز می‌کنند، ضمن این که بیننده با دیدن مستند «لحظه‌های دلتنگی»(لرستان): مونا زندی حقیقی، متوجه می‌شود که بین دو هیئت «درب دلاکان» و «پشت ‌بازاری‌ها»ی خرم‌آباد، اختلافی عمیق هر سال در ماه محرم بروز می‌کند، طوری که زنان مردانی که به هر کدام از این هیئت‌ها وابسته‌اند اگر در گروه مخالف باشند باید چند روزی دست از خانه و زندگی بکشند و به گروه مخالف بپیوندند! گروهی دیگر در شهرهای مختلف – به خصوص زنان و دختران – در شب تاسوعا به چهل جای مختلف – مثل حسینیه و مسجد و... - می‌روند و شمع روشن می‌کنند و از خدا حاجت می‌طلبند. گروهی از مداحان قدیمی مثلا در تهران و تبریز و ...مدعی هستند که دستگاه‌های آوازی ایران را با مداحی و روضه‌خوانی‌اشان حفظ کرده‌اند و در اصفهان بیننده می‌فهمد که پیرغلامان، مداحی یا روضه‌خوانی جوان‌ها را قبول ندارند و به تبع جوان‌ها هم مداحی و روضه‌خوانی آن‌ها را دمده می‌دانند. در جایی از مستند مربوط به اصفهان آهنگساز و موسیقی‌شناس جوانی ادعای جالبی دارد: این که موسیقی‌دان یا آهنگساز سنتی در قدیم برای حفظ نغمه‌های خودش متوسل به ساخت آهنگی بر اساس مداحی یا روضه‌ای می‌شد تا بتواند آن را از دست اغیار محفوظ بدارد و بدین‌وسیله بتواند به حیات هنری‌اش ادامه دهد. با دیدن این مجموعه متوجه می‌شویم در سال‌های اخیر حاکمیت پول و قدرت و شهرت بر هیات مذهبی جدید، چه بر سر خلوص و پاکی و بی‌تکلفی گذشتگان آورده است. گذشتگانی که در این مجموعه به «پیرغلامان» معروفند. آنانی که نه تنها پاکت پر از پول را قبل از مرثیه‌خوانی‌اشان مثل امروزی‌ها مدنظر نداشتند، بلکه خودشان هم به هیئتی که حضور داشتند کمک می‌کردند تا هیئت سرپا بماند.

 اما در میان این ده مستند یک مستند عالی هم وجود دارد و در واقع با زمان اندکی که فیلمساز داشته – همهٔ فیلم‌ها در حوالی دههٔ محرم سال ۱۳۹۲ ساخته شده است – توانسته کاری در خور نامش در این مجموعه قرار دهد: «سوگ‌خوانی در یزد» حسن نقاشی. مداحان و مرثیه‌خوان‌های جوان یزد نه مثل خیلی از شهرهای دیگر – به خصوص شهرهایی که به خیال خودشان به مدرنیتهٔ غربی نزدیک شده‌اند -  راه موسیقی پاپ و راک و رپ را در مرثیه‌خوانی پیش گرفته‌اند و نه به پیروی از قدیمی‌ها یک دستگاه و نغمهٔ موسیقی سنتی ایران را چراغ راهشان قرار داده‌اند ولاغیر. چهار پنج جوانی که در هیئت امامزاده جعفر یزد به مرثیه‌خوانی می‌پردازند، واقعا به موسیقی و نغمات سنتی ایران مسلط و وفادار هستند و این را می‌شود از مصاحبه‌ها و اجراهایی که می‌بینیم متوجه بشویم. این که جمعیت عزادار این امامزاده در یزد، دقیقا مثل گروهی کرال در موسیقی سمفونیک، همراه با مرثیه‌خوان می‌شوند را قبلا در چند جایی شنیده بودم و فکر می‌کردم استثنایی است عجیب؛ ولی با دیدن این مستند درمی‌یابم که این اتفاق در یزد استثناء نیست بلکه جریانی است که چند جوان با تمرین و تلاش بسیار آن را راه انداخته‌اند و موفق هم هستند. یکی از آنان «مصطفی راغب» می‌گوید که قبل از محرم شب‌های بسیاری – شبی سه ساعت – با این گروه جوانان تمرین می‌کنند تا بتوانند مرثیه‌خوانی شسته رفته‌ای و در خور مصیبت امام حسین (ع) ارائه دهند. نکته اینجاست که این گروه مداحان یزدی به «ماندگاری» هنرشان توجه فراوان دارند. در عزاداری و مرثیه‌خوانی شهرهای دیگری که در همین مجموعه می‌بینیم این «ماندگاری» بیشتر به یک شوخی می‌ماند و اغلب مرثیه‌خوان‌های جوان فقط  فکر رفع و رجوع هر چه سریع‌تر روزهای عزا هستند حال به هر نحوی. بی‌تردید هنری ماندگار می‌ماند که با ریشه‌ها و فرهنگ‌های اصیل پیوند بخورد و این را می‌توان در نحوهٔ عزاداری و برنامه‌ریزی دقیقی که این گروه از جوانان یزدی انجام می‌دهند یافت. همه کسانی که در این مجموعه شریک بوده‌اند و فیلم ساخته‌اند، مجبور بوده‌اند تا مصاحبه‌های مختلف از افراد گوناگون در فیلم‌شان جای بدهند، اما در این میان «حسن نقاشی» توانسته با ظرافت این مصاحبه‌ها را با اجرای همان مصیبت‌نامه‌ها تلفیق کند؛ ضمن این که از مراحل ساخت نخل‌های معروف استان یزد – به خصوص مهریز – تصویربرداری کرده و در لابلای این مصاحبه‌ها جای داده است. فیلمساز با استفادهٔ به جا از معماری شگفت یزد و شهرهای اطراف آن، نشان دادن کوچه‌هایی با خشت‌های قدیمی و کاشیکاری‌های زیبای یزد و ...توانسته فیلمش را رنگی متفاوت از فیلم‌های دیگر این مجموعه بزند. سرآخر هم حرکت نخل مهریز را به دوش مردان عزادار به کوتاهی و زیبایی بر روی اشعاری از شاعری مرثیه‌سرا می‌بینیم و تمام. به هر حال در میان ده فیلم این مجموعه که اغلب فیلسمازانشان به دام نشان دادن مکرر عزاداری‌ها و مصاحبه‌ها بدون هیچ ابتکاری افتاده‌اند – و کارشان را سفارشی از یک مرکز فیلمسازی تلقی کرده‌اند و به تبع از ابتکار و زحمت چندانی در فیلم مستندشان خبری نیست - کار «حسن نقاشی» قابل دیدن و تقدیر است. 



 
 
چنارستان
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
 

فیلم مستند «چنارستان» هادی آفریده، در بارهٔ بلندترین خیابان خاورمیانه در تهران است: خیابان ولیعصر. در این فیلم سعی شده تا با استفاده از مواد آرشیوی و تحقیقی موجود تاریخچه‌ای مختصر از این خیابان تصویر شود. تصاویری که گاه هیجان‌انگیز است، مثل فیلمبرداری هوایی که از تهران زمان قاجاریه برداشت شده است تا خاطره‌بازی‌های مختلف با مکان‌های معروف این خیابان به خصوص در قبل از انقلاب (کوچینی و ....) و گاه ملال‌آور و حتی تاسف‌برانگیز مثل نابودی یک شادی جمعی بر اثر نادانی عده‌ای و همچنین از بین بردن چنارهای این خیابان در چند سال گذشته. به غیر از یادی از فروغ فرخزاد، که در محلهٔ امیریهٔ تهران زاده شده و همچنین خانه دکتر محمد مصدق و خانه انیس‌الدوله که اکنون متعلق به صنف قصابان تهران! است، یادها و یادگاری‌های معاصرتر هم در فیلم نمایش داده می‌شود که برای من جالب‌تر است، از جمله کارهای هنری «نادعلیان» به روی سنگفرش خیابان‌های ولیعصر که مثل نقش‌های گبه متاثر از جریانات اطراف هنرمند شکل گرفته است. مثلا دیدن جنین رها شده در جوی‌های این خیابان باعث می‌شود تا او هم جنینی را در نقش‌هایش رقم بزند. یا هنرمند نقاش معمار دیگری که با رفتن چلچله‌ها و پرنده‌های خوش‌آواز از این خیابان، حالا به این نتیجه رسیده است که این کلاغ‌های سیاه هم که زمانی حضورشان را زشت‌شان می‌پنداشته است، می‌توانند سوژه خوبی برای نقاشی‌هایش باشند. در مجموع فیلم هفتاد دقیقه‌ای «چنارستان» من را یاد فیلم «میدان بی‌حصار» (مهرداد زاهدیان) انداخت، فیلمی که به خوبی از عهدهٔ تعریف کردن میدان توپخانه در طول تاریخ معاصر تهران برمی‌آید. البته حسنی که «میدان بی حصار» نسبت به فیلم چنارستان داشت، استفاده بجا و مفید از انیمیشن‌هایی بود که گاه برای روشن کردن تماشاگر ناآگاه از گذشتهٔ تاریخی یک مکان ضروری است. با این که اغلب تماشاگران فیلم می‌دانند خانهٔ بزرگان بسیاری در مسیر خیابان پهلوی سابق بوده است یا مکان‌های خاطره‌انگیز بسیاری در این خیابان وجود داشته یا دارد، ولی ای کاش با نمایش حداقل یک نقشهٔ گوگلی در لابلای تصاویر فیلم، می‌توانستیم موقعیت دقیق آنان را نیز بدانیم، به خصوص آن که اغلب کسانی که تماشاگر فیلم در روز نوزدهم مردادماه ۱۳۹۳ در مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی بودند، اهل تهران بودند و با این خیابان کم و بیش آشنا هستند، ولی وقتی این کار بیشتر ضرورت پیدا می‌کند که تماشاگری از «خارج» مشتاق دیدن چنین فیلمی باشد و با مکان‌ دقیق این خیابان در این شهر بزرگ آسیایی آشنایی نداشته باشد. به نظر نگارنده این نشانه‌گذاری جغرافیایی برای فیلمی که ارتباط مستقیم با جغرافیای انسانی دارد از ضروریات بشمار می‌رود. از موارد  ضعف دیگر فیلم ـ همانطور که در جلسه نقد آقای تهامی‌نژاد هم اشاره کردند – همسو نبودن راوی زن فیلم – که محقق معماری و شهرسازی است – با شاکلهٔ کل فیلم است. به نظر می‌رسد استفاده از نریتور حرفه‌ای به جای صدای خود بازیگر- محقق فیلم، علت اصلی این ناهمگونی است. ولی در مجموع فیلم «چنارستان» فیلمی شیرین و دیدنی است، و صد البته مهمترین نقطه قوت فیلم چنارستان «تدوین» هوشمندانهٔ آن است. با این فیلم مستند می‌شود خاطره‌بازی! کرد، مخصوصا اگر اهل تهران باشی و از این خیابان و میادین پنج‌گانهٔ مسیر طولانی آن، سالیان سال خاطره داشته باشی.. همان‌طور که محمد تهامی‌نژاد هم در جسله رونمایی فیلم اشاره کردند، «چنارستان» می‌تواند مخاطبان بسیاری را جذب کند و حتی در سینما – مثل فیلم مستند «تهران انار ندارد» - اکران موفقی داشته باشد. هادی آفریده با ساخت این فیلم نشان داد که تجربیات بیش از یک دهه‌اش در فیلمسازی مستند به ثمر نشسته و اکنون می‌تواند تاریخ صد سالهٔ یک خیابان را موجز و مختصر و مفید در هفتاد دقیقه طوری روایت کند که تماشاگر خاص و عام از دیدن آن لذت ببرند؛ و این موفقیت بزرگی است در میان مستندسازان ایرانی که اغلبشان دچار لکنت بیان هستند.

  


 
 
دریابندری یک دور ناقص
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
 

هجدهم خرداد ۱۳۹۳ به هوای دیدن فیلم مستند «نجف دریابندری، یک دور تمام» ساختهٔ «شمیم مستقیمی» به سالن «سینما حقیقت» رفتم. آن‌چه که مشتاقم کرد تا راهی را بکوبم و به این سالن بروم، خاطرات خوشی بود که از یک نویسنده و مترجم باذوق در ذهنم بود. مترجم رمان‌های درجه یک آمریکایی و کتب فلسفی قابل تامل انگلیسی. توقع داشتم که با گوشه‌هایی از زندگی این بزرگ‌مرد عرصهٔ ترجمه آشنا شوم، ولی چیزی که نصیبم شد، فیلم آشفته‌ای بود که کارگردان جوان به بهانهٔ مدرن بود در ساختار، چیز دندان‌گیری از زندگی دریابندری به تماشاگرش ارائه نداده بود. استفاده از میان‌نویسی‌های بسیار در فیلم، تدوین مخل و... بعلاوه ارتباط برقرار نکردن کارگردان با نجف‌دریابندری بی‌حوصله (که بعد از اولین سکتهٔ مغزی ایشان این فیلم ساخته شده بود) باعث شده بود که کارگردان جوان فیلم، در چهل و پنج‌ دقیقه تقریبا هر راشی را که گرفته بود، به شکلی در فیلمش جای دهد. به خاطر نداشتن طرح درستی در ساختار توسط فیلمساز و نوعی ذوق‌زدگی در به تصویر کشیدن سوژه، اغلب شاهد این شاخه آن شاخه پریدن فیلمساز بودیم. گاهی به زندگی کودکی دریا‌بندری می‌پرداخت با عکس و مستندات مفصل، گاهی به مقایسهٔ بین ایشان و محمد قاضی در کار ترجمه می‌رسید، گاهی آشفتگی ظاهری ایشان را با نشان دادن برفک‌های مکرر در میان راش‌های گرفته شده به رخ تماشاگرش می‌کشید و سر آخر هم با نمایش درست کردن یک نیمروی حسابی در کنار نان بربری دل تماشاگرانش را آب می‌کرد. تصاویر آخر فیلم که مروری بر کتاب‌های دریابندری بود، در کنار نمایش سبزی و میوه‌تازه و نان‌بربری و املت، شاید تماشاگر را آماده می‌کرد تا با «کتاب مستطاب آشپزی» ایشان آشنا شود و چگونگی شکل‌گیری آن را از زبان خود نویسنده بشنود، ولی ناگهان فیلم تمام می‌شد، بدون این‌ که تماشاگر تشنه (و اینجا گرسنه!) را سیراب کند. در مجموع همان‌طور که در جلسه نقد و بررسی فیلم مشخص بود، کسی از میان تماشاگران هم از دیدن این فیلم مستند - به ظاهر پرتره - راضی به نظر نمی‌رسید. البته شاید اسم فیلم هم کمی گول‌زننده بود، به نظرم این مستند یک دور «ناقص» بود بر زندگی نجف دریابندری تا «کامل».


 
 
هفتمین جشنواره بین‌المللی فیلم مستند ایران: سینما حقیقت
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢
 

طبق سنت سال‌های گذشته، امسال هم با جشنواره سینما حقیقت همراهم تا بتوانم شاید از میان این برکهٔ پر از فیلم، چند فیلمی را ببینم و بهره‌ای ببرم و چاق سلامتی داشته باشم با چند دوست و آشنا! روز اول (۱۹ آذر) را با سه فیلم شروع کردم. روز اولی که افتتاحیه‌ای جالب داشت. فقط سالن پایین سینما فلسطین پر بود از مدیران جدید و گاه قدیم جشنواره و مرکز گسترش و برنامه‌ای برای سخنرانی و تحلیل و ... نبود و شروع همه چیز با فیلم بود در سالن‌های مختلف سینما فلسطین و چه خوب و بجا. تراکت تبلیغاتی در سالن نشان از تحول در نگاه گردانندگان می‌داد: «نکوداشت استاد ناصر تقوایی» جمعه ۲۲ آذرماه ۱۳۹۲. تقوایی که مثل خیلی از هنرمندان قدیم و جدید مستقل و صاحب عزت نفس، در هشت سال ماضی، امانش بریده شده بود از بی‌درایتی‌ها و کج‌فهمی‌ها و بی‌عرضگی‌ها و بی‌کفایتی‌های جماعتی که به عنوان مدیران نالایق هنری بر ارکیهٔ قدرت تکیه زده بودند، حالا در این جشنواره چند فیلم مستندش نمایش داده می‌شود و برنامه‌ای برای نکوداشت او تدارک دیده می‌شود و بازهم چه خوب و بجا. برای دیدن فیلم «لطفا با لبخند وارد شوید»/رضا عباسی، به همراه شاپور عظیمی عزیز عازم طبقهٔ سوم سینما فلسطین هستم که باز تبلیغات فیلمی نظرم را جلب می‌کند: فیلمی در بارهٔ احمد شاملو! و باز پوستر دیگر فیلمی به نام «پسرک چشم آبی» با موضوع مجابی بزرگ! نه واقعا انگار باید گفت: «مردم ایران متشکریم!» اما فیلم «لطفا با لبخند وارد شوید» شروع خوبی بود، برای دیگر فیلم‌های جشنواره. چرا؟ فیلمی که سوژه‌اش راننده تاکسی سرحال و شوخ و بامزه‌ایست که مسافران خود را با انواع جک و شوخی و مطایبه، در میان شهری پر از غضب و خشم و ناملایمتی‌، سرحال می‌آورد، گرچه حرافی او در ابتدای فیلم کمی تو ذوق‌زننده است، ولی کمی که صبر می‌کردی علت آن را درمی‌یافتی. وقتی انرژی درون تاکسی او را می‌دیدی، بی‌شک آرزو داشتی در یک مسیر طولانی مسافر او باشی تا از اخلاق خوش او بهره‌ ببری. اما روزی می‌رسد که روز روزهٔ سکوت تاکسی‌ران فیلم است. روزی که باز آرزو داری تا او باز هم بگوید و بخندد و تو را شاد کند، ولی چنان سکوتی بر این مرد حاکم است که جرات نداری از او بپرسی که چه شده که در طول سال یک روز را به سکوت برگزار می‌کند؟ گریهٔ همسر او و درد دلش همه چیز را لو می‌دهد. خب نامردم اگر بگویم که چرا او ساکت بود. فیلم را بیابید و ببینید و علت را کشف کنید. «سووز(شوش)»/فرشاد اکتسابی، فیلم مستند-تاریخی است در بارهٔ غارت میراث فرهنگی‌ این منطقه باستانی ایران زمین، که بر اثر بی‌لیاقتی مردمان و حاکمان وقت، بیگانگان تا توانسته‌اند از آن بهره برده‌اند و موزه‌های خود را به این آثار تاریخی مزین کرده‌اند. ای کاش این‌گونه فیلم‌ها – که معلوم بود با بودجه‌ای چاق فراهم شده – به جای تکیه بیشتر بر بازسازی تاریخی آن خاطره‌ها، تکیه بر مستندات تاریخی بیشتری می‌کرد تا روشن شود که آن‌هایی که غارت کردند، تا زمینهٔ بی‌لیاقتی یک ملت و دولتی را فراهم نبینند، صد البته که نمی‌توانند قدم از قدم بردارند. ولی وقتی که ملتی خود دو دستی هر چه دارد را در طبق اخلاص! به بیگانه تقدیم می‌کند، چه کسی را باید ملامت کرد؟ دیدن این فیلم‌ها بیشتر به تف سربالایی می‌ماند که نه تنها بیگانگان را در نظر تماشاگر منصف بد نمی‌بیند، بلکه باز هم جای شکرش را باقی می‌گذارد که هنوز قسمتی از این میراث در جایی – گیرم که موزه لوور پاریس – نگهداری می‌شود، وگرنه معلوم نبود که الان این یادگاران ماندگار میراث کهن بشری به چه سرنوشتی دچار بودند. وضع موزه‌ها و سایت‌های تاریخی و کاووشهای باستانی‌شناسی زمان حال ما گویای همه چیز است. فیلم «شناسنامه»/محمدرضا هاشمیان، موضوع جذابی را برای بررسی برگزیده بود. شناسنامه‌دار کردن - و یا به عبارت بهتر صاحب هویت مدنی کردن - ملتی که درجه سواد عمومی کم آنها مصیبتی همه‌گیر در تمام طول تاریخش بوده، خود حکایت شیرینی است که زمان طولانی فیلم را جبران می‌کند. البته فیلمساز – همانطور که آقای عظیمی در جلسه نقد و بررسی فیلم اشاره کرد – شوخی‌های لوس و بی‌مزه‌ای را با نابازیگرانی از زمان شناسنامه‌دار کردن ملت، بازسازی کرده است که لطمهٔ زیادی به ریتم عادی این فیلم مستند زده است. همان‌طور که گفتم همین صاحب هویت کردن و آمارگیری از این ملتی که حتی عاجز بودند برای خود اسم فامیلی پرمسمایی برگزینند به قدر کفایت خنده‌دار هست و احتیاجی به بازسازی‌های لوس این‌چنینی ندارد. البته قابل ذکر است که این کار را به بهترین وجهی مرحوم علی حاتمی در مقدمهٔ سریال ماندگارش به نام «هزاردستان» انجام داده، که جاسازی همان تکه‌هایی از هزاردستان، در فیلم مستند «شناسنامه» کفایت می‌کرد و گویای خیلی از چیزها بود.

اما روز دوم هم به دیدن سه فیلم گذشت. ابوالفضل کریمی اصل با فیلم «طعم زندگی» با گذشت و گذاری تقریبا یک ساعته در دادگاه‌های خانواده و زندان‌ها، توانسته تصویر روشنی از وضعیت رو به اضمحلال خانواده ایرانی را به بیننده منتقل کند. مردانی که بر اثر اعتیاد و جدایی از همسر و ندادن نفقه و عدم توان پرداخت مهریهٔ سنگین همسرانشان، اکنون در حال خوردن آب خنک در زندان‌های کشور، باری شده‌اند بر دوش دولت و زنانی که در اوضاع اقتصادی رو به نابودی کنونی، ملجایی جز تکیه بر مهریه و نفقه و مردانشان نمی‌یابند، به خوبی در قاب تصویر کریمی اصل جا گرفته‌اند. البته فیلم طعم زندگی، طعمی گس و تلخ دارد، ولی این واقعیتی است که هر روز در دادگاه‌های خانواده در حال تکرار و تشدید هستند. اسم «فرهاد ورهرام» من را وامی‌دارد تا بروم فیلم جدید ایشان را ببینم به نام :«دیدار دوباره». او در این فیلم بعد از گذشت سی سال، سفری به منطقه سیستان و بلوچستان دارد تا آنچه را که در فیلم‌های مستند تلویزیونی سال ۱۳۶۲ تصویر کرده بود را دوباره واکاوی کند و ببیند. بیننده و البته فیلمساز، دست به مقایسهٔ زمان حال با زمان گذشته می‌زند. زمانی در گذشته که شهرها و روستاهای این منطقه تقریبا فاقد همه چیز بودند و زمانی در حال که تقریبا همه چیز از مواهب حداقلی مثل آب و برق و ... دارند. گرچه بیننده با دیدن فیلم، رگه‌هایی از نوعی تعریف و تمجید از سال‌های بازسازی بعد از انقلاب را مشاهده می‌کند – تهیه‌کنندهٔ فیلم بخش سیمای استان‌های تلویزیون است –، ولی در این میان «ورهرام» کار خودش را هم به خوبی بلد است و کمتر به دام مجیزگویی افتاده است. البته همین مقایسه هم اگر مثلا در قیاس منطقه‌ای اتفاق می‌افتاد، مثلا مقایسه وضعیت دوبی در سی سال پیش در پایین دست خلیج فارس و چابهار و بندرعباس و...در بالا دست خلیج‌فارس، دیگر این قیاس، به فاجعه‌ای شبیه بود که چطور تقریبا ما در حالی که مشغول و سرگرم تامین نصفه نیمه حداقل امکانات برای مردمان شریف جنوب کشورمان بودیم، آن‌ها با استفاده از بی‌کفایتی ما در طول همین سال‌ّها تبدیل شده‌اند به یکی از باراندازها و قطب‌های اصلی اقتصادی منطقه، به طوری که اکنون کوچکترین خللی در روابط تجاری ما و امارات (دبی) در کل اقتصاد قانونی و غیرقانونی‌(قاچاق) کشور ایران اثر گذار است. با تشویق و تعریف آقا مازیار فکری ارشاد گرامی به دیـدن فـیلمی می‌نشینم به این نام: «Rent a family inc.». فیلمی که کاسپار استروپ شرودر دانمارکی در ژاپن ساخته است. نکته اول این که فیلمسازی در کشوری کوچک و سرد در شمال اروپا چنان باهوش تشریف دارند که سوژه‌ای ناب را در کشوری در شرقی‌ترین جای زمین! شکار می‌کند و تبدیل به فیلمی قابل تحمل می‌کند. نکته دوم وضعیت روابط انسانی در کشورهای غربی (ژاپن را هم می‌توان کشوری غربی محسوب کرد!) به شکلی درآمده است، که می‌توان با تاسیس یک سایت به خانواده طرف مقابل یا متقاضی، به صورت اجاره‌ای خدماتی مثل شوهر اجاره‌ای، پدر اجاره‌ای و...ارائه داد. نکته سوم: مردی که این سایت را در ژاپن تاسیس کرده است، خود به زندگی شیرین اجاره‌ای احتیاج دارد! که توان دو سوم پایانی فیلم خرج این قضیه می‌شود که سردی روابط و پیچیدگی آن به شکلی در کشورهای صنعتی درآمده است، که با تاسیس هیچ سایتی نمی‌توان گرمی به آن بخشید...در کل فیلم - به قول مترجمین ایرانی جشنواره - «خانواده خود را از ما اجاره کنید!» فیلمی قابل تامل و تحمل بود.

روز سوم (۲۱ آذرماه ۱۳۹۲) را هم با سه فیلم سر کردم. انگار تحمل و توان دیدن سه فیلم مستند را در طول روز بیشتر ندارم! به هر حال «ما هم سربازیم»/ مهدی قربان‌پور، هم با استفاده از تصاویر آرشیوی - که این سال‌ها دیگر تبدیل شده است به تکراری‌ترین چیزی که در فیلم‌های مستند با مرور تاریخچهٔ یک چیز (چیزش فرق نمی‌کند!) دیده می‌شود – مروری دارد بر تاریخچهٔ سربازی در ایران. فیلم قربان‌پور را چند مصاحبه نصفه نیمه و نیم‌بند سر پا نگه‌داشته بود: یکی مصاحبه با پیرمرد بامزه‌ای که سرباز کاخ گلستان زمان رضاخان بوده و حال صد سالش است، در ابتدای فیلم. آقای هاشمی رفسنجانی و سربازی رفتن ایشان و حمام اجباری گرفتن‌شان در پادگان که نکته‌ای را هم در باره لباس ذکر کردند که اینجا جای تکرارش نیست! و دیگر حضور «هوشنگ گلمکانی» که قسمتی از خاطراتش را از دوران سربازی مرور می‌کند... و دیگری توجه اخص فیلمساز به تحول دوران سربازی در دهه چهل و پنجاه به شکل سپاه دانش و سپاه بهداشت و سپاه ترویج و آبادانی کشور...فکر کنم توجه بیش از حد! فیلمساز به جزییاتی که به این شکل سربازی داشت و بعضی تصاویر آرشیوی زمان پهلوی، موجب شد که فیلم چند دقیقهٔ آخرش دچار مشکل فنی شود و قطع شد و جمعیت صفیل و سرگردان از سالن شماره ۲ سینما فلسطین (از جمله هوشنگ گلمکانی و...) به بیرون هدایت شدند. خب این‌ هم نوعی فیلم دیدن است که شاید فقط در ایران بتوان سراغش را گرفت. فیلم «انتخاب بازیگر» محصول آمریکا مروری دارد بر زندگی زنی که یکی از مهمترین کاشفان ستارگان سینمای هالیوود بوده است و اکنون بازنشسته شده است. کار او کستینگ است: یعنی یافتن استعدادها یا بازیگران حرفه‌ای مدنظر کارگردان که بتواند در فیلمی جای یکی از کارکترهای فیلمنامه بازی کند و به نوعی بتواند نقش را دربیاورد. البته این شغل بیشتر نقش واسطه را دارد و به همین لحاظ تا چند سال پیش این شغل و نقش حتی در تیتراژ فیلم‌ها هم جایی نداشت. فیلمساز با مصاحبه‌های زیادی که با کارگردان‌ها و بازیگران مشهور هالیوودی انجام داده است، این شغل را یکی از مهمترین مشاغل صنعت فیلمسازی قلمداد می‌کند و سر‌آخر می‌خواهد که در میان جوایز اسکار، به این کار هم جایزه‌ای اختصاص داده شود. فیلم «سپیده دمی که بوی لیمو می‌داد»/ آزاده بی‌زار گیتی، را می‌‌توان فیلمی زنانه به حساب آورد. فیلمی که با توجه به حساسیت فیلمساز نسبت به سرنوشت خانم‌ها ( که در دیگر مستندهای ایشان هم قابل ردیابی است) این بار به سراغ کسانی رفته است که رنجی دائمی را تا آخر عمر و حتی نسل آینده‌‌اشان همراه دارند. چهار هزار زنی که بدون هیچ گناهی باید بار رنج‌های جنگ خانمانسوز و ناجوانمردانه‌ای - که دیوانه‌ای به نام صدام به راه انداخت - را تا پایان عمر به دوش بکشند. خب طبق معمول من بودم و تنهایی در میان جمع و اشک دم مشکم. زنان و کودکان و... که در «سردشت» ( قطعه‌ای از بهشت کردستان جایی که سال ۱۳۸۶ رفتم و قدری از رنج آنان را می‌دانم) مورد حمله شیمیایی قرار گرفته‌اند و اکنون بدون آن که جزو جانبازان جنگی حساب شوند، روزگار سختی را با تحملی مثال زدنی طی می‌کنند. حالا دیگر به میمنت دولتی که می‌خواست پول نفت را سر سفره مردم بیاورد، بیمارستان و درمانگاه مخصوص ایشان هم در سردشت به علت پرداخت نکردن دستمزد دکترها تعطیل است، و آن‌ها باید راه طولانی تا تهران را طی کنند تا شاید درمانی برای دردشان بیابند. راستش در اواسط فیلم از فیلم فاصله گرفتم و رفتم بیرون و بعد از دقایقی دوباره ادامه فیلم را دیدم. قلب من از شیشه ‌است و تحمل این همه نامردی روزگار غدار را ندارد. دست مریزاد خانم «بی‌زارگیتی» که به همهٔ تماشاگران فیلمت آن شب (۲۱آذر سینما فلسطین) فهماندی که مشکلات ما در مقابل مشکلات و مسائل آن زنان مثل کاهی در مقابل کوه است. با کوه‌های استواری ما را آشنا کردی، که در عین عظمت و صلابت، ساکت و خاموش روزگار خود را با صبوری می‌گذرانند. ما را با شیرزنی آشنا کردی که بیش از انگشتان دستش عزیز از دست داده است، ولی همچنان ریز ریز اشک می‌ریزد و از زندگی نغمه می‌خواند. رقص زیبای خواهر و برادری را به ما نشان دادی که با نغمه‌ٔ جانسوز کردی – اگر اشتباه نکنم کار استاد محمدرضا درویشی - خرامان خرامان حرکت می‌کنند و امیدوار به ادامهٔ زندگی شادی را حتی در صورت‌های سوخته و دفرمهٔ ایشان شاهد هستیم. به ما فهماندی که در این کشور شهری هست که بعد از جنگ جهانی اول، بزرگترین جنایت جنگی شیمیایی در آن صورت گرفته است. به هر حال نوشتهٔ من قاصر است تا بزرگی این فیلم را که بعد از گذشت بیست و پنج سال از این جنایت جنگی ساخته شده است بیان کند.

هفتمین جشنواره سینما حقیقت، دیشب (۲۶ آذرماه ۱۳۹۲) در تالار وحدت به پایان رسید. خب طبق معمول مراسم با یک ساعت تاخیر شروع شد. به خودم گفتم:عیبی ندارد، عادی است، ایران است، در این‌جا وقت انسان چندان چیز مهمی نیست. سرت سلامت باشد. مجری از میان مستندسازان انتخاب شده بود. خوش صدا بود. کت و شلوار قشنگی پوشیده بود. احتمالا مستندهای خوبی هم ساخته است، نمی‌شناختم ایشان را. ولی خب هر چیزی که ایشان بود «مجری» نبود. خب ایران است دیگر. «شاعر زباله‌ها» داریم («کمی بالاتر»، لقمان خالدی) و «همه دانا»(علا محسنی) که فکر می‌کنیم سر از هر چیزی و هر کسی درمی‌آوریم. مدیر محترمی که انصافا با دعوت کسانی مثل خاتمی و محمد آفریده و ... جشنوارهٔ خوبی را در این دوره رقم زد، فکر کرده کار را بسپارد دست خودشان (مستندسازان) ولی غافل از این که هر کسی را بهر کاری ساختند. ظاهرا مراسم را «حمیدی مقدم» کارگردانی کرده بود. دکور چیندن و چهارتا آدم معروف و مدیر و مدبر دعوت کردن که کارگردانی نشد. مراسمی به این عظمت مجری می‌خواهد مثل «شهرام شکیبا» که معمولا از احدی رودربایستی ندارد. مثلا اگر هر یک از عوامل فیلم می‌خواست سخنرانی کند و خودی نشان بدهد، که متاسفانه دیشب چنین بود، شکیبا بی‌شک قضیه را به خوبی جمع می‌کرد. مستندسازی آمد روی سن و گفت :« نه ما گذشتگان را می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم. هر کی با من موافق است ده ثانیه بلند شود بایستد.» همه‌ هم جوگیر بلند شدند. جز من و چند نفری دیگر! من هم با صدای بلند گفتم:«ما می‌بخشیم ولی فراموش نمی‌کنیم.» با ماندلا ماندلا گفتن که دهان شیرین نمی‌شود، دموکراسی برقرار نمی‌شود، آپارتاید از بین نمی‌رود، بلکه مشی او را سرمشق زندگی قرار دادن روح او را شاد می‌کند و ما را کامیاب. خدا پدر شفیع آقا محمدیان را بیامرزد، باز حداقل می‌دانست که مجری دعوت کند که اگر با خودش هم شوخی کرد به جایی برنخورد. آن‌هایی که پارسال در مراسم اختتامیه بودند می‌دانند چه می‌گویم. در ضمن امسال در جشنواره و اختتامیه مراسم حلوا حلوا کردن «ناصر تقوایی» و فیلمسازان جنوب هم بود. واقعا دلم سوخت برای چند کارگردان و بازیگری که به روی سن یه لنگه پا ایستادند تا استاد سخنرانی نه پنج دقیقه نه ده دقیقه بلکه نزدیک چهل دقیقه انجام دهد. در میان صحبت‌های ایشان هم خب اکثر حاضران در مراسم کف می‌زدند و ظاهرا تشویق می‌کردند، و در باطن انگار «بسه استاد» می‌گفتند. جالب است در بولتن جشنواره روز قبل نوید داده بودند مراسم دو ساعت بیشتر نیست (چه خوب! عجیبه!) ولی رسما چهار ساعت و نیم بلکه بیشتر کش داده شد، آنهم با یک ساعت تاخیر ابتدای مراسم. بالاخره فرار را برقرار ترجیح دادم و به بیرون رفتم تا بروم. اما به هر حال این دوره از جشنواره نسبت به دوره‌های گذشتهٔ آن پیشرفت و نظم بهتری داشت و امیدوارم در سال‌های آینده هم این روند رو به رشد تداوم داشته باشد.


 
 
شب مستند، شب موسیقی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
 

دوشنبه ۶ آبان‌ماه ۱۳۹۲برنامهٔ هشتم سینماتک خانهٔ هنرمندان، فیلم «شش قرن و شش سال» مجتبی میرطهماسب به نمایش درآمد. مستندی ۸۰ دقیقه‌ای که سیر تلاش شش سالهٔ استاد «محمدرضا درویشی» و گروهش «عبدالقادر مراغه‌ای»  جهت احیای نغمه‌های به یادگار مانده از شش قرن پیش را به تصویر می‌کشد. این آثار اکنون بیش از یک‌سال است که توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در قالب یک پکیچ (سه سی‌دی صوتی و کتابچه و...) منتشر شده است، شامل ۲۲ نغمه یا تصنیف مراغه‌ای - عالم موسیقی قرن نهمی ایرانی - است که به صورت پراکنده در کشور ترکیه (عثمانی سابق) وجود دارد و کمتر کسی تمایل به اجرا یا احیای آن به این شکل داشته است. البته اغلب این نغمات به شکلی که با موازین موسیقی عثمانی‌ها (ترک‌ها) هم‌خوانی داشته باشد، در استانبول و ارکستر ملی ترکیه‌ به شکل کرال اجرا شده یا می‌شود؛ ولی کار کارستانی که استاد درویشی در «شوق‌نامه» انجام داده، تبدیل و تغییراتی است که این نغمات را به گوش شنونده ایرانی نزدیک‌تر کرده است و هنگام شنیدن این آثار هر فارسی‌زبان و ایرانی گوش‌آشنا به موسیقی سنتی و مقامی ایران، احساس درونی حضور در مجلس موسیقی ایرانی را دارد نه موسیقی ترک یا عثمانی. تحقیقات میدانی درویشی در ترکیه جهت یافتن نت‌های به یادگار مانده از آن زمان، بعد از توضیحاتی که از زبان چند نریتور مختلف به صورت تلفیقی در بارهٔ تاریخچهٔ زندگی مراغه‌ای و این نوع موسیقی می‌شنویم، ، شروع فیلم میرطهماسب است. بعدتر درویشی را در میان نوازندگان جوانی می‌بینیم که سعی بسیار دارند با کوک‌های خاص قرن نهمی و سفارشی مراغه‌ای، به نغمات آن زمان نزدیک بشوند. از آنجا که موسیقی سنتی و مقامی ما بیشتر موسیقی تک‌نوازی و بداهه‌نوازی است، هماهنگی این سازها که بر مبنای ساز قانون کوک می‌شوند، خود معضلی است که سال‌ها تلاش و استمرار می‌طلبد تا بتواند به هارمونی خاص این نوع موسیقی دست بیازند. نمایش تلاش خستگی‌ناپذیر درویشی و نوازندگان و خواننده (یا خوانندگان) برای دست پیداکردن به این هارمونی خاص، یکی از موتیف‌های اساسی این فیلم مستند است. اضافه شدن عوامل مختلف شکل‌گیری «شوق‌نامه» - چه اسم پرمسمایی بر این اثر موسیقایی – همچون «همایون شجریان» خواننده و مسترمیکس آن توسط استاد «محمدرضا شجریان»، خود از عوامل جذب بینندهٔ فیلم حتی نا‌آشنا با موسیقی سنتی ایرانی است. البته در این میان نباید از دو نقش اساسی در شکل‌گیری و قوام فیلم هم غافل شد: نه ماه تلاش خانم «ژیلا ایپکچی» در تدوین ماهرانهٔ ۱۵۰ ساعت راش و تبدیل آن به فیلمی ۸۰ دقیقه‌‌ای و عامل دیگر صدابرداری فوق‌العادهٔ فیلم – در واقع اصلی‌ترین موضوع فیلم همین صداست - توسط «مازیار شیخ‌محبوب». هر دو این بزرگواران توانسته‌اند تلاش گروه فیلمسازی و گروه موسیقی را با تلفیقی مثال‌زدنی به مقصد نهایی برسانند، چرا که اگر یکی از این عوامل (تدوین و صدا) در این فیلم لنگ می‌زد، بی‌شک تحمل دیدن آن بسیار سخت می‌شد. به قول «جعفر پناهی» حاضر در جلسه نقد و بررسی فیلم، هر ایرانی میهن‌دوستی بی‌شک بعد از دیدن این فیلم احساس غرور و سرافرازی می‌کند و به خود می‌بالد که هنوز کسانی هستند که برای احیای هنر ایرانی دل‌بسوزانند و از جان مایه بگذارند. البته همان‌طور که در جلسهٔ نقد هم «کیوان کثیریان»(موسس سینماتک خانه هنرمندان و مجری برنامهٔ نقد) اشاره کرد، اساس و شاید استارت کار درویشی برمی‌گردد به سریال-فیلم «شهرآشوب»(۱۳۸۴) به کارگردانی یدالله صمدی. در آن فیلم با گوشه‌هایی از زندگی عبدالقادر مراغه‌ای در شهر هرات آشنا می‌شویم و خواننده‌ای که نغمات او را می‌خواند. آنجا هم محمدرضا درویشی که آهنگساز فیلم است، از نغمات مراغه‌ای به خوانندگی همایون شجریان استفاده می‌کند و همین باعث می‌شود تا او بعدها جدی‌تر با کارهای مراغه‌ای درگیر شود و حاصل آن بعد از شش‌سال تلاش بی‌وقفه می‌شود «شوق‌نامه». جلسه نقد و بررسی فیلم «شش قرن و شش سال» هم جلسه پر و پیمانی بود. علاوه بر حضور کسانی مثل استاد «محمدرضا شجریان» و «رخشان بنی‌اعتماد» به عنوان سخنرانان (کوتاه) بعد از نمایش فیلم و «محمد تهامی‌نژاد» به عنوان منتقد فیلم؛ حضور استاد امیرخانی( استاد خوشنویسی)، جعفرپناهی، محمد نوری‌زاد، آقایان رضا داد و طباطبایی‌نژاد و چند منتقد و نویسنده و مستندساز هم در جلسهٔ نقد فیلم ترکیب جالبی بود. اما از هر چه بگذریم سخن دوست خوش‌تر است؛ اول چند نقل قول از استاد شجریان از متن فیلم: «وقتی یکی دو کار را میکس کردم، آقای درویشی گفتند باید بقیه‌ٔ آثار را هم شما میکس کنی و نفس شما هم باید بخورد به این کار، گفتم چشم! افتخار هم می‌کنم. چون وقتی اثر را شنیدم و دیدم که چه احساس خوبی (دارد) و چه نکاتی در آن هست که تا به حال به آن برنخوردم، گفتم که من وظیفهٔ خودم می‌دانم که بیایم تا آخر این کار را ادامه بدهم...باید بگویم کسانی که این کار را اجرا کرده‌اند از نظر موزیسین بودنشان فوق‌العاده استعداد بالایی داشته‌اند...هیچ توصیفی یا هیچ مثالی نمی‌توانم بزنم از نظر ارزشی که این کار دارد، چون ما در این ششصد سال از این مسئله به دور بودیم، اگر دقت داشته باشیم نکاتی در این کار هست که نشان می‌دهد این کار موسیقیای مال ماست ولی در طول این سالیان تغییر شکل پیدا کرده است...چه از نظر فواصل و موتیف‌ها، چه از نظر ریتم و زمان‌بندی که دارد این کار من را شگفت‌زده کرد و انگار من را به طرف خودش کشید...کاری که این فرزند خلف آواز کرده (همایون) من که باباشم انگشت به دهان مانده‌ام که این چه جوری خوانده و این چه استعدادی است که توانسته بخواند، این کار در حال حاضر در توان من نیست، ممکن بود در جوانی با این کار برخورد داشتم می‌توانستم با تمرین زیاد این کار را اجرا بکنم، ولی همایون با این کار نشان داد که استعداد استثنایی در این کار دارد...به این توانایی، به این تمیزی، به این ژوستی، این فواصل را که الان سخت است - که یک‌دفعه عوض می‌شود - را هر کسی نمی‌تواند به این سرعت یاد بگیرد و اجرا بکند و( علاوه بر این همایون) ریتم را دقیق با ارکستر خوانده است، یعنی عبدالقادر در این کار از خواننده مثل یک ساز استفاده کرده است... بعد از انتشار این اثر می‌دانم که جوانانی که به دنبال چیز تازه‌ای هستند به این کار می‌چسبند و خیلی چیزها از آن یاد می‌گیرند و آهنگسازان ما بعد از این یاد می‌گیرند که از چنین فرمی استفاده کنند» محمدرضا درویشی در وصف این نوع موسیقی می‌گوید: « عبدالقادر در جاهای مختلفی از کتابش اشاره می‌کند که این یک نوع موسیقی هنری پیچیده است که جزو موسیقی عوام نیست.» خانم «رخشان بنی‌اعتماد» خطاب به استاد شجریان: «آقای شجریان هیچ‌وقت فرصت نشده که این را خدمتتان بگویم، شما نه فقط استاد عرصه موسیقی، (بلکه) شما استاد و معلم حرفهٔ هنرمندی و هفت هنر در این مملکت هستید.» خانم بنی‌اعتماد در بارهٔ فیلم مستند «شش قرن و شش سال» خطابه‌ای عرضه کردند: «واقعیت این است که از اهمیت و ارزش کار بزرگ پژوهشی جناب درویشی و هنرمندان همراهشان حرف زدن در اندازهٔ سواد من مطلقا نیست، فقط به عنوان یک ایرانی بر خود می‌بالم که در وانفسای حاکمیت نگاه روزمرگی در عرصه‌های مختلف، جریان هنر مقاومت زنده و پویاست هرچند زیر ضرب. هنر مقاومت هنر زیرزمینی نیست، هنر مقاومت هنر پایداری در برابر الگوهای تحمیلی سیاست‌گذاری جائرانه و غفلت‌های عامدانه است. هنر مقاومت هنر پس زدن سلیقه‌های بازارپسندانه و نان به نرخ روز خوردن است. هنر مقاومت هنر سرفرازی  در کنار مردم ماندن است و ماندن و ماندن و ماندن در هر دوره و در هر حالت. هنر مقاومت هنر خون‌دل خوردن و صورت به سیلی سرخ نگه داشتن به قیمت ماندن است، هر چند دیده نشدن و قدر دانسته  نشدن، و سینمای مستند مظهر و نماد واقعی مقاومت تمام عیار است. سینمایی که نه تولیدش حامی دارد و نه عرصه‌اش محلی از اعراب، سینمایی که فیلمسازش چه صاحب کسوت و باتجربه، چه جوان و در شروع راه به یک اندازه در تنگنای به دست آوردن مشروع‌ترین  خواست انسانی و اجتماعی یعنی برخورداری از امکان کار است و در چنین شرایطی و مشخصا در دوران چند ساله اخیر که مدیریت عرصه فرهنگ و هنر به دست نابلدترین و چشم و دل ناسیرترین مدیران بود، بنیه مالی تنها نهاد حمایتی سینمای مستند به ذوق‌زدگی تجربه یک فیلم فرنگی به باد رفت و هیچکس نپرسید جمعیت فیلمسازان مستند این دوران بی مروتی را چگونه سر کردند و از آن شرم‌آورتر در همین دوران جمعی از شریف‌ترین مستندسازان به اتهام واهی به زندان افتادند. هر چند که با تبرئه همه آنها از همه آن اتهامات واهی روسیاهی به ذغال ماند و بس. هنر مقاومت یعنی ساخته شدن فیلم «شش قرن و شش سال». نمادی عینی از مقاومت در عرصه موسیقی و سینما یکجا. نام فیلم از سویی به گمشدگی ششصد سالهٔ نت‌های عبدالقادر مراغه‌ای اشاره دارد و از سوی دیگر به تلاش ستایش‌برانگیز جناب درویشی و گروهشان در طول پژوهشی شش ساله، اما مکعنای پنهان دیگری هم هست در پس این نام. شش سال کار پیگیر و مداوم «مجتبی میرطهماسب» برای ثبت هنرمندانه این تلاش و ساخت فیلمی ماندگار در گنجینه میراث فرهنگی این سرزمین آن هم با دستی خالی‌، خالی خالی خالی که از نزدیک شاهد  بودم و همتی بالا و بلند و فاخر.» استاد محمدرضا شجریان هم سخنرانی کوتاهی در وصف تلاش درویشی کردند:«...واقعا باید سپاس بگویم درویشی نازنین را که سالهای سال عمرش را برای شناخت گمشده‌های ایران کار کرده، عبدالقادر که این اواخر است، سالهای سال هست که در کوره‌ ده‌های ایران به دنبال هنرمندان و به دنبال سازها و این آهنگ‌ها می‌گرده و هنرمندان کنار افتاده را که اغلبشان در حال رفتن هستند و سنین بالا دارند، اینها را معرفی کرد و به عرصه آوردشان، به دیگران شناساند و هنوز هم دارد این کار را دنبال می‌کند. من دستش را می‌بوسم واقعا این نازنین خیلی وقت می‌گذارد هیچی هم ندارد و فقط عشق و علاقه‌ای دارد که می‌خواهد گمشده‌های ایران را پیدا کند و یکی از گمشده‌ّ‌ها هم همین آهنگ‌های عبدالقادر است...» و سوال نگارنده در باره بازخوردهای انتشار این اثر در میان ترک‌ها (و کشور ترکیه) بود که در آنجا عبدالقادر مراغه‌ای  از نقش اصلی اش به عنوان نوازنده، آهنگساز و نظریه پرداز موسیقی بسی فراتر رفته و تبدیل به یک اسطوره شده‌است و جواب استاد درویشی: «سوال خیلی جالبی بود که شما فرمودید...ما یکی دو تا از قطعات را که میکس موقت کرده بودیم در یکی از سفرهایی که به ترکیه داشتیم بردیم آنجا. از این سی تصنیفی که یکی از استادان موسیقی ترکیه از مراغی معرفی کرده، آنها نتوانسته‌اند بیش از پنج شش‌تا از آن را اجرا کنند؛ ما هم دو سه تصنیفی را برده بودیم که مطمئن بودیم که آنها اجرا نکرده‌اند و نشنیده‌اند...وقتی یکی از نوازندگان آثار مراغی این‌ها را شنید متعجب شده بودند و گفت که تا به حال این‌ها را نشنیده‌ایم...اینها تازه کسانی هستند که در اکستر بزرگ ترک‌ها در استامبول می‌نوازند و آدم‌های نا‌آشنا و نامربوط نبودند. این از این. دوم موسیقی‌شناس بزرگی هست در ترکیه به نام مراد...که یکی از کتاب‌های ایشان در مورد مراغی در حال ترجمه است. ایشان وقتی که دو سال پیش این آثار را شنید، در یکی از روزنامه‌‌های معروف استامبول یادداشتی نوشت که خلاصه‌اش این بود: ایرانی‌ها کاری کردند که ما از آن غفلت کردیم . ایرانی‌ها آثار مراغی را بهتر از ما اجرا کردند و ما را به یاد شعشعهٔ دربارهای باستانی ایران می‌اندازد. هفت هشت ماه پیش هم در یکی از برنامه‌های موسیقی ترکیه تقریبا دو ساعت در باره موسیقی عبدالقادر صحبت کرده و از پروژه ما هم تعریف کرده است. مراد...کسی هست که یکی از نسخه‌شناسان مبرز انگلیسی در باره او گفته: معتبرترین تحقیقی که تا به حال در ارتباط با عبدالقادر مراغی انجام شده است متعلق به مراد...است. این شخص پروژه ما را تایید کرده است. اما همه این‌ها در مقابل تایید هنرشناسان و به خصوص استاد محمدرضا شجریان هیچ است. ما منتظر تایید مراد... و جامعه ترکیه نبوده و نیستیم. تاییدیه استاد شجریان و جامعه موسیقی ایران اعتبارش هزاران برابر بیشتر از تاییدهٔ امثال مراد...هاست. و این توضیحات فقط به خاطراین بود که شما این سوال را فرمودید، من توضیح دادم.»


دراز باد عمر استاد دوریشی و استاد شجریان و همهٔ بزرگان موسیقی ایران.

 

 

 


 
 
چند چهل ساله...
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
 

چند فیلمی که این چند روز دیده‌ام را فهرست‌وار می‌نویسم و نوشته‌ای کوتاه بر هر کدام:

مستند «پیر پسر» مهدی باقری را در آخرین هفتهٔ مستندی که در خانهٔ سینما برقرار شد، دیده بودم. ولی دوباره دیدن آن این مسئله را برایم روشن کرد که از زمان ساخت این فیلم تاکنون هیچ پیشرفتی در زمینهٔ اعتماد و اعتقاد به جوانان‌مان صورت نگرفته است که هیچ بلکه روز به روز هم وضع بدتر شده. این مستند بیشتر به درد دلی تصویری می‌ماند که جوانی سی‌ساله و عشق به هنر (اینجا سینما) ساخته تا جهان پیرامونی خود را (خانواده و دوستان و اجتماع)‌ به گونه‌ای واقعی به تصویر بکشد و در عین حال به نقد عملکرد خود و دیگران بپردازد. باقری در این راه تلاش می‌کند تا با مادر و برادر و دوستان و...گفتگویی ترتیب دهد تا بتواند آنچه را که در زیر پنهان است آشکار کند. سرآخر او سراغ پدرش می‌رود. او که با خانوادهٔ خود به خاطر مسائلی قهر است، بیشترین بار گناه را متوجهٔ پدر خود می‌داند. پدری که در یک خانواده سنتی متوسط به پایین عاشق دو فرزند خود است و در این راه از هیچ کاری در این اجتماع خشمگین فروگذار نکرده است. وقتی که متوجه می‌شویم او که زمانی کارگاهی داشته است و چند کارگر و نان‌خور دیگر، حالا بعد از ورشکستگی برای تامین زندگی خود به دستفروشی روی آورده است، آواری است که بر سر ما و مهدی باقری فرود می‌آید. چه زیبا در این مستند باقری تلاش می‌کند فاصلهٔ دو نسلی را نشانمان بدهد که یک سرش درگیر قوت لایموت است و سر دیگر در جدال با اجتماعی درهم‌پیچیده تا بتواند سری در سرها دربیاورد. نام این نوع از مستند را «مستند آینه» می‌گذارم.

وقتی متوجه می‌شوم که از زمان ساخت «غریبه و مه» استاد بیضایی چهل سال گذشته است، یاد زمان‌ّهایی می‌افتادم که مجلاتی مثل فیلم و...به این مناسبت به سراغ کارگردان و بازیگران و...می‌رفتند و یادنامه‌ و پرونده‌ای درمی‌آوردند؛ ولی حالا انگار کسی نمی‌ٔداند که از زمان ساخت این اثر ماندگار چهل سال گذشته است. راستش اولین بار بود که فیلم را می‌دیدم و وقتی به ویکی‌پدیا مراجعه کردم برای کسب اطلاعات در باره فیلم فقط یک جملهٔ ناقص یافتم و این‌که خسرو شجاع کاوه! در فیلم بازی کرده که به خسرو شجاع‌زاده تغییر دادم. اطلاعات این فیلم را تا جایی که می‌توانستم تکمیل کردم تا شاید نفر بعدی که به این دانشنامهٔ اینترنتی مراجعه می‌کند مثل من مایوس نشود. همین کار باعث شد تا متوجه شوم این اثر بیضایی فیلم برجستهٔ سال در نهمین جشنواره فیلم لندن (انگلستان) ۱۳۵۴ بوده و جایزهٔ بهترین فیلمبرداری را در اولین جشنواره فیلم قاهره (۱۳۵۵) کسب کرده است. چه خوب است تا جایی که می‌توانیم – حتی در حد یک جملهٔ درست و مستند - با عضویت در ویکی‌پدیا به تکمیل یا تصحیح اطلاعات مربوط به سینمای ایران بپردازیم. در بارهٔ فیلم چیز زیادی نمی‌توانم بنویسم شاید وقتی دیگر!

فیلم «بوف کور» ساختهٔ «کیومرث درم‌بخش» که با این شبه‌جمله آغاز می‌شود: «برخوردی با تشویش صادق هدایت» فیلمی تلویزیونی است (ببینید در سال ۱۳۵۳ تلویزیون به چه چیزهایی توجه داشته است!). اکثر بار فیلم به دوش مرحوم «پرویز فنی‌زاده» است و با اینکه اسم «پروین سلیمانی» هم در تیتراژ ابتدایی دیده می‌شود ولی تایم بازی او خیلی کم است. خب کسانی که این داستان بلند صادق هدایت را خوانده باشند، با دیدن فیلم البته چیزی به هیجان خوانش آن‌ها اگر کم نشود اضافه هم نمی‌شود، ولی از جنبهٔ تاریخی دیدن فیلمی با این حال و هوا خالی از لطف نیست. نکتهٔ آخر استفاده از لوکیشن‌های متنوع و موسیقی شبه عرفانی هندی (سیتار علی‌اکبر خان) در این اثر است؛ مثلا کارگردان (یا فیلمبردار) برای نشان دادن سیر آخر پیرمرد خنزر پنزری به مسجد مراکشی پاریس رفته و تصویربرداری کرده است، که زمان دو سه دقیقهٔ آخر فیلم است. همین یک فیلم تلویزیونی را مقایسه کنیم با صدها تله‌فیلمی که این سال‌ها از تلویزیون پخش شده (و آبی از آب تکان نخورده است)، کافی است تا بفهمیم که معیارها و مقیاس‌ها تا چه حد تغییر کرده و رو به نزول رفته است. البته یکی دیگر از جنبه‌های جالب این فیلم دوبله درجه یک آن به مدیریت «سعید شرافت» و حضور صدای «منوچهر اسماعیلی»،«شهلا ناظریان»،«آذر دانشی» و‌ «احمد رسول‌زاده» است.

از وضعیت اسفناک فیلم‌سازی مستقل و تلویزیون این روزها گفتم، شاهد مثال هم آمد: «این یک فیلم نیست» مجتبی میرطهماسب و جعفر پناهی. با دیدن فیلم گویی شیری را در قفس می‌بینیم که تلاش دارد تا با چنگ و دندان از آن رها شود، ولی گرفتاری و زنجیرها و تهدیدهای اجتماعی، سرنوشت دیگری را برای این فیلمساز محروم از ساخت فیلم رقم زده است. با اینکه فیلم در لوکیشینی واحد (بجز اواخر فیلم) فیلمبرداری شده است، ولی انرژی دو فیلمساز برای بیان دردهای خود، باعث می‌شود تماشاگر مشتاقانه آن را دنبال کند. در پایان فیلم «جعفر پناهی» را بی‌پناه در حیاط مجمتعی می‌بینیم که از بیرون آن آتش‌ها زبانه می‌کشد و انگار او را در محاصرهٔ خود درآورده‌اند. به امید این که او هم هر چه زودتر از قید این محرومیت‌ها رها شود.

«آخرین دیدار با ایران دفتری» ساختهٔ خانم «رخشان بنی‌اعتماد» هم مستندی دیدنی است از نسل ابتدایی بازیگران زن تئاتر و سینمای ایران. پیشروانی که اگر آن همه زجرهای تهمت و اهانت و...را در ابتدای کار بازیگران زن تحمل نمی‌کردند و خانه‌نشین می‌شدند،‌ شاید الان با توجه به ساختار سنتی‌-مذهبی اجتماعمان هیچگاه زنی یا دختری جرئت بازی در فیلم یا تئاتری را نداشت. البته شاید تصور این موضوع هم برایمان سخت باشد، ولی هنوز هم هستند کسانی که ورود دخترانشان به عرصه هنری را نوعی بی‌عفتی می‌دانند. اتفاقا فیلمنامه‌ای را که جعفرپناهی در فیلم «این یک فیلم نیست» توضیح می‌دهد به همین موضوع برمی‌گردد: دختری که در خانواده‌ای سنتی در رشته هنر دانشگاه قبول شده است ولی پدرش با ادامهٔ تحصیل او موافق نیست. یادمان باشد: هیچ بعید نبود - در صورت عدم فداکاری این پیشگامان مثل «ایران دفتری» و ... الان وضعی همچون عربستان داشته باشیم، همان‌طور که الان در مورد خوانندگی زنان چنین وضعی را تجربه می‌کنیم.

و اما «مغول‌ها»ی پرویز کیمیاوی: که باز هم مثل دو فیلمی که نامی از آن‌ها بردم مثل «غریبه و مه» و «بوف کور» چهل سال از زمان ساخته شدن آن می‌گذرد. فیلمی آوانگارد در زمان خود (و حتی الان) که کارگردان درجه یک ایرانی، دغدغهٔ هجوم شبکه‌های تلویزیونی و گسترش آن را با ایلغار مغول و تاریخ سینمای جهان و «تئاتر اپتیک رنولد» و سفر به زاهدان پیوند زده است. همان‌طور که مدیر فیلمبرداری فرانسوی فیلم «میشل تی‌ریه» تاثیرش را بر نماهای شسته رفتهٔ فیلم گذاشته، ‌اثر انگشت استادان «محمدرضا اصلانی» و «نادر ابراهیمی» هم بر فیلمنامه به راحتی قابل مشاهده است. دیدن بازی خوب مرحوم «فهمیه راستکار» هم با همان صدای دلنشین و ماندگارش یکی دیگر از جنبه‌های مثبت این فیلم است. هیچ‌گاه تاریخ سینمای ایران سکانس حضور مغولها در بیابان برهوت و ظاهر شدن دری آهنی و زنگ زدن «ادریس چمنی»(یکی از مغول‌ها) و ادای این جمله با لهجهٔ ترکمنی «سینما چیه؟!» را به فراموشی نخواهد سپرد.


 
 
مستند انتهای خیابان پاستور
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
 

روز بیست و هفتم تیرماه که به خاطر حمایت از بازگشایی خانه سینما در خیابان سمنان جمع شدیم، من در همان حال انتظار و امید – که چند ساعتی طول کشید - با سازندهٔ فیلم مستند «صندلی شماره ۲۵۷» محسن خان‌جهانی بیشتر آشنا شدم. یکی دو فیلم مستند دیگر هم از این مستندساز در جشنواره سینما حقیقت و فیلم کوتاه و ....دیده بودم و مشتاق بودم بدانم الان به چه کاری مشغول است. او از مستندی گفت که از انتخابات ریاست‌جمهوری ۹۲ و بحبوحه عظیم و گیرودار آن ساخته است. از مسافرت‌های زیادی گفت که همراه با کاندیداهای ریاست‌جمهوری به مکان‌های مختلف ایران داشته و همان زمان امیدواری داد که زودتر فیلم را ببینیم و به قضاوت بنشینیم. راستش به خاطر سابقه خوب فیلمسازی ایشان و تعریف‌هایی که شنیدم، دوست داشتم هر چه زودتر حاصل کار را ببینم. بالاخره روز ۱۸ شهریور ۱۳۹۲ این اتفاق افتاد. فیلم را در «سینماتک خانهٔ هنرمندان» به همراه جمع مشتاقی که دوست داشتند جزو اولین تماشاگران فیلم باشند دیدم. فیلم با اینکه زمان طولانی داشت (حدود ۹۰ دقیقه) ولی قابل تحمل بود. قابل تحمل از این لحاظ که به زعم من یادآور واقعه‌ای شیرین بود. واقعه‌ای که منجر به انتخاب آقای روحانی شد. بدون شک اگر این انتخابات به نتیجه‌ٔ دیگری منجر می‌شد، روز نمایش با همه پروپاگاندی که انجام گرفته بود و مثلا چند ردیف صندلی اختصاصی مهمانان (که تعداد ردیف‌های اختصاصی صدای عده‌ای را درآورد) و همچنین جاگیری‌های جشنواره‌ای – که انگار به این عمل زشت عادت کرده‌ایم – و...تماشاگر چندانی مشتاق دیدن فیلم نبود. همین امیدی که به هر حال بعد از انتخاب آقای روحانی در جامعه پدید آمده، الان هر فیلمی را از آن روزهای نچندان دور، دیدنی می‌کند؛ حتی اگر مثل فیلم «انتهای خیابان پاستور» ملاتش کمتر از پنجاه درصد متکی به منابع آرشیوی تلویزیون باشد و بقیه‌اش هم مصاحبه با طرفداران در روزهای تبلیغ کاندیداها – که اغلب به شوخی برگزار می‌شود - و تک و توک پلانی که با کاندیدایی به صورت مستقل مصاحبه شده است. همهٔ آن سفرها با نامزد‌های انتخابات ریاست‌جمهوری مگر می‌تواند در فیلمی با زمانی محدود جا بگیرد؟ و مگر بدون نقشهٔ راه می‌توان فیلمی چنین مهم را به سرانجام خوب و منسجمی رساند؟ آن چیزی که کاملا از فیلم عیان است نگاه پوپولیستی فیلمساز به انتخابات سال ۱۳۹۲بود. این نگاه وقتی توجیه داشت که انتخابات به سمت دیگری می‌رفت و مثلا کسی مثل آقای روحانی انتخاب نمی‌شد. اما حالا که نتیجه مشخص شده است و همه می‌دانند که ملتی در اوج ناامیدی در یکی دو روز پایانی به پای صندوق‌های رای می‌آیند و همین ناامیدان و رای‌های خاموش باعث شگفتی انتخابات ۹۲ می‌شوند. این فیلم در صورتی می‌تواند ماندگار شود و به درد بررسی جامعه‌شناختی مثلا سی‌ سال بعد و نسل‌های آینده بخورد که دچار کتمان واقعیتی بزرگ نشود. همان واقعیتی که موجب شد تا آقای روحانی به ریاست‌جمهوری برسد نه کاندیداهای دیگر. مردم، چه عوام و چه خواصی که اصلا سر رای دادن نداشتند در اتحادی ناگفته  (که همین «ناگفته‌گی» می‌تواند دستمایه‌ای بکر باشد برای فیلمسازانی بسیار) در یکی دو روز پایانی، بازهم در کمال ناامیدی و تیری در تاریکی، به کسی رای دادند که می‌دانستند رای آوردنش تقریبا غیرممکن است، ولی بالاخره این اتفاق افتاد. واقعیتی که اگر سی‌سال بعد کسی به این مستند نگاه کند هیچ چیز از این تغییر موضع عجیب و شگفتی‌ساز درنمی‌یابد. به نظر نگارنده استفاده کارگردان از تجارب یک جامعه‌شناس یا جمعی از مشاوران علوم سیاسی می‌توانست در غنای هر چه بیشتر فیلم مستند «انتهای خیابان پاستور» موثر باشد. به هر حال تلاش فیلمساز در همین فضای حداقلی امکانات و اقتضائات کشورمان قابل تقدیر است به شرطی که به این حداقل‌‌ها اکتفاء نکند و در آثار بعدی خود بتواند گامی محکم‌تر به سمت بررسی علت و علل یک حادثه سیاسی-اجتماعی بردارد.

             


 
 
سرگردون سرگردان
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
 

«جنجالی‌ترین مستند سال» یعنی چی؟ فکر می‌کنید موضوع این جنجالی‌ترین مستند سال ـ سرگردون - چی هست؟ با کمی دقت در کاور درمی‌یابد: نقد شبکه‌ها و برنامه‌های ماهواره‌ای و تشویق مردم به این که از تماشای این برنامه‌ها خودداری کنند. همان بازیگرانی که روی جلد عکس‌شان قابل مشاهده است از بد بودن این «خردجال» سخن می‌گویند و در جایی گرایش سازندگان به سمت کودکان معصومی می‌رود که به لطف بی‌فرهنگی و بی‌قیدی والدینشان دائم در معرض تبلیغات و برنامه‌های بی‌محتوای شبکه‌های تهی از هیچ هستند. خب طبق معمول این‌گونه ساخته‌ها به «علت» این گرایش شدید و عطش مخاطبان ایرانی به سوی ماهواره‌ها پرداخته نمی‌شود و فقط «معلول» مورد هجمه قرار می‌گیرد. معلول‌هایی که از بی‌فرهنگی و بی‌بند و باری و مفت‌خوری و مفت‌بری ذاتی بعضی از ایرانی‌ها سوء‌استفاده کاملی می‌برند. درست است که مجموعه‌های فارسی وان و شبکه جم و...خالی از هرگونه جذابیت اصلی و ذاتی هنری یک مجموعهٔ استاندارد هستند، ولی مخاطبان متوسط و ضعیف ایرانی که خوراک مفت را بر هر چیز دیگری ترجیح می‌دهند، بیشتر به جذابیت‌های دیگر کار دارند که این جذابیت‌ها نمی‌تواند در سریال‌های تولید داخل ظهور و بروز داشته باشد: جذابیتی‌هایی مثل سکس پنهان و آشکار، روابط خارج از کانون خانواده، بازیگرانی با رنگ و لعاب و...شبکه‌ّهایی مثل من و تو هم که دا‌ئم در حال کندوکاو نکات منفی حکومت و اصلا نوعی اهانت آشکار به ما که در ایران زندگی می‌کنیم می‌باشد نیز از این قاعده جذابیت سکس و...مستنثی نیست. برنامه‌ای مثل سالی تاک که (مثلا) مجری با مزه‌ای دارد، کسانی از خود ما فیلم‌ها و ویدئوهایی پست می‌کنند که مایهٔ شرمساری خودمان را فراهم می‌کند در سطحی وسیع...باید بدانیم که از وضع متوسط یک بیمارستان داخل ایران فیلم گرفتن و برای خودشیرینی و احساس کاری کردن! آن را برای سالومه (جان!) فرستادن و ذوق کردن از این که فیلم موبایلمان در شبکه جهانی پخش می‌شود، فقط حالت تف سر بالا دارد، بسیاری از مخاطبان خارج کشور (بی‌خبر از همه جا) هم دارند این وضع را می‌بینند و عقب‌ماندگی‌مان را بعدها به انحای مختلف به رخمان می‌کشند. بی‌شک جامعه ایران (نه الزاما حکومت) دشمنانی دارند که خود را برتر و بهتر از حکومت‌گران فعلی می‌دانند و در راه از بین بردن این انسجامی که اکنون داخل ایران هست از هیچ‌کاری فرو گذار نمی‌کنند. چقدر باید خوش‌خیال باشیم که شبکه‌های مثل بی‌بی‌سی و وی‌اوای و من و تو را دلسوز خودمان و این ملک و مملکت بدانیم. شبکه‌هایی که صاحبان آن پیشینه‌ای تلخ و سیاه در این کشور دارند و با مطالعهٔ منصفانه (و حتی سرسری تاریخ صد و اندی سال گذشته) در باره عملکرد گذشتهٔ انگلیس و آمریکا در ایران، به راحتی می‌توان دریافت که تنها هدفی که آن‌ها دنبال می‌کنند چیزی نیست جز تسلط دوباره بر گرده این ملت. در دی وی دی که موضوع این نوشته است البته اشارات زودگذر و کم‌رنگی بر این شیطنت‌ها هست، ولی پدر و مادری که بدون هیچ فکری فرزندان خود را پای برنامه‌های خارج از چارچوب اخلاقی ایرانی‌ها رها می‌کند، (و متاسفانه اغلبشان بی‌بند و باری را مساوی آزادی می‌دانند) چه کسی می‌تواند وادارد تا برنامه‌ّهای تفریحی و اصیل دیگری را جهت گذران اوقات خود انتخاب کند؟ کسانی که ویدئوهای منفی جامعه را به شبکه‌های ماهواره‌ای پست می‌کند تا خوش خوشان آن‌ور آبی‌ها و بی‌آبرویی برایمان بخرند را چه کسی می‌تواند وادارد تا این کار را انجام ندهند؟ تقریبا هیچ‌کس و هیچ چیز جز خودمان. همهٔ بگیر و ببند جمع‌آوری آنتن‌های ماهواره و فیلترینگ سایت‌های اینترنتی در این سال‌ها تا به حال چقدر تاثیر در ندیدن و یا نرفتن به سمت این شبکه‌ها شده است؟ مسلما باز هم هیچ. جواب این‌ها همه در خودمان است؛ ولی اغلب اوقات نمی‌خواهیم این واقعیت را قبول کنیم که رنج از بی‌فرهنگی و بی‌قیدی ذاتی است که باعث گسترش هر چه بیشتر این برنامه‌ها در خارج کشور می‌شود. مستعمی هست که صاحبان سخن را بر سر شوق می‌آورند و این مستمعین کسانی نیستند جز خودمان! از ماست که برماست. دوباره برمی‌گردم به کاور این جنجالی‌ترین مستند سال! خب همان جذابیت‌هایی که به شکل دیگری شبکه‌های ماهواره استفاده می‌کنند تا مخاطب جذب کنند در اینجا هم دیده می‌شود: عکس‌هایی از بازیگران حاضر در این مستند جهت کاور استفاده شده که تنها و تنها جذب مخاطب از همه جا بی‌خبر است و بس؛ وگرنه همین بازیگران با شکل و شمایل و لباس دیگری در این (به اصطلاح) مستند حضور دارند و هیچکدام این اداها و رنگ‌های عکس‌ها را هم ندارند. ایضا استفاده از رنگ قرمز تند و تاکید بر این که «بزرگسالان» مخاطب این ویدئو هستند. وقتی برای ارائه یک کالای فرهنگی که مثلا دارد دیگران را نقد می‌کند ذره‌ای صداقت به خرج نمی‌دهیم، چرا باید از دیگران توقع داشته باشیم حرفمان را (حتی اگر درست هم باشد) باور کنند؟ بعد در سایت این ویدئو هم از جلوگیری پخش آن داد سخن بدهیم و جوسازی کنیم برای فروش آن. در جایی از این فیلم تکه‌هایی از شبکه مستند و عالی نشنال جغرافی فارسی – که متاسفانه الان بیش از دو ماه است به خاطر نداشتن اسپانسر ایرانی و عدم تبلیغ پخش نمی‌شود – نشان داده می‌شود و بلافاصله شخصی ظاهر شده و اظهار می‌کند که بله ابتدا با نشان دادن مستندهای خوب جذب مخاطب می‌کنند و بعد اهداف شومشان را در غالب برنامه‌های دیگر به خورد مردم می‌دهند. خب آنهایی که آن شبکه را دیده‌اند، می‌دانند که نشنال جغرافی در طول دو سالی که پخش می‌شد کوچکترین تبلیغ و صحبتی در باره وضع داخلی ایران و...نداشت و همیشه در حال پخش مستندهایی بود که به قول خودشان صد و اندی سال تجربه پشت هر کدام خوابیده بود. یا مثلا پرت و پلاهای آقایی که شروع به داستان‌پردازی پر و پیمان و طولانی از روابط آدم‌های «بفرمایید شام» انجام می‌دهد تا بگوید که این برنامه اخ است! که بیشتر نوعی تبلیغ این برنامه بشمارد می‌رود تا تخریب، چون اگر کسی از هموطنان عزیز از همه جا بی‌خبر این صحبت‌ها را بشنود، بلافاصله تشویق می‌شود تا این برنامه را هرجور شده ببیند تا به کشف این روابط پنهان و اسرار مگوی آن پی ببرد، روابطی که بیشتر حاصل خیال‌پردازی بیمارگونهٔ گوینده است و بس. یا همین ایشان کشف کرده است که چرا ما اسم پدر پسر شجاع را نمی‌دانیم و این یکی از هجمه‌ها و توطئه‌های پنهان دشمن است و....اگر بخواهیم جانب انصاف را رعایت بکنیم اغلب مستندهای شبکه من و تو و بی‌بی‌سی هم دیدنی است و...

به طور کلی این ویدئو به نام «سرگردون» واقعا خودش هم سرگردان است و ساختار خیلی ضعیفی دارد و نمی‌توان زیاد جدی‌اش گرفت! از به اصطلاح کارشناسانی در کنار بازیگران و تهیه‌کنندگان سینمای ایران استفاده کرده، که عمدهٔ مباحثشان حول محور تئوری توطئه می‌گردد و بس. باز هم تاکید می‌کنم: از ماست که بر ماست.



 
 
سفری هشت روزه
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
 

گزارش ششمین جشنواره فیلم مستند ایران (۱۳ تا ۲۰ آبان‌ماه۱۳۹۱)

امسال نیز هم‌چون یکی دو سال گذشته که جشنواره سینما حقیقت در روزهای رنگارنگ و شاعرانه پاییز برگزار می‌شود، توانستم چند روزی مهمان این جشنواره باشم. گرچه روز اول را با یک فیلم و آن هم فیلم قابل اعتنای «هادی آفریده» به نام "صورت خوانی"  شروع کردم؛ که در آن افول شمایل خوانی و نقالی را کارگردان به خوبی به تصویر کشیده بود، ولی روزهای دیگر شانس  بیشتری داشتم وتوانستم تا آخرین روز جشنواره، ۲۰ آبان‌ماه، چند فیلم مستند  را ببینم. حضور در این جشنواره اولین نکته ای را که همیشه برایم در این سال‌ها تداعی کرده، سفری است گاه شگفت که در یکی دو سالن تاریک می‌توانم همراه و هم‌سفر فیلمسازانی باشم که توانسته‌ اند با شکار صحنه‌هایی که خودشان با انتخاب – تدوین اغلب هوشیارانه اشان، من مسافر را به سفرهای بسیاری ببرند. گاه این سفرها مثلا در روز دوم جشنواره همراه بود با فیلم "اشک های غزه" "وریک لاکر بوک"  که مصیب عظیم حمله رژیم اشغال‌گر به غزه را به تصویر کشیده بود و کارگردان همراه شده بود با سه نوجوان زخم خورده از این حملهٔ وحشیانه و غیرانسانی که هر کدام برای آیندهٔ نامعلوم خود برنامه‌ها و اهداف بسیاری داشتند، در حالی که هنوز تهدید سبوعانه اسرائیلی‌ها فضای اطراف و اتمسفرشان را مملو کرده بوده از مرگ و نیستی. این فیلم برایم پر بود از احساس همدردی نسبت به کسانی که با کمترین امکانات، در مقابل یکی از قوی‌ترین ارتش‌های دنیا مقاومت می‌کردند؛ مقاومتی که از چیزی به جز ایمان نمی توانست سرچشمه بگیرد.

 در فیلم "نوروز در نئور": عبدالله عزیزی، همراه با خانوادهٔ آذری می‌شوم که به خاطر حفاظت از یک دریاچه در استان اردبیل، شش ماه از سال را به دور از هم زندگی می‌کنند؛  ولی نوروز در کنار هم هستند تا این جشن باستانی را همراه هم باشند و شش ماهِ شروع همراه هم بودن را در کنار یکدیگر جشن بگیرند. این فیلم کوتاه و خوش‌ساخت، در اختتامیه جشنواره و با تشخیص به حق داوران، در بخش مستند خانواده، تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی را برنده شد. اما حکایت "صد و نود": مهدی قربان‌پور، که عشق یک راننده به نام فرهاد فانتوم یا فرهاد جت را به بنز صد و نودش به تصویر می‌کشید؛ گرچه کارگردان می‌توانست خیلی بهتر این عاشقیت را همراه شود، ولی در همین حد نیز چهره کسانی که به خاطر شیء خارجی خانه و کاشانه خود را به باد می دهند، به خوبی نقش یاد می شد. سفر دیگرم در استان لرستان همراه با "حمید جعفری" بود با فیلم "ز گفتار دهقان" : حکایت روستا و روستانشینانی که به فردوسی و شاهنامه اش عنایتی خاص و عجب دارند. آن‌ها همراه با پیری از روستایشان، جلسات شاهنامه خوانی جمعی دارند و شعرهای این شاعر بزرگ را در همه جا در کوی و برزن زمزمه می‌کنند. گویی بهشتی رویایی است که هر ایران‌دوستی خواستار حضور در آن است؛ گرچه آخر سفر درمی‌یابیم که نسل بعدی همان پیر شاهنامه‌خوان  را افسون تلویزیون و موبایل و...به جاهای دیگر کشانده و از فردوسی و یا بهتر بگویم هویت اصیل ایرانی دور کرده است. دیپلم افتخار در بخش مستند آزاد، تنها هدیه است که داوران در روز پایانی به این مستند خوب اعطا می‌کنند.

"از نفس افتاده‌ها":عباس امینی؛ فیلمی که خوشبختانه پسر شهیدی ساخته که حاضر است برای تحقیق بیماری پدر شهید- شیمیایی‌اش و برادرانش که بعد از بیماری پدر به دنیا آمده اند، دست به جستجویی گسترده بزند و دیگرانی را آگاه کند که از بیماری فرزندانشان بعد از جنگ درشگفتند و اکنون متوجه می‌شوند که همه این مرارت‌ها ریشه در سبوعیت کسی دارد که حاضر است ریشهٔ انسان را به خاطر خودخواهی‌های خود از زمین برکند (نقل به مضمون از جملاتی که صدام تکریتی در فیلم می‌گوید.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌) آغاز و پایان سفر "از نفس افتاده‌ها" فوق‌العاده است، گرچه غمی بر دیگر غم‌های زخم خوردگان جنگ می‌افزاید، ولی آگاهی از زخم مسلم بهتر است از ناآگاهی و فیلمساز این مهم را در این سفر به خوبی نشان‌مان می‌دهد. این فیلم با نظر داوران، توانست لوح تقدیر بهترین فیلم نیمه بلند جشنواره را کسب کند.  فیلم‌ساز کرمانی در فیلم "خانه‌های کرمان":علی‌رضا فخری‌زاده، خانه‌هایی که از ابتدای ظهور این سرزمین تاکنون به شکل‌های مختلف و با مصالح گوناگون و موجود در محیط اطراف ساخته شده است را با دقت و حوصله نشان‌مان می‌دهد. فیلمی که در حوزه مردم‌شناسی و بوم‌شناسی می‌تواند مورد استفاده یک پژوهشگر قرار بگیرد. در فیلم نچندان دلچسب "دستم پر ازتنهایست":رحیم صدر، با گوشه‌ای از زندگی هنری «محمدعلی کشاورز» آشنا می‌شویم. آشنایی که می‌توان بارها و بارها بهتر از این فیلم در مصاحبه‌های ایشان با نشریات و... کسب کرد. تک لحظه‌هایی، مثل حضور ایشان در تئاتر پارس و نقل خاطراتی از همان زمان که ایشان در آن‌جا کار می‌کردند، به ندرت در فیلم دیده می‌شد.

در "غذای بیرون": لقمان خالدی، ما را با چند تنی آشنا می‌کند – مشت‌های نمونهٔ خروار- که غذای بیرون را به غذای خانگی ترجیح می‌دهند و همین باعث گرفتاری‌های بسیاری برایشان شده است: از پسر جوانی که برای لاغر شدن و خلاصی از چاقی زودهنگام، تن به عمل ساکشن می‌دهد، تا زوجی که به خاطر این نوع غذاها، کارشان به اختلاف کشیده شده است، یا مادر پیر ناامیدی که به جای تشکر از او به خاطر غداهای خوشمزهٔ خانگی‌اش، باید شاهد حضور همیشگی پیتزا و سوسیس و کالباس و فست فودها در خانه‌اش باشد؛ به نوعی تقابل سنت و مدرنیته  را در لایه‌های زیرین فیلم می‌شد احساس کرد. با فیلم "زندگی در قلب دنا" فرشاد افشین‌پور، سفری شگفت در فلات مرکزی ایران را تجربه می‌کنم: اثری که از رنگ و بوی آن مشخص است با زحمت و صبر و حوصله مثال زدنی ساخته شده و از آسان‌گیری، که در اغلب آثار طبیعت‌گرایانه ایرانی مشهود است، خبری نیست.

کارگردان «تهران در گذر لو‌طی‌ها»:علی‌رضا خالقوردی، مجموعه گفتگوها و تصاویر تکراری آرشیوی به خصوص از فیلم «داش آکل» مسعود کیمیایی را در کنار هم قرار داده تا یادی باشد از لوطی‌های به نام تهران دهه‌های بیست تا چهل که در این میان از غلامرضا تختی هم یادی می‌شود. خوش‌صحبتی مرتضی احمدی و بهمن مفید و مرشد مرادی توانسته این فیلم را قابل تحمل و دیدن کند. فیلم مستند « رودخانه لیان »: رامتین بالف، به نظرم یکی از شاعرانه‌ترین و دشوارترین مستندهای حاضر در جشنواره امسال بود. با این فیلم ۸۰ دقیقه - که بدون استفاده از نریتور و فقط با تکیه بر موسیقی انتخابی ساخته شده است- از مصب رودخانه‌های مند و حله در استان بوشهر تا حوزه واریز آن در خلیج‌فارس سفری پرهیجان و با فراز و فرود بسیار را تجربه می‌کنم. همراه با هلی‌شات‌های فکر شده در این فیلم، می‌توان حوزه جنوبی فلات ایران را به شکلی خاص مرور کرد. انتخاب موسیقی مناسب با ریتم اغلب تند فیلمِ، نمی‌گذارد تا تماشاگر حوصله‌اش از نبود توضیحات پیرامونی سر برود. این فیلم به حق بهترین فیلم بلند مستند ششمین جشنواره سینما حقیقت شناخته شد.

کارگردان جوان فیلم «سکوت»، محسن استاد علی، که سال گذشته مستند خوب اجتماعی «عادت می‌کنیم» را با موضوع دختران فراری تحت حمایت سازمان بهزیستی را ارائه کرده بود، امسال هم به موضوع حساسیت‌برانگیز قتل‌های خانوادگی پرداخته است. پدری که دو فرزندش را کشته است، همسری که با همراهی پسر و دوست پسرش شوهرش را به قتل رسانده و... این‌ها افرادی هستند که در این مستند و در زندان قزلحصار پای صحبت‌هایشان می‌نشینیم تا دریابیم هر کدام را چه انگیزه یا انگیزه‌هایی واداشته تا نزدیک‌ترین و شاید عزیزترین افراد زندگی‌اشان را نابود کنند. در طول این فیلم اثر منفی و وارونه‌‌ای به تماشاگر منتقل می‌شود و آن هم ریختن قبح قتل است؛ طوری که یکی از قاتلین خود را منجی بشریت می‌شمارد و دیگری نجات‌دهندهٔ خانواده‌اش از شوهر و ‍پدری لاابالی و دیگری به خیال خود وظیفه آزار رساندن به زنی که همسر سابقش بوده را به خوبی با قتل دو فرزندش به سرانجام رسانده و...البته در مورد اخیر – قاتل دو فرزند – او مدعی است که آن‌هایی را که کشته فرزندانش نبوده‌اند و محصول بی‌بند و باری همسرش بوده‌اند و با توجه به حکمی که به عنوان اولیای دم گرفته فقط ۱۵ سال زندان برایش بریده‌اند...در صورتی که با یک آزمایش DNA ساده محققین و جرم‌شناسان می‌توانستند پی ببرند که ادعای پدر قاتل تا چه حد درست است و اگر ادعای او بر فرزندان حرام‌زاده درست است، او نه فرزندان خود را کشته که دو قتل عمد انجام داده و آنگاه اولیای دم بچه‌ها از او به مادر آن‌ها منتقل می‌شد...چالش‌برانگیزی این فیلم مستند در میان دیگر مستندهای حاضر در بخش اجتماعی برجسته‌تر بود.

مستند‌های پرتره اغلب وقتی جذاب هستند که تماشاگران شناخت اندکی از شخصیت اصلی مستند داشته باشند و کارگردان بتواند در طول فیلم شناخت کافی از سوژه اصلی‌اش به آنان منتقل کند؛ فیلم «مجنونی از اسکاندیناوی»: فرشاد اکتسابی، چنین مستندی است. «بارون اریک هرملین» مستشرقی با زندگی پرتلاطم، زمانی که در نیمه پایانی عمر به بیمارستان روانی منتقل می‌شودـ به سعایت برادری که قصد دارد تا تمام املاک خانوادگی را تصاحب کندـ به چند زبان خارجی مسلط است و از جمله فارسی. هرملین در تیمارستان گویی خودخواسته‌اش، به بزرگترین مترجم آثار ادبی فارسی به زبانی دیگر – سوئدی – تبدیل می‌شود. این کار او باعث تقدیر دلتمردان ایران آن زمان، از این مستشرق می‌شود. توسط او مثنوی معنوی، گلستان و بوستان سعدی و اشعار نظامی گنجوی و عطار و خلاصه ده هزار صفحه از اشعار فارسی به زبان سوئدی بازگردانده می‌شود. این مستند که با بازسازی اغلب صحنه‌های تیمارستان و برخی عکس‌ها و فیلم‌های آرشیوی و یک مصاحبه با نواده خانواده هرملین پیش می‌رود، به خوبی توانسته بود وظیقه انتقال اطلاعات را به انجام رساند. البته در این میان صدای ناصر طهماسب به عنوان نریتور اصلی نیز بی‌تاثیر نبود. دراختتامیه جشنواره، دیپلم افتخار بهترین فیلم نیمه بلند جشنواره به این مستند سی و شش دقیقه‌ای تعلق گرفت.

در فیلم «فریاد شد آواز»: کتایون جهانگیری،  مثل اغلب مستندهای تاریخی که به تاریخ معاصر و موسیقی آن می‌پردازند، با استفاده از تصاویر و موسیقی آرشیوی به سیر موسیقی انقلابی در سرزمین ایران پرداخته بود که برایم چندان جذاب نیست...اما از «کریس مارکر»(۲۰۱۲-۱۹۲۱) ، مستندساز معروف فرانسوی، که امسال چند مستند او در جشنواره به نمایش درآمد فقط دو مستند را توانستم ببینم: «ضلع ششم پنتاگون» و «ا.ک» که اولی در باره اعتراض مردم آمریکا به دولت آن کشور زمان جنگ ویتنام و حمله‌ور شدن آنها به ساختمان پنتاگون است و دومی در باره امپراطور سینمای جهان یعنی آکیراکوروساوا. ای کاش از فیلم‌های اخیر کریس مارکر هم در جشنواره فیلمی نمایش داده می‌شد.

مستند «زنان ماهیگیر جزیزه» را دو کارگردان-تدوینگر زن ایرانی در باره دو زن ماهیگیر جزیره هنگام ساخته‌اند. مستندی دلنشین که با نریتوری مریم بوبانی جذاب‌تر هم شده است. این فیلم در بخش نگین درخشان – خلیج فارس نمایش داده شد و در روز پایانی جشنواره فقط لوح تقدیری را نصیب کارگردانان آن کرد. مستند «مسئله»: ابراهیم نعمتیان،  با اینکه درواقع کنکاشی است در زندگی هنرمند مبتکر بامبوباف، ولی درهمین زمان کوتاه ۱۹دقیقه مسائل پیرامونی دیگری را در محیط اطراف او درمی‌یابیم: ورود اجناس ارزان چینی و به نوعی نابودی صنایع دستی ایران،‌ بی‌توجهی به چنین افراد مبتکر در سازمان صنایع دستی و... «سوگواری یومن»: هاکینگ جین، به خلوتی شهری اشاره می‌کند که زمانی به خاطر وجود میدان نفتی پررونق و پرجمعیت بود و حالا تقریبا خالی از سکنه اصلی شده است. این فیلم یادآور مستندی ایرانی «M.I.S شهری که بود»: مهدی کرم‌پور، است که در آن به شهر مسجدسلیمان می‌‌پرداخت و مشکلاتی مشابه این فیلم را به نمایش می‌گذاشت. این مستند چینی، جایزه ویژه هیئت داوران را در بخش بین‌الملل و مستند کوتاه دریافت کرد. در بخش، حمایت از کار جشنواره موفق می‌شوم فیلم عارش(آرش) کوردسالی به نام «نفت آتش خاک» را ببینم.این فیلم هم‌چون شعری حماسی به تلاش کارگران و صنعتگران ایرانی می‌پردازد که برای مهار آتش چاه شماره ۲۴ نفت شهر از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کنند. این فیلم با انتظارآفرینی قابل تحسین طی سی و نه دقیقه تماشاگری که خبر آخر مهار این چاه را نمی‌داند، چشم انتظار می‌گذارد...سوسپانسی که حتی کسی که خبر آخر را هم می‌داند، دچار تردید می‌کند. این فیلم هم به حق توانست تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش حمایت از کار را تصاحب کند. به خاطر علاقه زیاد به طبیعت ایران «از آلپ تا دماوند» فرهاد ورهرام، مستندساز خوب ایرانی را می‌بینم. گرچه چندان انتظارم از فیلم برآورده نمی‌شود، شاید چون فیلم در کلیشهٔ تلویزیون ساخته شده است، ولی بازهم دیدن تصاویر و عکس‌های دماوند و کسب اطلاعاتی از تلاش اروپاییان برای پی بردن به اسرار این آتشفشان خاموش برایم جذاب است.

 در«پاپاراتزی» پیوتر برناس، که به عکاسان سمج و معمولا مزاحم پرداخته است -محصول مدرسه فیلمسازی آندره وایدا ـ توانسته هم تعریفی تصویری از این‌گونه عکاسان ارائه دهد و هم به جهان پنهان و تردیدها و چالش‌های آن‌ها بپردازد. مرگ رئیس‌جمهور لهستان و همراهان در سال ۲۰۱۰ نوعی تلنگر است به عکاسی که جز سودجویی به چیز دیگری نمی‌اندیشد، اما سرآخر جاذبه پاپاراتزی بودن، بر همه جنبه‌های اخلاقی و اجتماعی دیگر می‌چربد و او به تعقیب ماشین برادر رئیس‌جمهور فقید، که جانشین اوست، برای شکار لحظه‌‌ها می‌رود. فیلم مستندی کوتاه با سوژه‌ای جذاب.

کاوه بهرامی‌مقدم، مستندساز باتجربه و خوب ایرانی، امسال «کمال‌الملک» را موضوع کارش قرار داده است. او با بهره‌گیری از آیدین آغداشلو به عنوان مجری و متخصص نقاشی به بررسی آثار نقاش معروف دوره قاجار و پهلوی در نیمه نخست فیلم می‌پردازد و در نیمه دوم به سراغ بازماندگان خانوادگی و دوستان این نقاش می‌رود، به امید اینکه اطلاعات دست اول و بهتری از آنان بیابد؛ ولی متاسفانه در این کار ناموفق است و نیمه دوم کار به تعریف‌ها و اختلافات کهنه خانوادگی بیشتر پرداخته می‌شود تا شخص کمال‌الملک.

«صندلی شماره ۲۵۷»: محسن خان‌جهانی؛ یکی دیگر از آثار نمایش داده شده در بخش مستند سیاسی است. در چند مستندی که از خان‌جهانی تا به حال دید‌ه‌ام مثل یار دبستانی و شهرپولکی و... نوعی جسارت و تهور بیانی خاص خود دارد. در این مستند نیز رقابت چهار کاندیدا برای تصاحب یک کرسی در دور دوم انتخابات مجلس اخیرمحور اصلی فیلم است و حاشیه‌های بسیار این رقابت‌ و نظر مردمی که قرار است به این کاندیدا‌ها رای بدهند محور فرعی فیلم. فیلمساز به خوبی در فضای سرد چند روستا و بخش استان زنجان –  در واقع حوزه انتخابیه – با کاندیداها همراه می‌شود، غذا دادن‌ها و سخنرانی‌ها و تملق‌گویی‌های دیگران در مورد آن‌ها را به تصویر می‌کشد و بالاخره پای درد و دل مردمان روستاهای مختلف می‌نشیند و انتظارات هیچ‌گاه برآورده نشده‌اشان را نشانمان می‌دهد و...اما نتیجه انتخابات گویی از ‍پیش تعین شده و کاندیدایی که ۲۴ سال است نماینده این حوزه انتخاباتی است، دوباره رای می‌آورد و طبق معمول اعتراض و افشاگری‌های کاندیداهای دیگر راه به جایی نمی‌برد. کاندید همیشه نماینده این حوزه انتخاباتی، تکیه داده بر صندلی شماره ۲۵۷، سرآخر در مجلس شورای اسلامی در حال تذکر قانون‌اساسی است که فیلم تمام می‌شود. دیپلم افتخار بخش مستند سیاسی تنها نصیب این مستندساز از مراسم اختتامیه است. «راننده و روباه»: آرش لاهوتی، را می‌توان فیلمی مستند- داستانی ارزیابی کرد. فیلمی با شروع خوب، میانه‌ای دلنشین و پایانی به موقع و قابل قبول. اصلا همین که راننده کامیون سنگینی به فیلمسازی با حیوانات زنده روی آورده و جوایز زیادی هم بابت سه فیلمی که ساخته کسب کرده، خود سوژه‌ای ناب و دلچسب است؛ چه برسد به اینکه شخصیت اصلی مستند ـ محمود کیانی فلاورجانی ـ با لهجه دلنشین اصفهانی جلسه نقد و بررسی فیلمهایش را در بیابان برای همکاران ترتیب دهد، به همراه همکارانش سر خاک روباه  بازیگر فیلمش برود و آب بر سر مزارش بریزد، فیلمنامه‌ای در باره عشق دو خر بنویسد که سرآخر در جاده‌ای غروب آفتابی ناپدید می‌شوند و به بازیگران فیلمش – همان حیوانات – التماس کند که همکاری کنند و... به شوخ و جد وضعیت هنرمندی را می‌‌توان در این مستند یافت که میان بودن و نبودن سرگردان است و فشارهای کاری بسیار او را از ذوق‌ورزی و هنرمندی وامی‌دارد. این فیلمساز به حق – و چه به جا و مناسب - تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش آزاد را نصیب خود کرد.

یکی از شلوغ‌ترین سانس‌های نمایش فیلم متعلق به مستندی پرتره بود به نام «۱۳اکتبر۱۹۳۷» که سوژه کار زندگی و آثار استاد لوریس چکناوارایان، آهنگساز و رهبر ارکستر مشهور ایرانی است. در خوش‌ساخت بودن فیلم و نزدیک بودن به استانداردهای ژانر البته حرفی نیست، ولی عنصر اصلی فیلم بی‌شک شخصیت کاریزماتیک خود چکناواریان است که چه درفیلم و چه حضورش در سالن سینما فلسطین و چه در جلسه نقد و بررسی همه را جذب شخصیت متواضع و شوخ و پرجذبه خود کرده بود. با اینکه در طی مستند در می‌یابیم که او نیز مثل اغلب بزرگان هنر، گذشته‌ای سخت و پرمشقت داشته است؛ ولی هیچ‌گاه نمی‌بینیم که به آه و ناله دست بزند و زمین و زمان را نفرین کند و... بلکه هم‌چون دیگر فرهیختگان به طنز و شوخی همه چیز را برگزار می‌کند و گذشته‌ها را در گذشته‌ها باقی می‌گذارد. ایشان در جلسه نقد و بررسی هم به همان مثل معروف روز از نو روزی از نو اشاره می‌کنند؛ که هر روز که از خواب برمی‌خیزد خدا را شاکر است که فرصتی دوباره به او بخشیده تا باز هم زندگی کند و او از این فرصت به خوبی استفاده می‌کند. شیرینی حضور پرنشاط استاد مثل عطری خوش‌بو در فضای سینما می‌پیچد و بسیاری را محظوظ می‌کند. دیگرنکته مثبت این فیلم تهیه‌کننده آن است : موزه موسیقی ایران، به مدیریت مرادخانی که متولی چند مستند در بارهٔ بزرگان موسیقی شده است و امید که این روند ادامه داشته باشد و منتظر دیگران برای ساخت و ساز فیلم مستند پرتره در بارهٔ بزرگان موسیقی نمانند. این فیلم نیز به حق، تندیس جشنواره، دیپلم افتخار و جایزه نقدی بخش مستند پرتره را به خانه برد.

آخرین فیلم قابل تاملی که موفق شدم روز آخر در جشنواره ببینم «ثانیه‌های ثربی»: سیدرضا رضوی، بود. نرگس آبیار – نویسنده و فیلمساز – جهت پژوهش واقعهٔ ۱۷ شهریور به فیلمی مستند با قدمتی سی ساله برمی‌خورد، که در آن آپاراتچی سینما سیلوانا – اکنون پردیس شکوفه – در میدان ژاله – شهدا از خاطرات خود در روز واقعه می‌گوید. او در تماسی با فیلمساز همان فیلم مستند و جستجویی مشترک، درمی‌یابد که اکنون آن آپاراتچی در سینما تهران میدان امام حسین مشغول کار است؛ اما کار وقتی گره می‌خورد که آن آپاراتچی سی سال پیش منکر همه چیز می‌شود، حتی حضور خودش در حاشیهٔ آن واقعه...این فیلم که در بخش مستند سیاسی جشنواره حقیقت قرار گرفته بود، می‌توانست شانس‌ اول بهترین جایزه این بخش باشد،‌ ولی به قول فیلمساز، با نوعی تلافی برای حضور این فیلم در IDFA (مهمترین جشنواره مستند دنیا در آمستردام هلند) از طرف برگزارکنندگان؛ حتی در میان نامزدهای این بخش نیز حضور نداشت و متاسفانه فیلمی تندیس این بخش را تصاحب کرد که نه جذاب بود و نه با موضوعی بکر دست و پنجه نرم کرده بود و بیشتر رنگ و لعاب داشت تا چیزی قابل ارائه.

به هر حال ششمین جشنواره بین‌المللی فیلم مستند ایران – سینما حقیقت – گرچه هم از بین‌المللی بودن چندان بویی نبرده و هم به سینما واریته ربط آن‌چنانی ندارد، امسال نیز برگزار شد. در این میان جای بسیاری از مستندسازان خوب کشورمان، که اسامی آنها شاید بیشتر از افرادی باشد که در این جشنواره شرکت کردند، خالی بود. ولی نفس برگزاری جشنواره و حضور چند روزهٔ مستندسازان جوان و پرامید – که بیشتر یادآور جشنواره فیلم کوتاه سینمای جوان است که هر ساله برگزار می‌شود – در دو سه سینمای سطح شهر خود نویدی است برای آینده‌ای بهتر...آینده‌ای که جشنواره‌ای واقعا بین‌المللی داشته باشیم و سینمایی نزدیک به حقیقت. 


 
 
جهار مستند چهار مصاحبه
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
 

امسال قبل از برگزاری جشنواره سی ام فیلم فجر به خاطر اجابت درخواست همکاری محترم با چهار مستندساز که فیلم‌هایشان در جشنواره حضور داشتند مصاحبه تلفنی کردم. حاصل کار را در اینجا می‌توانید بخوانید. در بولتن های جشنواره نیز سه مصاحبه از این چهار مصاحبه چاپ شد که در بولتن‌های شماره ۲ و ۷ جشنواره سی ام فجرموجود است. آدرس لینک دریافت بولتن‌های مورد اشاره.

در جستجوی پلنگ ایرانی - فتح الله امیری.

          این فیلم از سال ۱۳۸۴ تحقیقاتش شروع شده بود و هنگامی که در سال ۱۳۸۵ با گروهی که در مورد پلنگ ایرانی کار میکردند آشنا شدم و نه به نیت ساخت یک فیلم بلند مستند، بلکه فقط به این منظور که بتوانیم تصویری از پلنگ ایرانی داشته باشیم، به البرز مرکزی رفت و آمد داشتیم. اما وقتی کار جدی شد و با کوشش بسیار پنج ساله بالاخره سیمای مرکز مازندران نیز قانع شد تا روی فیلم سرمایه گذاری بکند، با جدیت بیشتری به این مستند پرداختم و بالاخره حاصل آن امسال برای اولین بار در جشنواره سی ام فیلم فجر به نمایش گذاشته میشود و مطمئنم که فیلم پربیننده ای خواهد بود. حاصل کار هفتاد درصد فیلم به صورت  HDفیلمبرداری شده و بقیه کار به خاطر حضور حیاتی آن تصاویر از هندی کم و ... استفاده شده است. حتی به خاطر این فیلم تجهیزاتی ساختیم که در ایران وجود نداشت؛ مثلا دوربینهایی که با استفاده از انرژی خورشیدی شارژ میشدند و اینها در کوه و جاهایی که احتمال میدادیم پلنگ رفت و آمد داشته باشد قرار میدادیم تا موفق به تصویربرداری از این حیوان رو به انقراض ایرانی بشویم. مشخصه اصلی این فیلم این است که از رفتار واقعی پلنگ فیلمبرداری شده است، این حیوان با دیدن دوربین به تعیین قلمرو میپردازد و رفتارهای طبیعی که در مورد یک حیوان دیگر دارد را در مورد دوربین ما به کار میبرد. افرادی که با این تیم کار میکردند اکثرا الان به تخصص های بالاتر و برتری رسیدند و به نظرم این یکی از محاسن کار مستند علمی میتواند باشد. این مستند با تکیه بر فیلمنامه ساخته شده است و با ایجاد تعلیق برای دیدن پلنگ ایرانی ذهن تماشاگر این مستند را به خودش جلب و جذب میکند. و ریتم تندی که در مدت ۸۰ دقیقه فیلم انتظارآفرینی را به اوج می رساند؛ که استفاده از این شیوه تدوین را در کمتر مستندی از این ژانر به شخصه دیده ام. برتری دیگر این مستند به نظرم این است که با عشق و علاقه وافر به طبیعت زیبای ایران ساخته شده است؛ واقعا در پنج سال ابتدایی این کار کسی ریالی بابت زحماتی که میکشید دریافت نکرد و این ممکن نیست مگر حاصل همان علاقه به گفتن حرفهایی از طبیعت ایران که کمتر کسی به سراغش می رود. در هنگام تولید پرمشقت این کار گروه باید به کوهستانهایی می رفت که ماشین رو نبود و همین موجب صدمات جسمی بسیاری شده است که هنوز گروه فیلمسازی از آن رنج میبرد. ولی واقعیت این است که یافتن پلنگ در طبیعت ایران بسیار پرمشقت تر از آن است که فکرش را میکردم. سه سال فیلمبرداری از طبعیت البرز مرکزی که حاصل آن حضور هیچ پلنگی در راش ها نباشد، هر کسی دیگری را که بود ناامید میکرد؛ ولی الان که محصول نهایی را میبینم، از این قضیه خوشحالم که اگر پانزده سال دیگر مثلا دیگر پلنگ ایرانی در طبیعت وجود نداشته باشد؛ حداقل یادگاری از این حیوان که حاصل کار گروهی است باقی میماند. با اینکه متاسفانه کار گروهی در ایران کمتر به ثمر مینشیند، ولی یکی از خصوصیات مهم این مستند همین است که توانسته از ابتدا تا انتها موفق و متحد با گروهی منسجم عمل کند و حاصل کار جمعی اش را با لذت به تماشا بنشیند. البته محققین مبرزی هم با این کار همکاری کردند مثل آقای فرهادی نیا - که جایزه محقق برتر حیات وحش جهان را در سال 2009 کسب کرده اند - آقای باقر نظامی - که استاد دانشگاه در زمینه بیولوژی هستند که پایانامه فوق لیسانس ایشان تحقیق در باره پلنگ بوده - و... تاثیرگذاری فیلم مسلما با پخش تلویزیونی و جهانی میتواند چندین برابر شود و حساسیت ها را حتی در سطح جهان در مورد این حیوان رو به انقراض ایرانی را بیشتر کند.

(فیلم "در جستجوی پلنگ ایرانی" برنده دیپلم افتخار بهترین فیلم بلند مستند از جشنواره سی ام فیلم فجر شد و در بخش بهترین کارگردانی و بهترین تحقیق و پژوهش نامزد دریافت جایزه بود.)

"آیینه های غبار گرفته " رهبر قنبری.

          موضوع این مستند "تاریخ مطبوعات ایران" و پیدایش روزنامه ها از زمان میرزا صالح شیرازی تا دهه پنجاه شمسی است و سیر تکوین روزنامه های ایران، کشته شدن مطبوعاتی ها بر سر آرمان‌هایشان و مباحث دیگر بر حول این موضوع. دغدغه‌ام در این مستند شکل گیری تاریخ مکتوبی است که خون‌های بسیاری بابتش ریخته شده است تا پا بگیرد و بتواند پایدار تا زمان حاضر باقی بماند. حقیقت این است که مخاطبان اصلی من در این مستند روزنامه نگاران و مطبوعاتی ها هستند. دوست دارم با این فیلم بگویم: "آقایان روزنامه نگاران این فیلم آیینه روبروی خود شماست. زنگار و غبار از این آینه برگیرید تا خودتان را در این آیینه ببیند تا شاید بتوانید ک‍ژیها و کاستی‌ها و تاریخ پرفراز و نشیب رسیدن به این مرحله از مطبوعات را دریابید." و بی شک همانطور که بارها شنیده ایم تاریخ چراغ راه آینده است، اما با آوردن این جمله در ابتدای فیلم "مردمی که تاریخ خود را نمی‌دانند لاجرم آن تاریخ را دوباره زندگی خواهند کرد." می‌خواهم به همه‌ یادآور شوم که عبرت گیری اگر از تاریخ وجود نداشته باشد،‌ فلسفه حضور آن نیز بیهوده است. اگر ما ندانیم که برای برگ و بار دادن این درخت تناور، که هنوز که هنوز است برای پا نگرفتن آن سمومی پای آن ریخته می‌شود، چه خون دلها خورده شده است، بازهم به دامان تکرار مکررات خواهیم افتاد، امری که این روزها متاسفانه به اشکال گوناگونی در اجتماع ما در حال روی دادن است. این فیلم که در جشنواره "سینما حقیقت" مورد تقدیر داوران جشنواره قرار گرفت، سیر صد و پنجاه سال روزنامه‌گاری همراه با روشنگری و روشنفکری است، و هر زمان که روزنامه‌نگاران استقلال فکری خود را فدای مصالح گوناگون سیاسی و حکمرانان کرده‌اند، لکه ننگی بر تاریخ مطبوعات افزوده‌اند و زمانی که با روشنگری و روشنفکری دست به قلم برده‌اند تا آینه بی‌غبار جامعه‌اشان باشند، بی‌شک هم خودشان با آبرو و سربلند زندگی کرده‌اند و هم جامعه‌ای رو به رشد را به ارمغان آورد‌ه‌اند. گرچه در این سیر تاریخی آنان که باشرف کاریشان زیسته‌اند، یا به جوخه دار سپرده شده‌اند و یا سر از زندان درآورده‌اند، ولی مردم قدرشناس ما همیشه فرق گوهر را از خرمهره تشخیص می‌دهند.

در خوریت موضوع در وهله اول باعث می‌شود تا مخاطب با فیلم ارتباط بگیرد. موضوعی که ارزش وقت گذاشتن نداشته باشد، هم مستندساز و هم مخاطب را آزار می‌دهد. ولی وقتی موضوعی با خون‌دل مستندساز و تعهد درونی او ساخته شود بی‌شک بر دل مخاطب نیز می‌نشیند. فکر می‌کنم فیلم "آیینه‌های غبارگرفته" با چنین رویکرد و سختی ساخته شده است و تاثیر خود را با اکران مناسب خواهد گذاشت.
در ضمن اینجانب اضافه شدن بخش مستند بلند را در جشنواره فجر امسال مثبت ارزیابی می‌کنم و اگر بشود مسئولین بخش فیلم کوتاه را در دوره‌های بعد راه‌اندازی بکنند، با جشنواره سالیانه پر و پیمانی مواجه خواهیم بود.

روایت بدون عکس ـ از مجموعه ستاره ها ـ فرهاد ورهرام.

            در میان عشایر لرستان، فوت یک نفر به معنی کم شدن قدرت طایفه است. «دوشنبه کولی‌وند» زمان خدمت سربازی‌اش فرارسیده و جنگ در جریان است. او عازم جبهه نبرد علیه دشمن بعثی می‌شود ...

          این مجموعهٔ ۹۰ دقیقه ای بر اساس سفارش تهیه کننده به شش مستندساز سپرده شد. شش مستند کوتاهی که موضوع و محور کلی آنها بر مبنای "حضورو معرفی شهدای اقوام ایران" است. اپیزود مربوط به شهیدی در خطه خودم، یعنی لرستان، به عهده من گذاشته شد. به نظرم با اینکه در مجموع کار قابل تامل و تاثیرگذاری شده است؛ ولی عدم یکدستی در ارائه کارهای مستندسازان دیگر این مجموعه، بر مبنای تجربه کارگردانهای مختلف،  موجب شده است که کارهای خوب و کارهای متوسط در کنار هم قرار بگیرند و در نتیجه کل اثر از یکدستی کافی و وافی برخوردار نباشد. با اینکه ابتدا قرار بود از شهید جوانی از آن خطه که خانواده اهل موسیقی داشتند فیلم بسازم ولی مقدور نشد و از خانواده دیگری شروع کردم. موسیقی لرستان توانست در این کار به یاریم بیاید. موسیقی لرستان هم در مراسم عروسی و هم در عزا نقش کهن الگویی را ایفا میکند که با استفاده به خصوص از موسیقی عزای آن توانستم این مستند کوتاه را تاثیرگذارتر بر مخاطب بسازم. به نظرم اگر مستند دارای ساختاری منسجم از هر لحاظ باشد میتواند تاثیر نهایی بر مخاطب را بیشتر کند. هماهنگی بین تصویربردار، آهنگساز (یا موسیقی انتخابی مناسب با موضوع) ، مونتاژ مناسب با ریتم و موضوع اثرو... همه می‌تواند در زیبایی محصول نهایی موثر باشد. اکثر کارهایی که در زمینه مستند در ایران ساخته میشود سفارش تهیه کننده دولتی هستند و فیلمساز هم باید بر همان مبنای سفارش، کار خود را در نهایت هنرمندی پیش ببرد و در عین حال از ذهنیت پردازی در باره موضوع پرهیز کند تا محصول نهایی چیزی خارج از موضوع سفارش دهند نشود. حمایت از مستندسازان می‌تواند در رشد نهایی این رشته سینمایی تاثیر بگذارد، البته من در این مجموعه  به تهیه کنندگی "مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی" و آقای پژمان لشگری‌پور هیچ مشکلی نداشتم و کار به خوبی پیش رفت و خودم که اولین بار این کار را در جشنواره سینمای حقیقت دیدم از کلیت کار راضی هستم.

بانوی مبارز - پناه بر خدا رضایی.

          این مستند به زندگی و فعالیت های انقلابی و نظامی سرکار خانم مرضیه حدیدچی دباغ میپردازد. من چون با ایشان و مبارزاتشان سالهای سال آشنا بودم خودم را موظف میدانستم و نوعی ادای دین به زحمات بیشمار ایشان، تا فیلمی مستند و ماندگار از ایشان بسازم، تا نسل کنونی هم با این بانوی مبارز آشنا شود. این فیلم از دسته مستندهای پرتره ای است که فیلمساز باید وقت و انرژی زیادی بگذارد تا بتواند آن را به قوام و تاثیر واقعی خود برساند. متاسفانه خانم دباغ پس از سالها مبارزه اکنون چندان شرایط جسمی خوبی ندارند و به همین لحاظ گروه فیلمسازی باید با ایشان همراه میشد، اما وقتی کار فیلم شروع شد، رفتار و منش ایشان به ما انرژی مضاعفی میداد تا به ادامه کار بپردازیم. گرچه خانم دباغ سالها برای این انقلاب و حتی انقلابیون خارج از کشور زحمات بسیاری کشیده بودند، ولی با تواضعی وصف ناپذیر اظهار میداشتند که "مادر من که کاری برای این انقلاب نکرده ام و چندان موضوع جالبی برای فیلمسازی نیستم" ولی وقتی با مبارزات و مسئولیتهای سنگین ایشان چه در دوره قبل از انقلاب و چه در دوره انقلاب وبعد آن آشنا شدیم، متوجه شدم که با شیرزنی مواجه هستیم که همچون مولایش تواضع را بر هر چیز دیگر ترجیح میدهد. کسی که وقتی در دوره ستمشاهی دستگیر میشوند، بعد از زمانی کوتاه و مقاومت ایشان، دختر کوچک ایشان را نیز دستگیر میکنند و مورد آزار و اذیت قرار میدهند؛ ولی ایشان مقاومت و صبر را پیشه میکنند. ایشان از مراقبان و ملازمان حضرت امام(ره) در دهکده نوفل لوشاتو بودند. ایشان کسی بودند که مورد اعتماد امام بودند طوری که همراه با نامه تاریخی امام به گورباچف، همراه هیئتی بودند که به شوروی سفر کردند. حتی ایشان پا به پای گروه فیلمسازی به خارج از کشور و مناطقی که در زمان های گذشته مبارزه با رژیم صهیونیستی انجام میدادند، آمد و مشوق ما بود در ادامه کارمان. این مستندی است که می تواند برای نسل امروز و همچنین نسل پیشین ما به خصوص جوانان و خانم های جوان الگو باشد؛ چرا که تماشاگر با شخصیتی آشنا میشود که از ابتدای شروع فیلم با او با ناملایمات بسیار روزگار آشنا شده و مقاومت او در برابر این سختی ها را میتواند سرمشق خود و زندگی خود قرار بدهد. در حقیقت هر مستندی می تواند جذابیتهای خاص خود را داشته باشد، ولی در مستند "بانوی مبارز" شخصیت خود خانم حدیدچی آنچنان تاثیرگذار است که هر بیننده ای را جذب روایت دراماتیک زندگی پرفراز و نشیب آن میکند. و بی شک این مستند توانسته مخاطب خود را در چند نمایشی که در جشنواره های قبل داشته مجذوب کند و تاثیر خود را بگذارد. در کارهای قبلی پرتره اینجانب نیز مثل "شیر صحرا" که در باره سردار شهید آبشناسان است و "فصل وصل" و "مرد خدا"  هم سعی کردم الگوسازی از شخصیتهای این بزرگواران را مبنای کار خود قرار دهم تا جوانان ما هر چه بیشتر با این انسانهای ایثارگر و مبارز آشنا بشوند و الگوبرداری کنند. از نظر اینجانب گسترش نمایش فیلمهای مستند به هر بهانه ای که باشد خوب است : چه جشنواره ها و حتی سیمنارها و نشست های مختلف عمومی و تخصصی و "شبکه مستند" سیمای جمهوری اسلامی ایران. این اقدام بجای جشنواره سی ام را به فال نیک میگیرم و امیداوارم که ضمن تداوم این حرکت، نمایش فیلمهای کوتاه را در سالهای آتی نیز در برنامه هایشان بگنجانند.


 
 
پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران ۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 

روز سوم: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: نقاشی مذهبی؛ الهام حسامی؛ ۲۰ دقیقه.


این فیلم با توجه به ممنوعیت چند ساله اخیر نصب شمایل ائمه اطهار، به خصوص امام حسین و یارانش در تکایا و حسینیه‌ها و... در ایام ماه محرم و کشف علت این کار ساخته شده است. فیلمساز با استفاده از منابع آرشیوی و مصاحبه با افراد مختلف درپی کشف علت این امر برمی‌آید؛ که البته تکیه اصلی‌اش بر مصاحبه با "آیدین آغداشلو" و صحبت‌های این استاد نقاشی است،‌ در بارهٔ نقاشی مذهبی و شمایل‌نگاری. با این‌که فیلم می‌توانست با گسترش بیشتر موضوع مخاطب خود را بیش از این مجاب کند که شمایل‌نگاری‌های گذشته جنبه نمادین داشته و یاد و نمایی‌ از بزرگان دین است، نه ظاهرپرستی؛ اما در همین حد نیز فیلم توانسته گلیم خود را از آب بکشد. نقطه ضعف فیلم استفاده از فیلمی اینترنتی از شخصی لمپن است که به ظاهر در قهوه‌خانه‌ای در حال خواندن و ضرب گرفتن است و نوعی نقض غرض فیلمساز است بر اینکه قهوه‌خانه‌ها محل حضور چنین افرادی است؛ البته بی‌شک، همانطور که در فیلم هم اشاره می‌شود، امروزه قهوه‌خانه‌ها دیگر کارکرد پنجاه شصت سال گذشته را ندارند، و بیشتر افراد بیکار و خوشگذران و... در این مکان‌ها جمع می‌شوند تا افراد دیگر، به همین خاطر نقاشی قهوه‌خانه‌ای نیز خاصیت خود را از دست داده است. البته ذکر این نکته نیز لازم است که در این فیلم، خلط مبحث بین نقاشی قهوه‌خانه‌ای و نقاشی مذهبی هم صورت گرفته، که در بیان فیلمساز خلل وارد آورده است.

فیلم دوم: گاندو؛‌ مازیار مشتاق گوهری؛ ۵۶ دقیقه.


این فیلم که در بخش مستند "زیست محیطی" به نمایش درآمد، در باره تمساح معروف ناحیه "باهو کلات" بلوچستان ایران است. فیلم با استفاده از نریتور معروف این ژانر از فیلم‌های مستند  "داود نماینده" و فیلمبرداری خوب و تکیه بر پژوهش مناسب،‌ توانسته به مقصود برسد: معرفی این گونه نایاب جانوری در ایران و شکل و شمایل زندگی او؛همزیستی "گاندو" با روستائیان؛ تهدید این گونه جانوری از طرف عوامل مختلف زیست محیطی مثل خشکسالی برکه‌ها و تالاب‌ها و عوامل انسانی مثل شکارچیان و روستائیان نگران و.... البته به بعضی از جنبه‌های جالب زندگی این حیوان در این فیلم اشاره‌ای نمی‌شود، مثلا این که او بعد از خوردن شکارش معمولا اشک در چشم‌هایش جمع می‌شود که بر اثر تغییر و تحولی شیمیایی در بدنش است، ولی روستائیان آن منطقه معتقدند که تمساح پوزه کوتاه یا همان "گاندو" برای شکار خود اشک می‌ریزد! همان چیزی که در زبان فارسی هم به ضرب‌المثل تبدیل شده است:"اشک تمساح". استفاده از این‌گونه اطلاعات می‌توانست جای تکرار چندباره صحنه‌های حفاظت از این حیوان را توسط شکاربانان محیط زیست بگیرد تا فیلم به تنوع بیشتری دست یابد.

فیلم سوم: شهر پولکی؛ محسن خان‌جهانی؛ ۵۲ دقیقه.

به مناسبت سال "جهاد اقتصادی" در پنجمین جشنواره فیلم حقیقت، فیلم‌های مرتبط با این موضوع در یک بخش جمع شده‌اند: "بخش ویژه جهاد اقتصادی"؛ به تبع این فیلم هم که در باره نظام بانکداری اسلامی در ایران است، در این بخش گنجانده شده است. فیلم با استفاده از مصاحبه‌های مختلف با افراد صاحب مقام در اقتصاد ایران، نظام بانکداری اسلامی را به نقد می‌کشد. نظامی که در آن گرفتن وام برای افراد ضعیف و کم‌بنیه از لحاظ اقتصادی تقریبا از محالات است، ولی برای افراد صاحب نفوذ امری سهل و ساده، که نمونه گل درشتش اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و همکاری دو بانک دولتی در این امر و یکی دو بانک خصوصی است، که البته فیلم در زمانی ساخته شده که این گاف بزرگ اقتصادی را در دست نداشته است. جالب است که مصاحبه‌های فیلمساز از مقامات دست چندم اقتصادی، مثل روسای بعضی از بانک‌ها و صندوق‌های قرض‌الحسنه درجه دو و سه، بالاتر نمی‌رود و مثلا با "وزیر اقتصاد" که متولی اصلی این نظام اقتصادی است یا "رئیس بانک مرکزی" مصاحبه‌ای صورت نگرفته است. اگر چه در فیلم تلاش جانفرسای فیلمساز را نیز شاهد هستیم که چگونه از رئیس بانک مرکزی وقت می‌گیرد، ولی طبق معمول بازهم زیر بار مصاحبه با این مستندساز نمی‌رود. گرچه این خود نشان خوبی است از این موضوع، که آن‌ها از رسانه‌های غیررسمی هراس دارند، چرا که هرگونه نقدی را به این نظام اقتصادی به شدت مشکل‌دار، تخریب می‌دانند. سرآخر فیلمساز جمعی از خانم‌های، یک فامیل بزرگ یا همسایه،  را نشان می‌دهد که برای فرار از نزول‌خواری بانک‌ها و انتظار بی‌حاصل برای دریافت وام، خود صندوقی تشکیل داده‌اند و با قرعه‌کشی، پولی را که از افراد عضو صندوق جمع می‌کنند، به یکی از افراد قرض می‌دهند، تا حدی از مشکلات مالی طرف حل بشود؛ بگذریم از این که همین راه‌حل به ظاهر ساده در خیلی از جاها، به علت وضع اقتصادی بد مردم و طمع افراد، تبدیل به معضلی دیگر شده است و صد البته که این راه‌حلی علمی برای گردش مالی صحیح اقتصاد یک کشور نیست. شدت رباخواری این نظام بانکداری را البته از زبان رئیس حمایت از صنایع ایران می‌شنویم: آنجا که سود وام‌های دریافتی برای حمایت از صنایع را در ژاپن صفر درصد می‌داند و در ایران سی درصد! به هر حال جسارت فیلمساز در نزدیک شدن به این موضوع پرمسئله را باید ستود، اگرچه فیلمساز می‌توانست با مصاحبه‌ با افراد مرتبط  با اقتصاد ایران، مثل نمایندگان مردم در مجلس و به خصوص اعضای کمسیون اقتصادی مجلس، به غنایی بهتر در فیلمش برسد.

فیلم چهارم: مجنون؛‌ محمدعلی فارسی؛ ۵۶ دقیقه.

فیلمساز در ادامه ساخت مستندهای پرتره‌ای خود، این بار به سراغ مترجم دیوان حافظ به زبان فرانسه رفته است: پروفسور"شارل هانری دوفوشه کور". ایشان که زنده هستند و در زمان اکران فیلم هم در سالن حضور داشتند؛ خوشبختانه داستان زندگی‌اش را از زبان خودش می‌شنویم. پروفسور شارل هانری دوفوشه کورتماشاگران فیلم، آشنایی با زندگی پرفراز و نشیب این استاد زبان فارسی را همراه با تصاویر آرشیوی و حضور خود "دوفوشه کور" در اغلب صحنه‌های فیلم پی می‌گیرند. او در جستجوی حقیقت، سرآخر بعد از سالیان بسیار کنکاش در شعر و ادب فارسی به "حافظ" می‌رسد و در غزلیات آن شاعر بزرگ "گرفتاری عاشقانه‌ای"، به قول خودش، پیدا می‌کند. مدت چهل سال با اشعار حافظ زندگی می‌کند، تا بتواند مفاهیم بلند ادبیات فارسی را که به نوعی در این اشعار خلاصه شده است را به زبان مادری‌اش یعنی فرانسوی برگرداند؛ کاری که خود او در فیلم معترف است: "فقط نصف این معانی به زبان دیگر قابل انتقال و ترجمه است." استفاده از تکنیک منولوگ و گاه‌گداری دیالوگ در این فیلم بسیار موثر واقع شده و تماشاگر با عمق و جان این روح سرگشته و شیدایی و "مجنون" آشنایی پیدا می‌کند. از صحنه‌های درخشان فیلم می‌توان به حضور تنهای پروفسور، گویی در شبی رویایی، در "حافظیه" و بر سرمزار بزرگ‌مرد تاریخ ادبیات ایران اشاره کرد. در مجموع این فیلم نیز مانند دیگر فیلم‌های پرتره این فیلمساز مثل: "معلم" و "حقیقت گمشده"، که در سال گذشته در همین جشنواره اکران شد، جذاب و دلنشین است.

روز چهارم: پنجشنبه ، ۱۹ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: همه دانا، داریوش مهرجویی، ۵۳ دقیقه.

نام فیلم از اسم قدیمی شهر "همدان" گرفته شده است. این فیلم هم مثل یک اپیزود از فیلم "تهران، تهران" ،که در آن‌جا به جاذبه‌های شهر تهران پرداخته شده بود، فیلمساز به معرفی بعضی از نقاط گردش‌گری شهر همدان پرداخته است. البته در اینجا دیگر آن داستان کم‌رنگ فیلم قبلی هم حضور ندارد و همه چیز به گشت و گذار در شهر، همراه با یک شخص همدانی که با تاریخ آنجا آشناست، می‌گذرد. البته در این گشت و گذار کاستی‌های بسیاری نیز نمایان است: مثلا هنگامی که گروه فیلمساز یا گردشگر بر سر مزار "بوعلی سینا" حضور پیدا می‌کنند و کلی در باره بزرگی‌های او داد سخن می‌دهند (که البته بوعلی فقط مدفنش همدان است وگرنه اهل "بخارا" است) هیچ یادی از بزرگ دیگری که در همان‌جا مدفون است نمی‌شود؛ شاعر و سخنور و مبارز عصر قاجاریه: "عارف قزوینی". اما از آنجا که فیلمی از "مهرجویی" نیست که در آن خبری از اطعمه و اشربه نباشد! در این فیلم هم صلاةظهر در سینما فلسطین،‌ با انواع غذاهای سنتی و غیرسنتی همدان آشنا می‌شویم: در خانه یکی از نویسندگان پرکار کتاب‌های آشپزی و خانه‌داری "پریا گوهریان" که خود اهل همدان است. غذاهایی که معلوم بود فقط برای نمایش و معرفی در فیلم طبخ شده و بی‌تردید اغلب آنها بعد از خوردن مختصر افراد گروه فیلمسازی و... راهی سطل زباله می‌شود. به هر حال فیلم‌های سفارشی "مهرجویی" گویی همه شکل و شمایلی یکسان دارند، و این فیلم که سفارش "شهرداری همدان" است، از همان الگو سهل‌گیری مخصوص خودش پیروی می‌کند. اما حضور پرتعداد تماشاگر در این سانس، نشان از این داشت که هر چه نام "مهرجویی" روی آن باشد با استقبال بسیار روبرو می‌شود.

فیلم دوم: مرز پرگوهر، هومن ظریف، ۵۷ دقیقه.

حضور شخصیت‌های آشنا و معروفی مثل استاد سیمین بهبهانی، دکتر پرویز شهریاری، حداد عادل، میلاد کیایی، امین‌الله رشیدی و عبدالجبار کاکائی... در زمان اکران این فیلم، که به ظاهر با خوش‌شانسی فیلمساز نمایش آن بلافاصله بعد از فیلم پربیننده "همه دانا" ی مهرجویی بود، موجب شد تا این فیلم هم با تعداد تماشاگر زیادی همراه باشد. فیلم به نوعی بررسی شعر "ای ایران، ای مزر پرگوهر..." و شاعر آن دکتر"حسین گل گلاب" است. گرچه معتقدم به هر شکلی که به این سرود جاوادنه، که در اصل با صدای حریری استاد فقید غلامحسین بنان و به آهنگسازی استاد روح‌الله خالقی ساخته شده است، پرداخته شود باز هم کم است، ولی شکل بررسی و اتمسفر این مستند به گونه‌ای بود، که چندان از شور و حال آن موسیقی ملی در فیلم جاری و ساری نبود؛ یعنی بعد از دیدن فیلم هیچ حسی در تماشاگران غلیان نداشت که همان سرود را دوباره و دوباره زمزمه کنند، به یاد ایران و به یاد آن سه بزرگی که این سرود را جاودانه کرده‌اند. بعضی از صحنه‌ها به نظر اضافه می‌آمد: مثل صحنه آرشیوخانوادگی‌، در مورد "مضرات سیگار"، که گرچه جالب و بامزه به نظر می‌رسید، چندان با فیلم و موضوعش ارتباطی نداشت و بعضی از صحنه‌ها جایشان خالی بود: مثل نواختن "ای ایران" توسط "میلاد کیایی" که به جایش قطعه‌ای بی‌ارتباط با موضوع فیلم دیده و شنیده می‌شود، بعضی از مباحث مهم مثل مقایسه سرود ملی آلمان با سرود "ای ایران" ناقص نمایش داده می‌شود و تماشاگر به نتیجه دلخواه نمی‌رسد و به بعضی از موضوعات فرعی مثل مرگ گل‌گلاب و سالگرد او، زیادی پرداخته می‌شود. از جنبه‌های مثبت فیلم می‌توان به مصاحبه تلفنی با "گلنوش خالقی"، که روشنگر خیلی از افسانه‌هایی بود که حول و حوش انگیزه سروده شدن این شعر بیان می‌شود، اشاره کرد؛ و همیچنین ازمصاحبه‌های خوبی باید یاد کنم که به طور جدی و آکادمیک به این سرودملی میهنی پرداخته میشد.

روز پنجم: جمعه ، ۲۰ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: چهارسوق ادیان، رضا محمدی، ۳۱ دقیقه.


خیابان سی تیر فعلی و قوام‌السلطنه سابق شهر تهران، بهانه است برای فیلمساز تا همسازی و همزیستی چهار دین عمده و رسمی از نظر قانون اساسی در ایران را، به خوبی نشان دهد. در این خیابان و کوچه‌های اطراف آن، مسیحیان، زرتشتی‌ها، کلیمیان و مسلمانان، عبادت‌گاه خاص خود را دارند و در کنار هم و بدون تخریب و توهین به یکدیگر زندگی و عبادت می‌کنند. شناخت کلی از بناهای هر دین و شنیدن صحبت سرپرست یا متولی هر عبادت‌گاه و اشاره بر این نکته مهم که همه ادیان حاضر در این خیابان بر یکتاپرستی و توحید تاکید دارند، همراه با استاد "نصرالله حدادی" که نقش مجری و معرف این پرستشگاه‌ها را دارد، کاری است که فیلم "چهارسوق ادیان" به خوبی از عهده‌اش برمی‌آید. نکته جالب اینکه نام مسجد حاضر در این خیابان نیز با توجه به بافت مذهبی این خیابان انتخاب شده است : "مسجد حضرت ابراهیم."

فیلم دوم: فرشته‌ای روی شانه راست من، آزاده بی‌زار گیتی، ۴۷ دقیقه.

در این فیلم که در بخش "مستند اجتماعی" نمایش داده شد، به مشکلات و مسائل بیماران کلیوی پرداخته شده است. فیلم با نزدیک شدن به دختری بیست و هفت ساله که دارای چنین مشکلی است، توانسته به خوبی از عهده تاثیرگذاری به روی مخاطب فیلم بربیاید. در فیلم درمیابیم که مشکلات افراد دیالیزی به خصوص آن‌ها که مجبورند از شهرستان، اینجا سبزوار، به تهران بیایند، چنان فراوان و پیچیده است، که حتی افراد نزدیک خانواده نیز از تحمل آن سرباز می‌زنند. در فیلم با زنی مسن آشنا می‌شویم، که به قول شخصیت اصلی فیلم، باید به او لقب "مادرترزای" ایران را داد؛ کسی که با حمایت از این افراد و جلب حمایت دیگران برای کمک به این افراد، نقش حامی و دل‌گرمی را در این دیار بی‌کسی به عهده دارد. فیلم از زیاده‌گویی و اطناب به دور است و با اشاره‌های کوتاه و سریع، بسیاری از نکات نهفته زندگی این افراد را نمایش می‌دهد و همانطور که گفتم تاثیرگذار و هشداردهنده است.


 
 
پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران۱
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
 

حالا دیگر این نوزاد چهار سال پیش، که بنا به ضرورت‌های مختلف و حمایت‌هایی که مستندسازان به حق خواستار آن بودند، و از جمله جشنواره‌ای مستقل که بتوانند در کنار همدیگر و همراه با مردم و منتقدان و مسئولین به عرضه آثارشان بپردازند، تبدیل به نونهالی پنج ساله شده است. به تدریج کسانی که در جشنواره شرکت می‌کنند توقع دارند که ضعفهای دوره گذشته کنار گذاشته شود و نکات مثبت دوره‌های پیشین برجسته شود و به نظر نگارنده تا حدودی این امر در جشنواره جاری یعنی دوره پنجم اتفاق افتاده بود.

روز اول، دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰

روز اول جشنواره را کمی با تاخیر شروع کردم و فقط دو کار را توانستم ببینم:

یک روستای ایرانی؛ محمد جعفری؛ ۵ دقیقه

مستندی کوتاه با حرکات سریع دوربین و تدوینی چکشی که در مدت پنج دقیقه‌ای که به تماشایش می‌نشینم با رسمی غریب از مردم آلاشت مازندران در مورد نامزدی دختر و پسرشان در سنین نوجوانی آشنا میشوم؛ بدون هیچ حاشیه و زوائدی که معمولا گریبان این گونه مستندهای قوم نگارانه را با روده‌درازی‌های بسیار و تصاویر بیهوده‌ای که هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارد می‌گیرند...

خلیج فارس؛ ارد عطارپور، ۶۰ دقیقه

به نظرم هر چقدر هم در باره این خطه از ملک ایران فیلم ساخته شود، بازهم کم است، حال اگر این کار توسط مستندساز خوبی مثل آقای عطارپور صورت بگیرد، بی شک مثل همین فیلم، تاثیر بیشتری بر مخاطب خود خواهد گذاشت. تکیه فیلمساز بر اسناد معتبر تاریخی، مصاحبه با افراد کارشناس و خبره این امر و حتی نمایش اسنادی که تا به حال مخاطبان این گونه مستندها ندیده یا کمتر دید‌ه‌اند، از خصوصیت پژوهش مدارانه و موشکانهٔ فیلم حکایت دارد. فیلمی که سردستی ساخته نشده تا فقط به طرح موضوعی بپردازد و به قولی رفع تکلیف کرده باشد. فیلمساز با تاملی دو ساله و با تکیه بر تحقیقات تیمی کارشناس توانسته کاری ارائه دهد که با نمایش آن بی شک حتی بر کشورهایی که از نام‌های مجعول برای "خلیج فارس" استفاده می‌کنند و اصرار می‌ورزند، بی تاثیر نخواهد بود. البته به شرطی که آنقدر نفوذ رسانه ای و فرهنگی ما قوی باشد تا بتواند این مستند خوب را با زیرنویس و حتی گفتار انگلیسی و عربی و بلکه به زبانهای مختلف و زنده دنیا در جشنواره‌ها و شبکه‌های فعال و پربیننده تلویزیونی به نمایش بگذارند. بی شک تاثیری که نمایش این فیلم بر روی مخاطبان و گروه‌های هدف، که همانا اهالی خارج از ایران است، خواهد گذاشت از بسیاری از کلنجارهای دولتمردان بر سر اثبات این اسم همیشه جاوید، خواهد کاست. اگر چنین مستندهایی تاثیر خود را جهانی کنند، بی شک دیگر کسی مثل "دیوید آتن‌برو"، که خیلی‌ها او را فیلمساز و محقق درجه یک مستندهای جغرافیایی و طبیعی می‌دانند، جرات نخواهد کرد تا باردیگر در مستندهایش از اسم مجعول "خلیج عربی" به جای اسم اصلی " خلیج فارس" استفاده کند و اگر چنین کند در نزد اهالی رسانه‌های معتبر تحقیقاتش بی اعتبار خواهد بود.

البته لازم به ذکر است که دو عنصر دیگر هم در تاثیرگذاری این فیلم مستند دخیل بود که باید به آنها اشاره کنم: موسیقی و تدوین. آهنگساز این فیلم "کیوان کیارس" با توجه به موضوع تاریخی و اثباتی کار، توانسته در کنار تصاویربرداری خوب، تاثیرگذاری آن را دوچندان کند. تدوین این اثر هم کار"سعید خدارضایی" بی شک یکی از پارامترهای موفق کار محسوب می‌شود. مواد خام و پراکنده و شاید همه مهم، که بی‌تردید چند برابر زمان فعلی فیلم بوده است، با هنرمندی تام در زمانی یک ساعته خلاصه می‌شود، بی آنکه از تاثیرگذاری یا جنبه اسنادی فیلم کاسته شود، و این کاری نیست که از عهده هر کسی بربیاید.

روز دوم: سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰

مشق لیلی، آذر مهرابی؛ ۱۸ دقیقه

استفاده از هنر در ادیان مختلف با توجه به عشق و علاقه متدینین آن دین، حتما در ماندگاری عقاید آنان تاثیرگذار است. در این مستند با خانم هنرمندی آشنا می‌شنویم که با هنرمندی و علاقه فراوان به  خطاطی کلمات الهی میپردازد. گرچه این اثر می توانست بسیار کوتاه‌تر از تایم فعلی باشد، با حذف تکرارهای مکرر بعضی از صحنه ها که به نظر می‌رسد فیلمساز خیلی به آنها علاقه داشته، مثل نمای آبشار و شخصیت خطاط، اما در همین زمان فعلی نیز کارگردان توانسته مقصود خود را به خوبی به مخاطب منتقل کند و تاثیر خود را بگذارد.

خانه من ، محسن امیریوسفی؛ ۵۲ دقیقه

با توجه به تهیه کننده فیلم که "سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران" است خوب موضوع هم به تبع مرتبط با شهر تهران و بلافاصله معضلات عدیده این شهر است، که در اینجا موضوعی که آنگراندیسمان شده، خرید و تهیه خانه با مبلغی نسبتا کم با توقعی نسبتا بالاست، در این ابرشهر تقریبا بی در و پیکر. کارگردان که خود سوژه موضوع است یعنی کسی است که میخواهد با مبلغی حدودا ۱۵۰ میلیون تومان خانه ای با مشخصاتی عالی در تهران ابتیاع کند و به جستجو در این شهر درندشت می‌پردازد و شمال و غرب و شرق و مرکز تهران را به همراه مشاوران املاک یا بدون حضور آنها گز می کند، خود شخصیتی طناز دارد و با شوخی های کلامی بسیاری که به کار می‌گیرد و به نظرم  ریشه در اصلیت آبادانی-اصفهانی او دارد، به دست انداختن معماری وحشتناک داخلی و خارجی خانه‌های تهران می‌پردازد. خانه‌هایی که سنگ‌های تزئینی آنها از پلاستیک است و تاریکی مطلقشان جزو حسن آن حساب میشود و جای پارکینک ماشین در آنها بدون مهندسی است و هزار و یک عیب و علت کلی و جزئی دیگر. در این میان به آدم‌هایی که در این خانه ها هم هستند نگاهی، هر چند گذرا، انداخته می‌شود و فیلم می‌رود به سمت این که آدم‌هایی که ساکن این خانه‌ها هستند خودشان چه جوری به شکل خانه‌هایشان درآمده‌اند. فیلمساز در این نقب شبه جامعه شناسانه بالاخره در جستجوهای مختلفی که دارد سعی می‌کند، خانه ای را که نسبتا پسندیده به شکل سلیقهٔ خودش درآورد و زندگی در آن را به نوعی با مدارا و تحمل سپری کند. حرف در باره فیلم بسیار است ولی این مجال کوتاه، اما در این میان بد نیست اشاره ای کنم به سابقهٔ فیلمساز که تنها فیلم داستانی و حرفه ای او که بالاخره رنگ کم رنگ اکران را دید، بعد از توقیف چند ساله، "آتشکار" بود. فیلمی جسور در مورد موضوعی نسبتا سخت و مشکل و بازهم مثل این مستند مورد بحث مبتلا‌به خیلی‌ها که جرات اظهارش را ندارند. به نظرم انتخاب این فیلمساز برای ساخت چنین فیلمی با توجه به سابقه خوب او در فیلمسازی به شکلی متفاوت بوده، و به همین خاطر این فیلم هم فیلمی متفاوت در میان مستندهای دیگر این جشنواره بود. نتیجه این‌که شناخت تناسب سوژه و همراهی آن، با تسلط و چگونگی نگاه یک فیلمساز به دنیای اطرافش را همیشه یک تهیه‌کنندهٔ فهیم می تواند درک کند، که در اینجا این اتفاق خوب افتاده است و ثمرش فیلمی است دلچسب و در عین حال صاحب سبک و حرف.

عادت می کنیم؛ محسن استاد علی (مخملباف)؛ ۵۰ دقیقه

فیلمی جسورانه و اجتماعی و نوید دهنده یک فیلمساز خوب دیگر. فیلم شامل چهار اپیزود به هم پیوسته در باره چهار شخصیت دختر فراری است که اندکی با زندگی گذشته و حال آنها آشنا می‌شویم. فیلمساز با تدوینی عالی سعی کرده هر چهار شخصیت را به شکل چهار موومان در این سمفونی دلشدگان در کنار یکدیگر به تصویر بکشد. اتفاق خاصی که در این میان می افتد، که البته خوردگی و ریزش حذف و تعدیل‌ها در بدشکلی آن بی تاثیر نبوده، آشنایی با دختر چهارم فیلم است که به نوعی در طول اثر به شکلی دلسوزانه همراه با دیگرانی است که هر کدامشان به نوعی قربانی خانواده‌های از هم گسیخته یا معتاد هستند. اتفاقا دختر چهارم به شکلی دیگر قربانی بدفهمی‌های خانواده شده است. پدر دختر که راننده کامیون است و ادعای جامعه شناس بودن هم دارد! دخترش را سالیان سال به شکل پسر درمی آورده و او را از حیطه جنسیتش جدا ‌می‌کرده است؛ حالا پدر توقع دارد که او را به شکلی سالم و سرحال همراه خود و خانواده اش بیابد...ولی حقایقی که دختر قبل از ملاقات با خانواده و بعد از آن به تماشاگر فیلم منتقل می‌‌کند، پرده از رازهای دیگری برمی‌دارد، که سخت تکان دهنده است. در نهایت انتظارآفرینی و کشمکش و اوج فیلم، عناصری که در اغلب فیلمهای مستند اجتماعی غایب هستند، فیلمساز تاثیر نهایی خود را به روی مخاطبین می گذارد. ای کاش رسانه ملی ما انقدر جسارت داشت که با نمایش مستندهایی از این جنس، رازهای بسیاری از پشت پرده فرارهای مکرر دختران این دیار که به معضلی بزرگ در کلان شهرها تبدیل شده است بردارد و با این کار شاید گامی هر چند کوچک‌، در آینه نمایی مستندها و تاثیرات آن برمی‌داشت. به نظرم نمایش این فیلم، با اینکه در کاتالوگ جشنواره از آن نامی برده نشده و در مراسم اختتامیه نیز خبری از آن نبود، نشان کم‌رنگی از حضور فیلم‌های جسارت‌آمیزدر جشنواره پنجم سینما حقیقت داشت.

سرزمین خانه خورشید؛ فرهاد ورهرام؛ ۶۲ دقیقه

هر چند حرکت فیلم بطئی و کند است، ولی جور این کار را گویی طبیعت بکر و زیبای کردستان و اورامانات با کوه‌های سرسبز و رودهای خروشانش می‌کشد. البته بستر کار و به نظرم بهانه قایق سواری دو کایاک سوار در رود سیروان، به کارگردان این توانایی را داده تا مناطق اورامانات و مردمان آن و نحوه گذراندن اموراتشان و حتی اعتقادات و موسیقی اشان را به تماشاگرش به خوبی نشان دهد؛ که این خود می‌توانست توجیه حضور این فیلم برای مسئولین برگزار کننده، در بخش "مستند زیست محیطی" یا "قوم نگارانه" باشد نه "بخش آزاد". البته به توجه به سابقه کار این فیلمساز خوب، توقع این بود که  این سیر و گشت قوم نگارانه به شکل ظریف و هنرمندانه تری صورت می‌پذیرفت که این مهم در این مستند طولانی کمتر مورد توجه قرار گرفته بود. توجه و اشاره این مستندساز خوب به معضل همکارانش در این روزها، در مراسم اختتامیه باعث شد تا تشویق و تایید طولانی جمعیت حاضر در تالار وحدت را به همراه داشته باشد.

نویسنده بودن؛ مصطفی آل احمد؛ 97 دقیقه

زندگی "جلال آل احمد" برای فیلمساز، که نسبت دوری هم با شخصیت سوژه فیلمش دارد، زمینه ای بوده تا به واکاوی عقاید و آثار این نویسنده تاثیرگذار قرن حاضر ایران بپردازد. البته مصاحبه های طولانی با افراد مختلف که شاخص‌ترینشان "علی دهباشی" است، گویی این مجال را از فیلمساز گرفته که با مهمترین و نزدیکترین شخصیت به جلال، که هنوز زنده است و پر از خاطره، یعنی "سیمین دانشور" مصاحبه کند. البته او قبل از مرگ برادر کوچک‌تر آل احمد یعنی "شمس"، که گویی چندان سابقه ارتباط خوبی هم با جلال و همسرش نداشته، مصاحبه‌ای انجام داده، که آن‌هم بیشتر بازگویی تلخی‌های ارتباطش با "سیمین دانشور" بود تا چیزی دیگر و تاثیرچندانی در شناخت از نویسنده مورد نظر فیلمساز به تماشاگر نمی‌داد. به هر حال عنصر تحقیق و جستجو در فیلم ضعیف بود و بیشتر شاهد پرگویی مصاحبه‌شونده‌ها در باره جلال بودیم تا گزیده گویی و تحلیل. مثلا یکی از مصاحبه‌های مهم "سیمین دانشور" با مجله کیهان فرهنگی سال‌های دهه شصت در باره جلال مورد غفلت فیلمساز بود و حتی کتاب "از چشم برادر" شمس آل احمد که معرفی و تحلیل آن در طول فیلم مسلما از مصاحبه بی رمق با خود شمس موثرتر بود، چرا که حرفهایی که برادر در باره برادر می‌خواسته بزند، هر چه بوده، در همان کتاب جمع شده است. زمان طولانی این فیلم می توانست به نصف تقلیل پیدا کند بدون این که به فیلم صدمه ای بزند یا تاثیر آن را در شناخت جلال کمتر کند، اما به هر حال یادی از "جلال آل احمد" در این دور و زمانه که بیش از چهل سال از مرگش می گذرد را می‌توان غنیمت شمرد. دیدن فیلم مستند خاکسپاری جلال و مراسمی که برای او در همان سال ۱۳۴۸ در مسجد فیروزآبادی شهرری گرفته اند از لحظات ناب و به یاد ماندنی فیلم بود.

(تصاویر برگرفته از کاتالوگ جشنواره)


 
 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۴
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

روز پنجم: ۲۴  آبان ۱۳۸۸.

امروز هم با دیدن سری دوم فیلم‌های انیمیشن آغاز شد. بهترین‌ها به نظرم: - پایان خوش من/ آلمان. - شکست خورده عشق/ اسلونی. - استخدام/ آرژانتین. - علامت دهنده/ سوئیس. – پست/ آلمان. -خواهران پی‌یرس/ انگلستان.

در بخش "مرور بر آثار یک فیلمبردار:مهدی جعفری" چند مستند و داستانی کوتاه دیدم از فیلمسازانی که از قبل می‌شناختم، ولی این کارهای کوتاه را از ایشان ندیده بودم، از جمله: - برکه/ مهدی جعفری.

یموت یک خانه یک ایل / فرشاد فداییان.

که مثل اغلب کارهای فداییان که تا به حال دیده‌ام، نوعی خودآگاهی و بینش خاص در آن جاری بود. فضاسازی فیلمساز و انتخاب قاب‌ها – که فکر کنم بیشتر کار فداییان بوده تا فیلمبردار- بیشترین سهم را در ارائه تصویری واقعی از خانه‌ و خانواده‌ای جدا افتاده در ترکمن صحرا دارد. تک سکانس، امامزاده و قبرستان با کادری ثابت، یکی از بهترین قاب‌های کارشده در این فیلم بود.

نامه نانوشته / بیژن میرباقری. پنجره / مهدی جعفری. که به نظرم از برکه او بهتربود.

از بخش "مسابقه سینمای ملی" چند فیلم دیدم که از آن میان مرغ سحر/ مهدی باقری، دیدنی‌تر و خاطره‌انگیزتر بود.

مرغ سحر/ مهدی باقری/ ۳۷ دقیقه.

"مرغ سحر" مستندی جستجوگرانه در باره این ترانه ماندگار از زمان پهلوی اول تاکنون است. این دومین فیلمی بود بعد از "یار دبستانی" که در باره ترانه‌های ماندگار در میان مردم تحقیق می‌کرد. "مرغ سحر" - که حکایت حال دل همهٔ ایرانیان دلسوز نسبت به وطن و خاک کشورشان است، و سعی دارند با ماندگار نگه داشتن آن، قفس استبدادی را در همه زمان‌ها برشکنند و زیر و زبر کنند- از سروده‌های ملک‌الشعرا بهار است. کارگردان در این مستند با مصاحبه و نظرخواهی از یک متخصص و منتقد و شاعر به نام "محمد علی سپانلو" سعی کرده است، تقریبا همهٔ مسائل پیرامونی این شعر و ترانه را بررسی کند. زمانی که این سرود خلق شده، چگونگی تکثیر آن در میان مردم، چرایی ماندگاری آن، جستجو در شهر برای یافتن آدم‌هایی که هر روز کارشان زمزمه این ترانه است، و بالاخره در سیری تاریخی رسیدن به زمان جنگ و همراه شدن با جانبازی که به کهف‌الشهدا می‌رود و بازهم زمزمه‌گر و یادآور مرغان سحری و بلبلان پربسته کنج قفس است، جستجوی فیلمساز را نشان می‌دهد برای کشف حقیقتی ماندگار. کلام آخر فیلمساز "حالا اگه تمام این شهر مرغ سحر بخوانند نمیپرسم چرا. چون این تو گذشتهٔ ماست و ناخودآگاه ما باعث میشه تا همه یه چیز بخوانند." به نظرم کامل کنندهٔ همه حرف‌هایی است که او در این فیلم مستند- تحقیقی سعی دارد بزند. جای خالی "مرغ سحر" به خوانندگی "بیژن مفید" در آخر فیلم "ستارخان" مرحوم "علی حاتمی" را دوست و منتقد گرامی "علی علایی" بعد از دیدن فیلم "مرغ سحر" به ما یادآور شد. ای کاش "مهدی باقری" با یافتن نسخه‌ای از آن فیلم – فیلمی که نگارنده هم نتوانسته تا به حال ببیند و آرزوی دیدنش را دارد – مستند خود را کامل‌تر کند.

روز ششم: ۲۵ آبان ۱۳۸۸.

 هنگامی که همه در حال جدایی و خداحافظی هستند از جشنواره‌ای پرشده از صفا و صمیمت فیلمسازان جوان، سعی می‌کنم با جبران فیلم‌های ندیده در بخش "درخواست پخش مجدد" کمتر از قافله این انرژی‌های مثبت عقب بیافتم. از میان فیلم‌های دیده شد در این روز، چند فیلمی را که توضیحات کوتاهی در باره‌اشان می‌نویسم را بیشتر از دیگر فیلم‌ها پسندیدم:

هشت دقیقه بیشتر/ زینب تدریس تبریزی/ تجربی/۱۰ دقیقه.

راستش با نمایش عکس‌هایی که به در و دیوار آویزان بود و فیلمساز آنها را به همه نشان می‌داد و صداهای پس‌ زمینه‌ای که می‌شنیدم، بدجور به دهان‌دره افتاده بودم. جوانان که بیشتر از من شتاب دارند و حوصلهٔ کمتری، در این هشت دقیقه چند بار دست زدند به هوای این که فیلم تمام شود و از این فضای خفه اتاقی پر از عکس و... خلاص شوند. اما وقتی فیلم با این جمله از جانبازی تمام بدن فلج که نگاهی خیره به همه ما غرزن‌ها و حوصله‌سر رفته‌ها داشت، تمام شد "شما نتوانستید هشت دقیقه از زندگی من را تحمل کنید...من سالیان سال است اینجا هستم و تحمل می‌کنم." انگار کسی سیلی محکمی تو صورت من و بعضی از تماشاگران فیلم کوبید. بدجوری چرتم پرید. دست فیلمساز درد نکند.

گربهٔ قجری / اشکان رهگذر/ پویانمایی/ ۶ دقیقه.

انقدر نقال ترک‌زبان- زن فیلم، حکایت ببری خان ، گربه دربار ناصری را شیرین تعریف می‌کرد که با موبایلم صدایش را ضبط کردم تا دوباره و چندباره صدا را بشنوم و به دیگران بشنوانم! انیمیشن بانمکی که با تکنیک سیاه – سفید ساخته شده بود و رنگ در آن دخیل نبود، ولی چنان به دقت کار شده بود، که شاید اگر نقال هم نقلی حکایت نمی‌کرد، به تنهایی هم دیدنی بود. استفاده از موسیقی سنتی، تعریف داستانی راحت و خوشمزه، استفاده از المان‌هایی مثل خط نستعلیق به روی نقاشی شخصیت‌ها و... خاطره‌ای ماندنی از این انیمیشن کوتاه در ذهنم باقی گذاشت. منتظر دیدن انیمیشن‌های دیگری از همین فلیمساز و گروه هستم.

بچهٔ مرز / رضا جمالی / داستانی / ۱۰ دقیقه.

چند باری که از گردنه حیران سرازیر شده‌ام به سمت اردبیل، دیدن پاسگاه‌های مرزی در میان بهشتی پر از سبزی و گل و درخت برایم زجرآور بوده است. مرزی که باعث و بانی آن سلسلهٔ بی‌لیاقت قاجار بوده  وگرنه الان نباید شاهد آن باشیم. فیلمساز اردبیلی برای نشان دادن این مرز زشت در میان بهشت، داستانی را با کشمکشی دیدنی برایمان تعریف می‌کند. سربازی سعی دارد تا حد امکان از عبور و مرور افراد بومی در خط مرزی که سیم‌خاردار دارد جلوگیری کند، آن هم در زمانی که زن رئیس پاسگاه آذربایجان بی‌کس و تنها در حال زایمان است و دکتر در استان اردبیل سعی دارد به او کمک کند. فیلمساز با استفاده از همین لحظهٔ بحرانی، فیلمبرداری خوب، تدوین به جا، و بازی‌گیری مطلوب از بازیگرانش، در زمانی محدود، توانسته به خوبی ناهمگون بودن مرزها را در میان این بهشت زمینی نشان دهد. طرفه این که این فیلم در بخش "چشم‌ انداز سرزمین زیبای ما" قرار گرفته بود. سرزمینی که کشیدن خط مرزی صورت او را زخمی ناسور انداخته است.

 


 
 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه _ ۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
 

روز دوم – ۲۱ آبان ۱۳۸۸

امروز توانستم ۹ فیلم از بخش "مسابقه سینمای ملی" جشنواره را ببینم. از میان این چند فیلم که شامل تعدادی آثار داستانی و مستند و تجربی و پویانمایی بود، این چند فیلم که شرح مختصری در باره‌اشان می‌نویسم توجهم را بیشتر جلب کرد.

چراغی که روشن شد / بابک بهداد/ مستند/ ۳۰ دقیقه.

مستندی بر پایه اسناد تاریخی که تاریخچه مختصری از ورود برق به ایران را توسط ناصرالدین شاه و بعد مظفرالدین شاه و حاج امین الضرب بیان می‌کند. کارگردان با استفاده از تصاویر آرشیوی دوران قاجار و پهلوی اول – که از بس در فیلم‌های مستندی این‌ چنینی تکرار شده دیگر فریم به فریم آن را از حفظ هستیم: مثل ورود مظفرالدین شاه با کالسکه و نگاه مات و وق‌زده‌اش به دوربین عکاس باشی و همچنین رفت و آمدشان در کاخ و ...،- در کنار نقاشی‌هایی رنگی در همان حال و هوای فیلم و همراهی موسیقی قدیمی و سنتی ایرانی، توانسته بود با ارائه اطلاعاتی مفید به تماشاگرانش به خوبی، وضعیت ورود این پدیده جدید – و اکنون حیاتی – را به ایران بررسی کند. به کارگیری چند نریشن البته به تنوع کار کمک کرده بود، ولی خواندن طولانی مثلا یک اطلاعیه کلمه به کلمه، حوصله تماشاگران را سرمی‌برد.

خوشبختی بدون مواد مخدر/ اسفندیار ترکمنی راد، سپهر وکیلی/ داستانی/ ۳۰ دقیقه.

دستمایه فانتزی- تخیلی همراه با رگه‌هایی از طنز، توانسته بود این فیلم را - به همراهی بازی خوب، صابرابر- نسبت به فیلم‌های داستانی دیگر حاضر در جشنواره یک سرو گردن بالاتر ببرد. حضور دستگاهی همراه با دو نفر که راهنمایی افرادی را به عهده می‌گیرند که می‌خواهند از دام اعتیاد رها شده و به پیشرفت و خوشبختی در زندگی برسند، خود به تنهایی می‌تواند انگیزه‌ای باشد برای تماشای فیلمی براساس این فکر اولیه. البته در فیلم به غیر از بازی صابر ابر، در بقیه بازی‌ها اغراق شده و به نوعی ذوق‌زدگی دیده می‌شد، به خصوص در بازی دفرمه صاحب گالری نقاشی، میان دیگر بازیگران، این عیب بیشتر بود. فضاسازی فیلمبردار و تدوین تدوینگر فیلم نیز از شاخصه‌های خوب این فیلم به شمار می‌رفت.

تووار/ سید امید وحدانی / مستند / ۲۰ دقیقه.

دیدن فیلم تووار خاطره فیلمی دیگر را برایم زنده کرد. فیلمی که در اوایل انقلاب از منطقه محروم بشاگرد در گروه جهادسازندگی – و به احتمال قوی به کارگردانی مرتضی آوینی – ساخته و از تلویزیون ایران پخش شد تا ظلم وستمی که بر این مناطق محروم از طرف رژیم سابق اعمال شده بود را به رخ مردم تازه انقلاب کرده بکشانند و احتمالا این نکته که ما در پی اصلاح و دگرگونی این وضع خواهیم بود را به ما گوشزد کنند. حال بعد از گذشت سی سال، هنوز هم مردم بشاگرد و زاغه‌نشینان آن دیار، طبق آنچه که در فیلم تووار دیده شد، از آبی آلوده می‌خورند، در کپرهایشان کلاس درس دایر است، دختران ده دوازده‌ساله‌اشان را به مردهای شصت ساله می‌دهند، کنترل جمعیت برایشان معنی ندارد و تنها چیزی که شنیده‌اند، سهام عدالت است، ولی سهمی از این سهام هم نصیبشان نشده است. بعد از دیدن فیلم، علامت سئوالی بزرگ برایم باقی می‌ماند، نمی‌شد بعد از سی‌سال تحولی در زندگی این کپرنشینان به وجود آورد؟ البته در طول دیدن فیلم، نوعی خودخواستگی این مردمان هم برایم مسجل شد، که گویی اگر صدها سال هم بگذرد و تحولی در اطراف این مردم اتفاق بیافتد، اینان هنوز خواستار همان زندگی مختصر هستند و رنجی که یک شهرنشین در باره ایشان احساس می‌کند، خودشان رنج نمی‌دانند، بلکه قسمت الهی تلقی می‌کنند. مثلا آرزوی زنی بشاگردی در این فیلم این بود که بتواند روزی سر از خواب بردارد و دیگر به بچه‌ای از بچه‌هایش شیر ندهد!

دو مرد و یک شهر/ عبدالرضا بی‌گناه / داستانی / ۵ دقیقه.

رویارویی یک معمار- بنای قدیمی، با جوانی که مهندس عمران است، بر سر میز شطرنج و شنیدن صدای رادیویی که در باره موضوع شهر و شهرسازی و معماری سخن می‌گوید، فکر نویی است که کارگردان توانسته در زمانی مختصر، به نوعی تقابل سنت و مدرنیته، حداقل در زمینه ساخت و ساز شهری و معماری آن را، به نمایش بگذارد. مات شدن پیرمرد معمار در مقابل مهندس جوان، حکایت از نابودی سازه‌های قدیمی و مناسب جغرافیای این دیار، در مقابل هجوم سازه‌های مدرن و بیگانه با این سرزمین دارد.

یار دبستانی/ محسن خان جهانی / مستند / ۲۶ دقیقه.

جلسه نمایش این فیلم خود به کارزاری تبدیل شد، که خواسته‌های پنهان و آشکار جوانان ایرانی را نشان می‌داد. تماشاگران با دیدن افرادی در فیلم که زمانی صاحب منصب و مقام و جایگاهی فرهنگی بودند و اکنون در زندان به سر می‌برند، دست به تشویق می‌زدند و کسانی که دیگر بعد از وقایع اخیر، هیچ محبوبتی در بین آنان ندارند را هو می‌کردند. مستند یار دبستانی که به سختی می‌تواند، مستندی خوب تلقی شود، چون به غیر از مصاحبه با افرادی که چندان ارتباطی با این ترانه ندارند – به جز جمشید جم که در واقع خواننده تحمیلی این ترانه است به خاطر این که با خواننده نخست و اصلی آن یعنی فریدون فروغی تصمیم‌گیران آن زمان مشکل داشتند – و نگاه نچندان کاوشگر فیلمساز، و جای خالی منصور تهرانی و بسیاری دیگر که در شکل‌گیری این ترانه فیلم – سرود مردم امروز- موثر بودند، چیز دندان‌گیر و قابل دفاع دیگری در آن یافت نمی‌شد؛ ولی همانطور که افراد کمی می‌توانند به علت ماندگاری این ترانه در بین جوانان – و اکنون همه مردم – پی ببرند، افراد کمی هم در شب نمایش این فیلم به چم و خم‌های فنی و حرفه‌ای فیلم توجه داشتند. باز جادوی "یار دبستانی" همه را فراگرفته بود، و فرصتی بود تا باردیگر عقده‌های نهفته و زخم‌های پنهان سرباز کنند و به فریادهای تشویق اشخاص محبوب و هو کردن منفورین، تبدیل شود.

روز سوم – ۲۲ آبان ۱۳۸۸.

فروشنده / مهدی ابراهیمی / تجربی / ۸ دقیقه.

تصاویر و موسیقی بر مبنای شعری از عباس کیارستمی. متن فیلم که گویی از زبان روحی کودک به زبان انگلیسی شنیده می‌شد، فضایی را در این فیلم مختصر ایجاد می‌کرد که حداقل لحظاتی از حال و هوای فیلم‌های دیگر بیرون بیاییم و به ماوراء این جهان بیاندیشیم و اگر فقط ایجاد همین حس برای کارگردان مهم بوده باشد، در این کار موفق شده است. البته ای کاش سازنده فیلم  می‌توانست برای زبان فیلم و زیرنویس چاره‌ای بیاندیشد؛ چرا که زیرنویس اغلب اوقات حواس تماشاگران ناآشنا به زبان انگلیسی را از تصاویر پرت می‌کند و چیزی که برایش می‌ماند، نوشته‌ایست بدون روح تصویر؛ البته اگر تصویر را در سینما اصل قرار دهیم.

یه روز قشنگ برفی/ ماهایا پطروسیان و امیرتوده روستا/ داستانی/۳۰ دقیقه.

این فیلم که فکر کنم از یادگارهای ماندگار دوران مدیریت محمدآفریده در مرکز گسترش سینمای تجربی و مستند خواهد ماند، اولین فیلمی است که بازیگر خوب سینمای ایران، نوشته و کارگردانی کرده است. فیلم که برمبنای داستان "بچه مردم" جلال آل احمد ساخته شده است، با استفاده از عوامل حرفه‌ای سینما مثل بازیگران (و حضور خیلی خوب خود کارگردان در نقش اول فیلم که یادآور بازی‌های خوب و از سر تامل او در سینمای حرفه‌ای بود) تدوین‌گر و...توانسته بود، به نسبت فیلم‌های نمایش داده شده در این دوره، شاخص‌ترین فیلم داستانی در این دوره از جشنواره باشد. گرچه داستان "بچه مردم" را سالیانی دور خوانده‌ام، اما با دیدن فیلم به نظرم کسی توانسته است چیزی برتر از حس آن داستان غم‌انگیز و رئال آل‌احمد ارائه دهد. معمولا ماندگاری یک داستان به عوامل زیادی بستگی دارد ویکی از آن‌ها آشنایی نویسنده با روح جامعه خویش است، آل احمد که سالیانی بسیار در تب و تاب‌های سیاسی و فرهنگی می‌سوخت، در این داستان با نگاهی مختصر اما عمیق به جامعه خویش، توانسته درد و رنج زنی تنها را در جامعه‌ای مردسالار بیان بکند. کارگردان "یه روز قشنگ برفی" هم با مبنا قرار دادن همین ایده همراه با تغییرات مفیدی که در هنگام آداپته کردن داستان ایجاد کرده است، توانسته همان حس و رنج را تشدید کرده و بر تماشاگران امروزی آن داستان تاثیر خود را بگذارد. چهره معصوم و شیرین زبانی‌های بازیگر خردسال فیلم، از دیگر شاخصه‌های برتر فیلم "یه روز قشنگ برفی" است.

 


 
 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه - 1
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸
 

بیست و ششمین جشنواره بین اللمللی فیلم کوتاه تهران – سینما فلسطین – ۲۰ تا ۲۵ آبانماه

روز اول

با اینکه در دوره های دیگر این جشنواره هم شرکت میکردم، ولی هیچ وقت استقبالی که در روز اول از این جشنواره شد، در هیچ کدام از دوره های جشنواره به خاطر ندارم. این جشنواره که نمایش ترکیبی از فیلم‌های کوتاه مستند و داستانی و پویانمایی جوانان در کنار کسانی که است که برای اولین بار پشت دوربین کارگردانی جا گرفته‌اند، در طول دوره‌های مختلف توانسته نسل جدیدی از فیلمسازان را در کشور ایران پرورش دهد. در روز اول این جشنواره از مجموعه ۱۰۸ فیلمی که به نمایش درآمد، فقط توانستم دو فیلم از جشنواره را به طور کامل به تماشا بنشینم.

فیلم اول : آن دو / نقی نعمتی / ۱۲ دقیقه

این فیلم کوتاه داستانی که با طنزی ظریف رابطهٔ بین مردی  که  قصد خودکشی دارد و سربازی که به طور اتفاقی با او برخورد می‌کند را پایه و مایه کارش قرار داده است، توانسته بود با استفاده از دیالوگهایی مسلسل‌وار تماشاگران را در وضعیتی قرا‌ر دهد که هر لحظه منتظر پایان این دوازده دقیقه باشد تا بتواند پایان کار را تماشا کند. گرچه بعضی از طنزهای این فیلم کوتاه چندین و چند باره از زبانی دیگرنیز شنیده شده است، مثل کسی که دم مرگ است و نگران است مبادا با کشیدن سیگار مبتلا به سرطان شود، ولی فضاسازی که کارگردان در همین چند دقیقه از رابطه سرباز و مرد ترسیم کرده است، توانسته تماشاگران را جذب این داستان کوتاه کند. سالن پر شماره ۳ سینما فلسطین و واکنش تماشاگران بعد از دیدن این فیلم تاییدی است بر این ادعای نگارنده.

فیلم دوم:قیصر چهل سال بعد / مسعود نجفی / ۴۰ دقیقه

فیلم قیصر که دیگر تبدیل به خاطره چند نسل از سینماروها و عشق سینما و فیلم فارسی و ... شده است و شخص خود مسعود کیمیایی که هنوز سرحال و پابرجا به فیلمسازی مشغول است و حواشی‌هایی که همیشه دور و بر این فیلم برتر دهه چهل خورشیدی و شخص فیلمساز وجود داشته است، دستمایه بسیار خوبی برای کارگردان باهوشی مثل "مسعود نجفی" است که توانسته در اولین فیلم مستند خود، با جمع کردن بعضی از عوامل فیلم که هنوز زنده هستند در کنار کارگردان،  ضمن مصاحبه با آنها کندوکاوی داشته باشد در باره این فیلم همیشه محبوب. استفاده از تیتراژ فیلم قیصر کاری از عباس کیارستمی و موسیقی پرشور اسفندیار منفردزاده مابین مصاحبه‌ها و گپ و گفت‌های فیلمساز با عوامل فیلم توانسته در طول چهل دقیقه تماشاگران را نگه دارد و بتواند اطلاعات بسیاری از حواشی‌ها و صحبت‌هایی که گاه به صورت شایعه نیز در بین مردم رواج دارد، مثل دیدن فیلم توسط دکتر علی شریعتی و اظهارنظر آن مرحوم در باره فیلم که از زبان مدیرتولید فیلم می‌شنویم، به بیننده منتقل کند. فوت کردن چهل شمع به روی کیک تولد چهلمین سال اکران فیلم قیصر، که با پوستر آن فیلم مزین شده است، توسط فیلمساز و دیگر عوامل فیلم، اوج بیانی ظریف فیلسماز در باره فیلم است. متاسفانه فیلم‌برداری و صدابرداری و صداگذاری فیلم در بعضی از صحنه‌هایی که کیمیایی به محله قدیمی خود سر میزند و لوکیشن‌های فیلم چهل ساله‌اش قیصر را مرور می‌کند، دچار اشکالهای اساسی است و به نظر میرسد نوعی ذوق‌زدگی کارگردان و فیلمبردار در برخورد با کارگردان در این ضعف فیلم بی‌تاثیر نبوده است. فیلمساز باید توجه می‌کرد که نحوه صحبت کردن زیرزبانی کیمیایی با لهجه تهرانی و کمی داش مشتی‌وارش می‌تواند در عین زیبایی برای تماشاگر برای او به دامی تبدیل شود فیلم را از فرم بیاندازد؛ اتفاقی که در این فیلم متاسفانه افتاده است.


 
 
آنچه گذشت
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
 

  انجمن مستندسازان سینمای ایران؛ یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸؛ ساعت ۱۷:۳۰. خانه سینما.

سه فیلم مستند از هادی آفریده به نام‌های "مراسم صبحگاهی" ، "گردآفرید" و "خاطرات نی‌آوران" در این جلسه نمایش داده شد. "مراسم صبحگاهی" مستند کوتاهی است که با تدوین هم‌زمان دو واقعه، داستانی کوتاه را بیان می‌کند. صبحگاه دختران دبستانی که شامل قرائت قرآن و دعا و ...است، در کنار نمایش ترافیک سرسام‌آور تهران که هر لحظه بر حجم ماشین‌ها و آدم‌ها افزوده می‌شود. دیالوگی که بین دختری جامانده از صبحگاه با ناظم مدرسه رد و بدل می‌شود ، دقایق آخر و تیتراژ پایانی فیلم را پوشش می‌دهد. این گفتگو به تماشاگر می‌گوید که نه دختر از این جاماندگی ضرری دیده و نه ناظم می‌تواند نظمی در این شهرشلوغ و بی‌نظمی مدرسه ایجاد کند، البته در این میان بی‌تقصیری  دختر نمایان‌تر است. "گردآفرید" را برای چندمین بار بود که می‌دیدم و بعد از اولین اکران آن، مطلبی کوتاه در همین وبلاگ نوشته‌ام. اما "خاطرات نی‌آوران" که آخرین کار آفریده است، به بهانهٔ سی‌سالگی انقلاب اسلامی پنجاه و هفت، ساخته شده است. سوژه اصلی این مستند بیشتر بیان حکایت‌ها و وقایعی است که در مجموعه کاخ‌های موجود در این منطقه از شمال تهران اتفاق افتاده است. این کاخ‌ها که محل زندگی زمستانی آخرین شاه ایران بوده، به واسطه نفوذناپذیر بودن در قبل از انقلاب پنجاه و هفت، بیشتر به معمایی برای اهالی آنجا تبدیل شده است. دو شخصیت در این مستند نقش اصلی را بازی می‌کنند. یکی فاتحی ـ حسینی ـ که این کاخ را در میان هیاهوی بهمن پنجاه و هفت با مشارکت دیگران تصرف کرده و اکنون نگهبان درب اصلی کاخ موزه نیاوران است و دیگری کسی که خدمتکاری خانه‌زاد در کاخ بوده ـ مرادی - و تا آخرین لحظات حضور شاه در این کاخ او هم شاهد ماجراهای اتفاق افتاده بوده است. هر کدام از این شخصیت‌ها از دید خود به ماجرایی می‌پردازند که در جریان انقلاب و تصرف کاخ‌ها و بعد از آن اتفاق افتاده است. حسینی نگهبان، همراه با راهنمای کاخ، هر دو معتقدند که با تصاحب این کاخ هیچ ضرر و زیانی به کاخ وارد نشده و همه اشیاء و متعلقات سلطنتی هنوز هم در جای خود هستند، ولی آقای مرادی با دیدن دوبارهٔ کاخ و خرابی‌های بسیار آن، که به واسطه دوربین کارگردان از دید تماشاگر نیز پنهان نیست، اینجا را ویرانه‌ای از شکوه و عظمت آن سال‌ها می‌داند. حسینی از چگونگی تصرف کاخ می‌گوید و مرادی از واگذاری اینجا توسط شاه و گارد محافظش. استفاده از تصاویر آرشیوی آن سال‌ها و همچنین صحبت دیگر اهالی نیاوران، در میان تعریف‌های این دو کراکتر اصلی، به زنده شدن آن فضاها و وقایع بسیار کمک کرده است. اما سرآخر کفه "مرادی" بر "حسینی" می‌چربد و به نوعی او غالب است نه مغلوب. با این که متصرفین و فاتحین ابتدا از دست نخوردگی و سالم ماندن کاخ می‌گویند، ولی سرآخر آن‌ها هم معترفند که نه آنچه که در کاخ‌ها در زمان تصرف وجود داشته همان‌هاست و نه نگهداری بایسته و شایسته‌ای از این مجموعه کاخ‌ها بعد از تصرف تاکنون صورت گرفته است. این خرابی‌ها هم در میان کاخ‌ها و محوطهٔ بیرون نمایان است و هم در جزییاتی که دوربین کنجکاو کارگردان از خرابی‌های کاشی‌کاری‌ها و گچ‌بری‌ها و... از درون کاخ‌ها به ما نشان می‌دهد. به نظرم بیشترین سعی کارگردان در این مستند، نمایش نوعی زوال تدریجی در آرمان‌هاست.  فاتحی که به نگهبانی جزء تبدیل شده و حالا می‌خواهد چشم مسئولینی که سوار بر مرکب‌های گرانقیمت از جلوی او رد می‌شوند را در بیاورد؛ ساختمان‌هایی که در مقایسه با سال‌های رونق این مجموعه، تبدیل به شبحی از آن زمان شده‌اند... سکانس پایانی فیلم به نوعی بازگشت به فیلم "مراسم صبحگاهی" است. مراسمی که ناظم مدرسه‌ای ابتدایی سعی دارد در سرمایی زمستانی به بچه‌هایی که هیچکدامشان گوش بدهکاری به حرفهایش ندارند، شکسته بسته از وقایعی بگوید که در دهه فجر پنجاه و هفت اتفاق افتاده است و باید به واسطه آن وقایع هر سال جشنی برپا کنند. آیا این بچه‌ها هم حسینی‌ها و مرادی‌های آینده این مملکت هستند؟ غالب و مغلوبی که تماشاگران با مرور خاطراتشان درمیابند که هیچ کدام نتوانسته‌اند به آرمان‌های خود دست یابند و حالا در پیری یافته‌اند که هر دو ایشان به نوعی بازی‌خورده‌اند. از برجستگی‌های "خاطرات نی‌آوران" غیر از کارگردانی حساب شده، باید از موسیقی خوب و تدوین فکرشدهٔ آن هم یاد کرد. به امید دیدن کارهای بیشتری از این کارگردان جوان سینمای مستند ایران.

 


 
 
تهران انار ندارد
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
 

تهران انار ندارد؛ مسعود بخشی؛ سینما آزادی سانس ۱۸ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸.

فیلم "تهران انار ندارد" را مسعود بخشی با این جملات پایان می‌دهد، جملاتی که گویی پایان نامه‌ای است که به تهیه‌کننده (تهیه‌کنندگان) فیلم می‌نگارد:«کارگردان در اینجا در اوج تنهایی و یاس دریافت که ساخت فیلمی در بارهٔ تهران واقعا بیهوده و اتلاف وقت است. در پایان به استحظار می‌رساند که به جهت جبران ضرر و زیان آن مرکز محترم، اینجانب حاضرم تا فیلم مستندی در باره چگونگی خشکیدن انارهای سرخ و شیرین دهات‌ تهران ساخته و جای این فیلم بیهوده و گزافه‌گو تقدیم کنم...» و بعد صدای نصرت کریمی را می‌شنویم که گویی ورقی از تاریخ گذشتهٔ تهران را مرور می‌کند به روی تصاویری از درخچه‌های اناری که خشکیده است:« میوه‌هایشان نیکو و فراوان است. به خصوص اناری دارند که در هیچ یک از شهرها نظیرش یافت نمی‌شود.» و بعد "جبر جغرافیایی" محسن نامجو؛ این پایان گویی دست شستن از بیماری رو به موت است توسط پزشکی حاذق. البته اسامی این پزشکان حاذق- متخصصان را در تیتراژ انتهایی فیلم شاهد هستیم: کارشناسان شهری، زلزله‌شناسان، معماران و شهرسازان، آتش نشانی، تاریخ و زبان، ترافیک و... که فیلمساز با هوشیاری به جز یکی دو جا حتی صدایی از آنان را به گوش ما نمی‌رساند و نتیجه همهٔ آن مشاوره‌ها را به صورت نریشن به روی فیلم و با تصاویری فیکس از کارشناسان تحویلمان می‌دهد، همین تمهید باعث ‌شده تا به جنبهٔ طنازی فیلم اضافه شود و با یک تیر دو نشان بزند: هم چهره‌های عبوس کارشناسان در کنتراست کامل با جملات بیشتر طنز و ترانه‌ها و حاشیه‌های دیگر است و هم به ظاهر نظری از آنان در فیلم ثبت شده است. فیلمساز ناامید از اصلاح معضلی که چه عرض کنم حتی بیان گوشه‌ای از مشکلات تهران، فیلم را با نامه‌ای می‌آغازد که سعی دارد گیج و منگی خود در برخورد با این غول هزار سر را به نوعی با تهیه‌کننده فیلم در میان بگذارد و عذر تقصیر به درگاه آنان بیاورد. در ادامه جریان شکل گیری فیلم از او می‌شنویم: «پس از نگارش فیلمنامه و پنج سال زمان برای موافقت‌ها و مجوزهای لازم ...بلافاصله گروه سازندهٔ فیلم از میان جوانان پرشور شهرستانی (نمایش چند کارگر افغانی شهرداری بیل به دوش) که ابتدا چشم‌داشت دسمتزد چندانی نداشتند انتخاب شد!» و معرفی عوامل فیلم که از همه معروفتر "بایرام فضلی" است که خود در فیلمبرداری صاحب سبک  است و فیلمسازی خوب با فیلم  "بازهم سیب داری؟" که متاسفانه بعد از چند سال هنوز اکران نشده است. با این که تهران را به نظر نگارنده از هر زاویه‌ای و با هر فاصله‌ای بگیریم، چیزی جز زشتی و بی‌تناسبی و ... نمی‌یابیم، ولی فضلی توانسته در میان تصاویر آرشیوی بسیاری که فیلمساز از گذشته‌های دور و نزدیک انتخاب کرده، گوشه‌هایی از تهران را به ما نشان بدهد که گاه هر روز می‌بینیم و بی‌اعتنا از کنار آنها می‌گذریم. تصاویری که معلوم است، بعضی اوقات با اتکا به دوربین مخفی بازی برداشته شده است: مثل عبور چهارچرخه بارکشی از میان میله‌ها که به عنوان تمهیدی جالب برای عبور از هر سد و معبری از سوی فیلمساز دعوت به دیدن می‌شویم. البته استفادهٔ مفرط فیلمساز، احتمالا در مشاورت با فیلمبردار، از تصاویر فست موشن یا حرکت سریع، یادآور فیلم‌های زیادی است که در همین سبک مشکلات زمین و زمان را نشان می‌دهند و بارزترین و دم‌دست‌ترین مثال آنها فیلم "زندگی بدون توازن" "گادفری رجیو" با مدیریت فیلمبرداری "ران فریک" و موسیقی زیبای "فلیپ گلس" است؛ البته در فیلم مذکور بعد از دقایقی که زندگی ماشینی و دهشت‌ناک ساکنان زمین به همین روش نمایش داده می‌شود، به تصاویری اسلوموشن می‌رسیم که باعث نگاهی دقیقتر به مظاهر طبیعت و حتی تخریب آن و...است، تمهیدی که در فیلم "تهران انار ندارد" کمتر به کار گرفته شده است و بیشتر از ریورز تصاویر برای شوخی و مطایبه جاری در فیلم استفاده شده است. البته استفاده افراطی از فیلم‌های مظفری کاخ گلستان که محصول اولین فیلمبردار ایرانی یعنی میرزا ابراهیم خان عکاسباشی است، در کنار استفاده از فیلم و صدای "دختر لر" و تکرار چندین و چند بارهٔ موسیقی "مجید انتظامی" که برای فیلم "ناصرالدین شاه آکتورسینما" مخملباف ساخته است، یکی از عمده‌ترین ضعف‌های فیلم حاضر است. استفاده از فیلم "دختر لر" البته در چند جا کاربردهای دیگری هم می‌یابد: یکی استفاده از اسم "جعفر" که هم شخصیت اصلی آن فیلم قدیمی است و هم شخصیت محوری فیلم حاضر و هم شخصیت آجرپزی که در طول فیلم با گوشه‌ای از زندگی‌اش آشنا می‌شویم. اشاره فیلمساز در ابتدای فیلم به تحقیقاتش در باره فیلم‌های به جای مانده از تهران قدیم و مراجعه به وزارت ارشاد – در حالی که کارکنانش به بهانه سالگرد دفاع مقدس کار را تعطیل کرده‌اند - شاید کمی از بار گناه او در تکرار این صحنه‌های قدیمی بکاهد! گوشه‌زدن به وضع اسفناک وضعیت نگهداری فیلم‌های قدیمی (و جدید؟) در فیلمخانهٔ ملی ایران – که یکی از دردهای فیلمسازان خوبی مثل بیضایی نیز هست - در این گفته فیلمساز که : «...اما عصر همان روز، به شکلی معجزه‌وار دستیار اینجانب مقداری فیلم از زیرزمین پیدا کرد. فیلم یاد شده فیلمی پاره پوره و بی‌نام و نشان بوده که آن را ترمیم کردیم...» که در ادامه فیلمی از پیاده روی مظفرالدین شاه، همراه با ملازمانش را در میان درختان باغی از باغات تهران را می‌بینیم و هنرنمایی کریمی در این میان که متنی را در معرفی همین تکه فیلم چند بار با پس و پیش کردن‌های مکرر بیان می‌کند.

"جعفر" شخصیت محوری فیلم حاضر –اگر خود بخشی را استثنا کنیم-، که در پس زمینه شعار "شهر ما، خانه ما" را دارد، از اهالی روستای اطراف ارومیه است که فیلمساز و به احتمال قولی "فضلی" هم زبان "جعفر"، توانسته‌اند او را وادارند تا آنچه در دل دارد به روی دایره بریزد. تعریف‌های او را از تهران در دو سوم ابتدایی فیلم لابه‌لای تصاویر آرشیوی و غیرآرشیوی مکرر می‌شنویم: :«تهران شهر بسیار خوبیه. بسیار...مخصوصا خیلی کار شده از طرف شهرداری‌های قبلی. من حدود بیست سال قبل اومده بودم، این‌طوری نبود وضعیتش.  الان خیلی سرسبز، جاها و فضاهای سبز. اصلا شهر دگرگون شده...واقعا زیبا شده...خیلی زیبا شده...مردم مهربون داره، باصفا » ولی از آنجا که فیلمساز نگاهی گسترده‌تر به معضلات تهران، با همان زبان طنز و شوخی می‌اندازد، و گویی درمی‌یابد که هر چه از این دیو بگوید و تعریف بکند لعبتی از آن درنمی‌آید، غرولندهای جعفرخان هم با همان لهجه شیرین آذری شروع می‌شود: «من الان نزدیک سه ماه که تهران هستم...مقداری هم پول داشتم با خودم، اینها رو گمش کردم من. الان تو خیابون تو پارک می‌خوابم...شبها یه گشتی در خیابان‌ها پارک‌ها بزنید این وضعیت مردم را در خیابان‌ها ببینند. هیچ نه اهمیت میدن نه جواب میدن...» و سر آخر بعد از شنیدن کلی جیغ‌های بنفش دختر لر که دائم انگار در ذهن فیلمساز و جعفر – که خانواده‌ای دور افتاده دارد – اکو می‌شود، و بعد از رای‌گیری از اهالی تهران در مورد معظلات مختلف مثل آلودگی و زلزله و ... که جعفرخان از آن ناراضی است «گروه تصمیم گرفت از جعفرخان بپرسد چرا از همه چیز تهران ناراضی است؟» و از زبان او می‌شنویم: « به قرآن من الان حدود سه ماهه تو تهرون هستم. وضعیت پارک‌ها، وضعیت خیابون‌ها، مردم گرسنه مردم بی‌پول بی‌خونه افتادن تو خیابون‌ها. بعد از اون طرف هم عده‌ای جایی ندارند بخوابن، میرن تو خیابون‌ها تو پارکها می‌خوابن مامورها میریزن سرشون، به والله قسم سگ رو اونطوری بیرون نمی‌کنن. این مامورها این بدبخت‌ها رو از پارک‌ها بیرون می‌کنند، با مشت با لگد میکشن رو زمین می‌اندازند بیرون. اینا بالاخره انسان هستند. هر که باشه بشر هستن. خب بی‌پولن بی‌خونن گرفتارن.» و البته از آنجا که هر که آب تهران را خورد، دیگه آب هیچ جای دیگر برایش مزه ندارد، و سعی دارد تا به هر کلکی شده جای پایی در اینجا بیابد، آخرین حرف‌های آقا جعفر هم شنیدنی‌تر می‌شود:« من والله واقعا تهران را خیلی خیلی دوست دارم. دوست داشتم زن دست و بچه‌ام را می‌گرفتم می‌اومدم اینجا زندگی می‌کردم. منتهی امکانات ندارم باید برگردم برم به شهر خودم تا انشاء الله در موقعیت‌های آینده.» موقعیت‌های بسیاری که در طول فیلم نیز آمارهای مختلف در زمان‌های گوناگون از اینگونه مهاجرت‌ها می‌شنویم و می‌بینیم. شاید به همین خاطر در ابتدای فیلم از زبان بخشی و با اشاره تلویحی به خصوصیت اخلاقی و اجتماعی جمعیت حاضر تهران می‌شنویم: «اگرچه در این شهر آمار دقیقی وجود ندارد، اما به گفته شاهدان عینی جمعیت تهران از ۵ تا ۱۵ میلیون نفر و بلکه هم بیشتراست ...بر اساس تازه‌ترین  تحقیقات بالینی روانشسناسان بیش از ۹۴ درصد جمعیت پایتخت شاعرند، باقیمانده نیز فیلمسازند...این فیلم قرار بود با تعدادی از این شاعران و فیلمسازان ساخته شود که متاسفانه چنین نشد.» ۹۴ درصد شاعر به نظر نگارنده اشاره به معنای دیگر و عامیانهٔ "شعربافتن"(کنایه از سخن مفت و بی‌حساب و کتاب گفتن: "فرهنگ معاصر" انزابی‌نژاد،ثروت،چ اول ۱۳۶۶، ص ۵۶۷) است چنان که در "فرهنگ فارسی عامیانه" ابوالحسن نجفی ص ۹۶۲ هم چنین می‌خوانیم: «شعر. کنایه از سخن واهی و بیهوده و فاقد کاربرد عملی (مترادف: حرف مفت)...» که چنین سخن گفتن و قضاوت در نزد اهالی قدیم و مهاجرت کرده شهر تهران سکه رایج این خطه است. و "باقیمانده فیلمساز" هم که دیگر تکلیفش معلوم است. در جایی دیگر از فیلم هم، که انگار فیلمساز عصبانی است از دست هر چه مداخله بامورد و بی‌مورد دیگران در فیلمش، می‌شنویم: «...چندی بعد کارگردان دریافت که همه مردم تهران به طور مادرزاد کارگردانند و هیچ کارگردان دیگری را هم قبول ندارند.» این زبان خاص، که از خصوصیات مثبت فیلم است، همراه با نیش و کنایه مخصوص تهرونی‌ها در اکثر فیلم جاری است؛ به خصوص آنجا که پای قیاس بین گذشته و حال با دو صدای نصرت‌الله کریمی و مسعود بخشی به میان کشیده می‌شود. نصرت کریمی که صدای او را با همین خصوصیات و شکل و شمایل گفتاری در فیلم تحسین شدهٔ "میدان بی‌حصار" در کنار "بهزاد فراهانی" شنیده بودم، در اینجا در کنار صدای جوان فیلمساز، چنان جا افتاده که انگار فیلم بدون متن‌خوانی او خالی از روح می‌نمود. مثلا بعد از گفتاری در باره لباس‌های گذشته تهرانی‌ها از کلام شیرین کریمی که مثل پدربزرگی در حال تعریف عکس‌های یک آلبوم خانوادگی است، بلافاصله گفتاری در باره لباس‌های کنونی تهرانی‌ها می‌شنویم از زبان بخشی، که همراهی تصاویر معاصر مثل دیگر جاهای فیلم خالی از شوخی و بذله‌گویی نیست. دیگر موارد مثال زدنی ازدواج زود هنگام دخترهای تهرون قدیم و متداول بودن چند همسری در آن زمان و گفتار "بخشی" به روی تصویری از دختری دم‌بخت امروزی: «دختران امروز بی‌خیال شوهرند. آنها در بچگی اخمو اما در جوانی خندانند. سرنوشتشان هم به انصاف خودشان بستگی دارد.»  یا در جایی دیگر که مشاغل عمدهٔ عهد ناصری با مشاغل عصر کنونی مقایسه می‌شود که در هر دو مورد شوخ‌طبعی نویسنده و کارگردان آشکار است. البته این گفتار و تصاویر بدون استفاده حاشیه‌ای و گاهی غالب و به جای ترانه‌های قدیمی و جدید شاید لطف کنونی را نداشت. مثلا همسرایی یا همخوانی دختران دبیرستانی در اردوگاه رامسر در دو جای فیلم به خوبی جا افتاده است. یکی همخوانی آهنگ معروف "ویگن" به نام "شاه دوماد" روی تصاویر کالسکه‌سواری مظفرالدین شاه و آن نگاه وق‌زدهٔ شاه به دوربین ابراهیم‌خان عکاس‌باشی و دیگری رژه نیروهای شاه پهلوی با ترانهٔ معروف "پرسون پرسون" "دلکش". گاه این ترانه‌ها حالت نوستالوژیکی پیدا می‌کردند (سرودهای انقلابی) و گاه لودگی و دست‌اندازی موضوعات و اشخاص مورد بحث (جاجی بغدادت خرابه یا باباکرم و ماشین مشدی ممدلی و  ترانه عامیانه مرغ پاکوتاه تیتراژ ابتدایی فیلم) و گاه آینده‌نگر (مثل ترانه پایانی فیلم از محسن نامجو به نام "جبر جغرافیایی") که در همه موارد به جا استفاده شده است. شاید فقط در این میان موسیقی فیلم "ناصرالدین شاه آکتورسینما" "مجید انتظامی" بود که از فرط تکرار دلزدگی ایجاد می‌کرد.

 نگاه و نوشتار تاریخی فیلمساز خالی از  شلختگی نیست. مثال‌های آشکار آن نگاه‌های گذرا و گاه غیرمنصفانه به اصلاحات دوران امیرکبیر و پهلوی اول و... حتی انقلاب ۵۷ است. مثلا اصلاحات امیرکبیر را در حد کوتاه کردن موی سر مردم و تغییر فرم لباس و ... به روی تصاویر مسخره‌بازی چند نفر بیان می‌کند و در مورد پهلوی اول فقط این جمله را بعد از چند صحنه از سازندگی‌های آن دوران می‌شنویم: «آرزوی دیرینه صنعتی شدن کشور را با احداث چند کارخانه مثل اسلحه‌سازی و دخانیات فرونشاند. هتل، رستوران، کافه و تئاتر ما مدروز شد...» یا فصل انقلاب ۵۷، بلافاصله بعد از تصاویر مهاجرت گسترده روستائیان و شهرستانی‌ها به تهران، با این جملات - بر روی تصویر معروف اعتراضات مردمی در ساختمانی نیمه‌کاره در خیابان آزادی - شروع می‌شود:«مردم خشمگین بازهم بیشتر به خیابان‌ها ریختند...شاه مجبور به ترک ایران شد.»و بعد از شنیدن چند سرود انقلابی و تصاویری از مردم و شاه ناگهان می‌شنویم : «پس از ده روز نبرد خیابانی و تظاهرات گستردهٔ مردمی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.»! که کلمه ده روز - در برابر سال‌ها مبارزه با حکومت پهلوی توسط گروه‌های مختلف– نشان از بی‌توجهی فیلمساز و تهیه‌کننده به این جملات مهم و کلیدی دارد. این روند در مورد استعفای پهلوی اول، حکومت دکتر محمد مصدق و کودتای ۳۲... نیز مصداق پیدا می‌کند. نوعی لودگی در این گزارش‌های تاریخی است که شاید در دیگر جاهای فیلم آنجا که پای مقایسه زندگی قدیم و جدید به میان کشیده می‌شود کاربرد داشته باشد و اتفاقا هم خوب جا افتاده؛ ولی بیان وقایع تاریخی و مهم تهران(ایران) مستلزم آن است که با صحت و دقت پرداخته شود، نه باری به هر جهتی و حتی در اکثر جاها برخلاف واقع. اینجا نکته دیگری هم می‌توان به عنوان جنبه منفی این فیلم بیان کرد که گاه بامزگی کردن فیلمساز اصل قرار گرفته و دیگر چیزهای مربوط به تهران، که موضوع اصلی فیلم است، جزو فرعیات و برای همین رشته اصلی کار از دست فیلمساز خارج می‌شود و به دانه‌های پراکندهٔ تسبیحی تبدیل می‌شود که در اغلب جاها این هنرنمایی کریمی در نریشن است که دانه‌ها را به هم متصل می‌کند. اکنون که جنبه‌های منفی فیلم "تهران انار ندارد" را ردیف کرده‌ام بد نیست یکی دو نکته دیگر نیز اضافه کنم: اول نگاه سیاه فیلمساز به تهران و مردمان این شهر است: «حرفه تهرانی‌ها خلافکاری است. ایرانیان مردمانی بودند عامی، بیسواد و ساده‌لوح. مالاریا، سیاه زخم، تراخم، کچلی، حصبه، وبا، طاعون، شپش، سوزاک، سفلیس بیداد می‌کرد.آب آشامیدنی سالم در تهران نبود. اکثر تهرانی‌ها در آن زمان- ابتدای قرن بیستم- تریاکی بودند.» گرچه با واقعیات گذشته تهران این جملات منطبق است، ولی همین نگاه سیاه در قسمت‌های پایانی فیلم نیز ادامه داشت و تعمیم یافته است. فیلمساز از دقیقه ۵۷ معضل بزرگ پایتخت یعنی زلزله‌خیز بودن تهران را مطرح می‌کند با این جمله که به روی تصاویری از شیاری عمیق شنیده می‌شود: «با یافتن یک گسل گروه دریافت که خطری جدی تهران را تهدید می‌کند.» و نظر کارشناسی در مورد زلزله تهران:« جالبه براتون بگم، یا تاسف آوره براتون بگم که خوشبخت کسانی‌اند که همان لحظه خواهند مرد.۶۵درصد ساخت و ساز تهران ویران می‌شود.» که بعد از آن تصاویری سیاه بعد از زلزله رودبار و بم و...را به تماشا می‌نشینیم. و سر آخر بخشی نتیجه می‌گیرد: «در صورت وقوع زلزله دیگر جایی برای مردم‌سالاری، جامعه مدنی، جنبش اصلاحات و این قبیل حرف‌ها باقی نمی‌ماند.» که جمله آخر نوعی دعوت است به دست شستن از توجه و تهمّم به ارکان دموکراسی در جهنمی که فیلمساز تصویر کرده. در حقیقت او آخرین راه چاره این متروپولیس را همین زلزله و نابودی کلی آن می‌داند و در عین حال دلش برای انارهای خشکیدهٔ تهران می‌سوزد، ولی مردمان بسیاری که در این نابودی از دست می‌روند، چندان برایش مهم نیستند، چه بخواهند دموکراسی‌خواه باشند چه سفله‌پرور!  

اما گذشته از اشکالاتی که در بالا ذکر شد، نگاه و سخن گزنده فیلمساز در اغلب جاها مورد پسند نگارنده است، این جملات را مرور می‌کنم: «گروه فیلمسازی دریافت که پدیده‌ای که این شهر را در دنیا به مقام بسیار بالایی رسانده آلودگی هوای آن است...اما بود یا نبود آلودگی هوا، مثل خیلی چیزها در تهران، به باد بستگی دارد.»؛ «...و ما با نگاهی دقیق دریافتیم که این شهر زیبا هزاران سوژه بکر دارد که هر یک ارزش یک فیلم جداگانه را دارست. به عنوان نمونه فشارهای زندگی شهری در تهران بزرگ، عملیات تسطیح خیابان‌ها در تهران بزرگ، تفاهم شهروندان در تهران بزرگ، امید شهروندان در تهران بزرگ، تفریحات سالم در تهران بزرگ، مهار آب‌های زیرزمینی در تهران بزرگ، هوشیاری شهروندان در تهران بزرگ، تبلیغات شهری در تهران بزرگ و پدیدهٔ خارق‌العاده موتورسیکلت در تهران بزرگ...(که همه این سوژه‌ها را تصاویری با نمک همراهی می‌کنند.)»؛ «گروه سازنده دریافت که مسئله آلودگی هوا با ترافیک، مسئله ترافیک با صعنت خودرو، مسئله صنعت خودرو با حمل ونقل شهری و همه اینها با یکدیگر و بالنتیجه با باد ارتباط دارند!»؛(باد و به تبع حزب باد یکی از شوخی‌های بجای نوشتاری و عملی فیلمساز است با مردم، نمونه بارز آن بادنمای "جفعرآقا" اورمی است که جایی تهران را تا عرش اعلا بالا می‌برد و جایی دیگر آن را جهنم دره‌ای بیش نمی‌داند و در عین حال درصدد است هر چه زودتر به این مکان نقل مکان کند!)«بهداشت مسئله مهمی است  و کارشناسان نگرانند.»(تصاویر فیکس که کارشناسان بی‌خیال این حرف‌ها دست روی دست گذاشته اند.)؛ و نیشی به خاستگاه دین و ایمان و مقایسه مردم شمال و جنوب تهران: «گروه با کمی تغییر جای دوربین ناگهان به کشف حقایقی در مورد شمال و جنوب شهر نائل آمد. اکثر ساکنان جنوب شهر تهران بیشتر اوقات به شکرگزای، زیارت، و انجام واجبات و مستحبات مذهبی مشغولند.(صدای اذان و زیارتگاه‌های جنوب تهران مثل شاه عبدالعظیم و مردم در حال وضو و نماز و بسته به ضریح) اما اکثر ساکنان شمال تهران در بازار بزرگ به کسب حلال مشغولند.( هر قدر چک بکشی و سفته بدی باز بدهکار منی).» و ایضاً: «ساکنان شمال تهران پس از کسب حلال از فروشگاه‌های زنجیره‌ای خرید می‌کنند. فروشگاه زنجیره‌ای فروشگاهی است که دور تا دور آن را زنجیر کشیده‌اند. وجود این زنجیرها مانع از ورود افراد ولگرد و بی‌پول به داخل فروشگاه می‌شود...ساکنان شمال تهران همچنین ساعت‌ها در کتابفروشی‌ها کتاب‌ها را تماشا می‌کنند. تماشای کتاب یکی از راه‌های روشنفکر شدن در تهران محسوب می‌شود.» جایی که فیلمساز به روی مسئله ساخت و ساز در تهران زوم می‌کند و نگاهی عمیق‌تر می‌اندازد، به نظرم بهترین جای فیلم است. اشارات گذرایی به ساخت و سازها در تهران و تمرکز به روی چند شخصیت نمونه‌وار؛ "بابک جان" که برج ساز است و بالاشهری، همراه همسرش در خانه‌ای ششصد متری زندگی می‌کند؛ یکی از مدیران تازه به دوران رسیدهٔ دولتی به نام "خانی" که با تمرکز به روی تسبیح و رفتار دوگانه و ریاکارانه‌اش به "انبوه‌سازی" او در جنوب شهر و "خصوصی‌سازی"‌اش در شمال شهر اشاره دارد و دیگری کارگری کرد به نام "جعفر" ـ یکی از جعفرهای دیگر این فیلم - که در کنار کوره‌های آجرپزی مشغول به کار است و از طبقات فرودست تهران- ایران بشمار می‌رود و در اتاقی بیست متری همراه با دو فرزند و همسرش زندگی می‌کند و با نگاهی دقیق‌تر آیندهٔ همان جعفر ترک‌زبان است که قصد دارد تا انشاءالله در موقعیت‌های آینده مرکزنشین شود. دقیقهٔ ۵۰ فیلم می‌شنویم: «... به عقیدهٔ جناب خانی تهران باید سریعا چهره‌ای امروزی، یکدست و منظم پیدا کند. بنابراین هر چه به گذشته ربط دارد را باید از پایه خراب کرد و به جای آن انبوه‌سازی کرد. مهندس خانی با از خودگذشتگی بسیار در جنوب شهر به اجرای سیاست انبوه‌سازی مشغول است. انبوه سازی یعنی انبوه خانه برای انبوه مردم فقیر. به همین جهت مهندس خانی در جنوب تهران شهرک پشت شهرک می‌سازد و ارزان می‌فروشد. ایشان در اینجا فروتنانه اعتراف کرد که ضرر این کار را برای ثواب در راه خدا قبول می‌کند.(زوم به روی دستهای خانی که تسبیحی در دست می‌چرخاند.) با صمیمی شدن گروه با مهندس او ما را به شمال تهران برده و پروژه دیگرش را هم به ما نشان داد. البته این پروژه ربطی به انبوه سازی ندارد. آپارتمان‌های ششصد متری مهندس خانی در شمال شهر پیرو سیاست خصوصی سازی ساخته می‌شود. خصوصی سازی یعنی ساخت آپارتمان‌هایی لوکس با سونا و استخر برای آدم‌های خصوصی...»

نمایش "تهران انار ندارد" که "یک فیلم مستند سینمایی تجربی کمدی موزیکال درام اجتماعی تاریخی عشقی" است را در سینماهای ایران باید به فال نیک گرفت تا باشد روند اکران و نمایش این گونه فیلم‌ها مشوق فیلمسازان دیگر برای ساخت چنین فیلم‌هایی، البته با دقت تاریخی و ماجراهای عشقی بیشتر!، در باره مسائل و معضلات مختلف و عدیدهٔ اطرافمان شود. البته به نظرم تعداد این گونه فیلم‌ها کم نیستند، منتهی فاصلهٔ بین فیلمساز و مخاطب بایستی با سیاست اکران‌های اینچنینی کمتر شود. اغلب اکران‌های جشنواره‌ای و انجمن مستند سازان و خانه هنرمندان و تک سانسی در بعضی از سینماهای خاص... به علت محدود بودن نمایش و تخصصی بودن چندان در مخاطب عام تاثیری ندارد و همین فاصله بین فیلمساز و مخاطب عام، در کنار تعریف و تمجیدهای دیگر فیلمسازان و مخاطبان خاص، هم او را به نگاه‌های انتزاعی و نچندان جذاب در باره موضوعات خاص و بی‌خاصیت می‌کشاند و هم مخاطبان عام را گریزان از دیدن چنین آثاری باقی می‌گذارد. در این میان تلویزیون نیز می‌تواند این فاصله را کم کند که متاسفانه جز چند حرکت کوچک در شبکه‌ چهار، کمتر مستند جذابی در آنجا نمایش داده شده یا می‌شود.


 
 
دره گوران
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
 
درهٔ گوران،گهواره‌ای که تکان می‌خورد. کارگردان، تصویربردار، تدوین‌گر: فرشاد فداییان. پژوهش: احمدصدری.
سال تولید:۱۳۸۷. زمان فیلم: ۸۴ دقیقه. نمایش: تالار حنانه، خانهٔ هنرمندان ایران.
انجمن تهیه‌کنندگان سینمای مستند ایران.
راستش این فیلم مستد و صحبت‌های کوتاه آقای فداییان و اکبری بعد از تماشای فیلم باعث شد تا با گشت و گذاری در اینترنت با آیین اهل حق و آیین یارسان تازه آشنا شوم، مصاحبهٔ خانم دکتر پرتو هوشمندراد را بخوانم – یکی از دو بانویی که فیلم به او تقدیم شده بود - و بهره ببرم و تازه متوجه بشوم که شامگاه بیستم اسفند ماه اگر قرار نبود که به خانهٔ سینما بروم و در مجمع سالیانه انجمن منتقدان شرکت کنم و تبلیغ نمایش فیلم «درهٔ گوران» را به روی تابلوی ورودی خانهٔ سینما نمی‌خواندم و مشتاق نمی‌شدم که به خانه هنرمندان بروم - و خدا را شکر به خاطر جمع نبودن منتقدان – که من هم جزو ده نفری بودم که در حیاط خانهٔ سینما اسمم را ثبت کردم! – جلسه‌ای تشکیل نشد- و با پای پیاده به خانهٔ هنرمندان نمی‌رفتم وبه تماشای آخرین فیلم فداییان نمی‌نشستم،- که قبلا فیلم‌های خوبی از او دیده بودم مثل «انگشت پای چپ»‌و «خانه بامس مهربان»‌و«داریوش و بانو»و «کهنه نو می‌شود» و در همین وبلاگ در باره‌اشان نوشته‌ام -، چه چیزها که از دست داده بودم؛ از جملهٔ همهٔ آن‌ها مصاحبهٔ‌ خواندنی استاد علی اکبر مرادی با اعتماد ملی و سپس شنیدن کار دیوانه‌کننده‌ٔ او به نام «سماع مستانه». یاد فیلم "مورد عجیب بنجامین باتن" افتادم، هنگامی که داشت در باره تصادف زن فیلم، اتفاقات منجر به آن حادثه را مرور می‌کرد و چه مرور هنرمندانه‌ای داشت دیوید فینچر. به هر حال آشکارترین دخالتی که فداییان در این مستند کرده بود، مقایسهٔ مردمان این دره با پرندگانی بود که در همان دره زندگی می‌کنند. پرندگانی که پاهایی چنان کوتاه دارند که نمی‌تواند جایی بند شوند و باید همیشه در پرواز باشد و حتی شکار خود را نیز بایستی در هوا بزنند. شروع مستند، مثل دیگر مستندهای گونهٔ بوم‌شناسی، آشنایی با فضا و اتمسفر مکان‌هایی بود که زندگی مردمان گوران در آن جاری است. دیدن دره‌ها، غارها و تالاب‌های دره همراه با یکی از اهل حق یعنی آقای یارویسی و تنبورنوازی او و احترام زیادی که او برای همین فضاها قائل بود، شامل بهترین معرفی آیین یارسان نیز می‌شد؛‌ آیینی که همهٔ‌ اشکال را در این جهان صاحب روح می‌داند و پرتوی از او. فداییان در اواخر فیلم آیین ذکر را همراه با تنبورنوازی خلیفه- با شگفتی تام - بدون قطع در سی و دو دقیقه نشانمان می‌داد؛ آیینی که به گفته کارگردان به کسی تا به حال اجازه فیلمبرداری نداده بودند و این شاید تنها فرصتی بوده که می‌توانسته تا از آن استفاده کند. دره گوران، گهواره‌ای که تکان می‌خورد؛ از آن مستندهایی است که دیدنشان معمولا باید همراه باشد با: عشق به دیاری که در آن زندگی می‌کنی و علاقه به موسیقی مردمان قسمت غربی زاگرس و به خصوص به ساز قابل احترامی چون تنبور و همچنین صبری مثل صبر ایوب! با دیدن این فیلم یاد مستند زیبای «باد جن» ناصر تقوایی افتادم که همراه با کلام احمدشاملو در فیلمخانهٔ ملی ایران روزگاری به تماشا نشستم؛ در آنجا نیز به نظرم اولین ثبت سینمایی مراسم زار اتفاق افتاده بود. در ادامه برای ثبت آنچه که فداییان در پایان فیلم به عنوان توضیح – شرح‌هایی که اصرار داشت بیان نکند – در باره فیلم گفت را می‌آورم. بعید می‌دانم در سایتی دیگر یا وبلاگی، این صحبت‌ها ماندگار شود: «هیچ نوع کادربندی بخصوص در کار نبود و دوربین رها بود. من آنجا آدم را با طبیعت یکی احساس می‌کردم و برای همین آن سوپرایمپوزها را در فیلم انجام دادم؛ به همین نیت بود که یگانگی این‌ها را نشان بدهم. غباری که من سئوال کردم و تنها سئوالم بود که در فیلم انجام دادم و پاسخی که همه شنیدید. بخشی از درگیرهای آن دره با جایی است که آن خاکسترها را با خودش می‌آورد. ( توضیح آن که : در فیلم صدای آقای فداییان یک بار شنیده می‌شد و آن زمانی است که از خلیفه حلقه ذکر روستای توت‌شامی(توت شاهی با توجه به نقشه ضمیمه) آقای یارویسی که در بلندی قبرستان، بعد از زیارت قبر دایی متوفی‌اش همراه با تنبورنوازی و ذکر، از غبارهای دوری سئوال می‌شود که بیشتر شبیه مه هستند و خلیفه در پاسخ می‌گوید که این‌ها مه نیست، خاکی است که از طوفان‌های صحراهای عربستان نصیبمان می‌شود.) معرفی گهواره: بهترین تعریفی که می‌توانستم از آن دره بکنم در واقع مشابهت آنها با پرنده‌هایی بودند که پاهایی بسیار کوچکی داشتند و در همان دره زندگی می‌کردند و روی زمین بند نمی‌شدند و حتی غذایشان را در هوا شکار می‌کردند و می‌خوردند و این موتیف بود که تیتراژ پایانی فیلم نیز از آن استفاده کردم. من این فیلم را به دو زن تقدیم کردم: اولی بزرگترین محقق موزیکولوگ در آمریکا خانم پرتو هوشمندراد، که به ایران سفر کرده بود و رفته بود پیش همین خلیفه‌ای که در فیلم می‌دیدیم و دو تار را حتی با تلفن‌های طولانی که از آمریکا به ایران می‌زند، یاد گرفته بود و حتی خانه‌ای در کرمانشاه خرید و این زن بعدها پیرو آیین یارسان شد و سایتی هم در اینترنت دارد و مصاحبه‌ٔ بی‌نظیری این خانم دارد که فکر کنم خواندنی باشد و عزت بانو همسر آقای یارویسی که زنی تاشده بود با اینکه شصت سال بیشتر نداشتند. همانطور که فیلم رازگونه است، من هم سعی کردم راز را نگه دارم و کمترین دخالت را در این فیلم، بر خلاف فیلم‌های دیگرم، انجام دهم...»

 
 
خانه خدا
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧
 

خانه خدا؛ کارگردان: جلال مقدم، تهیه‌کننده: ابوالقاسم رضایی.فیلمبرداران: احمد شیرازی، نعمت حقیقی، محمود ایثاری، عباس دستمالچی. تدوین: ابراهیم گلستان.محصول: ایران، ۱۳۴۵.

          مشتاق بودم تا فیلمی را که در ۴۲ سال پیش ایرانی‌ها در باره‌ٔ موضوع حج ساخته‌اند را ببینم. این توفیق توسط کانون فیلم معناگرا که هر پانزده روز جمعه‌ها در سالن شماره ۲ سینما فرهنگ برگزار می‌شود را برایم فراهم کرد. فیلم که به طریق سینمااسکوپ و رنگی تهیه شده است، یکی از گنجینه‌های فیلم‌های ایرانی است که در نسخه به نمایش درآمده معلوم بود که متاسفانه شرایط نگهداری خوبی نداشته است، اما به هر حال دیدن فیلم و همراهی در فضای چهل و دو سال پیش عربستان و مقایسه‌ٔ چگونگی برپایی آن مراسم با زمان کنونی برایم بسیار جالب بود. فیلم که توسط چهار فیلمبردار حرفه‌ای تصویربرداری شده است، همراه تیتراژ جالبی که عوامل فیلم را و آنانی را که در مراسم حج حضور داشته‌اند را حاجی خطاب کرده، با ورود اقوام گوناگون مسلمان وسیلهٔ کشتی و هواپیما و اتوبوس به عربستان شروع شده و در پایان با عزیمت حاجیان به محل زندگی‌اشان خاتمه می‌یابد. یکی از نکات مهم فیلم، بکرتر بودن فضاها در لانگ‌شات‌هایی بود که فیلمساز انتخاب کرده بود، نسبت به فضاهایی که اکنون می‌توان از مکه و مدینه و جده و منی و عرفات به تماشا نشست. ازساختمان‌های بلند و هتل‌های سر به فلک کشیده‌ٔ مکه و مدینه هنوز در این فیلم خبری نیست، که دور و اطراف کعبه و مسجدالرسول را همچون غول‌هایی بی‌شاخ و دم احاطه کرده‌اند و مانع از دید عالی نسبت به آن اماکن مقدسه می‌شود و همچنین کوه‌های اطراف مکه گویی هم‌چون سال‌هایی که پیامبر اسلام در آنجا می‌زیسته نمایان بود و غار حرا به شکلی ابتدایی نشان داده می‌شد. بی‌نظمی خاصی که در آن ایام وجود داشته و در فیلم نمایش داده می‌شود – مثلا پیاده گز کردن از منی تا مکه بعد از حضور چند روزه در آنجا و رمی جمرات، در صحراهای عربستان به امید کسب ثوابی بیشتر که اکنون بیشتر به خیال شبیه است تا واقعیت - به نظرم از نظم مکانیکی و بی‌روح کنونی که مراسم حج (خصوصا حج عمره) را به شکلی توریستی و گردشگردی درآورده است، در ایجاد کشش و کوششی که زائر انجام می‌دهد تا بتواند به بهترین نحو خدایش را از اعمالی که شاید سالیان سال آرزو و تلاش کرده تا توفیق آن برسد، بسیار معنوی‌تر و به منظور اصلی حج که همانا دوره کردن حضور و وجود انسان در دنیا و حشرش در قیامت بوده است، نزدیک‌تر است. مثلا هنگامی که زائران به صحرای عرفات عزیمت می‌کنند و چادرهایشان را به دست خودشان برپا می‌کنند، در آن حضوری ابتدایی دارند، غذایشان ساده و بی‌شیله پیله است و بعدتر نیز خیمه‌ها توسط خودشان جمع‌آوری می‌شود تا در منی آن را دوباره برپا سازند، به شکلی که در  فیلم «خانهٔ خدا» نمایش داده می‌شد، اتمسفر  و فضا با زمان کنونی که همه چیز حاضر و آماده در عرفات وجود دارد و با بهترین اتوبوس‌‌ها زائران را به صحرا آورده و بعد به منی عزیمت می‌کنند، زمین تا آسمان فرق می‌کند. تصاویری که دو زائر هنگامی که حوله‌های سفید احرامشان را مانند کفنی به روی خود انداخته‌اند و خوابیده‌اند، در صبح شروع عزیمت به منی در صحرای عرفات، گویی واقعا دو میت را نشان می‌داد که یادآور روز محشرند، به خصوص هنگامی که در پلان بعدی کارگردان یا فیلمبردار خوش‌ذوق تصمیم می‌گیرد که آنها را دوباره نشان دهد در حالی که به پا خاسته‌اند و در حال آماده شدن برای عزیمت به منی هستند. این بدویت در اغلب نماهای فیلم خود را به رخ می‌کشد و همانطور که رفت حجی نزدیک‌تر به زمان رسول الله را شاهدش هستیم، نه حجی بی‌روح مثل زمان کنونی که عربستان خصوصا بعد از کشتار ایرانی‌ها به عنوان خادم‌الحرمین دست به تخریب یا بازسازی بسیاری از یادگارهای دوران پیامبر و وصی حقیقی‌اش حضرت علی علیه‌السلام نمود، تا علاوه بر محو آن یادگارها، مسلمان‌ها را وادارد به عبادتی بی‌خاصیت کند تا هم به ظاهر خدمت مسلمین بوده و هم در باطن چرخ اقتصادی‌اش بهتر بچرخد. اطلاعاتی چند در بارهٔ فیلم را از بروشور کانون در ادامه می‌آورم:

" در خصوص کارگردانی فیلم روایات و مستندات متفاوتی وجود دارد. از یک طرف برخی مورخین و نویسندگان جلال مقدم را به عنوان کارگردان فیلم معرفی کرده‌اند و از طرف دیگر برخی نیز ابوالقاسم رضایی را که تهیه‌کنندهٔ فیلم بود، کارگردان فیلم می‌شناختند. اما در تیتراژ آمده است:" فیلمی از ابوالقاسم رضایی" و نام جلال مقدم به عنوان مشاور ثبت شده است. خانهٔ خدا ۳۰ آذر ماه سال ۱۳۴۵ در سینمای آسیا، پاسفیک، سعدی، اونیورسال، میامی، رکس، هما، کیهان، الوند، سیلوانا و آستارا به نمایش درآمد و سینماهای نمایش دهنده فیلم اعلام کردند که به منظور بزرگداشت شعائر مقدس دین مبین اسلام در تمام مدت نمایش این سند بزرگ، از پخش هرگونه آگهی‌های تجارتی و نمونه‌های سینمایی خودداری خواهند کرد و در ضمن سالن‌های انتظارشان نیز به طور انحصاری با عکس‌های مراسم حج مزین خواهد شد. خانهٔ خدا به زبان انگلیسی دوبله و در بسیاری از کشورهای اسلامی به نمایش درآمد و به نوعی اولین فیلم ایرانی است که در سطح وسیعی امکان نمایش خارجی یافت. نسخ متعددی از این فیلم به زبان‌های انگلیسی، عربی، اردو و مالزیایی توسط تهیه‌کننده فیلم تدوین و توزیع گردید. او همچنین در سال ۱۹۹۳ و پس از موفقیت فیلم در چند جشنواره ( به خصوص جشنواره‌های ونیز و سانفرانسیسکو) نسخه‌ای ویدیویی از فیلم را تحت عنوان زیارت مکه در آمریکا توزیع کرد."

در این‌جا مناسب است از «نعمت حقیقی» یکی از فیلمبرداران خوب این فیلم و سینمای ایران، که حدس می‌زنم  لانگ‌شات‌های بی‌نظیر فیلم کار ایشان باشد، یاد کنم که متاسفانه امروز – هفدهم آذر ۱۳۸۷-، در بستر بیماری افتاده‌ است.

نکته‌ٔ دیگری که هنگام دیدن فیلم برایم جالب بود، هم‌زمانی تقریبی حاجی شدن جلال آل احمد، دکتر علی شریعتی و دکتر محمد قریب در همان ایامی بوده که این فیلم خاطره‌انگیز ساخته شده است. یعنی می‌توان مشاهدات دو بزرگوار آل‌ احمد و شریعتی که در دو کتاب " خسی در میقات" و " حج" ثبت شده است را در این فیلم مستند به طور عینی دید.

قسمتی از گفتار فیلم را در ادامه می‌خوانیم. هنگامی که زائران خانهٔ خدا از منی به مکه مراجعه می‌کنند، برای انجام آخرین زیارت کعبه، با پای پیاده و اتوبوس و ماشین و حتی گاری، گروهی از مسلمانان زیرک‌تر کفن‌های خود را دراز به دراز در صحن اطراف کعبه پهن کرده‌اند، ناگهان گروه فیلمبرداری با پدیده‌ای نادر در مکه مواجه می‌شوند، غرش آسمان و سپس ریزش باران الهی:

«...آسمان صاف مکه ناگهان ابری شد. برای ارائهٔ مناظری بدیع از مناظر ریزش باران در خانهٔ خدا آماده شدیم...کفن‌ها را به خاطر احتمال ریزش باران جمع می‌کنند...وقتی که صف‌های نماز در زیر رواق‌ها بسته می‌شد، باران درگرفت و نعمت الهی نازل شد و این ارادهٔ خداوند بود. گروه طواف‌کنندگان نیز به صف‌های نماز پیوستند و نیایش به درگاه قادر متعال آغاز شد.(بعد از شنیدن متن فارسی نماز)... با پایان نماز ابرها رفتند...و قطره‌های بارانی که بام کعبه را بوسید، از ناودان طلا می‌چکد و نور خورشید به سلام و تعظیم بر صحن کعبه می‌تابد...زیر ناودان طلای خانهٔ خدا دست‌های پراشتیاق به طرف قطره‌های باران در تلاطم است. صحنه‌ای باشکوه که کمتر کسی تاکنون توفیق دیدار آن را داشته است.»


 
 
تنهایی یعنی تینار
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
 

تینار؛ کارگردان : مهدی منیری.

پنجشنبه ۱۴ ‌آذرماه ۱۳۸٧.خانهٔ هنرمندان ایران.

حضور در افتتاحیهٔ تصویر سال  اگر هیچ ثمری نداشت، ولی دیدن فیلم زیبای «تینار» بالاخره بعد از کلی جستجو برای دیدنش، بهترین فرصت بود در تالار بتهون خانهٔ هنرمندان.«تینار» (تنهایی) به قولی درو کنندهٔ جوایز چندین و چند جشنواره،  حکایت تنهایی پسری یتیم است که در کوه‌های مشرف به شهر بابل در استان مازندران مشغول گالشی (گاوداری،گاویاری) است. این حکایت که در فصول مختلف سال جریان دارد، در قالب مستند داستانی به دست و ذهن با کفایت کارگردانی صورت گرفته که همراهی و هم‌دلیش با قهرمان فیلم – قاسم - او را وانداشته تا نگاه واقع‌گرایانهٔ خود را در  مقابل ناتورالیست موجود، هیچ لحظهٔ فیلم فراموش کند. طبیعت زیبای شمال ایران، که بیشتر نگاهی توریستی به آن داریم، در این فیلم تبدیل به طبیعتی می‌شود که رنج‌ها و زحمت‌های فراوانی را برای قاسم به بار می‌آورد. زمستان سخت شمال در کوههای البرز، در جایی که فقط پسرک و قاطرش هست و چند راس گاو، که او هر روز باید به آن‌ها غذا بدهد، جایشان را تمیز کند و شیرشان را بدوشد و از کوه پایین آمده، شیرها را بفروشد، چنان در جان تماشاگر نفوذ می‌کند که او را وامی‌دارد تا با پسر هم‌آوا شود که باید از این جهنم بهشت‌گونه فرار کند تا بتواند مثل برادرش نزد دایی مهدی زندگی بهتری داشته باشد. با این که در آخر فیلم روی تصویری سیاه – شاید نشان ازسیاه‌بختی گاویار – درمی‌یابیم که او از این وضعیت و زندگی فرار کرده است، ولی در ادامه از زبان خودش درمی‌یابیم که فرار او بی‌ثمر بوده و بعد از سر گذراندن کلی بدبختی‌های دیگر، دوباره به همان وضعیت و کار سابق بازگشته است، ولی گویی در دل برایش آرزو می‌کنیم که بتواند این وضعیت را تغییر دهد، ولی خود نیز معترفیم که این وضعیت برای نوجوانی چنین قابل تغییر نیست و گویی چاره‌ای جز صبر و تحمل ندارد. گرچه لحظه‌ لحظه‌ٔ فیلم «مهدی منیری» قابل تامل و دیدنی است، ولی لحظاتی بود که تماشاگران را میخکوب می‌کرد (و من را بغض‌آلود)؛ مثل سکانسی که گوساله‌ای در کنار پسرک وقتی که او خواب بود، او را می‌لیسید و انگشتانش را به دهان می‌گرفت و انگار او را چون مادری دوست داشت؛ یا جایی که پسرک ماده گاو سیاهی را مادر خطاب می‌کند و او را می‌بوسید، یا زمانی که دماوند را با تمام زیبایی‌اش شاهد تنهایی پسرک بی‌مادر یتیم– چه زیبا گفته‌اند که آدمی از مادر یتیم می‌شود – می‌یابیم، یا وقتی که همراهی خوانند‌گان و لالایی‌گویان فیلم را هم مناسب با روز و حال پسر می‌یابیم، لالایی‌گویی که به طور قطع صدای مادر پسرک است از بهشت؛ یا ... زیبایی تدوین و موسیقی و تصویربرداری، اگر نبود و تسلط کارگردان بر همه‌ی این عناصر تشکیل‌دهنده‌، به طور قطع بر داوران بسیار و تماشاگران پرشمار نیز اثری چنین نداشت. «تینار» ثابت می‌کند که فیلم مستند هنوز در این سرزمین زندگی و روح مستقل خود را دارد و به دور از هیاهوی سینمای داستانی و گیشه‌ای، به راه خود ادامه می‌دهد. امیدوارم که کارهای بعدی «مهدی منیری» هم سیمرغ بلورین بگیرد، نه دیپلم افتخار.


 
 
کهنه، نو می‌شود
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧
 

خانه‌ٔ هنرمندان ایران، ساعت ۱۸، ۵ آذر ۱۳۸۷.

فیلم مستند : " کهنه، نو می‌شود."؛ کارگردان و نویسنده و تدوین: فرشاد فداییان. ۱۱۰ دقیقه.

فرشاد فداییان را با سه مستندی که از ایشان در خانه‌ٔ هنرمندان دیده‌ ام، می‌شناسم و در همین وبلاگ در باره‌ٔ یکی از مستندهای خوب ایشان به نام‌های "انگشت پای چپ" نیز مطالبی نوشته‌ام. آخرین مستند ایشان با نام "کهنه نو می‌شود" شهر ماسوله در استان گیلان را موضوع محوری خود قرار داده است. این مستند با این که حال و هوای اغلب مستندهای ایشان را دارد، و دغدغه‌ٔ نابودی آثار به یادگار مانده‌ٔ گذشته‌گان را نیز در آن ملاحظه  می‌کنیم، ولی زمان طولانی آن نسبت به مستندهای دیگر ایشان مانع از این می‌شد که بیننده ارتباط عمیق و حسی با مستند برقرار کند. زمان طولانی مصاحبه‌ها که اغلب نیز با افراد محلی بود تا حتی متخصصان و پژوهشگران فرهنگی و اجتماعی مرتبط با آن خطه، مستند را به سوی گزارش‌گونه‌ای کسل‌کننده برده است. البته نگرش عمیق فیلمساز به آثار مانده از گذشته و شکل تخریب آن‌ها و همچنین دقت‌نظر در جزییاتی مثل نشان دادن شکل و فرم خانه‌های ماسوله و ساختار جغرافیایی منطقه و نمایش بازسازی‌هایی که نه بر مبنای گذشته‌ٔ فرهنگی و ساختاری این منطقه، بلکه بر اساس مصالح موجود صورت پذیرفته است، نشان از آگاهانه برخورد کردن ایشان با موضوع بوده است. حتی اطلاعاتی را که یکی از جوانان ماسوله که موسسهٔ حفظ و توسعهٔ پایدار ماسوله را در سال ۱۳۸۴ در تهران ثبت کرده و هدفش حفظ زیست بوم‌های در خطر ماسوله و میراث فرهنگی و معنوی ماسوله است؛ در چهل دقیقهٔ پایانی فیلم به صورت منسجم‌تر در بارهٔ دیارش به تماشاگر ارائه می‌دهد نیز، بسیار مفید است؛ ولی همان‌گونه که گفته شد، شکل مصاحبه‌ آن در فضایی تاریک و بدون هیچ تمهیدی و فقط نشان دادن عکس‌های موید گفته‌های جوان کسل‌کننده بود. همان طور که هر تماشاگر ایرانی با شنیدن اسم "ماسوله" یاد یکی از معروفترین مناطق توریستی کشور می‌افتد و حداقل کسانی که قصد گردشگری ایران را داشته‌اند، ماسوله جزو اولین انتخاب‌هایشان است، ولی فیلمساز محترم هیچ اشارهٔ گذرایی به این جنبه از منطقهٔ ماسوله نمی‌کند و تمرکز ایشان در این مستند بر نقطه‌ها و نکات تاریک شهر تاریخی ماسوله است. به طور یقین یکی از منابع درآمد کنونی اهالی ماسوله از طریق گردشگران و یا کوهنوردانی است که به این منطقه پا می‌گذارند. البته فیلم "کهنه نو می‌شود" فداییان، در چند صحنه بازار ماسوله را نشان می‌داد، ولی بازاری که بی‌رونق بود و همه‌ٔ دکان‌هایش بسته. با این که اذعان دارم، بی‌توجهی به مسائل شهری و روستایی نه مختص ماسوله که شامل بسیاری از نقاط این سرزمین است، ولی تمرکز بر یک کیس خاص نمی‌تواند جدای از بررسی تمام ابعاد آن موضوع باشد؛ گرچه باز معترفم در همین چند روز اخیر از تخریب چند خانهٔ تاریخی ماسوله به دست طبیعت و یک خانه به دست صاحبان آن در خبرگزاری‌ها گزارشی پخش شد و این نشان از نگاه  آینده‌نگر فیلمساز دارد. به هر روی، هر چقدر در مستند دیگر این فیلم‌ساز خوب   " انگشت پای چپ" امید به زندگی موج می‌زد، در این جا ناامیدی و هراس  از آینده از زبان تک تک اهالی شنیده می‌شد. حیف که به خاطر قانون مضحک خانه‌ٔ هنرمندان یعنی ساعت ۲۰ تعطیل! فرصتی نه برای تماشاگران و نه فداییان پیش نیامد تا دربارهٔ فیلم بحث و گفتگویی صورت پذیرد، وگرنه می‌توانست این جلسه نمایش فیلم با پرسش و پاسخ بسیار پربارتر باشد.


 
 
مستندهای برگزیده
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

در بیست و سومین برنامه‌ی نمایش و نقد و بررسی کانون فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران روز دوم آذر ۱۳۸۷، سه مستند برگزیده‌ی جشنواره‌ی سینما حقیقت به نمایش درآمد:

افسون؛ کارگردان: هیوا امین‌نژاد؛ ۱۳ دقیقه.

          افسون به چند بخش تقسیم می‌شد:نیرنگ و رنگ... و موضوعش در باره شکار کبک در کوهستان‌های منطقه‌ی کردستان بود. فیلم با ایجازی قابل تقدیر به روش‌های مختلفی می‌پرداخت که شکارچیان محلی برای به دام انداختن کبک‌های کوهستان به کار می‌برند. روش رنگ و آخرین روشی که به آن پرداخته شد، به نظرم جالب‌ترین روش بود. شکارچی محلی با گرفتن پارچه‌ای که با اشکال مختلف و رنگ‌های گوناگون تزیین شده به جلوی خود و رصد از میان سوراخ‌های تعبیه شده به روی پارچه، حس کنجکاوی کبک را برمی‌انگیزد و همین فضولی کبک باعث شکار شدنش می‌شود. شکارچی محلی توضیح می‌دهد که این پارچه در هر فصل باید رنگ های متنوع و جورواجوری داشته باشد تا کبک را از لانه‌ی خود بیرون بکشد. فیلم مستند طبیعت‌گرای افسون با جمله‌ای به پایان می‌رسد که حکایت دارد از کنجکاوی کبک، که باعث سر از دست دادنش می‌شود. فیلمبرداری خوب، فضای متنوع و تدوین مناسب با حال و هوای موضوع مستند و همانگونه که گفتم ایجاز، به نظرم باعث شده است مستند "افسون" مورد تقدیر داوران انجمن منتقدان در دومین جشنواره‌ی سینما حقیقت قرار بگیرد.

همه‌ی مادران من؛ ابراهیم سعیدی، زهاوی سنجاوی؛ ۷۰ دقیقه.

          این فیلم که برنده‌ی تندیس و دیپلم افتخار و جایزه‌ی ویژه‌ی هیئت داوران دومین جشنواره‌ی سینما حقیقت و همچنین برنده‌ی تندیس بهترین فیلم مستند بلند از بخش بین‌الملل همین جشنواره بوده است، با زمان طولانی که دارد و همچنین زبان کردی که به طبع زیرنویس به داد بیننده فارسی‌دان و فارسی‌زبان می‌رسد و از تماشای کامل تصویر محروم می‌شود، کسل‌کننده بود. البته کارکرد افشاگرانه‌ی فیلم و همانطور که یکی از کارگردان‌های فیلم بعد از نمایش فیلم گفت در واقع فیلمبرداری از مراسم به خاکسپاری مردان کردی که به دست رژیم بعثی عراق به قتل رسیده بودند، بیس این فیلم مستند بوده و بقیه‌ی فیلم بر اساس آن مراسم ساخته شده است، می‌توانست با کوتاهی خود بسیار موثرتر واقع شود. کارگردان‌های فیلم به علت کرد بودن شاید دلیلی نمی‌دیدند که چرایی این کشتار را توسط رژیم عراق توضیح دهند و به همین اکتفاء کرده‌اند که این کشتار صورت گرفته است و همین برای بیننده نا‌آگاه از تاریخ گذشته‌ی این قوم سئوال‌برانگیز است. بعضی از صحبت‌های زن‌های کرد نیز جای سئوال باقی‌ می‌گذاشت که چگونه مادری دو فرزند خردسال خود را از دست می‌دهد، بر اثر حمله‌ی شیمیایی که خود توضیح می‌دهد، ولی خودش جان سالم به در برده است.  مهم‌ترین نقطه‌ی قوت فیلم موسیقی آن کاری از استاد حسین علیزاده بود.

میدان بی‌حصار؛ مهرداد زاهدیان؛ ۴۰ دقیقه.

          مستند تاریخ‌نگارنه‌ی "میدان بی‌حصار"، که حکایت میدان توپخانه‌ی اسبق و سپه سابق و امام خمینی فعلی است، با این که خالی از ضعف نبود، ولی به علت به تصویر کشیدن یکی از مهم‌ترین میدان‌های تهران از زمانی که توسط ناصرالدین شاه افتتاح شد تا این زمان که به عنوان میدانی بی‌هویت باقی مانده است؛ واقعا قابل تقدیر شش جانبه‌ی دومین جشنواره‌ی سینما حقیقت بوده است. برخی از محاسن فیلم عبارتند از : گفتار متنی جدی و محکم که بیشتر آن توسط بهزاد فراهانی با صدایی مطنتن و باوقار ادا می‌شد، استفاده از تصاویر و جلوه‌های رایانه‌ای برای نمایش گذشته‌ی این میدان که یکی از ملزومات نشان دادن چنین مکانی است که از ابنیه‌های گذشته‌ی آن تقریبا جز یکی دو بنا چیزی باقی نمانده است، استفاده‌ی به جا از مستندها و عکس‌های گذشته‌گان، خاطره‌انگیز بودن آن به خاطر استفاده از عکس‌ها و فیلم‌ها و موسیقی‌های قدیمی که مثال بارز آن مراسم‌های مختلفی است که در این میدان به وقوع پیوسته است، آشنایی و آشتی بیننده با یکی از هویت‌های شهری که از نقطه‌ی اوج به حضیض رسیده است، دیدن هم‌شهری کارگردان امیرشهاب رضویان در هنگام عکس گرفتن در میدان! و همچنین تکه‌‌های بامزه‌ای از مستند زیبای کیانوش عیاری به نام "تهران ۱۳۵۸" و... بعضی از ضعف‌ها: استفاده از فیلم‌هایی که گاه اصلا متعلق به این میدان نبوده است، مثل تظاهرات سال ۳۲ که تصاویر مربوط به یکی دیگر از میادین تاریخی تهران یعنی بهارستان است و همچنین به توپ بستن مجلس، استفاده نکردن از نقل قول‌ها و حتی مصاحبه با پیران تهرانی که با این میدان آشنایی بیشتری داشته‌اند تا هم‌ زمان با تکیه بیشتر به مستندات باقی مانده از آن زمان، تعادلی در فیلم ایجاد شود و حتی استفاده‌ی دراماتیک از آن نقل قول‌ها به صورت اختلاف در تعریف کردن یک ماجرا از زبان چند نفر یا چند سند، و همین باعث می‌شد که دیگر ضعف فیلم یعنی استفاده‌ی زیاد از نریشن و نبود فضایی گاه ساکت برای تامل بیشتر بیننده، کمتر رخ نماید.


 
 
کابوس یک رویا
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
 
کارگردان : مهدی فارسی؛ تهیه کننده : جواد نوروز بیگی ؛ نویسنده متن: محمدعلی فارسی؛ گوینده متن: جلال مقامی
تدوین:
مهدی فارسی ؛ مجری طرح: تعاونی فیلم‌سازی آبگینه.

یکی از آخرین فیلم‌های پشت‌صحنه‌ای فیلم که دیده‌ام و کلی کیف کرده‌ام، همان اثر معروفی است که شاید خیلی از اهالی سینما و عکاسی دیده باشند به نام «من عکاس نیستم» محمدرضا بابایی که با زبانی طنز و جد از مصائب یک عکاس پشت صحنه‌ی فیلم «اینجا چراغی روشن است» ساخته شده است. این خاطره ماند تا دوشنبه بیست و نهم مهرماه ۸۷ ساعت بیست و پنجاه دقیقه که مستند زیبای «رویای یک کابوس» از شبکه دوم سیما پخش شد. با اینکه مقداری هم زمانی پخش سریال عیاری به نام «روزگار قریب» با این مستند پشت صحنه‌ی فیلم زیبای « آواز گنجشک‌ها» نگذاشت کار را از اول ببینم، ولی باقیمانده فیلم که تا ساعت ۲۲ ادامه داشت ، بازهم غنیمتی بود و خاطره‌ی ماندگاری از یکی از بهترین مستندهایی که در زمینه پشت صحنه‌ی یک فیلم تا به حال دیده‌ام. این مستند که تقریبا هم‌زمان با اکران فیلم در سینماها از تلویزیون پخش شد، و جا دارد دست‌مریزادی به تامین برنامه شبکه دوم سیما گفته شود، با دقت و زیبایی آن چنان تابلوی واقعی از پشت صحنه‌ی فیلم آقای مجیدی به بیننده ارائه می‌هد که لذت کسی که یک بار فیلم مجیدی را دیده باشد، دوچندان می‌کند. فیلم از صدای گرم «جلال مقامی» استفاده کرده تا با نریشن زیبایی که توسط پدر مستند ساز ایشان یعنی «محمدعلی فارسی» نگاشته شده ؛ همراه با تصاویر حساب شده ، تدوین منظم و صداگذاری شگفت و موسیقی‌های انتخابی خوب ، دست در دست هم تبدیل به اثری ماندگار در زمینه فیلم مستند شود.– راستی ژانر مستند پشت صحنه‌ی فیلم هم داریم؟ - چند نمونه از این فیلم گویای گوشه‌ی کوچکی از زحماتی است که فیلم‌ساز بابت ارائه آن کشیده است : مثلا نشان دادن خلوت‌کردن‌های مجیدی – کارگردان با خودش در خانه کریم و جاهای دیگر که گاه با اسلوموشن تاثیرش مضاعف شده است ؛ یا جایی در باره سختی کار دستیاران کارگردان مطلبی می‌شنویم و بعد یکی از دستیاران را در حالی که خواب است در اتومبیلی مشاهده می‌کنیم – این صحنه یک بار دیگر هم تکرار می‌شود - یا جایی از کار سخت با نابازیگران گفته می‌شود و بلافاصله تمرین یکی از دستیاران با شترمرغ‌های زبان نفهم را مشاهده می‌کنیم. یا شوخی جالبی که همراه با موسیقی زیبای فیلم پدرخوانده – نینو روتا – با «مجیدی» را می‌بینیم که در حال توضیح چگونگی فیلمبرداری صحنه‌ای است و جلال مقامی با صدای گرمش چنین کلماتی می‌گوید: « رفتار کارگردان‌ها سرصحنه واقعا شبیه سلاطینه. امر امر آن‌هاست و فرمان فرمان اوناست.حقم داره ، اونه که قراره قصه‌ی این سرزمین خیالی رو تبدیل به یه فیلم بکنه. اونه که اگه کار خوب بشه یا بد باید پاسخ‌گو باشه.» و در چند صحنه بعد باز کلمات جالبی می‌شنویم که :« درسته کارگردان حاکم مطلقه ، اما درا ین میون نابازیگرهایی پیدا میشن که به هیچ صراطی مستقیم نیستن.» و بعد می‌بینیم که چند نفر دارند شترمرغی را از جلوی دوربین هدایت می‌کنند و معلوم است که شترمرغه بدجور به فیلم گند زده است و بعد صحنه‌های گریز شترمرغ با موسیقی مناسب و بعد گفته‌های شترمرغ را از زبان مقامی می‌شنویم، در حالی که شترمرغ بدقلقی عجیبی دارد :« فیلم چیه؟ کارگردان کیلو چنده؟ قصه یعنی چی؟ کارگردان هم هرچی دوست داره داد بزنه. فقط اگر صداش خیلی بلند باشه از سرتعجب نگاهش می‌کنم.» و بعد نگاه شترمرغ در کلوآپی نمایش داده می‌شه که صدای خنده‌ی نمکی و کارتونی را روی آن می‌شنویم و یا ... نمونه‌های بسیاری که نشان از دقت و دل‌سپردگی کارگردان به کارش است. این کار به گفته کارگردان دو سال همراه پروژه‌ی کارگردانی مجیدی طول کشیده و این پنجاه و دو دقیقه مستند، برگرفته از صدوبیست ساعت راش است! و چه رنجی کشیده‌اند کارگردان و تدوینگر و صداگذار و ... بابت این مستند.
امیدوارم که اگر قرار باشد دی وی دی حساب شده‌ای – نه مثل دی وی دی‌های ایرانی که استاد گلمکانی ذکری از آن‌ها در شماره اخیر مجله فیلم ۳۸۵ آبان ماه ۸۷ تحت مطلب کوتاهی با عنوان «آداب ستایش» نگاشته است - از فیلم «آواز گنجشک‌ها» به بازار بیاید، حتما حتما فیلم مستند « کابوس یک رویا»‌ هم ضمیمه‌ی آن باشد.
این نوشته جهت ماندگاری این تلاش و تشکر از این کارگردان جوان نوشته شده و امیدوارم که بازهم شاهد کارهای دیگری از او باشم.

 
 
"گردآفرید"
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 دو پیامک کوتاه و دعوت آقای «هادی آفریده» جهت دیدن آخرین فیلم مستندش باعث شد تا شب به یاد ماندنی را در سالن سینما حقیقت مرکز گسترش سینمای مستند وتجربی داشته باشم. از این فیلمساز جوان تاکنون سه فیلم دیده بودم که کمابیش هنوز حال و هوای آنها در خاطرم مانده است : یکی مستند «زیر درخت کاج»‌ (خانه هنرمندان)، فیلم کوتاه «پدر» ( سینما فلسطین) و «سوت» (اگر اشتباه نکنم برنامه‌ی سینمای دیگر) اما در این میان «نقل گردآفرید» به نظرم از دیگر کارهای ایشان برجسته‌تر بود، چه از لحاظ  توجه به موضوعی بکر و چه از نظر ساختار؛ به عبارتی دیگراین مستند مستندی جسارت‌آمیز است، جسارتی که به زعم من از چند منظر می‌توان آن را بررسی کرد:جسارت نخست فیلمساز در طرح مسئله‌‌ی زنان در جامعه‌ی بسته کنونی‌مان است. فیلم گوشه‌ای از حکایت خانم «فاطمه حبیبی‌زاد» است که در میان هنرهای مختلف سنتی، نقالی شاهنامه را برگزیده است.گزینشی که او را با بسیاری از پیشداوری‌ها روبرو می‌کند و مسائل و مشکلات بسیاری برای او می‌آفریند.نقالی که معمولا همراه با حرکات و نمایش بدنی همراه است و حضور در میان مردم عادی و کوچه و بازار و به قولی جماعت قهوه‌خانه‌ای را می‌طلبد، در طول تاریخ پیدایشش به صورت هنری مردانه دیده شده است.جرات حضور زنی برای ماندگاری این سنت دیرین یکسر ایرانی ستودنی است و فیلمساز در به نمایش درآوردن گوشه‌ای از این حضور مشقت‌بار و در عین حال شیرین موفق بوده است.جسارت دیگر فیلمساز توجه به شاهنامه و نقالی آن است. شاهنامه‌خوانی و نقالی که در طول تاریخ فراز و نشیب‌های بسیاری را گذرانده، غیر از جنبه‌ی سرگرمی آن، به عقیده‌ی بسیاری  از اساتید این فن دمیدن روح استقلال و اتحاد و ایرانیگری است در میان جمع اقوام گوناگون حاضر در این فلات.استقلالی که حکیم طوس در شاهنامه به زنده کردن آن توسط اشعار حماسی‌اش ،‌مقابل هجوم  بیگانگان اشارات بسیار دارد. بی‌جهت نیست که در ادواری از تاریخ این ملک مثل دورانی از صفویه و اوایل پهلوی و... خواندن و نقالی شاهنامه در میان مردم ممنوع می‌شود.احیای اسطوره‌های حماسی توسط  حکیم طوس و بعدها نقالان،همچون مقابله‌‌ی فرهنگی بوده در برابر از خودبیگانگی و بیگانه‌گزینی.پاداش فرودسی بعد از سرودن این حماسه از سوی حاکمان وقت،مانند ارج‌گزاری دیگر حاکمان در برابر نقالان این حماسه بوده و هست. ‌بی‌توجهی حاکمان در این هزارسال به زنده نگهداشتن این هنر - حتی تا آنجا که توانسته‌اند از نقل آن جلوگیری کرده‌اند – نتیجه‌ای نداشته جز آنچه که در فیلم «نقل گردآفرید» دیده می‌شود: بیگانگی از هویت ایرانی.صحنه‌ای که با تاکید و دوبار دیده می‌شود، جوانی نمی‌داند «سهراب» که بوده است! و غلط خواندن اشعار شاهنامه توسط دیگران.اینچنین خالی و تهی بودن در مقابل هجوم بیگانگان دردی است که توسط کمتر کسی در این جامعه مورد توجه قرار گرفته و می‌گیرد و نتیجه آن به غارت رفتن ذخائر فرهنگی و – به قول فیلمساز قبل از نمایش فیلم - به نام زدن نخبه‌گانی همچون فردوسی و مولانا توسط دیگر کشورها و استفاده‌های فراوانی که آنان از این ضعف ما در حفظ هویت فرهنگیمان می‌برند.تصویربرداری خوب ، انتخاب لوکیشن‌های مناسب موضوع – همچون نقالی «گردآفرید» در خرابه‌ای که پشت‌زمینه‌ی آن بزرگترین برج تهران را به نمایش درمی‌آورد و به نوعی تقابل سنت در برابر مدرنیته را به نمایش می‌گذارد – تدوین جا افتاده و استفاده از صدای زمینه و جلوه‌های صوتی برای رسیدن به بهترین نتیجه در انتقال مفاهیم – بهترین مثال در این زمینه : بعد از دیدن خبر ممنوعیت نقالی گردآفرید در روزنامه‌ها، صدای زبان‌آموزی نصرت را از ضبط صوت گردآفرید در منزلش می‌شنویم که اشاره‌ای دوگانه دارد،هم تلویحا آمادگی او برای خروج از کشور – شاید قدرش را بهتر بدانند -  و هم تکرار کلمه‌ی چرا به فارسی و انگلیسی که بلافاصله چرای ممنوعیت کار او را از زبان شخصیت اصلی فیلم می‌شنویم – استفاده‌ی بجا و خوب از عکس‌ها و تصاویر آرشیوی  و بالاخره ایجاز و تسلط فیلمساز در نمایش موضوعش، به نظرم  برجسته‌ترین جنبه‌های مثبت این مستند زیبا بود.


 
 
انگشت های پای چپ
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥
 

"انگشت‌های پای چپ " فرشاد فداییان ، از مستندسازان خوب ایرانی ،‌ در حالی در سالن بتهون خانه هنرمندان ایران اولین اکرانش را پشت سر گذاشت ، که سالن مملو از جمعیت ، افراد ایستاده را هم پذیرا بود.جذابیت این فیلم مستند ، برمی‌گردد به دو نوع تلاش خستگی‌ناپذیر.یکی تلاش برای زندگی سخت و ماندگاری در این جهان ،‌ از طرف "سعیده" سوژه و شخصیت اصلی فیلم که دچار فلج شدید دست و اعضای دیگر است به جز انگشتانی در پاها و عضلاتی چند در صورت که می‌تواند با آنها با دنیای اطرافش ارتباط برقرار کند.تلاش دیگر ، مردی پایدار را به نمایش می‌گذاشت ، که هفت سال از زندگیش را با خانواده‌ی "سعیده" گذرانده بود تا بتواند با زندگی آنها و خصوصا سوژه اصلی فیلمش به قول خودش "محرمیت" ایجاد کند.این دو پایداری مثال‌زدنی و آموختی در کنار هم توانسته بود فیلمی هفتاد دقیقه‌ای " انگشت‌های پای چپ " را قابل تامل کند.فیلمی که امیدواری و زندگی و حیات در آن موج می‌زند.فیلمی که می‌تواند هر زمان به عنوان تلنگری به تنبلی ما انسانهای به ظاهر سالم باشد.فیلمی که می‌تواند توجه ما را به اطرافمان بیشتر کند و هوشیاریمان را بیافزاید.فیلمی که تفاهم ما را با گروه معلولان بیشتر می‌کند. و فیلمی که می‌تواند به عنوان نمونه‌ای از تلاش انسانها "در جستجوی معنا" برای زندگی باشد.سعیده در خانواده‌ای پرجمعیت و اهل کرمان ، در کنار پدری عاشق و مادری دلسوز  ( به قول سعیده ) و خواهران و برادرانی فهیم ، توانسته با سواد باشد ، بنویسد ، داروهایش را خودش سروقت بخورد ، سبزی پاک کند ، صحبت کند ، جدل نماید ( حتی با پدرش ) ، عشقش موسیقی باشد و با موسیقی تصنیف‌های شجریان بگرید! ، آرشیوی از فیلم‌های مورد علاقه‌اش داشته باشد و خودش با انگشت‌های پای چپ داخل ویدئوتیپ بگذارد و به تماشا بنشیند ، در خانه به صورت درازکش و غلتان غلتان به کارهای خودش برسد ، بحث سیاسی،اجتماعی بکند و با گربه‌ی ملوسش بازی کند و ... همه کارهایی را که به تنوره زندگی گرمی می‌بخشد را با پایداری و بی‌شکایت به انجام برساند. کارهایی که شاید ما به ظاهر سالمها جزوی از زندگی نمی‌دانیم و آنها را مشغولیاتی سرگرم‌کننده می‌پنداریم.مشغولیاتی که به نظر نگارنده اگر نباشند ، زندگی هم بی‌معنی است.معنای زندگی سعیده و امثال سعیده‌ها در همین کارهای روزانه است و گلیمی که آنها از آب پرطلاطم زندگی بیرون می‌کشند ، بسیار بیشتر از گلیم‌ ما ارزش و اعتبار دارد‌، چرا که به ما می‌فهمانند با وجود نداشتن توانایی‌های ما ، توانسته‌اند همچون ما و شاید برتر از خیلی از ماها به زندگی معنا ببخشند و قول سهراب را که می‌فرماید " ... تا شقایق هست زندگی باید کرد " را برایمان با سلوکشان معنی می‌کنند.این سیر و سلوک در مورد کارگردان هم که با استقامتش توانسته فیلمی چنین محکم بسازد نیز مصداق دارد.حضور خود "سعیده" در جمع تماشاگران و حرفهایش که بسیار دلنشین بود ، حرفهای کارگردان ، آهنگساز و دیگران چون استاد منوچهر انور ، استاد ظهیری ، مسئول موسسه غیرانتفاعی رعد (توانمندسازان توانجویان) ، گلشیفته فراهانی ( که به نظرم سئوال او در مورد نامحسوس بودن حضور کارگردان در فیلم بهترین سئوال فنی بود که میشد از فداییان کرد و علت حضورش را در این جمع با توجه به اکران فیلم " میم مثل مادر " می‌توان به راحتی حدس زد) و تشویق‌های بسیاری که تماشاگران نثار همه سازندگان این فیلم می‌کردند و به نوعی کمترین ادای دین یا به جا آوردن سپاس از این همه پایداری بود که در اطرافشان وجود داشت ، همه و همه شب به یادماندنی را برایم رقم زد.به علت استقبال مردم و زیبایی کار ، مستند "انگشت پای چپ" روز بیست و هشتم آذرماه نیز در همین مکان ، دوباره اکران می‌شود.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند ـ اختتامیه
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥
 

اتفاق را گاهی نمی‌توان در زندگی فراموش کرد. یاد حکایت کیارستمی در پشت صحنه فیلم پنج می‌افتم که از بازی تخته نرد ارائه می‌دهد.بعد از تعریف حکایت ساخت شطرنج توسط هندیان که همه می‌دانند و پاسخ آن بازی بدون دخالت شانس و اقبال و تکیه بر حرکات معقولانه صرف توسط بوذرجمهر با بازی دیگری به نام تخته نرد ، که هم بر عقل و درایت بازی کننده استوار است و هم بر شانس و اتفاق و تقدیر او در چگونگی نشستن تاس ( هم جبر و هم تفویض در زندگی ما انسانها ) ،تقدیر و شانس خود در درآوردن یکی از اپیزودهای فیلم پنج را بی‌تاثیر نمی‌داند.اتفاق و شانس خوش من هم دیروز ( یعنی جفت شش من در بازی تخته نرد زندگیم) در مراسم اختتامیه‌ی چهارمین جشنواره فیلم تصویر هنرمند ، نشستن در کنار فیلمساز جوان خوب ایرانی "هادی آفریده " بود که یکی از فیلمهای خوبش را در جشنواره امسال دیدم به نام "زیر درخت کاج" که مطلب کوتاهی هم درباره فیلمش هم همین روزها در وبلاگم نوشتم.من که وبلاگ ایشان را هم یافته بودم و با کارهای دیگر ایشان هم آشنا شده بودم ، درست کنار دست ایشان در اختتامیه نشسته بودم.صحبت کردن با او که عاشق هنرش است برایم بسیار لذت‌بخش بود.حاصل صحبتهای اولیه ما در مورد ساخت فیلم و آسان شدن ساخت آن با امکاناتی که دوربین‌های دیجیتال فراهم آورده و اصرار من که باید با ابزارهای ساخت آشنایی کامل داشت تا بتوان فیلم ساخت این بود که آفریده اعتقاد داشت : تفکر و نگاه هنرمندانه است که می‌تواند تصویری را هر چند با یک موبایل هم برداشته شود ،‌ تبدیل به یک اثری هنری ماندگار کند.و این بهترین درس شب اختتامیه برایم بود. پیام کوتاهی که دوست گرامیم ناصرمیزبانی پانزدهم آبان ماه برایم گذاشت و موجب شد تا خاطرات هجده نوزده سال پیش و ایام سربازی در مکالمه‌ای طولانی برایم زنده شود ، و بالاخره قرار ملاقاتی که با هم گذاشتیم در دفتر کارش و رفتن به خانه هنرمندان برای دیدن مستندی که معمولا سه‌شنبه‌ها انجمن مستندسازان به معرض نمایش می‌گذارند ،‌ همه و همه دست در دست هم داد ( باز یه جفت شیش دیگه ) تا با جشنواره فیلم تصویر هنرمند آشنا شوم.جشنواره‌ای که علاوه بر دیدن یک سری فیلم‌های مستند و خوب در کنار عکس‌های اغلب فوق‌العاده ، باعث آشنایی و دوستی با دوستانی شد که یا عکاسند یا فیلمساز.با آقای " مجید نیک نفس " هم که یکی از هنرمندان خوب عکاس از اهالی خونگرم خوزستان است همراه هم تا آخرین ساعتهای اختتامیه بودیم. حضور در عکس دسته جمعی هنرمندان عکاس و فیلمساز در جلوی خانه هنرمندان ایران  هم از خاطرانگیزترین لحظات این مراسم بود. فیلم "روزی که دیگر نبودی" سیف‌الله صمدیان در باره مراسم تشییع و خاکسپاری مرتضی ممیز پدر گرافیک ایران ،بازهم دیدنی بود، به خصوص لحظات آخر آن که برگ‌سوزان پاییزی را همراه با شعرعالی احمد شاملو به تصویر درآورده.اسلاید شوی استاد رضا دقتی (عکاس بین‌المللی ایرانی) در باره اقدامات پنج ساله‌اش در افغانستان و جاهای محروم دیگر زمین ، همراه با فیلم " من عکاس نیستم "‌ محمدرضا بابایی که به نوعی مصیبت‌های یک عکاس پشت صحنه فیلم را – "اینجا چراغی روشن است" – به زبانی خودمانی بیان می‌کرد و دیدن دوباره و لذت‌بخش ! فیلم "شبیه‌خوانی" بهمن کیارستمی ، از دیگر برنامه‌های اختتامیه بود.البته از خوردن شامک هنرمندانه در محوطه پشت بام خانه هنرمندان هم باید ذکری می‌رفت که رفت.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۹
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥
 

"وقت خوب مصائب " اولین فیلمی بود که دیروز در خانه هنرمندان به تماشا نشستم.فیلم به نوعی پشت صحنه زندگی احمدرضا احمدی شاعر معاصر و محبوب این سالهاست.اولین بار که صدای حزین و دلنشین او را شنیدم در نوار " در گلستانه " بود."در گلستانه" منتخبی بر شعرهای سهراب سپهری است که با موسیقی زیبای " هوشنگ کامکار" و آواز " شهرام ناظری" و دکلمه " احمدرضا احمدی" همراه است.شعرهای او را نخوانده بودم ،‌ ولی بعدها متوجه شدم که او خود شاعر بزرگی است با مجموعه شعرهای بسیار.این فیلم که ساخته‌ی "ناصر صفاریان" است توانسته بود از زبان دوستان و آشنایان احمدی مثل کیارستمی ، کیمیایی ، آغداشلو و... و همنشینی طالبی‌نژاد و کیانیان و قائد و ... با او ، بیننده را با ابعاد زندگی او آشنا کند.تمهید کارگردان در استفاده از صدای زنگ تلفن و موبایل به عنوان فاصله‌گذاری بین تماشاگر و مصاحبه‌شونده ،  که به نوعی ایده‌اش انگار از تلفنی که اولین بار موقع صحبت کیارستمی به صدا درآمد و حواس او را از آنچه که می‌گفت بهم ریخت به ذهن کارگردان خطور کرده ، تمهید جالبی بود که زیباترینش صدای موبایل عجیب و غریب خسرو خورشیدی طراح صحنه معروف ایرانی بود که او را هول کرد و بعد هم گفت :" نمیدونم چطوری هم میشه صداش رو عوض کرد!".این تمهید در کنار استفاده از به ظاهر پرتی‌های فیلمبرداری ، یا آماده کردن صحنه برای تصویربرداری و ... توانسته فیلم مستندی که می‌توانست کسل‌کننده باشد را تبدیل به فیلمی جذاب کند،‌البته در این میان نباید شخصیت شوخ و شنگ احمدی را هم از خاطر برد که در مزه‌پراکنی و تیکه‌اندازی به این و آن کم نمی‌آورد.

 

پشت صحنه نمایش "یوسف و زلیجا" کاری از "پری صابری" هم چندان ظرافت خاصی نداشت ،‌ به جز تلاش گروهی که می‌خواهد نمایش پربازیگری را به روی صحنه بیاورد.البته سازنده فیلم سیف‌الله صمدیان هم قبل از نمایش فیلم توضیح داد که از میان دوساعت و نیم پشت صحنه ، فقط همین نیم ساعت از نظر ارشاد قابل نمایش بوده است.

 

فیلم هفت دقیقه‌ای " یک خاطره تصویری از روزی که ممیز رفت " هم از صمدیان ،‌ یاد کوتاهی بود از سفر ممیز به دیار باقی.

 

پشت صحنه فیلم " میم مثل مادر" هم از مستندهای دیدنی و جذابی بود که در دهمین روز جشنواره به نمایش درآمد.اگر اصل فیلم را دیده باشیم و با قلب پراحساس (هندی) که به قول کیارستمی در سینه هر انسانی می‌تپد ، با آن ارتباط برقرار کرده باشیم ،‌ دیدن این فیلم که به یاد مادران این دیار ساخته شده بسیار لذتبخش است.گفته‌های نقش "سعید" بچه سربلند ایلامی ،‌ در کنار گفته‌های ملاقلی‌پور و تعریف تمهیداتی که به کار می‌برده تا سعید را در فیلم به بازی واقعی‌تر وادارد،از جذابیتهای قابل ذکر این فیلم بود.در جایی از فیلم محمد علی شادمان که نقش سعید را در فیلم بازی می‌کرد،‌ از تعصب خود نسبت به شهر "ایلام" می‌گوید و از طرف دیگر کارگردان و بازیگران برای بازیگیری از او تا جایی که توانسته بودند از این تعصب سود برده بودند : در سکانس کمک به مادرش ، سکانس غرق شدنش در وان حمام و...

 

به مدت چهل و پنج دقیقه "آمین فرهاد" ساخته "پوران گلفام" ما را می‌برد به خاطراتی از ترانه‌های "فرهاد مهراد" و زندگی او در آخرین روزهای زندگیش.یادگاران او،‌ قطعاتی از کنسرتش ،‌ و همچنین مصاحبه کوتاه و عکس‌های یادگاری بسیار و تعریف دیگران در باره‌ی آثار او ،‌ فضایی ایجاد می‌کند که دوباره به موسیقی‌اش دل بسپارم ، هنگام بازگشت از آخرین روز برگزاری جشنواره‌ای که خاطرات بسیاری  را از هنرمندانی بزرگ در ذهن من و بسیاری دیگر ماندگار کرد.

 


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۸
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥
 

شروع برنامه‌های امروز (بیست و چهارم آبانماه ١٣٨۵) با سه فیلم در باره‌ی عکس و جنگ بود به نام‌های : "دورنزدیکا"،‌"آینه حضور" و "چرخ و عکس" که آخرین آنها خاطرات تصویری عکاس دوران جنگ "ابوطالب امام" بود.او که خود بر اثر جراحت جنگی به روی ویلچر می‌نشیند ،‌ طی فیلمی کوتاه به نمایش و مقایسه عکس‌هایی از دوران جنگ در تهران و سپس نشان دادن حال و هوای بعد از جنگ همان مکانهایی که عکس گرفته ، پرداخته است.یکی دو تا از این عکسها‌ی مقایسه‌ای هم در نمایشگاه عکس تالارهای خانه هنرمندان حضور دارد.فیلم " تماشاخانه" در باره گذشته و حال یکی از مهمترین مراکز اجرای تئاتر در تهران ، یعنی "تئاتر شهر" تجربه‌ای ( به قول خودش ) از پگاه آهنگرانی است.عدم حضور مسئولین تئاتر شهر یا هنرهای نمایشی در فیلم یکی از ضعفهای فیلم بود.حضور تنها هنرمندانی که از روزهای ابتدایی تئاتر شهر خاطرات تلخ و شیرین داشتند ، یا جوانانی که اکنون در سالنهای برگرفته از انباریهای تئاترشهر مثل خورشید و ... به تمرین و درد و دل می‌پرداختند، نتوانسته بود به طور کامل فضای عدم رسیدگی به مسائل هنری و در اینجا تئاتر را موشکافی کند.جوانان که اکثرا غرغر می‌کردند و پیشکسوتانی مثل مهدی هاشمی و... از روزهای طلایی تئاترشهر که محل اجرای حرفه‌ایها بود نه جوانان تجربه‌گرا( روزهای قبل از انقلاب) نوستالوژیک‌وار یاد می‌کنند.موثرین حضور ، حضور امام جماعت مسجد کنار تئاتر شهر بود که مانند یک صاحب ملک ( ملکی که قرار بوده است به پارکینگ برای تئاترشهر تبدیل شود) همه زمینها را متعلق به مسجد می‌داند و از سرلطف قرار است که جایی کوچک هم برای تئاترشهر در نظر بگیرد."جمعه روز بدی بود" ساخته سام کلانتری هم متعلق به پشت صحنه تئاتر " 2142 روز بد"به کارگردانی بهروز غریب‌پور بود.اجرای نمایش در فرانسه و سوئد و ایران با طراحی صحنه‌ای جالب و حکایت عصبانی‌تها و گاه از کوره در رفتن‌ها و درگیرهای کارهای هنری ،‌ به خصوص اجرای در خارج از کشور ، همه حکایت فیلم بود."سفید" و " هنر جدید" هم هر دو شرح کارها و دلمشغولی‌های حسین خسروجردی نقاش معاصر بود.در هنر جدید او با خلق یک اثر هنری از بدن خود و سپس طراحی از همین ساخته‌ی خود ، توانسته سو‍ژه نویی خلق کند.در فیلم "دو کمانچه" بهمن کیارستمی مقایسه‌ای دارد بین دو شیوه از کمانچه‌نوازی و زندگی دو هنرمند در دو جای مختلف ،‌ یکی در بندرترکمن و دیگری در ایتالیا.فیلم با عصبانیت شدید هنرمند فلکلور "بهرام بردی‌کر" و به قولی مقام‌نواز ترکمنی شروع می‌شود که در حیرت است که چگونه شاگردان او به خارج از کشور رفته‌اند و پیشرفت کرده‌اند و او در همان محله باقی مانده.محله‌ای که دیگر به موسیقی مقامی او کمتر بهایی می‌دهند و شاید در گوشه‌ای از مجلس عروسیی ، او و گروهش جایی کوچک بیابند.اما از سویی "رضا درخشانی" را می‌بینیم که با سازهای کمانچه‌ی ابتکاری خود، درتلاش است تا به تلفیقی از موسیقی سنتی ایران و راک و جز و ...بپردازد.تلاش او را هم در نقاشیهای آبستره‌‌ و هم ساخت موسیقی متفاوت در فیلم شاهد هستیم و او را بر خلاف نوازنده‌ی مقامی ترکمن راضی از زندگی و هنرش می‌یابیم.آخر فیلم با تدوینی هوشمندانه عنکبوتی را می‌بینیم که در کنار هنرمند عصبانی ترکمن در تلاش است تا از پره‌های دوچرخه‌ای ساکن خود را بالا بکشد ولی تلاشش بی‌ثمر باقی می‌ماند.فیلم " به تماشای آب‌های سفید" ساخته سیف‌الله صمدیان پشت صحنه‌ی کنسرت حسین علیزاده و ژاون کاسپاریان است که دو سه سال پیش در محوطه باز کاخ نیاوران اجرا شد.تلاش دو هنرمند خوب دو کشور متفاوت برای ارتباط بین دو ساز مختلف دودوک و سلانه ( ساز ابتکاری علیزاده) با گروه هم‌نوایان.تلاشی که به نظر نگارنده ، نتوانست آنچنان که باید و شاید جا بیافتد و هر کدام از این سازها با تنالیته‌ی متفاوت رنگی دیگر دارند که در کنار هم تلفیقی خوشایند را شاهد نیستیم.اوج این تلفیق را در تصنیفی قدیمی از ارمنستان شاهدیم که کاسپاریان به زبان ارمنی می‌خواند و سپس هم‌نوایان ایرانی هم با شعری فارسی آن را ادامه می‌دهند. پشت صحنه فیلم پنج با عنوان " درباره‌ی پنج" ساخته عباس کیارستمی ، در باره پنج قطعه یا فیلمی است که او کار کرده است.او در باره‌ی تک تک این اپیزودها و تلاش‌ها یا بی‌تلاشیهایش ! ( جایی می‌گوید دوربین دیجیتالم را روشن کردم و خوابیدم ) یا ساخت و ساز عجیب و غریب آنها ، توضیح می‌دهد.او در آخرین اپیزود که بازی ابر و برکه و وزغ‌ها با سایه ماه در آب است ،‌ به تماشاگر حق می‌دهد تا یک چرتی هم بزند و حتی توصیه می‌کند که فیلم در جایی نمایش داده شود که جمعیتی کمتر از پنجاه نفر داشته باشد و ترجیحا صندلیهای سالن نمایش مبل راحتی باشند!انگار او با فیلمش می‌خواهد حالتی خلسه‌وار را در دنیای پرتنش امروزی به تماشاگر القاء کند.حالی که تلاشگرانی در فرقه‌های عرفانی و حالاتی مثل مدی‌تیشن و ... به دنبالش هستند تا انسان‌ها را برای لحظه‌ای هم شده فارغ از زندگی روزمره یا روزمرگی قرار دهند.درس‌های استاد همیشه شنیدنی است و طوری در مخاطب تاثیر می‌گذارد که او را به اشتباه می‌اندازد:اینکه می‌تواند بدون پشتوانه فکری و خلاق به خلق آثاری اینچنین دست بیازد.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۷
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥
 

 

فیلم نیکوپور به مدت هفت دقیقه در باره نقاشی عجیب و غریبی با نام محمد علی شیوایی ملقب به کاکو که چهر‌ه‌ای صوفی مسلک داشت تا نقاش! (مگر نقاش‌ها چه شکلی‌اند؟) و حکایت حالش که تند و تند از زبان خودش همراه با پکهای مکرر به سیگار و خالی کردن خاکسترش در جاسیگاری می‌شنیدیم ، افتتاحیه نهمین روز جشنواره فیلم تصویر هنرمند بود.کاکو یادی هم از دکتر غلامحسین ساعدی ( نویسنده معروف نمایشنامه و داستانهای فارسی در دهه چهل و پنجاه با ابرکارهایی مثل عزاداران بیل که بعدها به فیلم گاو تبدیل شد) می‌کند که در بیمارستان روزبه تهران ( بیمارستان بیماران روانپریش ) به او توصیه می‌کند با کاردرمانی به نقاشی بپردازد.کاکو به ادعای خودش فارغ‌التحصیل یکی از دانشگاههای فرانسه است.زندگی منصور نعیمی نویسنده و فیلمساز خطه جنوب برای ابراهیم پشت‌کوهی بهانه‌ایست تا فیلمی نچندان دلچسب با تصاویری تاریک و خوف‌انگیز، بسازد.بیننده که در طی فیلم با هیچکاری اعم از فیلم و نوشته‌ی نعیمی آشنا نمی‌شود ، فقط درمی‌یابد که انجمن سینمای جوان بندرعباس در واقع فیلمی در معرفی یکی از اعضای خودشان ساخته است.سوژه فیلم هادی آفریده به نام " زیر درختان کاج" دختری نیمه‌ناشنواست به نام لادن صحرایی که به سینما و قرارگرفتن در کنار بزرگان آن ، بسیار علاقه دارد.از زبان یک دوست ،‌ ماهایا پطروسیان و خودش با افکار او آشنا می‌شویم.او که بالاخره با سماجت توانسته در یکی دو فیلم حرفه‌ای مثل سالادفصل و پیشنهاد پنجاه ملیونی حضوری کم‌رنگ داشته باشد، در طول این فیلم ، نگران خواهرش است که خانه را مدتی است ترک کرده.فیلمساز با طرح این سئوال و همچنین ایجاد کنجکاوی در بیننده برای سرنوشت خواهر او ، زمینه‌ای داستانی برای این فیلم مستند خلق می‌کند. سومین فیلمی که در این جشنواره از "علی تبریزی" می‌‌بینم ، پشت صحنه‌ی تئاتر "فنس" به کارگردانی رحمانیان است.تئاتری که در سال گذشته بیشترین تماشاگر و طرفدار و مخالف و موافق را به خود جلب کرد.شروع فیلم با روخوانی نمایشنامه است و پایان فیلم با جمع‌آوری دکور و رفتن گروه نمایش از فضای تئاترشهر.این مستند دیدنی ، به خاطر آن نمایش دیدنی‌تر ، توانسته بود به خوبی از عهده‌ی نقش خود که نشان دادن لایه‌های زیرین یک نمایش موفق است براید.یکی از زیباترین صحنه‌های فیلم متعلق به بازیگر خوب فیلم و نمایش یعنی پرویز پرستویی است.روز نخست اجرا ، او را در پشت صحنه در حال ذکر می‌بینیم و چشمانی گریان تا شاید بتواند بهتر در صحنه ظاهر شود.اشک‌های او را گاه و بی‌گاه ، حتی در هنگام تمرین مثلا با ترانه علیدوستی و حبیب‌رضایی شاهد هستیم.روانی بازی او در آن نمایش و فیلم‌هایش ، حاصل همین حس‌گزاریها و تلاش‌های بسیار است.اولین بازی که از او در سالن اصلی تئاتر شهر دیدم در نمایش " مریم و مرداویج " به کارگردانی بهزادفراهانی ( اجرای قدیم نه اجرای یکی دو سال پیش) خاطره‌ای نازدودنی در نهادم نهاده ،‌ روزهایی که هنوز پرستویی به اوج موفقیتهایش نرسیده بود.نوبت سوم نمایش فیلم‌ها بازهمراهی با عباس کیارستمی بود.تکرار فیلم "نامه‌ها" ، فیلمی که جمعه نمایش داده شده بود ،‌ در ابتدای این نوبت کمی عصبانی‌ام کرد و موجب شد تا از سالن خارج شوم و به گشت و گذاری در بوستان اطراف خانه هنرمندان بپردازم.چون می‌دانستم که فیلم بعدی " روزی روزگاری در مراکش" است ، کلاس فیلمسازی مارتین اسکورسیزی و عباس کیارستمی در مراکش ،‌ بعد از سه‌ربع ساعت از خنکای بوستان اطراف  دوباره به سالن بتهون برگشتم.هنوز نامه‌ها ادامه داشت و اواخر جایی بود که بچه‌های اسپانیایی در حال بحث و گفتگو با معلمشان در باره فیلم " خانه دوست کجاست؟" بودند.به امید اینکه فیلم تمام می‌شود بالاخره در شلوغی سالن جایی دست و پا کردم برای نشستن.با کمال تعجب دیدم که دو نامه از نامه‌های این دو فیلمساز در نوبت قبلی نمایش فیلم در روز جمعه ، نشان داده نشده بود.دو فیلمی که کیارستمی و اریس ساخته بودند ، در جواب همدیگر.بالاخره بعد از این دیدن نامه‌ها، سیف‌الله صمدیان ،‌ دبیر جشنواره و سازنده فیلم "روزی روزگاری در مراکش" ، تماشاگران را دعوت کرد تا فیلم را ببینند.جشنواره مراکش با ایجاد کارگاهی و دعوت از چند فیلمساز جوان آمریکایی و مراکشی و حضور کیارستمی و اسکورسیزی ( دو فیلمساز با دو نگاه مختلف به این مقوله ) در این ورک‌شاپ ، توانسته یکی از بهترین یادگارهای تلاش این دو فیلمساز برای یادگیری آنچه که خود آموخته‌اند را ایجاد کنند.حرفهای کیارستمی و اسکورسیزی هر دو شنیندنی و آموختنی بود.کیارستمی پیشنهاد می‌کند تا با نگاهی تازه ، فیلمسازان جوان به ساخت فیلم‌هایی کوتاه در باره موبایل بپردازند.فیلم‌های چند نفر از آنها هم در این مستند آموزشی نیز گنجانده شده بود.اسکورسیزی صحنه‌هایی از فیلم گاوخشمگین که در آن به قول خودش شخصیت اصلی فیلم ( که نقشش را دنیرو به زیبایی بازی می‌کند) خود را به دست حریف بوکسورش می‌سپارد تا کوتاهی را که در زندگی در حق دوستان و خودش و همسرش کرده است را به نوعی جبران کند برگرفته از سکانس معروف فیلم "روانی" آلفرد هیچکاک می‌داند.مقایسه این دو صحنه در صحبتهای کیارستمی هم تحلیل می‌شود.او می‌گوید هیچکاک با اینکه می‌توانست از بخار حمام مثلا به عنوان پیوند دهنده و حس‌برانگیز در صحنه استفاده کند ولی نتوانسته بود سکانس را به خوبی به حس‌نهایی برساند ، بلکه این موسیقی است که این مهم را برعهده می‌گیرد و اسکورسیزی در همان صحنه برگرفته از سکانس حمام روانی توانسته بود با خلاقیت خود به بازسازی هنرمندانه و حس‌برانگیزانه برسد.نکات بسیاری در صحبتها و نگاه‌های دو فیلمساز و دانشجویان بود که جز با دیدن فیلم نمی‌توان به آن دست یافت.دیدن این فیلم آموزشی شاید همانگونه که یکی از دانشجویان در آخر فیلم می‌گوید ، تحولی در نگاه انسان نسبت به فیلم و فیلم‌سازی ایجاد کند.باید از سیف‌الله صمدیان به خاطر تهیه این فیلم ، همانگونه که خود کیارستمی در آخر فیلم اشاره‌ای کوتاه دارد،تشکر کرد.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۵ و ۶
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥
 

در هفتمین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند چهار فیلم را شاهد بودم.فیلم اول در باره نقاش نابینایی بود که در اهواز زندگی می‌کرد.بیشتر از دیدن نقاشی‌های یک نابینا با روحیات و نظرات نقاش در فیلم آشنا می‌شدیم.در قسمتهایی از زبان نقاش نابینا که در میان هاله‌ای از نور دیده می‌شد ، به حضور مثلا سقراط و افلاطون در سرجلسه امتحان فلسفه یا حضور حضرت مریم و مسیح در جایی دیگر یا از این قبیل تخیلات پی می‌بردیم! در جاهای کدر فیلم ! به زندگی اینجایی و آرزوها و درددل‌هایش برای ازدواج و خوشبخت کردن همسر آینده‌اش هم واقف می‌شدیم.تنهای جای واقعی و دیدنی این فیلم ، جایی بود که مردم سرگشته و پریشان و بیمار و خسته را در سالنی بزرگ نشان می‌داد که به دنبال شفا پیدا کردن از  انرژی‌درمان روزگارمان ! مستاصل و بی‌چاره منتظرند و خبر می‌رسد که کلاه‌بردار بزرگ روزگار بر اثر فشار جمعیت ناراحت شده‌اند و دررفته‌اند .مطالبه پول ویزیت از کلاه‌برداری دیگر از کلاه‌برداران روزگارمان هم سخت دیدنی بود.اسم فیلم "پل معلق" بود.

 

فیلم بعدی که به زبان انگلیسی به نمایش درآمد به نام "ولگرد و دیکتاتور" آنطور که در تبلیغ فیلم آمده بود همه‌اش پشت صحنه‌ی رنگی فیلم دیکتاتور بزرگ چاپلین نبود ، بلکه رشد و بالندگی دو شخصیت معروف تاریخی ،‌ یکی هیتلر و دیگری چاپلین را در طی یک فیلم یک ساعته به صورت مونتاژ موازی به ما نشان می‌داد.پدر و مادر این دو چه کسانی بودند ‌، هیتلر چگونه به قدرت رسید ،‌ چاپلین چگونه به شهرت دست یافت و ... جالب است که هر دو این شخصیت‌ها از فقر و فلاکت به اوج محبوبیت رسیدند.کارگردان فیلم با نشان دادن صحنه‌های استقبال از هر دو اینها ، یکی سیاستمدار و دیگری هنرمند در مکانهای مختلف ، سخنرانی واقعی هیتلر در فیلم معروف ریفنشتال " پیروزی اراده " در کنار به سخره گرفتن همان سخنرانی در فیلم " دیکتاتور بزرگ" و دیگر صحنه‌های درخشان مستند و بازسازی شده،و مصاحبه با چند تاریخ‌نگار ، فرزند چاپلین ،‌ سیدنی لومت و ... یک فیلم کامل و دیدنی را به بیننده ارائه می‌داد.

 

فیلم "با ابراهیم" هم مصاحبه‌ی یک دقیقه‌ای سیدابراهیم اصغرزاده را به صورت یک فیلم هفت هشت دقیقه‌ای با معجزه‌ی تدوین درآورده بود.

 

" لیلی کجاست؟" عنوان فیلم بعدی بود.فیلمی که در آن با آثار و کارهای استاد محمدرضا درویشی آشنا می‌شویم.یکی از بهترین فیلمهای تا امروز جشنواره.درویشی با سفرهای بسیار به جاهای دور و نزدیک ایران ،‌توانسته مجموعه‌ای نسبتا کامل از موسیقی فولکلور ایران را جمع‌آوری کند.او خود نقل می‌کند که در سال پنجاه و هفت در حال نوشتن سمفونی بوده که آن را نیمه رها می‌کند و به فکر می‌افتد تا به احیای موسیقی بپردازد که در اطرافش در حال از بین رفتن و پوسیدن است.این تلاش بیست و پنج ساله او منجر به پدید آمدن تحولی در نگرش به اینگونه موسیقی در ایران می‌شود.با تشکیل جشنواره موسیقی نواحی ایران در سالهای بعدتر،‌او می‌تواند مشوق پیران این موسیقی و به قول کیهان کلهر در همین فیلم ، مشوق نسل‌های بعدی برای حضور و احیای اینگونه موسیقی شود.در زندگی شخصی‌اش او گیاه‌خوار است و تنها دختر اوست که همراه پدر دیده می‌شود.درویشی از مصایب بسیاری که بر سر موسیقی سنتی سرزمین ایران در طول قرون مختلف آمده است ،‌ می‌گوید و از محدودیتهایی که طی بیست سی ‌سال گذشته افزون بر دیگر محدودیتها اضافه شده است.او سه‌تار کتابی (سه‌تاری که کاسه‌‌ی انتهایی‌اش صاف است به جای کاسه‌ بودن) را نشان می‌دهد که چگونه فکر ایرانی برای ماندگاری فرهنگ موسیقی‌اش ابداع می‌کند که در آستین هنرمند جای گیرد تا از دسترس نااهلان به دور باشد.احمدرضا احمدی ، احسان نراقی ، کیهان کلهر و ... در باره کارها و فعالیتهای این استاد مسلم موسیقی در فیلم اظهارنظر می‌کنند.او در موسیقی فیلم و همچنین تلفیق موسیقی مقامی و کلاسیک و سنتی ایران هم کارهای بسیاری دارد.از جمله موسیقی فیلمهای اسامه،سفر قندهار،روزی که زن شدم و ... از کارهای ایشان است.

 

هشتمین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند با فیلم خوب "مشی و مشیانه" شروع می‌شود.فیلمی که یکسال قبل در انجمن مستندسازان دیده‌ام و دوباره دیدنش هم ارزشمند است.سری فیلمهایی با کیفیت بسیار بدی در باره سه نقاش معروف اروپایی هم به نمایش درمی‌آید که با آرم شبکه دویی که در بالای آنها دیده می‌شد ،‌ گویی از تلویزیون ضبط شده بود.تحمل دیدن این فیلمها برایم سخت بود.اما دو پشت صحنه از دو فیلم کمال تبریزی یعنی "فرش باد" و "یک تکه نان" کار علی تبریزی – شاید فرزند کارگردان – فیلمهای بعدی است که به تماشا می‌نشینم.مبنای "فرش باد" به نوعی همزیستی و پیوند فرهنگهای مختلف است که در اینجا ایران و ژاپن در تولیدی مشترک توانسته بودند به این هدف نزدیک بشوند.پشت صحنه فیلم فرش باد هم با نام "سنگ ،‌ کاغذ ، قیچی "‌ (بازی که دو کودک فیلم انجام می‌دهند) با این سئوال از کمال تبریزی شروع می‌شود: "...قراره که تو فیلم شما یه پسر و دختر بازی کنند و به هم علاقه‌مند بشن .فکر نمی‌کنید که این داستان باعث بشه که یه احساسی ، یه احساس واقعی به همدیگه پیدا کنند؟" و کمال تبریزی بعد از تکرار کلمه " یه احساس واقعی؟" و مکث می‌گوید:"نمی‌دونم" و پشت صحنه فیلم ، همراه با آنچه که در داستان فیلم هم اتفاق می‌افتد ، این احساس شکل می‌گیرد و در نهایت حتی با گریه و اشک و زاری دختر ‍ژاپنی و پسر ایرانی از همدیگر جدا می‌شوند.هدیه‌ای که دختر ‍ژاپنی در آخرین دیدار به همه اعضا و از جمله به پسر ایرانی می‌دهد ، علاوه بر هدایای دیگر شامل نامه‌ای است که شعری به زبان ژاپنی در آن نوشته شده که حاکی است از علاقه‌ی دختر به پسر.و تماشاگر در نهایت می‌بیند که جواب سئوال علی تبریزی مثبت است و این علاقه به نوعی شکل گرفته که واکندن آن از دل دو انسان بعد از این فیلم شاید تا آخر عمرشان ممکن نباشد.بازیگردانی رضا کیانیان هم در این فیلم از دیدنی‌های شیرین بود.راستی این همان فیلمی بود که در روز جمعه هنوز مجوز نمایشی برایش صادر نشده بود ، شاید به خاطر نمایش علاقه دو انسان به همدیگر!

 

شخصیت اصلی " بپیچ و باورم کن " پشت صحنه فیلم " یک تکه نان" هم بیشتر حبیب رضایی یعنی بازیگردان فیلم است تا کارگردان آن کمال تبریزی.رضایی با مزه‌پراکنی‌های بسیار فضای نچندان آسان پشت صحنه را به بازیگران و کارگردان و دیگر عوامل فیلم آسان می‌کند.کاری که با هوش او در بازیهایش نیز نمایان است.هنوز که هنوز است تاثیربازی زیبای او در فیلم به محاق توقیف رفته‌ی " اینجا چراغی روشن است "(1381،رضامیرکریمی) در اندیشه‌ام پایدار مانده.

 

نمایش فیلم "فریدون گله کجاست؟" بهانه‌ایست برای برگزاری بزرگداشتی از او در تالار بتهون خانه هنرمندان ایران.این بزرگداشت که با مجری‌گری کارگردان فیلم مذکور یعنی رضا درستکار نیز همراه است ، سالنی مملو از جمعیت را رقم می‌زند واز شانس خوبم تنها جای خالی ،‌ کنار دست کسی است که در چند سطر پیش از بازی و بازیگردانی خوبش تعریف کردم : "حبیب رضایی" .بعد از یک دقیقه سکوت به یاد فیلم‌فارسی‌ساز معروف قبل از انقلاب که از سی‌فیلمش ، سه فیلم شاخص او یعنی : "کندو"(1354)،"مهرگیاه"(1354)و "ماه عسل"(1355) بیشتر مورد توجه منتقدان ستایشگر لمپنیسم در سینمای ایران است ؛ کسانی مثل برادر گله ، ایرج کریمی ،‌ هیوامسیح ، جوادطوسی ، سعیدراد و بالاخره کامبوزیا پرتوی در باره کارها و فعالیتهای او سخنان کوتاهی انجام دادند.از میان این گویندگان بجز تعریف و تمجیدهای آنچنانی که معمولا بعد از مرگ افراد به یاد سخنرانان می‌افتد و از والایی مقام و شامخی شخصیت متوفی داد سخن می‌گویند و او را تا حد بزرگترین کارگردانهای دنیا بالا می‌برند که بگذریم ، از صحبتهای ایرج کریمی کارگردان و منتقد خوش‌ذوق این روزها از شروع کارش با گله نمی‌توان گذشت.کریمی گفت " خدابیامرز بسیار بد دهن بود." فیلمنامه‌ای هیچگاه در صحنه فیلمبرداری حضور نداشت.تند و بدخو بود و براثر بددهنی او مثلا در فیلم "کندو" بهروز وثوقی چند روزی کار را زمین می‌گذارد و قهر می‌کند.واقعیاتی که کریمی گفت درست مطابق فیلمهای اکثرا نازل گله است.فیلمهایی که سکس و خشونت شاخصه آنها بود  و همین موجب شد که بعد از انقلاب ، ممنوع‌الکارگردانی ! شود تا باشد جای کسانی مثل خود ایرج کریمی که اندیشه را با سینما پیوند زدند، وسعت یابد.در فیلم مذکور هم بجز تعریف و تمجیدهای این و آن و تکه‌هایی از فیلمهای او که قابل نمایشند ، چیز دندانگیری وجود نداشت.فقط نکته قابل ذکر تحصیلات سینمایی گله در آمریکا بوده که طبق ادعای خودش در آنجا در کنار مارتین اسکورسیزی می‌نشسته و مشق سینما می‌کرده.دو سینماگری که فیلمهایشان به فاصله سالیان سال نوری از همدیگر فاصله معنوی دارند!

 


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۴
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥
 

ششمین روز از جشنواره تصویر هنرمند در بیستم آبان‌ماه با نمایش چهار فیلم برگزار شد.فیلم اول " پیته‌سرای هنر" به کارگردانی کیوان آزاد در باره کارگاه موسیقی بود که در یکی ازمحلات فقیرنشین بندرعباس به کار هنری مشغول است.بچه‌های محله به دور هم جمع می‌شوند و به نواختن سازهای محلی می‌پردازند، بچه‌هایی که خودشان و خانواده‌شان به نان شب محتاج هستند ، یا دخترانی که فقط حق دارند در آنجا به موسیقی بپردازند و خانه دیگر جای موسیقی نیست.هیجان کودکانی که در شهرهای جنوبی با هر تلنگر دستی به چیزی ‌مثل قایق ، لاستیک ماشین ، پیت حلبی و ... به واکنش می‌پردازند و حرکات موزون ( همان رقص سابق !) را به ایستایی و خشکی کمر ترجیح می‌دهند ،‌ در این فیلم کوتاه مستند دیدنی است. فیلم بعدی "آوای دره گلیج" ساخته علی محمد قاسمی یادبود تصویری است از سید ابراهیم اصغرزاده دستیار و منشی صحنه و گاه بازیگر فیلم‌های ابراهیم حاتمی‌کیا که در سانحه هوایی در سال 1380 کشته شد.صحبت‌های حاتمی‌کیا در حین رانندگی در باره‌ی دوست و همکار قدیمی‌اش در این فیلم از همه شنیدنی‌تر است،‌خصوصا آنجا که در باره مقصرین سانحه می‌گوید و با منطقی اروپایی یا خردگرایانه و عصبانیتی از نوع یک کارگردان همیشه ساپورت شده ،‌ از کسانی شکایت می‌کند که در این واقعه دست‌داشته‌اند و باید مجازات شوند.گاهی بعضی از افراد (امثال حاتمی‌کیا) گویی فراموش می‌کنند که در جایی دارند زندگی می‌کنند که جان آدمیزاد ارزش چندانی ندارد که هیچ حتی مرگشان نیز به جایی برنمی‌خورد! مستند بعدی از مجموعه نقاشان ایرانی است که این فیلم به " پریوش گنجی " و کارها و صحبتهایش اختصاص داشت.من که چندان با عالم نقاشی ، خصوصا از نوع آبستره و انتزاعی آن چندان رابطه خوبی ندارم ،‌ حرفها و آثار هم برایم چندان جالب نبود. آخرین فیلم روز ششم جشنواره به نام " امپراطور و ما " ساخته امیدنجوان در واقع گزارش‌گونه‌ایست از حضور دستیار و فیلمبردار و یکی دو نفر دیگر مثل مدیرتولید فیلم آشوب کوروساوا در ایران به بهانه اهدای لوح یادبوی به آنها در دهمین جشن خانه سینما ،‌ که این بهانه موجب چند مصاحبه کوتاه و بی‌روح با شادمهرراستین و محمودکلاری و همچنین همان دستیاران کوروساوا ، در باره کارهای استاد است.لابه‌لای این مستند هم تکه‌های از فیلم‌های او مثل آشوب ، ریش‌قرمز و... به نمایش گذاشته می‌شود.فیلم در مقایسه با فیلمی که چند روز پیش از پشت صحنه آشوب در همین جشنواره به بهانه بزرگداشت کوروساوا نمایش داده شد ،‌ بسیار بی‌رمق بود.نمی‌دانم چرا هیچ قطعه‌ای از ابرکارهای دیگر استاد مثل دودسکادن ( که در این مستند هم به آن به عنوان اولین فیلم رنگی استاد یاد می‌شود و اوایل دهه 60 خورشیدی نمایش آن از تلویزیون خودمان ماندگارترین خاطرات را از او یعنی استاد در ذهنم به جا گذاشته است)‌ یا قطعه‌ای از دیگر بزرگ‌کار او یعنی " زندگی" نمایش داده نشد.همین علتهاست که می‌گویم فیلم سردستی و بدون‌ کار و تلاش اساسی ساخته شده است.تنها قطعه‌ی کوتاهی از پشت صحنه "ریش قرمز" که آنهم متعلق به ساخت موسیقی زیبای آن بود،به خاطر همان خاطرات شیرین دهه شصت از فیلمهای کوروساوا ،‌ برایم دلچسب بود.

بعد از اتمام فیلم‌ها به تالار ناصری خانه هنرمندان هم سرکی کشیدم و مردی را دیدم لاغراندام در لباسی سفید و لباده مانند ، جلیقه‌ای مشکی پوشیده ، دو ردیف تسبیح چوبین به گردن نهاده ،‌ ریشی نوک‌تیز و موزون ،‌ بالای سن با میکروفونی بی‌سیم به سخن از مولانا و زندگی عرفانی پرداخته است.بعد از نشستن به روی صندلی یافتم که ایشان حیدرنژاد نام دارد و یکی از استادان دانشگاه‌های تهران است (‌طبق نوشته بروشور تبلیغی‌اشان) و اینبار به مدد اشعار مولانا می‌خواهد به داغ‌دل این مردم نسوخته‌جان کمی التیام بخشد (درد بی‌دردی علاجش آتش است) حرفهای زیبایی که این روزها از بسیار کسان دیگر هم می‌شنویم ؛ به احترام حضرت مولانا و شنیدن اشعاری از او پای سخن نیمه او نشستم ،‌ اما هر چه فکر کردم از ادای لباس او و دیگرانی که در اطرافش چون او بودند‌ ، سردرنیاوردم.او خود به زندگی امروزی معتقد بود  و بعد چنین لباس پوشیده بود! قسمت دوم برنامه هم فال بود و هم تماشا.دف‌نوازی دو نفر و تنبک و تمپو نوازی دیگری و بعد ادامه سخنها.این گروه یا دسته یا ... که به " سفیران اشراق مولانا" نام زده‌اند ،‌ گشت عرفان و طبیعت هم دارند که شامل گشت و گذار در کاخ سعد آباد و طبیعت اطراف آن است و چندتا از برنامه‌های آنان شیرین است : " هم‌نوایی نجوای درون تو با مادر طبیعت " ،‌ " تمرکز و ذکر "‌ ، " کار در گلخانه و آشنایی با گلها " و... همه اینها _ که می‌توان در یکی از پارکهای تهران هم به آن پرداخت _ علاوه بر نهار و نماز و شرح چند غزل از دیوان شمس، به مقدار ناقابل دوازده هزار تومان.یاد بچه‌های نیمه لخت و نیمه گرسنه جنوبی افتادم که در فیلمی که در ابتدای این نوشته شرحش رفت ،‌ در کناره خلیج فارس درون آب ،‌ به دور لاستیک کامیونی جمع بودند ، با دست به روی لاستیک و آب ریتم گرفته بودند ، و شاد بچه‌ای با رقصی میانه‌ی میدان (میان لاستیک بزرگ کامیون)‌ ، همان که مولانا آرزویش را داشت ،‌ به چنان خلصه و عرفانی رسیده بود ، که چنین جمعی که بازهم شرحش رفت ،‌ در خواب هم تصور نتوانند.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۳
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥
 

 

صبح جمعه‌ام با دیدن فیلم اکشن " آخرالزمان" یا "شیطان ناقوس را به صدا درمی‌آورد"(اسم رو ببین) به کارگردانی " پیترهایمز" ( کی هست اصلا؟) که در باره شیطان و کلیسا و مقابله این دو تا با هم در آستانه هزار جدید و با بازی فرمانده فعلی ایالت کالیفرنیا یعنی آرنولد ،‌ کمی به هم ریخت.فیلمی سراسر اکشن و فرمولهای همیشه استفاده شده‌ی هالیوودی ،‌ که شاید اگر ده سال پیش می‌دیدم برایم خیلی هم جالب بود،‌اما اکنون نه!جالب است فیلم در کانون سینمای معناگرای فارابی در سینما فرهنگ 2 به نمایش گذاشته شده بود.واقعا معنا بود که از سر و روی فیلم می‌ریخت! اما این واقعه تلخ ! در میان دو واقعه شیرین قرار گرفته بود.اولی فلاش‌بکی به عصر پنجشنبه و دومی فلاش‌فورواردی به عصر جمعه.عصر پنجشنبه مهمان خانه هنرمندان با پنج فیلم بلند و کوتاه بودم."آکیراکوروساوا" ساخته کریس مارکر ( همان که زندگی تارکوفسکی را دو روز پیش از او به نمایش گذاشتند ) در واقع تلاش‌های استاد را در ساخت یکی از بهترین فیلمهایش یعنی " آشوب " به تصویر کشیده بود.فیلم دغدغه‌ها و وسواسهای استاد را با دقت تمام به نمایش گذاشته بود.مقابله‌ی انسان و طبیعت برای برپایی یک فیلم.تلاش شبانه روزی برای اجرای یک صحنه کوتاه و سرآخر نریشین فیلم که به ما اطلاع می‌داد همین صحنه از فیلم حذف شد.کلوزآپهایی که از کوروساوا می‌دیدیم ،‌ بهترین شاهد برای وسواس تمام او برای میزان ‌کردن و کارگردانی یک صحنه بود.ساخته‌های دیگر او هم در خلال فیلم با یادی از آنها به بهانه‌های مختلف مثل حضور اسب یا باران در اکثر فیلمهایش به نمایش گذاشته می‌شد: هفت سامورایی ،‌ شبح جنگجو ، سریرخون و... فیلم بعدی نمایشی کوتاه از کارها و شخصیت نقاش معروف "ایران درودی" بود،‌نقاشی که حضور سکوت و مرگ و ایستایی و یخ‌زدگی در تابلوهایش عیان است.او خود علت نمایش این مایه‌ها را افسردگی و جداماندگی از عزیزانش و همچنین خاطرات و حکایات تلخی که پیرزنی در ایام کودکی از دنیای مردگان و گورستان برایش تعریف کرده بود،‌ عنوان می‌کرد.گرچه گل‌ها را نیز در فضای سوررئالیستی آثارش می‌دیدیم،ولی گل‌ها هم در همان اتمسفر بی‌طراوت و بی‌بو بودند.کارگردان فیلم با زیرکی ‌،‌ نقاش و صحبتهایش را در حضور سایه و تاریکی به ما نشان می‌داد.مجتبی میرطهماسب فیلم "ساز مخالف" را در باره‌ی گروه‌های موسیقی زیرزمینی ساخته بود.بهانه نشان دادن این گروه‌ها و شنیدن حرفها و درد و دل‌ها و کارهایشان ،‌ البته مسابقه‌ای بود که سایت تهران‌آوینیو در سال هشتاد و یک جهت انتخاب بهترین‌ آثار این گروه‌ها برگزار کرده بود.فیلم با کنسرتی شروع می‌شود که گویی مجوزی برای اجرا نداشته است و فردای آن شب فضای همان کنسرت را می‌بینیم که اعضای برگزارکننده در حال جمع‌آوری آلات و ابزار و سازهای کنسرت هستند و حرفهای آنها در تعجب از اینکه چرا نباید کنسرت اجرا کنند و خلاصه لغو و پلمب.بعد از قرارگرفتن در جریان مسابقه سایت ،‌ و انتخاب بهترینها ،‌ برگزارکنندگان درصدد برمی‌آیند تا کاری برای این گروه‌ها انجام دهند و بهترین فکری که می‌کنند ،‌ اجرای زنده‌ی آنها در تالار فارابی است‌ ،‌ البته نه به اسم کنسرت گروه‌های راک بلکه همایش گروه‌های راک ( اینجا خنده تماشاچیان محترم فیلم به هوا رفت ) ضمن اینکه بعد از گذشت چند صحنه و فروش بلیت و این حرفها ،‌طبق معمول کنسرت یا همان همایش ،‌ لغو می‌شود و به اطلاع اعضای گروه‌ها می‌رسد.آنها از محل سایت تهران آوینیو بیرون می‌آیند و مصمم هستند که راه خودشان را ادامه بدهند.نسل جوان و سرگشتگی‌شان در میان مجوزها و گرفت و گیرها و خوب و بدها را به خوبی این فیلم جسورانه به نمایش گذاشته بود."تناولی به روایت تناولی" هم فیلم مستندروایی از زبان خود تناولی در باره کارهای گذشته و حالش بود.سالیان سال هر گاه اثر معروف او را در کنار تئاترشهر می‌دیدم که فکر کنم اسمش کلید است ،‌ مجسمه‌ای که قفلهای متعدد به آن آویزان است و کلیدی بزرگ در دست دارد،‌ دوست داشتم بدانم خالق این اثر کیست.بعد از تورق یکی از کتابهایش که با کارهای دیگرش هم آشنا شدم ،‌ مثل مجموعه‌های " هیچ " این اولین باری بود که از زبان خود استاد ،‌با تلاشها و جستجوها و آثار پر اثرش آشنا می‌شدم. " ده روی ده " همچون کار زیبای " ده " به ده قسمت تقسیم شده بود.ده درس سینمایی که عباس کیارستمی کارگردان جهانی-‌ایرانی در باره سبک کارها و سلایقش در ساخت فیلمهای خود به شیوه همان فیلم ده ،‌ یعنی دوربین دیجیتال ثابت در کنارش و در حال رانندگی ،‌ برای علاقه‌مندان به این شیوه بازگو می‌کرد: شیوه‌ای که دیگرانی هم چون جعفرپناهی به تقلید از آن پرداختند و در حقیقت در این میان پناهی و تا حدی قبادی جواب هم گرفتند.صدای فیلم " ده روی ده "‌ را ضبط کردم ،‌ شاید بتوانم در فرصتی آنها را پیاده کنم ،‌ تا یادگاری از این استاد مسلم سینما در این وبلاگ باقی بگذارم.و اما عصر جمعه با دو عدد عدم مجوز نمایش مواجه شد!اولی : فیلم " جمعه روز بدی بود " (پشت صحنه نمایش 2142 روز بد به کارگردانی بهروز غریب پور) ‌ ساخته‌ی سام کلانتری و دومی : "بپیچ و باورم کن" (پشت صحنه فیلم یک تکه نان به کارگردانی کمال تبریزی) ساخته‌ی علی تبریزی .فیلم " خاطرات انهدام "‌ از مجموعه معرفی نقاشان و مجسمه‌سازان ایرانی ، به تعریف خاطرات و خطرات " آیدین آغداشلو "از آثارش اختصاص داشت.آنگونه که می‌دیدیم حضور و عدم‌حضور "مادر" در شکل‌گیری شخصیت و کارهای او بسیار موثر بوده است.

 

 

 

 

 

ابرفیلم پنجاه و دو دقیقه‌ای بهمن کیارستمی به نام " شبیه‌خوانی" یا هنر تعزیه در ایران ،‌ در حقیقت وام‌گرفته از نوع فیلمسازی پدر،‌ به سراغ اشخاصی می‌رود که در نواحی مختلف ایران به نقش‌های گوناگونی مثل شمر و امام حسین و حضرت ابوالفضل و... می‌پردازند.فیلم دارای ظرافتها و زیرکی‌های بسیاری است که نوشتن یک نقد مفصل هم شاید یارای بازگویی آنچه در فیلم اتفاق می‌افتد را نداشته باشد.اما مهمترین وجه این فیلم ،‌ در واقع نمایش پشت صحنه زندگی اشخاصی بود که در همین نقش‌ها ظاهر می‌شدند ،‌ ریاکاری‌ها ،‌ بی‌ظرافتیها در اجرای نقش‌های مخالف و موافق ،‌ بی‌اعتقادی‌ها ،‌ اشعار سست و بی‌پایه ،  و سوءاستفاده از موقعیتها ،‌ ساده‌دلی مردم و خلاصه نشان دادن وجه دینداری مصلحت‌اندیش به قول دکتر عبدالکریم سروش در مجموعه سخنرانیهای سال 76 و 77 در چهارده جلسه .سروش در طی این جلسات که با عنوان"اصناف دینداری" سخنرانی کرد ، دینداری انسانها را به سه دسته تقسیم کرده است : دینداری مصلحت‌اندیش ( اکثر مردم )‌ ،  دینداری معرفت‌اندیش ( علمای به حق )‌ و دینداری تجربت‌اندیش ( عرفای واقعی ) ( یکی از بهترین مجموعه سخنرانی‌های دکتر سروش در باره دین ، انواع دینداری و موضوعات مرتبط با دین،‌ که به صورت ‌MP3 توسط انتشارات صراط منتشر شده است). طرفه اینکه تهیه‌کننده فیلم موسسه سینمایی سوره وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی است.

 

" مدرسه سینمایی حسین سبزیان " به مدت 48 دقیقه ساخته آزاده اخلاقی ،‌ لحظات آخر زندگی این بازیگر- نابازیگر یکی از سو‍ژه‌ها- فیلم‌های کیارستمی به نام " کلوزآپ" را به تصویر می‌کشد.صدای کیارستمی و پرس و جوی او در باره سبزیان شروع فیلم است.ابتدای فیلم از زبان پسر و خواهر و شوهرخواهر و... با زندگی آشفته‌ی سبزیان آشنا می‌شویم.حضور آشنایی مشهدی برای دیدن او ،‌ بهانه فیلمساز می‌شود تا همراه او و به اتفاق دوستش به جایی بروند ،‌ خرابه‌ای از یک مدرسه قدیمی که سبزیان در آنجا روزگار می‌گذرانده و در باره "زندگی"  حرف بزنند.پایان فیلم سر در همان مدرسه یا بیغوله است که هنوز باقی است : توانا بود هر که دانا بود.

 

و اما فیلم " نامه‌ها " بیشترین تماشاگر را در سالن بتهون خانه هنرمندان پذیرا بود.خب علت را موضوع فیلم معلوم می‌کرد ؛ نامه‌نگاری تصویری دو فیلمساز یکی ایرانی ،‌ عباس کیارستمی و دیگری اسپانیایی ، ویکتور اریس . فیلم با نامه اریس شروع می‌شود که بچه‌های کوچکی را در باغی در اسپانیا در حال نقاشی کردن مناظر اطرافشان نشان می‌دهد.بعد نامه کیارستمی که با اینسرت به روی پوست گاوی و بعد بک‌زوم کردن تدریجی او و یافتن اینکه گاو ماده‌ی پستان پر از شیری را در حال تماشا بودیم.و بعد نامه اریس که از روستایی نزدیکی مرز اسپانیا و پرتقال تهیه کرده است.معلم مدرسه فیلم " خانه دوست کجاست ؟" کیارستمی را برای بچه‌‌های کلاسش به نمایش گذاشته و بعد از دیدن فیلم به پرسش و پاسخ در باره‌ی آن با بچه‌ها می‌پردازد.حرفهای شنیدنی که شاید برای خود کیارستمی هم شنیدنی بوده است.نامه بعدی از کیارستمی نمی‌بینیم ولی سرآخر اریس را در کنار دریا یا دریاچه‌ای با پس‌زمینه‌ای از قایقها و حرکتهای آنها می‌بینیم که در حال خواندن ترانه‌های خیام است (شاید هم نامه بعدی کیارستمی حاوی این کتاب و خط به دور یکی از صفحات آن بوده باشد )  و بعد از آن اریس نامه‌ای به کیارستمی می‌نویسد و این بار به جای فرستادن با پست عادی از Sea-Mail  استفاده می‌کند.نامه‌اش را داخل بطری خالی نوشیدنی‌اش! می‌گذارد و بعد آن را به دریا پرت می‌کند.این نامه کی به دست کیارستمی می‌رسد؟ شاید هضم فیلم برایم مدتها طول بکشد.


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥
 

دومین روزی که به خانه هنرمندان رفتم چهار فیلم در باره زندگی و کار چهار هنرمند بزرگ را به تماشا نشستم.اولین فیلم به نام "معمای پیکاسو" ساخته کارگردان فرانسوی هانری ژرژ کلوزو خلق چند اثر نقاشی توسط پیکاسو را به نمایش می‌گذاشت.فیلم که به زبان فرانسه و با زیرنویس فارسی نمایش داده می‌شد،به شکلی مستندگونه سادگی و در عین حال پیچیدگی سبک کوبیسم را به تماشاگر ارائه می‌داد.در جایی از این فیلم مستند کارگردان با تمهیدی پیکاسو را وامی‌دارد تا در زمانی دو دقیقه‌ای به رنگ زدن و اتمام یک اثرش بپردازد.پیکاسو هم با مهارت تمام به رنگ‌‌‌آمیزی اثرش می‌پردازد و تماشاگر مثل لحظات انتظارآفرینی فیلم‌های داستانی منتظر است که ببیند پیکاسو پیروز میدان زمان است یا کلوزو.اما بعد از اتمام کار درمی‌یابیم این شگردی بوده است که از کسی جز کلوزو برنمی‌آمده تا استاد را وادارد در زمانی اندک به آفرینشی دیگر بپردازد. دومین فیلم این مجموعه که در حقیقت بیشتر برای دیدن آن به خانه هنرمندان رفته بودم، فیلم "قصه‌ها" ساخته مهدی جعفری درباره زندگی "هوشنگ مرادی کرمانی" بود.او که جزو معدود نویسندگان ایرانی است که در خارج از مرزهای ایران هم شناخته شده است؛مثل همه بزرگان زندگی پرفراز و نشیبی داشته.دیدن این فیلم اگر بعد از خواندن کتاب شیرین خاطراتش یعنی " شما که غریبه نیستید" باشد ،‌ بسیار لذت‌بخش‌تر است.لذتی که همراه است با دیدن صحنه‌های واقعی آن کتاب و صحنه‌های بازسازی شده از خاطرات آن.دیدن عکس کسانی که در آن کتاب جایشان خالی است.عکس عمو قاسم ،‌ آغ‌بابا ،‌ کاظم پدرش. ملاقات با پسرعمویش دکتر فرخ.دیدن سیرچ زادگاهش و معلم و فک و فامیلش و... یکی از تمهیدات خوب فیلمساز خواندن قطعاتی از کتابهای مرادی کرمانی که به فیلم برگردانده شده‌اند،توسط کارگردانهای آن فیلمها بود.مثل خواندن قطعه‌ای از قصه‌های مجید توسط پوراحمد یا چکمه توسط طالبی و...این فیلم مستند ، بازسازی شده پر از شور و شوق و سادگی این مرد بزرگ بود. سومین فیلم ، " به یاد ممیز" همان تلخی و کوتاهی را داشت که خود ممیز در زندگی حرفه‌ای و شخصی‌اش واجد آن بود.گفتارهای نچندان جذاب ابراهیم حقیقی،عزت‌الله انتظامی،عابدینی و خسروجردی در باره او ، توام بود با تصاویر اندکی که از فعالیتهای او موجود است.یکی از این تصاویر سخنان او بود در جمع معاونت تجسمی ارشاد ، وزیر ارشاد (مهاجرانی) ، و رئیس جمهوری ( خاتمی ) که از ارزآوری هنر گرافیک و نقاشی و ... داد سخن داده بود و همانجا یاد مثل آب در هاون کوبیدن افتادم که دلخوش به دولتمردانی بود که یک سر داشتند و هزار سودای سیاسی دیگر و آنها را چه به کار اعتلای هنر گرافیک و نقاشی و ... بگذریم.

 

" گفتگوی باد و دریا " فیلمی است که بیشتر در باره موسیقی فیلم " کشتی آنجلیکا" ساخته  ساخته شده بود تا معرفی زندگی و کارهای بابک بیات.همه فیلم در حول محور تم‌های اصلی و فرعی موسیقی این فیلم دور می‌زد و توضیحات بابک بیات برای خلق این اثرش.بیشتر فضای فیلم را صحنه‌های مختلف فیلم کشتی آنجلیکا پر کرده بود تا زندگی بابک بیات.جذابیت محل کار و زندگی بابک بیات دیدن عکس دوقلوهای او بالای پیانویش بود،‌دو قلوهایی که بعد از سالها راه او را ادامه دادند و تصادف یکی‌ از آنها در جاده‌های این مملکت موجب شد ،‌ تا این هنرمند بزرگ از پا بیافتد.امید که هر چه زودتر بابک بیات از بیمارستان مرخص شود.  


 
 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥
 

در دومین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند که این روزها در خانه هنرمندان برقرار است دو فیلم از دو هنرمند بزرگوار دیدم.اولی فیلم مستندی به نام " با عشق تا آخرین نفس " بود که مدیر عامل فرهیخته‌ی خانه هنرمندان استاد بهروز غریب‌پور در باره استاد خیمه‌شب باز " احمد خمسه‌ای" ساخته بود.غریب‌پور که همواره در سالیان عمرش به احیای سنت نمایش عروسکی همت گماشته ، توانسته در این فیلم از غم‌ها و شادی‌های آخرین بازمانده‌ی نسل خیمه‌شب بازان ایرانی که زمانی رونق و جلای مجالس سرور و شادی کودکان و بزرگسالان بوده‌اند تصویری مختصر و زیبا ارائه بدهد.درد و دل‌های خمسه‌ای با عروسکش مبارک که در واقع نوعی دیالوگ خالق با مخلوق خود بود ، بهترین لحظات این فیلم زیبای کوتاه را تشکیل می‌داد.فیلم دومی که در همین جلسه نمایش داده شد ، " یک روز از زندگی آندره تارکوفسکی" ساخته کریس مارکر از سری فیلمهای " سینماگران عصر ما" بود که چند مستند از این سری را شبکه چهارم سیما هم با جرح و تعدیلهایی نمایش داده است ، که یکی از این مستندهای عالی هم متخص عباس کیارستمی است. در فیلم تارکوفسکی با ساخته‌ها و وسواس‌ها و تا حدودی با معناهای ‌فیلم‌های او آشنا می‌شنویم.مستند از جایی آغاز می‌شود که دولت شوروی سابق بالاخره متقاعد شده تا زن و پسر او ، به علت دم مرگ بودن تارکوفسکی ،‌ به خارج یعنی فرانسه یا ایتالیا محل اقامت ،‌ یا بهتر بگویم تبعید خودخواسته‌اش بروند و آخرین روزهای زندگی را با او همراه باشند.این همراهی بهانه‌ای می‌شود برای فیلمساز خوش قریحه تا به بررسی عقاید و فیلمهای او در زمانی محدود بپردازد.فیلم بیشتر به درد کسی میخورد که از هفت فیلم سینمایی تارکوفسکی ،‌ هر هفت فیلم را دیده‌ باشد! که خوشبختانه از این هفت فیلم نگارنده  پنج فیلم را روزگاری که سینمای عصرجدید به نمایش اینگونه فیلمها راغب بود‌ ،‌ دیده است،‌برای همین رازگشایی فیلمهای او ‌،‌ از زبان تصویری یک فیلمساز دیگر برایم لذت بخش بود.به قول فیلمساز این مستند ،‌ تارکوفسکی دنیایی دارد که کلید ورودی این دنیا را هر کسی باید خود کشف کند.فیلمساز به نحوه فیلمبرداری فیلم‌های تارکوفسکی اشاره مختصری دارد. او که همیشه از زاویه‌ای بالا به شخصیتهای فیلمش نگاه می‌کرده و آنها را پرتاب شده از آسمان به زمین می‌نگریسته ، درست نقطه مقابل نحوه نشان دادن شخصیتها در فیلمهای هالیوودی است که از زوایه‌ای رو به پایین شخصیتهای فیلم‌هایشان را نمایش میدهند و آنها را گویی از آسمان به زمین آمده نشان میدهند.یکی از رازهای تارکوفسکی زمانی آشکار می‌شود که او در جلسه احضار ارواح با روح بوریس پاسترناک نویسنده شهیر روسی و خالق اثر مشهور " دکتر ‍‍‍ژىواگو" ارتباط برقرار می‌کند و پاسترناک آینده‌اش را چنین پیشگویی می‌کند : او هفت فیلم می‌سازد.زمانی که تارکوفسکی در بستر بیماری آخرین نماهای  آخرین فیلم  و ابرکارش یعنی " ایثار" را به تماشا نشسته و کلوزآپی از او را می‌بینیم ؛ در نریشن می‌شنویم که او شاید به همان سرنوشتی فکر می‌کند که پاسترناک برایش پیش‌بینی کرده بود.این فیلم پر از نکات ریز و درشت در باره تارکوفسکی و فیلمهایش است ، به نظرم عشاق این فیلمساز بزرگ بایستی این فیلم را چند بار ببینند.مرگ تارکوفسکی و مراسم تشیع او را در عکسهایی می‌بینیم که فیلمساز به ما نشان میدهد،حضور خانواده‌اش ، حضور مردم پاریس و حضور استادی که در مراسم یادبودش با ویلون‌سل قطعه‌ای کلاسیک می‌نوازد و لحظه‌ی آخری که نوازنده اشکهایش را پاک می‌کند ،‌ بهترین پایان را برای این فیلم مستند رقم می‌زند.با سپاس از استاد بهروز غریب‌پور که امکان دیدن چنین فیلمی را فراهم کرده است. برنامه امروز خانه هنرمندان نیز شامل چهار فیلم در باره چهار هنرمند بزرگ است: پیکاسو،‌ هوشنگ مرادی کرمانی ،‌ بابک بیات و مرتضی ممیز.امید که بتوانم هر چهار فیلم را ببینم. 


 
 
سه مستند زیبا
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٤
 

سه فیلم مستند از حسن نقاشی به نام‌های مشی و مشیانه ، درخت پارسیک و سوشیوس (عروس چاه ) را در تالار بتهوون ساعت ١٨ سه شنبه 27 دی ماه در خانه هنرمندان ایران به تماشا نشستم . فیلمهای مستندی که به ترتیب زمان ساخت سوشیوس ، مشی و مشیانه و درخت پارسیک بود.

اولین مستند این مجموعه تلفیق ساخت و ساز کوبه های در و روایت مشی و مشیانه (همان آدم و حوای ایرانیان باستان) است.تلفیق این دو و نگاره ها و شکل های به کار رفته در کوبه های درهای شهرهای کویری به خصوص یزد و نگاه تیزبین کارگردان به این کوبه ها زیبایی را آفریده است، که با اتمام فیلم میدانستی که چیزهای بسیار نادیده ای را حالا دیده ای . و این دیدن ساده و گذرایی هم نبود . در خلال فیلم و بار ارزشی که فیلمساز به این کوبه ها با تلفیق خلقت انسان به روایت زرتشت و گفتار ماه و مهر و ... بخشیده بود ، با روایت غارت این کوبه ها نیز آشنا می شدیم . غارتی که زشتی و پلشتی روزگار را به تمامی به رخ بینندگان می کشید . کارگردان کوبه ها را در مغازه های عتیقه فروشی همان دیار می یابد و در صحبت صاحبان مغازه می یابیم که آنها نیز برای سود بیشتر تن به این مالخری و یاری دزد و دزدان داده اند. در اواخر فیلم از زبان پیرمردی مییابیم که کوبه ها چگونه در شناسایی افرادی که در پشت در هستند صاحبخانه را یاری میرسانده اند ؛ اینکه دوست است یا دشمن ، زن است یا مرد ، مزاحم است یا مراحم ، برای خواستگاری آمده است یا نه و ... . این فیلم که  روایتی دلنشین از خلقت مشی و مشیانه را همراه با کوبه های زیبای کویری به تصویر کشیده در بخش مسابقه آثار مستند سینمای ایران در بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر نیز به قضاوت داوران خواهد نشست.

دومین مستند از این مجموعه درخت پارسیک است.درخت پارسیک که روایت سرو  پنج هزارساله شهر ابرکوه است ، به گونه ای روایت میشود که گویی حضرت زرتشت تخم این گیاه را از بهشت آورده و به قصد ماندگاری این سرزمین و فلات پهناور در مقابل تهاجمات پی در پی دشمنان،غرس کرده است . با فرزندان این سرو زیبا و هنوز پایدار در شهرهای مختلف ایران ، به خصوص شهرهای کویری ، هم در روایت فیلم آشنا میشویم . تاثیر این سرو گرانقدر در معماری سنتی ، در مراسم مذهبی ، در شکل و شمایل کوبه ها و ... را شاهد هستیم . حتی نذر و نیاز مردمان معتقدی را این سرو حاجت داده است. پیرمردی از اهالی همان شهر همه اینها را مزخرف میپندارد و ناباورانه به این سرو سهی مینگرد که در گفتار(نریشن) فیلم جواب این انسان داده میشود که چگونه میتواند سرزمینی زیر سایه سروی کهن هنوز پایدار باشد.فیلمبرداری زیبا ، گفتارمتنی متین که با تحقیقی خوب همراه است ، در مجموع فیلمی را به بار آورده که گرچه در قامت پایدار سرو ابرکوهی نمیگنجد ولی یادگاری است بر همان درخت و ما مردمان ایران که با نوادر کهن سرزمینمان آشنا شویم . (یادم بود که برای انتخاب نام این وبلاگ به سرو همچنان که نام یکی از استادانم نقش داشت،تحقیقی که درباره تاثیر سرو در ادب و هنر و سرزمینم در این کهن دیار کردم بی تاثیرنبود.سرو نمادی است از پایداری و ماندگاری چنان که در روایت فیلم نیز به آن اشاره شده بود)

سومین مستندی که به نمایش درآمد ، در حقیقت اولین مستندی است که کارگردان در طول کار هنریش ساخته است. سوشیوس که در فیلم نیز معنایی برای آن آورده شد،وبه گمانم و با مراجعه به لغت نامه دهخدا به مادۀ «سوشیانت» معنای نجات دهنده را در زبان باستان و اوستایی میدهد،با روایتی داستانگونه به مراسم باستانی اشاره دارد که برای به آب افتادن چاهی خشکیده دختری را به عقد او درمی آورند و این دختر نیز باید با نیروی عشق خود که به چاه میبخشد،چاه خشکیده را مشتاق و شیدای خود گرداند تا آن پرآب شود.دختر در این دوران نامزدی و عشق بازی نباید هیچگاه لب به آب زند تا زمانی که چاه دلداده ی او شود و مهر دختر را که چیزی جز آب نیست برآورد.سرآخر در فیلم میبینیم که چاه مهر درخت را تمام و کمال میپردازد.

گرچه ازفیلم سوشیوس میشد این گونه برداشت کرد که این رسمی زرتشتی است و از ایران باستان به یادگار مانده است،به خصوص با شنیدن گاتها به صورت آواز در فیلم از زبان دختر،ولی در جلسه پرسش و پاسخی که بعد از نمایش فیلم برگزارشد و با اظهارنظر یکی از حضار که خود را معتقد به دین زرتشت میدانست،و با اعتراض بیان میداشت که در دین زرتشت هیچگاه چنین مراسمی نداریم و روزه گرفتن و سختی دادن به تن و بدن و روان به این شکل در دین زرتشت وجود ندارد،ولی سرآخر بعد از اذعان فیلمساز که این مراسم زرتشتی نیست ومیتوانست به جای گاتها از سرود یا آوازی دیگر استفاده کند،به نظر میرسید که او بیشتر به خاطر جنبه های دراماتیک کار دست به خلق چنین داستانی زده است نه مبتنی بر رسمی ماندگار از زمان ایران باستان. گرچه آقای غیاث آبادی محقق متون کهن هم این رسم را دارای سابقه دانست،البته نه در کویرمرکزی ایران بلکه در محل تولد خودشان فراهان و به شکل و شمایلی دیگر در طلب آب از آسمان.

فیلمساز سرآخر از حواشی فیلم خود گفت که چگونه دوستی با ساخت تیتراژی خود ساخته توانسته اعتراض جماعت زرتشتی را نسبت به این فیلم بربیانگیزاند و او چگونه توانسته موجهای اعتراض را بالاخره با نمایش نسخه اصلی فیلم برای آن جماعت معترض از سر بگذراند.نمیدانستم که دزدی فیلم و تیتراژسازی برای کسب شهرت هم در ایران مدرن!باب شده است.

 

 

 

 

 


 
 
عروس ایل ترکمن
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳۸٤
 

عروس ایل ترکمن (١٣٨۴، ۵٠دقیقه، رنگی) صدمین فیلم مستند کیومرث درم بخش در سالن بتهوون خانه هنرمندان به نمایش درآمد. این فیلم کوتاه مستند که از سری فیلمهای اقوام ایرانی است و تاکنون چند بخش از آن ساخته شده است ، در بیست و چهارمین جشنواره بین المللی فیلم فجر (١٠-١ بهمن ١٣٨۴) در بخش مسابقه سینمای ایران آثار مستند،نیز شرکت کرده که به وقت خود به نمایش درمی آید.

نمایش فیلم همراه با حضور فیلمساز و اعضای انجمن دوستی ایران و فرانسه و همچنین همسر و یار همیشه درم بخش ، خانم ثریا درم بخش بود.صحبتهای کارگردان و گفتگوی کوتاه تماشاگران با او بعد از نمایش فیلم جذابیت این برنامه ها را بیشتر کرد.شنیدن چگونگی ساخت فیلم و بیان مسائل و مشکلاتی که  کارگردان در سر راه ساخت چنین مستندهایی،که به مستندهای موزه ای مشهور است،از عمده حرفهایی بود که شنیده شد.  

این مستند که رگه ای داستانی آن را همراهی میکرد، حکایت پسری ترکمن است که با خواهش از پدرش اصلان میخواهد تا اسب سواری را برای شرکت در مسابقه و پیروز شدن بر حریفان ، به خوبی به او یاد بدهد . پدر بعد از اصرار پسر راضی به این کار میشود ولی به شرطی که با پیروز شدن او در مسابقه اسب سواری، برای او عروسی از یموت بیاورد. مادر خانواده با شنیدن چنین حرفی ، به امامزاده میرود و نذر میکند تا پسر پیروز نشود تا بر سر او هوو نیاید! پسر سر آخر در مسابقه اسب سواری پیروز میشود ولی عروسی که او از یموت می آورد،اسب زیبایی است که دل از پدر میبرد و مادر نیز نفسی راحت میکشد.

در این زمینه داستانی با چگونگی برگزاری مراسم عروسی در ترکمن صحرا ، ارج و قرب اسب در میان این قوم ، چگونگی بر پایی اومه های ترکمنی توسط زنان ترکمن،ساز و نوای بخشی ها خوانندگان و نوازندگان موسیقی فلکلور ترکمن و درمانگری شمن ها و قالی بافی زنان ترکمن و... آشنا می شویم . معرفی این قوم را به عنوان قومی زنده و پویا کارگردان چنان پرداخته که شنیدن صحبت های او بعد از نمایش فیلم را که از این   اومه ها دیگر چیزی باقی نمانده و فقط دو نفر زن هستند که میتوانند این اومه های سی و شش شاخه را برپا کنند و دیگر کسی تن به زندگی اینچنینی نمیدهد سخت می توان باور کرد ؛ ولی این واقعیتی است که قوم های ایرانی و زندگی سنتی آنها که مناسب با محیط و جغرافیای منطقه اشان بوده،در حال حل شدن در زندگی مدرن هستند. آنها با جذب شدن به حاشیه شهرهای بزرگ ضمن از دست دادن هویت اصلی اشان ، در شهر نیز نمیتوانند زندگی سالمی داشته باشند.درمبخش همانگونه که اظهار کرد با ساخت ده فیلم از ده قوم معروف ایرانی میخواهد حداقل نسل آینده ایران بداند که چه کسانی با چه هویتها و رسومی،هر چند مختصر و در حد فیلمی چند دقیقه ای، در این سرزمین زندگی میکرده اند.ارگانهای بزرگی مثل صداوسیما،میراث فرهنگی،وزارت ارشاد خیلی کم به اینگونه برنامه ها اهمیت میدهند،طوری که درمبخش هم به شوخی و جدی در همان جلسه دنبال تهیه کننده ای بود تا شاید کارهای بعدیش با مشکلات و معضلات کمتری به پیش رود!


 
 
مستند،مستند
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸٤
 

            هر سه شنبه انجمن تهیه کنندگان سینمای مستند ایران با همکاری خانه هنرمندان ایران برنامه هفتگی نمایش فیلمهای مستند داخلی و خارجی را در محل خانه ی هنرمندان برگزار می کند.

در روز سه شنبه ۶ دی ماه ١٣٨۴ دو فیلم از مستند ساز و عکاس ایرانی فرشاد فداییان به نامهای " خانه بامس مهربان " و" داریوش و بانو " از مجموعه خانه های ایرانی که هر دو در باره خانه های قدیمی یزد و معماری و سنت های به کار رفته در آن بود با حضور فیلمساز و تهیه کننده ی آنها به نمایش در آمد.این دو فیلم که دو خانه متعلق به زرتشتیان ایرانی را نشان می داد ، بر پایه ی نمایش دکوراتیو و ساختاری بنا شده بود. با اینکه در فیلم دوم زندگی تنهای یک خانواده ی پیر زرتشتی نیز لحاظ شده بود ولی همت اصلی فیلمساز حضور انسانها در این خانه ها و رابطه ی آنها با معماری اصیل ایرانی بود. استفاده از موسیقی سنتی در فیلم اول و موسیقی کلاسیک در فیلم دوم چندان ربطی به فضای فیلمها نداشت . ضمن اینکه در فیلم اول گاه با قطع ناگهانی موسیقی سنتی ؛ موتیفهایی از موسیقی افکتیو شنیده میشد که کاملا فضا را به ضرر کاردگرگون می -کرد.

 

فیلم  « بیدار شو آرزو» به کارگردانی داریوش عیاری به مناسبت دومین سالگرد زلزله بم در مجموعه خانه هنرمندان به نمایش درآمد. این فیلم که به نوشته فیلمساز ساعاتی بعد از این زلزله دلخراش شروع به ساخت شده است، با داستانی کم رنگ در زمینه به بیان مستند این واقعه پرداخته است . با اینکه دو بازیگر با تجربه در سینمای حرفه ای  در این فیلم حضور دارند ،اما اینگونه به نظر میرسد که عیاری برای درگیر نبودن با کنترل نابازیگران برای نقش های اصلی دست به این انتخاب زده است . صحنه های تلخ در فیلم بسیار است،چرا که در باره واقعه ای تلخ ساخته شده است،ولی در کنار آن شیرینی کمک و همیاری مردم هم به نمایش درآمده است . شیرینی که نتوانسته بر این فضای غم آلود سایه بیافکند. موسیقی گاه با حضور خود بر تاثیرگذاری صحنه ها می افزاید ولی همیشه اینگونه نیست ؛ طوری که در بعضی از سکانسها سکوت موسیقی میتوانست بر هولناکی فجایعی که در این زلزله پیش آمده است تاثیری ژرفتر بگذارد.


 
 
‍Powaqqatsi
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۸٢
 

با اینکه فیلم Powaqqatsiاثر زیبای گادفری رجیو و موسیقی زیباتر آن ساخته فلیپ گلس را در جشنواره فجر یکبار دیده و شنیده بودم ، ولی دیدار دوباره آن با حذف ده پانزده دقیقه - نسخه DVD - همراه با صحبتهای کارگردان و آهنگساز آن در جمعه گذشته در برنامه سینما چهار خالی از لطف نبود . زیباترین صحنه‌ این فیلم - برخلاف فیلم قبلی او Koyaanisqatsi: Life Out of Balance که ده دقیقه آخر آن و سقوط چلنجر ، اوج تکنولوژیک آن زمان ، برایم بسیار زیبا بوده است -  ده دقیقه‌ی اول فیلم با حضور یک موضوع واحد و منسجم و زیبا و در عین حال دردآور است . حرکت مورچه‌وار کارگران معدن طلای برزیلی و اوج آن حمل یکی از کارگران مجروح توسط دو نفر دیگر و قطعه موسیقی ملودیک و زیبای گلس به نام Serra Pelada عالی‌ترین لحظات را در این فیلم خلق می‌کند . هنگامی که فیلم زندگی بدون توازن او را در حوزه هنری همراه با خود کیشیش گادفری رجیو در ویدئو دیدیم ، فکر نمی‌کردم که او در سر دارد از این فیلم سه‌گانه‌ای بسازد و با دیدن انگل ( یا همان پوواکاتسی ) در سالیان بعد پی به شیدایی و بزرگی این مرد سرخ‌پوست آمریکایی بردم . متاسفانه هنوز قسمت سوم این سه گانه - به نام Naqoyqatsip که در سال 2002 ساخته شده است را ندیده‌ام . راستی تهیه‌کنندگان محترم این سه‌گانه هم عبارتند از : جورج لوکاس و فرانسیس فورد کاپولا . عجب ترکیبات عالی !