| بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۴ |
| ساعت ٩:۳٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ |
|
روز پنجم: ۲۴ آبان ۱۳۸۸. امروز هم با دیدن سری دوم فیلمهای انیمیشن آغاز شد. بهترینها به نظرم: - پایان خوش من/ آلمان. - شکست خورده عشق/ اسلونی. - استخدام/ آرژانتین. - علامت دهنده/ سوئیس. – پست/ آلمان. -خواهران پییرس/ انگلستان. در بخش "مرور بر آثار یک فیلمبردار:مهدی جعفری" چند مستند و داستانی کوتاه دیدم از فیلمسازانی که از قبل میشناختم، ولی این کارهای کوتاه را از ایشان ندیده بودم، از جمله: - برکه/ مهدی جعفری. یموت یک خانه یک ایل / فرشاد فداییان. که مثل اغلب کارهای فداییان که تا به حال دیدهام، نوعی خودآگاهی و بینش خاص در آن جاری بود. فضاسازی فیلمساز و انتخاب قابها – که فکر کنم بیشتر کار فداییان بوده تا فیلمبردار- بیشترین سهم را در ارائه تصویری واقعی از خانه و خانوادهای جدا افتاده در ترکمن صحرا دارد. تک سکانس، امامزاده و قبرستان با کادری ثابت، یکی از بهترین قابهای کارشده در این فیلم بود. نامه نانوشته / بیژن میرباقری. پنجره / مهدی جعفری. که به نظرم از برکه او بهتربود. از بخش "مسابقه سینمای ملی" چند فیلم دیدم که از آن میان مرغ سحر/ مهدی باقری، دیدنیتر و خاطرهانگیزتر بود. مرغ سحر/ مهدی باقری/ ۳۷ دقیقه. "مرغ سحر" مستندی جستجوگرانه در باره این ترانه ماندگار از زمان پهلوی اول تاکنون است. این دومین فیلمی بود بعد از "یار دبستانی" که در باره ترانههای ماندگار در میان مردم تحقیق میکرد. "مرغ سحر" - که حکایت حال دل همهٔ ایرانیان دلسوز نسبت به وطن و خاک کشورشان است، و سعی دارند با ماندگار نگه داشتن آن، قفس استبدادی را در همه زمانها برشکنند و زیر و زبر کنند- از سرودههای ملکالشعرا بهار است. کارگردان در این مستند با مصاحبه و نظرخواهی از یک متخصص و منتقد و شاعر به نام "محمد علی سپانلو" سعی کرده است، تقریبا همهٔ مسائل پیرامونی این شعر و ترانه را بررسی کند. زمانی که این سرود خلق شده، چگونگی تکثیر آن در میان مردم، چرایی ماندگاری آن، جستجو در شهر برای یافتن آدمهایی که هر روز کارشان زمزمه این ترانه است، و بالاخره در سیری تاریخی رسیدن به زمان جنگ و همراه شدن با جانبازی که به کهفالشهدا میرود و بازهم زمزمهگر و یادآور مرغان سحری و بلبلان پربسته کنج قفس است، جستجوی فیلمساز را نشان میدهد برای کشف حقیقتی ماندگار. کلام آخر فیلمساز "حالا اگه تمام این شهر مرغ سحر بخوانند نمیپرسم چرا. چون این تو گذشتهٔ ماست و ناخودآگاه ما باعث میشه تا همه یه چیز بخوانند." به نظرم کامل کنندهٔ همه حرفهایی است که او در این فیلم مستند- تحقیقی سعی دارد بزند. جای خالی "مرغ سحر" به خوانندگی "بیژن مفید" در آخر فیلم "ستارخان" مرحوم "علی حاتمی" را دوست و منتقد گرامی "علی علایی" بعد از دیدن فیلم "مرغ سحر" به ما یادآور شد. ای کاش "مهدی باقری" با یافتن نسخهای از آن فیلم – فیلمی که نگارنده هم نتوانسته تا به حال ببیند و آرزوی دیدنش را دارد – مستند خود را کاملتر کند. روز ششم: ۲۵ آبان ۱۳۸۸. هنگامی که همه در حال جدایی و خداحافظی هستند از جشنوارهای پرشده از صفا و صمیمت فیلمسازان جوان، سعی میکنم با جبران فیلمهای ندیده در بخش "درخواست پخش مجدد" کمتر از قافله این انرژیهای مثبت عقب بیافتم. از میان فیلمهای دیده شد در این روز، چند فیلمی را که توضیحات کوتاهی در بارهاشان مینویسم را بیشتر از دیگر فیلمها پسندیدم: هشت دقیقه بیشتر/ زینب تدریس تبریزی/ تجربی/۱۰ دقیقه. راستش با نمایش عکسهایی که به در و دیوار آویزان بود و فیلمساز آنها را به همه نشان میداد و صداهای پس زمینهای که میشنیدم، بدجور به دهاندره افتاده بودم. جوانان که بیشتر از من شتاب دارند و حوصلهٔ کمتری، در این هشت دقیقه چند بار دست زدند به هوای این که فیلم تمام شود و از این فضای خفه اتاقی پر از عکس و... خلاص شوند. اما وقتی فیلم با این جمله از جانبازی تمام بدن فلج که نگاهی خیره به همه ما غرزنها و حوصلهسر رفتهها داشت، تمام شد "شما نتوانستید هشت دقیقه از زندگی من را تحمل کنید...من سالیان سال است اینجا هستم و تحمل میکنم." انگار کسی سیلی محکمی تو صورت من و بعضی از تماشاگران فیلم کوبید. بدجوری چرتم پرید. دست فیلمساز درد نکند. گربهٔ قجری / اشکان رهگذر/ پویانمایی/ ۶ دقیقه. انقدر نقال ترکزبان- زن فیلم، حکایت ببری خان ، گربه دربار ناصری را شیرین تعریف میکرد که با موبایلم صدایش را ضبط کردم تا دوباره و چندباره صدا را بشنوم و به دیگران بشنوانم! انیمیشن بانمکی که با تکنیک سیاه – سفید ساخته شده بود و رنگ در آن دخیل نبود، ولی چنان به دقت کار شده بود، که شاید اگر نقال هم نقلی حکایت نمیکرد، به تنهایی هم دیدنی بود. استفاده از موسیقی سنتی، تعریف داستانی راحت و خوشمزه، استفاده از المانهایی مثل خط نستعلیق به روی نقاشی شخصیتها و... خاطرهای ماندنی از این انیمیشن کوتاه در ذهنم باقی گذاشت. منتظر دیدن انیمیشنهای دیگری از همین فلیمساز و گروه هستم. بچهٔ مرز / رضا جمالی / داستانی / ۱۰ دقیقه. چند باری که از گردنه حیران سرازیر شدهام به سمت اردبیل، دیدن پاسگاههای مرزی در میان بهشتی پر از سبزی و گل و درخت برایم زجرآور بوده است. مرزی که باعث و بانی آن سلسلهٔ بیلیاقت قاجار بوده وگرنه الان نباید شاهد آن باشیم. فیلمساز اردبیلی برای نشان دادن این مرز زشت در میان بهشت، داستانی را با کشمکشی دیدنی برایمان تعریف میکند. سربازی سعی دارد تا حد امکان از عبور و مرور افراد بومی در خط مرزی که سیمخاردار دارد جلوگیری کند، آن هم در زمانی که زن رئیس پاسگاه آذربایجان بیکس و تنها در حال زایمان است و دکتر در استان اردبیل سعی دارد به او کمک کند. فیلمساز با استفاده از همین لحظهٔ بحرانی، فیلمبرداری خوب، تدوین به جا، و بازیگیری مطلوب از بازیگرانش، در زمانی محدود، توانسته به خوبی ناهمگون بودن مرزها را در میان این بهشت زمینی نشان دهد. طرفه این که این فیلم در بخش "چشم انداز سرزمین زیبای ما" قرار گرفته بود. سرزمینی که کشیدن خط مرزی صورت او را زخمی ناسور انداخته است.
|
|
| بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۳ |
| ساعت ٩:۳٢ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ |
|
روز چهارم – ۲۳ آبان روز چهارم جشنواره را با دیدن سری اول "انیمیشن امروز جهان" در سالن شماره یک سینما فلسطین شروع کردم. دیدن انیمیشنهای جذاب به روی پرده بزرگ، امری که تقریبا در ایران به بوته فراموشی سپرده شده است، برایم بسیار لذتبخش بود. ما نه تنها از دیدن آخرین محصولات درجه یک سینمای حرفهای انیمیشن جهان در سالنهای سینمای ایران کاملا محروم هستیم، بلکه هیچ کس هم نیست که جوابگوی این بیچارگی ما باشد. ارشاد، همچون سالهای گذشته، برای فروش فیلمهای اغلب درپیتی سینمای حرفهای و ضرر نخوردن به جیب صاحبان فیلمهای سطح پایین این شیوه را ادامه میدهد و ما همچنان محروم از دیدن این فیلمها به روی پرده سینما خواهیم بود. یادم است که آخرین فیلم انیمیشن بلندی که به صورت پرده بزرگ دیدم ـ البته آن هم به لطف ویدئوپروژکتور- در سال ۱۳۸۱بود، در سالن سینماتئاتر کانون در خیابان وزراء، اثری از استاد "هیائو میازاکی" به نام "شهر ارواح" که همان سال جایزه اسکار بهترین انیمیشن را کسب کرد. لذت دیدن آن فیلم به آن شکل شکیل هنوز هم زیر دندان من و دو فرزندم هست. لذتی که دیگر هیچگاه تکرار نشد، مگر گاهی بر صفحهٔ کوچک تلویزیون و معجزهٔ دی وی دی. از میان انیمیشنهای کوتاه دیده شد در سری اول به نظرم این انیمیشنها جذابتر از بقیه بود: - حقهباز/ آلمان. - هات داگ / آمریکا. – بال مرغ/ آلمان. – رو به بالا/ انگلستان. – توتفرنگیهای نیمه شب/ ژاپن. – من و دیوم/ سوئیس. – لایسوس/ آرژانتین. – طبیعت شگفانگیز ما/ آلمان. در بخش "مسابقه سینمای ملی" سه فیلم را به تماشا نشستم: لحظهٔ صفر/ شیوا بلوریان/ تجربی/ ۴ دقیقه. یک فاتحه بر سر قبری که گویی همسر از دست رفته زنی بود. با این که تکرار این فیلم را هم بعدها دیدم، نه جذب شدم و نه چیزی دستگیرم شد. شاید بار سوم بپسندم! تمام وسایل شخصی من جا به جا شده / هومن سیدی / داستانی / ۱۹ دقیقه. با این که از حال و هوای فیلمی که "سیدی" به نام "پابرهنه در بهشت" در آن بازی خوبی ارائه داده، خوشم آمده بود و در همین وبلاگ هم دربارهاش نوشتم، نتوانستم با اولین ساخته کوتاه این بازیگر- کارگردان، ارتباط برقرار کنم. شاید چون با فضاهای مالیخولیایی و پیچیده و کشفالاسرارگونهٔ فیلمهایی از این دست مشکل دارم. یکی از چیزهایی که در سینما بسیار میپسندم، تعریف کردن قصه فیلم بدون لکنت است. به نظرم اینجا فیلمساز با ادا و اطوارهای بسیار تکنیکی خواسته بود، قصهای تعریف کند از رابطه بین رویا و واقعیت، ولی زبان الکن داستان فیلم، جذابیتی برای پیگیری همین نوزده دقیقه هم باقی نگذاشته بود. بعد از دیدن فیلم، یاد فیلم مغلق و دشواریاب "شبانهروز" افتادم که پارسال در جشنواره فجر دیدم. قصهٔ قبر ننه/ محمدکاظم زاده مژدهی/ داستانی / ۵ دقیقه.(تکرار) به گفته فیلمساز برای گرفتن فصل پایانی فیلم، سه چهار ماه صبر کرده است تا زمستان فرارسد، قبرستان پربرف شود و بعد مادربزرگ – مادربزرگ فیلمساز – را به میان برفها و قبرها بفرستد و آن صحنه درخشان پایانی را بگیرد. این صبر برای فیلمی ۵ دقیقهای، که اشکم را درآورد به یاد مادربزرگ نازنینم که سال پیش در بهشت زهرا قطعه بیست درقبری خوابید که سالیان سال سندش را نگهداری میکرد و بر سر خاکش زمانی که زنده بود فاتحه میخواند، جای تقدیر دارد. بیدلیل نیست که این فیلم کوتاه، فیلم محبوب تماشاگران حاضر در جشنواره میشود، چون فکر کنم همه خانوادههای گرم ایرانی مادربزرگی دارند که با رفتنش دل خیلیها را سوزانده است. در جلسه نقد و بررسی این فیلم – جالب است که آن موقع هنوز فیلم را ندیده بودم – یکی از حاضران در جلسه به فیلمساز جوان این فیلم ایراد میگرفت که چرا انقدر فیلم را ساکن و بدون کله ملقزدنهای تکنیکی گرفته است و فیلمساز جوان هم با همان عصبانیت خاص خطه شمال، آن نکته سه چهار ماه را ذکر کرد و گفت سادگی برایش اصل بوده است. بعضیها فکر میکنند هر چه تماشاگران را بپیچانند و کنف کنند و رودست بزنند و زجر بدهند تا اطلاعات اندکی از داستان بیمایهٔ فیلمشان به او بدهند، در کار موفقترند. سادگی این فیلم من را جذب کرد. طوفان سنجاقک / شهرام مکری / ۱۵ دقیقه. یکی از بهترین فرصتهایی که برایم در جشنواره فیلم کوتاه پیش آمد – راستش جشنوارهای که تا به حال هیچ تمایلی برای دیدن فیلمهایش نداشتم، چرا که به اشتباه فکر میکردم فیلمهای کوتاه تازه فیلمسازان که دیدن ندارد، حرفی که اتفاقا در فیس بوک یکی دو نفر همین امسال هم به من زدند، چون آنها هم بیشک همین اشتباه را میکنند – آشنایی با "شهرام مکری" بود. مسبب این آشنایی هم، نوشتهٔ کوتاهی بود که بعد از دیدن فیلم "اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر" در وبلاگم نوشته بودم. انقدر بعد از دیدن آن فیلم بلند مکری، از این و آن و اینجا و آنجا در باره فیلمهای کوتاهش شنیدم و خواندم، که با دیدن برنامه و خبردار شدن از اینکه در سالن شماره سه، "طوفان سنجاقک" را به روی پرده میاندازند، ذوق زده، سالن یک را ترک کردم و به سالن سه پناه آوردم. "طوفان سنجاقک" که برمبنای همان جمله معروف: حرکت بال سنجاقکی روی اقبانوس آرام در شرایط خاص فیزیکی ممکن است موجب طوفانی در جایی دیگر از این کره خاکی شود، و رابطه علت و معلولی پدیدههای این جهان که اغلب فیلسوفان به آن معتقدند؛ ساخته شده است. داستانی ساده، که در حقیقت مرگ زنی در خانهٔ خودش است بر اثر حادثهای که بیننده علت آن را در رفت و برگشتهای فیلمساز، هر دفعه شخص یا چیزی میداند، چنان دراین پانزده دقیقه به هم تنیده شده، که کشف علت مرگ زن در آخر فیلم توسط تماشاگر لذتی دوچندان برایش به ارمغان میآورد. حضور کارشناسی که بلافاصله بعد از اشتباه مرد خانواده میبینیم، انگار ما را با فیلمی نصیحتگرانه از نوع فیلمهای تلویزیونی روبرو میکند، اما بانمکی چهره کارشناس و کلام گرم او و بالاخره در تکرارهای بعدی و حرکت بدون کلام او سرآخر حضورش، درمییابیم که وجود او هم اولا در فیلم به جنبه علمی آن میافزاید! و هم این که او هم یکی از شخصیتهای درگیر ماجراست. معمولا تعریف کردن یک داستان با چنین پیچیدگی سهل و ممتنع است، چرا که بیننده – منتقد - فیلمساز سرآخر میگوید که این که کاری نداشت، من هم میتوانم با تعریف صد تا از این داستانها فیلم بسازم، چیزی که با گوشم در سالن شماره ۳ از چند جوان فیلمساز شنیدم، اما چگونگی اجرای همین فیلم به ظاهر ساده کاری است کارستان، که بعید میدانم از عهدهٔ آن جوانان فیلمساز بدون پشتوانه سالیان تجربه اندوختن بربیاید، کاری که بعدها مکری در فیلم "اشکان،..." به نوعی پختهتر تکرار کرده است. این تکرار خود، به نظرم از آن نوعی است، که برای تماشاگر غافلگیر کننده است، به خصوص برای کسی مثل من که اول آن کار پختهتر را دیده باشد و بعد این فیلم تحسینشدهٔ کوتاه را. فرصت دیگری که "شهرام مکری"، خوش قولترین فیلمسازی که تا به حال دیدهام، بعد از آن ذوقزدگی از کشف فیلمسازی خوب برایم فراهم کرد، ، هدیهٔ DVD است که شامل هر سه کار کوتاه و درخشانش بود:«طوفان سنجاقک»،«محدودهٔ دایره» و«آندو - سی». در باره دو فیلم اخیر هم حتما باید چیزی بنویسم... |
|
| بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه _ ۲ |
| ساعت ۱٢:٤٦ ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ |
|
روز دوم – ۲۱ آبان ۱۳۸۸ امروز توانستم ۹ فیلم از بخش "مسابقه سینمای ملی" جشنواره را ببینم. از میان این چند فیلم که شامل تعدادی آثار داستانی و مستند و تجربی و پویانمایی بود، این چند فیلم که شرح مختصری در بارهاشان مینویسم توجهم را بیشتر جلب کرد. چراغی که روشن شد / بابک بهداد/ مستند/ ۳۰ دقیقه. مستندی بر پایه اسناد تاریخی که تاریخچه مختصری از ورود برق به ایران را توسط ناصرالدین شاه و بعد مظفرالدین شاه و حاج امین الضرب بیان میکند. کارگردان با استفاده از تصاویر آرشیوی دوران قاجار و پهلوی اول – که از بس در فیلمهای مستندی این چنینی تکرار شده دیگر فریم به فریم آن را از حفظ هستیم: مثل ورود مظفرالدین شاه با کالسکه و نگاه مات و وقزدهاش به دوربین عکاس باشی و همچنین رفت و آمدشان در کاخ و ...،- در کنار نقاشیهایی رنگی در همان حال و هوای فیلم و همراهی موسیقی قدیمی و سنتی ایرانی، توانسته بود با ارائه اطلاعاتی مفید به تماشاگرانش به خوبی، وضعیت ورود این پدیده جدید – و اکنون حیاتی – را به ایران بررسی کند. به کارگیری چند نریشن البته به تنوع کار کمک کرده بود، ولی خواندن طولانی مثلا یک اطلاعیه کلمه به کلمه، حوصله تماشاگران را سرمیبرد. خوشبختی بدون مواد مخدر/ اسفندیار ترکمنی راد، سپهر وکیلی/ داستانی/ ۳۰ دقیقه. دستمایه فانتزی- تخیلی همراه با رگههایی از طنز، توانسته بود این فیلم را - به همراهی بازی خوب، صابرابر- نسبت به فیلمهای داستانی دیگر حاضر در جشنواره یک سرو گردن بالاتر ببرد. حضور دستگاهی همراه با دو نفر که راهنمایی افرادی را به عهده میگیرند که میخواهند از دام اعتیاد رها شده و به پیشرفت و خوشبختی در زندگی برسند، خود به تنهایی میتواند انگیزهای باشد برای تماشای فیلمی براساس این فکر اولیه. البته در فیلم به غیر از بازی صابر ابر، در بقیه بازیها اغراق شده و به نوعی ذوقزدگی دیده میشد، به خصوص در بازی دفرمه صاحب گالری نقاشی، میان دیگر بازیگران، این عیب بیشتر بود. فضاسازی فیلمبردار و تدوین تدوینگر فیلم نیز از شاخصههای خوب این فیلم به شمار میرفت. تووار/ سید امید وحدانی / مستند / ۲۰ دقیقه. دیدن فیلم تووار خاطره فیلمی دیگر را برایم زنده کرد. فیلمی که در اوایل انقلاب از منطقه محروم بشاگرد در گروه جهادسازندگی – و به احتمال قوی به کارگردانی مرتضی آوینی – ساخته و از تلویزیون ایران پخش شد تا ظلم وستمی که بر این مناطق محروم از طرف رژیم سابق اعمال شده بود را به رخ مردم تازه انقلاب کرده بکشانند و احتمالا این نکته که ما در پی اصلاح و دگرگونی این وضع خواهیم بود را به ما گوشزد کنند. حال بعد از گذشت سی سال، هنوز هم مردم بشاگرد و زاغهنشینان آن دیار، طبق آنچه که در فیلم تووار دیده شد، از آبی آلوده میخورند، در کپرهایشان کلاس درس دایر است، دختران ده دوازدهسالهاشان را به مردهای شصت ساله میدهند، کنترل جمعیت برایشان معنی ندارد و تنها چیزی که شنیدهاند، سهام عدالت است، ولی سهمی از این سهام هم نصیبشان نشده است. بعد از دیدن فیلم، علامت سئوالی بزرگ برایم باقی میماند، نمیشد بعد از سیسال تحولی در زندگی این کپرنشینان به وجود آورد؟ البته در طول دیدن فیلم، نوعی خودخواستگی این مردمان هم برایم مسجل شد، که گویی اگر صدها سال هم بگذرد و تحولی در اطراف این مردم اتفاق بیافتد، اینان هنوز خواستار همان زندگی مختصر هستند و رنجی که یک شهرنشین در باره ایشان احساس میکند، خودشان رنج نمیدانند، بلکه قسمت الهی تلقی میکنند. مثلا آرزوی زنی بشاگردی در این فیلم این بود که بتواند روزی سر از خواب بردارد و دیگر به بچهای از بچههایش شیر ندهد! دو مرد و یک شهر/ عبدالرضا بیگناه / داستانی / ۵ دقیقه. رویارویی یک معمار- بنای قدیمی، با جوانی که مهندس عمران است، بر سر میز شطرنج و شنیدن صدای رادیویی که در باره موضوع شهر و شهرسازی و معماری سخن میگوید، فکر نویی است که کارگردان توانسته در زمانی مختصر، به نوعی تقابل سنت و مدرنیته، حداقل در زمینه ساخت و ساز شهری و معماری آن را، به نمایش بگذارد. مات شدن پیرمرد معمار در مقابل مهندس جوان، حکایت از نابودی سازههای قدیمی و مناسب جغرافیای این دیار، در مقابل هجوم سازههای مدرن و بیگانه با این سرزمین دارد. یار دبستانی/ محسن خان جهانی / مستند / ۲۶ دقیقه. جلسه نمایش این فیلم خود به کارزاری تبدیل شد، که خواستههای پنهان و آشکار جوانان ایرانی را نشان میداد. تماشاگران با دیدن افرادی در فیلم که زمانی صاحب منصب و مقام و جایگاهی فرهنگی بودند و اکنون در زندان به سر میبرند، دست به تشویق میزدند و کسانی که دیگر بعد از وقایع اخیر، هیچ محبوبتی در بین آنان ندارند را هو میکردند. مستند یار دبستانی که به سختی میتواند، مستندی خوب تلقی شود، چون به غیر از مصاحبه با افرادی که چندان ارتباطی با این ترانه ندارند – به جز جمشید جم که در واقع خواننده تحمیلی این ترانه است به خاطر این که با خواننده نخست و اصلی آن یعنی فریدون فروغی تصمیمگیران آن زمان مشکل داشتند – و نگاه نچندان کاوشگر فیلمساز، و جای خالی منصور تهرانی و بسیاری دیگر که در شکلگیری این ترانه فیلم – سرود مردم امروز- موثر بودند، چیز دندانگیر و قابل دفاع دیگری در آن یافت نمیشد؛ ولی همانطور که افراد کمی میتوانند به علت ماندگاری این ترانه در بین جوانان – و اکنون همه مردم – پی ببرند، افراد کمی هم در شب نمایش این فیلم به چم و خمهای فنی و حرفهای فیلم توجه داشتند. باز جادوی "یار دبستانی" همه را فراگرفته بود، و فرصتی بود تا باردیگر عقدههای نهفته و زخمهای پنهان سرباز کنند و به فریادهای تشویق اشخاص محبوب و هو کردن منفورین، تبدیل شود. روز سوم – ۲۲ آبان ۱۳۸۸. فروشنده / مهدی ابراهیمی / تجربی / ۸ دقیقه. تصاویر و موسیقی بر مبنای شعری از عباس کیارستمی. متن فیلم که گویی از زبان روحی کودک به زبان انگلیسی شنیده میشد، فضایی را در این فیلم مختصر ایجاد میکرد که حداقل لحظاتی از حال و هوای فیلمهای دیگر بیرون بیاییم و به ماوراء این جهان بیاندیشیم و اگر فقط ایجاد همین حس برای کارگردان مهم بوده باشد، در این کار موفق شده است. البته ای کاش سازنده فیلم میتوانست برای زبان فیلم و زیرنویس چارهای بیاندیشد؛ چرا که زیرنویس اغلب اوقات حواس تماشاگران ناآشنا به زبان انگلیسی را از تصاویر پرت میکند و چیزی که برایش میماند، نوشتهایست بدون روح تصویر؛ البته اگر تصویر را در سینما اصل قرار دهیم. یه روز قشنگ برفی/ ماهایا پطروسیان و امیرتوده روستا/ داستانی/۳۰ دقیقه. این فیلم که فکر کنم از یادگارهای ماندگار دوران مدیریت محمدآفریده در مرکز گسترش سینمای تجربی و مستند خواهد ماند، اولین فیلمی است که بازیگر خوب سینمای ایران، نوشته و کارگردانی کرده است. فیلم که برمبنای داستان "بچه مردم" جلال آل احمد ساخته شده است، با استفاده از عوامل حرفهای سینما مثل بازیگران (و حضور خیلی خوب خود کارگردان در نقش اول فیلم که یادآور بازیهای خوب و از سر تامل او در سینمای حرفهای بود) تدوینگر و...توانسته بود، به نسبت فیلمهای نمایش داده شده در این دوره، شاخصترین فیلم داستانی در این دوره از جشنواره باشد. گرچه داستان "بچه مردم" را سالیانی دور خواندهام، اما با دیدن فیلم به نظرم کسی توانسته است چیزی برتر از حس آن داستان غمانگیز و رئال آلاحمد ارائه دهد. معمولا ماندگاری یک داستان به عوامل زیادی بستگی دارد ویکی از آنها آشنایی نویسنده با روح جامعه خویش است، آل احمد که سالیانی بسیار در تب و تابهای سیاسی و فرهنگی میسوخت، در این داستان با نگاهی مختصر اما عمیق به جامعه خویش، توانسته درد و رنج زنی تنها را در جامعهای مردسالار بیان بکند. کارگردان "یه روز قشنگ برفی" هم با مبنا قرار دادن همین ایده همراه با تغییرات مفیدی که در هنگام آداپته کردن داستان ایجاد کرده است، توانسته همان حس و رنج را تشدید کرده و بر تماشاگران امروزی آن داستان تاثیر خود را بگذارد. چهره معصوم و شیرین زبانیهای بازیگر خردسال فیلم، از دیگر شاخصههای برتر فیلم "یه روز قشنگ برفی" است.
|
|
| بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه - 1 |
| ساعت ۱:٥٦ ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ |
|
بیست و ششمین جشنواره بین اللمللی فیلم کوتاه تهران – سینما فلسطین – ۲۰ تا ۲۵ آبانماه روز اول با اینکه در دوره های دیگر این جشنواره هم شرکت میکردم، ولی هیچ وقت استقبالی که در روز اول از این جشنواره شد، در هیچ کدام از دوره های جشنواره به خاطر ندارم. این جشنواره که نمایش ترکیبی از فیلمهای کوتاه مستند و داستانی و پویانمایی جوانان در کنار کسانی که است که برای اولین بار پشت دوربین کارگردانی جا گرفتهاند، در طول دورههای مختلف توانسته نسل جدیدی از فیلمسازان را در کشور ایران پرورش دهد. در روز اول این جشنواره از مجموعه ۱۰۸ فیلمی که به نمایش درآمد، فقط توانستم دو فیلم از جشنواره را به طور کامل به تماشا بنشینم. فیلم اول : آن دو / نقی نعمتی / ۱۲ دقیقه این فیلم کوتاه داستانی که با طنزی ظریف رابطهٔ بین مردی که قصد خودکشی دارد و سربازی که به طور اتفاقی با او برخورد میکند را پایه و مایه کارش قرار داده است، توانسته بود با استفاده از دیالوگهایی مسلسلوار تماشاگران را در وضعیتی قرار دهد که هر لحظه منتظر پایان این دوازده دقیقه باشد تا بتواند پایان کار را تماشا کند. گرچه بعضی از طنزهای این فیلم کوتاه چندین و چند باره از زبانی دیگرنیز شنیده شده است، مثل کسی که دم مرگ است و نگران است مبادا با کشیدن سیگار مبتلا به سرطان شود، ولی فضاسازی که کارگردان در همین چند دقیقه از رابطه سرباز و مرد ترسیم کرده است، توانسته تماشاگران را جذب این داستان کوتاه کند. سالن پر شماره ۳ سینما فلسطین و واکنش تماشاگران بعد از دیدن این فیلم تاییدی است بر این ادعای نگارنده. فیلم دوم:قیصر چهل سال بعد / مسعود نجفی / ۴۰ دقیقه فیلم قیصر که دیگر تبدیل به خاطره چند نسل از سینماروها و عشق سینما و فیلم فارسی و ... شده است و شخص خود مسعود کیمیایی که هنوز سرحال و پابرجا به فیلمسازی مشغول است و حواشیهایی که همیشه دور و بر این فیلم برتر دهه چهل خورشیدی و شخص فیلمساز وجود داشته است، دستمایه بسیار خوبی برای کارگردان باهوشی مثل "مسعود نجفی" است که توانسته در اولین فیلم مستند خود، با جمع کردن بعضی از عوامل فیلم که هنوز زنده هستند در کنار کارگردان، ضمن مصاحبه با آنها کندوکاوی داشته باشد در باره این فیلم همیشه محبوب. استفاده از تیتراژ فیلم قیصر کاری از عباس کیارستمی و موسیقی پرشور اسفندیار منفردزاده مابین مصاحبهها و گپ و گفتهای فیلمساز با عوامل فیلم توانسته در طول چهل دقیقه تماشاگران را نگه دارد و بتواند اطلاعات بسیاری از حواشیها و صحبتهایی که گاه به صورت شایعه نیز در بین مردم رواج دارد، مثل دیدن فیلم توسط دکتر علی شریعتی و اظهارنظر آن مرحوم در باره فیلم که از زبان مدیرتولید فیلم میشنویم، به بیننده منتقل کند. فوت کردن چهل شمع به روی کیک تولد چهلمین سال اکران فیلم قیصر، که با پوستر آن فیلم مزین شده است، توسط فیلمساز و دیگر عوامل فیلم، اوج بیانی ظریف فیلسماز در باره فیلم است. متاسفانه فیلمبرداری و صدابرداری و صداگذاری فیلم در بعضی از صحنههایی که کیمیایی به محله قدیمی خود سر میزند و لوکیشنهای فیلم چهل سالهاش قیصر را مرور میکند، دچار اشکالهای اساسی است و به نظر میرسد نوعی ذوقزدگی کارگردان و فیلمبردار در برخورد با کارگردان در این ضعف فیلم بیتاثیر نبوده است. فیلمساز باید توجه میکرد که نحوه صحبت کردن زیرزبانی کیمیایی با لهجه تهرانی و کمی داش مشتیوارش میتواند در عین زیبایی برای تماشاگر برای او به دامی تبدیل شود فیلم را از فرم بیاندازد؛ اتفاقی که در این فیلم متاسفانه افتاده است. |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


