جهار مستند چهار مصاحبه
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠  

امسال قبل از برگزاری جشنواره سی ام فیلم فجر به خاطر اجابت درخواست همکاری محترم با چهار مستندساز که فیلم‌هایشان در جشنواره حضور داشتند مصاحبه تلفنی کردم. حاصل کار را در اینجا می‌توانید بخوانید. در بولتن های جشنواره نیز سه مصاحبه از این چهار مصاحبه چاپ شد که در بولتن‌های شماره ۲ و ۷ جشنواره سی ام فجرموجود است. آدرس لینک دریافت بولتن‌های مورد اشاره.

در جستجوی پلنگ ایرانی - فتح الله امیری.

          این فیلم از سال ۱۳۸۴ تحقیقاتش شروع شده بود و هنگامی که در سال ۱۳۸۵ با گروهی که در مورد پلنگ ایرانی کار میکردند آشنا شدم و نه به نیت ساخت یک فیلم بلند مستند، بلکه فقط به این منظور که بتوانیم تصویری از پلنگ ایرانی داشته باشیم، به البرز مرکزی رفت و آمد داشتیم. اما وقتی کار جدی شد و با کوشش بسیار پنج ساله بالاخره سیمای مرکز مازندران نیز قانع شد تا روی فیلم سرمایه گذاری بکند، با جدیت بیشتری به این مستند پرداختم و بالاخره حاصل آن امسال برای اولین بار در جشنواره سی ام فیلم فجر به نمایش گذاشته میشود و مطمئنم که فیلم پربیننده ای خواهد بود. حاصل کار هفتاد درصد فیلم به صورت  HDفیلمبرداری شده و بقیه کار به خاطر حضور حیاتی آن تصاویر از هندی کم و ... استفاده شده است. حتی به خاطر این فیلم تجهیزاتی ساختیم که در ایران وجود نداشت؛ مثلا دوربینهایی که با استفاده از انرژی خورشیدی شارژ میشدند و اینها در کوه و جاهایی که احتمال میدادیم پلنگ رفت و آمد داشته باشد قرار میدادیم تا موفق به تصویربرداری از این حیوان رو به انقراض ایرانی بشویم. مشخصه اصلی این فیلم این است که از رفتار واقعی پلنگ فیلمبرداری شده است، این حیوان با دیدن دوربین به تعیین قلمرو میپردازد و رفتارهای طبیعی که در مورد یک حیوان دیگر دارد را در مورد دوربین ما به کار میبرد. افرادی که با این تیم کار میکردند اکثرا الان به تخصص های بالاتر و برتری رسیدند و به نظرم این یکی از محاسن کار مستند علمی میتواند باشد. این مستند با تکیه بر فیلمنامه ساخته شده است و با ایجاد تعلیق برای دیدن پلنگ ایرانی ذهن تماشاگر این مستند را به خودش جلب و جذب میکند. و ریتم تندی که در مدت ۸۰ دقیقه فیلم انتظارآفرینی را به اوج می رساند؛ که استفاده از این شیوه تدوین را در کمتر مستندی از این ژانر به شخصه دیده ام. برتری دیگر این مستند به نظرم این است که با عشق و علاقه وافر به طبیعت زیبای ایران ساخته شده است؛ واقعا در پنج سال ابتدایی این کار کسی ریالی بابت زحماتی که میکشید دریافت نکرد و این ممکن نیست مگر حاصل همان علاقه به گفتن حرفهایی از طبیعت ایران که کمتر کسی به سراغش می رود. در هنگام تولید پرمشقت این کار گروه باید به کوهستانهایی می رفت که ماشین رو نبود و همین موجب صدمات جسمی بسیاری شده است که هنوز گروه فیلمسازی از آن رنج میبرد. ولی واقعیت این است که یافتن پلنگ در طبیعت ایران بسیار پرمشقت تر از آن است که فکرش را میکردم. سه سال فیلمبرداری از طبعیت البرز مرکزی که حاصل آن حضور هیچ پلنگی در راش ها نباشد، هر کسی دیگری را که بود ناامید میکرد؛ ولی الان که محصول نهایی را میبینم، از این قضیه خوشحالم که اگر پانزده سال دیگر مثلا دیگر پلنگ ایرانی در طبیعت وجود نداشته باشد؛ حداقل یادگاری از این حیوان که حاصل کار گروهی است باقی میماند. با اینکه متاسفانه کار گروهی در ایران کمتر به ثمر مینشیند، ولی یکی از خصوصیات مهم این مستند همین است که توانسته از ابتدا تا انتها موفق و متحد با گروهی منسجم عمل کند و حاصل کار جمعی اش را با لذت به تماشا بنشیند. البته محققین مبرزی هم با این کار همکاری کردند مثل آقای فرهادی نیا - که جایزه محقق برتر حیات وحش جهان را در سال 2009 کسب کرده اند - آقای باقر نظامی - که استاد دانشگاه در زمینه بیولوژی هستند که پایانامه فوق لیسانس ایشان تحقیق در باره پلنگ بوده - و... تاثیرگذاری فیلم مسلما با پخش تلویزیونی و جهانی میتواند چندین برابر شود و حساسیت ها را حتی در سطح جهان در مورد این حیوان رو به انقراض ایرانی را بیشتر کند.

(فیلم "در جستجوی پلنگ ایرانی" برنده دیپلم افتخار بهترین فیلم بلند مستند از جشنواره سی ام فیلم فجر شد و در بخش بهترین کارگردانی و بهترین تحقیق و پژوهش نامزد دریافت جایزه بود.)

"آیینه های غبار گرفته " رهبر قنبری.

          موضوع این مستند "تاریخ مطبوعات ایران" و پیدایش روزنامه ها از زمان میرزا صالح شیرازی تا دهه پنجاه شمسی است و سیر تکوین روزنامه های ایران، کشته شدن مطبوعاتی ها بر سر آرمان‌هایشان و مباحث دیگر بر حول این موضوع. دغدغه‌ام در این مستند شکل گیری تاریخ مکتوبی است که خون‌های بسیاری بابتش ریخته شده است تا پا بگیرد و بتواند پایدار تا زمان حاضر باقی بماند. حقیقت این است که مخاطبان اصلی من در این مستند روزنامه نگاران و مطبوعاتی ها هستند. دوست دارم با این فیلم بگویم: "آقایان روزنامه نگاران این فیلم آیینه روبروی خود شماست. زنگار و غبار از این آینه برگیرید تا خودتان را در این آیینه ببیند تا شاید بتوانید ک‍ژیها و کاستی‌ها و تاریخ پرفراز و نشیب رسیدن به این مرحله از مطبوعات را دریابید." و بی شک همانطور که بارها شنیده ایم تاریخ چراغ راه آینده است، اما با آوردن این جمله در ابتدای فیلم "مردمی که تاریخ خود را نمی‌دانند لاجرم آن تاریخ را دوباره زندگی خواهند کرد." می‌خواهم به همه‌ یادآور شوم که عبرت گیری اگر از تاریخ وجود نداشته باشد،‌ فلسفه حضور آن نیز بیهوده است. اگر ما ندانیم که برای برگ و بار دادن این درخت تناور، که هنوز که هنوز است برای پا نگرفتن آن سمومی پای آن ریخته می‌شود، چه خون دلها خورده شده است، بازهم به دامان تکرار مکررات خواهیم افتاد، امری که این روزها متاسفانه به اشکال گوناگونی در اجتماع ما در حال روی دادن است. این فیلم که در جشنواره "سینما حقیقت" مورد تقدیر داوران جشنواره قرار گرفت، سیر صد و پنجاه سال روزنامه‌گاری همراه با روشنگری و روشنفکری است، و هر زمان که روزنامه‌نگاران استقلال فکری خود را فدای مصالح گوناگون سیاسی و حکمرانان کرده‌اند، لکه ننگی بر تاریخ مطبوعات افزوده‌اند و زمانی که با روشنگری و روشنفکری دست به قلم برده‌اند تا آینه بی‌غبار جامعه‌اشان باشند، بی‌شک هم خودشان با آبرو و سربلند زندگی کرده‌اند و هم جامعه‌ای رو به رشد را به ارمغان آورد‌ه‌اند. گرچه در این سیر تاریخی آنان که باشرف کاریشان زیسته‌اند، یا به جوخه دار سپرده شده‌اند و یا سر از زندان درآورده‌اند، ولی مردم قدرشناس ما همیشه فرق گوهر را از خرمهره تشخیص می‌دهند.

در خوریت موضوع در وهله اول باعث می‌شود تا مخاطب با فیلم ارتباط بگیرد. موضوعی که ارزش وقت گذاشتن نداشته باشد، هم مستندساز و هم مخاطب را آزار می‌دهد. ولی وقتی موضوعی با خون‌دل مستندساز و تعهد درونی او ساخته شود بی‌شک بر دل مخاطب نیز می‌نشیند. فکر می‌کنم فیلم "آیینه‌های غبارگرفته" با چنین رویکرد و سختی ساخته شده است و تاثیر خود را با اکران مناسب خواهد گذاشت.
در ضمن اینجانب اضافه شدن بخش مستند بلند را در جشنواره فجر امسال مثبت ارزیابی می‌کنم و اگر بشود مسئولین بخش فیلم کوتاه را در دوره‌های بعد راه‌اندازی بکنند، با جشنواره سالیانه پر و پیمانی مواجه خواهیم بود.

روایت بدون عکس ـ از مجموعه ستاره ها ـ فرهاد ورهرام.

            در میان عشایر لرستان، فوت یک نفر به معنی کم شدن قدرت طایفه است. «دوشنبه کولی‌وند» زمان خدمت سربازی‌اش فرارسیده و جنگ در جریان است. او عازم جبهه نبرد علیه دشمن بعثی می‌شود ...

          این مجموعهٔ ۹۰ دقیقه ای بر اساس سفارش تهیه کننده به شش مستندساز سپرده شد. شش مستند کوتاهی که موضوع و محور کلی آنها بر مبنای "حضورو معرفی شهدای اقوام ایران" است. اپیزود مربوط به شهیدی در خطه خودم، یعنی لرستان، به عهده من گذاشته شد. به نظرم با اینکه در مجموع کار قابل تامل و تاثیرگذاری شده است؛ ولی عدم یکدستی در ارائه کارهای مستندسازان دیگر این مجموعه، بر مبنای تجربه کارگردانهای مختلف،  موجب شده است که کارهای خوب و کارهای متوسط در کنار هم قرار بگیرند و در نتیجه کل اثر از یکدستی کافی و وافی برخوردار نباشد. با اینکه ابتدا قرار بود از شهید جوانی از آن خطه که خانواده اهل موسیقی داشتند فیلم بسازم ولی مقدور نشد و از خانواده دیگری شروع کردم. موسیقی لرستان توانست در این کار به یاریم بیاید. موسیقی لرستان هم در مراسم عروسی و هم در عزا نقش کهن الگویی را ایفا میکند که با استفاده به خصوص از موسیقی عزای آن توانستم این مستند کوتاه را تاثیرگذارتر بر مخاطب بسازم. به نظرم اگر مستند دارای ساختاری منسجم از هر لحاظ باشد میتواند تاثیر نهایی بر مخاطب را بیشتر کند. هماهنگی بین تصویربردار، آهنگساز (یا موسیقی انتخابی مناسب با موضوع) ، مونتاژ مناسب با ریتم و موضوع اثرو... همه می‌تواند در زیبایی محصول نهایی موثر باشد. اکثر کارهایی که در زمینه مستند در ایران ساخته میشود سفارش تهیه کننده دولتی هستند و فیلمساز هم باید بر همان مبنای سفارش، کار خود را در نهایت هنرمندی پیش ببرد و در عین حال از ذهنیت پردازی در باره موضوع پرهیز کند تا محصول نهایی چیزی خارج از موضوع سفارش دهند نشود. حمایت از مستندسازان می‌تواند در رشد نهایی این رشته سینمایی تاثیر بگذارد، البته من در این مجموعه  به تهیه کنندگی "مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی" و آقای پژمان لشگری‌پور هیچ مشکلی نداشتم و کار به خوبی پیش رفت و خودم که اولین بار این کار را در جشنواره سینمای حقیقت دیدم از کلیت کار راضی هستم.

بانوی مبارز - پناه بر خدا رضایی.

          این مستند به زندگی و فعالیت های انقلابی و نظامی سرکار خانم مرضیه حدیدچی دباغ میپردازد. من چون با ایشان و مبارزاتشان سالهای سال آشنا بودم خودم را موظف میدانستم و نوعی ادای دین به زحمات بیشمار ایشان، تا فیلمی مستند و ماندگار از ایشان بسازم، تا نسل کنونی هم با این بانوی مبارز آشنا شود. این فیلم از دسته مستندهای پرتره ای است که فیلمساز باید وقت و انرژی زیادی بگذارد تا بتواند آن را به قوام و تاثیر واقعی خود برساند. متاسفانه خانم دباغ پس از سالها مبارزه اکنون چندان شرایط جسمی خوبی ندارند و به همین لحاظ گروه فیلمسازی باید با ایشان همراه میشد، اما وقتی کار فیلم شروع شد، رفتار و منش ایشان به ما انرژی مضاعفی میداد تا به ادامه کار بپردازیم. گرچه خانم دباغ سالها برای این انقلاب و حتی انقلابیون خارج از کشور زحمات بسیاری کشیده بودند، ولی با تواضعی وصف ناپذیر اظهار میداشتند که "مادر من که کاری برای این انقلاب نکرده ام و چندان موضوع جالبی برای فیلمسازی نیستم" ولی وقتی با مبارزات و مسئولیتهای سنگین ایشان چه در دوره قبل از انقلاب و چه در دوره انقلاب وبعد آن آشنا شدیم، متوجه شدم که با شیرزنی مواجه هستیم که همچون مولایش تواضع را بر هر چیز دیگر ترجیح میدهد. کسی که وقتی در دوره ستمشاهی دستگیر میشوند، بعد از زمانی کوتاه و مقاومت ایشان، دختر کوچک ایشان را نیز دستگیر میکنند و مورد آزار و اذیت قرار میدهند؛ ولی ایشان مقاومت و صبر را پیشه میکنند. ایشان از مراقبان و ملازمان حضرت امام(ره) در دهکده نوفل لوشاتو بودند. ایشان کسی بودند که مورد اعتماد امام بودند طوری که همراه با نامه تاریخی امام به گورباچف، همراه هیئتی بودند که به شوروی سفر کردند. حتی ایشان پا به پای گروه فیلمسازی به خارج از کشور و مناطقی که در زمان های گذشته مبارزه با رژیم صهیونیستی انجام میدادند، آمد و مشوق ما بود در ادامه کارمان. این مستندی است که می تواند برای نسل امروز و همچنین نسل پیشین ما به خصوص جوانان و خانم های جوان الگو باشد؛ چرا که تماشاگر با شخصیتی آشنا میشود که از ابتدای شروع فیلم با او با ناملایمات بسیار روزگار آشنا شده و مقاومت او در برابر این سختی ها را میتواند سرمشق خود و زندگی خود قرار بدهد. در حقیقت هر مستندی می تواند جذابیتهای خاص خود را داشته باشد، ولی در مستند "بانوی مبارز" شخصیت خود خانم حدیدچی آنچنان تاثیرگذار است که هر بیننده ای را جذب روایت دراماتیک زندگی پرفراز و نشیب آن میکند. و بی شک این مستند توانسته مخاطب خود را در چند نمایشی که در جشنواره های قبل داشته مجذوب کند و تاثیر خود را بگذارد. در کارهای قبلی پرتره اینجانب نیز مثل "شیر صحرا" که در باره سردار شهید آبشناسان است و "فصل وصل" و "مرد خدا"  هم سعی کردم الگوسازی از شخصیتهای این بزرگواران را مبنای کار خود قرار دهم تا جوانان ما هر چه بیشتر با این انسانهای ایثارگر و مبارز آشنا بشوند و الگوبرداری کنند. از نظر اینجانب گسترش نمایش فیلمهای مستند به هر بهانه ای که باشد خوب است : چه جشنواره ها و حتی سیمنارها و نشست های مختلف عمومی و تخصصی و "شبکه مستند" سیمای جمهوری اسلامی ایران. این اقدام بجای جشنواره سی ام را به فال نیک میگیرم و امیداوارم که ضمن تداوم این حرکت، نمایش فیلمهای کوتاه را در سالهای آتی نیز در برنامه هایشان بگنجانند.


 
جمع تقریبی نظرم در باره فیلمهای سی امین جشنواره فیلم فجر
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠  

بهترین فیلم ( بدون اولویت) نارنجی‌پوش ؛ یک روز دیگر ؛ بغض؛ پذیرایی ساده؛ بوسیدن روی ماه.
بهترین کارگردان : داریوش مهرجویی ؛ بهرام عظیمی ؛ حسن فتحی ؛رضا درمیشیان ؛ مانی حقیقی.
بهترین فیلم‌نامه: نارنجی‌پوش ؛ یک روز دیگر ؛ بغض ؛ پذیراییساده ؛ یکی می‌خواد باهات حرف بزنه.
بهترین بازیگر اول مرد: حامد بهداد (نارنجی‌پوش ) بابک حمیدیان (بغض)مانی حقیقی (پذیرایی ساده) حمید فرخ نژاد (گشت ارشاد، زندگی خصوصی آقا و خانم میمو...) رضا عطاران (بی خود و بی جهت و خوابم می آد).
بهترین بازیگر اول زن: ترانه علیدوستی (پذیرایی ساده) باران کوثری(بغض) شیرین یزدان بخش (بوسیدن روی ماه) آناهیتا نعمتی (یکی می‌خواد...) لیلاحاتمی (پله آخر؛ نارنجی پوش).
بهترین بازیگر مکمل مرد: اکبر عبدی (خوابم می‌آید) پرویز پرستویی (خرس)صابر ابر(پذیرایی ساده) فرهاد آئیش (چک ، یه عاشقانه ساده) مهران مدیری (پل چوبی).
بهترین بازیگر مکمل زن: ویشکا آسایش ( برف روی کاج ها) رابعه مدنی(بوسیدن روی ماه) نگار جواهریان (بی خود و بی جهت ) هدیه تهرانی ( پل چوبی) مریلازارعی (خرس).
بهترین فیلم‌برداری: بغض ( تورج اصلانی) ؛ ملکه ( علیرضا زرین دست)؛ هومن بهمنش (پذیرایی ساده ؛ خوابم می‌آد)؛ علی‌محمد قاسمی ( خرس) محمود کلاری(برف روی کاج ها).
بهترین موسیقی: فردین خلعتبری (یک روز دیگر؛ تهران ۱۵۰۰) حسینعلیزاده (ملکه) رضا صادقی (بی خداحافظی) فرهاد اسعدیان (بوسیدن روی ماه) بهنامصبوحی (پیشونی سفید).
بهترین تدوین: سپیده عبدالوهاب (برف روی کاج ها) هایده صفییاری (نارنجی‌پوش و بغض و پذیرایی ساده و بوسیدن روی ماه؛ یک روز دیگر؛ یکی می‌خوادباهات حرف بزنه) بهرام دهقانی (میگرن) پله آخر (فردین صاحب‌الزمانی) حمید باشه‌آهنگر(ملکه)
خلاقیت و استعداد درخشان :
- بهرام عظیمی (تهران ۱۵۰۰ ) اولین انیمیشن قابل تحمل ایرانی تاکنون.                                  
 -رضا درمیشیان (بغض) انتخاب درست و به جای عوامل فیلم و لوکیشین...                                  
 -سید جواد هاشمی (پیشونی سفید) انتخاب موضوع کودکان و نوجوانان و خوش ساختی فیلم                                 
  -خوابم می آید (رضا عطاران) طنز تلخ و ابتکارش در بازی‌گیری از "اکبرعبدی"                               
  -در جستجوی پلنگ ایرانی (فتح الله امیری) مستندی که تلاش بسیار برای ساختش صورتگرفته و هشداردهنده است.
استفاده خلاقانه از دستاوردهای فنی :  تهران ۱۵۰۰ (به خاطر همه ابتکارات و زحمات چند ساله بهرام عظیمی و گروهی که جمع آورده تا این انیمیشن ایرانی به ثمر برسد)
فیلم‌های مهمی که (شاید!)دیدن آنها را از دست دادم : ضد گلوله (مصطفی کیائی) روزهای زندگی ( پرویز شیخ طادی)


 
پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران ۲
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠  

روز سوم: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: نقاشی مذهبی؛ الهام حسامی؛ ۲۰ دقیقه.


این فیلم با توجه به ممنوعیت چند ساله اخیر نصب شمایل ائمه اطهار، به خصوص امام حسین و یارانش در تکایا و حسینیه‌ها و... در ایام ماه محرم و کشف علت این کار ساخته شده است. فیلمساز با استفاده از منابع آرشیوی و مصاحبه با افراد مختلف درپی کشف علت این امر برمی‌آید؛ که البته تکیه اصلی‌اش بر مصاحبه با "آیدین آغداشلو" و صحبت‌های این استاد نقاشی است،‌ در بارهٔ نقاشی مذهبی و شمایل‌نگاری. با این‌که فیلم می‌توانست با گسترش بیشتر موضوع مخاطب خود را بیش از این مجاب کند که شمایل‌نگاری‌های گذشته جنبه نمادین داشته و یاد و نمایی‌ از بزرگان دین است، نه ظاهرپرستی؛ اما در همین حد نیز فیلم توانسته گلیم خود را از آب بکشد. نقطه ضعف فیلم استفاده از فیلمی اینترنتی از شخصی لمپن است که به ظاهر در قهوه‌خانه‌ای در حال خواندن و ضرب گرفتن است و نوعی نقض غرض فیلمساز است بر اینکه قهوه‌خانه‌ها محل حضور چنین افرادی است؛ البته بی‌شک، همانطور که در فیلم هم اشاره می‌شود، امروزه قهوه‌خانه‌ها دیگر کارکرد پنجاه شصت سال گذشته را ندارند، و بیشتر افراد بیکار و خوشگذران و... در این مکان‌ها جمع می‌شوند تا افراد دیگر، به همین خاطر نقاشی قهوه‌خانه‌ای نیز خاصیت خود را از دست داده است. البته ذکر این نکته نیز لازم است که در این فیلم، خلط مبحث بین نقاشی قهوه‌خانه‌ای و نقاشی مذهبی هم صورت گرفته، که در بیان فیلمساز خلل وارد آورده است.

فیلم دوم: گاندو؛‌ مازیار مشتاق گوهری؛ ۵۶ دقیقه.


این فیلم که در بخش مستند "زیست محیطی" به نمایش درآمد، در باره تمساح معروف ناحیه "باهو کلات" بلوچستان ایران است. فیلم با استفاده از نریتور معروف این ژانر از فیلم‌های مستند  "داود نماینده" و فیلمبرداری خوب و تکیه بر پژوهش مناسب،‌ توانسته به مقصود برسد: معرفی این گونه نایاب جانوری در ایران و شکل و شمایل زندگی او؛همزیستی "گاندو" با روستائیان؛ تهدید این گونه جانوری از طرف عوامل مختلف زیست محیطی مثل خشکسالی برکه‌ها و تالاب‌ها و عوامل انسانی مثل شکارچیان و روستائیان نگران و.... البته به بعضی از جنبه‌های جالب زندگی این حیوان در این فیلم اشاره‌ای نمی‌شود، مثلا این که او بعد از خوردن شکارش معمولا اشک در چشم‌هایش جمع می‌شود که بر اثر تغییر و تحولی شیمیایی در بدنش است، ولی روستائیان آن منطقه معتقدند که تمساح پوزه کوتاه یا همان "گاندو" برای شکار خود اشک می‌ریزد! همان چیزی که در زبان فارسی هم به ضرب‌المثل تبدیل شده است:"اشک تمساح". استفاده از این‌گونه اطلاعات می‌توانست جای تکرار چندباره صحنه‌های حفاظت از این حیوان را توسط شکاربانان محیط زیست بگیرد تا فیلم به تنوع بیشتری دست یابد.

فیلم سوم: شهر پولکی؛ محسن خان‌جهانی؛ ۵۲ دقیقه.

به مناسبت سال "جهاد اقتصادی" در پنجمین جشنواره فیلم حقیقت، فیلم‌های مرتبط با این موضوع در یک بخش جمع شده‌اند: "بخش ویژه جهاد اقتصادی"؛ به تبع این فیلم هم که در باره نظام بانکداری اسلامی در ایران است، در این بخش گنجانده شده است. فیلم با استفاده از مصاحبه‌های مختلف با افراد صاحب مقام در اقتصاد ایران، نظام بانکداری اسلامی را به نقد می‌کشد. نظامی که در آن گرفتن وام برای افراد ضعیف و کم‌بنیه از لحاظ اقتصادی تقریبا از محالات است، ولی برای افراد صاحب نفوذ امری سهل و ساده، که نمونه گل درشتش اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و همکاری دو بانک دولتی در این امر و یکی دو بانک خصوصی است، که البته فیلم در زمانی ساخته شده که این گاف بزرگ اقتصادی را در دست نداشته است. جالب است که مصاحبه‌های فیلمساز از مقامات دست چندم اقتصادی، مثل روسای بعضی از بانک‌ها و صندوق‌های قرض‌الحسنه درجه دو و سه، بالاتر نمی‌رود و مثلا با "وزیر اقتصاد" که متولی اصلی این نظام اقتصادی است یا "رئیس بانک مرکزی" مصاحبه‌ای صورت نگرفته است. اگر چه در فیلم تلاش جانفرسای فیلمساز را نیز شاهد هستیم که چگونه از رئیس بانک مرکزی وقت می‌گیرد، ولی طبق معمول بازهم زیر بار مصاحبه با این مستندساز نمی‌رود. گرچه این خود نشان خوبی است از این موضوع، که آن‌ها از رسانه‌های غیررسمی هراس دارند، چرا که هرگونه نقدی را به این نظام اقتصادی به شدت مشکل‌دار، تخریب می‌دانند. سرآخر فیلمساز جمعی از خانم‌های، یک فامیل بزرگ یا همسایه،  را نشان می‌دهد که برای فرار از نزول‌خواری بانک‌ها و انتظار بی‌حاصل برای دریافت وام، خود صندوقی تشکیل داده‌اند و با قرعه‌کشی، پولی را که از افراد عضو صندوق جمع می‌کنند، به یکی از افراد قرض می‌دهند، تا حدی از مشکلات مالی طرف حل بشود؛ بگذریم از این که همین راه‌حل به ظاهر ساده در خیلی از جاها، به علت وضع اقتصادی بد مردم و طمع افراد، تبدیل به معضلی دیگر شده است و صد البته که این راه‌حلی علمی برای گردش مالی صحیح اقتصاد یک کشور نیست. شدت رباخواری این نظام بانکداری را البته از زبان رئیس حمایت از صنایع ایران می‌شنویم: آنجا که سود وام‌های دریافتی برای حمایت از صنایع را در ژاپن صفر درصد می‌داند و در ایران سی درصد! به هر حال جسارت فیلمساز در نزدیک شدن به این موضوع پرمسئله را باید ستود، اگرچه فیلمساز می‌توانست با مصاحبه‌ با افراد مرتبط  با اقتصاد ایران، مثل نمایندگان مردم در مجلس و به خصوص اعضای کمسیون اقتصادی مجلس، به غنایی بهتر در فیلمش برسد.

فیلم چهارم: مجنون؛‌ محمدعلی فارسی؛ ۵۶ دقیقه.

فیلمساز در ادامه ساخت مستندهای پرتره‌ای خود، این بار به سراغ مترجم دیوان حافظ به زبان فرانسه رفته است: پروفسور"شارل هانری دوفوشه کور". ایشان که زنده هستند و در زمان اکران فیلم هم در سالن حضور داشتند؛ خوشبختانه داستان زندگی‌اش را از زبان خودش می‌شنویم. پروفسور شارل هانری دوفوشه کورتماشاگران فیلم، آشنایی با زندگی پرفراز و نشیب این استاد زبان فارسی را همراه با تصاویر آرشیوی و حضور خود "دوفوشه کور" در اغلب صحنه‌های فیلم پی می‌گیرند. او در جستجوی حقیقت، سرآخر بعد از سالیان بسیار کنکاش در شعر و ادب فارسی به "حافظ" می‌رسد و در غزلیات آن شاعر بزرگ "گرفتاری عاشقانه‌ای"، به قول خودش، پیدا می‌کند. مدت چهل سال با اشعار حافظ زندگی می‌کند، تا بتواند مفاهیم بلند ادبیات فارسی را که به نوعی در این اشعار خلاصه شده است را به زبان مادری‌اش یعنی فرانسوی برگرداند؛ کاری که خود او در فیلم معترف است: "فقط نصف این معانی به زبان دیگر قابل انتقال و ترجمه است." استفاده از تکنیک منولوگ و گاه‌گداری دیالوگ در این فیلم بسیار موثر واقع شده و تماشاگر با عمق و جان این روح سرگشته و شیدایی و "مجنون" آشنایی پیدا می‌کند. از صحنه‌های درخشان فیلم می‌توان به حضور تنهای پروفسور، گویی در شبی رویایی، در "حافظیه" و بر سرمزار بزرگ‌مرد تاریخ ادبیات ایران اشاره کرد. در مجموع این فیلم نیز مانند دیگر فیلم‌های پرتره این فیلمساز مثل: "معلم" و "حقیقت گمشده"، که در سال گذشته در همین جشنواره اکران شد، جذاب و دلنشین است.

روز چهارم: پنجشنبه ، ۱۹ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: همه دانا، داریوش مهرجویی، ۵۳ دقیقه.

نام فیلم از اسم قدیمی شهر "همدان" گرفته شده است. این فیلم هم مثل یک اپیزود از فیلم "تهران، تهران" ،که در آن‌جا به جاذبه‌های شهر تهران پرداخته شده بود، فیلمساز به معرفی بعضی از نقاط گردش‌گری شهر همدان پرداخته است. البته در اینجا دیگر آن داستان کم‌رنگ فیلم قبلی هم حضور ندارد و همه چیز به گشت و گذار در شهر، همراه با یک شخص همدانی که با تاریخ آنجا آشناست، می‌گذرد. البته در این گشت و گذار کاستی‌های بسیاری نیز نمایان است: مثلا هنگامی که گروه فیلمساز یا گردشگر بر سر مزار "بوعلی سینا" حضور پیدا می‌کنند و کلی در باره بزرگی‌های او داد سخن می‌دهند (که البته بوعلی فقط مدفنش همدان است وگرنه اهل "بخارا" است) هیچ یادی از بزرگ دیگری که در همان‌جا مدفون است نمی‌شود؛ شاعر و سخنور و مبارز عصر قاجاریه: "عارف قزوینی". اما از آنجا که فیلمی از "مهرجویی" نیست که در آن خبری از اطعمه و اشربه نباشد! در این فیلم هم صلاةظهر در سینما فلسطین،‌ با انواع غذاهای سنتی و غیرسنتی همدان آشنا می‌شویم: در خانه یکی از نویسندگان پرکار کتاب‌های آشپزی و خانه‌داری "پریا گوهریان" که خود اهل همدان است. غذاهایی که معلوم بود فقط برای نمایش و معرفی در فیلم طبخ شده و بی‌تردید اغلب آنها بعد از خوردن مختصر افراد گروه فیلمسازی و... راهی سطل زباله می‌شود. به هر حال فیلم‌های سفارشی "مهرجویی" گویی همه شکل و شمایلی یکسان دارند، و این فیلم که سفارش "شهرداری همدان" است، از همان الگو سهل‌گیری مخصوص خودش پیروی می‌کند. اما حضور پرتعداد تماشاگر در این سانس، نشان از این داشت که هر چه نام "مهرجویی" روی آن باشد با استقبال بسیار روبرو می‌شود.

فیلم دوم: مرز پرگوهر، هومن ظریف، ۵۷ دقیقه.

حضور شخصیت‌های آشنا و معروفی مثل استاد سیمین بهبهانی، دکتر پرویز شهریاری، حداد عادل، میلاد کیایی، امین‌الله رشیدی و عبدالجبار کاکائی... در زمان اکران این فیلم، که به ظاهر با خوش‌شانسی فیلمساز نمایش آن بلافاصله بعد از فیلم پربیننده "همه دانا" ی مهرجویی بود، موجب شد تا این فیلم هم با تعداد تماشاگر زیادی همراه باشد. فیلم به نوعی بررسی شعر "ای ایران، ای مزر پرگوهر..." و شاعر آن دکتر"حسین گل گلاب" است. گرچه معتقدم به هر شکلی که به این سرود جاوادنه، که در اصل با صدای حریری استاد فقید غلامحسین بنان و به آهنگسازی استاد روح‌الله خالقی ساخته شده است، پرداخته شود باز هم کم است، ولی شکل بررسی و اتمسفر این مستند به گونه‌ای بود، که چندان از شور و حال آن موسیقی ملی در فیلم جاری و ساری نبود؛ یعنی بعد از دیدن فیلم هیچ حسی در تماشاگران غلیان نداشت که همان سرود را دوباره و دوباره زمزمه کنند، به یاد ایران و به یاد آن سه بزرگی که این سرود را جاودانه کرده‌اند. بعضی از صحنه‌ها به نظر اضافه می‌آمد: مثل صحنه آرشیوخانوادگی‌، در مورد "مضرات سیگار"، که گرچه جالب و بامزه به نظر می‌رسید، چندان با فیلم و موضوعش ارتباطی نداشت و بعضی از صحنه‌ها جایشان خالی بود: مثل نواختن "ای ایران" توسط "میلاد کیایی" که به جایش قطعه‌ای بی‌ارتباط با موضوع فیلم دیده و شنیده می‌شود، بعضی از مباحث مهم مثل مقایسه سرود ملی آلمان با سرود "ای ایران" ناقص نمایش داده می‌شود و تماشاگر به نتیجه دلخواه نمی‌رسد و به بعضی از موضوعات فرعی مثل مرگ گل‌گلاب و سالگرد او، زیادی پرداخته می‌شود. از جنبه‌های مثبت فیلم می‌توان به مصاحبه تلفنی با "گلنوش خالقی"، که روشنگر خیلی از افسانه‌هایی بود که حول و حوش انگیزه سروده شدن این شعر بیان می‌شود، اشاره کرد؛ و همیچنین ازمصاحبه‌های خوبی باید یاد کنم که به طور جدی و آکادمیک به این سرودملی میهنی پرداخته میشد.

روز پنجم: جمعه ، ۲۰ آبان ۱۳۹۰

فیلم اول: چهارسوق ادیان، رضا محمدی، ۳۱ دقیقه.


خیابان سی تیر فعلی و قوام‌السلطنه سابق شهر تهران، بهانه است برای فیلمساز تا همسازی و همزیستی چهار دین عمده و رسمی از نظر قانون اساسی در ایران را، به خوبی نشان دهد. در این خیابان و کوچه‌های اطراف آن، مسیحیان، زرتشتی‌ها، کلیمیان و مسلمانان، عبادت‌گاه خاص خود را دارند و در کنار هم و بدون تخریب و توهین به یکدیگر زندگی و عبادت می‌کنند. شناخت کلی از بناهای هر دین و شنیدن صحبت سرپرست یا متولی هر عبادت‌گاه و اشاره بر این نکته مهم که همه ادیان حاضر در این خیابان بر یکتاپرستی و توحید تاکید دارند، همراه با استاد "نصرالله حدادی" که نقش مجری و معرف این پرستشگاه‌ها را دارد، کاری است که فیلم "چهارسوق ادیان" به خوبی از عهده‌اش برمی‌آید. نکته جالب اینکه نام مسجد حاضر در این خیابان نیز با توجه به بافت مذهبی این خیابان انتخاب شده است : "مسجد حضرت ابراهیم."

فیلم دوم: فرشته‌ای روی شانه راست من، آزاده بی‌زار گیتی، ۴۷ دقیقه.

در این فیلم که در بخش "مستند اجتماعی" نمایش داده شد، به مشکلات و مسائل بیماران کلیوی پرداخته شده است. فیلم با نزدیک شدن به دختری بیست و هفت ساله که دارای چنین مشکلی است، توانسته به خوبی از عهده تاثیرگذاری به روی مخاطب فیلم بربیاید. در فیلم درمیابیم که مشکلات افراد دیالیزی به خصوص آن‌ها که مجبورند از شهرستان، اینجا سبزوار، به تهران بیایند، چنان فراوان و پیچیده است، که حتی افراد نزدیک خانواده نیز از تحمل آن سرباز می‌زنند. در فیلم با زنی مسن آشنا می‌شویم، که به قول شخصیت اصلی فیلم، باید به او لقب "مادرترزای" ایران را داد؛ کسی که با حمایت از این افراد و جلب حمایت دیگران برای کمک به این افراد، نقش حامی و دل‌گرمی را در این دیار بی‌کسی به عهده دارد. فیلم از زیاده‌گویی و اطناب به دور است و با اشاره‌های کوتاه و سریع، بسیاری از نکات نهفته زندگی این افراد را نمایش می‌دهد و همانطور که گفتم تاثیرگذار و هشداردهنده است.


 
پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران۱
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠  

حالا دیگر این نوزاد چهار سال پیش، که بنا به ضرورت‌های مختلف و حمایت‌هایی که مستندسازان به حق خواستار آن بودند، و از جمله جشنواره‌ای مستقل که بتوانند در کنار همدیگر و همراه با مردم و منتقدان و مسئولین به عرضه آثارشان بپردازند، تبدیل به نونهالی پنج ساله شده است. به تدریج کسانی که در جشنواره شرکت می‌کنند توقع دارند که ضعفهای دوره گذشته کنار گذاشته شود و نکات مثبت دوره‌های پیشین برجسته شود و به نظر نگارنده تا حدودی این امر در جشنواره جاری یعنی دوره پنجم اتفاق افتاده بود.

روز اول، دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰

روز اول جشنواره را کمی با تاخیر شروع کردم و فقط دو کار را توانستم ببینم:

یک روستای ایرانی؛ محمد جعفری؛ ۵ دقیقه

مستندی کوتاه با حرکات سریع دوربین و تدوینی چکشی که در مدت پنج دقیقه‌ای که به تماشایش می‌نشینم با رسمی غریب از مردم آلاشت مازندران در مورد نامزدی دختر و پسرشان در سنین نوجوانی آشنا میشوم؛ بدون هیچ حاشیه و زوائدی که معمولا گریبان این گونه مستندهای قوم نگارانه را با روده‌درازی‌های بسیار و تصاویر بیهوده‌ای که هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارد می‌گیرند...

خلیج فارس؛ ارد عطارپور، ۶۰ دقیقه

به نظرم هر چقدر هم در باره این خطه از ملک ایران فیلم ساخته شود، بازهم کم است، حال اگر این کار توسط مستندساز خوبی مثل آقای عطارپور صورت بگیرد، بی شک مثل همین فیلم، تاثیر بیشتری بر مخاطب خود خواهد گذاشت. تکیه فیلمساز بر اسناد معتبر تاریخی، مصاحبه با افراد کارشناس و خبره این امر و حتی نمایش اسنادی که تا به حال مخاطبان این گونه مستندها ندیده یا کمتر دید‌ه‌اند، از خصوصیت پژوهش مدارانه و موشکانهٔ فیلم حکایت دارد. فیلمی که سردستی ساخته نشده تا فقط به طرح موضوعی بپردازد و به قولی رفع تکلیف کرده باشد. فیلمساز با تاملی دو ساله و با تکیه بر تحقیقات تیمی کارشناس توانسته کاری ارائه دهد که با نمایش آن بی شک حتی بر کشورهایی که از نام‌های مجعول برای "خلیج فارس" استفاده می‌کنند و اصرار می‌ورزند، بی تاثیر نخواهد بود. البته به شرطی که آنقدر نفوذ رسانه ای و فرهنگی ما قوی باشد تا بتواند این مستند خوب را با زیرنویس و حتی گفتار انگلیسی و عربی و بلکه به زبانهای مختلف و زنده دنیا در جشنواره‌ها و شبکه‌های فعال و پربیننده تلویزیونی به نمایش بگذارند. بی شک تاثیری که نمایش این فیلم بر روی مخاطبان و گروه‌های هدف، که همانا اهالی خارج از ایران است، خواهد گذاشت از بسیاری از کلنجارهای دولتمردان بر سر اثبات این اسم همیشه جاوید، خواهد کاست. اگر چنین مستندهایی تاثیر خود را جهانی کنند، بی شک دیگر کسی مثل "دیوید آتن‌برو"، که خیلی‌ها او را فیلمساز و محقق درجه یک مستندهای جغرافیایی و طبیعی می‌دانند، جرات نخواهد کرد تا باردیگر در مستندهایش از اسم مجعول "خلیج عربی" به جای اسم اصلی " خلیج فارس" استفاده کند و اگر چنین کند در نزد اهالی رسانه‌های معتبر تحقیقاتش بی اعتبار خواهد بود.

البته لازم به ذکر است که دو عنصر دیگر هم در تاثیرگذاری این فیلم مستند دخیل بود که باید به آنها اشاره کنم: موسیقی و تدوین. آهنگساز این فیلم "کیوان کیارس" با توجه به موضوع تاریخی و اثباتی کار، توانسته در کنار تصاویربرداری خوب، تاثیرگذاری آن را دوچندان کند. تدوین این اثر هم کار"سعید خدارضایی" بی شک یکی از پارامترهای موفق کار محسوب می‌شود. مواد خام و پراکنده و شاید همه مهم، که بی‌تردید چند برابر زمان فعلی فیلم بوده است، با هنرمندی تام در زمانی یک ساعته خلاصه می‌شود، بی آنکه از تاثیرگذاری یا جنبه اسنادی فیلم کاسته شود، و این کاری نیست که از عهده هر کسی بربیاید.

روز دوم: سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰

مشق لیلی، آذر مهرابی؛ ۱۸ دقیقه

استفاده از هنر در ادیان مختلف با توجه به عشق و علاقه متدینین آن دین، حتما در ماندگاری عقاید آنان تاثیرگذار است. در این مستند با خانم هنرمندی آشنا می‌شنویم که با هنرمندی و علاقه فراوان به  خطاطی کلمات الهی میپردازد. گرچه این اثر می توانست بسیار کوتاه‌تر از تایم فعلی باشد، با حذف تکرارهای مکرر بعضی از صحنه ها که به نظر می‌رسد فیلمساز خیلی به آنها علاقه داشته، مثل نمای آبشار و شخصیت خطاط، اما در همین زمان فعلی نیز کارگردان توانسته مقصود خود را به خوبی به مخاطب منتقل کند و تاثیر خود را بگذارد.

خانه من ، محسن امیریوسفی؛ ۵۲ دقیقه

با توجه به تهیه کننده فیلم که "سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران" است خوب موضوع هم به تبع مرتبط با شهر تهران و بلافاصله معضلات عدیده این شهر است، که در اینجا موضوعی که آنگراندیسمان شده، خرید و تهیه خانه با مبلغی نسبتا کم با توقعی نسبتا بالاست، در این ابرشهر تقریبا بی در و پیکر. کارگردان که خود سوژه موضوع است یعنی کسی است که میخواهد با مبلغی حدودا ۱۵۰ میلیون تومان خانه ای با مشخصاتی عالی در تهران ابتیاع کند و به جستجو در این شهر درندشت می‌پردازد و شمال و غرب و شرق و مرکز تهران را به همراه مشاوران املاک یا بدون حضور آنها گز می کند، خود شخصیتی طناز دارد و با شوخی های کلامی بسیاری که به کار می‌گیرد و به نظرم  ریشه در اصلیت آبادانی-اصفهانی او دارد، به دست انداختن معماری وحشتناک داخلی و خارجی خانه‌های تهران می‌پردازد. خانه‌هایی که سنگ‌های تزئینی آنها از پلاستیک است و تاریکی مطلقشان جزو حسن آن حساب میشود و جای پارکینک ماشین در آنها بدون مهندسی است و هزار و یک عیب و علت کلی و جزئی دیگر. در این میان به آدم‌هایی که در این خانه ها هم هستند نگاهی، هر چند گذرا، انداخته می‌شود و فیلم می‌رود به سمت این که آدم‌هایی که ساکن این خانه‌ها هستند خودشان چه جوری به شکل خانه‌هایشان درآمده‌اند. فیلمساز در این نقب شبه جامعه شناسانه بالاخره در جستجوهای مختلفی که دارد سعی می‌کند، خانه ای را که نسبتا پسندیده به شکل سلیقهٔ خودش درآورد و زندگی در آن را به نوعی با مدارا و تحمل سپری کند. حرف در باره فیلم بسیار است ولی این مجال کوتاه، اما در این میان بد نیست اشاره ای کنم به سابقهٔ فیلمساز که تنها فیلم داستانی و حرفه ای او که بالاخره رنگ کم رنگ اکران را دید، بعد از توقیف چند ساله، "آتشکار" بود. فیلمی جسور در مورد موضوعی نسبتا سخت و مشکل و بازهم مثل این مستند مورد بحث مبتلا‌به خیلی‌ها که جرات اظهارش را ندارند. به نظرم انتخاب این فیلمساز برای ساخت چنین فیلمی با توجه به سابقه خوب او در فیلمسازی به شکلی متفاوت بوده، و به همین خاطر این فیلم هم فیلمی متفاوت در میان مستندهای دیگر این جشنواره بود. نتیجه این‌که شناخت تناسب سوژه و همراهی آن، با تسلط و چگونگی نگاه یک فیلمساز به دنیای اطرافش را همیشه یک تهیه‌کنندهٔ فهیم می تواند درک کند، که در اینجا این اتفاق خوب افتاده است و ثمرش فیلمی است دلچسب و در عین حال صاحب سبک و حرف.

عادت می کنیم؛ محسن استاد علی (مخملباف)؛ ۵۰ دقیقه

فیلمی جسورانه و اجتماعی و نوید دهنده یک فیلمساز خوب دیگر. فیلم شامل چهار اپیزود به هم پیوسته در باره چهار شخصیت دختر فراری است که اندکی با زندگی گذشته و حال آنها آشنا می‌شویم. فیلمساز با تدوینی عالی سعی کرده هر چهار شخصیت را به شکل چهار موومان در این سمفونی دلشدگان در کنار یکدیگر به تصویر بکشد. اتفاق خاصی که در این میان می افتد، که البته خوردگی و ریزش حذف و تعدیل‌ها در بدشکلی آن بی تاثیر نبوده، آشنایی با دختر چهارم فیلم است که به نوعی در طول اثر به شکلی دلسوزانه همراه با دیگرانی است که هر کدامشان به نوعی قربانی خانواده‌های از هم گسیخته یا معتاد هستند. اتفاقا دختر چهارم به شکلی دیگر قربانی بدفهمی‌های خانواده شده است. پدر دختر که راننده کامیون است و ادعای جامعه شناس بودن هم دارد! دخترش را سالیان سال به شکل پسر درمی آورده و او را از حیطه جنسیتش جدا ‌می‌کرده است؛ حالا پدر توقع دارد که او را به شکلی سالم و سرحال همراه خود و خانواده اش بیابد...ولی حقایقی که دختر قبل از ملاقات با خانواده و بعد از آن به تماشاگر فیلم منتقل می‌‌کند، پرده از رازهای دیگری برمی‌دارد، که سخت تکان دهنده است. در نهایت انتظارآفرینی و کشمکش و اوج فیلم، عناصری که در اغلب فیلمهای مستند اجتماعی غایب هستند، فیلمساز تاثیر نهایی خود را به روی مخاطبین می گذارد. ای کاش رسانه ملی ما انقدر جسارت داشت که با نمایش مستندهایی از این جنس، رازهای بسیاری از پشت پرده فرارهای مکرر دختران این دیار که به معضلی بزرگ در کلان شهرها تبدیل شده است بردارد و با این کار شاید گامی هر چند کوچک‌، در آینه نمایی مستندها و تاثیرات آن برمی‌داشت. به نظرم نمایش این فیلم، با اینکه در کاتالوگ جشنواره از آن نامی برده نشده و در مراسم اختتامیه نیز خبری از آن نبود، نشان کم‌رنگی از حضور فیلم‌های جسارت‌آمیزدر جشنواره پنجم سینما حقیقت داشت.

سرزمین خانه خورشید؛ فرهاد ورهرام؛ ۶۲ دقیقه

هر چند حرکت فیلم بطئی و کند است، ولی جور این کار را گویی طبیعت بکر و زیبای کردستان و اورامانات با کوه‌های سرسبز و رودهای خروشانش می‌کشد. البته بستر کار و به نظرم بهانه قایق سواری دو کایاک سوار در رود سیروان، به کارگردان این توانایی را داده تا مناطق اورامانات و مردمان آن و نحوه گذراندن اموراتشان و حتی اعتقادات و موسیقی اشان را به تماشاگرش به خوبی نشان دهد؛ که این خود می‌توانست توجیه حضور این فیلم برای مسئولین برگزار کننده، در بخش "مستند زیست محیطی" یا "قوم نگارانه" باشد نه "بخش آزاد". البته به توجه به سابقه کار این فیلمساز خوب، توقع این بود که  این سیر و گشت قوم نگارانه به شکل ظریف و هنرمندانه تری صورت می‌پذیرفت که این مهم در این مستند طولانی کمتر مورد توجه قرار گرفته بود. توجه و اشاره این مستندساز خوب به معضل همکارانش در این روزها، در مراسم اختتامیه باعث شد تا تشویق و تایید طولانی جمعیت حاضر در تالار وحدت را به همراه داشته باشد.

نویسنده بودن؛ مصطفی آل احمد؛ 97 دقیقه

زندگی "جلال آل احمد" برای فیلمساز، که نسبت دوری هم با شخصیت سوژه فیلمش دارد، زمینه ای بوده تا به واکاوی عقاید و آثار این نویسنده تاثیرگذار قرن حاضر ایران بپردازد. البته مصاحبه های طولانی با افراد مختلف که شاخص‌ترینشان "علی دهباشی" است، گویی این مجال را از فیلمساز گرفته که با مهمترین و نزدیکترین شخصیت به جلال، که هنوز زنده است و پر از خاطره، یعنی "سیمین دانشور" مصاحبه کند. البته او قبل از مرگ برادر کوچک‌تر آل احمد یعنی "شمس"، که گویی چندان سابقه ارتباط خوبی هم با جلال و همسرش نداشته، مصاحبه‌ای انجام داده، که آن‌هم بیشتر بازگویی تلخی‌های ارتباطش با "سیمین دانشور" بود تا چیزی دیگر و تاثیرچندانی در شناخت از نویسنده مورد نظر فیلمساز به تماشاگر نمی‌داد. به هر حال عنصر تحقیق و جستجو در فیلم ضعیف بود و بیشتر شاهد پرگویی مصاحبه‌شونده‌ها در باره جلال بودیم تا گزیده گویی و تحلیل. مثلا یکی از مصاحبه‌های مهم "سیمین دانشور" با مجله کیهان فرهنگی سال‌های دهه شصت در باره جلال مورد غفلت فیلمساز بود و حتی کتاب "از چشم برادر" شمس آل احمد که معرفی و تحلیل آن در طول فیلم مسلما از مصاحبه بی رمق با خود شمس موثرتر بود، چرا که حرفهایی که برادر در باره برادر می‌خواسته بزند، هر چه بوده، در همان کتاب جمع شده است. زمان طولانی این فیلم می توانست به نصف تقلیل پیدا کند بدون این که به فیلم صدمه ای بزند یا تاثیر آن را در شناخت جلال کمتر کند، اما به هر حال یادی از "جلال آل احمد" در این دور و زمانه که بیش از چهل سال از مرگش می گذرد را می‌توان غنیمت شمرد. دیدن فیلم مستند خاکسپاری جلال و مراسمی که برای او در همان سال ۱۳۴۸ در مسجد فیروزآبادی شهرری گرفته اند از لحظات ناب و به یاد ماندنی فیلم بود.

(تصاویر برگرفته از کاتالوگ جشنواره)


 
مصاحبه وبلاگی
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩  

چند وقت پیش یکی از دوستان وبلاگی، با نظر لطفی که به من داشتند، درخواست مصاحبه ای کوتاه کردند که حاصلش را در این لینک می‌توانید ملاحظه کنید.


 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 5
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩  

ر وز پنجم : فیلم‌های متوسط.

فیلم اول:"قلب سیمرغ" کارگردان: وحید نصیریان.

تا به حال چند انیمیشن ایرانی را که به منظور اکران عمومی در سینما ساخته شده است را دیده‌ام مثل : "داستان یوسف" و "جمشید و خورشید" اما به نظرم این اولین فیلمی انیمیشنی است که تماما با تکیه بر نرم‌افزارهای سه بعدی ساز رایانه‌ای ساخته شده است. درانیمیشن فعلی با اینکه با شخصیت‌های نچندان خوش صورت، به خصوص "رها" که نقش اصلی را دارد، مواجه هستیم و با کمی دقت در رندر نهایی کار و به قولی زدگی تصویری مواجهیم؛ ولی با این حال این فیلم با بهره‌گیری از صدای بازیگران خوبی مثل حمید فرخ‌نژاد، رضا کیانیان و الهام پاوه‌نژاد و بقیه گویندگان جوان به ریاست رئیسی، توانسته بود با مخاطب خودش ارتباط برقرارکند. ضمن اینکه داستان تخیلی فیلم با اشارات اسطوره‌ای و فرهنگ نیاکانمان جلوه‌ای از ایرانی بودن را به تماشاگر، به خصوص مخاطب خاصش که نوجوانان باشند، القاء می‌کرد. و انتخاب این گونه داستانها برای چنین کار پرخرجی، در این زمانه که بیشتر داستان زندگی پیامبران بنی‌اسرائیل مورد توجه مسئولان است، غنیمت است و جای تشکر دارد.

فیلم دوم:"آلزایمر" کارگردان: احمدرضا معتمدی.

با اینکه بعد از دیدن فیلم بلافاصله سر درد گرفتم و کج خلق شدم و به قول خودم روحم کدر شد، ولی "آلزایمر" را با اغماض، در مقایسه با فیلمهایی که تا به حال در جشنواره دید‌ه‌ام، می‌توان فیلمی متوسطی دانست. اسم فیلم انگار فقط به خاطر فرنگی بودنش و به قول یکی از دوستان جذاب! بودن آن به فیلم الصاق شده بود که به نظرم همان اسمی که بعدها کارگردان انتخاب کرد یعنی "نسیان" بهتر از این اسم بیماری مخصوص بعضی از کهن‌سالان، به داستان فیلم می‌خورد. داستان کشدار و تکراری فیلم، که شاید بتوان چند مصداق بیرونی هم برایش پیدا کرد، تقریبا زحمت بازیگران خوبی مثل مهدی هاشمی، مهتاب کرامتی را هم به هدر داده بود. دور تسلسل داستان این فیلم هم یکی دیگر از جلوه‌های تلخی در جشنواره امسال است.

فیلم سوم:"گلچهره" کارگردان: وحید موسائیان.

فیلم در فضای افغانستان قبل و بعد از حکومت طالبان می‌گذرد. فیلمساز با استفاده از خبری واقعی که جذاب و مرتبط با دنیای سینماست، فیلمنامه‌ای پر و پیمان در حمایت از هنر هفتم نوشته و به خوبی اجرا کرده است. آرشیو فیلمخانه افغانستان با زرنگی و ابتکار مسئول آرشیو در زمان طالبان، با کشیدن دیواری به جای در، تا بعد از نابودی طالبان محفوظ می‌ماند. این خبر کوتاه دستمایه خوبی است تا فیلمساز ادای دینی کند به بسیاری از فیلمهای ایرانی و خارجی مثل: بای‌سیکل‌ران، شطرنج‌باز، چشم تنگ دنیا دوست و...بعضی از لحظات فیلم "سینما گلچهره" من را یاد "سینما بهشت" جوزپه تورناتوره انداخت. البته می‌توانست داستان فیلم با کمی پیچدگی و درگیری بین نیروهای طالبان و مردم، چهره زشت این طلبه‌های خشک مغز را بهتر نشان دهد، ولی به نظرم در همین حد نیز فیلم به خوبی وحشیگری این قوم را نشان داده بود. طراحی صحنه، موسیقی فیلم، اثر استاد "فریدون شهبازیان" و بازی خوب برادران هاشمی از مشخصه‌های مثبت فیلم به شمار می‌روند. فیلمی که بالاخره در آن کمی کورسوی امید دیدم!

فیلم چهارم:"یکی از ما دو نفر" کارگردان: تهمینه میلانی.

اینبار نوبت "بهرام رادان" بود تا نقش مرد کم شعور و سوء استفاده‌گر و خالی از شور و عشق و شعور را در فیلم خانم میلانی بازی کند، که البته "رادان" هم در القای این حس کم نگذاشته بود. خوب فیلم اصلا داستان جذابی نداشت و هر چه بود تکرار مکررات دوباره بیانیه‌های حمایت کننده حقوق نسوان ایرانی و محکوم کردن مردان خالی از احساس و شعور بود که معمولا این راه احترام گذاشتن به حقوق و احساس خانم‌ها را باید خانم‌های باشعور به مردان بی‌شعور نشان دهند. خب بالاخره کسی هم باید باشد در ایران که از اینگونه فیلمها بسازد، تا خانم‌ها احساس نکنند زیادی تنها هستند و این نکته مثبت کار است.همین!


 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 4
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩  

روز چهارم: بازهم تلخی...؟

فیلم اول:"سفر سرخ". کارگردان: حمید فرخ نژاد.

با همه هیاهو برای هیچی که عدم اکران ده ساله فیلم "سفر سرخ" داشت و به نظر می رسید که با فیلمی متفاوت مواجه خواهیم شد، اما طبق معمول این‌گونه فیلم‌ها که در چند سال بعد از ساختشان به نمایش عمومی درمی‌آیند، با فیلمی ضعیف چه از نظر فیلمنامه و چه از نظر کارگردانی مواجه شدم. فیلم بیشترین گرته‌برداری را از فیلم "سرزمین خورشید" ساخته سال 1375 احمدرضا درویش دارد و البته بسیار ضعیف‌تر از آن فیلم است. چند دیالوگ ضد جنگ و به ظاهر حقوق بشری! که از زبان یکی از شخصیت‌های فیلم در اواخر داستان می‌شنویم، به احتمال زیاد موجب توقیف ده ساله فیلم بوده است. جالب اینکه در تیتراژ پایانی فیلم سال ساخت فیلم 1389 ذکر شده بود؛ این هم گویی راهی است مبتکرانه برای اثبات این‌که هیچ فیلمی در ایران به مدت ده سال توقیف نبوده است!

فیلم دوم: "راه آبی ابریشم" کارگردان: محمد بزرگ نیا.

"راه آبی ابریشم" یکی از فیلمهایی که در این چند ساله خرجهای زیادی پایش ریخته شده و الان که محصول کار را می‌بینیم، بدون شک با یکی از فیلمهای خوب ایرانی مواجه هستیم. فیلم خوبی که سعی دارد خود را از سایه فیلمهای مثل "دزدان دریایی کارائیب" دور نگه دار، ولی بی‌تاثیر از آن حال و هوا هم نیست، به خصوص اینکه متاسفانه کار موسیقی به آهنگسازی چینی سپرده شده است.(به هر جا سر میزنی این روزها در ایران جنس چینی می‌بینی و حالا انگار نوبت سینمای ماست که باید به جنس چینی عادت کنیم.) چرا تهیه کننده و بنیاد فارابی، کار ساخت موسیقی این فیلم را به کسانی مثل محمدرضا علیقلی، مجید انتظامی و ... که سابقه ساخت موسیقی در زمینه ایران و سرزمین ایران دارند نسپارده اند؟ کسانی که با سازهای ایرانی و فواصل آن بیشتر آشنایی دارند، و می‌توانستند فیلم را ایرانی‌تر کنند؛ هدفی که سازندگان مدنظر داشته‌اند، تا با آن اثبات کنند که خلیج فارس در قرن چهارم (و البته بسیار قبل‌تر از آن) محل آمد و شد کشتی‌های ایرانی و قوم پارسی بوده است؛ زمانی که هنوز اعراب شیخ نشینی چیزی به نام کشور نمی‌شناختند و به کار غارت و تجارت برده‌داری، همانطور که در فیلم می‌بینیم، مشغول بوده‌اند. جای خالی چند چیز به ظاهر جزیی ولی در کل جذاب هم در فیلم خالی است: فیلمبردار می‌توانست با هلی‌شات به دور کشتی‌های بادبانی ایرانی در دریا به زیبایی کار بیافزاید و عظمت حضور این دو کشتی را در دریا بیشتر به رخ تماشاگر بکشد. ضمن اینکه طراحی کشتی‌ها جالب است، ولی متاسفانه هیچ تزیین و نقاشی و رنگ و روی جذابی ندارند، با این تزیینات می‌توانستند این کشتی‌ها، که به نوعی خودشان کراکترهای اصلی فیلم بودند، جلوه‌گری بیشتری از نظر بصری داشته باشند. به هر حال دیدن این فیلم بدون شک حس ایرانی بودن و غرور ملی را تقویت می‌کند. باید به کارگردان و تهیه کننده فیلم دست مریزاد گفت.

فیلم سوم" چیزهایی هست که نمیدانی" کارگردان: فردین صاحب‌الزمانی.

از اینکه در این وادی بازهم نویسنده‌ای سینمایی، البته با سابقه کار در زمینه فنی فیلم‌ها، جرات کرده است و دست به نوشتن فیلنمامه و کارگردانی اولین فیلمش زده است، جای خوشوقتی است. ضمن اینکه اولین کار ایشان هم کار آبرومندی از آب درآمده است. به طوری که می‌توان امیدوار بود که در کارهای بعدی ضعف‌های فیلم فعلی از بین برود. نشان دادن تنهایی یک راننده تاکسی در شهری درندشت، که معمولا سگ صاحبش را نمی‌شناسد، بی برو برگرد هر فیلم‌شناسی را یاد فیلم "راننده تاکسی" مارتین اسکورسیزی می‌اندازد. البته خود فیلمساز هم در نمایی با خواندن سکانسی از فیلم مذکور به این امر صحه می‌گذارد. البته تنهایی "علی مصفا" بازیگر نقش راننده آژانس این فیلم با تنهایی "تراویس" راننده تاکسی فرق‌های بسیاری دارد. ضمن اینکه "تراویس" دارای وجدان اجتماعی بیدار شده ایست و برای همین هم در اواخر فیلم او را شخصی در قالب قهرمانی اجتماعی می‌بینیم، ولی اینجا راننده فیلم "چیزهایی هست..." بیشتر ناامیدی و زلزله و خرابی و تباهی را جلوه‌گر و القاگر است و نوعی سیاهی و تلخی بی هیچ کورسویی از امید، در فیلم موج می‌زند. فیلمساز برای تاکید بیشتر بر این تیره‌گی بی‌پایانش، سیاهی شب را انتخاب کرده است و بیش از نود درصد فیلم در شب، با فیلمبرداری و طراحی نور خوب "هومن بهمنش"، می‌گذرد. البته راهکار موثر برای زدودن سیاهی را نویسنده فیلم زلزله می‌داند و بس، زلزله‌ای که همه این روابط لرزان و تباه‌شده را به سامان برساند! تکرار کلمه "زلزله" در فیلم به نظرم بیشترین بسامد صوتی را داشت. در نمای زیبای پایانی فیلم هم البته فیلمساز تماشاگران را ناامید نکرده! و این اتفاق هولناک می‌افتد و به تبع همه چیز به زعم فیلمساز نابود می‌شود. تلخی در فیلمهای امسال موج می‌زند و این تلخی هم با توجه به وقایع یکی دو ساله اخیر بی‌دلیل نیست.

فیلم چهارم: "یه حبه قند" کارگردان: رضا میرکریمی.

کنار هم قرار دادن مرگ و زندگی، شادی عروسی و تلخی مراسم عزا را بسیار بهتر از فیلم "یه حبه قند"، فیلم ایران دیگری به نام "مسافران" اثر استاد بهرام بیضایی نشان داده است. اگر اینجا با جلوه‌هایی از زندگی سنتی با آدم‌های سنتی با دیالوگهای نچندان پخته‌ای در ارتباط  هستیم، آنجا با شخصیت‌هایی مواجه هستیم که در قالب زندگی مدرن، هر کدامشان حرفی برای گفتن داشتند و در راس آنها "خانم جان" با بازی شگرف مرحوم "جملیه شیخی" دمادم جلوه‌گری زندگی را در برابر مرگ به ما و به عروس و داماد فیلم "مسافران" القا می‌کرد. فیلم "یه حبه قند" با استفاده افراطی از عناصر و المان‌های قدیمی، در خانه‌ای مخروبه و به ظاهر سنتی، کراکترهای نچندان جاندار و شناسنامه‌دار و پخته و ملموس و استفاده از لهجه‌های مختلف، که گاه فهم دیالوگها برای بیننده خود به معضلی لاینحل تبدیل می‌شد، و در باطن استفاده توریستی از این جولانگاه سنتی، نوعی ارتجاع فرهنگی را در قالب سینما به نمایش می‌گذاشت. اصلا داستان ازدواج "کیوان" خارج نشین و متصل به دنیای غرب با "پسندیده" با خاستگاه سنتی و حضورش در این مکان با رنگ و لعاب فئودالی، و وارد شدن "قاسم" در اواخر فیلم و به نوعی پشیمانی "پسندیده" از آن تصمیم قبلی، که بهانه‌اش مرگ خان‌دایی است، را می‌توان ادامه حرف فیلنمامه نویس و فیلمساز در فیلم "خیلی دور، خیلی نزدیک" دانست. در آنجا هم دکتر با غفلت از سنت‌های ایرانی و خاستگاه اصلی‌اش، تنها زمانی می‌تواند از هلاکت بگریزد که دست به سوی این عناصر دراز کند و بتواند خود را از شن‌زار غرب‌زدگی ( به معنای شرق غربی سهروردی منظور است نه تعریف آل‌احمدی آن) نجات دهد. حضور کسانی مثل روحانی فیلم، بنا و کاسب و... در قالب شخصیت‌ها و با لهجه‌هایی از چهارگوشه کشور، هم تاکید بر همین دارد، که این خانه خانه ایرانی است و نبایستی با پیوندی غربی آن را به تباهی بکشانیم. توضیح این جملات هر کدام می‌تواند همراه با مصداق و تعریف و نکته به نکته پیش برود، ولی فعلا این نوشته کوتاه حوصله این موشکافی‌ها را ندارد. در مجموع "یه حبه قند" توانسته بود با استفاده از بازیگران خوب، و با پول خوبی که صرف رنگ و لعابش شده و استفاده از حوصله تماشاگر، او را تا صد و بیست دقیقه به نشستن و دیدن فیلم راضی نگه دارد.


 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر-3
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩  

روز سوم: شش فیلم با یک کارت

"داوود و قمری": کارگردان آیدا پناهنده.

اسم "آیدا پناهنده" به عنوان کارگردان که قبلا از او فیلم‌های کوتاه خوبی را دیده بودم و "کیانوش عیاری" به عنوان تهیه کننده فیلم - البته به کمک گروه اجتماعی شبکه اول سیما - کافی بود، تا صبح روز هجدهم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه را با اولین فیلم بلند ایشان شروع کنم و امیدوار باشم که فیلم خوبی می‌بینم. البته در پایان فیلم، جواب اعتماد به احساس خودم را گرفتم، و با فیلمی ساده و روان مواجه شدم که مثل دیگر فیلم‌هایی که در این چند ساله عیاری پشت آنها ایستاده، قابل تحمل و تامل است. سال گذشته هم عیاری  فیلمی از "شبنم عرفی نژاد" را تهیه کرده بود، به نام "پشت در خبری نیست" که فیلمی ساده و در عین حال جذاب بود، و به نظرم یکی از شگفتی‌های جشنواره پارسال در کنار چند فیلم اولی دیگر، که متاسفانه اصلا دیده نشد و تقریبا یک سال بعد از نمایش فیلم در جشنواره، تنها یک جایزه بازیگری نصیب فیلم شد از طرف داوران انجمن منتقدان در شب منتقدان که به نظرم کافی نبود... بگذریم. فیلم "داوود و قمری" فیلم جستجو است، جستجوی آرامش، صدای طبیعت، دوری از هنجارهای پیچیده زندگی شهری، دوری از هیاهو، گرایش به سادگی و... که کسب تحمل و رسیدن به این آرامش "صدای قمری" در این جنگل آسفالت، خود موجب شگفتی نابی است که شاید تنها یک صدابردار فیلم به عنوان شخصیت اصلی، که سر و کارش با صدا بیشتر از دیگر عوامل یک فیلم است، می توانست این داستان را جلو ببرد. صدابرداری که نقشش را "هومن سیدی" به خوبی بازی می کند، گویی در این اودیسه زمینی، سرگردان و واله به دنبال یک صدای تک و ناب است که یافتنش با اینکه در ابتدا پیش پا افتاده و ساده می رسد، چه به خیال او و چه به خیال تماشاگران فیلم، ولی در نهایت به معضلی پیچیده تبدیل می‌شود که یک روز کاری یک خانواده کوچک زن و شوهری را تحت تاثیر قرار می‌دهد. آن‌ها در ابتدای روز دوم، دیگر زن و شوهر ابتدای روز اول فیلم نیستند. نه شوهر- صدابردارکه بالاخره موفق می‌شود صبح زود صدای قمری را ضبط کند، و می‌رود تا صدای ضبط شده را به صاحب کارش بدهد؛ و نه زن جوان که در کار تزیینات سفره عقد است و روز قبل با اصرارش بر گرفتن پول بیشتر برای کارش از یک زوج در آستانه ازدواج، موجب آزار آنها را فراهم آورد. هر دو دریافت و شناختشان از زندگی با از سرگذران یک تجربه ساده حتما متفاوت از روزهای قبل است. تجربه ای که به نظر خیلی ساده می‌رسید، ولی در نهایت درسی خوبی به آن‌ها داد.

"سیزده 59". کارگردان: سامان سالور.

سامان سالور را با دو فیلم می‌شناختم : "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" فیلمی آوانگارد و متفاوت که چند جایزه جهانی هم برد و دیگری فیلم مستند "دیازپام صد" در باره "محسن نامجو" نوازنده و خواننده متفاوت این سال‌ها، که بازهم نوآوری و خلاقیت آن باعث شده بود، از دیگر مستندهای پرتره متفاوت به نظر برسد. ولی فیلم "سیزده 59" که در حیطهٔ فیلم‌های "مسائل و مشکلات رزمندگان بعد از جنگ" قرار می‌گیرد، هم‌چون "آژانس شیشه ای" حاتمی‌کیا، "پاداش سکوت" مازیار میری،"سنگ، کاغذ، قیچی" سعید سهیلی و... که در هر دو فیلم اولی "پرویز پرستویی" نقش رزمنده جامانده و وامانده از چرخ زندگی پشت جبهه را بازی می کند و اینجا هم همان نقش را تقریبا بدون هیچ نوآوری به اجرا درمی آورد؛ هیچ نشانی از فیلم‌های قبلی او ندارد که هیچ، بلکه گرتره برداری از یکی دو فیلم خارجی است که چندان هم در آداپته آن فیلم‌ها موفق نبوده است. عمده ترین این فیلم ها "خداحافظ لنین"(2003) به کارگردانی ولفگانگ بکر است. در فیلم "سیزده 59" حتی منطق اجرا هم زیرسوال می‌رود. راه افتادن فردی که بعد از بیست سال از کما درآمده، حتی بعد از ماه‌ها فیزیوتراپی، تقریبا غیرممکن است؛ چه برسد به بالا و پایین رفتن در مکان‌های شلوغ تهران و وسط بزرگراه‌های بزرگ آن پیاده روی کردن، که آدم سالم هم از آن وحشت دارد. اصلا به هوش آمدن افراد مرگ مغزی تقریبا غیرممکن است، آن هم بعد از بیست سال، امر محالی  که فیلم سعی دارد بقبولاند که معجزه است. بعد از دیدن فیلم البته این فکر ولم نمی‌کرد که گویی فیس آفی صورت گرفته و جای حاتمی کیا (با دو فیلم اخیرش) با سامان سالور (با توجه به فضای فیلم‌های قبلی اش) در طی یک عمل جراحی معجزه آسا تغییر کرده است.

"آفریقا". کارگردان: هومن سیدی.

امروز هومن سیدی دومین شگفتی‌ اش را آفرید. یکی بازی روان و ساده اش در نقش "داود" در فیلم "داود و قمری" که شرحش رفت؛ و دیگری فیلمی که اولین فیلم بلندش بود. موتور فیلم در ابتدا کند پیش می رفت و از وقتی که سه دوست فیلم وارد خانه ویلایی لواسان می‌شوند و متوجه می‌شویم که ماموریت آنها نگهداری از یک گروگان زن است تا طی معامله ای پنجاه میلیون تومان را برادرش بیاورد تا آزاد شود، تازه تماشاگر درگیر ماجرایی می‌شود که نشان از پایان روشنی هم ندارد. "شهاب حسینی" اغلب نقشش را در سکوت بازی می کند و همه جلوه بازی زیبایش در نگاه های نافذ و به یاد ماندنی و میمیک صورت جلوه گر است. او تنها جایی چند کلامی زمزمه می‌کند که به مادرش از طرف دختر گروگان گرفته شده، اهانت می‌شود. "شهاب" اندک اندک به دختری دل می‌بندد که در اولین برخوردش با سیلی محکم به هوشش آورده است و سرآخر به نظر می‌رسد که با بردنش به سوی درمانگاه قصد دارد تا جان دختر را نجات بدهد؛ گرچه در این میان تا پایان فیلم هم نگاه‌های او به دختر همسایه برایم لاینحل باقی می‌ماند. "جواد عزتی" را با حرافی‌های سرسام آور و عصبی اش، تازه وقتی به جا می آورم که "بابای اتی" در قهوه تلخ است که شروع می‌کند مثل آن‌جا به کشیدن کلماتش و برای اطمینان از این که اشتباه نکرده‌ام، از فرد بغل دستی میپرسم این همان "بابایی" نیست و جواب مثبت می‌گیرم. بالاخره شکل و شمایل جدید این بازیگر من را به شک انداخته بود. به هر حال در کنار بازی ضعیف زن گروگان گرفته شده و بازیگر دیگر مرد، بازی "شهاب حسینی" و "جواد عزتی" نمود بیشتری داشت. این فیلم  نشان داد که موفقیت فیلمهای کوتاه "سیدی" در روند رسیدن به این فضا بی تاثیر نبوده است. فیلم او می‌تواند یکی از امیدهای برگزیده فیلم اولی‌ها باشد در جشنواره بیست و نهم.

 

"ورود آقایان ممنوع". کارگردان: رامبد جوان.

بعد از دیدن سه فیلم جدی، که دوتای آخری علاوه بر جدی بودن تلخ هم بودند، دیدن یک کار کمدی خوب و جمع و جور از "رامبد جوان" خستگی را از تنم به در کرد، ضمن اینکه این ماراتون فیلم دیدن را باید با دیدن دو فیلم دیگر ادامه می‌دادم. خنده بی بروبرگرد خستگی را از تن آدم به در می کند و همان‌طور که افراد به روزی چند بار خندیدن احتیاج دارند، جامعه هم به خندیدن به کم و کاستی هایش در آینه های روبرویی مثل سینما و دیگر رسانه ها احتیاج دارد، که این مهم متاسفانه در جامعه ما زیاد جدی گرفته نمیشود. فکر کنم تنها کسی که یک تنه دارد جور فیلمهای کمدی غیرسخیف و خوب را در سینمای فعلی ایران می کشد "رامبد جوان" است و بس. سال گذشته او با فیلم "پسر آدم، دختر حوا" توانست نظر منتقدان را به سوی خودش جلب کند - با اینکه زمان فیلم و داستان فیلم کمی کشدار بود - و امسال هم با فیلم جمع و جور"ورود آقایان ممنوع" که به نوعی باز در همان حال و هوای دست انداختن عقاید تند و تیز فمنیستی بی پشتوانه در جامعه نسوان است. "ویشکا آسایش" با دو گریم متفاوت در اولین فیلم کمدی اش به خوبی ظاهر شده است. "رضا عطاران" طبق معمول، بازی بانمک و شیرینی دارد! و "مانی حقیقی" را در کسوت دکتری جدی با طنزی تا به حال ندیده شده در بازیش شاهد هستیم. فیلمی که به نظر میرسد به فروش خوبی در اکران سال آینده، و شایدهمین نوروز نود، دست یابد.

"فرزند صبح". کارگردان: بهروز افخمی.

نمی دانم کارگردان برای دیدن تدوین جدید فیلمش به سالن نمایش کاخ جشنواره آمده بود یا نه! ولی برق فلاش دوربین عکاسان در پایان فیلم در سالن، تازه متوجهم کرد که "افخمی" در جمع تماشاگران فیلم نشسته است. با اینکه سالن نمایش در ابتدای فیلم پر از تماشاگران مشتاق برای دیدن این محصول پرخرج و پروژه طولانی بود، ولی در آخر غیر از اینکه خالی از تماشاگران مشتاق ابتدایی شد، به وسیله تفریحی برای حاضران که در بیرون از سالن چیزی دندانگیری برای وقت تلف کردن نداشتند، تبدیل شده بود. هر چند دقیقه یک بار جمعی از تماشاگران با تشویق‌های عصبی و خنده و سوت به فیلم "فرزند صبح" اعتراض می‌کردند، وضعیتی که برای فیلم "زمهریر" پارسال در همین سالن از سر گذراندیم. و شگفتی از این‌ که فیلم حاضر در باره شخصیتی ساخته شده است که پایه گذار جمهوری اسلامی است و باید حداقل با فیلنامه ای مواجه شویم که در شأن یک رهبر فقید دینی و انقلابی باشد نه در حد یک فیلم کودکانهٔ حوصله بر ضعیف، که موجب شود دیدنش اینگونه مورد ملامت حاضران در سالن قرار گیرد. متأسفانه حتی کوچکترین توجهی به فیلمبرداری و تدوین فیلم صورت نگرفته بود، در ابتدای فیلم با لانگ شاتی مواجه می‌شویم که مثلا زمانش صد و چند سال پیش بود، ولی در انتهای قاب جاده و اتوبان و حرکات ماشین و خطوط انتقال برق و... دیده میشد! و همه انگشت به دهان می ماندند که چند چشم باید فیلم را می دید تا پی به این خبط بزرگ ببرد؟ در چند صحنه که تراولینگ احتیاج بوده هم ریل تراولینگ به وضوح در قاب وجود داشت. فقط مانده بود منشی صحنه و بوم من و...هم دیده شوند. البته می‌توان این بهانه را آورد که فیلم قرار بوده است سوپراسکوپ پخش شود و به همین دلیل این خطاها به نوعی در آن قاب حذف می شده است، ولی اگر امکان پخش سوپراسکوپ نیست چرا فیلم را نمایش می‌دهند که اینگونه موجب خنده حاضران واقع شود. جنبه منفی دیگر فیلم، دوبله فیلم بود که فیلم را واقعا زمین زده بود، استفاده از لهجه من درآوردی و عدم یکدستی آن‌هم طبق معمول در کار دوبلورها موج می‌زد. باید چه اتفاقی بیافتد که متوجه شویم که دوره دوبلورها در فیلمهای ایرانی به سرآمده و جز این‌که کار فیلمسازان خارجی را به نوعی خراب کنند فعلا کارکرد دیگری ندارند. اصلا چه سیاستی موجب میشود "افخمی" به عنوان کارگردان این کار حیثیتی برگزیده شود که در چند فیلم تاریخی دیگر هم نشان داده چندان علاقه ای به برجسته کردن شخصیت تاریخی محوریش ندارد، به خصوص هر تصمیم گیرنده منصفی می‌توانست با دیدن فیلم "جهان پهلوان تختی" از ایشان پی ببرد که ایشان جز این‌که آن شخصیت تاریخی را به شکلی نامنصفانه و در میان قصه های بی ربط بپیچاند کار دیگری از دستش برنمی آید. حیف این همه پول و انرژی که صرف این کار شده است. این فیلم بی شک معرفی بدی است از پایه گذار انقلاب اسلامی برای نسل‌های بعد...فکرش را هم که می کنم که فرزندان ما با این فیلم می خواهند با شخصیت ایشان آشنا شوند حالم بد میشود. و شاید غائله به اینجا هم ختم نشود و برای معرفی ایشان فیلم به خارج هم فرستاده شود، که صد چندان کار پیچیده تر و اسفناک تر خواهد شد.

"مرهم". کارگردان: علیرضا داود نژاد.

بعد از فیلم "تیغ زن" فیلم دیگری از داودنژاد ندیده بودم. فیلم وحشتناکی که موجب سردرد بیست و چهار ساعته شد در زمان دیدنش. ساعت دوازده نیمه شب، بعد از کدورتی که از دیدن فیلم قبلی "فرزند صبح" برایم پیش آمده بود، به تماشای فیلمی نشستم از داودنژاد به نام "مرهم" که مثل "مصائب شیرین" با داد و بیداد و جر و بحث مادربزرگ و نوه بر سر همدیگر شروع می‌شد. اما بعد از یک ربع فیلم با فلاش بک مسیر دیگری را پیمود. دختر فراری، که به خوبی نقشش را "طناز طباطبائی" بازی کرده است، مورد حمایت مادربزرگ پیرش قرار می‌گیرد. حمایتی شگفت که حتی تا حد دادن پول و همراهی کردنش برای خریدن مواد مخدری به نام شیشه پیش می‌رود. مادربزرگ در مقابل اراذل و اوباش با همان جسم چروکیده و رنجورش سینه سپر میکند و حتی شاهد مصرف مواد توسط نوه اش می شود و به دنبال او تا متل قو، سلمانشهر فعلی، می رود که خواهرش، همان احترام السادات ابتدای فیلم در آنجا زندگی می‌کند. بالاخره دخترفراری بعد از سرگذراندن تجربه های تلخ در متل قو، به آغوش مادربزرگش بازمی‌گردد. همه حرف فیلم این بود: بچه ها را حتی اگر فراری شدند از خانه و زندگی، تنها نگذاریم، شاید در جایی سرشان به سنگ خورد و دوباره خواستند از اول شروع کنند. به راستی که اغلب فرارها به خصوص دختران جوان، به این علت به عمق بیشتری در خلاف و بزه میرسد که فرد بزهکار یقین دارد دیگر کسی از خانواده اش، کانون اصلی امنیت و آسایش، نیست تا او را با آغوش باز بپذیرد و در نتیجه روز به روز بیشتر در باتلاق فرو می‌رود. مادربزرگ فیلم "مرهم" داودنژاد، گرچه شکلی آرمانی و تقریبا ناباورانه در این روزگار دارد، ولی حداقل این خاصیت را دارد که بتواند الگویی باشد برای والدینی که با چنین معضلی در روزگار سخت کنونی در ارتباط با فرزندانشان دست به گریبانند."مرهم" هر چه بود از فیلمهای اخیر داودنژاد دردمدارتر بود.


 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 2
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩  

یکشنبه 17 بهمن 1389.

روز دوم: فقط یک فیلم.

از چهار فیلمی که قصد دیدنش را داشتم، دو فیلم را از نیمه رها کردم و هواخوری در کنار برج میلاد را بر نشستن و دیدن فیلم‌هایی که تقریبا هیچ حرفی برای گفتن ندارند ترجیح دادم. فیلم سومی هم که مجبور به نشستن شدم و تا انتها دیدم، راستش راهی برای فرار از میان صندلی ها پیدا نمی‌کردم وگرنه همان اواسط فیلم فرار را بر قرار ترجیح می‌دادم. اما دو فیلمی که تحمل دیدن بیشتر از چند دقیقه‌اش برایم مقدور نبود: "برف روی شیروانی داغ" به کارگردانی: محمدهادی کریمی؛ "جعبه سیاه":محمدرضا اسلاملو. اولی که راستش اصلا از جنس این‌گونه فیلم‌ها خوشم نمی‌آید و دومی هم که در چند دقیقه ای که دیدم، بیشتر طرح ژنریک! "مایکل مور" را در قالب آقای "اسلاملو" مشاهده کردم و نه چیز دیگر، که دیدن ادامه فیلم برایم مقدور نبود. ضمن اینکه اغلب دوستان و منتقدان و نویسندگان گرامی در کاخ جشنواره متعجب از این قضیه بودند که چطور فیلمی مستند که ساختار نو و موضوع بکری و...هم ندارد، فقط به خاطر ضدآمریکایی بودن، می‌تواند در بخش مسابقه جشنواره قرار بگیرد، ولی فلان فیلم کار فلان کارگردان معروف نه! البته این تصمیم ها چندان هم در جشنواره بیست و نهم شگفت‌انگیز نیست و می توان مثال‌های بیشتری هم از همین نوع زد...بگذریم.

"چشم". کارگردان: جلیل رستمی.

راستش میان صندلی‌های سالن گیر کردم! (و بعد از آن تصمیم گرفتم که موقع نشستن و فیلم دیدن در صندلی های اول یک ردیف جا بگیرم تا موقع بیرون رفتنم در اواسط یک فیلمی که خوشم نیامده، مزاحم فیلم دیدن دیگران نشوم) و فیلم را به هر ضرب و زوری شده تا به آخر تحمل کردم، فیلم "چشم" یا شایدم "چشم!" (به فتح اول) به کارگردانی :"جمیل رستمی" بود. البته من هیچ کاری قبلا از ایشان ندیده بودم، ولی دوستانی که فیلم‌های محلی و کردی از ایشان دیده بودند، انتظار داشتند که فیلمی در همان مایه‌ها ببینند. ولی متأسفانه کارگردان، فضای بالا شهری تهران و دغدغه‌های روشنفکری و مشکلات احساسی و جنسی یک زوج ثروتمند را به رفتن در میان قوم خویش و نشان دادن دغدغه‌های آنها ترجیح داده بود؛ و همین ادای فیلم‌سازی در فضای شهری موجب خنده و تمسخر تماشاگران حاضر در سالن سینما که اغلبشان بیشتر از کارگردان با اینگونه فضاها آشنا هستند را فراهم آورد. از قوم کرد فقط تکه هایی از آوازهای اساتید آن دیار را گاه‌گداری می‌شنیدیم که به ظاهر زن حاضر در فیلم "لادن مستوفی" به روی آنها تحقیق می‌کرد و دیگر هیچ. البته این مصیبت سر دیگر فیلمساز آن دیار هم آمده است. او هم در فیلم‌های اخیرش نشان دادن دغدغه‌های قومشان را کنار گذاشته است و به فضای شهری و معضلاتی پرداخته که اصلا درد او نیست و برای همین هم نمی‌تواند حرفی برای گفتن داشته باشد:"بهمن قبادی". او که با جدا شدن از موضوعات قوم خودش و ساخت فیلمی مثل "کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد" چندان آینده خوبی از لحاظ فیلمسازی را نمی توان برایش انتظار کشید...

"آقا یوسف": کارگردان علی رفیعی.

این فیلم دکتر علی رفیعی هم مشکل فیلم اول ایشان را یدک می کشد: "شخصیت پردازی" ناقص. با اینکه بازی "مهدی هاشمی" و "هانیه توسلی" در نقش پدر و دختر، موجب گرمی فیلم است و هر دویشان نمی گذارند فیلم به ورطه کسالت بیافتد، ولی به علت اینکه چندان با موشکافی به شخصیت این دو در فیلمنامه پرداخته نشده است، آن چنان که باید و شاید نمی توانند با تماشاگران رابطه عاطفی عمیق برقرار کنند و در نتیجه "کاتارسیسی" هم اتفاق نمی افتد. البته معترفم داستان فیلم جذابیت لازم برای یک فیلمنامه را داراست، ولی به علت نزدیک نشدن زیاد به شخصیت ها نمی توان قضاوت درستی در باره‌ رفتارشان داشته باشیم. چرا شخصیت پدر مجبور است نظافتچی بودن در خانه های بالا شهری را برای جبران کسری حقوق بازنشستگی خود انتخاب کند؟ چرایی که به درستی در فیلم جواب داده نمی شود. اما با توجه به فیلم‌هایی که تاکنون در جشنواره دیده ام، باز فیلم "آقا یوسف" نسبت به آنها در مقامی بالاتر می ایستد و آن هم به خاطر داشتن امتیاز داستانگویی روان فیلم است و بس. البته ناگفته نماند که در این فیلم هم مثل فیلم قبلی ایشان، بساط پخت و پز و آشپزی و سفره ایرانی، هم‌چنان برقرار بود.


 
بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 1
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩  

بالاخره دوباره سالی گذشت و به فصل بهاری سینمای ایران رسیدیم و امسال هم مهمان کاخ جشنواره در برج میلاد تهران هستم. کش و قوس ها و بگیر و ببندهای کارگردانان و تهیه کنندگان فیلمها با اعضای انتخاب جشنواره بیست و نهم و دعواهای قبل از جشنواره هر چه هست و اینکه کدام فیلم درکدام بخش قرار گرفته است ،با اینکه در قضاوت حتی منتقدان و نویسندگان سینمایی در باره فیلمها بی تاثیر نیست، چندان برایم مطرح نیست و میدانم آنچه سر آخر باقی میماند، خود فیلمها هستند که به معرض قضاوت عمومی گذاشته میشوند، و سره از ناسره جدا میشود. البته آنچه سعدی والا مقام در باره سخن گفته است در باره فیلمها نیز درست است: " مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید." اغلب تهیه کنندگان چه دولتی و چه غیر دولتی و کارگردانها توقع دارند که از تولیداتشان تعریف و تمجید شود، ولی آنچه که دیگر در زمانه معاصر نمی توان معامله کرد، عقل و قضاوت جمعی مردم است که بهترین داوران جشنواره های این چنینی هستند.

روز اول: شانزدهم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه.

فیلم اول: "باد و مه"، محمد علی طالبی.

روز اول نمایش فیلم در برج میلاد از همان فیلم اول جابجایی وجود دارد. سه ربعی که فیلم "باد و مه" محمدعلی طالبی را می دیدم، تصور می کردم "خانه امن است" ناصر رفایی را میبینم، بعد که از فیلم زده شدم و به بیرون از سالن نمایش آمدم، تازه فهمیدم که نام فیلم چه بوده است! آنجا بود که به خودم گفتم عجب فیلمی را از دست دادم، چرا که "باد و مه" فیلمی است که در کنار فیلم امسال اصغر فرهادی "جدایی سیمین از نادر" به جشنواره برلین رفته است. ولی با کمی تامل از خودم این سوال را پرسیدم: اگر فیلم خوب بود و اگر کارگردان توانسته بود تو را جذب فیلم کند اسم و رسم کارگردان چه تاثیری میتوانست داشته باشد در دیدن فیلم؟ دریافتم که اغلب اوقات هر چقدر هم بخواهیم در مقابل اسم کارگردان ها و ستاره های یک فیلم  مقاومت کنیم، بی تردید در نگاه ما به فیلم بی تاثیر نیست. اینکه بدانیم این کارگردان چه فیلمهایی را قبلا کارگردانی کرده است، فیلم توسط هیئت انتخاب چه جشنواره خارجی مورد توجه قرار گرفته، و... بی تردید در نحوه قضاوت بی تاثیر نیست. ولی باز یاد آن جمله سعدی افتادم که "مشک آنست..." رسیدن به این مرحله که بدون در نظر گرفتن سوابق یک کارگردان و اسم و رسم بازیگران و دیگر عوامل یک فیلم، به صورت مجرد به قضاوت همان فیلمی بنشینیم که در حال دیدنش هستیم هم به نظرم کاری است کارستان که از عهده هر کسی برنمی آید. به هر حال فیلم "باد و مه" نتوانست جذبم کند، چه به برلین رفته باشد چه نرفته باشد، چه طالبی "کیسه برنج" و "چکمه" و "تیک تاک" و... کارگردانی کرده باشد چه نکرده باشد!

 

 فیلم دوم: "مرگ کسب و کار من است"، کارگردان: امیر ثقفی.

"امیرثقفی" را هم میتوان مثل "حامد کلاهداری" و "شاهد احمدلو" از بازیگران خردسال سالهای پیش سینمای ایران دانست که حالا با عشق به هنر هفتم به مرحله ای رسیده که میتواند خودش فیلمنامه ای بنویسد و کارگردانی کند و به معرض قضاوت دیگران بگذارد. فیلم اول "امیر ثقفی" یک سر و گردن از فیلم اول دو نفری که اسم بردم بالاتر نشسته است. کارگردان فیلم با تکیه بر فیلمنامه ای که معلوم است زحمت زیادی برای نوشتن آن کشیده شده است، اجرایی فوق العاده را به تماشاگرش ارائه میدهد یا به عبارتی دیگر کارگردانی مسلط "ثقفی" باعث شده تا زحمت دیگر عوامل فیلم هم هرز و هدر نرود. فیملبرداری درجه یک در شرایط سخت کوهستانی و سرد کوههای البرز با لانگ شاتهایی ناب و به یاد ماندنی کار "نادر معصومی" ، که به همراه برادر کارگردانش "خسرو معصومی"  سه گانه ای دراین فضاها ساخته، تسلط بی چون و چرایش را بر این محیط و لوکیشن ها به رخ تماشاگر کشیده است؛ تدوین خلاقانه فیلم که در خدمت فیلم است و به روانی فیلم بسیار کمک کرده است؛ موسیقی تاثیرگذار آن که اثر "کارن همایونفر" است گویی در فیلم عجین شده و تاثیر فیلم را بر بیننده بیشتر کرده است؛ به همراهی بازی خوب بازیگران به خصوص "پژمان بازغی" و "امیر آقایی". گرچه فیلم صحنه های تلخ و گاه آزاردهنده ای هم دارد و به خصوص دیدنش برای تماشاگران سانتی مانتال این روزهای سینمای ایران که به هپی اندهای آبکی عادت داده شده کمی صقیل است، ولی این تلخی چیزی جدای از واقعیتهای بسیار تلخ تر اطرافمان نیست و به نظر میرسد این تلخی بر اتمسفر کلی فیلم تحمیل نشده است، بلکه برگرفته از داستانهایی است که بسیاری از روستائیان تهی دست برای لقمه ای نان، از سر گذرانده اند؛ و به زعم فیلمساز، جایی که در سکانس پایانی فیلم شاهد هستیم بازهم بدون عبرت گیری - در جهان فقر عبرت گیری بیشتر به شوخی شبیه است تا پند تاثیرگذار اخلاقی - گروهی راهی هستند تا کابلهای برق را سرقت کنند، از سر خواهند گذراند. تنها کورسوی امید در این جهان تلخ، "ننه عباس" است، کسی که بالاخره انتظارش سر می آید و به پسر زندانی اش می رسد. امیدوارم که این فیلم تنها فیلم خوب کارگردانش باقی نماند و در آینده بازهم با فیلمهای خوب دیگر این فیلمساز جوان چنین بر سر ذوق بیایم.

فیلم سوم: "آینه های روبرو" کارگردان: نگار آذربایجانی.

این فیلم هم کار اول کارگردان است و به پشتوانه تهیه کننده خوبش "فرشته طائرپور" توانسته تا موضوعی بحث برانگیز و به نوعی تابو در فضای بسته اخلاقی و سنتی ایران را به خوبی مطرح کند. فضایی که نشان دهنده بیشترین سعی و تلاش پدر یک خانواده برای مخفی نگهداشتن مشکل دختری است که بیشتر احساس پسر بودن میکند تا دختر بودن. نقش دختر(پسر) "آتیه" یا "اتی" را کارگردان به درستی به بازیگری سپرده که قبلا هم از او بازی خوبی در فیلم "آفساید" جعفرپناهی دیده بودم، بازیگری که شکل و شمایل و حرکات و حتی میمیک صورتش جلوه ای  پسرانه و خشن را به نمایش میگذارد تا ظرافت و لطافتی زنانه را. "آتیه" شخصیت اصلی فیلم در برخورد و سپس دوستی با زنی که به نوعی نماد سنتگرایی است، میتواند بر مشکلش غلبه کند و راهی خارج شود تا عمل تغییر جنسیت را انجام دهد. اشاره به مشکلات بعد از عمل و تغییر جنسیت و ارتباط تغییرشکل یافته این افراد با اطرافیانشان، یکی از نکات برجسته فیلمنامه است. البته فیلم چندان از داستان پیچیده و درگیرکننده ای برخوردار نیست و به نظر میرسد تمرکز عوامل اصلی فیلم بر مطرح کردن مشکل اینگونه افراد آنان را از دیگر جنبه های جذابیت فیلم، به خصوص داشتن فیلمنامه ای جذاب ، غافل کرده است؛ به طوری که از اواسط فیلم میتوان پایان خوش فیلم را به راحتی حدس زد. اما همین عرضه موضوع در همین حد هم در سینمای به شدت محافظه کار ایران غنیمتی است و باید از تهیه کننده و کارگردان متشکر بود.

فیلم چهارم:"خانه امن است."کارگردان: ناصر رفائی.

سومین فیلم این کارگردان با کار اولش "امتحان" متاسفانه فاصله زیادی دارد. رفائی که در فیلم "امتحان" تسلطش را بر گرداندن صحنه های شلوغ و پرتنش نشان داده بود، در اینجا با بهره گیری از یک فضای نچندان جذاب، نتوانسته بود تماشاگرش را راضی کند که داستان کشدار و طولانی بچه های یک خوابگاه شبانه روزی را تا به آخر ببینند و با آنها ارتباط حسی برقرار کنند. علاوه بر طولانی بودن فیلم، گویی نسخه های مفقود شده ای از یک فیلم اوایل دهه شصت را در اواخر دهه هشتاد به تماشا نشسته ایم. دهه ای که سینمای کشور همه هم و غم اش تشویق و ترغیب جوانان کشور بود برای دفاع کردن از آن و چه موفق و چه ناموفق سالهاست که به پایان رسیده است. البته شاید بتوان از جنبه تاریخی به فیلم نگاه کرد و نشان دادن آن روحیه را که در این زمان  کمتر رنگی از آن در بین جوانان ما وجود دارد را بهانه ساخت و نمایش فیلم دانست، ولی کارگردان انگار تجربه و تسلط دهسال پیش خود را در فیلم "امتحان" به فراموشی سپرده و درست مانند کارگردان فیلم اولی که بسیاری از ظرافتهای جذب تماشاگر را نمیداند عمل می کند.

فیلم پنجم: "سوت پایان" کارگردان: نیکی کریمی.

خانم "کریمی" در مقام کارگردان در سومین فیلمش هم، مثل دو فیلم قبلی، بر مشکلات  زنان فیلمش متمرکز است. اینجا دفاع از زنانگی و تن ندادن به ذلت و در نهایت اعدام کسی که از خودش یا دخترش حمایت کرده است، در غالبی نو به نمایش درآمده است. فیلم با استفاده از بازیگران حرفه ای، و فیلمبرداری که بارها تسلطش  بر کارش را نشان داده "تورج اصلانی" توانسته حرفش را به راحتی در فضایی رئالیستی و گاه ناتورالیستی ناب بزند. در اواخر فیلم، جایی که مستندساز "نیکی کریمی" و دختر مجرم و دوست و وکیل مجرم، در خارج از زندان قزل حصار به انتظار نشسته اند تا حکم اجرا شود و رفت و آمد خانواده مقتول و... یکی از تاثیرگذارترین و سختترین صحنه های فیلم به خوبی و روانی به اجرا درآمده است. متاسفانه هنوز که هنوز است دفاع از ناموس و شرافت یک زن و اثبات آن در دادگاه ها بسیار سخت و تقریبا غیرعملی است، به طوری که این سختگیری باعث میشود که یا زنان علی رغم میلشان تن به هر خفتی بدهند یا بعد از درگیری و دفاع از خودشان روانه زندان شوند و به انتظار قضاوت نچندان عادلانه ای بمانند که سرنوشت زن زندانی فیلم کریمی هم شامل همین احکام است. ضمن اینکه جامعه مردسالار و احساساتی ما هم مرگ هر مردی را به هر علتی و با هر بزه ای را تاب نمی آورد و بیشتر در پی انتقام گیری و قصاص است تا بخشش و تامل در چگونگی رفتار مقتول.  فیلم "سوت پایان" این معضل اجتماعی را به خوبی و درست مطرح کرده است.

فضای تلخ و پر از تنش  سه فیلم "مرگ کسب و کار من است"،"آینه های روبرو" و "سوت پایان" و پایان تراژیک دو فیلم اول و آخر، نشان از تنش های اجتماعی عمیقی دارند، که هنوز نتوانسته ایم به خوبی در جامعه حل و فصلشان کنیم.

حاشیه ها:

  • - در قسمتی از کاخ! جشنواره بنیاد بازیهای رایانه ای تجهییزاتی را فراهم کرده که احتمالا سینماگران و هنرمندان و منتقدان و نویسندگان! محترم با آخرین دستاوردهای تکنولوژی شرکتهای معظم نینتندو و سونی و مایکروسافت آشنا شوند. من هم فرصت را برای شکستن فضا غنیمت شمردم و با کینکت ایکس باکس چند دقیقه ای بازی کردم و استفاده از دسته های موو سونی را تجربه کردم. چند نفری را هم درگیر این بازیها کردم و خودم هم علی رغم ضرب دیدگی پایم در استخر از بیحرکتی درآمدم. لذت بخش بود.
  • - دفاع دو کارگردانی که در جشنواره امسال مورد تقدیر و بزرگداشت قرار گرفته اند از کارگردانی که با حکمی سنگین محروم از خلاقیت شده است، در افتتاحیه جشنواره را باید به فال نیک گرفت. انگار کارگردانهای قدیمی هنوز حرفی برای گفتن دارند. تشکر از مسعود کیمیایی که نشان داد، مرام بازی در فیلمهایش بی پشتوانه نیست و خانم درخشنده که فیملهای اخلاقی و تربیتی اش برای خود سبکی در سینمای ایران آفریده است.

 
سینمای استاندارد
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩  

امروز چهاردهم آذرماه، روز آخر جشنواره ای است به نام تصویر استاندارد. برگزارکنندگان این جشنواره از من هم در باره سینمای استاندارد، و افراد استاندارد حاضر در سینمای ایران، سئوال کرده بودند. متن جواب های من، همراه با پرسش ها:

  • 1- بهترین سالن سینما: مجموعه سالنهای سینما آزادی
  • 2- بهترین دفتر تولید و پخش: فیلمیران
  • 3- بهترین استودیو: ؟
  • 4- بهترین مدیر فیلمبرداری: حسین جعفریان
  • 5- بهترین تهیه کننده: منوچهر محمدی
  • 6- بهترین مدیر فرهنگی و هنری سینما: محمد آفریده (در زمان ریاست)
  • 7- بهترین کارگردان: اصغر فرهادی
  • 8- بهترین فیلمنامه نویس: اصغر فرهادی
  • 9- بهترین بازیگر مرد: حمید فرخ نژاد
  • 10- بهترین بازیگر زن: فاطمه معتمد آریا
  • 11- بهترین تدوینگر: هایده صفی یاری
  • 12- بهترین طراح صحنه و لباس: محسن شاه ابراهیمی
  • 13- بهترین صدا بردار: نظام الدین کیایی
  • 14- بهترین صداگذار: محمدرضا دلپاک
  • 15- بهترین طراح چهره پردازی: عبدالله اسکندری
  • 16- بهترین طراح جلوه های ویژه: عباس شوقی

 

  • 1- به نظر شما معیارهای فیلمسازی استاندارد در ایران چیست؟

البته پاسخ به این پرسش به خودی خود بسیار بحث برانگیز است، اما اگر استاندارد را طبق تعریف کتاب لغت فرهنگ معاصر ایران: «مطابقت و هماهنگی با معیارهای تعیین شده از سوی مقامهای رسمی» برشماریم و بر این تعریف تکیه کنیم، در مقوله سینما این استاندارد بودن فقط در جنبه رسمیت داشتن برای تصویب و اکران یک فیلم قابل قبول است. اما سینما که به عنوان هنر- صنعت - تجارتی عظیم شناخته میشود، هم در جنبه هنری که در واقع مجموعه هنرهای پیش و پس از اختراع خود را شامل میشود، بایستی با معیارهای مورد قبول هنرمندان آن رشته ها مورد ارزیابی قرار بگیرد؛ و هم از جنبه صنعتی تجاری آن که شامل کارهای فنی لازم برای تهیه، تولید و در نهایت اکران یک فیلم است. گرچه در مقوله نقد بیشتر جنبه هنری کار مورد بررسی قرار میگیرد و معمولا تکیه اصلی منتقدان بر هماهنگ کننده همه جنبه های هنری یا کارگردان یک فیلم است، ولی با دقت در جزییات یک فیلم میتوان تشخیص داد که مثلا آیا تدوینگر کار خود را خوب انجام داده است یا نه؟ یا آیا فیلمبرداری یک فیلم با فیلمبرداریهای خوب دیگری که یک منتقد در ذهن از تمام فیلمهای خوبی که تا به حال دیده است، نزدیک میشود یا نه. همه پرسشهای یک منتقد قبل از نقد یک فیلم بی برو و برگرد بر مبنای ساخته ها و شکل یافته ها و ابرکارهای این هنر- صنعت است و اصلا خود "نقد" نیز به معنای عیارسنجی و در بوته آزمایش قرار دادن و محک زدن است که میتوان استانداردسازی را از آن منتج کرد. همه تلاش شخص منتقد در این خلاصه میشود که یک فیلم را با معیار و استاندارهایی که میداند و شاخصه هایی که میشناسد منطبق کند و بعد به ضعف ها و کاستی ها یا به نقطه قوت ها و ارزشهای موجود در یک فیلم اشاره کند. گاهی نکات مثبت یک فیلم چنان در هم تنیده میشود و هماهنگ با هم قرار دارند که منتقد ناچار است اعتراف کند که فیلم از حد استاندارد نیز بالاتر و برتر است و این استاندارد مورد اشاره منتقد تکیه بر چیزی ندارد جز آفرینش های قبلی و انطباق آنها با دیگر فیلمهای خوب در همان ژانر.

•2-   آیا پیرامون 16 رشته مورد اشاره در متن، می توان معیار استاندارد در نظر گرفت؟

همانطور که در جواب سوال یک گفته شد، در همه رشته هایی که در بالا ذکر شده، می توان معیار و محک استاندارد را به کار گرفت و حتی در رشته های جا افتاده ای مثل : موسیقی متن فیلم و... هم میتوان عیارسنجی کرد. اما نکته ای که بد نیست اینجا اشاره کنم، و شاید اگر در جواب سوال شماره یک قرار میگرفت بهتر بود، این است که  استانداردیابی این رشته ها و انتخابهای اغلب منتقدان بر مبنای تولیدات داخلی است و بس. در حقیقت ترسی که اغلب مسئولان سینمایی و همچنین تهیه کنندگان از اکران فیلمهای خارجی در سالنهای سینمای ایران دارند را هم می توان از همین زاویه بررسی کرد. متاسفانه اغلب تولیدات سالانه سینمای ایران، با استانداردهای جهانی یک فیلم خوب و جذاب، که هم منتقدان را راضی نگه دار و هم تماشاچی عادی را خشنود از سینما راهی خانه کند، فاصله ای بعید دارد. به سبب همین رشد گلخانه ای سینمای ایران و نبود عیارسنجی واقعی برای آن در مقایسه با فیلمهای اکران خارجی است، که این هنر صنعت رشد واقعی چندانی ندارد و فقط شاید در کمیت بتوان آمار قابل قبولی ارائه داد، ولی در مورد کیفیت در طول سال معمولا دو سه فیلم خوب و مطابق با استاندارد جهانی بیشتر در ایران تولید نمی شود. به همین سبب است که به راحتی می توان پی برد چرا تماشاگر سینما در این سالها در مقایسه با سالهای دهه شصت و نیمه های دهه هفتاد روز به روز کمتر میشود. در آن سالها چیزی برای قیاس وجود نداشت، ولی اکنون به لطف اختراع دی وی دی و دیگر رسانه های دیداری، سطح توقع تماشاگر با معیارهایی که در دور و اطراف خود به وفور میابد بیشتر شده و برای همین ترجیح میدهد بجای دیدن بعضی از تولیدات سینمای ایران که کپی دست چندم فیلمهای هالیوودی است، به سورس آن مراجعه کند.

 این بحث را همچنین می توان در باره دیگر صنایع و تولیدات داخلی تا زمانی که با معیار تولیدات خارجی سنجیده نشوند گسترش داد و نمونه عالی آن صنایع مونتاژ خودرو در ایران.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
برگزیده‌های بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸  

این انتخاب‌ها را در سایت خوب آدم‌برفی‌ها که به همت رضا کاظمی و دوستانش به روز می‌شود،گذاشته بودم و اینجا کمی تکمیل‌تر است:

بهترین فیلم ها

صد سال به این سالها، هیچ، به رنگ ارغوان، آتشکار، تسویه حساب، طلا و مس، زمزمه با باد

فیلمنامه

صد سال به این سالها، هیچ، به رنگ ارغوان،...

کارگردان

سامان مقدم، عبدالرضا کاهانی، ابراهیم حاتمی‌کیا،...

تدوین

لطفا مزاحم نشوید (سپیده عبدالوهاب)

نقش اول مرد

حمید فرخ نژاد(آتشکار،به رنگ ارغوان،شب واقعه)، مهدی هاشمی، رضا کیانیان

نقش اول زن

رویا نونهالی (پشت در خبری نیست)، فاطمه معتمدآریا(صد سال به این سالها)

نقش مکمل مرد

سیاه پوست! (شب واقعه)، همه نقش مکمل‌های هیچ و صد سال به این سال‌ها.

نقش مکمل زن

نگار جواهریان (هیچ)؛ گلچهره سجادیه (حوالی اتوبان)

فیلمبرداری

تورج اصلانی (زمزمه با باد، بدرود بغداد)

بازیگر خردسال

علی شادمان (صد سال به این سالها)

چهره پردازی

عبدالله اسکندری (به رنگ ارغوان)

موسیقی متن

رضا اصغری (پشت در خبری نیست).

انتخاب ویژه

پشت در خبری نیست,زمزمه با باد,فصل بارانهای موسمی.

بدترین فیلم

ناسپاس، زمهریر، خانواده ارنست و...


 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر - ۱۰
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸  

روز دهم و یازدهم: بدرود بغداد، مهدی نادری نجف آبادی.

بزرگترین امتیاز فیلم "بدرود بغداد"، نه در تعریف داستان نچندان جذابش بود، نه بازی بازیگرانی که سعی می‌کردند به زبان بیگانه صحبت کنند ولی چندان موفق نبودند، نه کارگردانی خاصی از کارگردان، بلکه مدیریت فیلمبرداری "تورج اصلانی"  است که حرف اول و آخر را در فیلم می‌زند. این فیلم هم، مثل فیلم دیگری که از همین مدیر فیلمبرداری در جشنواره حضور داشت "زمزمه با باد"، چشم‌نوازی و جذابیت‌ خود را مدیون انتخاب کادرهای بکر و لوکیشن‌های مناسب  و نورپردازی به جاست؛ گوهری که در اغلب فیلم‌های حاضر در جشنواره امسال کمیاب بود. جا داشت به جای دیپلم افتخاری که به این فیلمبردار خوب و جوان به خاطر فیلمبرداری همین دو فیلم در اختتامیه در بخش نگاه نو اهداء شد؛ سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری این دوره جشنواره به ایشان داده می‌شد.

و اما اختتامیه:

اولین بار است که در اختتامیهٔ جشنوارهٔ فیلم فجر، به هر ضرب و زوری،شرکت کردم و دوست داشتم مزه چیپ بودنش را یک بار هم که شده با گوشت و خونم حس کنم. پارسال تا آستانهٔ این هیاهوی بسیار برای هیچ رفتم و برگشتم، ولی امسال به خودم گفتم باید تا آخر این اختتامیه بمانم تا بفهمم چرا ناخودآگاهانه هیچ وقت مایل نبودم تا پا در چنین مراسمی بگذارم. امسال اتفاقا برای جبران مافات در دو مراسم اختتامیه هم شرکت کردم! که معمولا اولی را، اختتامیهٔ بخش بین‌الملل، چندان تحویل نمی‌گیرند و امسال هم که با برگزار شدن در کاخ جشنواره کمتر مشتری داشت، چندان سخت‌گیری نمی‌کردند در رفت و آمد جماعت مشتاق! اتفاقا اولی جذاب‌تر بود از دومی که اختتامیه سینمای ایران است. در اولی اجرای موسیقی سنتی بود، کلیپی مقبول با صدای علیرضا قربانی و شعر مولانا و انیمیشنی جذاب، دیدن چند چهرهٔ خارجی! که معلوم نبود در سینمای جهان چه کاره هستند و بالاخره روشن شدن چشمم به جمال مبارک کارگردان فیلم "شعله". اما در دومی، مثل پارسال چندان صف طویلی نبود که در همان لحظه اول عطایش را به لقایش ببخشم، ولی از آنجا که هر وقت اجراکنندگان مراسم با جمعیت و جماعتی مشتاق بیش از حد معمول مواجه می‌شوند، خراب کردن همه چیز جزو لاینفک کارشان می‌شود، اینجا هم با بستن درها و عذاب دادن همه و سر آخرهل دادن همدیگر بالاخره وارد سالن اجرا می‌شویم. سالنی که هزار و سیصد نفر، با حساب بالکن، ظرفیت دارد، ولی به نظر می‌رسید دو هزار کارت دعوت صادر شده بود. نیتجه این که جماعتی ایستادند، تعدادی درگیر شدند برای جای نشستن (مثل خودم!) و تعدادی خبرنگار هم که این چند روزه، زحمت بسیاری کشیده بودند تا هر چه بهتر این رویداد فرهنگی در میان مردم منعکس شود، از نشستن و خبررسانی در سالن اصلی برگزاری اختتامیه محروم شدند و اکتفا کردند به همراهی با مونیتور بزرگی که مراسم را خارج از سالن نمایش می‌داد. عمه قزی و گل قرمزی، خان دایی و داش عمو، نوزاد دو روزه تا پیرزن هشتاد ساله، آقازاده‌ها و حرفه‌ای‌های همیشه حاضر در این مراسم‌ها، کف‌زنهای تعلیم دیده و ذوق‌کنندگان از دیدن هنرپیشه‌ها و... در انواع و اقسام مختلف در سالن حضور داشتند و کلکسیونی از همهٔ طبقات اجتماعی را می‌توانستم از ردیف اول تا به آخر بشمارم. در این ولوله مسئولین هم سر از پا نشناخته، که احتمالا این استقبال را به پای تحویل گرفتن خودشان گرفته‌ بودند تا هنرمندان و هنرپیشه‌های حاضر در مراسم، داد سخن سر می‌دادند. در این میان یکی از برگزیدگان، که حتما از قبل به او خبرداده بودند برگزیده‌ای، انشاء قرایی نوشته بود در باب سینمای متعهد و غیره. خواندن آن متن همانا و دست زدن و هو کردن جماعت همانا. به قول مجری مراسم "علی معلم" جمعیت هم برای کسی که دوستش دارند دست می‌زدند، هم برای کسانی که دوستشان ندارند. مجری مراسم سعی بلیغی به خرج می‌داد که جمعیت برای کسی دست بزنند، که در مراسم افتتاحیه هم تحویل گرفته نشده بود. اجرای یکی دوتا آهنگ هم به طریقهٔ لب‌زدن توسط "علیرضا قربانی" هم مثلا جزو مراسم بود، که ای‌کاش نبود. داوری‌ها هم طبق معمول با آنچه که مردم توقع داشتند تا برگزیده شوند، فرق می‌کرد. همه منتظر بودند حالا که "حمید فرخ‌نژاد"، با چهره‌ای همیشه خندان، در کنار "حاتمی‌کیا" در مراسم حضور دارد، جایزهٔ بهترین بازیگری نقش اول را کسب کند، ولی چنین نشد؛ اما مردم با تشویق بسیار خودشان جایزه او را دادند. طبق پیش‌بینی که در مطلب "طلا و مس" کرده بودم، "نگارجواهریان" جایزه بهترین بازیگر زن را گرفت و... اما حقیقتش این بود که امسال سال دلجویی از "ابراهیم حاتمی‌کیا" بود، سالی که هم در بخش بین الملل ایشان جایزه گرفتند و هم "به رنگ ارغوان" به عنوان بهترین فیلم جشنواره برگزیده شد و هم .... در این مراسم چند نفر هم تقدیر شدند و جایزه و لوح سپاس گرفتند، که به نظرم هر سه ایشان حقشان بود، : اول "علی نصیریان"، به خاطر همهٔ بازی‌ها و نمایشنامه‌های خوبش، دیگری مرحوم"نادر ابراهیمی"، همه صد کتاب و فیلم و سریال‌هایش، و دیگری "فرمانده ارتش در هنگام شکستن حصر آبادان"، به خاطر همهٔ شجاعتش در آن برهه از زمان و دفاع از ایران عزیز.

 


 
بیست و هشتم جشنواره فیلم فجر - ۹
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸  

روز نهم : جنگ با بیرون، جنگ با درون.

فیلم اول: شب واقعه، شهرام اسدی.

شباهت اسم این فیلم با فیلم قبلی همین فیلمساز یعنی "روز واقعه"، به نظر نگارنده اتفاقی نیست: در فیلم قبلی هم فیلمنامهٔ شخصیت‌محور "بهرام بیضایی" بر اساس یاری‌رسانی یک نفر به گروهی بود و در اینجا هم  "دریاقلی سورانی" به گروهی از رزمندگان ایرانی اطلاع می‌دهد که دشمن در بی‌خبری آنها در حال محاصرهٔ کامل آبادان است. در آنجا واقعهٔ کربلا محور داستان بود و در اینجا هم جنگی نابرابر: اشغال خرمشهر و محاصره آبادان توسط عراقی‌ها. در آنجا کلام امام حسین "هل من ناصر ینصرنی" موتیف تکرار شوندهٔ فیلم بود، و در اینجا ظاهر شدن "بانوی شعله‌ور" که به نوعی "دریاقلی" را به دفاع از مملکتش ترغیب می‌کرد و..."بانوی شعله‌ور"، که به عنوان نماد مام وطن در فیلم جامی‌افتد، در قالب مادربزرگ دریاقلی است. مادربزرگی که در دفاع از کشورش در مقابل تهاجم انگلیسی‌ها کشته شده و تفنگ خود را به یادگار در خانوادهٔ دریاقلی گذاشته است تا باشد که هر کس هوس تجاوز به این مملکت را کرد با همان تفنگ جوابش را بدهند. دریاقلی هم بعد از راهی کردن خانواده‌اش – به جز پسر نوجوانش – دو چیزی که از خانه‌اش به یادگار برمی‌دارد اینهاست: تصویر قاب شدهٔ دختر جوانی که در برابر انگلیسی‌ها ایستاد(مادربزرگ) و تفنگ قدیمی او. زیرکی فیلمنامه‌نویس در پرورش شخصیت "دریاقلی"، که برمبنای داستانی واقعی نوشته شده است، این بوده که شخصیت او را بی‌عیب و نقص و تمام و کمال و اسطوره‌ای در فیلمنامه‌اش نمی‌آورد. "دریا قلی" در نیمهٔ اول فیلم عافیت‌جو است، پسرش را از جنگیدن بازمی‌دارد، جنگ را وظیفهٔ ارتش می‌داند که سالیان سال مالیات پرداختی دیگران را خورده است تا روزی از این کشور دفاع کند، و سعی دارد از این معرکه بگریزد و به گوشهٔ دنج خود "کمپانی دریاقلی" پناه بیاورد تا همهٔ آبها از آسیاب بیافتد؛ ولی در نیمهٔ دوم فیلم، زمانی که می‌فهمد عراقی‌ها در حال کامل کردن محاصرهٔ آبادان هستند، او به حرکت می‌افتد تا رزمندگان هم‌وطنش را باخبر کند، چهرهٔ واقعی او را در دفاع از ایران شاهد هستیم. همین پرورش واقع‌گرایانهٔ شخصیت "دریاقلی" توسط فیلمساز، به تماشاگران این فرصت را می‌دهد که به او و اخلاقیات خاص و منحصرش نزدیک‌تر شود و همراهی آنان را برانگیزد. غیر از افراط فیلمساز در نشان دادن "بانوی شعله‌ور" به نظرم فیلم "شب واقعه" فیلمی روایتگر و روان در زمینهٔ جنگ است و به عنوان یکی از فیلم‌های موفق در این ژانر ماندگار خواهد ماند. بازی خوب "حمید فرخ‌نژاد" در نشان دادن روحیات جالب توجه "دریاقلی سورانی" بزرگترین امتیاز فیلم است. امسال جشنواره را بازی‌های خوب "فرخ‌نژاد" پر کرده است.

فیلم دوم: فصل باران‌های موسمی، مجید برزگر.

تصمیم جوانان امروزی برای داشتن زندگی مستقل و در عین حال هنوز وابسته بودنشان به کانون خانواده، شاید بهترین ته‌مایه‌ای است که می‌توان فیلم "فصل باران‌های موسمی"‌ را با آن تعریف کرد. شکل و شمایل فیلم نوعی بی‌پناهی مدرن را تصویر می‌کند که در مجتمع ساختمانی بزرگ خاورمیانه "شهرک اکباتان" اتفاق می‌افتد. شاید بی‌مناسبت نباشد که بدانیم بیشترین خودکشی در این شهرک، در مقایسه با دیگر محلات تهران، اتفاق می‌افتد. شخصیت آرام و بی‌آزار جوان تنهای فیلم "سینا"،  یادآور جوانان بسیاری است که در اطرافمان زندگی پرشوری دارند، ولی توجه خاصی به آنها نمی‌شود. بزهکاری آنان هم بر اثر ندانم‌کاری است تا بدجنسی، نشان دادن خود است به دیگران تا عملی هدفمند و از قبل طراحی شده؛ به طوری که در اینجا هم شخصیت اصلی فیلم با ایجاد انگیزه‌ای در دفاع از خود و دختری که به او پناه آورده است، سعی می‌کند تا خود را هرطور شده از دام صیادان دام‌گستر برهاند. شکل و شمایل فیلم بسیار به فیلم‌های فیلمسازان مدرنی مثل "گاس ون سنت" و "کیشلوفسکی" نزدیک است، به طوری که فیلمساز گاهی فیلم "فیل" – به مناسبت نوع خاص همراهی فیلمساز با شخصیت‌‌های فیلم – و گاهی"فیلمی کوتاه در باره عشق" و "فیلمی کوتاه در باره کشتن" را - در نمایش بی‌پناهی احساسی کراکترهای اصلی – یادآور است. ضمن این که فیلمساز از فیلم ایرانی "نفس عمیق" پرویز شهبازی هم بی‌تاثیر نبوده است، اما قبول دارم که اولین قدم کارگردان، گام محکمی است و امیدوارم که همچنان در کارهای بعدی ایشان محکم بماند. بازی اول "نوید لایقی مقدم" در نقش جوانی عاصی از وضعیت خانواده و جامعه و نشان دادن حسی بی‌پناهی بسیاری از جوانان امروزی، در خور تقدیر است.

روز دهم: داستان تکراری.

فیلم اول: یوسف پیامبر، فرج الله سلحشور.

چون حال و حوصلهٔ پیگیری و دیدن سریال‌ "یوسف پیامبر"  در زمان پخشش از تلویزیون را نداشتم، خواستم تا فیلم سینمایی‌اش را ببینم، تا بدانم که علت این همه استقبال در آن زمان چه بوده است؟ فیلم‌سینمایی را که دیدم، نتیجه گرفتم کارگردان می‌توانست با حذف نیم‌ساعت از تایم کنونی فیلم هم داستان "یوسف" را به خوبی تعریف کند، سریال چندین و چند قسمتی‌اش چطور این همه طولانی بوده؟ درود به حال و حوصله و صبوری و پیگیری این ملت!

فیلم دوم: چهل سالگی، علیرضا رئیسیان.

مشکل اصلی فیلم‌هایی مثل "چهل سالگی" که داستان‌های لو رفته و معروف دارند، از آنجا ناشی می‌شود که بازهم می‌خواهند در ساخت و سازشان همان روند فیلم‌هایی با داستانی پنهان و ناآشکار را داشته باشند، برای همین هم سخت خسته‌کننده می‌شوند. همانطور که سلحشور با داستانی تکراری در فیلم "یوسف پیامبر" مواجه بود و نتوانسته بود چیزی بیشتر از تعریف داستان بر آن بیافزاید، اینجا هم رئیسیان با یادآوری این که فیلمش بر مبنای داستان اول مثنوی "حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک و تدبیر در صحت او" ساخته شده است و به تبع تکراری بودن آن داستان، توقعی را برنمی‌آورد. البته بعد از دیدن فیلم می‌توان نتیجه گرفت که ای کاش فیلمساز آن جمله ابتدایی ادعای اقتباسی بودن فیلم را نمی‌آورد و در طول فیلم هم آن حکایت را از زبان یکی از شخصیت‌های فیلم در صحنه‌های مختلف بازگو نمی‌کرد، تا به قضاوت بهتری در باره داستان فیلم می‌رسیدیم. همان نفس شعر معروف حافظ اگر در فیلم ساری و جاری می‌شد به نظرم برای به هدف زدن فیلمساز کافی بود "پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد" و چندان به صحنه‌های بازجویی‌ها و غیره که فیلم را به سمت سیاسی شدن سوق می‌داد نیازی نبود. البته قبول دارم که فیلمساز توانسته بود حس ماندگی و درماندگی انسان‌ها را، در سنی که دیگر رو به سراشیبی مرگ دارند، به خوبی دربیاورد. دخترک فیلم کمی بیشتر از سن و دهانش حرف می‌زند و برای همین هم بازی خوب بازیگر خردسالش دیده نمی‌شد. "محمدرضا فروتن" انگار بهترین گزینه برای بازی در نقش "شوهر مشکوک به همسر" در سینمای ایران است.


 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر - ۸
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸  

روز هشتم: ‌همه داستان‌ها در تهران اتفاق می‌افتد.

فیلم اول: طهران، تهران؛ داریوش مهرجویی، مهدی کرم‌پور.

کارهای سهل و ممتنع مهرجویی مثل "اجاره‌نشین‌ها"،"مهمان مامان" و...همین"طهران"، افرادی را که به دنبال پیچیدگی فلسفی و شلنگ تخته‌انداختن‌های روشنفکری بعضی از فیلم‌های قبلی ایشان مثل "هامون" و به خصوص "پری" هستند را به اشتباه می‌اندازد. این اشتباه که فکری فلسفی یا فلسفیدن را حتما بایستی در لفافهٔ کلمات و تصاویر پیچیده بیان کرد، تا ارزش فکر کردن و تامل داشته باشد. اغلب افرادی دچار چنین خبطی می‌شوند، که زندگی را هم پیچیده و مغلق می‌بینند؛ ولی وقتی اندیشمند و متفکر و شاعر و هنرمندی مثل "سهراب سپهری" حضور سیب و ایمان ومهربانی و شقایق را برای زیستن دراین کره خاکی کافی می‌داند، چرا ما به دنبال چیزهای پیچیده تر از اینها باشیم؟ بگذاریم پای چوبین استدلالیان که سخت بی‌تمکین است در زندگیمان نقش بازی کند؟ فیلم "طهران" مهرجویی البته چون سفارش‌دهنده دارد و مقصد نهایی را هم "معرفی توریستی" مرکز حکومت ایران تعیین کرده است، باید با نگاهی آسان‌گیرتر نیز دید. خط کم‌رنگ داستانی فیلم "طهران" همراه با یک خانوادهٔ متوسط متشکل از پدر و مادری جوان  - نسل فعال حال حاضر- همراه با دو فرزند دختر و پسرشان – نسل آینده - و گروهی از سالخوردگان – نسل گذشته - و روابط دلچسب این جمع، در فضاهای معماری از زمان حال و آینده (برج میلاد!) و گذشته (خانه‌های سنتی و کاخ گلستان و ...) شاید همهٔ چیزی است که فیلم سعی دارد بیان کند و در این کار هم موفق است. بازسازی خانهٔ خانوادهٔ متوسط فیلم، به واسطهٔ سالخوردگان و اشاره به حفظ معماری خوب گذشتهٔ تهران (ایران) توسط آنان و دیدن فضاهای دلنشین معماری بازسازی شده در آخر فیلم، آنجا که کارگردان به طور تلویحی می‌گوید با توسل به معماری بی‌ریخت و کج و معوج و بساز بفروشی کنونی، دیگر شهری برای نفس کشیدن وجود نخواهد داشت، پایان درجه یکی را برای فیلم "طهران" رقم می‌زند. البته مهرجویی در این فیلم هم از نشان دادن انواع و اقسام اطعمه و اشربه به تماشاگرانش غافل نیست و علاوه بر این زیبایی شکل و شمایل این غذاها به دادن طعم و مزه بیشتر به فیلم کمک شایانی کرده است.

اما فیلم "مهدی کرم‌پور" هم با توسل به داستانی کم‌رنگ سعی دارد تا حال و هوای جوانان امروزی را در میان جنگل آسفالتی به نام "تهران" و روابطشان با نسلی که مدعی همه چیزشان، حتی نفس‌کشیدن و فکرکردنشان هستند، بیان کند. حضور "رضا یزدانی" با صدای گرم و دو رگه‌اش، همراه با رپ‌خوانی کوتاه "برزو ارجمند"، که فیلم را بعد از واقعهٔ تلخ تصادف و مرگ یکی از اعضای گروه نوازندگانشان تبدیل می‌کند به کلیپی هشداردهنده، شاید پررنگ‌ترین امتیاز فیلم کرم‌پور باشد:  نمایش و فریاد تقابل همیشگی سنت و مدرینته در این صد و چند ساله. دو شخصیت در فیلم، که نقش مقابل با جوانان را دارند، به خوبی تصویر شده‌اند: یکی به ظاهر رزمند‌ه‌ای که اکنون مسئول ارشاد است و کنسرت این باند موسیقی را در آستانهٔ اجرا با پرونده‌سازی‌هایی که داشته  لغو کرده، و دیگری پدری بازاری مسلک و سنتی که دخترش در باند موسیقی است و قصد دارد با فرستادنش به "کوالالامپور"، که اکنون در نزد سنت‌گرایان نماد کشور اسلامی موفق است، این شر را از سر او خارج کند. اما چگونه کاری سفارشی تبدیل به ضد آن می‌شود و جنبهٔ حمایتی از جوانانی پیدا می‌کند که در این شهر دست و پا می‌زنند تا خود را بالا بکشند؟ ‌ پاسخ این سؤال  را شاید در این جمله بیابیم: سفارش‌ناپذیری درهنر و تعهد هنرمندانه به انسان نزد هنرمندان واقعی. همانطور که مهرجویی در "طهران" کاری سفارشی را تبدیل به هشدار بزرگی کرده است در باره تخریب معماری سنتی تهران و سر برآوردن غول‌های بتونی بی‌شاخ و دم، در اینجا نیز شکل پروانه‌ای پردیس ملت، که به ظاهر یکی از ابرکارهای موفق معماری تهران مدرن است، تبدیل می‌شود به نمادی از پرپر شدن جوانان در بزرگراه کنار آن و ناله سردادن آنها و فریادخواهی از نسلی که فقط از آنها اطاعت را می‌طلبند نه چیز دیگر. مشابهت خط داستانی این فیلم با آخرین کار بهمن قبادی "کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد" به نظرم نشان از معظلی دارد که زیر پوست این شهر در حال نشو و نماست و فعلا همه منکر آن هستند: رشد جوانان این شهر فارغ از سفارش‌پذیری از بزرگانشان.

فیلم دوم: طبقه سوم، بیژن میرباقری.

فیلم سوم "بیژن میرباقری" می‌توانست با ایجاد کشمکش بیشتر بین شخصیت‌های حاضر در داستان و تصویری‌تر بودن، به یکی از فیلم‌های موفق جشنواره امسال تبدیل شود، دو معظل بزرگی که در فیلم حضور پر‌رنگی داشتند و در نتیجه به فیلمی حوصله‌بر تبدیل شده بود. توانستم با بستن چشم‌هایم درسالن سینما به مدت نیم‌ساعت و فقط از راه شنیدن دیالوگ‌های نچندان جاندار فیلمنامه پی به کل ماجرا ببرم و چیزی را هم از دست ندهم. نباید تفاوتی باشد بین یک فیلم و فیلمنامه، که بیشتر بر تصاویر متکی است تا گفتگو، با یک نمایشنامهٔ رادیویی و یا صحنه‌ای که اتکای اصلی‌اش گفتگوی شخصیت‌هاست تا تصویرپردازی؟

فیلم سوم: کیفر، حسن فتحی.

شاید اگر فیلم فتحی را در فرصتی دیگرببینم نظر منفی‌ام به فیلم عوض شود. فیلم سینمایی قبلی ایشان، که در جشنواره پارسال دیدم، با اسم عجیب و غریبش "پستچی سه بار در نمی‌زند" به مراتب از این فیلم بهتر بود. اگرچه آنجا هم با داستانی پیچیده روبرو بودیم، ولی فضاسازی و رنگ‌آمیزی سه طبقه از یک ساختمان لذت بصری به بیننده عطا می‌کرد که متاسفانه فیلم "کیفر" فاقد آن است. امسال سال "مصطفی زمانی" است، به عنوان طرح ژنریک "بهرام رادان". معمولا با گل کردن یک سریال، به خصوص که سریال "یوسف پیامبر" باشد، پیامبری خوش سیما، و منطقا بازیگر آن، چند تهیه کننده امسال از وجود نازنین ایشان استفاده کرده است تا بتوانند حداقل با استفاده از این عنصر جذاب، فارغ از عناصر اساسی دیگر یک فیلم، گوی سبقت را از دیگر فیلم‌های اکران عمومی بربایند. "مصطفی زمانی" که اصلا نمک بازی‌های "بهرام رادان" را ندارد هم در هر فیلمی که از ایشان دیدم همان "یوسف" است و بس. شاید در دوره‌های بعد بازی‌های او پخته‌تر شود و در نقش‌های متفاوتی او را ببینیم.

 


 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۷
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸  

روز هفتم: کشف یک فیلمساز خوب زن.

فیلم اول:هفت دقیقه تا پاییز؛ علیرضا امینی.

کارگردان در این فیلم خیلی سعی دارد که از پنج فیلم‌ قبلی خود فاصله بگیرد و اثری متفاوت ارائه کند؛ ولی همانطور که نمی توان با انتخاب بازیگرانی مثل هدیه تهرانی و حامد بهداد و ... فیلمی خوب ساخت - چرا که کارگردانی عناصر حاضر در یک فیلم است که حرف اول و آخر را در قوام یافتن آن می‌زند نه حضور صرف عناصر - با یک قصه ضعیف هم نمی‌توان اثری درخشان آفرید. گیج و منگی دیالوگهایی که بین دو زوج در آستانهٔ جدایی اتفاق می‌افتد، به سرگیجه گرفتن بیشتر فیلم کمک کرده است. اگر چه اتفاقی مثل مرگ یک کراکتر خردسال در صحنهٔ آتش‌سوزی تصادف ماشین دلخراش است و از آن غم‌انگیزتر، نگهداری جسد به مدت یک شبانه روز توسط مادر، ولی حیف که فیلمنامه‌نویس نتوانسته بود با ایجاد چفت و بستی محکم در روابط دو زوج حاضر درفیلم، از این صحنه‌هایی که می‌توانستند در چارچوبی درست به جنبهٔ زیبایی‌شناختی فیلم کمک بزرگی بکنند، نتیجه‌ای منطقی بگیرد و به سرانجام دل‌پذیر و تماشاگرپسندی منجر شود.

فیلم دوم: دموکراسی تو روز روشن؛ علی عطشانی.

"پوست موز" فیلم قبلی این فیلمساز جوان را ندیده‌ام، ولی فیلم حاضر با حضور آقای زم به عنوان تهیه‌کننده، حال و هوای فیلم‌های دههٔ شصت حوزه هنری را، که زمانی ایشان مسئول آن تشکیلات بودند، به مشامم رساند: فیلم‌های اولیهٔ مخملباف با عنوان "توبهٔ نصوح" و "استعاذه" و به خصوص همگون با فضای شیکی که آن زمان در فیلمی مثل "زنگ‌ها"ی محمدرضا هنرمند با فیلمنامهٔ مخملباف، اتفاق افتاد. البته در دههٔ شصت که دههٔ مخالفت با ستاره‌سازی و همسو با ستاره‌ستیزی بود، همهٔ سعی و تلاش‌ها نمودش در فیلمنامه و کارگردانی جلوه می‌کرد؛ ولی در این فیلم که در برههٔ ستاره‌پرستی! سینمای ایران شکل گرفته است، مامور مرگش "محمدرضا گلزار" است با تیپ و لباس "کیانو ریوز"ی "ماتریکس"! و سردارش "حمید فرخ‌نژاد" و مامور حساب و کتابش "محمدرضا فروتن" و دختر سردارش "نیوشا ضیغمی" و مستندسازش "نیکی کریمی".این آش درهم جوش البته احتیاج به قصه‌ای ماورایی هم دارد تا بتواند علاوه بر لذت بصری از دیدن ستاره‌ها، درس اخلاقی حسابی هم به تماشاگران محترمش بدهد، تا از این به بعد بدانند که آن دنیا مو را از ماست می‌کشند، حتی اگر زمانی فرماندهٔ جنگ بوده باشید و اکنون سرداری با هزار اهن و تلپ و احترام. البته سستی در دفاع از کشور را می‌توانید با استفاده از رانت سرداری در این دنیا، آن ور آب هم حل کنید، هیچ نگران نباشید. اغلب شوخی‌های فیلم درست از آب درنیامده است و گاه کار به تقلید صدا و حرکات و لحن دولت‌مردان فعلی هم کشیده شده است، آن جا که فرخ‌نژاد، با بازی شیرینش، ادای یکی از حاضران در جلسات مناظره‌ها را درمی‌آورد و خنده از جماعت حاضر در سالن سینما می‌گیرد. بالاخره بعد از دیدن کلی فیلم تا امروز، تیتراژی متفاوت به شکلی شکیل و قابل قبول و همسو با فضای فیلم دیدم، چیزی که استثنایی در میان دیگر فیلم‌ها به حساب می‌آمد. البته می‌توان پیش‌بینی کرد که با توجه به ذائقهٔ کنونی مردم که اغلب به دنبال حضور ستاره‌ها و اسامی دهان پرکن سر در سینماها هستند و شوخی‌های فیلم و ... فیلم در اکران عمومی، سودی دوچندان نصیب آقای زم و حتی بیشتر از درآمد رستوران ایشان در غرب تهران، عایدشان کند، نوش‌جانشان.

فیلم سوم: پشت در خبری نیست؛ شبنم عرفی نژاد.

حتما اسم کارگردان را کسانی مثل من که پیگیر دیدن سریال استثنایی "روزگار قریب" در یکی دو سال گذشته بودند، به عنوان منشی صحنه و دستیار تدوین و کارگردان پیش‌درآمدهای سریال، در تیتراژ آن به خاطر دارند. البته اگر از قبل هم بدانید که فیلمنامه و سرمایه‌گذاری و پشتیبانی معنوی از این فیلم هم به عهدهٔ فیلمساز نوجو و متفاوت‌سازی مثل "کیانوش عیاری" است، که سبک کارش را بسیار می‌پسندم، حتما به دیدن فیلم با اشتیاق می‌نشستید. از این که یک ساعت و نیم وقتم را صرف چنین فیلمی کردم، وقتی که به خاطر زحمت کارگردان و فیلمنامه‌نویس و بازیگران خیلی کمتر از این برایم گذشت، نه تنها پشیمان نیستم، بلکه خوشحالم که سبک و سیاق فیلمی چنین خوش‌ساخت در سینمای ایران نضج گرفته و بی‌تردید رشد هم خواهد کرد. متاسفانه برخورد با این فیلم، چندان خوب نبود و شکل حسادت‌آمیز را در میان کسانی می‌دیدم که فیلم را دیده بودند، ولی به دلیل همان خصوصیت بازر و همیشگی ما ایرانی‌ها، نپسندیده بودند. تنها کسی که در جلسهٔ پرسش و پاسخ کارگردان را با نوشته‌ای کوتاه تشویق کرد، من بودم و هیچ‌کس دیگری گویی فیلم را تحویل نگرفته بود. سوال من هم بیشتر اظهار شگفتی بود از این که چگونه در تصویربرداری عالی فیلم در فضای بسته یک مجتمع آپارتمانی، کارگردان در تقاطع‌های تصویری که گه گاه در فیلم اتفاق می‌افتاد، این چنین خوب حفظ راکورد کرده بود و البته با جوابی عجیب هم از طرف کارگردان متواضع روبرو شدم، این که برداشت یک صحنه گاه به عدد سی هم می‌رسید، و تمهید ایشان قبل از فیلمبرداری تمرین و تمرین و تمرین بوده و گرفتن آنها با دوربین ویدئویی و مرور هر روزهٔ‌ آنها و .... بی شک زحمت کارگردان بدون اتکا به فوق ستاره‌های سینمایی و تمرکزش بر عناصر اساسی دیگر، در فیلم به ثمر نشسته بود و با فیلمی سهل و ممتنع روبرو بودیم، فیلمی که به قول یکی از حاسدان: کاری نداشت ایشان هم می‌توانند در سال چندتا از این فیلم‌ها سرهم‌بندی کنند، ولی در عمل یکی از ضعیف‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران را در کارنامهٔ خودشان ثبت کرده‌اند. این فیلم علاوه بر محاسنی که برشمردم، از تیتراژ و موسیقی خوبی هم بهره می‌برد. در یک روز، دو تیتراژ خوب و مقبول دیدن هم رکوردی به حساب می‌آید!

 


 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر -۵ و ۶
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸  

روز پنجم: لرد اف د رینگ.

فیلم اول: ملک سلیمان نبی؛ شهریار بحرانی.

با اینکه حضور تکنولوژی‌های برتر و روز جهان در سینمای ایران می‌تواند برای این سینمای خالی از هرگونه جلوه‌های ویژه ماندگار غنیمتی باشد، ولی بدون ایجاد تعادل بین این تکنولوژی و دیگر عناصر شکل دهی یک فیلم، مثل فیلمنامه، تدوین، بازیگری و ... نمی‌توان به مقصود نهایی سوپرپروداکشنی تاثیرگذار رسید. متاسفانه نداشتن داستانی قوی و درگیرکننده یکی از عناصری است که متوجه این فیلم است. تمرکز اصلی بیان قصص قرآنی که در طول دوران بعد از انقلاب تاکنون ساخته شده‌اند، مثل کار قبلی همین کارگردان "مریم مقدس"،"بشارت منجی" و فیلم حاضر، حضور پررنگ علمای یهود توطئه‌گر است. توطئه گرانی که به شکل‌های مختلف در حال دسیسه بر علیه شخصیت یا شخصیت‌های مثبت حاضر در فیلم هستند. گریم و شکل و شمایل آنها و بازیگران این کراکترها گویی از هم کپی برداری شده و در این فیلم‌ها تکثیر شده‌اند. در این فیلم که بی‌پرده و راحت ارتباط مستقیم علمای یهود با شیاطین و جادوگران را به صراحت و کامل نشان می‌دهد! به نظر نگارنده حتی در نشان دادن شخصیت‌های منفی هم نباید راه به افراط برد، و شخصیت‌های مثبت را نیز می‌توان خاکستری رنگ‌آمیزی کرد تا باورپذیری آن نزد تماشاگران دوچندان شود. در سینمای روز جهان حتی هالیوود هم اگر عنصر داستان در یک فیلم ضعیف باشد، معمولا آخرین فن‌آوریهای روز هم نمی‌تواند به داد فیلم برسد. البته آنها به چنان پختگی رسیده‌اند که برای هر فیلمنامهٔ ضعیف و تکراری میلیون‌ها دلار خرج نکنند وبعد منتظر بازگشت سرمایه‌اشان باشند، عنصر اصلی که در صنعت سینمای ایران به بوته فراموشی سپرده شده و نتیجهٔ آن هم فیلم‌های ضعیفی مثل "ملک سلیمان نبی" است. امیدوارم تهیه‌کنندگان دولتی این فیلم به این نتیجه برسند که ساخت قسمت دوم این فیلم چیزی بر وزن سینمای ایران اضافه نمی‌کند.

فیلم دوم: زمهریر، علی روئین تن.

شگرد کارگردانان و تهیه‌کنندگانی که چیزی در چنته ندارند، معمولا شانتاژبازی و شامورتی‌بازی است، تا با ایجاد هیاهو برای هیچ از این آب گل‌آلود ماهی نصیبشان شود، اتفاقی که برای زمهریر در شب نمایش و بعد در جلسه پرسش و پاسخ آن افتاد. کار کارگردانی که با حمایت معاونت سینمایی فعلی، فیلم‌فارسی آبگوشتی  در ژانر اجتماعی - جنگ به شکلی اهانت‌آمیز می‌سازد وبعد مدعی است که فیلم او را توقیف کرده‌اند تا بلکه در اکران عمومی تماشاگر بیشتر و در نتیجه پول بیشتری را جذب جیب شریفش! کند، چندان ارزشی ندارد تا کیبورد و چشم و چار برای آن گذاشت. بالاخره قرار نیست که همهٔ کارگردان‌ها و تهیه کنندگان هم شخصیت مثبت باشند، برای پایداری این درام در هم جوش سینمای فعلی، به کراکترهای منفی هم بی‌شک نیاز است!

روز ششم: کشف دو فیلمساز خوب.

روز ششم گویی روز کشف استعدادها و امیدهای آینده سینمای ایران است. کارگردانانی مثل "شهرام علیدی"  و "سیاوش اسعدی"، اگر همین روند کار اولشان را ادامه بدهند، که گاه چنین اتفاقی نمی‌افتد و یک کارگردان بعد از ارائه کاری خوب دیگر نمی‌تواند کارش را ارتقاء بخشد، می‌توانند جایگزین نسل قبلی فیلمسازان خوب سینمای ایران باشند.

فیلم اول: زمزمه با باد، شهرام علیدی.

داستان سادهٔ فیلم "زمزمه با باد" مانع از این نمی‌شود که نویسنده و کارگردان کار دچار لکنت بیانی شود. سابقهٔ کارگردان در تحصیل نقاشی و فیلمبردار در زمینه گرافیک، زیبایی شگفتی به قاب‌های فیلم بخشیده که در کمتر فیلمی از فیلم‌های قبلی ایرانی می‌توان سراغ گرفت. سکانس- صحنه‌های شگفتی مثل: نامه نوشتن یک کوتوله به روی گل‌های چسبیده به ماشین "مام بالدار" شخصیت محوری فیلم و حک کردن بوسه پایان نامه به روی گل‌ها، زمین فوتبال، عروسی، قبرستان، رادیوهای آویزان و مرد تعمیرکار بسته به درخت در میان آنها و ... در تلفیق با طبیعت زیبای کردستان و هوشیاری کارگردان و مدیر فیلمبرداری و تلفیق آن با موسیقی و مویه‌های پرمایهٔ کردی، توانست تحسین جمعی از منتقدان را برانگیزد. در جایی از این فیلم با الهام از نمایش سایه‌ بازی مروری کوتاه بر تاریخ کردها از افسانه گیلگمیش تا زمان حال و نوید آینده‌ای خوب برای این قوم را شاهد بودم، که به نظر زیباترین سکانس فکر شدهٔ فیلم بود. امید که کارهای بعدی این کارگردان هم به خوبی همین کار باشد.

فیلم دوم: آناهیتا؛ عزیرالله حمیدنژاد.

همهٔ کسانی که دو فیلم خوب قبلی این فیلمساز را دید‌ه‌اند یعنی: "هور در آتش" و "اشک سرما"، انتظار داشتند این فیلم هم در کنار آنها به سومین فیلم خوب این کارگردان تبدیل شود، ولی بعد از دیدن فیلم انتظار خیلی‌ها برآورده نشد و این فیلم هم رفت در کنار دیگر فیلم‌های متوسط این فیلمساز مثل "ستارگان خاک" و "قله دنیا" و.... کارگردان البته مدعی است که این فیلم "ادای دین به نسل جوان متفکر است." و تحقیقات علمی "ایموتو" محقق ژاپنی در شکل پذیری بلورهای آب از اتفاقات پیرامون را، پایه و مایهٔ فیلمش قرار داده، تا بر مبنای آن داستانی جنایی را به پیش ببرد. اول اینکه دوپارگی داستان فیلم، ضربهٔ کاری به ساختار فیلم زده است و دوم این که با تاکید بیش از حد بر این تحقیقات به نوعی کارگردان می‌خواهد عنصری نو را وارد فیلمش بکند که چندان در فیلم جا نمی‌افتد و نتیجهٔ مطلوبی نمی‌دهد. فیلم‌های خوب این کارگردان سطح انتظار از او را بیشتر کرده است وگرنه فیلم حاضر در مقایسه با فیلم‌های این دوره جشنواره به نظرم، فیلمی قابل قبول و با نمره‌ای متوسط است.

فیلم سوم: حوالی اتوبان؛ سیاوش اسعدی.

یکی دیگر از کشف‌های جشنواره بیست و هشتم فجر در روز ششم، فیلم "حوالی اتوبان" بود. فیلم را که بدون توصیه کسی از قبل، به تماشا نشستم تا اگر جذب نشدم زودتر به خانه بروم و جبران کم‌خوابی‌های این چند روزه را بکنم، من را تا ساعت یک نیمه شب، یعنی تا پایان جلسهٔ پرسش و پاسخ، درگیر خود کرد. گرچه نوعی دوپارگی در روایت داستان فیلم نسبت به نیمه اول درگیرکننده و نیمه دوم نچندان دلچسبش وجود داشت، ولی کادربندی‌های خوب، بازی‌های حسی، و میزانسن قابل قبول، چیزی نبود که بشود از آن دل کند و گذشت. دیدن بازی عالی خانم "گلچهره سجادیه" بعد از گذشت سالیانی طولانی از دیدن بازیهای شگفتش در "دندان مار" کیمیایی و "رعنا" ی میرباقری، و همچنین لذت از بازی زیرپوستی و کنترل شده‌ٔ فرزند یک زوج هنری موفق "مهدی هاشمی" و "گلاب آدینه" در چهرهٔ بازیگری خانم "نورا هاشمی" من را به این نتیجه رساند که حتما این دو چهره بی‌نصیب از سیمرغ یا تشویقی در مراسم اختتامیه جشنواره نخواهند بود. ضمن این که معتقدم تا امروز می‌تواند "سیمرغ" فیلم اول و دوم هم بین کارگردان این فیلم و "زمزمه با باد" تقسیم بشود. 

 


 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۴
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸  

روز چهارم : حکایت ما از کجا شروع شد؟

فیلم اول: بیداری رویاها؛ محمد علی باشه آهنگر.

ایدهٔ اولیه  فیلم را نویسندهٔ فیلمنامه "محمدرضا گوهری" از داستانی از داستان‌های کوتاه مخملباف ربوده – الهام گرفته! - است. فیلم با صحنه‌ای خوب و سؤال‌برانگیز داستان خود را شروع می‌کند: اسیری در یک تبادل عجیب مرزی به وطنش بازمی‌گردد. بعد از آن حکایت خانوادهٔ شهیدی را شاهد هستیم که برادر با زن برادر، به ظاهر شهیدش، ازدواج کرده است و با شنیدن خبر زنده بودن او شالودهٔ زندگی آنها – پسر برادر و زن برادر و مادر و... – به هم می‌ریزد. برادر کوچکتر "داود" که اکنون مستاصل است، سعی دارد تا ریسمان از هم گسیخته روابط خودش با زنش و فرزندانش را، بعد از بی‌خبری بیست و دو ساله، همچنان محکم و استوار نگه‌دارد. فیلمنامه‌نویس بالاخره بعد از این که همهٔ سعی و تلاش خود را متوجهٔ مواجه نکردن شخصیت‌های اصلی داستانش می‌کند، و به نظر می‌رسد که این را برای خودش امتیازی به حساب می‌آورد در صورتی که از ضعف‌ها و حفره‌های اصلی فیلمنامه است، با تمهیدی نچندان دلچسب آرامش را به همه بازمی‌گرداند. فیلمنامه‌نویس با پایان خوش احساسات‌گرایانه، که معمولا فیلم‌هایی با تهیه‌کنندگانی دولتی از این دست چاره‌ای جز برگزیدن این راه ندارند، تماشاگران خود را امیدوار می‌کند که هیچ چیزی نمی‌تواند زندگی شیرین یک ایرانی خانواده‌دار را به هم بریزد، حتی اگر هنوز اشکالات شرعی و عرفی زیادی متوجهٔ زندگی زنی با حضور دو مرد زنده و حی و حاضر به عنوان شوهر، در ذهن تماشاگران فیلم به عنوان سؤال باقی گذاشته باشد. البته فیلمبرداری با نورهای ضعیف و اغلب تصاویر فلو هم از دیگر ضعف‌های فیلم به حساب می‌آمد، به طوری که گویی بازیگران فیلم در تاریکی مشغول بازی هستند و چندان رغبتی به دیده شدن ندارند!

فیلم دوم: صد سال به این سال‌ها؛ سامان مقدم.

فیلم سیر زندگی زنی است با نام نمادین "ایران" که مقطع زمانی از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۸۴ را شامل می‌شود. "ایران"، که زندگی شاد و سرخوشانه‌ٔ او با همسر و فرزند دبستانی‌اش در بندر پهلوی با شروع انقلاب تبدیل می‌شود به مصیبت‌نامه‌ای پرآب چشم، گویی نمایندهٔ بسیاری از کسانی است که از این تحول اجتماعی نصیبی جز مرارت و سختی نصیبشان نشده است. این مرارت‌نامه "سامان مقدم" گویی ریشه در اولین فیلم قابل تامل‌اش "پارتی" دارد و کراکتر اصلی فیلم "صد سال به این سال‌ها" که در سال ۱۳۶۷ شهید می‌شود، نمایندهٔ نسل او و ای بسا خود اوست، که قسمت آنان نیز از دفاع از مملکت سوختگی و درماندگی مادرانشان است. ناپسری "ایران"، که سالیان سال بی‌هیچ چشم‌داشتی او را بزرگ کرده تا به دانشگاه برود، به عنوان فعال جنبش دانشجویی، به زندان می‌افتد. "ایران" با واسطهٔ شخصی، که زمان قبل از انقلاب راننده و وردست شوهرش در چاپخانه بود و به نوعی قاتل شوهرش و اکنون سال‌ها بعد از انقلاب به یکی از نیروهای دولتی تبدیل شده است، ناپسری را علی‌رغم میل خود همراه با همسر جوانش به خارج از کشور می‌فرستد. جایی که هنگام عزیمت او به خارج از کشور، به توصیهٔ مقام دولتی، هر وقت توانست تندی‌ها و تلخی‌های این مملکت را تحمل کند، به مام وطن بازگردد. این فیلم هم نشان از هنرمندی دارد که صاحب بینشی پیش‌بینی کننده است. فیلم با اینکه یکسال پیش ساخته شده است و به خاطر بیان واقعیات بسیار در مورد مقطع زمانی سی سال گذشته در محاق توقیف افتاده است؛ اما گویی در ماه‌های اخیر و بعد از حرکت مردمی ساخته شده است: جایی که به خصوص به جنبش دانشجویی و گرفت و گیر آنان اشاره می‌شود و راه چاره را گویی دولت‌مردان در خارج شدن جوانان از این مملکت و ادامه تحصیل در آنجا می‌دانند، تا آنان بتوانند هر جور خود صلاح می‌دانند این ملک و مملکت را بدون مزاحمت دانشجویان و روشنفکران بچرخانند. اما در این میان تکلیف کسانی که دستشان در این وانفسا به هیچ مقام دولتی – عاشقی بند نیست و پول ندارند فرزندان معترضشان را به خارج از کشور بفرستند تا مصون از دست دولتیان باشند چه می‌شود؟ با دیدن این فیلم مقام اول را به این فیلم، در لیست فیلم‌هایی که تاکنون در جشنواره دیده‌ام می‌دهم.

 


 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۳
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸  

روز سوم : همه برای هیچ.
ظهر روز دهم؛ مجتبی راعی.
تعریف داستان جدافتادگی دو خواهر به خاطر حملهٔ عراقی‌ها به خرمشهر و مراجعه خواهر بزرگتر به عنوان دکتر هلال احمر به عراق بعد از بیست و پنج سال جهت یافتن خواهرش، بستری را برای کارگردان و تهیه‌کنندهٔ فیلم "ظهر روز دهم" فراهم کرده است تا گشتی در دو شهر مذهبی و مورد علاقهٔ شیعیان یعنی نجف و کربلا بزنند. مطابق بودن زمان وقوع ماجرا نیز در ایام محرم و نشان دادن عزاداری شیعیان در آن هم، فرصت خوبی بوده تا ثبت تاریخی از بزرگی و شدت و حدت این مراسم صورت بگیرد. البته با این که ایدهٔ اولیهٔ ساخت این فیلم را "رسول ملاقلی‌پور" و "منوچهر محمدی" ارائه داده بودند، ولی دست اجل فرصت اتمام این کار را به کارگردان قبلی نداد و سرآخر کارگردان حاضر با توجه به سابقهٔ ساخت فیلم‌هایی درهمین ژانر و به نوعی معناگرا با فیلنمامه‌ای به کلی متفاوت از فکر اولیه ساخته شد. فیلمنامهٔ حاضر هم انسجام لازم و کاملی برای بیان داستان فیلم را ندارد: مثلا جنگجوی عراقی، که به بعثی بودن و در نتیجه سبعیت او هم در فیلم اشاره شده است، چگونه می‌توانسته در بحبوحه هجوم به خرمشهر، نوزادی را به پشت جبههٔ جنگ منتقل کند؟ چرا پایانی خوش به آخر فیلم اضافه شده تا ملودرامی که می‌توانست تلخی حضور تروریسم را در عراق با همان صحنهٔ انفجار به تماشاگر منتقل کند، این چنین ضعیف جلوه کند؟ به هر حال صبح روز ششم بهمن ماه، کارگردان و دیگر عوامل فیلم خیلی از تماشاگران را، از جزیرهٔ بتونی کاخ جشنواره به سفری کوتاه به عراق و حس حضور در حال و هوای عتبات عالیات بردند.
آل؛ بهرام بهرامیان.
با توجه به تبلیغات بسیاری که تهیه‌کنندهٔ فیلم چه قبل از اولین نمایش عمومی آن در نزد اهالی رسانه و مطبوعات برای فیلمش می‌کرد و چه بعد از آن، در جلسهٔ پرسش و پاسخ، که ایشان هر عیب و ایراد گرفته شده از فیلم را به کلی منکر می‌شد و معمولا سوال کننده و سواد سینمایی او را زیر سوال می‌برد، به یاد کلام شیرین سعدی افتادم که "مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید." البته اگر هر کس دیگری جای ایشان بود که حداقل نیم میلیارد تومان پول زبان بسته را خرج فیلمی می‌کرد که فیلمنامه‌ای ضعیف دارد، بازیگرانی با توقع کمتر در دریافت دستمزد و بیشتر به دنبال شهرت و در نتیجه حضوری نچندان دلچسب در فیلم، کارگردانی که اولین کارش است، انتخاب لوکیشن‌ها در ایروان ارمنستان که جذابیت چندانی جز حضور خانم‌های بی‌حجاب و گاه زیبا ندارد، سکانس‌هایی به شدت تکراری و نخ‌نما شده و امتحان پس داده در ژانر وحشت و استفاده از افکتهای فیلم‌هایی مثل "جن‌گیر" و "طالع نحس" و "جیغ" و ... بایستی این‌ چنین جانانه از فیلمش دفاع می‌کرد. حضور عصبی ایشان قبل از نمایش فیلم و دیدن چهره برافروخته‌اشان خود نشان از سر ضمیر می‌داد که بی‌شک دچار بروز تضادهای درونی بودند، به هر حال تهیه‌کننده شاید از بسیاری از منتقدان دیگر بیشتر به ضعف‌های فیلمی که تهیه کرده است واقف است، ولی از سویی اگر نتواند رضایت منتقدان و تماشاگران عادی را در اولین نمایش آن جلب کند و فیلم در همین اولین قدم به زمین بخورد، مطمئن خواهد بود که در اکران عمومی هم با اقبال چندانی مواجه نخواهد شد و در نتیجه بازگشت سرمایه همراه با سود کلان هم رویایی بیش نخواهد بود. امیدوارم چنین نشود و مردم در اکران عمومی، اگر شده حتی برای دیدن بازی بازیگر نقش یوسف در نقشی دیگر، در سینماها حاضر شوند و تهیه‌کننده را به ادامه کار درسینمای ایران تشویق کنند. خطای سهوی یا عمدی تهیه‌کننده - مجری در هنگام اهداء جوایز در مراسم اختتامیه و اعلام سیمرغ بلورین برای صدابرداری و صداگزاری فیلمش، که روز بعد معلوم شد که چنین جایزه‌ای را فیلم "آل" نگرفته است، شاید ناشی از همین تعصب بود.
هیچ؛ عبدالرضا کاهانی.
اصلا کافی بود بدانم تا "مهدی هاشمی" بازیگر بسیار خوب و به تعبیر خودم ستاره بازیگران نسل میانی سینمای ایران، در فیلمی بازی می‌کند تا برای دیدنش مشتاق باشم؛ چه رسد به اینکه عوامل جذاب دیگری هم بر کوره این اشتیاق بیشتر بدمد؛ مثل: مشکل‌دار شدن فیلم و حرف در آوردن برایش قبل از اولین اکران رسانه‌ای، کارگردانی با سابقه ساخت فیلم خوبی مثل "بیست"، فهمیدن این که این‌ بار هم "حسین مهکام" همراه کارگردان بوده در نوشتن فیلمنامه، با توجه به سابقهٔ خوب ایشان در پروراندن فضاهایی تئاتری در سینما، که بیشترمتکی به مکان‌های ثابت است تا لوکیشن‌های متنوع و در نتیجه همهٔ همت آنان باید در پرورش روابط بین کراکترها و دیالوگ‌ها و کشمکش‌های درونی بروز کند تا جذابیت‌های لوکیشنی - نمونهٔ موفق آن فیلم "بیست"- ، و بالاخره فهمیدن این که با فیلمی طنزپردازانه بر خلاف فیلم قبلی همین کارگردان، مواجه خواهم شد.
فیلم به دو قسمت "نگاه اول" و "نگاه دوم" تقسیم شده است، در نگاه اول با مردی پرخور و مفت‌خور مواجه هستیم، که همه با فهمیدن این که حضور او در همه جا سودی جز ضرر به حالشان ندارد، سعی در دک کردن او دارند. قسمت اول فیلم بعد از بیچارگی زنش از تامین مخارج او و بالاخره با بروز دعوا و مرافعه در خانه‌ای که او جز خوردن کاری نمی‌کرد، تمام می‌شود. در قسمت اول همه از عمه خانم، با بازی خوب و همیشه شیرین "مرضیه برومند"، تا حتی بچه‌های کوچکی که در خانهٔ پرهیاهو و پرجمعیت همسر تحمیلی مرد پرخور وجود دارند، از او متنفرند و تماشاگران نیز همراه دیگر شخصیت‌های فیلم حس اشمئزازی که دیگران در مورد حضور او در همه جا دارند را، با تمام وجود حس می‌کنند. انگل‌وار بودن همراه با زالوصفتی مرد پرخور را چه زیبا و دقیق، در هر دو قسمت فیلم، بازی زیرپوستی "مهدی هاشمی" به بیننده انتقال می‌دهد. اما "نگاه دوم" از جایی شروع می‌شود که همه می‌فهمند مرد پرخور بی‌عار و بیکار، خاصیتی استثنایی دارد: او هر چند وقت یک‌بار می‌تواند بعد از رشد کلیه جدیدش! آن را با قیمتی گزاف، به زعم او و اطرافیان فقیرش، به دیگرانی که محتاج این عضو حیاتی بدن هستند بفروشد. اینجا قضیهٔ "شکل دوم" آغاز می‌شود. او - مردپرخور - می‌شود منبع درآمد خودش برای پرخوری‌هایش و خانوادهٔ پرجمعیت زنش، که حالا او را به نزد خودشان بازگردانده‌‌اند و بسیار تحویلش می‌گیرند و از حالا به بعد همه توقع دارند تا از قبل درآمد او به سروسامانی برسند. عمه خانم که تا قبل از این کشف بزرگ تحمل دیدن او را نداشت، به خانهٔ همسر "نادر" - چه اسم پرمسما و قابل تاملی برای مرد پرخور- می‌رود تا او را که حالا تبدیل شده است به گاوی نه من شیر، به خانهٔ خودش بازگرداند ولی موفق نمی‌شود. پسر و عروس و داماد زن "نادر" با شنیدن بوی پول همه هوایی می‌شوند و به فکر می‌افتند که نقشه‌هایی که تا قبل از آن جزو رویاهایشان بود را عملی کنند. اما این درآمد کلان با توجه به پرخرج بودن خود نادر و زندگی انگل‌وارش و همچنین خساستی که به خرج می‌دهد - البته اشارات فیلم به مورد خسیس بودن نادر کم است - سودی عاید کسی نمی‌‌کند که "هیچ"، بلکه برعکس باعث عیان شدن اختلاف‌های شدیدی می‌شود که تا به حال به خاطر نداری وفقر دراین خانواده پرجمعیت و پرهیاهو به این شکل جرات بروز نداشت. سرآخر فیلم با واقعه‌ای تلخ و رفتن دوبارهٔ "نادر" از خانه همسرش پایان می‌گیرد.
با اینکه می‌توان فیلم "هیچ" را - که ذهنم را بدجور متوجهٔ کارهای حجمی استاد پرویز تناولی با نام "هیچ" می‌کند - در شکلی نمادین و رمزی نیز مورد مداقه و بررسی قرار داد، که البته فیلم هم با اشارات بسیاری که دارد این اجازه را به هر کسی می‌دهد در حد و توان عقلی خودش آن را تفسیر کند و تعمیم دهد، اما به نظرم هژمونی تعابیر اجتماعی از فیلم، با توجه به ساخته‌های قبلی همین کارگردان و اتمسفر کلی آن، بر دیگر برداشت‌های از "هیچ" بیشتر است. می‌توان داشتن یا نداشتن پول و منبع درآمد را، با کمی اغماض، بن اندیشهٔ این دو نگاه بدانیم. نگاهی که تصور می‌کند با داشتن منبع درآمد مکفی می‌توان همه چیز را به سامان کرد و با کارنکردن و خوردن از کیسه به همه چیز رسید. با مرور تاریخ حضور نفت بعد از اکتشاف آن در ایران و نقش پررنگش در بروز تنش‌های بسیاری در زمینه‌های سیاسی و اجتماعی و ... این سرزمین، شاید بتوان تعمیم‌یافته‌ترین نگاه را به فیلم "هیچ" انداخت؛ ولی می‌توان با نگاهی مینیممی به فیلم هم حضور این هیچ یا پول را در روابط انسانی به ظاهر سادهٔ روزمرهٔ انسان‌ها هم به خوبی دید. نویسندگان فیلمنامهٔ عالی "هیچ" این مجال را داشته‌اند تا در خانه‌ای پرهیاهو که هر کسی ساز خود را می‌زند، هوایی شدن هر کدام از جفت‌های حاضر در فیلم را به شکلی کامل نشان بدهند. نشان دادن درد یکی از اولین وظایف هنرمندان خوب است. آنان همچون پیشگویان تاریخ، سعی دارند تا جامعه اطرافشان را با خطر آشنا کنند، و به نظرم در "هیچ" نویسنده و کارگردان فیلم به بهترین شکل ممکن در سینمای ایران - با همهٔ احتیاط‌ها و عصا به دست راه رفتنشان به خاطر وضعیت ممیزی که همه آن را در سینما حال حاضر ایران لمس می‌کنند- توانسته این مهم را به سرانجام برساند. این فیلم بهترین فیلمی است که در این سه روزی که از جشنواره می‌گذرد دیدم.


 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۲
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸  

  روز دوم: تحمل همدیگر.

روز دوم جشنواره را با دیدن دو فیلم گذراندم و چند فیلم نیم جویده نیز داشتم، فیلم‌هایی که آنقدر رمق ندارند تا تماشاگر را به صندلی‌ها بچسبانند و مانع از گریز آنها بشوند از سالن سینما. خوب فیلم‌هایی که از آنها گریزان شدم و به سالن کاخ جشنواره پناه آوردم و گپ با دوستان را بر دیدن آنها ترجیح دادم، این فیلم‌ها بودند: "یک گزارش واقعی" داریوش فرهنگ، "خاطره" نادرطریقت. اما فیلم‌هایی که رغبت کردم و تا آخر دیدم از این قرار هستند:

فیلم اول؛ طلا و مس: همایون اسعدیان.

"طلا و مس" فیلم ساده و بی‌غل و غشی است. زندگی روحانیان و موقعیت فردی و اجتماعی ایشان و مشکلاتی که در تعامل با جامعه پیرامونیشان به وجود می‌آید را، قبل از این نیز دو سه کارگردان دیگر در فیلم‌هایشان تجربه کرده بودند و مرتبط‌ ترین آنها با این فیلم را  "رهبر قنبری" در فیلم "او" تجربه کرده بود: فیلمی محجور که متاسفانه به اکران عمومی در نیامد و پخش نابهنگامی در تلویزیون داشت و در واقع دیده نشد. البته شخصیت روحانی فیلم "او" در روستایی آذری روزگار می‌گذراند و در میان مشکلات بسیاری که برایش پیش می‌آمد، پیشنهاد گرفتن موقعیت و مسئولیتی نان و آب دار را رد می‌کند تا همچنان دستگیر و همراه روستائیان باقی بماند. در اینجا نیز طلبه‌ای جوان همراه با همسر و دو فرزندش که به تازگی از شهرستان به تهران مهاجرت کرده‌اند، با موقعیتی دشوار روبرو می‌شود: بیماری ام اس زنش و پیشرفت روز به روز آن و نگهداری فرزندان خردسالش در کنار درس خواندن و خرجی خانه را درآوردن. موقعیت‌هایی ساده در این حد را گاه در زندگی، خیلی هم به جد نمی‌گیریم، ولی در کشاکش همین موقعیت‌هاست که جوهرهٔ اصلی انسانی افراد و اعتقادات واقعیشان آشکار می‌شود. بازی خوب "نگار جواهریان" در این فیلم قابل ذکر است و به احتمال قوی برای او جایزه‌ای را در مراسم اختتامیه جشنواره امسال به ارمغال خواهد آورد.

فیلم دوم؛ آتشکار: محسن امیریوسفی.

بعد از دیدن فیلم در کاخ جشنواره اولین فکری که از ذهنم گذشت این است: ای کاش این فیلم را فقط مردها می‌دیدند! همانطور که فیلم خانم میلانی "تسویه حساب" فیلمی زنانه است، به نظرم فیلم "آتشکار" "محسن امیریوسفی" هم فیلمی مردانه است. گرچه نظری را که می‌دهم بیشتر شبه‌ طنز است و موجب خندهٔ خانم‌ها بعد از دیدن فیلم، ولی ای کاش مسئولین سینمایی می‌توانستند با درجه‌بندی فیلم‌ها به مردانه، زنانه، بچه‌گانه، کمتر موجب خجالت مردان بعد از دیدن این فیلم می‌شدند! "آتشکار" با زبانی طنز و شوخی با بازی خوب "حمید فرخ‌نژاد" درشهر فولادشهر اصفهان می‌گذرد؛ لهجهٔ شیرین اصفهانی و همراهی موضوعی بکر مثل وازکتومی مردان و جدال فکری مردانه با این قضیه، چنان فضای مقبولی در فیلم ایجاد کرده که موجب می‌شود فیلم را تا پایان بدون احساس دل‌زدگی و خستگی دنبال کنیم. مردان جامعه ما، که عموما خود را بعد از انجام این عمل دیگر مرد نمی‌دانند، در این فیلم در شخصیتی داستانشان تعریف می‌شود که با معضل ادامهٔ نسل و داشتن چهار دختر قد و نیم‌قد هم همراه است. آرزوی حضور حداقل یک پسر در خانهٔ هر ایرانی در جامعه ما ریشه‌ای عمیق دارد؛ که همین بستر مناسبی است برای کارگردان تا در این قالب و به این بهانه، جدال همیشگی این صد و چند ساله سنت و مدرنیته  را به شکلی بدیع مرور کند. پدر بانمک شخصیت اصلی فیلم که مخالفت شدیدی با وازکتومی پسرش دارد را می‌توان نمایندهٔ سنت دانست و دکتر را به نوعی نمایندهٔ مدرنیته. البته روحانی فیلم هم در برزخ این جدال وجود دارد، گاهی به نعل می‌زند و گاهی به میخ. تقسیم فیلم به سه قسمت بهشت و جهنم و برزخ هم نوعی نگرش اپیزودیک به فیلم تزریق می‌کند، که چندان در فیلم جا نمی‌افتد. البته لوکیشن بکر فیلم که کارخانهٔ ذوب آهن اصفهان است، بی‌تاثیر در انتقال این مفاهیم ماورایی نیست! سکانس‌های مربوط به اعتصاب کارگران و احساس "لخ والسایی" کردن شخصیت اصلی فیلم، و شکستن اعتصاب بالاخره با توزیع کیسه‌های برنج هم از اشارات بسیار جالب و به روزی از فیلمساز بود، گرچه سه سال از ساخت فیلم گذشته باشد.

 


 
بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر-۱
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸  

روز اول: جشن فیلم‌های توقیفی.

گرچه همهٔ مانور تبلیغاتی بیست و هشتمین جشنوارهٔ فیلم فجر – نه بین المللی – در بهمن ماه 1388، بعد از آرامش نسبی که در فضای اجتماعی بعد از انتخابات پیش آمده، به روی فیلم‌هایی است که رفع توقیف شده‌اند و رنگ پرده را می‌بینند - و گویی همهٔ آنچه که در دلایل توقیف آن فیلم‌ها در سال‌های گذشته ذکر می‌شد دیگر رنگ باخته و کسی هم نبایستی پیگیر آن بحث و جدل‌های پیشین باشد و طبق بازی "کی بود کی بود من نبودم" هم هیچ کس و هیچ چیز مقصر نبوده و نیست و نخواهد بود- اما بی‌رمق بودن این جشن سالیانه و تحریم‌هایی از نوع دیگر از جانب اغلب هنرمندان اسم و رسم‌داری مثل کیارستمی و بنی‌اعتماد و فرشچی و توحیدی و ... و شرکت نکردنشان به شکل ارائه ندادن فیلم‌های اخیرشان یا برائت جستن در داوری آن، از همان روز اول در اتمسفر جشنواره نمایان بود. ضرب‌المثل قدیمی "آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی" تا آخرین لحظات روز و شب اول که در کاخ جشنواره! در سالن همایش‌های برج میلاد به سر می‌بردم در ذهنم خلجان داشت. کارگران زحمت‌کش کراوات‌زده و لباس فرم پوشیده، غذایی را در روز و شب اول توزیع کردند که نشانی آشکار از همان ضرب‌المثل بود. غذایی مشکوک و زمان در رفته که آخر از طرف مسئولین نتیجه‌گرفته شد که توزیع نشود، تا چند نفر مسموم حداقل به جمع جماعت خوشحال در این دید و بازدید سینمایی اضافه نشود. وقتی شام هم توزیع نمی‌شود کسی هم به روی مبارک نمی‌آورد، مثلا خبرنگاران و عکاسانی که از صبح تا شب در حال تلاش برای انعکاس خبرهای این جشن! بی‌رمق هستند، که ثمر مستقیم آن عاید برگزارکنندگان و متولیان و ارائه بیلان کاری آنان می‌شود،  اگر احساس گرسنگی کردند در جزیره‌ بتونی وسط بزرگراه‌های تهران بزرگ که تا شعاع چند کیلومتری هم فست‌فودی یافت نمی‌شود چه باید بکنند و به چه کسی شکایت ببرنند. با گشتی کوچک در میان برگزارکنندگان و در واقع میزبانان کاخ، هیچ دلسوزی نسبت به این قضیه را مشاهده نکردم و فقط سعی داشتند به نوعی قضیه را هر چه سریع‌تر، مثل اغلب کارهای دیگری از این دست، ماستمالی کرده و هر چه زودتر از شر میهمانان گرسنه و شاکی خلاص شوند تا روزی دیگر شود و همه چیز به خیر و خوشی از ذهن همه‌اشان پاک شود.

فیلم اول: به رنگ ارغوان، ابراهیم حاتمی‌کیا

بهترین تدبیری که می‌شد اندیشید برای کشاندن منتقدان و نویسندگان و خبرنگاران، در روز اول و سانس اول نمایش فیلم‌های جشنواره به سینمای رسانه‌ها، نمایش فیلمی بود که پنج سال از ساخت آن گذشته، تا به حال کلی شایعات و واقعیات حول آن تندیده شده، کارگردان آن مشهور است و با آخرین فیلمش، فیلم "دعوت"، از حال وهوای کارهای قبلی‌اش – که به زعم عده‌ای آثاری در راستای دفاع از انقلاب و مقاومت است - سال‌های نوری فاصله گرفته است. همه عطش داشتنند بدانند که چه چیزی در این فیلم می‌گذرد که اینگونه سفت و سخت سعی شده بود تا خدایی‌ناکرده کسی از آن بویی نبرد تا مبادا به کسی یا چیزی در گوشه‌ای از این ملک مشکوک نشود؛ چون همه چیز و همه کس در نهایت پاکی و درستی و صداقت در حال انجام وظیفه خود هستند و کوچکترین شکی در این اصل، بزرگترین گناه محسوب می‌شود. داستان فیلم، که از نمونهٔ خارجی و کلاسیک و مشهور آن یعنی "نینوچکای" ارنست لوبیچ برداشت شده بود، فاصلهٔ وظیفه وعشق واتفاقاتی که در این بین اتفاق می‌افتد را نشان می‌دهد. در اثر کلاسیک لوبیچ، البته کسی که عشق را بر وظیفه ترجیح می‌دهد، زنی است از کا.گ.ب که دل‌باخته مردی برخاسته از سیستم کاپیتالیسم می‌شود؛ ولی در اینجا مردی است که در حین انجام وظیفه اطلاعاتی خود، دل‌باختهٔ دختری می‌شود که پدرش در نقطهٔ مقابل فکری و عقیدتی اوست. در هر دو فیلم سرآخر عشق پیروز میدان است و وظیفهٔ تکلیف‌شده به فرد زیر پای دل‌باختگی‌ها رنگ می‌بازد. طبق معمول فیلم‌های حاتمی‌کیا، انگار گریزی از افتادن فیلم به دام سانتی‌مانتالیزم وجود ندارد و همین باعث می‌شود که فیلم از آنچه که می‌توانست باشد چند درجه پایین‌تر بیافتد. بازی فرخ‌نژاد درخشان است در نشان دادن این کشمکش بین وظیفه و دل‌دادگی و نمود بقیهٔ بازیگران، به علت کم‌تجربگی که در سال ۱۳۸۳ یعنی سال ساخت فیلم داشته‌اند، مثل تهامی و معصومی چندان قابل ذکر نیستند. صحنه‌ها یا سکانس‌هایی که در آن فرخ‌نژاد در حال خواندن نماز و راز و نیاز با خداست، خود می‌داند که چاره‌ای جز برگزیدن عشق ندارد، سخت یادآور سکانس‌هایی از فیلم دیگری از این فیلمساز است به نام "خاکستر سبز" که در آنجا نیز گرفت و گیر بین وظیفه و عشق شامل حال شخصیت عکاسی می‌شد که بازی خوب "پسیانی" نمود بیرونی آن بود. معمولا بعد از دیدن این‌گونه فیلم‌ها که بعد از سال‌ها از محاق توقیف رنگ پرده را می‌بینند، تماشاگران و به خصوص منتقدان توقع دارند تا اثری پرملات و جذاب را شاهد باشند، ولی همان توقعات بالا معمولا باعث می‌شود اگر فیلم نکات مثبتی هم داشته باشد، از دید خیلی‌ها دیده نشود و فقط درهمین حد باقی بماند که این هم فیلمی بود که با نمایش آن در سال ساختش هم هیچ اتفاقی نمی‌افتاد که الان بیافتد. البته استفاده ابزاری از این فیلم‌ها برای رونق بخشیدن این چند روز جشنواره، همانطور که ذکرش رفت، بهترین کارکرد را دارد برای مسئولین جدید سینمایی کشور و برای همین است که هنوز از شک اولی درنیامده‌ایم که شک دوم‍! یعنی "تسویه حساب" مهندس تهمینه میلانی عارض می‌شود.

فیلم دوم: تسویه حساب، مهندس تهمینه میلانی

جمع شدن جماعتی از زن‌ها و نقشه کشیدن برای انتقام‌گیری از خودخواهی‌ها و شهوت‌پرستی‌ها و تنوع‌طلبی‌ها و کله‌شقی‌های مردان حریص این روزگار، البته در فیلم دیگری از خود ایشان نیز مسبوق به سابقه است : "واکنش پنجم". اما نمود همکاری زنان سرخورده از جامعه‌ای که معمولا سعی در هر چه پنهان‌‌تر کردن معضلات اخلاقی و عادی جلوه‌دادن همه چیز دارد، در فیلم "تسویه حساب" نسبت به آن فیلم بیشتر است. البته نمونه‌های خارجی را هم می‌توان با کمی تامل بیشتر یافت که الان با این ذهن آشفته بعد از دیدن فیلم و دم‌دستی شاید بتوانم به نوعی "ماه تلخ" پولانسکی را ذکر کنم، البته با ذکر این نکته که فقط جنبهٔ انتقام‌گیری آن فیلم مدنظرم است. با این که نمی‌شود منکر اغراق خانم میلانی در نشان دادن خصوصیات جماعت مردان شهرنشین شد، که به نظرم بزرگ‌ جلوه دادن معضلات و آنگراندیسمان مسائل اجتماعی اصلا یکی از وظایف فیلمسازان این حوزه است وگرنه توسط تماشاچی دیده نمی‌شود، ولی متاسفانه به عنوان یک مرد نشسته در پایتخت ایران باید اعتراف کنم که ایشان با زیرکی خاصی حقیقتی را به رخ ما مردان می‌کشد که واقعیت آن قابل انکار نیست. به همین خاطر است که دست زدن به این زخم ناسور باعث واکنش‌های آنچنانی در جلسه پرسش و پاسخ از طرف مردی می‌شود که به خود حق می‌دهد بدون اجازه و نوبت به پرخاشگری با این کارگردان بپردازد و جلسه را مغشوش کند. سوءاستفاده مردان – به خصوص متاهلین - از زنان خیابانی و غیرخیابانی و گستردگی آن - به خصوص استفاده از خودرویی مدل بالا برای رسیدن به مقصود - چیزی نیست که بشود در سطح شهرهای بزرگ ایران منکر شد. زمانی خاطرم هست که در مجله "زنان" به این مردان که برای هر زن تنهایی که کنار خیابان ایستاده است، بوق می‌زنند و پیشنهاد سوار شدن و... می‌دهند، عنوان "مردان خیابانی" داده بودند؛ جماعتی که هیچ شرمی از خانواده و اجتماع خود ندارند و انجام هر کار و پیشنهادی را به زنان و دختران دیگر مجاز می‌دانند. ضمن این که در دیالوگ‌های مختلف بین زنان و دختران حاضر در فیلم و مردان اسیر شده در دست آنان، دلایل و استدلال‌های مردان را برای دست یازیدن به این پیشنهادات بی‌شرمانه می‌شنویم. در جایی یکی از مردان، که نقش یک کارگردان قلابی را بازی می‌کند، می‌گوید که چرا ما مردها نباید از زنانی که خود را مثل دسمتال کاغذی در اختیار دیگران قرار می‌دهند استفاده نکنیم؟ البته در این بین برای خالی نبودن عریضهٔ فیلم، مردان خوبی هم پیدا می‌شوند. مثلا مهندس آرشیتکتی که با نهایت صداقت و امانتداری! یکی از دخترهای دام‌پهن کرده را به مقصد می‌رساند، که اتفاقا نقش آن را همسر خانم میلانی آقای "نیک بین" بازی می‌کند. یا مردی سنتی و ریش سفید که نمایندهٔ قشر مذهبی و نصحیت‌گر همهٔ این سال‌هاست، حل معضل دختران و پسران این روزگار را ازدواج سریع و استفاده از چرخ خیاطی را برای گذران زندگی زنان بدون مردان پیشنهاد می‌کند. البته با کمی دقت و به دور از نگاه متعصب پدرسالارانه به فیلم، متوجه می‌شویم که زن‌های حاضر در فیلم خودشان هم بی‌تقصیر در اوضاع و موقعیتی که در آن قرار دارند نیستند و همه تقصیرها را کارگردان به گردن مردان و جامعه نیانداخته است و همین به نوعی تعادل در قضاوتها نسبت به فضای کلی فیلم منجر می‌شود. بازی درخشان و قابل ذکر در فیلم را دو نفر ارائه کردند: خانم "لادن مستوفی" از خانم‌ها و آقای "سیاوش طهمورث" از آقایان.

 


 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۴
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸  

روز پنجم: ۲۴  آبان ۱۳۸۸.

امروز هم با دیدن سری دوم فیلم‌های انیمیشن آغاز شد. بهترین‌ها به نظرم: - پایان خوش من/ آلمان. - شکست خورده عشق/ اسلونی. - استخدام/ آرژانتین. - علامت دهنده/ سوئیس. – پست/ آلمان. -خواهران پی‌یرس/ انگلستان.

در بخش "مرور بر آثار یک فیلمبردار:مهدی جعفری" چند مستند و داستانی کوتاه دیدم از فیلمسازانی که از قبل می‌شناختم، ولی این کارهای کوتاه را از ایشان ندیده بودم، از جمله: - برکه/ مهدی جعفری.

یموت یک خانه یک ایل / فرشاد فداییان.

که مثل اغلب کارهای فداییان که تا به حال دیده‌ام، نوعی خودآگاهی و بینش خاص در آن جاری بود. فضاسازی فیلمساز و انتخاب قاب‌ها – که فکر کنم بیشتر کار فداییان بوده تا فیلمبردار- بیشترین سهم را در ارائه تصویری واقعی از خانه‌ و خانواده‌ای جدا افتاده در ترکمن صحرا دارد. تک سکانس، امامزاده و قبرستان با کادری ثابت، یکی از بهترین قاب‌های کارشده در این فیلم بود.

نامه نانوشته / بیژن میرباقری. پنجره / مهدی جعفری. که به نظرم از برکه او بهتربود.

از بخش "مسابقه سینمای ملی" چند فیلم دیدم که از آن میان مرغ سحر/ مهدی باقری، دیدنی‌تر و خاطره‌انگیزتر بود.

مرغ سحر/ مهدی باقری/ ۳۷ دقیقه.

"مرغ سحر" مستندی جستجوگرانه در باره این ترانه ماندگار از زمان پهلوی اول تاکنون است. این دومین فیلمی بود بعد از "یار دبستانی" که در باره ترانه‌های ماندگار در میان مردم تحقیق می‌کرد. "مرغ سحر" - که حکایت حال دل همهٔ ایرانیان دلسوز نسبت به وطن و خاک کشورشان است، و سعی دارند با ماندگار نگه داشتن آن، قفس استبدادی را در همه زمان‌ها برشکنند و زیر و زبر کنند- از سروده‌های ملک‌الشعرا بهار است. کارگردان در این مستند با مصاحبه و نظرخواهی از یک متخصص و منتقد و شاعر به نام "محمد علی سپانلو" سعی کرده است، تقریبا همهٔ مسائل پیرامونی این شعر و ترانه را بررسی کند. زمانی که این سرود خلق شده، چگونگی تکثیر آن در میان مردم، چرایی ماندگاری آن، جستجو در شهر برای یافتن آدم‌هایی که هر روز کارشان زمزمه این ترانه است، و بالاخره در سیری تاریخی رسیدن به زمان جنگ و همراه شدن با جانبازی که به کهف‌الشهدا می‌رود و بازهم زمزمه‌گر و یادآور مرغان سحری و بلبلان پربسته کنج قفس است، جستجوی فیلمساز را نشان می‌دهد برای کشف حقیقتی ماندگار. کلام آخر فیلمساز "حالا اگه تمام این شهر مرغ سحر بخوانند نمیپرسم چرا. چون این تو گذشتهٔ ماست و ناخودآگاه ما باعث میشه تا همه یه چیز بخوانند." به نظرم کامل کنندهٔ همه حرف‌هایی است که او در این فیلم مستند- تحقیقی سعی دارد بزند. جای خالی "مرغ سحر" به خوانندگی "بیژن مفید" در آخر فیلم "ستارخان" مرحوم "علی حاتمی" را دوست و منتقد گرامی "علی علایی" بعد از دیدن فیلم "مرغ سحر" به ما یادآور شد. ای کاش "مهدی باقری" با یافتن نسخه‌ای از آن فیلم – فیلمی که نگارنده هم نتوانسته تا به حال ببیند و آرزوی دیدنش را دارد – مستند خود را کامل‌تر کند.

روز ششم: ۲۵ آبان ۱۳۸۸.

 هنگامی که همه در حال جدایی و خداحافظی هستند از جشنواره‌ای پرشده از صفا و صمیمت فیلمسازان جوان، سعی می‌کنم با جبران فیلم‌های ندیده در بخش "درخواست پخش مجدد" کمتر از قافله این انرژی‌های مثبت عقب بیافتم. از میان فیلم‌های دیده شد در این روز، چند فیلمی را که توضیحات کوتاهی در باره‌اشان می‌نویسم را بیشتر از دیگر فیلم‌ها پسندیدم:

هشت دقیقه بیشتر/ زینب تدریس تبریزی/ تجربی/۱۰ دقیقه.

راستش با نمایش عکس‌هایی که به در و دیوار آویزان بود و فیلمساز آنها را به همه نشان می‌داد و صداهای پس‌ زمینه‌ای که می‌شنیدم، بدجور به دهان‌دره افتاده بودم. جوانان که بیشتر از من شتاب دارند و حوصلهٔ کمتری، در این هشت دقیقه چند بار دست زدند به هوای این که فیلم تمام شود و از این فضای خفه اتاقی پر از عکس و... خلاص شوند. اما وقتی فیلم با این جمله از جانبازی تمام بدن فلج که نگاهی خیره به همه ما غرزن‌ها و حوصله‌سر رفته‌ها داشت، تمام شد "شما نتوانستید هشت دقیقه از زندگی من را تحمل کنید...من سالیان سال است اینجا هستم و تحمل می‌کنم." انگار کسی سیلی محکمی تو صورت من و بعضی از تماشاگران فیلم کوبید. بدجوری چرتم پرید. دست فیلمساز درد نکند.

گربهٔ قجری / اشکان رهگذر/ پویانمایی/ ۶ دقیقه.

انقدر نقال ترک‌زبان- زن فیلم، حکایت ببری خان ، گربه دربار ناصری را شیرین تعریف می‌کرد که با موبایلم صدایش را ضبط کردم تا دوباره و چندباره صدا را بشنوم و به دیگران بشنوانم! انیمیشن بانمکی که با تکنیک سیاه – سفید ساخته شده بود و رنگ در آن دخیل نبود، ولی چنان به دقت کار شده بود، که شاید اگر نقال هم نقلی حکایت نمی‌کرد، به تنهایی هم دیدنی بود. استفاده از موسیقی سنتی، تعریف داستانی راحت و خوشمزه، استفاده از المان‌هایی مثل خط نستعلیق به روی نقاشی شخصیت‌ها و... خاطره‌ای ماندنی از این انیمیشن کوتاه در ذهنم باقی گذاشت. منتظر دیدن انیمیشن‌های دیگری از همین فلیمساز و گروه هستم.

بچهٔ مرز / رضا جمالی / داستانی / ۱۰ دقیقه.

چند باری که از گردنه حیران سرازیر شده‌ام به سمت اردبیل، دیدن پاسگاه‌های مرزی در میان بهشتی پر از سبزی و گل و درخت برایم زجرآور بوده است. مرزی که باعث و بانی آن سلسلهٔ بی‌لیاقت قاجار بوده  وگرنه الان نباید شاهد آن باشیم. فیلمساز اردبیلی برای نشان دادن این مرز زشت در میان بهشت، داستانی را با کشمکشی دیدنی برایمان تعریف می‌کند. سربازی سعی دارد تا حد امکان از عبور و مرور افراد بومی در خط مرزی که سیم‌خاردار دارد جلوگیری کند، آن هم در زمانی که زن رئیس پاسگاه آذربایجان بی‌کس و تنها در حال زایمان است و دکتر در استان اردبیل سعی دارد به او کمک کند. فیلمساز با استفاده از همین لحظهٔ بحرانی، فیلمبرداری خوب، تدوین به جا، و بازی‌گیری مطلوب از بازیگرانش، در زمانی محدود، توانسته به خوبی ناهمگون بودن مرزها را در میان این بهشت زمینی نشان دهد. طرفه این که این فیلم در بخش "چشم‌ انداز سرزمین زیبای ما" قرار گرفته بود. سرزمینی که کشیدن خط مرزی صورت او را زخمی ناسور انداخته است.

 


 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۳
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸  

روز چهارم – ۲۳ آبان

روز چهارم جشنواره را با دیدن سری اول "انیمیشن امروز جهان" در سالن شماره یک سینما فلسطین شروع کردم. دیدن انیمیشن‌‌های جذاب به روی پرده بزرگ، امری که تقریبا در ایران به بوته فراموشی سپرده شده است، برایم بسیار لذت‌بخش بود. ما نه تنها از دیدن آخرین محصولات درجه یک سینمای حرفه‌ای انیمیشن جهان در سالن‌های سینمای ایران کاملا محروم هستیم، بلکه هیچ کس هم نیست که جوابگوی این بیچارگی ما باشد. ارشاد، همچون سال‌های گذشته، برای فروش فیلم‌های اغلب درپیتی سینمای حرفه‌ای و ضرر نخوردن به جیب صاحبان فیلم‌های سطح پایین این شیوه را ادامه می‌دهد و ما همچنان محروم از دیدن این فیلم‌ها به روی پرده سینما خواهیم بود. یادم است که آخرین فیلم انیمیشن بلندی که به صورت پرده بزرگ دیدم ـ البته آن هم به لطف ویدئوپروژکتور- در سال ۱۳۸۱بود، در سالن سینماتئاتر کانون در خیابان وزراء، اثری از استاد "هیائو میازاکی" به نام "شهر ارواح" که همان سال جایزه اسکار بهترین انیمیشن را کسب کرد. لذت دیدن آن فیلم به آن شکل شکیل هنوز هم زیر دندان من و دو فرزندم هست. لذتی که دیگر هیچگاه تکرار نشد، مگر گاهی بر صفحهٔ کوچک تلویزیون و معجزهٔ دی وی دی. از میان انیمیشن‌های کوتاه دیده شد در سری اول به نظرم این انیمیشن‌ها جذابتر از بقیه بود: - حقه‌باز/ آلمان. - هات داگ / آمریکا. – بال مرغ/ آلمان. – رو به بالا/ انگلستان. – توت‌فرنگی‌های نیمه شب/ ژاپن. – من و دیوم/ سوئیس. – لایسوس/ آرژانتین. – طبیعت شگف‌انگیز ما/ آلمان.

در بخش "مسابقه سینمای ملی" سه فیلم را به تماشا نشستم:

لحظهٔ صفر/ شیوا بلوریان/ تجربی/ ۴ دقیقه.

یک فاتحه بر سر قبری که گویی همسر از دست رفته زنی بود. با این که تکرار این فیلم را هم بعدها دیدم، نه جذب شدم و نه چیزی دستگیرم شد. شاید بار سوم بپسندم!

تمام وسایل شخصی من جا به جا شده / هومن سیدی / داستانی / ۱۹ دقیقه.

با این که از حال و هوای فیلمی که "سیدی" به نام "پابرهنه در بهشت" در آن بازی خوبی ارائه داده، خوشم آمده بود و در همین وبلاگ هم درباره‌اش نوشتم، نتوانستم با اولین ساخته کوتاه این بازیگر- کارگردان، ارتباط برقرار کنم. شاید چون با فضاهای مالیخولیایی و پیچیده و کشف‌الاسرارگونهٔ فیلم‌هایی از این دست مشکل دارم. یکی از چیزهایی که در سینما بسیار می‌پسندم، تعریف کردن قصه فیلم بدون لکنت است. به نظرم اینجا فیلمساز با ادا و اطوارهای بسیار تکنیکی خواسته بود، قصه‌ای تعریف کند از رابطه بین رویا و واقعیت، ولی زبان الکن داستان فیلم، جذابیتی برای پیگیری همین نوزده دقیقه هم باقی نگذاشته بود. بعد از دیدن فیلم، یاد فیلم مغلق و دشواریاب "شبانه‌روز" افتادم که پارسال در جشنواره فجر دیدم.

قصهٔ قبر ننه/ محمدکاظم زاده مژدهی/ داستانی / ۵ دقیقه.(تکرار)

به گفته فیلمساز برای گرفتن فصل پایانی فیلم، سه چهار ماه صبر کرده است تا زمستان فرارسد، قبرستان پربرف شود و بعد مادربزرگ – مادربزرگ فیلمساز – را به میان برف‌ها و قبرها بفرستد و آن صحنه درخشان پایانی را بگیرد. این صبر برای فیلمی ۵ دقیقه‌ای، که اشکم را درآورد به یاد مادربزرگ نازنینم که سال پیش در بهشت زهرا قطعه بیست درقبری خوابید که سالیان سال سندش را نگهداری می‌کرد و بر سر خاکش زمانی که زنده بود فاتحه می‌خواند، جای تقدیر دارد. بی‌دلیل نیست که این فیلم کوتاه، فیلم محبوب تماشاگران حاضر در جشنواره می‌شود، چون فکر کنم همه خانواده‌های گرم ایرانی مادربزرگی دارند که با رفتنش دل خیلی‌ها را سوزانده است. در جلسه نقد و بررسی این فیلم – جالب است که آن موقع هنوز فیلم را ندیده بودم – یکی از حاضران در جلسه به فیلمساز جوان این فیلم ایراد می‌گرفت که چرا انقدر فیلم را ساکن و بدون کله ملق‌زدن‌های تکنیکی گرفته است و فیلمساز جوان هم با همان عصبانیت خاص خطه شمال، آن نکته سه چهار ماه را ذکر کرد و گفت سادگی برایش اصل بوده است. بعضی‌ها فکر می‌کنند هر چه تماشاگران را بپیچانند و کنف کنند و رودست بزنند و زجر بدهند تا اطلاعات اندکی از داستان بی‌مایه‌ٔ فیلمشان به او بدهند، در کار موفق‌ترند. سادگی این فیلم من را جذب کرد.

طوفان سنجاقک / شهرام مکری / ۱۵ دقیقه.

یکی از بهترین فرصت‌هایی که برایم در جشنواره فیلم کوتاه پیش آمد – راستش جشنواره‌ای که تا به حال هیچ تمایلی برای دیدن فیلم‌هایش نداشتم، چرا که به اشتباه فکر می‌کردم فیلم‌های کوتاه تازه ‌فیلمسازان که دیدن ندارد، حرفی که اتفاقا در فیس بوک یکی دو نفر همین امسال هم به من زدند، چون آن‌ها هم بی‌شک همین اشتباه را می‌کنند – آشنایی با "شهرام مکری" بود. مسبب این آشنایی هم، نوشتهٔ کوتاهی بود که بعد از دیدن فیلم "اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر" در وبلاگم نوشته بودم. انقدر بعد از دیدن آن فیلم بلند مکری، از این و آن و اینجا و آنجا در باره فیلم‌های کوتاهش شنیدم و خواندم، که با دیدن برنامه و خبردار شدن از اینکه در سالن شماره سه، "طوفان سنجاقک" را به روی پرده می‌اندازند، ذوق زده، سالن یک را ترک کردم و به سالن سه پناه آوردم. "طوفان سنجاقک" که برمبنای همان جمله معروف: حرکت بال سنجاقکی روی اقبانوس آرام در شرایط خاص فیزیکی ممکن است موجب طوفانی در جایی دیگر از این کره خاکی شود، و رابطه علت و معلولی پدیده‌های این جهان که اغلب فیلسوفان به آن معتقدند؛ ساخته شده است. داستانی ساده، که در حقیقت مرگ زنی در خانه‌ٔ خودش است بر اثر حادثه‌ای که بیننده علت آن را در رفت و برگشت‌های فیلمساز، هر دفعه شخص یا چیزی می‌داند، چنان دراین پانزده دقیقه به هم تنیده شده، که کشف علت مرگ زن در آخر فیلم توسط تماشاگر لذتی دوچندان برایش به ارمغان می‌آورد. حضور کارشناسی که بلافاصله بعد از اشتباه مرد خانواده می‌بینیم، انگار ما را با فیلمی نصیحت‌گرانه از نوع فیلم‌های تلویزیونی روبرو می‌کند، اما بانمکی چهره کارشناس و کلام گرم او و بالاخره در تکرارهای بعدی و حرکت بدون کلام او سرآخر حضورش، درمی‌یابیم که وجود او هم اولا در فیلم به جنبه علمی آن می‌افزاید! و هم این که او هم یکی از شخصیت‌های درگیر ماجراست. معمولا تعریف کردن یک داستان با چنین پیچیدگی سهل و ممتنع است، چرا که بیننده – منتقد - فیلمساز سرآخر می‌گوید که این که کاری نداشت، من هم می‌توانم با تعریف صد تا از این داستان‌ها فیلم بسازم، چیزی که با گوشم در سالن شماره ۳ از چند جوان فیلمساز شنیدم، اما چگونگی اجرای همین فیلم به ظاهر ساده کاری است کارستان، که بعید می‌دانم از عهدهٔ آن جوانان فیلمساز بدون پشتوانه سالیان تجربه اندوختن بربیاید، کاری که بعدها مکری در فیلم "اشکان،..."  به نوعی پخته‌تر تکرار کرده است. این تکرار خود، به نظرم از آن نوعی است، که برای تماشاگر غافلگیر کننده است، به خصوص برای کسی مثل من که اول آن کار پخته‌تر را دیده باشد و بعد این فیلم تحسین‌شدهٔ کوتاه را. فرصت دیگری که "شهرام مکری"، خوش قول‌ترین فیلمسازی که تا به حال دیده‌ام، بعد از آن ذوق‌زدگی‌ از کشف فیلمسازی خوب برایم فراهم کرد، ، هدیهٔ DVD است که شامل هر سه کار کوتاه و درخشانش بود:«طوفان سنجاقک»،«محدودهٔ دایره» و«آندو - سی». در باره دو فیلم اخیر هم حتما باید چیزی بنویسم...


 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه _ ۲
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  

روز دوم – ۲۱ آبان ۱۳۸۸

امروز توانستم ۹ فیلم از بخش "مسابقه سینمای ملی" جشنواره را ببینم. از میان این چند فیلم که شامل تعدادی آثار داستانی و مستند و تجربی و پویانمایی بود، این چند فیلم که شرح مختصری در باره‌اشان می‌نویسم توجهم را بیشتر جلب کرد.

چراغی که روشن شد / بابک بهداد/ مستند/ ۳۰ دقیقه.

مستندی بر پایه اسناد تاریخی که تاریخچه مختصری از ورود برق به ایران را توسط ناصرالدین شاه و بعد مظفرالدین شاه و حاج امین الضرب بیان می‌کند. کارگردان با استفاده از تصاویر آرشیوی دوران قاجار و پهلوی اول – که از بس در فیلم‌های مستندی این‌ چنینی تکرار شده دیگر فریم به فریم آن را از حفظ هستیم: مثل ورود مظفرالدین شاه با کالسکه و نگاه مات و وق‌زده‌اش به دوربین عکاس باشی و همچنین رفت و آمدشان در کاخ و ...،- در کنار نقاشی‌هایی رنگی در همان حال و هوای فیلم و همراهی موسیقی قدیمی و سنتی ایرانی، توانسته بود با ارائه اطلاعاتی مفید به تماشاگرانش به خوبی، وضعیت ورود این پدیده جدید – و اکنون حیاتی – را به ایران بررسی کند. به کارگیری چند نریشن البته به تنوع کار کمک کرده بود، ولی خواندن طولانی مثلا یک اطلاعیه کلمه به کلمه، حوصله تماشاگران را سرمی‌برد.

خوشبختی بدون مواد مخدر/ اسفندیار ترکمنی راد، سپهر وکیلی/ داستانی/ ۳۰ دقیقه.

دستمایه فانتزی- تخیلی همراه با رگه‌هایی از طنز، توانسته بود این فیلم را - به همراهی بازی خوب، صابرابر- نسبت به فیلم‌های داستانی دیگر حاضر در جشنواره یک سرو گردن بالاتر ببرد. حضور دستگاهی همراه با دو نفر که راهنمایی افرادی را به عهده می‌گیرند که می‌خواهند از دام اعتیاد رها شده و به پیشرفت و خوشبختی در زندگی برسند، خود به تنهایی می‌تواند انگیزه‌ای باشد برای تماشای فیلمی براساس این فکر اولیه. البته در فیلم به غیر از بازی صابر ابر، در بقیه بازی‌ها اغراق شده و به نوعی ذوق‌زدگی دیده می‌شد، به خصوص در بازی دفرمه صاحب گالری نقاشی، میان دیگر بازیگران، این عیب بیشتر بود. فضاسازی فیلمبردار و تدوین تدوینگر فیلم نیز از شاخصه‌های خوب این فیلم به شمار می‌رفت.

تووار/ سید امید وحدانی / مستند / ۲۰ دقیقه.

دیدن فیلم تووار خاطره فیلمی دیگر را برایم زنده کرد. فیلمی که در اوایل انقلاب از منطقه محروم بشاگرد در گروه جهادسازندگی – و به احتمال قوی به کارگردانی مرتضی آوینی – ساخته و از تلویزیون ایران پخش شد تا ظلم وستمی که بر این مناطق محروم از طرف رژیم سابق اعمال شده بود را به رخ مردم تازه انقلاب کرده بکشانند و احتمالا این نکته که ما در پی اصلاح و دگرگونی این وضع خواهیم بود را به ما گوشزد کنند. حال بعد از گذشت سی سال، هنوز هم مردم بشاگرد و زاغه‌نشینان آن دیار، طبق آنچه که در فیلم تووار دیده شد، از آبی آلوده می‌خورند، در کپرهایشان کلاس درس دایر است، دختران ده دوازده‌ساله‌اشان را به مردهای شصت ساله می‌دهند، کنترل جمعیت برایشان معنی ندارد و تنها چیزی که شنیده‌اند، سهام عدالت است، ولی سهمی از این سهام هم نصیبشان نشده است. بعد از دیدن فیلم، علامت سئوالی بزرگ برایم باقی می‌ماند، نمی‌شد بعد از سی‌سال تحولی در زندگی این کپرنشینان به وجود آورد؟ البته در طول دیدن فیلم، نوعی خودخواستگی این مردمان هم برایم مسجل شد، که گویی اگر صدها سال هم بگذرد و تحولی در اطراف این مردم اتفاق بیافتد، اینان هنوز خواستار همان زندگی مختصر هستند و رنجی که یک شهرنشین در باره ایشان احساس می‌کند، خودشان رنج نمی‌دانند، بلکه قسمت الهی تلقی می‌کنند. مثلا آرزوی زنی بشاگردی در این فیلم این بود که بتواند روزی سر از خواب بردارد و دیگر به بچه‌ای از بچه‌هایش شیر ندهد!

دو مرد و یک شهر/ عبدالرضا بی‌گناه / داستانی / ۵ دقیقه.

رویارویی یک معمار- بنای قدیمی، با جوانی که مهندس عمران است، بر سر میز شطرنج و شنیدن صدای رادیویی که در باره موضوع شهر و شهرسازی و معماری سخن می‌گوید، فکر نویی است که کارگردان توانسته در زمانی مختصر، به نوعی تقابل سنت و مدرنیته، حداقل در زمینه ساخت و ساز شهری و معماری آن را، به نمایش بگذارد. مات شدن پیرمرد معمار در مقابل مهندس جوان، حکایت از نابودی سازه‌های قدیمی و مناسب جغرافیای این دیار، در مقابل هجوم سازه‌های مدرن و بیگانه با این سرزمین دارد.

یار دبستانی/ محسن خان جهانی / مستند / ۲۶ دقیقه.

جلسه نمایش این فیلم خود به کارزاری تبدیل شد، که خواسته‌های پنهان و آشکار جوانان ایرانی را نشان می‌داد. تماشاگران با دیدن افرادی در فیلم که زمانی صاحب منصب و مقام و جایگاهی فرهنگی بودند و اکنون در زندان به سر می‌برند، دست به تشویق می‌زدند و کسانی که دیگر بعد از وقایع اخیر، هیچ محبوبتی در بین آنان ندارند را هو می‌کردند. مستند یار دبستانی که به سختی می‌تواند، مستندی خوب تلقی شود، چون به غیر از مصاحبه با افرادی که چندان ارتباطی با این ترانه ندارند – به جز جمشید جم که در واقع خواننده تحمیلی این ترانه است به خاطر این که با خواننده نخست و اصلی آن یعنی فریدون فروغی تصمیم‌گیران آن زمان مشکل داشتند – و نگاه نچندان کاوشگر فیلمساز، و جای خالی منصور تهرانی و بسیاری دیگر که در شکل‌گیری این ترانه فیلم – سرود مردم امروز- موثر بودند، چیز دندان‌گیر و قابل دفاع دیگری در آن یافت نمی‌شد؛ ولی همانطور که افراد کمی می‌توانند به علت ماندگاری این ترانه در بین جوانان – و اکنون همه مردم – پی ببرند، افراد کمی هم در شب نمایش این فیلم به چم و خم‌های فنی و حرفه‌ای فیلم توجه داشتند. باز جادوی "یار دبستانی" همه را فراگرفته بود، و فرصتی بود تا باردیگر عقده‌های نهفته و زخم‌های پنهان سرباز کنند و به فریادهای تشویق اشخاص محبوب و هو کردن منفورین، تبدیل شود.

روز سوم – ۲۲ آبان ۱۳۸۸.

فروشنده / مهدی ابراهیمی / تجربی / ۸ دقیقه.

تصاویر و موسیقی بر مبنای شعری از عباس کیارستمی. متن فیلم که گویی از زبان روحی کودک به زبان انگلیسی شنیده می‌شد، فضایی را در این فیلم مختصر ایجاد می‌کرد که حداقل لحظاتی از حال و هوای فیلم‌های دیگر بیرون بیاییم و به ماوراء این جهان بیاندیشیم و اگر فقط ایجاد همین حس برای کارگردان مهم بوده باشد، در این کار موفق شده است. البته ای کاش سازنده فیلم  می‌توانست برای زبان فیلم و زیرنویس چاره‌ای بیاندیشد؛ چرا که زیرنویس اغلب اوقات حواس تماشاگران ناآشنا به زبان انگلیسی را از تصاویر پرت می‌کند و چیزی که برایش می‌ماند، نوشته‌ایست بدون روح تصویر؛ البته اگر تصویر را در سینما اصل قرار دهیم.

یه روز قشنگ برفی/ ماهایا پطروسیان و امیرتوده روستا/ داستانی/۳۰ دقیقه.

این فیلم که فکر کنم از یادگارهای ماندگار دوران مدیریت محمدآفریده در مرکز گسترش سینمای تجربی و مستند خواهد ماند، اولین فیلمی است که بازیگر خوب سینمای ایران، نوشته و کارگردانی کرده است. فیلم که برمبنای داستان "بچه مردم" جلال آل احمد ساخته شده است، با استفاده از عوامل حرفه‌ای سینما مثل بازیگران (و حضور خیلی خوب خود کارگردان در نقش اول فیلم که یادآور بازی‌های خوب و از سر تامل او در سینمای حرفه‌ای بود) تدوین‌گر و...توانسته بود، به نسبت فیلم‌های نمایش داده شده در این دوره، شاخص‌ترین فیلم داستانی در این دوره از جشنواره باشد. گرچه داستان "بچه مردم" را سالیانی دور خوانده‌ام، اما با دیدن فیلم به نظرم کسی توانسته است چیزی برتر از حس آن داستان غم‌انگیز و رئال آل‌احمد ارائه دهد. معمولا ماندگاری یک داستان به عوامل زیادی بستگی دارد ویکی از آن‌ها آشنایی نویسنده با روح جامعه خویش است، آل احمد که سالیانی بسیار در تب و تاب‌های سیاسی و فرهنگی می‌سوخت، در این داستان با نگاهی مختصر اما عمیق به جامعه خویش، توانسته درد و رنج زنی تنها را در جامعه‌ای مردسالار بیان بکند. کارگردان "یه روز قشنگ برفی" هم با مبنا قرار دادن همین ایده همراه با تغییرات مفیدی که در هنگام آداپته کردن داستان ایجاد کرده است، توانسته همان حس و رنج را تشدید کرده و بر تماشاگران امروزی آن داستان تاثیر خود را بگذارد. چهره معصوم و شیرین زبانی‌های بازیگر خردسال فیلم، از دیگر شاخصه‌های برتر فیلم "یه روز قشنگ برفی" است.

 


 
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه - 1
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸  

بیست و ششمین جشنواره بین اللمللی فیلم کوتاه تهران – سینما فلسطین – ۲۰ تا ۲۵ آبانماه

روز اول

با اینکه در دوره های دیگر این جشنواره هم شرکت میکردم، ولی هیچ وقت استقبالی که در روز اول از این جشنواره شد، در هیچ کدام از دوره های جشنواره به خاطر ندارم. این جشنواره که نمایش ترکیبی از فیلم‌های کوتاه مستند و داستانی و پویانمایی جوانان در کنار کسانی که است که برای اولین بار پشت دوربین کارگردانی جا گرفته‌اند، در طول دوره‌های مختلف توانسته نسل جدیدی از فیلمسازان را در کشور ایران پرورش دهد. در روز اول این جشنواره از مجموعه ۱۰۸ فیلمی که به نمایش درآمد، فقط توانستم دو فیلم از جشنواره را به طور کامل به تماشا بنشینم.

فیلم اول : آن دو / نقی نعمتی / ۱۲ دقیقه

این فیلم کوتاه داستانی که با طنزی ظریف رابطهٔ بین مردی  که  قصد خودکشی دارد و سربازی که به طور اتفاقی با او برخورد می‌کند را پایه و مایه کارش قرار داده است، توانسته بود با استفاده از دیالوگهایی مسلسل‌وار تماشاگران را در وضعیتی قرا‌ر دهد که هر لحظه منتظر پایان این دوازده دقیقه باشد تا بتواند پایان کار را تماشا کند. گرچه بعضی از طنزهای این فیلم کوتاه چندین و چند باره از زبانی دیگرنیز شنیده شده است، مثل کسی که دم مرگ است و نگران است مبادا با کشیدن سیگار مبتلا به سرطان شود، ولی فضاسازی که کارگردان در همین چند دقیقه از رابطه سرباز و مرد ترسیم کرده است، توانسته تماشاگران را جذب این داستان کوتاه کند. سالن پر شماره ۳ سینما فلسطین و واکنش تماشاگران بعد از دیدن این فیلم تاییدی است بر این ادعای نگارنده.

فیلم دوم:قیصر چهل سال بعد / مسعود نجفی / ۴۰ دقیقه

فیلم قیصر که دیگر تبدیل به خاطره چند نسل از سینماروها و عشق سینما و فیلم فارسی و ... شده است و شخص خود مسعود کیمیایی که هنوز سرحال و پابرجا به فیلمسازی مشغول است و حواشی‌هایی که همیشه دور و بر این فیلم برتر دهه چهل خورشیدی و شخص فیلمساز وجود داشته است، دستمایه بسیار خوبی برای کارگردان باهوشی مثل "مسعود نجفی" است که توانسته در اولین فیلم مستند خود، با جمع کردن بعضی از عوامل فیلم که هنوز زنده هستند در کنار کارگردان،  ضمن مصاحبه با آنها کندوکاوی داشته باشد در باره این فیلم همیشه محبوب. استفاده از تیتراژ فیلم قیصر کاری از عباس کیارستمی و موسیقی پرشور اسفندیار منفردزاده مابین مصاحبه‌ها و گپ و گفت‌های فیلمساز با عوامل فیلم توانسته در طول چهل دقیقه تماشاگران را نگه دارد و بتواند اطلاعات بسیاری از حواشی‌ها و صحبت‌هایی که گاه به صورت شایعه نیز در بین مردم رواج دارد، مثل دیدن فیلم توسط دکتر علی شریعتی و اظهارنظر آن مرحوم در باره فیلم که از زبان مدیرتولید فیلم می‌شنویم، به بیننده منتقل کند. فوت کردن چهل شمع به روی کیک تولد چهلمین سال اکران فیلم قیصر، که با پوستر آن فیلم مزین شده است، توسط فیلمساز و دیگر عوامل فیلم، اوج بیانی ظریف فیلسماز در باره فیلم است. متاسفانه فیلم‌برداری و صدابرداری و صداگذاری فیلم در بعضی از صحنه‌هایی که کیمیایی به محله قدیمی خود سر میزند و لوکیشن‌های فیلم چهل ساله‌اش قیصر را مرور می‌کند، دچار اشکالهای اساسی است و به نظر میرسد نوعی ذوق‌زدگی کارگردان و فیلمبردار در برخورد با کارگردان در این ضعف فیلم بی‌تاثیر نبوده است. فیلمساز باید توجه می‌کرد که نحوه صحبت کردن زیرزبانی کیمیایی با لهجه تهرانی و کمی داش مشتی‌وارش می‌تواند در عین زیبایی برای تماشاگر برای او به دامی تبدیل شود فیلم را از فرم بیاندازد؛ اتفاقی که در این فیلم متاسفانه افتاده است.


 
آنچه گذشت
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸  

  انجمن مستندسازان سینمای ایران؛ یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸؛ ساعت ۱۷:۳۰. خانه سینما.

سه فیلم مستند از هادی آفریده به نام‌های "مراسم صبحگاهی" ، "گردآفرید" و "خاطرات نی‌آوران" در این جلسه نمایش داده شد. "مراسم صبحگاهی" مستند کوتاهی است که با تدوین هم‌زمان دو واقعه، داستانی کوتاه را بیان می‌کند. صبحگاه دختران دبستانی که شامل قرائت قرآن و دعا و ...است، در کنار نمایش ترافیک سرسام‌آور تهران که هر لحظه بر حجم ماشین‌ها و آدم‌ها افزوده می‌شود. دیالوگی که بین دختری جامانده از صبحگاه با ناظم مدرسه رد و بدل می‌شود ، دقایق آخر و تیتراژ پایانی فیلم را پوشش می‌دهد. این گفتگو به تماشاگر می‌گوید که نه دختر از این جاماندگی ضرری دیده و نه ناظم می‌تواند نظمی در این شهرشلوغ و بی‌نظمی مدرسه ایجاد کند، البته در این میان بی‌تقصیری  دختر نمایان‌تر است. "گردآفرید" را برای چندمین بار بود که می‌دیدم و بعد از اولین اکران آن، مطلبی کوتاه در همین وبلاگ نوشته‌ام. اما "خاطرات نی‌آوران" که آخرین کار آفریده است، به بهانهٔ سی‌سالگی انقلاب اسلامی پنجاه و هفت، ساخته شده است. سوژه اصلی این مستند بیشتر بیان حکایت‌ها و وقایعی است که در مجموعه کاخ‌های موجود در این منطقه از شمال تهران اتفاق افتاده است. این کاخ‌ها که محل زندگی زمستانی آخرین شاه ایران بوده، به واسطه نفوذناپذیر بودن در قبل از انقلاب پنجاه و هفت، بیشتر به معمایی برای اهالی آنجا تبدیل شده است. دو شخصیت در این مستند نقش اصلی را بازی می‌کنند. یکی فاتحی ـ حسینی ـ که این کاخ را در میان هیاهوی بهمن پنجاه و هفت با مشارکت دیگران تصرف کرده و اکنون نگهبان درب اصلی کاخ موزه نیاوران است و دیگری کسی که خدمتکاری خانه‌زاد در کاخ بوده ـ مرادی - و تا آخرین لحظات حضور شاه در این کاخ او هم شاهد ماجراهای اتفاق افتاده بوده است. هر کدام از این شخصیت‌ها از دید خود به ماجرایی می‌پردازند که در جریان انقلاب و تصرف کاخ‌ها و بعد از آن اتفاق افتاده است. حسینی نگهبان، همراه با راهنمای کاخ، هر دو معتقدند که با تصاحب این کاخ هیچ ضرر و زیانی به کاخ وارد نشده و همه اشیاء و متعلقات سلطنتی هنوز هم در جای خود هستند، ولی آقای مرادی با دیدن دوبارهٔ کاخ و خرابی‌های بسیار آن، که به واسطه دوربین کارگردان از دید تماشاگر نیز پنهان نیست، اینجا را ویرانه‌ای از شکوه و عظمت آن سال‌ها می‌داند. حسینی از چگونگی تصرف کاخ می‌گوید و مرادی از واگذاری اینجا توسط شاه و گارد محافظش. استفاده از تصاویر آرشیوی آن سال‌ها و همچنین صحبت دیگر اهالی نیاوران، در میان تعریف‌های این دو کراکتر اصلی، به زنده شدن آن فضاها و وقایع بسیار کمک کرده است. اما سرآخر کفه "مرادی" بر "حسینی" می‌چربد و به نوعی او غالب است نه مغلوب. با این که متصرفین و فاتحین ابتدا از دست نخوردگی و سالم ماندن کاخ می‌گویند، ولی سرآخر آن‌ها هم معترفند که نه آنچه که در کاخ‌ها در زمان تصرف وجود داشته همان‌هاست و نه نگهداری بایسته و شایسته‌ای از این مجموعه کاخ‌ها بعد از تصرف تاکنون صورت گرفته است. این خرابی‌ها هم در میان کاخ‌ها و محوطهٔ بیرون نمایان است و هم در جزییاتی که دوربین کنجکاو کارگردان از خرابی‌های کاشی‌کاری‌ها و گچ‌بری‌ها و... از درون کاخ‌ها به ما نشان می‌دهد. به نظرم بیشترین سعی کارگردان در این مستند، نمایش نوعی زوال تدریجی در آرمان‌هاست.  فاتحی که به نگهبانی جزء تبدیل شده و حالا می‌خواهد چشم مسئولینی که سوار بر مرکب‌های گرانقیمت از جلوی او رد می‌شوند را در بیاورد؛ ساختمان‌هایی که در مقایسه با سال‌های رونق این مجموعه، تبدیل به شبحی از آن زمان شده‌اند... سکانس پایانی فیلم به نوعی بازگشت به فیلم "مراسم صبحگاهی" است. مراسمی که ناظم مدرسه‌ای ابتدایی سعی دارد در سرمایی زمستانی به بچه‌هایی که هیچکدامشان گوش بدهکاری به حرفهایش ندارند، شکسته بسته از وقایعی بگوید که در دهه فجر پنجاه و هفت اتفاق افتاده است و باید به واسطه آن وقایع هر سال جشنی برپا کنند. آیا این بچه‌ها هم حسینی‌ها و مرادی‌های آینده این مملکت هستند؟ غالب و مغلوبی که تماشاگران با مرور خاطراتشان درمیابند که هیچ کدام نتوانسته‌اند به آرمان‌های خود دست یابند و حالا در پیری یافته‌اند که هر دو ایشان به نوعی بازی‌خورده‌اند. از برجستگی‌های "خاطرات نی‌آوران" غیر از کارگردانی حساب شده، باید از موسیقی خوب و تدوین فکرشدهٔ آن هم یاد کرد. به امید دیدن کارهای بیشتری از این کارگردان جوان سینمای مستند ایران.

 


 
کمی در باره الی
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  

«همه چیز در باره الی» ، سید وحید حسینی، نمایش: سالن سینمای دانشگاه سوره، ساعت ۱۴:۳۰.

«غروب پاییز مردی کنار ساحل رو به دریا تنها ایستاده انگار چشم به راه آمدن کسی است. با لباس‌های نمدار و تیره‌اش، و شانه‌های فروافتاده‌ و ته ماندهٔ امیدی در چشم‌هایش. این عکسی بود که نمی‌دانم از کجا به ذهن من راه پیدا کرده بود. اما هر چه بود جرقه‌ای شد برای شعله ور کردن داستانی در ذهنم که بعد از تولد تبدیل به الی شد. الی ناشناختگی کنجکاوی‌برانگیزی است، مثل عکس سیاه و سفید کسی که کنجکاوی به حقیقت اوست نه اسم او. نازی و منوچهر؛ پیمان و شهره؛ سپیده و امیر؛ احمد، الی و علیرضا. همسفران سفری با آغازی گرم.» جملات بالا، همراه با صدای "اصغر فرهادی"، آغاز فیلمی مستند از پشت صحنهٔ فیلم محبوب منتقدان در جشنواره بیست و هفتم فجر است به نام "همه چیز در باره الی". فرهادی به عنوان استاد راهنمای "سید وحید حسینی" او را در ارائه این پایان‌نامه کارشناسی کارگردانی یاری داده بود. با عنایت و اطلاع‌رسانی دوستی خوب – آقای مجید نیک‌نفس‌ - توانستم این فیلم را همراه با دانشجویان دانشگاه سوره و همراهی کارگردان و فرهادی ببینم. حقیقت این است که چیزی که همه را مشتاق دیدن این فیلم کرده بود، دلربایی "در باره الی" بود وگرنه پایان‌نامه‌های دانشجویی بسیاری است که تماشاگر کمی را به خود جلب می‌کند و فقط در حد آرشیوی یا تجربه‌ای برای کسی که اولین کارش را ارائه می‌دهد تا مهارت خودش را به اثبات برساند، باقی می‌ماند. ولی شوق دیدن این فیلم همه را فراگرفته بود و بازهمان قصهٔ جاگیری برای خود و دیگران تکرار ‌شد و سرآخر قول دادن برای سانس دوم و نشستن زمین و ایستاده فیلمی هفتاد و پنج دقیقه‌ای را دیدن! چگونگی شکل‌گیری یکی از بهترین فیلم‌های این سال‌ها کنجکاوی است که هر اهل فنی را وسوسه می‌کند تا سرکی بکشد به پشت پرده شعبده‌بازی همه فن حریف. او چگونه توانسته با کمترین عناصری که در بضاعت سینمای ایران است، معجزه‌ای چنین بزرگ بیافریند و همواره مسلط بر همهٔ عناصر فیلمش گلیم خود را از آب بیرون بکشد؟ همه پی جواب این سوال بودند. فیلم بیشتر به کلاس درسی می‌مانست برای آنانی که می‌خواهند فیلمی ماندگار از خود بجا بگذارند. بعد از جملات بالا و گفتن ترکیب "آغازی گرم"، تولد فرهادی را در همان لوکیشن ویلای مخروبه شاهد هستیم که چگونه بازیگران و دیگر عوامل فیلمش به دور او حلقه زده‌اند و سال‌های زندگی او را معکوس می‌شمارند تا نوبت به فرهادی برسد که شمع روی کیکی کوچک را فوت بکند. البته این فوت کردن نهایی را در آخر فیلم می‌بینیم، جایی که فرهادی تردستی خود را در کارگردانی و بازیگری و مهارت در میزانسن و ...به همه ثابت کرده است. انگار با فوت او ماهم نفس راحتی می‌کشیم که چگونه کسی توانست با همه قوت و توان خود و با کمترین امکانات فنی، کاری بزرگ را به سرانجام برساند. البته لذت دیدن چنین فیلم‌هایی وقتی دوچندان می‌شود که فیلم اصلی خود تاثیرش را از قبل گذاشته باشد و همراه بشود با خاطرات شیرینی که از دیدن آن فیلم داشته‌ایم، چنان که کارگردان خوب این کار "سید وحید حسینی" هم با زیرکی از عنصر پیوند دهندهٔ قوی برای همین مرور خاطرات و تاثرهای پیش‌آمده قبلی استفاده کرده است: موسیقی به نام "الی" از آهنگسازی آلمانی – که پیشتر فرهادی در تیتراژ پایانی فیلم اصلی استفاده کرده بود - اینجا به صورت گسترده‌تر در تمام فیلم جاری می‌شود. این کار باعث شده تا موسیقی علاوه بر کارکردی تزیینی، در خدمت فیلمساز باشد برای تاثیرگذاری بیشتر فیلمش. بعد از سکانس مقدمهٔ فیلم که همان مراسم مختصر تولد فرهادی است، حسینی از بازیگران خواسته تا در بارهٔ داستان فیلم توضیح بدهند. گرچه هر کدامشان مختصری از داستان و فضای فیلم را توضیح می‌دهند ولی حرف آخر را گلشیفته فراهانی – سپیده - می‌زند که:«نمیشه. بعضی از قصه‌ها رو نمیشه تعریف کرد. قصه‌هایی هستند که وجود دارند و در قالب کلمه نمی‌گنجند...» یا مانی حقیقی – امیر- در باره الی قضاوت می‌کند: «نمی‌دونم شاید من تنها کسی بودم که فکر می‌کردم که الی واقعا آدم معصوم و بی‌گناهیه و هیچ کار بدی نکرده. مطلقا...صفر.» وتعریف سپیده از الی : «انگار سپیده‌ام اون‌جور که باید الی رو نمی‌شناخته...انگار الی یه قدیسه، موجودی زمینی نیست.»  نشان دادن پشت صحنهٔ سکانس‌های مهم  فیلم بیشترین تلاش فیلمساز است. تلاشی که توانسته از میان ۱۳۰ ساعت فیلم، فقط مختصری را در حد هفتاد و پنج دقیقه را انتخاب کند. الان فکر کردم  ای کاش فیلم هم با توجه به این انتخاب سخت از میان این همه راش‌ نام دیگری داشت :" کمی در باره الی".

پشت صحنهٔ سکانس‌ها و حتی تک صحنه‌هایی را در فیلم می‌بینیم:

- رقص و پایکوبی که جمع دوستان در ابتدای ورود به آن ویلای ویران انجام می‌دهند و چگونگی رقص‌گیری! فرهادی از جمع بازیگران.

- سکانس شیرین پانتومیم - و به قول یکی از بازیگران "پایان خوشی‌ها در ویلا" : «پانتومیم، بازی به ظاهر کودکانه‌ای که گوشه از ذهنم منتظر فرصتی بود تا زمانی در فیلمی جا بازکند و به تصویر در بیاید.» و جایی که فرهادی به اصرار به کودکی که پانتومیم بازی می‌کرد می‌گفت که بگو پنتامیم مثل پنتاگون! (که البته انگلیسی آن پنتامایم است.) و بالاخره بازیگران که با شعر "ای مه من ای بت چین..." سکانس را پایان می‌دهند.

- غرق شدن آرش و نجات آن و مصایبی که درکنار دریا فرهادی با بازیگران و عوامل دارد.

- «یک روز صبح در مقابل دریا و انگار در برابر آرام‌بخش‌ترین تابلوی هستی ایستاده بودم و ساعاتی بعد نزدیک غروب کسی در آن روز در حال غرق شدن و دست و پازدن در همان دریا بود. احساس کردم مقابل وحشی ترین و بی‌رحم‌ترین مظهر هستی ایستاده ام.» درآوردن حس سکانس غروب و شب دلگیری که همه رو به دریا منتظر معجزه‌ای هستند تا رخ دهد، گویی بدون این مقدمه نویسنده و کارگردان نمی‌توانست شکل بگیرد.

- سکانس بادبادک‌ هواکردن الی که با این جمله فرهادی به سراغش می‌رویم : «تصویر پیش از مرگ او را نه تیره و غم‌آلود می‌دیدم و نه ساکن و ماتم‌زده، چیزی شبیه یک بازی کودکانهٔ پرابهام. ابهامی مثل خود مرگ.»

- سکانس کتک‌کاری امیر(مانی حقیقی) و سپیده(گلشیفته فراهانی) که یکی از سخت‌ترین سکانس‌ها هم در پشت صحنه و هم در اجرای آن بوده، جایی که مانی حقیقی می‌گوید باید کاری رو می‌کردم که تا به حال در مورد کسی انجام ندادم و آن هم کتک زدن کسی بود. تمرین‌های بسیار و بالاخره گریه بازیگر- کارگردانی  که بعد از درآمدن صحنه محتاج دل‌داری دیگران است تا از تاثرات اجرای این صحنه کمی کاسته شود. و تعریف پیمان معادی از فرهادی که در همین جمله مختصر خلاصه شده: «من فکر می‌کنم هر نقش رو بهتر از خود آن بازیگر خود آقای فرهادی بازی می‌کردند.»

- و جایی که باید سپیده منولوگی طولانی را بعد از دیالوگهای کوتاه بازیگران بگوید: "به خدا دیگه این یکی رو دروغ نمی‌گم..." که از بس تکرار کرده بود، بعد از گذشت سه ماه و نیم از فیلم همه را حفظ بود... وافسوسی که نصیب تماشاگر می‌شود، وقتی مهارت و زحمتی را که او برای درآوردن نقش‌هایش می‌کشیده را از نزدیک شاهد است، وقتی که او دیگر در ایران و میان بازیگران ایرانی نیست، انگار گم‌شده‌ای سینمای ایران دارد: گلشیفته بازیگری که می‌توانست – می‌تواند – یکی از بهترین بازیگران ایرانی در فیلم‌های ایرانی باشد. همانطور که بعد از دیدن فیلم "در باره الی" در جشنواره فجر پارسال نوشتم، مجموع داوران آن دوره می‌توانستند با کمی درایت و نمایش حرکتی مثبت جایزه بهترین بازیگری را به فراهانی بدهند تا حداقل پاداشی مختصر باشد هم برای این بازی عالی و هم دلجویی از بازی خوبش در "سنتوری" که به نوعی حتی در میان مننتقدان دیده نشد؛ گرچه می‌دانم توصیه‌هایی نیز آن زمان توسط چند کارگردان خوب برای جلب نظر داوران صورت گرفت، ولی از آنجا که در این ملک کمتر زحمتی است که به جا و به موقع مورد قدر و تقدیر قرار گیرد، نه وقتی که بند را آب برده باشد، این کار هم به بوته فراموشی سپرده شد.

- جملاتی که فراهانی از آینده شخصیت‌های فیلم خبر می‌دهد جالب است: «باز از آن مصلحت‌اندیشی‌های سپیده است.(دروغ گفتن سپیده به علیرضا)...سپیده از آن آدم‌هایی است که در زندگی‌اش همه‌اش گند می‌زنه. شاید با همین دروغ، علیرضا بره خودش رو بکشه. من مطمئنم که سپیده هم خودش رو خواهد کشت. به نظر من سپیده به علیرضا می‌گه. و احتمالا از امیر جدا می‌شن. من حتما واقعیت رو به علیرضا می‌گم، ولی در این لحظه موقعیت درستی نیست. سپیده وقتی فیلم تموم شد، چله الی که تموم شد، تلفن رو برمی‌داره و یه قرار می‌ذاره با علیرضا و ماجرا رو بهش میگه. به نظر من سپیده تو این فکر که چه جوری زودتر بره و به علیرضا بگه که الی گفته بود.» و بعد از آن که فرهادی با این جملات از ویلا- لوکیشن- فضای درونی فیلمش خداحافظی می‌کند: «ویلای قدیمی و ساکتی بود که پس از رفتن گروه از آن جا تنها کنار ساحل ماند و هر شب دریا و موج بیشتر به سمتش آمدند و شاید چندان دروغ نباشد که دریا او را نیز در خود غرق کند. انگار که از ابتدا هم نبوده است.» و بالاخره کارگردانی سکانس پایانی که به نوعی دوباره جمع دوستان در تلاشی هماهنگ سعی دارند تا خودرویی را که در ماسه‌های کنار ساحل گیر کرده است بیرون بیاورند، به نشانه همدلی دوباره؛ باز از زبان فراهانی می‌شنویم:«شاید بعد از این فیلم همه ما فکر بکنیم که اگر این اتفاق برای ما بیافته ما چی‌کار می‌کنیم؟... دیگه این آدم‌هایی که به این سفر رفتند، دیگه اون آدم‌ها از سفر برنمی‌گردن. اون آدم‌ها تو اون ویلا مردند. تمام اون آدم‌ها یه آدم‌های دیگه‌ان که از سفر برمی‌گردن، برای تا آخر عمرشون.» شروع فیلم که همراه با روشن شدن نورها به روی بازیگران و صحبت‌های آنان بود با تمهیدی جالب با خاموش کردن نور به پایان می‌رسد. و دوباره شمارش معکوس بازیگران و عوامل فیلم که تولد فرهادی را جشن گرفته‌اند، هفت شش پنج چهار سه دو یک... و شمع‌هایی که فوت می‌شود و کیکی که با این جمله فرهادی بریده می‌شود: «امیدوارم که این فیلم، بهترین فیلم تمام زندگی‌مون بشه.» آرزویی که تا به حال محقق شده است. امیدوارم که در نسخه دی وی دی فیلم "در باره الی" این فیلم هم به عنوان فیلم پشت صحنه گنجانده شود.

در پایان برای سپاسگزاری از "سید وحید حسینی" و زحمتی که برای ساختن این فیلم به مدت یک سال به خودش هموار کرده است، صحبت‌های استاد راهنمای ایشان و کارگردان خوب سینمای ایران را که بعد از نمایش فیلم و در جلسه دفاعیه بیان کردند را می‌آورم. امید که ایشان با درجه خوبی کارشناسی کارگردانی سینما را از دانشگاه سوره گرفته باشند و کارهای دیگری از ایشان را در آینده نزدیک ببینم: 

« تنها چیزی که می‌تونم در باره این فیلم  بگم اون بخش‌هایی است که در فیلم نادیده است و در واقع شاید برای یک دانشجوی سینما مفید باشه که چگونگی ورود ایشان به پروژه و ویژگی‌ها و محسناتی که داشت تا تونست در پروژه بمانه، که این چیزها در فیلم دیده نمی‌شه، ولی برای کارهایی این‌چنینی واقعا لازمه. قبل از ایشان کسی دیگری به عنوان فیلمبردار پشت صحنه بود که من دنبال بهانه‌ای بودم که به ایشون بگم نیاید و فکر می‌کردم که حواشی که فیلمبرداری می‌شود مزاحم فیلم بشود و بالاخره با دعوا ایشان از پروژه رفتند و حالا با چنین کارگردانی که یه بار چنین تجربه‌ای با پشت صحنه‌اش داشته و هرگونه آدمی که بخواهد ذهنش را مشغول بکنه تحمل نمی‌کنه... و بالاخره آقای حسینی اومد که من گفتم که من اهل آدمی که پشت صحنه مزاحم کار باشه نیستم. ویژگی مهمی که داشت، که به نظرم هر کارگردانی باید داشته باشه، اون اصرار و لجاجتی بود که من رو مقهور کرد و گفت که من قول می‌دم که در کل این پروژه شما، ما رو نبینید. اصلا و واقعا هیچ جا احساس نمی‌کردم که داره فیلم می‌گیره. مثلا جاهایی که به گفته خودش دوست داشته بگیره و نگرفته بود مثلا جاهایی بود که تمرین خصوصی بود و به خاطر محدودیت‌هایی بود که ما ایجاد کردیم. یکی از ویژگی‌های ممتازش که حالا شما ممکن است بی‌خبر باشید این است که اول  آمد و علی‌رغم همه مخالفت‌های من تونست خودش رو اثبات کنه و تونست در سرصحنه بماند و آن هم بدون هیچ مشکلی. و دوم تونست در طول فیلمبرداری جوری کار کنه که هیچ کس نگه که آقا این رو یه جوری ردش کنیم بره، چون معمولا این جوریه که آدم‌هایی که کارشون بعدها دیده خواهد شد گروه خیلی تحملش نمی‌کند. حضور ایشون هیچ وقت زحمتی برای فیلم نبود. یه خصوصیتی هم که الان کشف کردم این بود که ایشان خیلی راحت و صادقانه گفتند به زبان تئوری مسلط نیستند. ای کاش خیلی‌ها در سینمای ما هم بتوانند این جمله را به راحتی و صادقانه بیان کنند. در باره فرم فیلم که با آقای حسینی صحبت کردم گفتم که تماشاگر بعد از دیدن این فیلم "در باره الی" برای خودش دنیایی می‌سازد و تو جوری کار کن که بعد از دیدن فیلم تو این دنیا رو نشکنی. یعنی مثلا ممکن است که تصاویری گرفته باشه که رازی بعضی از چیزها رو برملا کرده باشه، تو با اون کار لذت این فیلم رو از تماشاگر می‌گیری و این محدودیت بزرگی بود که برایش گذاشتم که در باره فیلم توضیح بدی، راجع به مضمون فیلم حرفی بزنی، چیزهایی که تماشاگر باید کشف کنه و این را واقعا رعایت کرد. فیلم فرم بارزی که بتوان به صورت منحنی روی کاغذ نشان داد ندارد. ما وقتی که میگیم فرم بدین دلیل می‌گیم که حاصل این ساختار دو تا چیز خواهد بود: یکی این که مضمون رو بتونه رو خودش حمل کنه و دیگر این که تماشاگرش رو از فیلم دور نکنه. به نظر من این فرمی که در فیلم درآمده است در مورد هر دو موفق است و به هر حال تعداد دوستانی که اینجا نشستند اتفاقا با توقع و حساسیت بیشتری این فیلم را می‌بینند چرا که دوستدار فیلم اصلی هستند. در باره مضمون نیز حالت تقدیرگرایی که در فیلم اصلی هست را آقای حسینی سعی کرده تا در فیلم خودش هم رعایت کند. مثلا شروع با یک تولد و بعد مرگ و بعد دوباره نشان دادن تولد، با مضمونی این شکلی سعی کرده ناخودآگاه تاثیر خود را به روی تماشاگربگذارد. بازهم تکرار می‌کنم که ایشان بزرگترین امتیازش این است که با مرارت و سختی بسیار کنار کار ایستاد و از این که بازیگری روز اول جوابش را ندهد قهر نکرد و خیلی طول کشید که خودش را به کار نزدیک کنه ولی توانست این کار را انجام بدهد. من به عنوان استاد راهنما توصیه‌ام به وحید این است که "فیلمی که احتیاج به توضیح داشته باشه، حتما یک جای کارش میلنگه." یا فیلم تاثیرگذار بوده یا نه. وقتی که من شروع کنم به دفاع کردن از فیلمم معلوم است که یک جای کارم میلنگه. فیلمی که روی پرده می‌آید را هیچ بهانه نباید آورد که به این بهانه من نتونستم. باید فکر کرد که من با فراغ بال و این امکانات این کار را ساختم و شما حق دارید که در باره همه چیزش قضاوت کنید.»

 


 
خاک غریب؛خاک ما
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸  

به نظر دغدغهٔ بهمن فرمان آرا و بن اندیشهٔ اصلی او در آخرین ساخته‌اش همانند فیلم "یک بوس کوچولو" بیدار کردن نسلی است که دیگر چندان به خاک و سرزمین و حفظ آن اهمیتی نمی‌دهد. نسل خودباخته‌ای که در اینجا در شخصیت "بابک" جلوه‌گر است ولی مام وطن، همانطور که در نمایی لانگ شات وقتی بابک برای اولین بار پنجرهٔ رو به صحرا را می‌گشاید کوهی را آغوش باز کرده به سوی او می‌بینیم، به جوانانی مثل او احتیاج دارد تا بتواند با دست آنان این ملک را آباد کند. "هنرمند" و "روشنفکرانی" که در مغاک اندیشه‌ها و هنر خود در زیرزمینی سکنی می‌گزینند و سعی دارند تا با فراموشی گذشته خود، در گوشه‌ای عزلت به خلق آثاری آبستره و بی‌روح بپردازند نیز در این میان به نظر فیلمساز بیشترین مسئولیت‌ها را دارند. اگر آنان خود آستین بالا نزنند، خواه نا خواه گذشته به سراغشان می‌آید و با نهیبی، اگر ته مانده‌ای از عشق به این خاک برایشان باقی مانده باشد، بیدارشان می‌کند تا سه‌پایه و وسایل نقاشی را به ایوان بیاورند و در آنجا شاهد و ناظر و دلسوز باشند بر آنچه در اطرافشان در حال اتفاق افتادن است. این تعهد تنها زمانی می‌تواند نسبت به این خاک و جوانان آن جلوه‌ای آشکار یابد که همانند دوست نویسندهٔ نامدار ( اشاره به صحنه‌های حذف شده فیلم) از خواب خرگوشی بپاخیزند و نسبت به خود و اطرافیانشان به دیده‌ای دیگر بنگرند. دردی که روشنفکران این دیار از زمان‌ بیداری بعد از مشروطیت همواره با آن دست به گریبانند، یعنی برج عاج نشینی و رابطهٔ کم و کمتر با مردم اطرافشان، حتی خویشان سببی و نسبی خودشان که می‌توانند بهترین دستمایه برای اشاعه روشنگری‌اشان باشند. از برخورد ابتدایی "نامدار" (رضا کیانیان) با خواهرش "ژاله" (بیتا فرهی) درمی‌یابیم که او همواره سعی داشته خود را از زنجیر و حبس در محیط خانواده برهاند و بعدها البته درمی‌یابیم که ناکامی او در ارتباط با عشق زندگی‌ و همسر سابقش "شبنم" (رویا نونهالی) در این عزلت‌گزینی سخت موثر بوده و بعد از سال‌ها سرگردانی این مکان را برای زندگی و کارش برگزیده است. با ورود "بابک"، جوان خود باختهٔ شهری که تاکنون سه بار دست به خودکشی زده و معتاد به مواد مخدر است، "نامدار" می‌فهمد که چاره‌ای ندارد تا مسئولیت کسی را قبول کند که تا آن زمان از پذیرش آن سرباز می‌زده و این حس در جایی بیشتر برانگیخته می‌شود که "بابک" گویی گمشدهٔ خودش را در دختری روستایی می‌یابد و در پی ابراز عشق به او کتک مفصلی از اهالی ده می‌خورد و خونین و مالین در آغوش دایی‌اش می‌افتد. این همانی پایداری در عشق و ابراز آن، گویی "نامدار" را به یاد خودش و گذشته‌‌اش می‌اندازد. تلاش فراوانش در رسیدن به "شبنم" اینک در تلاش "بابک" جلوه یافته است. همین موجب می‌شود تا "نامدار" با او ارتباط برقرار کند، برای او دل بسوزاند و حتی در جایی او را از این که با دوستانی ناخلف در ارتباط است برحذر دارد. چند واقعه دیگر نیز در این بیرون کشیدن "نامدار" ازمغاک خود ساخته بی‌تاثیر نیست. یکی صحنه‌های حذف شده‌ای است که موجب شد تا به خاطر مقاومت فیلمساز در جشنوارهٔ دو سال پیش فیلم اکران نشود و بالاخره به قول کارگردان با درآوردن چشم عکس از تابلویی زیبا تسلیم به اکران عمومی آن شود، که ماجرای غفلت نامدار است در پناه دادن به دوست نویسنده و مبارز سیاسی در خانه‌اش و بالاخره کشته شدن او به دست محتسبان دولتی، که از کل این سکانس‌ها، فقط گریهٔ نامدار را در نسخه اکران شده شاهدیم که نتوانسته از دوستش در شبی که به او پناه آورده حمایت کند و همهٔ تقصیر را در چپیدن در زیرزمین می‌داند. دیگری نداهای آخرالزمانی و فریاد پایان جهان است که از چوپانی نیمه دیوانه دائم می‌شنود و بالاخره نامدار در صحنه‌های پایانی به این باور می‌رسد که آخر زمان است و دیگر نمی‌توان دست روی دست گذاشت و منتظر برآمدن آفتاب شد؛ دیگری واقعهٔ اصحاب کهفی که فیلمساز به ظرافت آن را به مبارزینی پیوند داده است که برای فرار از ظلم و جور دقیانوس به غار پناه می‌آورند و بعد از برخاستن از خوابی سیصدساله همچنان ترجیح می‌دهند به خواب مرگ بروند تا در این دیار زندگی کنند. و سرآخر با خبر شدن از سرطان "شبنم" است که موجب می‌شود تا راهی شهر شود و "بابک" را مثل وارثی از آنچه که در انزوا ساخته و پرداخته ‌بگذارد و برود. صحنه پایانی فیلم اشاره‌ای است به ماندگاری "بابک" در این خاک آشنا.

این فیلم فرمان آرا نیز مانند چند اثری که بعد از بازگشت دوباره‌اش به ایران ساخته خالی از شعارهای تند و تیز نیست - و به نظرم نشئت می‌گرد از فقدان داستانی قوی در این آثار - و گاه گفتگوهای شخصیت‌ها با ساختار نمادگرایانه و سمبلیک فیلم سازگاری ندارد، ولی بازهم در اکران عمومی این فصل از سال ۱۳۸۸به نظرم بهترین گزینه برای تماشاست، حتی اگر به سرنوشت شیر بی یال و دم و اشکم دچار شده باشد.


 
تهران انار ندارد
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸  

تهران انار ندارد؛ مسعود بخشی؛ سینما آزادی سانس ۱۸ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸.

فیلم "تهران انار ندارد" را مسعود بخشی با این جملات پایان می‌دهد، جملاتی که گویی پایان نامه‌ای است که به تهیه‌کننده (تهیه‌کنندگان) فیلم می‌نگارد:«کارگردان در اینجا در اوج تنهایی و یاس دریافت که ساخت فیلمی در بارهٔ تهران واقعا بیهوده و اتلاف وقت است. در پایان به استحظار می‌رساند که به جهت جبران ضرر و زیان آن مرکز محترم، اینجانب حاضرم تا فیلم مستندی در باره چگونگی خشکیدن انارهای سرخ و شیرین دهات‌ تهران ساخته و جای این فیلم بیهوده و گزافه‌گو تقدیم کنم...» و بعد صدای نصرت کریمی را می‌شنویم که گویی ورقی از تاریخ گذشتهٔ تهران را مرور می‌کند به روی تصاویری از درخچه‌های اناری که خشکیده است:« میوه‌هایشان نیکو و فراوان است. به خصوص اناری دارند که در هیچ یک از شهرها نظیرش یافت نمی‌شود.» و بعد "جبر جغرافیایی" محسن نامجو؛ این پایان گویی دست شستن از بیماری رو به موت است توسط پزشکی حاذق. البته اسامی این پزشکان حاذق- متخصصان را در تیتراژ انتهایی فیلم شاهد هستیم: کارشناسان شهری، زلزله‌شناسان، معماران و شهرسازان، آتش نشانی، تاریخ و زبان، ترافیک و... که فیلمساز با هوشیاری به جز یکی دو جا حتی صدایی از آنان را به گوش ما نمی‌رساند و نتیجه همهٔ آن مشاوره‌ها را به صورت نریشن به روی فیلم و با تصاویری فیکس از کارشناسان تحویلمان می‌دهد، همین تمهید باعث ‌شده تا به جنبهٔ طنازی فیلم اضافه شود و با یک تیر دو نشان بزند: هم چهره‌های عبوس کارشناسان در کنتراست کامل با جملات بیشتر طنز و ترانه‌ها و حاشیه‌های دیگر است و هم به ظاهر نظری از آنان در فیلم ثبت شده است. فیلمساز ناامید از اصلاح معضلی که چه عرض کنم حتی بیان گوشه‌ای از مشکلات تهران، فیلم را با نامه‌ای می‌آغازد که سعی دارد گیج و منگی خود در برخورد با این غول هزار سر را به نوعی با تهیه‌کننده فیلم در میان بگذارد و عذر تقصیر به درگاه آنان بیاورد. در ادامه جریان شکل گیری فیلم از او می‌شنویم: «پس از نگارش فیلمنامه و پنج سال زمان برای موافقت‌ها و مجوزهای لازم ...بلافاصله گروه سازندهٔ فیلم از میان جوانان پرشور شهرستانی (نمایش چند کارگر افغانی شهرداری بیل به دوش) که ابتدا چشم‌داشت دسمتزد چندانی نداشتند انتخاب شد!» و معرفی عوامل فیلم که از همه معروفتر "بایرام فضلی" است که خود در فیلمبرداری صاحب سبک  است و فیلمسازی خوب با فیلم  "بازهم سیب داری؟" که متاسفانه بعد از چند سال هنوز اکران نشده است. با این که تهران را به نظر نگارنده از هر زاویه‌ای و با هر فاصله‌ای بگیریم، چیزی جز زشتی و بی‌تناسبی و ... نمی‌یابیم، ولی فضلی توانسته در میان تصاویر آرشیوی بسیاری که فیلمساز از گذشته‌های دور و نزدیک انتخاب کرده، گوشه‌هایی از تهران را به ما نشان بدهد که گاه هر روز می‌بینیم و بی‌اعتنا از کنار آنها می‌گذریم. تصاویری که معلوم است، بعضی اوقات با اتکا به دوربین مخفی بازی برداشته شده است: مثل عبور چهارچرخه بارکشی از میان میله‌ها که به عنوان تمهیدی جالب برای عبور از هر سد و معبری از سوی فیلمساز دعوت به دیدن می‌شویم. البته استفادهٔ مفرط فیلمساز، احتمالا در مشاورت با فیلمبردار، از تصاویر فست موشن یا حرکت سریع، یادآور فیلم‌های زیادی است که در همین سبک مشکلات زمین و زمان را نشان می‌دهند و بارزترین و دم‌دست‌ترین مثال آنها فیلم "زندگی بدون توازن" "گادفری رجیو" با مدیریت فیلمبرداری "ران فریک" و موسیقی زیبای "فلیپ گلس" است؛ البته در فیلم مذکور بعد از دقایقی که زندگی ماشینی و دهشت‌ناک ساکنان زمین به همین روش نمایش داده می‌شود، به تصاویری اسلوموشن می‌رسیم که باعث نگاهی دقیقتر به مظاهر طبیعت و حتی تخریب آن و...است، تمهیدی که در فیلم "تهران انار ندارد" کمتر به کار گرفته شده است و بیشتر از ریورز تصاویر برای شوخی و مطایبه جاری در فیلم استفاده شده است. البته استفاده افراطی از فیلم‌های مظفری کاخ گلستان که محصول اولین فیلمبردار ایرانی یعنی میرزا ابراهیم خان عکاسباشی است، در کنار استفاده از فیلم و صدای "دختر لر" و تکرار چندین و چند بارهٔ موسیقی "مجید انتظامی" که برای فیلم "ناصرالدین شاه آکتورسینما" مخملباف ساخته است، یکی از عمده‌ترین ضعف‌های فیلم حاضر است. استفاده از فیلم "دختر لر" البته در چند جا کاربردهای دیگری هم می‌یابد: یکی استفاده از اسم "جعفر" که هم شخصیت اصلی آن فیلم قدیمی است و هم شخصیت محوری فیلم حاضر و هم شخصیت آجرپزی که در طول فیلم با گوشه‌ای از زندگی‌اش آشنا می‌شویم. اشاره فیلمساز در ابتدای فیلم به تحقیقاتش در باره فیلم‌های به جای مانده از تهران قدیم و مراجعه به وزارت ارشاد – در حالی که کارکنانش به بهانه سالگرد دفاع مقدس کار را تعطیل کرده‌اند - شاید کمی از بار گناه او در تکرار این صحنه‌های قدیمی بکاهد! گوشه‌زدن به وضع اسفناک وضعیت نگهداری فیلم‌های قدیمی (و جدید؟) در فیلمخانهٔ ملی ایران – که یکی از دردهای فیلمسازان خوبی مثل بیضایی نیز هست - در این گفته فیلمساز که : «...اما عصر همان روز، به شکلی معجزه‌وار دستیار اینجانب مقداری فیلم از زیرزمین پیدا کرد. فیلم یاد شده فیلمی پاره پوره و بی‌نام و نشان بوده که آن را ترمیم کردیم...» که در ادامه فیلمی از پیاده روی مظفرالدین شاه، همراه با ملازمانش را در میان درختان باغی از باغات تهران را می‌بینیم و هنرنمایی کریمی در این میان که متنی را در معرفی همین تکه فیلم چند بار با پس و پیش کردن‌های مکرر بیان می‌کند.

"جعفر" شخصیت محوری فیلم حاضر –اگر خود بخشی را استثنا کنیم-، که در پس زمینه شعار "شهر ما، خانه ما" را دارد، از اهالی روستای اطراف ارومیه است که فیلمساز و به احتمال قولی "فضلی" هم زبان "جعفر"، توانسته‌اند او را وادارند تا آنچه در دل دارد به روی دایره بریزد. تعریف‌های او را از تهران در دو سوم ابتدایی فیلم لابه‌لای تصاویر آرشیوی و غیرآرشیوی مکرر می‌شنویم: :«تهران شهر بسیار خوبیه. بسیار...مخصوصا خیلی کار شده از طرف شهرداری‌های قبلی. من حدود بیست سال قبل اومده بودم، این‌طوری نبود وضعیتش.  الان خیلی سرسبز، جاها و فضاهای سبز. اصلا شهر دگرگون شده...واقعا زیبا شده...خیلی زیبا شده...مردم مهربون داره، باصفا » ولی از آنجا که فیلمساز نگاهی گسترده‌تر به معضلات تهران، با همان زبان طنز و شوخی می‌اندازد، و گویی درمی‌یابد که هر چه از این دیو بگوید و تعریف بکند لعبتی از آن درنمی‌آید، غرولندهای جعفرخان هم با همان لهجه شیرین آذری شروع می‌شود: «من الان نزدیک سه ماه که تهران هستم...مقداری هم پول داشتم با خودم، اینها رو گمش کردم من. الان تو خیابون تو پارک می‌خوابم...شبها یه گشتی در خیابان‌ها پارک‌ها بزنید این وضعیت مردم را در خیابان‌ها ببینند. هیچ نه اهمیت میدن نه جواب میدن...» و سر آخر بعد از شنیدن کلی جیغ‌های بنفش دختر لر که دائم انگار در ذهن فیلمساز و جعفر – که خانواده‌ای دور افتاده دارد – اکو می‌شود، و بعد از رای‌گیری از اهالی تهران در مورد معظلات مختلف مثل آلودگی و زلزله و ... که جعفرخان از آن ناراضی است «گروه تصمیم گرفت از جعفرخان بپرسد چرا از همه چیز تهران ناراضی است؟» و از زبان او می‌شنویم: « به قرآن من الان حدود سه ماهه تو تهرون هستم. وضعیت پارک‌ها، وضعیت خیابون‌ها، مردم گرسنه مردم بی‌پول بی‌خونه افتادن تو خیابون‌ها. بعد از اون طرف هم عده‌ای جایی ندارند بخوابن، میرن تو خیابون‌ها تو پارکها می‌خوابن مامورها میریزن سرشون، به والله قسم سگ رو اونطوری بیرون نمی‌کنن. این مامورها این بدبخت‌ها رو از پارک‌ها بیرون می‌کنند، با مشت با لگد میکشن رو زمین می‌اندازند بیرون. اینا بالاخره انسان هستند. هر که باشه بشر هستن. خب بی‌پولن بی‌خونن گرفتارن.» و البته از آنجا که هر که آب تهران را خورد، دیگه آب هیچ جای دیگر برایش مزه ندارد، و سعی دارد تا به هر کلکی شده جای پایی در اینجا بیابد، آخرین حرف‌های آقا جعفر هم شنیدنی‌تر می‌شود:« من والله واقعا تهران را خیلی خیلی دوست دارم. دوست داشتم زن دست و بچه‌ام را می‌گرفتم می‌اومدم اینجا زندگی می‌کردم. منتهی امکانات ندارم باید برگردم برم به شهر خودم تا انشاء الله در موقعیت‌های آینده.» موقعیت‌های بسیاری که در طول فیلم نیز آمارهای مختلف در زمان‌های گوناگون از اینگونه مهاجرت‌ها می‌شنویم و می‌بینیم. شاید به همین خاطر در ابتدای فیلم از زبان بخشی و با اشاره تلویحی به خصوصیت اخلاقی و اجتماعی جمعیت حاضر تهران می‌شنویم: «اگرچه در این شهر آمار دقیقی وجود ندارد، اما به گفته شاهدان عینی جمعیت تهران از ۵ تا ۱۵ میلیون نفر و بلکه هم بیشتراست ...بر اساس تازه‌ترین  تحقیقات بالینی روانشسناسان بیش از ۹۴ درصد جمعیت پایتخت شاعرند، باقیمانده نیز فیلمسازند...این فیلم قرار بود با تعدادی از این شاعران و فیلمسازان ساخته شود که متاسفانه چنین نشد.» ۹۴ درصد شاعر به نظر نگارنده اشاره به معنای دیگر و عامیانهٔ "شعربافتن"(کنایه از سخن مفت و بی‌حساب و کتاب گفتن: "فرهنگ معاصر" انزابی‌نژاد،ثروت،چ اول ۱۳۶۶، ص ۵۶۷) است چنان که در "فرهنگ فارسی عامیانه" ابوالحسن نجفی ص ۹۶۲ هم چنین می‌خوانیم: «شعر. کنایه از سخن واهی و بیهوده و فاقد کاربرد عملی (مترادف: حرف مفت)...» که چنین سخن گفتن و قضاوت در نزد اهالی قدیم و مهاجرت کرده شهر تهران سکه رایج این خطه است. و "باقیمانده فیلمساز" هم که دیگر تکلیفش معلوم است. در جایی دیگر از فیلم هم، که انگار فیلمساز عصبانی است از دست هر چه مداخله بامورد و بی‌مورد دیگران در فیلمش، می‌شنویم: «...چندی بعد کارگردان دریافت که همه مردم تهران به طور مادرزاد کارگردانند و هیچ کارگردان دیگری را هم قبول ندارند.» این زبان خاص، که از خصوصیات مثبت فیلم است، همراه با نیش و کنایه مخصوص تهرونی‌ها در اکثر فیلم جاری است؛ به خصوص آنجا که پای قیاس بین گذشته و حال با دو صدای نصرت‌الله کریمی و مسعود بخشی به میان کشیده می‌شود. نصرت کریمی که صدای او را با همین خصوصیات و شکل و شمایل گفتاری در فیلم تحسین شدهٔ "میدان بی‌حصار" در کنار "بهزاد فراهانی" شنیده بودم، در اینجا در کنار صدای جوان فیلمساز، چنان جا افتاده که انگار فیلم بدون متن‌خوانی او خالی از روح می‌نمود. مثلا بعد از گفتاری در باره لباس‌های گذشته تهرانی‌ها از کلام شیرین کریمی که مثل پدربزرگی در حال تعریف عکس‌های یک آلبوم خانوادگی است، بلافاصله گفتاری در باره لباس‌های کنونی تهرانی‌ها می‌شنویم از زبان بخشی، که همراهی تصاویر معاصر مثل دیگر جاهای فیلم خالی از شوخی و بذله‌گویی نیست. دیگر موارد مثال زدنی ازدواج زود هنگام دخترهای تهرون قدیم و متداول بودن چند همسری در آن زمان و گفتار "بخشی" به روی تصویری از دختری دم‌بخت امروزی: «دختران امروز بی‌خیال شوهرند. آنها در بچگی اخمو اما در جوانی خندانند. سرنوشتشان هم به انصاف خودشان بستگی دارد.»  یا در جایی دیگر که مشاغل عمدهٔ عهد ناصری با مشاغل عصر کنونی مقایسه می‌شود که در هر دو مورد شوخ‌طبعی نویسنده و کارگردان آشکار است. البته این گفتار و تصاویر بدون استفاده حاشیه‌ای و گاهی غالب و به جای ترانه‌های قدیمی و جدید شاید لطف کنونی را نداشت. مثلا همسرایی یا همخوانی دختران دبیرستانی در اردوگاه رامسر در دو جای فیلم به خوبی جا افتاده است. یکی همخوانی آهنگ معروف "ویگن" به نام "شاه دوماد" روی تصاویر کالسکه‌سواری مظفرالدین شاه و آن نگاه وق‌زدهٔ شاه به دوربین ابراهیم‌خان عکاس‌باشی و دیگری رژه نیروهای شاه پهلوی با ترانهٔ معروف "پرسون پرسون" "دلکش". گاه این ترانه‌ها حالت نوستالوژیکی پیدا می‌کردند (سرودهای انقلابی) و گاه لودگی و دست‌اندازی موضوعات و اشخاص مورد بحث (جاجی بغدادت خرابه یا باباکرم و ماشین مشدی ممدلی و  ترانه عامیانه مرغ پاکوتاه تیتراژ ابتدایی فیلم) و گاه آینده‌نگر (مثل ترانه پایانی فیلم از محسن نامجو به نام "جبر جغرافیایی") که در همه موارد به جا استفاده شده است. شاید فقط در این میان موسیقی فیلم "ناصرالدین شاه آکتورسینما" "مجید انتظامی" بود که از فرط تکرار دلزدگی ایجاد می‌کرد.

 نگاه و نوشتار تاریخی فیلمساز خالی از  شلختگی نیست. مثال‌های آشکار آن نگاه‌های گذرا و گاه غیرمنصفانه به اصلاحات دوران امیرکبیر و پهلوی اول و... حتی انقلاب ۵۷ است. مثلا اصلاحات امیرکبیر را در حد کوتاه کردن موی سر مردم و تغییر فرم لباس و ... به روی تصاویر مسخره‌بازی چند نفر بیان می‌کند و در مورد پهلوی اول فقط این جمله را بعد از چند صحنه از سازندگی‌های آن دوران می‌شنویم: «آرزوی دیرینه صنعتی شدن کشور را با احداث چند کارخانه مثل اسلحه‌سازی و دخانیات فرونشاند. هتل، رستوران، کافه و تئاتر ما مدروز شد...» یا فصل انقلاب ۵۷، بلافاصله بعد از تصاویر مهاجرت گسترده روستائیان و شهرستانی‌ها به تهران، با این جملات - بر روی تصویر معروف اعتراضات مردمی در ساختمانی نیمه‌کاره در خیابان آزادی - شروع می‌شود:«مردم خشمگین بازهم بیشتر به خیابان‌ها ریختند...شاه مجبور به ترک ایران شد.»و بعد از شنیدن چند سرود انقلابی و تصاویری از مردم و شاه ناگهان می‌شنویم : «پس از ده روز نبرد خیابانی و تظاهرات گستردهٔ مردمی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.»! که کلمه ده روز - در برابر سال‌ها مبارزه با حکومت پهلوی توسط گروه‌های مختلف– نشان از بی‌توجهی فیلمساز و تهیه‌کننده به این جملات مهم و کلیدی دارد. این روند در مورد استعفای پهلوی اول، حکومت دکتر محمد مصدق و کودتای ۳۲... نیز مصداق پیدا می‌کند. نوعی لودگی در این گزارش‌های تاریخی است که شاید در دیگر جاهای فیلم آنجا که پای مقایسه زندگی قدیم و جدید به میان کشیده می‌شود کاربرد داشته باشد و اتفاقا هم خوب جا افتاده؛ ولی بیان وقایع تاریخی و مهم تهران(ایران) مستلزم آن است که با صحت و دقت پرداخته شود، نه باری به هر جهتی و حتی در اکثر جاها برخلاف واقع. اینجا نکته دیگری هم می‌توان به عنوان جنبه منفی این فیلم بیان کرد که گاه بامزگی کردن فیلمساز اصل قرار گرفته و دیگر چیزهای مربوط به تهران، که موضوع اصلی فیلم است، جزو فرعیات و برای همین رشته اصلی کار از دست فیلمساز خارج می‌شود و به دانه‌های پراکندهٔ تسبیحی تبدیل می‌شود که در اغلب جاها این هنرنمایی کریمی در نریشن است که دانه‌ها را به هم متصل می‌کند. اکنون که جنبه‌های منفی فیلم "تهران انار ندارد" را ردیف کرده‌ام بد نیست یکی دو نکته دیگر نیز اضافه کنم: اول نگاه سیاه فیلمساز به تهران و مردمان این شهر است: «حرفه تهرانی‌ها خلافکاری است. ایرانیان مردمانی بودند عامی، بیسواد و ساده‌لوح. مالاریا، سیاه زخم، تراخم، کچلی، حصبه، وبا، طاعون، شپش، سوزاک، سفلیس بیداد می‌کرد.آب آشامیدنی سالم در تهران نبود. اکثر تهرانی‌ها در آن زمان- ابتدای قرن بیستم- تریاکی بودند.» گرچه با واقعیات گذشته تهران این جملات منطبق است، ولی همین نگاه سیاه در قسمت‌های پایانی فیلم نیز ادامه داشت و تعمیم یافته است. فیلمساز از دقیقه ۵۷ معضل بزرگ پایتخت یعنی زلزله‌خیز بودن تهران را مطرح می‌کند با این جمله که به روی تصاویری از شیاری عمیق شنیده می‌شود: «با یافتن یک گسل گروه دریافت که خطری جدی تهران را تهدید می‌کند.» و نظر کارشناسی در مورد زلزله تهران:« جالبه براتون بگم، یا تاسف آوره براتون بگم که خوشبخت کسانی‌اند که همان لحظه خواهند مرد.۶۵درصد ساخت و ساز تهران ویران می‌شود.» که بعد از آن تصاویری سیاه بعد از زلزله رودبار و بم و...را به تماشا می‌نشینیم. و سر آخر بخشی نتیجه می‌گیرد: «در صورت وقوع زلزله دیگر جایی برای مردم‌سالاری، جامعه مدنی، جنبش اصلاحات و این قبیل حرف‌ها باقی نمی‌ماند.» که جمله آخر نوعی دعوت است به دست شستن از توجه و تهمّم به ارکان دموکراسی در جهنمی که فیلمساز تصویر کرده. در حقیقت او آخرین راه چاره این متروپولیس را همین زلزله و نابودی کلی آن می‌داند و در عین حال دلش برای انارهای خشکیدهٔ تهران می‌سوزد، ولی مردمان بسیاری که در این نابودی از دست می‌روند، چندان برایش مهم نیستند، چه بخواهند دموکراسی‌خواه باشند چه سفله‌پرور!  

اما گذشته از اشکالاتی که در بالا ذکر شد، نگاه و سخن گزنده فیلمساز در اغلب جاها مورد پسند نگارنده است، این جملات را مرور می‌کنم: «گروه فیلمسازی دریافت که پدیده‌ای که این شهر را در دنیا به مقام بسیار بالایی رسانده آلودگی هوای آن است...اما بود یا نبود آلودگی هوا، مثل خیلی چیزها در تهران، به باد بستگی دارد.»؛ «...و ما با نگاهی دقیق دریافتیم که این شهر زیبا هزاران سوژه بکر دارد که هر یک ارزش یک فیلم جداگانه را دارست. به عنوان نمونه فشارهای زندگی شهری در تهران بزرگ، عملیات تسطیح خیابان‌ها در تهران بزرگ، تفاهم شهروندان در تهران بزرگ، امید شهروندان در تهران بزرگ، تفریحات سالم در تهران بزرگ، مهار آب‌های زیرزمینی در تهران بزرگ، هوشیاری شهروندان در تهران بزرگ، تبلیغات شهری در تهران بزرگ و پدیدهٔ خارق‌العاده موتورسیکلت در تهران بزرگ...(که همه این سوژه‌ها را تصاویری با نمک همراهی می‌کنند.)»؛ «گروه سازنده دریافت که مسئله آلودگی هوا با ترافیک، مسئله ترافیک با صعنت خودرو، مسئله صنعت خودرو با حمل ونقل شهری و همه اینها با یکدیگر و بالنتیجه با باد ارتباط دارند!»؛(باد و به تبع حزب باد یکی از شوخی‌های بجای نوشتاری و عملی فیلمساز است با مردم، نمونه بارز آن بادنمای "جفعرآقا" اورمی است که جایی تهران را تا عرش اعلا بالا می‌برد و جایی دیگر آن را جهنم دره‌ای بیش نمی‌داند و در عین حال درصدد است هر چه زودتر به این مکان نقل مکان کند!)«بهداشت مسئله مهمی است  و کارشناسان نگرانند.»(تصاویر فیکس که کارشناسان بی‌خیال این حرف‌ها دست روی دست گذاشته اند.)؛ و نیشی به خاستگاه دین و ایمان و مقایسه مردم شمال و جنوب تهران: «گروه با کمی تغییر جای دوربین ناگهان به کشف حقایقی در مورد شمال و جنوب شهر نائل آمد. اکثر ساکنان جنوب شهر تهران بیشتر اوقات به شکرگزای، زیارت، و انجام واجبات و مستحبات مذهبی مشغولند.(صدای اذان و زیارتگاه‌های جنوب تهران مثل شاه عبدالعظیم و مردم در حال وضو و نماز و بسته به ضریح) اما اکثر ساکنان شمال تهران در بازار بزرگ به کسب حلال مشغولند.( هر قدر چک بکشی و سفته بدی باز بدهکار منی).» و ایضاً: «ساکنان شمال تهران پس از کسب حلال از فروشگاه‌های زنجیره‌ای خرید می‌کنند. فروشگاه زنجیره‌ای فروشگاهی است که دور تا دور آن را زنجیر کشیده‌اند. وجود این زنجیرها مانع از ورود افراد ولگرد و بی‌پول به داخل فروشگاه می‌شود...ساکنان شمال تهران همچنین ساعت‌ها در کتابفروشی‌ها کتاب‌ها را تماشا می‌کنند. تماشای کتاب یکی از راه‌های روشنفکر شدن در تهران محسوب می‌شود.» جایی که فیلمساز به روی مسئله ساخت و ساز در تهران زوم می‌کند و نگاهی عمیق‌تر می‌اندازد، به نظرم بهترین جای فیلم است. اشارات گذرایی به ساخت و سازها در تهران و تمرکز به روی چند شخصیت نمونه‌وار؛ "بابک جان" که برج ساز است و بالاشهری، همراه همسرش در خانه‌ای ششصد متری زندگی می‌کند؛ یکی از مدیران تازه به دوران رسیدهٔ دولتی به نام "خانی" که با تمرکز به روی تسبیح و رفتار دوگانه و ریاکارانه‌اش به "انبوه‌سازی" او در جنوب شهر و "خصوصی‌سازی"‌اش در شمال شهر اشاره دارد و دیگری کارگری کرد به نام "جعفر" ـ یکی از جعفرهای دیگر این فیلم - که در کنار کوره‌های آجرپزی مشغول به کار است و از طبقات فرودست تهران- ایران بشمار می‌رود و در اتاقی بیست متری همراه با دو فرزند و همسرش زندگی می‌کند و با نگاهی دقیق‌تر آیندهٔ همان جعفر ترک‌زبان است که قصد دارد تا انشاءالله در موقعیت‌های آینده مرکزنشین شود. دقیقهٔ ۵۰ فیلم می‌شنویم: «... به عقیدهٔ جناب خانی تهران باید سریعا چهره‌ای امروزی، یکدست و منظم پیدا کند. بنابراین هر چه به گذشته ربط دارد را باید از پایه خراب کرد و به جای آن انبوه‌سازی کرد. مهندس خانی با از خودگذشتگی بسیار در جنوب شهر به اجرای سیاست انبوه‌سازی مشغول است. انبوه سازی یعنی انبوه خانه برای انبوه مردم فقیر. به همین جهت مهندس خانی در جنوب تهران شهرک پشت شهرک می‌سازد و ارزان می‌فروشد. ایشان در اینجا فروتنانه اعتراف کرد که ضرر این کار را برای ثواب در راه خدا قبول می‌کند.(زوم به روی دستهای خانی که تسبیحی در دست می‌چرخاند.) با صمیمی شدن گروه با مهندس او ما را به شمال تهران برده و پروژه دیگرش را هم به ما نشان داد. البته این پروژه ربطی به انبوه سازی ندارد. آپارتمان‌های ششصد متری مهندس خانی در شمال شهر پیرو سیاست خصوصی سازی ساخته می‌شود. خصوصی سازی یعنی ساخت آپارتمان‌هایی لوکس با سونا و استخر برای آدم‌های خصوصی...»

نمایش "تهران انار ندارد" که "یک فیلم مستند سینمایی تجربی کمدی موزیکال درام اجتماعی تاریخی عشقی" است را در سینماهای ایران باید به فال نیک گرفت تا باشد روند اکران و نمایش این گونه فیلم‌ها مشوق فیلمسازان دیگر برای ساخت چنین فیلم‌هایی، البته با دقت تاریخی و ماجراهای عشقی بیشتر!، در باره مسائل و معضلات مختلف و عدیدهٔ اطرافمان شود. البته به نظرم تعداد این گونه فیلم‌ها کم نیستند، منتهی فاصلهٔ بین فیلمساز و مخاطب بایستی با سیاست اکران‌های اینچنینی کمتر شود. اغلب اکران‌های جشنواره‌ای و انجمن مستند سازان و خانه هنرمندان و تک سانسی در بعضی از سینماهای خاص... به علت محدود بودن نمایش و تخصصی بودن چندان در مخاطب عام تاثیری ندارد و همین فاصله بین فیلمساز و مخاطب عام، در کنار تعریف و تمجیدهای دیگر فیلمسازان و مخاطبان خاص، هم او را به نگاه‌های انتزاعی و نچندان جذاب در باره موضوعات خاص و بی‌خاصیت می‌کشاند و هم مخاطبان عام را گریزان از دیدن چنین آثاری باقی می‌گذارد. در این میان تلویزیون نیز می‌تواند این فاصله را کم کند که متاسفانه جز چند حرکت کوچک در شبکه‌ چهار، کمتر مستند جذابی در آنجا نمایش داده شده یا می‌شود.


 
به خاطر یک فیلم بلند لعنتی
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸  

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی؛ داریوش مهرجویی، چ اول:۱۳۸۷/نشر قطره.

«برای من آینده البته معلومه که مهمه، اما امید به آینده چیز دیگه‌ایه»۱

اشتیاق داشتم که هر چه زودتر اولین رمان فیلم‌ساز بزرگ کشورمان «داریوش مهرجویی» را بخوانم. خوشبختانه رمان "به خاطر..." حجم زیادی ندارد و می‌توان ۲۴۸ صفحه را یک‌نفس خواند، کاری که من روز هفدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۸بعد از خرید آن از نمایشگاه کتاب انجام دادم. شخصیت اصلی رمان "به خاطر..." "سلیم مستوفی" ۲۳ ساله (ص ۲۰۱)به نوعی نمایندگی می‌کند از نسل جوان فیلمسازی که در میان هیاهوی بسیار برای هیچ جامعهٔ اواخر دههٔ هشتاد، به دنبال دست‌آویزی است که درد خود را در قالب یک تولید هنری بیان کند. در این عبور شخصیت اصلی از میان هزارتوهای جامعه برای اخذ مجوز و از همه بالاتر راضی کردن تهیه‌کننده‌ای برای تهیه یک فیلم بلند، مهرجویی به روشنی نقبی زده است به وضعیت فیلمسازی در ایران و اوضاع اجتماعی این سال‌ها و بلاهایی که بر سر یک هنردوست یا هنرمند دانشجو فیلمساز می‌آید از طرف جامعه‌ای که همه سعی دارند تا او را منکوب کنند. این رمان که به سبک اول شخص مفرد نوشته شده است و در واقع واگویه‌ها یا به نوعی خاطرات سلیم است از شکست‌ها و سرخوردگی‌هایش در یک مقطع زمانی و در اوج بی‌کاری و ممنوع‌الفیلم بودنش؛ گاهی با نگاهی عمیق به دردهای جامعه فعلی تهران-ایران اشارات صریح و روشنی دارد به نابسامانی‌های فراوان. هیاهویی که در رمان "به خاطر..." به گوش خواننده می‌رسد، یادآور هیاهوها و فضاسازی‌های سینمایی‌ در دو اثر ماندگار "بهرام بیضایی" یعنی "سگ کشی" و "وقتی همه خوابیم" است. اشاره‌ام به سکانس‌هایی در فیلم‌های مذکور است که رفت و آمدها و ساخت و سازها، دیگر جایی برای تامل و تفکر و آرامش باقی نگذاشته است. «...روبروی خانه آن‌ها دارند یک برج بلند می‌سازند و از صبح تا شب کارگران مشغول کارند. مثل همه جای تهران، مثل همین سه چهار ساختمانی که دور و بر ما دست به کارند و از روی تراس به خوبی دیده می‌شوند، و کارگران عزیز مدام در کمال آزادی و خونسردی فضای دور و بر را به آلودگی صوتی و هوایی می‌آلایند. انواع و اقسام صداها، از کوبش‌های سنگین که دیوارها و پنجره‌ها را به لرزش می‌اندازد، تا زر و زر و خرت و خرت آهن‌کارها و نجارها و بدتر از همه داد و فریاد خود عمله‌های عزیز، که مدام یکی از طبقهٔ پایین هی فریاد می‌زند...»(ص۲۴)

نویسنده علت نوشتن این خاطرات را از زبان سلیم چنین بیان می‌کند: «...یک جا در یکی از کارهای عالی‌جناب یونگ خواندم که می‌گفت نوشتن مثل اعتراف کردن نزد کشیش، یا صحبت و درددل با روانکاو است. آدم با نوشتن خودش را خالی می‌کند، و با اعتراف به خصوصیات مرموز و زیر و بم‌های حسی و عقیدتی خود، یه جوری خودش را تطهیر و شفاف می‌سازد، لااقل برای خودش. البته به شرط آن که عقل و شعور دریافت این قضایا را داشته باشد...»(ص ۸۴-۸۵) مهرجویی به خاطر سابقهٔ تحصیلات فلسفی در دانشگاه UCLA آمریکا و بی‌تردید نگاهی که عمیق‌تر از یک فرد عادی است؛ جا به جا در اولین رمانش با کنکاش خود در جامعهٔ ایران و بیان خصوصیات جماعت ایرانی، علت‌های درجازدن و درخودماندن و روحیهٔ خودآزاری و دیگرآزاری  جامعه و جماعت ایرانی را از زبان "سلیم" بیان می‌کند: «من باید بنشینم و به این بیاندیشم که چرا برخلاف روحیهٔ خداپرستانه و مذهبی همه، که به دنبال سعادت بخشیدن به افراد جامعه از طریق تلطیف روح اخلاقی آن‌هاست، در این جامعه این همه فساد و دورویی و بی‌اخلاقی و زشتی و بی‌ادبی حاکم است. فساد، از همه نوعش، بیش از همه مالی و بیش از همه اخلاقی. یعنی چرا باید دخترهای ما، این همه بی‌بند و بار و رها و راحت در دسترس باشند؟ چرا می‌گویند فحشا افزایش یافته، نسبت به گذشته، چرا همه فکر می‌کنند که هر دختری را که بخواهند و دست روش بگذارند راحت می‌توانند تصاحب کنند. چرا این‌قدر همه مادی شده‌اند؟»(ص۱۴۹) او در این میان نیش‌های خود را به جامعهٔ غیردموکرات کنونی ایران نیز می‌زند:«بعد خود را دل‌خوش می‌کنم به این که این واقعیت، در واقع خاص شخصیت جنابعالی نیست که بیش و کم مشخصه اصلی شخصیت مرد ایرانی است. و چه بسا که زن ایرانی. به یاد حرف دکتر می‌افتم که می‌گفت همهٔ این‌ها، این دورویی‌ها، این ظاهر و باطن کردن‌ها، این دروغ دائمی در گفتار و رفتار و کردار، این تعارف‌های دروغین، این آبروداری‌های ظاهری و کاذب، همه نتیجه و تجلی جامعهٔ سرکوب است. جامعهٔ ناآزاد.»(ص ۱۲۰)البته او در راه کشف این نابسامانی‌ها مثلا «...کیفیت بولدوزر بودن جناح تندرو مجلس »(ص۱۰۶) را هم یکی از علل پرشمار وضعیت کنونی جامعه ایران برمی‌شمارد، که اشاره به عوامل خارج از خصوصیات شخصی و خصوصی جماعت ایرانی است. اما به طور مثال هر آن در انتظار مصیب‌بودن، به خاطر روحیهٔ مذهبی مردم ایران نیز از چشمان تیزبین مهرجویی دور نمانده است:«نه بی‌شک یک وجه متمایز شخصیت اینجانب همین مدام به استقبال فاجعه و مصیبت رفتن است. همان گوهرهٔ یک روحیه مذهبی، ما هنوز چیزی نشده از همان دقایق و رویدادهای ظاهرا بی‌اهمیت اولیه، بی‌درنگ به نتایج مصیب‌بار ممکن و احتمالی آینده می‌جهیم و خود را در سوگ رویدادهای ممکن ولی هنوز نامعلوم و نامشخص فرو می‌بریم، و هی همان را نشخوار می‌کنیم. این چه مرضی است؟ استغراق در امر واهی، پوچ، در خیال، و همه منبعث از نفی و منفی‌بافی، و روحیه‌ای مرگ‌طلب و نیست انگار.»(ص۱۱۱) یا از زبان شخصیت اصلی می‌شنویم:«عاقبت به خیر باشد؟ توی این مملکت؟ مگر امکان‌پذیر است.»(ص ۸۵) «معنای این کودکی دراز مدت تاریخی چیست، چرا من این طوری‌ام، چرا ما همه همین طوریم، یعنی هر گاه از نظر تاریخی خوشیم و خوبیم، خود به دست خود، خود را ویران و خراب می‌کنیم...یا از ویرانگران استقبال می‌کنیم؟»(ص ۱۹۳) یا تلاش بیهوده‌ای که اغلب شخصیت‌های اصلی فیلم‌های مهرجویی به خصوص "حمید هامون" به آن دست می‌یازند تا با عقل اجتماعی خود به زندگی‌اشان سر و سامان بدهند، ولی ثمری سرآخر عایدشان نمی‌شود نیز، در این رمان به دوش "سلیم مستوفی" افتاده است:«حضور پیوسته و مداوم کم‌عقلی و جهالت در روابط انسانی ما مردم که این را من سعی کرده‌ام به شیوه‌هایی نه چندان عجیب و غریب مهار کنم.»(ص۷۹) از خصوصیات مهم دیگر این سال‌های پرهیاهو و شیوع نا‌گوار آن در میان ایرانی‌ها و اشاره‌های جا به جای مهرجویی در رمان "به خاطر..." به آن، می‌توان حرص و طمعی همه‌گیر را همچون طاعون نام برد: «امان از دست این حرص سود بیشتر که به نظرم شالوده و زیرآب این مملکت را حسابی زده است. و خصوصیتی است ذاتی که لابد از همان محرومیت و فقر ازلی تاریخی‌مان می‌آید، که هم در تک‌تک افراد ملت و هم در تک‌تک افراد دولت مستتر است...»(ص۵۲) یا اشارهٔ به جای نویسنده به روحیه توتالیر ایرانیان در صفحات پایانی رمانش و اشاره به این نکته که تمامی بدبختی‌هایمان ریشه در این روحیه دارد:«قلدرمآبی، آن روحیهٔ تمامیت‌خواه، روحیهٔ توتالیتر که ما مردم فلک‌زدهٔ عقب افتادهٔ شرقی آسیایی را سراپا فراگرفته است و در ژن‌ها و خون‌ و مویرگ‌های‌مان نفوذ کرده و به این زودی‌ها هم از میان رفتنی نیست. و این هیچ ربطی به حکومت و دولت و استبداد و این حرف‌ها ندارد و تمام بدبختی ما مردم نیز از همین روحیه سرچشمه می‌گیرد. این فردیت قلابی، خودمدار، خودبین، خودخواه و کینه‌توز و پر از توهم و کج‌بینی، که همیشه حق را به خودش و قبیلهٔ خودش می‌دهد، خودم، من، من، و دیگری را دشمن و خصم خود می‌داند که می‌باید از سر راه برداشته شود، کشته شود یا مطیع گردد. فرقی نمی‌کند. دیگری، غیر و غریبه است، همان تاتاری است که به اجداد ما حمله کرد و همه را از دم تیغ گذراند....»(ص۲۴۰) اما همانطور که در چند سطر قبل نیز اشاره شد، هر چند گاه مهرجویی نیش و کنایه‌هایش را، به دولت نیز در ایجاد این نابسامانی و تزریق هر چه بیشتر این ویروس‌ها به پیکر جامعهٔ درگیر در خود، فراموش نمی‌کند: «دولت در حالی‌که وظیفه‌اش خدمت به ملته، مدام اونو سر می‌دوونه و جلو راهشو می‌بنده، انگار همین‌ها وظیفه‌اشه. مام که خودمون همه یکی ضد یکی دیگه، هی واسه هم می‌زنیم و جلو هم ویراژ می‌دیم و کارو از هم می‌قاپیم و به هم کلک می‌زنیم. یا دچار هوا و هوس می‌شیم و حرفمون قول نیست و زرپ می‌زنیم زیر همه چی...»(ص ۱۳۸)

 یکی از موتیف‌های مکرر نویسنده "به خاطر..." وضعیت ترافیک خیابان‌های تهران و جاده‌های خارج شهر و عبور و مرور در شهر و ... است که آیینهٔ تمام قدی از چگونگی رفتار ما ایرانی‌ها نسبت به همدیگر است. این تکرار البته می‌تواند نوعی توجیه‌‌گر پایان داستان نیز باشد، چرا که یکی از شخصیت‌های پیرامونی "سلیم" به نام "دکتر منصور داوری"، و به نوعی پیر و مراد او، بر اثر تصادف در جاده چالوس در انتهای رمان می‌میرد: «...به خاطر یه عمر غفلت جاده‌سازان ما، و آسفالت‌های قلابی‌ (که از توش بسیار خورده‌اند) و به خاطر این بی‌اعتنایی و بی‌توجهی عمیق و ریشه‌دار نسبت به دیگری، نسبت به هم‌نوع به هم‌وطن به همسایه، چگونه به خاطر همهٔ این عیب‌های بزرگ و کوچک که می‌توانست نباشد، به خاطر این‌ها می‌باید این طور به ته دره سقوط کند و در آن دم که به پایین سقوط می‌کند و لابد در آن لحظه که دارد سقوط می‌کند بزرگترین و طولانی‌ترین عذاب عمر خود را بچشد و به خاطر هیچ و پوچ، مرگ را، مرگی عبث و بی‌معنا و نامجاز را لبیک گوید.چرا؟»(ص ۲۴۸)«اصولا در این مملکت و در ادب ترافیک ما رسم بر این است که عابر پیاده یعنی یک حیوان اجنبی، یعنی گاو و گوسفندی که بی‌خود وسط جاده آمده‌اند و این‌ها را باید ترساند و متواری کرد. بنابراین، حتی توی شهر و خیابان‌ها، چه جنوب،چه شمال، گذر کردن از روی خط عابر پیاده کاری ریسکی و خطرناک محسوب می‌شود. چون هیچ راننده‌ای عابر پیاده را آدم حساب نمی‌کند. و لذا یک ضرب می‌رود توی شکمش تا او را از جا بجهاند و خود را نجات دهد...اینجا دیگر مسئله دولت و ملت در کار نیست. اینجا مسئله یک روحیه وحشی‌گری قدیمی است، که در این جنگل شهری خوب به کار آمده است. تو باید بکوشی گلیم خودت را از آب بیرون بکشی، به بهای هرگونه قلدری و زورچپانی و بی‌عدالتی و بی‌حرمتی نسبت به دیگری، هر که می‌خواهد باشد. تو راه بگیر و برو و همه را مثل حیواناتی که باید سر به تنشان نباشد، کنار بزن و از آن‌ها بگذر. حتی عابر بدبخت پیاده را که از روی خط قانونی خودش دارد عبور می‌کند.»(ص۵۴-۵۵)«...بلافاصله شاهد چند خلافکاری راننده و موتوری و عابر بدبخت بی‌ارزش می‌شوم: عابر دارد از روی خط سفید راه راه مخصوص عابر رد می‌شود که خودرو به سرعت می‌آید و طبق معمول او را دو سه متر آن‌ورتر می‌پراند. می‌دانید که خط‌کشی‌های توی خیابان‌ها، به طور کلی، و نیز علامات سبز و قرمز بیا و نیای سر چهارراه‌های بزرگ، چه از نظر مامورین انتظامی، چه مردم، چه راننده‌ها، و چه خود عابرین، فقط حکم تزیین و نقاشی دارند. به همین دلیل است که همه و به خصوص موتوری‌ها از هفت دولت آزادند و از چراغ قرمز و ورود ممنوع و دست چپ ممنوع می‌توانند به راحتی بگذرند و هیچ کس، نه پلیس، نه راننده‌ها، نه عابرین به آن‌ها کاری ندارند...»(ص ۱۳۴)

 یکی از اساسی‌ترین خصوصیت مردمانی که به طورعادی چیزی برای ارائه ندارند و چنته‌ای خالی از ذوق و هنر و صناعت دارند نیز مورد عنایت "داریوش مهرجویی" در طول رمان بوده است. این خصوصیت یعنی "حسادت" از ابتدای رمان مورد تمرکز و توجه اوست، به طوری که موتور محرکهٔ "سلیم" برای این که بتواند به هر ترتیبی که شده اولین فیلم بلند خود را بسازد، جایزه‌ٔ بز نقره‌ای! از جشنواره‌ای کره‌ای است که نصیب یک فیلم کوتاه  هم‌کلاسی و دوست و به نوعی رقیبش یعنی "حمید میرمیرانی" شده است:«... و همین آتش انداخت به جانم. تا صبح به خودم می‌پیچیدم و از این دنده به آن دنده غلت می‌زدم.»(ص۶) یا چند صفحه جلوتر نویسنده به صراحت بیان می‌دارد: «من که واقعا فکر می‌کنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلک‌زدهٔ عقب‌افتاده، به خصوص آن‌ها که مدام زیر دست و بال غربی‌ها استثمار و له و لورده شده‌اند، مثل ما، و مدام ناظر بر فقر خود و ثروت و شوکت آن‌ها بوده‌اند، همین است، همین حس حسادت است. شما ببینید توی هر صنف و دسته، از "سرشیر فکری" جامعه یعنی طبقهٔ روشنفکرش، نویسندگان و شعرا بگیرید، تا نقاش و فیلمساز و عکاسش، و چه و چه و طلاکار و کنده‌کار و کفاش و عطارش، هیچ یک چشم دیدن رقیب و هم‌کار و هم‌فکر و هم‌رشتهٔ خود را ندارد. بازیگران به خصوص، نسبت به همدیگر خیلی حسودند، چون آن‌ها فطرتا خودشیفته‌اند.»(ص۱۶) البته ترسیم حس حسادت سلیم و سلما و پریسا و حمید میرمیرانی و روابطی بر مبنای همین خصوصیت اصلی و بیمارگونه توسط نویسنده در طول رمان، به عنوان یکی از موتورهای حرکتی رمان به سوی جلو عمل می‌کند و به نظرم در این کار موفق عمل کرده است.

یکی دیگر از تم‌های مکرر نویسنده، تعریف و تمجید از بازسازی نیم‌بند تهران در زمان شهرداری کرباسچی است. به نظر می‌رسد که رمان در اوایل ریاست جمهوری خاتمی نگاشته شده است، چرا که در جایی نیز پایین‌کشیده شدن شهردار اسبق تهران نیز ذکر شده است.« می‌خواهم بگویم که چطور در سازمان شهرداری در عرض یک دهه این همه تغییر و تحول و زیباسازی و عقلانیت و درایت و هوش به کار می‌رود و نتایج آن‌ها هم آنا و هر روزه به دید همگان می‌آید و یک شهر ویران کثیف بدقیافه، به شهری بزرگ و زیبا و سرسبز (البته پر از دود) تبدیل می‌شود، ولی مملکت عزیزمان و به خصوص سیستم فیلمسازی ما هم‌چنان در جای خود محکم و با سماجت در جا می‌زند.»(ص۲۸-۲۹) گاهی این تعریف و تمجیدها در قالب توصیفات فضای پیرامونی شخصیت اصلی رمان جای دارد مثل: «از خیابان شهید بهشتی خوش خوشک توی دود غلیظ اتومبیل‌های ترافیک پربار، پیش می‌روم و گاه به گاه از کنار باغچه‌ها و گلکاری‌ها و جدول‌بندی‌ها و پل‌های هوایی و هزار و یک جور نوسازی و به‌سازی و زیباسازی جالب و چشم‌گیر می‌گذرم و به بانی آن، درود می‌فرستم. حالا در هر کجای شهر از اقصی نقطهٔ جنوب تا میان دامنه‌ٔ کوه‌های البرز شمال تهران، و از شرق و غرب، به این شهر گل و گشاد و بی‌در و پیکر، حسابی تا آن‌جا که توانسته، گل و گیاه و چمن و بیل‌بوردهای نورانی خوشگل تزریق کرده و آن را از یک شهر بی‌شکل و بدترکیب، کثیف درهم و آشفته، به شهری تمیز، باصفا و نسبتا مدرن و امروزی تبدیل کرده است...پس ما کی دارای یه همچه شهرها و خیابان‌های تمیز گل‌کاری شده و سرسبز خواهیم بود.کی؟ و جواب این آرزو را یک روز کرباسچی به طور محسوس و دیدنی در هر محله و نقطه‌ای از شهر تهران به ما داد...نکند کرباسچی نسبت فامیلی نزدیکی با من دارد که دارم این طور تعریفش را می‌کنم. نه، فامیل من نیست. فقط یک هم‌وطن است که تنها به فکر جیب خودش و سود بیشتر نبوده و دلش برای این مملکت عقب‌افتاده و زشت سوخته است.»(ص۵۲-۵۴) و گاه به نشانی تبدیل می‌شود برای تفکیک کار دولت از شهرداری: «...شهرداری کارش را کرده، یعنی فرهنگسرا ساخته، سالن سینما و تئاتر ساخته، ولی دولت نمی‌داند و بلد نیست چگونه از آن‌ها بهره ببرد.»(ص۵۷)

اما از همه این‌ها گذشته درهم تنیده شدن رمان "به خاطر..." در قضایای ازلی ابدی انسانی، به قول جی.ام.فورستر در کتاب جنبه‌های رمان، مثل عشق و مرگ، توانسته آن را از تکرار مکرراتی که گاه تبدیل به بیانیه‌ای در نقد جامعه کنونی می‌شود و در بندهای بالا سعی به ذکر جزئی از آن‌ها بود، برهاند. اصلا رابطهٔ بین سلیم و سلما – که به طور مجازی در ادب فارسی هر نوع معشوقی را گویند – و مربعی که با حضور پریسا – دختر تهیه‌کننده‌ای پولدار – و میرمیرانی – دوست و دشمن سلیم - شکل می‌گیرد، توانسته خواننده را – به خصوص جوانان هم‌سن و سال سلیم و سلما- مجاب کند تا آخرین سطرهای رمان همراه آنان و نویسنده باشند. انگیزهٔ قوی که عشق باعث و بانی آن است در انجام دادن کارها – و اینجا فیلمسازی - به وضوح در ذکر خاطرات سلیم دیده می‌شود: «باعث و بانی اولین فیلم کوتاهم، یعنی اصلا بانی ورود من به عرصهٔ عملی سینما سلما بود که بعد شد اولین عشق بزرگ من و سه سال تمام مرا زجر داد (در حالی که شهد هم داد) و به درون و برون و باطن و ظاهر عشق آشنا ساخت.»(ص۱۲و۱۳) نویسنده به بهانه درگیری‌های سلیم با عشقش سلما "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی"، به کشف رازهای زنانگی از زبان سلیم می‌پردازد:«ولی واقعا این چه رازی است که زن‌ها فکر می‌کنند هر کدامشان، تک‌تکشان، خیلی زیبا هستند. این‌ها معمولا از زاویهٔ خاصی خود را در آینه برانداز می‌کنند، و زیر نوری چنان خوش‌آیند و لطیف، که همه زیر و بم‌ها و خطوط ناموزون صورت ملکوتیشان را یکسره از بین ببرد.» (ص۱۱۰) و ترسیم چهرهٔ پریسا دختری غرب‌دیده در مقابل دختری مانده در ایران و نقب زدن به تفاوت بین دو فرهنگ غربی و شرقی: «پریسا آدم رک و واضحی است، که این همان خصلت انگلستان زدگی‌اش است. نمی‌خواهد مثل دخترهای اصیل ایرانی حجب و حیا و زیرکی و رمز و رازی داشته باشد، برعکس می‌خواهد مثل همهٔ این مغرب زمینی‌های بی‌ناموس همه چیز را عریان و روشن و آشکار کند. این ولع برای عریان کردن برای برهنگی، چیزی است که گویی اصلا به ما مربوط نیست. چون ما همیشه در صحراهای داغ، یا در کوهستان‌های وحشی بار آمده‌ایم همیشه پوشیده. مخفی. اندرونی، عرفانی. مذهبی. و همیشه معتقد به چیزی ماورایی. حالا برعکس، غرب و همراهش انگلیس و این دوشیزه پریسا که چندی در آن دیار سپری کرده‌ خیال می‌کند...با آشکارشدگی، همه چیز درست می‌شود و همه‌اش به دنبال برهنگی و پرده‌برداری و حجاب‌زدایی است.» (ص۱۴۵) در جاهایی سلیم اشاره دارد به وضعیت پلیسی و ارشادی جامعه که مانع از ارتباط سالم یک پسر و دختر هستند و ریشه‌یابی آن: «نخواستیم دو تایی (سلیم و سلما) با هم باشیم، بیشتر از ترس مامورین و پاسدارها. باز چهارتایی اگر می‌گرفتند می‌گفتیم فامیلیم. امان از دست این وحشت و ترس دائمی. همه جا باید دوراندیش و مراقب بود. چون همه مراقب تو بودند، فضول، فضول...همه یه جور به کسوت پلیس و کنترل‌کننده درآمده بودند. در خانه پدر و مادر، در مدرسه معلم و ناظم، در کوچه و خیابان پلیس و منکرات...»(ص۱۵۸) و بامزه است وقتی که با صیغه‌نامه‌ای صوری سلیم و سلما از سد ماموران شمال می‌گذرند این جمله را می‌خوانیم: «حتی از آن فراریان زیردست اس‌اس‌ها هم نفس راحت‌تری کشیدیم، انگار از بازداشتگاه داخائو نجات پیدا کرده بودیم...»(ص ۱۷۵) و بعدتر اشاره به خودسانسوری و سانسور دولتی که باعث و بانی‌اش همین رفتار همه‌گیر جماعت ایرانی یعنی فضولی است: «دلم می‌خواست می‌توانستم در بارهٔ صحنهٔ آن شب راحت و آزاد آن طور که اتفاق افتاده بود می‌نوشتم، ولی می‌دانم که دو نیروی سانسوری نمی‌گذارند. یکی سانسور رسمی دولتی، و دیگری سانسور نیمه‌رسمی شخصی که نام دیگرش شرم و حیای شرقی است. و اینکه آدم در بارهٔ لحظه‌های خصوصی زندگی خود وراجی نمی‌کند و برای هر کس و ناکسی آن را تعریف نمی‌کند...»(ص۱۸۰) گاه مهرجویی همین سانسور عمومی را دست‌آویز قرار می‌دهد برای بیان برخوردهایی که با ماموران سانسور داشته بابت برخی فیلم‌های خودش: «گفتم که اون شاعرانه‌ترین فیلم من بود، و انسانی‌ترین. این دختربچه بی‌نوا ناچارست تمام شب بر سر مادر بیمار و حاملهٔ خود بیدار بنشیند و مواظب باشد که چکه‌های آب باران از سقف حصیری سوراخ سوراخ بر سر و تن مادر محتضر خود نریزد، و تب او تشدید نکند بنابراین قابلمه به دست در حالی که گاه به گاه خمیازه می‌کشد، زیر سوراخ‌های درشت می‌ایستد و آب باران جمع می‌کند و بیرون می‌ریزد...و این آقایون همه چیز را کج دیدند، مادر را به وطن تقلیل دادند و سقف سوراخ سوراخ را به انقلاب و حاملگی او را هم به جریان ضد انقلاب... و بدبختی‌اش این بود که آدم جلوی یه همچه برداشتی یهو زیر پایش خالی و کله‌اش پوک می‌شد و نمی‌تونست جوابی بدهد، یعنی پاک فلج می‌شد، و یک یاس عمیق به همه جای روح بینوایش رسوخ می‌کرد...»(ص۶۱)  زمانی در نقد و نظرهای حتی رسمی نیز هر فیلم مهرجویی را نوعی نمادپردازی و سمبولیسم  از وضعیت جامعه می‌پنداشتند. برخوردها و نقدهایی که بر فیلم‌هایی چون اجاره‌نشین‌ها و بانو ( که سال‌ها در محاق توقیف بود) و حتی مهمان مامان و اخیرا "سنتوری" صورت گرفته است گواه بر این ماجراست. مهرجویی که از زبان دکتر منصور داوری، رفیق و مراد سلیم، فیلمسازی را نوعی انقلابی‌گری می‌داند، خود مقاومتی را در این سال‌ها رقم زده است که کم از این تعریف نیست:«...در ضمن دکتر کار فیلمسازی را شبیه یک اقدام فرهنگی یا انقلابی می‌دانست که در آن هر یک از دست‌اندرکاران و سازندگان فیلم می‌باید خود را، هوا و هوس‌ها و فردیت خود را کاملا فدای فیلم کنند. می‌گفت خود فیلم مهم است و ما فقط یک وسیله‌ایم و در این مورد خاص وسیله غایت را بسیار خوب توجیه می‌کرد. بنابراین باید خیلی از خودگذشتگی و فداکاری نشان می‌دادیم و بعد یک پله هم بالاتر می‌رفت و می‌گفت ما باید نه تنها به خود فیلم ایمان راسخ داشته باشیم بلکه باید آن را پرستش کنیم. و یکی از طرق اثبات ایمان و فداکاری این بود که از دستمزدهای خود بکاهیم و گاه حتی آن را اصلا نگیریم. با شرایط سخت بسازیم و از پرکاری و بی‌خوابی‌های شبانه‌روزی دریغ نداشته باشیم و حتی یک آخ هم نگوییم.»(ص ۱۹۶) او همچنان برخلاف سانسورها و توقیف‌ها و تاخیرهای در اکران بسیاری از فیلم‌هایش در این سال‌ها، همچنان به زایندگی هنری ادامه داده و از پا ننشسته است و به نظر نگارنده رمز ماندگاری و مقاومتش همان تزی است که از زبان دکتر در چند سطر قبل‌تر خواندیم: از خودگذشتگی و پرستش یک فیلم به عنوان اثری هنری که کارگردان و دیگر عوامل فقط یک وسیله‌اند در رساندن پیام.

اما چند نکتهٔ دیگر:

-         با خواندن رمان مهرجویی اولین فیلمی که از ساخته‌های خود او تداعی می‌شود فیلم "میکس" است که در بارهٔ ساخت و ساز و شاید بهتر بگویم ساخت و پاخت‌هایی است که در پشت صحنهٔ یک فیلم اتفاق می‌افتد تا فیلمی به ثمر برسد. در میکس البته فشاری که به کارگردان فیلم می‌آید – با بازی درخشان خسرو شکیبایی – برای رساندن فیلم به جشنوارهٔ فیلم فجر است و در رمان حاضر شروع اثبات هویت یک فیلمساز جوان است در این دنیای پررقابت کنونی. اما همچنین سرخوردگی "سلیم" سرخوردگی "علی سنتوری" را یادآور است: جدایی از عشق دیرین و ماندن و در جا زدن.

-         مهرجویی علاوه بر اسم بردن از منتقدان قدیم در مجلهٔ ستاره سینما مثل هژیر داریوش و بهرام ری‌پور و پرویز دوایی و پرویز نوری(ص۸) از منتقد و مترجم خوب این سال‌ها – که متاسفانه اکنون به خاطر همان فضای سانسوری شدید و تهمت‌هایی که به او زدند، مطبوعات از وجود نوشته‌ها و ترجمه‌های خوبش محرومند – یعنی «کامبیز کاهه» به شکلی دیگر (شاید بازهم به خاطر سانسور و حدس می‌زنم یکی از موارد تغییر و پیشنهادات اداره سانسور بوده باشد بر این رمان این تغییر اسم) به نام کامبیز کوشان نام می‌برد.(ص۱۵۳) این کار مهرجویی که منتقدان را به نوعی مطرح کرده است و حتی از کسی نام برده که در دوره‌ای از فعال‌ترین منتقدان بوده و اکنون به حاشیه رانده شده است، قابل تقدیر و تشکر است.

-         استفاده یا ابداع بعضی از اصطلاحات و ترکیب‌ها در این رمان برایم جالب بود: مثلا تخمیک (ص۱۱ و...) فیلم‌چی (ص۲۰) و سرشیر فکری (تعبیر جالب به جای روشنفکران و طبقهٔ فرادست فکری جامعه)(ص۱۶) و... که در هیچکدام از فرهنگ‌های در دسترس معاصر چنین کلماتی را نیافتم.(از جمله در "فرهنگ بر و بچه‌های ترون" کار جالب آقای مرتضی احمدی که در نمایشگاه کتاب انتشارات ققنوس مجوز حضور آن را دریافت نکرده بود!)

-         به نظرم تغییر زاویهٔ روایت داستان از دید اول شخص (سلیم) به دانای کل (نویسنده: مهرجویی) در صفحه ۸۶ کتاب که در صفحه بعد دوباره به همان زاویه دید قبلی (سلیم) برمی‌گردد، نوعی مدرن‌بازی لطمه زننده است که خوشبختانه در طول رمان دیگر تکرار نشده است. اما در جایی دیگر این مدرنیسم به شکلی دیگر بروز می‌کند که در دو صفحه ناگهان با سه فصل از رمان مواجه می‌شویم: «میان این قوم، انگار همه منتظر مرگ تواند، تا تو بمیری و آنها با از دست دادنت به کار لذت‌بخش عزاداری بپردازند. اینک من از تو متنفرم.» (ص۹۸؛ فصل ۲۵)«آیا تو با منی، آیا هنوز مرا می‌خواهی...از من خسته نشده‌ای. مرا ترک نخواهی کرد. من فقط به تو متکی‌ام. تو همه چیز منی.» (ص۹۹؛ فصل ۲۶)«پس چی؟ همه‌اش برمی‌گردد به همین. به همین که نباید عریان کنی، نباید افشا کنی، هر چه می‌خواهی برو بکن، در خلوت خودت...ولی میان جمع یا برای جمع، نه. غلطه...بده.خفه.دیگه‌ام حرفشو نزن....»(ص۹۹؛ فصل ۲۷) شاید این نشان از آشفتگی راوی باشد، در برخورد با محیط اطرافش.

-         بعد از خواندن کل رمان، خواننده متوجه می‌شود که برخی از چاله چوله‌های نوشتاری می‌توانست با کمک یک ویراستار خوب برطرف شود و همین به یک دستی نثر و فرم کار کمک بسیار می‌کرد. شاید اگر ما هم با دست‌اندازهایی که نویسنده و ناشر از آن‌ها عبور کرده‌اند تا بتواند این اثر را به زیور طبع آراسته کنند خبر داشتیم، وجود چنین رمانی به همین شکل را نیز غنیمت می‌شمردیم و کمتر به جزییات ویراستاری و ...ایراد می‌گرفتیم. بی‌شک مهرجویی، مثل هر نویسنده دیگری در این سال‌ها،  راه طولانی از نوشتن تا منتشر کردن این رمان را به دشواری از سرگذرانده است...

 و سر آخر می‌ماند یک دست مریزاد و خسته نباشید به نویسنده و ناشر.

۱- اولین جمله فیلم پری، داریوش مهرجویی، ۱۳۷۳.


 
دوباره بهشت
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

پابرهنه در بهشت؛بهرام توکلی،۱۳۸۵.

چهل و دومین برنامهٔ کانون فیلم انجمن منتقدان؛ خانهٔ سینما، شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸.

بعد از سه سال دیدن دوبارهٔ فیلم "پابرهنه در بهشت" در کانون فیلم انجمن، باعث شد تا به یاد نوشتهٔ کوتاهی که در همان سال در بارهٔ آن نوشته بودم بیافتم. این نوشته را با ویراستاری جدید، دوباره همین‌جا می‌آورم. البته در جلسهٔ اخیری که تشکیل شد، به خاطر عدم حضور کارگردان، تماشاگران و منتقدان تا توانستند در بارهٔ فیلم صحبت کردند و بیشتر جنبه‌های منفی فیلم را گفتند، از جمله ضعف‌های عمدهٔ فیلم، که نگارنده نیز به آن معتقد است، فیلمنامهٔ نچندان منسجم آن است. فیلمنامه‌ای که می‌توانست با کار بیشتر کمتر حفره‌های آشکار کنونی را داشته باشد. در آن سال من به جای تکیه به فیلمنامه تحت تاثیر فضایی بودم که کارگردان کار خلق کرده بود و فضای ساخته شده توسط او که بعد از دیدار دوبارهٔ آن به نظرم هنوز هم حرفی برای گفتن دارد:

فیلم با نقل خوابی از "یحیی"‌ روحانی جوان و شخصیت اصلی فیلم شروع می‌شود. او که تا آن زمان یک سال و پنج روز از عمرش را در آسایشگاهی نامتعارف با بیماران خاص جسمی و روانی گذرانده، سعی دارد تا با استفاده از لباس معمولی به جای کسوت روحانی، شمایلی تازه به شغل‌اش بدهد. خواب او همان خاطرات اوست از حضورش در آن آسایشگاه خاص، که در طول مدت فیلم آن‌ها را همراه با او مرور می‌کنیم. انتخاب او برای حضور در چنین مکانی که هیچ‌کس دیگر یادی از بیماران آن نمی‌کند، بهترین دلیل است برای متفاوت بودن زندگی این روحانی که به تعمد نام "یحیای" - تعمید دهنده- توسط فیلمنامه‌نویس – فیلمساز برایش برگزیده شده است. اولین حضور یحیی، در شبی سرد و ظلمانی، همراه با بارش شدید باران، هم‌چون نزول پیامبری نویدبخش و رها‌کنندهٔ انسان‌ها از قید بی‌ایمانی است. دکتر-امین تارخ- که با استفاده از این بیماران قصد دارد تا بیماری لاعلاج خود را درمان کند و آنها را چون موش آزمایشگاهی در قرنطینه‌ای که نام "بهشت" به آن داده است مورد سوءاستفاده و تست داروهای خودش قرار داده، در طول فیلم شخصیتی دورو و ریاکار معرفی می‌شود: حرف‌هایش، محکوم بودن این انسانها به خاطر گناهکار بودنشان و تقاص پس دادن آنها به خاطر بزه‌کاری‌هایشان، روی دیگر شخصیت  دکتر را نمایان می‌کند که مغایر است با ظاهر خیرخواه و مبادی آداب شرعی او. در مقابل "یحیی"، کسی که دانشکدهٔ پزشکی را از نیمه رها کرده و کسوت روحانیت را برگزیده - اشاره فیلم‌نامه‌نویس به تفاوت ماهوی نجات جسم و روح در نزد یحیی: کسی که اگر همان دانشکده را ادامه می‌داد ای بسا اکنون همچون دکتر فقط در پی نجات جان خود بود و بس- با آرامش و حضوری موثر در آسایشگاه، شکلی متفاوت از روحانی بودن را به نمایش می‌گذارد: دعای او صورتی دیگر دارد، همچون کارهایش؛‌ در برابر کفرگویی بیمارانی که دیگر از همه چیز و همه کس دل بریده‌اند صبور است و آن‌ها را با اقدامات عملی خود به سوی امید به ذات حق می‌راند : تلاش برای حضور فرزند یکی از بیماران به نام "شعیبی" در آخرین لحظات زندگی‌اش، حضور زن "شاهو" و بازهم ایجاد دل‌خوشی برای کسی که علاوه بر درد جسمانی از بی‌هویتی نیز رنج می‌برد، عقد دو جوان نچندان معمولی: یکی سرباز محافظ آسایشگاه و دیگری دختری از همان‌جا، نوشتن نامه‌ از طرف اقوام بیمارانی که حتی یادی از آن‌ها نمی‌کنند، حضور دلنشین و مهرورزانه‌ٔ او در میان بیماران و حتی تامین پول کرایه خانه‌ٔ زن نظافتچی آسایشگاه و سر زدن به شوهر خانه‌نشین و پسر معلولش و... همه و همه یادآور مرامی است که دین اسلام برای هدایت‌گران و مجریان آن از زبان و عمل پیشوایان و بزرگانش سفارش و تاکید کرده است. سیره‌ای که در جامعه کنونی ما شکل کم‌رنگتری به خود گرفته است و همین سبب می‌شود که شخصیت یحیی در نظر بعضی از منتقدین و تماشاگران فیلم شبیه کشیشان و تارکان دنیایی بیاید که در رمان‌ها و فیلم‌هایی مثل "مسیح بازمصلوب": نیکوس کازانتزاکیس،"برادر خورشید،خواهر ماه": زفیرلی و "فرانچسکو": لیلیانا کاوانی و... به زیبایی به زندگی آن‌ها پرداخته شده است. اشتباه به ظاهر لفظی منتقد حاضر در جلسه پرسش و پاسخ بعد از نمایش فیلم نیز بی‌سبب نبود که مکررا روحانی فیلم را کشیش می‌نماید، گرچه به طور تلویحی به فیلم "خاطرات یک کشیش روستا" روبربرسون به قصد مقایسه نیز اشاره کرد. حقیقت این است که یک روحانی از هر مرام و کیشی تنها می‌تواند با عمل خود بربار معنایی لباس مخصوصش بیافزاید؛ لباسی که یحیی به "شاهو" می‌بخشد تا با آن احساس پرواز کند بر لبه دیواری که همیشه بر آن لرزان و دل نگران گام می‌گذارد و در جایی دیگر همین لباس موجب نجات "شعیبی" شد تا از گناه خودسوزی و خودکشی برهد و هم‌چنین لباسی که دیگران با دیدن آن بر تن شخص توقع اعمال منطبق با فطرت و انسانیت از او دارند، کارهایی که یحیی تا می‌توانست و از دستش برمی‌آمد برای دل‌شدگان فیلم انجام می‌داد. طرفه اینکه  دو فیلم دیگری هم که توسط فیلمسازان متفاوتی به طور مستقیم به قشر روحانی جامعه پرداخته و هر دو آنها هم در این سال‌ها مورد استقبال عامه و منتقدان قرار گرفته یعنی: "زیر نور ماه"(رضا میرکریمی) و "مارمولک"(کمال تبریزی)، تاکید و تاثیرشان بر حضور لباس به عنوان نمادی از پوسته و ظاهری برای رسیدن به اصل تحول و تلاش جهت آسایش و آرامش انسان‌های دیگر، بیشتر از جنبه‌های دیگر ظاهری روحانیت بوده است. در "زیر نور ماه" طلبهٔ جوان، تا به ضرورت کسوت روحانی یقین نمی‌کند، لباس مخصوص را نیز پذیرا نیست و در "مارمولک" پوشیدن لباس باعث تحول شخصیتی می‌شود که سابقه‌ٔ خوبی ندارد. در فیلم حاضر هم با اینکه "یحیی" با لباس عادی در فیلم حضور دارد، ولی در اولین نماهای فیلم عکسی از او را در لباس روحانی می‌بینیم، گویی‌ او هم جستجوگرانه به دنبال کشف خاصیت این لباس است و برآوردن حق آن به طور کامل.  تفاوت دیگر "یحیی" با دیگران که مورد تاکید کارگردان است، بیشتر اهل عمل بودن اوست تا حرف. در سکانس‌های ابتدایی "شاهو" یکی از بیماران آسایشگاه در حالی که درست برخلاف جهت "یحیی" نشسته به او می‌گوید :«شما مثل اینکه همچین روحرف زدن تمرکز نداری؟» یحیی:«من؟ نه!خیلی دوست ندارم حرف بزنم» شاهو:«گوش کنید خوبه. گوش کنید خیلی بهتره. اصلا یه وقتایی آدم بهتره حرف نزنه گوش کنه فقط...» تاکید بر گوش کردن به جای صحبت کردن در یکی دو جای دیگر از فیلم هم دیده می‌شود؛ معضلی که در جامعه ما، به خصوص در میان روحانیون و روشنفکران، حضوری جدی دارد: کلام  بیشتر و عمل کمتر. در همان نمای مذکور بلافاصله منولوگ درونی یحیی را می‌شنویم :«وقتی به عنوان روحانی کارم را شروع کردم خیلی زود فهمیدم سختی‌های واقعی زندگی مردم یا عذاب‌های بی‌نتیجه‌اشون برام پررنگ‌تر از هر چیزی شده، نمی‌تونستم در بارهٔ مردم تصمیم بگیرم» در واقع نتیجه‌ای که یحیی از اعمال خود می‌گیرد، همه به گوش دادن و حضور او در میان جمع برمی‌گردد. فیلمبرداری خوب کار و استفاده از فیلترهای آبی‌رنگ و نوع نورپردازی در آسایشگاه که ترکیبی از نماهای تیره و روشن را جلوه‌گر می‌کند تا فضای هول‌انگیز برزخ میان مرگ و زندگی را نمایان سازد، همراه با موسیقی مناسب با فضا، هم‌چنین بازی‌های روان و کارگردانی هوشمندانه، همگی  توانسته‌اند اثری در خور تامل را به مجموعه فیلم‌های خوب ایرانی بیافزایند.


 
من فیلمسازی جهانی هستم.
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  

فیلم سوم: هفت و پنج دقیقه. فیلمنامه‌نویس: فرهاد توحیدی/ کارگردان: محمدمهدی عسگرپور.

هفتهٔ فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان، ۱۲ تا ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸، خانهٔ سینما.

با اینکه کارگردان "هفت و پنج دقیقه" سعی داشته تا با تکیه به فیلمنامه‌ای متقاطع به نوعی پوچی زندگی در غرب و به بن‌بست رسیدن در آن جوامع را به تصویر بکشد، ولی حاصل کار، فیلمی کسالت‌بار است با نحله‌ای نهیلیستی که مظلومیت زن‌ها در آن جوامع – به خصوص فرانسه- را نشان جماعت ایرانی بدهد، لابد به این قصد که کسی از زنان ایرانی هوس رفتن به غرب به سرش نزند. سه شخصیت زن فیلم به علل مختلف قصد خودکشی دارند و تعریف داستان آن‌ها به گونه‌ای درهم‌آمیخته شده است. شخصیت اصلی که تاکید فیلمساز نیز متوجه اوست، نویسنده‌ای میان‌سال است که بر اثر مبتلا شدن به سرطان و زندگی در هم‌گیسخته‌ای که با آن مواجه است، با رفتن به سمت پناهگاهی در کوه‌های آلپ و بالاخره با تصادفی که شکل می‌گیرد و نجات از آن، به این نتیجه می‌رسد که باید زندگی کرد. دو شخصیت دیگر یکی از خانواده‌ٔ مهاجری عرب زبان و دیگری آلبانی‌تبار نیز دست به گریبان مشکلاتی هستند که سرآخر بهترین کار را خودکشی می‌دانند. با این که به ظاهر فیلمساز هر سه شخصیت را در مرحله آخر خودکشی فیکس می‌کند و ما خودکشی آن‌ها را نمی‌بینیم، ولی آن چه که تماشاگر به آن می‌اندیشد نیز همان انتخاب خودکشی برای این هر سه زن است، چرا که فضا و اتمسفر سیاه و تلخی که نویسنده و فیلمساز در سراسر فیلم ساری و جاری کرده‌اند، راه چارهٔ دیگری پیش پای آن‌ها قرار نمی‌دهد. زن نویسنده به خاطر پدری ایرانی و دوست ایرانی – رضا کیانیان – و بازهم دوست و راننده ایرانی – رضا عطاران– تلویحا مرتبط با خاستگاه نور یا شرق به قول سهروردی است و همین ارتباط است که او را به زعم کارگردان نجات می‌دهد تا به جای مواجه با مرگی خودخواسته با مرگی تدریجی و عذاب‌آورتر به قول کیانیان از در این دنیا خارج شود. در نگاهی دیگر به فیلم "هفت و پنج دقیقه" که در جلسه گفتگوی بعد فیلم نیز مطرح کردم، فرار فیلمساز و به شکلی گریز او از مسائل و مشکلات داخلی و طرح آن‌ها به علل مختلف و نشان دادن زوال و وادادگی زنان جوامع غربی در فیلمی است که هر فیلمساز اروپایی نیز می‌توانست با امکانات موجود خودشان بسازند. چه لزومی دارد کارگردانی ایرانی به بهانه جهان‌شمول بودن موضوعی که انتخاب کرده، لوکیشنی مثل لیون فرانسه را با فضای کسالت‌بار شهری انتخاب کند تا بتواند حرفش را بزند. از این‌ها گذشته به خاطر جهانی بودن فیلمساز! تماشاگر ایرانی باید تقاص آن را با شنیدن زبان فرانسه کراکترهای فیلم، همراه با خواندن زیرنویس با فونتی نچندان چشم‌نواز بپردازد، تا بداند و آگاه باشد که دارد فیلمی جهانی می‌بیند. البته اقامت سه ماهه در فرانسه نویسنده و فیلم‌ساز نتایج بسیار خوب شخصی دارد که تماشاگران از آن آگاهی ندارند، ولی فیلم‌سازی جهانی شدن و با جهان بیرون از ایران ارتباط برقرار کردن لزوما فیلم ساختن در لوکیشن خارجی و طرح مسائل دیگران نیست، می‌توان با تپه‌ماهوری منقش به خط رفت و آمد در روستایی دورافتاده از گیلان خودمان مانند عباس کیارستمی با فیلمی به نام "خانه دوست کجاست؟" نیز جهان‌شمول و جهانی فکر کرد. البته آن چه فیلمی مثل "در باره الی" را از فیلم‌هایی شبیه "هفت و پنج دقیقه" متمایز می‌کند، نه لزوما استفاده از لوکیشن‌های داخلی است، بلکه آن حرف ساده‌ای را که امثال اصغر فرهادی می‌خواهند بزنند را بدون لکنت و صریح با استفاده از عوامل داخلی بیان می‌کنند و احتیاج ندارند با کلاس گذاشتن ساخت فیلم در خارج از ایران و به نوعی ادعای ساخت اولین فیلم به این شکل، مایه تعجب و شگفتی تماشاگران را فراهم نمایند. به قول سعدی علیه‌الرحمه: "مشک آن است که خود ببوید، نه آن که عطار بگوید."

نکته: متاسفانه اغلب منتقدان یا مجریان هفته فیلم یا به طور کلی کانون فیلم انجمن منتقدان یا هر کانون فیلم دیگری، به تناسب حضور افراد یا بند بودن بیشتر دستشان به مناصب بالاتر در سلسه مراتب سینمای دولتی و گاه خصوصی، نگاه‌شان به فیلم نیز فرق می‌کند. در جلسه اخیر نیز منتقد مهمان تا می‌توانست نکات مثبت و زیبایی را از فیلم "هفت و پنج دقیقه" استخراج کرده بود که گاه با نگاه یا تاکید سر مهمانان حاضر که شامل نویسنده فیلمنامه و کارگردان می‌شد نیز هم‌زمان بود. مسلم این تاکید، قند در دل هر منتقدی آب می‌کند که چه خوب به نکاتی اشاره کرده است که شاید روح فیلمساز و نویسنده نیز از بیان آن در فیلمش بی‌خبر است، ولی در آیندهٔ او به عنوان یک فیلمساز یا فیلمنامه‌نویس – آینده‌ای که اغلب منتقدین آرزویش را دارند -  بسیار موثر است و راه‌هایی را به روی او بازمی‌کند که  شاید هیچ‌گاه دیگر دوستانش را دسترسی به آن ممکن نباشد! منتقد باید ضمن تعریف نکات مثبت به نکات منفی فیلم هم اشاره کند تا یک فلیمساز یا فیلمنامه‌‌نویس فکر نکنند که با یک مجیزگو طرف است تا یک منتقد متبحر. این فیلم همان‌گونه که انتظار می‌رفت نیز در جشنواره پارسال نظری را به سوی خودش جلب نکرد. سالن خلوت خانه سینما نیز روز چهاردهم اردیبهشت سال هشتاد و هشت بیانگر همان عدم استقبال از چنین فیلم‌هایی است.


 
خون دل یا دل خون؟
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  

فیلم دوم: دل خون، محمدرضا رحمانی.

هفتهٔ فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان، ۱۲ تا ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸، خانهٔ سینما.

فیلم "دل‌خون" گرچه از موضوع و داستانی تقریبا تازه استفاده کرده، ولی با اجرایی ضعیف نتوانسته است تاثیر حرف خود را بیشتر کند. یکی از معضلات مهم فیلم شخصیت‌پردازی است، شخصیت اصلی فیلم که متهم است به کشتن زنش و محکوم به اعدام شده است، با بازی خوب حامد بهداد، دارای انگیزهٔ قوی برای قتل نبوده و انگیزهٔ بعدی او یعنی اهدای قلبش به خواهر مقتول نیز چندان در فیلم جا نمی‌افتد. شخصیت وکیل زن با بازی النازشاکردوست نیز چندان پرداخت خوبی ندارد. انگیزهٔ او بیشتر باید در جهت تبرئه متهم به قتل باشد تا ترغیب او به اهدای عضو بعد از مردنش، که در فیلم دومی نمود بیشتری دارد تا اولی. شخصیت همسر وکیل، دکتر چشم‌پزشک سجادی، با بازی پورسرخ نیز با این که می‌توانست نقطه مقابل شخصیت قاتل باشد و نوعی شخصیت مثبت را در فیلم رقم بزند، ولی با نگرانی وسواس‌گونه‌ نسبت به زنش باعث می‌شود تا بیشتر شخصیتی منفعل و بی‌منطق جلوه کند. هوشمندی کارگردان-تهیه‌کننده در استفاده از بازیگران حرفه‌ای و شکیل سینمای ایران در نقش‌های کلیدی، باعث می‌شود حداقل فیلم از لحاظ بصری چندان کم نداشته باشد، ضمن این که با توجه به موضوع فیلم و لوکیشن‌های محدودی که دارد، نوع فیلمبرداری و استفاده حداکثری از محیط پیرامونی توسط فیلمبردار و همچنین نورپردازی معقول، باعث تشدید این نکته مثبت در فیلم است. ای کاش موضوع آبستنی وکیل زن در فیلم، بستری می‌شد برای کشش بیشتر فیلم و شیرینی تولد نوزاد وکیل هم‌زمان بود با اعدام محکوم به مرگ؛ این گونه قرینه‌سازی‌ها معمولا در فیلمنامه باعث ایجاد عمق می‌شود، تا در کنار هم قرار دادن دو موضوع ازلی ابدی مرگ و زندگی درگیری ذهنی تماشاگر با فیلم بیشتر شده و جذابیت آن دوچندان شود. با دیدن این فیلم یاد دو فیلم ماندگار حول و حوش این موضوع افتادم: یکی فیلم "دم صبح" کار زیبای حمید رحمانیان که متاسفانه اکران عمومی نداشته و دو سه سال پیش در جشنواره فیلم فجر حضور محدودی داشت و دیگری "آخرین گام محکوم به مرگ"(تیم رابینز، ۱۹۹۵) با بازی عالی سوزان ساراندن و شون پن. در "دم صبح" موضوع بخشش اولیای دم و عذابی که یک محکوم به اعدام می‌کشد در لحظات پایانی زندگی‌اش دستمایه فیلمساز بود و در فیلم رابینز گناهکاری که توسط شخصی مذهبی با اعتراف به گناه خود آرامشی قبل از مرگ می‌یابد.


 
بی‌پولی یا بوتیک
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

جلسه نقد و بررسی فیلم بی‌پولیفیلم اول: بی‌پولی؛ حمیدنعمت‌الله.

هفتهٔ فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان، ۱۲ تا ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸، خانهٔ سینما.

تا هفته پیش که در کانون فیلم انجمن منتقدان فیلم "بوتیک" را ندیده بودم، برایم جمع پوچ‌گرای چند مرد در یک شرکت در فیلم دوم نعمت‌الله یعنی "بی‌پولی" جمع تازه و شگفتی بود. شاید لذت دیدن "بی‌پولی" در آخرین روز جشنوارهٔ پارسال نیز به همین خاطر بود که من ذهن خالی داشتم از اثر قبلی و بسیار دیده شدهٔ کارگردان؛ چرا که بعد از خروج از سالن نمایش فیلم در آن روز، بسیاری را دیدم که از فیلم چندان لذتی نبرده بودند یا آن کیفی را که من برده بودم را حس نمی‌کردند. آن دوستان دو فیلم تا به حال ساخته شدهٔ نعمت‌الله را در دو کفهٔ ترازوی ذهن خود گذاشته بودند و قضاوت و مقایسه می‌کردند، در سمتی فیلم "بوتیک" با فضایی سنگین و شهری که عصبیت و بیهودگی زندگی در تهران را با شخصیت‌هایی ازهم‌گسسته و پریشان روایت می‌کرد و در سمتی دیگر "بی‌پولی" فیلمی مفرح که سعی دارد زوال انسانی مغرور را در ساختار سست اقتصادی اجتماعی امروز شهر تهران به شیوهٔ خود ترسیم کند. خب معمولا در این گونه قیاس‌ها، به علل مختلف و شاید یکی از آن‌ها لذت بیشتر ایرانی‌ها از موقعیت‌های غم‌انگیز و غیرت‌مآبانه، سنگینی کفه‌ٔ فیلمی تراژیک بیشتر از وزن فیلمی سرگرم‌کننده‌ است. به همین خاطر "بوتیک" با توجه به پایان تراژیک آن، بیشتر مورد عنایت منتقدان بود تا فیلم "بی‌پولی" که با امیدواری به  آینده و پایان‌خوش خود تماشاگر را غمگین از سالن سینما بدرقه نمی‌کرد. این اتفاق شاید به نوعی دیگر برای "پرویز شهبازی" نیز در قیاس دو فیلم "نفس عمیق" و "عیار۱۴" در جشنواره فیلم فجر افتاد. با این که نمی‌توان منکر مقایسه آثار مختلف یک شخص در حوزهٔ نقد فیلم شد تا به نتایج معقول‌تری رسید، ولی گاه همین دیدگاه همهٔ نظرات منتقد را در نگرش به  یک فیلم مستقل از یک فیلم‌ساز تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و از قضاوت صحیح در مورد یک فیلم باز می‌دارد. به همت کانون فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان خانهٔ سینما و هفتهٔ فیلم، در شب دوازدهم اردیبهشت بار دیگر به دیدن دوبارهٔ "بی‌پولی" نشستم. "بی‌پولی" برایم این بار بی‌تردید لذت دیدن بار اول را از دست داده بود، ولی مثل هر فیلم خوبی که باردیگر به دیدنش می‌نشینم، هم‌چنان منتظر دیالوگ‌ها و موقعیت‌های جالبی بودم که از قبل می‌دانستم می‌خواهد اتفاق بیافتد: مثلا تیکه‌ای که سیامک انصاری در اوج جمع دوستان علاف می‌گوید این بار هم با خنده گذشت: " مفهوم انتزاعی دوستی" یا اصرار او در زیبایی دختر و دیگر هیچ و این که بقیه مسائل مربوط به زندگی مشترک را حل در این یک حسن می‌داند! خوانندگی "بابک حمیدیان" در جمع دوستان کر و لالش به روی آهنگی از شهرام شپره، دیدن عکس "شریفی‌نیا" به روی کارت‌های شعبده‌بازی، انداختن پول پیدا شده به داخل صندوق صدقات در اوج بی‌پولی و بیچارگی، میمون‌بازی و زورزدن و خالی‌بندی‌های "حبیب رضایی"، آموزش مادر به فرزند برای ذخیره پول و یافتن یک صدتومانی در میان کاغذهای پاره، سکانس حضور رادان در اتوبوس و درد و دل کردن او با زنی مسافر و سرآخر بازی با بالشتک‌های هوای پلاستیکی، سکانس رفتن به عروسی با آن ریخت و قیافه، مسافرکشی "ایرج"، منتظر پی‌پی بودن پی در پی "ایرج" برای به دست آوردن قلب طلایی، دوز و کلک در گل یا پوچ به جوان نیمه آمریکایی و لو رفتن آن توسط صداقت بی‌جای سیامک انصاری، قیافهٔ "احمد رنجه" و انتظارش برای ازدواج و... بازی روان "بهرام رادان" و "لیلا حاتمی" نیز این بار برایم دل‌نشین بود. دیالوگ‌های بانمک "زن و شوهری" که نمونه‌اش را در سینمای فعلی ایران به ندرت می‌توان یافت با توجه به موقعیتی که "ایرج" فیلم گرفتارش شده بود، در کنار کارگردانی یک دست و تدوین هوشیارانهٔ آن، باز از مواردی بود که برایم تازگی داشت و طراوت فیلم هم‌چنان باقی مانده بود. اما این بار نیز با موسیقی مواجه بودم که چندان به فضای فیلم نمی‌خورد، با این که به موسیقی سنتی علاقهٔ وافری دارم، ولی حضورش در این فیلم، به جز در بعضی از لحظات که تک‌نوازی سنتور و سه‌تار به داد حس کلی یک سکانس می‌رسید، گل درشت بود، به خصوص تصنیف پایانی با شعر زیبای حضرت مولانا به روی کلوزآپ رادان، با این که به صورت مستقل دلنشین و گوش‌نواز است، ولی مثل وصلهٔ ناجوری در انتهای فیلم جلوه می‌کند. ای کاش کارگردان با حذف این تصنیف و استفاده از تصنیفی دیگر، اگر اصرار به پایان فیلم با تصنیف است که به مدروزی دمده تبدیل شده است، بتواند به یک‌دستی فضای فیلم کمک بیشتری کند.


 
چنین فیلمساز، چنین منتقد
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸  

در روزهای نوروز قصد کرده‌ بودم که در بارهٔ آخرین اثر استاد "بهرام بیضایی" به نام "وقتی همه خوابیم" مطلبی مفصل‌تر از آن چه که بلافاصله در روزهای جشنواره بعد از دیدن فیلم دیده بودم بنویسم. آن مطلب عجولانه کافی به نظر نمی‌رسید و به طور قطع آنچنان که باید و شاید حق مطلب را در بارهٔ فیلم بیضایی ادا نکرده بودم. هر بار که دوباره به آن مطلب سر می‌زدم در آرشیو لپ‌تاپم، اتفاقا یاد شتابی می‌افتادم که منتقدی دیگر در روز نمایش فیلم در جلسهٔ مطبوعاتی آن، به انتقاد از فیلم و فیلم‌ساز پرداخت -همراه با چاشنی مطرح کردن خود از نوع کارهای برادر حاتم طایی!- و متاسفانه منتقد- مجری هم بی‌رحمانه همان سئوال (و بیشتر اهانت) را ابتدای جلسه از بیضایی پرسید تا خستگی ساخت فیلمی دیگر بعد از هفت هشت سال و ناکامی در ساخت فیلمنامه‌های هیچ گاه فیلم نشده‌اش در تنش بماند و بقیه جلسه با عصبانیت بیضایی پیش برود و سئوالات چنان نباشد که از یک استاد پرسیده می‌شود و جواب‌های استاد نیز تحت‌تاثیر همان بی‌تدبیری مجری-‌منتقد قرار بگیرد. کاری که او باز به نوعی دیگر با مطلب "باید خیال کنم کابوسی بود که تمام شد" در شماره اخیر مجله فیلم تکرار کرده است. اما گذشته از همهٔ این‌ تلخی‌ها، انتظاری شیرین مانع از نوشتن و حتی نشر آن چه که نوشتم در همین وبلاگ می‌شد. انتظار از کسی دیگر تا قدم پیش بگذارد و آن‌چنان در بارهٔ فیلم بنویسد که یکی دو سال پیش در مورد فیلم اسکار گرفتهٔ اسکورسیزی نوشته بود و من هنوز مست آن شراب ناب بودم! نقدی که انسان را وامی‌دارد تا دوباره یا حتی چندباره فیلمی را ببیند تا ظرافت‌هایی که یک منتقد واقعی دیده و از چشم ما بدور مانده را مرور کنیم. چیزی که مسلم است دیدن فیلم زیاد هیچ گاه نمی‌تواند از آدم منتقد بسازد، وگرنه همهٔ مسئولین سالن‌های سینما یا به قولی سینما‌چی‌ها، الان از هر منتقدی منتقدتر بودند؛ بلکه نوع نگاه ژرف‌اندیش و موشکافانه آمیخته با آگاهی اکتسابی و ذاتی منتقد است که باعث می‌شود نگاه او با نگاه دیگر کسانی که به تماشای یک فیلم می‌نشینند متفاوت باشد؛ گویی یک منتقد خوب درست‌ترین نمره عینک را برای دیدن یک فیلم برگزیده است، عینکی که چیزهای پنهانی را به او نشان می‌دهد که برای دیگران مرئی نیست و غیرقابل رویت. منتظر نشر آخرین شمارهٔ مجله فیلم ماندم و خوشبختانه سوتیتر اول روی جلد شماره ۳۹۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ نوید می‌داد که "جهانبخش نورایی" منتقد صاحب سبک و متفکر و موشکاف سینمای ایران در موافقت با فیلم "وقتی همه خوابیم" مطلبی مفصل نگاشته است. بعد از خواندن این مطلب، یاد خاطره‌نوشتهٔ ایشان افتادم در شمارهٔ اسفند ماه ۱۳۸۷ در مجلهٔ فیلم با عنوان:"ماجرای ما و پله برقی سینما آزادی". پای‌مردی ایشان در استواری و ماندگاری در دنیای نقدنویسی سینمای کنونی ایران، مطابق همان بر خلاف جهت یک پله برقی قوی و پرزور راندن است در دنیای حقیقی. او استوار و پایدار با همه تلاش به پایان راه می‌رسد و دیگران را نیز با خود هم‌راه می‌گرداند. به قول خودش "توی منقل ذغال گداخته می‌نشیند" چرا که "سرخی آتش" اشتیاق او را وامی‌دارد تا آن را امتحان کند. او راه‌هایی را پیموده که بقیه به سختی توانسته‌اند حتی تجربه‌اش بکنند، همان‌گونه که بعد از سالیان سال نقدنویسی در مطبوعات سینمایی ایران، گزیده‌گوتر و تحلیل‌گرتر از او کسی در میان منتقدان سینمایی پیدا نمی‌شود. مسلم است که او به "سیب سرخ" رویایی خود در ژرفنای آب حوض دست یافته است وگرنه چنین قلم‌زنی و چنین موشکافی از کسی برنمی‌یاید، مگر آن‌که سیب ممنوعهٔ تمیز بین خیر و شر را نوش‌جان کرده باشد. آقای نورایی که مصداق واقعی "کم گوی و گزیده گوی چون درّ" است در میان منتقدان سینمایی ایران، آن چنان موشکافانه به فیلم بیضایی نظر افکنده که بدون تعارف احساس خودکم‌بینی واقعی به هر کسی دست می‌دهد که دستی از دور بر آتش داشته باشد. با این‌ که تندخوانم، ولی گاه یک پاراگراف را مکرر می‌خواندم تا منظور حقیقی منتقد و بعدتر فیلمساز را مثلا در استفاده از نماها و نشانه‌ها در فلان سکانس بیابم. و من که در مرور دوبارهٔ فیلم حتی می‌شد که سکانسی را از یاد برده باشم، گاه متوسل می‌شدم به خانواده‌ام، که فیلم را به تازگی بدون حضور من دیده بودند، و طرفه آن که همین پرس و جوها در بارهٔ فلان سکانس باعث می‌شد تا  در بارهٔ فیلم و لایه‌های زیرین آن، به بحث و بررسی بیشتر بپردازیم و از این که می‌توانستیم منظور کارگردان مولف را با راهنمایی منتقدی موشکاف بیابیم خوشحال و ذوق‌زده می‌شدیم  و لذتمان از دیدن چنین فیلمی صدچندان می‌شد. باید اعتراف کنم لذتی که با خواندن سطر به سطر فیلم‌نامه‌های منتشر شده یا نمایش‌نامه‌های این بزرگ مرد تاریخ نمایش ایران – بیضایی- در این سال‌ها برده‌ام، به پای لذت خواندن این تحلیل نمی‌رسید؛ چرا که این جا همراهی مرشد- منتقدی کامل باعث بود تا در این وادی پر رمز و راز که ریشه در آگاهی مولف فیلم و منتقد آن دارد به کشف‌های تازه دست بیازم و وسعت دیدم بیشتر شود. اینجا بود که یافتم چگونه می‌تواند فیلمسازی مسبب سرذوق آمدن منتقدی شود، و منتقد چنان مایه بگذارد که گویی زمان را به جلو بکشاند و ما را با رمزهایی در فیلم آشنا کند که شاید هنوز زمان پی بردن به آنها برای بسیاری دیگر از منتقدان فیلم - نه حتی تماشاگران عادی- نرسیده باشد. نکته‌ای که استاد بیضایی نیز در مصاحبه با طالبی‌نژاد در همین شمارهٔ مجله فیلم دو بار تکرار می‌کند:« من ده سال به آن‌ها که گیج شده‌اند وقت می‌دهم که فیلمی به این سادگی را کشف کنند، یعنی مفاهیم یا معانی درونی فیلم را.» گویی، برای من و هر کسی که دل به آموختن داشته باشد، ده سال آینده در شش صفحه‌ای که نورایی ‌نگاشته در بارهٔ فیلم "وقتی همه خوابیم"، مانند کلاس درسی فشرده در باره تحلیل و نقد یک فیلم به جلو کشیده می‌شود و به عنوان هدیه‌ای ماندگار برای‌مان باقی می‌ماند. تا باشد منتقدان چنین یادگارانی در سینمای ایران باقی بگذارند تا چنین فیلمسازانی بدانند که کارشان در زمان معاصر نیز بی‌تاثیر نبوده است.


 
برخورد خیلی نزدیک
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

برخورد خیلی نزدیک. نویسنده و کارگردان: اسماعیل میهن دوست.۱۳۸۷.

سی و ششمین برنامهٔ کانون فیلم انجمن منتقدان؛ خانهٔ سینما، یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۸.

خب خدا را شکر که نحوهٔ تبلیغ اکران فیلم‌های کانون فیلم انجمن منتقدان رو به پیشرفت یوده و الان دو جلسه است که یا سالن پر از تماشاگر است یا کار به اکران دوم می‌کشد. فیلم "برخورد خیلی نزدیک" هم بیشتر به خاطر برخوردی که جشنواره فیلم فجر با آن داشت، و علت آن را نمی‌دانم، و هم این که بالاخره کار منتقدی است که بعد از بیست سال نقدنگاری اولین فیلم خود را ساخته و هم این که از تبلیغاتی مثل تبلیغ در سایت سینمای ما برخوردار شد و... توانست با سالنی پر از تماشاگر مواجه شود. داستان فیلم که شامل برخورد یک زن تازه از خارج آمده و شکست خورده در عشق، با زندگی دوست قدیمی و همسرش و ایجاد تنش در زندگی عادی زوج فیلم و...، در قالبی جنایی پلیسی و معمایی و با روایتی غیرخطی است؛ توانسته بود به خوبی گلیم خود را از آب بیرون بکشد. تدوین خوب، در کنار کارگردانی هوشمندانه و بازی‌های خوب اغلب بازیگران، فیلم "برخورد خیلی نزدیک" را حداقل در میان فیلم‌هایی که سال گذشته در جشنواره فیلم فجر اکران شد، می‌توان قابل تامل یافت. اولین حرکت هر فیلمسازی به مدد فیلمنامه‌ای منسجم می‌تواند برای او آینده‌ای خوب را رقم بزند. اما نکاتی که، در جلسه نقد و بررسی نیز به آن اشاره کردم، نیز در فیلم وجود دارد که می‌توان به زعم من با تدوین و حذف آن‌ها صیقل بیشتری به فیلم داد تا حضورش در اکران عمومی و قضاوت نهایی تماشاگران درخشان‌تر شود. اول اینکه روایت غیرخطی بعد از کسب جوایز زیادی که به فیلم تصادف داده شد و واقعا فیلمی موفق در این قالب فیلمنامه‌ای و روایت بود، گویی به مدی همگانی در سینمای جهان و به تبع در سینمای ایران تبدیل شده است. اولین فیلمی که در ایران متاثر از این‌ شیوهٔ روایت نگاشته شد و بعد با اکران موفق نیز همراه بود، "تقاطع" ابوالحسن داودی بود، بعد از آن نیز حتی تقلید از ساختار فیلم‌های دیگران در سینمای ایران در این شکل روایت و اقتباس مستقیم از آن نیز تجربه شد که فیلم "کافه ستاره" سامان مقدم از نمونه‌های شاخص آن است که کپی فیلمی مکزیکی بود. اما فیلم "برخورد خیلی نزدیک" با استفاده از تمهید بازجویی بازرس فیلم و حضور شخصیت‌های اصلی چه به صورت حضوری و چه به صورت غیر مستقیم مثل خواندن دفترچه خاطرات ناهید – لادن مستوفی – توسط بازرس، توانسته این شیوهٔ روایت را توجیه کند و به نظرم شکل پازل‌گونهٔ فیلم می‌تواند ذهن تماشاگر را بیشتر درگیر داستان کند و با جمع‌آوری قطعات این پازل به شکل نهایی دست‌یابد و لذت حل یک جورچین را ببرد؛ ولی گاه این شیوه روایت باعث می‌شد تا فیلمنامه‌نویس برای کشف معماهای فیلم، بیننده را به چالش بکشاند و قوت خود را در شکل روایت به رخش بکشد، که همین باعث دلزدگی از گوشه‌ای از فیلم می‌شود. از جمله این مبارزطلبی‌ها در اواخر همین فیلم اتفاق می‌افتد که بازرس در ماشین شخصی خود انگار دارد با شخصی مونث که جنایی‌نویس هم هست با لذت صحبت می‌کند و توسط گروهبان زیر دستش به دام می‌افتد و ما تماشاگران از همه جا بی‌خبر نمی‌دانیم که توسط فیلمساز درواقع دست انداخته شده‌ایم تا متنبه شویم به قول فروتنیان زود قضاوت نکنیم. مورد دیگر در همان دیالوگ‌های ( که بعد متوجه می‌شویم منولوگ بوده!) بازرس اتفاق می‌افتد که در واقع بن‌اندیشهٔ فیلم را به شکلی صریح و حتی با مصداق به تماشاگران ارائه می‌کند تا حرف ناگفته‌ای برای فیلمساز و هدایت اخلاقی که منظور نظرش بوده باقی نماند، که متناقض بودن این شکل روایت با کل فیلم که سعی دارد حرفی را در لفافه به تماشاگران بقبولاند تا باعث جبهه‌گیری او نسبت به آن نشود آشکار است – گاه هنر نیز همین کارکرد را دارد یعنی بیان حرفی حق ولی تلخ در قالبی شیرین تا به کام تماشاگران یا شنوندگان آن اثر، بدون آن که دافعه ایجاد کند، اثر کند - . همان‌گونه که فیلمساز نیز در جلسهٔ نقد و بررسی گفتند تلاش ایشان برای دوری از "شعارزدگی" در هشتاد و پنج دقیقه فیلم محقق شده، ولی تایم پنج دقیقه‌ای انتهایی انگار به نقض غرض منجر شده است؛ می‌توان با تمهیدات تدوینی و حذف منولوگ‌های نصیحت‌گر، به صیقل بیشتر کار کمک کرد. اسم فیلم نیز چندان جذابتی ندارد به خصوص که ذهن به سرعت یاد دو فیلم یکی از سینمای جهان – برخورد نزدیک از نوع سوم؛ اسپیلبرگ - و دیگری از سینمای ایران – خیلی دور، خیلی نزدیک؛ میرکریمی – می‌افتد، که به نظرم زیاد برای یک فیلم خوب نیست. نکته آخر موسیقی فیلم است که برخلاف آنچه که در جلسه نقد و بررسی گفته شد و تعریفی از فیلم قلمداد شد، موسیقی چندان جاافتاده‌ای نبود؛ استفاده از تم لاواستوری در جای جای سکانس‌ها، اتفاقا ذهن تماشاگری را که با داستان آن فیلم آشنایی دارد از جهان فیلم کنونی جدا می‌کرد و او را به وادی می‌برد که ربطی به فیلم "برخورد خیلی نزدیک " نداشت.


 
Ashkan, Holy ring & Other story
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸  

اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر؛ کارگردان و نویسنده: شهرام مکری.۱۳۸۷.

سی و پنجمین برنامه کانون فیلم انجمن نویسندگان و منتقدان خانهٔ سینما؛ ۲۲ فروردین ۱۳۸۸؛ ساعت ۱۷. خانه سینما.

با این‌ که هیچ‌کدام از سه فیلم کوتاه قبلی شهرام مکری را ندیده بودم، ولی تعریف‌های جسته گریختهٔ دیگران باعث شد تا در سینمای رسانه‌های پارسال جشنواره به تماشای فیلم بنشینم، ولی نمی‌دانم خستگی دیدن چند فیلم در یک روز بود و یا جذاب نبودن صحنه‌های ابتدایی فیلم باعث شد که متاسفانه و یا شاید هم خوشبختانه در بیست دقیقهٔ ابتدایی فیلم خوابم برد. ولی بعد از بیرون آمدن از سالن و شاید هم شلیک خندهٔ - حالا می‌فهمم که خندهٔ به جایی بوده‌ است – در آخر فیلم یکی از همراهان موجب شد تا از خواب برخیزم و باز در محاصرهٔ تعریف و تمجید از این فیلم در سالن انتظار سینما فلسطین قرار بگیرم. اغلب کسانی که از این فیلم با آب و تاب تعریف می‌کردند، مثلا بعدها روز آخر بعد از اکران فیلم "بی‌پولی" حمید نعمت‌الله از آن زیاد خوششان نیامده بود و "اشکان و ..." را یه سر و گردن بهتر از این فیلم می‌دیدند. حالا که فکر می‌کنم علت خوابم را می‌توانم گردن چند فیلم دیگر جشنواره نیز بیاندازم، فیلم‌های غلط‌اندازی که ادای روشنفکری درمی‌آوردند و کلی انتظار می‌آفریدند، ولی سر آخر هیچ چیز جز تصاویر کج و معوج و داستان‌های توخالی و تو در توی بیهوده و... نصیب‌مان نمی‌شد، که یکی از آن‌ها اتفاقا از بیست و ششم فروردین ۸۸ در گروه سینمایی آفریقا اکران می‌شود. "اشکان و..." هم در بیست دقیقه اول به نظرم این چنین رسید، ولی نگو بعد از آن تازه فیلم شروع می‌شده است. گاهی فیلم‌هایی هستند که با موتور خاموش و در سرازیری به علت کمبود ملاتی به نام سوخت کشمکش درگیر کننده ابتدایی فیلمنامه جاده داستان را می‌پیمایند، ولی یکهو با زدن استارت باقیماندهٔ جاده را با سرعت خوب و مطمئن طی کرده و تماشاگران را به مقصد می‌رسانند، به نظرم حالا که فیلم را به طور کامل در نشست نقد و بررسی خانه سینما دیدم، "اشکان و ..." هم چنین فیلمی است. "در بارهٔ الی" را هم نیز جزو چنین فیلم‌هایی می‌دانم، با اینکه بی‌هیچ ضربه ابتدایی و به قولی قلابی نویسنده و کارگردان ما را درگیر ماجرای اصلی نمی‌کند، ولی بعدها بعد از دیدن نیمه دوم فیلم متوجه می‌شویم که این آرامش ابتدایی و صحنه‌ها چقدر درگیرکننده بودند و مهم، ولی ما خبر نداشتیم. کمدی جاری در "اشکان، انگشتر متبرک و ..." از آن نوع کمدی‌هایست که اغلب عشاق پست مدرنیسم می‌پسندند، کمدی‌هایی که در عین خنده‌دار بودن با فضایی سیاه آمیخته‌اند و انسان را به فکر وامی‌دارند در باره سرنوشت و سرشت انسان‌ها. خیلی بامزه است فکر اولیه و شاید جرقهٔ ابتدایی ذهن خلاق نویسنده، اصلا تا به حال در جهان واقعی چنین اتفاقی افتاده است که دو نابینا با کمک یک بینای عشق مردن و خودکشی، دست به سرقتی چنین هنگفت بزنند؟ این که آیا به دام می‌افتند یا نمی‌افتند مهم نیست، مهم این است که خلق جهانی این چنین ابسورد تا به حال در سینمای ایران سابقه نداشته و خلق آن به نظرم نقطه عطفی است در این حال و هوای مردابی سینمای اطرافمان. داستان اصلی با پس و پیش کردن کارت‌های  سکانس‌ها تعریف می‌شود – اصطلاحی که گاه اساتید فیلنمامه‌نویسی به کار می‌گیرند به معنی نوشتن هر سکانس یا خلاصه آن به روی کارت‌های مختلف و بعد بر زدن آن به شکلی که سکانس‌ها پس و پیش شوند و تماشاگران با نخ کردن این تسبیح درهم ریخته در ذهن‌شان لذتی مضاعف بر کشف داستان اصلی ببرند – و در این میان چند داستان دیگر هم نقل می‌شود؛ مثلا یکی از داستان‌های بامزه در اتاق تشریح اتفاق می‌افتد که کارگردان با ذوق فیلم با نصف کردن پرده نمایش، خالی‌بندی‌ها و در عین حال نمایش مکنونات قلبی استاد تشریح در شرح ماجرای چگونگی قتل جوان مرده را در کنار ماجرای واقعی مردن جوان معتاد یا خواب‌آلود نشانمان می‌دهد و ما در حین این که پی می‌بریم استاد چقدر از مرحله پرت است، در می‌یابیم که فاصله ما از آنچه که می‌شنویم و به نظرمان کاملا درست است، با آن چه واقعا اتفاق افتاده است چقدر زیاد است. راستی آیا این سکانس شیرین چیز دیگری را نمی‌خواهد تشریح کند و حرف دیگری ندارد؟ خب اگر غیر از این بود فیلم با همان فیلم‌های ادای روشنفکری درآورندهٔ جشنوارهٔ پارسال فرق چندانی نداشت. فیلمساز با این نمایش - که عمدا اواخر فیلم نیز قرار گرفته است – می‌خواهد گوشزد کند که هر چیزی که تا به حال شنیدی و دیدی، شاید با آنچه که واقعیت اصلی باشد فاصله‌ای از زمین تا آسمان داشته باشد؛ مثلا از کجا معلوم که این دو مرد واقعا نابینا باشند؟ این اشتباه برداشت یا دوبینی و لوچ بودنمان را بازهم در آخرین سکانس "شهرام مکری" به ما یادآور است: جایی که اشکان بر اثر القائات دکتر روانکاوش می‌پندارد که فرشته‌ای از آسمان نازل شده و او بالاخره موفق در انجام خودکشی به پای آن سجده مانند می‌افتد و می‌میرد، ولی خالق مجسمه فرشته می‌پندارد که حرف گالری‌دار و پیشگوی خیالیش "کارائیب" درست از آب درآمده و مردم برای او و آثارش سر و دست می‌شکانند. داستانک‌های دیگر فیلم نیز بعد از کشف کل فیلم برایمان جذابتر می‌شوند: مثلا اشاره دو آدمکش و اجیر مال‌خر به فیلم "سامورایی" – ژان پیر ملویل، ۱۹۶۷- و توجه دادن به پرنده‌ای که آلن دلون در فیلم به آن عشق می‌ورزد – معادل زنی که او عاشقش می‌شود ولی ناخواسته به او خیانت می‌کند – و نتیجه گرفتن از اینکه آدمکش‌ها هم باید مهربان باشند. در ادامه یکی از آدمکش‌ها که تحت تاثیر این حرف‌ها، گربه‌ماهی را به جوی آب می‌اندازد، تا به گفته یکی از کورها به آب‌های متصل جهان وصل شود!، بلافاصله توسط پسر مال‌خر بر اثر تصادف کشته می‌شود. اشتباه پسر مال‌خر هم سهوی بود نه عمدی، ولی حداقل موجب می‌شود تا به دست آدمکش‌ها کشته نشوند. ماجرای انگشتر و معجزه کردنش هم در فیلم به خوبی جا می‌افتد، کارکردی که در جهان داستان فیلم متبرک بودنش دست انداخته می‌شود و هم اشاره به این دارد که یک شی‌ء را تا کجا می‌توانیم مقدس بپنداریم و از نگاه چه کسی؟ از نگاه شهروز مکری یا از نگاه سرباز. تاکید بر دوبینی یا خطای دید یکی از اساسی‌ترین چالش‌هایی است که فلسفهٔ مدرن غرب با فلسفهٔ کهن و فیلسوفان یونانی دارد، این‌همانی واقعیت با حقیقت تا چه جایی می‌تواند اعتبار داشته باشد؟ و اصلا چنین امری قابل اتفاق است؟ خب تنه‌زدن هر فیلمی به عقل تماشاگرش تا جایی که یک علامت سئوال در ذهنش نقش ببندد و بس – به شرطی که مثل همین فیلم سرگرم‌کننده نیز باشد - می‌تواند آن را از ورطهٔ روشنفکربازی برهاند و کشتی تماشاگران را سلامت به ساحل تیتراژ پایانی فیلم بکشاند. بی‌شک فیلمساز "اشکان و..." این تلنگر را به ذهن خیلی‌ها روز شنبه بیست و دوم فروردین ۸۸ در سالن خانه سینما زد.


 
چهل سالگی
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸  

امروز درست چهل ساله شدم. در شناسنامه‌ام ششم فروردین درج شده، ولی حتما سال ۱۳۴۸ نیز چهارم فروردین به مناسبت نوروز اداره و اداره‌جاتی‌ها تعطیل بودند و خب ثبت احوال هم به همچنین. چه خوشبختی که هر سال روز تولدت همه تعطیل باشند و در خانه، از شور و حال روزهای اول نوروز کاسته شده باشد و کمتر کسی یادش ‌برود که روز تولدت است و بالاخره هدیه‌ای دریافت کنی! تعطیلی که با رفت و آمد حکومت‌ها هم تکان نخورد و جا به جا نشود. قبل از جشنواره فجر پارسال فرصتی دست داد تا مرور خاطراتی داشته باشم بر این که چرا انقدر به فیلم و سینما علاقه دارم و به قول کارگردان خوب تلویزیون و سینما آقای حسن فتحی – که این روزها متاسفم از اینکه سریالش به نام «اشک‌ها و لبخندها» که راستش مشتاق دیدنش بودم را از شبکه اول پخش نمی‌کنند و نمی‌دانم چرا – معتاد شدیم به این افیون‌ ـ افسون بزرگ یک قرنی. این مرور همراه شد با سی سالگی انقلابی که تاثیرات آن بی‌شک درزندگی همه ایرانیان کم و بیش مشهود است. شاید این قسمت اول مروری باشد بر خاطراتم و شاید هم  بعدها هیچوقت انگیزه‌ای بر ادامه تعریف آن نداشته باشم؛ نمی‌دانم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتصاویر تصاویر محو اما ماندگاری در ذهنم مانده است از کودکیم، از زمانی که در خانه‌‌ٔ سی‌متری‌امان در میدان آزادی نازی‌آباد هیاهویی به پا شد و من کودک چهار ساله گویی در این بگیر و ببند، چیزی که یادم مانده فقط حمل یک وسیله‌ای بود که توسط پدرم و یکی از پسرعمه‌هایم – فکر کنم جوادآقا - به سختی صورت می‌گرفت: لامپی بزرگ در جلوی آن و این لامپ محصور در جعبه‌ای چوبی. از روشن شدن این لامپ، از خوشحالی برادرم حمید که به اصرار او این جعبه‌ٔ جادویی پا به خانه‌امان گذاشته بود، از این که چگونه پدر کارگری که تازه از جهیزیه‌ٔ دادن دخترش کمر راست کرده بود و مادری که با زحمت بسیار چهار پسر دیگر را در حال بزرگ کردن بود، دیگر چیزی یادم نیست، ولی می‌دانم که این جادوگر با من کاری کرد که واقعا هیچ چیز از سحر ساحران کم نداشت. فکرش را هم نمی‌توانستم بکنم، حتی بعدها که به قسمت شمالی‌تر نازی‌آباد رفتیم و به اصرار مادرم جایی بزرگتر را برای زندگی انتخاب کردیم، این تصاویر پشت سر هم، این صداها و آواها، این نقاشی‌های متحرک و جالب که به زبان خودمان حرف می‌زدند و این فیلم‌هایی که گاهی با گرفتن جلوی چشمم توسط دیگران فقط صداهایی از آن میشنفتم بتواند من را اینگونه مسحور کند. مادربزرگم گاهی این کلام را از کتابی کهنه که جای انگشتانش در آن جاانداخته بود می‌خواند: و من شر ما خلق.و بعدها تازه دانستم آن کتابی که بالای سرش گذاشتند وقتی مرد، کتابی است آسمانی و کلامی که خوانده بود پیامی الهی. همراهی با برادرانم در رفتن به جایی تاریک و بزرگ با صندلی‌هایی به زمین میخ شده و به طور معمول قرمز رنگ، با بوی خاصی که در سالن انتظار آن جا می‌آمد، با عکس‌های براقی که قدم اجازه نمی‌داد تا آنها را نگاه کنم و پوسترهایی رنگ و وارنگ و ساندویچ‌های خوشمزه‌ٔ بوفه و آبی گازدار که گاهی سیاه بود و گاهی نارنجی که ته گلویم را می‌سوزاند، باعث می‌شد تا تصاویر متحرک بسیار بسیار بزرگتر از آنچه که از آن لامپ کوچک خانه‌امان می‌دیدم ببینم و صداهایی بشنوم که گاه فکر می‌کردم اگر از آن سالن بیرون بیایم دیگر نمی‌توانم هیچ صدای دیگری را بشنوم. عکس‌های متحرک انقدر بزرگ بود که گاه صورت خودم را پشت دستهایم پنهان می‌کردم تا شاید آزاری از آن تصاویر متحرک نبینم، ولی صدای غرش غول‌هایی که در وسط دریای بزرگ کمر راست کرده بودند تا کشتی کوچکی را نابود کنند، یا اسکلتهایی که با به هم پیوستن استخوان‌هایشان به جنگ آدم‌های فیلم می‌رفتند، من را وامی‌داشتند تا از میان انگشت‌هایم بازهم به ثبت آن تصاویر در ذهنم ادامه دهم.گفتم که دیگر جادو شده بودم. روزی از روزهای هزاردستگاه همراه سعید به دنبال آبزرشکی رفتیم که شریکی از لیوان بزرگ آن آب قرمز رنگ شوری را نوش جان کنیم که از شدت سردی آن وقتی قلوپی از آن سر می‌کشیدم تمام سرم تیر می‌کشید، اما دردی که دیگر به اوج خود رسیده بود، تمام بدنم را لرزاند. دردی که شاید به خاطر دیر عمل کردن خانواده، روز به روز بیشتر هم می‌شد. بالاخره مقرر شد تا به بیمارستانی دولتی بروم که فقط من بودم و چند بچه‌‌ٔ دیگر. بیمارستانی که بعدها فهمیدم نامش هدایت است و از خانه‌‌ٔ ما بسیار دور. در آن جا تنها دلخوشیم تصاویر همان تلویزیونی بود که در جایی بالای سر همه دائم روشن بود و عده‌ای مثل من مات و مبهوت به آن تصاویر خیره می‌شدیم. جدایی از مادرم برایم بسیار سخت بود و دائم گریه می‌کردم. بالاخره این ته تغاری مادر، خانواده‌ٔ کارگر فقیری را واداشت تا به بیمارستانی خصوصی برود به نام جاوید در خیابان پهلوی آن زمان. روشن‌ترین خاطره‌ٔ آن دوران در بالکن بیمارستان، حالا دیگر همراه مادرم، برایم باقی مانده است. تصاویری دور از سینمایی تابستانی، شیفتگی من چنان بود که می‌خواستم شب را نخوابم و آن عکس‌های متحرک را از دور ببینم ولی فردایش عمل داشتم و باید می‌خوابیدم، ولی خوابیدنی همراه با گریه و زاری: مسحور شده بودم. بعدها که از عمل رهایی یافتم سالیان تا رسیدن به انقلاب، چند فیلم دیگر را همراه با حمید و سعید در سینماهای تهران به تماشا نشستم. فیلم‌هایی که بعدها اسم آن‌ها را یاد گرفتم که از میان آن‌ها بیشترین ماندگاری متعلق به دو فیلم شد: پاپیون در سینما شهرقشنگ و کارتون زیبای رابین‌هود در نمی‌دانم کدام سینما. پاپیون را هم همراه با حذفیات برادرم دیدم، جاهایی که نباید دیده می‌شد دست روی چشم‌هایم می‌گذاشتم تا دیگران با خیالی راحت به تماشای فیلم بنشینند، ولی دیگر هیچ‌گاه بعد از دیدن چندباره‌ٔ فیلم در سال‌های بعد به روی نوارهای ویدئو و دیویدی، صدای دلنشین موسیقی گلداسمیت و چهرهٔ مصمم مک‌کویین و مات و مبهوت هافمن و آن ماجراها، مزه‌ای را نداشت که دفعه اول تجربه کرده بودم. کلاس اول را تمام کردم تا توانستم در کتابخانه‌ٔ مرکز کانون شماره هشت عضو بشوم و اولین کتابی را که گرفتم "آهوی گردن دراز" بود با آن تصویر جالب روی جلدش، زمانی که هنوز بالاخره را بالا خره می‌خواندم. کانون سالن کوچکی هم داشت – هنوز هم دارد و آیا هنوز هم فیلمی در آنجا برای بچه‌ها به نمایش درمی‌آید؟ - با همان صندلی‌های پلاستیکی محکم که ما بچه‌ها مهمان آپارات شانزده و پرده‌ٔ همراهش می‌شدیم که هر چند وقت یکبار صدای دلنشینش همراهمان می‌کرد با فیلم‌هایی که بعدها فهمیدم فیلم‌های اولیه فیلمسازان بزرگ کشورم ایران است. دانستم که کسی که "دونده" را ساخته من را با "سازدهنی‌اش" بارها در همان سالن کوچک به گریه انداخته است، چرا که درد امیرو درد ما بچه‌های جنوب شهر تهران هم بود. سازنده‌‌ٔ "نان و کوچه" و "منم می‌تونم" و "زنگ تفریح" سادگیی را به ما بچه‌ها در فیلم‌ها یاد می‌داد که بعد از بزرگ شدنمان با دیدن فیلمی فلسفی چون "طعم گیلاس" زیاد گیج نشویم، این همان است منتهی برای ما که پا به پای فیلم‌هایش بزرگ شده‌ایم می‌دانیم سادگی پیچیده شده هم سادگی‌است.یا کارگردان "ناخدا خورشید" همان کارگردان "رهایی" است که ما را به فضایی می‌برد که کلیومترها از ما دور بود، ولی جزو سرزمین‌مان. یا کارگردان "مسافران" همان کسی است که بارها و بارها ما را با فیلم "عمو سیبیلویش" خندانده بود.

اما روزی رسید که معلم کلاس چهارم دبستان ما به مدرسه می‌آمد، ولی ته سالن بلند مدرسه با دیگر معلم‌ها می‌نشستند و حرف می‌زدند، من به نمایندگی از بچه‌های دیگر به سراغشان می‌رفتم و از آنها با تعجب می‌پرسیدم: خانم اجازه شما که الان هستید چرا نمیاید سرکلاس و درس نمی‌دید و آنها با خنده به من نگاه می کردند و دو کلمه را از میان خنده‌اشان می‌شنیدم: انقلاب...اعتصاب. سرگرمی ما در خانه بعد از تعطیلی مدارس دیدن تلویزیون بود. دیگر از سینما خبری نبود. مادرم منع‌امان کرده بود. شنیده بود که سینماها به آتش کشیده می‌شود. خبری در تابستان همه را در خانه شوکه کرده بود، آتش گرفتن سینما رکس آبادان. کلمهٔ "گوزن‌ها" و "کیمیایی" بیشترین کلمه‌هایی بود که آن تابستان در خانه به گوشم خورد. بعدها دانستم که در سینمایی که به آتش کشیده شده بود و ده‌ها نفر سوخته بودند، فیلم مسعود کیمیایی به نام گوزن‌ها اکران بوده است. گاهی از حمید و سعید خبری نمی‌شد. مادرم دلشوره می‌گرفت. آن‌ها نبودند. شور و شر جوانی نمی‌گذاشت که آن‌ها هم از قافله عقب بیافتند. دو بار همراه آنها به خیابان‌هایی رفتم که انگار همه قصد کرده بودند، به جای هر وسیله‌ٔ دیگری فقط پای پیاده در کنار هم فریاد بزنند. "مرگ بر شاه" را سه بار تکرار می‌کردند و انقدر محکم که من فقط به آسمان نگاه می‌کردم تا هلکوپترهایی را ببینم که انگار از دور داشتند ما را می‌دیدند؛ به خودم می‌گفتم اونها هم صدای ما رو می‌شنوند؟ لحظهٔ دیگر دستم که انگار به دست برادرم چسبیده بود، کش آمد وهمراه با عده‌ای دیگر به کوچه‌ای رفتیم و پنهان شدیم. انگار خودمان وسط فیلم بزرگی بودیم که بازیگرانش ما و هلکوپترسوارها بودند و صدای رگبار تیر موسیقی متن آن. وقتی آن روز خسته و مرده به خانه رسیدیم، معلوم شد که مادر نذر کرده بود تا ما را زنده ببیند و اشک بود که جاری می‌شد. برادر بزرگترمان مهدی که تازه یک سالی بود که ازدواج کرده بود و خانه پدری می‌نشست، به خاطر تعطیلی بازار، جایی که با سراجی روزگار می‌گذراند، مجبور شد به دستفروشی بپردازد. من و سعید هم ذوق زده همراه او به بازار دوم می‌رفتیم و کنار بساطمان که زیر سر در سینمای تعطیل شده‌ٔ فردوسی بود فریاد می‌زدیم حراجیه ماله حاجیه! تازه یاد گرفته بودم که چطوری بادکنک‌ها را باد کنم و سر چوب بزنم و تو کوچه پس کوچه‌های محله‌امان فریاد بزنم برای آب کردنشان که سعید کار دیگری را پیشنهاد کرد: فروختن روزنامه کیهان. چند روزی همراهش شدم برای فروختن روزنامه ولی روز آخر، از عصر که روزنامه‌ها‌رو از کیوسیکی میدان بازار دوم گرفتیم تا غروب نمی‌دانم چرا هیچکس از ما روزنامه‌ها را نخرید. فکر کنم چون اون روز تعداد بیشتری روزنامه خریده بودیم به امید سود بیشتر، ولی همین باعث شد تا روزنامه‌های باد کرده را به خانه بیاوریم و از ترس سرزنش دیگران آتش بزنیم. خاکسترهای آن روزنامه‌ها به ما یادآوری کرد که فرزندان یک کارگر ساده هیچ‌گاه کاسب‌های خوبی نمی‌شوند، چیزی که بعدها روزگار هم به ما ثابت کرد. دفعه دوم که به میان جمعیت تظاهر کننده رفتم همراه با پدر و دوستان برادرم بود. روی دیواری نزدیک دانشگاه تهران خواندم که "مردم روزنامه سفید بخرید." با تعجب از همراهانم پرسیدم روزنامه سفید چیه؟ آقا رضا دوست حمید گفت که چون روزنامه‌ها در اعتصاب هستند و بالاخره نون روزنامه‌نویس‌ها هم از طریق فروش روزنامه‌ها تامین میشه، یه چند وقتی روزنامهٔ بدون خبر و سفید بیرون می‌اومد و مردم به خاطر کمک به روزنامه‌نگارها آن را با همان قیمت روزنامهٔ واقعی می‌خریدند. چند روز بعد روزنامه‌هایی دست مردم بود که کلمه‌ای از آن تیتر درشت آن را تغییر داده بودند و به جای شاه رفت نوشته شده بود شاه دررفت. چند شب دیگر سرودی از تلویزیون پخش شد که بعدها دانستم اسم خواننده‌اش رضا رویگری است و شور و حال آن سرود چنان بود که همه را در خانه‌امان به گریه انداخت. چند روز بعد همه تو خانه خیره به تلویزیون – مادربزرگی که هیچگاه مسحور این جعبه جادو نشده بود هم چهار چشمی خیره بود -  سرودی را روی تصویر دو شیر جدا از هم و غرنده شنیدیم که هر روز ظهر هم آن را با صدای گرمی می‌شنیدم و لذت می‌بردم: سرود "ای ایران". برنامه‌های تلویزیون برای ما بچه‌ها از صبح شروع شده بود و ما خوشحال بودیم. ولی تصاویری که تلویزیون نشان می‌داد و زمزمه‌های دیگران با دعا و صلوات و... به من فهماند که واقعه‌ای در حال اتفاق افتادن است. مردی روحانی را دیدم که به آرامی از پله‌های هواپیما پایین می‌آمد و ناگهان تصاویر قطع شد. تصویر او برایم آشنا بود، رسالهٔ کوچکی با تصویر او در خانه‌امان بود که گاهی دزدکی به آن نگاهی می‌انداختم ولی حق نداشتم تا آن را در میان کتاب‌های دیگر طاقچه خانه بگذارم. همه بچه‌های خانه به خیابان اصلی یعنی آرامگاه رفتیم. آنجا از درخت چناری بالا رفتم. می‌گفتند امام از همین خیابان رد می‌شود تا به بهشت زهرا برود. انقدر منتظر ماندم تا بالاخره سر و صدا و هلهله مردم با حضور ماشینی که امام در آن در حالی که دستهایش را به حالت قنوت گرفته بود همراه شد. انگار موجی عظیم از دریا آمد و رد شد. من داشتم آن بالا سرود "خمینی ای امام" را می‌خواندم. پیروزی انقلاب و عید آن سال که باز با سرودی زیبا همراه شد: "قسم به اسم آزادی به لحظه‌ای که جان دادی..." اولین بهار آزادی. دیگر مادربزرگ از آن جعبه نمی‌ترسید که جادویش کند. اما بازهم چند سالی طول کشید که تصایر تلویزیون آنی بشود که مادربزرگ با خیال راحت به تماشایش بنشیند. کلاس پنجم بودم که ما را به دیدن فیلم‌هایی بردند که ظاهرا جشنواره‌ای از فیلم‌های مخصوص ما بود، در همان تنها سینمای محله‌امان نازی‌آباد سینما فردوسی:" آخرین سه‌شنبه" شیرین - فکر کنم اولین و آخرین فیلم فتحعلی اویسی – که حکایت بالاشهری‌ها و پایین‌شهری‌ها بود و "هفت‌تیرهای چوبی" شاپور قریب و فیلمی که هیچوقت اسمش را نیافتم، ولی حکایت مشتاق تنبک‌نوازی بود که بالاخره می‌تواند با کلی دردسر با خانواده‌ٔ متعصبش خودش را در گروه موسیقی سنتی دوستانش جا کند و به مقصودش برسد. اشتیاقی که بعدها به نوعی در فیلم "دلشدگان" حاتمی تکرارش را در بازی "اکبر عبدی" دیدم. زمانی جشنواره‌ٔ کانون در سینماهای شهر پراکنده بود، فیلم‌های کودکانه‌‌ٔ خارجی را به یاد دارم که در سینما شرق خیابان آرامگاه دیدم. این‌ها همه پایه و مایه اشتیاقم به سینما است؟ نمی‌دانم؛ افسون شدم.


 
دوازدهمین روز: پایان جشنواره بیست و هفتم
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧  

بالاخره جشنواره بیست و هفتم هم به کار خودش پایان داد. گرچه دوستی لطف‌کرده بود و دو کارت اختتامیه به من داده بود و من راستش کلی ذوق‌زده بودم، ولی حضور ما در حد پارک کردن در پارکینگ بیمه، عزیمت به بخش مهمان، یک دقیقه ایستادن در صف به اتفاق خانمم، بخشیدن کارت‌های مهمان به خیل مشتاقان! و بعد دوباره بازگشت به خانه و دیدن یکی دو فیلم و ادامه لاست به اتفاق خانواده بود. نمی‌دانستم، بعد از گذشت بیست و هفت دوره، این مراسم انقدر عاشق سینه‌چاک دارد. حتی کارت‌های مهمان خرید و فروش می‌شد و ترافیکی که بیا و بنگر. خب امروز صبح با مراجعه به یکی دو خبرگزاری جوایز اصلی و فرعی جشنواره هم برایم روشن شد. داوریی که مشخص است ـ شاید مثل همه داوری‌های دیگر این چندسال – بیشتر بر روابط استوار است تا ضوابط خاص یا خط‌کشی‌های هنری. در میان داوری‌ها، رای مردم یا همان سیمرغ تماشاگران را بیشتر از همه پسندیدم: "در باره الی" و "بی‌پولی". بهترین فیلم به نظرم می‌توانست فیلم "درباره الی" باشد نه "تردید" به هزار و یک دلیل که چند دلیلش را در نوشته‌های سردستی که در این چند روزه نوشتم مشخص است. راستی وقتی "اصغر فرهادی" جایزه بهترین کارگردانی را می‌گیرد نباید فیلمش هم به عنوان بهترین فیلم انتخاب شود؟ در زمینه بازیگری "شهاب حسینی" فیلم "درباره الی" بسیار بهتر از "شهاب حسینی" فیلم "سوپراستار" بود. خوشحالم که بازی "لیلا حاتمی" در نقشی متفاوت، در فیلم "بی‌پولی" درست دیده شده بود،‌ گرچه همانطور که نوشته بودم "گلشیفته فراهانی" در فیلم "درباره الی" بسیار بهتر درخشیده بود و به نظرم بهترین بازی تمام عمر بازیگری‌اش بود و لایق دریافت سیمرغ بلورین. بالاخره " علیرضا خمسه" هم از جشنواره فجر جایزه‌ای دریافت کرد. گرچه خمسه دومین انتخاب من در زمینه بازیگر مکمل مرد است، ولی می‌توانست این جایزه به "کامبیز دیرباز" هم زمان به خاطر بازی زیرپوستی و زیبایش در فیلم "عیار۱۴" تعلق بگیرد. به نظرم بازی ترانه علیدوستی در فیلم "در باره الی" و پانته‌آ بهرام" در دو فیلم "صندلی خالی" و " پستچی سه بار در نمی‌زند" و مریلا زارعی در فیلم "در باره الی" بسیار بیشتر از "مهتاب کرامتی" در فیلم "بیست" لایق دریافت جایزه بودند. هر رنجی که فیلم "زادوبوم" می‌برد، اصلا از فیلمنامهٔ بسیار شلوغ و درهم‌برهم‌اش بود؛ فیلمنامه‌ای که به نظرم بایستی بازنویسی می‌شد و حتی چند شخصیت و روایت – مثل روایت دختر - از فیلم حذف می‌شد، تا فیلم قابل تحملی از روی آن ساخته می‌شد. متاسفانه بازهم این‌جا سیاست بر داوری تاثیر گذاشته و فیلنمامه‌های خوبی مثل "درباره الی" و "عیار۱۴" و "بی‌پولی" و "وقتی همه خوابیم" در این میان جایی ندارند. سایر جوایز نیز با توجه به انتخاب‌هایی که در پست قبل کرده بودم، کمابیش قابل نقد و داوری دوباره است.

خاطرات تلخ و شیرین حضور در سینما فلسطین در کنار دوستان و آشنایان قدیم و جدید، دیدن چند فیلم‌ خوب همراه و هم‌نفس با منتقدان و نویسندگان و خبرنگاران و عکاسان محترم رسانه‌های جمعی، کارگردانان و بازیگران خوب سینمای ایران، پذیرایی که باعث شد چند روزی دل‌آشوب باشم، جریمه‌های راه به راهی که پلیس محترم راهنمایی و رانندگی نصیب ماشین بنده می‌کرد، اینترنت پرسرعتی که باعث شد تا بهترین فرصت را بیابم برای به روز کردن و ادیت و ویرایش وبلاگم، و دانلود چند آلبوم موسیقی و برنامه‌های متنوع و همچنین شرکت در بعضی از جلسات نقد و بررسی فیلم‌ها و... هیچ‌گاه از خاطرم نمی‌رود. زحمت مسئولین برپایی جشنواره را نیز به خاطر برنامه‌ریزی خوب جشنواره در سینمای رسانه‌ها ارج می‌نهم و از جا افتادن فرهنگ سیگارکشیدن دربیرون از سینما و خارج از سالن اصلی میان منتقدان و نویسندگان محترم، خوشحالم. تا سال بعد چه پیش آید.


 
روز یازدهم: بی‌پولی بد دردیست.
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧  

 بی‌پولی؛ حیمد نعمت‌الله.

با خیال راحت در سینما فلسطین بدون حضور هیچ مزاحمی، کلی به آخرین فیلم حمید نعمت‌الله خندیدم و کیف کردم و به نظرم سینمای تجاری و موفق یعنی این. این تنها فیلمی بود که احساس کردم ای کاش همسر و فرزندانم هم با من همراه بودند تا با هم فیلمی مفرح را می‌دیدیم. این اصلی روانشناسی است که تهیه‌کننده و کارگردان و فیلنمامه‌نویسان این فیلم دریافته‌اند: در این جامعهٔ غم‌زده، اگر غصهٔ اصلی اغلب افراد را که همانا بی‌پولی است، به شکلی واقعی همراه با اغراق‌هایی تلطیف‌شده نمایش دهند، به فروش خوبی دست می‌یابند. این فرمول در فیلمی مثل "آتش بس" نیز رعایت شده بود و جواب داد؛ منتهی در زمینهٔ دعواهای کوچک و بزرگ خانواده‌ها به خصوص جوانان که اغلب مثل سگ و گربه به جان هم می‌افتند. به خاطر همین هم، نمایش بی‌پولی قشری از جامعه که از سطح متوسط به بالا هستند و صورتشان را با سیلی سرخ نگه می‌دارند، در ژانر طنز با همراهی دو بازیگر اغلب جدی سینمای ایران "بهرام رادان" و "لیلا حاتمی" اکران عمومی موفقی خواهد داشت. عجیب این است که هیات داوران بیست و هفتمین جشنوارهٔ فیلم فجر تنها بازی "لیلا حاتمی" را در این فیلم دیده است و در هیچ زمینهٔ دیگری این فیلم را نامزد دریافت جایزه نکرده است؛ با اینکه در مقایسه با نامزدهای دیگر در رشته‌های مثل فیلمنامه، کارگردانی، تدوین، بازیگر نقش اول مرد و حتی موسیقی می‌توانست این فیلم جزو نامزدها و حتی لایق دریافت جایزه باشد. به قول بهرام رادان در جلسهٔ گفت‌وشنود رسانه‌ای فیلم: عطای دریافت سیمرغ را به وصالش بخشیده است.

فهرست بهترین‌های جشنواره بیست و هفتم از نظر نویسندهٔ این وبلاگ:

بهترین فیلم : ۱. درباره الی. ۲. وقتی همه خوابیم. ۳. عیار۱۴. ۴. صندلی خالی. ۵. بی‌پولی.

بهترین کارگردانی: ۱.اصغرفرهادی. ۲. بهرام بیضایی ۳. پرویز شهبازی. ۴. سامان استرکی. ۵. حمید نعمت‌الله.

بهترین فیلنمامه: ۱. اصغرفرهادی : درباره الی. ۲.نعمت‌الله و مقدم دوست :بی‌پولی.۳. پرویز شهبازی: عیار۱۴. ۴. سامان استرکی: صندلی خالی. ۵. بهرام بیضایی: وقتی همه خوابیم.

بازیگر اول مرد: ۱. محمدرضا فروتن : عیار۱۴، پستچی... ۲. شهاب حسینی: در باره الی. ۳. مسعود رایگان: دوزخ،برزخ، بهشت. ۴. بهرام رادان: بی‌پولی،تردید. ۵.علیرضا جلالی تبار: وقتی همه خوابیم.

بازیگر اول زن: ۱.گلشیفتهٔ فراهانی: در باره الی. ۲. لیلا حاتمی: بی‌پولی، هر شب تنهایی. ۳. فریده فرامرزی: صندلی خالی. ۴. مژده شمسایی: وقتی همه خوابیم. ۵. بهناز جعفری: زمانی برای دوست داشتن.

بازیگر مکمل مرد: ۱. کامبیز دیرباز: عیار۱۴. ۲. علیرضا خمسه: بیست. ۳.حبیب رضایی: بی‌پولی، بیست. ۴.صابر ابر: در باره الی. ۵. حسام نواب صفوی: وقتی همه خوابیم.

بازیگر مکمل زن: ۱. ترانه علیدوستی: در باره الی. ۲. پانته‌آ بهرام: صندلی خالی، پستچی... ۳. مریلا زارعی: در باره الی.

بهترین فیلمبردار: ۱.حسین جعفریان: درباره الی؛حیران. ۲.مرتضی پورصمدی: شبانه‌روز. ۳.امیر کریمی: پستچی... ۴.فرج حیدری: زادبوم ۵. هومن بهمنش: صندلی خالی.

بهترین تدوینگر: ۱.بهرام بیضایی: وقتی همه خوابیم. ۲.هایده صفی یاری: در باره الی. ۳. واروژ کریم مسیحی: تردید. ۴. سامان استرکی: صندلی خالی. ۵. کیوان علیمحمدی و امید بنکدار: شبانه روز.

بهترین موسیقی متن: ۱. گروه دنگ شو و محسن نامجو: صندلی خالی. ۲. سهراب پورناظری: بی پولی. ۳. فردین خلعتبری: پستچی... ۴. محمدرضا درویشی: وقتی همه خوابیم. ۵. علیرضا کهن دیری: حیران.

بهترین طراحی صحنه و لباس: ۱. ایرج رامین‌فر، آتوسا قلمفرسایی: وقتی همه خوابیم. ۲. حسن زاهدی: در باره الی. ۳. آتوسا قلمفرسایی: صداها. ۴. سامان استرکی: صندلی خالی. ۵. مهدی پورموسی: عیار۱۴.

بهترین چهرپردازی: ۱. سعید ملکان: وقتی همه خوابیم؛ پستچی... ۲. مهرداد میرکیانی: در باره الی. ۳. پدرام زرگر: صندلی خالی. ۴.محمدرضا قومی: تردید.

بهترین جلوه‌های ویژه: ۱. ؟   : صندلی خالی. ۲. ؟ : اخراجی‌ها ۲. ۳. جواد شریفی راد: کودک و فرشته. ۴. عباس شوقی : پستچی...

بهترین صدای فیلم : ۱. بابک اخوان: صندلی خالی. ۲. حسین ابوالصدق: پستچی... ۳.حسن زاهدی: در باره الی. ۴. پرویز آبنار: صداها. ۵. سماک‌باشی، ابوالصدق : وقتی همه خوابیم.

امشب در مراسم اختتامیه چه پیش می‌آید؟


 
روز دهم: بی‌"تردید" اخراجیم.
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧  

فیلم اول: تردید، واروژ کریم مسیحی.

اکنون که از سالن یک سینما فلسطین بیرون آمده‌ام و فیلم "تردید" واروژ کریم مسیحی را دید‌ه‌ام، مرددم که چه بنویسیم تا دو یادگار خوبی که از او و سابقهٔ فیلم‌های خوبش در ذهنم باقی مانده مخدوش نشود. فیلم "تردید" از نمایشنامه‌ٔ معروف شکسپیر برداشت شده و با آداپته‌ای ضعیف و ساختاری ضعیف‌تر به یکی از بدترین فیلم‌هایی تبدیل شده که تا به حال در بیست و هفتمین جشنوارهٔ فیلم فجر دیده‌ام. خاطرهٔ فیلم "پردهٔ آخر" که باز بعد از گذشت یک دهه و نیم از ساختش هنوز دیدنی است و چندی پیش بازهم توانستم  با لذت ببینم، گویی دیگر هیچ‌گاه تکرار شدنی نباشد. حتی کریم مسیحی در "سمندر" که فیلم کوتاهی بود با فیلنمامه‌ای از بیضایی، بسیار موفق‌تر عمل کرده بود تا این فیلم بلند خسته‌کننده. در "تردید" و از نیمهٔ دوم فیلم دائما با هر وسیله‌ای که می‌شد -ایما و اشاره، کتاب هملت، پوستر فیلم هملت کوزینتسف، اجرای صحنه‌ای از نمایشنامه و حتی قرار دادن تک‌گویی‌های هملت بر زبان سیاوش...- کارگردان تاکید می‌کرد که این فیلم از "هملت" برداشت شده است و حتی در چند نما شاهد بودیم که نویسنده – کارگردان زحمت منتقدین عزیز را کم کرده و معادل کراکترهای فیلم را با شخصیت‌های نمایشنامه‌ٔ‌ شکسپیر در نموداری به تماشاگران محترم نشان می‌داد. شاید این تاکید از دو جهت قابل توجیه باشد؛ یکی اینکه کارگردان به تماشاگران خودش بفهماند که من اثری اقتباسی ساخته‌ام و بنابراین از من توقع ساختار و داستانی اریژینال را نداشته باشید و دیگر اینکه هنر من را در این آداپتهٔ زیبا ببینید و لذت ببرید. متاسفانه همان‌طور که رفت چون داستان فیلم به شدت تکراری بود و هیچ چیز قابل توجهی به داستان اصلی افزوده نشده بود و بازی‌ بازیگران دیگر رنگ و بوی بازی‌های فیلم "پردهٔ آخر" را نداشت و بیشتر جمع بازیگران همین روزهای سینما بود در محفلی دیگر – راستش در این جشنواره از بس چهرهٔ خانم کرامتی را در هر فیلمی دیدم خسته شدم – بنابراین فیلم هم به قولی درنیامده بود. قبل از نمایش فیلم داشتم با دوستی در سالن صحبت می‌کردم و نگران دو چیز بودم : تکرار نشدن خاطرهٔ شیرین "پردهٔ آخر" و بیماری شدیدی که شاید بابت ساختن این فیلم اخیر کارگردان دچارش شد. بیماری که شاید از وسواس و نگرانی بیش از حد او در تکرار همان خاطرهٔ گذشته عارضش شد. ای کاش این وسواس ثمری در زیباتر شدن فیلم داشت.

فیلم دوم: اخراجی‌های۲؛ مسعود ده‌نمکی

گل بود به سبزه آراسته شد. مجموعهٔ بازیگران کمدی فیلم پرخرج اخراجی‌ها فقط جواد رضویان با آن خنده‌های زورکی و شوخی‌های آبکی را کم داشت، که ایشان نیز نزول اجلال فرموده در این فیلم حی و حاضرند. نمی‌دانم چه سیستمی پشت این سه‌گانهٔ ده‌نمکی است، ولی همین قدر می‌دانم که بعضی‌ها به این نتیجه رسیده‌اند با سنگر گرفتن پشت او می‌توانند به سودهای کلان برسند، که رسیده‌اند و با فروش خوب اخراجی‌های۲ خواهند رسید. دو سه نکته: در بولتن "خبر" که هر روز در سینمای رسانه توزیع می‌شود این جمله را از قول ده‌نمکی خواندم: "انگار فیلم من بی‌معناگراست"! این اونوقت یعنی چی؟ دیگر ابتکار جالب فیلمساز یا تهیه‌کنندگان در شروع تیتراژ پایانی فیلم است با این جمله: "این فیلم ادامه دارد؟" که هر کس بخواند قهرا بی‌صبرانه منتظر ادامهٔ این تریلوژی ماندگار در تاریخ سینمای جهان خواهد بود و شب و روز برایش نخواهد گذاشت. نکتهٔ بعد استفاده از سرود "ای ایران" در سکانس پایانی فیلم است که من را بیشتر یاد استفادهٔ ابزاری صدا و سیما در هنگام انتخابات از این سرود زیبا انداخت. در اینجا نیز ده‌نمکی با استفاده از این سرود در پایان این فاجعهٔ فیلم‌سازی، بی‌تردید تن سه نفر را در گور لرزاند: دکتر حسین گل‌گلاب (شاعر)، روح‌الله خالقی (آهنگساز)، و غلامحسین بنان (خواننده).


 
روز نهم: در باره دوزخ، برزخ، بهشت
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧  

فیلم اول: دوزخ ، برزخ ، بهشت؛ بیژن میرباقری.

این اولین فیلمی بود که تا به حال از "بیژن میرباقری" می‌دیدم. فیلم که به سه اپیزود هم نام فیلم تقسیم شده بود، با استفاده از یک مکان برای تعریف ماجراهایش نخ اتصالی محکم بین داستان‌های فیلمش ایجاد کرده بود. داستان اول که حکایت دوزخی جدایی یک زوج در همان خانه بود، بیشتر ساختار نمایشنامه‌ای تک‌پرده‌ای داشت و حرف زیادی برای گفتن نداشت. اپیزود دوم با بیرون رفتن از خانه‌ای که ماجرای فیلم در آنجا اتفاق می‌افتاد و استفاده از داستانی پیرانه‌سری و عاشقی، توانسته بود با کششی مختص این گونه از فیلم‌ها فضایی متفاوت ایجاد کند. اما اپیزود سوم به نظرم جذاب‌ترین قسمت فیلم بود: کارگردان با تعریف داستان مرگ هنرمندی نقاش  و وصیت عجیبی که او می‌کند و تلاش زنش برای اجرای وصیت‌نامهٔ او و ارتباطی که او با روح همسرش داشت، توانسته بود به خوبی یاد و خاطرهٔ‌ زنده‌یاد مرتضی ممیز را به خصوص با گریم خاص پسیانی در نقش نقاش، زنده کند.

فیلم دوم: پستچی سه بار در نمی‌زند؛ حسن فتحی.

تلاش فتحی برای درآوردن گلیم فیلم "پستچی..." از آب، با داستان‌های پیچ در پیچ و گاه گیج‌کننده‌ای که در طبقات ساختمانی قدیمی رخ می‌دهد - با توجه و مقایسهٔ این فیلم با فیلم‌هایی  در همین جشنواره و حال و هوا که بارزترینشان "صداها"ی فرزاد موتمن و "شبانه روز" کیوان علی‌محمدی و امید بنکدار بودند، به جهت در یک مکان بودن و تعریف داستان‌های مختلف و در هم آن ٰفیلم‌ها - تلاشی ستودنی ‌است. گرچه پایان فیلم به قولی بی‌ربط با ساختار کل فیلم بود، ولی فیلمبرداری، بازی‌ها و در زمینه فیلنمامه دیالوگ‌های شسته رفته کراکترهای فیلم – که گاه تماشاگر را یاد گفتگونویسی‌های مرحوم علی حاتمی می‌انداخت – بارزترین مشخصات دیدنی آخرین ساختهٔ حسن فتحی بود. این فیلم به نظرم و با مقایسه با اولین فیلم سینمایی فتحی پیشرفتی قابل توجه بود و در مقایسه با سریال‌های مختلفش در تلویزیون هم‌تراز با آنها می‌توانست ارزیابی شود. فتحی از نگارنده به خاطر پیشنهاد کوتاه کردن فیلم در جلسهٔ رسانه‌ای تشکر کرد، چرا که خود ایشان نیز معترف بود، فیلم تا ده دقیقه جا دارد کوتاه شود و به نظرم این کم شدن تایم فیلم در موفقیت اکرانش بسیار موثر خواهد بود.

فیلم سوم: در بارهٔ الی؛ اصغر فرهادی.

چه حیف می‌شد اگر ما از دیدن آخرین فیلم فرهادی، به خاطر بازی یک هنرپیشهٔ شیفتهٔ هالیوود در این فیلم، محروم می‌شدیم. ساختار آرام ابتدایی فیلم و قسمت اول فیلنمامه، کمی نگرانم کرد تا نکند این اصغر فرهادی، اصغر فرهادی "چهارشنبه سوری" و "دایره زنگی" نباشد، ولی با شروع قسمت دوم فیلم، هنگامی که الی ناپدید می‌شود و تماشاگران با تمهید انتقال اطلاعات قطره‌ای فیلمساز پی به ماهیت "الی" می‌برند، متوجه شدم فرهادی حالا حالاها تمایل به پسرفت ندارد. "در بارهٔ الی" شاید به نوعی انتقاد به ظاهربینی و عدم کنجکاوی از نقش انسان‌های اطراف در زندگی‌امان باشد، به قضاوت نشستن رفتار اطرافیانمان بر مبنای حرف‌ها و کلماتی که به کار نبرده و کارهایی که هیچ‌گاه در زندگی انجام نداده! به گل نشستن ماشین خانواده‌های همراه الی در شمال نشانی است از به گل ماندن ذهن همراهان او و مواجه‌اشان با واقعهٔ اصلی فیلم. همین که آن‌ها نمی‌دانند "الی" - مثل تماشاگران فیلم - مخفف چه اسمی است، کافی است تا ندانند که چرا او با آن‌ها به سفر آمد و چه شد که چنین واقعه‌ای در فیلم رخ داد. نمی‌خواهم با تعریف بیشتر ماجرا  لذت دیدن این فیلم را هنگام اکران عمومی – اگر به سرنوشت فیلم سنتوری مهرجویی دچار نشود – از کسانی که این نوشته را می‌خوانند سلب کنم؛ ولی اشاره نکردن به بازی عالی همان هنرپیشهٔ شیفتهٔ هالیوود یعنی گلشیفتهٔ فراهانی که نقشی اساسی در فیلم ایفا می‌کرد و به نظرم لایق دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن از جشنوارهٰٔ‌ بیست و هفتم می‌باشد، دور از انصاف است. نمی‌دانیم شاید او با شنیدن این که بازی‌اش در ایران و وطنش مورد تقدیر قرار گرفته، بازهم بیاید و در خاک آشنا به زندگی هنری‌اش ادامه دهد. کاش این کار، با توجه به سعهٔ‌ صدر و تلاشی که گردانندگان جشنواره برای اکران این فیلم داشتند، بعید نبود.


 
روز هشتم: مدرنیته،‌دفاع،تفریح
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧  

شبانه‌روز؛ کیوان علی محمدی، امید بنکدار.

متاسفانه یا خوشبخانه تا به حال فیلمی از این دو فیلمساز همراه ندیده بودم. جمعه نوزدهم بهمن ماه ۱۳۸۷ساعت ۱۳:۳۰ بالاخره دومین ساختهٔ داستانی آنها را بعد از فیلم "شبانه" دیدم. تماشای فیلم نامتعارفی که سازندگانش تا جایی که امکانش را داشته‌اند، دست به ساختارشکنی فنی و داستانی زده بودند. فیلمبرداری عجیب و غریب، میزانسن‌هایی غیرکلاسیک، ساختار اپیزودیک و درهم داستان‌ها که نمونه‌های وطنی آن به تقلید از نمونه‌های فرنگی به تازگی مد شده است، بازی‌های سرد و کنترل‌شده؛ از خصوصیات مهم سبک فیلم "شبانه‌روز" بود. آن طور که متوجه شدم این هر دو فیلمساز خواسته‌اند تا با استفاده از بازیگرهای معروف حداقل گیشه را تا مدت کوتاهی هنگام اکران عمومی فیلم به نفع خود گرم نگه دارند. گریم و بازی عجیب غریب "حامد بهداد" در نقش پیرمردی نقاش به نام "حسین سیاوش کسرایی" که گویی معلم نقاشی یکی از فیلمسازان بوده، به نظرم یکی دیگر از عجایب هفتگانه این فیلم بود. داستان‌هایی در زمان‌های مختلف در فیلم اتفاق می‌افتد که اگر از هم نیز جدا شوند، هیچ چیز تغییر نمی‌کند. فیلم‌هایی که می‌توانست به شکل اپیزودیک ومستقل در کنار هم قرار بگیرند تا تماشاگر را با این درهم‌رفتگی گیج و منگ نکند. در ده دقیقهٔ پایانی فیلم، فیلمسازان به حل و فصل گره‌های فیلمنامه‌اشان اقدام کرده‌اند، که دیگر زمان اندکی در اختیار دارند و به جهت همین سرعت در بیان روایت‌ها مانع از سردرآوردن کامل از داستان‌ها از سوی تماشاگر می‌شود.

کودک و فرشته؛ مسعود نقاش‌زاده.

فیلم را در دو ژانر جنگی و کودک و نوجوان می‌توان جای داد. سقوط خرمشهر یکی از دارماتیک‌ترین لحظاتی است که در جنگ می‌توان آن را بارها و بارها با قصه‌های مختلف تصویر کرد؛‌ به جهت همین خاصیت است که گاه فیلم‌هایی مشابه در ساختار نیز در این زمینه دیده می‌شوند. "کودک و فرشته" و "روز سوم" گرچه دو فیلنمامه و فیلم جدا هستند، ولی تشابهات بسیاری در میانشان دیده می‌شود. نظر شخصی من این است که تا جایی که می‌توانیم باید از رشادت‌ها، شهادت‌ها و فداکاری‌های این ملت در راه حفظ خاک وطنشان در طول هشت سال دفاع از این سرزمین با بهترین امکانات فیلم ساخت تا حداقل آیندگان از تاریخ معاصر ذهنی خالی نداشته باشند. "کودک و فرشته" در زمینه فیلنمامه ساختاری محکم دارد و می‌توانست با کارگردانی حساب‌شده‌تری اثرگذاری بیشتری داشته باشد. بازی بازیگر نقش فرشته ستودنی است و پایان فیلم یکی از بهترین پایان‌هایی بود که تا به حال در میان فیلم‌های جشنوارهٔ‌ بیست و هفتم فجر دیده‌ام.

خروس جنگی؛ سید مسعود اطیابی.

فیلمی به ظاهر مفرح با بازی رضا عطاران، مریلا زارعی و ستاره فیلم‌های سبک این سالها احمد پورمخبر، برای خانواده‌های سهل‌پسند ایرانی، موفق در گیشه. نکته : انگار دست بزن عطاران به روی کودکان چه در سریالی که ماه رمضان از او پخش شد و چه در این فیلم یکی از خصوصیات تثبیت‌شدهٔ این بازیگر است. اتفاقا تماشاگران سادیستی بیشترین خنده را در هنگام نمایش فیلم در سینمای رسانه تحویل این بازیگر حاضر در سالن می‌دادند، که نوعی تایید ضمنی این کار زشت بود.


 
روز هفتم: فرم بهتر است یا محتوا؟
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧  

فیلم اول: صندلی خالی؛ سامان استرکی.

شادابی فیلم صندلی خالی مدیون بازی‌های خوب بازیگران به خصوص رضا عطاران و محمدرضا شریفی‌نیا، جلوه‌های ویژه، صدابرداری و صداگذاری خاص و فیلمبرداری خاص‌تر آن است. همهٔ‌ این‌ها را علاوه کنید با فیلنمامه‌ای که در فضایی سوررئالیسم می‌گذرد. سه اپیزودی که بیننده با شکلی مشابه  فیلم در فیلم می‌بیند، آنقدر حرف برای گفتن در زمینه قضا و قدر و جبر و اختیار دارد که درگیری ذهنی در مخاطب ایجاد کند و سئوال‌برانگیز باشد. این سئوال‌ها سئوال‌هایی نیست که بتوان به راحتی به آنها پاسخ داد: آیا پدر و مادری  - اسماعیل و مرضیه - که دیگر بچه‌دار نمی‌شوند، حق دارند بچه‌ٔ ناقصشان را که گنگ است با پیشنهاد دکتر بکشند؟ آیا کشتن یک انسان بی‌رحم و شقی به صورت اتفاقی خوب است یا بد؟ کارگردانی که کارگری بخت‌برگشته را فدای فیلمش می‌کند مقصر است یا نه؟ و آیاهای بسیاری که شاید هیچ‌گاه در جهان فیلم پاسخی برایشان نیافت؛ ولی به قول بزرگی: هنر در پی ایجاد سئوال است نه  دادن جواب. همراهی موسیقی زیبای گروه دنگ شو و تصنیفی‌هایی از محسن نامجو با تصاویری که گاه در مرز خیال و واقعیت می‌گذرد، تاثیرات تصویری را بیشتر کرده است. زیبایی نماهایی از مترو هنگامی که دو زوج جوان فیلم در آنجا رفت و آمد دارند به خصوص جایی که دوتایی در قطاری خالی هستند و ناگهان قطار پر می‌شود، تصاویری از بهشت و دوزخ، دادگاه وجدان کارگردان، استخاره کردن روحانی امام‌زاده با کامپیوتر و اینترنت، صحبت کردن سگ ، زنده شدن مردگان در سردخانه و گپ‌زدنشان، انیمیشن پایانی و ... مجموعه‌ای منسجم را جهت ساختن فانتزی فیلم فراهم کرده‌اند. گویی "صندلی خالی" یکی از معضلات پیچیدهٔ فلسفی که همانا بحث جبر و اختیار باشد را با حلاوتی درخور یک فیلم خوب در کام تماشاگر می‌ریزد. شجاعت آقا شجاع‌نوری و همچنین محمدآفریده در پشتیبانی مالی و معنوی از جوانی خوش‌ذوق را بایستی ستود. چه جوانان بسیاری که در این چرخهٔ ناهمگون سینمای ایران، با اینکه حرف‌هایشان بسیار بیشتر از پیران این سرزمین است، سرخورده و ناامید به روزمرگی افتاده‌اند.

فیلم دوم: پوسته ؛ مصطفی آل احمد.

از جنس بازی فرخ‌نژاد خوشم می‌آید، برای همین هم با اینکه کارگردان را نمی‌شناختم به تماشای فیلمش نشستم. فضای خالی و سرد فیلم همراه با ریتم کند و بدون افت و خیز فیلنمامه یادآور فیلم‌هایی در این ژانر از سینمای مستقل آمریکاست. تنهایی قهرمان فیلم که شخصیت‌های کمی در ارتباط با او هستند و بی‌گناهی‌اش با این که در معرض اتهام است، شاید یکی از شاخص‌‌ترین خصوصیات این گونه از فیلم‌ها باشد. به طور معمول در راه رسیدن از نقطه اول تا نقطهٔ بعدی، قهرمان فیلم دچار عشق ناخواسته‌ای نیز می‌شود که در این فیلم این فرمول نیز رعایت شده بود. البته شاید خستگی آخر شب در سینمای رسانه هم در قضاوت بی‌حس بودن فیلم موثر باشد. ولی در مجموع فیلم "پوسته" فیلمی نیست که در گیشه هم موفق باشد و به احتمال قوی به آرشیو فیلم‌های پشت اکران فیلمی دیگر افزوده شد.


 
روز ششم: زندگی بدون عشق امکان‌پذیر نیست.
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧  

فیلم اول: زمانی برای دوست داشتن؛ ابراهیم فروزش.

فیلم ملودرام فروزش در باره بچه‌های معلولی است که در خانواده‌های آموزش ندیده زندگی می‌کنند و زندگی آنان تحت‌تاثیر بچهٔ سالم خانواده و در قیاس با آنان بسیار رقت‌بار می‌شود. در طول داستان فیلم با پدری نا‌آگاه و ظالم، مادری منفعل و دو فرزند آنان می‌شویم: یکی از لحاظ جسمی سالم ولی لوس و خودخواه به نام افشین و دیگری دارای معلولیت جسمی ولی باهوش و مودب به نام بابک. بابک پسری است که به دلیل معلولیت از تحصیل محروم می‌شود و در گوشه‌ای از خانه به صورت زندانی درمی‌آید. همراهی هم‌کلاسی افشین و در نهایت معلمی دلسوز باعث می‌شود تا بابک با دنیای مدرسه آشنا شود وخواندن و نوشتن و حساب‌کردن بیاموزد. لحظات بسیاری در فیلم بود که نشان می‌داد شخصی با سابقهٔ‌ سالیان بسیار کار در زمینهٔ کودکان پشت دوربین و در مقام کارگردان قرار گرفته است. ابراهیم فروزش را با دو فیلم دیگرش می‌شناسم: فیلم تحسین‌شدهٔ "کلید" و فیلم زیبای "بچه‌های نفت". این فیلم در مقایسه با فیلم‌های خانم پوران درخشنده – که آخرینش دو سال پیش به نام بچه‌های ابدی در مورد کودکان با سندرم دان بود – بسیار خوش‌ساخت‌تر و تاثیرگذارتر بود. باورکردن حضور "علی شادمان" - کسی که بازی شیرینی از خود در آخرین فیلم مرحوم ملاقلی‌پور یعنی "میم مثل مادر" به جا گذاشته - در نقش سخت معلول جسمی تا زمان جلسه پرسش و پاسخ برایم بسیار سخت بود. در مجموع بچه‌های فیلم بسیار خوب بازی کرده بودند.

فیلم دوم: صداها؛ فرزاد موتمن.

دو فیلم بیشتر از آقای موتمن ندیده‌ام: یکی "جعبه موسیقی" که امسال در کانون فیلم معناگرا دیدم و دیگری همین فیلم. این فیلم که بسیار دور از فضای فیلم "جعبهٔ موسیقی" است، در ژانر فیلم‌های جنایی یا به نوعی نوآر قرار می‌گیرد. با این که فیلمنامهٔ فیلم و در کل شروع چند سکانس ابتدایی فیلم را که داستان تک تک ساکنان یک آپارتمانی را نشان می‌دهد که در آنجا جنایتی صورت می‌گیرد، بسیار پسندیدم، ولی از نیمهٔ دوم فیلم که در حقیقت ارجاع به زمان گذشتهٔ داستان ساکنان آپارتمان بود، دیگر جذابیتی برای پیگیری مخاطب نداشت؛ چرا که تماشاگر همهٔ آنچه را که در نیمهٔ دوم فیلم اتفاق می‌افتد اعم از دعوای دختر با مادرش بر سر مسائل ازدواج و ترک خانه، حضور زنی که از شوهر صدابردارش به دادگاه شکایت کرده و حضور رضا در خانهٔ شوهر سابق رویا و جشن ازدواج رضا با رویا را می‌داند و به عنوان دانای کل بر همه ماجرا مسلط است. این پیش و بیش آگاهی از ماجراها، فیلم را از رمق انداخته و باعث افت شدید آن در نیمه دوم شده است. کارگردانی فرزاد موتمن، طراحی صحنه، بازی‌های خوب بازیگران و فیلمبرداری هوشمندانه از نکات مثبت فیلم به شمار می‌رفت. استفاده از گوینده برای تیتراژ ابتدایی فیلم و خواندن اسم همهٔ عوامل فیلم مثلا چه جذابیتی داشت؟ چون اسم فیلم "صداها" بود باید این اتفاق می‌افتاد؟ یا این که یکی از شخصیت‌های حاضر در فیلم استودیوی صدای خانگی در آپارتمان برپا کرده بود؟

فیلم سوم: حیران؛ شالیزه عارف‌پور

تلخی فیلم "حیران" را می‌توان از چند جنبه نگاه کرد: اول این که چه می‌شود که دختری ایرانی به پسری افغانی دل می‌بندد و دیگر این که دلداده‌ها، حتی اگر ازدواجی زود هنگام داشته باشند و زود هم بچه‌دار شوند، طبق رسم چنین فیلم‌هایی، به هم نمی‌رسند و حیران می‌شوند. استفاده از لوکیشن‌های شمال ایران، فیلمبرداری خوب، و آخرین بازی‌ به یاد ماندنی خسرو شکیبایی و کارگردانی تقریبا بی‌نقص کارگردان، نتوانسته داستان نچندان دلچسب فیلم را نجات دهد. استفاده نکردن از لهجه غلیظ فارسی دری – افغانی - در فیلم به نظرم تمهیدی بوده از طرف فیلمساز تا به جای توجه به ملیت "حیران" پسر افغانی داستان فیلم که نوعی دافعه در تماشاگران ایرانی ایجاد می‌کند و برای گیشه چندان خوب نیست، به مسائل اساسی‌تر مثل عشق‌های این چنینی که چون آتش و پنبه زود گر می‌گیرد، بپردازد. زیبایی فیلم‌هایی از این دست که چنین سو‌ژه‌هایی را برمی‌گزینند، پرهیز هر چه بیشتر از وصال است. وصالی که در فیلم حیران صورت گرفت و زود بچه‌دارشدن آنان، بیشتر نمایش نوعی حماقت در بین دختران و خانواده‌های ایرانی است تا عشقی آتشین و مسائل بعدی آن. عشقی که به طور مثال در فیلم زیبای "باران" شکل می‌گیرد و معشوق لام تا کام حرف نمی‌زند و به قول اسپلبرگ در مراسم تقدیری که از مجیدی صورت گرفت: " تنها فیلمی است که عاشق و معشوق کلامی رد و بدل نمی‌کنند و عشق در سکوت می‌گردد." بسیار تاثیرگذارتر است. البته آنجا برعکس فیلم حیران کارگری ساده عاشق دختری افغانی شد. به نظرم حادثهٔ پایانی فیلم که بسیار اتفاقی بود، بیشترین ضربه را به فیلمنامه زده است. با این که مشاور لهجه افغانی فیلم در جلسه پرسش و پاسخ، همراه با کارگردان و بازیگر همین نقش اصرار داشتند که لهجهٔ افغانی استفاده شده در فیلم درست و به جاست، ولی هیچگاه تماشاگران حاضر در جلسه قانع نشدند. بهترین لهجه‌ای که می‌توانست انتخاب شود برای یک افغانی اتفاقا لهجه مشاور بود و بهترین بازی را هم شاید ایشان می‌توانست در فیلم اجرا کند، چون یک افغانی فقط لهجه‌اش نیست که او را از یک ایرانی متمایز می‌کند، بلکه نوع نگاه و خیره شدن او و حرکات بدنش زمین تا آسمان با یک ایرانی فرق دارد؛ این نکاتی بوده که کارگردان در انتخاب بازیگر از آن غافل بوده است.


 
روز پنجم: کمترین عیار
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧  
 عیار۱۴؛ پرویز شهبازی.
 

قبل از نمایش فیلم "عیار۱۴" اکثر منتقدان و نویسندگان حاضر در سینما فلسطین توقع داشتند که فیلمی در حد و اندازهٔ "نفس عمیق" فیلم قبلی "پرویز شهبازی" ببینند؛ ولی بعد از نمایش نظر اکثریت کسانی که با ایشان هم‌صحبت شدم این بود که فیلم قبلی فیلمساز چیز دیگری بود. چیز دیگری بود یعنی اینکه توقع تماشاگران تخصصی یا منتقدان این بود که حداقل کارگردان بتواند در حد و اندازهٔ‌ همان فیلم حرف برای گفتن داشته باشد، همان رکورد را حفظ کند و بلکه بتواند گامی فراتر از آنچه قبلا ساخته بردارد؛ ولی هیچکدام از این توقعات برآورده نشد. داستان و فضای فیلم – به قول دوستم سیروس رنجبر - با نگاهی به فیلم معروف "ماجرای نیم‌روز" فیلمی در ژانر وسترن ساختهٔ "فرد زینه‌مان" شکل گرفته بود. در آنجا کلانتری تنها در شهری که از ترس مجرمان خالی از سکنه می‌شود، سعی می‌کند تا در برابرشان قدعلم کند و در این کار نیز موفق می‌شود. در فیلم "عیار۱۴" محمدرضا فروتن به جای گری کوپر قرار گرفته، ولی آنجا شخصیت با شجاعت درونی که نمود بیرونیش ایستادن و مقاومت کردن و در نهایت پیروز شدن است به ما معرفی می‌شود و در اینجا ترسویی – طلافروش -  سعی دارد تا از شهری فرار کند که مجرمی تازه از زندان آزاد شده به خیالش قصد جان او را دارد. توهم فروتن در برابر رفت و آمدهای مجرم – کامبیز دیرباز – به طلافروشیش خاطرات او را بازسازی می‌کند؛ یعنی هنگامی که مجرم مقدار طلای زیادی به مغازهٔ او می‌آورد و با کاغذ خریدی تقلبی قصد فروش آن را دارد و فروتن او را لو داده تا به زندان بیافتد و دوران محکومیتش را بگذراند. ادامهٔ فیلم در فضای شهری که در محاصرهٔ برف قرار گرفته و قصد فرار فروتن و بدشانسی‌های او خلاصه می‌شود. اتفاقا همکار  فروتن – احسان – با مجرم در مسافرخانه‌ای هم‌اتاق می‌شوند. در اواخر فیلم درمی‌یابیم که مجرم داستان فیلم، آدم بدی نیست و او فقط برای خریدن گوشواره‌ای برای دختر ده ساله و تنهایش قصد داشته به طلافروشی برود نه انتقام از طلافروش، که این خواسته‌اش نیز توسط احسان دوست فروتن برآورده می‌شود. فروتن همراه با معشوقه‌اش هنگام فرار کردن دچار حادثه می‌شود و می‌میرد. تماشاگر مردن فروتن را در ابتدای فیلم دیده است: هنگامی که جنازه‌اش در وانت‌باری حمل می‌شود و بنابراین باید بیابد که چرا او مرده است، بنابراین خیالش راحت است که هر راهی که طلافروش برگزیند به مرگ حتمی او منجر می‌شود و بنابراین زیاد عنصر انتظارآفرینی در اینجا نقشی ندارد و فضاسازی فیلمساز است که او را یاری رسانده تا فیلمی متوسط را سر و سامان بدهد. در دوجا زن اصلی طلافروش ترسو، اشاره به خراب بودن گرم‌کن شیشه عقب پرایدش می‌کند، حدس من به خصوص بعد از تعویض ماشین پژو با پراید به خاطر بنزین نداشتن در آن هوای سخت برفی، این بود که همان چیزی بلای جان طلافروش طماع می‌شود که به آن توجه نمی‌کرد؛ ولی چنین مهندسی در فیلمنامه صورت نگرفته بود و در اجرایی ضعیف با آتش گرفتن ماشین پراید و تانکر بنزین، طلافروش می‌میرد. فضای سرد فیلم با بازی سه بازیگر اصلی مرد گرم شده بود، اما در این میان بازی درونی و زیرپوستی "کامبیزدیرباز" قابل تحسین بود، شاید او برنده بهترین بازیگر نقش مکمل در جشنواره امسال باشد. موسیقی انتخابی انتهای فیلم، همراه با پلان یک دقیقه و نیمی که بنابه گفتهٔ فیلمساز به کارگردانی کیارستمی بوده است، برایم بسیار جذاب بود؛ گویی زندگی انسان حقیر به دنبال مادیات و بنابراین ترسو را به خوبی برایم مرور می‌کرد. حضور نیافتن کارگردان در جلسهٔ پرسش و پاسخ منتقدان و خبرنگاران در سینمای رسانه، برای همه سؤال برانگیز بود، گرچه در بولتن خبری او گفته بود:" می‌ترسم خجالت بکشم."


 
روز چهارم: نگاه ملی، بومی، محلی، جهانی.
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧  

فیلم: زادبوم؛ ابوالحسن داودی.

زاد بوم از معدود فیلم‌هایی است که در این سال‌ها با محور قرار دادن هویت ایرانی، گسست نسل‌ها بر اثر وقوع انقلاب در ایران، مهاجرت و بازگشت به ریشه‌ها ساخته شده است. در فیلم نیز زندگی "لاک‌پشت‌ها" – اسم قبلی فیلم – به صورت تمثیل‌وار ارتباطی عمیق با زندگی کسانی دارد که در داستان فیلم شاهد ماجراهای مختلفشان هستیم. زن و شوهری که دو راه متفاوت را بعد از جدایی عاطفی از هم انتخاب کرده‌اند: شوهر رزمنده‌ٔ سابق و دوست برادر همسرش، اکنون در تلاش است برای به دست آوردن مشاورت رئیس‌جمهوری که در انتخابات کاندید شده به هر کاری دست بزند، مثلا یکی از طرح‌هایش ساختن کیک بزرگی است که هر کدام از تکه‌های آن استانی از کشور باشد، ولی ورق برمی‌گردد و بر اثر حملهٔ گروه‌های فشار به دفتر تبلیغات کاندیدای ریاست جمهوری، همه‌ٔ نقشه‌ها نقش بر آب می‌شود. شوهر سکتهٔ مغزی می‌کند و نیمی از بدنش فلج می‌شود. "امیرعلی" پسر خانواده در آلمان به همکاری با مادرش مشغول است. او با ارتباطی که با خانوادهٔ دانشمندی آلمانی برقرار می‌کند، درمی‌یابد که لاک‌پشت‌هایی که سی سال پیش – زمان وقوع انقلاب اسلامی ایران – پلاک‌گذاری شده‌اند، به زودی طبق نظریهٔ او بایستی به جزیره بازگردند و مجدد به تخم‌گذاری در همان جزیره‌ٔ قشم بپردازند. اگر چنین اتفاقی بیافتد، بعد از سی‌سال این نظریه به اثبات می‌رسد. مادر خانواده که خود دانشمند است و برای تحقیق و حفاظت از همان لاک‌پشت‌ها در جزیرهٔ قشم مشغول به کار است، بالاخره لاک‌پشتی پلاک‌گذاری شده می‌یابد که در جزیره تخم‌گذاری می‌کند. او با کشف این قضیه به اثبات نظریهٔ دانشمند آلمانی کمک می‌کند. او سعی دارد تا با متقاعد کردن مسئولین حفاظت محیط زیست جزیره، میکروچیپ‌هایی را وارد ایران کند تا بتواند با تزریق آن‌ها به نوزادان لاک‌پشت بعدها از طریق ماهواره رد آن‌ها را پیگیر باشد. با سکته‌کردن شوهر خانواده – مسعود رایگان – زنش – رویا تیموریان - کار تحقیق را رها کرده به تهران می‌آید و او را که دیگر بی‌کس و تنها شده به جزیرهٔ قشم می‌آورد. بالاخره متوجه می‌شویم که شوهر با بی‌وفایی که نسبت به پدرش، زنش و فرزندانش داشته، باعث گسست خانواده شده است. زندگی دختر خانواده هم که با شوهر جوان و خائنش در دبی زندگی می‌کند در آستانهٔ نابودی است. او که اکنون حامله است، خیانت شوهر را تحمل نمی‌کند، بالاخره به تهران بازمی‌گردد تا از آنجا به کشور کانادا مهاجرت کند. در خانه‌ٔ مادرش، مادر او به سراغش می‌آید تا از او حمایت عاطفی کند. این هم‌زمان است با بازگشت پسر خانواده از آلمان به قشم تا به کمک مادرش بتواند به تحقیق او کمک کند. امیرعلی پدر خانواده ‌را آنجا می‌یابد و او درمی‌یابد که چرا لاک‌پشت‌ها سر از تخم و زیر خاک بیرون نمی‌آورند. هوا گرم نیست و خاک سرد است، آنان به هر وسیله‌ای محل تخم‌گذاری را با آتش گرم می‌کنند، تا بالاخره لاک‌پشت‌ها سر از خاک درآورده و به سوی آب دریا روانه ‌شوند. حضور و زندگی پدربزرگ خانواده – عزت‌الله انتظامی - که سرهنگ اخراجی یا بازنشسته اجباری نیروی دریایی ایران است در آلمان، در ارتباط با نوه‌اش امیرعلی روشن می‌شود. او نیز با پدر خانواده – که زمانی ظاهرا انقلابی دو‌آتیشه‌ای بوده - مشکل داشته و تن به مهاجرت داده و اکنون خاطرات خود را از دوران زندگی خود می‌نگارد، در قایقی کوچک با یادگارهای گذشته‌اش روزگار می‌گذراند و از راه باغبانی در آلمان درآمدی مختصر کسب می‌کند.

این حجم از داستان در زمان طولانی دو ساعت و ریتم کند تعریف ماجراها، حوصلهٔ تماشاگر را سرمی‌برد. به نظرم  فیلنمامه‌نویس یا کارگردان می‌تواند – یا می‌توانست - کل ماجرای دختر خانواده که ازدواجش باز هم نمودی از وجه مصالحه قرار دادن پدر خانواده برای کسب منفعت بیشتر است را حذف کند، تا فیلم کمی نفس بکشد؛ خطاهای پدر خانواده با ماجراهای دیگر کاملا به تماشاگر فیلم اثبات می‌شود و باور کردنی است و دیگر انقدر لازم نیست پیاز داغش را بیشتر کنیم. بی‌شک برداشتی که از فیلم می‌شود، می‌تواند به شدت سیاسی و درحوزه‌ٔ آسیب‌شناسی انقلاب‌ها و تحولات بعد از وقوع آن قرار بگیرد. جدایی انسان‌ها – پدرها از پسرها، دختر از مادر، و شوهرها - به خاطر اختلاف عقیده و آرمان‌ها، منفعت‌طلبی صرف انقلابیون، تطهیر نسبی نسل پیش از انقلاب، سیاست‌پیشگی و فرصت‌طلبی انقلابیون سابق و مسئولین فعلی... کمترین نکات سیاسی و اجتماعی است که می‌توان از فیلم برداشت کرد. در دیالوگی بین امیرعلی و پدرش در جزیره قشم، وقتی که لاک‌پشت‌ها سر از تخم بیرون نمی‌آورند می‌شنویم "باید به آنها گرما رسوند تا سر از تخم دربیاورند." اشاره‌ای است به وضعیت جوانان و نوجوانان حاضر در ایران که باید به آنها دمی از گرمای دموکراسی و آزادی رساند تا بتوانند با رهایی از پیلهٔ خود زندگی آزادی را در اقیانوس جهان معاصر تجربه کنند؛ اصلا اگر این گرما نباشد، هیچ‌گاه این نسل سر از پیله خود در نمی‌آورند و در جا می‌گندند و می‌پوسند، اگر آن‌ها را رها کردیم، امیدی هست تا بعد از سی‌سال به لانه خود بازگردند. نمی‌دانم چرا در طول دیدن این فیلم یاد فیلمی قدیمی از مجید محسنی افتادم به نام "پرستوها به لانه بازمی‌گردند"(۱۳۴۲). آن فیلم نیز که به نظر فیلمی فرمایشی و در راستای اهداف نظام سابق و هم زمان با انقلاب سفید شاه و ملت ساخته شد، بازگشت مهاجران به خاک وطن – یا به قول آقای ابوالحسن داودی "زادبوم" - را تشویق می‌کرد. در آن سال فیلم مرحوم محسنی جایزهٔ دو شیر برنز را از جشنوارهٔ فیلم‌های هنری، آموزشی، تربیتی، جهان‌شناسی! ربوده بود؛ همان‌گونه که می‌توان پیش‌بینی کرد امسال نیز فیلم "زادبوم" ابوالحسن داودی جایزهٔ نگاه ملی را از بیست و هفتمین جشنوارهٔ بین‌المللی فیلم فجر کسب کند.


 
روز سوم: در جستجوی حقیقت بیست
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧  

فیلم اول: بیست ؛ عبدالرضا کاهانی

عبدالرضا کاهانی با کارگردانی سومین کار خود، نشان داد که عزم جزم کرده تا راه فیلم‌های صاحب سبک و آرام را ادامه دهد. گرچه فیلمنامهٔ فیلم "بیست" با مشاورتی که با یک نمایشنامه‌نویس چون "حسین مهکام" داشته، بیشتر شبیه نمایشی در چند پرده است، ولی نفوذ تدریجی فیلم و نشست آن در ذهن تماشاگر این خاصیت را دارد که سئوالاتی را برای فکر و ذهن او باقی بگذارد. کاهانی با بهره‌گیری از بازیگران قابلی چون پرویز پرستویی، مهتاب کرامتی، فرشته صدرعرفایی، علیرضا خمسه و حبیب رضایی... توانسته ظاهر کارش را مقبول جلوه داده و در باطن نیز حرف خود را به راحتی به مخاطب منتقل کند. اگر قصد کارگردان فقط انتقال حس همدردی و هم‌یاری کارگران یک رستوران رو به تعطیلی باشد، به نظرم در این امر او موفق عمل کرده است. فیلنمامهٔ کار به نظرم صاحب شخصیت اصلی و محوری نبود و آقای سلیمانی با بازی پرستویی و به خاطر برجسته بودن همیشگی بازی اوست که به چشم بیشتر می‌آید. همه‌ٔ داستانک‌هایی که در فیلم از زبان کارگران می‌شنویم، تا حدودی گذشتهٔ سخت و حال سخت‌تر آنان را به ما نشان می‌دهد. شخصیت پسر سلیمانی صاحب رستوران نیز تا حدودی گذشتهٔ ناموفق او را پیش چشممان می‌آورد. توجه به جزییاتی مثل عادت‌های وسواسی سلیمانی برای نظم بخشیدن به اشیاء اطرافش، معلول بودن یکی از دست‌های آشپز رستوران، اجرای بیشتر مراسم عزا تا عروسی در رستوران کوچک سلیمانی و... نگذاشته تا شخصیت عناصر فیلم تک بعدی باقی بماند؛ چراهایی که از هر کدام از این جزییات در کل فیلم از ذهن تماشاگر می‌گذرد، البته می‌تواند پاسخ‌های متفاوتی داشته باشد و همین تفاوت‌ها باعث شد تا فیلم کاهانی از سطحی نازل به سطحی قابل قبول اکثر مخاطبان ارتقاء پیدا کند.

فیلم دوم: شکوفه‌های گیلاس؛ دوریس دوری ، آلمان ؛ بخش: درجستجوی حقیقت.

زن و شوهری آلمانی چند روزی را کنار فرزندشان در برلن می‌گذرانند. ناگهان زن فوت می‌کند و شوهر باقی می‌ماند با خاطرات زنش و آرزو و میل همیشگی او برای دیدن نمایش‌های نو ژاپنی و کوه فوجی‌یاما. شوهر با سفر به توکیو و مستقرشدن در خانهٔ پسرش و بردن تمام یادگارهای همسر مرده‌اش، قصد می‌کند تا همراه او با همهٔ‌ جلوه‌های زیبا و جذاب این سرزمین آشنا شود. او بالاخره وقتی با کوه فوجی یامای در میان مه پنهان شده روبرو می‌شود که با نمایشی کابوکی که زنش به آن بسیار علاقه داشت، در پای آن می‌میرد. فیلم با روانی این حکایت ساده را بیان می‌کرد و سعی در پیچیده‌تر کردن نشانه‌ها و اشارات عرفانی شرقی ندارد. به نظرم انتخاب اسم "در جستجوی حقیقت" به جای "سینمای معناگرا" برای این بخش از جشنواره فیلم فجر انتخاب بهتری بود.


 
روز دوم:همه مشکلات ستارگان
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧  

فیلم اول: "وقتی همه خوابیم" ، بهرام بیضایی ، سینما فلسطین ، سانس اول : ۱۰ صبح.

 

"وقتی همه خوابیم" عنوان زیرکانه‌ایست که استاد بهرام بیضایی بعد از ساخته نشدن "لبه پرتگاه" انتخاب کرد، که با یک تیر دو نشان بزند: هم فیلمی ساخته باشد در بارهٔ شیوهٔ دشوار فیلم‌‌سازی در این روزگار و هم فیلمی ساخته باشد از فیلمنمامه‌ای شسته رفته که خود قصد داشته تا بسازد. فیلم تا سی دقیقهٔ ابتدایی فیلمی است بیضایی‌وار مثل سگ‌کشی با داستانی گیج‌کننده که سر در آوردن از آن کمی دشوار بود؛ ولی ناگهان با پشت صحنهٔ فیلم روبرو می‌شویم، پشت صحنه‌ای که جنگی نابرابر بین کارگردانی صاحب سبک و هنری با تهیه‌کنندگان و سرمایه‌گذارانی که جهت هر چه پرشدن بیشتر جیب‌شان به سینما روی کرده‌اند. از همین‌جا فیلم در فیلمی اتفاق می‌افتد بامزه، حضور سرمایه‌گذارانی که می‌خواهند فیلم کارگردان را با بازیگران تحمیلی خود به روندی بیاندازند که روند کنونی فیلم‌های پرت روزگار ماست. دو سرمایه‌گذار عمده که تهیه‌کنندگان نیز سعی دارند تا کارگردان را مجاب به پذیرش آنان کنند، روند فیلم را تغییر داده و سرآخر کارگردان را با جوانی خام و نپخته تعویض می‌کنند و کارگردان سرگردان نیز به جمع بازیگران اخراجی‌اش می‌پیوندد. اما پایان داستان را بیضایی برایمان تعریف می‌کند، پایانی که در صورت کارگردانی کارگردان اصلی می‌توانستیم شاهدش باشیم. در کنار سینمای سوخته که شماره موبایل کاملی نیز روی آن نوشته شده است – و شاید شماره موبایل سرمایه‌گذاران فیلم یا کارگردان باشد – خودکشی خود خواسته‌ای اتفاق می‌افتد که گویی خودکشی سینمای هنری و حرفه‌ای چون سینمای بیضایی است. بازی‌های بازی‌گرانی چون حسام نواب صفوی، شقایق فرهانی، و به خصوص همسر بیضایی مژده شمسایی در نقش اصلی توانسته بود، بهترین جلوه را به کار بدهد. با دیدن این فیلم یاد یکی از فیلم‌های دیگری افتادم که سه سال پیش توسط فریدون جیرانی ساخته شد و در آنجا نیز تهیه‌کنندگان به نوعی دیگر مورد حمله فیلمساز قرار گرفته بودند:ستاره جلد یک:‌ ستاره می‌شود. در همان زمان نیز نوشتم که جرات ساخت چنین فیلمی در همان برهه نیز هم قابل تقدیر و هم غیرقابل پخش بود. اتفاقی که افتاد هیچ‌گاه آن فیلم اکران نشد. فیلم بیضایی علاوه بر حمله به تهیه‌کنندگان و سرمایه‌گذاران، مطبوعات و اصناف سینمایی را نیز در فیلم مورد نوازش قرار داده است. مطبوعات سینمایی که بیشتر منتظر خبرهایی زرد هستند و به جای حل معضل و دفاع از یک بازیگر و یا کارگردان به پیچیده‌تر کردن موضوع می‌پردازند و اصنافی که به ندرت  توانسته‌اند مثلا از حقوق پایمال شدهٔ یک بازیگر یا کارگردان دفاع کنند. گله‌ای که بیضایی در ابتدای جلسه مطبوعاتی کوتاهی که در سینما فلسطین برگزار شد نیز از مطبوعات و رسانه‌ها کرد، که چرا وقتی که فیلمی مثل "لبه پرتگاه" ساخته نشد، به این موضوع پرداختند که بیضایی توقعش بالاست و نمی‌تواند فیلم بسازد. همان‌گونه که در آستانه جشنواره نگاشتم حضور بهرام بیضایی با فیلم "وقتی همه خوابیم" غنیتمتی است که در این دوره نصیبمان‌ شده و امیدوارم این حضور در سال‌ها بعد ادامه داشته باشد و کار به هفت سال و هشت سال بعد نکشد.

 

فیلم دوم: سوپر استار. تهمینه میلانی ، سانس چهارم. ساعت : ۱۹.

 

می‌توان "سوپراستار" را به نوعی مرتبط با فیلم "وقتی همه خوابیم" بیضایی دانست. در فیلم خانم میلانی بازیگر معروفی که به انواع خلافکاری به خاطر موقعیتش دست می‌زند و بیشترین ارتباط را با خانم‌های ثروتمند و غیره دارد، مشروبات الکلی مصرف می‌کند ، سیگار می‌کشد، ناگهان با دختری به نام "رها" آشنا می‌شود که خود را دختر بازیگر معرفی می‌کند. دختری نامشروع که از روابط پنهانش با زنی در شانزده سالگی شکل گرفته است. این دختر مانند مرشدی آستین بالا زده و دست به هدایت! بازیگر خلافکار قصهٔ فیلم می‌زند. بازیگر هم اندک اندک به راه راست هدایت می‌شود و سرآخر با برخورد بدی که با مرشدش می‌کند،  او را از خودش می‌راند، ولی سوپراستار به خطای خودش پی‌ برده به دنبال "رها" می‌رود. ولی افراد کمی سراغی از او دارند و در جاده‌ای سوپراستار فیلم به دنبال رهاست که فیلم پایان می‌گیرد. اول ارتباط فیلم خانم میلانی با "وقتی همه خوابیم" بیضایی : در فیلم بیضایی هم سیستم ستاره‌پروری مورد نقد فیلمساز به شکل و نگاه خاص خودش صورت  پذیرفته و در اینجا نیز شخصیت‌پردازی که از یک سوپراستار سینمایی شده به نوعی موید نگاه بیضایی به این معضل فعلی سینمای ایران است. دوم ارتباط فیلم خانم میلانی با جریانی به نام سینمای معناگرا و یا اسم جدیدش در جستجوی حقیقت که در جشنواره امسال باب شده است، ارتباطی تحمیلی است که این تحمیل در ساختار فیلمنامه و فیلم نیز به شکل منفی موثر بوده است. فیلم از جذابیت‌های خاص فیلم قبلی ایشان که اکران شد و فروش فوق‌العاده‌ای هم داشت یعنی "آتش بس" بسیار فاصله گرفته است و سرآخر نیز به ورطهٔ دیالوگ‌های شعاری می‌افتد که خنده و سوت‌کشی تماشاگران محترم سینما فلسطین را موجب می‌شود. ایشان در جلسه پرسش و پاسخ نیز اشاره‌ای تلویحی به این قضیه داشت که متوجه شدند در سیاست‌های کنونی سینما، صحبت در باره‌ٔ احقاق حقوق زنان و ... جایی ندارد، بنابراین بهترین راه را این دانسته‌اند که فیلمی هم‌گام با سیاست‌های فعلی سینما بسازند تا تجربه‌ای کسب کرده باشند. همین هم‌گامی نیز چون از دل برنیامده است لاجرم نیز بر دل نمی‌نشیند.سوم تصویر کردن بازیگر ستاره‌ای در سینمای ایران که به هر خلاف پیدا و پنهانی دست می‌زند، به نظرم نوعی خودزنی و بی‌احترامی به پیکره‌ٔ ضعیف آن است. گرچه نگارنده یا هر کسی که کمی با ساختار فعلی سینمای بدنهٔ ایران آشنا باشد، این اعمال را از یک سوپراستار بعید نداند، ولی نشان دادن آن به شکل آشکارا در داستانی این‌چنینی بهانه به دست اشخاص بسیاری می‌دهد که منتظرند تا به نوعی خوداعترافی از همین سینما کسب کنند، تا طومار این شکل نم‌بند سینما را نیز ببندند. ای کاش خانم میلانی وقتی نمی‌توانند حرف‌های دل‌شان را بزنند، چند سالی سکوت کنند تا سیاست‌ها تغییر کرده و دوباره به جنگ‌شان با مردها ادامه دهند! گرچه خودشان در جلسه پرسش و پاسخ معترف بودند بهترین دوستانشان از میان مردها هستند تا زن‌ها.


 
روز اول: تنهای تنها
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧  

هر شب تنهایی؛ رسول صدرعاملی

صداقت رسول صدر عاملی در هشتمین فیلم خود و دومین فیلم از دومین سه گانه‌اش که در بارهٔ موضوع زیارت امام رضا(ع) ساخته است بیشترین جلوه را دارد. گرچه در دیگر کارهای صدرعاملی هم همین صداقت وجود داشت، ولی در برخورد با موضوعی مذهبی‌تر تا اجتماعی‌تر او توانسته آن سادگی همیشگی را حفظ کند. البته لطمه‌ای که کارهای سفارشی این‌چنینی به پیکرهٔ هر اثر هنری می‌زند، معمولا حفظ چارچوب در همان حیطهٔ تعریف شده است؛ اما صدرعاملی با حفظ همان کلیشه توانسته بود در "هر شب تنهایی" حرف خود را نیز بزند. داستان فیلم که بر حول محور امید به شفا و معجزه  دور می‌زد، با ورود دختر بچه‌ای که در حرم گم شده است رنگ و بوی حکایت هم‌دلی و هم‌زبانی را می‌گیرد که حضرت مولانا اولی را بر دومی ارجح می‌داند. با این که عطیه با همسرش هم کلام است، ولی هم‌دلی چندانی بین آن‌ها وجود ندارد، ولی هم او در برخورد با کودکی که کلامی از حرف‌هایش را نمی‌فهمد، احساس همدلی می‌کند و همین باعث می‌شود، در پایان هم‌نوا با فضای روحانی حرم امام رضا به سمت ضریح مبارک حرکت کند. ای کاش فیلم در همین لحظه به پایان می‌رسید و صحنه‌ٔ حضور عطیه – لیلا حاتمی – در قطار و نشان دادن عکس یادگاری‌اش به دروبین و نگاه طولانی‌اش به دوربین حذف می‌شد، تا فیلم پایان موثرتری می‌یافت. البته حذف بسیاری از منولوگ‌ها – یا در واقع نوشته‌های عطیه جهت برنامهٔ رادیویی یا تلویزیونی‌اش – در فیلم نیز می‌توانست، آرامش و سکوت را جایگزین توصیه‌های اخلاقی صریح و شعاری نویسنده فیلنمامه به بینندگان محترم بکند. البته همان‌طور که رفت حضور تهیه‌کننده‌ای چون شبکه اول سیما این نصایح صریح را توجیه‌پذیر می‌سازد.

 


 
بیست و هفتمین جشن سینما
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧  

 در آستانه سی‌ام سال پیروزی انقلاب اسلامی، بیست و هفتیمن جشنوارهٔ بزرگ سینمایی ایران – و بلکه خاورمیانه - در حالی برگزار می‌شود، که سعی متولیان آن و هیئت انتخاب مستقلش در هر چه باشکوه‌تر برگزار شدن آن قابل تقدیر است. انتظار برای دیدن فیلم‌هایی از بزرگانی چون بهرام بیضایی، ابراهیم فروزش، واروژ کریم مسیحی، ابوالحسن داودی، تهمینه میلانی، پرویز شهبازی، رسول صدرعاملی و اصغر فرهادی و...در این جشن بزرگ خود حاصل سیاست حداقل این چند سال است که سعی شده تا از همه قشر و طیف فکری بتواند در این جشنواره حضور داشته باشند. با اینکه می‌دانم جای ابراهیم حاتمی‌کیا، مجید مجیدی، کمال تبریزی، مازیار میری، سامان مقدم و...از نسل بعد از انقلاب و کسانی مثل بهمن فرمان‌آرا، داریوش مهرجویی و...از نسل قبل از انقلاب فیلم‌سازان، در این میان خالی است، ولی همین که بازهم می‌توانیم با مسالمت دور هم‌دیگر جمع شویم و در سرمای زمستان تحمل سرما و ایستادن در صف فیلم و کارگردان و بازیگر مورد علاقه‌امان را به جان بخریم، در سالن‌های تاریک جشنواره به دنبال جایی برای نشستن و دیدن فیلم مورد علاقه‌امان باشیم، و خلاصه حکم اندیشه را بر ستیز مقدم بدانیم؛ باید خدا را شاکر باشیم. انتظار دیدن فیلم از کسانی که امسال حضور دارند، انتظار شیرینی است؛ چرا که آن‌ها سالیان عمر ما را با هنرشان، با مرارتهایشان، با تحمل‌شان، با پایداری‌شان معنی داده‌اند و زنده نگه‌داشته‌اند. بیضایی که همسن نگارنده‌ٔ این سطور تجربه فیلم‌سازی دارد، بی‌شک بیشترین فروغ را امسال به جشنواره خواهد بخشید. سال‌هایی که ما با خواندن فیلمنامه‌های هیچ‌گاه فیلم‌نشده‌اش روزگار می‌گذراندیم و تصور فیلم کردن فیلنمامه‌هایی چون : "حقایق در بارهٔ لیلا دختر ادریس"، "تاریخ سری سلطان در آبسکون"،" قصه‌های میرکفن‌پوش"،"شب سمور"،"آینه‌های روبرو"،"عیارنامه"،"طومار شیخ شرزین" و "دیباچه‌ٔ نوین شاهنامه" و ... برای ما و خودش یک رویا بود، او بدون خم آوردن به ابرو به راه خود ادامه می‌داد. او با ساختن "عمو سیبیلو"یی کار فیلمسازی‌اش را شروع کرد که خاطره‌ٔ بسیار کسانی است چون من که در کودکی و نوجوانی به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان می‌رفتند و در سالن‌های کوچک آن مهمان آپارات شانزده آنجا می‌شدند و خاطرات شیرین کودکی را همراه با بچه‌های محله عمو سیبیلو مرور می‌کردند، همراه آنان می‌خندید و همراه آنان در پایان فیلم فریاد می‌زدند: "عمو بی‌سبیل". بعدها او چند فیلم متفاوت دیگر مثل "رگبار"، "سفر"، "غریبه و مه" ،"چریکهٔ تارا" را در غوغای فیلمفارسی آن سال‌ها ساخت. فیلم‌هایی که به نوعی پایه‌گذار سینمای متفاوت بعد از انقلاب شد، ولی همواره این واقعیت کتمان شده است. نمایشنامهٔ "مرگ یزدگرد"ش زمانی توانست به فیلمی در تلویزیون تبدیل شود که حکومت شاهی سرنگون شده بود. طرفه‌ آن که شروع دوبارهٔ فیلمسازی او بعد از انقلاب – فیلمی که توانست بالاخره بعد از جنگ اکران شود - باز هم با همکاری با کانون شکل گرفت؛ نگاه متفاوتی که او به حماسهٔ‌ دفاع از مام میهن داشت، به شکلی نمادین و زیبا در دو شخصیت "باشو" و "نایی" متبلور گشت. بعدها فیلم‌های "شاید وقتی دیگر" و "مسافران" و "سگ‌کشی"‌اش هر کدام جلوه‌ای از حرف‌های او در این سالیان است. البته سلیقه نویسنده‌ٔ این مطلب کوتاه همواره "باشو غریبهٔ کوچک" و "مسافران" که در آن‌ها همبستگی و امید به زندگی موج می‌زند را بیشتر از کارهای دیگرش پسندیده است. ولی هر چه باشد بیضایی فیلمنمامه‌نویس و فیلمساز و نمایش‌نامه‌نویس و پژوهش‌گر و کارگردان بزرگی است که حتی فیلم‌نساختنش، کارگردانی‌نکردنش هم نمی‌تواند به او بهانه‌ای بدهد تا به کنجی‌ بخزد و زمین و زمان را مقصر کم‌کاریش بداند، او همواره آماده‌ٔ ساختن و پیش‌بردن است. البته همان‌گونه که خواندن یک نمایشنامه یا فیلنمامه از او می‌تواند لذت بخش باشد، جان دادن به این کارها نیز به دست توانمندش همواره دیدنی است. خوش به حال ما که امسال بالاخره بعد از هفت سال بعد از آخرین ساخته‌اش، می‌توانیم شاهد فیلم دیگری از او باشیم: "وقتی همه خوابیم".


 
شهرآشوب،درویشی،گل آقا
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧  
 دیدن دوبارهٔ فیلم «شهرآشوب» - که اولین مرتبه در بیست و چهارمین جشنوارهٔ فیلم فجر دیده بودم – باز همان لذتی را برایم تداعی‌گر بود که پیشتر داشتم. بهترین خاطره از این فیلم انگار این پندار باطل بود که گویی حصار وحشتناکی را که سیمافیلم به دور خود کشیده تا از هر گونه نشان دادن ساز ایرانی و موسیقی اصیل و آواز و... اجتناب کند، شکسته شده و با دعوت استاد محمدرضا درویشی برای ساخت موسیقی این فیلم و خوانندگی همایون شجریان، گامی جدید به سوی پرهیز از تعصب بیهودهٔ نشان ندادن ساز و مخالفت با آواز ایرانی برداشته‌اند؛ ولی همان‌گونه که قابل حدس و پیش‌بینی بود، این فیلم که مسلما با هزینه‌ٔ هنگفتی به صورت سریال نمی‌دانم چند قسمتی توسط یدالله صمدی ساخته شده و آن سال هم جزو فیلم‌هایی بود که از طرف سازمان به عنوان نمونه کارهای تولیدی‌اشان به جشنواره فجر فرستاده بودند و جزو تولیدات پرهزینهٔ بزرگداشت گذشته‌گان فرهنگی این مرز و بوم در کنار دیگر سریال‌های تولیدی این سال‌ها قرار می‌گرفت، سر از نمایش‌های خانگی درآورد که به طور قطع هم نوعی رفع تکلیف برای پرهیز از نمایش سریال یا فیلم در تلویزیون بوده و هم برگشت سرمایه‌ای اندک که بابت فروش آن نصیب سیمافیلم می‌شود. اعتراض کارگردان کار نیز همچون دیگر اعتراض‌ها و نقدها و ایرادها به این سازمان عریض و طویل هیچ بردی نداشت. البته با دیدی منصفانه به غیر از موسیقی دلنشین کار، فیلمبرداری حساب شده و فیلمنامه‌ٔ باقی مانده از کار اصلی هم قابل توجه است. زندگی معین‌الدین کاشانی - که طبق تحقیقی که برای نوشتن متون چند قسمت از یادگاران ماندگار در مجموعهٔ‌ موج نور محمدمهدی رسولی جهت نوشتن مصاحبه‌گونهٔ غیاث‌الدین جمشید کاشانی داشتم - برادرزادهٔ غیاث‌الدین بوده و یار و یاور او در سمرقند هنگامی که الغ‌بیگ تیموری در آنجا حکومت داشته است. با اینکه در این فیلم به این قضیه اشاره‌ای نشده است و معین‌الدین را دوست و یار غیاث‌الدین شمرده‌اند، ولی به هر حال شرح زندگی معین‌الدین و مبارزهٔ او با حکومت تیموریان سوژهٔ جالبی است که در کنار اشاره به ساخت مسجد گوهرشاد توسط گوهرشادخاتون زن شاهرخ تیموری حاکم هرات، پایتخت ایران قرن نهم هجری، در مشهد و هنرپرور بودن این خاندان و در عین حال ظالم بودن آنان طبق معمول همه حکومت‌های ایرانی، و ظلم مغولان مجموعه‌ای را فراهم آورده بوده که قابل دیدن بوده و پیگیری. حضور یوسف اردکانی، یکی از شخصیت‌های خیالی فیلم که عشق عجیبی به آواز خواندن دارد، و راه یافتنش به دربار شاهرخ با کمک بایسنقر و آوازخوانی‌اش با همراهی موسیقی آن زمان و دیدن شخصیت بزرگی مثل استاد عبدالقادر مراغی (ابن‌غیبی) نیز همانگونه که رفت یکی از نکات مثبت فیلم است که در نهایت موجب پخش نشدن آن در تلویزیون و سر درآوردنش از نمایش خانگی است. عبدالقادر مراغی که از بزرگان موسیقی است و هنوز رسالاتی از ایشان باقی مانده است و حتی موسیقی معروف تیتراژ سریال امام علی نیز از شعر و صوت او توسط استاد فرهاد فخرالدینی استخراج شده بود، یکی از پایه‌های تحقیقی استاد محمدرضا درویشی در نگرش جدید به موسیقی سنتی باقی‌مانده از قرن‌های پیش است. چند تصنیف زیبایی هم که توسط همایون شجریان در فیلم اجرا می‌شود، باقی مانده از یادگاران آن موسقیی‌دان بزرگ است که توسط استاد دوریشی بازیابی شده است. حال اگر همهٔ این تلاش‌ها را در کنار تلاش‌های دیگر قرار دهیم، پی‌می‌ببریم که چه زحماتی با پخش خانگی کار به باد رفته است. با نگاه دوباره‌ای که به کار داشتم همراه با دلایل بالا، به نظرم دلیل دیگری نیز موجب توقیف نمایش این فیلم در سیما نیز شده است: معروف نبودن معین‌الدین به عنوان شخصیتی تاثیرگذار مثل شیخ بهایی – که همین روزها سریال بهایی درحال پخش است – و تغییر سیاست به سوی نمایش شخصیت‌هایی که به نوعی صدرصد با سیاست گردانندگان سیما مطابقت داشته باشد. اما بازهم مصرم که بیشترین دلیل عدم نمایش سریال همان نگرش نوین فیلمساز به موسیقی سنتی و زحمت درویشی در جاری کردن موسیقی اصیل ایرانی در این کار بوده است. برخورد با این سریال من را یاد دو سه چیز دیگر هم انداخت. یکی مستند جالبی بود که از زندگی استاد محمدرضا درویشی جهت معرفی ایشان به یونسکو توسط محمدشیروانی، مستندساز خوب ایرانی، ساخته شده است به نام "لیلی کجاست؟"، که دو سال پیش نسخه‌ای از آن را در خانهٔ هنرمندان به تماشا نشستم. مستندی که در آنجا هم یکی از درددل‌های اصلی درویشی عدم نمایش ساز در سیما بود. علاوه بر آن که با زحمات بسیار او در جهت ضبط و نگهداری آواهای اصیل ایرانی و موسیقی نواحی مختلف ایران و تلاشش برای تدوین دانشنامهٔ سازهای ایرانی در فیلم آشنا می‌شویم. جالب تلاش کسانی مثل درویشی برای نمایش سازهای ایرانی به خصوص در دانشنامهٔ معروفش درست در نقطهٔ مقابل نگرش محدود تلویزیون فعلی است. از اینجا گریزی به هفته‌نامهٔ متوقف شدهٔ گل‌آقا بزنم که در شماره ماقبل آخر آن کاریکاتوری دارد در همین باب: نقل سخنی از استاد هوشنگ ظریف به این مضمون که "نسل جوان، نسلی است که ساز ندیده!" و بعد گروهی جوان که قورباغه‌ای را در دستان مهندس ضرغامی می‌بینند و به هم می‌گویند:" ساز بودنش که سازه، فقط نمی‌دونیم سه‌تاره یا کمونچه!" و البته حقیقت این است که به موجب تلاش سیاست سی‌ساله تلویزیون برای عدم نمایش سازهای اصیل ایرانی، جوانان ایرانی با پناه بردن به رسانه‌های دیگر سازها، خوانندگان، سبک‌های غربی و ...را بسیار بیشتر از سازها و آواهای ایرانی می‌شناسد. ضمن این که در شمارهٔ آخر همین هفته‌نامه نیز با اشاره به ترانه‌ٔ " تو خودت قند و نباتی!" شاغلام به وزیر ارشاد به ظاهر متعجب از تعطیلی گل‌اقا جواب می‌دهد: " جاش یه عالمه نشاط‌آور دیگه هست!" نشاط ‌آورهایی که به دلیل سخت‌گیری بی‌مورد مسئولین به ظاهر فرهنگی در هدایت نکردن جوانان به سمت و سوی ایرانی بودن و صاحب تصمیم و اراده بودن، در حال ریشه دواندن عمیق در جامعهٔ ماست، که تلاش‌های اساتیدی چون درویشی و علیزاده و...در این معرکه کاری است کارستان.

 
نقطه ضعف
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧  


نقطه ضعف؛ کارگردان و فیلنامه: محمدرضا اعلامی.١٣۶٢.



یکی از فیلم‌های مطرح دهه شصت سینمای ایران فیلم «نقطه ضعف» به کارگردانی محمدرضا اعلامی بود که هیچگاه موفق نشده بودم ببینم. با اینکه نقدهای مثبت زیادی در بارۀ فیلم به صورت پراکنده خوانده بودم و همیشه فیلم‌های بعدی اعلامی را با این فیلم شاخصش مقایسه می‌کردند، ولی تلاشم برای دیدن فیلم بی‌ثمر بود. بیست و ششمین نشست کانون فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان خانۀ سینمای ایران، این فرصت را برایم فراهم کرد تا نسخۀ کاملی از فیلم را مشاهده کنم. فیلم بعدی را که اعلامی بعد از نقطه ضعف ساخته بود، با حضور در جشنوارۀ روستای آن سال‌ها نیز دیده بودم، فیلم «ترنج» که داستان رنج و شادی روستائیان و ترنج‌خانم داستان در خلق قالیچه‌ای بود و هنوز شیرینی آن فیلم در آن سال‌های قحطی سینما زیر دندانم هست، ولی بعد از این فیلم دیگر هیچ فیلمی از اعلامی را ندیدم و شاید نخواستم ببینم، چون نمی‌خواستم شاهد سقوط فیلم‌سازی باشم که فیلم‌های بعدیش فاجعه‌ به حساب می‌آمد تا فیلمسازی. شاید روزی او به روزگار «نقطه ضعف» بازگردد، و ما هم در سالنی نشستیم که از دیدن فیلمش لذت بردیم. اما نمی‌دانستم که «جواد گلپایگانی» یا همان آتقی معتاد بامزۀ سریال آیینۀ عبرت که در دهۀ شصت الگوی بسیاری از تازه به راه اعتیاد قدم‌گذاشتگان بود! تهیه‌کننده و به خواست خود بازیگر اصلی فیلم نقطه ضعف بوده است. صدای خسرو خسروشاهی به روی شخصیت مسافر نقشی که گلپایگانی به عنوان مبارزی سیاسی در فیلم بازی می‌کرد، چنان دلنشین نشسته است که باور اینکه گلپایگانی نقش‌هایی بسیار دورتر از نقش مسافر بازی کرده است را غیرقابل‌باور می‌کرد. «حسین پرورش» هم بازی نقش مامور سازمان امنیت را به خوبی نقشش در فیلم زیبای بیضایی یعنی "کلاغ" بازی کرده است. راستی پرورش در آمریکا به کجا رسیده و گلپایگانی چه شده‌ است؟ این سئوالی بود که در زمان دیدن فیلم دوست داشتم جوابش را بدانم ولی فعلا پاسخی نیافته‌ام. داستان فیلم که بر اساس کتاب "نقطه ضعف" نوشتۀ آنتونیوس ساماراکیس یونانی است – کتابی که تا به حال نخوانده‌ام – در فیلمنامه‌ای محکم و با شخصیت‌پردازی قوی، تبدیل به یکی از پایه‌های اصلی موفقیت فیلم شده است. همراهی "علیرضا زرین‌دست"، فیلمبردار خوب سینمای ایران با "نقطه ضعف"، همان‌طور که کارگردان بعد از نمایش کار در کانون نیز معترف بود، یکی دیگر از شانس‌های فیلم بوده است. او که توانسته به بهترین شکل ممکن تصاویری شیک و واضح از به قول خود نگاتیوهای فاسد آن زمان، بیرون بکشد؛ بیشترین کمک را به کارگردان در ایجاد فضاسازی فیلنمامه‌اش کرده است. "حسن مصیبی" تدوینگر قدیمی سینمای ایران – راستی او کجاست؟ - پایۀ دیگر موفقیت فیلم به شمار می‌رود که تا جایی که من در صحبت‌های بعد از فیلم کانون حضور داشتم،‌ ذکری از او نشد. موسیقی رمانتیک مرحوم "بابک بیات" به قول بعضی از منتقدان در فیلم شنیده می‌شد،‌ یعنی خود را به عنوان اثری مستقل به فیلم سنجاق کرده بود و لحظاتی از فیلم یادم رفته بود که فیلم متعلق به دهۀ شصت سینمای ایران است که موسیقی در آن کاربرد فراوان و افراطی داشت و مثلا همین اثر بیات با اینکه شنیدنی است، شاید مناسب فضای فیلم نبود. همین جنس موسیقی در آثاری که بیات خلق کرد و اشعاری از احمدشاملو به روی آن شنیده می‌شد مثل سکوت سرشار از ناگفته‌ها و چیدن سپیده دم و کاشفان فروتن شوکران بسیار خوش‌نشسته و خاطره‌انگیز است. به هر حال دیدن فیلمی از سینمای ایران بعد از انقلاب که به سختی حضور خودش را تثبت کرد؛‌ بعد از بیست و پنج سال سرشار از خاطرات بسیاری بود که تماشاگران و سازندگان و منتقدین در جلسۀ کانون یادآور آن بودند.

 
خانه خدا
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧  

خانه خدا؛ کارگردان: جلال مقدم، تهیه‌کننده: ابوالقاسم رضایی.فیلمبرداران: احمد شیرازی، نعمت حقیقی، محمود ایثاری، عباس دستمالچی. تدوین: ابراهیم گلستان.محصول: ایران، ۱۳۴۵.

          مشتاق بودم تا فیلمی را که در ۴۲ سال پیش ایرانی‌ها در باره‌ٔ موضوع حج ساخته‌اند را ببینم. این توفیق توسط کانون فیلم معناگرا که هر پانزده روز جمعه‌ها در سالن شماره ۲ سینما فرهنگ برگزار می‌شود را برایم فراهم کرد. فیلم که به طریق سینمااسکوپ و رنگی تهیه شده است، یکی از گنجینه‌های فیلم‌های ایرانی است که در نسخه به نمایش درآمده معلوم بود که متاسفانه شرایط نگهداری خوبی نداشته است، اما به هر حال دیدن فیلم و همراهی در فضای چهل و دو سال پیش عربستان و مقایسه‌ٔ چگونگی برپایی آن مراسم با زمان کنونی برایم بسیار جالب بود. فیلم که توسط چهار فیلمبردار حرفه‌ای تصویربرداری شده است، همراه تیتراژ جالبی که عوامل فیلم را و آنانی را که در مراسم حج حضور داشته‌اند را حاجی خطاب کرده، با ورود اقوام گوناگون مسلمان وسیلهٔ کشتی و هواپیما و اتوبوس به عربستان شروع شده و در پایان با عزیمت حاجیان به محل زندگی‌اشان خاتمه می‌یابد. یکی از نکات مهم فیلم، بکرتر بودن فضاها در لانگ‌شات‌هایی بود که فیلمساز انتخاب کرده بود، نسبت به فضاهایی که اکنون می‌توان از مکه و مدینه و جده و منی و عرفات به تماشا نشست. ازساختمان‌های بلند و هتل‌های سر به فلک کشیده‌ٔ مکه و مدینه هنوز در این فیلم خبری نیست، که دور و اطراف کعبه و مسجدالرسول را همچون غول‌هایی بی‌شاخ و دم احاطه کرده‌اند و مانع از دید عالی نسبت به آن اماکن مقدسه می‌شود و همچنین کوه‌های اطراف مکه گویی هم‌چون سال‌هایی که پیامبر اسلام در آنجا می‌زیسته نمایان بود و غار حرا به شکلی ابتدایی نشان داده می‌شد. بی‌نظمی خاصی که در آن ایام وجود داشته و در فیلم نمایش داده می‌شود – مثلا پیاده گز کردن از منی تا مکه بعد از حضور چند روزه در آنجا و رمی جمرات، در صحراهای عربستان به امید کسب ثوابی بیشتر که اکنون بیشتر به خیال شبیه است تا واقعیت - به نظرم از نظم مکانیکی و بی‌روح کنونی که مراسم حج (خصوصا حج عمره) را به شکلی توریستی و گردشگردی درآورده است، در ایجاد کشش و کوششی که زائر انجام می‌دهد تا بتواند به بهترین نحو خدایش را از اعمالی که شاید سالیان سال آرزو و تلاش کرده تا توفیق آن برسد، بسیار معنوی‌تر و به منظور اصلی حج که همانا دوره کردن حضور و وجود انسان در دنیا و حشرش در قیامت بوده است، نزدیک‌تر است. مثلا هنگامی که زائران به صحرای عرفات عزیمت می‌کنند و چادرهایشان را به دست خودشان برپا می‌کنند، در آن حضوری ابتدایی دارند، غذایشان ساده و بی‌شیله پیله است و بعدتر نیز خیمه‌ها توسط خودشان جمع‌آوری می‌شود تا در منی آن را دوباره برپا سازند، به شکلی که در  فیلم «خانهٔ خدا» نمایش داده می‌شد، اتمسفر  و فضا با زمان کنونی که همه چیز حاضر و آماده در عرفات وجود دارد و با بهترین اتوبوس‌‌ها زائران را به صحرا آورده و بعد به منی عزیمت می‌کنند، زمین تا آسمان فرق می‌کند. تصاویری که دو زائر هنگامی که حوله‌های سفید احرامشان را مانند کفنی به روی خود انداخته‌اند و خوابیده‌اند، در صبح شروع عزیمت به منی در صحرای عرفات، گویی واقعا دو میت را نشان می‌داد که یادآور روز محشرند، به خصوص هنگامی که در پلان بعدی کارگردان یا فیلمبردار خوش‌ذوق تصمیم می‌گیرد که آنها را دوباره نشان دهد در حالی که به پا خاسته‌اند و در حال آماده شدن برای عزیمت به منی هستند. این بدویت در اغلب نماهای فیلم خود را به رخ می‌کشد و همانطور که رفت حجی نزدیک‌تر به زمان رسول الله را شاهدش هستیم، نه حجی بی‌روح مثل زمان کنونی که عربستان خصوصا بعد از کشتار ایرانی‌ها به عنوان خادم‌الحرمین دست به تخریب یا بازسازی بسیاری از یادگارهای دوران پیامبر و وصی حقیقی‌اش حضرت علی علیه‌السلام نمود، تا علاوه بر محو آن یادگارها، مسلمان‌ها را وادارد به عبادتی بی‌خاصیت کند تا هم به ظاهر خدمت مسلمین بوده و هم در باطن چرخ اقتصادی‌اش بهتر بچرخد. اطلاعاتی چند در بارهٔ فیلم را از بروشور کانون در ادامه می‌آورم:

" در خصوص کارگردانی فیلم روایات و مستندات متفاوتی وجود دارد. از یک طرف برخی مورخین و نویسندگان جلال مقدم را به عنوان کارگردان فیلم معرفی کرده‌اند و از طرف دیگر برخی نیز ابوالقاسم رضایی را که تهیه‌کنندهٔ فیلم بود، کارگردان فیلم می‌شناختند. اما در تیتراژ آمده است:" فیلمی از ابوالقاسم رضایی" و نام جلال مقدم به عنوان مشاور ثبت شده است. خانهٔ خدا ۳۰ آذر ماه سال ۱۳۴۵ در سینمای آسیا، پاسفیک، سعدی، اونیورسال، میامی، رکس، هما، کیهان، الوند، سیلوانا و آستارا به نمایش درآمد و سینماهای نمایش دهنده فیلم اعلام کردند که به منظور بزرگداشت شعائر مقدس دین مبین اسلام در تمام مدت نمایش این سند بزرگ، از پخش هرگونه آگهی‌های تجارتی و نمونه‌های سینمایی خودداری خواهند کرد و در ضمن سالن‌های انتظارشان نیز به طور انحصاری با عکس‌های مراسم حج مزین خواهد شد. خانهٔ خدا به زبان انگلیسی دوبله و در بسیاری از کشورهای اسلامی به نمایش درآمد و به نوعی اولین فیلم ایرانی است که در سطح وسیعی امکان نمایش خارجی یافت. نسخ متعددی از این فیلم به زبان‌های انگلیسی، عربی، اردو و مالزیایی توسط تهیه‌کننده فیلم تدوین و توزیع گردید. او همچنین در سال ۱۹۹۳ و پس از موفقیت فیلم در چند جشنواره ( به خصوص جشنواره‌های ونیز و سانفرانسیسکو) نسخه‌ای ویدیویی از فیلم را تحت عنوان زیارت مکه در آمریکا توزیع کرد."

در این‌جا مناسب است از «نعمت حقیقی» یکی از فیلمبرداران خوب این فیلم و سینمای ایران، که حدس می‌زنم  لانگ‌شات‌های بی‌نظیر فیلم کار ایشان باشد، یاد کنم که متاسفانه امروز – هفدهم آذر ۱۳۸۷-، در بستر بیماری افتاده‌ است.

نکته‌ٔ دیگری که هنگام دیدن فیلم برایم جالب بود، هم‌زمانی تقریبی حاجی شدن جلال آل احمد، دکتر علی شریعتی و دکتر محمد قریب در همان ایامی بوده که این فیلم خاطره‌انگیز ساخته شده است. یعنی می‌توان مشاهدات دو بزرگوار آل‌ احمد و شریعتی که در دو کتاب " خسی در میقات" و " حج" ثبت شده است را در این فیلم مستند به طور عینی دید.

قسمتی از گفتار فیلم را در ادامه می‌خوانیم. هنگامی که زائران خانهٔ خدا از منی به مکه مراجعه می‌کنند، برای انجام آخرین زیارت کعبه، با پای پیاده و اتوبوس و ماشین و حتی گاری، گروهی از مسلمانان زیرک‌تر کفن‌های خود را دراز به دراز در صحن اطراف کعبه پهن کرده‌اند، ناگهان گروه فیلمبرداری با پدیده‌ای نادر در مکه مواجه می‌شوند، غرش آسمان و سپس ریزش باران الهی:

«...آسمان صاف مکه ناگهان ابری شد. برای ارائهٔ مناظری بدیع از مناظر ریزش باران در خانهٔ خدا آماده شدیم...کفن‌ها را به خاطر احتمال ریزش باران جمع می‌کنند...وقتی که صف‌های نماز در زیر رواق‌ها بسته می‌شد، باران درگرفت و نعمت الهی نازل شد و این ارادهٔ خداوند بود. گروه طواف‌کنندگان نیز به صف‌های نماز پیوستند و نیایش به درگاه قادر متعال آغاز شد.(بعد از شنیدن متن فارسی نماز)... با پایان نماز ابرها رفتند...و قطره‌های بارانی که بام کعبه را بوسید، از ناودان طلا می‌چکد و نور خورشید به سلام و تعظیم بر صحن کعبه می‌تابد...زیر ناودان طلای خانهٔ خدا دست‌های پراشتیاق به طرف قطره‌های باران در تلاطم است. صحنه‌ای باشکوه که کمتر کسی تاکنون توفیق دیدار آن را داشته است.»


 
حاتمی سلطان سینما
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧  

شنبه ۹ ‌آذر ۱۳۸۷، خانهٔ سینما، بزرگداشت زنده‌ یاد علی حاتمی .
فیلم: بخش امیرکبیر (سلطان صاحبقران)، ۱۳۵۵.

یاد و خاطره‌ٔ کودکی زمانی زنده می‌شود که تیتراژ پرشور حاتمی و موسیقی زیبای واروژان را به شکلی کج و معوج بر پردهٔ سالن اجتماعات خانهٔ سینما، همراه با همسر گرامی و فرزندم می‌بینم. "فیلمی که امروز قراره خانه سینما نمایش داده بشه، فیلمیه از علی حاتمی، یکی از فیلمسازهای خوب ایرونی که واقعا ایرونی بود و عاشق ایران. این فیلم قسمتی از یه سریاله به نام سلطان صاحبقران، لقب ناصرالدین شاه قاجاری که قبل از انقلاب ساخته شده و بعد از انقلاب یادمه که وقتی سیزده چهارده ساله بودم، دوباره از تلویزیون پخش شد. بعد از انقلاب هم سریال هزاردستان رو حاتمی ساخت و چند تا فیلم مثل کمال‌الملک، دلشدگان، مادر. وقتی داشت درباره پهلوون ایرونی تختی فیلم می‌ساخت، به خاطر بیماری فوت کرد." در حالی که همراه فرزندم به سمت سالن نمایش فیلم می‌رفتیم، این اطلاعات دست و پا شکسته را در ترافیک تهران بهش گفتم. بعد که ساکت شدیم، یاد زمانی افتادم که برای نوشتن نمایشنامه‌ٔ "ابریشم بها" که داستان پیرچنگی بود، به تحقیق پرداخته بودم و متوجه شدم که حاتمی هم متنی بر اساس این داستان مثنوی را همراه با چند داستان دیگر آن کتاب شریف در تلویزیون قبل از انقلاب کار کرده است. ارادتم به این مرد بیشتر شد، چون دانستم که او در راه احیای فکر و اندیشه‌ٔ عرفانی و ایرانی به نمایش متوسل شده بود و از زبان کسانی که آن مجموعه را دیده بودند شنیدم که چه موفق. بعدها با دیدن فیلم موزیکال و شیرین "حسن کچل" او را جستجوگری یافتم که فرهنگ مردم از موضوعات مورد علاقه‌ٔ اوست."سوته دلانش" را با اشک تمام کردم و "هزادستانش" را با هزاران آفرین بر این دقت و حوصلهٔ نایاب در میان ایرانیان. در سکانس معروف او هنگامی که "جهانگیر فروهر" مفتش، جهت قتل رئیس سیلوی تهران به تحقیقات دست می‌زند، از همه می‌شنود که خواب بوده‌اند، فریادش در می‌آید که :" ملت خواب، ملت چرت." و بعدها " حاجی واشنگتن"او داستان وادادگی نماینده‌ای از این ملت را در ینگه دنیا به تصویر می‌کشد. تصویری که چندان به مذاق تازه انقلابیان خوش نیامد و فیلم سال‌ها در محاق توقیف بود تا بالاخره در اکرانی محدود و پاره پاره توفیق اکران پیدا کرد. وقتی "کمال‌الملک" او را چندین بار دیدم، دقت در ریزه‌کاری‌های صحنه‌ایش برایم شگف‌انگیز بود. "مادر" او یادآور مرگ همهٔ مادران خوب دیار من است و نمادی از مام‌وطن که فرزندان خود را از هر تیره و طایفه در بر می‌گیرد. و بالاخره "دلشدگان" که ادای دینی است به کسانی که با خون‌دل و سختی روزگار و مردمان متعصب، موسیقی سنتنی ایران را حفظ می‌کنند تا این زمان ما از نغمات دل‌نوازش بهره ببریم. و صد حیف که " جهان پهلوان تختی" را اجل مهلت نداد تا بسازد، تا شاهد اثری ماندگار از هنرمندی ماندگار در باره‌ٔ پهلوانی ماندگار در ایران زمین باشیم. کار به شدت دفرمهٔ افخمی بیشتر کارآگاهی است تا بزرگداشت مردی که مرگ او را هنوز که هنوز است پیرمردهای شهرمان باور ندارند و به یادش هنوز بغض می‌کنند و انگار داغ عزیزی تازه از دست رفته را یادآورند. به هر روی فقدان بزرگ‌مردی چون حاتمی بعد از دوازده سال – مرگ مادرم را هم یادآور است که در همان سال فوت کرد – در سینمای ایران کاملا محسوس است. چرا که دیگر سینمای فاخر و ملی او، در هیچ اثر دیگری بعد از او تکرار نشد.
یکی دو جمله-‌ سکانس از فیلمی که در خانهٔ سینما پخش شد، جهت ماندگاری فکر زنده‌یاد حاتمی را بد نیست مروری بکنم: (کیفیت رقت‌انگیز این نسخه، این موضوع را به همهٔ تماشاگران و مهمانان – لیلاحاتمی و علی مصفا و...- گوش‌زد می‌کرد که هنوز هم کسانی هستند که سعی دارند، حاتمی دیگر مطرح نشود به خصوص در تشکیلات سیمای ج.ا که تلاش دست‌اندرکاران کانون فیلم برای به دست آوردن نسخه‌ٔ شسته رفتهٔ فیلم از آنجا بی‌ثمر بوده است.)
۱- ناصرالدین شاه بعد از شکار پلنگی در شکارگاه و تعریف و تمجید بادمجان دور قابچین‌ها. شاه از امیرکبیر چنین می‌شنود: «الحق که شکار لیاقت چنین شکارچی را داشته است. جثهٔ آن شکار شجاعت شکارچی را می‌رساند. شجاعتی درخور یک پهلوان، نه برازندهٔ یک سلطان. چون این شجاعت می‌توانست در جهت فتح شهری باشد. شجاعت سلطان مقدس‌تر از شهامت یک شکارچی است. این شجاعت می‌باید در جهت منافع ملتی باشد. شما می‌خواهید سلطان باشید؟ با این طرز می‌توانید حکومت کنید؟ این را بدانید مسئول شمایید. مسئول این ملت، مردم، این دنیا، آن دنیا، جوابگو شما هستید. من فقط مامور شما هستم. من هم که معصوم نیستم. گاه باشد که درشت گفته باشم. گاه باشد که به خطا رفته باشم...حرف تعارف در میان نیست. یک عبارت می‌گویم و بیشتر جسارت نمی‌کنم. اگر به قیمت از دست دادن اهل این خانه هم باشد، مردم را از دست ندهید. این بر گردن شماست. مردم تمام اهل این خانه را به نام شما می‌شناسند. رفتارهایتان را تصحیح کنید، وابستگان و خویشان واقعی شما، تمام مردم هستند، نه فقط اهل این خانه. شما در جوانی صاحب فرزندان زیادی هستید، این مهم نیست که فقط پدر مهربانی برای این فرزندان باشید، مهم این است که پدر مهربانی برای این ملت باشید
۲- امیرکبیر حاتمی – ناصرملک مطیعی - بعد از شنیدن شعری پر از مدح و ثنا از زبان قاآنی، شاعر مداح دربار قاجاریه، بلافاصله می‌گوید: «مستمری دیوانی شما از این ساعت قطع می‌شود...توصیه می‌کنم تا کار به چوب و فلک نکشیده، بزنید به کوهسارها، بروید به جویبارها، بپرید به شاخسارها، ... چرخاندن زبان که نشد کار، گرچه بسیارند در این دیار. اما دولت من اهلش نیست، دولت من شاعر به‌به‌گو نمی‌خواهد. قلمدانشان پر شال است که تا سرکیسه را شل کنی، سیر به به از قلمدانشان سرازیر شود...من اهل قلم و قدمم، بشکند قلمی که قدمی را به حرکت نمی‌آورد. این محتکران کلام زیبا کسب رذیلانه‌ای پیشه کرده‌اند که بی‌مایه چشم دیدن بهار را هم ندارند.» و البته سکانس با جدل بین او و زنش – خواهر شاه – ، بر سر مسائل زندگی و حکومت ادامه پیدا می‌کند. معروف است که امیرکبیر، "قاآنی" شاعر دربار ناصری را که در مدح او اشعار بلندبالایی گفته بود، به کار ترجمه‌ی آثار فرانسوی جهت ترویج کشاورزی در ایران واداشت، چرا که قاآنی فرانسه می‌دانست و به جای مداحی می‌توانست، کار مفید دیگری انجام دهد.
یادش گرامی باد.

 
کهنه، نو می‌شود
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧  

خانه‌ٔ هنرمندان ایران، ساعت ۱۸، ۵ آذر ۱۳۸۷.

فیلم مستند : " کهنه، نو می‌شود."؛ کارگردان و نویسنده و تدوین: فرشاد فداییان. ۱۱۰ دقیقه.

فرشاد فداییان را با سه مستندی که از ایشان در خانه‌ٔ هنرمندان دیده‌ ام، می‌شناسم و در همین وبلاگ در باره‌ٔ یکی از مستندهای خوب ایشان به نام‌های "انگشت پای چپ" نیز مطالبی نوشته‌ام. آخرین مستند ایشان با نام "کهنه نو می‌شود" شهر ماسوله در استان گیلان را موضوع محوری خود قرار داده است. این مستند با این که حال و هوای اغلب مستندهای ایشان را دارد، و دغدغه‌ٔ نابودی آثار به یادگار مانده‌ٔ گذشته‌گان را نیز در آن ملاحظه  می‌کنیم، ولی زمان طولانی آن نسبت به مستندهای دیگر ایشان مانع از این می‌شد که بیننده ارتباط عمیق و حسی با مستند برقرار کند. زمان طولانی مصاحبه‌ها که اغلب نیز با افراد محلی بود تا حتی متخصصان و پژوهشگران فرهنگی و اجتماعی مرتبط با آن خطه، مستند را به سوی گزارش‌گونه‌ای کسل‌کننده برده است. البته نگرش عمیق فیلمساز به آثار مانده از گذشته و شکل تخریب آن‌ها و همچنین دقت‌نظر در جزییاتی مثل نشان دادن شکل و فرم خانه‌های ماسوله و ساختار جغرافیایی منطقه و نمایش بازسازی‌هایی که نه بر مبنای گذشته‌ٔ فرهنگی و ساختاری این منطقه، بلکه بر اساس مصالح موجود صورت پذیرفته است، نشان از آگاهانه برخورد کردن ایشان با موضوع بوده است. حتی اطلاعاتی را که یکی از جوانان ماسوله که موسسهٔ حفظ و توسعهٔ پایدار ماسوله را در سال ۱۳۸۴ در تهران ثبت کرده و هدفش حفظ زیست بوم‌های در خطر ماسوله و میراث فرهنگی و معنوی ماسوله است؛ در چهل دقیقهٔ پایانی فیلم به صورت منسجم‌تر در بارهٔ دیارش به تماشاگر ارائه می‌دهد نیز، بسیار مفید است؛ ولی همان‌گونه که گفته شد، شکل مصاحبه‌ آن در فضایی تاریک و بدون هیچ تمهیدی و فقط نشان دادن عکس‌های موید گفته‌های جوان کسل‌کننده بود. همان طور که هر تماشاگر ایرانی با شنیدن اسم "ماسوله" یاد یکی از معروفترین مناطق توریستی کشور می‌افتد و حداقل کسانی که قصد گردشگری ایران را داشته‌اند، ماسوله جزو اولین انتخاب‌هایشان است، ولی فیلمساز محترم هیچ اشارهٔ گذرایی به این جنبه از منطقهٔ ماسوله نمی‌کند و تمرکز ایشان در این مستند بر نقطه‌ها و نکات تاریک شهر تاریخی ماسوله است. به طور یقین یکی از منابع درآمد کنونی اهالی ماسوله از طریق گردشگران و یا کوهنوردانی است که به این منطقه پا می‌گذارند. البته فیلم "کهنه نو می‌شود" فداییان، در چند صحنه بازار ماسوله را نشان می‌داد، ولی بازاری که بی‌رونق بود و همه‌ٔ دکان‌هایش بسته. با این که اذعان دارم، بی‌توجهی به مسائل شهری و روستایی نه مختص ماسوله که شامل بسیاری از نقاط این سرزمین است، ولی تمرکز بر یک کیس خاص نمی‌تواند جدای از بررسی تمام ابعاد آن موضوع باشد؛ گرچه باز معترفم در همین چند روز اخیر از تخریب چند خانهٔ تاریخی ماسوله به دست طبیعت و یک خانه به دست صاحبان آن در خبرگزاری‌ها گزارشی پخش شد و این نشان از نگاه  آینده‌نگر فیلمساز دارد. به هر روی، هر چقدر در مستند دیگر این فیلم‌ساز خوب   " انگشت پای چپ" امید به زندگی موج می‌زد، در این جا ناامیدی و هراس  از آینده از زبان تک تک اهالی شنیده می‌شد. حیف که به خاطر قانون مضحک خانه‌ٔ هنرمندان یعنی ساعت ۲۰ تعطیل! فرصتی نه برای تماشاگران و نه فداییان پیش نیامد تا دربارهٔ فیلم بحث و گفتگویی صورت پذیرد، وگرنه می‌توانست این جلسه نمایش فیلم با پرسش و پاسخ بسیار پربارتر باشد.


 
مستندهای برگزیده
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧  

در بیست و سومین برنامه‌ی نمایش و نقد و بررسی کانون فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران روز دوم آذر ۱۳۸۷، سه مستند برگزیده‌ی جشنواره‌ی سینما حقیقت به نمایش درآمد:

افسون؛ کارگردان: هیوا امین‌نژاد؛ ۱۳ دقیقه.

          افسون به چند بخش تقسیم می‌شد:نیرنگ و رنگ... و موضوعش در باره شکار کبک در کوهستان‌های منطقه‌ی کردستان بود. فیلم با ایجازی قابل تقدیر به روش‌های مختلفی می‌پرداخت که شکارچیان محلی برای به دام انداختن کبک‌های کوهستان به کار می‌برند. روش رنگ و آخرین روشی که به آن پرداخته شد، به نظرم جالب‌ترین روش بود. شکارچی محلی با گرفتن پارچه‌ای که با اشکال مختلف و رنگ‌های گوناگون تزیین شده به جلوی خود و رصد از میان سوراخ‌های تعبیه شده به روی پارچه، حس کنجکاوی کبک را برمی‌انگیزد و همین فضولی کبک باعث شکار شدنش می‌شود. شکارچی محلی توضیح می‌دهد که این پارچه در هر فصل باید رنگ های متنوع و جورواجوری داشته باشد تا کبک را از لانه‌ی خود بیرون بکشد. فیلم مستند طبیعت‌گرای افسون با جمله‌ای به پایان می‌رسد که حکایت دارد از کنجکاوی کبک، که باعث سر از دست دادنش می‌شود. فیلمبرداری خوب، فضای متنوع و تدوین مناسب با حال و هوای موضوع مستند و همانگونه که گفتم ایجاز، به نظرم باعث شده است مستند "افسون" مورد تقدیر داوران انجمن منتقدان در دومین جشنواره‌ی سینما حقیقت قرار بگیرد.

همه‌ی مادران من؛ ابراهیم سعیدی، زهاوی سنجاوی؛ ۷۰ دقیقه.

          این فیلم که برنده‌ی تندیس و دیپلم افتخار و جایزه‌ی ویژه‌ی هیئت داوران دومین جشنواره‌ی سینما حقیقت و همچنین برنده‌ی تندیس بهترین فیلم مستند بلند از بخش بین‌الملل همین جشنواره بوده است، با زمان طولانی که دارد و همچنین زبان کردی که به طبع زیرنویس به داد بیننده فارسی‌دان و فارسی‌زبان می‌رسد و از تماشای کامل تصویر محروم می‌شود، کسل‌کننده بود. البته کارکرد افشاگرانه‌ی فیلم و همانطور که یکی از کارگردان‌های فیلم بعد از نمایش فیلم گفت در واقع فیلمبرداری از مراسم به خاکسپاری مردان کردی که به دست رژیم بعثی عراق به قتل رسیده بودند، بیس این فیلم مستند بوده و بقیه‌ی فیلم بر اساس آن مراسم ساخته شده است، می‌توانست با کوتاهی خود بسیار موثرتر واقع شود. کارگردان‌های فیلم به علت کرد بودن شاید دلیلی نمی‌دیدند که چرایی این کشتار را توسط رژیم عراق توضیح دهند و به همین اکتفاء کرده‌اند که این کشتار صورت گرفته است و همین برای بیننده نا‌آگاه از تاریخ گذشته‌ی این قوم سئوال‌برانگیز است. بعضی از صحبت‌های زن‌های کرد نیز جای سئوال باقی‌ می‌گذاشت که چگونه مادری دو فرزند خردسال خود را از دست می‌دهد، بر اثر حمله‌ی شیمیایی که خود توضیح می‌دهد، ولی خودش جان سالم به در برده است.  مهم‌ترین نقطه‌ی قوت فیلم موسیقی آن کاری از استاد حسین علیزاده بود.

میدان بی‌حصار؛ مهرداد زاهدیان؛ ۴۰ دقیقه.

          مستند تاریخ‌نگارنه‌ی "میدان بی‌حصار"، که حکایت میدان توپخانه‌ی اسبق و سپه سابق و امام خمینی فعلی است، با این که خالی از ضعف نبود، ولی به علت به تصویر کشیدن یکی از مهم‌ترین میدان‌های تهران از زمانی که توسط ناصرالدین شاه افتتاح شد تا این زمان که به عنوان میدانی بی‌هویت باقی مانده است؛ واقعا قابل تقدیر شش جانبه‌ی دومین جشنواره‌ی سینما حقیقت بوده است. برخی از محاسن فیلم عبارتند از : گفتار متنی جدی و محکم که بیشتر آن توسط بهزاد فراهانی با صدایی مطنتن و باوقار ادا می‌شد، استفاده از تصاویر و جلوه‌های رایانه‌ای برای نمایش گذشته‌ی این میدان که یکی از ملزومات نشان دادن چنین مکانی است که از ابنیه‌های گذشته‌ی آن تقریبا جز یکی دو بنا چیزی باقی نمانده است، استفاده‌ی به جا از مستندها و عکس‌های گذشته‌گان، خاطره‌انگیز بودن آن به خاطر استفاده از عکس‌ها و فیلم‌ها و موسیقی‌های قدیمی که مثال بارز آن مراسم‌های مختلفی است که در این میدان به وقوع پیوسته است، آشنایی و آشتی بیننده با یکی از هویت‌های شهری که از نقطه‌ی اوج به حضیض رسیده است، دیدن هم‌شهری کارگردان امیرشهاب رضویان در هنگام عکس گرفتن در میدان! و همچنین تکه‌‌های بامزه‌ای از مستند زیبای کیانوش عیاری به نام "تهران ۱۳۵۸" و... بعضی از ضعف‌ها: استفاده از فیلم‌هایی که گاه اصلا متعلق به این میدان نبوده است، مثل تظاهرات سال ۳۲ که تصاویر مربوط به یکی دیگر از میادین تاریخی تهران یعنی بهارستان است و همچنین به توپ بستن مجلس، استفاده نکردن از نقل قول‌ها و حتی مصاحبه با پیران تهرانی که با این میدان آشنایی بیشتری داشته‌اند تا هم‌ زمان با تکیه بیشتر به مستندات باقی مانده از آن زمان، تعادلی در فیلم ایجاد شود و حتی استفاده‌ی دراماتیک از آن نقل قول‌ها به صورت اختلاف در تعریف کردن یک ماجرا از زبان چند نفر یا چند سند، و همین باعث می‌شد که دیگر ضعف فیلم یعنی استفاده‌ی زیاد از نریشن و نبود فضایی گاه ساکت برای تامل بیشتر بیننده، کمتر رخ نماید.


 
جعبه موسیقی
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧  

جعبه‌ی موسیقی ؛ کارگردان: فرزاد مؤتمن؛ فیلنمامه‌نویس: مسعود احمدیان؛ بازیگران: رامبدجوان، ارسلان قاسمی، شاهرخ فروتنیان، مرتضی احمدی، نیکی کریمی و صدای: حسن پورشیرازی. سال تولید: ۱۳۸۶

هفتاد و پنجمین نشست تخصصی نقد و بررسی کانون فیلم معناگرا. سالن شماره ۲ سینما فرهنگ. جمعه اول آذرماه ۱۳۸۷

مرگ را شاید بتوان ماورایی‌ترین پدیده‌ی ماورایی به حساب آورد. چرا که گذشته از اعتقادات یک انسان در طول زندگی، که می‌تواند مادی یا معنوی باشد یا ترکیبی از هر دو این‌ها، اما هیچ‌گاه نمی‌تواند به قطع و یقیق مردن را امری کاملا مادی یا امری کاملا معنوی بداند. برای همین هم جدل‌های بسیاری از این واقعیت پیچیده بین انسان‌ها وجود دارد. برای روشن ساختن واقعیت مرگ گاه تحقیقات بامزه‌ای نیز شده است؛ از جمله این که انسان در هنگام مردن مثلا چه مقدار از وزنش را از دست می‌دهد. به نظرم نتیجه‌ی جالب " ۲۱ گرم" هم راه حلی مادی است برای تقابل یا همراهی بین روح و ماده. عنصر اساسی اغلب کارهای بزرگ ادبی و هنری جهان نیز حول محور همین موضوع می‌گردد. «جعبه‌ی موسیقی» هم فیلمی متوسط در همین مقوله است که به علت آشفتگی در بیان چند موضوع از جمله انتظار امام زمان در کنار موضوع مرگ و نگاه فیلم‌سازی که خود در جلسه‌ی بعد از نمایش فیلم معترف است که از این امور چندان سررشته‌ای ندارد، کاملا مکانیکی و خشک است. اماخاصیت فیلم و تفاوتش با فیلم‌هایی از این دست که به عنوان معناگرا شناخته می‌شود، حداقل جریان داستان و کراکترهای فیلم در زندگی شهری است. گرچه شهری که کارگردان در فیلم تصویر کرده است بسیار محدود به حدود ذهنی فیلمساز است و تقابلی بین شهر و شخصیت‌ها وجود ندارد؛ در این میان به خصوص تصاویر حاشیه‌ای مبارزه ماموران شهرداری با دستفروش‌ها و به طور کلی داستان‌های فرعی ارتباط علی با دستفروش نوجوان در فیلم جا نمی‌افتد، به هر حال باز همین حضور شهر و آدم‌های صحیح و سالم از لحاظ عقلی، برتر از بیابان و صحرا و دهات و امامزاده و آدم‌های شیرین عقل و سفیه و...است که در دیگر فیلم‌هایی از این دست چندین سال است به عنوان نمادی ثابت تبدیل شده. دو نمونه‌ی برتر آن فیلم‌ها " اینجا چراغی روشن است" میرکریمی و " یک تکه نان" تبریزی است. با دیدن فیلم حاضر یاد دو فیلم ایرانی "زنگ‌ها" محمدرضا هنرمند- مخملباف و "خیلی دور خیلی نزدیک " میرکریمی، افتادم. به نظرم «جعبه موسیقی» نگاه فانتزی خود به مرگ را ‌از فیلم "زنگ‌ها" و نگاه معناگرای خود را از فیلم میرکریمی اقتباس کرده است. ضمن این که خیلی از تصاویر و حتی شخصیت‌های مشابه‌ نیز در دو فیلم «جعبه‌ی موسیقی» و "خیلی دور خیلی نزدیک" حضور دارند. مثلا مشابهت کامل شخصیت پدر علی، دکتر شکوهی که او هم جراح حاذق و مدیر بیمارستان است و اعتقاد چندانی به عالم متافیزیک ندارد، با شخصیت اصلی فیلم میرکریمی. یا استفاده از اثر معروف میکل‌آنژ به نام "آفرینش" که به روی جعبه‌ی موسیقی است و استفاده‌ی تصویری آن در سکانس پایانی " خیلی دور، خیلی نزدیک". همان‌گونه که رفت داستان فیلم «جعبه‌ی موسیقی»‌ داستان تقابل انسان با محتوم‌ترین سرنوشتش یعنی مرگ است. این تقابل باحضور رامبد جوان بازیگر اغلب شوخ سینمای ایران در نقش "ملکی" که نام دیگر مامور معذور قبض روح است، با بازی کنترل شده و خشک که هیچ احساسی را در چهره‌اش نمایان نمی‌کند و حتی در اغلب سکانس‌هایی که حضور دارد پلک هم نمی‌زند، موید این نگاه است که کارگردان می‌خواهد مرگ را از زاویه‌ای ملایم به مخاطبش نمایش دهد. ضمن این که انتخاب یک نوجوان به عنوان کراکتر اصلی فیلم، با بازی خوب "ارسلان قاسمی"، این فرصت را برای تهیه‌کننده و کارگردان فراهم ساخته تا در جشنواره‌ی فیلم‌های کودک و نوجوان نیز شرکت کند و جایزه‌ی ویژه‌ی هیئت داوران را نصیب خود سازد، ضمن این که به عنوان فیلمی مذهبی در سال گذشته در بخشی از جشنواره‌ی فجر مورد تقدیر قرار گرفته است. گرچه ریتم کند فیلم با موضوع فیلم هماهنگ بود ولی همانطور که گفته شد آشفتگی در بیان چند موضوع فیلم را بیهوده طولانی کرده بود.
بعد از نمایش فیلم حرف‌های بسیاری در تعریف و نقد فیلم زده شد، و جواب‌هایی نیز به تبع از طرف سازندگان فیلم داده شد، ولی قسمتی از صحبت‌های آقای مؤتمن کارگردان فیلم برایم از این لحاظ جالب بود که در نهایت تواضع، سعی نداشت که مثل بسیاری از فیلم‌سازان این مملکت ادای روشنفکری درآورد و اعترافاتی کرد که حتی فکر کردن به آن برای بعضی از اعضای این صنف غیرممکن است. ضمن این که به جای تخطئه‌ی نقد و منتقد از آن تعریف و تمجید کرد:
" من فیلم‌سازیم که قصد ندارم کارهای خیلی نویی بکند. من همان کاری را می‌کنم که دیگر فیلمسازان ایران انجام می‌دهند. من خیلی عالم نقد را دوست دارم. آنچه که باعث شد تا من فیلم‌ساز بشوم نقد فیلم بود. من عاشق نقد فیلم بودم و از طریق نقد فیلم به سینما نزدیک شدم. یادم می‌‌آید که در زمان کودکی بیشتر پول توجیبی‌ام رو خرج می‌کردم تا نقدهای پرویز دوایی را در صفحه‌ی آخر مجله سپید و سیاه بخوانم. تازه با اینکه یازده سال بیشتر نداشتم خیلی هم با دوایی هم‌سلیقه نبودم؛ ولی می‌خواهم بگویم که نقد فیلم بر روی من خیلی تاثیر گذاشت. بعدها نیز دیگر منتقدان ایرانی مثل جمشید ارجمند، جمشید اکرمی، رضا سهرابی رو من خیلی تاثیر گذاشتند و منتقدان فرنگی مثل پنه لوپه هیوستون، پیتر وولن... اصلا قصدم از خواندن سینما این بود که منتقد بشوم. وقتی که تحصیلاتم را تمام کردم و باید کار عملی را شروع می‌کردم، با تناقض عجیبی روبرو شدم و آن تناقض آن بود که من به قدر کافی سواد نداشتم که منتقد بشوم. من معتقدم که منتقدین سینما بایستی باسوادتر از کننده‌ها – کارگردانان، فیلمنامه‌نویسان و... – باشند. من معتقدم که تئوریسین‌ها باید خیلی باسوادتر از دیگران باشند و ما فیلم‌سازها باید به آنها نگاه کنیم و آنها هستند که به ما جهت می‌دهند و آنها هستند که به ما خوب و بدمان را می‌‌گویند و راه را به ما نشان می‌دهند و من یک باره متوجه شدم که من اساسا در این زمینه آدم کم‌سوادی هستم و بیشتر آدم صحنه هستم و به همین خاطر رفتم در کار عملی سینما..."

 
رای باز
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧  

رای باز ؛ کارگردان و نویسنده : مهدی نوربخش؛ بازیگران: مجید مشیری، مهدی احمدی، رضا کیانیان و ...؛‌ سال تولید: ١٣٨٠

 

برنامه بیست و یکمین نمایش فیلم در کانون منتقدان خانه سینما، نمایش و نقد فیلم «رای باز» مهدی نوربخش بود. فیلم در جشنواره فجر سال ۱۳۸۱ چندباری اکران داشته و سپس در مکان‌های محدودی مثل همایش مبارزه با آرم انجمنایدز و سپس " به علت بعضی از مشکلات موضوعی"  توقیف شده و حق اکران عمومی ندارد. فیلم که اولین فیلم این کارگردان جنوبی است و دومین فیلم ایشان «عاشق مترسک» را هم ندیده‌ام، به نوعی فیلم خیابانی محسوب می‌شود. تعریفی که از فیلم خیابانی می‌توان ارائه داد در واقع حضور شخصیت اصلی فیلمنامه در میان جمعیت شهری، بناهای شهری، و هر چه که اتمسفر یک شهر را درمیان می‌گیرد است، که کنش و واکنش شخصیت با موجود زنده‌ای مثل شهر را هم می‌توان شامل آن دانست. اسم فیلم «رای باز»  در عنوان‌بندی اول فیلم توضیح داده شده است و مربوط است به حکمی که به زندانی با اخلاق داده می‌شود تا بتواند از مرخصی محدودی خارج از زندان استفاده کند. «صابر» (مهدی احمدی) جوان جنوبی و جنگ‌زده که در شراکت و سپس درگیری با «شریف» (رضا کیانیان) به زندان افتاده است، بعد از نه سال از زندان با حکم رای باز چهل و هشت ساعت مرخصی می‌گیرد. نیت او در همراهی با «آنکل» (مجید مشیری) ، که هم‌بندش بوده و اکنون هم به او کمک می‌کند، انتقام گرفتن از شریف و پیدا کردن زن مورد علاقه‌اش «راحله» است. آنکل که به هرگونه خلافی در شهر دست می‌زند تا گلیم خود را از آب بیرون بکشد، اتفاقی صابر را با ناخواهریش «صبری» (نگین صدق‌گویا) روبرو می‌کند. او در ارتباط با صبری درمی‌یابد که در مدتی که خارج از این جنگل آسفالت بوده، چه اتفاقاتی روی داده است. او بالاخره با شریف روبرو می‌شود، ولی قدرت انتقام ندارد و هنگامی که به راحله می‌رسد نه قدرت ابراز عشق. صبری هم مثل آنکل در این شهر بی‌در و پیکر دست در انواع خلاف دارد. در ساعت‌های پایانی مرخصی صابر، صبری خودکشی می‌کند و صابر در راه رفتن دوباره به زندان طاقت از دست داده می‌گرید. در حرکتی دایره‌وار خروج صابر از زندان و سپس ورود دوباره‌اش به آن‌جا، او تجاربی را از سرمی‌گذراند که سرپناه زندان را  بر حضور در این باتلاق انسانی ترجیح می‌دهد. هنگامی که آنکل از او می‌پرسد آیا هفته‌ی دیگر هم به سراغش بیاید، صابر که دیگر انگیزه‌ای برای بیرون آمدن از زندان ندارد، جواب رد می‌دهد.

گرچه نگاه تلخ فیلم‌ساز به شهر تهران نمود بارزی در فیلم دارد، ولی علت اصلی را زمانی می‌فهمم که در جلسه بعد از نمایش فیلم می‌یابم که کارگردان به نوعی خیلی از این مشکلات مطرح شده در فیلم را با جنگ‌زده بودنش از سرگذرانده است. معضلات بسیاری که در ابرشهرهایی چون  تهران نمود آشکاری دارند؛ ولی تبلیغات رسمی دولتی سعی دارد  تهران را شهری اخلاق‌گرا و انسان‌محور و به عنوان اتوپیای ایران و حتی جهان اسلام معرفی کند. دروغ‌هایی که در غالب ترانه‌ی تهران، زمانی که صابر در خانه‌ی صبری است و او برای خلاص شدن از شر زندگی نکبتی‌اش دست به خودکشی زده، از تلویزیون روشن می‌شنویم. حضور موسیقی فیلم و موسیقی‌های حاشیه‌ای بسیاری که در فیلم می‌شنویم، نوای ارکستر ناموزونی است که نشان از ناهماهنگی همه چیز در همه جای این ابرشهر می‌دهد. فقط لحظه‌ای این نوا به آرامشی نسبی می‌رسد، زمانی که صابر در خانه‌ای قدیمی بر بالین راحله می‌رود و او را جدای از این هیاهوی بسیار برای هیچ می‌یابد؛ گویی فقط عشق است که می‌تواند این همه هیاهو را بخواباند. بازی برون‌گرا و خوب مجید مشیری در نقش آنکل که به قول امروزی‌ها اندخلاف است و همراهی بازی ‌درون‌گرای مهدی احمدی در نقش صابر، بالانس ساختاری را در فیلم موجب شده است. دیالوگ‌ها و خصوصا مونولوگ‌های شخصیت‌های زن، گاهی طولانی و حوصله‌بر و شعاری است. به علت فیلمبرداری دیجیتال اغلب نماهای لانگ‌شات و مدیوم‌شات، فلو است و سیاه سفید بودن فیلم بر این معضل افزوده است. حضور بازیگرانی مثل «رضا کیانیان»‌ و «شهره سلطانی» هیچ امتیازی به فیلم نبخشیده است،‌ بلکه توقع از فیلم‌ساز را برای بهتر بازی‌گرفتن از آن‌ها بالاتر برده است. البته همه‌ی نکات مثبت و منفی که ذکر شد ( و حتما نکات مثبت و منفی بسیاری دیگر هم می‌توان افزود)، با گفته‌های فیلم‌ساز که فیلم با حداقل سرمایه و کمترین زمان ممکن برای فیلم‌برداری ساخته شده است، قابل چشم‌پوشی است. البته همه‌ی این عجله برای ساخت زمانی صورت گرفته که نوربخش خواسته تا اولین فیلمش را بالاخره با هر زحمتی بوده است بسازد و حرف دلش را بزند و به نظرم با توجه به همه‌ی شرایط فیلم‌سازی در ایران موفق بوده است. اما حیف که جامعه کنونی ما،‌ تحمل حرف‌های صریح و رک را ندارد وگرنه فضای جامعه‌-فیلمی که در سال هشتاد او ساخته شده است، در سال هشتاد و هفت به مراتب کدرتر و غیرقابل تحمل‌تر است.


 
امتحان
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧  

کارگردان و نویسنده: ناصررفایی ؛ مدیر فیلمبردار: فرزاد جودت ؛ محصول :۱۳۸۰

        برنامه نوزدهم کانون فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان خانه‌ی سینما مختص نمایش و جلسه‌ی نقد و بررسی فیلم «امتحان» بود. فیلم امتحان که در سال ۱۳۸۰ منتخب منتقدین آن زمان بوده است را با اینکه همان زمان هم خواستار بودم ببینم ، ولی در زمان اکران یعنی ۱۳۸۴موفق نشدم و این جلسه نمایش و بررسی فرصت مغتنمی بود تا فیلمی از خیل فیلم‌های تجربی و فرهنگی را که امکان ارائه‌ی عمومی ندارند را به تماشا بنشینم.
شاید بهترین تعریفی که از فیلم امتحان «ناصر رفایی» می‌شود داد، کنجکاوانه و تجربی بودن آن است. فیلمی که به قول منتقد خوب کشورمان طالبی‌نژاد در جلسه نقد و بررسی، فیلمی است فاقد درام و صاحب فیلمنامه‌ای غیرکلاسیک – فاقد پلات ، نقطه اوج و عطف و... – و فقط «درام هولناک فرامتنی» در فیلم وجود دارد، که همان کنکور است که هر سال چند هزار نفر جوان را درگیر خود می‌کند. اما به نظر نگارنده، کنکور بهترین محملی می‌توانسته باشد که فیلم‌ساز انتخاب کرده تا زنان و دختران یک جامعه را با همه تفاوت‌های طبقاتی - اخلاقی یک جا جمع کند، و با چیدن میزانسن‌هایی مثال‌زدنی ، داستانک‌های هر کدام را به تماشاگر فیلمش ارائه دهد.البته در اینجا تماشاگر، به خصوص مخاطب اصلی یعنی تماشاگر ایرانی، بسیاری از این داستانک‌ها را به طور ملموس در جامعه شاهد است: اختلاف بین زن و شوهر بر سر درس‌خواندن یا نخواندن یا ادامه تحصیل یا اصلا حضور فعال در جامعه ، اختلاف فکری بین پدر و دختر، مادر و دختر، اختلاف اخلاقی و فرهنگی بین دختران یک جامعه، وجود اعتقادات خرافی در بین دختران، لطافت روحی و جنبه نگهداری یک مادر، دختر ( نگهداری فرزند و شیر دادن در صحنه‌ای از فیلم و همچنین مهربانی به گنجشککی در صحنه‌ای دیگر)، اغواگری و فضولی بین دختران ( ارتباط کلامی با سرباز گنبدی و مرد هوس‌ران و پسران دخترباز ) و... به خاطر همین فیلم‌ساز توانسته به قول خودش با حذف پس و پیش یک داستان کوتاه ، در نقطه اوج به داستانک خود بپردازد، داستانک‌هایی که اکثرشان آینه‌وار شکل جامعه‌ی معاصر ما را نمایش می‌دهد. شاید اینجا به کار بردن لفظ داستانک هم در مورد اکثر صحنه‌هایی که در فیلم شاهد هستیم، لفظ درستی نباشد، چرا که گاه یک صحنه تدارک دیده شده توسط فیلم‌ساز، فقط رد و بدل چند دیالوگ است و بس، مثلا صحنه‌های مربوط به خانمی با چرخ ویلچر و گفتگوهای دوستانه بین چند دختر کنکوری در مورد درس‌خواندن یا نخواندن و ... ولی در جای دیگر داستانی کامل را شاهد هستیم مثل داستان زن بچه به بغل که تقریبا پایان‌بندی فیلم نیز با اوست؛ تقریبا چرا که با فید اوت شدن فیلم در پایان، باز صداهایی از ماشین را می‌شنویم و کسی که ظاهرا خیلی دیر به این جمع پیوسته و در زدن‌های مکرر او.البته برای تک‌ریتم نبودن فیلم و به قولی حوصله‌بر نبودنش برای تماشاگر، از شگردها-صحنه‌هایی مثل دعوای بی‌دلیل بین دختران، فرار و وحشت از چیزی واهی (که بعد معلوم می‌شود میمونی در میان جمع نسوان افتاده) و بازار مکاره، نیز استفاده شده است. اما مهم‌ترین نکته‌ی مربوط به فیلم، همان‌طور که در جلسه نقد و بررسی نیز گفته شد، تجربی بودن فیلم است. تجربه‌ای که شاید تکرار آن در سینمای ایران دیگر امکان‌پذیر نباشد و در عین حال این تجربه تکرارناپذیر به فیلمسازی که متاسفانه فیلمش نیز چندان که باید و شاید دیده نشده است – و متاسفانه در جلسه منتقدان و نویسندگان نیز چند نفری بیشتر حضور نداشتند – توجه بدهد که فیلمی بدون اعمال نگاهی خاص، فیلمی است شکیل ولی بدون تماشاگری که خواهان درگیری با داستان یک فیلم به عنوان یک تجربه‌ی فراتر ازتجربه‌ی جاری زندگی است. فیلمی که فقط با تکیه بر سیاهی‌لشکری از دیگران و دادن میزانسنی فکر شده و چند دیالوگ یا درگیری معمولی، پیش برود ، متاسفانه نمی‌تواند در حد یک فیلم خاصی باشد که حتی جذب تماشاگر خاص را هم از عهده بربیاید و همه‌ی این‌ها زیر سر چیزی نیست جز تجربه‌گرایی صرف فیلمساز خوبمان. ای کاش به زودی فیلم دیگر این فیلمساز «صبحی دیگر» را هم ببینم تا بتوانم شاهد تاثیر این تجربه‌ی خوب یعنی فیلم «امتخان» باشم.

 
کابوس یک رویا
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧  
کارگردان : مهدی فارسی؛ تهیه کننده : جواد نوروز بیگی ؛ نویسنده متن: محمدعلی فارسی؛ گوینده متن: جلال مقامی
تدوین:
مهدی فارسی ؛ مجری طرح: تعاونی فیلم‌سازی آبگینه.

یکی از آخرین فیلم‌های پشت‌صحنه‌ای فیلم که دیده‌ام و کلی کیف کرده‌ام، همان اثر معروفی است که شاید خیلی از اهالی سینما و عکاسی دیده باشند به نام «من عکاس نیستم» محمدرضا بابایی که با زبانی طنز و جد از مصائب یک عکاس پشت صحنه‌ی فیلم «اینجا چراغی روشن است» ساخته شده است. این خاطره ماند تا دوشنبه بیست و نهم مهرماه ۸۷ ساعت بیست و پنجاه دقیقه که مستند زیبای «رویای یک کابوس» از شبکه دوم سیما پخش شد. با اینکه مقداری هم زمانی پخش سریال عیاری به نام «روزگار قریب» با این مستند پشت صحنه‌ی فیلم زیبای « آواز گنجشک‌ها» نگذاشت کار را از اول ببینم، ولی باقیمانده فیلم که تا ساعت ۲۲ ادامه داشت ، بازهم غنیمتی بود و خاطره‌ی ماندگاری از یکی از بهترین مستندهایی که در زمینه پشت صحنه‌ی یک فیلم تا به حال دیده‌ام. این مستند که تقریبا هم‌زمان با اکران فیلم در سینماها از تلویزیون پخش شد، و جا دارد دست‌مریزادی به تامین برنامه شبکه دوم سیما گفته شود، با دقت و زیبایی آن چنان تابلوی واقعی از پشت صحنه‌ی فیلم آقای مجیدی به بیننده ارائه می‌هد که لذت کسی که یک بار فیلم مجیدی را دیده باشد، دوچندان می‌کند. فیلم از صدای گرم «جلال مقامی» استفاده کرده تا با نریشن زیبایی که توسط پدر مستند ساز ایشان یعنی «محمدعلی فارسی» نگاشته شده ؛ همراه با تصاویر حساب شده ، تدوین منظم و صداگذاری شگفت و موسیقی‌های انتخابی خوب ، دست در دست هم تبدیل به اثری ماندگار در زمینه فیلم مستند شود.– راستی ژانر مستند پشت صحنه‌ی فیلم هم داریم؟ - چند نمونه از این فیلم گویای گوشه‌ی کوچکی از زحماتی است که فیلم‌ساز بابت ارائه آن کشیده است : مثلا نشان دادن خلوت‌کردن‌های مجیدی – کارگردان با خودش در خانه کریم و جاهای دیگر که گاه با اسلوموشن تاثیرش مضاعف شده است ؛ یا جایی در باره سختی کار دستیاران کارگردان مطلبی می‌شنویم و بعد یکی از دستیاران را در حالی که خواب است در اتومبیلی مشاهده می‌کنیم – این صحنه یک بار دیگر هم تکرار می‌شود - یا جایی از کار سخت با نابازیگران گفته می‌شود و بلافاصله تمرین یکی از دستیاران با شترمرغ‌های زبان نفهم را مشاهده می‌کنیم. یا شوخی جالبی که همراه با موسیقی زیبای فیلم پدرخوانده – نینو روتا – با «مجیدی» را می‌بینیم که در حال توضیح چگونگی فیلمبرداری صحنه‌ای است و جلال مقامی با صدای گرمش چنین کلماتی می‌گوید: « رفتار کارگردان‌ها سرصحنه واقعا شبیه سلاطینه. امر امر آن‌هاست و فرمان فرمان اوناست.حقم داره ، اونه که قراره قصه‌ی این سرزمین خیالی رو تبدیل به یه فیلم بکنه. اونه که اگه کار خوب بشه یا بد باید پاسخ‌گو باشه.» و در چند صحنه بعد باز کلمات جالبی می‌شنویم که :« درسته کارگردان حاکم مطلقه ، اما درا ین میون نابازیگرهایی پیدا میشن که به هیچ صراطی مستقیم نیستن.» و بعد می‌بینیم که چند نفر دارند شترمرغی را از جلوی دوربین هدایت می‌کنند و معلوم است که شترمرغه بدجور به فیلم گند زده است و بعد صحنه‌های گریز شترمرغ با موسیقی مناسب و بعد گفته‌های شترمرغ را از زبان مقامی می‌شنویم، در حالی که شترمرغ بدقلقی عجیبی دارد :« فیلم چیه؟ کارگردان کیلو چنده؟ قصه یعنی چی؟ کارگردان هم هرچی دوست داره داد بزنه. فقط اگر صداش خیلی بلند باشه از سرتعجب نگاهش می‌کنم.» و بعد نگاه شترمرغ در کلوآپی نمایش داده می‌شه که صدای خنده‌ی نمکی و کارتونی را روی آن می‌شنویم و یا ... نمونه‌های بسیاری که نشان از دقت و دل‌سپردگی کارگردان به کارش است. این کار به گفته کارگردان دو سال همراه پروژه‌ی کارگردانی مجیدی طول کشیده و این پنجاه و دو دقیقه مستند، برگرفته از صدوبیست ساعت راش است! و چه رنجی کشیده‌اند کارگردان و تدوینگر و صداگذار و ... بابت این مستند.
امیدوارم که اگر قرار باشد دی وی دی حساب شده‌ای – نه مثل دی وی دی‌های ایرانی که استاد گلمکانی ذکری از آن‌ها در شماره اخیر مجله فیلم ۳۸۵ آبان ماه ۸۷ تحت مطلب کوتاهی با عنوان «آداب ستایش» نگاشته است - از فیلم «آواز گنجشک‌ها» به بازار بیاید، حتما حتما فیلم مستند « کابوس یک رویا»‌ هم ضمیمه‌ی آن باشد.
این نوشته جهت ماندگاری این تلاش و تشکر از این کارگردان جوان نوشته شده و امیدوارم که بازهم شاهد کارهای دیگری از او باشم.

 
سه زن
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧  

کارگردان:  منیژه حکمت

بازیگران: نیکی کریمی، پگاه آهنگرانی، مریم بوبانی، ستاره پسیانی، رضا کیانیان، شاهرخ فروتنیان، مهران رجبی ، آتیلا پسیانی و...

 

به نظرم نکته‌ی اساسی در فیلم «سه زن»  شخصیت‌پردازی خاصی است که توسط فیلمساز صورت گرفته است.در ابتدای فیلم «پگاه» دختری دانشجو و فراری از وضع موجود و بی‌خیال به اتفاقات اطراف نشان داده می‌شود، ولی به تدریج درمیابیم که تعهد او و دلسوزی‌اش نسبت به دیگران، با اینکه زبان تلخی دارد ، بیشتر از دو زن دیگر – یعنی مینو و مادربزرگش – است.عکس‌هایی که بعدها مادرش در اتاق اجاره‌ای پگاه می‌یابد گویای این دلبستگی به مردم اطرافش است.البته  در همان سکانس‌های معرفی ابتدای فیلم یعنی آنجا که او بعد از دادن عوارض بزرگراه ، بقیه‌ی پول را در صندوق صدقات می‌اندازد، با همین عمل به ما می‌فهماند که فرار او از  جنس دیگریست.در صورتی که شخصیت «مینو» ، با اینکه تلاش سختگیرانه‌ای  بابت بازپس‌گیری قالیچه عتیقه‌ی موزه دارد، طوری نمایش داده می‌شود که گویی او حواسش به همه‌ی اطرافیان همچون توجه او به قالیچه است، ولی با جلو رفتن فیلم می‌فهمیم که او تنهاتر از دو زن دیگرست و در این میان علاوه بر رفتن دختر، مادر به ظاهر حواس پرتش را هم از کف می‌دهد. مادر بزرگ که به قول پگاه خود را به فراموشی زده است، وابسته به گذشته ، در جستجوی هویت گمشده‌اش سر آخر به جایی پناه می‌برد که آرامش واقعی را بیابد.

از نگاهی دیگر، داستان فیلم «سه زن» را گرچه می‌توان در چند سطر تعریف کرد، ولی به علت ریتم کند ، داستانی نچندان سرراست و  بدون جذابیت‌های خاص سینمایی و بازی‌های اغلب درونگرا و دیالوگ‌های نپخته و ... نمی‌تواند مخاطب خود را تا انتها با خود همراه نگه دارد.اغلب تماشاگران این فیلم در سانس هجده و سی دقیقه‌ی پنجشنبه بیست و پنجم مهرماه ۱۳۸۷ در سینما عصرجدید، تمایل داشتند تا فیلم تکلیف خودش را با آنها معلوم کند، تا سالن نمایش را ترک کرده به کارهای دیگرشان برسند.اتفاقی که هیچگاه در مورد فیلم قبلی همین فیلمساز یعنی «زندان زنان» نمی‌افتاد و تماشاگران تا پایان فیلم ، با اشتیاق در سیری تاریخی به سرنوشت زنان یک زندان اشتیاق نشان می‌دادند.

 اگر بن اندیشه‌ی فیلم «سه زن» را بعد از کلی ارفاق بابت بیان ناآشکار آن، بازگشت به اصل و اصالت‌ها بدانیم و فرشی که در دست این سه زن – مادر و دختر و نوه‌اش – می‌گردد را نماد همان اصالت‌ها بدانیم، همه‌ی این حرف خوب و بازگشت به خویشتن، چنان که رفت با بیانی الکن همراه است. با این که  گسست نسل‌ها در فیلم به خوبی نمایش داده شده است، ولی راه حلی که سرآخر در داستانک‌ها شاهدش هستیم غیرواقعی و بسیار اتفاقی است.ضمن این که تماشاگر فیلم حق دارد مثلا سئوال کند که چرا قالیچه‌ی دست‌رنج زن مرده به پگاه می‌رسد؟ مگر پگاه چه کرده بود، جز این که او را به میان روستای خودش بازگردانده بود؟ اگر سکانس‌های حذف شده‌ای در فیلم وجود ندارد، اصلا زن روستایی که بود و چرا خودکشی می‌کرد؟ و چرا پگاه با گرفتن قالیچه تصمیم می‌گیرد که دوباره به زندگی شهری خود بازگردد؟ «مینو» هم سرآخر به خانه‌ی خاله منیر می‌رود و در میان خرت و پرت‌های مادرش، ناگهان قالیچه‌ای را در صندوقچه‌ای می‌یابد که شبیه قالیچه‌ی کهنی است که اکنون دست مادرش است و او درمی‌یابد که مادرش بابت گم‌شدن یا تازه‌یابی‌اش سرگشته شده است.خوب این پایان‌‌بندی‌ها ناظربه چه نتیجه‌ای هستند؟ شاید بهترین جواب این باشد که توجه فیلمساز بیشتر به بدنه‌ی فیلم و نمایش سرگشتگی این سه زن به انحاء مختلف بوده تا شکل‌گیری منطقی‌تر پایان فیلم. با اینکه فیلم «سه زن» ، فیلمی تماما شهری نیست ، ولی نمایش درهم‌ریختگی تهران و نسل حاضر جوان‌ در آن از طیف‌های مختلف – مثل مرمت‌گر آثار باستانی تا عاشقان موسیقی زیرزمینی و... - به نظرم بهتر از هر فیلم دیگری در این سال‌ها صورت پذیرفته است.ضمن این که عنوان‌بندی ابتدایی فیلم را می‌توان مانند اثری مستقل از استاد حقیقت تا سالهای سال  به یاد داشت.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
نگاهی به فیلم "دعوت"
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧  

 

شاید مهم‌ترین نکته‌ در فیلم «دعوت» نگاهی متفاوت به زنان ایرانی و مشکلات آن‌هاست. به طور یقین مشکلات و شدائدی که بابت حمل جنین گریبانگیر یک زن می‌شود را هیچ مردی نمی‌تواند درک کند و متوسل شدن «حاتمی‌کیا» به فیلمنامه و نمایشنامه‌نویسی  زن یعنی خانم «چیستا یثربی» در فیلم « دعوت» بی‌شک  به همین علت است؛ فیلمنامه‌نویسی که در مرحله‌ی انتخاب بازیگران و بازی‌گردانی آن‌ها هم در کنار فیلم بوده است. شاید از منظری دیگر  ـ البته نچندان خوشبینانه!-  کارگردانی حاتمی‌کیا را ضمیمه‌ی حرف‌های ناگفته‌ی فیلمنامه‌نویسی باید دانست که محملی بهتر از او نمی‌توانست برای بیان حرف‌ها‌یش پیدا کند.شاید اگر «ابراهیم حاتمی‌کیا» حال به انتخاب خود یا تشویق دیگران پا به عرصه‌ی ساخت این فیلم نمی‌گذاشت،  کسی حتی جرات طرح این مسائل کاملا زنانه و تا حدی خصوصی را به پیکره‌ی پیچاپیچ اداری و سازمانی ارشاد نمی‌داشت. به هر حال هر چه هست به نظر نگارنده، فیلم دعوت امتیازی به نفع زنان است و حرف‌های ناگفته‌‌ی بسیاری  را از طریق فیلمی این چنین جسورانه بیان داشته است.حرف‌هایی که شاید بعد از دیدن فیلم ، موضوع بحث و گفتگوی خانواده‌ای شود که گریبانگیر همین معضلات بوده یا هستند.البته مسائلی از نوع اپیزود اول که بازیگری مثل «مهناز افشار» آن را بازی می‌کند، یعنی مشکلات یک فوق‌ستاره در هنگامی که فیلمی را در حال بازی است و باید تحولات اولیه و ثانویه‌ی بعد از حامله شدن را همراه با تحمل شوهری به ظاهر کودن – که نمی‌تواند مصائب یک فوق ستاره را درک کند!- را توامان بکشد ، از آن نوع مسائلی است که بسیار اختصاصی و یونیک است و اصلا جزو معضلات جامعه‌ی فعلی ما به حساب نمی‌آید و شاید بیشتر زنان بازیگر هالیوودی را به کار آید تا  زنان بازیگر اینجا را! گرچه احتمالا پاسخ این پرسش نزد کارگردان یا فیلمنامه‌نویس چنین است که بالاخره او هم زن است و مسائل او با دیگران به خاطر شغلش نبایستی فرق کند و مورد اشکال قرار گیرد؛ اما حرف اصلی این است که چه بسیار داستان‌هایی که می‌توانست منطبق‌تر باشد با جامعه فعلی‌امان و موثرتر باشد نزد تماشاگران ، البته اگر مولفان فیلم اهمیتی بیشتر به طرح مسائل همگانی می‌دهند تا حضور بازیگران فوق ستاره و شیرینی مثل خانم افشار و آقایان شریفی‌نیا و انصاری.

طرح قصه‌ی اپیزود دوم یعنی زن و شوهر لری که قصد سقط جنین دارند و مامایی قدیمی با ظرافتی مانع کار آنها شده و باعث می‌شود که با فرار از خانه‌اش، دلبندشان را به ظاهر نفروشند و ماما را کمی از عذاب وجدان سقط جنین‌های زیادی که در گذشته انجام داده برهانند، گرچه  کامل و دلنشین است، ولی اجرای  بد بازیگران – به خصوص تکرارکراکتر مشنگ فروتن  با آن لهجه من‌درآوردیش - این قسمت از فیلم را بیشتربه یک کمدی کوتاه تلویزیونی تبدیل کرده تا قسمتی از یک  فیلم جدی.البته  به نظر فیلنمامه‌نویس در مصاحبه‌ای با روزنامه همشهری : « دعوت طنز ندارد، بلکه تلخ و گزنده است.»

حاتمی‌کیا بنا به ریشه و گذشته‌ی خودش و همچنین تجاربی که در نمایش شکل سنتی از زنان و خانواده‌های سنتی داشته که مثالش در فیلم‌های قبلی‌ ایشان فراوان  است، توانسته اپیزود سوم را  با بازی درخشان «گوهر خیراندیش» با کراکتری سنتی و معتقد بهتر از دیگران بپروراند.البته در اینجا هم تسلط عنصر طنز بیشتر از عناصر جدی است، به خصوص اینکه مرد خانواده هم با فضایی که در ورزش صبحگاهی از او ساخته، چندان به شخصیت مرد سنتی نمی‌ماند.چند دیالوگ یا نکته نیز در این اپیزود به زعم نگارنده کمی آزارنده است : شکل قرآن‌خوانی رضا بابک بر سر مزار همسایه که بیشتر جنبه‌ی شوخی داشت تا تلاوت قرآن و دیگری کلامی که از زبان دکتر زنان در مورد عمل شوهر سیدخانم می‌شنویم و حامله شدن ایشان را نوعی تجاوز جنسی به حساب ‌می‌آورد. در مورد اول احتمالا حاتمی‌کیا خواسته کمی خوشمزگی کند – البته خوشمزگی از طرف ایشان با کتاب آسمانی ظاهرا پذیرفته است ولی مثلا از محسن نامجو با آن نحو خواندن همین کلام گناهی نابخشودنی - و در دومی فیلنمامه‌نویس هم خواسته غلظت سخنان فمنیستها را هم به این آش درهم جوش بیافزاید.

اما اپیزودی که  اگر در آخر فیلم قرار می‌گرفت تاثیرگذاریش بیشتر از شکل کنونی بود به لحاظ ضربه‌زنی نهایی به تماشاگر، یعنی اپیزود مربوط به دکتر زنان که سونوگرافی دیگر زنان حامله فیلم را به عهده دارد با بازی خوب «کتایون ریاحی» ٰ، علاوه بر داشتن داستانی آشفته ، بازی بد بازیگران دیگر این قسمت یعنی خورشید و شوهر خانم دکتر را هم شامل می‌شود.دروغ مصلحت‌آمیز خانم دکتر سقط‌جنینی! که دیگر تا اینجای فیلم معلوم شده که مرتبه‌های دیگرهم  سرش بی‌کلاه می‌ماند ، بهتر از راست فتنه‌انگیز همسر بی‌وفای اوست که زندگی با زن جوانتری را به خانم دکتر همیشه گرفتار سونوگرافی ترجیح داده است.

 واپسین اپیزود که به نوعی شکل کپسولی فیلم «شوکران» بهروز افخمی است و کمی ملات «میم مثل مادر» مرحوم ملاقلی‌پور و «من ترانه ....» را هم به لحاظ سرسختی زنی برای از دست ندادن جنینش داراست، به جز بازی خوب «مریلا زارعی»‌ در نقش بهار ، چیز دندانگیری ندارد.از آنجا که تماشاگر تا اینجای فیلم می‌داند که اگر بدترین اتفاق هم برای کراکتر حامله فیلم بیافتد، مثل مدفون شدن سوپراستار در زیر برف و افتادنش از ارتفاع  اسب و در اینجا تصادف شدید، برای جنین هیچ اتفاقی نمی‌افتد ، بنابراین عنصر اساسی انتظارآفرینی در فیلمنامه منتفی است و تماشاگر در اواخر فیلم لحظه‌شماری می‌کند تا کی این یکی قصه هم به خوبی و خوشی پایان بپذیرد.

اما نکاتی دیگر که برایم بعضا به صورت پرسشی باقی ماندند : یکی اینکه  چرا زنان حامله به محض اینکه از مثبت بودن جواب آزمایششان مطلع می‌شوند در مود یک زن حامله ظاهر می‌شوند. مثلا تازه متوجه می‌شوند که هی بالا بیاورند (سوپر استار و دیگران)  ویارشان می‌گیرد (زن لر ، سیدخانم ) و دیگری در پی احقاق حقوق خویش – یا به قول سنتی‌ها کوبیدن محکم‌تر میخشان در زمین مردها – عزمی جزم‌تر می‌کند (دکتر و زن مطلقه‌ی صیغه‌ای منشی مترجم ). دیگر نکته اینکه ؛ به نظر می‌رسد تنها  یک زن در میان زنان آبستن فیلم  است که کوچکترین معظلی ندارد و ایشان منشی خانم دکتر کورتا‍ژکار است. او خوشحال و راضی از وضعیت خود به نوعی به دیگران کمک می‌کند تا از مادر بودنشان خلاص شوند.البته این نکته به نظرم از ظرایف کار فیلمنامه‌نویس است و بی نوعی تداعی‌گر مثل از ماست که بر ماست. نکته‌ی بعدی اگر سیستم درست و درمانی برای درجه بندی فیلم‌ها در ایران با اعتقاداتی که در جامعه به هر حال وجود دارد، موجود بود ، درجه‌بندی این فیلم چیزی محدودتر از نمایش آن برای همه‌ی سنین می‌شد.معظلی که خودم با اطلاع نداشتن از اینکه موضوع فیلم چیست، با دخترانم گریبانگیرم شد. بد نیست کارگردانان محترمی که قصد چرخش صد و هشتاد درجه نسبت به ساخته‌های قبلی خود دارند ، یه چراغ راهنمایی چیزی بزنند! تا بعضی از تماشاگران با آگاهی بیشتری نسبت به تماشای فیلمشان تصمیم بگیرند.اما نکته‌ی آخر اسم فیلم «دعوت» است و مولفان فیلم خواسته‌اند حضوراین بچه‌ها یا جنین‌ها را در اشکال داستانی مختلفی که تعریف می‌کنند ؛ دعوت شدگان الهی بدانند و تصمیم دیگران را خارج از اراده‌ی الهی نشان دهند و به زبان خودمانی کاریست که شده ، تلقی کنند.البته با این فکر مخالفم ، همانطور که می‌توان نگرش تقدیرگرایانه را به نقد نشست ، می‌توان بی‌تدبیری انسان‌ها در به وجود آمدن موجودی دیگر را هم مورد بحث قرار داد. پیشرفت علم در زمانه‌ی کنونی این اختیار را به انسان داده تا در باره کارت دعوت فرستادن یا نفرستادن برای حضور کسی دیگر، البته قبل از ایجاد جنین، تصمیمی معقولانه بگیرد.پس اگر داستان‌ها هر اپیزود را با این دید نگاه کنیم، مقصود مولفان فیلم را می‌توان معکوس آنچه پنداشته‌اند یافت.البته این فیلم به نظرم یکی از بهترین فیلم‌هایی می‌آید که کاتولیک‌های سرسخت – و در راس آنها پاپ -  که حتی جلوگیری از بچه‌دار شدن را هم معصیت الهی می‌دانند و سقط  جنین را گناهی مضاعف ، را راضی از سینما خارج ‌کند و می‌توانند با خریداری و اکران آن در سراسر جهان به تبلیغ نگرششان کمک کنند.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
آوای نی،نوای گنجشک
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧  

 

لطافت خاص کارهای مجید مجیدی نقدنویسی در باره‌ی فیلم‌هایش را دشوار می‌کند.آثار او به خصوص بعد از فیلم «رنگ خدا» دارای چنان اتمسفری است که کمتر می‌توان مسحور آن نشد و به دقت نظر فراتر برای نگاهی منتقدانه پرداخت.به خصوص اگر این سحر و ساحری همراه باشد با موسیقی جادوورانه‌ی استاد حسین علیزاده و همراهی و همدلی دیگر عوامل فیلم به خصوص مدیر فیلمبرداری آن تورج منصوری.چندان لازم به ذکر نیست که اغلب کارهای مجیدی دارای چند لایه است.لایه‌هایی که هر کدام غلبه‌اشان بر دیگری،سرنوشت فیلم را نزد تماشاگران عام و خاص تعیین می‌کنند.به طور مثال ،به نظر نگارنده ،در «بید مجنون»، فیلمی که کمتر مورد توجه منتقدین قرار گرفت و آن را حرکت رو به جلویی ندانستند،غلبه لایه‌ی اجتماعی فیلم بر لایه‌ی زیرین آن باعث سردرگمی افرادی می‌شد که سعی داشتند فیلم را در همان لایه‌ی اجتماعی متوقف کنند و چیزی فراتر از آنچه که در ظاهر می‌بینند را قبول نکنند.البته نمی‌توان منکر شد که مجیدی نیز در طول این سالها با تجاربی که به دست آورده توانسته تعادل بیشتری در نمود این لایه‌ها به دست آورد.نمودی که در فیلم «آواز گنجشک‌ها» به اوج خود رسیده است.

داستان جدایی انسان از اصل و فطرت خویش و فراغ او از بهشت برین و در نهایت بازگشت به آن، درواقع طبقه زیرین فیلمی است که مجیدی توانسته طبقه زبرین آن را هم به خوبی پرداخت کند و تماشاگری که محو صورت ظاهر می‌شود را هم همراه خود گرداند. با اینکه بسیاری از منتقدان بر نکته‌ی «پر از پند و اندرز بودن» فیلم دست گذاشته‌اند، ولی به نظرم هر فیلمی که قصد دیگرگون بودن در فضای کنونی سینمای ایران را دارد، نمی‌تواند جدای از تعهد اخلاقی و انسانی باشد و همین تعهد ناگزیر هر مولفی را وامی‌دارد، حرف‌هایی را که شاید به انحاء مختلف از تریبون‌های گوناگون شنیده‌ایم را بازگو کند.اما باید انصاف داد که همین به ظاهر پند و اندرزها – که البته منظور اغلب گویندگان آن نوعی تحقیر در بیان آن است – آیا توانسته تاثیر واقعی خود را در تریبون‌های دیگر باقی بگذارد؟ و آیا اختلاف بین یک فیلمساز متعهد با دیدی جهانی با فیلمسازی گیشه‌پرست که فقط قصد قلقلک تماشاگران را دارد، همین به زعم خیلی‌ها پند و اندرزها نیست؟ تاریخ خود بهترین گواه است که از میان شاعران بی‌شمار فارسی‌زبان فقط تعداد انگشت‌شماری بوده‌اند که توانسته‌اند هنوز در میان مردم خاص و عام باقی بمانند؛ همان‌هایی که «پند واندرز» را سرلوحه‌ی کار خود قرار داده‌اند ،منتهی آنچنان قالب‌هایی را برای بیان برگزیدند که هر شنونده‌ای را مسحور خود می‌کنند.راه دوری نرویم ندای مولانا در هجده بیت آغازین مثنوی «نی‌نامه» را باردیگر مرور کنیم و فیلم زیبای مجیدی را باردیگر ببینیم، قرابتی شگرف بین این ابیات و فیلم خواهیم یافت.همان نکته‌ای که استاد حسین علیزاده یافته و با راهیابی دوباره به فضای «نوا» «نی‌نوای» دیگری را برای فیلم مجیدی خلق کرده است.

متاسفانه فضای غالب جامعه‌ی ما ،به خصوص ساکنان ابرشهری مثل تهران، چنان قوام یافته که گویی قسم خورده که هیچ راه نفوذی برای دگرگونی مثبت را پذیرا نباشد و هر کس یا هر چیزی را هم که اندک توجه و تلنگری به فطرت خدادادی می‌دهد را در نطفه خفه کند. فیلمساز در نماهای مختلف از تهران و همراه با شغل موتورسواری «کریم»، سعی کرده تا دوری از وجدان و فطرت پاک را در اغلب نماها ترسیم کند. نگارنده هم یکی دو روز چندین سال پیش برای چشیدن شغلی این‌ چنینی از فرصت چند روزه‌ی مرخصی اجباری که داشت استفاده کرد و موتور را به دریای بیکران تهران سپرد.در سکانس‌هایی که دعوای موتورسواران دیگر برای تصاحب جا و سرقفلی بعضی از مکان‌های پر رفت و آمد نمایش داده می‌شود و یا دروغ‌پردازی‌ها و کلاشی‌ها و ... راکبین ، واقعیت تلخ همان روزها را به بهترین شکل ممکن در سینمای ایران ثبت شده دیدم.بی‌شک فیلمساز و یا نویسنده همراه او هم چند روزی به این شغل شریف مشغول بوده‌اند تا توانسنته‌اند به این زیبایی این مکان‌ها و زمان‌ها را بازسازی کنند .

در دو سکانس فوق‌العاده «هلی‌شات» که حضور فیلمبرداری هوشمند را در فیلم نشان می‌دهد،می‌توان موقعیت کریم را از نگاهی آسمانی به نظاره نشست: زمانی که او خود را شبیه شترمرغ کرده و در میان تپه ماهورها جستجو می‌کند و زمانی که «در آبی» را به دوش گرفته در میان زمین‌های سوخته کشاورزی همچون مورچه‌ای در حال جمع‌کردن خار و خاشاک است.در سکانس اول او به نوعی رجوع به ماهیت طبیعی‌اش دارد و تلاشگری است در پی حل مشکلش، ولی در دومی طعم‌ورزی است که دائم جمع کردن را برگزیده، به امید اینکه این‌ها بتوانند از بار مشکلاتش کم کنند.

اتفاقا کریم حضور خود را در بهشت وقتی درمی‌یابد که در میان آت و آشغال‌های آورده شده از تهران بالاخره دفن می‌شود و گویی مرده و دوباره زنده می‌شود.سکانسی که بعد از سقوط او فیلمساز به نمایش می‌گذارد و صدای تلقین مانندی را بعد از نفس‌نفس‌زدن‌های کریم می‌شنویم، به ما – کریم – گوشزد می‌کند که این سقوط می‌توانست منجر به مرگ واقعی او – معنوی – هم شود.اما به تدریج کریم هم ،در حالی که دیگر پای رفتن و نای موتورسواری ندارد ،درمی‌یابد که فرار شترمرغ و نیافتن آن امتحانی بوده تا او را بیازمایند،مثلا آیا می‌تواند از در کهنه و تازه‌رنگ شده‌ی آبی بگذرد یا نه؟ آیا با آوردن آنتنی بهتر از آنتن دیگران بر پشت‌بام احساس برتری می‌کند یا نه؟ آیا درک می‌کند که می‌توان لجن‌زار قناتی که ‌راه‌آب آن بسته شده است را با تلاش تمیز کرد و در آن ماهی – نمادی که هم در این فیلم و هم فیلم دیگر مجیدی «بچه‌های آسمان» نشانگر پاکی و بی‌آلایشی و معصومیت است – پرورش داد؟ آیا بازپس دادن یخچال بهتر بود یا آب کردن آن ، برای چند لقمه نان بیشتر و خرید سمعک؟ جواب این سئوال‌ها را کریم در میان امتحانی سخت که از سرمی‌گذراند می‌یابد.در انتهای فیلم رقص شترمرغ  برای کریم، به مانند خو‌ش‌آمدگویی مجدد او برای ورود به جهان طبیعت بکر‌، همان سماع عارفان را تداعیگر است که گویی پیروزی و وارستگی‌ از  دام‌ها را جشن گرفته است.

بازی روان و یکدست «رضا ناجی» که بیشتر طبیعی است تا تصنعی و برآمده از تکنیک‌های بازیگری ، در کنار بازی‌های نچندان خوب دیگر بازیگران ، به خصوص نقش زن او یعنی «نرگس» که بیشتر تصنعی است تا طبیعی، جلوه‌ای دوچندان گرفته است.البته بعضی حالت‌های ناجی همچون رفتن به خانه‌های بالاشهری و دیدن و تعجبش،شاید به دلیل  مشابهت سکانس‌ها با فیلم «بچه‌های آسمان» در چهره‌اش تکراری است، ولی سعی او در نشان دادن استیصال آدمی در چنین موقعیت‌های دشواری شایان توجه است.کارگردانی خوب اغلب سکانس‌های فیلم ، سکانس‌های ضعیفی همچون افتادن ماهی‌ها و گریه‌ی بچه‌ها را،البته قابل چشم‌پوشی کرده است.سکانسی که به نوعی اوج احساسات‌گرایی فیلمساز بدون توجه به ساختار بقیه‌ی فیلم است.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
خسرو خوبان سینمای ایران
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  

چرا دوست داریم خبر مرگ آدم‌هایی را که از ایشان خاطرات خوشی داریم هیچگاه باور نکنیم؟ فکر کنم چون باید به خود بقبولانیم که دیگر آن خاطرات خوش تکرار شدنی نیست و دیگر شیرینی حضور آن شخص احساس نخواهد شد تا بازهم به زندگی معنی بدهد.نمی‌دانم چرا چهره و حرکات «خسرو شکیبایی» از اولین خاطراتی که از بازی او در تئاترهایی که از او دیدم به دلم نشست و بازی‌های دیگرش در فیلم‌ها و خصوصا ابرنقشش در «هامون» این‌چنین به خاطراتی ماندگار تبدیل شد.شاید  صمیمیت او در ایفای یک نقش باعث این جذابیت بود.

وقتی در زمستان یا پاییز ۱۳۶۷ در سالن‌های طبقه دوم سوم مجموعه تئاتر شهر با گروهی در حال تمرین نمایش «سایه‌ها» بودم – نمایشی که نوزده سال بعد اجرا شد ۱۳۸۶  در مرکز نمایش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان – آقا خسرو را زیاد می‌دیدم؛ چرا که فکر کنم نمایش «بلیت تئاتر» را با خانم هایده‌ی حائری در حال اجرا داشتند در سال شماره ۲ تئاتر شهر، دیوار به دیوار تمرین ما. و ما بی‌تجربه در هنگام تمرین بدجور شلوغ می‌کردیم و به نوعی مزاحم کار زیبای دو نفره‌ی آنان بودیم.بالاخره روزی صدای تق‌تق درآمد و بعد بفرمای ما ، صدای دلنشین او را شنیدیم که فقط گفت : « بچه‌ها! یه کم آرومتر» و احساس خجلت و خوشحالی من که ما هم جزو بچه‌ها حساب شدیم! و یک چشم ساده.تئاتر دو نفره‌ی او به کارگردانی خانم حائری یکی از خاطرات ماندگار من از اجرای تئاتر در ایران است.وقتی خانم حائری و حتی آقا خسرو را در فیلم یا سریالی می‌بینم یا می‌دیدم که چندان به شخصیت نمایشی آنها ربطی ندارد یا نداشت،آن خاطره خوش برایم می‌ماند و حسرت آن دوران.بازی دیگری نیز از تئاتر صحنه‌ای از آقا خسرو به یادم مانده که آن هم جزو ماندگاران تا پایان عمرم است.نمایش « شاهزاده و گدا» به کارگردانی نمی‌دانم چه کسی و با بازی عالی او در دو نقش شاهزاده و گدا در سالن اصلی تئاتر شهر.بعدها که در فیلمی مثل «ترن» او را در کنار قریبیان دیدم ، باورم نمی‌شد که او همان او باشد.اما در ابرنقش ماندگار او «هامون» دیگر باورم شد که او خیلی دیر به عرصه سینما کشیده شد، ولی آنچنان تاثیری  پایدار برقرار کرد که هیچگاه نمی‌توان او و حمیدهامون را از هم جدا دانست.بازی او در نقش «مدرس» تله تئاتری که امروز که پدرهشتاد ساله‌ام در حال دیدن «کیمیا» بود و از مرگ آقا خسرو گفتم ، اولین اشاره‌اش با چشمی خیس به آن ابرنقش بود و بس.شاهکاری که او از آن نقش به جا گذاشت مگر از یادها به این زودی‌ها می‌رود.در نمایشگاه کتاب امسال فیلم‌های VHS  رسانه‌های تصویری ۳۰۰ تومان حراج شده بود! در میان نه فیلمی که خریدم الماسی نیز یافتم : «هامون» و باز با نسلی جدید در خانه به تماشای چند باره‌ی آن نشستم.تماشایی که انگار عقده‌ی نمایش ناقص و اهانت‌آمیز برنامه سینما ماوراء شبکه چهارم سیما را در سال گذشته به نوعی جبران کند.حالا که او نیست بالاخره امروز تن دادم تنها ساخته‌ی فیلمبردار خوب ایرانی «فرهاد صبا»‌  به نام «عروسک فرنگی» را به تماشای خانگی بنشینم.فیلم چندان چنگی به دل نمی‌زد، ولی همه‌ی فیلم گویی شکیبایی بود و بس و بازهم خاطراتی از او: صدای خاص و گرمش در نوارهایی که از او گوش داده‌ام.یادم است که میانه‌ی سال‌های دهه‌ی شصت بود که نواری در کناره‌ی روبروی دانشگاه تهران فروخته می‌شد که عنوانش این بود «صدای پای آب با صدای سهراب سپهری» هر که صدای پای آب خوانده بود دست‌فروش را بی‌نصیب از خرید نمی‌کرد، اما صدای آقا خسرو بسیار زیبا صدای پای آب را زمزمه می‌کرد نه سهراب؛ که بعدها البته نوار رسمی آن با ذکر نام اصلی گوینده‌ی آن خسرو شکیبایی به بازار آمد.و نوار جالبی به نام «روان را روان کنیم» که جزو اولین کارهایی بود که بعدها مدروز شد.صدای دلنشین آقا خسرو فرمان به روانی روانمان می‌داد.و چند نوار پراکنده‌ی دیگر.جالب است نقش‌های منفی او هم هیچ‌گاه در نظرم منفی نمی‌شد حتی گشتاسبی که در «سارا» بازی کرد- که همین هفته گذشته از شبکه چهار در برنامه سینما اقتباس پخش شد – و حتی نقشش در فیلم «حکم» کیمیایی.اتفاقی نبود که خلاصه‌ای از زندگی او در فرهنگ بازیگران مجله فیلم تیرماه چاپ شده بود،چون مراسم تقدیر از او به خاطر حضور موثرش در این چند سال سینمای متحول شده‌ی ایران قرار بود برگزار شود.«خانه‌ی سبز» او را در سالهای پایانی دهه هفتاد مشتاقانه نگاه می‌کردیم و «سرزمین سبز» توقیف شده‌ی آن سال‌ها را همین پارسال.وقتی در «کاکتوس۱» هنرمند حضورش را یافتم،دانستم که باید کار را تا پایان ببینم.هنوز طنین آواز «مادر من مادر من» او در فیلم «خواهران غریب» در گوشم مانده و چهره‌ی تکیده‌ی رزمنده و جانبازی که در «اتوبوس شب» او زنده کرد تا یادگاری باشد در کنار چند نقشی از او که  به عنوان رزمنده و جنگ زده قبل‌تر ایفا کرده بود و... . نامه‌ی «کیانیان»‌ به او ،امروز که او رفت به نظرم گویاترین درد و دل بود با او که دیگر در سینمای ایران نقشی بازی نخواهد کرد!خداحافظی با او مثل خداحافظی با «ملاقلی‌پور» بسیار زود بود. مگر یادم رفته : در صحنه‌ای از هامون مامور شهرداری فریاد می‌زد «ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن». راستی خسرو خوبان سینمای ایران رفت؟! یادش گرامی باد!


 
"گردآفرید"
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧  

 دو پیامک کوتاه و دعوت آقای «هادی آفریده» جهت دیدن آخرین فیلم مستندش باعث شد تا شب به یاد ماندنی را در سالن سینما حقیقت مرکز گسترش سینمای مستند وتجربی داشته باشم. از این فیلمساز جوان تاکنون سه فیلم دیده بودم که کمابیش هنوز حال و هوای آنها در خاطرم مانده است : یکی مستند «زیر درخت کاج»‌ (خانه هنرمندان)، فیلم کوتاه «پدر» ( سینما فلسطین) و «سوت» (اگر اشتباه نکنم برنامه‌ی سینمای دیگر) اما در این میان «نقل گردآفرید» به نظرم از دیگر کارهای ایشان برجسته‌تر بود، چه از لحاظ  توجه به موضوعی بکر و چه از نظر ساختار؛ به عبارتی دیگراین مستند مستندی جسارت‌آمیز است، جسارتی که به زعم من از چند منظر می‌توان آن را بررسی کرد:جسارت نخست فیلمساز در طرح مسئله‌‌ی زنان در جامعه‌ی بسته کنونی‌مان است. فیلم گوشه‌ای از حکایت خانم «فاطمه حبیبی‌زاد» است که در میان هنرهای مختلف سنتی، نقالی شاهنامه را برگزیده است.گزینشی که او را با بسیاری از پیشداوری‌ها روبرو می‌کند و مسائل و مشکلات بسیاری برای او می‌آفریند.نقالی که معمولا همراه با حرکات و نمایش بدنی همراه است و حضور در میان مردم عادی و کوچه و بازار و به قولی جماعت قهوه‌خانه‌ای را می‌طلبد، در طول تاریخ پیدایشش به صورت هنری مردانه دیده شده است.جرات حضور زنی برای ماندگاری این سنت دیرین یکسر ایرانی ستودنی است و فیلمساز در به نمایش درآوردن گوشه‌ای از این حضور مشقت‌بار و در عین حال شیرین موفق بوده است.جسارت دیگر فیلمساز توجه به شاهنامه و نقالی آن است. شاهنامه‌خوانی و نقالی که در طول تاریخ فراز و نشیب‌های بسیاری را گذرانده، غیر از جنبه‌ی سرگرمی آن، به عقیده‌ی بسیاری  از اساتید این فن دمیدن روح استقلال و اتحاد و ایرانیگری است در میان جمع اقوام گوناگون حاضر در این فلات.استقلالی که حکیم طوس در شاهنامه به زنده کردن آن توسط اشعار حماسی‌اش ،‌مقابل هجوم  بیگانگان اشارات بسیار دارد. بی‌جهت نیست که در ادواری از تاریخ این ملک مثل دورانی از صفویه و اوایل پهلوی و... خواندن و نقالی شاهنامه در میان مردم ممنوع می‌شود.احیای اسطوره‌های حماسی توسط  حکیم طوس و بعدها نقالان،همچون مقابله‌‌ی فرهنگی بوده در برابر از خودبیگانگی و بیگانه‌گزینی.پاداش فرودسی بعد از سرودن این حماسه از سوی حاکمان وقت،مانند ارج‌گزاری دیگر حاکمان در برابر نقالان این حماسه بوده و هست. ‌بی‌توجهی حاکمان در این هزارسال به زنده نگهداشتن این هنر - حتی تا آنجا که توانسته‌اند از نقل آن جلوگیری کرده‌اند – نتیجه‌ای نداشته جز آنچه که در فیلم «نقل گردآفرید» دیده می‌شود: بیگانگی از هویت ایرانی.صحنه‌ای که با تاکید و دوبار دیده می‌شود، جوانی نمی‌داند «سهراب» که بوده است! و غلط خواندن اشعار شاهنامه توسط دیگران.اینچنین خالی و تهی بودن در مقابل هجوم بیگانگان دردی است که توسط کمتر کسی در این جامعه مورد توجه قرار گرفته و می‌گیرد و نتیجه آن به غارت رفتن ذخائر فرهنگی و – به قول فیلمساز قبل از نمایش فیلم - به نام زدن نخبه‌گانی همچون فردوسی و مولانا توسط دیگر کشورها و استفاده‌های فراوانی که آنان از این ضعف ما در حفظ هویت فرهنگیمان می‌برند.تصویربرداری خوب ، انتخاب لوکیشن‌های مناسب موضوع – همچون نقالی «گردآفرید» در خرابه‌ای که پشت‌زمینه‌ی آن بزرگترین برج تهران را به نمایش درمی‌آورد و به نوعی تقابل سنت در برابر مدرنیته را به نمایش می‌گذارد – تدوین جا افتاده و استفاده از صدای زمینه و جلوه‌های صوتی برای رسیدن به بهترین نتیجه در انتقال مفاهیم – بهترین مثال در این زمینه : بعد از دیدن خبر ممنوعیت نقالی گردآفرید در روزنامه‌ها، صدای زبان‌آموزی نصرت را از ضبط صوت گردآفرید در منزلش می‌شنویم که اشاره‌ای دوگانه دارد،هم تلویحا آمادگی او برای خروج از کشور – شاید قدرش را بهتر بدانند -  و هم تکرار کلمه‌ی چرا به فارسی و انگلیسی که بلافاصله چرای ممنوعیت کار او را از زبان شخصیت اصلی فیلم می‌شنویم – استفاده‌ی بجا و خوب از عکس‌ها و تصاویر آرشیوی  و بالاخره ایجاز و تسلط فیلمساز در نمایش موضوعش، به نظرم  برجسته‌ترین جنبه‌های مثبت این مستند زیبا بود.


 
چند توفیق آشکار
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥  

تا هفته پیش دوست داشتم که دو فیلم ندیده از سینمای متفاوت ایران را ببینم اولی : " دم صبح " به کارگردانی حیمد رحمانیان و دیگری " پابرهنه در بهشت " ؛‌ بهرام توکلی . به طور اتفاقی هر دو فیلم را یکی روز یکشنبه 29 بهمن در موزه امام علی(ع) و دیگری را در چهارم اسفند سینما فرهنگ ، نشست فیلم‌های معناگرا ، به تماشا نشستم. خواندن نقد موشکافانه‌ و دقیقی در شماره 343 ماهنامه فیلم – اسفند 1384 – از استاد " جهانبخش نورائی " و همچنین نظر کوتاه " رضا درستکار " در باره این فیلم ، در شماره 155 مجله دنیای تصویر – اسفند 1384 – باعث شده بود نام این فیلم در یادم حک شود و مترصد فرصتی بودم تا فیلم را در جایی ببینم ،‌چرا که اکران عمومی اینگونه فیلم‌های متفاوت از سینمای بدنه با وضعیت فعلی تقریبا به ندرت اتفاق می‌افتد و اگر هم اکرانی داشته باشند معمولا به طور ناقص و در زمانی بسیار دورتر از زمان ساخت فیلم صورت می‌گیرند: دو نمونه بارزش دو فیلم " به آهستگی " مازیار میری و " اینجا چراغی روشن است " سیدرضا میرکریمی که هر دو این فیلم‌ها قربانی نوع اکرانشان شدند و در نتیجه دیده نشدند تا بتوانند به درستی در بوته‌ی قضاوت تماشاگران جدی سینمای ایران قرار بگیرند.به هر حال ، اکران محدود " دم صبح " را در روزنامه‌ای به طور اتفاقی! خواندم و خودم را به جلسه‌‌ای رساندم که تعداد کمی تماشاگر- منتقد در سالنی کوچک فیلمی را با کیفیتی نچندان مطلوب و به صورت پخش ویدئوپروجکشن و سرآخر حذف یکی دو صحنه کلیدی فیلم و ... به تماشا نشسته بودند." دم صبح " فیلمی روان و صمیمی و ساده است.فیلمی که دیدن آن ، تاثیری پیوسته بر انسان دارد تا زمان حضورش در این جهان ؛ چرا که روایت و داستان آن مربوط به همه انسانها و موقعیت‌هایی است که هر لحظه در حال اتفاق افتادن در گوشه و کنار جامعه است و به نوعی مرتبط با موقعیت هر انسانی است که در این جامعه نفس می‌کشد.محکوم به مرگی که چند بار تا آستانه‌ی چوبه‌ی دار رفته و هر بار به علتی از اجرای حکم در باره‌اش منصرف شده‌اند ، بارآخری هم که او را برای اعدام می‌برند ، با شکل اجرایی هوشمندانه و مستندگونه‌ای که فیلمساز برای این بخش از فیلمش انتخاب کرده و بسیار هم موثر واقع شده ، به علت فوت مادر اولیای دم،بازهم اجرای حکم او چهل روز به تاخیر می‌افتد.در این بازه‌ی زمانی چهل روزه،منصور ضیایی،شخصیت اصلی فیلم دچار استحاله می‌شود :او از ناامیدی مطلق و رنج و عذابی دائمی به سوی امیدواری و زندگی گام برمی‌دارد. شخصیت‌پردازی این محکوم به اعدام با مرور خاطرات گذشته‌‌اش به صورت فلاش‌بک کامل می‌شود : شخصی زحمت‌کش و مهاجر از روستا به شهر، که به علت اختلاف بر سر حقوق عقب‌مانده‌اش دچار قتل بالادستی‌اش شده و اکنون منتظر اجرای حکمش در زندان ، با زندانیانی که آنها نیز زیرتیغ هستند ، روزگار می‌گذراند.فیلمساز با نشان دادن یک مراسم کامل اعدام و ارائه توضیحات مامورین دولت و مجریان حکم ، و سپس بخشیده شدن محکوم توسط اولیای دم ، حضور چنین اختیاری را در جامعه برای اولیای دم مقتول تذکر می‌دهد.کسانی که به قول فیلمساز در جلسه نقد ، شاید بتوانند درست در آستانه اعدام قاتل ، با دیدن این فیلم تصمیمی دیگر غیر از اعدام او بگیرند ؛کاری که به طور ضمنی قوه قضاییه با آن موافقت کرده است و باز هم به قول رحمانیان آنها هم به تاثیر هنر در ایجاد تغییر مثبت پی برده‌اند. طرفه اینکه جلسه نقد و بررسی فیلم هم با حضور "جهانبخش نورائی" و همچنین خود فیلمساز و "رضا درستکار" و "جوانروح" و ... دیگران ، بسیاری از نکات ریز و درشت و چند وجهی فیلم " دم صبح "‌ را برایم روشن کرد ، که اینجا مجال بازنوشت آن نیست.فقط کلامی که باقی می‌ماند این است که یک منتقد خوب با دید نکته‌سنج و موشکافانه خود در باره‌ی یک فیلم گاه می‌تواند چنان قلم بزند که گذشته از معرفی یک فیلمساز نوگرا به جامعه ، در ادامه مسیر یک فیلمساز نیز به شکلی موثر واقع شود.اتفاقی که به نظرم در مورد فیلم "دم صبح" و نقد آن توسط آقای نورائی صورت پذیرفته است. پابرهنه در بهشت ؛‌ بهرام توکلی  " دم صبح " ؛ حمید رحمانیان

 

فیلم با نقل خوابی از سوی " یحیی "‌ روحانی جوانی که تا آن زمان یک سال و پنج روز از عمرش را در آسایشگاهی نامتعارف که بیماران خاص جسمی و روانی در آنجا تحت سرپرستی دکتری که خود نیز به همان دردها دچار است گذرانده ، شروع می‌شود.خواب او همان خاطرات اوست از حضورش در آن آسایشگاه خاص که در طول مدت فیلم آن را مرور می‌کنیم.انتخاب او برای حضور در چنین مکانی که هیچکس دیگر یادی از بیماران آنجا نمی‌کند ،بهترین دلیل است برای متفاوت بودن زندگی این روحانی که به تعمد نام "یحیای" - تعمید دهنده- توسط فیلمنامه‌نویس – فیلمساز برایش برگزیده شده.حضور اولیه او ، در شبی سرد و ظلمانی ، همراه با بارش شدید باران ، همچون نزول پیامبری نویدبخش رهایی انسانها از قید بی‌ایمانی به خداوندگار و خالق هستی است.دکتر که با استفاده از این بیماران قصد دارد تا بیماری لاعلاج خود را درمان کند و آنها را چون موش آزمایشگاهی در قرنطینه‌ای که نام "بهشت" به آن داده است ، مورد سوءاستفاده و تست داروهای خودش قرار داده ، در طول فیلم شخصیتی دورو و ریاکار معرفی می‌شود: حرفهایش همچون محکوم بودن این انسانها به خاطر گناهکار بودنشان و تقاص پس دادن آنها به خاطر بزه‌کاری‌هایشان ، روی دیگر شخصیت  دکتر را نمایان می‌کند که مغایر است با ظاهر خیرخواه و مبادی آداب شرعی او.در مقابل "یحیی" ، کسی که دانشکده پزشکی را از نیمه رها کرده و کسوت روحانیت را برگزیده ؛ اشاره به تفاوت ماهوی نجات جسم و روح در نزد "یحیی" کسی که اگر همان دانشکده را ادامه می‌داد،ای بسا اکنون همچون دکتر فقط در پی نجات جان خود بود و بس ، با آرامش و حضوری موثر در آسایشگاه شکلی متفاوت از روحانی بودن را به نمایش می‌گذارد: دعای او صورتی دیگر دارد، همچون کارهایش ؛‌ در برابر کفرگویی بیمارانی که دیگر از همه چیز و همه کس دل بریده‌اند صبور است و آنها را با اقدامات عملی خود به سوی امید به ذات حق می‌راند : تلاش برای حضور فرزند یکی از بیماران به نام "شعیبی" در آخرین لحظات زندگی‌اش ، حضور زن "شاهو" و بازهم ایجاد دلخوشی برای کسی که علاوه بر درد جسمانی از بی‌هویتی نیز رنج می‌برد ، عقد دو جوان نچندان معمولی : یکی سرباز محافظ آسایشگاه و دیگری دختری از همانجا ، نوشتن نامه‌ از طرف اقوام بیمارانی که حتی یادی از آنها نمی‌کنند ، حضور دلنشین و مهرورزانه‌ی  او در میان بیماران و حتی تامین پول کرایه خانه‌ی زن نظافتچی آسایشگاه و سر زدن به شوهر خانه‌نشین و پسر معلولش و... همه و همه یادآور مرامی است که دین اسلام برای هدایتگران و مجریان آن از زبان و عمل پیشوایان و بزرگانش سفارش و تاکید کرده است.سیره‌ای که در جامعه کنونی ما شکل کم‌رنگتری به خود گرفته و همین سبب می‌شود که شخصیت یحیی در نظر بعضی از منتقدین و تماشاگران فیلم شبیه کشیشان و تارکان دنیایی بیاید که در رمانها و فیلمهایی مثل "مسیح بازمصلوب" کازانتزاکیس،"برادر خورشید،خواهر ماه" زفیرلی و "فرانچسکو" لیلیانا کاوانی و... به خوبی به زندگی آنها پرداخته شده است . اشتباه به ظاهر لفظی منتقد حاضر در جلسه پرسش و پاسخ بعد از نمایش فیلم نیز بی‌سبب نبود که مکررا روحانی فیلم را کشیش می‌نماید ، گرچه به طور تلویحی به فیلم "خاطرات یک کشیش روستا" روبربرسون به قصد مقایسه نیز اشاره کرد.حقیقت این است که یک روحانی از هر مرام و کیشی تنها می‌تواند با عمل خود بربار معنایی لباس مخصوصش بیافزاید ؛ لباسی که یحیی به "شاهو" می‌بخشد تا با آن احساس پرواز کند بر لبه دیواری که همیشه بر آن لرزان و دل نگران گام می‌گذارد و در جایی دیگر همین لباس موجب نجات "شعیبی" شد تا از گناه خودسوزی و خودکشی برهد و همچنین لباسی که دیگران با دیدن آن بر تن شخص توقع اعمال منطبق با فطرت و انسانیت از او دارند ، کارهایی که یحیی تا می‌توانست و از دستش برمی‌آمد برای دلشدگان فیلم رسته از عنوان و لباس انجام می‌داد.طرفه اینکه  دو فیلم دیگری هم که توسط فیلمسازان متفاوتی به طور مستقیم به قشر روحانی جامعه پرداخته و هر دو آنها هم مورد استقبال عامه و منتقدان قرار گرفت یعنی : "زیر نور ماه" و " مارمولک" تاکید و تاثیرشان بر حضور لباس به عنوان نمادی از پوسته و ظاهری برای رسیدن به اصل تحول و تلاش جهت آسایش و آرامش انسانهای دیگر،بیشتر از جنبه‌های دیگر ظاهری روحانیت بود.در "زیر نور ماه" طلبه جوان ، تا به ضرورت کسوت روحانی بودن یقین نمی‌کند ، لباس مخصوص را نیز پذیرا نیست و در "مارمولک" پوشیدن لباس باعث تحول شخصیتی می‌شود که سابقه‌ی خوبی ندارد .در فیلم حاضر هم با اینکه "یحیی" با لباس عادی در فیلم حضور دارد،ولی در اولین نماهای فیلم عکسی از او را در لباس روحانی می‌بینیم ،گویی‌ او هم جستجوگرانه به دنبال کشف خاصیت این لباس است و برآوردن حق آن به طور کامل .  تفاوت دیگر "یحیی" با دیگران که مورد تاکید کارگردان است،بیشتر اهل عمل بودن اوست تا حرف.در سکانسهای ابتدایی "شاهو" یکی از بیماران آسایشگاه در حالی که درست برخلاف جهت "یحیی" نشسته به او می‌گوید :"شما مثل اینکه همچین روحرف زدن تمرکز نداری؟" یحیی:"‌من؟ نه!خیلی دوست ندارم حرف بزنم" شاهو:"گوش کنید خوبه.گوش کنید خیلی بهتره.اصلا یه وقتایی آدم بهتره حرف نزنه گوش کنه فقط..." تاکید بر گوش کردن به جای صحبت کردن در یکی دو جای دیگر از فیلم هم شنیده می‌شود.معضلی که در جامعه ما حضوری جدی دارد : کلام  بیشتر و عمل کمتر.در همان نمای مذکور بلافاصله منولوگ درونی یحیی را می‌شنویم :"وقتی به عنوان روحانی کارم را شروع کردم خیلی زود فهمیدم سختی‌های واقعی زندگی مردم یا عذابهای بی‌نتیجه‌اشون برام پررنگتر از هر چیزی شده،نمی‌تونستم در باره مردم تصمیم بگیرم" و این نتایج همه به گوش دادن و حضور "یحیی" در میان مردم برمی‌گردد. فیلمبرداری خوب کار و استفاده از فیلترهای آبی‌رنگ و نوع نورپردازی در آسایشگاه که ترکیبی از نماهای تیره و روشن را جلوه‌گر می‌کند تا فضای هول‌انگیز برزخ بین مرگ و زندگی را نمایان سازد ، همراه با موسیقی مناسب با فضا ، همچنین بازیهای روان و کارگردانی هوشمندانه،همگی  توانسته‌اند اثری در خور تامل را به مجموعه فیلمهای خوب ایرانی بیافزایند.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
شب دهم : نگاه ملی
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥  

روز سوم؛‌ محمد حسین لطیفی

روانی و روایی بودن فیلنمامه‌ی خوب سجاده‌چی در کنار کارگردانی حساب شده‌‌ی لطیفی،فیلمی را خلق کرده که توانسته حکایت جنگ را در روزهای آغازین و نقطه‌ی عطفش یعنی دفاع از خرمشهر به خوبی نمایش دهد.بازیهای خوب دو بازیگری که بلافاصله از سریال "صاحبدلان" همراه با کارگردان در این کار نیز به هنرنمایی دست می‌زنند یعنی : باران کوثری ، پوریا پورسرخ ،در کنار یک بازی شاخص دیگر یعنی حامد بهداد در نقش فؤاد، بهترین ترکیب را در ایجاد حس و حال لازم در تماشاگران فیلم رقم می‌زنند.فضاسازی کارگردان از اتمسفر دفاع در روزهای آغازین گرچه نمره عالی نمی‌گیرد ، ولی نسبت به کارهای مشابه در جشنواره بیست و پنجم که همین ‍ژانر را بهانه ساخت فیلم خود کرده بودند ،‌ بهترین نمره را می‌گیرد.البته نقطه‌ای از فیلم وجود دارد که به روانی فیلم صدمه می‌زند : خروج آخر فواد از خانه‌ی سمیره و رضا ؛ گرچه در سکانس قبل از آن تماشاگر می‌داند که چرا فؤاد این فرجه را یافته تا از خانه‌ی آنها به سلامت بگریزد ، ولی تدوین بهتر سکانس خروج از خانه  می‌توانست به محاسن کار بیافزاید.به نظرم گره خوردن فیلمنامه با قصه‌ای از عشق و علاقه انسانها به همدیگر ،‌ انسانها به آب و خاک و ... توانسته تاثیر آن را در تماشاگران دوچندان کند. 

 تک درخت‌ها؛ سعید ابراهیمی‌فر

اگر خلاقیت و هنرنمایی و پویایی ابراهیمی‌فر را فقط با دو فیلم : "نارونی" و "تک درخت‌ها" به قضاوت بنشینیم ، راه به خطا نبرده‌ایم. سالیان سپری شده‌ی او بعد از "نار ونی" با تغییر سیاستهای فارابی و سینمایی کشور به سمت سینمای بدنه ، سالیانی سخت بوده است تا او باز توانسته در پنج سال پیش فیلمی بسازد که با روح اولین کارش سازگار باشد یعنی : " تک درخت‌ها "."تک درخت‌ها" هم با وجود این که چند سال از ساختش گذشته و در پیچ و تاب ورشکستگی تهیه‌کننده در محاق فراموشی افتاده بوده است ، اما هنوز بوی صمیمت و خاک و مهر این دیار را با خود دارد ، همچون دیگر اثرش "نارونی".بازی همیشه گرم "سعید پورصمیمی" یکی از بهترین امتیازات فیلم ، در کنار موسیقی و فیلمبرداری عالی آن ، در لوکیشنهای واقعی از شهر کرمان با معماری شگفتش ، توانسته اثری ماندگار را به وجود آورد.البته نباید فراموش کرد که مجموعه قصه‌های مرادی کرمانی ، در کتاب "لبخند انار" توانسته مایه و پایه‌ای در خور برای فیلم به وجود آورد،طوری که حضور فیزیکی نویسنده در سکانس سالن انتظار فرودگاه ، همچون امضایی به تایید و تاکید این کار است.هیات داوران گرچه نگاه چندان جدی به عوامل ساختاری این فیلم نکردند ، اما تقدیرشان از این فیلم در بخش "نگاه ملی" نشان از توجه آنها به ساختار متفاوت فیلم بود.

و اختتامیه :

"بهرام رادان" برنده سیمرغ بلورین ( زرین ) بهترین بازیگر مرد به خاطر بازی در فیلم سنتوری با اسم بردن از "محسن چاووشی" خواننده فیلم که به تابویی در این چندوقت تبدیل شده بود و بلافاصله با طرح این پرسش که : "میشه یه روزی ما سانسور نداشته باشیم؟" و اینکه در اکران عمومی سنتوری جوابش را از مردم خواهد گرفت ، در حقیقت پراهمیت‌ترین سخن کوتاه را در اختتامیه جشنوار بیست و پنجم فیلم فجر ادا کرد."باران کوثری" به حق مسلمش رسید و همچنین انتخاب "روز سوم "‌ به عنوان بهترین فیلم از میان دو رقیب نچندان همطرازش به نظرم انتخابی شایسته بود.البته "خون بازی" در این میان از قضاوت بهترین فیلم و کارگردانی به دور بود، ولی با جبران آن در بخش فیلمنامه و اهدای چهار سیمرغ و دیپلم افتخار دیگر ، برتری آن در نظر هیات داوران نسبت  به " روز سوم" ثابت شد.فیلم معناگرای " پابرهنه در بهشت" به عنوان اولین کار فیلمساز ، به حق سیمرغ را ربود ،‌ در حالی که پیروز کلانتری مستندساز که جایزه بهترین پژوهش را تصاحب کرد همچون گذشته از اینکه سینمای مستند ما جشنواره‌ای درخور و مستقل ندارد و هنوز زیرسایه جشنواره فیلم فجر نفس می‌کشد گلایه‌‌مند بود.سیمرغ طلایی سینمای ایران در بخش نگاه ملی ضمن تقدیر از چند فیلم دیگر به فیلم " فرش ایرانی " که کاری جمعی از کارگردانان به نام ایرانی است ، اهداء شد.و بالاخره چالش‌برانگیزترین جایزه برای تهیه‌کنندگان و کارگردانها به خاطر اثبات این قضیه که قضاوت در نزد همگان است ،‌ و متعلق به کارتهایی است که مردم در صندوق‌های رای بعد از دیدن هر فیلم به صندوق‌ها می‌اندازند و در واقع نوعی انتخاب عامه مردم به دور از  قضاوت داوران است ،‌ با رقم بالای نود درصد به دو فیلم "اخراجی‌ها" و "سنتوری" به طور مشترک اهداء شد.جایزه‌ای که شاید مرهم دردی بود بیشتر برای "اخراجی‌ها" و اعتراض شدیدشان به نحوه قضاوت هیئت داوران تا "سنتوری" که فارغ از قضاوت آنها به حضور موفقش در اکران عمومی اطمینان دارد.


 
شب نهم:کیمیایی کیمیایی است.
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥  

رئیس ؛‌ مسعود کیمیایی

 

پایان دیدن فیلم مصادف شد با دعوای دو جوان در سینما آفریقا : یکی طرفدار فیلم‌های مسعود کیمیایی و دیگری مخالف فیلم‌های مسعود کیمیایی.بیست و پنجمین فیلم کارگردان خوب سینمایی ایران ،‌ فارغ از ضعف‌هایی که در همه‌ی سالهای بعد از "تیغ و ابریشم" گریبانگیر فیلم‌های اوست ، گرمی و دلپذیری دارد که به گمانم همه‌ی آن را مدیون نیروی نوستالوژیکی است که از زندگی و کارهایش برمی‌آید.فضای خلق شده در سینمای متروکه رکس تهران، و مرور خاطرات دو رضا ، یکی پلیس و دیگری مظنون به قتل ، از دست کسی برنمی‌آید جز کیمیایی . این کیمیایی است که می‌تواند ترانه‌های زیبای رضا یزدانی را در فیلم‌هایش بنشاند و هم اوست که می‌تواند دیالوگهای شیرین را در زبان شخصیتهای فیلمش طوری بنشاند که شاید اگر در فضایی دیگر بشنویم برایمان چندان جذاب نباشد.به هر حال او کیمیایی است و ما را هم دچار غم غربت گذشته می‌کند وقتی که دل‌نشینی فیلم قیصر و گوزن‌ها را با کم‌آوردن داستان در فیلم‌های اخیرش مواجه می‌کند ، وقتی که بازی‌ قریبیان یادآور او می‌شود در گوزن‌ها ، و خیلی وقتی که‌های دیگر.اما همانگونه که در ابتدای نوشته‌ام اشاره کردم یا کسی طرفدار او می‌شود و دل کندن از او را مساوی با دل کندن از سینما می‌پندارد و یا کسی دیگر سینمای او را با سینمای کلاسیکی مقایسه می‌کند که همه چفت و بست‌هایش را مدیون فرهنگی است که جز برگشت سرمایه و گردش آن از طریق سینما اندیشه‌ی دیگری ندارد و همین مقایسه باعث دلزدگی او شده و سراسر تلاش یک کارگردان پیشکسوت را منکر می‌شود.برخورد فیزیکی دو جوان در سینما آفریقا را به شکلی دیگر بین منتقدان او و طرفدارانش در بسیاری از رسانه‌ها شاهد هستیم ، کمتر نقدی از آثارش را می‌توان یافت  که راه میانه را بپیماید ، یا طرفداری پروپاقرص از او را در نقد شاهدیم یا نفی همه‌ی تلاشی که کارگردان در ارائه اثرش انجام داده.به هر حال کیمیایی کیمیایی است و خوب و بدش و زشت و زیبایش هر چه هست متعلق به خودش و سینمای خاص خودش است،که از دل فرهنگی برمی‌آید که حاضر است بر سر طرفداری از او زیر مشت و لگد و دشنه و چاقو برود ولی بالای چشم ابرویی از مخالفینش نشنود.  


 
شب هفتم و هشتم : خنده به چه قیمت ؟
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥  

اخراجی‌ها ؛ مسعود ده نمکی

 ده نمکی تا چند وقت پیش مساوی بود با تندروترین شخص در اعتراض به نابسامانی‌های اطراف و زیر سئوال بردن عملکردهای مختلف دولت که حتی اقدامات مثبت را هم که شامل حال مردم می‌شد بی‌نصیب در نشریه‌هایی که منتشر می‌کرد نمی‌گذاشت.تمایلش به فیلمسازی مثل معجزه‌ای بود که بالاخره محقق شد."فقر و فحشا" مهمترین فیلم دوران مستدسازی‌اش به شمار می‌رود که بازهم شامل اعتراضی است فراگیر به وجود فقر در جامعه‌ای که داعیه‌ی سردمداری اخلاق و منش انسانی را در جهان دارد.ریشه مفاسد اجتماعی موجود را در لابلای صحبت‌های میرشکاک که از جامعه‌ای چنین پلشت – به زعم کارگردان - بریده و کنج عزلت گرفته به طور دست و پا شکسته می‌یابیم که همانا مهمترین آن همان اولین کلمه‌ی عنوان فیلم است."اخراجی‌ها" اولین فیلم بلند داستانی ده‌نمکی ، کمدی موقعیت و گاه بکوب بکوبی است ، که با ارجاع به دوران سپری شده جنگ ایران و عراق ، سعی در تطهیر لمپنیسم اجتماعی ایران دارد.صحنه‌های قماربازی و دزدیها و ... در جبهه‌ها که وجودشان همیشه در تبلیغات رسمی نفی می‌شود ، به وضوح در فیلم حاضر به نمایش درمی‌آید.هدف کارگردان از این تطهیر چیست؟ شاید سعی در نفی گذشته خود دارد که با تقسیم جامعه به خودی و غیرخودی و تعین مرز بین خود و دیگران در نشریاتی که چاپ می‌کرد،به نوعی تقدس عقیدتی خودخواسته رسیده بود.این قشر که همیشه در جامعه ما حضور داشته‌اند و با حرکات وندالی و ضداجتماعی خودشان مانع از تحقق اندیشه‌های برتر جامعه بوده‌اند،چرا باید توسط ده‌نمکی تایید بشوند؟خنداندن جماعت البته با دیالوگهای با مزه و حرکات بازیگران حرفه‌ای که مزد می‌گیرند تا هنرخودشان را ارائه دهند ، امر جالبی است ولی آیا به قول خود کارگردان یکساعت و ربع خنداندن به نفع یکربع پایانی فیلم مجاز است؟ داستانی که پایانش جور دیگری جز این نمی‌توانست رقم بخورد.طرفه اعتراض کارگردان است که کار خود را در حدعالی می‌پندارد و به رای نسبتا منصفانه داوران وقعی نمی‌نهد ، از بازیگرانش معذرت می‌خواهد . واقعا بازی اکبر عبدی و دیگران مگر چیزی جز تکرار مکررات بازیهای قبلیشان بود؟ خصوصا عبدی که با آن لهجه من‌درآورد آذری در کنار خاله خانم یادآور سریال هتل بود در نوروز چند سال پیش.

 مثل یک قصه ؛‌ خسرو سینایی

 اگر این فیلم به عنوان فیلم اول یک کارگردان تازه‌کار به روی پرده می‌رفت ، جای هیچ چون و چرایی نبود، گرچه امسال کارگردانهای اول و دوم بسیار بهتر از به قولی پیش‌کسوتان ظاهر شدند.داستان فیلم با محدودیت مکانی که دارد ، به طور قطع برای یک نمایش صحنه‌ای بسیار مناسبتر بود تا فیلم خسته‌کننده‌ای که بازهم داستان تطهیر دشمنان ایران در جنگ عراق را رقم می‌زند.سال گذشته سینایی گفتگو با سایه را به نمایش گذاشت که به نوعی تقدس‌زدایی از چهره صادق هدایت بود و امسال فیلمی که موضوع جنگ را بهانه خود قرار داده است.این سومین فیلمی بود که حبیب احمدزاده در شکل‌گیری فیلمنامه‌اش نقش داشت دو فیلم قبلی عبارتند از : اتوبوش شب و آن که دریا می‌رود.

 آفتاب بر همه یکسان می‌تابد ؛ عباس رافعی

 فیلم جاده‌ای روان و ساده و با بازیگرانی اندک  و کارگردانی حساب شده . در جهت سیاستهای حمایتی فارابی که ساخت فیلمهایی با موضوعات ماورایی است.بازی‌های خوب و فیلمبرداری خوب‌تر از مهمترین مشخصه‌های فیلم بود.جستجوگر بودن کارگردان در این سالها از فیلمی مثل رازمینا  تا این فیلم کاملا مشخص است.

و اما بعد:

خبرها حاکی است از کاندیداتوری فیلم " روز سوم‌" در دوازده رشته هنری و فنی و همچنین توجه داوران به فیلمی مثل " پا برهنه در بهشت " و کناره‌گیری "رئیس"‌ از بخش مسابقه.هر سه فیلمی که همراه با "سنتوری" هنوز نتوانسته‌ام ببینم.ببینم این دو روز چه پیش می‌آید.


 
شب ششم : دو بازی : گریه ، خنده
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥  

خون بازی ؛‌ رخشان بنی‌اعتماد ، محسن عبدالوهاب

در میان دیدن فیلم " خون بازی " بود که بوی تند سیگار ، که الان به تابویی در سالن سینماها تبدیل شده است ،‌ در سالن پخش شد و بعد از چند دقیقه بو خوابید.پک‌های جانانه کوثری در فیلم خون‌بازی به سیگارهای در دستش ، هر معتاد به سیگاری را به هوس می‌انداخت تا لحظه‌ای هم شده لب به فیلتر سیگار بنشاند و آتشی دود کند.نوعی بدآموزی که در میان جمعی که کشیدن سیگار در آن ممنوع است چنین موثر بوده و در پخش گسترده این فیلم در بین مردم ( که بی‌شک سی‌دی قاچاق آن را طی چند ماه آینده در دست همه خواهیم دید!) شاید به شکلی دیگر بروز کند.خب این مسلم است که بهترین داروها هم بی‌عوارض جنبی نخواهد بود.سالن مملو از جمعیت سینما آفریقا ، به طوری که عده‌ای به روی زمین نشسته بودند ، حضور اعتبار و نامی را به ما گوشزد می‌کرد که می‌تواند این نصیحت مادرانه و مشفقانه و هنری را مثمر ثمرتر گرداند.نام خانم بنی‌اعتماد با بیان معضلات اجتماعی در اغلب فیلم‌هایش گره‌خورده است که اوج آن فیلم "زیر پوست شهر" بود ، فیلمی که بر اساس تحقیق و جستجوی خودش در زمینه‌ی خلافهای اجتماعی و مستندی به همین نام شکل گرفته بود.البته – و متاسفانه -   با یک تحقیق میدانی ساده می‌توان پی برد که تا چه میزان تاثیرات مثبت چنین فیلم‌هایی ،‌ که هدف مولف اثر است ، در جامعه ما کم است.و صد البته میدانیم که وظیفه هنرمند بیان دردهاست و نه درمان آن ، ولی آنچه که در ذهن اغلب بیننده‌های فیلم در پایان فیلم نقش بسته بود و از میان حرفهای آنها می‌توانستیم پی ببریم : بازی خوب دو بازیگر زن فیلم ، فیلمبرداری شگفت کلاری ،‌ تلاش هنرمندانه دو کارگردان فیلم و ... بود.اما بی‌شک پخش گسترده این فیلم می‌تواند ، در حد یک هشدار ضعیف ، به جوانان و خانواده‌های آنها ، در جهت خطرات مواد مخدر و ترک مشکل آن و وضع جامعه کنونی در این رابطه ، عمل کند.

قاعده‌ی بازی ؛ احمدرضا معتمدی

آیا جمع کردن جماعت بازیگران کمدی دو نسل و همچنین بازیگران جدی فیلم‌های ایرانی در کنار هم  و استفاده از همه‌ی شگردهای خنداندن تماشاگران به قول خود فیلمساز و همچنین کمک گرفتن از تروکاژهای رایانه‌ای معمول و نچندان جدید سینمایی مثل پرواز عبدی در آسمان و روی آب و ... به منظور بیان چند دیالوگی که بین زرگنده بزرگ ! در پایان فیلم و فرزندان  مرفه بی‌درد و طماعش انجام می‌گیرد ، صورت گرفته است؟ یا به قول طناز معروف مدیری و گروه نویسنده‌اش نتیجه اخلاقی فراموش نشود ؟ دیالوگهای مجوزسازی که در صحنه آخر بین پدر و فرزندان پولدارش رد و بدل می‌شود از این قرار است: (فرزند پولدار: ف.پ)

پدر: (روی کول یکی از فرزندان دزدش که در خانه‌ای دیگر با فقر زندگی می‌کند، با وداع و خطاب به فرزندان طماع!) بریم بچه‌ها ، اینجا دیگه جای من نیست.

ف.پ : کجا پدر؟ داری بچه‌هات رو ترک می‌کنی؟

پدر: بچه اونه که باباش رو بشناسه.شما هر وقت باباتون رو شناختید بیاید سراغ من.

 ف.پ: ( با اشاره به بچه‌های دزد و خلاف پدر پولدار) این گداگشنه‌های دله‌دزد بچه‌های شمان؟

 پدر: این‌ها نداشتن دزدی می‌کردن ، شما که داشتین چرا؟ می‌دونید چرا؟ چون شماها نه باباتون رو شناختید نه خودتون رو.( که جماعت دله‌دزد ، و به زعم نویسنده و کارگردان کوخ‌نشین که دزدی و کلاشی آنها به خاطر نداشتن! از زبان پدر- نویسنده توجیه شد ، پدر را می‌برند . در این میان ژولیت فیلم – یا همان دختر پولداره که پسر فقیره عاشقش شده طبق معمول اینگونه فیلم‌ها – خطاب به بابابزرگ فیلسوفش می‌گوید)

فرشته : بابا اسی ، من چی؟

پدر: تو که آدم نیستی...‌ فرشته‌ای...( و به این ترتیب دختر پولدار فرشته شده و به وصال پسرعموی فقیرش می‌رسد)

 پدری که با داشتن دو نوع زندگی در دو خانه ، فقیرانه و ملوکانه ، دم از شناخت خود می‌زند،از طرفی رئیس بچه‌های دزد و جاعل و کلاش است و از طرفی پدری تربیت کننده‌ی زلزله – داریوش ارجمند – است که او هم کم از فرزندان آن خانه فقیرنشین ندارد.همه‌ی نوشته‌های فوق به این سبب آورده شد که ثابت شود وجه اخلاقی فیلم هیچ که ندارد هیچ، نعل‌وارونه‌ای است که در محاسن دزدی و کلاشی به خاطر دارا نبودن ، چه فقیرنشین باشی چه مرفه‌ ، در آخر فیلم گنجانده شده تا این فیلم کمدی جبران مافات فیلم‌های قبلی کارگردانی بشود که ظاهری عرفانی و اجتماعی در کارهایش جاری بود و به قولی حتی رگه‌های طنز هم در کارنامه‌اش یافت نمیشد.نمی‌دانم قاعده‌ی بازی یک کارگردان اثبات توانایی‌اش در ساخت همه ژانرهاست؟

نیش : نام " زرگنده " ، یکی از محلات قدیم و محترم شمیرانات ، فکر کنم به خاطر نزدیکیش به کلمات گند  (زدن) و زر تبدیل به نام جذابی برای نویسندگان این روزها شده که در دو کمدی یکی همین فیلم و دیگری "باغ مظفر" مدیری، مورد استفاده قرار گرفته است.آیا استفاده از نام محله‌ای معتبر در تهران ، برای ایجاد وجه کمیک  کاراکترهای یک نمایش امری مجاز است؟


 
شب پنجم : خشونت ، لطافت
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥  

پارک وی ؛‌ فریدون جیرانی

فیلم‌های جیرانی را دوست دارم.چه مجموعه ستاره‌ها باشد ،‌ چه قرمز و چه صورتی.او در اغلب فیلم‌هایش ، به این نکته که تماشاگر آمده است تا قصه‌ای شیرین و جذاب را ببیند و بشنود اهمیت می‌دهد.البته در این میان مجموعه سه جلدی ستاره‌ها ، که ساخت آنها در ساختار کنونی سینمای ایران جای شگفتی دارد جزو استثنائات این قاعده هستند. او در حقیقت با احترام به خصوصیات یک فیلم کلاسیک ، با اینکه نوآوری خاصی هم در کارهایش مشهود نیست ، می‌تواند هر دو جنبه‌ی هنری و صنعتی بودن این هنر جهانی را مراعات کند.اما به گفته‌ی خودش او در هر فیلم سعی در شکستن تابویی دارد که به صورت خودسانسوری کارگردانها مانع از حضورش در سینمای ایران می‌شود.این دفعه در فیلم پارک‌وی تابوی شکسته‌ی او حضور خشونت مفرط در فیلم است ؛‌ که صد البته خشونت از کار درآمده‌ی او بازهم  مدیون فیلم‌های کلاسیک و خصوصا هالیوودی است.طرفه اینکه او در استفاده از سکانس‌های خشن نیز ، یادکرد از اساتیدی چون کوبریک را از خاطر نمی‌برد ، صحنه شکستن در اتاق با تبر توسط کوهیار شخصیت روانی فیلم گرته‌برداری شده از صحنه معروف فیلم درخشش کوبریک است که به زیبایی در فیلم پارک‌وی جای گرفته است.و همچنین صحنه چاقو زدن به دستهای پهن شده به روی میز و ... او حتی سنت معمول شده‌ی این سالهای سینمای هالیوود را رعایت می‌کند : ذکرنام فیلم در ابتدا و بقیه عوامل در تیتراژ پایانی.بازیهای روان دو بازیگر جوان فیلم ،‌ فیلمبرداری زیبا در صحنه‌هایی با نور کم ، موسیقی افکتیو و تاثیرگذار آریا عظیمی‌نژاد ( یادمان نرفته که او کسی است که موسیقی لطیف و سرود پایانی فیلم ملودرام "میم مثل مادر"‌ را در کارنامه خود دارد ) تدوینی حساب شده و بالاخره کارگردانی خوب جیرانی،‌همه و همه دست به دست هم داده تا بالاخره بعد از پنج شب که از جشنواره بیست و پنجم می‌گذرد،احساس فیلم خوب دیدن به تماشاگران حاضر در سینما آفریقا دست بدهد و با تشویقی واقعی ( نه برنامه‌ریزی شده) از کارگردان تشکر کنند.به قول خود جیرانی پارک وی فیلمی است که بیننده را داخل سالن سینما ،‌ساکت و هیجان‌زده می‌نشاند و بیرون سینما هم به تماشاگران سرگردان می‌گوید که برود تو سالن ؛‌ به نظرم این اتفاق در اکران عمومی فیلم خواهد افتاد.

فرش ایرانی ؛‌ مجموعه چهارده فیلم کوتاه و یک انیمیشن

 

 رقابت سالم یا غیرسالم کشورهایی مثل چین و هند با دارا بودن یک چهارم جمعیت دنیا که در جهان کنونی نیک یافته‌اند که باید به اقتصادشان بیش از جنبه‌های دیگر کشورشان اهمیت ‌دهند، با فرش ایرانی و رکود فروش این نوع فرش در بازار جهانی ، چشمانی را به ظاهر در ایران بازمی‌کند که با سرمایه‌گذاری و ساخت چند فیلم سعی در شناساندن فرش و نقش‌های ایرانی بکنند.کسانی مثل افخمی ، بیضایی ، بنی‌اعتماد ، سینایی ، و تا حدودی تبریزی و فرمان‌آرا جنبه نمایشی و تزیئنی فرش ایرانی را بیشتر مایه و پایه کار خود قرار می‌دهند و نزدیکی به سوژه‌ای که هدف اصلی این کاراست  یعنی شناساندن فرش ایرانی به دیگران در اثارشان به خوبی نمایان است.در این میان کار بنی‌اعتماد به خاطر جنبه جستجوگرانه و نمایش فرشی شگرف که طراح و بافنده‌اش یک چهارم سر در مسجد امام اصفهان را به شکلی کامل و سه بعدی خلق کرده از بقیه این گروه جالبتر بود.کیارستمی با تمرکز به روی فرشی که شعری از هاتف اصفهانی را در حاشیه‌های خود جا داده و استفاده از صدای نوری و روشنک و ساز مرحوم یاحقی (برگرفته از برنامه معروف گلهای رادیو ) سعی در شناساندن این هنر دارد.در میان کسانی که داستانی کم‌رنگ را چاشنی کار کوتاه خود کرده‌اند مثل : داد، مجیدی ، مهرجویی ، راعی ، میرکریمی ، هنرمند و پناهی ؛ به نظرم جعفر پناهی کمتر جنبه زیبایی‌شناختی خود فرش را مدنظر داشته و با دغدغه‌های همیشگی خودش یعنی رویکرد اجتماعی نیز به این سوژه نگریسته است.با جمله‌ای به این مضمون که گره‌های فرش گره از کار بسیاری می‌گشاید و تعریف داستانکی در بانک کارگشایی و قرض فرش و دریافت وام برای گره‌گشایی خانواده‌ای محتاج ، او فیلم کوتاهش را ساخته است.خود میرکریمی که مجری این طرح نیز بوده ، به نظرم ضعیف‌ترین کار را در این میان ارائه داده است ، با فیلمبرداری آشفته‌ای که به بهانه دوربین در دست یک کودک بودن باعث سرگیجه بیننده – خصوصا خارج از ایران - می‌شود.انیمیشن نورالدین زرین کلک ، با تغییر در پایان داستان شازده کوچولوی اگزوپری و بازگشت او با فرش جادویی به سیاره‌اش با کمک روباه و نقش بستن فرش در همه‌ی آن سیاره ، کار موفقی نیست ‌، به خصوص به خاطر استفاده از آن داستان معروف و پایانی که چندان دلچسب و مرتبط نه با فرش ایرانی است نه شازده کوچولو ، نمی‌دانم داستان‌های کهن خودمان چه عیب و ایرادی دارد که باید دست به دامان داستانی شد که جنبه‌های عالی و فلسفی‌اش در همه جهان معروف است و تغییر ساختاری آن به نوعی لطمه به خود و نویسنده اصلی است.در مجموع بعید به نظر می‌رسد که با نمایش این مجموعه فیلم در مجامع جهانی و جشنواره‌ها و ...، بر رونق بازار فرش ایران که بیشتر جنبه صادراتی آن مدنظر است تا تمایل خود ایرانی‌ها برای استفاده از فرش دستباف ، تا زمانی که سیاستهای اقتصادی  در داخل و خارج به شکل کنونی است ،‌ افزوده شود.


 
شب چهارم: شب خمیازه
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥  

آن که دریا می‌رود ؛‌ آرش معیریان

اصرار برای اینکه فیلمی در ژانر جنگ توسط معیریان ساخته شود ، تا حداقل کسانی که طرفدار اسم‌ و رسم  فیلم‌های عامه‌پسند قبلی‌اش هستند ، پای این فیلم هم بنشینند و از ایثار و خودگذشتگی رزمندگان هم باخبر شوند ، به نظرم اصرار بی‌موردی بوده و نتیجه معکوس عاید برنامه‌ریزان می‌کند ، گرچه به نظر ‌آید که خود کارگردان " مترصد فراهم آمدن زمینه‌ای برای ادان دین خود به رشادت‌ها و ... رزمندگان" بوده باشد ( به نقل از خود کارگردان در مجله فیلم ).داستانی که حبیب احمدزاده ( همان نویسنده "اتوبوس شب" و "مثل یک قصه" که هر دو هم در این جشنواره حضور دارند ) نوشته شاید به درد یک فیلم شانزده میلمتری دهه شصت برای پخش از یکی از ساعات آخر شب سیما و به مناسبتی جنگی بخورد ‌،‌ اما ساخت فیلمی 35 میلیمتری با کلی هزینه‌ی گزاف و به دست با کفایت استاد دانشگاه ! بر مبنای این داستان ، تبدیل به کلکسیونی از کلوزآپهای نابی از حیوانات زنده و مرده استان خوزستان شده ، علاوه بر اینکه همان داستان کوتاه هم به قصه‌ای کشدار مبدل می‌شود که خلاف قصد برنامه‌ریزان را رقم می‌زند.البته ترکیب " خلاف قصد برنامه‌ریزان" با دیدی مثبت نسبت به نیت پاک آنها برای جلوه دادن هر چه بیشتر ایثار رزمندگان در جامعه کنونی است وگرنه می‌توان از منظری دیگر به نیت برنامه‌ریزان محترم در این خطر کردن و بودجه را به کسانی سپردن که حداکثر هنرشان در "شارلاتان" و "کما" و "چپ دست" بروز پیدا کرده هم شک کرد که البته شک بی‌جایی هم نیست.و صد البته صرف بودجه‌های گزاف فقط برای ساخت چنین فیلم‌هایی و بیشتر از طرف ارگانهای دولتی تامین می‌شود ، ولی ایکاش حداقل این بودجه‌ها صرف کسانی بشود که امتحان و تعهدشان را به  سینمای متعهد پس داده‌اند ، نه کسانی که با ساخت چندین و چند فیلم عامه‌پسند نشان داده‌اند که همتشان مصروف به پر کردن جیب مبارک خودشان و تهیه‌کننده است و بس.

 

بچه‌های ابدی ؛‌ پوران درخشنده

از پنج فیلم قبلی درخشنده ، تنها سه فیلم او را دیده‌ام ؛‌ "رابطه" ، " پرنده کوچک خوشبختی" و " شمعی در باد " . دو فیلم ابتدایی او مثل همین فیلم " بچه‌های ابدی"‌ در باره کودکانی بود که دچار مشکلات روحی و روانی بر اثر معلولیت بودند.فیلم‌هایی که در زمان خودشان ، ارتباط خوبی با تماشاگران دهه شصت برقرار کردند و البته اگر فیلم-اپیزود " بچه‌های ابدی"‌ را هم تکمیل کننده‌ی این سه‌گانه بدانیم ،‌ می‌توانست در همان حال و هوای فیلم‌های دهه شصت ‌ارتباط خود را با تماشاگران آن زمان برقرار کند.منظورم تاخیر نزدیک به دو دهه  در ساخت و ساختار فیلمی است که دیشب در سینما آفریقا به روی پرده رفت.به طور قطع توقع تماشاگر فعال از از کارگردانی که سالیان بسیار تجربه پشت سرگذاشته ، فلاش‌بک به همان حال و هوای گذشته نیست.حضور تجربیات بسیاری که بالاخره در این سالها باید فیلمساز می‌آموخته تا فیلمی موثرتر و پرمحتواتر به تماشاگر ارائه کند ، بسیار کم‌رنگ است.به نظرم وجود معصومانه نابازیگران معلول در فیلم ، چنان کارگردان را شیفته‌ی آنها کرده که چندان در پی ساختاری محکم و باورپذیرتر برای فیلمش نبوده و همین‌ها باعث می‌شود که حرفی را هم که قصد بیانش را دارد یعنی پذیرش بی‌چون و چرای معلولان در جامعه و توجه بیشتر به آنها ، به موضوعی فرعی تبدیل شود.حتما خانم درخشنده می‌دانند که بهترین حرفهای زیبا و سو‍ژه‌ها ، تازه به شرط آنکه تکراری هم نباشند مثل همین فیلم ، می‌توانند در بهترین قالبها و ساختار دراماتیک  تاثیر نهایی خود را به روی مخاطب بگذارد و صرف وجود بچه‌های معلول و داستانی کم‌رمق در یک فیلم نمی‌تواند مقصود نهایی کارگردان را که همانا توجه و تنبیه مخاطبان است را تامین کند.


 
شب سوم: پاداش حرف زدن
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥  

اقلیما ؛ محمد مهدی عسگرپور

معنی اقلیما را در دو فرهنگ جستجو کردم معین و عمید و کلمه دیگری به شکل " اقلیمیا " را یافتم که معنی ریزه زر و سیم را دارد و به نظرم نام فیلم مقلوب چنین کلمه‌ای است ، چرا که در فیلم همه دعواها ( طبق معمول ) بر سر همین زر و سیم است. دیوانه‌ جلوه‌دادن یک زن صاحب ثروت با همدستی شوهر و زنی دیگر و سرآخر بالاکشیدن ثروت زن ، داستانی تکراری نیست؟ نیم ساعت اول فیلم  که به کندی پیش می‌رود و وقتی که کم‌کم پی به واقعه یا گره اصلی فیلم می‌بریم ، مطابق است با زمانی که تقریبا حساب و کتاب آخر فیلم هم برایمان مشخص شده است.البته معترفم وجود شخصیت فرعی وکیل زن که زمانی خواستگارش بوده ، البته کمی در حدس زدن  این پایان محتوم مشکل ایجاد می‌کرد ، که اگر این هم نبود که نمک‌ کارگرفته می‌شد! تک صحنه‌ها و لحظاتی بود که فیلم به ‍ژانر وحشت پهلو می‌زد ،‌ ژانر فراموش ‌شده‌ای که سینمای جهان ،‌ خصوصا هالیوود حسابی مخصوص روی آن باز کرده ولی سینمای ایران به جز موارد انگشت‌شماری اصلا به آن توجه ندارد.تدبیر فیلمنامه‌نویس برای پایانی دوگانه جالب بود.

پاداش سکوت ؛ مازیار میری

سال گذشته مازیار میری با فیلم " به آهستگی " خود را فیلمسازی پرایده و محکمی معرفی کرد. به آهستگی گرچه نتوانست زیاد دیده شود و اکران نامناسبی در طول سال داشت و موجب اعتراض کارگردان نیز واقع شد ، ولی خاطره و تجربه‌ای را در ذهن تماشاگران جدی سینمای ایران باقی گذاشت که به طور قطع توقع از او را نیز بالا برد و انتظار برای دیدن کاری بهتر و برتر از او انتظاری بی‌جا نیست. " پاداش سکوت " این توقع را به چند دلیل برآورده نکرد : 1 – داستانی لو رفته برای کسانی که با ماجرای قصه احمد دهقان و حواشی‌های آن آشنا هستند.فرهاد توحیدی هم با همه مهارت و تلاشش نتوانسته بود ، چیزی برتر از داستان " من قاتل پسرتان هستم " خلق کند.2- استفاده مفرط از بازیگران حرفه‌ای و حتی پیشکسوت مثل جعفر والی که با شغل‌شان آشنا هستند و اجازه کمتری به کارگردان جوانی مثل میری را می‌دهند تا به آنها شکل دهد و آنچه را که خود از بازی آنها توقع دارد را به آنان بقبولاند.( نمونه بارزش بازی خودانگیخته پرویز پرستویی که حتی بدون حضور میری هم همین نقش را می‌توانست دربیاورد ) 3- سومین و مهمترین موضوع : ارتباط برقرار نکردن با بن‌اندیشه‌‌ی داستان و در نتیجه نعل‌وارونه زدن و تبدیل شدن فیلم به فیلمی ضدجنگی.مجبور شدن اکبر برای خفه کردن یحیی در هور برای نجات جان دیگران در حین عملیات را چگونه می‌توان به خورد تماشاگر عادی به خصوص نسل جنگ ندیده این روزها که شمایی کلی از جنگ دارند ، داد؟ تماشاگری که نمی‌داند این چه عملیاتی است که نتوان به خاطر نجات جان یحیی عقب‌نشینی کرد؟ چرا راه پس و پیش ندارند؟ چرا این عملیات انقدر مهم است؟ به نظرم احمد دهقان نویسنده اصلی داستان هم نتوانسته بود سرآخر به جایی برسد که بتواند خواننده‌ی پرسشگر را راضی از نتیجه داستان گرداند،و فیلمنامه‌نویس هم سعی در اصلاح آن ساختار نکرده که هیچ به گنگی قضیه هم بیشتر افزوده است.بعضی از جرقه‌های ایده یک داستان برای نویسنده چنان جذاب می‌شود که دل‌کندن از آن برایش غیرممکن است.ایده‌ی به حق جذاب و اولیه‌ی داستان دهقان و اینکه رزمنده‌ی سابقی به سراغ خانواده‌ی یک رزمنده‌ی شهید برود و بگوید من قاتل پسرتان هستم  و گره‌زدن ذهن خواننده یا تماشاگر با این پرسش که "چگونه؟‌ مگر می‌شود؟" درصورتی می‌تواند نتیجه مطلوب را عاید  داستان کند که نتیجه‌گیری آن خلاف آنچه که نگاه عمومی به یک رزمنده است را خدشه‌دار نکند. تمرکز بیشتر فیلم بر تغییر و تحولات انسانها بعد از جنگ است و خلاصه‌شده‌ی آن را در تیتراژ آغازین فیلم هم به خوبی می‌بینیم که اکبر از پشت کیوسک بلیط‌ فروشی‌اش شاهد این تغییر و تحولات اجتماعی است و نمی‌تواند آن را هضم کند ؛ بنابراین دیگر وقتی برای فیلمساز باقی نمی‌ماند که علت‌های مهم بودن عملیات و سئوالات دیگری که مطرح می‌شود را پاسخگو باشد.جوابهایی که می‌توانست مانع از نتیجه‌گیری فعلی فیلم توسط تماشاگر شود. 


 
شب دوم: مینای شهر آشوب
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥  

مینای شهر خاموش ؛ امیرشهاب رضویان

اصلا فیلمهایی را که استاد عزت الله انتظامی بازی می کند را دوست دارم ، به خصوص فیلمهایی که تحت کارگردانی مهرجویی به ایفای نقش پرداخته است ؛ گرچه بازی او جدای از کارگردانی مهرجویی در دیگر فیلمهایی که از او دیده ام مثل روز فرشته و... در این اواخر حکم و همین مینای شهر خاموش به نوعی شیرینی و دلچسبی خود را برایم کم رنگتر می‌کند.فکر می‌کنم هدایت یک کارگردان کارکشته‌ای مثل مهرجویی با بازیگر توانایی چون انتظامی می‌تواند نهایت نتیجه مطلوب را در فیلمی جاری کنند ، چیزی که به نظرم هیچکدامشان جدای از هم اغلب به نتیجه مطلوب نرسیده‌اند و البته مهرجویی جدای از انتظامی بسیار موفق‌تر بوده است تا انتظامی جدای از مهرجویی.این حکایت را در عالم موسیقی سنتی نیز سالیان سال جدایی مشکاتیان و شجریان از هم رقم زده‌اند ، که کارهای دیگر هر دو بعد از جدایی و اختلاف هیچکدام حال و هوای کارهای مشترکشان را نداشته و ندارد.در این فیلم هم حضور انتظامی برایم غنیمت است تا حکایت صاف و ساده‌ای را که می‌شد در یک فیلم حداکثر هشتاد دقیقه‌ای خلاصه کرد ، طی صد و بیست دقیقه تحمل کنم. فیلمساز گرچه جدای از سینمای بدنه و تجاری این روزها سعی در بیان حکایت عشق و عاشقی به خاک را و گذشته‌ی از دست رفته را رقم می‌زنند و در این میان سازندگی و پایه و مایه را در نسلی می‌داند و می‌یابد که گذشته‌ای عاشق‌منشانه داشته تا نسلی که حتی پدر و مادری مشخص ندارد (راننده لاابالی سمند) و جدایی روشنفکران و متخصصانی چون دکتر را از مام‌وطن باعث و بانی وضع کنونی‌امان در دورن و برون می‌داند  و با اینکه میدانم و از زبان خود کارگردان  در نشست سینمای معناگرا در سینما فرهنگ شنیدم که می‌خواهد تا متفاوت باشد از همنسلانش با ساخت فیلمهایی از نوعی دیگر ، ولی متاسفانه آنچه ماحصل کارست چیز دیگر از آنچه که می‌توانست باشد از آب درآمده است.فیلمهای گذشته او را ندیده‌ام و قضاوت کردن در باره‌ی کارنامه او بدون دیدن کارهای قبلی هم غیرممکن است ، ولی آنچه که شب گذشته در سینما آفریقا به روی پرده رفت ، همانطور که گفته شد شاید بتواند با ایجاز و تدوینی جدید به ثمر بهتری برسد و فیلم‌های زیادی بوده‌اند که بعد از قضاوت تماشاگران در جشنواره به تدوینی جدید تن درداده‌اند و موفق هم بوده‌اند. 

نوش‌ها : گریم مهران رجبی و شیرینی او در بیان دیالوگهایش.حضورکوتاه استاد رضا خمسه‌ای استاد خیمه‌شب بازی ایران  در بیابانهای اطراف شهر بم و حکایت او از به غارت بردن آنچه از خرابی‌های بم به جا مانده (مستندگونه‌ی "قصه‌های مبارک" در باره‌ی زندگیش تولید رسانه‌های تصویری دیدنی است) و... حضور سنگ‌تراش قبرستان بم با شیوه‌ی خاص صحبت کردنش و کارش با لپ تاپ و ده دقیقه پایانی فیلم .

نیش‌ها: اشاره به تلاش برای رسیدن به استقلال هسته‌ای در فیلم  و نمایش خرابی بسیار شهر بم بعد از گذشت سه سال ؛ کلام دلنشین انتظامی در حالی که در قنات همراه با دکتر قدم می‌زنند و می‌گوید که زمانی همین‌ تونل‌ها مخفیگاه مردم بوده است در برابر هجوم بیگانه با خنده حسرت‌وار :" اون موقع که باید بریم بجنگیم میریم قایم می‌شیم ،‌ حالا که باید قایم شیم می‌ریم می‌جنگیم ".نمایش خرابی‌های شهر بم و گورستان تاثربرانگیز آن و یادی از ایرج بسطامی..شنیدن ترانه دلنشین " دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره..." به صورت موتیفی تکرار شونده از دهان پیرمرد مقنی و ...

سنگ ،‌ کاغذ ، قیچی ؛ سعید سهیلی

ناگهان از بیابانهای بم پرتاب شدیم به شهرآشوب تهران.حکایت عشق و عاشقی و هفت‌تیر هفت‌تیرکشی و پلیس ضد شورش و ... . فیلمی کم‌‌مایه که موجب خمیازه‌های بسیار آخر شبی شد.موسیقی گوش‌خراش فیلم ، همراه با دیالوگهای تکراری و داستانی آبکی و استفاده از ستاره‌های قدیم و جدید و تدوینی چکشی حکایت از کیسه‌ای دارد که فیلمساز برای بقای خود و تهیه‌کننده محترم دوخته‌اند تا روزگار را بگذرانند.نیمه‌ی دوم فیلم در آسایشگاه جانبازان می‌گذرد و بهانه‌ای می‌شود برای کارگردان تا حدودی درد دل خودش را از وضع موجود بیان کند.در دو سه جا از زبان جانبازان می‌شنویم که صدام‌‌‌های ایرانی از صدام عراقی بدترند.احتمالا با نشان دادن حاج‌آقا کله قندی ( اسم رو ببین !) با محاسن و دگمه شرعیات بسته و حضور آقازاده فاسدش در کارخانه ، منظور آنها همین قشر نوکیسه‌ و کام گیرندگان از کاسه‌لیسی‌ بعد از شکستن تغار ماست است ، وگرنه بعید است اشاره یکی از جانبازان به دیدار رئیس‌جمهور و مسئولان دیگر از آسایشگاه آنان و دادن وعده و وعیدهای بی‌پشتوانه ، مرجع آن کلام تکرار شونده باشد.الحمدالله که با تدبیر فرمانده سابق و جانباز فعلی هم ، آقازاده‌ی فاسد ناموس‌دزد بی‌درد مفسد هم در آخر فیلم به درک‌ واصل شد و خیال همه تماشاگران محترم از باب وجود منحوس ایشان راحت شد.راستی چطور شد که آقازاده از درون گاوصندوق چندتنی و در محاصره پلیس از اتاق یکی از جانبازان سرآورد؟ با دیدن چنین فیلم‌هایی باید قدر کسانی مثل رضویان ( مینای شهر خاموش‌) را دانست و اجرشان نهاد و برصدرشان نشاند.


 
شب اول : مرور مصائب
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥  

مصائب دوشیزه ؛ سید مسعود اطیابی

ارتباط مسلمانان و ارمنی‌ها در ایران از دیرباز ارتباطی تنگاتنگ بوده است ، به خصوص مراسم مذهبی محرم و عاشورا برای برخی از ارمنی‌های ایرانی مطابق اعتقادات خودشان، نوعی نگاهی دوباره به مصلوب کردن مسیح بوده است و همچنین برخی از مسلمان حتی اعتقادی را که مسیحیان در باره علت به صلیب کشیدن مسیح دارند را ، که زجر او را نوعی کفاره گناهان پیروان  خودش می‌دانند ، در باره امام سوم شیعیان و یارانش نیز به همینگونه اندیشه می‌کنند ،‌ این مطلب در بیتی از شعر معروف  قاآنی در باره واقعه کربلا که در کتاب همشهری هم پنجشنبه گذشته دوباره نشر شده بود ، چنین آمده :

خنجر برید حنجر او را نکرد شرم؟کرد

از چه پس برید؟ نپذیرفت ازو قضا        

بهر چه ؟ بهر آنکه شود خلق را شفیع  

شرط شفاعتش چه بود؟ نوحه و بکا

که البته تکرار آن را هم به نوعی در فیلمنامه " روز واقعه " بهرام بیضایی به صورتی دیگر شاهد هستیم.فیلم مصائب دوشیزه هم بر همین مبنا ، ارتباط بین دختری ارمنی و پسری مسلمان را بهانه قرار داده ، تا به این مسائل حاشیه‌ای تا متن بیشتر بپردازد.سست بودن داستان فیلم ،‌ بازیهای نچندان دلچسب بازیگران ، کارگردانی سردستی و ... فیلم هیچکدام به پای عقیده‌ای که کارگردان فیلم اشاعه می‌دهد ، نمی‌رسد.تصویب چنین فیلمنامه‌ای ، حضور او در اولین روز جشنواره ‌که به ایام عاشورا نیز نزدیک است و شرکت دادنش در بخش " سودای سیمرغ " خود بیانگر خیلی حرفهاست ، در مقابل فیلم دیدار را از خاطر نبرده‌ام که به خاطر طرح چنین مسائلی سالیان سال در محاق توقیف بود و سرآخر هم در زمانی اندک به اکران درآمد.کارگردان فیلم هم در جایی اشاره کرده بود که فیلم به نوعی گفتگوی بین ادیان را مطرح می‌کند ، البته گفتگو در کافی‌شاپ بین دختری ارمنی و پسری تازه نامزد از دست داده که سرآخر فیلم گفتگویشان به جایی نمی‌رسد ،‌ چرا که خیالات باطل پسر مسلمان که به جای زهرای از دست داده در تصادف ،عوضش در این گفتگوی بین ادیان  ‍‍ژانت ( فاطمه )‌ را یافته خیالی عبث است و دختر دل به آندره عزیزش دارد و بس ، خصوصا وقتی که معلوم شد ، قاتل زهرا ، ژانت نیست و از وجدان‌دردی خلاصی یافت.تماشاگران ایران دیگر آنقدر حرفه‌ای شده‌اند که درست در جایی که ‍ژانت به خاطر همان درد وجدان به بیمارستان می‌رود و می‌فهمد زهرا بر اثر تصادف مرده ، با خش و خش چیپس مزمز زیر دهان و بلند به بغل دستی‌اش بگوید ، اشتباه می‌کنه این اونی نیست که دختره بهش زده که البته فیلمنامه‌نویس فکر کرده بود ، این گره‌ی کور و اساسی را هیچکسی نمی‌تواند باز کند ، جز خودش که یکساعت بعد از این جریان از میان کلاه معجزه‌گرش بیرون می‌آورد و تماشاگران را انگشت به دهان می‌گذارد.راستی تازه دیشب متوجه شدم جایگزین مناسب ترق ترق تخمه آفتاب‌گردان و ‍ژاپنی در سینماهای دهه شصت ما شده است خش‌خش آزار دهند چیپس و پفک و زرورق هات‌داگ و ... خوش به حال بوفه‌داران سینما!

اتوبوس شب ؛ کیومرث پوراحمد

                                                          

 حضور کارگردان  فیلم در سینما آفریقا نشانه دغدغه اوست برای درک بازتاب اثر تازه‌اش که با دیگر کارهای او تفاوتی اساسی دارد: فاصله‌ی بین سینمای تجاری نوک برجی تا سینمای اتوبوس شبی که با همان بی‌رنگی فیلم ، یکی از عوامل پس‌زدگی تماشاگران رنگپرست ایرانی در ابتدای به ساکن است ، موضوعی در ارتباط با وقایعی که جامعه کنونی چندان سعی در به خاطر آوردن آن ندارد و حتی سیاستهایی سعی در زدودن خاطرات تلخ آن سالها داشته و دارد و چهره‌های غم‌زده ایرانی‌ها و هیکل‌های درشت و بی‌رحم عراقی‌ها و داستانی غمناک و... همه دست در دست هم ، به احتمال قوی تنها خاطره‌ای از این اثر در ارتباط با جنگ برای پوراحمد و چند دست‌اندرکاری که به احتمال به سیمرغان سودایی دست پیدا می‌کنند یا نامزدش می‌شوند به جا خواهد گذاشت و سهم سود مادی و کمک به چرخ اقتصاد صنعت سینما به عهده همان فیلم‌های نوک برجی می‌رسد.با این حال معترفم هنگام بازگشت به خانه نیمی از نیمه شب گذشته و بعد از دیدن فیلم ،‌ با شنیدن تصنیف زیبای استاد شجریان و یاد ایام رهی معیری از رادیو پیام ، خاطرات دوستان و آشنایان بسیاری که در جنگ حضور داشتند و اکنون دیگر فقط نامی از آنها باقی مانده برای آدرس پرسیدن شهروندان محترم بر مبنای آنها بر خیابانها و کوچه‌های شهر ، بغض در گلو و اشک در چشم هم‌آوا شدم و حال و هوایی دیگر یافتم.این برای پوراحمد بس نیست که دیگرانی را که دیگر خاطره‌هایشان از آن دلاوران  غبار روزمرگی گرفته را لحظه‌ای به خودشان بیاورد و هوای بهشت‌زهرا و قطعه‌ی یادگاران ماندگار را بکنند؟ البته فیلم خالی از نیش و کنایه نیز نبود و به خصوص کلام معروفی که امروز و در اوج منازعات سیاسی بین ایران و آمریکا و ... از زبان سیاسمتداران هر دو سو زیاد می‌شنویم و این بار از زبان شیرین راننده اتوبوس حامل اسیران عراقی و به ظاهر در اوج جنگ ایران و عراق و از دل پوراحمد که : مردم که با هم جنگ ندارند این دولتها هستند که به جان هم می‌افتند.راننده اتوبوسی ، که نقش به یاد ماندنی از خسرو شکیبایی به جا می‌گذارد، خود معلول جنگ است و دلش خوش به اینکه کلامی هر چند کوچک از رادیوی عراق از زبان پسر اسیرش بشنود.بازی مهرداد صدیقیان بسیار متفاوت بود از بازیش در فیلم عصرجمعه ، و در هر دو فیلم مسلط و روان بازی کرده است.محمدرضا فروتن هم فقط خاطرات بازیهای گذشته‌اش او را در فیلم جا انداخته است.کار سخت فیلمبردار و هدایت ماهرانه کارگردان در فیلم به خوبی به چشم می‌خورد ، فضاسازی کار شگفت بود و در میان فیلم‌هایی که در باره جنگ ساخته شده‌اند ، حتی با بودجه میلیاردی مثل دوئل ، می‌تواند جزو بهترین‌ها باشد و سال‌ها در ذهن تماشاگرانش باقی بماند.


 
پیش درآمد بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥  

امسال هم مثل سال گذشته تصمیم دارم در باره فیلمهایی که میتوانم هر روز ببینم ، روز بعدش مطلبی بنویسم.مجله فیلم روی میز ، برنامه جشنواره ابتیاع شده ( امسال رکورد شکسته شد و برنامه‌ را هم در صف جلوی سینما فرهنگ یافتم! ) و دو سری بلیط های جشنواره در بالای رف خانه‌امان که مربوط به دو سانس آخر سینما آفریقاست ، همه و همه آماده است تا بیست فیلمی را بتوانم ببینم که امسال در بخشی به نام سودای سیمرغ (سودا یعنی تجارت !)‌ یا همان مسابقه جای گرفته‌اند . برنامه امشب "مصائب دوشیزه" ( مسعود اطیابی ) ساعت 20:15 و "اتوبوس شب" ( کیومرث پوراحمد ) ساعت 22:30 . مسعود اطیابی را اصلا نمی‌شناسم ولی کیومرث پوراحمد معروف خاص و عام ! است.با تعاریفی که مجله فیلم کرده و یادداشتهای  خود پوراحمد و دستیارش و دیگر شنیده‌ها ، مشتاقم تا هر چه زودتر فیلم را ببینم.پوراحمد و ژانر جنگی گرچه چندان با هم تناسب ندارند ( چرا؟) ولی خاطره او از فیلم "به خاطر هانیه" که به زیبایی اشتیاق نوجوانی را برای طبالی در مراسمی مذهبی در فضای جنوب تصویر کرده بود ( یاد اشتیاق امیرو افتادم باز در آن سالها برای نواختن سازدهنی لعنتی) هیچگاه از خاطرم زدوده نشده است.پوراحمد با خواهران غریب و شب یلدا برایم آشناتر شد و قصه‌های مجیدش ماندگاری این قصه‌ها را در ذهنم بیشتر کرد.گل یخ و نوک برج  او حال و هوای تجاری فیلمهای این سالها را داشت و حالا اتوبوس شب ... باید دید و قضاوت کرد. از جشنواره سال قبل عبرت گرفتم که دور فیلمهای خارجی جشنواره را خطی قرمز بکشم ( و البته پارسال هم آزموده را آزمودم که طبق معمول خطاست ) و دیگر اینکه شروع ساعت سانس را هر چه به جلوتر بیندازم تا شرمنده خودم و ماشین و آقا پلیسه و برگه جریمه سیزده هزار تومانی نشوم.


 
یک پدر و چند جشنواره!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آذر ۱۳۸٥  

چهارشنبه مشکلی پیش‌‌آمد که نتوانستم در جشنواره حضور داشته باشم. روز پنجشنبه فقط برای یک فیلم توانستم خودم را به جشنواره برسانم:"پدر" اثر هادی آفریده.فیلم کوتاه ده دقیقه‌ای که دو بازیگر حرفه‌ای هم در آن حضور داشتند.فیلم با اینکه داستان تازه‌ای نداشت ، اما در اجرا توانسته بود حس لازم را به تماشاگر منتقل کند.البته نمایش تعصباتی که هنوز در جامعه ما حاکم است مثل داشتن فرزند ذکور و ماندگاری نام خانوادگی و از این قبیل حرفها ، به شکلی ساده و با تکیه بر دانسته‌های قبلی تماشاگر، موجب شده که شخصیت‌پردازی کراکتر پدر کم‌رنگ باشد و به یک تیپ تبدیل شود ؛ که این ضعف بیشتر به فیلمنامه برمی‌گردد تا کارگردانی اثر؛ با اینکه در همه سکانسهای فیلم با اشکال مختلف جمود فکری پدر آشنا می‌شویم : در صحنه سونوگرافی که به جای اطمینان از سالم بودن فرزندش از جنس آن سئوال می‌کند ، دیالوگ بین دختر دیگرش با مادربزرگ بر سر چه شکلی بودن پدر در نهایت ، و دیالوگهای بین پدر و همکارانش که سرآخر باز به چه شکلی بودن یا شبیه کی بودن ، دختر بچه تازه به دنیا آمده منجر می‌شود ،‌ بازهم عمق نداشتن افکار پدر همانطور که اشاره شد موجب رجوع تماشاگر به دانسته‌های قبلیش از اینگونه وقایع می‌شود.بعضی از دیالوگها می‌توانست کمی لطیف‌تر و خارج از نزاکت نباشد مثل دوبار تکرار کردن " پس انداختن ..." که البته بیشتر در مورد خانمها کاربرد دارد تا آقایان که از زبان پدر در جواب یکی از همکارانش می‌شنویم.در نهایت سکانس انتهایی فیلم که تردید پدر در خیابانی خلوت برای ترخیص دختر نوزادش از بیمارستان را به تصویر می‌کشید ، یکی از بهترین سکانسهای فیلم بود. فیلم "‌زیر درخت کاج " از همین کارگردان که در جشنواره فیلم تصویر هنرمند دیدم ،‌ شاید به خاطر مستند بودنش بیشتر به دلم نشست.به امید دیدن کارهای بیشتر و بهتر از آقای "هادی آفریده".چون عصر باید به فرهنگسرای دانشجو می‌رفتم به خاطر برگزیده شدن دخترم یاسمن در اولین جشنواره نقاشی و کاریکاتور کودکان و تستی که قرار بود از او گرفته شود تا مشخص شود که کارهای زیبایش ، کار خودش هست یا نه ،‌ بنابراین جشنواره فیلم کوتاه را ترک کردم و پیاده تا میدان انقلاب را گز کردم،چون امروز با اتوبوس شرکت واحد آمده بودم و قصد داشتم یکی از سی‌دی‌هایی که دیروز انداخته بودند را پس بدهم.پیاده‌روی در حاشیه خیابان انقلاب و دیدن کتابها و نوارها و بعدها سی‌دی‌های تازه درآمده را از زمانی که اول دوم راهنمایی (بیست و چهار پنج سال پیش ) بودم یکی از لذت‌بخشترین لحظات زندگیم می‌دانم. همین گز کردن موجب شد دوباره به بازارچه کتاب جذب شوم و دو کتاب دیگر ابتیاع کنم: دیوان اقبال لاهوری و دیگری "جادوی واقعی" از روانشناس آمریکایی وین دایر.یکی از کتابهای دایر در طول زندگیم به من خیلی کمک کرد تا کمتر قربانی بشوم : " سررشته زندگی را به دست بگیرید" و بعدها کتاب " نقاط ضعف شما " و حالا علت انتخاب این کتاب هم حراجی بود که در بازارچه بود و هم اینکه تا به حال به آن کتاب برنخورده بودم.سی‌دی فروش‌های انقلاب هم که می‌دانید جنسی را که انداخته‌اند به طور معمول پس نمی‌گیرند.خیلی به ندرت پیش آمده که چند سی‌دی بخرم و یکی‌دوتاش توزرد از آب در نیاید. در فرهنگسرای دانشجو و پارک شفق که اولین بار بود پا به آنجا می‌گذاشتم ،‌ بعد از تست از دخترم ،‌ خانمی که ظاهرا جزو مربیان و داوران جشنواره بود از شیوه و سبک و مهارت دست او با اشتیاقی تام و تمام تعریف می‌کرد، چیزهایی که شاید من و مادر و خواهرش هم چندان درک کاملی از آن نداشتیم.او می‌گفت خلق اثر او شبیه یکی از نقاشیهای بزرگان نقاشی در فرانسه است و ... بالاخره بعد از کلی تعریف و تمجید و قراری که برای آخرین روز جشنواره ،‌ یعنی روز اهدای جوایز گذاشتیم ،‌ ایشان قول کلاسی یکساله به طور مجانی برای یاسمن را در خانه کاریکاتور ایران داد ،‌ که به نظرم از  هر جایزه‌‌ی دیگری برای او ارزشمندتر است.این جشنواره در فرهنگسرای بهمن ، فرهنگسرای دانشجو ، خانه کاریکاتور و فرهنگسرای خاوران از یک  تا هشتم آذرماه برپاست.


 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۹
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥  

"وقت خوب مصائب " اولین فیلمی بود که دیروز در خانه هنرمندان به تماشا نشستم.فیلم به نوعی پشت صحنه زندگی احمدرضا احمدی شاعر معاصر و محبوب این سالهاست.اولین بار که صدای حزین و دلنشین او را شنیدم در نوار " در گلستانه " بود."در گلستانه" منتخبی بر شعرهای سهراب سپهری است که با موسیقی زیبای " هوشنگ کامکار" و آواز " شهرام ناظری" و دکلمه " احمدرضا احمدی" همراه است.شعرهای او را نخوانده بودم ،‌ ولی بعدها متوجه شدم که او خود شاعر بزرگی است با مجموعه شعرهای بسیار.این فیلم که ساخته‌ی "ناصر صفاریان" است توانسته بود از زبان دوستان و آشنایان احمدی مثل کیارستمی ، کیمیایی ، آغداشلو و... و همنشینی طالبی‌نژاد و کیانیان و قائد و ... با او ، بیننده را با ابعاد زندگی او آشنا کند.تمهید کارگردان در استفاده از صدای زنگ تلفن و موبایل به عنوان فاصله‌گذاری بین تماشاگر و مصاحبه‌شونده ،  که به نوعی ایده‌اش انگار از تلفنی که اولین بار موقع صحبت کیارستمی به صدا درآمد و حواس او را از آنچه که می‌گفت بهم ریخت به ذهن کارگردان خطور کرده ، تمهید جالبی بود که زیباترینش صدای موبایل عجیب و غریب خسرو خورشیدی طراح صحنه معروف ایرانی بود که او را هول کرد و بعد هم گفت :" نمیدونم چطوری هم میشه صداش رو عوض کرد!".این تمهید در کنار استفاده از به ظاهر پرتی‌های فیلمبرداری ، یا آماده کردن صحنه برای تصویربرداری و ... توانسته فیلم مستندی که می‌توانست کسل‌کننده باشد را تبدیل به فیلمی جذاب کند،‌البته در این میان نباید شخصیت شوخ و شنگ احمدی را هم از خاطر برد که در مزه‌پراکنی و تیکه‌اندازی به این و آن کم نمی‌آورد.

 

پشت صحنه نمایش "یوسف و زلیجا" کاری از "پری صابری" هم چندان ظرافت خاصی نداشت ،‌ به جز تلاش گروهی که می‌خواهد نمایش پربازیگری را به روی صحنه بیاورد.البته سازنده فیلم سیف‌الله صمدیان هم قبل از نمایش فیلم توضیح داد که از میان دوساعت و نیم پشت صحنه ، فقط همین نیم ساعت از نظر ارشاد قابل نمایش بوده است.

 

فیلم هفت دقیقه‌ای " یک خاطره تصویری از روزی که ممیز رفت " هم از صمدیان ،‌ یاد کوتاهی بود از سفر ممیز به دیار باقی.

 

پشت صحنه فیلم " میم مثل مادر" هم از مستندهای دیدنی و جذابی بود که در دهمین روز جشنواره به نمایش درآمد.اگر اصل فیلم را دیده باشیم و با قلب پراحساس (هندی) که به قول کیارستمی در سینه هر انسانی می‌تپد ، با آن ارتباط برقرار کرده باشیم ،‌ دیدن این فیلم که به یاد مادران این دیار ساخته شده بسیار لذتبخش است.گفته‌های نقش "سعید" بچه سربلند ایلامی ،‌ در کنار گفته‌های ملاقلی‌پور و تعریف تمهیداتی که به کار می‌برده تا سعید را در فیلم به بازی واقعی‌تر وادارد،از جذابیتهای قابل ذکر این فیلم بود.در جایی از فیلم محمد علی شادمان که نقش سعید را در فیلم بازی می‌کرد،‌ از تعصب خود نسبت به شهر "ایلام" می‌گوید و از طرف دیگر کارگردان و بازیگران برای بازیگیری از او تا جایی که توانسته بودند از این تعصب سود برده بودند : در سکانس کمک به مادرش ، سکانس غرق شدنش در وان حمام و...

 

به مدت چهل و پنج دقیقه "آمین فرهاد" ساخته "پوران گلفام" ما را می‌برد به خاطراتی از ترانه‌های "فرهاد مهراد" و زندگی او در آخرین روزهای زندگیش.یادگاران او،‌ قطعاتی از کنسرتش ،‌ و همچنین مصاحبه کوتاه و عکس‌های یادگاری بسیار و تعریف دیگران در باره‌ی آثار او ،‌ فضایی ایجاد می‌کند که دوباره به موسیقی‌اش دل بسپارم ، هنگام بازگشت از آخرین روز برگزاری جشنواره‌ای که خاطرات بسیاری  را از هنرمندانی بزرگ در ذهن من و بسیاری دیگر ماندگار کرد.

 


 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۷
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥  

 

فیلم نیکوپور به مدت هفت دقیقه در باره نقاشی عجیب و غریبی با نام محمد علی شیوایی ملقب به کاکو که چهر‌ه‌ای صوفی مسلک داشت تا نقاش! (مگر نقاش‌ها چه شکلی‌اند؟) و حکایت حالش که تند و تند از زبان خودش همراه با پکهای مکرر به سیگار و خالی کردن خاکسترش در جاسیگاری می‌شنیدیم ، افتتاحیه نهمین روز جشنواره فیلم تصویر هنرمند بود.کاکو یادی هم از دکتر غلامحسین ساعدی ( نویسنده معروف نمایشنامه و داستانهای فارسی در دهه چهل و پنجاه با ابرکارهایی مثل عزاداران بیل که بعدها به فیلم گاو تبدیل شد) می‌کند که در بیمارستان روزبه تهران ( بیمارستان بیماران روانپریش ) به او توصیه می‌کند با کاردرمانی به نقاشی بپردازد.کاکو به ادعای خودش فارغ‌التحصیل یکی از دانشگاههای فرانسه است.زندگی منصور نعیمی نویسنده و فیلمساز خطه جنوب برای ابراهیم پشت‌کوهی بهانه‌ایست تا فیلمی نچندان دلچسب با تصاویری تاریک و خوف‌انگیز، بسازد.بیننده که در طی فیلم با هیچکاری اعم از فیلم و نوشته‌ی نعیمی آشنا نمی‌شود ، فقط درمی‌یابد که انجمن سینمای جوان بندرعباس در واقع فیلمی در معرفی یکی از اعضای خودشان ساخته است.سوژه فیلم هادی آفریده به نام " زیر درختان کاج" دختری نیمه‌ناشنواست به نام لادن صحرایی که به سینما و قرارگرفتن در کنار بزرگان آن ، بسیار علاقه دارد.از زبان یک دوست ،‌ ماهایا پطروسیان و خودش با افکار او آشنا می‌شویم.او که بالاخره با سماجت توانسته در یکی دو فیلم حرفه‌ای مثل سالادفصل و پیشنهاد پنجاه ملیونی حضوری کم‌رنگ داشته باشد، در طول این فیلم ، نگران خواهرش است که خانه را مدتی است ترک کرده.فیلمساز با طرح این سئوال و همچنین ایجاد کنجکاوی در بیننده برای سرنوشت خواهر او ، زمینه‌ای داستانی برای این فیلم مستند خلق می‌کند. سومین فیلمی که در این جشنواره از "علی تبریزی" می‌‌بینم ، پشت صحنه‌ی تئاتر "فنس" به کارگردانی رحمانیان است.تئاتری که در سال گذشته بیشترین تماشاگر و طرفدار و مخالف و موافق را به خود جلب کرد.شروع فیلم با روخوانی نمایشنامه است و پایان فیلم با جمع‌آوری دکور و رفتن گروه نمایش از فضای تئاترشهر.این مستند دیدنی ، به خاطر آن نمایش دیدنی‌تر ، توانسته بود به خوبی از عهده‌ی نقش خود که نشان دادن لایه‌های زیرین یک نمایش موفق است براید.یکی از زیباترین صحنه‌های فیلم متعلق به بازیگر خوب فیلم و نمایش یعنی پرویز پرستویی است.روز نخست اجرا ، او را در پشت صحنه در حال ذکر می‌بینیم و چشمانی گریان تا شاید بتواند بهتر در صحنه ظاهر شود.اشک‌های او را گاه و بی‌گاه ، حتی در هنگام تمرین مثلا با ترانه علیدوستی و حبیب‌رضایی شاهد هستیم.روانی بازی او در آن نمایش و فیلم‌هایش ، حاصل همین حس‌گزاریها و تلاش‌های بسیار است.اولین بازی که از او در سالن اصلی تئاتر شهر دیدم در نمایش " مریم و مرداویج " به کارگردانی بهزادفراهانی ( اجرای قدیم نه اجرای یکی دو سال پیش) خاطره‌ای نازدودنی در نهادم نهاده ،‌ روزهایی که هنوز پرستویی به اوج موفقیتهایش نرسیده بود.نوبت سوم نمایش فیلم‌ها بازهمراهی با عباس کیارستمی بود.تکرار فیلم "نامه‌ها" ، فیلمی که جمعه نمایش داده شده بود ،‌ در ابتدای این نوبت کمی عصبانی‌ام کرد و موجب شد تا از سالن خارج شوم و به گشت و گذاری در بوستان اطراف خانه هنرمندان بپردازم.چون می‌دانستم که فیلم بعدی " روزی روزگاری در مراکش" است ، کلاس فیلمسازی مارتین اسکورسیزی و عباس کیارستمی در مراکش ،‌ بعد از سه‌ربع ساعت از خنکای بوستان اطراف  دوباره به سالن بتهون برگشتم.هنوز نامه‌ها ادامه داشت و اواخر جایی بود که بچه‌های اسپانیایی در حال بحث و گفتگو با معلمشان در باره فیلم " خانه دوست کجاست؟" بودند.به امید اینکه فیلم تمام می‌شود بالاخره در شلوغی سالن جایی دست و پا کردم برای نشستن.با کمال تعجب دیدم که دو نامه از نامه‌های این دو فیلمساز در نوبت قبلی نمایش فیلم در روز جمعه ، نشان داده نشده بود.دو فیلمی که کیارستمی و اریس ساخته بودند ، در جواب همدیگر.بالاخره بعد از این دیدن نامه‌ها، سیف‌الله صمدیان ،‌ دبیر جشنواره و سازنده فیلم "روزی روزگاری در مراکش" ، تماشاگران را دعوت کرد تا فیلم را ببینند.جشنواره مراکش با ایجاد کارگاهی و دعوت از چند فیلمساز جوان آمریکایی و مراکشی و حضور کیارستمی و اسکورسیزی ( دو فیلمساز با دو نگاه مختلف به این مقوله ) در این ورک‌شاپ ، توانسته یکی از بهترین یادگارهای تلاش این دو فیلمساز برای یادگیری آنچه که خود آموخته‌اند را ایجاد کنند.حرفهای کیارستمی و اسکورسیزی هر دو شنیندنی و آموختنی بود.کیارستمی پیشنهاد می‌کند تا با نگاهی تازه ، فیلمسازان جوان به ساخت فیلم‌هایی کوتاه در باره موبایل بپردازند.فیلم‌های چند نفر از آنها هم در این مستند آموزشی نیز گنجانده شده بود.اسکورسیزی صحنه‌هایی از فیلم گاوخشمگین که در آن به قول خودش شخصیت اصلی فیلم ( که نقشش را دنیرو به زیبایی بازی می‌کند) خود را به دست حریف بوکسورش می‌سپارد تا کوتاهی را که در زندگی در حق دوستان و خودش و همسرش کرده است را به نوعی جبران کند برگرفته از سکانس معروف فیلم "روانی" آلفرد هیچکاک می‌داند.مقایسه این دو صحنه در صحبتهای کیارستمی هم تحلیل می‌شود.او می‌گوید هیچکاک با اینکه می‌توانست از بخار حمام مثلا به عنوان پیوند دهنده و حس‌برانگیز در صحنه استفاده کند ولی نتوانسته بود سکانس را به خوبی به حس‌نهایی برساند ، بلکه این موسیقی است که این مهم را برعهده می‌گیرد و اسکورسیزی در همان صحنه برگرفته از سکانس حمام روانی توانسته بود با خلاقیت خود به بازسازی هنرمندانه و حس‌برانگیزانه برسد.نکات بسیاری در صحبتها و نگاه‌های دو فیلمساز و دانشجویان بود که جز با دیدن فیلم نمی‌توان به آن دست یافت.دیدن این فیلم آموزشی شاید همانگونه که یکی از دانشجویان در آخر فیلم می‌گوید ، تحولی در نگاه انسان نسبت به فیلم و فیلم‌سازی ایجاد کند.باید از سیف‌الله صمدیان به خاطر تهیه این فیلم ، همانگونه که خود کیارستمی در آخر فیلم اشاره‌ای کوتاه دارد،تشکر کرد.


 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۵ و ۶
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥  

در هفتمین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند چهار فیلم را شاهد بودم.فیلم اول در باره نقاش نابینایی بود که در اهواز زندگی می‌کرد.بیشتر از دیدن نقاشی‌های یک نابینا با روحیات و نظرات نقاش در فیلم آشنا می‌شدیم.در قسمتهایی از زبان نقاش نابینا که در میان هاله‌ای از نور دیده می‌شد ، به حضور مثلا سقراط و افلاطون در سرجلسه امتحان فلسفه یا حضور حضرت مریم و مسیح در جایی دیگر یا از این قبیل تخیلات پی می‌بردیم! در جاهای کدر فیلم ! به زندگی اینجایی و آرزوها و درددل‌هایش برای ازدواج و خوشبخت کردن همسر آینده‌اش هم واقف می‌شدیم.تنهای جای واقعی و دیدنی این فیلم ، جایی بود که مردم سرگشته و پریشان و بیمار و خسته را در سالنی بزرگ نشان می‌داد که به دنبال شفا پیدا کردن از  انرژی‌درمان روزگارمان ! مستاصل و بی‌چاره منتظرند و خبر می‌رسد که کلاه‌بردار بزرگ روزگار بر اثر فشار جمعیت ناراحت شده‌اند و دررفته‌اند .مطالبه پول ویزیت از کلاه‌برداری دیگر از کلاه‌برداران روزگارمان هم سخت دیدنی بود.اسم فیلم "پل معلق" بود.

 

فیلم بعدی که به زبان انگلیسی به نمایش درآمد به نام "ولگرد و دیکتاتور" آنطور که در تبلیغ فیلم آمده بود همه‌اش پشت صحنه‌ی رنگی فیلم دیکتاتور بزرگ چاپلین نبود ، بلکه رشد و بالندگی دو شخصیت معروف تاریخی ،‌ یکی هیتلر و دیگری چاپلین را در طی یک فیلم یک ساعته به صورت مونتاژ موازی به ما نشان می‌داد.پدر و مادر این دو چه کسانی بودند ‌، هیتلر چگونه به قدرت رسید ،‌ چاپلین چگونه به شهرت دست یافت و ... جالب است که هر دو این شخصیت‌ها از فقر و فلاکت به اوج محبوبیت رسیدند.کارگردان فیلم با نشان دادن صحنه‌های استقبال از هر دو اینها ، یکی سیاستمدار و دیگری هنرمند در مکانهای مختلف ، سخنرانی واقعی هیتلر در فیلم معروف ریفنشتال " پیروزی اراده " در کنار به سخره گرفتن همان سخنرانی در فیلم " دیکتاتور بزرگ" و دیگر صحنه‌های درخشان مستند و بازسازی شده،و مصاحبه با چند تاریخ‌نگار ، فرزند چاپلین ،‌ سیدنی لومت و ... یک فیلم کامل و دیدنی را به بیننده ارائه می‌داد.

 

فیلم "با ابراهیم" هم مصاحبه‌ی یک دقیقه‌ای سیدابراهیم اصغرزاده را به صورت یک فیلم هفت هشت دقیقه‌ای با معجزه‌ی تدوین درآورده بود.

 

" لیلی کجاست؟" عنوان فیلم بعدی بود.فیلمی که در آن با آثار و کارهای استاد محمدرضا درویشی آشنا می‌شویم.یکی از بهترین فیلمهای تا امروز جشنواره.درویشی با سفرهای بسیار به جاهای دور و نزدیک ایران ،‌توانسته مجموعه‌ای نسبتا کامل از موسیقی فولکلور ایران را جمع‌آوری کند.او خود نقل می‌کند که در سال پنجاه و هفت در حال نوشتن سمفونی بوده که آن را نیمه رها می‌کند و به فکر می‌افتد تا به احیای موسیقی بپردازد که در اطرافش در حال از بین رفتن و پوسیدن است.این تلاش بیست و پنج ساله او منجر به پدید آمدن تحولی در نگرش به اینگونه موسیقی در ایران می‌شود.با تشکیل جشنواره موسیقی نواحی ایران در سالهای بعدتر،‌او می‌تواند مشوق پیران این موسیقی و به قول کیهان کلهر در همین فیلم ، مشوق نسل‌های بعدی برای حضور و احیای اینگونه موسیقی شود.در زندگی شخصی‌اش او گیاه‌خوار است و تنها دختر اوست که همراه پدر دیده می‌شود.درویشی از مصایب بسیاری که بر سر موسیقی سنتی سرزمین ایران در طول قرون مختلف آمده است ،‌ می‌گوید و از محدودیتهایی که طی بیست سی ‌سال گذشته افزون بر دیگر محدودیتها اضافه شده است.او سه‌تار کتابی (سه‌تاری که کاسه‌‌ی انتهایی‌اش صاف است به جای کاسه‌ بودن) را نشان می‌دهد که چگونه فکر ایرانی برای ماندگاری فرهنگ موسیقی‌اش ابداع می‌کند که در آستین هنرمند جای گیرد تا از دسترس نااهلان به دور باشد.احمدرضا احمدی ، احسان نراقی ، کیهان کلهر و ... در باره کارها و فعالیتهای این استاد مسلم موسیقی در فیلم اظهارنظر می‌کنند.او در موسیقی فیلم و همچنین تلفیق موسیقی مقامی و کلاسیک و سنتی ایران هم کارهای بسیاری دارد.از جمله موسیقی فیلمهای اسامه،سفر قندهار،روزی که زن شدم و ... از کارهای ایشان است.

 

هشتمین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند با فیلم خوب "مشی و مشیانه" شروع می‌شود.فیلمی که یکسال قبل در انجمن مستندسازان دیده‌ام و دوباره دیدنش هم ارزشمند است.سری فیلمهایی با کیفیت بسیار بدی در باره سه نقاش معروف اروپایی هم به نمایش درمی‌آید که با آرم شبکه دویی که در بالای آنها دیده می‌شد ،‌ گویی از تلویزیون ضبط شده بود.تحمل دیدن این فیلمها برایم سخت بود.اما دو پشت صحنه از دو فیلم کمال تبریزی یعنی "فرش باد" و "یک تکه نان" کار علی تبریزی – شاید فرزند کارگردان – فیلمهای بعدی است که به تماشا می‌نشینم.مبنای "فرش باد" به نوعی همزیستی و پیوند فرهنگهای مختلف است که در اینجا ایران و ژاپن در تولیدی مشترک توانسته بودند به این هدف نزدیک بشوند.پشت صحنه فیلم فرش باد هم با نام "سنگ ،‌ کاغذ ، قیچی "‌ (بازی که دو کودک فیلم انجام می‌دهند) با این سئوال از کمال تبریزی شروع می‌شود: "...قراره که تو فیلم شما یه پسر و دختر بازی کنند و به هم علاقه‌مند بشن .فکر نمی‌کنید که این داستان باعث بشه که یه احساسی ، یه احساس واقعی به همدیگه پیدا کنند؟" و کمال تبریزی بعد از تکرار کلمه " یه احساس واقعی؟" و مکث می‌گوید:"نمی‌دونم" و پشت صحنه فیلم ، همراه با آنچه که در داستان فیلم هم اتفاق می‌افتد ، این احساس شکل می‌گیرد و در نهایت حتی با گریه و اشک و زاری دختر ‍ژاپنی و پسر ایرانی از همدیگر جدا می‌شوند.هدیه‌ای که دختر ‍ژاپنی در آخرین دیدار به همه اعضا و از جمله به پسر ایرانی می‌دهد ، علاوه بر هدایای دیگر شامل نامه‌ای است که شعری به زبان ژاپنی در آن نوشته شده که حاکی است از علاقه‌ی دختر به پسر.و تماشاگر در نهایت می‌بیند که جواب سئوال علی تبریزی مثبت است و این علاقه به نوعی شکل گرفته که واکندن آن از دل دو انسان بعد از این فیلم شاید تا آخر عمرشان ممکن نباشد.بازیگردانی رضا کیانیان هم در این فیلم از دیدنی‌های شیرین بود.راستی این همان فیلمی بود که در روز جمعه هنوز مجوز نمایشی برایش صادر نشده بود ، شاید به خاطر نمایش علاقه دو انسان به همدیگر!

 

شخصیت اصلی " بپیچ و باورم کن " پشت صحنه فیلم " یک تکه نان" هم بیشتر حبیب رضایی یعنی بازیگردان فیلم است تا کارگردان آن کمال تبریزی.رضایی با مزه‌پراکنی‌های بسیار فضای نچندان آسان پشت صحنه را به بازیگران و کارگردان و دیگر عوامل فیلم آسان می‌کند.کاری که با هوش او در بازیهایش نیز نمایان است.هنوز که هنوز است تاثیربازی زیبای او در فیلم به محاق توقیف رفته‌ی " اینجا چراغی روشن است "(1381،رضامیرکریمی) در اندیشه‌ام پایدار مانده.

 

نمایش فیلم "فریدون گله کجاست؟" بهانه‌ایست برای برگزاری بزرگداشتی از او در تالار بتهون خانه هنرمندان ایران.این بزرگداشت که با مجری‌گری کارگردان فیلم مذکور یعنی رضا درستکار نیز همراه است ، سالنی مملو از جمعیت را رقم می‌زند واز شانس خوبم تنها جای خالی ،‌ کنار دست کسی است که در چند سطر پیش از بازی و بازیگردانی خوبش تعریف کردم : "حبیب رضایی" .بعد از یک دقیقه سکوت به یاد فیلم‌فارسی‌ساز معروف قبل از انقلاب که از سی‌فیلمش ، سه فیلم شاخص او یعنی : "کندو"(1354)،"مهرگیاه"(1354)و "ماه عسل"(1355) بیشتر مورد توجه منتقدان ستایشگر لمپنیسم در سینمای ایران است ؛ کسانی مثل برادر گله ، ایرج کریمی ،‌ هیوامسیح ، جوادطوسی ، سعیدراد و بالاخره کامبوزیا پرتوی در باره کارها و فعالیتهای او سخنان کوتاهی انجام دادند.از میان این گویندگان بجز تعریف و تمجیدهای آنچنانی که معمولا بعد از مرگ افراد به یاد سخنرانان می‌افتد و از والایی مقام و شامخی شخصیت متوفی داد سخن می‌گویند و او را تا حد بزرگترین کارگردانهای دنیا بالا می‌برند که بگذریم ، از صحبتهای ایرج کریمی کارگردان و منتقد خوش‌ذوق این روزها از شروع کارش با گله نمی‌توان گذشت.کریمی گفت " خدابیامرز بسیار بد دهن بود." فیلمنامه‌ای هیچگاه در صحنه فیلمبرداری حضور نداشت.تند و بدخو بود و براثر بددهنی او مثلا در فیلم "کندو" بهروز وثوقی چند روزی کار را زمین می‌گذارد و قهر می‌کند.واقعیاتی که کریمی گفت درست مطابق فیلمهای اکثرا نازل گله است.فیلمهایی که سکس و خشونت شاخصه آنها بود  و همین موجب شد که بعد از انقلاب ، ممنوع‌الکارگردانی ! شود تا باشد جای کسانی مثل خود ایرج کریمی که اندیشه را با سینما پیوند زدند، وسعت یابد.در فیلم مذکور هم بجز تعریف و تمجیدهای این و آن و تکه‌هایی از فیلمهای او که قابل نمایشند ، چیز دندانگیری وجود نداشت.فقط نکته قابل ذکر تحصیلات سینمایی گله در آمریکا بوده که طبق ادعای خودش در آنجا در کنار مارتین اسکورسیزی می‌نشسته و مشق سینما می‌کرده.دو سینماگری که فیلمهایشان به فاصله سالیان سال نوری از همدیگر فاصله معنوی دارند!

 


 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۴
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥  

ششمین روز از جشنواره تصویر هنرمند در بیستم آبان‌ماه با نمایش چهار فیلم برگزار شد.فیلم اول " پیته‌سرای هنر" به کارگردانی کیوان آزاد در باره کارگاه موسیقی بود که در یکی ازمحلات فقیرنشین بندرعباس به کار هنری مشغول است.بچه‌های محله به دور هم جمع می‌شوند و به نواختن سازهای محلی می‌پردازند، بچه‌هایی که خودشان و خانواده‌شان به نان شب محتاج هستند ، یا دخترانی که فقط حق دارند در آنجا به موسیقی بپردازند و خانه دیگر جای موسیقی نیست.هیجان کودکانی که در شهرهای جنوبی با هر تلنگر دستی به چیزی ‌مثل قایق ، لاستیک ماشین ، پیت حلبی و ... به واکنش می‌پردازند و حرکات موزون ( همان رقص سابق !) را به ایستایی و خشکی کمر ترجیح می‌دهند ،‌ در این فیلم کوتاه مستند دیدنی است. فیلم بعدی "آوای دره گلیج" ساخته علی محمد قاسمی یادبود تصویری است از سید ابراهیم اصغرزاده دستیار و منشی صحنه و گاه بازیگر فیلم‌های ابراهیم حاتمی‌کیا که در سانحه هوایی در سال 1380 کشته شد.صحبت‌های حاتمی‌کیا در حین رانندگی در باره‌ی دوست و همکار قدیمی‌اش در این فیلم از همه شنیدنی‌تر است،‌خصوصا آنجا که در باره مقصرین سانحه می‌گوید و با منطقی اروپایی یا خردگرایانه و عصبانیتی از نوع یک کارگردان همیشه ساپورت شده ،‌ از کسانی شکایت می‌کند که در این واقعه دست‌داشته‌اند و باید مجازات شوند.گاهی بعضی از افراد (امثال حاتمی‌کیا) گویی فراموش می‌کنند که در جایی دارند زندگی می‌کنند که جان آدمیزاد ارزش چندانی ندارد که هیچ حتی مرگشان نیز به جایی برنمی‌خورد! مستند بعدی از مجموعه نقاشان ایرانی است که این فیلم به " پریوش گنجی " و کارها و صحبتهایش اختصاص داشت.من که چندان با عالم نقاشی ، خصوصا از نوع آبستره و انتزاعی آن چندان رابطه خوبی ندارم ،‌ حرفها و آثار هم برایم چندان جالب نبود. آخرین فیلم روز ششم جشنواره به نام " امپراطور و ما " ساخته امیدنجوان در واقع گزارش‌گونه‌ایست از حضور دستیار و فیلمبردار و یکی دو نفر دیگر مثل مدیرتولید فیلم آشوب کوروساوا در ایران به بهانه اهدای لوح یادبوی به آنها در دهمین جشن خانه سینما ،‌ که این بهانه موجب چند مصاحبه کوتاه و بی‌روح با شادمهرراستین و محمودکلاری و همچنین همان دستیاران کوروساوا ، در باره کارهای استاد است.لابه‌لای این مستند هم تکه‌های از فیلم‌های او مثل آشوب ، ریش‌قرمز و... به نمایش گذاشته می‌شود.فیلم در مقایسه با فیلمی که چند روز پیش از پشت صحنه آشوب در همین جشنواره به بهانه بزرگداشت کوروساوا نمایش داده شد ،‌ بسیار بی‌رمق بود.نمی‌دانم چرا هیچ قطعه‌ای از ابرکارهای دیگر استاد مثل دودسکادن ( که در این مستند هم به آن به عنوان اولین فیلم رنگی استاد یاد می‌شود و اوایل دهه 60 خورشیدی نمایش آن از تلویزیون خودمان ماندگارترین خاطرات را از او یعنی استاد در ذهنم به جا گذاشته است)‌ یا قطعه‌ای از دیگر بزرگ‌کار او یعنی " زندگی" نمایش داده نشد.همین علتهاست که می‌گویم فیلم سردستی و بدون‌ کار و تلاش اساسی ساخته شده است.تنها قطعه‌ی کوتاهی از پشت صحنه "ریش قرمز" که آنهم متعلق به ساخت موسیقی زیبای آن بود،به خاطر همان خاطرات شیرین دهه شصت از فیلمهای کوروساوا ،‌ برایم دلچسب بود.

بعد از اتمام فیلم‌ها به تالار ناصری خانه هنرمندان هم سرکی کشیدم و مردی را دیدم لاغراندام در لباسی سفید و لباده مانند ، جلیقه‌ای مشکی پوشیده ، دو ردیف تسبیح چوبین به گردن نهاده ،‌ ریشی نوک‌تیز و موزون ،‌ بالای سن با میکروفونی بی‌سیم به سخن از مولانا و زندگی عرفانی پرداخته است.بعد از نشستن به روی صندلی یافتم که ایشان حیدرنژاد نام دارد و یکی از استادان دانشگاه‌های تهران است (‌طبق نوشته بروشور تبلیغی‌اشان) و اینبار به مدد اشعار مولانا می‌خواهد به داغ‌دل این مردم نسوخته‌جان کمی التیام بخشد (درد بی‌دردی علاجش آتش است) حرفهای زیبایی که این روزها از بسیار کسان دیگر هم می‌شنویم ؛ به احترام حضرت مولانا و شنیدن اشعاری از او پای سخن نیمه او نشستم ،‌ اما هر چه فکر کردم از ادای لباس او و دیگرانی که در اطرافش چون او بودند‌ ، سردرنیاوردم.او خود به زندگی امروزی معتقد بود  و بعد چنین لباس پوشیده بود! قسمت دوم برنامه هم فال بود و هم تماشا.دف‌نوازی دو نفر و تنبک و تمپو نوازی دیگری و بعد ادامه سخنها.این گروه یا دسته یا ... که به " سفیران اشراق مولانا" نام زده‌اند ،‌ گشت عرفان و طبیعت هم دارند که شامل گشت و گذار در کاخ سعد آباد و طبیعت اطراف آن است و چندتا از برنامه‌های آنان شیرین است : " هم‌نوایی نجوای درون تو با مادر طبیعت " ،‌ " تمرکز و ذکر "‌ ، " کار در گلخانه و آشنایی با گلها " و... همه اینها _ که می‌توان در یکی از پارکهای تهران هم به آن پرداخت _ علاوه بر نهار و نماز و شرح چند غزل از دیوان شمس، به مقدار ناقابل دوازده هزار تومان.یاد بچه‌های نیمه لخت و نیمه گرسنه جنوبی افتادم که در فیلمی که در ابتدای این نوشته شرحش رفت ،‌ در کناره خلیج فارس درون آب ،‌ به دور لاستیک کامیونی جمع بودند ، با دست به روی لاستیک و آب ریتم گرفته بودند ، و شاد بچه‌ای با رقصی میانه‌ی میدان (میان لاستیک بزرگ کامیون)‌ ، همان که مولانا آرزویش را داشت ،‌ به چنان خلصه و عرفانی رسیده بود ، که چنین جمعی که بازهم شرحش رفت ،‌ در خواب هم تصور نتوانند.


 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۳
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥  

 

صبح جمعه‌ام با دیدن فیلم اکشن " آخرالزمان" یا "شیطان ناقوس را به صدا درمی‌آورد"(اسم رو ببین) به کارگردانی " پیترهایمز" ( کی هست اصلا؟) که در باره شیطان و کلیسا و مقابله این دو تا با هم در آستانه هزار جدید و با بازی فرمانده فعلی ایالت کالیفرنیا یعنی آرنولد ،‌ کمی به هم ریخت.فیلمی سراسر اکشن و فرمولهای همیشه استفاده شده‌ی هالیوودی ،‌ که شاید اگر ده سال پیش می‌دیدم برایم خیلی هم جالب بود،‌اما اکنون نه!جالب است فیلم در کانون سینمای معناگرای فارابی در سینما فرهنگ 2 به نمایش گذاشته شده بود.واقعا معنا بود که از سر و روی فیلم می‌ریخت! اما این واقعه تلخ ! در میان دو واقعه شیرین قرار گرفته بود.اولی فلاش‌بکی به عصر پنجشنبه و دومی فلاش‌فورواردی به عصر جمعه.عصر پنجشنبه مهمان خانه هنرمندان با پنج فیلم بلند و کوتاه بودم."آکیراکوروساوا" ساخته کریس مارکر ( همان که زندگی تارکوفسکی را دو روز پیش از او به نمایش گذاشتند ) در واقع تلاش‌های استاد را در ساخت یکی از بهترین فیلمهایش یعنی " آشوب " به تصویر کشیده بود.فیلم دغدغه‌ها و وسواسهای استاد را با دقت تمام به نمایش گذاشته بود.مقابله‌ی انسان و طبیعت برای برپایی یک فیلم.تلاش شبانه روزی برای اجرای یک صحنه کوتاه و سرآخر نریشین فیلم که به ما اطلاع می‌داد همین صحنه از فیلم حذف شد.کلوزآپهایی که از کوروساوا می‌دیدیم ،‌ بهترین شاهد برای وسواس تمام او برای میزان ‌کردن و کارگردانی یک صحنه بود.ساخته‌های دیگر او هم در خلال فیلم با یادی از آنها به بهانه‌های مختلف مثل حضور اسب یا باران در اکثر فیلمهایش به نمایش گذاشته می‌شد: هفت سامورایی ،‌ شبح جنگجو ، سریرخون و... فیلم بعدی نمایشی کوتاه از کارها و شخصیت نقاش معروف "ایران درودی" بود،‌نقاشی که حضور سکوت و مرگ و ایستایی و یخ‌زدگی در تابلوهایش عیان است.او خود علت نمایش این مایه‌ها را افسردگی و جداماندگی از عزیزانش و همچنین خاطرات و حکایات تلخی که پیرزنی در ایام کودکی از دنیای مردگان و گورستان برایش تعریف کرده بود،‌ عنوان می‌کرد.گرچه گل‌ها را نیز در فضای سوررئالیستی آثارش می‌دیدیم،ولی گل‌ها هم در همان اتمسفر بی‌طراوت و بی‌بو بودند.کارگردان فیلم با زیرکی ‌،‌ نقاش و صحبتهایش را در حضور سایه و تاریکی به ما نشان می‌داد.مجتبی میرطهماسب فیلم "ساز مخالف" را در باره‌ی گروه‌های موسیقی زیرزمینی ساخته بود.بهانه نشان دادن این گروه‌ها و شنیدن حرفها و درد و دل‌ها و کارهایشان ،‌ البته مسابقه‌ای بود که سایت تهران‌آوینیو در سال هشتاد و یک جهت انتخاب بهترین‌ آثار این گروه‌ها برگزار کرده بود.فیلم با کنسرتی شروع می‌شود که گویی مجوزی برای اجرا نداشته است و فردای آن شب فضای همان کنسرت را می‌بینیم که اعضای برگزارکننده در حال جمع‌آوری آلات و ابزار و سازهای کنسرت هستند و حرفهای آنها در تعجب از اینکه چرا نباید کنسرت اجرا کنند و خلاصه لغو و پلمب.بعد از قرارگرفتن در جریان مسابقه سایت ،‌ و انتخاب بهترینها ،‌ برگزارکنندگان درصدد برمی‌آیند تا کاری برای این گروه‌ها انجام دهند و بهترین فکری که می‌کنند ،‌ اجرای زنده‌ی آنها در تالار فارابی است‌ ،‌ البته نه به اسم کنسرت گروه‌های راک بلکه همایش گروه‌های راک ( اینجا خنده تماشاچیان محترم فیلم به هوا رفت ) ضمن اینکه بعد از گذشت چند صحنه و فروش بلیت و این حرفها ،‌طبق معمول کنسرت یا همان همایش ،‌ لغو می‌شود و به اطلاع اعضای گروه‌ها می‌رسد.آنها از محل سایت تهران آوینیو بیرون می‌آیند و مصمم هستند که راه خودشان را ادامه بدهند.نسل جوان و سرگشتگی‌شان در میان مجوزها و گرفت و گیرها و خوب و بدها را به خوبی این فیلم جسورانه به نمایش گذاشته بود."تناولی به روایت تناولی" هم فیلم مستندروایی از زبان خود تناولی در باره کارهای گذشته و حالش بود.سالیان سال هر گاه اثر معروف او را در کنار تئاترشهر می‌دیدم که فکر کنم اسمش کلید است ،‌ مجسمه‌ای که قفلهای متعدد به آن آویزان است و کلیدی بزرگ در دست دارد،‌ دوست داشتم بدانم خالق این اثر کیست.بعد از تورق یکی از کتابهایش که با کارهای دیگرش هم آشنا شدم ،‌ مثل مجموعه‌های " هیچ " این اولین باری بود که از زبان خود استاد ،‌با تلاشها و جستجوها و آثار پر اثرش آشنا می‌شدم. " ده روی ده " همچون کار زیبای " ده " به ده قسمت تقسیم شده بود.ده درس سینمایی که عباس کیارستمی کارگردان جهانی-‌ایرانی در باره سبک کارها و سلایقش در ساخت فیلمهای خود به شیوه همان فیلم ده ،‌ یعنی دوربین دیجیتال ثابت در کنارش و در حال رانندگی ،‌ برای علاقه‌مندان به این شیوه بازگو می‌کرد: شیوه‌ای که دیگرانی هم چون جعفرپناهی به تقلید از آن پرداختند و در حقیقت در این میان پناهی و تا حدی قبادی جواب هم گرفتند.صدای فیلم " ده روی ده "‌ را ضبط کردم ،‌ شاید بتوانم در فرصتی آنها را پیاده کنم ،‌ تا یادگاری از این استاد مسلم سینما در این وبلاگ باقی بگذارم.و اما عصر جمعه با دو عدد عدم مجوز نمایش مواجه شد!اولی : فیلم " جمعه روز بدی بود " (پشت صحنه نمایش 2142 روز بد به کارگردانی بهروز غریب پور) ‌ ساخته‌ی سام کلانتری و دومی : "بپیچ و باورم کن" (پشت صحنه فیلم یک تکه نان به کارگردانی کمال تبریزی) ساخته‌ی علی تبریزی .فیلم " خاطرات انهدام "‌ از مجموعه معرفی نقاشان و مجسمه‌سازان ایرانی ، به تعریف خاطرات و خطرات " آیدین آغداشلو "از آثارش اختصاص داشت.آنگونه که می‌دیدیم حضور و عدم‌حضور "مادر" در شکل‌گیری شخصیت و کارهای او بسیار موثر بوده است.

 

 

 

 

 

ابرفیلم پنجاه و دو دقیقه‌ای بهمن کیارستمی به نام " شبیه‌خوانی" یا هنر تعزیه در ایران ،‌ در حقیقت وام‌گرفته از نوع فیلمسازی پدر،‌ به سراغ اشخاصی می‌رود که در نواحی مختلف ایران به نقش‌های گوناگونی مثل شمر و امام حسین و حضرت ابوالفضل و... می‌پردازند.فیلم دارای ظرافتها و زیرکی‌های بسیاری است که نوشتن یک نقد مفصل هم شاید یارای بازگویی آنچه در فیلم اتفاق می‌افتد را نداشته باشد.اما مهمترین وجه این فیلم ،‌ در واقع نمایش پشت صحنه زندگی اشخاصی بود که در همین نقش‌ها ظاهر می‌شدند ،‌ ریاکاری‌ها ،‌ بی‌ظرافتیها در اجرای نقش‌های مخالف و موافق ،‌ بی‌اعتقادی‌ها ،‌ اشعار سست و بی‌پایه ،  و سوءاستفاده از موقعیتها ،‌ ساده‌دلی مردم و خلاصه نشان دادن وجه دینداری مصلحت‌اندیش به قول دکتر عبدالکریم سروش در مجموعه سخنرانیهای سال 76 و 77 در چهارده جلسه .سروش در طی این جلسات که با عنوان"اصناف دینداری" سخنرانی کرد ، دینداری انسانها را به سه دسته تقسیم کرده است : دینداری مصلحت‌اندیش ( اکثر مردم )‌ ،  دینداری معرفت‌اندیش ( علمای به حق )‌ و دینداری تجربت‌اندیش ( عرفای واقعی ) ( یکی از بهترین مجموعه سخنرانی‌های دکتر سروش در باره دین ، انواع دینداری و موضوعات مرتبط با دین،‌ که به صورت ‌MP3 توسط انتشارات صراط منتشر شده است). طرفه اینکه تهیه‌کننده فیلم موسسه سینمایی سوره وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی است.

 

" مدرسه سینمایی حسین سبزیان " به مدت 48 دقیقه ساخته آزاده اخلاقی ،‌ لحظات آخر زندگی این بازیگر- نابازیگر یکی از سو‍ژه‌ها- فیلم‌های کیارستمی به نام " کلوزآپ" را به تصویر می‌کشد.صدای کیارستمی و پرس و جوی او در باره سبزیان شروع فیلم است.ابتدای فیلم از زبان پسر و خواهر و شوهرخواهر و... با زندگی آشفته‌ی سبزیان آشنا می‌شویم.حضور آشنایی مشهدی برای دیدن او ،‌ بهانه فیلمساز می‌شود تا همراه او و به اتفاق دوستش به جایی بروند ،‌ خرابه‌ای از یک مدرسه قدیمی که سبزیان در آنجا روزگار می‌گذرانده و در باره "زندگی"  حرف بزنند.پایان فیلم سر در همان مدرسه یا بیغوله است که هنوز باقی است : توانا بود هر که دانا بود.

 

و اما فیلم " نامه‌ها " بیشترین تماشاگر را در سالن بتهون خانه هنرمندان پذیرا بود.خب علت را موضوع فیلم معلوم می‌کرد ؛ نامه‌نگاری تصویری دو فیلمساز یکی ایرانی ،‌ عباس کیارستمی و دیگری اسپانیایی ، ویکتور اریس . فیلم با نامه اریس شروع می‌شود که بچه‌های کوچکی را در باغی در اسپانیا در حال نقاشی کردن مناظر اطرافشان نشان می‌دهد.بعد نامه کیارستمی که با اینسرت به روی پوست گاوی و بعد بک‌زوم کردن تدریجی او و یافتن اینکه گاو ماده‌ی پستان پر از شیری را در حال تماشا بودیم.و بعد نامه اریس که از روستایی نزدیکی مرز اسپانیا و پرتقال تهیه کرده است.معلم مدرسه فیلم " خانه دوست کجاست ؟" کیارستمی را برای بچه‌‌های کلاسش به نمایش گذاشته و بعد از دیدن فیلم به پرسش و پاسخ در باره‌ی آن با بچه‌ها می‌پردازد.حرفهای شنیدنی که شاید برای خود کیارستمی هم شنیدنی بوده است.نامه بعدی از کیارستمی نمی‌بینیم ولی سرآخر اریس را در کنار دریا یا دریاچه‌ای با پس‌زمینه‌ای از قایقها و حرکتهای آنها می‌بینیم که در حال خواندن ترانه‌های خیام است (شاید هم نامه بعدی کیارستمی حاوی این کتاب و خط به دور یکی از صفحات آن بوده باشد )  و بعد از آن اریس نامه‌ای به کیارستمی می‌نویسد و این بار به جای فرستادن با پست عادی از Sea-Mail  استفاده می‌کند.نامه‌اش را داخل بطری خالی نوشیدنی‌اش! می‌گذارد و بعد آن را به دریا پرت می‌کند.این نامه کی به دست کیارستمی می‌رسد؟ شاید هضم فیلم برایم مدتها طول بکشد.


 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند۲
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥  

دومین روزی که به خانه هنرمندان رفتم چهار فیلم در باره زندگی و کار چهار هنرمند بزرگ را به تماشا نشستم.اولین فیلم به نام "معمای پیکاسو" ساخته کارگردان فرانسوی هانری ژرژ کلوزو خلق چند اثر نقاشی توسط پیکاسو را به نمایش می‌گذاشت.فیلم که به زبان فرانسه و با زیرنویس فارسی نمایش داده می‌شد،به شکلی مستندگونه سادگی و در عین حال پیچیدگی سبک کوبیسم را به تماشاگر ارائه می‌داد.در جایی از این فیلم مستند کارگردان با تمهیدی پیکاسو را وامی‌دارد تا در زمانی دو دقیقه‌ای به رنگ زدن و اتمام یک اثرش بپردازد.پیکاسو هم با مهارت تمام به رنگ‌‌‌آمیزی اثرش می‌پردازد و تماشاگر مثل لحظات انتظارآفرینی فیلم‌های داستانی منتظر است که ببیند پیکاسو پیروز میدان زمان است یا کلوزو.اما بعد از اتمام کار درمی‌یابیم این شگردی بوده است که از کسی جز کلوزو برنمی‌آمده تا استاد را وادارد در زمانی اندک به آفرینشی دیگر بپردازد. دومین فیلم این مجموعه که در حقیقت بیشتر برای دیدن آن به خانه هنرمندان رفته بودم، فیلم "قصه‌ها" ساخته مهدی جعفری درباره زندگی "هوشنگ مرادی کرمانی" بود.او که جزو معدود نویسندگان ایرانی است که در خارج از مرزهای ایران هم شناخته شده است؛مثل همه بزرگان زندگی پرفراز و نشیبی داشته.دیدن این فیلم اگر بعد از خواندن کتاب شیرین خاطراتش یعنی " شما که غریبه نیستید" باشد ،‌ بسیار لذت‌بخش‌تر است.لذتی که همراه است با دیدن صحنه‌های واقعی آن کتاب و صحنه‌های بازسازی شده از خاطرات آن.دیدن عکس کسانی که در آن کتاب جایشان خالی است.عکس عمو قاسم ،‌ آغ‌بابا ،‌ کاظم پدرش. ملاقات با پسرعمویش دکتر فرخ.دیدن سیرچ زادگاهش و معلم و فک و فامیلش و... یکی از تمهیدات خوب فیلمساز خواندن قطعاتی از کتابهای مرادی کرمانی که به فیلم برگردانده شده‌اند،توسط کارگردانهای آن فیلمها بود.مثل خواندن قطعه‌ای از قصه‌های مجید توسط پوراحمد یا چکمه توسط طالبی و...این فیلم مستند ، بازسازی شده پر از شور و شوق و سادگی این مرد بزرگ بود. سومین فیلم ، " به یاد ممیز" همان تلخی و کوتاهی را داشت که خود ممیز در زندگی حرفه‌ای و شخصی‌اش واجد آن بود.گفتارهای نچندان جذاب ابراهیم حقیقی،عزت‌الله انتظامی،عابدینی و خسروجردی در باره او ، توام بود با تصاویر اندکی که از فعالیتهای او موجود است.یکی از این تصاویر سخنان او بود در جمع معاونت تجسمی ارشاد ، وزیر ارشاد (مهاجرانی) ، و رئیس جمهوری ( خاتمی ) که از ارزآوری هنر گرافیک و نقاشی و ... داد سخن داده بود و همانجا یاد مثل آب در هاون کوبیدن افتادم که دلخوش به دولتمردانی بود که یک سر داشتند و هزار سودای سیاسی دیگر و آنها را چه به کار اعتلای هنر گرافیک و نقاشی و ... بگذریم.

 

" گفتگوی باد و دریا " فیلمی است که بیشتر در باره موسیقی فیلم " کشتی آنجلیکا" ساخته  ساخته شده بود تا معرفی زندگی و کارهای بابک بیات.همه فیلم در حول محور تم‌های اصلی و فرعی موسیقی این فیلم دور می‌زد و توضیحات بابک بیات برای خلق این اثرش.بیشتر فضای فیلم را صحنه‌های مختلف فیلم کشتی آنجلیکا پر کرده بود تا زندگی بابک بیات.جذابیت محل کار و زندگی بابک بیات دیدن عکس دوقلوهای او بالای پیانویش بود،‌دو قلوهایی که بعد از سالها راه او را ادامه دادند و تصادف یکی‌ از آنها در جاده‌های این مملکت موجب شد ،‌ تا این هنرمند بزرگ از پا بیافتد.امید که هر چه زودتر بابک بیات از بیمارستان مرخص شود.  


 
جشنواره فیلم تصویر هنرمند
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥  

در دومین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند که این روزها در خانه هنرمندان برقرار است دو فیلم از دو هنرمند بزرگوار دیدم.اولی فیلم مستندی به نام " با عشق تا آخرین نفس " بود که مدیر عامل فرهیخته‌ی خانه هنرمندان استاد بهروز غریب‌پور در باره استاد خیمه‌شب باز " احمد خمسه‌ای" ساخته بود.غریب‌پور که همواره در سالیان عمرش به احیای سنت نمایش عروسکی همت گماشته ، توانسته در این فیلم از غم‌ها و شادی‌های آخرین بازمانده‌ی نسل خیمه‌شب بازان ایرانی که زمانی رونق و جلای مجالس سرور و شادی کودکان و بزرگسالان بوده‌اند تصویری مختصر و زیبا ارائه بدهد.درد و دل‌های خمسه‌ای با عروسکش مبارک که در واقع نوعی دیالوگ خالق با مخلوق خود بود ، بهترین لحظات این فیلم زیبای کوتاه را تشکیل می‌داد.فیلم دومی که در همین جلسه نمایش داده شد ، " یک روز از زندگی آندره تارکوفسکی" ساخته کریس مارکر از سری فیلمهای " سینماگران عصر ما" بود که چند مستند از این سری را شبکه چهارم سیما هم با جرح و تعدیلهایی نمایش داده است ، که یکی از این مستندهای عالی هم متخص عباس کیارستمی است. در فیلم تارکوفسکی با ساخته‌ها و وسواس‌ها و تا حدودی با معناهای ‌فیلم‌های او آشنا می‌شنویم.مستند از جایی آغاز می‌شود که دولت شوروی سابق بالاخره متقاعد شده تا زن و پسر او ، به علت دم مرگ بودن تارکوفسکی ،‌ به خارج یعنی فرانسه یا ایتالیا محل اقامت ،‌ یا بهتر بگویم تبعید خودخواسته‌اش بروند و آخرین روزهای زندگی را با او همراه باشند.این همراهی بهانه‌ای می‌شود برای فیلمساز خوش قریحه تا به بررسی عقاید و فیلمهای او در زمانی محدود بپردازد.فیلم بیشتر به درد کسی میخورد که از هفت فیلم سینمایی تارکوفسکی ،‌ هر هفت فیلم را دیده‌ باشد! که خوشبختانه از این هفت فیلم نگارنده  پنج فیلم را روزگاری که سینمای عصرجدید به نمایش اینگونه فیلمها راغب بود‌ ،‌ دیده است،‌برای همین رازگشایی فیلمهای او ‌،‌ از زبان تصویری یک فیلمساز دیگر برایم لذت بخش بود.به قول فیلمساز این مستند ،‌ تارکوفسکی دنیایی دارد که کلید ورودی این دنیا را هر کسی باید خود کشف کند.فیلمساز به نحوه فیلمبرداری فیلم‌های تارکوفسکی اشاره مختصری دارد. او که همیشه از زاویه‌ای بالا به شخصیتهای فیلمش نگاه می‌کرده و آنها را پرتاب شده از آسمان به زمین می‌نگریسته ، درست نقطه مقابل نحوه نشان دادن شخصیتها در فیلمهای هالیوودی است که از زوایه‌ای رو به پایین شخصیتهای فیلم‌هایشان را نمایش میدهند و آنها را گویی از آسمان به زمین آمده نشان میدهند.یکی از رازهای تارکوفسکی زمانی آشکار می‌شود که او در جلسه احضار ارواح با روح بوریس پاسترناک نویسنده شهیر روسی و خالق اثر مشهور " دکتر ‍‍‍ژىواگو" ارتباط برقرار می‌کند و پاسترناک آینده‌اش را چنین پیشگویی می‌کند : او هفت فیلم می‌سازد.زمانی که تارکوفسکی در بستر بیماری آخرین نماهای  آخرین فیلم  و ابرکارش یعنی " ایثار" را به تماشا نشسته و کلوزآپی از او را می‌بینیم ؛ در نریشن می‌شنویم که او شاید به همان سرنوشتی فکر می‌کند که پاسترناک برایش پیش‌بینی کرده بود.این فیلم پر از نکات ریز و درشت در باره تارکوفسکی و فیلمهایش است ، به نظرم عشاق این فیلمساز بزرگ بایستی این فیلم را چند بار ببینند.مرگ تارکوفسکی و مراسم تشیع او را در عکسهایی می‌بینیم که فیلمساز به ما نشان میدهد،حضور خانواده‌اش ، حضور مردم پاریس و حضور استادی که در مراسم یادبودش با ویلون‌سل قطعه‌ای کلاسیک می‌نوازد و لحظه‌ی آخری که نوازنده اشکهایش را پاک می‌کند ،‌ بهترین پایان را برای این فیلم مستند رقم می‌زند.با سپاس از استاد بهروز غریب‌پور که امکان دیدن چنین فیلمی را فراهم کرده است. برنامه امروز خانه هنرمندان نیز شامل چهار فیلم در باره چهار هنرمند بزرگ است: پیکاسو،‌ هوشنگ مرادی کرمانی ،‌ بابک بیات و مرتضی ممیز.امید که بتوانم هر چهار فیلم را ببینم. 


 
م مثل مادر
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  

در اینکه آخرین فیلم رسول ملاقلی‌پور فیلمی ملودرام و احساسات‌برانگیز است شک ندارم، اما این حس‌برانگیزی تماشاگر بر دوش کسانی قرار گرفته که یادگاران جنگی نابرابر هستند.نیش و کنایه‌ به رفتارهای امروزی دولت‌مردان هم چاشنی این ماجراست.دیپلماتی جوان همسری را برگزیده که می‌داند ،‌ طی ماجرایی شیمیایی شده است و همین باعث تولد فرزند ناقص‌الخلقه‌ای می‌شود که تا سالیان سال وبال گردن پدر و مادر خواهد بود.حضور این  فرزند ناقص برای پدر به ظاهر جبهه‌دیده و رزمنده‌سابق و دیپلمات فعلی قابل تحمل نیست ،‌ به گونه‌ای که ترک زن و فرزند کرده ،‌ به سفرهای خارج کشورش می‌پردازد و به قول همسرش ، سالها بعد از ترک آنها و مراجعه دوباره‌اش به زندگی زن و فرزند برای جبران : "... مگه قدرت برای تو چشم و گوشی گذاشته که بتونی چیزی رو جبران کنی .تو برو به دنیا برس ، چیکار داری به زندگی من و بچه‌ام..." نمایش درک نکردن جنبه انسانی قضیه از طرف دولتمرد فعلی ، که حتی بعد از سالها که برای دیدن فرزند می‌آید ، باز هم قصد دارد تا فرزندش " سعید " را به آسایشگاه معلولان بسپارد ، از طرف کارگردانی که متعلق به نسل بعد از انقلاب است ،‌ به نظر تحولی چشم‌گیر است.گرچه ملاقلی‌پور در چند فیلم بعد از جنگ هم خصوصا در مجنون ،‌ و نسل سوخته به این گوشه کنایه‌ زدنها خیلی با احتیاط پرداخته و شاید یکی از علل کمتر کارکردن او نسبت به همنسلانش هم همین جنبه از کارش باشد.مشابه همین دیالوگها را در فیلم تقاطع داودی هم داریم ،‌ آنجا که دوست پسر دختر مهندس ورشکسته می‌گوید: " حتما بابات از اونا بوده که میخواسته دنیایی رو عوض کنه و الان تو کار خودش هم مونده." همه این اشاره‌ها به چه چیزی برمی‌گردد؟ به کسانی که سالیان سال شعار تحول دنیای پیرامونی را می‌دادند و غافل از دنیای درونی خود بودند؟ کسانی که فرزند ناقص جنگ را به صورت مسئله‌ای تبدیل کردند که برای رفع خجلتشان چاره‌ای جز پاک کردن آن نداشتند؟ فرزندانی که آرمانهای پدرشان را درک نمی‌کنند و سعی در چالش با آن شعارهایی دارند که آنها را به این روز انداخته است؟(به نام پدر، ابراهیم حاتمی‌کیا) با نگاهی گذرا به بن‌اندیشه هر سه فیلم مورد اشاره می‌توان جواب همه این سئوالها را مثبت داد.جنبه‌های دیگر فیلم " م ،‌ مثل مادر" مثل حمایت مادران از فرزندان چه در ایام جنگ و چه بعد از جنگ ،‌ تحمل تبعات جنگ بر دوش مردم عادی ، استفاده دولتمردان از پله‌های ترقی حضور در جبهه‌ها! ، نیش و کنایه به بنیاد جانبازان در سکانسی از فیلم ، توجه‌ کردن به معلولان جامعه و استعدادهای آنها و تلاش یک مادر برای به ثمر رسیدن فرزندی معلول و زحمات زیادی که او برای رسیدن به هدفش می‌کشد و ... بیشتر در سایه‌ی فکر اصلی فیلمساز قرار می‌گیرند ، ضمن اینکه کارگردان از حس‌برانگیزی تماشاگران از طریق موسیقی ،‌ سکانسهایی مثل تشنج سعید در اتاقش ،‌ غرق شدنش در وان حمام و خودکشی مرد مسیحی و خواندن سرود جمعی معلولان و صد البته تطهیر ضمنی دولتمرد داستان ، در پایان فیلم غافل نبوده است.

تحول در نگرش فیلمساز به جامعه پیرامونیش ‌در سکانسهایی که "سعید" به دختری خیابانی که او را کمک می‌کند و او را "فرشته"‌ی نجاتش می‌نامد ،‌ کاملا آشکار است.نگرش عام در مورد این افراد ،‌ اغلب به طرد آنها منجر می‌شود ،‌ در صورتی که  فیلمساز نشان می‌دهد که آنها می‌توانند علاوه بر اسمهای مختلفی که دارند ، فرشته هم باشند.نگاهی که با نگاه رسمی جامعه فاصله بسیار دارد.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
تقاطع، چه کسی امیر را کشت؟
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥  

هفته پیش با دیدن دو فیلم خوب گذشت.اولی "تقاطع" در اول هفته و دومی در آخر هفته با فیلم "چه کسی امیر را کشت".اولی را در سینما عصرجدید به مناسبت شنبه بودنش دیدم و دومی را در جمعه به جهت مجانی بودنش در نشست کانون فیلم معناگرا در سینما فرهنگ! گذشته از شوخی ، هر دو فیلم از دیدنی‌های این روزها هستند :  تقاطع ، کارگردان: ابوالحسن داود‍‌ی  بررسی جامعه‌ای که پلیس آن به جای ایجاد نظم ، در ترافیک سرسام آورش ، به ظاهر طبق قانونی ، به جریمه افراد کلافه از ترافیک موبایل به دست می‌پردازد ، کار سهل و ساده‌ای نیست(یکی از سکانس‌های دلخنک کن فیلم !). از یک فیلم و یک فیلمساز خوب هم در زمانی محدود نیز توقع نمی‌رود که همه مسائل مبتلا به اجتماعی را یک جا مورد اشاره قرار دهد که این امر نه امکان دارد و نه ظرفیت.مجموع اشاره‌های گذرا به این مسائل در کنار داستانی کم‌رمق فیلم تقاطع را شکل می‌دهد.اشاره به بی‌هویتی جوانان این دیار.اشاره به کلافگی پدران تقاطعو مادران در این وانفسای قهر و جدایی و سوءتفاهمها.اشاره به نسلی که تمام هم و غمش روکم کنی و خیانت به یکدیگر است.اشاره به جوان عاشقی که از شدت خشم به دیوانگی می‌رسد.اشاره به دختر جوانی که بند را آب داده و به خودکشی می‌رسد.اشاره ... فیلم تقاطع به نظرم فیلم نسل جوان است و مشکلاتی که والدین این جوانان با آنان دارند.البته در این زندگی‌های نمونه‌ای که کارگردان برگزیده ، اکثر جوانان از حضور یکی از والدین محروم هستند و این محرومیت به روشنی در شیوه رفتار و کردار آنان موثر است.حتی جوان عاشق پیشه‌ی فیلم (سروش صحت) هم که بعد از پنج سال، جواب مثبت از دختر مورد علاقه‌اش گرفته از این امر مستثنی نیست.استثناء عمدا به دوش جوانی افتاده که به ظاهر صاحب پدر و مادر درست و درمان است ولی آنها هم نمی‌توانند از عهده‌ی کنترل این جوان لاابالی خود برآیند.مادری که فقط فکر ظواهر و شکم بچه‌هاست و پدری که فکر کاسبی و کسب درآمد بیشتر با تفکری سنتی و عقب‌افتاده که خون گوسفندان را محافظ خود و خانواده‌اش می‌پندارد ، هر دو فقط می‌توانند ، جوان خود را به دور از این محیط بفرستند تا حداقل جلو چشمشان شاهد شاهکارهایش نباشند.سر آخر فیلم خانواده‌ای به سر و سامان نسبی می‌رسد که راه معقول را در پیش می‌گیرد ،‌ و با حل مشکل خود می‌توانند آسوده‌تر در کنار همدیگر زندگی کنند ، البته اشاره و تاکید به اینکه مردی ( که نقش کوتاهش را مجید مظفری بازی می‌کرد ) بتواند پایش را به این خانواده بازکند.به تعبیر دیگر می‌توان فیلم تقاطع را در ستایش کانون خانواده‌ با رفتاری درست دانست.تقاطع جایی است که دو نسل یا چند نسل رویاروی هم قرار می‌گیرند ،‌ رفتار در این تقاطع بایستی به ملایمت بگذرد وگرنه به تصادمی بی‌جبران تبدیل می‌شود.

 

صحنه تصادف به عنوان یکی از بهترین صحنه‌های اکشن فیلم‌های ایرانی،بازیهای روان اکثر بازیگران فیلم و هدایت خوب کارگردان هم از نکات قابل اشاره فیلم تقاطع است.

چه کسی امیر را کشت ؟ ، کارگردان : مهدی کرم‌پور حقیقت این است که فیلم " چه کسی ... ؟" متعلق به سینمای بدنه نیست.فیلمی متفاوت است که در آن کارهای متفاوتی صورت گرفته است.اما این کارهای متفاوت چیست؟ 1- فیلم شامل منولوگهای طولانی شخصیتهای فیلمنامه است و به تعبیری شامل دیالوگهایشان با تماشاچیانی که البته فقط شنونده و بیننده‌اند تا عضوی فعال در این گفتگو.2- حضور هشت بازیگری که به جز یکی همه از بازیگران با سابقه سینما هستند ،‌ در فیلمی که هیچگاه آنان را در کنار هم نمی‌بینیم. 3. تعریف داستان جنایی که همه شخصیتهای فیلم خود را سرآخر مقصر می‌داند. 4. محمدرضاشریفی نیا در و همه اینها موجب فاصله‌گذاری به تعبیر خود کارگردان بین حس تماشاگر فیلم با آنچه که تعریف می‌شود ،  شده است. این تفاوتهای ذکر شده این حسن را دارد که مثل فیلم‌های معمول چندان درگیر فکر کردن به چگونگی خلق صحنه‌های دور از ذهن نیستیم ، بلکه همه حواسمان به چگونگی شکل‌گیری زندگی یک انسان در افکار دیگران و از ظن خودشان ، یا به نوعی قضاوتهای دیگران در مورد ارتباطشان با یک انسان دیگر ، خواهد بود. این گونه خاص از فیلم هم به تعبیر خود کارگردان تماشاگران خاص خود را می‌طلبد ، گرچه هر تهیه‌کننده و هر کارگردانی می‌خواهد فیلمش را همه ببینند چه تماشاگر خاص و چه تماشاگر معمولی.کلام محمدرضا شریفی هم در جلسه نقد و بررسی فیلم نیز دال بر این قضیه بود : " سالیان سال ما در سینما به خاطر دل دیگران و تماشاچیان به بازی می‌پرداختیم و حالا در این فیلم دوست داریم که تماشاگران یکبار هم که شده به خاطر دل ما به دیدن فیلم بنشینند." با تماشای فیلم متوجه می‌شویم که فیلمنامه‌نویسان فیلم سعی تمام داشته‌اند تا بهترین کلمات را مناسب با شخصیتی که نقش را به عهده دارد ، برگزینند.دو نکته‌ای که می‌توان نقاط ضعف فیلم به شمار آورد به نظرم اینهاست:1- وجود دوست چپی امیر در فیلم که نقشش را آتیلا پسیانی به خوبی اجرا کرده با سن و سال امیر و با توجه به اینکه میشنویم امیر بوده است که او را با مفهوم خلق‌های ستم کش و پرولتاریا ( به قول پسیانی پرتقالیها!)‌ آشنا کرده و سرآخر او بوده است که او را لو داده و روانه زندان کرده ،‌ همخوانی ندارد.ضمن اینکه میفهمیم دوستش به خاطر عشق به خواهرش با او همراه بوده است و در آتش زدن مغازه پدر امیر و کشته شدن خواهر امیر در آن نیز شریک بوده.تمایلات چپ‌گرایانه افراطی آنطوری که در فیلم تعریف می‌شود مربوط به دهه‌های ٢٠ و ٣٠ است نه سالهای اخیر.٢- هر نوشتاری ، همانطور که تقریبا در هر کتاب آموزشی سینما و تئاتر و قصه‌نویسی می‌توان این نکته را یافت ، مناسب است با ظرف خاص خودش.مثلا "گزارش یک قتل " مارکز که فیلم فعلی نیز به نوعی به آن شبیه است ، هیچگاه نتواند در قالب دیگری چنین موفق باشد که در قالب رمان مارکز موفق بوده .شاهد دیگری که می‌توانم به آن اشاره کنم برای اثبات این قضیه ، که باز به داستان فیلم " چه کسی ... ؟" نیز نزدیک است ، فیلم " قتل در قطارسریع‌السیر شرق " سیدنی لومت است. با اینکه او هم کلکسیونی از بهترین بازیگران آن سالها را برای تعریف داستان آگاتاکریستی گرد هم آورده بود ،  ولی سرآخر نتوانسته بود مثل قالبی که خود کریستی برگزیده بود ،‌ یعنی داستان بلند ، حق مطلب را به خوبی ادا کند.بله ،‌ ایده‌ای گاه می‌تواند در سینما جواب دهد ولی قالب‌زنی آن در تئاتر ممکن نباشد و همچنین عکس این قضیه.فیلم " چه کسی ... ؟" در قالب یک نمایشنامه جذاب رادیویی می‌توانست جلوه‌ی بیشتر و بهتری داشته باشد ، چون منولوگهای قوی و کمی تعداد بازیگران از عناصراصلی این قالب نمایشی است. عدم وجود اکشن و نمایشی بودن فیلم ،‌ که تنها صحنه دیدنی این فیلم آن هم با اغماض در آخر فیلم اتفاق می‌افتد و صحنه‌سازی فیلم چندان مکمل شخصیتها نیستند ، بلکه برعکس این منولوگهای شخصیتها هستند که تکمیل کننده عناصر صحنه پیرامونیشان می‌باشند ، بر رجحان آن شکل نمایشی بر این شکل فعلی دلالت دارد.البته این را هم با یک تست شخصی توانستم  حداقل برای خودم به اثبات برسانم، ضبط تمام منولوگهای فیلم و گوش سپاردن تعدادی از دوستان و نزدیکان و سرآخر این سئوال که آیا چیزی از داستان و وقایع فیلم از دست داده‌اند  و جواب بلندبالای اغلب آنها که نه! البته معترفم که در آن صورت تعداد شنونده‌های آن نمایشنامه موفق رادیویی ( مگر کسی این سالها به نمایشنامه‌های رادیویی گوش میدهد؟) به مراتب کمتر از تماشاگران و شنونده‌های این اثر سینمایی بود ، ضمن اینکه ما تماشاگران مشتاق ایرانی از دیدن چهره و بازی خوب بازیگران فیلم نیز محروم مانده بودیم. سرآخر انتقاد از بروشور توزیعی کانون فیلم معناگرا می‌ماند که در چند سطر، بی‌رحمانه همه فیلم را تعریف کرده بود و تماشاگر را از لذت پی بردن شخصی به داستان نه چندان پیچیده فیلم و حدس و گمانهای دیگر محروم ساخته بود ، برای همین است که کارکرد آن بروشور معمولا بعد از دیدن فیلم است نه قبل از نمایش آن!


 
نگاه به چند فیلم
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥  

پارسال بی هیچ بهانه‌ای!، یادداشتهایی در باره فیلمهای به اکران گذاشته شده و دیده شده در بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر نگاشتم و در وبلاگم گذاشتم.الان که بعضی از آن فیلمها اکران شده است ،‌ نگاهی دوباره به آن نوشته‌ها برایم جالب است :

به نام پدر؛ ابراهیم حاتمی کیاگناه پدر را پسر(اینجا دختر)باید تاوان دهد،عقیده ای عمیق در کتاب مقدس است.این عقیده در فیلم حاتمی کیا،تمامی چیزی است که می‌خواهد بیان کند.حواشی و کشدار شدن فیلم هم هیچ کمکی در تبرئه گناه پدر برای باقی گذاشتن مین در زمین بعد از پایان جنگ نمی‌کند.پدر البته غفلت کرده و مین هایی را که باید بعد از جنگ خنثی می‌کرده،حالا بعد از ضربه خوردن دوباره از جنگ،یعنی قطع یک پای تنها فرزندش،خنثی می‌کند.داستان کوتاهی که شاید اگر پس زمینه مستندی که قرار بوده است کارگردان بر مبنای فجایع مین بسازد قرار می‌گرفت،بسیار موثرتر واقع میشد.اما از آنجایی که کارگردان می‌داند که مردم بیشتر با ملودرام و سانتی مانتالیسم غلیظ ارتباط بیشتری برقرار می‌کنند تا با مستندی که شاید هیچ اکرانی در هیچ جای ایران نداشته باشد ، ترجیح داده این موضوع را در قالب فیلمی داستانی و بلند بریزد.حاتمی کیا با ترسیم روابط سرد و بی منطق زن و شوهر، یا حتی عشق منجمد میثم به دختر و گرفت و گریز پلیس و تمهیداتش برای خنداندن تماشاچی در نحوه کلکهای شخصیت پرستویی برای سوار شدن به هواپیما ودیالوگهای کشدار و احساس برانگیزانه نتوانسته حتی ملودرامی در حد از کرخه تا راین را یادآور شود.حضور پارس قائم شرکت پشتیبان و گارانتی موبایلهای سامسونگ در ایران،باعث  یکسره حرف زدن با موبایلهای سامسونگ توسط بازیگران یا دیدن عکس در این گوشیها و ... شده که به شدت توی ذوق می‌زند.درجایی پرستویی با زنگ هشدار موبایل می‌فهمد که باتری موبایل در حال تمام شدن است و به این بهانه با زنش در تهران حرف نمی‌زند،ولی چند نما جلوتر با میثم عاشق دخترش مفصل گپ می‌زند و اینجاست که به عظمت این گوشیها و باتریهای خالی آن پی می‌بریم.پس فقط به نام سامسونگ!کافه ستاره ؛ سامان مقدمچهارمین فیلم مقدم نسبت به فیلمهای قبلی اش به نظرم یک حرکت رو به جلو است.فیلمنامه فیلم حساب شده و دقیق است.گیرم که از فیلمی دیگر اقتباس ! شده است.مقدم با تلفیق سه داستان از محله ای قدیمی در تهران که معمولا حضور امامزاده ای در اینگونه محل ها سمبل همبستگی و حضور خدا در آنجاست، و بیان دلبستگی ها و جدایی‌ها و خلاف‌ها و خوبی‌های آنجا توانسته فیلمی گرم و گیرا بسازد. سه زن محور اصلی داستانها در این محله هستند.فریبا صاحب کافه ستاره که تحت سیطره شوهر خلافکار خود زندگی می‌گذراند و ماجرایی که برایش پیش می‌آید.سالومه دختر معلم محله که عاشق پسر همسایه است.و بالاخره ملوک پیردختری که سعی در سروسامان دادن به زندگی خود دارد.ماجراها و درگیرها و صحنه و نماها به خوبی در فیلم ساخته و پرداخته شده است.باغ فردوس پنج بعدازظهر؛ سیامک شایقیداستان فیلم به فیلم شوریده (محمدعلی سجادی؛1384، اکران شده در همان روزهای جشنواره بیست و چهارم) شبیه است.ارتباط بین بیماری روانپریش با دکتری روانپزشک.شاید همه فیلم در این خلاصه می‌شود که اگر عاشق شدی پای عشقت بایست و طرف را به زور هم شده راضی کن! فقط بازی خوب رضا کیانیان و مستوفی و حاجیان فیلم را کمی سرپا نگه داشته بود.ریتم کند فیلم خصوصا در آخر فیلم و نبود گره افکنی و گره گشایی واقعی و فقط منتظر پایان فیلم بودن– که داستانی لو رفته هم داشت – موجب سر درد شد. یاد جهیزیه برای رباب به خیر باد.در بولتن جشنواره در باره نشست مطبوعاتی این فیلم مطلبی نوشته شده بود که کارگردان به اعتراض همین سئوال که چرا آخر فیلم انقدر کند است ( در صورتی که من بودم میگفتم چرا همه فیلم انقدر کند و ماسیده است؟) جلسه را ترک می‌کند و بعد همه عوامل فیلم.تعجب از اینکه برای این فیلم صف بسته بودند و بلیط گرانتر هم فروخته می‌شد و وقتی از یکی از تماشاگران پرسیدم چرا صف ؟ گفت چون رضا کیانیان تو فیلم بازی می‌کند. اما خب در فیلم سانس بعدی یعنی زاگرس هم رضا کیانیان بازی می‌کرد ولی خبری از صف نبود.قتل آن لاین؛مسعود آب پرور دیدن کلیپ های آب پرور در سالهای نمآهنگ زدگی سیما نوید فیلمسازی خوب را به ما می‌داد؛ولی در اولین فیلم بلند او که در ژانر پلیسی جنایی ساخته شده است ، کمتر نشانه هایی از آن ذوق و استعداد میابیم.فیلمنامه اینگونه کارها باید جذابیت بیشتری نسبت به فیلمهای دیگر ژانرها داشته باشد و حضور تعلیق و پنهان و آشکارشدن اطلاعات درست و غلط نزد تماشاگر و شخصیت‌های فیلم نسبت‌های خاصی داشته باشد.گرچه در فیلمنامه این فیلم هم نشانه هایی از این ژانر یافت می‌شود،ولی سرآخر با لو رفتن همه ماجرا در نزدیک به یک ربع مانده به آخر فیلم ، فیلمساز با تلاشی بیهوده سعی در سرپا نگهداشتن فیلم می‌کند.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
باغ‌های کندلوس
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥  

       کریمی با سومین فیلم خود فضایی را خلق می‌کند،که به نوعی برخاسته از برداشت عرفانی از تعالیم دینی است؛ و سعی او در به کارگیری این تعالیم با شکلی دراماتیزه که بیان و شرح بهشت و دوزخ در جهان کنونی و ماوراء را در سایه‌ی عقل پذیرنده تماشاگر جا دهد.عاقبتی اینگونه،برمبنای خوب و بد بودن رفتار انسانها، در نهایت جهت هدایت و راهبری انسانها در مذاهب تعبیه شده تا راهی باشد برای رسیدن به کمال آنها.کمالی که به زعم بسیاری از عرفا و از جمله مولف این فیلم میسر نمی‌شود مگر در تجلی عشق.بیان این عشق هم به جای راه مجاز پیمودن مولف، در عشقی واقعی بین یک زن و یک مرد به نامهای آبان و کاوه متجلی است.  به قول رومن رولان " وظیفه‌ی هنرمند است که جایی که آفتاب نیست آن را بیافریند"(1) و این  آفرینش آفتاب در عشق "آبان" در فصلی پاییزی از زندگیش که سرطان بر جانش او را رنجور کرده،چنان نمایان است که کاوه‌ای که " تهاجم شخصیتی در ظل عشق " او را از نرمی بازمی‌دارد را به آرامش ابدی می‌رساند. در فیلم ظاهرا نمی‌دانیم که چرا کاوه مرده است ولی باور اینکه او از فرط عشق به آبان در تن‌رنجوری افتاده در صحنه‌ای به ما ثابت شده،در آنجا که او مقابل نماز آبان ایستاده و از او طلب می‌کند تا بداند چرا تن‌رنجوری خود را از او پنهان داشته است.

باغ های کندلوسسفر به ماواء این جهان سه دوست مرده ، سکانسهای اولیه فیلم همین را به ما می‌گوید، که دیگر پای لنگ آنها وماشین‌ تصادفی‌اشان بدون کمک یک بکسل (منتقل‌کننده آنها به جهان ابدی) نمی‌تواند راه به جایی ببرد ، در سیر بهشتی که خلق عشق کاوه‌ها و آبان‌هاست، و بالاخره یافتن قبر دو عاشق توسط آنها و مرور این عشق در فلاش‌بک‌ها، توانسته دست مولف را باز بگذارد،تا بعضی از موضوعات اجتماعی را هم در همین بستر بیان کند.اینکه چگونه هنرمندی (با بازی خوب مسعود کرامتی ) می‌تواند با وابستگی به دنیا و عبور از خط فقر و بدبختی،با پشت پا زدن به همه آرمانهایش ثروتمند شود تا  در منجلاب خودخواسته‌ی خود ‌گیر کند - که پسرش که ماشین لوکس او را از بین برده به او برگردد بگوید تقصیر خودت است می‌خواستی ثروتمند نشوی!-  تبیین اینکه :ثروتی که بر اثر از دست دادن عشق و هنر به وجود آمده است،چنین می‌تواند وبال گردن صاحبش قرار گیرد که به جای فراهم آوردن آرامش برای او جز اضطراب و استرس ارمغانی برایش نداشته باشد ؛ یا آنجا که از "پیکانی" بودن همه مظاهر زندگیمان در این دیر خراب‌آباد سخن به میان می‌آید که جز  استثنایی چون طبیعت ، همه‌ی لنگی و واماندگی را در زندگی امروزیمان به رخ می‌کشد ؛ و یا آنجا که سید کندلوسی بر سر تلویزیونش می‌کوبد تا تصویری ببیند و بعد از دیدن اراجیفی که می‌شنود بر سر ناطق فریاد بکشد که " هوی تو چی می‌گی؟" ؛ و یا شکل دیگر این  مناسبات در حرفهای مرد صاحب ماشین بکسل آبی رنگ ، که به لهجه آذری سعی در بیان بعضی از واقعیتها به زعم خود دارد نیز قابل ردیابی است." در باز بودن " اصصلاحی که مرد منتقل‌کننده سه دوست به خوبی از آن استفاده می‌کند تا بیان مولف را داشته باشیم در باره این واقعیت که همه ما به نوعی در کمین خطری هستیم که مرگ را نهایت است و چه بهتر که از خاطر نبریم که نجات جز در سایه‌ی عشق نمی‌تواند میسر باشد.

رفتار عاشقانه‌ی آبان در فیلم و صحنه‌هایی که از او خلق شده، متضمن نشانه‌های زیبایی از عشق پاک و وانهادگی‌اش در راه رسیدن به مبدأ است : جایی که آبان در پی جایگیزی برای عشق است در نبودش و پیشنهاد به دوستش "دریا" تا کاوه را تنها نگذارد،جایی که آبان سعی دارد تا کاوه از رنجوری او با خبر نشود،جایی که متصل به مبدا هستی بی‌توجه به بیان کاوه غرق در معاشقه ‌است و جایی که عروسک نذری خود را به هدیه نزد کودکان سرطانی می‌برد تا موجب شادمانی آنها شود، و هم آنجا که از معبودش جواب خود را برای گرفتنی معجزه در صحنه‌ای که حرکت دوباره او را در بیمارستان هنگام حمل ظرف غذا می‌بینیم،دریافت می‌کند.کاوه چون "پشمینه‌پوشی تندخو" با روحی لطیف و هنرمند،او که خالی خانه‌اش را به روال عاشقان و با حرفها و فکرهای شیرینش به معشوق پر از هوای عشق می‌کند و در والسی رمانتیک با معشوق این خالی را پر از همه چیز می‌گرداند(موسیقی چه زیبا به یاری فیلم آمده)،او که در نگارگریهایش درخت و برگ و بر همیشه حضوری پررنگ دارند که عاشق هم چون درختی است رو به خورشید معرفت ؛ ولی به قول مولانا چون" عاشقی در خشم شده از یار خود معشوق‌وار" از آبان ،از مبدأ هستی می‌خواهد تا به او نشانی دهد از اینکه چرا باید در راه عشق " سرها بریده بیند بی‌جرم و بی جنایت"؟(2).چرای او خود حجابی است که در راهش قرار گرفته و چون خود از میان برنخیزد آفتاب معرفت عشق بر او نمی‌تابد.  هم دراین وانهادگی "کاوه" معشوق خود را تنها نمی‌گذارد و برای همین است که او هم به پردیسی نایل می‌شود که مولف کار مابه‌ازای آن را در بهشت سرزمین ایران در شمال و به طور مشخص‌تر در باغ‌های کندلوس نشانمان می‌دهد ، آنجایی که سه دوست قدیمی با پای چوبین استدلالیان به دنبال این معرفتند که "این عشق مگر چیست؟"، که سخت بی‌تمکین بودن آن درحرفهای آنان متبلور است.

معادل عشق و شاید خود عاشقان را که اکنون در باغی بهشتی ، وارسته و رها از مظاهر دنیوی  زندگی می‌کنند را ، سه دوست جستجوگر بعد از پا ماندشان در گل،پنجر شدن ماشینشان بدون آنکه وسیله‌ای داشته باشند برای رفع آن، در اواخر فیلم می‌یابند.آنجا که به سراغ صاحب باغی می‌روند تا کمکشان کند و آنها با زندگی روبرو می‌شوند که به زندگی حال و آینده آبان و کاوه بسیار شبیه است!آنجا آخرین ایستگاهی است که دوستان به دور هم از حرفهایی می‌گویند و می‌شنوند که معادلش را در گفتگوهای بین آبان و سید کندلوسی در بیمارستان می‌شنویم.جایی که هنرمند سابق و ثرومند کنونی از مظاهر پیشرفت تهران مثل اتوبان و برج و ...زندگی مادی – مردگی حقیقی -  می‌گوید و در جواب از راه‌یافتگان و صاحبان باغ از رود و زیبایی و حیات حقیقی می‌شنود.سرآخر هم آن ثروت‌اندوز را می‌بینیم که از قافله عقب افتاده،سرگشته و مستاصل،خونین بالین به روی تختی جان می‌دهد. حضور همه این ایماژها در این فیلم نشان از انتخاب‌های ما انسانها و تقابل‌شان دارد : ثروت‌اندوزی و ساده‌زیستی ، مادیات‌پرستی و عشق‌پرستی و بالاخره سرگشتگی و حیرانی در "سردی زمستان چو زاغ ،محروم ز بلبل و گلستان و باغ" در مقابل دیدن معجزه‌ی عاشقی  و رسیدن به وصال دو معشوق که " چو سوسن و گل از خود بیرونند و چون آب روان روند از باغ به باغ".‌(3)

---------------------------------------------------------

1-    ژان کریستف،رومن رولان،م‌.ا.به‌آذین،ج2،ص306.

2-    غزلیات حافظ.

3-    غزلیات مولانا.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
چند می‌گیری گریه می‌کنی؟
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥  

"چند می‌گیری گریه کنی؟" فیلم وداع است و بعد سپاس.وداع از ستاره سرگرمی سینما  مرحوم "منوچهر نوذری" و سپاس از لشگر "هنروران"در همه دوران تاریخ  سینمای ایران.ترکیب این دو: "وداع" و "سپاس" را  در سکانس آغازین فیلم شاهد هستیم،حضور در قطعه هنرمندان و تصویری از تک قبری:مرحوم "روح‌الله امامی"تدوینگر خوب سالهای گذشته سینما و سپس حرکت دوربین و نشان دادن همه این قطعه که هنرمندان بسیاری از سینما در آن خفته‌اند. هر دو باری که این فیلم را دیدم،یکبار در جشنواره فیلم فجر و دیگری در اکران عمومی این روزها، با دیدن چهره "منوچهرنوذری" پیامی را از او دریافت کردم و آن هم پیام وداعش است با جماعتی که با آنها نفس کشید و با آنها به اوج رسید و بعدها در همان اوج سر به بالین مرگ گذارد و در دستان پرشور همانها تا خانه آخرت بدرقه شد.داستان فیلم هم : حکایت مرد ثروتمند تنهایی که می‌خواهد برگزاری مراسم تدفینش را قبل از مردن به عینه ببیند گویی برای او نوشته شده است! اما خداحافظی نوذری در این فیلم  چون همیشه ، در همان حال و هوای زندگیش و مردمی بودنش است و همان رازهای جذابیت را در این آخرین حضور هم حفظ کرده است.چهره مهربان،آهستگی حرکتش،صدای همیشه گرم و نافذش،صداقتش در گفتار و رفتار همچون آثار دیگرش دراین فیلم هم جلوه دارد،گرچه او همه اینها را باید با رنج و محنت بسیار جسمی که داشت بازی می‌کرده،ولی بازی او توام با همان حس وداع رنگ و بویی دیگر را رقم زده است.نگاه‌های زیرکانه و هوشیارانه به جماعتی که فکر سرکیسه‌کردن او هستند،لبخندهای او به دختری فقیر و مستاصل که همیشه چشمانی گریان دارد، سر بر بالین گذاردن جوان غشی که غم نان باعث شده تا با بنگاه غم اشکبوس همکاری کند،تهیه سور و سات عروسی دو جوان و نشان دادن معرفتش به دزدی که بی‌معرفتی کرده و ... همه المانهایی نزدیک به شخصیت واقعی و محبوب او بوده است. علاوه بر این فضای فیلم،فضایی است شوخ که به نظر می‌آید بیشتر صحنه‌ها "نوذری"وار است تا "احمدلو"یی و شاید اگر مرحوم نوذری حس و حال جوانتری داشت،فیلم به شکل دیگری درمی‌آمد،اما احمدلو در همین حد هم توانسته تماشاگران را همراه خود در این ملودرام داشته باشد و سر و گردنی از خیلی از کارگردانهای جوان این دوران بالاتر باشد.ضمن اینکه سرنوشت او به اینگونه رقم خورد که در اولین فیلمش – فیلمی که به اجبار روزگار و مناسبتهای فیلمسازی در این دیار کارگردانی کرده تا سکوی پرشی باشد برای فیلم بعدی و شخصی‌اش به نام "اگه میتونی منو بکش" - به آخرین بازی مردی برسد که محبوب خاص و عام بود و برای او کلاس درسی به وسعت تجربه هنرمندی چون نوذری.

کارگردان این فیلم ، هنروران(سیاهی‌لشگرها) را با نوعی "سپاس" از گذشته کاریشان، شریک غم و شادی فیلم می‌کند. طرفه اینکه غیر از چند بازیگر حرفه‌ای که در فیلم حضور دارند،بقیه یا از هنروران فیلمفارسی هستند که این سالها کمتر تهیه‌کننده یا کارگردانی سراغی از آنها گرفته و یا تازه‌‌واردانی که مسحور جادوی سینمای حرفه‌ای شده‌اند.هنروران،در این سالها،اغلب در کنج عزلت، خاطرات دیرین و تلخ و شیرین از فیلمفارسی‌هایی را مرور می‌کنند که شاید بی‌حضور آنها رنگی نداشت، و هنوز هم در قهوه‌خانه‌ای در ارباب‌جمشید تهران دور هم جمع می‌شوند و از معشوق داد سخن می‌دهند.البته حضور اینها بدون کمک و یاری "محمدولی احمدلو"مدیر تدارکات فیلم و پدر فیلمساز که سالیانی دراز در این فضا حضور داشته و از نزدیک با مرارتهای این جماعت آشنا بوده،به نظر میسر نمی‌آمد.برای همین است که وقتی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم به حمید لولایی در این فیلم و دیپلم افتخار جشنواره بیست و چهارم فیلم فجر به پسرش اهدا می‌شود، او در هر دوبار شادمان و اشک در چشم به روی سن می‌آید و در نهایت خرسندی از هیات داوران سپاسگزار است که فیلم را خوب دیده‌اند.فیلمی که به نظر ثمره تلاش پدری است که پسرش را از کودکی به سینمای ایران معرفی کرد و بازیهای شیرین و به یادماندنی از او در سه فیلم از مسعود کیمیایی یعنی :" دندان مار"،"گروهبان" و "سرب" به یادگار گذاشت و عکس و چهره‌اش را در اتاق سینمای کودکان و نوجوانان در موزه سینمای ایران ماندگار کرد.امید که او بتواند در سینمای مورد علاقه‌ و متفاوت با این حال و هوا هم به همان میزان،کارگردانی موفق باشد.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
آتش بس به معنی پایان جنگ نیست.
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥  

رواج کتب روانشناسی عملی و فروش خوب آنها در میان دیگر کتابهای خاک‌خورده در پشت ویترینها و خواندن آنها بیشتر توسط نسل جوان و شور و حالی که بعضا اینگونه کتابها در اعتماد به نفس بیشتر و جستجوی راه‌حلهای بهتر برای یک مسئله،ایجاد کرده است؛می‌تواند دستمایه‌ی خوبی باشد برای فیلمنامه‌ای متکی به اینگونه افکار.مایه اصلی فیلم «آتش بس» بررسی اختلاف یک زوج به ظاهر روشنفکر در قالب طنز است،ضمن اینکه خانم میلانی طی آن به نقد رفتارمردسالارانه جامعه ما پرداخته است و راه حل روایی فیلم هم متکی به کتابی است که در تیتراژ اول فیلم به آن اشاره می‌شود: «شفای کودک درون» اثر لوسیا کاپاچیونه ترجمه گیتی خوشدل.

حرفهای زن‌مدارانه‌ای که میلانی – به غیر از " دیگه چه خبر؟" که به عنوان تجربه اول شکلی دیگر از حمایت را در بر داشت – در تمام فیلم‌های قبلی به آن تکیه دارد،بازتولیدش را در آتش‌بس می‌بینیم.اینبار حتی دست‌انداختن افکار فمنیستی را هم به نوعی مشاهده می‌کنیم که تجلی ‌آن در مادر یوسف(محبوبه بیات) است در جاهایی که از عروس گلش! حمایت می‌کند و پسر و شوهرش را منکوب و محکوم.یوسف هم در جایی به سایه می‌گوید که مادرش افکار فمنیستی دارد و نمی‌تواند قاضی خوبی برای زندگیشان باشد.رفتار غیرت‌مآبانه یوسف،در اغلب مردان ایرانی به اشکال مختلف متجلی است و افکاری که در نزد فمنیستها،نه به اختلاف بین فرهنگ شرق و غرب برمی‌گردد،بلکه همه تقصیرها بر گردن شکل پدرسالارانه زندگی در طول تاریخ ایران می‌افتد،که اختلاف بین سنت‌ و مدرنیته نیز می‌تواند نوع دیگری از شکل قضیه باشد.اما چیزی که نمی‌توان منکر آن شد،استحکام بنیان خانواده،سرآخر منجر به استحکام در بافت‌های مختلف اجتماعی می‌شود،چیزی که میلانی هم به آن اعتقاد دارد وگرنه این فیلم شکل نمی‌گرفت.شکل متضاد این استحکام در دوست و رفیق طلاق‌باز! یوسف متجلی است،که البته میلانی او را به عنوان نماینده مردان لاابالی و سوءاستفاده کننده از زنان و دختران در فیلم گنجانده است که با استفاده از موقعیت مرد بودن خود فکر می‌کنند هر کاری از دستشان برمی‌آید و به قرینه و با کنتراستی پرمایه دوست سایه را می‌بینیم که او هم مخالف مردان است و در این میان حتی فردی مخنّث را در مطب مشاور یا روانشناس فیلم می‌یابیم که بین مرد و زن بودن سرگردان است و نمی‌داند این است یا آن؛نکته‌ای که شاید خیلی از کسانی که خود را مردکامل یا زن‌کامل می‌پندارند به شکل رقیق‌تر شاملش ‌شوند!آتش بس

بازی‌های روان بازیگران فیلم،فیلمبرادری خوب،و فیلمنامه جا افتاده و قدری طولانی خانم میلانی همراه با کارگردانی همه این عوامل،فیلمی مفرح و در عین حال جسورانه را به تماشاگری عرضه می‌کند که معمولا اهل مطالعه نیست و یا اگر تن به مطالعه اینگونه کتابها بدهد،از اینگونه کتب و یا مشاوره‌های روانکاوی برای حل معضلات زندگی خود استفاده نمی‌کند و همانطور که مولف فیلم هم نشان داده اغلب افرادی دور و بر زوج‌های جوان را گرفته‌اند،به عنوان راهنما و دلسوز!، که دوستان قدیمی‌اند  با افکاری منفی و یا پدر و مادرانی با خاطرات کتک‌زنی و عقده‌های روانی ژرف در گذشته و حال که نه‌تنها نمی‌توانند مشکلی را حل کنند،بلکه ستیزها و کمشکها را پرشمارتر کرده و به آن دامن می‌زنند.تمهیدی که اینبار میلانی برای بیان افکار خود برگزیده،طنز ظریفی است که تماشاگر را عبوس و لجوج از سینما به خانه نمی‌فرستد،بلکه شاید  فکری نو و تجدید در افکار و رفتار را به او ارمغان می‌دهد.ارمغانی که بر پایه سالیان تجربه کارگردانی است که سعی دارد برای مردان این روزگار جا بیاندازد که دوران سالاری آنها به پایان رسیده و زنان نیز همچون آنان حق انتخاب دارند و حق نفس کشیدن و زندگی کردن در شان و منزلت خود.کاری صعب،که کاری کارستان است.اوج زیبایی این تقابل فکری به نظر نگارنده در جایی است که سایه با میکروفنی به روانکاو مراجعه کرده که یوسف در جایی دیگر گفتگوی آن دو را میشنود و ترجمه غیرت و محتاط بودن و... در نظر زن امروز و مرد باغیرت را از زبان هر دو آنها و دور از هم،درمونتاژی موازی،می‌شنویم.پایان بردن این نوشته کوتاه بدون اشاره به پایان خوب فیلم بی‌انصافی است.به نظر می‌رسد در پایان جایی که سایه و یوسف دوران جدایی ده روزه و تحت تعلیم دکتر را گذرانده‌اند و بالاخره با کودک درون و یا همان جنبه احساسی و یا نیمه دیگر مغز خود آشنا شده‌اند؛باز اختلافها بروز می‌کند – با اینکه یوسف اشاره دارد که شوخی است – ولی بازهم در اینکه چه کسی پیشنهاد این شوخی را داده نیز کشمکش ایجاد میشود و...تذکر ظریف مولف کار به این نکته که  به این زودی‌ها نباید توقع داشت اختلافها به فراموشی سپرده شود و کارکرد این کتاب و یا مشاوره نیز تا جایی است که انسانها به آن باور درونی برسند و «آتش بس» به معنی پایان جنگ نیست.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
دنیایی شیرین
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥  

بی تردید دنیای فیلمهای برومند ، دنیایی شیرین است:دنیایی که در آن شمسی کارگاه است،پیر پسری هنوز وابسته به پدر و مادر ازدواج نکرده است و بختی خوش در کنار گوشش است ، وحیدش انرژی اتمی می خواند و در هتل کار میکند،موشهایی که با دلیری تمام به جنگ گربه ها میروند!،جوجه هایی که تلفنی کمک میطلبند و... مربای شیرینی که مایه همه دردسرهای یک فیلم میشود.وقتی پنج شش سال پیش در خبرها آمد که خانم برومند قصد ساخت فیلمی بر اساس داستان بلند " پوستر فیلم مربای شیرین " مرادی کرمانی را دارد،من که این داستان را خوانده بودم و اندیشه های ظریف نویسنده جهانی کودکان بر دلم سخت نشسته بود،بسیارخوشحال شدم و دانستم که کار با ظرافتهای خاص برومند،کاری درخور توجه خواهد بود،اتفاقی که به نظرم در فیلم تاحدودی افتاده است.اما چرا تا حدودی؟

اینبار فیلمنامه نویسی کار نوشتن متن فیلم برومند را به عهده گرفته است که اکثر فیلمهایی با سناریوی او موفق از آب درآمده اند : فرهاد توحیدی . او به داستان بلند مرادی کرمانی صحنه ها و ماجراهای فرعی را افزوده تا دریبایم مدیوم سینما از کتاب متفاوت است . بدون اینکه قصد ارزش گذاری و مقایسه ارزشی فیلم و داستان را داشته باشم؛بعد از دیدن فیلم ، آنکه مثل من ، داستان مرادی کرمانی را خوانده باشد از اینکه اینگونه پایانی عقیم در مقایسه با اصل داستان شکل گرفته است متعجب خواهد بود . با نگاهی دوباره به رمان و فیلم دریافتم که این دو گویی بر دو بن اندیشه متفاوت و در عین حال نزدیک انگشت گذاشته اند. فیلمساز و فیلمنامه نویس بر اینکه : چگونه مشکلی میتواند بدون توجه به اساس آن همچنان معضل باقی بماند و با هیچ ماله کشیدن هم نتوان صورت زشت قضیه را پوشاند،انگشت اشاره گذاشته اند و دیگری در داستان بلند مرادی کرمانی اینکه: هر معضلی ریشه ای دارد و ریشه این معضل نیز برمیگردد در ناهنجاری رفتاری که از سوی دانش آموزی به پدر منتقل شده و او نیز آن ناهنجاری را به درهای شیشه مربا و کج کاری در قالب بندی و در نتیجه بازنشدن درهای مربای شیرین انتقال داده است.گرچه در آخر داستان فیلم نیز اشاره ای گذرا به اصل ماجرا میشود ولی ناکافی : اینکه پدر یکی از دوستان شخصیت اصلی فیلم یعنی پورزند که پیگیر ماجرا بوده است ،قالب را در خط تولید کارخانه کج گذاشته وباعث این همه مشکلات شده است، و رئیس کارخانه (شریفی نیا) را هم به فکر وامیدارد،ولی اگر مثل اطرافیان من در سینما رمان را نخوانده باشی به طور یقین درنمی یابی که چرا این دیالوگها رد و بدل شد . آخر فیلم،راه حلی که رئیس کارخانه یافته یعنی بستن پارچه به دور شیشه های مربا برای ضرر نخوردن به سرمایه های ملی،روشنگری!نسل جوان را – بگیریم پورزند و بر و بچه های دور و برش و حتی نمکی با نمک فیلم – بی ثمر جلوه میدهد و فیلمنامه نویس قصد دارد بگوید،اینجور که از سکانسهای آخر به دست می آید، که این بزرگان یا رئیس کارخانه یا ... اگر ریشه هر معضلی را هم بجویی و بیابی  و راه حل پیش پایشان بگذاری بازهم در همان جهالت خویش غوطه ورند و فقط به سود بیشتر و تکیه بر عقلانیت خویش کفایت میکنند.خب این راه را از رمان مرادی کرمانی که گوشزدی هم هست به مخاطبانش یعنی نوجوانان خواننده رمان ، جدا میکند و نصیحت ضمنی او به نوجوانان که با خواندن درس و مشق و ایجاد نکردن باری اضافی بر بارهای دیگر زندگی بر دوش پدر و مادر،بگذارید آنها برای تامین آتیه شما با خیالی راحتتر کار کنند؛جدا کرده و به وادی دیگر می اندازد.مرادی به بچه ها میگوید،کار کردن هم اعصابی راحت میخواهد وگرنه ممکن است رفتار نادرست شما باعث سلسله وقایعی شود که جامعه ای را بهم بریزد . این داستان بلند مثل مینیاتوری زیبا حرفی عمیق انسان شناسنه را که "نجات یک انسان نجات یک جامعه است" را به ظرافت تمام برگزار میکند.حرفی که توحیدی و برومند به نظر نگارنده،با پایانی ناخوشایند،ناگفته باقی گذاشته اند.در طول فیلم منتظر بودم تا ارجاعی هر چند کوتاه به زندگی دوست پورزند که پدرش در کارخانه کار میکرد داده شود و از روابط او با خودش با فرزندان و زندگیش صحنه- ای ببینم،حتی تک سکانسی میتوانست با قفل شدن به آخر داستان و دیالوگهای کوتاه آنجا،حرف نویسنده را هم جا دهد،چیزی که در شکل فعلی فیلم متاسفانه اتفاق نیافتاده است. ولی چرا حرف نویسنده بر حرف کارگردان و فیلمساز ارجحیت دارد؟ به نظرم به دلایل مختلف اما دم دستترین دلیل اینکه نصیحت نویسنده مناسبتر است برای سن نوجوانی که فیلم را می بیند و او بر اثر تجربه دریافته که حرفهای خیلی گنده را نمیتوان به نوجوانان بدون ظرافتی پدرانه قبولاند که شاهد این ادعا مجموعه داستانهای دیگرش خصوصا داستانهای مجید است که در اکثر آنها نصیحت اخلاقی با ظرافت بیان شده است.ضمن اینکه باید اذعان کرد که صور فرعی داستان مرادی، به خوبی در فیلم جا افتاده است.صوری مثل پیگیر بودن،کوتاه نیامدن در برابر حرف حقی که میزنیم،مایوس نشدن از پیگیری یک ماجرا،جدال بین حق و باطل(که صورت نچندان جذابش را در صحنه بچه ها و معلمشان میبینیم) و کوته فکر بودن جماعت بورژوا و کاسبکار و خاله زنک (بازی خوب ژاله صامتی در نقش همسایه و نماینده این قشر اخیر،درخور توجه است).

همچنین تاکید توحیدی- برومند بر تبلیغات دورغین محصولات تولیدی کارخانه جات و شکل طنز آن خصوصا در تلویزیون،در صحنه ها و ماجراهای فیلم بروز آشکار دارد.در سکانسی مادر پورزند(لیلا حاتمی) در حال نصیحت پسر است که به کارهای مدرسه اش برسد که در حال تماشای تلویزیون است.تبلیغات زیرنویس تلویزیون- ظاهرا همان مربای شیرین -  نیمی از صفحه را پرکرده و در بالا نیمه ای از یک سریال دیده میشود! و اهدای جایزه به ضعیف ترین فرد در میان قویترین مردان ایران به خاطر بازکردن در شیشه مربا که دروغین بودن آن آشکار است.مسخره کردن مجری الکی خوش تلویزیون صاحب صندوق قرض الحسنه ورشکسته!،در قالب بازیگری توانا مثل ارژنگ امیرفضلی (راستی ارژنگ کجاست؟) و در همینجا همراهی رسانه سیما با تبلیغات دروغین به خاطر درآمد بیشتر و سرآخر رپرتاژ تهیه کردن از کسی که به دروغ بودن این تبلیغات اشاره میکند و سرمایه های ملی را در خطر میبیند، همه در القای این فکر که رسانه ای مثل تلویزیون فقط دنبال منافع است نه حقایق .

از فیلم در میابی که توحیدی و برومند سعی در روشن کردن  این قضیه داشته اند که سرمایه های ملی با کمترین دلسوزی به باد هوا میرود،بدون آنکه کسی به فکر جلوگیری از این اتلاف سرمایه ها بیافتد و آنکه حرف پورزند را میفهمد،بگوییم توحیدی و برومند را،و بالاخره شاکی خصوصی کارخانه مرباسازی میشود،«نمکی» است که طرز حرف زدن و حرکات دست و صورتش استادی خانم برومند در بازیگیری از یک نابازیگر را به رخ بسیاری دیگر میکشد که از بازیگران حرفه ای نیز نمیتوانند بازی خاص فیلمشان را دربیاورند.صحنه نفس اماره و لوامه با طنز ظریف و دلنشنینش در واقع اوج همکاری فیلمنامه نویس و کارگردان است تا دریابیم که اینها مکمل و همدل بوده اند.لحظه ای فکر کنیم که این صحنه بدون کارگردانی  برومند و بازی نابازیگرش به چه شعار کسل کننده ای تبدیل میشد. و یا کلیپهایی که در کل کار جاری هستند،به خصوص کلیپ اول که تعمیم این معضل تمثیلی است  در میان معضلات دیگر شهر و کشورمان مثل : مسکن،حمل و نقل شهری،صف ها،ترافیک و ... به خوبی در فیلم نشسته اند و کسالتی را که گاه بر اثر کش دادن بعضی از صحنه ها به وجود می آید را با ریتم و موسیقی خود- موسیقی خوب سید بهنام ابطحی وحضور موسیقی شناس خوب این سالها جهانسوز فولادی در نقش پیرمرد آس و پاس ویلون زن - جبران میکرد.

در مجموعه اسامی که در تیتراژ آغازین فیلم دیده میشوند،غیر از بازیگران حرفه ای و خوب فیلم و...،حضور کیانوش و داریوش عیاری یکی به عنوان تدوینگر و دیگری به عنوان مدیر فیلمبرداری از بقیه هیجان انگیزتر است.دو برادری که یکی به عنوان فیلمسازی برجسته و صاحب سبک مطرح است – لحظاتی از فیلم یاد شاخ گاو او میافتادم – و دیگری فیلمبرداری که سادگی را مایه ی اغلب کارهای خوبش قرار داده است مثل : شاخ گاو،روزباشکوه،دختری با کفشهای کتانی،مدرسه پیرمردها و.... در این فیلم حضور این دو به طور نامحسوس ! آشکار است.

       خواه ناخواه،مربای شیرین سمبلی است از معضلات هر روزه ما که به نوعی در اطرافمان پرسه میزنند.گرچه،همانطور که گفته شد،فیلم در حیطه کار کودکان و نوجوانان،حرفی بزرگسالانه دارد،ولی به نظر همه راضی از وقتی که پای فیلم گذاشته از سینما خارج میشوند.این بار اما حرفی اساسی را برومند،مثل دارویی تلخ که با شیرینی به کام میریزیم،به ما عرضه میکند.نمیدانم علت دیر اکران شدن فیلم چیست،ورشکستگی وراهنر یا ... ،اما به نظر می آید که گفته اصلی فیلمساز در این قضیه بی تاثیر نبوده است.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
دیداری از موزه سینما(۲)
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥  

تالار سینمایی دیگر این کاخ موزه زیبا، پر است از خاطره و یادها و یادگارها و عکس‌ها.در این میان یادگارهای ساموئل خاچیکیان اعم از عینک و خودنویس و دستنوشته ها و عکسهای یادگاری قدیمی او در جعبه ی شیشه ای نمایان است.عکس کارگردانها(رژیسورها)،بازیگران،پوسترهای تبلیغی فیلمهای قدیم و جدید،عکسهای بزرگی از فیلمها،عکسهای کوچک از فیلمهای این سالیان،دست اندرکاران و کمک یاران سینما.در قسمت عکسهای کارگردانها، دیدن عکس جوانی و میانسالی سینماگرانی که اکنون مویی سفید کرده- اند،جالب توجه بود.مثل استاد بیضایی،کیمیایی وناصرتقوایی وامیرنادری، داریوش مهرجویی ،خسرو سینایی،علی حاتمی و... شیرین عکس بهمن فرمان آرا بود،درست  بالای سر ابراهیم گلستان.یاد فیلم یک بوس کوچولو(1384،بهمن فرمان آرا) افتادم و اتفاقاتی که بعد از نمایش این فیلم و ماجراهای پیش آمده صورت گرفت.در میان عکس های دست اندرکاران سینما عکس سعید مطلبی من را یاد سینا مطلبی انداخت و ماجراهای پیش آمده برای او. آیدین آغداشلو نیز در این میان از بالای همه عکسها نظاره گر است.پوستر فیلم پستچی(1350،داریوش مهرجویی) کار استاد مرتضی ممیز،بیل بورد فیلم شازده احتجاب (1353بهمن فرمن آرا)کار فرشید مثقالی و همچنین آرامش در حضور دیگران(1349،ناصرتقوایی) و حاجی واشنگتن(1360،علی حاتمی)این تالار را جلوه دیگری داده است.طراحان لباس و صحنه و گریم نیز در این سالن حضور داشتند.نمونه قالبگیری شده از صورت علیرضا خمسه و جمشید مشایخی در قاب شیشه ای بخش گریم در کنار عکس از گریمها و گریمورها یادی از این جادوگران صحنه سینما دارد.لباس یزدگرد سوم ،نمونه بازسازی شده آن،یادگار از فیلم مرگ یزدگرد (1360،بهرام بیضایی) و همچنین چند لباس دیگر که به جا مانده از فیلمهای دور و نزدیک بودند،همراه با طرحهایی که به روی کاغذ از این لباسها کشیده شده اند،در وسط سالن جا خوش کرده اند.در قاب شیشه ای دیگری یاد فیلمساز بزرگ ایران سهراب شهید ثالث (1377-1322) با عکسهایی از کودکی او و یادگارهای ماندگار او،دستنوشه هایش در ایران و آلمان و فیلمنامه های صحافی شده اش و عکسهایی از فیلمهای معروف او مثل یک اتفاق ساده(1352)،طبیعت بیجان (1354)و... یادی از این فیلمساز فقید ایرانی دارد. عکس بزرگ بازیگران سینمای ایران گوشه ی دیگری از این تالار را مزین کرده است.یاد وخاطره فیلمهای بهروز وثوقی،ناصرملک مطیعی،پرویز فنی زاده وجمشید مشایخی وعزت الله انتظامی وبسیاری دیگر از بازیگران خوب ایرانی در این قابها زنده میشدند و از عکسی به عکسی دیگر تصاویر متحرک آنها جلوه گر و نمایان است. تندیس بازیگر خوب ایرانی یعنی علی نصیریان در کنار این قابهای متحرک و همیشه زنده،نشان از ماندگاری بازیهای زیبای او در فیلمهای خوب ایرانی همچون گاو(1348،داریوش مهرجویی)،آقای هالو (1349،داریوش مهرجویی)، پستچی (1350،داریوش مهرجویی)،ستارخان(1351،علی حاتمی)،جایزه(1361،علیرضا داودنژاد) ،کفشهای میرزا نوروز (1364،محمد متوسلانی)، دزد و نویسنده (1364،کاظم معصومی)،  ناخدا خورشید(1365،ناصرتقوایی)،بوی پیراهن یوسف(1374،ابراهیم حاتمی کیا) و... آخرین بازی که از او دیده ام در نقش خان بختیاری در فیلم زاگرس (1384،محمدعلی نجفی) است. به نظرم وصیتنامه مجید محسنی خواندنی ترین نوشته ی این تالار است.

در تالار بعدی قاب بزرگی است که در آن عکس های پرسنلی و کوچک شماری از یاوران سینمای ایران در قبل از 1360 وجود داشت.عکس کوچک خیلی ها در آن میان آشنای این سالها هستند.در گوشه ای از این تالار 10 عکس از مادران سینمای ایران به دیوار نصب شده بود:نادره،رقیه چهره آزاد،آنیک شفرازیان،فرخ لقا هوشمند،ایران دفتری،عصمت صفوی کسانی هستند که در خاطرم مانده اند. در گوشه ای از این تالار فعالیتهای مطبوعاتی این سالها در سینمای ایران جلوه گر است و عکس منتقدان معروف سالهای قبل از انقلاب و در راس آنها دکتر هوشنگ کاووسی.وبعد نمونه ی دستخطها و مجلاتی که در سالهای سینمایی ایران مایه و پایه نگاه جدی تر به این هنر شده اند و همچنین جلد مجلاتی که در سالهای دور و نزدیک چاپ شده اند تا همه چیز را در باره ی همه سینما بدانیم مثل ستاره سینما،فیلم،دنیای تصویر،گزارش فیلم و...

یادگارها و جوایز عباس کیارستمی در این تالار بیشترین جلوه را دارد.عکس بزرگ او در هنگام کارگردانی فیلم مسافر(1353) و همچنین عکس او هنگام گفتگو با بزرگ سینمای جهان آکیراکوروساوا ( گفتگویی که در مجله فیلم چاپ شده است) همراه با تابلوهای زیبای اهدایی کوروساوا ، که طرحهایی از فیلم آشوب اوست ، همراه با نخل طلای کن که به خاطر فیلم طعم گیلاس (1376) به او تعلق گرفته است ،همراه با جوایز و تشویقهای کیارستمی در این تالار جای دارد.گوشه ای از صدها جایزه ای که به فیلمهای ایرانی تعلق گرفته ،در این تالار به نمایش درآمده است،که در این میان شکل و شمایل جایزه ای که به فیلم کمدی کفشهای میرزا نوروز(محمد متوسلانی،1364) داده شده از همه جالبتر است. بعید میدانم دیدن هر سه مدل جایزه ی جشنواره ونیز یعنی پلنگ برنزی،پلنگ نقره ای و پلنگ طلایی در کنار هم در موزه ای در جهان امکان پذیر باشد!این پلنگها در قابهای شیشه ای پراکنده بودند.از جمله پلنگ طلایی به خاطر فیلم آینه جعفر پناهی که در قاب شیشه ای مجموع جوایز او که به فیلمهایش تعلق گرفته و به موزه اهداء کرده،نمایان است. جوایز خانواده مخملباف هم سومین مجموعه جوایزی است که یکجا جمع گردیده.مدال افتخار مخملباف به خاطر نگارش رمان باغ بلور و مجموعه کارهای سینمایی او و همچنین جایزه ای که به حنا مخملباف به عنوان جوانترین کارگردان به او اهداء شده ،بیشترین جلوه را در این قاب شیشه ای دارد.

گوشه ای از این سالن هم اختصاص به عکسهایی از فیلمهای مستند ایرانی دارد که سالیانی پیش ساخته شده است و در آرشیو فیلمخانه ملی ایران وجود دارد.از جمله این فیلمها میتوان به حماسه روستا زاده گرگانی یا اون شب که بارون اومد(1347،کامران شیردل) پرندگان مهاجر(بهرام ری پور) و  خانه سیاه است (1341،فروغ فرخزاد،ابراهیم گلستان) اشاره کرد.آخرین جلوه این تالار عکس مسئولین سینمایی کشور- صد البته بعد از انقلاب – و معاونت سینمایی آن است.در راس آنها مهدی کلهر و در آخر جعفری جلوه و همچنین عکس مسئولین موزه سینما که آخر از همه عکس استاد عزت الله انتظامی نصب شده است.

پله هایی که به طبقه پایین این کاخ موزه منتهی میشود من را با چهار سالن مجزا مواجه میکند.اولی سینمای جنگ است که با چیدمانی جنگی یاد و خاطره فیلمسازان با موضوع جنگ را پاس داشته است. عکس کارگردانهای فیلمهای جنگی وعکس جوانی  ابراهیم حاتمی- کیا در این میان جالب تر از بقیه است.سینمای کودک و نوجوان نیز در اتاقی جا گرفته که یادگارهای این سینما به نمایش گذاشته شده است.ازجمله عروسکها و بخشی از دکورهای فیلمهای کلاه قرمزی و پسر خاله (1373،ایرج طهماسب)،گلنار(1367،کامبوزیا پرتوی)،قصه های بازار(1373،عبدالله علیمراد) و عکس بزرگی از ناصرملک مطعیی در فیلمی که بازیگر شیرین و کودک آن سالها در آن نقش آفرینی کرده است (نامش یادم رفت) . عکس کارگردانها و بازیگران سینمای کودک نیز در همین اتاق وجود دارد.بیشتر جلوه بازیگران کودک سالهای قبل از انقلاب در دو عکس است یکی لیلا فروهر و دیگر فائقه آتشین (گوگوش) اما از بازیگران خردسال و نوجوان این سالها میتوان از: مهدی اسدی (بهار، گال،شیرک،مردناتمام،یک داستان واقعی،دان)،امید آهنگری(علی کوچولوی تلویزیون و...)،بابک احمدپور(خانه دوست کجاست؟ و...)،شاهد احمدلو(سرب،دندان مار،گروهبان و...)و مهدی باقربیگی(مجموعه قصه های مجید و...) نام برد.

اما اتاق متصل دیگر،جایگاه صداهای ماندگار و آهنگسازان فیلم است.تجهییزات دوبله ، فیلمی از جری لوئیس که در حال پخش است و عکس محمدعلی زرندی،خسرو خسروشاهی،ناصر طهماسب،منوچهرنوذری،عزت الله مقبلی،ژاله کاظمی،رفعت هاشم پور،منوچهراسماعیلی، چنگیزجلیلوند،جلال مقامی و...همه صداهایی را برایم زنده میکنند که شاید بدون حضور آنها دیدن بسیاری از فیلمهایی که به خاطره ای شیرین تبدیل شده است،امکانپذیر نبود.در سوی دیگر عکس آهنگسازان خوب فیلمهای ایرانی است:واروژان (سلطان صاحبقران،طلاق و...)اسفندیارمنفردزاده(عموسیبیلو(بهرام بیضایی)،قیصر،طوقی،داش آکل،خداحافظ رفیق،و...) فریدون شهبازیان (شیرسنگی،سکه و...)از قدیمی ترها و روشن روان و علیقلی و مجید انتظامی و ناصر چشم آذر از جدیدترها در کنار همدیگر جا گرفته اند.

سالن تلاش ارامنه در سینمای ایران ، سالن بزرگی است که دور تا دور آن عکس دست- اندرکاران ارمنی سینمای ایران جلوه دارند.در اینجا عکسهایی از آوانس اوگانیانس،اولین کارگردان ایرانی ، واروژان آهنگساز خوب ایرانی،واروژ کریم مسیحی(پرده آخر،1369) کارگردان و دستار کارگردان ایرانی و ... سر آخر عکسی از ماهایا پطروسیان (پرده آخر، هنرپیشه،ناصرالدین شاه آکتورسینما و...) بازیگر خوب این سالهای سینمای ایران.در وسط سالن هم یادگارهای این تلاشگران به نمایش گذاشته شده است.

سرآخر به اتاقی پا میگذارم که دفتر نظرات و پیشنهادات گذاشته شده است : « برای من که عاشق سینما هستم دیدن این موزه با یادگارهایی که عباس کیارستی و مخملباف و... از بزرگ و کوچک باقی گذاشته اند ،بسیار هیجان انگیز است.این موزه جلوه ای است از تلاشی که طی صد سال برای ماندگاری این هنر در ایران صورت گرفته است.احترام و سپاس از عزت الله انتظامی که حامی و تلاشگر این گنجینه ی ملی است ، همیشه و همه جا ماندگارباد.»


 
دیداری از موزه سینما_ یک
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥  

موزه سینما

موزه سینمای ایران واقع در عمارتی زیبا در شمال تهران در خیابان ولیعصر محل باغ فردوس است.این مکان زیبا در گذشته کاخ و تفرجگاه  محمد شاه قاجار،گاهی سفارتخانه- ای،بعدها محل هدایت جشنهای دو هزار و پانصدساله و بعد از انقلاب محل آموزش فیلمسازی به علاقه مندان و اکنون گوشه ای از گنجینه ارزشمند تاریخ فیلمسازی در ایران است.

موزه با پرده های نمایشی که سالیان سال در هر کوی و برزن ایران، همراه با نقل نقالان نمایشگر واقعه کربلا بوده ،مزین شده است. سنت نقالی گرچه یکی از اشکال نمایشی در ایران بوده است،ولی چندان ربطی به موزه سینما ندارد و به نظر میرسد حضور آن بیشتر حالت سمبلیک دارد.

شروع موزه همراه با خاطراتی است از سالیان حضور اولین دوربین در ایران و درخواستنامه مظفرالدین شاه که لیستی از اقلامی که مورد نیاز عکاسخانه آن زمان بوده است را نوشته است .عکس میرزا ابراهیم خان عکاس باشی (صحاف باشی) اولین سازنده فیلم در ایران ، اولین عکسی است که میبینم و بعدتر ساخت فیلم داستانی در هند توسط کارگردانهای ایرانی و حتی طرحهایی که طراحی هندی برای پوسترهای فیلمهای فارسی آن سالها طراحی کرده است. تک تک عکسها و مدارک این موزه همچون تکه های پازل بزرگی است که در کل و بعد از اتمام آن میتوان ،نمای کلی از شکلگیری و گذشته و اکنون سینمای ایران را در آن یافت. اینها همه همراه است با عکسهایی از اولین دست اندارکاران فیلمهای ایرانی مثل میرزا ابراهیم خان ، روسی خان،اردشیرخان،علی وکیلی،خان بابا معتضدی و...در ضمن اولین تجهییزات فیلمسازی در ایران را نیز در این تالار ملاحظه میکنم.عکسی از شاگردان مدرسه آرتیستی سینمای ایران که توسط اولین کارگردان فیلم داستانی ایران (آبی و رابی،1309 ) یعنی آوانس اوگانیانس تاسیس شد را میبینم.عبدالحسین خان سپنتا نیز با چهره ای مصمم در قابی حضور دارد و انگار با افتخار میگوید که او بوده است که با تلاشی بسیار اولین فیلم ناطق ایرانی یعنی دخترلر (1312) را ساخته است و توانسته در اولین سینماهای آن زمان به نمایش عموم دربیاورد.در زمان حضور در میان این عکسها صحنه های دو سه فیلم همواره در خاطرم ظاهر میشد.یکی " ناصرالدین شاه آکتورسینما "(1370،محسن مخلمباف) و دیگری "گراند سینما"(1367،حسن هدایت) که هر دو به گونه ای به تاریخ شکلگیری سینما در ایران ضمن داستانهای جنبی می پرداختند.  

 در گوشه ای از موزه در طبقه اول ، اولین راشهایی که توسط میرزا ابراهیم خان از حرکت کالسکه مظفرالدین شاه گرفته و همچنین گوشه ای از اولین فیلم ناطق ایرانی دختر لر را در صفحه نمایشی تلویزیونی میبینم. در کنار این صفحه نمایش ، عکس صاحبان معروف سینما در تهران به خصوص هوشنگ کاوه ( صاحب فعلی سینما عصر جدید ) را در راس آنها مشاهده میکنم. در پایین همین عکس ها ، عکس سینماهای تهران را میبینیم که اکثر آنها یا به مخروبه ای تبدیل شده اند یا تغییر کاربری پیدا کرده اند.سینماهایی که برایم خاطره انگیز بودند و عکس آنها را میدیدیم : سینما شرق در خیابان آرامگاه تهران ، سینما فردوسی در نازی آباد تهران ، سینما آزادی و سینما شهر قصه در خیابان عباس آباد و همچنین تراس تابستانی سینما آفریقا که هنگامی که در کودکی همراه با مادرم در بیمارستان جاوید،کنار فروشگاه کوروش آن زمان بستری بودم،تصویری از بالکن آن بیمارستان میتوانستم ببینم که اکنون فهمیدم که آن تصویر دور و محو که من در کودکی میدیدم مربوط به این سالن تابستانی و روباز بوده است.

در گوشه ای دیگر صندلی چوبی سه تایی زیر عکسهای قرار دارد که مربوط است به صندلی سالنهایی که در دهه 10 یا 20 شمسی در تهران فعال بوده اند.

اوایل انقلاب در صف فیلم محمد رسول الله(1976،مصطفی عقاد) سینما آسیا آنقدر ایستادیم تا اینکه بلیط ساعت دوازده نصف شب نصیبمان شد.خاطره دیدن فیلم به کنار که هنوز همراهم هست،ولی دیدن تابلویی جالب که از سالنهای سینمای روباز سالیانی پیش کشیده شده بود و در سالن انتظار سینما آسیا نصب بود هنوز در یاد و خاطره ام است . دیدن آن اکنون در موزه سینما برایم گذشته های بسیاری را تکرار کرد.سینمایی که در تصویر میبینم،سینمای روبازی است که هر چند ردیف قیمتی دارد،خانمی غذا بار گذاشته و سفارش سر زدن به آن را به خانمی دیگر میدهد که در حال سرپا گرفتن بچه اش هست در همان  نزدیکی،پلیسی به تقلید از پلیس فیلم روی پرده در حال زدن چوب به سر فرد جلویی است، همانطور که در فیلم پلیس در حال کوبیدن چوب است بر سر چارلی خنزرپنزری،همسایه های اطراف هم از پشت پرده و دیوارهای کناری در حال دیدن فیلم هستند بدون اینکه شاهی به صاحب سینما بپردازند،چرا که بالاخره هر چه باشد صاحب سینما باید حق همسایه گری را به جا آورد!

در جایی از موزه نمونه اولین نامه های اداری و رسمی را میبینم که اجازه اکران یا نمایش یک فیلم را از طرف اداره فرهنگ داده اند.یادم می آید که هنوز هم دولت باید اجازه اکران یک فیلم را به فیلمسازش بدهد،تا همواره هنرمندان فیلمساز بدانند و آگاه باشند که تا فیلتری به نام دولت بر ایشان نظارت نکند،حق تماس مستقیم با مردمانی که برایشان فیلم میسازند را نخواهند یافت.

شاید اولین تجهییزات فیلمبرداری و صدابرداری و پخش فیلم و لابراتواری و گریم را بتوان در گوشه ای از موزه یافت: دوربین کوکی ، میز موویلای قدیمی ، شمارنده های دستی ، تجهییزات صدابرداری قدیمی ، میکروفونی سنگین و قدیمی ، دستگاه پخش صدا و موسیقی در سینما و...

آنچنان غرق در تماشای این یادگارهای زیبا بودم که یکی از راهنمایان موزه در گوشم یادآور شد که هنوز پنج سالن دیگر باقی مانده است.ولی چطور میتوان بدون تامل و سیراب شدن چشم از این همه تاریخ و تلاش و کوشش صد ساله به راحتی گذشت؟ میتوان آلبوم فیلم جفتی ها را دید و گوشه چشمی از آن همه شور و شوق بچه های آن زمان برای بدست آوردن یک فریم از یک فیلم خاطره انگیز تر نکرد؟میتوان عکسهای کلارک گیبل با آن سبیل زیبا و مرسوم شده در آن زمان را دید و حسرت روزگار فیلمهای هالیوودی دهه پنجاه و شصت را نخورد؟ میتوان نقاب کاغذی زورو و کلاه او را دید و مسحور نشد و موسیقی زیبای سریال زورو را به خاطر نیاورد؟ میتوان تابلوی تارزان را دید و صدای فریاد او را در جنگل نشنید و یاد خاطرات کودکی نیافتاد،همانطور که دکتر هوشنگ کاووسی از آن خاطرات به عنوان عیدانه در مجله فیلم نوروز امسال نوشته؟ و میتوان عکس جوانی هوشنگ کاوه را دید و پیری او را به خاطر نیاورم که پارسال در اولین اکران فیلم آفساید در اولین روز از جشنواره بیست و چهارم در سینما عصر جدید خوشحال و راضی از او تشکر کردم و دستش را بوسیدم،کاری که چند لحظه بعدش جعفر پناهی با دیدن او انجام داد ؟ میتوان دوربین مورد علاقه ، بگویم عشق او ، بهرام ری پور را میگویم ، در کنار عکسی از او دید که فیلم مستند پرندگان مهاجر را با چه مشقتی با همین دوربین شانزده میلیمتری ساخت ، و در دل نگوییم که او چه زود پرپر شد؟ و میتوان...

نمونه بلیتهای آن سالها ، سهام سینمایی در آن سالها ، عکسهایی که سالیان سال پشت ویترینهای رنگارنگ سینماها مشوق همراهان سینما بوده اند، تبلیغات فیلمهای ایرانی و خارجی که مثل اطلاعیه ای سعی در جذب تماشاگر داشتند، اعلانی که پر از غلطهای املایی به زعم امروز ماست ولی یکایک وقایع فیلم را شماره کرده است و ... دیگر یادگارهای همین اولین سالن موزه سینما است. عکس های این سالن به شدت خاطره انگیزند.مثلا عکسی دسته جمعی که علی تابش و نوذری و ایرج و ویگن و... در کنار هم نشسته اند ، عکسی از سه نخاله سینمای ایران ! و عکس دسته جمعی دیگری که شمس آل احمد درست در گوشه سمت راست آن نشسته است تا یاد فارغ التحصیلی اولین دوره آموزش سینمایی را  زنده نگه دارند.  آخرین عکسی که از این سالن به خاطرم مانده عکسی از جوانی استاد اکبر عالمی است که در میان کسانی که در لابراتوارها و پشت صحنه سینما زحمت بسیار کشیده اند تا سالیان سال خاطره برایمان به یادگار بگذارند،نصب شده است.


 
ما کجا آفساید شدیم؟
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥  

 

خبر روز شنبه نوزدهم فروردین 1385 روزنامه شرق اینچنین بود:          «از پروانه نمایش آفساید خبرى نیست»

با وجود گذشت چهل روز پس از درخواست پروانه نمایش آفساید، هنوز این فیلم اجازه اکران ندارد و این در حالى است که هجده کشور جهان امتیاز پخش جهانى فیلم آفساید را خریده اند ...در باره کارگردانی که سالهاست در سینمای ایران تولیداتش در محاق توقیف قرار میگیرد و فیلمی که از او بالاخره روی پرده ی سینما مشاهده کردم میتوان سطرهای زیادی نوشت . آفساید به طور معمول هنگامی اتفاق می افتد که نوک حمله تیم حریف از خط دفاعی تیم مقابل جلوتر برود و به شکلی توپ به او برسد . در این فیلم دفاع حریف چنان هوشیارانه و زیرکانه در حال آفسایدگیری است که تیم مقابل نمی تواند با همه به خیال خود زرنگیش به آنها گل بزند . محبوس کردن دخترانی که در این فیلم از هر قشر می خواهند تا مانند هر ایرانی دیگری در استادیوم آزدای دوشادوش آنها در شادی پیروزی تیم کشورشان شرکت کنند ، از تفکری جز قشری نگری برنمی آید. همه مبانی فکری این ممنوعیت را در دیالوگ یا به قول دختراختلاط بین او و سربازی آذری متوجه میشویم که هیچ بنیادی حتی مذهبی هم ندارد. دختران و جوانان این دیار دیگر خط حمله ای هستند که هیچ حاجی بی سیم به دستی نمی تواند در هیچ کجا حریفشان بشود . سربازان هم با همه نگرانیهایشان برای آینده ای نامعلوم در همین بهمن ماه بود که با گلی در لوله های تفنگشان در برابر این ملت به زانو درآمدند. سربازان فیلم هم از مشهدی و آذری و تهرانی همه دلشان غنج میرفت تا در شادی این ملت شریک باشند. باعث آزادی دختران عشق فوتبال هم همه شادی این مردم بود.

آفساید که به نوعی در قالبی طنز و جد به مظلومیت زن در این دیار اشاره مستقیم دارد و محدودیت او را در همه عرصه ها منجمله ورزش طبق قوانین جامعه کنونی ایران به نمایش درمی آورد،یکی از معدود فیلمهای خوب جشنواره بیست و چهارم فجر بود که در بخش مهمان اکران شد.

شبکه الحره ( آزادی ) در عراق هجدهم فروردین ماه مصاحبه اختصاصی با جعفر جعفرپناهیپناهی همراه با قسمتهایی از فیلم او را پخش  کرد؛ درمتن زیر که سئوالها حذف شده است حرفهای دل کارگردان خوش ذوق ایرانی را میشنویم که از پنج فیلم بلند او فقط یک فیلمش در ایران اکران شده است:

جعفر پناهی : فیلم در باره کسانی است – دخترانی - که میخواهند بروند به تماشای فوتبال منتهی آنها را محدود کرده اند و نمیتوانند.در واقع اگر بخواهیم خلاصه بکنیم در مورد محدودیتهایی است که در باره انسانها در یک شرایط خاصی وجود دارد. در واقع تمام فیلمهای من در مورد انسانهایی است که محدود شده اند. محدود شده اند از نظر قوانینی که چه به صورت رسمی اعلام شده و چه به صورت این هایی که در جامعه وجود دارد.

ببینید من یک فیلمسازم و فیلم را به نیت یک کمدی نساخته ام و نیتم و علایقم همان بود که توضیح دادم،ولی شرایط شرایط عجیبی است و پرسوناژهای فیلم من چنان در این شرایط گرفتار شده اند که چون انسانهای دیگر نمیتوانند این شرایط غیر قابل باور را بپذیرند و باور کنند، فیلم به یک کمدی تلخ اجتماعی تبدیل میشود.

بازیگران من بازیگران غیر حرفه ای هستند به این معنی که در هیچ فیلمی قبلا بازی نکرده اند . من معمولا به اینها فیلمنامه نمیدهم و این به خاطراین است که وقتی که هر روز که سر صحنه می آیند و قصه فیلم آن روز را میفهمند مثل تماشاگری هستد که تازه دارند تکه های یک فیلم را میبینند و دنبال بقیه اش هستند و حسن آنها به صورتی میشود که مثل آدمی میمانند که تازه درگیر ماجرا شده اند و عکس العمل آنها نیز تازه است . ولی وقتی فیلمنامه کامل را به اینگونه بازیگر بدهی ، خب شب قبلش در ذهن خود نقش را به صورتی در ذهنش بازسازی میکند و دیالوگها را مثلا تمرین میکند ووقتی که جلو دوربین قرار میگیرد،دیگر بکر بودن از بین رفته است و آن تجربه شب قبل بازیگر، دیگر آن بکریتی که من میخواهم از بازی بازیگر بیرون بکشم را از بین برده است.

من همه اش قبل از این فیلم چهار فیلم ساخته ام که با همین چهار فیلم حدود سی و شش جایزه بین المللی برده ام . واقعیت این است که نمیدانم که چه اتفاقی خواهد افتاد؛ اما واقعا بزرگترین جایزه برای من این است که همه مردم کشور خودم در یک نمایش بزرگ عمومی و گسترده فیلم را ببیند و این را با تمام پشتوانه فیلمهای قبلی ام میگویم و این به صورت یک آرزو درآمده ،چون که تقریبا تمامی فیلمهای قبلی من به اکران عمومی درنیامده است . و خیلی دلم میخواهد که مردم فیلم را ببیند و روزی که مردم این فیلم را ببینند مطمئنم تلنگر خوبی زده خواهد شد که فکر کنند که چه میشود کرد؟


 
هنوز زنده است.
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤  

دیدن سه فیلم عالی در یک روز را می‌توان به حساب شانس گذاشت. تشریفات ساده ، اتاق  ماروین و بالاخره زد. گرچه دو فیلم اول را از رسانه ای دیده ام که اطمینانی در امانتداری آن برای حفظ داستان فیلم و صحنه های فیلم ندارم اما با آنچه که باقی مانده نیز میتوان به زیبایی اثر اصلی! پی برد. در باره تشریفات ساده که کاری زیبا از جوزپه تورناتوره است میتوان بعد از  تکرار آن روز پنجشنبه از شبکه چهارم سیما بیشتر نوشت و در باره فیلم زیبای اتاق ماروین نیز با حضور ستاره هایش میتوان صفحه ها سیاه کرد ولی آن حسی که باعث شد تا بنویسم بیشتر تاثیر دیدن دوباره فیلم زد اثر گوستاوگاوراس سیاسی ساز معروف است .

زد ( Z  ; 1969 ) را تا به حال چندین بار دیده ام . اول بار در کودکی همراه برادرم در سینمایی که بعدها فهمیدم آسیا نام دارد.خب خاطره آن روز فقط دیدن چند آدم بود که در رفت و Zآمد بودند و چیزهایی میگفتند و موسیقی که بعدها به خاطره زیبایی برایم تبدیل شد. بار دوم در رسانه ویدئو آن زمان که جزو محرمات بود!در سالهای دبیرستان در مدرسه... که شلوغی بچه ها و شور نوجوانی و یاد کودکی چیزی را از داستان فیلم برایم باقی نگذاشت. سوم فیلمخانه ملی ایران در سالهای اوایل دهه هفتاد خورشیدی که بیشتر لذت دیدن دوباره یک فیلم با نوستالژی کودکی و آشنایی با داستانی که نشان از مقاومت و بعدها سرخوردگی داشت و صد البته به صورت مثله شده و تکه تکه،چیزی که این روزها در نمایش فیلمهای خارجی در رسانه های ایران معمول است.

اما دیدن این فیلم در همین روزها ، زمانی که قتل های زنجیره ای انجام گرفته است و پرونده آن هنوز بی سروسامان باقی است،هشت سال مقاومت اصلاحی جوانها سپری شده است،هنوز معلوم نیست زهراکاظمی توسط چه کسی کشته شده است و وقایع تیر 78 و ... لذت و تاملی دیگر را میطلبد. در اواخر فیلم جایی که دادستان کل کشور ژنرالها و حضور پادشاه در دربار ( کشوری خیالی که نمونه آن را به خصوص قبل از فروپاشی شوروی زیاد میتوانستیم بیابیم یعنی زمان ساخت این فیلم اواخر دهه شصت میلادی) به بازپرس پرونده قتل یک مبارز کمونیست بعد از تهدیدات و نصایح فراوان میگوید دیگر تو مانده ای با وجدان و خدایت و هیچکس دیگر پشتیبان تو نیست و بعد میبینیم که بازپرس جواب وجدانش را میدهد،و همه ژنرالهایی را که در شهرستانی کوچک با استفاده از احساسات مذهبی مردم و در قالب یک حزب متعصب مسیحی دست به قتل آن مبارز زده اند را به پای میز بازپرسی میکشاند و آنان را به جرم قتل و همیاری آنان بازداشت میکند، در میابیم که این فیلم هنوز هم بر بسیاری از زمانها و مکانها مصداق عینی دارد.این هیاهو و بازداشتها با گزارشی که از وضعیت شخصیتهای داستان از روزنامه نگار میشنویم پایان میابد.زمانی که میفهمیم که کار بازپرس باعث میشود تا در آن کشور کودتای نظامی صورت بگیرد و همه کسانی که به نوعی در آن قتل – محور اصلی داستان فیلم – شریک بوده اند بخشوده و برسر کار و آنانی که با تکیه بر وجدان و خدایشان سعی دربرملا کردن توطئه بوده اند سربه نیست و نابود شده اند و همه کسانی که به نوعی در ماجرا دست داشته اند چه مخالف و چه موافق بلایی سرشان آورده شده و از جمله خود روزنامه نگار که به نوعی بازگوکننده و پیگیر ماجرا بوده است . از نریشن فیلم میابیم که در آن کشور بعد از کودتا بلند کردن مو،پوشیدن دامن کوتاه،شنیدن موسیقی پاپ ومدرن،به کار بردن کلمه آزادی در مطبوعات و جامعه شناسی و خواندن کتابهای نویسندگانی چون سوفوکل،تولستوی،آریستوفان،آلبی،بکت،داستایوفسکی،وحتی ریاضیات نوین! ممنوع است.شاید در بارهای قبلی که فیلم را دیده بودم،اوج فیلم را که در اواخر فیلم صورت میگیرد را با دقت لازم نگاه نکرده بودم و خصوصا نریشن آخر فیلم را که همراه با موسیقی زیبای میکیس تئودوراکیس است را نشنیده گذاشته بودم.نریشنی که به نوعی با شوخی و جد،سعی در هرج و مرج حتی در تصمیمات فرهنگی یک کشور دیکتاتوری دارد در برابر وزش باد دموکراسی خواهی و آزادی طلبی.آثار کلاسیک و قدیمی نمایشنامه نویسان یونانی در کنار حتی آموزش ریاضیات نوین و شنیدن موسیقی مدرن و موی بلند قرار میگیرند تا مبادا نسیمی از آزادی به شامه کسی سرایت کند.آثار مدرنی چون نمایشنامه های ادوارد آلبی و بکت برابر نمایشنامه های طنز آریستوفان یونانی! و این از زیرکی یکی از بهترین فیلمسازان سیاسی ساز است که از رمانی سیاسی،اثری ماندگار خلق میکند.اما معنی کلمه زد در یونان باستان :« او زنده است و به شادمانی زندگی میکند.» بله آزادی هنوز زنده است...


کلیدواژه: سینمای ایران
 
مشق شب ،‌ عباس کیارستمی
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤  

 وقتی در سال ١٣۶٧ بلیت فیلم مشق شب عباس کیارستمی را از سینما آزادی خریداری کردم،نمی‌دانستم که فیلم دو سه سالی در محاق توقیف قرار می‌گیرد و بالاخره در سال ١٣۶٩ سینما عصر جدید اکران مشق شب را خواهد داشت.آن زمان مقصودم از دیدن فیلم فقط جنبه آموزشی آن بود و خاطره خوبی که از دیدن فیلم اولی‌های کیارستمی برایم باقی مانده بود.اکنون بعد از پانزده سال که دوباره فیلم را می‌بینم با اینکه فیلم ظاهرا جنبه تحقیقی داشته، در باطن با معضلات بسیار و اثرات جنگ و انقلاب بر روی بچه‌ها و بزرگسالان نیز سر و کار دارد.

در دیالوگ‌هایی که بین محقق – فیلمساز کیارستمی با بچه ها و بعضی از پدران بچه ها رد و بدل میشود،میابیم که چگونه اغلب بچه ها معضل مشق شب دارند و اکثرا به دروغ متوسل می‌شوند تا از شر این سئوال و پرسش هر چه زودتر خلاصی یابند.آنان حتی گاهی به ظاهرانجام دادن مشق شب را از دیدن کارتون‌های مورد علاقه اشان واجب‌تر می‌دانند و گاهی متعجب از اینکه چرا در مورد مشق شب از آنها سئوال می‌شود به حرف‌های دیگر می‌پردازند.

صحبت در باره شغل آینده یکی دو تا از بچه ها قابل توجه است. یکی که اظهار می‌دارد می‌خواهد " مهندس کمیته " بشود!نیروی قاهر و قهری آن زمان یعنی سال 1366،در نظر بچه ها کمیته بوده است و توسل به این نیروی قهری را در آینده برای انتقام کشی از فشارهای روانی و اجتماعی آن زمان بهترین حل مشکلاتشان میدانند.دیگری میخواهد خلبان شود تا صدام را که خانه های مردم را خراب میکند،از بین ببرد.کیارستمی سئوال میکند اگر تا آن زمان صدام مرده بود چه می‌کند؟جواب می‌شنود که جراح قلب.

وجود خانواده آشفته و بیسواد در اغلب بچه ها نمود آشکاری دارد.اکثر پدر و مادرهای بچه هایی که مشکل مشق شب داشته اند و مورد تحقیق کیارستمی قرار گرفته اند ،بیسواد هستند.حضور خواهر باسواد در خانه ها کلی از مشکلات بچه ها را حل کرده ولی به جایش مشکلاتی دیگر برایشان میافریند.مثل عدم دلسوزی و سرسری برگزار شدن همه ماجرای مشق شب.یکی از بچه ها حکایت جالبتری از بقیه دارد.حضور دو زن یک پدر در یک خانه و ماجرای شنیدنی کشمکشهای بین دو خانواده ، حضور بچه در میان این کشمکشها و بالاخره فیصله قضیه با حضور یکی  از اعضای کمیته در قالب عضوی از خانواده  یکی از طرفین  ماجرا ! و شنیدن ماجرای فیلمی که شب قبل به همراه هفت هشت عضو خانواده اشان دیده اند و کیف کوک پسر بچه از این همه ماجرا و حادثه در خانه و بیرون خانه!ماجرای کمربند پدر یکی از بچه ها که بارها نیز گم شده و بعد جایگزین نیز خالی از تامل نیست.

حضور تعلیمات دینی سفت و سخت در سر صف و شعارهای مذهبی و عزاداری به گونه ای نمایش داده شده که کیارستمی صدای بچه های عزادار را به ظاهر برای حفظ حرمت حذف میکند.کاری که به نوعی در سکانسهای آخر فیلم کلوزآپ هنگام صحبتهای مخملباف با بدلش سبزیان نیز بعدها انجام داد.

اوج کار کیارستمی حضور بچه ای روانپریش است که با اشاره ی دوستش متوجه میشویم که محصول آموزش و پرورش او در کلاس اول دبستان بوده و حاصل کتک و تحقیر و تنبیه اش در خلال همه ی سالهای زندگیش.او به شدت به همکلاسیش به عنوان پشتیبان وابسته است،حضور او را مایه آرامش خود میداند.تماشاگر فکر میکند،همانطور که پدر او اشاره میکند،او عقب افتاده است ولی با خواندن شعری از کلاس دوم از حفظ روان و آسان درمیبابیم که نه او محصول یکی از عقب افتاده ترین نظامهای آموزشی و پرورشی کشوری است که سالیان سال به فکر همه چیز هست به جز آموزش و تربیتی در خور یک انسان.


کلیدواژه: سینمای ایران
 
روز یازدهم
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤  

سقوط؛الیور هرشبیگل

 

دوازده روز پایانی زندگی دیکتاتور و فاشیست بزرگ قرن بیستم که در نیمه های قرن به گواهی مستندات بسیار باعث مرگ پنجاه میلیون انسان شد.این فیلم براساس خاطرات آخرین منشی و تندنویس دیکتاتور که تا سال 2002 هم زنده بوده است،ساخته شده است.نمایش دیوانگی های این رهبر کاریزما_حداقل در نزد اکثر مردم آلمان آن زمان_ و تصمیمات و حل در مشکلات شدن و سرآخر خودکشی اش همراه با اوا براون معشوقه اش همه حکایت فیلم نیست. فیلم از چند منظر به ماجرا مینگرد یکی یونگه منشی،دیگری نوجوان داوطلب نازی،موکه افسر پزشک هیتلر و هیملر یکی از فرماندهان او.سرآخر این یونگه منشی و نوجوان داوطلب هستند که سوار بر دوچرخه ای گویی از معرکه ی بزرگان میگریزند.صحنه های تکان دهنده بسیاری در فیلم است: عیش و عشرت سربازان آلمانی در آخرین لحظات در زیرزمین محل اقامت هیتلر،گریه ی گوبلز برای هیتلرو از همه تکان دهنده تر دو خودکشی جمعی در دو جای فیلم : خودکشی که توسط افسر- پدر آلمانی در خانه سر میز نهار با کشیدن ضامن دو نارنجک در دستش در زیر میزی که همه اعضای خانواده و از جمله دخترک خردسالش حاضر هستند انجام میگیرد و دیگری خوراندن زهر و سپس کپسول سیانور به شش فرزند خردسال گوبلز توسط ماگدا همسر گوبلز.در همه اینها نوعی شیفتگی به قدرتی را میبینیم که در ناباوری جمعی در حال اضمحلال است و باور کردن آن برایشان بسیار سخت که بتوانند در جهانی غیر از جهان فاشیستی تنفس کنند.بازی زیبای برونو گانتس در نقش هیتلر من را یاد حضور واقعی هیتلر در فیلم مستند پیروزی اراده لنی ریفنشتال انداخت.

 

گلهای پژمرده؛جیم جارموش

 

بازی بیل موری در اکثر کارهایی که از او دیده ام با نوعی ملاحت و شوخی همراه بوده است ، اما در فیلم سرد جیم جارموش که با حذف های بسیار در اکران جشنواره چند درجه هم زیر صفر شده بود، او حالت بی تفاوت را تا آخر فیلم که در واقع پسرش را ملاقات میکند ادامه میدهد.اما با دیدن پسر انگار یخ های اطرافش آب میشوند و به دنبال او میدود،گرچه به او نمیرسد و تماشاگر همچنان مردد باقی میماند که او واقعا پسرش بود یا نه؟

این فیلم نیز مثل مرد مرده جارموش نوعی مکاشفه برای رسیدن به چیزی است که شاید هیچ چیز نباشد.اینجا به جای نوبادی راهنمای مردمرده نقشه های مرد همسایه را در ماشین دان جانسون میبینیم که او را در این سفر همراهی میکنند.ولی سرآخربا ملاقات هر چهار زنی که سالیانی پیش با ایشان رابطه داشته متوجه میشود که راه را به خطا رفته است.گرچه در خانه چهارمین زن که با شدت با او برخورد میشود نشانه هایی میابد.ملاقات آخرش با پسری سرگردان در حومه شهر، و وجود نشانه های مشابه با نامه های دریافتی ( وجود رنگ صورتی به عنوان نشانه زندگی در همه موارد مرتبط با پسر بیست ساله اش نمایان است) او را به یقین می رساند که پسرش را یافته ولی باز سرآخر گریز پسر چیز دیگری به ما میگوید.

 

قتل آن لاین؛مسعود آب پرور

 

دیدن کلیپ های آب پرور در سالهای نمآهنگ زدگی سیما نوید فیلمسازی خوب را به ما میداد؛ولی در اولین فیلم بلند او که در ژانر پلیسی جنایی ساخته شده است ، کمتر نشانه هایی از آن ذوق و استعداد میابیم.فیلمنامه اینگونه کارها باید جذابیت بیشتری نسبت به فیلمهای دیگر ژانرها داشته باشد و حضور تعلیق و پنهان و آشکارشدن اطلاعات درست و غلط نزد تماشاگر و شخصیت های فیلم نسبت های خاصی داشته باشد.گرچه در فیلمنامه این فیلم هم نشانه هایی از این ژانر یافت میشود،ولی سرآخر با لو رفتن همه ماجرا در نزدیک به یک ربع مانده به آخر فیلم ، فیلمساز با تلاشی بیهوده سعی در سرپا نگهداشتن فیلم میکند.

 

عصر جمعه؛مونا زندی

 

          این فیلم که سیمرغ بلورین بهترین فیلم اول و جایزه ویژه هیأت داوران بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر را از آن خود کرد، آخرین فیلمی بود که در جشنواره امسال توانستم روی پرده ببینم.فیلم را به نوعی میتوان حاشیه ی فیلم زندان زنان خانم حکمت به شمار آورد.از نوشته های مطبوعات نیز چنین برمیآید که کارگردان فیلم به عنوان محقق در فیلم خانم حکمت حضور داشته اند و تم اصلی نیز آن زمان شکل گرفته است.در مصاحبه ای ایشان البته معترف است که آنگونه که در فیلم زندان زنان نشان داده میشد،بچه های زندانیهای عصر جمعهزن در پیش آنها بزرگ نمیشوند،بلکه بچه ها در بهزیستی و یا مهدکودک رشد میکنند.به هر حال همین واقعیت باعث شده که فیلمساز داستان خود را روی زندگی بعد از آزادی زندانی زن،سوگند یا شقایق،و رابطه او با فرزندش و ارتباط با خانواده ای که از آن گسسته متمرکز کند.البته صرف بزرگ شدن پسر پانزده ساله فیلم ،که سن بازیگرنقش آن بیشتر از سن شخصیت فیلمنامه به نظرمیرسد،تحت نظر مادرش و زایمان او در زندان و بیچارگی کشیدن مادر...دلیل بر بزهکاری او نیست.اما نشانه هایی که از طرز حرف زدن مادر و رفتارهای او در فیلم میابیم و گسستگی او از خانواده و تجاوزی که به او شده ،میتواند همه در کنار عوامل بالا موجب تنهایی پسر شود.او در اواسط فیلم میفهمد که فرزند نامشروع مادر است و سر به شورش برمیدارد و با دزدی اتومبیلی دوباره به کانون اصلاح و تربیت بازمیگردد.حضور خواهر سوگند موجب برقراری پیوند دوباره بین سوگند وپدر بعد از سالها میشود . پسر با فهمیدن اینکه مادرش نیز قربانی شرایط اجتماعی بوده است،ظاهرا او را میبخشد.

فیلمساز با استفاده از تمی اجتماعی توانسته خوب از عهده نقل روایتش بربیاید.ضمن اینکه تاثیرات دیگر کارگردانهای اجتماعی ساز مثل عیاری،میلانی،بنی اعتماد را نیز نمیتوان در فیلم منکرشد. بازی خوب رویا نونهالی در نقش شقایق یا سوگند بازی دیگران را در فیلم کمرنگ کرده است.


 
روز دهم
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٤  

نیکیفورمن؛کریشتف کروز

 

حکایت قسمتی از زندگی نقاش بی سواد و قریحه کاری به نام نیکیفور که در منطقه کریناکا لهستان از مادری کر و لال به دنیا آمد و بعدها در اواخر عمر با ایجاد نمایشگاهی در ورشو به شهرت رسید.نقاش دیگری به نام ماریان که سعی دارد با ایجاد نمایشگاه و جشن پیروزی انقلاب اکتبر برای خود موقعیتی فراهم کند تا همراه زن و دو فرزندش به مرکز برود، سرنوشتش با زندگی نیکیفور گره میخورد.دراین راه مبتلا به شبه سل میشود که منشاش را زندگی با نیکیفور میدانند و در نهایت زن و دو فرزندش او را به سوی ورشو ترک میکنند.در فصل دوم فیلم میفهمیم که ماریان زندگی همراه با نیکیفور را انتخاب کرده و از او مراقبت میکند.در نهایت اوست که نیکیفور را به نمایشگاهش در ورشو میبرد و از او تا آخر عمر مراقبت میکند.دیدن نقاشی های ساده و کودکانه نیکیفور نقاش لهستانی به صورت کلیپی آخر فیلم،اشتیاق تماشاگران برای دیدن چند تابلو از او را فرومی نشاند.

فیلمساز در نهایت سادگی،همچون زندگی نیکیفور،داستانش را واگویه میکند و تماشاگران همراه با او با زندگی فردی آشنا میشوند که بدون آموزش خاصی با پشتکاری شگرف به نقاشی شهیر تبدیل میشود.

این دومین فیلمی بود که در باره زندگی یک نقاش منزوی ولی هنرمند در قسمت جشنواره ی جشنواره ها به نمایش درآمد. اولی فیلم ادن بود.

 

شاهزاده ایرانی؛محمد نوری زاد

 

اینکه چرا موسسه روایت فتح به سراغ مضمونی ما قبل اسلام و پهلوانی و شاهنامه ای رفته و نوری زاد سریالی به نام چهل سرباز ساخته در این مضامین برایم جای سئوال است؟نمیتوان قضاوت کرد ولی جمله ی فرزند نوری زاد در مراسم اختتامیه و اهدای جایزه سمیرغ بلورین بهترین فیلم دوم به این فیلم خواندنی است :" من با وجود اختلاف اساسی و عقیدتی که با پدرم دارم،اما ایشان به قانون نانوشته ای اعتقاد دارند... این قانونی است که ما پیش از این که یک بچه مسلمان باشیم...اما دو انسان هستیم." احتمالا گرایش نوری زاد به سوی انسان بوده که موجب کار به روی متون کهن و ماقبل اسلام شده است.ضمن اینکه حدسهای دیگری نیز میتوان زد که اینجا جای مطرح کردنش نیست.

به هر حال فیلمی ضعیف که با تکیه به بازیگر خوبی مثل ارجمند میخواهد داستان رستم و اسفندیار را حکایت کند.خوب داستان را اغلب تماشاگران ایرانی و غیر ایرانی که با شاهنامه آشنا هستند میدانند. روئین تنی اسفندیار و تیر دو شعبه و چشم اسفندیار و ... ولی کارگردان درا ین وسط چه چیزی توانسته به این داستان بیافزاید،خب باید گفت از هیچ هم پایین تر، چرا که حداقل با خواندن شعر فرودسی بزرگ میتوان با تخیل ، همراه با وزنی حماسی در قالبی شیرین به جنگاوریها و علت و علل این کارزارها پی برد ولی در این فیلم با دیالوگهایی ضعیف و با بازیهایی ضعیف تر(به جز ارجمند که بدون کارگردان هم میتواند کارش را خوب انجام دهد) مواجه میشویم که نه تنها در بیان داستان الکن است ، بلکه اصل را هم ضایع میگرداند.فیلم از لحاظ جلوه های ویژه هم که به فیلمهای دهه بیست و سی تاریخ سینما برمیگشت انگار نه انگار که الان اوایل قرن دوم سینما هستیم.برای بیان داستانی تکراری حداقل باید تفکری،جلوه ای ، ترفندی چیزی به کار برد تا تماشاگر را جذب کند ولی ای دریغ که جز زدگی از آثار کهن چیزی عاید و واصل تماشاگر نمیشد.

طرفه اینکه کارگردان در مصاحبه ای میفرمایند:" هر چه منتظر ماندم که هنرمندان و کارگردانان برجسته ی ما خطر کنند و وارد این حوزه شوند ، دیدم خبری نیست . دریغم آمد که این آثار سترگ و حکیمانه ای که در ادبیات کهن ماست،دستمایه ی کارهای تصویری نشود."

ای کاش این کار حداقل در همین حد فیلم باقی میماند که تماشگران اندکی را جذب میکرد،ولی وقتی صفحه تلویزیون چندین و چند هفته پیاپی بخواهد ذهن تماشاگر خردسال و کودک و نوجوان را نسبت به متون کهن خراب کند،انوقت است که فاجعه تمایل به متون خارجی (نمونه اش هری پاترها و...) که هیچ سنختیتی با روح ایرانی ندارد اتفاق می افتد.     ( مگر نیافتده است دراین سالها که مخالفت با شاهنامه و متون کهن ایرانی به مد روز تبدیل شده است.)

 

وقتی همه خواب بودند؛فریدون حسن پور

 

این فیلم که جایزه سیمرغ بهترین فیلم سینمای معناگرا را برد،درباره سفر معنوی حج است. کارگردان داستان حج رفتن بی بی سلیمه مامای پیر و مجبوب روستای تازه آباد گیلان را چندان جذاب روایت نمیکند و نمیتواند داستانی با گره افکنی و گره گشایی خوبی تحویل تماشاگر دهد،ولی از سراسر فیلم معلوم است که او با عشق سعی در روایتی روان دارد. در وقتی همه خواب بودنداین میان بازی خوب گلاب آدینه و تا حدی فروتن ، همراه با فیلمبرداری خوب نادر معصومی ( همان که فیلم جایی در دور دست را در منطقه مازندران فیلمبرداری کرده بود،اکنون در منطقه دیلمان گیلان پوسترهای زیبایی آفریده) و موسیقی سعید شهرام و تک خوانی زیبای زنی ( که اسمش را نیافتم) بر اساس اشعار افشین علاء؛دست در دست هم داده و فیلمی دلنشین را به تماشاگر ارائه میدهد.ضمن اینکه فیلم آنانی را که با مادرانشان پیوند عاطفی دارند را مثل من بیشتر تحت تاثیر قرار میدهد اگرچه دهسال باشد که دیگر او را ندیده باشی و بدانی که او نیز در حسرت رفتن به خانه ی خدا به جهان باقی رفت.


 
روز نهم
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٤  

یادداشت بر زمین؛علی محمد قاسمی

 

فیلمساز با فیلمبرداری شگفت انگیز خود و تدوین پرکشش و پرهیز از زیاده گویی و بهره گیری از ایجاز،توانسته به خوبی  راوی روایت خود باشد. مردی که در گذشته زنش فرزندان مرده به دنیا آورده و سرآخر خود زن نیز جانش را از دست میدهد،به این بهانه که خداوند حکمتی در این کار داشته،دست به قتل کودکان روستای خود میزند. او با این استدلال که آنان نیز در بزرگی به گناه و فسق بزرگان دچار خواهند شد،کودکان را میکشد.او نه تنها از این کشتار ناراحت نیست بلکه توقع پاداش نیز از پروردگار دارد،چرا که موجب میشود فساد در زمین خدا کمتر شود.با ترد و جراحت او تا حد مرگ توسط روستاییان،بالاخره سر از خانه زن روستایی با کودکی خردسال در میآورد.در آنجا نیز هنگامی که قصد کشتن کودک را دارد،در باتلاق گیر کرده و میمیرد.پایان فیلم،با دقت بیشتر میتوانست بسیار زیباتر از شکل کنونی باشد. تفکر مرد را خیلی از کسانی که در اطرافمان میزیند،به اشکال گوناگون سعی در اعمالش دارند.یعنی حذف کردن افراد به بهانه اینکه مبادا در آینده موجب فساد شوند!

 

گفتگو با سایه؛خسرو سینایی

 

فیلمساز بزرگ ایران در باره نویسنده بزرگ ایران فیلمی ساخته است که واقعا شایسته تقدیر است.او با مخاطبی ارتباط برقرار میکند که شاید این نویسنده را به طور پراکنده بشناسد و به خصوص با بوف کور او بیشتر ارتباط برقرار کرده باشد.اساس کار سینایی نیز بوف کور هدایت است.او به ریشه یابی شخصیت ها و صحنه ها و روایتهای هدایت در بوف کور میپردازد.تاثیر سینمای اکسپرسیونیستی به خصوص سه فیلم شاخص این ژانر یعنی گلم ، نسفراتو و مطب دکتر کالیگاری در صحنه ها و ایجاد شخصیت پیرمرد خنزرپنزری بر مبنای دراکولا را به گونه ای از زبان یکی از شخصیتهای فیلمش بیان میکند که دیگر جای شکی برای بیننده باقی نمیماند.البته حسن و قبح تاثیرگیری و تاثیرگذاری را از قلم هدایت نیز گفتگو با سایه میشنویم که این کار را نه تنها تقبیح نمیکند،بلکه آن را رسم جاری هنر و ادبیات میداند و شیوه ای با تاریخی کهن.هدایت همان روایتها و اشکال را با ایرانیزه کردن،به روح این مردم نزدیک میکند،تا جایی که هیچگاه به فکر خواننده عادی بوف کور تاثیرات جنبی خطور نمیکند.

کارگردان و پژوهشگر کار به طور تلویحی روح زخم خورده هدایت را که چون خوره جسمش را نیز به نابودی کشاند،ناشی از عشقی بیست و چهارماهه به دختری فرانسوی در سفر اولش به پاریس در اوان جوانی میداند.او از زبان یکی از شخصیتهای فیلمش که ظاهرا مشغول تحقیق در باره هدایت است میگوید،شاید همین امید بود که او شیر گاز را در اتاقش در پاریس باز کرد به فکر اینکه شاید آن دختر فرانسوی در جایی به داد او برسد ولی اینچنین نشد و او به آغوش مرگ رفت.

یکی از بهترین فیلمهای مستند داستانی که در جشنواره بیست و چهارم دیدم همین فیلم بود.

 

شب به خیرفرمانده؛انسیه شاه حسینی

 

در جلسه پرسش و پاسخ این فیلم در سینما صحرا کارگردان اشاره دارد که ما شهدا را خوب نشناخته ایم و آنان فرشته نبوده اند و انسان هستند و ... بله به طور دقیق آنچه که از روایت فیلم متوجه میشویم ایشان نیز شهدا را به درستی نشناخته اند و ایضا رزمندگان را.

فیلم که به ظاهر از خاطرات شخصی خود فیلمساز در کسوت خبرنگار جنگی ساخته شده است گوشه ای از مصائب جنگ را به شکلی ناقص و الکن بیان میکند.در این میان اشاره ای هم به عشق بین خبرنگار و فرمانده جنگی میشود و آن هم با استفاده از نمادی که عروسکی است دلقک که هی میگوید آی لاو یو!آی لاو یو! با صدای استریو فونیک... بماند. به نظرم اسم فیلم تبدیل به عاشقتم فرمانده میشد به مضمون فیلم نزدیکتر بود.