روز یازدهم
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤  

سقوط؛الیور هرشبیگل

 

دوازده روز پایانی زندگی دیکتاتور و فاشیست بزرگ قرن بیستم که در نیمه های قرن به گواهی مستندات بسیار باعث مرگ پنجاه میلیون انسان شد.این فیلم براساس خاطرات آخرین منشی و تندنویس دیکتاتور که تا سال 2002 هم زنده بوده است،ساخته شده است.نمایش دیوانگی های این رهبر کاریزما_حداقل در نزد اکثر مردم آلمان آن زمان_ و تصمیمات و حل در مشکلات شدن و سرآخر خودکشی اش همراه با اوا براون معشوقه اش همه حکایت فیلم نیست. فیلم از چند منظر به ماجرا مینگرد یکی یونگه منشی،دیگری نوجوان داوطلب نازی،موکه افسر پزشک هیتلر و هیملر یکی از فرماندهان او.سرآخر این یونگه منشی و نوجوان داوطلب هستند که سوار بر دوچرخه ای گویی از معرکه ی بزرگان میگریزند.صحنه های تکان دهنده بسیاری در فیلم است: عیش و عشرت سربازان آلمانی در آخرین لحظات در زیرزمین محل اقامت هیتلر،گریه ی گوبلز برای هیتلرو از همه تکان دهنده تر دو خودکشی جمعی در دو جای فیلم : خودکشی که توسط افسر- پدر آلمانی در خانه سر میز نهار با کشیدن ضامن دو نارنجک در دستش در زیر میزی که همه اعضای خانواده و از جمله دخترک خردسالش حاضر هستند انجام میگیرد و دیگری خوراندن زهر و سپس کپسول سیانور به شش فرزند خردسال گوبلز توسط ماگدا همسر گوبلز.در همه اینها نوعی شیفتگی به قدرتی را میبینیم که در ناباوری جمعی در حال اضمحلال است و باور کردن آن برایشان بسیار سخت که بتوانند در جهانی غیر از جهان فاشیستی تنفس کنند.بازی زیبای برونو گانتس در نقش هیتلر من را یاد حضور واقعی هیتلر در فیلم مستند پیروزی اراده لنی ریفنشتال انداخت.

 

گلهای پژمرده؛جیم جارموش

 

بازی بیل موری در اکثر کارهایی که از او دیده ام با نوعی ملاحت و شوخی همراه بوده است ، اما در فیلم سرد جیم جارموش که با حذف های بسیار در اکران جشنواره چند درجه هم زیر صفر شده بود، او حالت بی تفاوت را تا آخر فیلم که در واقع پسرش را ملاقات میکند ادامه میدهد.اما با دیدن پسر انگار یخ های اطرافش آب میشوند و به دنبال او میدود،گرچه به او نمیرسد و تماشاگر همچنان مردد باقی میماند که او واقعا پسرش بود یا نه؟

این فیلم نیز مثل مرد مرده جارموش نوعی مکاشفه برای رسیدن به چیزی است که شاید هیچ چیز نباشد.اینجا به جای نوبادی راهنمای مردمرده نقشه های مرد همسایه را در ماشین دان جانسون میبینیم که او را در این سفر همراهی میکنند.ولی سرآخربا ملاقات هر چهار زنی که سالیانی پیش با ایشان رابطه داشته متوجه میشود که راه را به خطا رفته است.گرچه در خانه چهارمین زن که با شدت با او برخورد میشود نشانه هایی میابد.ملاقات آخرش با پسری سرگردان در حومه شهر، و وجود نشانه های مشابه با نامه های دریافتی ( وجود رنگ صورتی به عنوان نشانه زندگی در همه موارد مرتبط با پسر بیست ساله اش نمایان است) او را به یقین می رساند که پسرش را یافته ولی باز سرآخر گریز پسر چیز دیگری به ما میگوید.

 

قتل آن لاین؛مسعود آب پرور

 

دیدن کلیپ های آب پرور در سالهای نمآهنگ زدگی سیما نوید فیلمسازی خوب را به ما میداد؛ولی در اولین فیلم بلند او که در ژانر پلیسی جنایی ساخته شده است ، کمتر نشانه هایی از آن ذوق و استعداد میابیم.فیلمنامه اینگونه کارها باید جذابیت بیشتری نسبت به فیلمهای دیگر ژانرها داشته باشد و حضور تعلیق و پنهان و آشکارشدن اطلاعات درست و غلط نزد تماشاگر و شخصیت های فیلم نسبت های خاصی داشته باشد.گرچه در فیلمنامه این فیلم هم نشانه هایی از این ژانر یافت میشود،ولی سرآخر با لو رفتن همه ماجرا در نزدیک به یک ربع مانده به آخر فیلم ، فیلمساز با تلاشی بیهوده سعی در سرپا نگهداشتن فیلم میکند.

 

عصر جمعه؛مونا زندی

 

          این فیلم که سیمرغ بلورین بهترین فیلم اول و جایزه ویژه هیأت داوران بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر را از آن خود کرد، آخرین فیلمی بود که در جشنواره امسال توانستم روی پرده ببینم.فیلم را به نوعی میتوان حاشیه ی فیلم زندان زنان خانم حکمت به شمار آورد.از نوشته های مطبوعات نیز چنین برمیآید که کارگردان فیلم به عنوان محقق در فیلم خانم حکمت حضور داشته اند و تم اصلی نیز آن زمان شکل گرفته است.در مصاحبه ای ایشان البته معترف است که آنگونه که در فیلم زندان زنان نشان داده میشد،بچه های زندانیهای عصر جمعهزن در پیش آنها بزرگ نمیشوند،بلکه بچه ها در بهزیستی و یا مهدکودک رشد میکنند.به هر حال همین واقعیت باعث شده که فیلمساز داستان خود را روی زندگی بعد از آزادی زندانی زن،سوگند یا شقایق،و رابطه او با فرزندش و ارتباط با خانواده ای که از آن گسسته متمرکز کند.البته صرف بزرگ شدن پسر پانزده ساله فیلم ،که سن بازیگرنقش آن بیشتر از سن شخصیت فیلمنامه به نظرمیرسد،تحت نظر مادرش و زایمان او در زندان و بیچارگی کشیدن مادر...دلیل بر بزهکاری او نیست.اما نشانه هایی که از طرز حرف زدن مادر و رفتارهای او در فیلم میابیم و گسستگی او از خانواده و تجاوزی که به او شده ،میتواند همه در کنار عوامل بالا موجب تنهایی پسر شود.او در اواسط فیلم میفهمد که فرزند نامشروع مادر است و سر به شورش برمیدارد و با دزدی اتومبیلی دوباره به کانون اصلاح و تربیت بازمیگردد.حضور خواهر سوگند موجب برقراری پیوند دوباره بین سوگند وپدر بعد از سالها میشود . پسر با فهمیدن اینکه مادرش نیز قربانی شرایط اجتماعی بوده است،ظاهرا او را میبخشد.

فیلمساز با استفاده از تمی اجتماعی توانسته خوب از عهده نقل روایتش بربیاید.ضمن اینکه تاثیرات دیگر کارگردانهای اجتماعی ساز مثل عیاری،میلانی،بنی اعتماد را نیز نمیتوان در فیلم منکرشد. بازی خوب رویا نونهالی در نقش شقایق یا سوگند بازی دیگران را در فیلم کمرنگ کرده است.


 
روز دهم
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٤  

نیکیفورمن؛کریشتف کروز

 

حکایت قسمتی از زندگی نقاش بی سواد و قریحه کاری به نام نیکیفور که در منطقه کریناکا لهستان از مادری کر و لال به دنیا آمد و بعدها در اواخر عمر با ایجاد نمایشگاهی در ورشو به شهرت رسید.نقاش دیگری به نام ماریان که سعی دارد با ایجاد نمایشگاه و جشن پیروزی انقلاب اکتبر برای خود موقعیتی فراهم کند تا همراه زن و دو فرزندش به مرکز برود، سرنوشتش با زندگی نیکیفور گره میخورد.دراین راه مبتلا به شبه سل میشود که منشاش را زندگی با نیکیفور میدانند و در نهایت زن و دو فرزندش او را به سوی ورشو ترک میکنند.در فصل دوم فیلم میفهمیم که ماریان زندگی همراه با نیکیفور را انتخاب کرده و از او مراقبت میکند.در نهایت اوست که نیکیفور را به نمایشگاهش در ورشو میبرد و از او تا آخر عمر مراقبت میکند.دیدن نقاشی های ساده و کودکانه نیکیفور نقاش لهستانی به صورت کلیپی آخر فیلم،اشتیاق تماشاگران برای دیدن چند تابلو از او را فرومی نشاند.

فیلمساز در نهایت سادگی،همچون زندگی نیکیفور،داستانش را واگویه میکند و تماشاگران همراه با او با زندگی فردی آشنا میشوند که بدون آموزش خاصی با پشتکاری شگرف به نقاشی شهیر تبدیل میشود.

این دومین فیلمی بود که در باره زندگی یک نقاش منزوی ولی هنرمند در قسمت جشنواره ی جشنواره ها به نمایش درآمد. اولی فیلم ادن بود.

 

شاهزاده ایرانی؛محمد نوری زاد

 

اینکه چرا موسسه روایت فتح به سراغ مضمونی ما قبل اسلام و پهلوانی و شاهنامه ای رفته و نوری زاد سریالی به نام چهل سرباز ساخته در این مضامین برایم جای سئوال است؟نمیتوان قضاوت کرد ولی جمله ی فرزند نوری زاد در مراسم اختتامیه و اهدای جایزه سمیرغ بلورین بهترین فیلم دوم به این فیلم خواندنی است :" من با وجود اختلاف اساسی و عقیدتی که با پدرم دارم،اما ایشان به قانون نانوشته ای اعتقاد دارند... این قانونی است که ما پیش از این که یک بچه مسلمان باشیم...اما دو انسان هستیم." احتمالا گرایش نوری زاد به سوی انسان بوده که موجب کار به روی متون کهن و ماقبل اسلام شده است.ضمن اینکه حدسهای دیگری نیز میتوان زد که اینجا جای مطرح کردنش نیست.

به هر حال فیلمی ضعیف که با تکیه به بازیگر خوبی مثل ارجمند میخواهد داستان رستم و اسفندیار را حکایت کند.خوب داستان را اغلب تماشاگران ایرانی و غیر ایرانی که با شاهنامه آشنا هستند میدانند. روئین تنی اسفندیار و تیر دو شعبه و چشم اسفندیار و ... ولی کارگردان درا ین وسط چه چیزی توانسته به این داستان بیافزاید،خب باید گفت از هیچ هم پایین تر، چرا که حداقل با خواندن شعر فرودسی بزرگ میتوان با تخیل ، همراه با وزنی حماسی در قالبی شیرین به جنگاوریها و علت و علل این کارزارها پی برد ولی در این فیلم با دیالوگهایی ضعیف و با بازیهایی ضعیف تر(به جز ارجمند که بدون کارگردان هم میتواند کارش را خوب انجام دهد) مواجه میشویم که نه تنها در بیان داستان الکن است ، بلکه اصل را هم ضایع میگرداند.فیلم از لحاظ جلوه های ویژه هم که به فیلمهای دهه بیست و سی تاریخ سینما برمیگشت انگار نه انگار که الان اوایل قرن دوم سینما هستیم.برای بیان داستانی تکراری حداقل باید تفکری،جلوه ای ، ترفندی چیزی به کار برد تا تماشاگر را جذب کند ولی ای دریغ که جز زدگی از آثار کهن چیزی عاید و واصل تماشاگر نمیشد.

طرفه اینکه کارگردان در مصاحبه ای میفرمایند:" هر چه منتظر ماندم که هنرمندان و کارگردانان برجسته ی ما خطر کنند و وارد این حوزه شوند ، دیدم خبری نیست . دریغم آمد که این آثار سترگ و حکیمانه ای که در ادبیات کهن ماست،دستمایه ی کارهای تصویری نشود."

ای کاش این کار حداقل در همین حد فیلم باقی میماند که تماشگران اندکی را جذب میکرد،ولی وقتی صفحه تلویزیون چندین و چند هفته پیاپی بخواهد ذهن تماشاگر خردسال و کودک و نوجوان را نسبت به متون کهن خراب کند،انوقت است که فاجعه تمایل به متون خارجی (نمونه اش هری پاترها و...) که هیچ سنختیتی با روح ایرانی ندارد اتفاق می افتد.     ( مگر نیافتده است دراین سالها که مخالفت با شاهنامه و متون کهن ایرانی به مد روز تبدیل شده است.)

 

وقتی همه خواب بودند؛فریدون حسن پور

 

این فیلم که جایزه سیمرغ بهترین فیلم سینمای معناگرا را برد،درباره سفر معنوی حج است. کارگردان داستان حج رفتن بی بی سلیمه مامای پیر و مجبوب روستای تازه آباد گیلان را چندان جذاب روایت نمیکند و نمیتواند داستانی با گره افکنی و گره گشایی خوبی تحویل تماشاگر دهد،ولی از سراسر فیلم معلوم است که او با عشق سعی در روایتی روان دارد. در وقتی همه خواب بودنداین میان بازی خوب گلاب آدینه و تا حدی فروتن ، همراه با فیلمبرداری خوب نادر معصومی ( همان که فیلم جایی در دور دست را در منطقه مازندران فیلمبرداری کرده بود،اکنون در منطقه دیلمان گیلان پوسترهای زیبایی آفریده) و موسیقی سعید شهرام و تک خوانی زیبای زنی ( که اسمش را نیافتم) بر اساس اشعار افشین علاء؛دست در دست هم داده و فیلمی دلنشین را به تماشاگر ارائه میدهد.ضمن اینکه فیلم آنانی را که با مادرانشان پیوند عاطفی دارند را مثل من بیشتر تحت تاثیر قرار میدهد اگرچه دهسال باشد که دیگر او را ندیده باشی و بدانی که او نیز در حسرت رفتن به خانه ی خدا به جهان باقی رفت.


 
روز نهم
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٤  

یادداشت بر زمین؛علی محمد قاسمی

 

فیلمساز با فیلمبرداری شگفت انگیز خود و تدوین پرکشش و پرهیز از زیاده گویی و بهره گیری از ایجاز،توانسته به خوبی  راوی روایت خود باشد. مردی که در گذشته زنش فرزندان مرده به دنیا آورده و سرآخر خود زن نیز جانش را از دست میدهد،به این بهانه که خداوند حکمتی در این کار داشته،دست به قتل کودکان روستای خود میزند. او با این استدلال که آنان نیز در بزرگی به گناه و فسق بزرگان دچار خواهند شد،کودکان را میکشد.او نه تنها از این کشتار ناراحت نیست بلکه توقع پاداش نیز از پروردگار دارد،چرا که موجب میشود فساد در زمین خدا کمتر شود.با ترد و جراحت او تا حد مرگ توسط روستاییان،بالاخره سر از خانه زن روستایی با کودکی خردسال در میآورد.در آنجا نیز هنگامی که قصد کشتن کودک را دارد،در باتلاق گیر کرده و میمیرد.پایان فیلم،با دقت بیشتر میتوانست بسیار زیباتر از شکل کنونی باشد. تفکر مرد را خیلی از کسانی که در اطرافمان میزیند،به اشکال گوناگون سعی در اعمالش دارند.یعنی حذف کردن افراد به بهانه اینکه مبادا در آینده موجب فساد شوند!

 

گفتگو با سایه؛خسرو سینایی

 

فیلمساز بزرگ ایران در باره نویسنده بزرگ ایران فیلمی ساخته است که واقعا شایسته تقدیر است.او با مخاطبی ارتباط برقرار میکند که شاید این نویسنده را به طور پراکنده بشناسد و به خصوص با بوف کور او بیشتر ارتباط برقرار کرده باشد.اساس کار سینایی نیز بوف کور هدایت است.او به ریشه یابی شخصیت ها و صحنه ها و روایتهای هدایت در بوف کور میپردازد.تاثیر سینمای اکسپرسیونیستی به خصوص سه فیلم شاخص این ژانر یعنی گلم ، نسفراتو و مطب دکتر کالیگاری در صحنه ها و ایجاد شخصیت پیرمرد خنزرپنزری بر مبنای دراکولا را به گونه ای از زبان یکی از شخصیتهای فیلمش بیان میکند که دیگر جای شکی برای بیننده باقی نمیماند.البته حسن و قبح تاثیرگیری و تاثیرگذاری را از قلم هدایت نیز گفتگو با سایه میشنویم که این کار را نه تنها تقبیح نمیکند،بلکه آن را رسم جاری هنر و ادبیات میداند و شیوه ای با تاریخی کهن.هدایت همان روایتها و اشکال را با ایرانیزه کردن،به روح این مردم نزدیک میکند،تا جایی که هیچگاه به فکر خواننده عادی بوف کور تاثیرات جنبی خطور نمیکند.

کارگردان و پژوهشگر کار به طور تلویحی روح زخم خورده هدایت را که چون خوره جسمش را نیز به نابودی کشاند،ناشی از عشقی بیست و چهارماهه به دختری فرانسوی در سفر اولش به پاریس در اوان جوانی میداند.او از زبان یکی از شخصیتهای فیلمش که ظاهرا مشغول تحقیق در باره هدایت است میگوید،شاید همین امید بود که او شیر گاز را در اتاقش در پاریس باز کرد به فکر اینکه شاید آن دختر فرانسوی در جایی به داد او برسد ولی اینچنین نشد و او به آغوش مرگ رفت.

یکی از بهترین فیلمهای مستند داستانی که در جشنواره بیست و چهارم دیدم همین فیلم بود.

 

شب به خیرفرمانده؛انسیه شاه حسینی

 

در جلسه پرسش و پاسخ این فیلم در سینما صحرا کارگردان اشاره دارد که ما شهدا را خوب نشناخته ایم و آنان فرشته نبوده اند و انسان هستند و ... بله به طور دقیق آنچه که از روایت فیلم متوجه میشویم ایشان نیز شهدا را به درستی نشناخته اند و ایضا رزمندگان را.

فیلم که به ظاهر از خاطرات شخصی خود فیلمساز در کسوت خبرنگار جنگی ساخته شده است گوشه ای از مصائب جنگ را به شکلی ناقص و الکن بیان میکند.در این میان اشاره ای هم به عشق بین خبرنگار و فرمانده جنگی میشود و آن هم با استفاده از نمادی که عروسکی است دلقک که هی میگوید آی لاو یو!آی لاو یو! با صدای استریو فونیک... بماند. به نظرم اسم فیلم تبدیل به عاشقتم فرمانده میشد به مضمون فیلم نزدیکتر بود.


 
روز هشتم
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤  

آرسن لوپن؛ژان پل سالوم

 

فیلمی تفریحی که یکبار قبلا در رسانه ای دیگر دیده بودم. به علت حذف و تعدیلهای بسیار فیلم در جشنواره بعد از 45 دقیقه از خیر- شر دیدن نسخه سینمایی آن گذشتم.

 

باغ فردوس پنج بعدازظهر؛سیامک شایقی

 

داستان فیلم به فیلم شوریده شبیه بود.ارتباط بین بیماری روانپریش با دکتری روانپزشک.شاید همه فیلم در این خلاصه میشد که اگر عاشق شدی پای عشقت بایست و طرف را به زور هم شده راضی کن! فقط بازی خوب رضا کیانیان و مستوفی و حاجیان فیلم را کمی سرپا نگه داشته بود.ریتم کند فیلم خصوصا در آخر فیلم و نبود گره افکنی و گره گشایی واقعی و فقط منتظر پایان فیلم بودن– که داستانی لو رفته هم داشت – موجب سر درد شد. یاد جهیزیه برای رباب به خیر باد!

در بولتن جشنواره در باره نشست مطبوعاتی این فیلم مطلبی نوشته شده بود که کارگردان به اعتراض همین سئوال که چرا آخر فیلم انقدر کند است ( در صورتی که من بودم میگفتم چرا همه فیلم انقدر کند و ماسیده است؟) جلسه را ترک میکند و بعد همه عوامل فیلم.

تعجب از اینکه برای این فیلم صف بسته بودند و بلیط گرانتر هم فروخته میشد و وقتی از یکی از تماشاگران پرسیدم چرا صف ؟ گفت چون رضا کیانیان تو فیلم بازی میکند. اما خب در فیلم سانس بعدی یعنی زاگرس هم رضا کیانیان بازی میکرد ولی خبری از صف نبود.

 

زاگرس؛محمدعلی نجفی

 

فیلمی که میتوانست فیلم خوبی باشد،از چند جا لطمه اساسی خورده بود. یکی انتخاب بازیگران (غیر از بازی خوب رضا کیانیان که در این نقش هم خوب از عهده کار برآمده بود) خصوصا نقش صولت که کیهان ملکی – که همه به نام احد او را میشناسند – آن را بازی میکرد، بیشتر به این خاطر که نوعی وادادگی در بازیهای قبلی او دیده شده است ونوع صحبت کردن او هم مزید بر همین علت است و تماشاگر نمیتواند قبول کند که او قادر به حل مشکلات پروژه است  و دیگری پیچیدگی مسائل فنی که در فیلم چندان توضیح واضحی در باره اش داده نمیشد تا تماشاگر درگیر ماجرا و گره اصلی فیلم شود تا سرآخر هم بداند اگر زاگرسمدیر پروژه جانش را در راه آن به خطر میاندازد،چه اهمیتی دارد و چرا باید نگران او و پروژه به این عظمت باشد.

فیلم با غرور ملی هر ایرانی گره میخورد و وقتی در فیلمبرداری گوشه ای از این عظمت ساخت و ساز دیده میشود،پی میبرد که کار کارستانی صورت گرفته است. البته داستان فیلم مثل عشق های کهنه و قهرهای تازه و طلاق و ازدواج و...اگر میخواست در اینگونه پروژه ها زمینه بروز داشته باشد،احتمالا هیچ وقت ما شاهد این عظمت نبودیم.

اما اشاراتی در باره نابودی آثار فرهنگی قومی – اینجا بختیاری و در سد سیوند آثاری با دو هزار و پانصدسال قدمت- توسط احداث اینگونه سدها و توجیه مدیر پروژه که باید فکر آینده و کشاورزی و ... بود،به نظرم از اشارات خوب فیلم بود.


 
روز هفتم
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤  

یک شب؛نیکی کریمی

 

هوو؛علیرضا داوودنژاد

 

فیلمی نیمه طنز نیمه جدی.بعد از مصائب شیرین تا به حال نتوانسته ام داوودنژاد دیگری ببینم.این فیلم هم که مصائب یک زمیندار جوان دست و پا چلفتی (رضا عطاران) را در مواجهه با زندگی پر دردسر مدرن و پناه آوردن به زندگی سنتی در ازدواجی دیگر را روایت میکند،هم در همان حد فیلمی یکبار دیدنی میتوان ارزیابی کرد.فیلمساز میتوانست با حذف صحنه های اضافی- به خصوص صحبتهای شیرین فرزند خانواده - که در فیلم دیده میشود و با تمرکز روی شخصیت اصلی،فیلمی جمع و جورتر و مفرح تر بسازد.و تمام اینها برمیگردد به نبود فیلمنامه ای خوب که نقص اصلی فیلم هوو است.

 

شوریده؛محمدعلی سجادی

 

فیلمنامه ای آشفته،اجرایی ناقص،بازیهای تصنعی و... سردردی که از بدترین فیلمی که تا به حال در جشنواره دیدم حاصل اتلاف وقتی یک ساعت و نیمه.مایه تاسف است،فیلمهایی مثل یک شب و آفساید در بخش های غیر مسابقه قرار میگیرند و فیلم فوق ضعیفی مثل شوریده در مسابقه !


 
روز ششم
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٤  

دریای بیکران؛ایوو تراچکوف

 

فیلمی شاعرانه که در زمان حکومت تیتو در شبه جزیره بالکان اتفاق میافتد. فیلم که در فلاشبک سیاستمداری مقدونیه ای که در حال احتضار است میگذرد،در حقیقت ماجرای کودکی اوست در اردوگاهی که سعی در استحاله کردن فرزندان یتیم ناراضیان حکومت کمونیستی به عاشقان سینه چاک استالین دارند.

اینگونه فیلمها بعد از فروپاشی حکومت های کمونیستی در کشورهای بلوک شرق به تعداد زیادی ساخته شده است ولی آنچه که این فیلمها را از همدیگر متمایز میکند،در واقع حال و هوای هر کدام در هر کدام از این کشورهاست. جالب است اکثر این فیلمها با سرمایه گذاری غیرمستقیم آمریکا شکل میگیرد.

 

کافه ستاره؛سامان مقدم

 

چهارمین فیلم مقدم نسبت به فیلمهای قبلی اش به نظرم یک حرکت رو به جلو است.فیلمنامه فیلم حساب شده و دقیق است.مقدم با تلفیق سه داستان از محله ای قدیمی در تهران که معمولا حضور امامزاده ای در اینگونه محل ها سمبل همبستگی و حضور خدا در آنجاست، و بیان دلبستگی ها و جدایی ها و خلاف ها و خوبی های آنجا توانسته فیلمی گرم و گیرا بسازد. سه زن محور اصلی داستانها در این محله هستند.فریبا صاحب کافه ستاره که تحت سیطره شوهر خلافکار خود زندگی میگذراند و ماجرایی که برایش پیش میآید.سالومه دختر معلم محله که عاشق پسر همسایه است.و بالاخره ملوک پیردختری که سعی در سروسامان دادن به زندگی خود دارد.ماجراها و درگیرها و صحنه و نماها به خوبی در فیلم ساخته و پرداخته شده است.

 

ستاره(جلدیک)ستاره میشود؛فریدون جیرانی

 

داستان پشت صحنه ی سینمای ایران تا به حال چند بار سوژه کارگردانهای زیادی قرار گرفته است . از جمله میکس مهرجویی،سینما سینماست مخملباف و یک کار از دری که اسمش یادم نیست.این فیلم هم به گونه ای به مسائل بازیگران یا به قول جیرانی ستاره های الان و آینده میپردازد.از روابطی که باید شکل بگیرد تا سیاهی لشگری به خصوص زن به ستاره هاستاره تبدیل بشود.پدری که خود نیز بازیگر تئاتر بوده بر اثر داستانی از روابط دخترش با دیگران برای ستاره شدن پی میبرد،درصورتی که میداند طبق تجربه ی عشق قبلی اش ملوک ،او ستاره نخواهد شد بلکه به بازیگری تبدیل میشود که حتی سالیانی بعد به خاطر کهولت نقش کوچکی نیز به او نخواهند داد.پدر بر اثر این تجربه دست به خودکشی میزند.

بازیگری استاد انتظامی در این قسمت از ستاره،یکی از ماندگارترین بازی های او خواهد بود.تیتراژ پایانی فیلم هم او مونولوگی داشت که تماشاگران را غافلگیر کرد.

برایم جالب بود که جیرانی منتقد و فیلمساز چگونه توانسته نظر تهیه کننده ای را جلب کند،تا فیلمی ضدتهیه کنندگان امروزی و فساد پشت صحنه سینما بسازد.


 
روز پنجم
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٤  

ماندرلی؛لارس فون تریر

 

ادامه داگ ویل .داگ ویل را به خاطربن اندیشه ای که در آن جاری بود،یعنی عقیده نابودی آنان که به تو ظلم کرده اند و با پس زمینه ای آنارشیستی چندان نپسندیدم.در قسمت دوم هم که به همان شیوه سینمایی- تله تئاتری ساخته شده است،شاهد هستیم که گریس (همان کراکتر کیدمن در داگ ویل) ابتدا در پی آزادی بردگانی است که هنوز بعد از هفتاد سال قانون منع برده داری در کلونی به سر میبرند که برده داری حاکم است ولی با تلاش او برای برقرار کردن دموکراسی در میان بردگان نه تنها آبی از آب تکان نمیخورد،بلکه سرآخر خود نیز به تازیه زنی برده ها میپردازد.

 گرچه فیلم به زبان اصلی بود و تکیه فیلمساز نیز بیشتر روایت و دیالوگ و نحوه ی پخش فیلم در سینما سپیده به افتضاحترین وضع ممکن و فصل ششم نیز در این میان خورده شد،پس نمیتوانم قضاوت درستی در مورد فیلم ماندرلی داشته باشم.

 

به نام پدر؛ابراهیم حاتمی کیا

 

گناه پدر را پسر(اینجا دختر)باید تاوان دهد،عقیده ای عمیق در کتاب مقدس است.این عقیده در فیلم حاتمی کیا،تمامی چیزی است که میخواهد بیان کند.حواشی و کشدار شدن فیلم هم هیچ کمکی در تبرئه گناه پدر برای باقی گذاشتن مین در زمین بعد از پایان جنگ نمیکند.پدر البته غفلت کرده و مین هایی را که باید بعد از جنگ خنثی میکرده،حالا بعد از ضربه خوردن دوباره از جنگ،یعنی قطع یک پای تنها فرزندش،خنثی میکند.داستان کوتاهی که شاید اگر پس زمینه مستندی که قرار بوده است کارگردان بر مبنای فجایع مین بسازد قرار میگرفت،بسیار موثرتر واقع میشد.اما از آنجایی که کارگردان میداند که مردم بیشتر با ملودرام و سانتی مانتالیسم غلیظ ارتباط بیشتری برقرار میکنند تا با مستندی که شاید هیچ اکرانی در هیچ جای ایران نداشته باشد ، ترجیح داده به نام پدراین موضوع را در قالب فیلمی داستانی و بلند بریزد.حاتمی کیا با ترسیم روابط سرد و بی منطق زن و شوهر، یا حتی عشق منجمد میثم به دختر و گرفت و گریز پلیس و تمهیداتش برای خنداندن تماشاچی در نحوه کلکهای شخصیت پرستویی برای سوار شدن به هواپیما ودیالوگهای کشدار و احساس برانگیزانه نتوانسته حتی ملودرامی در حد از کرخه تا راین را یادآور شود.

حضور پارس قائم شرکت پشتبان و گارانتی موبایلهای سامسونگ در ایران،باعث  یکسره حرف زدن با موبایلهای سامسونگ توسط بازیگران یا دیدن عکس در این گوشیها و ... شده که به شدت توی ذوق میزند.درجایی پرستویی با زنگ هشدار موبایل میفهمد که باتری موبایل در حال تمام شدن است و به این بهانه با زنش در تهران حرف نمیزند،ولی چند نما جلوتر با میثم عاشق دخترش مفصل گپ میزند و اینجاست که به عظمت این گوشیها و باتریهای خالی آن پی میبریم.پس فقط به نام سامسونگ!

 

جایی در دوردست؛خسرو معصومی

 

نسبت به فیلم مشابه ای که در همین حال و هوا ومضمون و فضا به نام رسم عاشق کشی خسرو معصومی ساخته بود،شخصیت پردازی معقول تر و بیان داستانی روان تری را در این فیلم شاهد هستیم.پایان فیلم گرچه از اواسط فیلم قابل حدس بود و همچنین فلاش بک جایی در دوردستطولانی فیلم هم دچار درد دانای کل ، ولی کارگردان درمجموع فیلمی خوش ساخت با موضوع عاشقانه و گوشه چشمی به حمایت از طبیعت و جنگل را به تماشاگران ارائه کرده است. 

فیلمبرداری خوب فیلم و نمایش زیبایی طبیعت بکر زمستان مازندران، از نقاط قوت فیلم به حساب می آید.


 
روز چهارم
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤  

شوق زندگی؛چالرز دنس

 

شوق زندگی با حذف و تعدیلهایی که اینجا صورت گرفته بود مثل اغلب فیلمهای خاکستری انگلیسی خسته کننده و کسالت بار بود.داستان فیلم هم دارای اشکالاتی بود که صرف نظر از قطع و حذف ها کشش خاصی برای بیننده ایجاد نمیکرد.علت حضور جوانیشوق زندگی مجروح در ساحل تا پایان فیلم اصلا روشن نمیشود.ولی اگر این موضوع را هم اتفاقی تلقی کنیم و عشق پیرانه سر یکی از دو پیرزنی که او را نجات میدهد را مایه و پایه فیلم بدانیم ،باز در همین هم کارگردان در حد یک فیلم سینمایی موفق نیست.حتی رفتن او به لندن با زن زیبای روسی و رسیدن به مقام تک نواز ویولون در ارکستری انگلیسی هم چندان برای بیننده قابل قبول نیست.

 

چهارشنبه سوری؛اصغرفرهادی

 

« فیلم اصلا در باره گسترش ریاکاری است »این جمله را فرهادی در مصاحبه ای در بولتن جشنواره گفته است.مشخص است که مصاحبه گران قبل از دیدن فیلم مصاحبه کرده اند که هیچ به پیچ و خم های فیلمنامه و فیلم اشاره نمیشود.فرهادی ضمن آن مصاحبه به این هم اشاره دارد که فیلم چهارشنبه سوری فیلم تلخی است.درصحنه ای روحی یا همان ترانه علیدوستی را که به عنوان کارگر به خانه یک زوج آمده،میبینیم که در حال ورق زدن آلبومهای عکس آنهاست و ضمن آن میابیم که مرد خانه سالیانی پیش رزمنده بوده است و عکسهای یادگاری بسیاری دارد.تا اواخر فیلم که ما هم مثل زن خانواده _هدیه تهرانی_ به نتیجه میرسیم که مرد خانواده _فرخ نژاد_ ،ضمن قسم بلند بالایی که به جان امیرعلی ثمره چهارشنبه سوریزندگی مشترکشان میخورد،بیگناه است و زن دچار سوءتفاهم شده و البته با کمک دروغی که روحی برای آرام کردن آنها میگوید،مرد را قربانی حسادت و حساسیتهای همسرش میپنداریم و زن را در هاله ای از جنون و شک و بدبینی میبینیم. ولی کارگردان خیلی صریح در چند صحنه بعد مرد خانواده را سر قراری جا میدهد که با سیمین_ پانته آ بهرام_ همسایه روبرویی و مطلقه و آرایشگر که همسرش هم شکش به رابطه با او بوده است،درحال بیقراری است و حضور او را تنها مایه امید زندگی خود میداند.نمیدانم چرا فرهادی گذشته ی مرد خانواده را رزمنده ترسیم میکند.شاید برای اینکه کنتراست بین خلوص آن زمان و ریاکاری این زمان را بیشتر نمایان کند.چند سکانس جلوتر میابیم که سیمین نیز صاحب فرزند دختری است و شوهر سابقش فرزند را میآورد تا او را ببیند.شوهر سیمین را هم در اواخر فیلم مستاصل و رنجدیده در ماشینش میابیم،ضمن اینکه مرد خانواده_فرخ نژاد_ هم در تنهایی اتاق خوابش با پکی به سیگار به روزی فکر میکند که با ریاکاری و دروغ سپری کرده است.

این فیلم با حضور بازیگرانی حرفه ای و بازیهای خوب آنها و داستانی روان و گذشته از زمان طولانی آن همانطور که کارگردان اشاره کرده در باره روابط قشر متوسط جامعه است . خانواده هایی که بر مبنای گسستگی در میان گسله های شک و تردید و نفاق،فرزندانشان را بزرگ میکنند.فرزندانی که بیخبر از روابط پدر و مادرشان در پی محبتی هستند تا روزگارشان را به خوشی طی کنند.

البته هیچگاه خاطره فیلم «شهرزیبا» که فیلمی به مراتب از لحاظ فیلمنامه و ساخت محکمتر و از لحاظ موضوع جذابتر و چالش برانگیزتر از چهارشنبه سوری بود،با اینکه در بین عامه زمان اکرانش چندان مورد استقبال قرار نگرفت، از خاطرم نمیرود.

نکته: صفی که برای دیدن چهارشنبه سوری جلوی سینما سپیده کشیده شده بود من را دچار تردید کرد که مگر فرهادی را چند نفر میشناسند و یا... اما وقتی اسم هدیه تهرانی را به عنوان بازیگر در عنوان فیلم یافتم تازه علت صف را فهمیدم.استفاده از ستاره ها ، چون قندی میماند قبل از مصرف دارویی به شدت تلخ که برای ریختن در حلق مردم تهیه شده است.

 

به آهستگی؛مازیارمیری

 

فیلم میری و فیلمنامه پرویز شهبازی سه پایان متفاوت دارد،که کارگردان خودش هم اشاره دارد به انتخاب تماشاگران برای این سه پایان. کشتن زن توسط مرد،به زندان افتادن زن، و بالاخره شروع زندگی جدید در جایی دور از دسترس مفتگویان و فضولان؛تجربه ای در پایان معلق که قبلا در نفس عمیق شهبازی هم شاهدش بودیم.

فیلم با فلاشبکی شروع میشود که بعد از کشف نوار کاستی توسط چند جوان و شنیدن صدای آن شاهدش هستیم.در اواخر فیلم باز به همان صحنه شنیدن نوار برمیگردیم،ضمن اینکه میدانیم که ما فقط صدای زن را شنیده ایم و نه داستان طولانی که در باره مرد دیده ایم و اشکال این فلاش بک طولانی هم به همین است.حداکثر ما میتوانستیم وقایعی که زن تعریف میکند را در فلاش بک ببینیم نه بیشتر.ضمن اینکه سرآخر تماشاگر نمییابد که چه میشود که زن فیلم شفا میبابد. البته با حدس و گمان میتوان شفای او را در حریم خانه استاد دانشگاه ومادرخوانده ی او و گرفتن دست زن توسط مادرخوانده به مدت دو روز! و  حرم امام رضا به آهستگی یافت،ولی نمیتوان برای این حدس ها معادلهای محکمی در فیلم یافت. اما گذشته از این اشکالات کلی که به فیلمنامه وارد است،ما شاهد فیلمی هستیم که بر مبنای بازی خوب فروتن ، سعی در بیان پندی اخلاقی دارد.پندی که با اشاره به این مثل که در دروازه را میشود بست ولی در دهان مردم را نمیتوان چفت و بست کرد و یک کلاغ چل کلاغ مردم که در باره چیزهایی قضاوت میکنند که هیچ اطلاعی از آن ندارند،که شامل همه سطوح جامعه از فرهیخته و نافرهیخته ، سیاسی و غیرسیاسی ...میشود.اما خود فیلمنامه نویس با نگاه تیره ای که به جامعه دارد و بزرگنمایی آن نتوانسته راه حلی برای آن بیابد.اگر شخصیت پردازی فروتن را در فیلم تا آنجا که زنش را میابد قبول کنیم پس باید با پایانی قطعی روبرو شویم نه پایانی معلق.البته فیلمساز یا فیلمنامه نویس نیز سعی کرده اند مثل اهالی محله ای در کرج که این زن و شوهر در آنجا زندگی میکردند از قضاوت بپرهیزند!


 
روز سوم
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤  

آدن (Adan)؛ شو ایگاراشی

 

آدن فیلمی در باره هنر و هنرمند و تاثیرات این دو بر هم است.تفاوت بین هنرمندی که با جان و دل سعی در خلق اثری دارد بدون توجه خاصی به نقد حاسدان و هنرمندی که با فروش هنر خود،به قول ایسون تاناکا،روح خود را میفروشد.فیلم قسمتی از زندگی هنری آرتیسی ژاپنی به نام ایسون تاناکا را به تصویر میکشد که سعی دارد بعد از بی توجهی نمایشگاههای خریدار روح هنرمند،به خلق تابلوهایی به سبک ژاپنی بپردازد.در این راه از همه چیز خود میگذرد و حتی تنها کسی را که به او تعلق خاطر دارد یعنی خواهرش را تنها گذاشته به   منطقه ای بکر در جنوب ژاپن میرود تا بتواند به روح طبیعت نزدیکتر شود.اودر جزیره،روح لطافت را که همان آدن باشد،در شمایل دختری رها و گریخته گاهی میبیند. این روح است که او را تا آخرین لحظه که در نهایت ریاضت به زندگی هنری نزدیک میشود،تنها نمیگذارد.اندک اندک اهالی این جزیره با عظمت کار این هنرمند آشنا میشوند. دوست او که در توکیو با نقاشی سفارشی صاحب همه چیز شده بود،براثر پوچی خودکشی میکند ولی او پایدار و استوار تا آخرین لحظه ی زندگی به راه خود ادامه میدهد.فیلمبرداری زیبای این فیلم از مناظر بکر جنوب ژاپن تا مدتها فراموش شدنی نیست.

 

سفر به هیدالو؛مجتبی راعی

 

این فیلم که در دو بخش مسابقه سینمای معناگرا و مسابقه سینمای ایران فیلمهای بلند شرکت دارد،شرح به کمال معنوی رسیدن استاد دانشگاهی است که غرق در زندگی مادی در غرور تمام به جایی رسیده که خود را نهالی تازه بعد از رسالت پیامبران میدانست.ابتدای فیلم در مصاحبه ای در لباس احرام از او میشنویم که سعی دارد خود و دیگران را بعد از این سفر تغییر بدهد.ولی با دیدن روش زندگی او و گفتار و کتابش اندکی بعد متوجه میشویم که او در عمل سعی در این تغییر ندارد.اما حضور زنی به نام حبیبه او را به گذشته اش پرتاب میکند.زمانی که او با برادرش به خاطر مطربی در شهر دزفول قطع رابطه میکند و با تغییر اسم و رسم خود به تهران آمده و برای خود موقعیتی ممتاز جور میکند.بالاخره او به سراغ برادر میرود و او را شوریده و ساکت و متحول میابد.درادامه فیلم استاد دانشگاه به دنبال حبیبه به شهر شوشتر میرود.در اینجا با داستان مراد و مریدی روبرو میشویم که اشارات آن را در آیات قرآن داریم در داستان موسی و خضر،اما به شکل امروزی.حبیبه او را وادار به کار عملگی میکند تا غرورش فرو بریزد.بعد او را به کارهایی وامیدارد مثل زدن عموی داماد برادرش که مردی متشخص است و با ایمان و یا دادن دو میلیون تومان به زنی ویژه و... اما او طاقت از کف داده و به خیال اینکه سر او کلاه رفته است،سعی در باخبر کردن پلیس دارد ولی بالاخره در ماجراهایی میابد که چگونه همه این وقایع به نوعی گره گشای مسائل دیگران بوده و با اینکه به ظاهر برایش تلخ و ناگوار بوده است ولی نتایجی ورای آنچه که فکر میکرده داشته است.او قصد بریدن از مادیات دارد،ولی باز او از طریق حبیبه می یابد که رفتن در دریا و تردامن نشدن خود شرط عرفان است.

سفر به هیدالوکارگردان فیلم را با سه اسم تقسیم بندی میکند که آخرینش شیدایی است.با اینکه فیلم میتوانست با فیلمنامه ای حساب شده تر و حذف بعضی از صحنه های اضافی،به شکل منسجمتری به روایت بپردازد ولی در همین حد هم در سینمای ایران و به خصوص سینمای ماوراء قابل قبول است؛گرچه این نوع از فیلم دیدن هم تماشاگر خاص خود را میطلبد تا معانی خاص را بیابد.

البته یکی از توصیه هایی که بعضی از بزرگان عرفان برای درهم شکستن نفس اماره دارند به کارگیری ملامتگری است.یعنی شخص عارف به ظاهر کارهایی را انجام دهد که در نزد دیگران پست و پلشت باشد به طوری که مورد ملامت دیگران قرار گیرد ولی در باطن عارف جهت تزکیه ی خود دست به این اعمال بزند.در فیلم هم کارهایی مثل عمله گری،توجه به زنی با وضع ویژه،و... که توسط حبیبه به استاد توصیه میشود را میتوان در همین چارچوب نگاه کرد.

 

شهرآشوب؛یدالله صمدی

 

فیلم در زمان شاهرخ جانشین تیمور در شهر هرات میگذرد.داستان فیلم نمیدانم آیا بر اساس واقعیت تاریخی بوده است یا نه ولی فیلمنامه با اینکه برای یک سریال نوشته شده است و این نسخه سینمایی از آن سریال است ، به نظرم نسبت به سریالهای تاریخی که این سالها از تلویزیون پخش میشود منسجم و دارای چفت و بستی محکم بود.

شهر آشوببهانه اصلی فیلم رساندن قضیه ای علمی و ثبت کردن به نام غیاث الدین جمشید کاشانی است که توسط دوست و همراه او معین الدین کاشانی بعد از قتلش صورت میگیرد.فیلم داستانی روان و بدون پیچیدگی دارد و فضا سازی فیلم همراه با موسیقی زیبای محمدرضا درویشی و صدای گرم همایون شجریان،که چند تصنیف به جای یکی از بازیگران فیلم به نام یوسف میخواند،توانسته فیلمی تاریخی در حد بضاعت سینمای ایران را روانه پرده کند.


 
روز دوم
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٤  

مرگ آقای لازارسکو؛کریستی پوئیو

 

فیلم بلند مرگ آقای لازارسکو دومین فیلم از مجموعه جشنواره جشنواره هاست که به تماشا نشستم. همه فیلم با دوربین روی دوش گرفته شده است و این حس و حالی ایجاد میکند که انگار اثری مستند را می بینی . بیماری یکی از اهالی شهر ، حضور همسایه دلسوز و بعد اورژانس و سپس پاس کاری بیمار به بیمارستانهای مختلف و بالاخره سپرده شدن به دکتری مرگ آقای لازارسکوبه نام آنجل که کار آخر را با او انجام خواهد داد! چیزی که دیگر شاهد آن نیستیم نه دکتر و نه مرگ ولی اسم فیلم به ما اینگونه میگوید یعنی رفتن به سوی جهان ابدی . نگاه انتقادی فیلمساز نسبت به وضع بیمارستانها و دکترها و پرستارها را در هر کجای دنیا که فکرش را بکنیم در فیلم جاری است ولی آنچه که در این 153 دقیقه نیز دستگیرمان میشود این است که رفتن به سوی مرگ مقدماتی را طلب میکند . شاید این مقدمات با همراهی دستیار دلسوزی مثل آورام  که تا تحویل او به فرشته سعی و تلاشی بسیار میکند ، قابل تحمل تر باشد .

 

زمستان است ؛ رفیع پیتز

 

فرزند خانم ملک جهان خزایی طراح صحنه و لباس خوب فیلمهای ایرانی نتوانسته در هیچ کدام از فیلمهایی که تا به حال ساخته است از عناصر و نمادها و فضا و اتمسفری که در ایران حاکم است استفاده کند. ایشان با توسل به فیلمنامه یا داستان یا شعر یا آواز یا موسیقی بزرگان این قوم میخواهد برای خود موقعیتی در میان فیلمسازان روشنفکر بیابد ولی نمیتوان با حلوا گفتن دهان را شیرین کرد.اگر اخوان ثالث شعر زمستان را میسراید در بعد از کودتای 32،چون خون او آلوده شده از تمامی خفقان آن دوره و سپس شعری گیرا چون زمستان را سروده که هرگاه احساس خفقان به انسان دست میدهد این شعر شاید گویاترین حالتها را برایت بشمارد . به قول شاعر فیلم شاعر زباله ها ما روزنامه میخوانیم شعر پس میدهیم . یعنی حضور داریم میدانیم حس میکنیم و بعد به مرحله تولید میرسیم و رمز ماندگاری نیز در همین نکته نهفته است.

زمستان استرفیع پیتز که بیشتر حسی فرانسوی دارد تا ایرانی با فیلمنامه ای سست،دیالوگ یا منولوگهایی به شدت ضعیف که گاه خنده تماشاگران را درمی آورد،کار با نابازیگرانی که کارگردان نتواسته  حس حتی همین دیالوگها را دربیاورد،...در جهانی خیالی که چندان با تهران آن روزگار و تهران این روزگار سنخیتی ندارد ، خواسته تا فیلمی در نقد خفقان و بیکاری و مهاجرت و ... بسازد.اصل قضیه این است که شخصیتی که برای او محور است یعنی مرحب که به قول خودش بیشتر زندگی کولی وار دارد نمیتواند یک کار ثابت داشته باشد،چون به اعتراف خود بیشتر فکر عشق و حال است تا کار کردن.شوهر خاتون هم که به خیال کار به خارج رفته معلوم نیست به چه دلیلی موفق نبوده است؟ صرف رفتن به خارج از یک کشور و کار پیدا نکردن هم یعنی نفی هر چیز که در خارج از این مرزهای جغرافیایی میگذرد؟ نشان دادن چند معتاد زیر پل و شنیدن شعر زمستان از دم گرم شجریان هم کاری از پیش نمیبرد. جالب است که فیلمساز انقدر جرات و جسارت هم  نداشته که فیلم را در فضای تهران امروز بسازد و با المانهایی سعی دارد القا کند که داستان فیلم متعلق به قبل از انقلاب است و همه بیچارگی ها نیز مربوط به سیاستهای آن روزگار.بد نیست پیتز از خود سئوال کند که آیا کسی که فیلم را به او تقدیم میکند مثل اخوان ثالث هم زمستان را با تاریخ مصرف گذشته سرود و از گرفتاریهای احتمالی به خاطر سرودن این شعر خبر نداشت،پس دادن پز روشنفکری باید همراه با جسارتی هم باشد که این جسارت را در اشعار شاملو،اخوان ثالث و حتی در همین قطعه زمستان علیزاده و شجریان نیز مییبایم . نکته آخر اینکه : داستان های دولت آبادی چندان اقبال خوشی در تبدیل شدن به نسخه  سینمایی ندارند. آن خاک  و این سفر ...


 
روز اول
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٤  

بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر شروع شد .روز اول را از ساعت یازده صبح شروع کردم . با گرفتن برنامه از سینما فلسطین و برنامه ریزی برای جمعه و روزهای بعد. جمعه ساعت 3 بعدازظهر سینما عصر جدید 2 «آفساید» جعفرپناهی و دیگر هیچ . یکی از فیلمهایی که باید برای گرفتن یک بلیت تن به صفهای جشنواره و فشار و زور سپرد .عجب صفها و مقاومتهای خاطره انگیزی! و ساعتهای بعد هم طبق بلیطهای پیش خریدی سینما سپیده 1 : شاعر زباله ها ، چند میگیری گریه کنی؟ ( به جای به نام پدر طبق برنامه ) و کارگران مشغول کارند. آنچه که این روزها مینویسم معمولا بعد از دیدن هر فیلم و گاه در سالن نمایش برای دیدن فیلم بعدی و گاه در ماشینم نگاشته شده است . بنابراین نگاه سریعی است به آنچه که دیده ام نه آنچه که واقعا اتفاق افتاده ! 

 

آفساید؛جعفرپناهی

 

در باره کارگردانی که سالهاست در سینمای ایران تولیداتش در محاق توقیف قرار میگیرد و فیلمی که از او بالاخره روی پرده ی سینما مشاهده کردم میتوان سطرهای زیادی نوشت . آفساید به طور معمول هنگامی اتفاق می افتد که نوک حمله تیم حریف از خط دفاعی تیم مقابل جلوتر برود و به شکلی توپ به او برسد . در این فیلم دفاع حریف چنان هوشیارانه آفسایدو زیرکانه در حال آفسایدگیری است که تیم مقابل نمی تواند با همه به خیال خود زرنگیش به آنها گل بزند . محبوس کردن دخترانی که در این فیلم از هر قشر می خواهند تا مانند هر ایرانی دیگری در استادیوم آزدای دوشادوش آنها در شادی پیروزی تیم کشورشان شرکت کنند ، از تفکری جز قشری نگری برنمی آید. همه مبانی فکری این ممنوعیت را در دیالوگ یا به قول دختراختلاط بین او و سربازی آذری متوجه میشویم که هیچ بنیادی حتی مذهبی هم ندارد.  دختران و جوانان این دیار دیگر خط حمله ای هستند که هیچ حاجی بی سیم به دستی نمی تواند در هیچ کجا حریفشان بشود . سربازان هم با همه نگرانیهایشان برای آینده ای نامعلوم  در همین بهمن ماه بود که با گلی در لوله های تفنگشان  در برابر این ملت به زانو درآمدند. سربازان فیلم هم از مشهدی و آذری و تهرانی همه دلشان غنج میرفت تا در شادی این ملت شریک باشند. باعث آزادی دختران عشق فوتبال هم همه شادی این مردم بود.

 

شاعر زباله ها ؛ محمد احمدی

 

بعد از سالهای فیلمنامه ای از محسن مخملباف با پایمردی و تهیه کنندگی کارنامه ایها و کمک و یاری پرویز پرستویی و نگاه زیبای احمدی توانست رنگ پرده را به خود بگیرد. مخلمبافی که روزی تئوریسین تلفیق تفکر دینی با هنر بود ،اما اکنون حتی اجازه کار به او برمبنای تفکرات منقلب شده اش  نمیدهند. فیلم شاعر زباله ها فیلمی عاشقانه و در عین حال افشاگرانه است که یاد و خاطره شعر زیبای احمد شاملو را زنده می کند : عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد. عشق ظاهری را : عشق زباله روب به دختر تنها و عشق باطنی را : شاعرزباله هاحس شاعرفیلم نسبت به میهنش.ارتباط ضمنی فیلمنامه با ماجرای قتل های زنجیره ای که حداقل دو شاعر پوینده و مختاری را به مسلخ فرستاد نیز در فیلم آشکار است . حرفهای سیاسی مخملباف و نارضایتی او از اوضاع فعلی جامعه در بسیاری از دیالوگها و با تکرار در فیلم جاری است . حرف ازبیکاری مردم ، زباله روب شدن شاعر،آهنگساز،خلبان،پشت کنکوری . انگار روانپریش بودن یکی ازباله روبها ، فغان سه میلیون بیکاری است که از سرصدقه شهرداری و شغل شریف زباله روبی سه هزار نفرشان صاحب کار شده اند. صدای شاعر بزرگمان شاملو با شعری از لورکا را ، شاعر کشته شده ی فیلم درمی آورد آنجا که از سیاهی گلیم بختمان داد سخن دارد.

 

چند میگیری گریه کنی ؟ ؛ شاهد احمدلو

 

ملودارمی که جنبه خنده آن بر دیگر نصیحتها و گفته های فیلم میچربید. داستانی به نسبت نو که توانسته بود در قالب فیلمنامه ای نچندان پخته بستری را فراهم کند تا  اولین کار  احمدلو ، با حضور گویی تمام هنروران باقی مانده از فیلمفارسی ها در کنار چند بازیگر  حرفه ای و سینمای بعد از انقلاب ، فیلمی دلنشین باشد. این حضور ادای دینی است به آنانی چند میگیری گریه کنی؟که او را به این وادی کشانده اند . در راس همه هنرمندان قدیمی منوچهرنوذری در اوج ناتوانی جسمی توانسته گرمی خاصی به فیلم ببخشد . در طول فیلم متناسب با داستان آن ، نوذری را میبینیم که جلوی چشم همه ما در حال خداحافظی است.خداحافظی و سپردن امانتی به نام سینما به دست کسانی مثل کارگردان همین فیلم .

 

کارگران مشغول کارند ؛ مانی حقیقی

 

آیا مشکلی که چند رفیق با حضور سنگی ایستاده قامت در کنار جاده ای کوهستانی پیدا میکنند ، به آنان می آموزد که تفاوت افکارشان بیش از آن است که فکر میکنند ؟ روحیه هر کدام در مواجهه با این ایستادگی و مقاومت به گونه ایست . یکی ابتدا از سرتفریح و بیکاری به سنگ گیر میدهد. دیگری سعی در مسخره کردن این مقاومت میکند . دیگری فکر اهرم کارگران مشغول کارندانداختن است . آن یکی در پی سودی از این شکستن مقاومت است . و سر آخر آنکه بیخیالتر ازهمه بود ، از دیگران بیشتر سعی در درهم شکستن این مقاومت میکند . این آخری _ با بازی پسیانی _ در میابد که در زندگی اگر اصراربیشتر در عشق داشت الان اینگونه خار و ذلیل در برابر سنگی به زانو درنمی آمد. آنان که با شوخی با این استواری و مقاومت سنگ مواجه شدند ، در آخر این سنگ ایستاده بود، که آنان را در رفتارشان کنترل میکرد .آیا پیروزی تیم ایران در بازی با ژاپن،که از رادیو ماشین رفقا آخر فیلم میشنویم ،همزمان انگار با فرو ریختن سنگ،یکی از همین مقاومتها نبود؟ شاید.