شب دهم : نگاه ملی
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥  

روز سوم؛‌ محمد حسین لطیفی

روانی و روایی بودن فیلنمامه‌ی خوب سجاده‌چی در کنار کارگردانی حساب شده‌‌ی لطیفی،فیلمی را خلق کرده که توانسته حکایت جنگ را در روزهای آغازین و نقطه‌ی عطفش یعنی دفاع از خرمشهر به خوبی نمایش دهد.بازیهای خوب دو بازیگری که بلافاصله از سریال "صاحبدلان" همراه با کارگردان در این کار نیز به هنرنمایی دست می‌زنند یعنی : باران کوثری ، پوریا پورسرخ ،در کنار یک بازی شاخص دیگر یعنی حامد بهداد در نقش فؤاد، بهترین ترکیب را در ایجاد حس و حال لازم در تماشاگران فیلم رقم می‌زنند.فضاسازی کارگردان از اتمسفر دفاع در روزهای آغازین گرچه نمره عالی نمی‌گیرد ، ولی نسبت به کارهای مشابه در جشنواره بیست و پنجم که همین ‍ژانر را بهانه ساخت فیلم خود کرده بودند ،‌ بهترین نمره را می‌گیرد.البته نقطه‌ای از فیلم وجود دارد که به روانی فیلم صدمه می‌زند : خروج آخر فواد از خانه‌ی سمیره و رضا ؛ گرچه در سکانس قبل از آن تماشاگر می‌داند که چرا فؤاد این فرجه را یافته تا از خانه‌ی آنها به سلامت بگریزد ، ولی تدوین بهتر سکانس خروج از خانه  می‌توانست به محاسن کار بیافزاید.به نظرم گره خوردن فیلمنامه با قصه‌ای از عشق و علاقه انسانها به همدیگر ،‌ انسانها به آب و خاک و ... توانسته تاثیر آن را در تماشاگران دوچندان کند. 

 تک درخت‌ها؛ سعید ابراهیمی‌فر

اگر خلاقیت و هنرنمایی و پویایی ابراهیمی‌فر را فقط با دو فیلم : "نارونی" و "تک درخت‌ها" به قضاوت بنشینیم ، راه به خطا نبرده‌ایم. سالیان سپری شده‌ی او بعد از "نار ونی" با تغییر سیاستهای فارابی و سینمایی کشور به سمت سینمای بدنه ، سالیانی سخت بوده است تا او باز توانسته در پنج سال پیش فیلمی بسازد که با روح اولین کارش سازگار باشد یعنی : " تک درخت‌ها "."تک درخت‌ها" هم با وجود این که چند سال از ساختش گذشته و در پیچ و تاب ورشکستگی تهیه‌کننده در محاق فراموشی افتاده بوده است ، اما هنوز بوی صمیمت و خاک و مهر این دیار را با خود دارد ، همچون دیگر اثرش "نارونی".بازی همیشه گرم "سعید پورصمیمی" یکی از بهترین امتیازات فیلم ، در کنار موسیقی و فیلمبرداری عالی آن ، در لوکیشنهای واقعی از شهر کرمان با معماری شگفتش ، توانسته اثری ماندگار را به وجود آورد.البته نباید فراموش کرد که مجموعه قصه‌های مرادی کرمانی ، در کتاب "لبخند انار" توانسته مایه و پایه‌ای در خور برای فیلم به وجود آورد،طوری که حضور فیزیکی نویسنده در سکانس سالن انتظار فرودگاه ، همچون امضایی به تایید و تاکید این کار است.هیات داوران گرچه نگاه چندان جدی به عوامل ساختاری این فیلم نکردند ، اما تقدیرشان از این فیلم در بخش "نگاه ملی" نشان از توجه آنها به ساختار متفاوت فیلم بود.

و اختتامیه :

"بهرام رادان" برنده سیمرغ بلورین ( زرین ) بهترین بازیگر مرد به خاطر بازی در فیلم سنتوری با اسم بردن از "محسن چاووشی" خواننده فیلم که به تابویی در این چندوقت تبدیل شده بود و بلافاصله با طرح این پرسش که : "میشه یه روزی ما سانسور نداشته باشیم؟" و اینکه در اکران عمومی سنتوری جوابش را از مردم خواهد گرفت ، در حقیقت پراهمیت‌ترین سخن کوتاه را در اختتامیه جشنوار بیست و پنجم فیلم فجر ادا کرد."باران کوثری" به حق مسلمش رسید و همچنین انتخاب "روز سوم "‌ به عنوان بهترین فیلم از میان دو رقیب نچندان همطرازش به نظرم انتخابی شایسته بود.البته "خون بازی" در این میان از قضاوت بهترین فیلم و کارگردانی به دور بود، ولی با جبران آن در بخش فیلمنامه و اهدای چهار سیمرغ و دیپلم افتخار دیگر ، برتری آن در نظر هیات داوران نسبت  به " روز سوم" ثابت شد.فیلم معناگرای " پابرهنه در بهشت" به عنوان اولین کار فیلمساز ، به حق سیمرغ را ربود ،‌ در حالی که پیروز کلانتری مستندساز که جایزه بهترین پژوهش را تصاحب کرد همچون گذشته از اینکه سینمای مستند ما جشنواره‌ای درخور و مستقل ندارد و هنوز زیرسایه جشنواره فیلم فجر نفس می‌کشد گلایه‌‌مند بود.سیمرغ طلایی سینمای ایران در بخش نگاه ملی ضمن تقدیر از چند فیلم دیگر به فیلم " فرش ایرانی " که کاری جمعی از کارگردانان به نام ایرانی است ، اهداء شد.و بالاخره چالش‌برانگیزترین جایزه برای تهیه‌کنندگان و کارگردانها به خاطر اثبات این قضیه که قضاوت در نزد همگان است ،‌ و متعلق به کارتهایی است که مردم در صندوق‌های رای بعد از دیدن هر فیلم به صندوق‌ها می‌اندازند و در واقع نوعی انتخاب عامه مردم به دور از  قضاوت داوران است ،‌ با رقم بالای نود درصد به دو فیلم "اخراجی‌ها" و "سنتوری" به طور مشترک اهداء شد.جایزه‌ای که شاید مرهم دردی بود بیشتر برای "اخراجی‌ها" و اعتراض شدیدشان به نحوه قضاوت هیئت داوران تا "سنتوری" که فارغ از قضاوت آنها به حضور موفقش در اکران عمومی اطمینان دارد.


 
شب نهم:کیمیایی کیمیایی است.
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥  

رئیس ؛‌ مسعود کیمیایی

 

پایان دیدن فیلم مصادف شد با دعوای دو جوان در سینما آفریقا : یکی طرفدار فیلم‌های مسعود کیمیایی و دیگری مخالف فیلم‌های مسعود کیمیایی.بیست و پنجمین فیلم کارگردان خوب سینمایی ایران ،‌ فارغ از ضعف‌هایی که در همه‌ی سالهای بعد از "تیغ و ابریشم" گریبانگیر فیلم‌های اوست ، گرمی و دلپذیری دارد که به گمانم همه‌ی آن را مدیون نیروی نوستالوژیکی است که از زندگی و کارهایش برمی‌آید.فضای خلق شده در سینمای متروکه رکس تهران، و مرور خاطرات دو رضا ، یکی پلیس و دیگری مظنون به قتل ، از دست کسی برنمی‌آید جز کیمیایی . این کیمیایی است که می‌تواند ترانه‌های زیبای رضا یزدانی را در فیلم‌هایش بنشاند و هم اوست که می‌تواند دیالوگهای شیرین را در زبان شخصیتهای فیلمش طوری بنشاند که شاید اگر در فضایی دیگر بشنویم برایمان چندان جذاب نباشد.به هر حال او کیمیایی است و ما را هم دچار غم غربت گذشته می‌کند وقتی که دل‌نشینی فیلم قیصر و گوزن‌ها را با کم‌آوردن داستان در فیلم‌های اخیرش مواجه می‌کند ، وقتی که بازی‌ قریبیان یادآور او می‌شود در گوزن‌ها ، و خیلی وقتی که‌های دیگر.اما همانگونه که در ابتدای نوشته‌ام اشاره کردم یا کسی طرفدار او می‌شود و دل کندن از او را مساوی با دل کندن از سینما می‌پندارد و یا کسی دیگر سینمای او را با سینمای کلاسیکی مقایسه می‌کند که همه چفت و بست‌هایش را مدیون فرهنگی است که جز برگشت سرمایه و گردش آن از طریق سینما اندیشه‌ی دیگری ندارد و همین مقایسه باعث دلزدگی او شده و سراسر تلاش یک کارگردان پیشکسوت را منکر می‌شود.برخورد فیزیکی دو جوان در سینما آفریقا را به شکلی دیگر بین منتقدان او و طرفدارانش در بسیاری از رسانه‌ها شاهد هستیم ، کمتر نقدی از آثارش را می‌توان یافت  که راه میانه را بپیماید ، یا طرفداری پروپاقرص از او را در نقد شاهدیم یا نفی همه‌ی تلاشی که کارگردان در ارائه اثرش انجام داده.به هر حال کیمیایی کیمیایی است و خوب و بدش و زشت و زیبایش هر چه هست متعلق به خودش و سینمای خاص خودش است،که از دل فرهنگی برمی‌آید که حاضر است بر سر طرفداری از او زیر مشت و لگد و دشنه و چاقو برود ولی بالای چشم ابرویی از مخالفینش نشنود.  


 
شب هفتم و هشتم : خنده به چه قیمت ؟
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥  

اخراجی‌ها ؛ مسعود ده نمکی

 ده نمکی تا چند وقت پیش مساوی بود با تندروترین شخص در اعتراض به نابسامانی‌های اطراف و زیر سئوال بردن عملکردهای مختلف دولت که حتی اقدامات مثبت را هم که شامل حال مردم می‌شد بی‌نصیب در نشریه‌هایی که منتشر می‌کرد نمی‌گذاشت.تمایلش به فیلمسازی مثل معجزه‌ای بود که بالاخره محقق شد."فقر و فحشا" مهمترین فیلم دوران مستدسازی‌اش به شمار می‌رود که بازهم شامل اعتراضی است فراگیر به وجود فقر در جامعه‌ای که داعیه‌ی سردمداری اخلاق و منش انسانی را در جهان دارد.ریشه مفاسد اجتماعی موجود را در لابلای صحبت‌های میرشکاک که از جامعه‌ای چنین پلشت – به زعم کارگردان - بریده و کنج عزلت گرفته به طور دست و پا شکسته می‌یابیم که همانا مهمترین آن همان اولین کلمه‌ی عنوان فیلم است."اخراجی‌ها" اولین فیلم بلند داستانی ده‌نمکی ، کمدی موقعیت و گاه بکوب بکوبی است ، که با ارجاع به دوران سپری شده جنگ ایران و عراق ، سعی در تطهیر لمپنیسم اجتماعی ایران دارد.صحنه‌های قماربازی و دزدیها و ... در جبهه‌ها که وجودشان همیشه در تبلیغات رسمی نفی می‌شود ، به وضوح در فیلم حاضر به نمایش درمی‌آید.هدف کارگردان از این تطهیر چیست؟ شاید سعی در نفی گذشته خود دارد که با تقسیم جامعه به خودی و غیرخودی و تعین مرز بین خود و دیگران در نشریاتی که چاپ می‌کرد،به نوعی تقدس عقیدتی خودخواسته رسیده بود.این قشر که همیشه در جامعه ما حضور داشته‌اند و با حرکات وندالی و ضداجتماعی خودشان مانع از تحقق اندیشه‌های برتر جامعه بوده‌اند،چرا باید توسط ده‌نمکی تایید بشوند؟خنداندن جماعت البته با دیالوگهای با مزه و حرکات بازیگران حرفه‌ای که مزد می‌گیرند تا هنرخودشان را ارائه دهند ، امر جالبی است ولی آیا به قول خود کارگردان یکساعت و ربع خنداندن به نفع یکربع پایانی فیلم مجاز است؟ داستانی که پایانش جور دیگری جز این نمی‌توانست رقم بخورد.طرفه اعتراض کارگردان است که کار خود را در حدعالی می‌پندارد و به رای نسبتا منصفانه داوران وقعی نمی‌نهد ، از بازیگرانش معذرت می‌خواهد . واقعا بازی اکبر عبدی و دیگران مگر چیزی جز تکرار مکررات بازیهای قبلیشان بود؟ خصوصا عبدی که با آن لهجه من‌درآورد آذری در کنار خاله خانم یادآور سریال هتل بود در نوروز چند سال پیش.

 مثل یک قصه ؛‌ خسرو سینایی

 اگر این فیلم به عنوان فیلم اول یک کارگردان تازه‌کار به روی پرده می‌رفت ، جای هیچ چون و چرایی نبود، گرچه امسال کارگردانهای اول و دوم بسیار بهتر از به قولی پیش‌کسوتان ظاهر شدند.داستان فیلم با محدودیت مکانی که دارد ، به طور قطع برای یک نمایش صحنه‌ای بسیار مناسبتر بود تا فیلم خسته‌کننده‌ای که بازهم داستان تطهیر دشمنان ایران در جنگ عراق را رقم می‌زند.سال گذشته سینایی گفتگو با سایه را به نمایش گذاشت که به نوعی تقدس‌زدایی از چهره صادق هدایت بود و امسال فیلمی که موضوع جنگ را بهانه خود قرار داده است.این سومین فیلمی بود که حبیب احمدزاده در شکل‌گیری فیلمنامه‌اش نقش داشت دو فیلم قبلی عبارتند از : اتوبوش شب و آن که دریا می‌رود.

 آفتاب بر همه یکسان می‌تابد ؛ عباس رافعی

 فیلم جاده‌ای روان و ساده و با بازیگرانی اندک  و کارگردانی حساب شده . در جهت سیاستهای حمایتی فارابی که ساخت فیلمهایی با موضوعات ماورایی است.بازی‌های خوب و فیلمبرداری خوب‌تر از مهمترین مشخصه‌های فیلم بود.جستجوگر بودن کارگردان در این سالها از فیلمی مثل رازمینا  تا این فیلم کاملا مشخص است.

و اما بعد:

خبرها حاکی است از کاندیداتوری فیلم " روز سوم‌" در دوازده رشته هنری و فنی و همچنین توجه داوران به فیلمی مثل " پا برهنه در بهشت " و کناره‌گیری "رئیس"‌ از بخش مسابقه.هر سه فیلمی که همراه با "سنتوری" هنوز نتوانسته‌ام ببینم.ببینم این دو روز چه پیش می‌آید.


 
شب ششم : دو بازی : گریه ، خنده
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥  

خون بازی ؛‌ رخشان بنی‌اعتماد ، محسن عبدالوهاب

در میان دیدن فیلم " خون بازی " بود که بوی تند سیگار ، که الان به تابویی در سالن سینماها تبدیل شده است ،‌ در سالن پخش شد و بعد از چند دقیقه بو خوابید.پک‌های جانانه کوثری در فیلم خون‌بازی به سیگارهای در دستش ، هر معتاد به سیگاری را به هوس می‌انداخت تا لحظه‌ای هم شده لب به فیلتر سیگار بنشاند و آتشی دود کند.نوعی بدآموزی که در میان جمعی که کشیدن سیگار در آن ممنوع است چنین موثر بوده و در پخش گسترده این فیلم در بین مردم ( که بی‌شک سی‌دی قاچاق آن را طی چند ماه آینده در دست همه خواهیم دید!) شاید به شکلی دیگر بروز کند.خب این مسلم است که بهترین داروها هم بی‌عوارض جنبی نخواهد بود.سالن مملو از جمعیت سینما آفریقا ، به طوری که عده‌ای به روی زمین نشسته بودند ، حضور اعتبار و نامی را به ما گوشزد می‌کرد که می‌تواند این نصیحت مادرانه و مشفقانه و هنری را مثمر ثمرتر گرداند.نام خانم بنی‌اعتماد با بیان معضلات اجتماعی در اغلب فیلم‌هایش گره‌خورده است که اوج آن فیلم "زیر پوست شهر" بود ، فیلمی که بر اساس تحقیق و جستجوی خودش در زمینه‌ی خلافهای اجتماعی و مستندی به همین نام شکل گرفته بود.البته – و متاسفانه -   با یک تحقیق میدانی ساده می‌توان پی برد که تا چه میزان تاثیرات مثبت چنین فیلم‌هایی ،‌ که هدف مولف اثر است ، در جامعه ما کم است.و صد البته میدانیم که وظیفه هنرمند بیان دردهاست و نه درمان آن ، ولی آنچه که در ذهن اغلب بیننده‌های فیلم در پایان فیلم نقش بسته بود و از میان حرفهای آنها می‌توانستیم پی ببریم : بازی خوب دو بازیگر زن فیلم ، فیلمبرداری شگفت کلاری ،‌ تلاش هنرمندانه دو کارگردان فیلم و ... بود.اما بی‌شک پخش گسترده این فیلم می‌تواند ، در حد یک هشدار ضعیف ، به جوانان و خانواده‌های آنها ، در جهت خطرات مواد مخدر و ترک مشکل آن و وضع جامعه کنونی در این رابطه ، عمل کند.

قاعده‌ی بازی ؛ احمدرضا معتمدی

آیا جمع کردن جماعت بازیگران کمدی دو نسل و همچنین بازیگران جدی فیلم‌های ایرانی در کنار هم  و استفاده از همه‌ی شگردهای خنداندن تماشاگران به قول خود فیلمساز و همچنین کمک گرفتن از تروکاژهای رایانه‌ای معمول و نچندان جدید سینمایی مثل پرواز عبدی در آسمان و روی آب و ... به منظور بیان چند دیالوگی که بین زرگنده بزرگ ! در پایان فیلم و فرزندان  مرفه بی‌درد و طماعش انجام می‌گیرد ، صورت گرفته است؟ یا به قول طناز معروف مدیری و گروه نویسنده‌اش نتیجه اخلاقی فراموش نشود ؟ دیالوگهای مجوزسازی که در صحنه آخر بین پدر و فرزندان پولدارش رد و بدل می‌شود از این قرار است: (فرزند پولدار: ف.پ)

پدر: (روی کول یکی از فرزندان دزدش که در خانه‌ای دیگر با فقر زندگی می‌کند، با وداع و خطاب به فرزندان طماع!) بریم بچه‌ها ، اینجا دیگه جای من نیست.

ف.پ : کجا پدر؟ داری بچه‌هات رو ترک می‌کنی؟

پدر: بچه اونه که باباش رو بشناسه.شما هر وقت باباتون رو شناختید بیاید سراغ من.

 ف.پ: ( با اشاره به بچه‌های دزد و خلاف پدر پولدار) این گداگشنه‌های دله‌دزد بچه‌های شمان؟

 پدر: این‌ها نداشتن دزدی می‌کردن ، شما که داشتین چرا؟ می‌دونید چرا؟ چون شماها نه باباتون رو شناختید نه خودتون رو.( که جماعت دله‌دزد ، و به زعم نویسنده و کارگردان کوخ‌نشین که دزدی و کلاشی آنها به خاطر نداشتن! از زبان پدر- نویسنده توجیه شد ، پدر را می‌برند . در این میان ژولیت فیلم – یا همان دختر پولداره که پسر فقیره عاشقش شده طبق معمول اینگونه فیلم‌ها – خطاب به بابابزرگ فیلسوفش می‌گوید)

فرشته : بابا اسی ، من چی؟

پدر: تو که آدم نیستی...‌ فرشته‌ای...( و به این ترتیب دختر پولدار فرشته شده و به وصال پسرعموی فقیرش می‌رسد)

 پدری که با داشتن دو نوع زندگی در دو خانه ، فقیرانه و ملوکانه ، دم از شناخت خود می‌زند،از طرفی رئیس بچه‌های دزد و جاعل و کلاش است و از طرفی پدری تربیت کننده‌ی زلزله – داریوش ارجمند – است که او هم کم از فرزندان آن خانه فقیرنشین ندارد.همه‌ی نوشته‌های فوق به این سبب آورده شد که ثابت شود وجه اخلاقی فیلم هیچ که ندارد هیچ، نعل‌وارونه‌ای است که در محاسن دزدی و کلاشی به خاطر دارا نبودن ، چه فقیرنشین باشی چه مرفه‌ ، در آخر فیلم گنجانده شده تا این فیلم کمدی جبران مافات فیلم‌های قبلی کارگردانی بشود که ظاهری عرفانی و اجتماعی در کارهایش جاری بود و به قولی حتی رگه‌های طنز هم در کارنامه‌اش یافت نمیشد.نمی‌دانم قاعده‌ی بازی یک کارگردان اثبات توانایی‌اش در ساخت همه ژانرهاست؟

نیش : نام " زرگنده " ، یکی از محلات قدیم و محترم شمیرانات ، فکر کنم به خاطر نزدیکیش به کلمات گند  (زدن) و زر تبدیل به نام جذابی برای نویسندگان این روزها شده که در دو کمدی یکی همین فیلم و دیگری "باغ مظفر" مدیری، مورد استفاده قرار گرفته است.آیا استفاده از نام محله‌ای معتبر در تهران ، برای ایجاد وجه کمیک  کاراکترهای یک نمایش امری مجاز است؟


 
شب پنجم : خشونت ، لطافت
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥  

پارک وی ؛‌ فریدون جیرانی

فیلم‌های جیرانی را دوست دارم.چه مجموعه ستاره‌ها باشد ،‌ چه قرمز و چه صورتی.او در اغلب فیلم‌هایش ، به این نکته که تماشاگر آمده است تا قصه‌ای شیرین و جذاب را ببیند و بشنود اهمیت می‌دهد.البته در این میان مجموعه سه جلدی ستاره‌ها ، که ساخت آنها در ساختار کنونی سینمای ایران جای شگفتی دارد جزو استثنائات این قاعده هستند. او در حقیقت با احترام به خصوصیات یک فیلم کلاسیک ، با اینکه نوآوری خاصی هم در کارهایش مشهود نیست ، می‌تواند هر دو جنبه‌ی هنری و صنعتی بودن این هنر جهانی را مراعات کند.اما به گفته‌ی خودش او در هر فیلم سعی در شکستن تابویی دارد که به صورت خودسانسوری کارگردانها مانع از حضورش در سینمای ایران می‌شود.این دفعه در فیلم پارک‌وی تابوی شکسته‌ی او حضور خشونت مفرط در فیلم است ؛‌ که صد البته خشونت از کار درآمده‌ی او بازهم  مدیون فیلم‌های کلاسیک و خصوصا هالیوودی است.طرفه اینکه او در استفاده از سکانس‌های خشن نیز ، یادکرد از اساتیدی چون کوبریک را از خاطر نمی‌برد ، صحنه شکستن در اتاق با تبر توسط کوهیار شخصیت روانی فیلم گرته‌برداری شده از صحنه معروف فیلم درخشش کوبریک است که به زیبایی در فیلم پارک‌وی جای گرفته است.و همچنین صحنه چاقو زدن به دستهای پهن شده به روی میز و ... او حتی سنت معمول شده‌ی این سالهای سینمای هالیوود را رعایت می‌کند : ذکرنام فیلم در ابتدا و بقیه عوامل در تیتراژ پایانی.بازیهای روان دو بازیگر جوان فیلم ،‌ فیلمبرداری زیبا در صحنه‌هایی با نور کم ، موسیقی افکتیو و تاثیرگذار آریا عظیمی‌نژاد ( یادمان نرفته که او کسی است که موسیقی لطیف و سرود پایانی فیلم ملودرام "میم مثل مادر"‌ را در کارنامه خود دارد ) تدوینی حساب شده و بالاخره کارگردانی خوب جیرانی،‌همه و همه دست به دست هم داده تا بالاخره بعد از پنج شب که از جشنواره بیست و پنجم می‌گذرد،احساس فیلم خوب دیدن به تماشاگران حاضر در سینما آفریقا دست بدهد و با تشویقی واقعی ( نه برنامه‌ریزی شده) از کارگردان تشکر کنند.به قول خود جیرانی پارک وی فیلمی است که بیننده را داخل سالن سینما ،‌ساکت و هیجان‌زده می‌نشاند و بیرون سینما هم به تماشاگران سرگردان می‌گوید که برود تو سالن ؛‌ به نظرم این اتفاق در اکران عمومی فیلم خواهد افتاد.

فرش ایرانی ؛‌ مجموعه چهارده فیلم کوتاه و یک انیمیشن

 

 رقابت سالم یا غیرسالم کشورهایی مثل چین و هند با دارا بودن یک چهارم جمعیت دنیا که در جهان کنونی نیک یافته‌اند که باید به اقتصادشان بیش از جنبه‌های دیگر کشورشان اهمیت ‌دهند، با فرش ایرانی و رکود فروش این نوع فرش در بازار جهانی ، چشمانی را به ظاهر در ایران بازمی‌کند که با سرمایه‌گذاری و ساخت چند فیلم سعی در شناساندن فرش و نقش‌های ایرانی بکنند.کسانی مثل افخمی ، بیضایی ، بنی‌اعتماد ، سینایی ، و تا حدودی تبریزی و فرمان‌آرا جنبه نمایشی و تزیئنی فرش ایرانی را بیشتر مایه و پایه کار خود قرار می‌دهند و نزدیکی به سوژه‌ای که هدف اصلی این کاراست  یعنی شناساندن فرش ایرانی به دیگران در اثارشان به خوبی نمایان است.در این میان کار بنی‌اعتماد به خاطر جنبه جستجوگرانه و نمایش فرشی شگرف که طراح و بافنده‌اش یک چهارم سر در مسجد امام اصفهان را به شکلی کامل و سه بعدی خلق کرده از بقیه این گروه جالبتر بود.کیارستمی با تمرکز به روی فرشی که شعری از هاتف اصفهانی را در حاشیه‌های خود جا داده و استفاده از صدای نوری و روشنک و ساز مرحوم یاحقی (برگرفته از برنامه معروف گلهای رادیو ) سعی در شناساندن این هنر دارد.در میان کسانی که داستانی کم‌رنگ را چاشنی کار کوتاه خود کرده‌اند مثل : داد، مجیدی ، مهرجویی ، راعی ، میرکریمی ، هنرمند و پناهی ؛ به نظرم جعفر پناهی کمتر جنبه زیبایی‌شناختی خود فرش را مدنظر داشته و با دغدغه‌های همیشگی خودش یعنی رویکرد اجتماعی نیز به این سوژه نگریسته است.با جمله‌ای به این مضمون که گره‌های فرش گره از کار بسیاری می‌گشاید و تعریف داستانکی در بانک کارگشایی و قرض فرش و دریافت وام برای گره‌گشایی خانواده‌ای محتاج ، او فیلم کوتاهش را ساخته است.خود میرکریمی که مجری این طرح نیز بوده ، به نظرم ضعیف‌ترین کار را در این میان ارائه داده است ، با فیلمبرداری آشفته‌ای که به بهانه دوربین در دست یک کودک بودن باعث سرگیجه بیننده – خصوصا خارج از ایران - می‌شود.انیمیشن نورالدین زرین کلک ، با تغییر در پایان داستان شازده کوچولوی اگزوپری و بازگشت او با فرش جادویی به سیاره‌اش با کمک روباه و نقش بستن فرش در همه‌ی آن سیاره ، کار موفقی نیست ‌، به خصوص به خاطر استفاده از آن داستان معروف و پایانی که چندان دلچسب و مرتبط نه با فرش ایرانی است نه شازده کوچولو ، نمی‌دانم داستان‌های کهن خودمان چه عیب و ایرادی دارد که باید دست به دامان داستانی شد که جنبه‌های عالی و فلسفی‌اش در همه جهان معروف است و تغییر ساختاری آن به نوعی لطمه به خود و نویسنده اصلی است.در مجموع بعید به نظر می‌رسد که با نمایش این مجموعه فیلم در مجامع جهانی و جشنواره‌ها و ...، بر رونق بازار فرش ایران که بیشتر جنبه صادراتی آن مدنظر است تا تمایل خود ایرانی‌ها برای استفاده از فرش دستباف ، تا زمانی که سیاستهای اقتصادی  در داخل و خارج به شکل کنونی است ،‌ افزوده شود.


 
شب چهارم: شب خمیازه
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥  

آن که دریا می‌رود ؛‌ آرش معیریان

اصرار برای اینکه فیلمی در ژانر جنگ توسط معیریان ساخته شود ، تا حداقل کسانی که طرفدار اسم‌ و رسم  فیلم‌های عامه‌پسند قبلی‌اش هستند ، پای این فیلم هم بنشینند و از ایثار و خودگذشتگی رزمندگان هم باخبر شوند ، به نظرم اصرار بی‌موردی بوده و نتیجه معکوس عاید برنامه‌ریزان می‌کند ، گرچه به نظر ‌آید که خود کارگردان " مترصد فراهم آمدن زمینه‌ای برای ادان دین خود به رشادت‌ها و ... رزمندگان" بوده باشد ( به نقل از خود کارگردان در مجله فیلم ).داستانی که حبیب احمدزاده ( همان نویسنده "اتوبوس شب" و "مثل یک قصه" که هر دو هم در این جشنواره حضور دارند ) نوشته شاید به درد یک فیلم شانزده میلمتری دهه شصت برای پخش از یکی از ساعات آخر شب سیما و به مناسبتی جنگی بخورد ‌،‌ اما ساخت فیلمی 35 میلیمتری با کلی هزینه‌ی گزاف و به دست با کفایت استاد دانشگاه ! بر مبنای این داستان ، تبدیل به کلکسیونی از کلوزآپهای نابی از حیوانات زنده و مرده استان خوزستان شده ، علاوه بر اینکه همان داستان کوتاه هم به قصه‌ای کشدار مبدل می‌شود که خلاف قصد برنامه‌ریزان را رقم می‌زند.البته ترکیب " خلاف قصد برنامه‌ریزان" با دیدی مثبت نسبت به نیت پاک آنها برای جلوه دادن هر چه بیشتر ایثار رزمندگان در جامعه کنونی است وگرنه می‌توان از منظری دیگر به نیت برنامه‌ریزان محترم در این خطر کردن و بودجه را به کسانی سپردن که حداکثر هنرشان در "شارلاتان" و "کما" و "چپ دست" بروز پیدا کرده هم شک کرد که البته شک بی‌جایی هم نیست.و صد البته صرف بودجه‌های گزاف فقط برای ساخت چنین فیلم‌هایی و بیشتر از طرف ارگانهای دولتی تامین می‌شود ، ولی ایکاش حداقل این بودجه‌ها صرف کسانی بشود که امتحان و تعهدشان را به  سینمای متعهد پس داده‌اند ، نه کسانی که با ساخت چندین و چند فیلم عامه‌پسند نشان داده‌اند که همتشان مصروف به پر کردن جیب مبارک خودشان و تهیه‌کننده است و بس.

 

بچه‌های ابدی ؛‌ پوران درخشنده

از پنج فیلم قبلی درخشنده ، تنها سه فیلم او را دیده‌ام ؛‌ "رابطه" ، " پرنده کوچک خوشبختی" و " شمعی در باد " . دو فیلم ابتدایی او مثل همین فیلم " بچه‌های ابدی"‌ در باره کودکانی بود که دچار مشکلات روحی و روانی بر اثر معلولیت بودند.فیلم‌هایی که در زمان خودشان ، ارتباط خوبی با تماشاگران دهه شصت برقرار کردند و البته اگر فیلم-اپیزود " بچه‌های ابدی"‌ را هم تکمیل کننده‌ی این سه‌گانه بدانیم ،‌ می‌توانست در همان حال و هوای فیلم‌های دهه شصت ‌ارتباط خود را با تماشاگران آن زمان برقرار کند.منظورم تاخیر نزدیک به دو دهه  در ساخت و ساختار فیلمی است که دیشب در سینما آفریقا به روی پرده رفت.به طور قطع توقع تماشاگر فعال از از کارگردانی که سالیان بسیار تجربه پشت سرگذاشته ، فلاش‌بک به همان حال و هوای گذشته نیست.حضور تجربیات بسیاری که بالاخره در این سالها باید فیلمساز می‌آموخته تا فیلمی موثرتر و پرمحتواتر به تماشاگر ارائه کند ، بسیار کم‌رنگ است.به نظرم وجود معصومانه نابازیگران معلول در فیلم ، چنان کارگردان را شیفته‌ی آنها کرده که چندان در پی ساختاری محکم و باورپذیرتر برای فیلمش نبوده و همین‌ها باعث می‌شود که حرفی را هم که قصد بیانش را دارد یعنی پذیرش بی‌چون و چرای معلولان در جامعه و توجه بیشتر به آنها ، به موضوعی فرعی تبدیل شود.حتما خانم درخشنده می‌دانند که بهترین حرفهای زیبا و سو‍ژه‌ها ، تازه به شرط آنکه تکراری هم نباشند مثل همین فیلم ، می‌توانند در بهترین قالبها و ساختار دراماتیک  تاثیر نهایی خود را به روی مخاطب بگذارد و صرف وجود بچه‌های معلول و داستانی کم‌رمق در یک فیلم نمی‌تواند مقصود نهایی کارگردان را که همانا توجه و تنبیه مخاطبان است را تامین کند.


 
شب سوم: پاداش حرف زدن
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥  

اقلیما ؛ محمد مهدی عسگرپور

معنی اقلیما را در دو فرهنگ جستجو کردم معین و عمید و کلمه دیگری به شکل " اقلیمیا " را یافتم که معنی ریزه زر و سیم را دارد و به نظرم نام فیلم مقلوب چنین کلمه‌ای است ، چرا که در فیلم همه دعواها ( طبق معمول ) بر سر همین زر و سیم است. دیوانه‌ جلوه‌دادن یک زن صاحب ثروت با همدستی شوهر و زنی دیگر و سرآخر بالاکشیدن ثروت زن ، داستانی تکراری نیست؟ نیم ساعت اول فیلم  که به کندی پیش می‌رود و وقتی که کم‌کم پی به واقعه یا گره اصلی فیلم می‌بریم ، مطابق است با زمانی که تقریبا حساب و کتاب آخر فیلم هم برایمان مشخص شده است.البته معترفم وجود شخصیت فرعی وکیل زن که زمانی خواستگارش بوده ، البته کمی در حدس زدن  این پایان محتوم مشکل ایجاد می‌کرد ، که اگر این هم نبود که نمک‌ کارگرفته می‌شد! تک صحنه‌ها و لحظاتی بود که فیلم به ‍ژانر وحشت پهلو می‌زد ،‌ ژانر فراموش ‌شده‌ای که سینمای جهان ،‌ خصوصا هالیوود حسابی مخصوص روی آن باز کرده ولی سینمای ایران به جز موارد انگشت‌شماری اصلا به آن توجه ندارد.تدبیر فیلمنامه‌نویس برای پایانی دوگانه جالب بود.

پاداش سکوت ؛ مازیار میری

سال گذشته مازیار میری با فیلم " به آهستگی " خود را فیلمسازی پرایده و محکمی معرفی کرد. به آهستگی گرچه نتوانست زیاد دیده شود و اکران نامناسبی در طول سال داشت و موجب اعتراض کارگردان نیز واقع شد ، ولی خاطره و تجربه‌ای را در ذهن تماشاگران جدی سینمای ایران باقی گذاشت که به طور قطع توقع از او را نیز بالا برد و انتظار برای دیدن کاری بهتر و برتر از او انتظاری بی‌جا نیست. " پاداش سکوت " این توقع را به چند دلیل برآورده نکرد : 1 – داستانی لو رفته برای کسانی که با ماجرای قصه احمد دهقان و حواشی‌های آن آشنا هستند.فرهاد توحیدی هم با همه مهارت و تلاشش نتوانسته بود ، چیزی برتر از داستان " من قاتل پسرتان هستم " خلق کند.2- استفاده مفرط از بازیگران حرفه‌ای و حتی پیشکسوت مثل جعفر والی که با شغل‌شان آشنا هستند و اجازه کمتری به کارگردان جوانی مثل میری را می‌دهند تا به آنها شکل دهد و آنچه را که خود از بازی آنها توقع دارد را به آنان بقبولاند.( نمونه بارزش بازی خودانگیخته پرویز پرستویی که حتی بدون حضور میری هم همین نقش را می‌توانست دربیاورد ) 3- سومین و مهمترین موضوع : ارتباط برقرار نکردن با بن‌اندیشه‌‌ی داستان و در نتیجه نعل‌وارونه زدن و تبدیل شدن فیلم به فیلمی ضدجنگی.مجبور شدن اکبر برای خفه کردن یحیی در هور برای نجات جان دیگران در حین عملیات را چگونه می‌توان به خورد تماشاگر عادی به خصوص نسل جنگ ندیده این روزها که شمایی کلی از جنگ دارند ، داد؟ تماشاگری که نمی‌داند این چه عملیاتی است که نتوان به خاطر نجات جان یحیی عقب‌نشینی کرد؟ چرا راه پس و پیش ندارند؟ چرا این عملیات انقدر مهم است؟ به نظرم احمد دهقان نویسنده اصلی داستان هم نتوانسته بود سرآخر به جایی برسد که بتواند خواننده‌ی پرسشگر را راضی از نتیجه داستان گرداند،و فیلمنامه‌نویس هم سعی در اصلاح آن ساختار نکرده که هیچ به گنگی قضیه هم بیشتر افزوده است.بعضی از جرقه‌های ایده یک داستان برای نویسنده چنان جذاب می‌شود که دل‌کندن از آن برایش غیرممکن است.ایده‌ی به حق جذاب و اولیه‌ی داستان دهقان و اینکه رزمنده‌ی سابقی به سراغ خانواده‌ی یک رزمنده‌ی شهید برود و بگوید من قاتل پسرتان هستم  و گره‌زدن ذهن خواننده یا تماشاگر با این پرسش که "چگونه؟‌ مگر می‌شود؟" درصورتی می‌تواند نتیجه مطلوب را عاید  داستان کند که نتیجه‌گیری آن خلاف آنچه که نگاه عمومی به یک رزمنده است را خدشه‌دار نکند. تمرکز بیشتر فیلم بر تغییر و تحولات انسانها بعد از جنگ است و خلاصه‌شده‌ی آن را در تیتراژ آغازین فیلم هم به خوبی می‌بینیم که اکبر از پشت کیوسک بلیط‌ فروشی‌اش شاهد این تغییر و تحولات اجتماعی است و نمی‌تواند آن را هضم کند ؛ بنابراین دیگر وقتی برای فیلمساز باقی نمی‌ماند که علت‌های مهم بودن عملیات و سئوالات دیگری که مطرح می‌شود را پاسخگو باشد.جوابهایی که می‌توانست مانع از نتیجه‌گیری فعلی فیلم توسط تماشاگر شود. 


 
شب دوم: مینای شهر آشوب
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥  

مینای شهر خاموش ؛ امیرشهاب رضویان

اصلا فیلمهایی را که استاد عزت الله انتظامی بازی می کند را دوست دارم ، به خصوص فیلمهایی که تحت کارگردانی مهرجویی به ایفای نقش پرداخته است ؛ گرچه بازی او جدای از کارگردانی مهرجویی در دیگر فیلمهایی که از او دیده ام مثل روز فرشته و... در این اواخر حکم و همین مینای شهر خاموش به نوعی شیرینی و دلچسبی خود را برایم کم رنگتر می‌کند.فکر می‌کنم هدایت یک کارگردان کارکشته‌ای مثل مهرجویی با بازیگر توانایی چون انتظامی می‌تواند نهایت نتیجه مطلوب را در فیلمی جاری کنند ، چیزی که به نظرم هیچکدامشان جدای از هم اغلب به نتیجه مطلوب نرسیده‌اند و البته مهرجویی جدای از انتظامی بسیار موفق‌تر بوده است تا انتظامی جدای از مهرجویی.این حکایت را در عالم موسیقی سنتی نیز سالیان سال جدایی مشکاتیان و شجریان از هم رقم زده‌اند ، که کارهای دیگر هر دو بعد از جدایی و اختلاف هیچکدام حال و هوای کارهای مشترکشان را نداشته و ندارد.در این فیلم هم حضور انتظامی برایم غنیمت است تا حکایت صاف و ساده‌ای را که می‌شد در یک فیلم حداکثر هشتاد دقیقه‌ای خلاصه کرد ، طی صد و بیست دقیقه تحمل کنم. فیلمساز گرچه جدای از سینمای بدنه و تجاری این روزها سعی در بیان حکایت عشق و عاشقی به خاک را و گذشته‌ی از دست رفته را رقم می‌زنند و در این میان سازندگی و پایه و مایه را در نسلی می‌داند و می‌یابد که گذشته‌ای عاشق‌منشانه داشته تا نسلی که حتی پدر و مادری مشخص ندارد (راننده لاابالی سمند) و جدایی روشنفکران و متخصصانی چون دکتر را از مام‌وطن باعث و بانی وضع کنونی‌امان در دورن و برون می‌داند  و با اینکه میدانم و از زبان خود کارگردان  در نشست سینمای معناگرا در سینما فرهنگ شنیدم که می‌خواهد تا متفاوت باشد از همنسلانش با ساخت فیلمهایی از نوعی دیگر ، ولی متاسفانه آنچه ماحصل کارست چیز دیگر از آنچه که می‌توانست باشد از آب درآمده است.فیلمهای گذشته او را ندیده‌ام و قضاوت کردن در باره‌ی کارنامه او بدون دیدن کارهای قبلی هم غیرممکن است ، ولی آنچه که شب گذشته در سینما آفریقا به روی پرده رفت ، همانطور که گفته شد شاید بتواند با ایجاز و تدوینی جدید به ثمر بهتری برسد و فیلم‌های زیادی بوده‌اند که بعد از قضاوت تماشاگران در جشنواره به تدوینی جدید تن درداده‌اند و موفق هم بوده‌اند. 

نوش‌ها : گریم مهران رجبی و شیرینی او در بیان دیالوگهایش.حضورکوتاه استاد رضا خمسه‌ای استاد خیمه‌شب بازی ایران  در بیابانهای اطراف شهر بم و حکایت او از به غارت بردن آنچه از خرابی‌های بم به جا مانده (مستندگونه‌ی "قصه‌های مبارک" در باره‌ی زندگیش تولید رسانه‌های تصویری دیدنی است) و... حضور سنگ‌تراش قبرستان بم با شیوه‌ی خاص صحبت کردنش و کارش با لپ تاپ و ده دقیقه پایانی فیلم .

نیش‌ها: اشاره به تلاش برای رسیدن به استقلال هسته‌ای در فیلم  و نمایش خرابی بسیار شهر بم بعد از گذشت سه سال ؛ کلام دلنشین انتظامی در حالی که در قنات همراه با دکتر قدم می‌زنند و می‌گوید که زمانی همین‌ تونل‌ها مخفیگاه مردم بوده است در برابر هجوم بیگانه با خنده حسرت‌وار :" اون موقع که باید بریم بجنگیم میریم قایم می‌شیم ،‌ حالا که باید قایم شیم می‌ریم می‌جنگیم ".نمایش خرابی‌های شهر بم و گورستان تاثربرانگیز آن و یادی از ایرج بسطامی..شنیدن ترانه دلنشین " دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره..." به صورت موتیفی تکرار شونده از دهان پیرمرد مقنی و ...

سنگ ،‌ کاغذ ، قیچی ؛ سعید سهیلی

ناگهان از بیابانهای بم پرتاب شدیم به شهرآشوب تهران.حکایت عشق و عاشقی و هفت‌تیر هفت‌تیرکشی و پلیس ضد شورش و ... . فیلمی کم‌‌مایه که موجب خمیازه‌های بسیار آخر شبی شد.موسیقی گوش‌خراش فیلم ، همراه با دیالوگهای تکراری و داستانی آبکی و استفاده از ستاره‌های قدیم و جدید و تدوینی چکشی حکایت از کیسه‌ای دارد که فیلمساز برای بقای خود و تهیه‌کننده محترم دوخته‌اند تا روزگار را بگذرانند.نیمه‌ی دوم فیلم در آسایشگاه جانبازان می‌گذرد و بهانه‌ای می‌شود برای کارگردان تا حدودی درد دل خودش را از وضع موجود بیان کند.در دو سه جا از زبان جانبازان می‌شنویم که صدام‌‌‌های ایرانی از صدام عراقی بدترند.احتمالا با نشان دادن حاج‌آقا کله قندی ( اسم رو ببین !) با محاسن و دگمه شرعیات بسته و حضور آقازاده فاسدش در کارخانه ، منظور آنها همین قشر نوکیسه‌ و کام گیرندگان از کاسه‌لیسی‌ بعد از شکستن تغار ماست است ، وگرنه بعید است اشاره یکی از جانبازان به دیدار رئیس‌جمهور و مسئولان دیگر از آسایشگاه آنان و دادن وعده و وعیدهای بی‌پشتوانه ، مرجع آن کلام تکرار شونده باشد.الحمدالله که با تدبیر فرمانده سابق و جانباز فعلی هم ، آقازاده‌ی فاسد ناموس‌دزد بی‌درد مفسد هم در آخر فیلم به درک‌ واصل شد و خیال همه تماشاگران محترم از باب وجود منحوس ایشان راحت شد.راستی چطور شد که آقازاده از درون گاوصندوق چندتنی و در محاصره پلیس از اتاق یکی از جانبازان سرآورد؟ با دیدن چنین فیلم‌هایی باید قدر کسانی مثل رضویان ( مینای شهر خاموش‌) را دانست و اجرشان نهاد و برصدرشان نشاند.


 
شب اول : مرور مصائب
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥  

مصائب دوشیزه ؛ سید مسعود اطیابی

ارتباط مسلمانان و ارمنی‌ها در ایران از دیرباز ارتباطی تنگاتنگ بوده است ، به خصوص مراسم مذهبی محرم و عاشورا برای برخی از ارمنی‌های ایرانی مطابق اعتقادات خودشان، نوعی نگاهی دوباره به مصلوب کردن مسیح بوده است و همچنین برخی از مسلمان حتی اعتقادی را که مسیحیان در باره علت به صلیب کشیدن مسیح دارند را ، که زجر او را نوعی کفاره گناهان پیروان  خودش می‌دانند ، در باره امام سوم شیعیان و یارانش نیز به همینگونه اندیشه می‌کنند ،‌ این مطلب در بیتی از شعر معروف  قاآنی در باره واقعه کربلا که در کتاب همشهری هم پنجشنبه گذشته دوباره نشر شده بود ، چنین آمده :

خنجر برید حنجر او را نکرد شرم؟کرد

از چه پس برید؟ نپذیرفت ازو قضا        

بهر چه ؟ بهر آنکه شود خلق را شفیع  

شرط شفاعتش چه بود؟ نوحه و بکا

که البته تکرار آن را هم به نوعی در فیلمنامه " روز واقعه " بهرام بیضایی به صورتی دیگر شاهد هستیم.فیلم مصائب دوشیزه هم بر همین مبنا ، ارتباط بین دختری ارمنی و پسری مسلمان را بهانه قرار داده ، تا به این مسائل حاشیه‌ای تا متن بیشتر بپردازد.سست بودن داستان فیلم ،‌ بازیهای نچندان دلچسب بازیگران ، کارگردانی سردستی و ... فیلم هیچکدام به پای عقیده‌ای که کارگردان فیلم اشاعه می‌دهد ، نمی‌رسد.تصویب چنین فیلمنامه‌ای ، حضور او در اولین روز جشنواره ‌که به ایام عاشورا نیز نزدیک است و شرکت دادنش در بخش " سودای سیمرغ " خود بیانگر خیلی حرفهاست ، در مقابل فیلم دیدار را از خاطر نبرده‌ام که به خاطر طرح چنین مسائلی سالیان سال در محاق توقیف بود و سرآخر هم در زمانی اندک به اکران درآمد.کارگردان فیلم هم در جایی اشاره کرده بود که فیلم به نوعی گفتگوی بین ادیان را مطرح می‌کند ، البته گفتگو در کافی‌شاپ بین دختری ارمنی و پسری تازه نامزد از دست داده که سرآخر فیلم گفتگویشان به جایی نمی‌رسد ،‌ چرا که خیالات باطل پسر مسلمان که به جای زهرای از دست داده در تصادف ،عوضش در این گفتگوی بین ادیان  ‍‍ژانت ( فاطمه )‌ را یافته خیالی عبث است و دختر دل به آندره عزیزش دارد و بس ، خصوصا وقتی که معلوم شد ، قاتل زهرا ، ژانت نیست و از وجدان‌دردی خلاصی یافت.تماشاگران ایران دیگر آنقدر حرفه‌ای شده‌اند که درست در جایی که ‍ژانت به خاطر همان درد وجدان به بیمارستان می‌رود و می‌فهمد زهرا بر اثر تصادف مرده ، با خش و خش چیپس مزمز زیر دهان و بلند به بغل دستی‌اش بگوید ، اشتباه می‌کنه این اونی نیست که دختره بهش زده که البته فیلمنامه‌نویس فکر کرده بود ، این گره‌ی کور و اساسی را هیچکسی نمی‌تواند باز کند ، جز خودش که یکساعت بعد از این جریان از میان کلاه معجزه‌گرش بیرون می‌آورد و تماشاگران را انگشت به دهان می‌گذارد.راستی تازه دیشب متوجه شدم جایگزین مناسب ترق ترق تخمه آفتاب‌گردان و ‍ژاپنی در سینماهای دهه شصت ما شده است خش‌خش آزار دهند چیپس و پفک و زرورق هات‌داگ و ... خوش به حال بوفه‌داران سینما!

اتوبوس شب ؛ کیومرث پوراحمد

                                                          

 حضور کارگردان  فیلم در سینما آفریقا نشانه دغدغه اوست برای درک بازتاب اثر تازه‌اش که با دیگر کارهای او تفاوتی اساسی دارد: فاصله‌ی بین سینمای تجاری نوک برجی تا سینمای اتوبوس شبی که با همان بی‌رنگی فیلم ، یکی از عوامل پس‌زدگی تماشاگران رنگپرست ایرانی در ابتدای به ساکن است ، موضوعی در ارتباط با وقایعی که جامعه کنونی چندان سعی در به خاطر آوردن آن ندارد و حتی سیاستهایی سعی در زدودن خاطرات تلخ آن سالها داشته و دارد و چهره‌های غم‌زده ایرانی‌ها و هیکل‌های درشت و بی‌رحم عراقی‌ها و داستانی غمناک و... همه دست در دست هم ، به احتمال قوی تنها خاطره‌ای از این اثر در ارتباط با جنگ برای پوراحمد و چند دست‌اندرکاری که به احتمال به سیمرغان سودایی دست پیدا می‌کنند یا نامزدش می‌شوند به جا خواهد گذاشت و سهم سود مادی و کمک به چرخ اقتصاد صنعت سینما به عهده همان فیلم‌های نوک برجی می‌رسد.با این حال معترفم هنگام بازگشت به خانه نیمی از نیمه شب گذشته و بعد از دیدن فیلم ،‌ با شنیدن تصنیف زیبای استاد شجریان و یاد ایام رهی معیری از رادیو پیام ، خاطرات دوستان و آشنایان بسیاری که در جنگ حضور داشتند و اکنون دیگر فقط نامی از آنها باقی مانده برای آدرس پرسیدن شهروندان محترم بر مبنای آنها بر خیابانها و کوچه‌های شهر ، بغض در گلو و اشک در چشم هم‌آوا شدم و حال و هوایی دیگر یافتم.این برای پوراحمد بس نیست که دیگرانی را که دیگر خاطره‌هایشان از آن دلاوران  غبار روزمرگی گرفته را لحظه‌ای به خودشان بیاورد و هوای بهشت‌زهرا و قطعه‌ی یادگاران ماندگار را بکنند؟ البته فیلم خالی از نیش و کنایه نیز نبود و به خصوص کلام معروفی که امروز و در اوج منازعات سیاسی بین ایران و آمریکا و ... از زبان سیاسمتداران هر دو سو زیاد می‌شنویم و این بار از زبان شیرین راننده اتوبوس حامل اسیران عراقی و به ظاهر در اوج جنگ ایران و عراق و از دل پوراحمد که : مردم که با هم جنگ ندارند این دولتها هستند که به جان هم می‌افتند.راننده اتوبوسی ، که نقش به یاد ماندنی از خسرو شکیبایی به جا می‌گذارد، خود معلول جنگ است و دلش خوش به اینکه کلامی هر چند کوچک از رادیوی عراق از زبان پسر اسیرش بشنود.بازی مهرداد صدیقیان بسیار متفاوت بود از بازیش در فیلم عصرجمعه ، و در هر دو فیلم مسلط و روان بازی کرده است.محمدرضا فروتن هم فقط خاطرات بازیهای گذشته‌اش او را در فیلم جا انداخته است.کار سخت فیلمبردار و هدایت ماهرانه کارگردان در فیلم به خوبی به چشم می‌خورد ، فضاسازی کار شگفت بود و در میان فیلم‌هایی که در باره جنگ ساخته شده‌اند ، حتی با بودجه میلیاردی مثل دوئل ، می‌تواند جزو بهترین‌ها باشد و سال‌ها در ذهن تماشاگرانش باقی بماند.


 
پیش درآمد بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥  

امسال هم مثل سال گذشته تصمیم دارم در باره فیلمهایی که میتوانم هر روز ببینم ، روز بعدش مطلبی بنویسم.مجله فیلم روی میز ، برنامه جشنواره ابتیاع شده ( امسال رکورد شکسته شد و برنامه‌ را هم در صف جلوی سینما فرهنگ یافتم! ) و دو سری بلیط های جشنواره در بالای رف خانه‌امان که مربوط به دو سانس آخر سینما آفریقاست ، همه و همه آماده است تا بیست فیلمی را بتوانم ببینم که امسال در بخشی به نام سودای سیمرغ (سودا یعنی تجارت !)‌ یا همان مسابقه جای گرفته‌اند . برنامه امشب "مصائب دوشیزه" ( مسعود اطیابی ) ساعت 20:15 و "اتوبوس شب" ( کیومرث پوراحمد ) ساعت 22:30 . مسعود اطیابی را اصلا نمی‌شناسم ولی کیومرث پوراحمد معروف خاص و عام ! است.با تعاریفی که مجله فیلم کرده و یادداشتهای  خود پوراحمد و دستیارش و دیگر شنیده‌ها ، مشتاقم تا هر چه زودتر فیلم را ببینم.پوراحمد و ژانر جنگی گرچه چندان با هم تناسب ندارند ( چرا؟) ولی خاطره او از فیلم "به خاطر هانیه" که به زیبایی اشتیاق نوجوانی را برای طبالی در مراسمی مذهبی در فضای جنوب تصویر کرده بود ( یاد اشتیاق امیرو افتادم باز در آن سالها برای نواختن سازدهنی لعنتی) هیچگاه از خاطرم زدوده نشده است.پوراحمد با خواهران غریب و شب یلدا برایم آشناتر شد و قصه‌های مجیدش ماندگاری این قصه‌ها را در ذهنم بیشتر کرد.گل یخ و نوک برج  او حال و هوای تجاری فیلمهای این سالها را داشت و حالا اتوبوس شب ... باید دید و قضاوت کرد. از جشنواره سال قبل عبرت گرفتم که دور فیلمهای خارجی جشنواره را خطی قرمز بکشم ( و البته پارسال هم آزموده را آزمودم که طبق معمول خطاست ) و دیگر اینکه شروع ساعت سانس را هر چه به جلوتر بیندازم تا شرمنده خودم و ماشین و آقا پلیسه و برگه جریمه سیزده هزار تومانی نشوم.