| بادبادکباز |
| ساعت ٤:٢٤ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦ |
|
آنچه که در بیست و پنج فصل رمان «بادبادکباز» خالد حسینی میگذرد در واقع تلفیقی است از تاریخ و علل تاریخی. تاریخ کودتاها، درگیریها و بگیر و ببندهای گوناگون به بهانههای مختلف در کشور افغانستان و ریشهیابی آنها در علل تاریخی آن که بزرگترین پارامتر موثر در این اختلافها، همان جنگ آقا و رعیت و به شکل بنیادی آن سنّی و شیعه بودن اشخاص داستان - یا نمایندگان اقوام مختلف افغانستان- است. درگیری پشتونها که خود را صاحب اصلی آن سرزمین میدانند با هزارهایها که از دید پشتونها - به گفته آصف شخصیت منفی و منفور نویسنده- "وطنشان را آلوده کرده اند.". فریاد آصف در کل کتاب پیچیده است : «من میگویم افغانستان مال پشتونهاست.» همهی آنچه که امیر، که خود از پشتونهاست، در طول رمان از سر میگذارند و میکشد از همین احساس برتری است که در سنین کودکی و نوجوانی به او القا شده، که او از قوم برتر و حسن و علی- در ابتدا به ظاهر پدر و پسر خدمتکار خانهاشان- از قوم پایینتر و پستتر هستند. اشارات نویسنده به مذهب متفاوت هزارایها نیز به همین سبب است و همچنین رابطه آنها با ایرانیها که هممذهب آنها هستند. «آه کشیدم (امیر) "امان از این ایرانی ها ...". برای بیشتر هزارهایها ایران از خیلی نظرها یکجور مأمن بود- حدس میزنم به این دلیل که بیشتر ایرانیها، مثل هزارهایها شیعه بودند. امّا چیزی که معلمم آن سال تابستان در مورد ایرانیها گفته بود یادم افتاد، که آنها با زبان چرب و نرم و لب خندان، یک دستشان را به دوستی پشت آدم میگذارند و دست دیگرشان را توی جیب آدم. این را به بابا گفتم و او گفت معلمم از آن افغانیهای حسود است، برای این حسودی میکند که ایران دارد از کشورهای قدرمتمند آسیا میشود، امّا بیشتر مردم دنیا حتی نمیدانند افغانستان کجای نقشه جهان است.» (ص ۶۷)
در رمان حاضر امّا بین ظلم و ستمهای هر دو قوم عمدهی افغان به همدیگر نوعی تعادل دیده میشود و به نظر نگارنده بیشتر به این خاطر است که نویسنده مسئلهی اصلی را فقط نوع اختلاف میداند و نه شکل اختلاف.
با اینکه بعدها خواننده متوجه میشود که حسن، دوست صمیمی امیر در دوران کودکی و نوجوانی اش، فرزند نامشروع پدرش است از زنی هزارهای و هرزه به نام "صنوبر" و برادر ناتنی اوست و علی هزارهای و خدمتکار خانهی پدر امیر این خفت و خواری را سالها با اینکه میدانسته تحمّل کرده است، امّا همان عقیدهای که آصف و کمال و ولی سه پسر شر محله اعیاننشین کابل، وزیرخان، در مورد هزارهایها دارند و آنها را کهتر و پستتر از آن میدانند که آنها را آدم بپندارند، در امیر نیز رسوخ کرده است.جایی دیگر نویسنده این اختلاف را چنین توضیح میدهد: «...چون غلبه بر تاریخ کار آسانی نیست. بر مذهب هم همینطور. در نهایت، من پشتون بودم و او هزارهای. من سنّی بودم و او شیعه و هیچ چیزی نمیتوانست این وضع را عوض کند، هیچ چیز.» (ص۳۱).
امیر با اینکه شاهد تجاوز آصف به حسن است ولی سکوت اختیار میکند تا بادبادکی را که باعث پیروزیش بوده به دست آورد و به این وسیله برتری و عرضه و لیاقتش را برای پدرش و اطرافیان او ثابت کند.
شخصیتپردازی و شرارت آصف که بعدها در شکل و شمایل موجودی خبیث و یک طالبان تمام عیار ظاهر میشود و لباس یک شارع را به تن میکند، برای بیان جنس افکار آنها و حکومتشان کافی است. آصف مقابل امیری قرار میگیرد که برای نجات تنها یادگار دوران شیرین صلح و صفا یعنی سهراب (فرزند حسن) از جان خود گذشته است.امیر با اینکه بدجنسیهایش باعث آوارگی حسن و علی و درنهایت نابودی آنها شده، ولی عذاب وجدانش چنان است که نمیتواند بدون این ایثار به زندگی خود ادامه دهد. ایثاری که همهی اقوام افغان به آن محتاجند و کمبود همین گوهر است که باعث سالها خونریزی و کشتوکشتار در کشورشان بوده است.
در نهایت، تلاش امیر- نویسنده، در تطهیر چهره سیاسی و امنیتی آمریکا، که به عنوان یکی از عوامل اصلی اختلاف بین اقوام و در واقع تجهیز آنها به اسلحههای مرگبار برای به کرسی نشاندن عقاید خودشان در دوران هرج و مرج مجاهدین که کابل را به صورت مخروبهای درآوردند و بعدها تقویت ملاعمرها در مقابل مجاهدین و چراغ سبز نشان دادن به آنها در نسل کشیهایی که در مزارشریف رخ داد و...- و همچنین بردن سهراب به آمریکا برای رسیدن به آرامش، به طور کامل آشکار است. اگر چه برکناری طالبان از حکومت افغانستان به رهبری آمریکا در ظاهر به علت حمله به برجهای تجارت جهانی و به بهانه دستگیری بنلادن اتفاق افتاد، امّا تقویت کننده و پشتیبانان اصلی کسانی مثل بنلادن و ملاعمرها بعد از عقبنشینی شوروی و زوال آنها کسی نبود جز سیاست مداران و به تبع شبکههای جاسوسی و امنیتی آمریکایی.
در کتاب به طور صریح نویسنده از جمهوریخواهان آمریکایی که سیاست خارجی مهاجمتری نسبت به دموکراتها دارند حمایت میکند. شاید چون در زمان بوش پسر که جمهوریخواه است افغانستان از شر طالبان خلاص شد. او به دموکراتها بد میگوید: تعبیر پدر امیر از کارتر رئیسجمهور دموکرات "کودن دهان گنده" است و او را مثل بچهای میداند که راندن دوچرخه را نمیداند و به پشت کادیلاک نشسته است؛ اما در ادامه نویسنده ـ در قالب پدر یا امیرـ چنین اظهار نظر می کند: «آمریکا و جهان به یک مرد جدی نیاز داشت.مردی که بشود رویش حساب کرد، کسی که، به جای اینکه دستهایش را به هم بمالد، دست به کار شود.این شخص در هیئت رونالد ریگان روی کار آمد." (ص ۱۴۳) البته ظاهرأ حمایت پدر امیر از ریگان به خاطر نامیدن شوروی به نام "امپراتور شیطان" است. همچنین تنفری که در سراسر کتاب از شوروی موج میزند - حتی جایی پدر امیر حاضر نیست توسط پزشکی روسی معاینهای سطحی بشود - با اینکه پزشک و خانوادهاش سالها در آمریکا بوده اند و تطهیر شدهاند!- نیز یکی از نکات خوشایند آمریکاییهاست. به هر حال سالیان سال در دوران جنگ سرد - و هم اکنون به شکلی دیگر- تنفر از بلوک شرق در مردم آمریکا ریشه دوانیده و هر اثر هنری هم که این تنفر را نمایش دهد به شکلی مورد استقبال قرار میگیرد اعم از فیلمهای ضدجاسوسی و تروریستی و جمیزباندی تا رمانهای ضدروسی و...
به هر حال بادبادکباز به نوشته بوک پیج (پشت جلد کتاب حاضر) اوّلین رمان افغانی است که به زبان انگلیسی نوشته شده و به نظرم پاداش خود را به طور کامل گرفته است؛ به طوری که با فاصلهای اندک فیلمی هالیوودی براساس این رمان ساخته شده و در حال اکران است. بیشک هالیوود به دنبال چنین مواد خامی است تا بتواند به طور کامل سیاست فرهنگی آمریکا را در راستای سیاست نظامی آنجا به پیش ببرد. با اینکه فیلم را ندیدهام اما از اخبار جسته گریخته که یکی از آنها برجستهتر است می توان حدس زد که فیلم نیز چه سمت و سویی دارد. نوجوانی که نقش "حسن" را بازی میکند به علت نشان دادن صحنهی تجاوز به او در فیلم به کشور امارات متحدهی عربی کوچانده شده تا مورد آزار و اذیت متعصبان مذهبی! قرار نگیرد. همین اشاعه و نمایش چنین کاری در فیلم نشانگر این است که هالیوود و سازندهی فیلم هیچ وقعی به عواطف و احساسات و مذهب مردم افغانستان نگذاشته و به ظاهر برای وفادار بودن به رمان دست به چنین کاری زده است.البته قضاوت نهایی در مورد فیلم ساخته شده بر اساس رمان "بادبادکباز" را باید بعد از دیدن کامل فیلم انجام داد.
کلیدواژه: ادبیات جهان
|
|
| نارتسیس و گلدموند |
| ساعت ۱٠:۱٩ ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥ |
|
نارتسیس و گلدموند تنها رمانی بود که از نمایشگاه کتاب ١٣٨۵ تهران خریدم.چند اسم باعث خریدن آن شد: اول: نویسندهی آن هرمان هسه (١٩۶٢-١٨٧٧) شاعر و داستاننویس معروف آلمانی که رمان معروف سیدارتا را از قبل از این نویسنده خوانده بودم.او برنده جایزه نوبل ادبی در سال ١٩۴٧ است. دوم: مترجم آن سروش حبیبی که از ترجمههای ایشان از قبل فقط مادر ماکسیم گورکی را خوانده بودم. سوم: ناشر آن نشر چشمه به سرپرستی آقای کیائیان. بعد از اسمها ، هنگام تورق آن در نمایشگاه چشمم به جملاتی چند روشن شد ، که برایم مسلم شد که چاپ دوم این کتاب بعد از چاپ اول نشر چشمه شاید مانند چاپ اول آن توسط انتشاراتی رز در سال ١٣۵٠ تا ١٣٨۴ یعنی سی و چهار سال طول بکشد! جملهی تقدیمکرد ابتدایی مترجم نیز نشان از این دارد که این اثر چند سال در ممیزی خاک خورده است : " پانزده سال پیش وقتی این کتاب را برای چاپ مجدد به دوست عزیزم آقای کیائیان سپردم فریدون نازنینمان زنده بود و این کتاب را بسیار دوست داشت ؛ ترجمهاش را به نام او کردم . افسوس فریدون رفت و چاپ کتاب را ندید . یادش در دل همهی ما فارسیزبانان زنده است و حالا من این ترجمه را به یادگاران برومندش بهار و بابک مشیری تقدیم میکنم. سروش حبیبی " .البته بازچاپ این رمان را میتوان از معجزات عصر اصلاحات به حساب آورد ، به طوری که از این معجزات کوچک در آن زمان کم نبود و گاه با خواندن بعضی از آن کتابها به یاد جنگ بین چپ و راست میافتادم که چگونه در این بین ناشران و نویسندگان و مترجمان در حال استفاده از حداکثر امکانات در حداقل فضای تنفس به کار مشغول بودند و کاری کردند کارستان ، طوری که از اثرات آن میتوان جمعآوری کتب چاپ شده در آن زمانها در نمایشگاه کتاب امسال از غرفههای بعضی از ناشران به بهانه قانون " چهار سال از زمان نشر کتاب نگذشته باشد " ذکر کرد.بگذریم. " نارتسیس و گلدموند " یا همان نرگس و زریندهان ( که چاپ اول هم به همین نام بوده است ) یکی از معروفترین رمانهای هرمان هسه است که به سال ١٩٣٠ نگاشته شده است.داستان در دوران قرون وسطی میگذرد ، از دیری آموزشگاهی شروع میشود و به همان دیر نیز ختم میشود.داستان همانطور که از اسم آن پیداست به روی دو شخصیت محوری تکیه دارد که شخصیت گلدموند در این میان بسیار پررنگتر از نارتسیس نمایانده شده و توانسته بیشتر فصول کتاب را به خود اختصاص دهد.این دو شخصیت نماد دو صورت یا دو وجه از شخصیت انسانها هستند : نارتسیس نمایندهی جان و خرد و گلدموند نمایندهی تن و طبیعت و به عبارتی نارتسیس جنبه مردانه و گلدموند جنبه زنانه یا مادرانه انسانها را مینمایانند ؛ که سرآخر این هر دو در نقطهای به هم وصل میشوند "حیطهی هنر" . گلدموند جوانکی است که به تشویق و نذر پدر برای تحصیل علم به دیر ماریابرون وارد میشود ، دیری که در آن نارتسیس دستیار اساتید آنجاست.نارتسیس به خاطر علاقهای که به گلدموند دارد ، راز سر به مهر او را برایش آشکار میکند که او برای تحصیل علم و منطق و زبان لاتین آفریده نشده است و بایستی به دنبال مادر خود باشد و مادر خود را از درون بیابد.گلدموند با اینکه ابتدا از این جنبه زندگی خود سرباز میزند ولی بالاخره به این نتیجه میرسد که راه او با نارتسیس دوست و استادش به کلی فرق میکند و باید به راهی برود که بتواند خود را بیابد.گلدموند در خارج از دیر و گسسته از آنجا و فرار کرده در دامان زنان بسیاری میآویزد ، ماجراهای بسیاری از سر میگذراند و آوارگی و سرما و گرمای بسیار تحمل میکند ، در این راه مرتکب دو قتل نفس میشود و... تا بالاخره خود را برابر مجسمه مریمی در دیری مییابد که او را یادآور همان جنبهایست که نارتسیس به او متذکر شده بود و آن جنبه مادرانه وجوداش است که در این مجسمه مجسم مییابد.سازنده مجسمه استاد نیکلاوس را مییابد ، شاگردی پیشه میکند و بالاخره مجسمهای را میتراشد که نمایانگر حواری مسیح یوحنای زریندهان است.بالاخره طی ماجراهایی بالاخره دوباره به نارتسیس برخورد میکند و مدتی نیز در دیر ماریابرون ساکن میشود و دوباره مجسمهای میتراشد که ظرافتهای بسیاری دارد و چهره استادش نیکلاوس و پیر سابق دیر را در قالب یکی دیگر از حوایون به ظهور میرساند.نارتسیس نیز که بعد از این همه سال اکنون پیر دیر است ، به زیبایی هنر پی میبرد و میفهمد که فقط خرد نیست که راهگشای انسان به سوی کمال است ، بلکه هنر نیز میتواند در نهایت موجب جاودانگی انسان شود. جنبه نمادین این دو شخصیت در این رمان توانسته به خوبی هر دو صورت انسانها را یعنی خرد و غریزه و جنگ و تبادل اینان را شکل بدهد.یکی از نکتههای اساسی در پرورش غرایز گلدموند که نویسنده با تاکید بسیار ماجراهای آن را تعریف میکند ، ارتباط او با زنان و دختران بسیاری است که در داستان ذکر میشود و مقصود نویسنده بیشتر برای ایجاد پیوند بین گلدموند با مادر مادران است : گم کرده انسانها در طول تاریخ و به جستجو درآورندهی آنان برای رسیدن به این نقص مردانه تا بتواند آرامش روحی را در این معجزه طبیعی بیابد ، جنبهای که نارتسیس خود را از آن محروم گردانیده تا بتواند فقط به مردانگی و خرد بپردازد ولی سرآخر او هم پی میبرد که بدون حضور مادرانه احساس و غرایز، وجود مردانه خرد و اندیشه و علم نیز ناقص است و این هر دو جنبه را میتوان در یک چیز یافت : هنر.هنگامی که گلدموند در بستر مرگ است جمله آخر او به نارتسیس پیر دیر چنین است : " او ( مادرم ) این راه (مرگ) را برایم هموار میکند... اما تو، نارتسیس ، تو که مادر نداری چگونه میخواهی بمیری؟بیمادر نمیتوان دوست داشت،بیمادر مرگ ممکن نیست! " چند جمله از کتاب : " فکر کرد که چه بسا ریشهی هر هنری و شاید منشا هر معنی و اندیشهای همین ترس از مرگ و فناست. ما از مرگ میترسیم ، از گذرایی و زوال بر خود میلرزیم . پژمردن گلها و ریختن برگ درختان را با اندوه میبینیم و یقیق گذرایی و تباهی خویش را در دل احساس میکنیم و زمانی که در قالب هنرمند صورتهایی پدید میآوریم یا در مقام دانشمند پژوهنده قوانینی را میجوییم یا اندیشههایی میپردازیم انگیزهمان آن است که از این رقص مرگ چیزی را نجات دهیم و به آن قرار بخشیم تا عمری درازتر از خود ما داشته باشد..." ص 195 " ... هنر پیوندی بود میان جهان پدری و مادری . میان اندیشه و خون . ممکن بود از محسوسترین چیزها آغاز شود و به مجردترین مفاهیم بیانجامد ، یا از جهانی سراسر اندیشه سرچشمه گیرد و در خونینترین هوسها پایان یابد.تمام آثار راستین هنری...آثاری که به راستی والا و حامل رازی جاودانند...به این دوگونهی خندان و خطرناک و این دوگانگی مردانه – زنانه و این همراهی التهاب غریزه و درخشش اندیشه مفاهیم ممتاز بودند."صص 211 و 210 در جایی از داستان افکار و نگاه گلدموند نازک دل و هنرمند و پراحساس ( خود هرمان هسه ) ، من را یاد حکایتی از زندگی سهراب سپهری این شاعر بزرگ ایرانزمین انداخت.آنجا که یکی از دوستان او نقل میکند که شبی در منزل او حشرهای را میآزارد (دوست ) و به بیرون میاندازد و سهراب دوستش را شماتت میکند که این چه کاریست ؟ چرا که شاید این حشرات بیمارستان نداشته باشند ، شاید او پدر یا مادر پرعائلهای بوده و حال فرزندان او چه کار میکنند ، شاید... که دوست نقل میکند نیمساعت فقط در باره آزار آن حشره و مسائل و مشکلات او صحبت شد. در این رمان نیز جایی گلدموند در عزای مرگ ماهیان در بازار ماهیفروشان چنین میاندیشد : " میدید که ماهیان نقرهفام سرد اندام را با خشونت از بشکههای درباز خود میگرفتند و به خریداران نشان میدادند.میدید که ماهیان با دهانهایی آبخواه و از دردگشاده و چشمان طلایی رنگ از وحشت وقزده خود را بیصدا و آرام تسلیم مرگ میکردند یا با شور خشم برای بقا به جنگی بیامید در میآمدند... چرا این دهانهای باز و چشمانی را که در برابر مرگ وحشتزده مانده بود و دمهایی را که وحشیانه به هر سو ضربه میزد نمیدیدند و چشمانشان بر این تلاش وحشتآلود و بینتیجهی درماندگی و تغییر شکل تحملناپذیر این جانوران مرموز خاموش و چنین به شگرفی زیبا نابینا بود؟ نمیدیدند که چگونه واپسین تشنج آهسته بر پوست جانور میرنده میدود و جانور تا اندکی پیش چالاک سرانجام بیحس و خاموش به صورت قطعه گوشتی مسکین آماده برای میز شکمبارگان درنده صفت و لذتجو برجای میماند.این آدمها هیچ نمیدیدند و هیچ نمیدانستند و هیچ نکتهای را درنمییافتند.هیچ چیز با دل آنها سخن نمیگفت.به همه چیز بیاعتنا بودند.خواه جانوری زیبا و مسکین پیش چشمشان جان میداد یا هنرمندی در چهرهای ملکوتی امید و نجابت یا تلخی رنج یا ترس فجیع و سیاه زندگی آدمی را به وضع تشنجانگیزی نمایان میساخت.هیچ نمیدیدند و هیچ چیز بر آنها اثر نمیگذاشت..." ترجمه روان و سلیس و زیبای سروش حبیبی از این اثر ماندگار هرمان هسه ، اثری به نظر دوباره خلق شدهای به فارسی آفریده که در جملات بالا شمهای از این یادگار سالهای زحمت و مرارت برای رسیدن به بهترین ترجمهها ، آورده شده است.سالهایی که به ماندگاری یک ترجمه به عنوان اثری هنری نگریسته میشد ، نه تجارتپیشگی و مسابقه برای رسیدن هر چه سریعتر سود و بازگشت سرمایه.باید این زحمت آقای کیائیان سرپرست نشر چشمه را پاسداشت که گرچه با مرارت بسیار دو هزار نسخه از این اثر را بعد از سالیانی بسیار مجدد منتشر کرده است،ولی نگاه هنری او باعث نشده تا سرمایه را به پای بیذوقی بریزد.
کلیدواژه: ادبیات جهان
|
|
| رول دال |
| ساعت ۸:٢٠ ب.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٤ |
|
به میمنت نمایشگاه کتاب و یاسمن بالاخره توانستم چند کتابی از رول دال بخوانم . اولین نوشته ای که از رولد دال خوانده بودم- شاید چند سال پیش - به من نچسبید و آنهم حکایت مردی بود که برای به دست آوردن دل زنی تلاش کرد تا لاکپشتها یا لاکپشت مورد علاقه زن را به وزنی دلخواه برساند و بعد هم ایجاد علاقه بین آنها .نمیدانم کدام کتاب بود . ولی همیشه منتظر بودم که کتاب چارلی وکارخانه شکلات او را بخوانم . راستش از نوجوانی که در کتابفروشیهای خیابان انقلاب پرسه میزدم و بعدها همیشه میخواستم این کتاب را بخوانم . خب بالاخره در سی وشش سالگی این مهم انجام شد!خواندن کتابی که فضاها و تخیلات آن بسا شیرین تر از شرینیجات کارخانه شکلات سازی آقای ویلی وانکا بود. آقای وانکا صاحب کارخانه شکلات سازی وانکا در کتاب است . و ادامه آن چارلی و آسانسور بزرگ شیشه ای که در حال و هوایی دیگر از کتاب اول است و بیشتر کتاب در فضا و موجودات فضایی و آقای رئیس جمهور آمریکا میگذرد تا در فضای کارخانه شکلات سازی . البته انگیزه دیگر برای خواندن کتاب ساخت فیلم بر اساس این داستان توسط تیم برتون است . گرچه از این داستان فیلم و سریال های دیگری نیز ساخته شده است ، ولی دیدن فیلمی که از میان دستهای جادویی آقای ویلی وانکا - تیم برتون گذشته باشد لطف دیگری دارد. به خصوص آنکه ویلی وانکای آن بازیگر مورد علاقه ام جانی دپ است. به هر حال کتابی که قبل از چارلی و کارخانه شکلات سازی یک نفس خواندم ماتیلدا بود که به نظر آخرین اثر دال است . کتاب ماتیلدا هم خنده ام را درآورد به خاطر کارهای تیزهوشانه ماتیلدا و شرح خباثت های خاله خانم هانی - معلم ماتیلدا - با نام عجیب ترانچبال که در ضمن مدیر مدرسه ماتیلدا و خانم هانی هم هست، در مدرسه و هم گریه شوقم را بعد از به مجازات رسیدن خانم ترانچبال .نقاشیهای کوانتین بلک در نهایت سادگی آنچنان با داستانها مانوس است که خیال میکنی نویسنده و نقاش داستان یک نفر بوده است . ازاین داستان بلند هم فیلمی به همین نام ساخته شده است . دو کتاب ابتدایی را کتاب مریم وابسته به نشر مرکز چاپ کرده و کتاب ماتیلدا را کتاب ونوشه وابسته به نشر چشمه . در معرفی نویسنده در ابتدای ماتیلدا به عنوان شرح حال نویسنده میخوانیم :" در جنگ جهانی دوم ، او که خلبان جنگنده آر.ا.اف بود، از ناحیه سر آسیب دید و از همان زمان کار نویسندگی را آغاز کرد." به نظر جالب نیست اگر دال آسیب نمیدید شاید هیچوقت نویسنده نمیشد آن هم از ناحیه سر! نکاتی که فراموش کردم در باره این نویسنده بنویسم یکی نوشتن داستان زیبای جیمز و هلوی غول پیکر است که انیمیشن آن را بارها دیده ام - به تهیه کنندگی تیم برتون - و دیگری نوشتن فیلمنامه فیلم جالب و کلاسیک چیتی چیتی بنگ بنگ که داستان آن را یان فلمینگ نوشته است . البته خود او نیز فیلمنامه اولین فیلمی که از چارلی و کارخانه شکلات به نام ویلی وانکا و کارخانه شکلات ساخته شده است را نوشته است . در باره این داستان ها ،داستانهایی که از این نویسنده خواهم خواند و خود نویسنده مطالب بسیاری است که میگذارم برای بعد. البته کی شاید خدا هم نداند!
کلیدواژه: ادبیات جهان ،سینمای جهان
|
|
| از عشق مارکز |
| ساعت ٧:۱٧ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۱ |
|
از عشق و دیگر اهریمنان یکی از داستانهای بلند زیبای گابریل گارسیا مارکز است . . ” زیرا که گیسوان ، در روز رستاخیز ، ظاهرا کمتر از دیگر اعضای بدن در خور اعتناست “ جملهای کلیدی است که در ابتدای داستان به نقل از توماس اکویناس قسمت تمامیت بدنهای احیاشده توسط نویسنده آورده شده است . مقدمه نویسنده در چگونگی شکلگیری این داستان بلند ، بسیار خواندنی است . او در سال 1949 که خبرنگار بوده ، مامور میشود تا در باره صومعه قدیمی سانتا کلارا ، تحقیق کند و گزارشی در باره آن بنویسد . مردگان را از سردابه این صومعه بیرون میآورند تا مقدمه ساخت یک هتل پنج ستاره شود.
کلیدواژه: ادبیات جهان
|
|
| بلم سنگی و ساراماگو |
| ساعت ٤:۱٧ ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۱ |
|
انسان با تصور رویا یا افسانهای که ژوزه ساراماگو میپروراند ، گاه دچار شک میشود . چشم باز میکند میبیند که او چون نقالی عالی دست بر همه احساس و عقلت گذاشته و تو را سوار بر ” بلم سنگی “ به میان اقیانوس اطلس کشانده است . با او به سوی غرب روانی ، همراه با شخصیتهایی عجیب و افسانهای . بیخود نیست که جمله ” هر آیندهای افسانهای است “ را از قول آلخو کارپینته - که نمیشناسمش راحت ! - بر تارک رمانش نشانده است . من کتابدار نیستم تا دقیق بدانم که این چندمین رمان ساراماگو است و در چه ساعتی از سال بوق میلادی یا شمسی در اینور دنیا یا آنور دنیا به زیور طبع آراسته شده ، یا اینکه مهدی غبرایی با دست چپ این رمان را ترجمه کرده است یا با دست راست ، یا با پارتیبازی شگفتی از میان کلاه بره خود دست برادرش هادی را گرفته تا ویراستار کارش باشد و اینکه دوهزار تومان برای این کتاب سنگین است یا سبک ، یا من که آن را از میان کتابهای کتابخانه فرهنگسرای سابق بهمن و فعلی ورزش برگزیدهام ، گزینشم خوب بوده است یا نه ، ولی حداقل میدانم که بعد از خواندن ” کوری “ با رماننویسی آشنا شدم که طالب است تا شگفتی بیافریند و هیچ منتظر کسی نمیشود که تخیل و حادثه ناباورانه وارد شده در رمانش را قبول بکند یا نه . یکراست به سراغ حادثه اولیه و اتفاق شگفت میرود. کوری جز بر یک شخص همه را فرامیگیرد و آنگاه شروع به تجزیه و تحلیل این قضیه میکند که اگر انسانها در موقعیتی چنین دشوار قرار بگیرند چگونه گرگ همدیگر میشوند و در کثافتهای خود غوطه میخورند . در کوری او انگار مذهب را هم به سخره گرفته بود ، همانطور که در بلم سنگی این کار را کرده است . مذهبی که همیشه در بهترین شرایط انسانی نتوانسته پاسخگوی کاملی برای همه انسانها باشد ، چه برسد در بدترین شرایط انسانی که ساراماگو ، و همچنین دنیایی که در آن هستیم ، بهترین خالق آنند . با این حال بهترین هنر آن - مذهب این است که توانسته به نوعی جمعی را تشکیل بدهد که هر آینه جمعی دیگر را به خاطر عقیدهای دیگر به محاکمه میکشاند. بگذریم ، از حسن مطلع این رمان نباید گذشت ، از نفوذ عناصر اساطیری ، از شوخطبعی نویسنده و از تقدیرگراییش . و از اینکه پایان رمان خود درگیری کافی برای خواننده فراهم میکند که بقیه مسافران شگرف این راه طولانی چگونه به مقصد خواهند رسید .
کلیدواژه: ادبیات جهان
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
نویسنده : خالد حسینی؛ مترجمان: زیبا گنجی، پریسا سلیمانزاده؛ ناشر: انتشارات مروارید؛ چاپ دوم: ۱۳۸۴.

