| بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۴ |
| ساعت ٩:۳٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ |
|
روز پنجم: ۲۴ آبان ۱۳۸۸. امروز هم با دیدن سری دوم فیلمهای انیمیشن آغاز شد. بهترینها به نظرم: - پایان خوش من/ آلمان. - شکست خورده عشق/ اسلونی. - استخدام/ آرژانتین. - علامت دهنده/ سوئیس. – پست/ آلمان. -خواهران پییرس/ انگلستان. در بخش "مرور بر آثار یک فیلمبردار:مهدی جعفری" چند مستند و داستانی کوتاه دیدم از فیلمسازانی که از قبل میشناختم، ولی این کارهای کوتاه را از ایشان ندیده بودم، از جمله: - برکه/ مهدی جعفری. یموت یک خانه یک ایل / فرشاد فداییان. که مثل اغلب کارهای فداییان که تا به حال دیدهام، نوعی خودآگاهی و بینش خاص در آن جاری بود. فضاسازی فیلمساز و انتخاب قابها – که فکر کنم بیشتر کار فداییان بوده تا فیلمبردار- بیشترین سهم را در ارائه تصویری واقعی از خانه و خانوادهای جدا افتاده در ترکمن صحرا دارد. تک سکانس، امامزاده و قبرستان با کادری ثابت، یکی از بهترین قابهای کارشده در این فیلم بود. نامه نانوشته / بیژن میرباقری. پنجره / مهدی جعفری. که به نظرم از برکه او بهتربود. از بخش "مسابقه سینمای ملی" چند فیلم دیدم که از آن میان مرغ سحر/ مهدی باقری، دیدنیتر و خاطرهانگیزتر بود. مرغ سحر/ مهدی باقری/ ۳۷ دقیقه. "مرغ سحر" مستندی جستجوگرانه در باره این ترانه ماندگار از زمان پهلوی اول تاکنون است. این دومین فیلمی بود بعد از "یار دبستانی" که در باره ترانههای ماندگار در میان مردم تحقیق میکرد. "مرغ سحر" - که حکایت حال دل همهٔ ایرانیان دلسوز نسبت به وطن و خاک کشورشان است، و سعی دارند با ماندگار نگه داشتن آن، قفس استبدادی را در همه زمانها برشکنند و زیر و زبر کنند- از سرودههای ملکالشعرا بهار است. کارگردان در این مستند با مصاحبه و نظرخواهی از یک متخصص و منتقد و شاعر به نام "محمد علی سپانلو" سعی کرده است، تقریبا همهٔ مسائل پیرامونی این شعر و ترانه را بررسی کند. زمانی که این سرود خلق شده، چگونگی تکثیر آن در میان مردم، چرایی ماندگاری آن، جستجو در شهر برای یافتن آدمهایی که هر روز کارشان زمزمه این ترانه است، و بالاخره در سیری تاریخی رسیدن به زمان جنگ و همراه شدن با جانبازی که به کهفالشهدا میرود و بازهم زمزمهگر و یادآور مرغان سحری و بلبلان پربسته کنج قفس است، جستجوی فیلمساز را نشان میدهد برای کشف حقیقتی ماندگار. کلام آخر فیلمساز "حالا اگه تمام این شهر مرغ سحر بخوانند نمیپرسم چرا. چون این تو گذشتهٔ ماست و ناخودآگاه ما باعث میشه تا همه یه چیز بخوانند." به نظرم کامل کنندهٔ همه حرفهایی است که او در این فیلم مستند- تحقیقی سعی دارد بزند. جای خالی "مرغ سحر" به خوانندگی "بیژن مفید" در آخر فیلم "ستارخان" مرحوم "علی حاتمی" را دوست و منتقد گرامی "علی علایی" بعد از دیدن فیلم "مرغ سحر" به ما یادآور شد. ای کاش "مهدی باقری" با یافتن نسخهای از آن فیلم – فیلمی که نگارنده هم نتوانسته تا به حال ببیند و آرزوی دیدنش را دارد – مستند خود را کاملتر کند. روز ششم: ۲۵ آبان ۱۳۸۸. هنگامی که همه در حال جدایی و خداحافظی هستند از جشنوارهای پرشده از صفا و صمیمت فیلمسازان جوان، سعی میکنم با جبران فیلمهای ندیده در بخش "درخواست پخش مجدد" کمتر از قافله این انرژیهای مثبت عقب بیافتم. از میان فیلمهای دیده شد در این روز، چند فیلمی را که توضیحات کوتاهی در بارهاشان مینویسم را بیشتر از دیگر فیلمها پسندیدم: هشت دقیقه بیشتر/ زینب تدریس تبریزی/ تجربی/۱۰ دقیقه. راستش با نمایش عکسهایی که به در و دیوار آویزان بود و فیلمساز آنها را به همه نشان میداد و صداهای پس زمینهای که میشنیدم، بدجور به دهاندره افتاده بودم. جوانان که بیشتر از من شتاب دارند و حوصلهٔ کمتری، در این هشت دقیقه چند بار دست زدند به هوای این که فیلم تمام شود و از این فضای خفه اتاقی پر از عکس و... خلاص شوند. اما وقتی فیلم با این جمله از جانبازی تمام بدن فلج که نگاهی خیره به همه ما غرزنها و حوصلهسر رفتهها داشت، تمام شد "شما نتوانستید هشت دقیقه از زندگی من را تحمل کنید...من سالیان سال است اینجا هستم و تحمل میکنم." انگار کسی سیلی محکمی تو صورت من و بعضی از تماشاگران فیلم کوبید. بدجوری چرتم پرید. دست فیلمساز درد نکند. گربهٔ قجری / اشکان رهگذر/ پویانمایی/ ۶ دقیقه. انقدر نقال ترکزبان- زن فیلم، حکایت ببری خان ، گربه دربار ناصری را شیرین تعریف میکرد که با موبایلم صدایش را ضبط کردم تا دوباره و چندباره صدا را بشنوم و به دیگران بشنوانم! انیمیشن بانمکی که با تکنیک سیاه – سفید ساخته شده بود و رنگ در آن دخیل نبود، ولی چنان به دقت کار شده بود، که شاید اگر نقال هم نقلی حکایت نمیکرد، به تنهایی هم دیدنی بود. استفاده از موسیقی سنتی، تعریف داستانی راحت و خوشمزه، استفاده از المانهایی مثل خط نستعلیق به روی نقاشی شخصیتها و... خاطرهای ماندنی از این انیمیشن کوتاه در ذهنم باقی گذاشت. منتظر دیدن انیمیشنهای دیگری از همین فلیمساز و گروه هستم. بچهٔ مرز / رضا جمالی / داستانی / ۱۰ دقیقه. چند باری که از گردنه حیران سرازیر شدهام به سمت اردبیل، دیدن پاسگاههای مرزی در میان بهشتی پر از سبزی و گل و درخت برایم زجرآور بوده است. مرزی که باعث و بانی آن سلسلهٔ بیلیاقت قاجار بوده وگرنه الان نباید شاهد آن باشیم. فیلمساز اردبیلی برای نشان دادن این مرز زشت در میان بهشت، داستانی را با کشمکشی دیدنی برایمان تعریف میکند. سربازی سعی دارد تا حد امکان از عبور و مرور افراد بومی در خط مرزی که سیمخاردار دارد جلوگیری کند، آن هم در زمانی که زن رئیس پاسگاه آذربایجان بیکس و تنها در حال زایمان است و دکتر در استان اردبیل سعی دارد به او کمک کند. فیلمساز با استفاده از همین لحظهٔ بحرانی، فیلمبرداری خوب، تدوین به جا، و بازیگیری مطلوب از بازیگرانش، در زمانی محدود، توانسته به خوبی ناهمگون بودن مرزها را در میان این بهشت زمینی نشان دهد. طرفه این که این فیلم در بخش "چشم انداز سرزمین زیبای ما" قرار گرفته بود. سرزمینی که کشیدن خط مرزی صورت او را زخمی ناسور انداخته است.
|
|
| بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۳ |
| ساعت ٩:۳٢ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ |
|
روز چهارم – ۲۳ آبان روز چهارم جشنواره را با دیدن سری اول "انیمیشن امروز جهان" در سالن شماره یک سینما فلسطین شروع کردم. دیدن انیمیشنهای جذاب به روی پرده بزرگ، امری که تقریبا در ایران به بوته فراموشی سپرده شده است، برایم بسیار لذتبخش بود. ما نه تنها از دیدن آخرین محصولات درجه یک سینمای حرفهای انیمیشن جهان در سالنهای سینمای ایران کاملا محروم هستیم، بلکه هیچ کس هم نیست که جوابگوی این بیچارگی ما باشد. ارشاد، همچون سالهای گذشته، برای فروش فیلمهای اغلب درپیتی سینمای حرفهای و ضرر نخوردن به جیب صاحبان فیلمهای سطح پایین این شیوه را ادامه میدهد و ما همچنان محروم از دیدن این فیلمها به روی پرده سینما خواهیم بود. یادم است که آخرین فیلم انیمیشن بلندی که به صورت پرده بزرگ دیدم ـ البته آن هم به لطف ویدئوپروژکتور- در سال ۱۳۸۱بود، در سالن سینماتئاتر کانون در خیابان وزراء، اثری از استاد "هیائو میازاکی" به نام "شهر ارواح" که همان سال جایزه اسکار بهترین انیمیشن را کسب کرد. لذت دیدن آن فیلم به آن شکل شکیل هنوز هم زیر دندان من و دو فرزندم هست. لذتی که دیگر هیچگاه تکرار نشد، مگر گاهی بر صفحهٔ کوچک تلویزیون و معجزهٔ دی وی دی. از میان انیمیشنهای کوتاه دیده شد در سری اول به نظرم این انیمیشنها جذابتر از بقیه بود: - حقهباز/ آلمان. - هات داگ / آمریکا. – بال مرغ/ آلمان. – رو به بالا/ انگلستان. – توتفرنگیهای نیمه شب/ ژاپن. – من و دیوم/ سوئیس. – لایسوس/ آرژانتین. – طبیعت شگفانگیز ما/ آلمان. در بخش "مسابقه سینمای ملی" سه فیلم را به تماشا نشستم: لحظهٔ صفر/ شیوا بلوریان/ تجربی/ ۴ دقیقه. یک فاتحه بر سر قبری که گویی همسر از دست رفته زنی بود. با این که تکرار این فیلم را هم بعدها دیدم، نه جذب شدم و نه چیزی دستگیرم شد. شاید بار سوم بپسندم! تمام وسایل شخصی من جا به جا شده / هومن سیدی / داستانی / ۱۹ دقیقه. با این که از حال و هوای فیلمی که "سیدی" به نام "پابرهنه در بهشت" در آن بازی خوبی ارائه داده، خوشم آمده بود و در همین وبلاگ هم دربارهاش نوشتم، نتوانستم با اولین ساخته کوتاه این بازیگر- کارگردان، ارتباط برقرار کنم. شاید چون با فضاهای مالیخولیایی و پیچیده و کشفالاسرارگونهٔ فیلمهایی از این دست مشکل دارم. یکی از چیزهایی که در سینما بسیار میپسندم، تعریف کردن قصه فیلم بدون لکنت است. به نظرم اینجا فیلمساز با ادا و اطوارهای بسیار تکنیکی خواسته بود، قصهای تعریف کند از رابطه بین رویا و واقعیت، ولی زبان الکن داستان فیلم، جذابیتی برای پیگیری همین نوزده دقیقه هم باقی نگذاشته بود. بعد از دیدن فیلم، یاد فیلم مغلق و دشواریاب "شبانهروز" افتادم که پارسال در جشنواره فجر دیدم. قصهٔ قبر ننه/ محمدکاظم زاده مژدهی/ داستانی / ۵ دقیقه.(تکرار) به گفته فیلمساز برای گرفتن فصل پایانی فیلم، سه چهار ماه صبر کرده است تا زمستان فرارسد، قبرستان پربرف شود و بعد مادربزرگ – مادربزرگ فیلمساز – را به میان برفها و قبرها بفرستد و آن صحنه درخشان پایانی را بگیرد. این صبر برای فیلمی ۵ دقیقهای، که اشکم را درآورد به یاد مادربزرگ نازنینم که سال پیش در بهشت زهرا قطعه بیست درقبری خوابید که سالیان سال سندش را نگهداری میکرد و بر سر خاکش زمانی که زنده بود فاتحه میخواند، جای تقدیر دارد. بیدلیل نیست که این فیلم کوتاه، فیلم محبوب تماشاگران حاضر در جشنواره میشود، چون فکر کنم همه خانوادههای گرم ایرانی مادربزرگی دارند که با رفتنش دل خیلیها را سوزانده است. در جلسه نقد و بررسی این فیلم – جالب است که آن موقع هنوز فیلم را ندیده بودم – یکی از حاضران در جلسه به فیلمساز جوان این فیلم ایراد میگرفت که چرا انقدر فیلم را ساکن و بدون کله ملقزدنهای تکنیکی گرفته است و فیلمساز جوان هم با همان عصبانیت خاص خطه شمال، آن نکته سه چهار ماه را ذکر کرد و گفت سادگی برایش اصل بوده است. بعضیها فکر میکنند هر چه تماشاگران را بپیچانند و کنف کنند و رودست بزنند و زجر بدهند تا اطلاعات اندکی از داستان بیمایهٔ فیلمشان به او بدهند، در کار موفقترند. سادگی این فیلم من را جذب کرد. طوفان سنجاقک / شهرام مکری / ۱۵ دقیقه. یکی از بهترین فرصتهایی که برایم در جشنواره فیلم کوتاه پیش آمد – راستش جشنوارهای که تا به حال هیچ تمایلی برای دیدن فیلمهایش نداشتم، چرا که به اشتباه فکر میکردم فیلمهای کوتاه تازه فیلمسازان که دیدن ندارد، حرفی که اتفاقا در فیس بوک یکی دو نفر همین امسال هم به من زدند، چون آنها هم بیشک همین اشتباه را میکنند – آشنایی با "شهرام مکری" بود. مسبب این آشنایی هم، نوشتهٔ کوتاهی بود که بعد از دیدن فیلم "اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر" در وبلاگم نوشته بودم. انقدر بعد از دیدن آن فیلم بلند مکری، از این و آن و اینجا و آنجا در باره فیلمهای کوتاهش شنیدم و خواندم، که با دیدن برنامه و خبردار شدن از اینکه در سالن شماره سه، "طوفان سنجاقک" را به روی پرده میاندازند، ذوق زده، سالن یک را ترک کردم و به سالن سه پناه آوردم. "طوفان سنجاقک" که برمبنای همان جمله معروف: حرکت بال سنجاقکی روی اقبانوس آرام در شرایط خاص فیزیکی ممکن است موجب طوفانی در جایی دیگر از این کره خاکی شود، و رابطه علت و معلولی پدیدههای این جهان که اغلب فیلسوفان به آن معتقدند؛ ساخته شده است. داستانی ساده، که در حقیقت مرگ زنی در خانهٔ خودش است بر اثر حادثهای که بیننده علت آن را در رفت و برگشتهای فیلمساز، هر دفعه شخص یا چیزی میداند، چنان دراین پانزده دقیقه به هم تنیده شده، که کشف علت مرگ زن در آخر فیلم توسط تماشاگر لذتی دوچندان برایش به ارمغان میآورد. حضور کارشناسی که بلافاصله بعد از اشتباه مرد خانواده میبینیم، انگار ما را با فیلمی نصیحتگرانه از نوع فیلمهای تلویزیونی روبرو میکند، اما بانمکی چهره کارشناس و کلام گرم او و بالاخره در تکرارهای بعدی و حرکت بدون کلام او سرآخر حضورش، درمییابیم که وجود او هم اولا در فیلم به جنبه علمی آن میافزاید! و هم این که او هم یکی از شخصیتهای درگیر ماجراست. معمولا تعریف کردن یک داستان با چنین پیچیدگی سهل و ممتنع است، چرا که بیننده – منتقد - فیلمساز سرآخر میگوید که این که کاری نداشت، من هم میتوانم با تعریف صد تا از این داستانها فیلم بسازم، چیزی که با گوشم در سالن شماره ۳ از چند جوان فیلمساز شنیدم، اما چگونگی اجرای همین فیلم به ظاهر ساده کاری است کارستان، که بعید میدانم از عهدهٔ آن جوانان فیلمساز بدون پشتوانه سالیان تجربه اندوختن بربیاید، کاری که بعدها مکری در فیلم "اشکان،..." به نوعی پختهتر تکرار کرده است. این تکرار خود، به نظرم از آن نوعی است، که برای تماشاگر غافلگیر کننده است، به خصوص برای کسی مثل من که اول آن کار پختهتر را دیده باشد و بعد این فیلم تحسینشدهٔ کوتاه را. فرصت دیگری که "شهرام مکری"، خوش قولترین فیلمسازی که تا به حال دیدهام، بعد از آن ذوقزدگی از کشف فیلمسازی خوب برایم فراهم کرد، ، هدیهٔ DVD است که شامل هر سه کار کوتاه و درخشانش بود:«طوفان سنجاقک»،«محدودهٔ دایره» و«آندو - سی». در باره دو فیلم اخیر هم حتما باید چیزی بنویسم... |
|
| والس با بشیر |
| ساعت ٦:٢٧ ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ |
Vals Im Bashir؛ کارگردان: Ari Folman
اگر تیتراژ پایانی "والس با بشیر" را تا به انتها ملاحظه کنید، چند شرکت فیلمسازی اسرائیلی و همچنین شبکهٔ معروف "آرته" فرانسه را در ساخت فیلم شریک میبینید. شاید اولین سئوالی که برای هر بینندهٔ مسلمانی بعد از دیدن فیلم پیش بیاید این باشد که چرا اسرائیل با ساخت چنین اثری که به ظاهر نوعی افشاگری نسلکشی و جنایت سربازان خودش در اردوگاه آوارگان فلسطینی صبرا و شتیلاست موافقت کرده و فیلم اکران عمومی شده است و حتی بین پنج فیلم برگزیدهٔ خارجی اسکار جای داشته است. گرچه اعضای آکادمی جایزه بهترین فیلم خارجی را به این فیلم اختصاص ندادند، ولی همین حضور چه چیزی را در سیاستهای فعلی آمریکا و اسرائیل اثبات میکند؟ در اواخر فیلم اشاراتی به حضور سربازان اسپانیایی و تاکید بر مسیحی بودن آنان در جریان این کشتار دستهجمعی مسلمانان در سال ۱۹۸۳ میلادی میشود؛ تاکیدی که شاید یادآور سالیان سال جنگهای صلیبی بین مسلمانان و مسیحیان بود. اسپانیاییها به خصوص متعصبتر از بقیهٔ مسیحیان آن روزگار بودند و برای فتح خاک مقدسشان خونها ریختند و جانها فدا کردند. همین اشارهها شاید نوعی جاخالی دادن اسرائیلیها و توجیه حرکتشان در لبنان است؛ این که اصل جنگ و دعوا، جنگ بین مسیحیان و مسلمانان است، نه مسلمانان و یهودیان. انیمیشن بودن این فیلم نیز به نظرم از اینجا ناشی میشود که علاوه بر استفاده از جلوههای بصری کلیپوار در کار بدون خرج و مخارج زیاد، نوعی ماسککشی به روی چهرههایی است که در حال تعریف این جنایت هستند و دست اسپانیاییها را در آن آشکار میبینند. سازنده ـ کارگردان فیلم در زمان جنایت صبرا و شتیلا در صحنه حضور داشته و طبق مصاحبههای بعد از نمایش فیلم اظهار داشته که وجدانش وادارش کرده تا این اثر را بسازد؛ خب وجدانی که میخواهد هموطنهای خودش را مقصر بداند یا این که آنها بیتقصیر بودند، زیر آتش لبنانیها قرار داشتند، کودکی به آنها خمپاره میانداخته، مورد تهاجم لبنانیها بودند و ... آنها برای دفاع از خودشان دست به جنایت زدهاند. در دفاعی که یکی از موثرترین نیروهای تاریخی دشمن با مسلمانها چه در خاک خودشان و چه در جنگهای صلیبی یعنی اسپانیاییها؛ یاریگرشان بودهاند. یادمان باشد "والس با بشیر" قبل از جنایات اسرائیلیها در همین روزها در غزه ساخته شده است؛ اگر قرار بود گرگها توبه کنند از جنایات بسیاری که در این سالها کردهاند، مرگ و نابودی و نیستی تا به حال قسمتشان شده بود و دیگر کشوری به نام اسرائیل وجود نداشت. شاید در خوشبینانهترین نگاه به "والس با بشیر" بتوان ادای خوداعترافی را به سبک مظلومنمایی تاریخی یهودیان در فیلم نشان یافت نه چیزی بیشتر از آن.
کلیدواژه: سینمای جهان ،انیمیشن
|
|
| هشتاد و یکمین اسکار |
| ساعت ٩:٥٥ ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ |
|
مورد عجیب اسکارهشتاد ویکم برنده شدن هشت جایزه، از جمله جوایز اصلی و مهمی مثل بهترین فیلم و بهترین کارگردانی و بهترین فیلنمامه اقتباسی، برای فیلم پایینتر از متوسطی چون Slumdog Millionaire دنی بویل است! فیلمی که در مقابل حداقل همین چهار نامزد دیگر اسکاری، خیلی چیزها کم داشت. فیلم Slumdog Millionaire با اتمسفری که از سینمای هند و بازیگران آن قرض گرفته بود، بیشتر یک فیلم خوب هندی ارزیابی میشود تا فیلمی لایق بهترینها در اسکار. The Curious Case of Benjamin Button و The Reader و Frost/Nixon و Milk هر کدام، به قول گزارشگران ورزشی، حریفان قدری بودند که میتوانستد به عنوان بهترین فیلم انتخاب شوند. نمیتوانم بین این چهار فیلم عالی – که حتی میتوانست به جای Slumdog Millionaire فیلم زیبای کلینت ایستوود یعنی Changeling قرار بگیرد – بهترین را انتخاب کنم، چرا که هر کدام با حال و هوای خاص خودشان جزو بهترینهای سال گذشته سینمای آمریکا به شمار میروند. به نظر میرسد که داوران اسکار امسال فیلمهندی زده شده بودند و حتی مراسم نیز پر از رقص و آواز هندی شده بود، به مناسبت اینکه آواز و موسیقی فیلم هم دو جایزه نصیبشان شد. داوران شاید برای خالی نبودن عریضه دو جایزه بازیگران اصلی را به دو فیلم زیبای "Milk" و "The Reader" به خاطر بازیهای خوب "شون پن" و "کیت وینسلت" اهداء کردند؛ گرچه فیلم "Milk" به حق جایزه بهترین فیلنمامهٔ اریژینال را نیز نصیب خود کرد. فیلم عالی دیوید فینچر The Curious Case of Benjamin Button در این میان جوایزی چون جلوههای ویژه و گریم و طراحی صحنه(هنری) را نصیب برد و با اینکه هر سه جایزه در مقابل دیگر نامزدها در همین رشته به حق بود، ولی ای کاش تقدیر آکادمی از این فیلم محدود به این جوایز نمیشد. خوشحالکنندهترین خبر اسکار هشتاد و یکم برایم برنده شدن انیمیشن عالى Wall-E به عنوان بهترین انیمیشن سال گذشته میلادی است، برندهای که با دیگر رقیبان خود مثل کونگفو پاندا و بولت خیلی فاصله داشت. نظراتم در بارهٔ انیمیشن Wall-E در هیمن وبلاگ قبلا منتشر شده است.
کلیدواژه: سینمای جهان ،انیمیشن
|
|
| والیی |
| ساعت ٧:٥۱ ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ |
|
WALL-E ؛ کارگردان: اندرو استنتن ؛ انیمیشن ؛ محصول ۲۰۰۸ آمریکا.
والیی – تنها ربات باقیمانده از زمانی که ساکنان زمین سعی در جمع و جور کردن زبالههایشان داشتهاند - را میتوان هم چون کارگری پرتلاش و باهوش تصور کرد که هر لحظه برای کار خود و تنهاییش به دنبال دلخوشی است، در جهانی مالامال از آشغال و زباله؛ و سوسکی که برای او جانشین سگی دلسوز و وفادار است. خود وال-ای هم بعد از گذشت سالهای بسیار، در ارتباط با وسایل مربوط به آدمها خویی انسانی یافته است؛ او وسیلهی موثری یافته که نه تنها تنهاییش را پر میکند، بلکه به او درس محبت کردن و خواستن و عشق زمینیها را میآموزاند: سینما. سینما در قالبی نشان داده میشود که خیلیها در زمان کنونی – خصوصا ایرانیها - ارتباطشان با آن از این طریق است. یعنی به صورت قابی کوچک مثل تلویزیون و قالبی کوچکتر مثل تیپ ویدئو یا دیویدی. تلویزیون لامپی والیی و ویدئوی او بهترین هدیهایست که میتواند به ایو نشان دهد تا به او بفهماند، جدای از خشم سرکش و زباله و ماموریت و کار و کار و کار، چیز دیگری هم در این دنیا پیدا میشود: عشق و دوست داشتن. حضور ایو (یا بقول زبان رباتیک والیی ایوا) در این برهوت تنهایی، والیی را شیفته و شیدای خود میکند. گرچه ایو ماموریتی برای انسانهای دور افتاده از زمین دارد و گویی کاپیتان ایستگاه فضایی انسانها او را پنهان از اوتو، مغز اصلی ایستگاه فضایی، - فرضی که اگر قبول نشود کل داستان زیر سئوال میرود - را به این ماموریت فرستاده است. ایو گرچه در ابتدا با نابودی هر چیز مشکوک روی زمین شروع ماموریتش را اعلام میکند، ولی به تدریج با زبالهجمعکنی آشنا میشود که عشق را برایش مفهوم میکند. عشقی که توسط یک تیپ به والیی منتقل شده است. هنگامی که ایو با سرگرمیهای تازه یافتهی والیی در میان زبالهها چنان رفتار میکند که نابود میشوند – اشاره به نابودگر بودن هر چه ماشین مدرن است – و وقتی فیلم سلام دالی را هم در حال خراب کردن است، والیی عاشق برمیآشوبد و آن را درست کرده در دستگاه پخش میگذارد تا ایو محبوبش را با جهانی دیگر آشنا کند. جهانی رویایی از گرمای عاشقی به دور از آهن و زبالهها. یافتن یک فیلم کلاسیک به روی نوار قدیمی ویدئو در میان زبالهها، خود نشانی است از این که انسانهایی هنوز عاشق وجود داشتهاند؛ انسانهایی که واداده از انباشت زبالههایشان به ایستگاهی فضایی پناه آوردهاند. ایو که ماموریتش یافتن حیات نباتی به روی زمین است اما با دیدن گیاهی رشد یافته در میان خاک، به حالت استندبای میرود و تلاش والیی برای فعال کردنش بیثمر میماند. ولی او مراقبتش را از معشوق فراموش نمیکند، کاری که هر عاشق دلباختهای انجام میدهد؛ چرا که علت عاشق ز علتها جداست. وقتی که بعدها ایو درمییابد که در حالت استندبای یا خاموشی موقتش والیی عاشق چه زحمتها را هموار کرده تا از او مراقبت کند، لحظهایست که او هم در دام عشق میافتد... به نظرم جلوه عاشقی برجستهترین حرفی است که کارگردان والیی منظور نظر داشته و حرفهای دیگر همچون نابودی زمین بر اثر بیمبالاتی انسانها، الینهشدن انسان توسط ماشین دستساز خود و... تحت شعاع این بناندیشهی اصلی کمرنگتر جلوه میکند. عشقی که از دید مولانا قلم را هم بیطاقت میکند(چون قلم اندر نوشتن مىشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت) ولی اینجا همان قلم-شیء است که اتفاقا بر اثر ممارست بسیار در کارهای انسانی به عاشقی میافتد و تا سر حد مرگ هم پیش میرود؛ مرگی که محتوم انسان است ولی شاید وال-ای را با تعمیری دوباره و برنامهریزی و عوض کردن چند برد رایانهاش –توسط ایو معشوق- ، بتوان به زندگی دوباره برگرداند و صحنهای انسانی را تکرار کرد که در فیلم عاشقانهی محبوب جلوهگر است. بیشک به خاطر فضای آیندهنگر انیمیشن، بیشترین ارجاعات فیلم به ابرکار استنلی کوبریک بازمیگردد یعنی : ۲۰۰۱ : یک اودیسهی فضایی. حتی خلوتی ابتدای والیی هم همان خلوتی و سکوت ابتدایی فیلم مذکور را یادآور است. جایی که انساننماها به روی زمین زندگی میکنند – انسان نئاندرتال – و والیی هم تنها در همین زمین مشغول انجام وظایف روزانهاش است. والس دو موجود روباتیک در فضای نامتناهی و شنیدن هر دو اثر کلاسیک و ماندگار اشتوراسها یعنی «چنین گفت زرشت» و والس «دانوب آبی» در فیلم از دیگر گرتهبرداریهاست که در هر دو مورد هم به جا به کار رفته است. گرچه نگاهی اینچنینی به یک انیمیشین از تولیدات هالیوود شاید به مذاق کسانی خوش نیاید و کمی غریب به نظر برسد، ولی به نظر نگارنده بیان محبت و عشق در هر رسانهای به هر شکل ممکن، همبستگی انسانها را در نهایت موجب میشود. بسیار برداشتهای دیگر از این انیمیشین نیز میتوان کرد مثلا نگاه آخرالزمانی و نجات زمین توسط منجیانی که کارخانه رویاسازی هالیوود میپرورد و...، ولی چرا نتوان برداشتی را استفاده نمود که مثلا عشقنامهای چون مثنوی معنوی را در آن دخیل دانست و محبت را به جای خشونت تبلیغ نکند و به جای کاشتن تخم دشمنی، دانهی محبت نکاشت؟ همین برداشتهای خشن و به ظاهر اخلاقمحور و در باطن کینهپرور است که موجب میشود که در دوبلهی این انیمیشین که از شبکه دوم سیما پخش میشود، شخصیت حوا یا همان ایو تبدیل به شخصیت مرد شود با نام من درآوردی "ایوان" – اسمی روسی؟ – که با حذف همهی صحنههای زیبای فیلمهای زنده و تغییر دیالوگها و تغییر مناسبتها، مثلا فیلمی کودکانه و انیمیشن به خورد کودکانی داد که از قبل نسخهی دیویدی فیلم را با زیرنویس فارسی دیدهاند و آگاهتر از مسئول پخشی هستند که فقط فکر پر کردن آنتن است و دیگر هیچ؛ غافل ازاینکه این کار نه تنها جنبهی ریاکارانهی یک رسانه را به کودکان و نوجوانان تفهیم میکند و جا میاندازد، بلکه سلب اعتمادی است از هر آنچه که در این رسانه به نمایش درمیآید و تاکید بر راست بودن و حقیقت بودنش دارند. حقیقت این است که نفوذ هالیوود، بدون وجود شکلدهندگان هنری عالی امثال نویسنده و کارگردان و انیماتور و ... که در این دستگاه پرورش یافته و مییابند، نمیتوانست از جهات مالی و سیاسی هم در جهان محقق شود. این اصلی است که بعضی برداشتی غلط از آن دارند و به صرف کافی بودن امکانات مالی و نفوذ سیاسی یک جامعه در دیگر جوامع، هنر آن جامعه را نیز نافذ میپندارند.
کلیدواژه: سینمای جهان ،انیمیشن
|
|
| عروس مرده |
| ساعت ۱٠:۳۸ ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤ |
|
یکی از نامزدهای فیلمهای بلند انیمیشن در هفتاد و هشتمین اهدای جوایز اسکار در آمریکا عروس مرده به کارگردانی تیم برتون است . تیم برتون با تهیه و ساخت انیمیشنهایی مثل کابوس قبل از کریسمس و بعدها جیمز و هلوی غول پیکر نحوه خاصی از انیمیشن را به منصه ظهور رسانید که شاید بتوان آن را ژانر مخصوصی در انیمیشن ایست – حرکتی به حساب آورد.شکل و اندازه و قیافه و موسیقی و صحنه سازی و حتی داستانهای این سه انیمیشن به گونه ایست که زیاد به دنیای کودکانه نزدیک نیست و بیشتر به دنیای بعد از کودکی مربوط است و حتی در عروس مرده شاید فیلم بیشتر بزرگسالانه است و حتی دیدن آن برای کودکان چندان لذتی نبخشدشان. انیمیشن مورد بحث که از داستانی فلکلور روسی برداشت شده است ، حکایت دو جهان فانی و باقی است . دو جهانی که هر کدام شکل و رنگ و بوی خاصی دارند. دنیای زندگان و دنیای مردگان . دنیای سراسر آبی _ که در فرهنگ انگلوساکسون به رنگ غم و اندوه معروف است_ که در ظاهر دنیای زندگان است و بعد دنیای مردگان که با رنگهای شاد و تند تصویر شده است.دنیای زندگان ، دنیای سوء تفاهم ها ، سوء استفاده ها و سنجیدن موقعیتهاست که مبادا شکل قالبی که از قبل ریخته شده است تغییر نکند ولی دنیای مردگان فیلم اینگونه نیست. قالبها همه شکسته است ، شکلهای ظاهری تغییر کرده است و تخیل فانتزی که ما همه شاید از آن دنیا داریم به شکلی فانتزی تر در فیلم عروس مرده تجسم یافته است.این تجسم همراه با شوخی های همیشگی تیم برتون با کراکترهایش همراه است و همچنین آوازهای شاد و غمگینی که از میان آنها برمیخیزد. ویکتور که با حسابگری والدینش میخواهد با خانواده ای به ظاهر متمول وصلت کند و حتی قبل از آن ویکتوریای عروس را ندیده،بر اثر دستپاچگی در مراسم عقدش در کلیسا مراسم را به هم میزند.او به جنگلهای اطراف روستایشان میرود و در آنجا قصد تمرین دارد که ناگهان بعد از اهدای حلقه ازدواجش به شاخه ای خشکیده میفهمد که از عروسی مرده تقاضای ازدواج کرده است.امیلی یا همان عروس مرده او را به جهان بعد از مرگ میبرد.جهانی که در آنجا با ماجرای قتل عروس بر اثر طمع لردی متمول آشنا میشود و او همچنان در انتظار دامادی بوده تا حسرت دل را فرونشاند.ویکتور خود را در برزخ زندگان و مردگان میبابد.در جهان زندگان لرد هنوز زنده است و باز به حساب ثروت خانواده ویکتوریا قصد ازدواج با او را دارد.این خبر را گاریچی به ویکتور میدهد که بر اثر بیماری به جهان مردگان آمده است.ویکتوریا که میداند ویکتور با عروس مرده ای وصلت کرده سعی در نجات او دارد ولی کسی حرف او را باور ندارد،حتی کشیش دهکده که امور روحانی ده را برعهده دارد.بالاخره ویکتور حاضر میشود تا با عروس مرده در مراسمی در کلیسای دهکده اشان در میان مردگان و زندگان جام زهری را بنوشد و با پیوستن به جهان مردگان تا ابد با او وصلت کند.ولی ویکتوریا که لحظاتی قبل در مراسم ازدواجش با لرد شرکت داشته،باعث میشود تا امیلی دوباره لرد را ببیند.امیلی و بعد ویکتور قصد انتقام از لرد طماع را دارند،که بالاخره لرد با خوردن جام زهر به جای ویکتور به آن جهان منتقل میشود.امیلی خواسته خود را برآورده میداند و خود را رها یافته دو زوج ویکتور و ویکتوریا را به هم میرساند. در ابتدای فیلم ویکتور را در حال نقاشی پروانه ای رنگی میبینیم که در قفسی شیشه ای محبوس است و بعد از نقاشی آن را آزاد میکند.پروانه با پروازش به جاهای مختلف شهر ما را با فضای مرده شهر آشنا میکند و داستان شروع میشود.سر آخر نیز امیلی به پروانه های رنگی تبدیل میشود،تا شاید باز در میان دل این شهرهای مرده،جهان زندگان!،دلی مایل به خوبی و عشق به زیبایی بیابد.
کلیدواژه: سینمای جهان ،انیمیشن
|
|
| از دوشنبه تا دوشنبه ( پنجم اسفند - دوازدهم اسفند ) |
| ساعت ٥:٥٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۱ |
|
برایم جشنوارهای بود : از روز پنجم اسفند ماه که مهمان چیهیرو و افسانه ”شهر اشباح“ در سومین دوره ی پویانمایی در سینما کانون بودم تا دوشنبه دوازدهم اسفند که ” اینجا چراغی روشن است “ را در سینما صحرا دیدم . هر شب مهمان یک فیلم سینمایی بودم . |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |




