سرو

وبلاگ شخصی وحید فرازان در باره: سینما و ...

هفته آخر شهریور ۱۳۹۲
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
 

هفتهٔ پر فیلمی را گذراندم. دوشنبه (۲۵شهریور۹۲) در «سینما تک خانه هنرمندان» فیلم «گس» ساختهٔ کیارش اسدی‌زاده را دیدم. ساخت فیلم‌هایی در باره موضوع خیانت زن و شوهر – البته با این قید: خیانت شوهر که اصلا خائن بذات آفریده شده‌اند :-) - به علل گوناگون در همان سال ساخت این فیلم یعنی ۹۰ باب دندان فیلمسازان و تهیه‌کنندگان بود. نمونه‌های فراوانی از این ژانر وطنی را هم در جشنواره فیلم فجر سال ۹۰ شاهد بودیم و حتما از جنجال‌های بعد از آن و عدم اجازه اکران بعضی از آنها و تحریم آنها و پایین‌کشیدن از پردهٔ نقره‌ای هم خبر دارید. این فیلم هم البته از قافله فیلم‌های سال ۹۰ در جشنواره جا مانده بود و احتمال قوی می‌دهم بیشتر به خاطر تازه‌کار بودن و مشهور نبودن و نفوذ نداشتن فیلمساز محترم بوده تا مولفه‌ای دیگر؛ چرا که در همان سال فیلم «زندگی خصوصی» فرحبخش صاحب‌نفوذ هم در جشنواره نمایش داده شد و هم اکران نوروز را از آن خود کرد (گرچه بعد مورد هجمه و حمله مردم پرشور قرار گرفت و اکران نیمه‌کاره‌ای داشت.) به هر حال این فیلم هم بیشتر داستان چند مرد خائن به زندگی و سر و همسر بود که از دکتر زنان و زایمان فول تایم در ارتباط با زنان و... شروع می‌شد تا جوان دانشجوی شهرستانی که فقط می‌توانست به یک نفر خیانت بکند! البته ساخت و ساز فیلم دلنشین بود و با روایت‌های متصل به هم و پایانی متصل به ابتدای فیلم، فیلمساز توانسته بود تمام و کمال در رثای زن مظلوم این دیار (تعبیر از مخملباف است ابتدای کتاب رمانش باغ بلور) داد سخن بدهد. جلسه نقد و بررسی فیلم هم با حضور امیرپوریا و دکتری روانشناس، البته پر بارتر از خود فیلم بود و خیلی چیزها از وضعیت اخلاق به سامان همشهری‌ها و هم‌وطن‌های خوبمان دستگیرمان شد.

فیلم دوم هم خب دیدن فیلم «انتهای خیابان پاستور» و دوباره دیدن آن بود و مطلبی که بعد از دیدن دوباره آن در همین محیط فیس‌بوک نوشتم.

فیلم سوم فیلم «پول» ساخته فیلمساز بزرگ فرانسوی روبر برسون. دوست داشتم فیلم را به دور از غوغای خانه – که خب عوامل زیادی باعث حواس‌پرتی می‌شود – ببینم. اتفاقا با جمعیت کمی که در بوستان قیطریه و فرهنگسرای ملل جمع شده بودند تا فیلم را ببینند، به مقصودم رسیدم و برای بار چندم این فیلم محبوب را دیدم. البته جلسه نقد و بررسی خوب فیلم هم که بعد از نمایش برقرار شد با حضور آقای امیرحسین بابایی و آقای محمد هاشمی هم جلسه خوب و پرباری بود و یادآور همه چیزهایی که این فیلمساز بزرگ را از فیلمسازان دیگر هم‌نسلش، و حتی غیر هم‌نسلش، چند سر و گردن بالاتر و والاتر قرار داده است. «برسون» جدای از موج نوی فرانسه خود تعریفی از «فیلسماز مولف» یا «سینمای مولف» است که در فیلم‌هایش سعی داشته با تکیه بر فرم روایی، دیگر عناصر جذابیت سینما را – بازیگر، موسیقی،... - به شکلی به تماشاگرش نشان دهد که فقط و فقط موجب رفع و رجوع کارش شود نه بیشتر. او تمام تلاشش را می‌کرد تا تماشاگر را از غرق شدن در جلوه‌های بصری و جذاب فیلم‌های دیگر جدا کند و به سوی جهان‌بینی خودش که نوعی خاص از تقدیرگرایی صرف بود بکشاند. علت انتخاب داستان «پول تقلبی» تولستوی هم در این فیلم شاید در همین نکته نهفته که در این داستان تقدیرگرایی صرف حاکم است نه تغییر سرنوشت به اختیار انسان. نکته‌ای که در جلسه نقد و بررسی هم اشاره کردم بد نیست در یک جمله بیاورم: برسون برای ماندگاری در سینمای داستان‌گو، چاره‌ای نداشته در کنار حذف هم عوامل جذابیت فیلم‌های دیگر، به این جذابیت همیشه ماندگار سینما، یعنی قصه و فیلمنامهٔ محکم وفادار بماند.

          فیلم چهارم «آن سوی آتش» البته در جلسه «دومین شب سپاس باشگاه فیلم تهران» که مخصوص کارگردان صاحب نام و صاحب سبک ایرانی یعنی «کیانوش عیاری» روز پنجشنبه ۲۸ شهریور ۹۲ در فرهنگسرای ارسباران برگزار شده بود، اکران شد. فیلمی که به نوعی بعد از اولین بار دیدن آن، در زمستان سال ۱۳۶۷ (نوزده سالگی)، برایم سرنوشت‌ساز بود. هیچ‌وقت در زندگی شبی که این فیلم را در سینما شهرفرنگ (آزادی) دیدم فراموش نمی‌کنم. این فیلم موجب شد تا تصمیمی جدی در باره خودم بگیرم و باعث شد تا زندگی‌ام سویه‌ای دیگر به خود بگیرد. بی‌گمان از همان شب به معجزهٔ فیلم و سرنوشت‌ساز بودن هنر معتقد شدم. البته ناگفته نماند علاوه بر علاقه به این فیلمساز بزرگ، علت حضورم در این شب سپاس، امید بیهوده‌ای بود به اکران فیلم ندیدهٔ این فیلمساز یعنی «خانه پدری»، البته این اتفاق در این جلسه نیافتاد؛ ولی امیدوارم به زودی زود، همان‌طور که تعدادی از زندانیان سیاسی از بند آزاد شدند، فیلم‌های زندانی(توقیفی) فیلمسازان خوبمان هم آزاد شوند و به اکران عمومی دربیایند. به هر حال معمولا در سیکل‌های چهار ساله - که معمولا عده‌ای می‌روند و عده‌ای دیگر می‌آیند - برای نشان دادن این که تغییری صورت گرفته و دیگر وضع سابق نیست، چند فیلمی مجال پیدا می‌کنند که در معرض دید عموم قرار بگیرند، امیدوارم اولین فیلم رفع توقیفی «خانهٔ پدری» کیانوش عیاری باشد. در بزرگداشت عیاری «باشگاه فیلم تهران» فیلم کوتاهی ساخته بود که در مراسم به نمایش درآمد، اولین و آخرین جمله فیلم از زبان ایشان شنیدنی است که برای حسن ختام این نوشته اینجا می‌آورم: «روزی که به دنیا آمدم از قابله پرسیدم سینما اختراع شده؟» :-)


 
 
نکوداشت خسرو سینایی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
 

تماشای فیلم «رویایی که عتیقه شد» خانم روناک جعفری بهانه‌ای شد تا جمعه اول شهریور ۱۳۹۲ به مراسم بزرگداشت «خسرو سینایی» در خانهٔ هنرمندان بروم. مراسم ابتدایی بزرگداشت سینایی خود مثل دیدن نمایشنامه‌ای از پیش ننوشته بود که «اکبر عالمی» یکی از بهترین اجراهای خود را بعضا با بغض در گلو و اشک در چشم (همان‌طور که معمولا سرکلاس‌های درس ایشان گاهی که در اوج احساس هستند قابل مشاهده است) در این مراسم رونمایی کرد. آن‌چنان ایشان از خود بی‌خود شده بود که در همان حال شور و شیدایی اعلام کرد اهوازی هستند در حالی که دامغانی بودن ایشان مشهور است! بگذریم. و بعد البته صحبت‌های کوتاه «عزت‌الله انتظامی» در بارهٔ فیلمی که قرار است با سینایی کار کند و ایشان تقریبا داستان فیلم را تمام و کمال با شیوه شیرین خودش لو داد و تعریف کرد. و بعد اجرای «جعفری» نقاش که البته نمره کمتری در بازیگری از آن دو به ایشان تعلق می‌گیرد. دوست قدیمی و یارغار سینایی هم «منوچهر طیاب» خطابه رسمی را خواند که چندان با حال و هوای اصلی مراسم همخوانی نداشت. من هم که  به واسطه یکی از دوستان خوب منتقد توانسته بودم بعد از هجوم جمعیت جاگیر، جای خوبی برای نشستن بیابم، با لذت به این مراسم پرشور چشم دوخته بودم. هر چقدر «مهرداد اسکویی» مستندساز سعی می‌کرد اجرای مراسم را به سمت عصاقورت دادگی و رسمیت بکشاند، در این میان خود سینایی با عصای قشنگش بعد از هر صحبت و حتی میان صحبت‌ّها می‌ایستاد و تکمله‌ یا نکته‌ای را به ما تماشاگران سراپا مشتاق ارائه می‌داد. خود ایشان سه صفحه متن نوشتاری را به ما نشان دادند که تهیه‌ کرده بودند برای صحبت ولی لطف کردند به علت طولانی شدن صحبت‌ها و...از خیر آن گذشتند. در کل مراسمی بود که چندان گذشت زمان را احساس نکردم و این کار معمولا در مراسم‌های اینچنینی خیلی کم پیش می‌آید. و البته کتاب «ترانهٔ‌ٔ شاپرک‌های سفید» که مجموعه شعرهای «خسرو سینایی» است رونمایی شد و یک جلد از آن خریدم. در صحبت پایانی و کوتاهی که سینایی داشت و از فیلمساز جوانی (روناک جعفری) تعریف کرد که یک سال پیش به سراغش می‌آید تا فیلمی از زندگی او بسازد و او موافقت می‌کند و...شعر کوتاهی هم خواند که گویی خلاصهٔ همهٔ مرام این مرد بزرگ در زندگی‌ هنری‌اش بوده است:« تو پای به راه در نه و هیچ مپرس /خود راه به تو گوید چون باید رفت


اما در ابتدا و انتهای این مراسم دو فیلم هم به نمایش گذاشته شد. فیلم اول و کوتاه «حمید فرخ‌نژاد» که ترکیبی از نوازندگی سینایی با آکاردئون و عکس‌های کودکی و بزرگسالی و فیلم‌های او بود، مختصر و مفید با کسی آشنا می‌شدیم که همه عمر در فعالیت هنری و اثرگذاری بوده است. فیلم با این شعر سینایی که در پشت جلد کتابش هم چاپ شده، پایان یافت: «لحظه همیشه گذراست / و خاطره همیشه ماندنی / و من / بود و نبود و عشق و ابدیت را / به نگاهی می‌فروختم / اگر، خاطره گذرا می‌شد / و لحظه همیشه ماندنی» اما بعد از مراسم تقدیر، فیلم خانم روناک جعفری به نام «رویایی که عتیقه شد» به نمایش درآمد. اسم فیلم برگرفته از اسم یکی از فیلم‌ّهای سینایی است: «آوایی که عتیقه شد.» فیلم خانم جعفری در چند بیس-لوکیشن و چند ساب-لوکیشن طوری اجرا شده که با داشتن زمان طولانی (۷۵ دقیقه) خسته‌کننده نبود. خب کراکتر جذاب خسرو سینایی با کلام نافذی که دارد، توانسته بود به عنوان شخصیت اصلی فیلم، موجب جذب و تحمل تماشاگران این فیلم مستند-پرتره بشود. سینایی ـ طیاب در موزه سینما به مرور خاطرات گذشته‌اشان می‌پردازند؛ سینایی – فرخ‌نژاد در شهرک سینمایی بیشتر به مرور فیلم‌ها و بعضا خاطرات امروزی‌تر و مباحث تئوریک سینما مشغولند و بالاخره سینایی – احمدی و گیزیلا (همسر) و یاسمن (دختر) و فیلمبردار اغلب فیلم‌های ایشان – علی لقمانی - هم در آتلیه‌ای میان مجسمه‌هایی که به نظر آثار «ژازه طباطبایی» است، باز به مباحث تئوریک سینما و چگونگی ساخت بعضی از فیلم‌های ایشان می‌پردازند. بحث بر سر اینکه چرا سینایی به موفقیتی که همیشه آرزویش را داشته که به عنوان یک فیلمساز مولف شناخته شود تا یک مستندساز موفق همین‌جا شکل می‌‌گیرد و حتی کار به مشاجره ملایمی بین او و همسر مجارستانی‌‌اش می‌کشد. همین گفتگو‌ها که مواد اصلی فیلم هستند، توانسته علاوه بر کارکرد فیلم‌شناختی سینایی، صورتی ژرف از شخصیت یک هنرمند واله و شیدا را هم به نمایش بگذارد و صد البته این شناخت در لحظات تنهایی سینایی، لم‌داده بر صندلی راحتی‌اش در منزل، که به زمزمهٔ شعرهایش می‌پردازد، دو چندان است. ضرباهنگ مناسب این کار که با مشارکت پدر فیلمساز: «محمد جعفری» از مستندسازان خوب، در تدوین نمود پیدا کرده، هماهنگ با صداهایی است که وظیفهٔ فاصله‌گذاری و گاهی پاساژ بین دو بخش را برعهده دارد؛ و البته بهره‌گیری از میان‌نویس‌ هم شاید به همین منظور بوده است.  تامل در شعرهایی که از زبان سینایی می‌شنویم این اصل را بر تماشاگر- شنونده آشکار می‌کند که سینایی عاشق زندگی است. فیلم به ما می‌گوید او سالیان سال تلاشی خستگی‌ناپذیری داشته تا بتواند هر کاری را به سویهٔ هنریش جذب و هضم کند. او در توضیح این که چرا سینما را به عنوان هنر مورد علاقه‌اش برگزیده و عمری را پای آن صرف کرده می‌گوید:«جایی بعد از آنکه با اغلب هنرها مثل نوشتن و موسیقی و نقاشی و معماری آشنا شدم، فهمیدم که سینما مجموع همهٔ این‌هاست و می‌توان همهٔ آن تجارب را در این هنر بیابم و به کار بگیرم.» به هر حال فیلم خانم جعفری را می‌توان به عنوان فیلمی موفق در زمینه مستند-پرتره‌ ارزیابی کرد و به عنوان یادگاری ماندگار از استاد خسرو سینایی و لحظات زندگی پرشور او دانست. سر آخر شعر زیبای «زندگی» از سروده‌های ایشان را می‌آورم تا حسن ختامی باشد بر این نوشته:«زندگی پوچ است، بی‌معناست / - راست می‌گویی رفیق راه - / زندگی یک لحظهٔ تنهای تو خالیست؛ / خالی این لحظه را پر کن / «زندگی عالیست!» » (ص ۹۳ کتاب ترانهٔ شاپرک‌های سفید، نشر امرود، ۱۳۹۱)

 


 
 
بازهم «گذشته»
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
 

                 بعد از خواندن نقد و نظرها و گفتگوی دو نفره مجله «۲۴» (مرداد۱۳۹۲) در باره فیلم «گذشته» اصغر فرهادی، به این نتیجه می‌رسم که آنچه بلافاصله بعد از دیدن فیلم ایشان در وبلاگم نوشتم چندان هم بی‌راه نبوده است. خب دوستی بعد از نوشتن آن ریویو کوتاه و مختصر به من تاخت که خلاصه حرف ایشان این بود: تو شعور و درک فیلم «گذشته» اصغر فرهادی را نداری. اشکال ندارد. ولی به هر حال من نظر مختصرم را گفتم و معتقدم این بهتر از پنهان‌کاری و محافظه‌کاری و لاپوشانی است. خانم بهاره رهنما در جشن وبلاگ‌نویسان همین چند هفته پیش ـ که خود ایشان هم از وبلاگ‌نویسان خوب است ـ به نکته ظریفی اشاره ‌کرد:(البته به طنز و باخنده) که دیگر پوست‌کلفت شده است بعد از وبلاگ‌نویسی، به این علت که انقدر به ایشان چاق و خیکی و خپله و...گفتند که برایش چنین اهانت‌هایی عادی شده و ایشان به راه خودش (همان چاقی!) ادامه می‌دهد! و ایضا بنده که الان تقریبا یازده سال است که وبلاگ‌نویسم و چند سالی نیز در فیس‌بوک و ...نوشتم، تقریبا چنین حالی دارم! به نظر این حقیرهمین ترس از اهانت‌شنیدن و گفتن اینکه بالا چشم کسی ابروست، یا مثلا این حرفی که تو زدی غلط است و فکر من چیز دیگری است و بازخواست بعد از نوشتن در محیط بیرون از این فضای مجازی ( که گاهی از فضای حقیقی هم حقیقی‌تر است)، مانع از نوشتن و نظر دادن صریح خیلی‌هایی می‌شود که می‌توانند در فضای وبلاگ‌ و فیس‌بوک و...بنویسند و نظر صریح‌شان را در بارهٔ فیلمی، کتابی و شخصیتی...بدهند، ولی پنهان‌کاری که به قول آقای فرهادی جزو یکی از ذاتیات ما ایرانی‌ها شده، مانع از این کار می‌شود.  به همه آن‌چه گفتم اضافه کنید: بی‌حوصله‌گی و چیز عجیب دیگر ناتوانی در تایپ فارسی! در محیط‌هایی اعم از وبلاگ و فیس بوک و توییتر و... دیگر مثل عهدبوق مجلات و کتاب و ... نیست که کسی چیزی بنویسد و کسی هم (تقریبا) به کارش کاری نداشته باشد. و اصلا خود نوشتن در مجله‌ای، روزنامه‌ای و... نوعی مصونیت و قداست! به وجود می‌آورد نزد مخاطب و (اغلب) نویسنده که حتما چیزی که چاپ می‌شود درست است و جز این نیست. حداکثر تلاش مجلاتی مثل «فیلم» و« ۲۴» هم که به دنبال فیدبک مطالب منتشرشده‌اشان هستند، و به نظرم این هم از تاثیرات فضای مجازی این چندساله است، اس ام اس و ایمیل‌بازی دیگران و جواب نویسندگان محترم در چند کلمه و رفع و رجوع همه چیز در یکی دو صفحه است. البته شور و هیجان نوشتن و رودررویی با مخاطب در وبلاگ و... چندان با خصوصیت غرورآمیز ایرانی هم سازگار نیست که: هر چه گفتم همان است و بحثی نباشه. فحش‌خوری فرهنگی! عنصری است که کمتر به این شکل صریح و آنی در مطبوعات ما جاری بوده باشد، و همین هم مانع اصلی از بروز فکر کسانی است که می‌توانند فکر و نظرشان را با دیگران در میان بگذارند، ولی ترجیح می‌دهند در برج عاج خویش بمانند و شان خود را بالاتر از نوشتن در محیط‌هایی این‌چنینی بدانند. اغلب ایشان به این محیط‌ها به شکل تحقیر و توهین نگاه می‌کنند.

              

               بی‌شک فیلم «اصغر فرهادی» یک سر و گردن از همهٔ فیلم‌هایی که امسال اکران می‌شوند (و یا خواهند شد) بالاتر است، و بلکه چند سال گذشته. به هر حال تا جایی که توانستم فیلم‌های ایرانی حاضر و غایب در جشنوارهٔ فجر این چند سال را دیدم و خب جز یکی دو فیلمی که متاثر از فیلم‌های این سال‌های خود فرهادیست، چیز دندان‌گیر دیگری اکران نشده و یا نخواهد شد. اگر هم یکی دو نکته در باره اتمسفر فیلم فرهادی و زمان طولانی بی‌مورد آن نوشتم، دلیل کافی نیست که با فیلمی ضعیف یا کارگردانی ناشی یا فیلمنامه‌ای یک سره مشکل‌دار طرفیم. البته هنوز هم ـ بعد از دیدن دوباره آن - به نظرم فیلم «گذشته» در قیاس با فیلم‌های قبلی ایشان پله‌ای پایین‌تر ایستاده و الان دلایل دیگری هم به دلایل قبلی‌ام اضافه شده: یکی بالانس نبودن دو نیمهٔ فیلم؛ نیمهٔ اول فیلم با آرامش و شخصیت‌‌محور پیش می‌رود و نیمه دوم با ماجراجویی مسلسل‌وار و پازل‌گونه. و ایضا پایان سانتی‌مانتال...آقای اسلامی در «۲۴» به شوخی حرف جالبی را در مورد کراکترهای فیلم‌های فرهادی زده است :« انگار او از این که در یک دورانی به دو نفر خوش گذشته باشد دچار عذاب وجدان است.» (ص۷۰)

               خب هر چه نوشته‌ام و هر عقیده‌ای دارم، حداقل مثل آقای افخمی در مجله «۲۴» سعی نکردم با کوبیدن فیلم عالی «جدایی نادر از سیمین» به بزرگداشت و والایی فیلم «گذشته» برسم. توصیف ایشان را از فیلم جدایی ملاحظه کنید و خودتان قضاوت بفرمایید: « زن و شوهری هستند که می‌خواهند جدا شوند زیرا یکی می‌خواهد برود و دیگری می‌خواهد بماند، اما معلوم نیست آن یکی چرا می‌خواهد برود و این یکی چرا می‌خواهد بماند. آنها هیچ اهمیتی به دختر نوجوان خودشان نمی‌دهند و او را به حال خود رها کرده‌اند. در عوض نادر ابلهانه به پدری که عقلش زائل شده آویزان شده است و خیلی جدی می‌گوید «اگر او (یعنی پدر) نمی‌فهمد من که می‌فهمم!» آدمی که به وضعیت دختر تازه‌بالغ خودش اهمیت نمی‌دهد و در عوض به خاطر یک پیرمرد منگ زن بارداری را با زور و خشونت توی راه‌پله پرت می‌کند. احتمالا خودش هم در مراحل اولیه‌ی زوال عقل است اما ظاهرا قهرمان داستان است و ما باید او را تماشا کنیم... به این ترتیب نیمه‌ی اول فیلم با آدم‌های احمق و ملنگ پیش می‌رود که معلوم نیست سر چی دعوا دارند و چرا باید توجه تماشاگر را جلب کنند...»(مجله ۲۴ مرداد ۱۳۹۲ ص ۵۲) از نظر ایشان هر کی که به پدر پیر و بیمارش (البته ایشان صفات بهتری! به کار برده‌اند: عقل زائل و منگ) اهمیت بدهد، ابلهی است که خودش هم در مراحل اولیه زوال عقل است و ملنگ تشریف دارند. حالا فکر کنید آقای افخمی در محیط وبلاگ و... چنین توصیفی را از جدایی به نام خودش می‌گذاشت...خود بخوانید حکایت مفصل از این مجمل.


 
 
گذشتهٔ اصغر فرهادی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢
 

 

بالاخره «گذشته» اصغر فرهادی را دیدم. خب زمان طولانی فیلم بیشتر به خاطر مقدمه‌چینی کشدار ابتدایی فیلم است که همین باعث می‌شود موتور فیلم دیر روشن شود. ولی وقتی موتور هم روشن می‌شود تفاوت بین فیلم‌ فرهادی در خارج از کشور و داخل کشور برایمان آشکار می‌شود: دیگر اینجا در فیلم «گذشته» اتمسفری نیست که ما در آن نفس کشیده‌ایم و حسش کرده‌ایم. اتمسفر فیلم «گذشته» مثل بسیاری از فیلم‌های اروپایی است که اکثرا و بالاجبار در پای تلویزیون و با زیرنویس فارسی می‌بینیم. هر چقدر یک فیلم اروپایی را دوست داشته باشیم، بازهم نمی‌تواند همان اثری را بر ما بگذارد که مثلا فیلم‌های خوب ایرانی و گذشته ایشان مثل : «در باره‌ٔ الی» و «جدایی نادر از سیمین» بر ما می‌گذارند. شاید به نظر این قیاس مع‌الفارقی است، ولی هر چقدر هم داستان فیلم «گذشته» جذاب باشد، در فضایی این فیلم را می‌بینیم که برایمان آشنا نیست و در طول دیدن آن تماشاگر (به خصوص تماشاگری که بیشتر با فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی سر و کار دارد) ابتدا باید مرحله‌‌ای را بگذراند که با فضای فیلم خو بگیرد و بعد به داستان و روابط آدم‌ها مشغول شود. خواندن زیرنویس عمل عذاب‌دهنده‌ایست که یک تماشاگر ایرانی فیلم به ناچار - به خاطر اختلاف زبان ـ باید تحمل کند و همین زیرنویس‌خوانی او را از بازی‌ها و نکات ریز یک فیلم غافل می‌:کند. بی‌دلیل نیست که بسیاری از کسانی که این فیلم را پسندیده‌اند توصیه می‌کنند فیلم را چند بار باید دید. روابط آدم‌ها نیز در اینجا با روابط آدم‌های فیلم‌های قبلی فرهادی به خاطر قرار گرفتن در فضایی اروپایی فرق می‌کند. مثلا یکی از جاذبه‌های فیلم «جدایی نادر از سیمین» کنتزاست بین سردی سیمین نسبت به روابط با دیگران است با گرمی روابط نادر با بقیه به خصوص با پدرش. سکانس حمام گرفتن پدر، که حتی در پشت صحنه هم بازیگر و فیلمبردار گریه می‌کنند کجا و صحنه معکوس آن در فیلم «گذشته» که پدر در حال استحمام پسر است. حسادت‌ها و روابط شخصی بین آدم‌ها نیز در فیلم «گذشته» بیشتر اروپایی است تا ایرانی. بله درست است: ما فیلمی اروپایی می‌بینم ساختهٔ اصغر فرهادی، البته فیلمی کشدار که داستان نچندان جذابی را از روابط انسان‌های آنجایی بیان می‌کند. معمولا جدایی کارگردان‌های ایرانی از فضای ایران و  روابط اجتماعی آن و نشان دادن دغدغه‌های جوامع دیگر - گرچه عده‌ای معتقدند که آنها موضوعاتی جهان‌شمول را برمی‌گزینند - نتیجه‌ای جز جدایی آنها از فرهنگ و خاستگاهشان ندارد و در نتیجه با افت کیفیت چه در ساختار و چه در داستان‌گویی‌اشان مواجه می‌شویم. هر چقدر هم سعی کنیم فیلم‌های خارج از ایران کیارستمی و نادری و چند تن دیگر که بعد از موفقیت در فضای ایران به خارج‌کشور رفتند و فیلم ساختند را موفق جلوه دهیم، باز هم هیچکدامشان نمی‌توانند به جایگاه فیلم‌هایی در اتمسفر ایرانی‌اشان برسد. خودتان فیلم‌های ایرانی این کارگردان‌ها را کنار فیلم‌های خارج‌ساخته‌اشان بگذارید و مقایسه کنید. متاسفانه این نقیصه برای کارگردان خوب ایرانی اصغر فرهادی هم با فیلم «گذشته» شروع شده است. «گذشته» را حتی اگر تقلید از کارهای گذشته خود کارگردان هم ندانیم، بی‌شک با گذشتهٔ ایرانی او متفاوت است.

خواندن این مصاحبهٔ کارگردان با منتقد خوب ایرانی آقای مهرزاد دانش را به دوستداران فیلم توصیه می‌کنم.


 
 
هابیت: یک سفر غیرمنتظره
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
 

مطلب ذیل نگاهی توصیفی است در روزهای آغازین اکران فیلم "هابیت: یک سفر غیرمنتظره"، ترجمه شده از سایت و مجله "توتال فیلم" و بالاخره منتشر شده در روزنامه "بانی فیلم" ۱۱ دی‌ماه ۱۳۹۱:

پیتر جکسون، توسط «دورف‌ها»، به ابتدای داستان بازمی‌گردد...

سال سینمایی 2012 سال خوبی برای فیلم‌های حماسی و کمانداران! بود.مثل فیلم «خشم تایتان‌ها» – با عظمت بیشتر نسبت به نسخه قبلی خود - و بیشتر به شخصیت کارگردانش نزدیک‌تر و به همان نسبت کسل کننده‌تر. یا مثلا «آینه آینه» یا «سفیدبرفی و شکارچی» به نظرتان کدام یک به داستان‌های خیالی برادران گریم نزدیک‌تر بودند؟اما خوشبختانه در این سال امید طرفداران «دورف‌ها» (شخصیت اصلی کتاب- فیلم هابیت) به باد نرفت. بعد از ساخت فیلم «استخوان های دوست داشتنی» پیترجکسون، دوباره سکان کشتی فیلمسازیش را به سوی شمشیرها و جادوگران و پرندگان شایستهٔ توجه در دنیای فانتزی (همچون سه گانه ارباب حلقه ها) گرداند. در حقیقت، گویی صحنه‌هایی را که قبلا آنجا بوده‌ایم را دوباره به دیدارشان نائل گشته‌ایم، به خصوص آن‌که (قسمت اول) هابیت : سفری نامنتظره، همان نقشه‌ای را در فیلم پی می‌گیرد که در فیلم یاران حلقه (یکی از سه‌گانه‌های ارباب حلقه‌ها) شاهد آن بودیم و البته این بار با یک گروه ناهمگون: سیزده دورف، یک جادوگر، و یک هابیت.

اما در کشاکش بین تکرار موقعیت‌های جدید که تصور می‌شود در گذشته اتفاق افتاده و توانایی جکسون در پدیدار کردن جهانی جدید، این اقتدار کارگردانی اوست که بر همه چیز فیلم غلبه دارد. توانایی پیتر جکسون در خلق دنیایی جدید در فیلم‌های دیگراو نیز به شکل پیروزمندانه‌ای قابل مشاهده است.گرچه این کارگردان زبدهٔ نیوزلندی این ریسک را به جان خریده است: راستش ساختن سه‌گانه‌ای از سه کتاب موفق با ساختن چیزی شبیه به همان سه‌گانه‌های قبلی‌ - که از داستان‌های فرعی آن سه کتاب به شمار می‌آید –خیلی فرق می‌کند. گرچه شرایط داستان فیلم «هابیت: یک سفره غیرمنتظره» چندان اجازهٔ موشکافی‌های سه‌گانه‌ «ارباب حلقه‌ها» را به کارگردان نمی‌داده است؛ اما با مهارت و استادی ویژه‌ای که از جکسون سراغ داریم توانسته با همین رمانی که داستانش شصت سال پیش از ارباب حلقه‌ها اتفاق می‌افتد، فیلمنامه‌اش را بسط داده و در سه‌گانه‌ی بعدیش بگنجاند. با توجه به اینکه این سه گانه شامل شروعی از قسمت‌های بعدی آن و سپس گسترش داستان در دو قسمت باقیمانده خواهد بود.

در اولین قسمت از هابیت: یک سفر غیرمنتظره - که شبیه نور خیره‌کننده‌ای است که ناگهان توجه تماشاگران را به خرده‌های درخشان یک کار قبلی جلب می‌کند -  یکی از دشمنان بزرگ این سه‌گانه نشان داده می‌شود. دومین پیش‌معرفی هم متعلق به «الیا وود» در  نقش فرودو – نقش اصلی ارباب حلقه‌ها – و شخصیت دیگر همان سه گانه یعنی «بیلبو» با بازی «ایان هلمز» است: گرچه اکنون این هر دو مسن‌تر از زمان اکران فیلم‌های قبلی هستند اما این یادآوری‌ها جهت انتقال فضای افسانه‌ایی داستان‌ها به نسل جوان لازم بوده است. اما مگر این داستان‌های قبل از خواب نیست که تالکین نگاشته است؟ چرا، راستش تالکین کتاب را برای کودکان نوشته است، اما جکسون فیلم را برای این رده سنی نساخته است. این سفر به «مرکز زمین» ـ منظورجایی که اتفاقات هابیت و ارباب حلقه‌ها می‌افتد – گام زدن مطلوبی است در میانهٔ سرزمین وهم‌انگیز صفحات کتاب و هیولاهای اعجوبه‌ای که در کتاب متاخر ارباب حلقه‌ها – هابیت – و فیلم‌های بعدی جکسون - بعد از ارباب حلقه‌ها – حضور و ظهور دارند. بی‌شک این دسخت سه‌بعدی «جکسون» تعادلی دلپذیر دارد: از یک سو - درفضای فیلم- آوازهای دلنشین، چای بابونه و جوجه تیغی‌های مریض بانمک! را می‌بینیم و از سوی دیگر درختان برگ و بار ریخته و هجوم شیاطین سردمزاجی که با چشمان وحشی گرگ‌منش خود هم‌چون غولی سترگ به سمت تماشاگران خیز برمی‌دارند.

کارگردان ابتدا با برجسته‌نمایی صحنه‌های فیلم که گه‌گاه کیفیت تکنیک Cut-out را یادآور است، همان طور که آمد به سمت تماشاگرانش خیز برمی‌دارد؛ او ‌می‌تواند شما را از دنیایی که در آن غوطه‌ور هستید خارج کند و به شکلی موفق، با کیفیتی به‌سازی شده در فیلمش، به دنیای خودش راهنمایی کند. داخل شدن در دنیای شخصی که جکسون هم‌چون خدایی مقتدر با چشم- دوربینش همه چیز را تحت سیطره دارد، تسلطی تمام به چشم‌اندازی باشکوه چه به صورت واقعی (سرزمین زادگاه جکسون: نیوزلند) و چه دیجیتال (دنیای ساختهٔ دستان کارگردان). نگارنده این مقاله فیلم را با فرمت جنجالی ۴۸ فریم در ثانیه دیده است (فرمتی که بعضی از سینماها فیلم هابیت را بر خلاف فرمت معمولی ۲۴ فریم بر ثانیه نمایش می‌دهند) و به نظرم، بعضی از حرف‌هایی که در بارهٔ این فرمت زده شده، درست است: برخی از صحنه‌ها احتیاج به تنظیم دارند و هم‌چنین جنس نمایش فیلم مانندتماشای پخش زنده تلویزیونی است. اما این فرمت نتایج مطلوبی هم دارد: صیقلی بودن تصاویر جذاب و درخشندگی ‌آنها: مثلا یک گشت و گذار درست و حسابی و پرجنب و جوش در قلب یک کوهستان و نمایش آن با این فرمت نوظهور و یا یک جنگ نفس‌گیر میان سرزمین گابیلن‌ها( غول‌های افسانه‌ای و دشمن اصلی هابیت‌ها) از نتایج این شیوه نمایش فیلم است.

ساخت استادانه مراحل یک فیلم بی‌شک پراهمیت است: جکسون استعداد این کار را دارد که حرکات دوربینش را چنان موزون و زیبا تنظیم کند که پانزده بازیگر اصلی فیلم در حال شام خوردن همه قابل تشخیص باشند. البته از جکسون انتظاری جز این نیز نمی‌رفت. در این قسمت از سه‌گانه هابیت همهٔ دورف‌ها(سیزده دورف) به طور کامل شخصیت‌پردازی نشده‌اند.اما با این حال کارگردان با تمرکز بر روی این سه بازیگر و نقش‌هایشان در گروه دورف‌ها به سادگی سویهٔ احساسی فیلمش را جلو می‌برد: «کن استات» بازیگر نفش «بالین» ( و به نوعی ریش سفید و رهبر معنوی دورف‌ها)، «استفن هانتر» در نفش «بامبور» که معمولا مایهٔ دردسر دیگر شخصیت‌های فیلم است و نیز شخصیت «تورین» با بازی گرم و قهرمانانهٔ «ریچارد آرمی‌تیج» که فرماندهٔ دورف‌ها به شمار می‌آید.در ضمن برای نقش‌های اصلی کارگردان به دنبال گزینه‌های جدیدی بوده است. پیتر جکسون «مارتین فریمن» که در نقش بیلبو بگینز ظاهر می شود را از سریال جدید شرلوک انتخاب می‌کند و شما می‌توانید در فیلم و قیاس آن با سریال ببینید که چرا.«الیا وود» در نقش «فرودو» گرچه توانسته در سه‌گانه‌های قبلی پیترجکسون بار زیادی را در فیلم تحمل کند و نقش سنگینی را به عهده بگیرد، اما راستش او هنگام بازی چندان شور و شوقی ندارد و به نظر در نقش آفرینی‌اش می‌‌نالد. اینجا هم گرچه «فریمن» در نقش بیلبو هم نالیدن را دوست دارد؛ اماقسمتی از فیلم که «برت» سعی در به دست آوردن امتیاز دارد، در موقعیتی کمیک او به اوجی درخشان نزدیک می‌شود.

البته اینجا چیز زیادی برای درخشندگی نقش با ظرافت خاص وجود ندارد، همانطور که در خاطر تماشاگران  فیلم «The Office» است او استاد جدی سخن گفتن در عین شوخ مداری در نقش است: «یان مک کلین» در نقش «گندالف» می‌پرسد«آیا او یک جادوگر بزرگ است یا او شبیه شماست؟» و در همان زمان خشم فروخورده خود را به نمایش می‌گذارد.او همچنین در نقش‌آفرینی‌اش لحن کمیک و دراماتیک را به خوبی از هم تفکیک می‌کند. درست هنگامی که شما نگران این هستنید که او تحت تاثیر معجون هیولاهای فیلم کاری از دستش برنیاید، و همزمان با «گالوم» در میانهٔ این رویداد رو در رو می‌شود، یک بازی چیستان ترتیب داده می‌شود که «بیلبو» غرق در گل و لای با درخشانی اصیل از عهده رلی که به او سپرده شده برمی‌آید.  «مارتین فریمن» بازیگر (در نقش بیلبو بگینز) میان همه شاه‌نقش‌هایی که «پیتر جسکون» تا به حال در فیلم‌هایش هدایت کرده است، با نقش‌آفرینی همراه با بروز احساساتش اشاره دارد به راه سختی که او در این سه‌گانه پیش پایش گذاشته شده است. همانطور که جادوگر دوره‌گرد «گندالف» ،«بیلبو» را نصیحت می‌کند: «مرد کوچک! اکنون خانه و کاشانه‌ات پشت سرت است و جهانی (که باید کشف کنی) درست رو در روی تو و در کنار توست.»

نویسنده: متئو لیلاند

مترجم: وحید فرازان


 
 
کمی در باره الی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
 

«همه چیز در باره الی» ، سید وحید حسینی، نمایش: سالن سینمای دانشگاه سوره، ساعت ۱۴:۳۰.

«غروب پاییز مردی کنار ساحل رو به دریا تنها ایستاده انگار چشم به راه آمدن کسی است. با لباس‌های نمدار و تیره‌اش، و شانه‌های فروافتاده‌ و ته ماندهٔ امیدی در چشم‌هایش. این عکسی بود که نمی‌دانم از کجا به ذهن من راه پیدا کرده بود. اما هر چه بود جرقه‌ای شد برای شعله ور کردن داستانی در ذهنم که بعد از تولد تبدیل به الی شد. الی ناشناختگی کنجکاوی‌برانگیزی است، مثل عکس سیاه و سفید کسی که کنجکاوی به حقیقت اوست نه اسم او. نازی و منوچهر؛ پیمان و شهره؛ سپیده و امیر؛ احمد، الی و علیرضا. همسفران سفری با آغازی گرم.» جملات بالا، همراه با صدای "اصغر فرهادی"، آغاز فیلمی مستند از پشت صحنهٔ فیلم محبوب منتقدان در جشنواره بیست و هفتم فجر است به نام "همه چیز در باره الی". فرهادی به عنوان استاد راهنمای "سید وحید حسینی" او را در ارائه این پایان‌نامه کارشناسی کارگردانی یاری داده بود. با عنایت و اطلاع‌رسانی دوستی خوب – آقای مجید نیک‌نفس‌ - توانستم این فیلم را همراه با دانشجویان دانشگاه سوره و همراهی کارگردان و فرهادی ببینم. حقیقت این است که چیزی که همه را مشتاق دیدن این فیلم کرده بود، دلربایی "در باره الی" بود وگرنه پایان‌نامه‌های دانشجویی بسیاری است که تماشاگر کمی را به خود جلب می‌کند و فقط در حد آرشیوی یا تجربه‌ای برای کسی که اولین کارش را ارائه می‌دهد تا مهارت خودش را به اثبات برساند، باقی می‌ماند. ولی شوق دیدن این فیلم همه را فراگرفته بود و بازهمان قصهٔ جاگیری برای خود و دیگران تکرار ‌شد و سرآخر قول دادن برای سانس دوم و نشستن زمین و ایستاده فیلمی هفتاد و پنج دقیقه‌ای را دیدن! چگونگی شکل‌گیری یکی از بهترین فیلم‌های این سال‌ها کنجکاوی است که هر اهل فنی را وسوسه می‌کند تا سرکی بکشد به پشت پرده شعبده‌بازی همه فن حریف. او چگونه توانسته با کمترین عناصری که در بضاعت سینمای ایران است، معجزه‌ای چنین بزرگ بیافریند و همواره مسلط بر همهٔ عناصر فیلمش گلیم خود را از آب بیرون بکشد؟ همه پی جواب این سوال بودند. فیلم بیشتر به کلاس درسی می‌مانست برای آنانی که می‌خواهند فیلمی ماندگار از خود بجا بگذارند. بعد از جملات بالا و گفتن ترکیب "آغازی گرم"، تولد فرهادی را در همان لوکیشن ویلای مخروبه شاهد هستیم که چگونه بازیگران و دیگر عوامل فیلمش به دور او حلقه زده‌اند و سال‌های زندگی او را معکوس می‌شمارند تا نوبت به فرهادی برسد که شمع روی کیکی کوچک را فوت بکند. البته این فوت کردن نهایی را در آخر فیلم می‌بینیم، جایی که فرهادی تردستی خود را در کارگردانی و بازیگری و مهارت در میزانسن و ...به همه ثابت کرده است. انگار با فوت او ماهم نفس راحتی می‌کشیم که چگونه کسی توانست با همه قوت و توان خود و با کمترین امکانات فنی، کاری بزرگ را به سرانجام برساند. البته لذت دیدن چنین فیلم‌هایی وقتی دوچندان می‌شود که فیلم اصلی خود تاثیرش را از قبل گذاشته باشد و همراه بشود با خاطرات شیرینی که از دیدن آن فیلم داشته‌ایم، چنان که کارگردان خوب این کار "سید وحید حسینی" هم با زیرکی از عنصر پیوند دهندهٔ قوی برای همین مرور خاطرات و تاثرهای پیش‌آمده قبلی استفاده کرده است: موسیقی به نام "الی" از آهنگسازی آلمانی – که پیشتر فرهادی در تیتراژ پایانی فیلم اصلی استفاده کرده بود - اینجا به صورت گسترده‌تر در تمام فیلم جاری می‌شود. این کار باعث شده تا موسیقی علاوه بر کارکردی تزیینی، در خدمت فیلمساز باشد برای تاثیرگذاری بیشتر فیلمش. بعد از سکانس مقدمهٔ فیلم که همان مراسم مختصر تولد فرهادی است، حسینی از بازیگران خواسته تا در بارهٔ داستان فیلم توضیح بدهند. گرچه هر کدامشان مختصری از داستان و فضای فیلم را توضیح می‌دهند ولی حرف آخر را گلشیفته فراهانی – سپیده - می‌زند که:«نمیشه. بعضی از قصه‌ها رو نمیشه تعریف کرد. قصه‌هایی هستند که وجود دارند و در قالب کلمه نمی‌گنجند...» یا مانی حقیقی – امیر- در باره الی قضاوت می‌کند: «نمی‌دونم شاید من تنها کسی بودم که فکر می‌کردم که الی واقعا آدم معصوم و بی‌گناهیه و هیچ کار بدی نکرده. مطلقا...صفر.» وتعریف سپیده از الی : «انگار سپیده‌ام اون‌جور که باید الی رو نمی‌شناخته...انگار الی یه قدیسه، موجودی زمینی نیست.»  نشان دادن پشت صحنهٔ سکانس‌های مهم  فیلم بیشترین تلاش فیلمساز است. تلاشی که توانسته از میان ۱۳۰ ساعت فیلم، فقط مختصری را در حد هفتاد و پنج دقیقه را انتخاب کند. الان فکر کردم  ای کاش فیلم هم با توجه به این انتخاب سخت از میان این همه راش‌ نام دیگری داشت :" کمی در باره الی".

پشت صحنهٔ سکانس‌ها و حتی تک صحنه‌هایی را در فیلم می‌بینیم:

- رقص و پایکوبی که جمع دوستان در ابتدای ورود به آن ویلای ویران انجام می‌دهند و چگونگی رقص‌گیری! فرهادی از جمع بازیگران.

- سکانس شیرین پانتومیم - و به قول یکی از بازیگران "پایان خوشی‌ها در ویلا" : «پانتومیم، بازی به ظاهر کودکانه‌ای که گوشه از ذهنم منتظر فرصتی بود تا زمانی در فیلمی جا بازکند و به تصویر در بیاید.» و جایی که فرهادی به اصرار به کودکی که پانتومیم بازی می‌کرد می‌گفت که بگو پنتامیم مثل پنتاگون! (که البته انگلیسی آن پنتامایم است.) و بالاخره بازیگران که با شعر "ای مه من ای بت چین..." سکانس را پایان می‌دهند.

- غرق شدن آرش و نجات آن و مصایبی که درکنار دریا فرهادی با بازیگران و عوامل دارد.

- «یک روز صبح در مقابل دریا و انگار در برابر آرام‌بخش‌ترین تابلوی هستی ایستاده بودم و ساعاتی بعد نزدیک غروب کسی در آن روز در حال غرق شدن و دست و پازدن در همان دریا بود. احساس کردم مقابل وحشی ترین و بی‌رحم‌ترین مظهر هستی ایستاده ام.» درآوردن حس سکانس غروب و شب دلگیری که همه رو به دریا منتظر معجزه‌ای هستند تا رخ دهد، گویی بدون این مقدمه نویسنده و کارگردان نمی‌توانست شکل بگیرد.

- سکانس بادبادک‌ هواکردن الی که با این جمله فرهادی به سراغش می‌رویم : «تصویر پیش از مرگ او را نه تیره و غم‌آلود می‌دیدم و نه ساکن و ماتم‌زده، چیزی شبیه یک بازی کودکانهٔ پرابهام. ابهامی مثل خود مرگ.»

- سکانس کتک‌کاری امیر(مانی حقیقی) و سپیده(گلشیفته فراهانی) که یکی از سخت‌ترین سکانس‌ها هم در پشت صحنه و هم در اجرای آن بوده، جایی که مانی حقیقی می‌گوید باید کاری رو می‌کردم که تا به حال در مورد کسی انجام ندادم و آن هم کتک زدن کسی بود. تمرین‌های بسیار و بالاخره گریه بازیگر- کارگردانی  که بعد از درآمدن صحنه محتاج دل‌داری دیگران است تا از تاثرات اجرای این صحنه کمی کاسته شود. و تعریف پیمان معادی از فرهادی که در همین جمله مختصر خلاصه شده: «من فکر می‌کنم هر نقش رو بهتر از خود آن بازیگر خود آقای فرهادی بازی می‌کردند.»

- و جایی که باید سپیده منولوگی طولانی را بعد از دیالوگهای کوتاه بازیگران بگوید: "به خدا دیگه این یکی رو دروغ نمی‌گم..." که از بس تکرار کرده بود، بعد از گذشت سه ماه و نیم از فیلم همه را حفظ بود... وافسوسی که نصیب تماشاگر می‌شود، وقتی مهارت و زحمتی را که او برای درآوردن نقش‌هایش می‌کشیده را از نزدیک شاهد است، وقتی که او دیگر در ایران و میان بازیگران ایرانی نیست، انگار گم‌شده‌ای سینمای ایران دارد: گلشیفته بازیگری که می‌توانست – می‌تواند – یکی از بهترین بازیگران ایرانی در فیلم‌های ایرانی باشد. همانطور که بعد از دیدن فیلم "در باره الی" در جشنواره فجر پارسال نوشتم، مجموع داوران آن دوره می‌توانستند با کمی درایت و نمایش حرکتی مثبت جایزه بهترین بازیگری را به فراهانی بدهند تا حداقل پاداشی مختصر باشد هم برای این بازی عالی و هم دلجویی از بازی خوبش در "سنتوری" که به نوعی حتی در میان مننتقدان دیده نشد؛ گرچه می‌دانم توصیه‌هایی نیز آن زمان توسط چند کارگردان خوب برای جلب نظر داوران صورت گرفت، ولی از آنجا که در این ملک کمتر زحمتی است که به جا و به موقع مورد قدر و تقدیر قرار گیرد، نه وقتی که بند را آب برده باشد، این کار هم به بوته فراموشی سپرده شد.

- جملاتی که فراهانی از آینده شخصیت‌های فیلم خبر می‌دهد جالب است: «باز از آن مصلحت‌اندیشی‌های سپیده است.(دروغ گفتن سپیده به علیرضا)...سپیده از آن آدم‌هایی است که در زندگی‌اش همه‌اش گند می‌زنه. شاید با همین دروغ، علیرضا بره خودش رو بکشه. من مطمئنم که سپیده هم خودش رو خواهد کشت. به نظر من سپیده به علیرضا می‌گه. و احتمالا از امیر جدا می‌شن. من حتما واقعیت رو به علیرضا می‌گم، ولی در این لحظه موقعیت درستی نیست. سپیده وقتی فیلم تموم شد، چله الی که تموم شد، تلفن رو برمی‌داره و یه قرار می‌ذاره با علیرضا و ماجرا رو بهش میگه. به نظر من سپیده تو این فکر که چه جوری زودتر بره و به علیرضا بگه که الی گفته بود.» و بعد از آن که فرهادی با این جملات از ویلا- لوکیشن- فضای درونی فیلمش خداحافظی می‌کند: «ویلای قدیمی و ساکتی بود که پس از رفتن گروه از آن جا تنها کنار ساحل ماند و هر شب دریا و موج بیشتر به سمتش آمدند و شاید چندان دروغ نباشد که دریا او را نیز در خود غرق کند. انگار که از ابتدا هم نبوده است.» و بالاخره کارگردانی سکانس پایانی که به نوعی دوباره جمع دوستان در تلاشی هماهنگ سعی دارند تا خودرویی را که در ماسه‌های کنار ساحل گیر کرده است بیرون بیاورند، به نشانه همدلی دوباره؛ باز از زبان فراهانی می‌شنویم:«شاید بعد از این فیلم همه ما فکر بکنیم که اگر این اتفاق برای ما بیافته ما چی‌کار می‌کنیم؟... دیگه این آدم‌هایی که به این سفر رفتند، دیگه اون آدم‌ها از سفر برنمی‌گردن. اون آدم‌ها تو اون ویلا مردند. تمام اون آدم‌ها یه آدم‌های دیگه‌ان که از سفر برمی‌گردن، برای تا آخر عمرشون.» شروع فیلم که همراه با روشن شدن نورها به روی بازیگران و صحبت‌های آنان بود با تمهیدی جالب با خاموش کردن نور به پایان می‌رسد. و دوباره شمارش معکوس بازیگران و عوامل فیلم که تولد فرهادی را جشن گرفته‌اند، هفت شش پنج چهار سه دو یک... و شمع‌هایی که فوت می‌شود و کیکی که با این جمله فرهادی بریده می‌شود: «امیدوارم که این فیلم، بهترین فیلم تمام زندگی‌مون بشه.» آرزویی که تا به حال محقق شده است. امیدوارم که در نسخه دی وی دی فیلم "در باره الی" این فیلم هم به عنوان فیلم پشت صحنه گنجانده شود.

در پایان برای سپاسگزاری از "سید وحید حسینی" و زحمتی که برای ساختن این فیلم به مدت یک سال به خودش هموار کرده است، صحبت‌های استاد راهنمای ایشان و کارگردان خوب سینمای ایران را که بعد از نمایش فیلم و در جلسه دفاعیه بیان کردند را می‌آورم. امید که ایشان با درجه خوبی کارشناسی کارگردانی سینما را از دانشگاه سوره گرفته باشند و کارهای دیگری از ایشان را در آینده نزدیک ببینم: 

« تنها چیزی که می‌تونم در باره این فیلم  بگم اون بخش‌هایی است که در فیلم نادیده است و در واقع شاید برای یک دانشجوی سینما مفید باشه که چگونگی ورود ایشان به پروژه و ویژگی‌ها و محسناتی که داشت تا تونست در پروژه بمانه، که این چیزها در فیلم دیده نمی‌شه، ولی برای کارهایی این‌چنینی واقعا لازمه. قبل از ایشان کسی دیگری به عنوان فیلمبردار پشت صحنه بود که من دنبال بهانه‌ای بودم که به ایشون بگم نیاید و فکر می‌کردم که حواشی که فیلمبرداری می‌شود مزاحم فیلم بشود و بالاخره با دعوا ایشان از پروژه رفتند و حالا با چنین کارگردانی که یه بار چنین تجربه‌ای با پشت صحنه‌اش داشته و هرگونه آدمی که بخواهد ذهنش را مشغول بکنه تحمل نمی‌کنه... و بالاخره آقای حسینی اومد که من گفتم که من اهل آدمی که پشت صحنه مزاحم کار باشه نیستم. ویژگی مهمی که داشت، که به نظرم هر کارگردانی باید داشته باشه، اون اصرار و لجاجتی بود که من رو مقهور کرد و گفت که من قول می‌دم که در کل این پروژه شما، ما رو نبینید. اصلا و واقعا هیچ جا احساس نمی‌کردم که داره فیلم می‌گیره. مثلا جاهایی که به گفته خودش دوست داشته بگیره و نگرفته بود مثلا جاهایی بود که تمرین خصوصی بود و به خاطر محدودیت‌هایی بود که ما ایجاد کردیم. یکی از ویژگی‌های ممتازش که حالا شما ممکن است بی‌خبر باشید این است که اول  آمد و علی‌رغم همه مخالفت‌های من تونست خودش رو اثبات کنه و تونست در سرصحنه بماند و آن هم بدون هیچ مشکلی. و دوم تونست در طول فیلمبرداری جوری کار کنه که هیچ کس نگه که آقا این رو یه جوری ردش کنیم بره، چون معمولا این جوریه که آدم‌هایی که کارشون بعدها دیده خواهد شد گروه خیلی تحملش نمی‌کند. حضور ایشون هیچ وقت زحمتی برای فیلم نبود. یه خصوصیتی هم که الان کشف کردم این بود که ایشان خیلی راحت و صادقانه گفتند به زبان تئوری مسلط نیستند. ای کاش خیلی‌ها در سینمای ما هم بتوانند این جمله را به راحتی و صادقانه بیان کنند. در باره فرم فیلم که با آقای حسینی صحبت کردم گفتم که تماشاگر بعد از دیدن این فیلم "در باره الی" برای خودش دنیایی می‌سازد و تو جوری کار کن که بعد از دیدن فیلم تو این دنیا رو نشکنی. یعنی مثلا ممکن است که تصاویری گرفته باشه که رازی بعضی از چیزها رو برملا کرده باشه، تو با اون کار لذت این فیلم رو از تماشاگر می‌گیری و این محدودیت بزرگی بود که برایش گذاشتم که در باره فیلم توضیح بدی، راجع به مضمون فیلم حرفی بزنی، چیزهایی که تماشاگر باید کشف کنه و این را واقعا رعایت کرد. فیلم فرم بارزی که بتوان به صورت منحنی روی کاغذ نشان داد ندارد. ما وقتی که میگیم فرم بدین دلیل می‌گیم که حاصل این ساختار دو تا چیز خواهد بود: یکی این که مضمون رو بتونه رو خودش حمل کنه و دیگر این که تماشاگرش رو از فیلم دور نکنه. به نظر من این فرمی که در فیلم درآمده است در مورد هر دو موفق است و به هر حال تعداد دوستانی که اینجا نشستند اتفاقا با توقع و حساسیت بیشتری این فیلم را می‌بینند چرا که دوستدار فیلم اصلی هستند. در باره مضمون نیز حالت تقدیرگرایی که در فیلم اصلی هست را آقای حسینی سعی کرده تا در فیلم خودش هم رعایت کند. مثلا شروع با یک تولد و بعد مرگ و بعد دوباره نشان دادن تولد، با مضمونی این شکلی سعی کرده ناخودآگاه تاثیر خود را به روی تماشاگربگذارد. بازهم تکرار می‌کنم که ایشان بزرگترین امتیازش این است که با مرارت و سختی بسیار کنار کار ایستاد و از این که بازیگری روز اول جوابش را ندهد قهر نکرد و خیلی طول کشید که خودش را به کار نزدیک کنه ولی توانست این کار را انجام بدهد. من به عنوان استاد راهنما توصیه‌ام به وحید این است که "فیلمی که احتیاج به توضیح داشته باشه، حتما یک جای کارش میلنگه." یا فیلم تاثیرگذار بوده یا نه. وقتی که من شروع کنم به دفاع کردن از فیلمم معلوم است که یک جای کارم میلنگه. فیلمی که روی پرده می‌آید را هیچ بهانه نباید آورد که به این بهانه من نتونستم. باید فکر کرد که من با فراغ بال و این امکانات این کار را ساختم و شما حق دارید که در باره همه چیزش قضاوت کنید.»

 


 
 
به خاطر یک فیلم بلند لعنتی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸
 

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی؛ داریوش مهرجویی، چ اول:۱۳۸۷/نشر قطره.

«برای من آینده البته معلومه که مهمه، اما امید به آینده چیز دیگه‌ایه»۱

اشتیاق داشتم که هر چه زودتر اولین رمان فیلم‌ساز بزرگ کشورمان «داریوش مهرجویی» را بخوانم. خوشبختانه رمان "به خاطر..." حجم زیادی ندارد و می‌توان ۲۴۸ صفحه را یک‌نفس خواند، کاری که من روز هفدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۸بعد از خرید آن از نمایشگاه کتاب انجام دادم. شخصیت اصلی رمان "به خاطر..." "سلیم مستوفی" ۲۳ ساله (ص ۲۰۱)به نوعی نمایندگی می‌کند از نسل جوان فیلمسازی که در میان هیاهوی بسیار برای هیچ جامعهٔ اواخر دههٔ هشتاد، به دنبال دست‌آویزی است که درد خود را در قالب یک تولید هنری بیان کند. در این عبور شخصیت اصلی از میان هزارتوهای جامعه برای اخذ مجوز و از همه بالاتر راضی کردن تهیه‌کننده‌ای برای تهیه یک فیلم بلند، مهرجویی به روشنی نقبی زده است به وضعیت فیلمسازی در ایران و اوضاع اجتماعی این سال‌ها و بلاهایی که بر سر یک هنردوست یا هنرمند دانشجو فیلمساز می‌آید از طرف جامعه‌ای که همه سعی دارند تا او را منکوب کنند. این رمان که به سبک اول شخص مفرد نوشته شده است و در واقع واگویه‌ها یا به نوعی خاطرات سلیم است از شکست‌ها و سرخوردگی‌هایش در یک مقطع زمانی و در اوج بی‌کاری و ممنوع‌الفیلم بودنش؛ گاهی با نگاهی عمیق به دردهای جامعه فعلی تهران-ایران اشارات صریح و روشنی دارد به نابسامانی‌های فراوان. هیاهویی که در رمان "به خاطر..." به گوش خواننده می‌رسد، یادآور هیاهوها و فضاسازی‌های سینمایی‌ در دو اثر ماندگار "بهرام بیضایی" یعنی "سگ کشی" و "وقتی همه خوابیم" است. اشاره‌ام به سکانس‌هایی در فیلم‌های مذکور است که رفت و آمدها و ساخت و سازها، دیگر جایی برای تامل و تفکر و آرامش باقی نگذاشته است. «...روبروی خانه آن‌ها دارند یک برج بلند می‌سازند و از صبح تا شب کارگران مشغول کارند. مثل همه جای تهران، مثل همین سه چهار ساختمانی که دور و بر ما دست به کارند و از روی تراس به خوبی دیده می‌شوند، و کارگران عزیز مدام در کمال آزادی و خونسردی فضای دور و بر را به آلودگی صوتی و هوایی می‌آلایند. انواع و اقسام صداها، از کوبش‌های سنگین که دیوارها و پنجره‌ها را به لرزش می‌اندازد، تا زر و زر و خرت و خرت آهن‌کارها و نجارها و بدتر از همه داد و فریاد خود عمله‌های عزیز، که مدام یکی از طبقهٔ پایین هی فریاد می‌زند...»(ص۲۴)

نویسنده علت نوشتن این خاطرات را از زبان سلیم چنین بیان می‌کند: «...یک جا در یکی از کارهای عالی‌جناب یونگ خواندم که می‌گفت نوشتن مثل اعتراف کردن نزد کشیش، یا صحبت و درددل با روانکاو است. آدم با نوشتن خودش را خالی می‌کند، و با اعتراف به خصوصیات مرموز و زیر و بم‌های حسی و عقیدتی خود، یه جوری خودش را تطهیر و شفاف می‌سازد، لااقل برای خودش. البته به شرط آن که عقل و شعور دریافت این قضایا را داشته باشد...»(ص ۸۴-۸۵) مهرجویی به خاطر سابقهٔ تحصیلات فلسفی در دانشگاه UCLA آمریکا و بی‌تردید نگاهی که عمیق‌تر از یک فرد عادی است؛ جا به جا در اولین رمانش با کنکاش خود در جامعهٔ ایران و بیان خصوصیات جماعت ایرانی، علت‌های درجازدن و درخودماندن و روحیهٔ خودآزاری و دیگرآزاری  جامعه و جماعت ایرانی را از زبان "سلیم" بیان می‌کند: «من باید بنشینم و به این بیاندیشم که چرا برخلاف روحیهٔ خداپرستانه و مذهبی همه، که به دنبال سعادت بخشیدن به افراد جامعه از طریق تلطیف روح اخلاقی آن‌هاست، در این جامعه این همه فساد و دورویی و بی‌اخلاقی و زشتی و بی‌ادبی حاکم است. فساد، از همه نوعش، بیش از همه مالی و بیش از همه اخلاقی. یعنی چرا باید دخترهای ما، این همه بی‌بند و بار و رها و راحت در دسترس باشند؟ چرا می‌گویند فحشا افزایش یافته، نسبت به گذشته، چرا همه فکر می‌کنند که هر دختری را که بخواهند و دست روش بگذارند راحت می‌توانند تصاحب کنند. چرا این‌قدر همه مادی شده‌اند؟»(ص۱۴۹) او در این میان نیش‌های خود را به جامعهٔ غیردموکرات کنونی ایران نیز می‌زند:«بعد خود را دل‌خوش می‌کنم به این که این واقعیت، در واقع خاص شخصیت جنابعالی نیست که بیش و کم مشخصه اصلی شخصیت مرد ایرانی است. و چه بسا که زن ایرانی. به یاد حرف دکتر می‌افتم که می‌گفت همهٔ این‌ها، این دورویی‌ها، این ظاهر و باطن کردن‌ها، این دروغ دائمی در گفتار و رفتار و کردار، این تعارف‌های دروغین، این آبروداری‌های ظاهری و کاذب، همه نتیجه و تجلی جامعهٔ سرکوب است. جامعهٔ ناآزاد.»(ص ۱۲۰)البته او در راه کشف این نابسامانی‌ها مثلا «...کیفیت بولدوزر بودن جناح تندرو مجلس »(ص۱۰۶) را هم یکی از علل پرشمار وضعیت کنونی جامعه ایران برمی‌شمارد، که اشاره به عوامل خارج از خصوصیات شخصی و خصوصی جماعت ایرانی است. اما به طور مثال هر آن در انتظار مصیب‌بودن، به خاطر روحیهٔ مذهبی مردم ایران نیز از چشمان تیزبین مهرجویی دور نمانده است:«نه بی‌شک یک وجه متمایز شخصیت اینجانب همین مدام به استقبال فاجعه و مصیبت رفتن است. همان گوهرهٔ یک روحیه مذهبی، ما هنوز چیزی نشده از همان دقایق و رویدادهای ظاهرا بی‌اهمیت اولیه، بی‌درنگ به نتایج مصیب‌بار ممکن و احتمالی آینده می‌جهیم و خود را در سوگ رویدادهای ممکن ولی هنوز نامعلوم و نامشخص فرو می‌بریم، و هی همان را نشخوار می‌کنیم. این چه مرضی است؟ استغراق در امر واهی، پوچ، در خیال، و همه منبعث از نفی و منفی‌بافی، و روحیه‌ای مرگ‌طلب و نیست انگار.»(ص۱۱۱) یا از زبان شخصیت اصلی می‌شنویم:«عاقبت به خیر باشد؟ توی این مملکت؟ مگر امکان‌پذیر است.»(ص ۸۵) «معنای این کودکی دراز مدت تاریخی چیست، چرا من این طوری‌ام، چرا ما همه همین طوریم، یعنی هر گاه از نظر تاریخی خوشیم و خوبیم، خود به دست خود، خود را ویران و خراب می‌کنیم...یا از ویرانگران استقبال می‌کنیم؟»(ص ۱۹۳) یا تلاش بیهوده‌ای که اغلب شخصیت‌های اصلی فیلم‌های مهرجویی به خصوص "حمید هامون" به آن دست می‌یازند تا با عقل اجتماعی خود به زندگی‌اشان سر و سامان بدهند، ولی ثمری سرآخر عایدشان نمی‌شود نیز، در این رمان به دوش "سلیم مستوفی" افتاده است:«حضور پیوسته و مداوم کم‌عقلی و جهالت در روابط انسانی ما مردم که این را من سعی کرده‌ام به شیوه‌هایی نه چندان عجیب و غریب مهار کنم.»(ص۷۹) از خصوصیات مهم دیگر این سال‌های پرهیاهو و شیوع نا‌گوار آن در میان ایرانی‌ها و اشاره‌های جا به جای مهرجویی در رمان "به خاطر..." به آن، می‌توان حرص و طمعی همه‌گیر را همچون طاعون نام برد: «امان از دست این حرص سود بیشتر که به نظرم شالوده و زیرآب این مملکت را حسابی زده است. و خصوصیتی است ذاتی که لابد از همان محرومیت و فقر ازلی تاریخی‌مان می‌آید، که هم در تک‌تک افراد ملت و هم در تک‌تک افراد دولت مستتر است...»(ص۵۲) یا اشارهٔ به جای نویسنده به روحیه توتالیر ایرانیان در صفحات پایانی رمانش و اشاره به این نکته که تمامی بدبختی‌هایمان ریشه در این روحیه دارد:«قلدرمآبی، آن روحیهٔ تمامیت‌خواه، روحیهٔ توتالیتر که ما مردم فلک‌زدهٔ عقب افتادهٔ شرقی آسیایی را سراپا فراگرفته است و در ژن‌ها و خون‌ و مویرگ‌های‌مان نفوذ کرده و به این زودی‌ها هم از میان رفتنی نیست. و این هیچ ربطی به حکومت و دولت و استبداد و این حرف‌ها ندارد و تمام بدبختی ما مردم نیز از همین روحیه سرچشمه می‌گیرد. این فردیت قلابی، خودمدار، خودبین، خودخواه و کینه‌توز و پر از توهم و کج‌بینی، که همیشه حق را به خودش و قبیلهٔ خودش می‌دهد، خودم، من، من، و دیگری را دشمن و خصم خود می‌داند که می‌باید از سر راه برداشته شود، کشته شود یا مطیع گردد. فرقی نمی‌کند. دیگری، غیر و غریبه است، همان تاتاری است که به اجداد ما حمله کرد و همه را از دم تیغ گذراند....»(ص۲۴۰) اما همانطور که در چند سطر قبل نیز اشاره شد، هر چند گاه مهرجویی نیش و کنایه‌هایش را، به دولت نیز در ایجاد این نابسامانی و تزریق هر چه بیشتر این ویروس‌ها به پیکر جامعهٔ درگیر در خود، فراموش نمی‌کند: «دولت در حالی‌که وظیفه‌اش خدمت به ملته، مدام اونو سر می‌دوونه و جلو راهشو می‌بنده، انگار همین‌ها وظیفه‌اشه. مام که خودمون همه یکی ضد یکی دیگه، هی واسه هم می‌زنیم و جلو هم ویراژ می‌دیم و کارو از هم می‌قاپیم و به هم کلک می‌زنیم. یا دچار هوا و هوس می‌شیم و حرفمون قول نیست و زرپ می‌زنیم زیر همه چی...»(ص ۱۳۸)

 یکی از موتیف‌های مکرر نویسنده "به خاطر..." وضعیت ترافیک خیابان‌های تهران و جاده‌های خارج شهر و عبور و مرور در شهر و ... است که آیینهٔ تمام قدی از چگونگی رفتار ما ایرانی‌ها نسبت به همدیگر است. این تکرار البته می‌تواند نوعی توجیه‌‌گر پایان داستان نیز باشد، چرا که یکی از شخصیت‌های پیرامونی "سلیم" به نام "دکتر منصور داوری"، و به نوعی پیر و مراد او، بر اثر تصادف در جاده چالوس در انتهای رمان می‌میرد: «...به خاطر یه عمر غفلت جاده‌سازان ما، و آسفالت‌های قلابی‌ (که از توش بسیار خورده‌اند) و به خاطر این بی‌اعتنایی و بی‌توجهی عمیق و ریشه‌دار نسبت به دیگری، نسبت به هم‌نوع به هم‌وطن به همسایه، چگونه به خاطر همهٔ این عیب‌های بزرگ و کوچک که می‌توانست نباشد، به خاطر این‌ها می‌باید این طور به ته دره سقوط کند و در آن دم که به پایین سقوط می‌کند و لابد در آن لحظه که دارد سقوط می‌کند بزرگترین و طولانی‌ترین عذاب عمر خود را بچشد و به خاطر هیچ و پوچ، مرگ را، مرگی عبث و بی‌معنا و نامجاز را لبیک گوید.چرا؟»(ص ۲۴۸)«اصولا در این مملکت و در ادب ترافیک ما رسم بر این است که عابر پیاده یعنی یک حیوان اجنبی، یعنی گاو و گوسفندی که بی‌خود وسط جاده آمده‌اند و این‌ها را باید ترساند و متواری کرد. بنابراین، حتی توی شهر و خیابان‌ها، چه جنوب،چه شمال، گذر کردن از روی خط عابر پیاده کاری ریسکی و خطرناک محسوب می‌شود. چون هیچ راننده‌ای عابر پیاده را آدم حساب نمی‌کند. و لذا یک ضرب می‌رود توی شکمش تا او را از جا بجهاند و خود را نجات دهد...اینجا دیگر مسئله دولت و ملت در کار نیست. اینجا مسئله یک روحیه وحشی‌گری قدیمی است، که در این جنگل شهری خوب به کار آمده است. تو باید بکوشی گلیم خودت را از آب بیرون بکشی، به بهای هرگونه قلدری و زورچپانی و بی‌عدالتی و بی‌حرمتی نسبت به دیگری، هر که می‌خواهد باشد. تو راه بگیر و برو و همه را مثل حیواناتی که باید سر به تنشان نباشد، کنار بزن و از آن‌ها بگذر. حتی عابر بدبخت پیاده را که از روی خط قانونی خودش دارد عبور می‌کند.»(ص۵۴-۵۵)«...بلافاصله شاهد چند خلافکاری راننده و موتوری و عابر بدبخت بی‌ارزش می‌شوم: عابر دارد از روی خط سفید راه راه مخصوص عابر رد می‌شود که خودرو به سرعت می‌آید و طبق معمول او را دو سه متر آن‌ورتر می‌پراند. می‌دانید که خط‌کشی‌های توی خیابان‌ها، به طور کلی، و نیز علامات سبز و قرمز بیا و نیای سر چهارراه‌های بزرگ، چه از نظر مامورین انتظامی، چه مردم، چه راننده‌ها، و چه خود عابرین، فقط حکم تزیین و نقاشی دارند. به همین دلیل است که همه و به خصوص موتوری‌ها از هفت دولت آزادند و از چراغ قرمز و ورود ممنوع و دست چپ ممنوع می‌توانند به راحتی بگذرند و هیچ کس، نه پلیس، نه راننده‌ها، نه عابرین به آن‌ها کاری ندارند...»(ص ۱۳۴)

 یکی از اساسی‌ترین خصوصیت مردمانی که به طورعادی چیزی برای ارائه ندارند و چنته‌ای خالی از ذوق و هنر و صناعت دارند نیز مورد عنایت "داریوش مهرجویی" در طول رمان بوده است. این خصوصیت یعنی "حسادت" از ابتدای رمان مورد تمرکز و توجه اوست، به طوری که موتور محرکهٔ "سلیم" برای این که بتواند به هر ترتیبی که شده اولین فیلم بلند خود را بسازد، جایزه‌ٔ بز نقره‌ای! از جشنواره‌ای کره‌ای است که نصیب یک فیلم کوتاه  هم‌کلاسی و دوست و به نوعی رقیبش یعنی "حمید میرمیرانی" شده است:«... و همین آتش انداخت به جانم. تا صبح به خودم می‌پیچیدم و از این دنده به آن دنده غلت می‌زدم.»(ص۶) یا چند صفحه جلوتر نویسنده به صراحت بیان می‌دارد: «من که واقعا فکر می‌کنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلک‌زدهٔ عقب‌افتاده، به خصوص آن‌ها که مدام زیر دست و بال غربی‌ها استثمار و له و لورده شده‌اند، مثل ما، و مدام ناظر بر فقر خود و ثروت و شوکت آن‌ها بوده‌اند، همین است، همین حس حسادت است. شما ببینید توی هر صنف و دسته، از "سرشیر فکری" جامعه یعنی طبقهٔ روشنفکرش، نویسندگان و شعرا بگیرید، تا نقاش و فیلمساز و عکاسش، و چه و چه و طلاکار و کنده‌کار و کفاش و عطارش، هیچ یک چشم دیدن رقیب و هم‌کار و هم‌فکر و هم‌رشتهٔ خود را ندارد. بازیگران به خصوص، نسبت به همدیگر خیلی حسودند، چون آن‌ها فطرتا خودشیفته‌اند.»(ص۱۶) البته ترسیم حس حسادت سلیم و سلما و پریسا و حمید میرمیرانی و روابطی بر مبنای همین خصوصیت اصلی و بیمارگونه توسط نویسنده در طول رمان، به عنوان یکی از موتورهای حرکتی رمان به سوی جلو عمل می‌کند و به نظرم در این کار موفق عمل کرده است.

یکی دیگر از تم‌های مکرر نویسنده، تعریف و تمجید از بازسازی نیم‌بند تهران در زمان شهرداری کرباسچی است. به نظر می‌رسد که رمان در اوایل ریاست جمهوری خاتمی نگاشته شده است، چرا که در جایی نیز پایین‌کشیده شدن شهردار اسبق تهران نیز ذکر شده است.« می‌خواهم بگویم که چطور در سازمان شهرداری در عرض یک دهه این همه تغییر و تحول و زیباسازی و عقلانیت و درایت و هوش به کار می‌رود و نتایج آن‌ها هم آنا و هر روزه به دید همگان می‌آید و یک شهر ویران کثیف بدقیافه، به شهری بزرگ و زیبا و سرسبز (البته پر از دود) تبدیل می‌شود، ولی مملکت عزیزمان و به خصوص سیستم فیلمسازی ما هم‌چنان در جای خود محکم و با سماجت در جا می‌زند.»(ص۲۸-۲۹) گاهی این تعریف و تمجیدها در قالب توصیفات فضای پیرامونی شخصیت اصلی رمان جای دارد مثل: «از خیابان شهید بهشتی خوش خوشک توی دود غلیظ اتومبیل‌های ترافیک پربار، پیش می‌روم و گاه به گاه از کنار باغچه‌ها و گلکاری‌ها و جدول‌بندی‌ها و پل‌های هوایی و هزار و یک جور نوسازی و به‌سازی و زیباسازی جالب و چشم‌گیر می‌گذرم و به بانی آن، درود می‌فرستم. حالا در هر کجای شهر از اقصی نقطهٔ جنوب تا میان دامنه‌ٔ کوه‌های البرز شمال تهران، و از شرق و غرب، به این شهر گل و گشاد و بی‌در و پیکر، حسابی تا آن‌جا که توانسته، گل و گیاه و چمن و بیل‌بوردهای نورانی خوشگل تزریق کرده و آن را از یک شهر بی‌شکل و بدترکیب، کثیف درهم و آشفته، به شهری تمیز، باصفا و نسبتا مدرن و امروزی تبدیل کرده است...پس ما کی دارای یه همچه شهرها و خیابان‌های تمیز گل‌کاری شده و سرسبز خواهیم بود.کی؟ و جواب این آرزو را یک روز کرباسچی به طور محسوس و دیدنی در هر محله و نقطه‌ای از شهر تهران به ما داد...نکند کرباسچی نسبت فامیلی نزدیکی با من دارد که دارم این طور تعریفش را می‌کنم. نه، فامیل من نیست. فقط یک هم‌وطن است که تنها به فکر جیب خودش و سود بیشتر نبوده و دلش برای این مملکت عقب‌افتاده و زشت سوخته است.»(ص۵۲-۵۴) و گاه به نشانی تبدیل می‌شود برای تفکیک کار دولت از شهرداری: «...شهرداری کارش را کرده، یعنی فرهنگسرا ساخته، سالن سینما و تئاتر ساخته، ولی دولت نمی‌داند و بلد نیست چگونه از آن‌ها بهره ببرد.»(ص۵۷)

اما از همه این‌ها گذشته درهم تنیده شدن رمان "به خاطر..." در قضایای ازلی ابدی انسانی، به قول جی.ام.فورستر در کتاب جنبه‌های رمان، مثل عشق و مرگ، توانسته آن را از تکرار مکرراتی که گاه تبدیل به بیانیه‌ای در نقد جامعه کنونی می‌شود و در بندهای بالا سعی به ذکر جزئی از آن‌ها بود، برهاند. اصلا رابطهٔ بین سلیم و سلما – که به طور مجازی در ادب فارسی هر نوع معشوقی را گویند – و مربعی که با حضور پریسا – دختر تهیه‌کننده‌ای پولدار – و میرمیرانی – دوست و دشمن سلیم - شکل می‌گیرد، توانسته خواننده را – به خصوص جوانان هم‌سن و سال سلیم و سلما- مجاب کند تا آخرین سطرهای رمان همراه آنان و نویسنده باشند. انگیزهٔ قوی که عشق باعث و بانی آن است در انجام دادن کارها – و اینجا فیلمسازی - به وضوح در ذکر خاطرات سلیم دیده می‌شود: «باعث و بانی اولین فیلم کوتاهم، یعنی اصلا بانی ورود من به عرصهٔ عملی سینما سلما بود که بعد شد اولین عشق بزرگ من و سه سال تمام مرا زجر داد (در حالی که شهد هم داد) و به درون و برون و باطن و ظاهر عشق آشنا ساخت.»(ص۱۲و۱۳) نویسنده به بهانه درگیری‌های سلیم با عشقش سلما "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی"، به کشف رازهای زنانگی از زبان سلیم می‌پردازد:«ولی واقعا این چه رازی است که زن‌ها فکر می‌کنند هر کدامشان، تک‌تکشان، خیلی زیبا هستند. این‌ها معمولا از زاویهٔ خاصی خود را در آینه برانداز می‌کنند، و زیر نوری چنان خوش‌آیند و لطیف، که همه زیر و بم‌ها و خطوط ناموزون صورت ملکوتیشان را یکسره از بین ببرد.» (ص۱۱۰) و ترسیم چهرهٔ پریسا دختری غرب‌دیده در مقابل دختری مانده در ایران و نقب زدن به تفاوت بین دو فرهنگ غربی و شرقی: «پریسا آدم رک و واضحی است، که این همان خصلت انگلستان زدگی‌اش است. نمی‌خواهد مثل دخترهای اصیل ایرانی حجب و حیا و زیرکی و رمز و رازی داشته باشد، برعکس می‌خواهد مثل همهٔ این مغرب زمینی‌های بی‌ناموس همه چیز را عریان و روشن و آشکار کند. این ولع برای عریان کردن برای برهنگی، چیزی است که گویی اصلا به ما مربوط نیست. چون ما همیشه در صحراهای داغ، یا در کوهستان‌های وحشی بار آمده‌ایم همیشه پوشیده. مخفی. اندرونی، عرفانی. مذهبی. و همیشه معتقد به چیزی ماورایی. حالا برعکس، غرب و همراهش انگلیس و این دوشیزه پریسا که چندی در آن دیار سپری کرده‌ خیال می‌کند...با آشکارشدگی، همه چیز درست می‌شود و همه‌اش به دنبال برهنگی و پرده‌برداری و حجاب‌زدایی است.» (ص۱۴۵) در جاهایی سلیم اشاره دارد به وضعیت پلیسی و ارشادی جامعه که مانع از ارتباط سالم یک پسر و دختر هستند و ریشه‌یابی آن: «نخواستیم دو تایی (سلیم و سلما) با هم باشیم، بیشتر از ترس مامورین و پاسدارها. باز چهارتایی اگر می‌گرفتند می‌گفتیم فامیلیم. امان از دست این وحشت و ترس دائمی. همه جا باید دوراندیش و مراقب بود. چون همه مراقب تو بودند، فضول، فضول...همه یه جور به کسوت پلیس و کنترل‌کننده درآمده بودند. در خانه پدر و مادر، در مدرسه معلم و ناظم، در کوچه و خیابان پلیس و منکرات...»(ص۱۵۸) و بامزه است وقتی که با صیغه‌نامه‌ای صوری سلیم و سلما از سد ماموران شمال می‌گذرند این جمله را می‌خوانیم: «حتی از آن فراریان زیردست اس‌اس‌ها هم نفس راحت‌تری کشیدیم، انگار از بازداشتگاه داخائو نجات پیدا کرده بودیم...»(ص ۱۷۵) و بعدتر اشاره به خودسانسوری و سانسور دولتی که باعث و بانی‌اش همین رفتار همه‌گیر جماعت ایرانی یعنی فضولی است: «دلم می‌خواست می‌توانستم در بارهٔ صحنهٔ آن شب راحت و آزاد آن طور که اتفاق افتاده بود می‌نوشتم، ولی می‌دانم که دو نیروی سانسوری نمی‌گذارند. یکی سانسور رسمی دولتی، و دیگری سانسور نیمه‌رسمی شخصی که نام دیگرش شرم و حیای شرقی است. و اینکه آدم در بارهٔ لحظه‌های خصوصی زندگی خود وراجی نمی‌کند و برای هر کس و ناکسی آن را تعریف نمی‌کند...»(ص۱۸۰) گاه مهرجویی همین سانسور عمومی را دست‌آویز قرار می‌دهد برای بیان برخوردهایی که با ماموران سانسور داشته بابت برخی فیلم‌های خودش: «گفتم که اون شاعرانه‌ترین فیلم من بود، و انسانی‌ترین. این دختربچه بی‌نوا ناچارست تمام شب بر سر مادر بیمار و حاملهٔ خود بیدار بنشیند و مواظب باشد که چکه‌های آب باران از سقف حصیری سوراخ سوراخ بر سر و تن مادر محتضر خود نریزد، و تب او تشدید نکند بنابراین قابلمه به دست در حالی که گاه به گاه خمیازه می‌کشد، زیر سوراخ‌های درشت می‌ایستد و آب باران جمع می‌کند و بیرون می‌ریزد...و این آقایون همه چیز را کج دیدند، مادر را به وطن تقلیل دادند و سقف سوراخ سوراخ را به انقلاب و حاملگی او را هم به جریان ضد انقلاب... و بدبختی‌اش این بود که آدم جلوی یه همچه برداشتی یهو زیر پایش خالی و کله‌اش پوک می‌شد و نمی‌تونست جوابی بدهد، یعنی پاک فلج می‌شد، و یک یاس عمیق به همه جای روح بینوایش رسوخ می‌کرد...»(ص۶۱)  زمانی در نقد و نظرهای حتی رسمی نیز هر فیلم مهرجویی را نوعی نمادپردازی و سمبولیسم  از وضعیت جامعه می‌پنداشتند. برخوردها و نقدهایی که بر فیلم‌هایی چون اجاره‌نشین‌ها و بانو ( که سال‌ها در محاق توقیف بود) و حتی مهمان مامان و اخیرا "سنتوری" صورت گرفته است گواه بر این ماجراست. مهرجویی که از زبان دکتر منصور داوری، رفیق و مراد سلیم، فیلمسازی را نوعی انقلابی‌گری می‌داند، خود مقاومتی را در این سال‌ها رقم زده است که کم از این تعریف نیست:«...در ضمن دکتر کار فیلمسازی را شبیه یک اقدام فرهنگی یا انقلابی می‌دانست که در آن هر یک از دست‌اندرکاران و سازندگان فیلم می‌باید خود را، هوا و هوس‌ها و فردیت خود را کاملا فدای فیلم کنند. می‌گفت خود فیلم مهم است و ما فقط یک وسیله‌ایم و در این مورد خاص وسیله غایت را بسیار خوب توجیه می‌کرد. بنابراین باید خیلی از خودگذشتگی و فداکاری نشان می‌دادیم و بعد یک پله هم بالاتر می‌رفت و می‌گفت ما باید نه تنها به خود فیلم ایمان راسخ داشته باشیم بلکه باید آن را پرستش کنیم. و یکی از طرق اثبات ایمان و فداکاری این بود که از دستمزدهای خود بکاهیم و گاه حتی آن را اصلا نگیریم. با شرایط سخت بسازیم و از پرکاری و بی‌خوابی‌های شبانه‌روزی دریغ نداشته باشیم و حتی یک آخ هم نگوییم.»(ص ۱۹۶) او همچنان برخلاف سانسورها و توقیف‌ها و تاخیرهای در اکران بسیاری از فیلم‌هایش در این سال‌ها، همچنان به زایندگی هنری ادامه داده و از پا ننشسته است و به نظر نگارنده رمز ماندگاری و مقاومتش همان تزی است که از زبان دکتر در چند سطر قبل‌تر خواندیم: از خودگذشتگی و پرستش یک فیلم به عنوان اثری هنری که کارگردان و دیگر عوامل فقط یک وسیله‌اند در رساندن پیام.

اما چند نکتهٔ دیگر:

-         با خواندن رمان مهرجویی اولین فیلمی که از ساخته‌های خود او تداعی می‌شود فیلم "میکس" است که در بارهٔ ساخت و ساز و شاید بهتر بگویم ساخت و پاخت‌هایی است که در پشت صحنهٔ یک فیلم اتفاق می‌افتد تا فیلمی به ثمر برسد. در میکس البته فشاری که به کارگردان فیلم می‌آید – با بازی درخشان خسرو شکیبایی – برای رساندن فیلم به جشنوارهٔ فیلم فجر است و در رمان حاضر شروع اثبات هویت یک فیلمساز جوان است در این دنیای پررقابت کنونی. اما همچنین سرخوردگی "سلیم" سرخوردگی "علی سنتوری" را یادآور است: جدایی از عشق دیرین و ماندن و در جا زدن.

-         مهرجویی علاوه بر اسم بردن از منتقدان قدیم در مجلهٔ ستاره سینما مثل هژیر داریوش و بهرام ری‌پور و پرویز دوایی و پرویز نوری(ص۸) از منتقد و مترجم خوب این سال‌ها – که متاسفانه اکنون به خاطر همان فضای سانسوری شدید و تهمت‌هایی که به او زدند، مطبوعات از وجود نوشته‌ها و ترجمه‌های خوبش محرومند – یعنی «کامبیز کاهه» به شکلی دیگر (شاید بازهم به خاطر سانسور و حدس می‌زنم یکی از موارد تغییر و پیشنهادات اداره سانسور بوده باشد بر این رمان این تغییر اسم) به نام کامبیز کوشان نام می‌برد.(ص۱۵۳) این کار مهرجویی که منتقدان را به نوعی مطرح کرده است و حتی از کسی نام برده که در دوره‌ای از فعال‌ترین منتقدان بوده و اکنون به حاشیه رانده شده است، قابل تقدیر و تشکر است.

-         استفاده یا ابداع بعضی از اصطلاحات و ترکیب‌ها در این رمان برایم جالب بود: مثلا تخمیک (ص۱۱ و...) فیلم‌چی (ص۲۰) و سرشیر فکری (تعبیر جالب به جای روشنفکران و طبقهٔ فرادست فکری جامعه)(ص۱۶) و... که در هیچکدام از فرهنگ‌های در دسترس معاصر چنین کلماتی را نیافتم.(از جمله در "فرهنگ بر و بچه‌های ترون" کار جالب آقای مرتضی احمدی که در نمایشگاه کتاب انتشارات ققنوس مجوز حضور آن را دریافت نکرده بود!)

-         به نظرم تغییر زاویهٔ روایت داستان از دید اول شخص (سلیم) به دانای کل (نویسنده: مهرجویی) در صفحه ۸۶ کتاب که در صفحه بعد دوباره به همان زاویه دید قبلی (سلیم) برمی‌گردد، نوعی مدرن‌بازی لطمه زننده است که خوشبختانه در طول رمان دیگر تکرار نشده است. اما در جایی دیگر این مدرنیسم به شکلی دیگر بروز می‌کند که در دو صفحه ناگهان با سه فصل از رمان مواجه می‌شویم: «میان این قوم، انگار همه منتظر مرگ تواند، تا تو بمیری و آنها با از دست دادنت به کار لذت‌بخش عزاداری بپردازند. اینک من از تو متنفرم.» (ص۹۸؛ فصل ۲۵)«آیا تو با منی، آیا هنوز مرا می‌خواهی...از من خسته نشده‌ای. مرا ترک نخواهی کرد. من فقط به تو متکی‌ام. تو همه چیز منی.» (ص۹۹؛ فصل ۲۶)«پس چی؟ همه‌اش برمی‌گردد به همین. به همین که نباید عریان کنی، نباید افشا کنی، هر چه می‌خواهی برو بکن، در خلوت خودت...ولی میان جمع یا برای جمع، نه. غلطه...بده.خفه.دیگه‌ام حرفشو نزن....»(ص۹۹؛ فصل ۲۷) شاید این نشان از آشفتگی راوی باشد، در برخورد با محیط اطرافش.

-         بعد از خواندن کل رمان، خواننده متوجه می‌شود که برخی از چاله چوله‌های نوشتاری می‌توانست با کمک یک ویراستار خوب برطرف شود و همین به یک دستی نثر و فرم کار کمک بسیار می‌کرد. شاید اگر ما هم با دست‌اندازهایی که نویسنده و ناشر از آن‌ها عبور کرده‌اند تا بتواند این اثر را به زیور طبع آراسته کنند خبر داشتیم، وجود چنین رمانی به همین شکل را نیز غنیمت می‌شمردیم و کمتر به جزییات ویراستاری و ...ایراد می‌گرفتیم. بی‌شک مهرجویی، مثل هر نویسنده دیگری در این سال‌ها،  راه طولانی از نوشتن تا منتشر کردن این رمان را به دشواری از سرگذرانده است...

 و سر آخر می‌ماند یک دست مریزاد و خسته نباشید به نویسنده و ناشر.

۱- اولین جمله فیلم پری، داریوش مهرجویی، ۱۳۷۳.


 
 
حاتمی سلطان سینما
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
 

شنبه ۹ ‌آذر ۱۳۸۷، خانهٔ سینما، بزرگداشت زنده‌ یاد علی حاتمی .
فیلم: بخش امیرکبیر (سلطان صاحبقران)، ۱۳۵۵.

یاد و خاطره‌ٔ کودکی زمانی زنده می‌شود که تیتراژ پرشور حاتمی و موسیقی زیبای واروژان را به شکلی کج و معوج بر پردهٔ سالن اجتماعات خانهٔ سینما، همراه با همسر گرامی و فرزندم می‌بینم. "فیلمی که امروز قراره خانه سینما نمایش داده بشه، فیلمیه از علی حاتمی، یکی از فیلمسازهای خوب ایرونی که واقعا ایرونی بود و عاشق ایران. این فیلم قسمتی از یه سریاله به نام سلطان صاحبقران، لقب ناصرالدین شاه قاجاری که قبل از انقلاب ساخته شده و بعد از انقلاب یادمه که وقتی سیزده چهارده ساله بودم، دوباره از تلویزیون پخش شد. بعد از انقلاب هم سریال هزاردستان رو حاتمی ساخت و چند تا فیلم مثل کمال‌الملک، دلشدگان، مادر. وقتی داشت درباره پهلوون ایرونی تختی فیلم می‌ساخت، به خاطر بیماری فوت کرد." در حالی که همراه فرزندم به سمت سالن نمایش فیلم می‌رفتیم، این اطلاعات دست و پا شکسته را در ترافیک تهران بهش گفتم. بعد که ساکت شدیم، یاد زمانی افتادم که برای نوشتن نمایشنامه‌ٔ "ابریشم بها" که داستان پیرچنگی بود، به تحقیق پرداخته بودم و متوجه شدم که حاتمی هم متنی بر اساس این داستان مثنوی را همراه با چند داستان دیگر آن کتاب شریف در تلویزیون قبل از انقلاب کار کرده است. ارادتم به این مرد بیشتر شد، چون دانستم که او در راه احیای فکر و اندیشه‌ٔ عرفانی و ایرانی به نمایش متوسل شده بود و از زبان کسانی که آن مجموعه را دیده بودند شنیدم که چه موفق. بعدها با دیدن فیلم موزیکال و شیرین "حسن کچل" او را جستجوگری یافتم که فرهنگ مردم از موضوعات مورد علاقه‌ٔ اوست."سوته دلانش" را با اشک تمام کردم و "هزادستانش" را با هزاران آفرین بر این دقت و حوصلهٔ نایاب در میان ایرانیان. در سکانس معروف او هنگامی که "جهانگیر فروهر" مفتش، جهت قتل رئیس سیلوی تهران به تحقیقات دست می‌زند، از همه می‌شنود که خواب بوده‌اند، فریادش در می‌آید که :" ملت خواب، ملت چرت." و بعدها " حاجی واشنگتن"او داستان وادادگی نماینده‌ای از این ملت را در ینگه دنیا به تصویر می‌کشد. تصویری که چندان به مذاق تازه انقلابیان خوش نیامد و فیلم سال‌ها در محاق توقیف بود تا بالاخره در اکرانی محدود و پاره پاره توفیق اکران پیدا کرد. وقتی "کمال‌الملک" او را چندین بار دیدم، دقت در ریزه‌کاری‌های صحنه‌ایش برایم شگف‌انگیز بود. "مادر" او یادآور مرگ همهٔ مادران خوب دیار من است و نمادی از مام‌وطن که فرزندان خود را از هر تیره و طایفه در بر می‌گیرد. و بالاخره "دلشدگان" که ادای دینی است به کسانی که با خون‌دل و سختی روزگار و مردمان متعصب، موسیقی سنتنی ایران را حفظ می‌کنند تا این زمان ما از نغمات دل‌نوازش بهره ببریم. و صد حیف که " جهان پهلوان تختی" را اجل مهلت نداد تا بسازد، تا شاهد اثری ماندگار از هنرمندی ماندگار در باره‌ٔ پهلوانی ماندگار در ایران زمین باشیم. کار به شدت دفرمهٔ افخمی بیشتر کارآگاهی است تا بزرگداشت مردی که مرگ او را هنوز که هنوز است پیرمردهای شهرمان باور ندارند و به یادش هنوز بغض می‌کنند و انگار داغ عزیزی تازه از دست رفته را یادآورند. به هر روی فقدان بزرگ‌مردی چون حاتمی بعد از دوازده سال – مرگ مادرم را هم یادآور است که در همان سال فوت کرد – در سینمای ایران کاملا محسوس است. چرا که دیگر سینمای فاخر و ملی او، در هیچ اثر دیگری بعد از او تکرار نشد.
یکی دو جمله-‌ سکانس از فیلمی که در خانهٔ سینما پخش شد، جهت ماندگاری فکر زنده‌یاد حاتمی را بد نیست مروری بکنم: (کیفیت رقت‌انگیز این نسخه، این موضوع را به همهٔ تماشاگران و مهمانان – لیلاحاتمی و علی مصفا و...- گوش‌زد می‌کرد که هنوز هم کسانی هستند که سعی دارند، حاتمی دیگر مطرح نشود به خصوص در تشکیلات سیمای ج.ا که تلاش دست‌اندرکاران کانون فیلم برای به دست آوردن نسخه‌ٔ شسته رفتهٔ فیلم از آنجا بی‌ثمر بوده است.)
۱- ناصرالدین شاه بعد از شکار پلنگی در شکارگاه و تعریف و تمجید بادمجان دور قابچین‌ها. شاه از امیرکبیر چنین می‌شنود: «الحق که شکار لیاقت چنین شکارچی را داشته است. جثهٔ آن شکار شجاعت شکارچی را می‌رساند. شجاعتی درخور یک پهلوان، نه برازندهٔ یک سلطان. چون این شجاعت می‌توانست در جهت فتح شهری باشد. شجاعت سلطان مقدس‌تر از شهامت یک شکارچی است. این شجاعت می‌باید در جهت منافع ملتی باشد. شما می‌خواهید سلطان باشید؟ با این طرز می‌توانید حکومت کنید؟ این را بدانید مسئول شمایید. مسئول این ملت، مردم، این دنیا، آن دنیا، جوابگو شما هستید. من فقط مامور شما هستم. من هم که معصوم نیستم. گاه باشد که درشت گفته باشم. گاه باشد که به خطا رفته باشم...حرف تعارف در میان نیست. یک عبارت می‌گویم و بیشتر جسارت نمی‌کنم. اگر به قیمت از دست دادن اهل این خانه هم باشد، مردم را از دست ندهید. این بر گردن شماست. مردم تمام اهل این خانه را به نام شما می‌شناسند. رفتارهایتان را تصحیح کنید، وابستگان و خویشان واقعی شما، تمام مردم هستند، نه فقط اهل این خانه. شما در جوانی صاحب فرزندان زیادی هستید، این مهم نیست که فقط پدر مهربانی برای این فرزندان باشید، مهم این است که پدر مهربانی برای این ملت باشید
۲- امیرکبیر حاتمی – ناصرملک مطیعی - بعد از شنیدن شعری پر از مدح و ثنا از زبان قاآنی، شاعر مداح دربار قاجاریه، بلافاصله می‌گوید: «مستمری دیوانی شما از این ساعت قطع می‌شود...توصیه می‌کنم تا کار به چوب و فلک نکشیده، بزنید به کوهسارها، بروید به جویبارها، بپرید به شاخسارها، ... چرخاندن زبان که نشد کار، گرچه بسیارند در این دیار. اما دولت من اهلش نیست، دولت من شاعر به‌به‌گو نمی‌خواهد. قلمدانشان پر شال است که تا سرکیسه را شل کنی، سیر به به از قلمدانشان سرازیر شود...من اهل قلم و قدمم، بشکند قلمی که قدمی را به حرکت نمی‌آورد. این محتکران کلام زیبا کسب رذیلانه‌ای پیشه کرده‌اند که بی‌مایه چشم دیدن بهار را هم ندارند.» و البته سکانس با جدل بین او و زنش – خواهر شاه – ، بر سر مسائل زندگی و حکومت ادامه پیدا می‌کند. معروف است که امیرکبیر، "قاآنی" شاعر دربار ناصری را که در مدح او اشعار بلندبالایی گفته بود، به کار ترجمه‌ی آثار فرانسوی جهت ترویج کشاورزی در ایران واداشت، چرا که قاآنی فرانسه می‌دانست و به جای مداحی می‌توانست، کار مفید دیگری انجام دهد.
یادش گرامی باد.

 
 
عیارتنها، بیضایی
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥
 

وقتی در سال ۱۳۶۶ و سالها دیگر شماری از نوشته‌های او را ‌خواندم ، اندک اندک با عظمت مردی مواجه شدم ، که نمونه‌ای از او در میان ما که معمولا با یک کشمیش گرمی می‌کنیم و با یک مویز سردی ، بسیار اندک است.شماری از هم‌ردیفانش مثل اکبررادی و غلامحسین ساعدی و محمود دولت آبادی را البته می‌توان نام برد ، ولی چنین جامع و پرکار در همه زمینه‌های هنرهای نمایشی اعم از نمایشنامه ، فیلمنامه ، تک گویی ، ساخت فیلم و ... یا بسیار اندک است یا اگر هم بوده‌اند دولتی مستعجل بوده‌اند یا تاب تحولات اجتماعی را نداشتند مثل مهاجرت گوهرمراد و مرگش زودهنگامش در غربت پاریس و یا مثل کسانی همچون رادی و دولت‌آبادی که همیشه درسایه‌ی عظمت‌کارهای قبلیشان باقی ماندند ؛ در سربرآوردگان بعد از انقلاب البته کسی مثل مخملباف را شاید بشود به عنوان نمونه پذیرفت که تقریبا در همه زمینه‌هایی که در بالا نوشتم تبحر پیدا کرد ، ولی چون کمی دور و بر خود را شلوغ از تعریف و تمجید یافت ، با کوچکترین رد فیلمنامه‌ای مثلا ؛ دیگر نتوانست خاک این دیار را تاب آورد و به جایی دیگر کوچ کرد و به ظاهر دیگر آن جلوه را که در خود باور داشت را نیز ندارد، بگذریم. بهرام بیضایی طاقتی به پهنای همه تنگ نظریهای همیشه باقی در تاریخ این ملک و ملت دارد.سکوتی که همیشه دور و برش را فراگرفته ، پر است از فریاد کسی که در " دیوان بلخ " به محاکمه نشسته است و دادخواهی می‌کند.ماندگاری او در این کشور و ریشه‌کن نشدن از این آبشخور فرهنگی – با همه ظلمها و زیبایهایش ! – باعث شده تا همچنان پرانرژی به خلق کردن ادامه بدهد.خلقی که با هیچ تعریف و تمجید و جایزه و ... همراه نبوده است ، ولی همچنان جاری و ساری باقی مانده.نمونه‌اش مویه‌نامه‌ی تهمینه بود که " مژده شمسایی " همسرش ،‌ به زیبایی درست یک روز بعد از نوشتن آن در روز پنجم دیماه در بزرگداشت او در جمعی مشتاق خواند و همه آنانی را که گوش جان به آن سپرده بودند را وادار به تحسین و ستایش کرد.گرچه او با تواضع همیشگی‌اش در آخر مراسم میگوید :" ... من تئاتر و سینما را دوست داشتم و می‌خواستم بدانم این چیزی که دوست دارم چیست و بیشتر به آن برسم و بیشتر بفهمم و معلوم هم نیست که توانسته باشم به این هدف رسیده باشم..." ولی همه آنهایی که فیلمنامه‌های هرگز فیلم نشده‌ی او را خوانده باشند ، فیلمنامه‌های فیلم شده‌اش را دیده باشند ، نمایشنامه‌های خوبش را با شیوه دیالوگ‌نویسی خاصش خوانده باشند و تک گویی‌هایی مثل آرش و ... را خوانده باشند و کتاب " نمایش در ایران " او را مطالعه کرده باشند ، می‌دانند که او در این جستجو به بیشترین موفقیتها رسیده است و همانگونه که محمود دولت آبادی در پیامش که توسط اصغرهمت خوانده شد گفته بود، او با پژوهش ابتدا به ریشه‌های نمایش در ایران و جهان پرداخت و سپس به سراغ نمایشنامه‌ نویسی رفت و همین باعث شد تا جزو موفقترین افراد در این زمینه باشد.زمینه‌ای که به نظر نگارنده در محیط بسته تئاتر باقی نماند و به محیط بازی چون سینما کشیده شد.اندکی کارهای به عرصه درآمده او در این سالها و سالهای قبل از انقلاب ، خود گواه  وسواسی است که او در بیان و زبانش و ارائه حرفهایش دارد.به قول خودش او اگر قصد کند که در باره کارهای نکرده‌اش یا اجازه عرصه نگرفته‌اش سخن بگوید شاید ساعتها وقت دیگران را بگیرد و آنچه ما به عنوان مخاطبان عام او از کارهایش می‌یابیم همچون تکه‌ای از کوهی یخ در اقیانوسی شناور است. ماندگاری او در ماندنش است و امید او در امیدوار کردن دیگران ( مسافران ) .وقتی " لیسار" پسر کوچکش در کنار پدر به روی سن تالار بتهون خانه هنرمندان قدم گذاشت ، گویی نمایشنامه‌ای زیبا از او ، فیلمنامه‌ی کاملی از او ، تک‌گویی شگفتی از او را شاهد بودیم که به معرض تماشای تماشاگران درآمده است.تکه‌ای از او که معلوم نیست اگر بخواهد همچون پدر گردن به منت سیاست پیشگان خم نکند ، بتواند چون عیاری تنها تندبادهای پیرامون را تاب آورد یا نه.


 
 
ما کجا آفساید شدیم؟
نویسنده : وحید فرازان - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥
 

 

خبر روز شنبه نوزدهم فروردین 1385 روزنامه شرق اینچنین بود:          «از پروانه نمایش آفساید خبرى نیست»

با وجود گذشت چهل روز پس از درخواست پروانه نمایش آفساید، هنوز این فیلم اجازه اکران ندارد و این در حالى است که هجده کشور جهان امتیاز پخش جهانى فیلم آفساید را خریده اند ...در باره کارگردانی که سالهاست در سینمای ایران تولیداتش در محاق توقیف قرار میگیرد و فیلمی که از او بالاخره روی پرده ی سینما مشاهده کردم میتوان سطرهای زیادی نوشت . آفساید به طور معمول هنگامی اتفاق می افتد که نوک حمله تیم حریف از خط دفاعی تیم مقابل جلوتر برود و به شکلی توپ به او برسد . در این فیلم دفاع حریف چنان هوشیارانه و زیرکانه در حال آفسایدگیری است که تیم مقابل نمی تواند با همه به خیال خود زرنگیش به آنها گل بزند . محبوس کردن دخترانی که در این فیلم از هر قشر می خواهند تا مانند هر ایرانی دیگری در استادیوم آزدای دوشادوش آنها در شادی پیروزی تیم کشورشان شرکت کنند ، از تفکری جز قشری نگری برنمی آید. همه مبانی فکری این ممنوعیت را در دیالوگ یا به قول دختراختلاط بین او و سربازی آذری متوجه میشویم که هیچ بنیادی حتی مذهبی هم ندارد. دختران و جوانان این دیار دیگر خط حمله ای هستند که هیچ حاجی بی سیم به دستی نمی تواند در هیچ کجا حریفشان بشود . سربازان هم با همه نگرانیهایشان برای آینده ای نامعلوم در همین بهمن ماه بود که با گلی در لوله های تفنگشان در برابر این ملت به زانو درآمدند. سربازان فیلم هم از مشهدی و آذری و تهرانی همه دلشان غنج میرفت تا در شادی این ملت شریک باشند. باعث آزادی دختران عشق فوتبال هم همه شادی این مردم بود.

آفساید که به نوعی در قالبی طنز و جد به مظلومیت زن در این دیار اشاره مستقیم دارد و محدودیت او را در همه عرصه ها منجمله ورزش طبق قوانین جامعه کنونی ایران به نمایش درمی آورد،یکی از معدود فیلمهای خوب جشنواره بیست و چهارم فجر بود که در بخش مهمان اکران شد.

شبکه الحره ( آزادی ) در عراق هجدهم فروردین ماه مصاحبه اختصاصی با جعفر جعفرپناهیپناهی همراه با قسمتهایی از فیلم او را پخش  کرد؛ درمتن زیر که سئوالها حذف شده است حرفهای دل کارگردان خوش ذوق ایرانی را میشنویم که از پنج فیلم بلند او فقط یک فیلمش در ایران اکران شده است:

جعفر پناهی : فیلم در باره کسانی است – دخترانی - که میخواهند بروند به تماشای فوتبال منتهی آنها را محدود کرده اند و نمیتوانند.در واقع اگر بخواهیم خلاصه بکنیم در مورد محدودیتهایی است که در باره انسانها در یک شرایط خاصی وجود دارد. در واقع تمام فیلمهای من در مورد انسانهایی است که محدود شده اند. محدود شده اند از نظر قوانینی که چه به صورت رسمی اعلام شده و چه به صورت این هایی که در جامعه وجود دارد.

ببینید من یک فیلمسازم و فیلم را به نیت یک کمدی نساخته ام و نیتم و علایقم همان بود که توضیح دادم،ولی شرایط شرایط عجیبی است و پرسوناژهای فیلم من چنان در این شرایط گرفتار شده اند که چون انسانهای دیگر نمیتوانند این شرایط غیر قابل باور را بپذیرند و باور کنند، فیلم به یک کمدی تلخ اجتماعی تبدیل میشود.

بازیگران من بازیگران غیر حرفه ای هستند به این معنی که در هیچ فیلمی قبلا بازی نکرده اند . من معمولا به اینها فیلمنامه نمیدهم و این به خاطراین است که وقتی که هر روز که سر صحنه می آیند و قصه فیلم آن روز را میفهمند مثل تماشاگری هستد که تازه دارند تکه های یک فیلم را میبینند و دنبال بقیه اش هستند و حسن آنها به صورتی میشود که مثل آدمی میمانند که تازه درگیر ماجرا شده اند و عکس العمل آنها نیز تازه است . ولی وقتی فیلمنامه کامل را به اینگونه بازیگر بدهی ، خب شب قبلش در ذهن خود نقش را به صورتی در ذهنش بازسازی میکند و دیالوگها را مثلا تمرین میکند ووقتی که جلو دوربین قرار میگیرد،دیگر بکر بودن از بین رفته است و آن تجربه شب قبل بازیگر، دیگر آن بکریتی که من میخواهم از بازی بازیگر بیرون بکشم را از بین برده است.

من همه اش قبل از این فیلم چهار فیلم ساخته ام که با همین چهار فیلم حدود سی و شش جایزه بین المللی برده ام . واقعیت این است که نمیدانم که چه اتفاقی خواهد افتاد؛ اما واقعا بزرگترین جایزه برای من این است که همه مردم کشور خودم در یک نمایش بزرگ عمومی و گسترده فیلم را ببیند و این را با تمام پشتوانه فیلمهای قبلی ام میگویم و این به صورت یک آرزو درآمده ،چون که تقریبا تمامی فیلمهای قبلی من به اکران عمومی درنیامده است . و خیلی دلم میخواهد که مردم فیلم را ببیند و روزی که مردم این فیلم را ببینند مطمئنم تلنگر خوبی زده خواهد شد که فکر کنند که چه میشود کرد؟