| حیات بعد از فیلمهای ۳۵میلیمتری چه شکلی است؟ |
| ساعت ٢:٢۱ ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ |
|
این مطلب از سایت گاردین ترجمه شده است و در روزنامه بانی فیلم بیستم آذرماه 1390 در بخش "سینمای جهان" منتشر شده است: بعد از ۱۲۰ سال و فیلمهای بیشماری که در طول این سالها رنگ پرده به خود دیدهاند، فیلمهای ۳۵ میلیمتری به طور رسمی رو به نابودی هستند. |
|
| مرد جنگی یا معتاد جنگ؟ |
| ساعت ۱٢:٤٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ |
|
یکی دو ماه پیش یکی از نشریات درخواست کرد تا در باره فیلم "محفظه رنج" بنویسم. ابتدای کار توضیح دادم که این فیلم چندان به دلم ننشسته و به طور کلی هر فیلمی که دلالت بر حضور نیروهای بیگانه و توجیه آن در خاکی دیگر داشته باشد را نمیپسندم.حاصل آن چیزی است که در پایین آوردهام.به خاطر متفاوت بودن و نه تعریف و تجمید از اولین زنی که اسکار گرفته است( که برای من زن و مرد بودن یک کارگردان چندان فرقی نمیکند، ولی انگار برای سفارش دهنده که یک خانم بودند خیلی هیجانانگیز بوده است، به خصوص این نکته خالهزنکی نیز همراه این اسکار بود که جیمز کامرون شوهر سابق کاترین بیگلو نتوانست اسکار بگیرد ولی او توانست...) که در مطلب ایشان در همان نشریه قابل ابتیاع و خواندن است، مطلب چاپ نشد، ولی ملالی نیست جز این که چند ماهی انگار نشر این نوشته به تاخیر افتاده است! نگاهی به فیلم محفظه رنج اثر کاترین بیگلو همانطور که انتظار میرفت در معروفترین و معتبرترین مراسمی که مختص اهدای جایزه به بهترینهای یک سال سینمای آمریکاست: اسکار، بیشترین جوایز را فیلم "محفظهٔ رنج" از آن خود کرد. کسب جوایز اصلی همچون کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین تدوین، بهترین فیلمنامهٔ ارژینال و... نشان از آن دارد که اعضای آکادمی نگاه خاصی به این فیلم در میان ده فیلمی که به عنوان نامزدهای اصلی معرفی شده بودند، و در آن میان "آواتار" بیشترین انتظارها را در کسب چنین جوایزی برانگیخته بود، داشتهاند. البته این بازی انتخاب ده فیلم بعد از نیم قرن دوباره راه افتاده است و جالب این که این بار نیز مثل سال ١٩۴٣ که فیلم "کازابلانکا"، که فیلمی در حال و هوای جنگ جهانی دوم بود و تندیس بهترین فیلم را ربود، بازهم فیلمی جنگی همهٔ جوایز اصلی را به خود اختصاص داده است. معمولا شرایط سیاسی و اقتصادی و روابط خارجی آمریکا در انتخابهای اصلی اعضای آکادمی اسکار تاثیر فراوان دارد؛ به طوری که انتخاب پارسال آکادمی "زاغهنشین میلیونر" هم اشاره و توجهدادن ملت بحرانزدهٔ اقتصادی آمریکا به مردم فقیر هند و بارقه امیدی واهی به میلیونر شدن داشت، که این خود گوشزدی به میلیونرهای اکنون زاغهنشین آمریکایی بود که در بحران اقتصادی خان و مان خود را برباد رفته میدیدند. اکنون "محفظهٔ رنج" با این که تا زمان دریافت جوایز اصلی اسکار، جزو کمفروشترین فیلمهای اکران شده سال ٢٠٠٩ بود، با کولهباری از هفتاد و سه جایزه دیگر غیر از اسکار، نشان از توجهی دارد که بیشتر معطوف به سیاستمداران است تا سینماروها و تماشاگران که سرمایههای اصلی این صنعت هستند. این فروش کم همچنین به ما گوشزد میکند که مردم آمریکا چندان به فیلمی که در پی قهرمانپروری و نوعی تشویق به جنگ است، توجه خاصی ندارند. اما چرا نگارنده برخلاف تعدادی زیادی از منتقدان خارجی و داخلی عقیده دارد، این فیلم نه تنها ضدجنگ نیست، بلکه نوعی نعل وارونه زدن کارگردان و تشویق به حضور در خط اول آن است؟ بیاییم فیلم را از انتها بررسی کنیم: "جیمز" در آخرین دیدارش از خانواده خود برای هر چه پررنگتر جلوه دادن یک شخصیت آرمانی، البته نشان دادن ضعف همکاران او و عدم شجاعتشان بیشترین تاثیر را خواهد داشت. شخصیت "اون الدریج" که به عنوان پوششدهنده و متخصص، همراه گروه سه نفرهٔ گشتی براوو است، درست نقطه مقابل "جمیز" است. او نه انگیزهای دارد و نه از جنگجو بودن بویی برده است. در معرفی شخصیت او کارگردان "اون" را در حال بازی "Gears of War" با دستگاه "XBOX360" نشانمان میدهد، بازی سراسر جنگی و تخیلی و محبوب جوانان امروزی، که شخصیت اصلی بازی مذکور با سلاحهای عجیب و غریب که هنوز وجود خارجی ندارند در گروهی به جنگ گروهی دیگر میروند، همین هنگام دکتر روانشناسی به نام "جان کمبریج"، که ارتش آمریکا آنان را برای کمتر کردن آسیبهای روانی سربازان حاضر در کمپهای نظامیاش مستقر کرده است، به او مشاوره روانی میدهد، تا او را از مرز تخیل یک بازی کنسول برهاند و به سرحد بازی در جنگی واقعی بکشاند. از چهرهٔ "اون" هنگام عملیات خنثیسازی بمب، با اینکه او کمترین کار را در گروه به عهده دارد، ترس و نگرانی و اضطراب میبارد. هنگامی که در بیابانهای عراق با گروهی تک تیرانداز روبرو میشوند، او درست برعکس "جیمز" و "سنبرن" که با تامل در حال شکار عراقیها هستند، با به رگبار بستن شخصی که در میان گلهٔ بزها مخفی شده، هیاهویی کرکننده ایجاد میکند. "اون" در برخورد دیگری که با دکتر دارد، از او میخواهد که به جای این که از جملاتی مثل :"شرکت در جنگ تجربهای که تو زندگی یه بار برای آدم پیش میآد." برای اقناع او استفاده کند، از اردوگاه بیرون بیاید و از نزدیک با کار "گروه گشتی براوو" آشنا شود. اینجا فیلنمامهنویس با استفاده از این شخصیت فرعی یعنی دکتر "کمبریج" که آرام و منطقی و منصف نشان داده میشود، که بالاخره برای نشان دادن شجاعتش به "اون" دل به دریا زده و با گروه براوو به خارج از اردوگاه میرود و قربانی بمبگذاری میشود، سعی دارد سبعیت کسانی که مقابل سربازان آمریکایی در عراق هستند را دو چندان جلوه دهد. سر آخر "اون" که در عملیاتی شبانه توسط دو عراقی به اسارت گرفته شده است، با شجاعت "جمیز" از دست آنان رهایی مییابد، ولی یک پایش تیر میخورد، هنگامی که دو همکارش به سراغ او میروند او فریاد میزند:"من مردم؟ من مردم؟" و سرآخر در بیانگیزگی کامل برای مداوا به بیمارستان منتقل میشود. چنین شخصیتی در کنترانستی کامل با کراکتر مقابلش، شجاعت "جیمز" را در نظر تماشاگران فیلم دوچندان نمیکند؟ دیگر شخصیت همراه "جیمز" در "گروه گشتی براوو""جی.تی.سنبرن" است. او که در ابتدا از بیمحابا بودن و کله شقی "جمیز" جاخورده و عصبانی است و حتی در عملیاتی آزمایشی در بیابانهای عراق میخواهد از شر او خلاص بشود، اندک اندک در طول عملیاتهای مشترکشان تحت تاثیر قهرمانیها و شجاعت "جمیز" قرار میگیرد. اوج این تاثیر هنگامی است که از ماموریت این گروه بیشتر از دو روز باقی نمانده است. "سنبرن" و "جیمز" سعی دارند مرد عراقی را از جلیقهٔ بمبی که بدنش را پوشانده رهایی بخشند، "جیمز" با این که با بمبی ساعتی طرف است ولی تا لحظهٔ آخری که بمب منفجر میشود، سعی دارد مرد را از جلیقه مرگ نجات دهد و وقتی دیگر نمیتواند کاری از پیش ببرد از او معذرت میخواهد و فرار میکند، بازهم نزدیکترین فرد به این بمب "جمیز" است. زیبایی پایان این سکانس نفسگیر هنگامی است که "جیمز" بعد از انفجار به پشت روی زمین افتاده است و ناگهان در آسمان بادبادکی را میبیند که توسط جوانی عراقی به هوا رفته است، انگار لحظهای پیش هیچ اتفاقی نیافتاده است و زندگی همچنان جاری است. در سکانس بعد، هنگامی که "سنبرن" اینبار جایش را در ماشین به عنوان راننده به "جیمز" داده است، اشاره به این نکته که راهبران و سربازان اصلی جنگ کسانی مثل "جیمز" باید باشند نه "اون" و "سنبرن"، در دیالوگی کوتاه میخواهد بداند که "جیمز" چگونه شجاعانه و با جرات مرگ را پذیراست و به استقبال آن میرود. "جیمز" که خود غرق شک انفجار مرد عراقی است، از "سنبرن" میخواهد تا انگیزهٔ او را برای این خطر کردن بیاید و انگار مخاطب او نه همکارش که در بغل دستش نشسته، بلکه تماشاگران حاضر در سالن سینماست که کارگردان سعی داشته تا در دو ساعت گذشته به آنان بفهماند که جنگ آرمانهگرایانه آمریکا با تروریسم - البته به زعم خودشان - کسانی مثل "جیمز" را میخواهد، که چندان به نتیجه کارشان نظر ندارند و فقط بهترین راه خنثیکردن بمبها را روش "هر طوری که بشود تا آخرین نفس زنده ماند" میدانند. اما آیا این شجاعت سربازان آمریکایی در حفظ زندگی دیگران را کسی قدردان هم هست؟! بلافاصله خانم "کاترین بیگلو" جواب ما را با یک "نه" بزرگ پاسخ میدهد. جوانان عراقی - آیندهٔ عراق - عاصی از حضور زرهپوشهای آمریکایی در کوچه و خیابانهایشان با سنگ به سمت ماشین جنگی "جیمز" و "سنبرن" حملهور شدهاند و گویی میخواهند هر چه زودتر آنان خاکشان را ترک کنند تا خود بتوانند به حل معضلاتشان بپردازند. "جیمز" در سکانس بعدی در فروشگاهی بزرگ در آمریکا در حال خرید کردن است، در حالی که نمیداند برای خانه چه چیزی لازم است. او سعی میکند سقف خانهاش را از برگهای پاییزی محفوظ بدارد و به زعم کارگردان، از این کار کوچک و پیش پا افتاده هم به درستی برنمیآید. او در بیانگیزگی کامل، در برابر تلویزیونی که برفک نشان میدهد نشسته است و فکر میکند. شاید اشارات فیلمساز، با توجه به صحنههای پایانی که در یکی دو پاراگراف قبل توضیح دادم، به این نکته باشد که، "جیمز" قهرمانی است که دیگر نمیتواند به خود فکر کند و او وارسته از نگاه به خود و جمع خانوادهٔ کوچکش، بایستی به عنوان یک متخصص، ماموریتی بزرگتر از اینها را به سرانجام برساند؛ چنانکه که او به جنگ رفتن و دوباره به گروهی پیوستن که کارشان خنثیسازی بمب است را به در خانه ماندن ترجیح میدهد. اما با یادآوری جمله "کریس هجز" در ابتدای فیلم "نبرد اعتیادی قوی به بار میآورد، زیرا آن یک مادهٔ افیونی است." از کتاب "نیروی جنگ است که به ما معنا میدهد." گویی کارگردان "جیمز" را معتادی تصویر کرده است که نمیتواند لحظهای از این ماده افیونی "جنگ" جدا بماند و او معنای زندگی خود را نه در کنار خانواده خود که در عرصه نبرد مییابد. با اینکه میتوان چنین برداشتی هم از فیلم به خاطر این جمله ابتدایی داشت، ولی واقعیت این است که شخصیت محوری که "کاترین بیگلو" در فیلمش پرورش داده است نه یک معتاد به جنگ، بلکه قهرمانی تمام عیار و روئینتن است که تحسین فرمانده و همراه و همکارانش و به طبع عدهای از تماشاگران آمریکایی را که در راس آنها اعضای انتخاب فیلم آکادمی اسکار باشند را، برانگیخته است: نیرویی که آمریکا به آن احتیاج دارد، وگرنه لحظهای نمیتواند سیطره خود را بر جهان محفوظ بدارد. البته این جمله هم از دید نگارنده در ابتدای حضور "جیمز" در کمپ پیروزی به دور نمانده که میگوید: "من کارم را به بهترین نحوی انجام میدهم.هیچ جا مثل خونه آدم نمیشه." اما با توجه به اینکه بعدها میفهمیم که او تازهکار نیست و صدها بمب را تاکنون خنثی کرده است، پس جمله آخر او تناقض گفتاری است، که شاید یک قهرمان برای ابراز تواضع در برابر همکار تازه یافتهاش "سنبرن" ابراز داشته است نه چیزی بیشتر. کارگردان خود در مصاحبهای خنثی کنندگان بمب را، افراد نظامی داوطلب، دارای ضریب هوشی بالا، و گذراندن مراحل مختلف توانسنجی برای خنثیسازی میداند؛ پس چگونه میتواند آنان را "معتاد به جنگ" تصویر کند؟
کلیدواژه: سینمای جهان ،کارگردان سینما
|
|
| چهل سالگی |
| ساعت ٩:۳٤ ق.ظ روز سهشنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ |
|
امروز درست چهل ساله شدم. در شناسنامهام ششم فروردین درج شده، ولی حتما سال ۱۳۴۸ نیز چهارم فروردین به مناسبت نوروز اداره و ادارهجاتیها تعطیل بودند و خب ثبت احوال هم به همچنین. چه خوشبختی که هر سال روز تولدت همه تعطیل باشند و در خانه، از شور و حال روزهای اول نوروز کاسته شده باشد و کمتر کسی یادش برود که روز تولدت است و بالاخره هدیهای دریافت کنی! تعطیلی که با رفت و آمد حکومتها هم تکان نخورد و جا به جا نشود. قبل از جشنواره فجر پارسال فرصتی دست داد تا مرور خاطراتی داشته باشم بر این که چرا انقدر به فیلم و سینما علاقه دارم و به قول کارگردان خوب تلویزیون و سینما آقای حسن فتحی – که این روزها متاسفم از اینکه سریالش به نام «اشکها و لبخندها» که راستش مشتاق دیدنش بودم را از شبکه اول پخش نمیکنند و نمیدانم چرا – معتاد شدیم به این افیون ـ افسون بزرگ یک قرنی. این مرور همراه شد با سی سالگی انقلابی که تاثیرات آن بیشک درزندگی همه ایرانیان کم و بیش مشهود است. شاید این قسمت اول مروری باشد بر خاطراتم و شاید هم بعدها هیچوقت انگیزهای بر ادامه تعریف آن نداشته باشم؛ نمیدانم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتصاویر تصاویر محو اما ماندگاری در ذهنم مانده است از کودکیم، از زمانی که در خانهٔ سیمتریامان در میدان آزادی نازیآباد هیاهویی به پا شد و من کودک چهار ساله گویی در این بگیر و ببند، چیزی که یادم مانده فقط حمل یک وسیلهای بود که توسط پدرم و یکی از پسرعمههایم – فکر کنم جوادآقا - به سختی صورت میگرفت: لامپی بزرگ در جلوی آن و این لامپ محصور در جعبهای چوبی. از روشن شدن این لامپ، از خوشحالی برادرم حمید که به اصرار او این جعبهٔ جادویی پا به خانهامان گذاشته بود، از این که چگونه پدر کارگری که تازه از جهیزیهٔ دادن دخترش کمر راست کرده بود و مادری که با زحمت بسیار چهار پسر دیگر را در حال بزرگ کردن بود، دیگر چیزی یادم نیست، ولی میدانم که این جادوگر با من کاری کرد که واقعا هیچ چیز از سحر ساحران کم نداشت. فکرش را هم نمیتوانستم بکنم، حتی بعدها که به قسمت شمالیتر نازیآباد رفتیم و به اصرار مادرم جایی بزرگتر را برای زندگی انتخاب کردیم، این تصاویر پشت سر هم، این صداها و آواها، این نقاشیهای متحرک و جالب که به زبان خودمان حرف میزدند و این فیلمهایی که گاهی با گرفتن جلوی چشمم توسط دیگران فقط صداهایی از آن میشنفتم بتواند من را اینگونه مسحور کند. مادربزرگم گاهی این کلام را از کتابی کهنه که جای انگشتانش در آن جاانداخته بود میخواند: و من شر ما خلق.و بعدها تازه دانستم آن کتابی که بالای سرش گذاشتند وقتی مرد، کتابی است آسمانی و کلامی که خوانده بود پیامی الهی. همراهی با برادرانم در رفتن به جایی تاریک و بزرگ با صندلیهایی به زمین میخ شده و به طور معمول قرمز رنگ، با بوی خاصی که در سالن انتظار آن جا میآمد، با عکسهای براقی که قدم اجازه نمیداد تا آنها را نگاه کنم و پوسترهایی رنگ و وارنگ و ساندویچهای خوشمزهٔ بوفه و آبی گازدار که گاهی سیاه بود و گاهی نارنجی که ته گلویم را میسوزاند، باعث میشد تا تصاویر متحرک بسیار بسیار بزرگتر از آنچه که از آن لامپ کوچک خانهامان میدیدم ببینم و صداهایی بشنوم که گاه فکر میکردم اگر از آن سالن بیرون بیایم دیگر نمیتوانم هیچ صدای دیگری را بشنوم. عکسهای متحرک انقدر بزرگ بود که گاه صورت خودم را پشت دستهایم پنهان میکردم تا شاید آزاری از آن تصاویر متحرک نبینم، ولی صدای غرش غولهایی که در وسط دریای بزرگ کمر راست کرده بودند تا کشتی کوچکی را نابود کنند، یا اسکلتهایی که با به هم پیوستن استخوانهایشان به جنگ آدمهای فیلم میرفتند، من را وامیداشتند تا از میان انگشتهایم بازهم به ثبت آن تصاویر در ذهنم ادامه دهم.گفتم که دیگر جادو شده بودم. روزی از روزهای هزاردستگاه همراه سعید به دنبال آبزرشکی رفتیم که شریکی از لیوان بزرگ آن آب قرمز رنگ شوری را نوش جان کنیم که از شدت سردی آن وقتی قلوپی از آن سر میکشیدم تمام سرم تیر میکشید، اما دردی که دیگر به اوج خود رسیده بود، تمام بدنم را لرزاند. دردی که شاید به خاطر دیر عمل کردن خانواده، روز به روز بیشتر هم میشد. بالاخره مقرر شد تا به بیمارستانی دولتی بروم که فقط من بودم و چند بچهٔ دیگر. بیمارستانی که بعدها فهمیدم نامش هدایت است و از خانهٔ ما بسیار دور. در آن جا تنها دلخوشیم تصاویر همان تلویزیونی بود که در جایی بالای سر همه دائم روشن بود و عدهای مثل من مات و مبهوت به آن تصاویر خیره میشدیم. جدایی از مادرم برایم بسیار سخت بود و دائم گریه میکردم. بالاخره این ته تغاری مادر، خانوادهٔ کارگر فقیری را واداشت تا به بیمارستانی خصوصی برود به نام جاوید در خیابان پهلوی آن زمان. روشنترین خاطرهٔ آن دوران در بالکن بیمارستان، حالا دیگر همراه مادرم، برایم باقی مانده است. تصاویری دور از سینمایی تابستانی، شیفتگی من چنان بود که میخواستم شب را نخوابم و آن عکسهای متحرک را از دور ببینم ولی فردایش عمل داشتم و باید میخوابیدم، ولی خوابیدنی همراه با گریه و زاری: مسحور شده بودم. بعدها که از عمل رهایی یافتم سالیان تا رسیدن به انقلاب، چند فیلم دیگر را همراه با حمید و سعید در سینماهای تهران به تماشا نشستم. فیلمهایی که بعدها اسم آنها را یاد گرفتم که از میان آنها بیشترین ماندگاری متعلق به دو فیلم شد: پاپیون در سینما شهرقشنگ و کارتون زیبای رابینهود در نمیدانم کدام سینما. پاپیون را هم همراه با حذفیات برادرم دیدم، جاهایی که نباید دیده میشد دست روی چشمهایم میگذاشتم تا دیگران با خیالی راحت به تماشای فیلم بنشینند، ولی دیگر هیچگاه بعد از دیدن چندبارهٔ فیلم در سالهای بعد به روی نوارهای ویدئو و دیویدی، صدای دلنشین موسیقی گلداسمیت و چهرهٔ مصمم مککویین و مات و مبهوت هافمن و آن ماجراها، مزهای را نداشت که دفعه اول تجربه کرده بودم. کلاس اول را تمام کردم تا توانستم در کتابخانهٔ مرکز کانون شماره هشت عضو بشوم و اولین کتابی را که گرفتم "آهوی گردن دراز" بود با آن تصویر جالب روی جلدش، زمانی که هنوز بالاخره را بالا خره میخواندم. کانون سالن کوچکی هم داشت – هنوز هم دارد و آیا هنوز هم فیلمی در آنجا برای بچهها به نمایش درمیآید؟ - با همان صندلیهای پلاستیکی محکم که ما بچهها مهمان آپارات شانزده و پردهٔ همراهش میشدیم که هر چند وقت یکبار صدای دلنشینش همراهمان میکرد با فیلمهایی که بعدها فهمیدم فیلمهای اولیه فیلمسازان بزرگ کشورم ایران است. دانستم که کسی که "دونده" را ساخته من را با "سازدهنیاش" بارها در همان سالن کوچک به گریه انداخته است، چرا که درد امیرو درد ما بچههای جنوب شهر تهران هم بود. سازندهٔ "نان و کوچه" و "منم میتونم" و "زنگ تفریح" سادگیی را به ما بچهها در فیلمها یاد میداد که بعد از بزرگ شدنمان با دیدن فیلمی فلسفی چون "طعم گیلاس" زیاد گیج نشویم، این همان است منتهی برای ما که پا به پای فیلمهایش بزرگ شدهایم میدانیم سادگی پیچیده شده هم سادگیاست.یا کارگردان "ناخدا خورشید" همان کارگردان "رهایی" است که ما را به فضایی میبرد که کلیومترها از ما دور بود، ولی جزو سرزمینمان. یا کارگردان "مسافران" همان کسی است که بارها و بارها ما را با فیلم "عمو سیبیلویش" خندانده بود. اما روزی رسید که معلم کلاس چهارم دبستان ما به مدرسه میآمد، ولی ته سالن بلند مدرسه با دیگر معلمها مینشستند و حرف میزدند، من به نمایندگی از بچههای دیگر به سراغشان میرفتم و از آنها با تعجب میپرسیدم: خانم اجازه شما که الان هستید چرا نمیاید سرکلاس و درس نمیدید و آنها با خنده به من نگاه می کردند و دو کلمه را از میان خندهاشان میشنیدم: انقلاب...اعتصاب. سرگرمی ما در خانه بعد از تعطیلی مدارس دیدن تلویزیون بود. دیگر از سینما خبری نبود. مادرم منعامان کرده بود. شنیده بود که سینماها به آتش کشیده میشود. خبری در تابستان همه را در خانه شوکه کرده بود، آتش گرفتن سینما رکس آبادان. کلمهٔ "گوزنها" و "کیمیایی" بیشترین کلمههایی بود که آن تابستان در خانه به گوشم خورد. بعدها دانستم که در سینمایی که به آتش کشیده شده بود و دهها نفر سوخته بودند، فیلم مسعود کیمیایی به نام گوزنها اکران بوده است. گاهی از حمید و سعید خبری نمیشد. مادرم دلشوره میگرفت. آنها نبودند. شور و شر جوانی نمیگذاشت که آنها هم از قافله عقب بیافتند. دو بار همراه آنها به خیابانهایی رفتم که انگار همه قصد کرده بودند، به جای هر وسیلهٔ دیگری فقط پای پیاده در کنار هم فریاد بزنند. "مرگ بر شاه" را سه بار تکرار میکردند و انقدر محکم که من فقط به آسمان نگاه میکردم تا هلکوپترهایی را ببینم که انگار از دور داشتند ما را میدیدند؛ به خودم میگفتم اونها هم صدای ما رو میشنوند؟ لحظهٔ دیگر دستم که انگار به دست برادرم چسبیده بود، کش آمد وهمراه با عدهای دیگر به کوچهای رفتیم و پنهان شدیم. انگار خودمان وسط فیلم بزرگی بودیم که بازیگرانش ما و هلکوپترسوارها بودند و صدای رگبار تیر موسیقی متن آن. وقتی آن روز خسته و مرده به خانه رسیدیم، معلوم شد که مادر نذر کرده بود تا ما را زنده ببیند و اشک بود که جاری میشد. برادر بزرگترمان مهدی که تازه یک سالی بود که ازدواج کرده بود و خانه پدری مینشست، به خاطر تعطیلی بازار، جایی که با سراجی روزگار میگذراند، مجبور شد به دستفروشی بپردازد. من و سعید هم ذوق زده همراه او به بازار دوم میرفتیم و کنار بساطمان که زیر سر در سینمای تعطیل شدهٔ فردوسی بود فریاد میزدیم حراجیه ماله حاجیه! تازه یاد گرفته بودم که چطوری بادکنکها را باد کنم و سر چوب بزنم و تو کوچه پس کوچههای محلهامان فریاد بزنم برای آب کردنشان که سعید کار دیگری را پیشنهاد کرد: فروختن روزنامه کیهان. چند روزی همراهش شدم برای فروختن روزنامه ولی روز آخر، از عصر که روزنامههارو از کیوسیکی میدان بازار دوم گرفتیم تا غروب نمیدانم چرا هیچکس از ما روزنامهها را نخرید. فکر کنم چون اون روز تعداد بیشتری روزنامه خریده بودیم به امید سود بیشتر، ولی همین باعث شد تا روزنامههای باد کرده را به خانه بیاوریم و از ترس سرزنش دیگران آتش بزنیم. خاکسترهای آن روزنامهها به ما یادآوری کرد که فرزندان یک کارگر ساده هیچگاه کاسبهای خوبی نمیشوند، چیزی که بعدها روزگار هم به ما ثابت کرد. دفعه دوم که به میان جمعیت تظاهر کننده رفتم همراه با پدر و دوستان برادرم بود. روی دیواری نزدیک دانشگاه تهران خواندم که "مردم روزنامه سفید بخرید." با تعجب از همراهانم پرسیدم روزنامه سفید چیه؟ آقا رضا دوست حمید گفت که چون روزنامهها در اعتصاب هستند و بالاخره نون روزنامهنویسها هم از طریق فروش روزنامهها تامین میشه، یه چند وقتی روزنامهٔ بدون خبر و سفید بیرون میاومد و مردم به خاطر کمک به روزنامهنگارها آن را با همان قیمت روزنامهٔ واقعی میخریدند. چند روز بعد روزنامههایی دست مردم بود که کلمهای از آن تیتر درشت آن را تغییر داده بودند و به جای شاه رفت نوشته شده بود شاه دررفت. چند شب دیگر سرودی از تلویزیون پخش شد که بعدها دانستم اسم خوانندهاش رضا رویگری است و شور و حال آن سرود چنان بود که همه را در خانهامان به گریه انداخت. چند روز بعد همه تو خانه خیره به تلویزیون – مادربزرگی که هیچگاه مسحور این جعبه جادو نشده بود هم چهار چشمی خیره بود - سرودی را روی تصویر دو شیر جدا از هم و غرنده شنیدیم که هر روز ظهر هم آن را با صدای گرمی میشنیدم و لذت میبردم: سرود "ای ایران". برنامههای تلویزیون برای ما بچهها از صبح شروع شده بود و ما خوشحال بودیم. ولی تصاویری که تلویزیون نشان میداد و زمزمههای دیگران با دعا و صلوات و... به من فهماند که واقعهای در حال اتفاق افتادن است. مردی روحانی را دیدم که به آرامی از پلههای هواپیما پایین میآمد و ناگهان تصاویر قطع شد. تصویر او برایم آشنا بود، رسالهٔ کوچکی با تصویر او در خانهامان بود که گاهی دزدکی به آن نگاهی میانداختم ولی حق نداشتم تا آن را در میان کتابهای دیگر طاقچه خانه بگذارم. همه بچههای خانه به خیابان اصلی یعنی آرامگاه رفتیم. آنجا از درخت چناری بالا رفتم. میگفتند امام از همین خیابان رد میشود تا به بهشت زهرا برود. انقدر منتظر ماندم تا بالاخره سر و صدا و هلهله مردم با حضور ماشینی که امام در آن در حالی که دستهایش را به حالت قنوت گرفته بود همراه شد. انگار موجی عظیم از دریا آمد و رد شد. من داشتم آن بالا سرود "خمینی ای امام" را میخواندم. پیروزی انقلاب و عید آن سال که باز با سرودی زیبا همراه شد: "قسم به اسم آزادی به لحظهای که جان دادی..." اولین بهار آزادی. دیگر مادربزرگ از آن جعبه نمیترسید که جادویش کند. اما بازهم چند سالی طول کشید که تصایر تلویزیون آنی بشود که مادربزرگ با خیال راحت به تماشایش بنشیند. کلاس پنجم بودم که ما را به دیدن فیلمهایی بردند که ظاهرا جشنوارهای از فیلمهای مخصوص ما بود، در همان تنها سینمای محلهامان نازیآباد سینما فردوسی:" آخرین سهشنبه" شیرین - فکر کنم اولین و آخرین فیلم فتحعلی اویسی – که حکایت بالاشهریها و پایینشهریها بود و "هفتتیرهای چوبی" شاپور قریب و فیلمی که هیچوقت اسمش را نیافتم، ولی حکایت مشتاق تنبکنوازی بود که بالاخره میتواند با کلی دردسر با خانوادهٔ متعصبش خودش را در گروه موسیقی سنتی دوستانش جا کند و به مقصودش برسد. اشتیاقی که بعدها به نوعی در فیلم "دلشدگان" حاتمی تکرارش را در بازی "اکبر عبدی" دیدم. زمانی جشنوارهٔ کانون در سینماهای شهر پراکنده بود، فیلمهای کودکانهٔ خارجی را به یاد دارم که در سینما شرق خیابان آرامگاه دیدم. اینها همه پایه و مایه اشتیاقم به سینما است؟ نمیدانم؛ افسون شدم. |
|
| مادر و پسر |
| ساعت ٩:۱٩ ق.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ |
Mat i syn؛ الکساندر سوخوروف؛ ۱۹۹۷
هشتادمین نشست کانون فیلم معناگرا؛ جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۸۷؛ سینما فرهنگ. عمیقترین حسی که دیدن فیلم "مادر و پسر" در من ایجاد کرد، حس نوستالژیکی بود نسبت به سالهایی که در سینما عصرجدید فیلمهای تارکوفسکی و پاراجانف را به تماشا مینشستم. گرچه شاید در آن سالها تحمل نماهای ثابت و طولانی فیلمهای تارکوفسکی برایم مشکل بود و هضم این غذاهای سنگین برای جوانی در سنین بیستسالگی سخت؛ ولی بعدها با بیرون رفتن از آن فضا و رسیدن به فیلمهایی که به ظاهر سرگرمکنندهتر بودند، ولی مثل فستفودها سریع دلآزار میشدند، باز شیرینی همان نماهای طولانی و ماندگاری همان داستانهای پیچ در پیچ و فلسفی در فیلمهایی چون "استاکر"، "آیینه"، "سولاریس" و در راس همهٔ آنها "ایثار" باز به کام میآمد و یادآور این قضیه میشد که در دنیای سینما هنوز جایی هست که تنها به سرگرمیسازی و رویاپردازی بها نمیدهند، بلکه شاعرانگی و شعور را نیز در کنار تکنیک به خدمت میگیرند. نمای ابتدایی فیلم "مادر و پسر" "الکساندر سوخوروف" که همراه با تیتراژ ابتدایی فیلم بود، من را شگفتزده کرد. نمایی که پسری را بر بالین مادری در تخت دراز کشیده تصویر میکرد، که ابتدا به نظرم رسید تابلویی زیبا از نقاشی را میبینم ولی کمی جلوتر فهمیدم این نمای متحرکی است که فیلمساز برای افتتاح فیلمش انتخاب کرده تا تنها بازیگران فیلمش را به تماشاگر معرفی کند. به طور معمول بعد از این نقاشی زیبا، که گویی با استفاده از فاگ فیلتر و فیلترهای رنگی دیگر هر چه بیشتر به هنرهای تجسمی نزدیکتر شده بود، انتظار این را نداشتم که بقیه نماها نیز به همین زیبایی باشد؛ ولی کارگردان و فیلمبردار خبره کاری چون "آلکسی فیدورف" تمام فیلم را به همین منوال تا به پایان ادامه دادند و در جاهایی معلوم بود که ساعتها کار کرده و رنج کشیده بودند تا نمایی شگرف بیافرینند. یکی از نماهای فیلم و تنها نمایی که باریکهٔ نور آفتاب از آسمان به زمین میرسید، چنان رنگآمیزی و نورپردازی شگرفی داشت، که شاید بتوان به جرئت گفت تاکنون کسی نتوانسته چنین تابلوی زیبایی را آن هم با دوربین فیلمبرداری خلق کند. بگذارید خلاصه کنم: فیلمبرداری و زیبایی نماها چنان بود که من بعد از دیدن یک تابلو در این نمایشگاه تابلوهای رئالیستی و گاه رمانتیستی، منتظر دیدن تابلوی بعدی بودم تا بازهم غرق در این خلسهٔ نوستالوژیک شوم. داستان فیلم، مثل اغلب کارهای استاد سوخوروف یعنی تارکوفسکی، داستانی ساده است. ارتباط نزدیک و گاه عاشقانه و مادر و فرزندی، که در آستانهٔ مرگ مادر به وقوع میپیوندد، شاید سادهترین تعریف داستان این فیلم باشد. رابطهای که در موجزترین دیالوگها بین پسر و مادر اتفاق میافتد، و مرگی که در زیباترین شکل ممکن به صورتی پروانهای به روی دستهای مادر و جان دادن آن واقع میشد. مادر میداند که پسر از رفتن او دلنگران است و برای آرامش او به این جمله اکتفا میکند: تو هم به زودی پیش من مییایی. جملهای که به شکلی دیگر بعد از فوت ناگهانی مادرم در اردیبهشتماه سیزده سال پیش، برای التیام زخمهای فراغش نزد خودم تکرار میکردم: روزی من هم به تو میرسم، گرچه الان به نظرم دور مییایی. چه تقارن عجیبی: درست روز قبلش به مناسبت روز درختکاری و طبق قراری که با خودم گذاشته بودم، به پارک نزدیک محلهامان رفتم و بالاخره بعد از ثبتنام و امضا! نهال درخت طاووسی را گرفتم و به بهشتزهرا رفتم و در قطعه ۳۲ بالای سر مزار مادرم کاشتم؛ گویی زمزمههای نهانی و بغضهایی که آن روز داشتم، فردا روزش در فیلم زیبای "سوخوروف" بین پسر و مادر برایم تکرار شد. دیدن چنین فیلمی با حضور دکتر شهابالدین عادل و بهره جستن از تحلیلهای درست و کلاسیک او، لذتی دوچندان را برایم فراهم آورد.
کلیدواژه: سینمای جهان ،کانون فیلم معناگرا
|
|
| والس با بشیر |
| ساعت ٦:٢٧ ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ |
Vals Im Bashir؛ کارگردان: Ari Folman
اگر تیتراژ پایانی "والس با بشیر" را تا به انتها ملاحظه کنید، چند شرکت فیلمسازی اسرائیلی و همچنین شبکهٔ معروف "آرته" فرانسه را در ساخت فیلم شریک میبینید. شاید اولین سئوالی که برای هر بینندهٔ مسلمانی بعد از دیدن فیلم پیش بیاید این باشد که چرا اسرائیل با ساخت چنین اثری که به ظاهر نوعی افشاگری نسلکشی و جنایت سربازان خودش در اردوگاه آوارگان فلسطینی صبرا و شتیلاست موافقت کرده و فیلم اکران عمومی شده است و حتی بین پنج فیلم برگزیدهٔ خارجی اسکار جای داشته است. گرچه اعضای آکادمی جایزه بهترین فیلم خارجی را به این فیلم اختصاص ندادند، ولی همین حضور چه چیزی را در سیاستهای فعلی آمریکا و اسرائیل اثبات میکند؟ در اواخر فیلم اشاراتی به حضور سربازان اسپانیایی و تاکید بر مسیحی بودن آنان در جریان این کشتار دستهجمعی مسلمانان در سال ۱۹۸۳ میلادی میشود؛ تاکیدی که شاید یادآور سالیان سال جنگهای صلیبی بین مسلمانان و مسیحیان بود. اسپانیاییها به خصوص متعصبتر از بقیهٔ مسیحیان آن روزگار بودند و برای فتح خاک مقدسشان خونها ریختند و جانها فدا کردند. همین اشارهها شاید نوعی جاخالی دادن اسرائیلیها و توجیه حرکتشان در لبنان است؛ این که اصل جنگ و دعوا، جنگ بین مسیحیان و مسلمانان است، نه مسلمانان و یهودیان. انیمیشن بودن این فیلم نیز به نظرم از اینجا ناشی میشود که علاوه بر استفاده از جلوههای بصری کلیپوار در کار بدون خرج و مخارج زیاد، نوعی ماسککشی به روی چهرههایی است که در حال تعریف این جنایت هستند و دست اسپانیاییها را در آن آشکار میبینند. سازنده ـ کارگردان فیلم در زمان جنایت صبرا و شتیلا در صحنه حضور داشته و طبق مصاحبههای بعد از نمایش فیلم اظهار داشته که وجدانش وادارش کرده تا این اثر را بسازد؛ خب وجدانی که میخواهد هموطنهای خودش را مقصر بداند یا این که آنها بیتقصیر بودند، زیر آتش لبنانیها قرار داشتند، کودکی به آنها خمپاره میانداخته، مورد تهاجم لبنانیها بودند و ... آنها برای دفاع از خودشان دست به جنایت زدهاند. در دفاعی که یکی از موثرترین نیروهای تاریخی دشمن با مسلمانها چه در خاک خودشان و چه در جنگهای صلیبی یعنی اسپانیاییها؛ یاریگرشان بودهاند. یادمان باشد "والس با بشیر" قبل از جنایات اسرائیلیها در همین روزها در غزه ساخته شده است؛ اگر قرار بود گرگها توبه کنند از جنایات بسیاری که در این سالها کردهاند، مرگ و نابودی و نیستی تا به حال قسمتشان شده بود و دیگر کشوری به نام اسرائیل وجود نداشت. شاید در خوشبینانهترین نگاه به "والس با بشیر" بتوان ادای خوداعترافی را به سبک مظلومنمایی تاریخی یهودیان در فیلم نشان یافت نه چیزی بیشتر از آن.
کلیدواژه: سینمای جهان ،انیمیشن
|
|
| هشتاد و یکمین اسکار |
| ساعت ٩:٥٥ ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ |
|
مورد عجیب اسکارهشتاد ویکم برنده شدن هشت جایزه، از جمله جوایز اصلی و مهمی مثل بهترین فیلم و بهترین کارگردانی و بهترین فیلنمامه اقتباسی، برای فیلم پایینتر از متوسطی چون Slumdog Millionaire دنی بویل است! فیلمی که در مقابل حداقل همین چهار نامزد دیگر اسکاری، خیلی چیزها کم داشت. فیلم Slumdog Millionaire با اتمسفری که از سینمای هند و بازیگران آن قرض گرفته بود، بیشتر یک فیلم خوب هندی ارزیابی میشود تا فیلمی لایق بهترینها در اسکار. The Curious Case of Benjamin Button و The Reader و Frost/Nixon و Milk هر کدام، به قول گزارشگران ورزشی، حریفان قدری بودند که میتوانستد به عنوان بهترین فیلم انتخاب شوند. نمیتوانم بین این چهار فیلم عالی – که حتی میتوانست به جای Slumdog Millionaire فیلم زیبای کلینت ایستوود یعنی Changeling قرار بگیرد – بهترین را انتخاب کنم، چرا که هر کدام با حال و هوای خاص خودشان جزو بهترینهای سال گذشته سینمای آمریکا به شمار میروند. به نظر میرسد که داوران اسکار امسال فیلمهندی زده شده بودند و حتی مراسم نیز پر از رقص و آواز هندی شده بود، به مناسبت اینکه آواز و موسیقی فیلم هم دو جایزه نصیبشان شد. داوران شاید برای خالی نبودن عریضه دو جایزه بازیگران اصلی را به دو فیلم زیبای "Milk" و "The Reader" به خاطر بازیهای خوب "شون پن" و "کیت وینسلت" اهداء کردند؛ گرچه فیلم "Milk" به حق جایزه بهترین فیلنمامهٔ اریژینال را نیز نصیب خود کرد. فیلم عالی دیوید فینچر The Curious Case of Benjamin Button در این میان جوایزی چون جلوههای ویژه و گریم و طراحی صحنه(هنری) را نصیب برد و با اینکه هر سه جایزه در مقابل دیگر نامزدها در همین رشته به حق بود، ولی ای کاش تقدیر آکادمی از این فیلم محدود به این جوایز نمیشد. خوشحالکنندهترین خبر اسکار هشتاد و یکم برایم برنده شدن انیمیشن عالى Wall-E به عنوان بهترین انیمیشن سال گذشته میلادی است، برندهای که با دیگر رقیبان خود مثل کونگفو پاندا و بولت خیلی فاصله داشت. نظراتم در بارهٔ انیمیشن Wall-E در هیمن وبلاگ قبلا منتشر شده است.
کلیدواژه: سینمای جهان ،انیمیشن
|
|
| ماهی بزرگ |
| ساعت ۱۱:۳٥ ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ |
|
کلیدواژه: سینمای جهان
|
|
| اینک بهشت |
| ساعت ۱٠:٢۳ ق.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
Paradise Now هانی ابواسد ۲۰۰۵.
نمایش: کانون فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران؛ برنامه سی و دوم. شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۷. فیلم «اینک بهشت» روایتگر مردمی است که در محاصرهٔ دشمن مجبورند زندگی سختی را بگذرانند. تمرکز فیلسماز به روی دو دوستی که در تعمیرگاه ماشین کار میکنند، “خالد” و “سعید” و نزدیکتر شدن به “سعید” برای نمود بیشتر عمل او در پایان فیلم، نمونهای از عملیات انتحاری یا استشهادی فلسطینیان در برابر اسرائیل را ارائه میدهد. “خالد” و “سعید” تصمیم میگیرند این عملیات را با کمک گروههای مبارز فلسطینی در خاک اسرائیل به ثمر برسانند، ولی با رفتن اولیهٔ آنها به خاک اسرائیل دو دوست از همدیگر جدا میشوند و همین باعث میشود تا با برخورد مجدد با افرادی که در نابلس – محل زندگیاشان – هستند به چالش با افکارشان دچار شوند. “خالد” که به ظاهر از “سعید” آتشی تندتر برای مبارزه و انجام عملیات انتحاری دارد، در برگشت مجدد به تلآویو و در کوچه پس کوچههای آن، به ظاهر “سعید” را متقاعد میکند که کشتن دشمن باعث خونریزی بیشتر خواهد شد و آنها نیز انتقام خواهند گرفت و باید آنان عملیات را متوقف کنند و به نابلس بازگردند، ولی “سعید” با جا گذاشتن “خالد”ی که دچار نوعی شک و سازش در مبارزه شده است، خود با سوارشدن به اتوبوسی که بیشتر جمعیت آن نظامیان اسرائیلی هستند، تصمیم خود را عملی میکند. فیداوت فیلمساز فلسطینی "هانی ابواسد" به رنگ سفید در پایان فیلم، بعد از زوم کردن به چشمان مصمم و غمگرفته و اشکآلود “سعید”، او را مبارز رستگاری معرفی میکند که در نهایت توانسته خفتی را که پدرش با مزدوری دشمن خانوادهاش را دچار کرده، به نوعی پاک کند. در این میان شخصیت “سها” دختر یک مبارزه فلسطینی که شهید شده است، با ارتباطی که با هر دو این شخصیتها پیدا میکند، در واقع نقطه تعادلی است که سعی دارد تا هر دو دوست را از مبارزهٔ نظامی و انتحاری منصرف کند. او با صحبتهایی که با “سعید” میکند از سوزاندن یک سینما در سرزمین اسرائیل میپرسد و در برخوردش با “خالد” از او میخواهد که به جای عملیات انتحاری زندگی را انتخاب کند. در نهایت تاثیر “سها” در هر دو شخصیت نمود دارد، “خالد” که به نظر می رسد “سعید” را ترغیب به این کار کرده خود از عملیات کنار میکشد و “سعید” که ارتباط عاطفی عمیقی با “سها” دارد، برعکس “خالد” به انجام عملیات انتحاری ترغیب میشود. در صحنهای که “سعید” با رئیس عملیات صحبت میکند، در مونولوگی گذشتهٔ خود را مرور میکند، حکایت پدرش را که بر اثر نداری مزدوری اسرائیلیها را پیشه کرد و سرآخر هم کشته شد و یادگاری که برای او گذاشت چیزی جز ننگ و ذلت نبود. او میخواهد با انجام این عملیات وجود خود را برای خود و خانواده و جامعهای که در نابلس به گونهای در اسارت دشمن هستند ثابت کند. فیلمساز با توجه به فلسطینی بودنش نگاهی درونی و عمیق داشته به کسانی که دست به عملیات استشهادی در خاک اسرائیل میزنند، او با زدودن هالهٔ قداستی که اغلب به دور این گونه انسانهای مبارز میزنند، آنها را کسانی معرفی میکند که میتوانند دچار شک و شبهه نیز بشوند، شکی که ابتدا در دل “سعید” غلیان داشت و سپس به “خالد” سرایت کرد. شکی که باعث میشود تا نگاه فلسطینیها به واقعیتهای جهان کنونی نیز دوگانه باشد: نگاهی به تشکیل دولت فلسطین و استقلال نسبی و صلح با اسرائیل میاندیشد و نگاهی دیگر مبارزه تا نابود کردن و راندن دشمن از آخرین وجبهای خاکهای مورد ادعایشان. همین دوگانگی جلوهاش در فیلم در سه شخصیت اصلی نمود یافته است. با دیدن فیلم اینک بهشت به یاد نمایشنامهٔ نویسندهٔ ایرلندی "شون اوکیسی" افتادم به نام "در پوست شیر" که در بارهٔ دو جوان مبارزه ایرلندی است. دو جوانی که در آخر نمایشنامه از دختری که به ظاهر هیچ علاقهای برای مبارزه با انگلیسیهای اشغالگر ندارد، جا میمانند و دختر با انجام عملیات ارتش آزادیبخش ایرلند به آنان ثابت میکند که در نهایت عمل مبارزاتی است که حرف آخر را میزند نه تئوریبافی و در پوست شیر باقی ماندن. در این فیلم نیز “خالد” از “سعید” وقتی جا میماند که از طریق “سها” دچار شک میشود و انگیزهاش را از دست میدهد. گرچه میتوان شجاعت و تهور “سعید” را در انتقامگیری شخصی و به نوعی عقدهٔ روانی او از دوران کودکی، با توجه به دیالوگهای فیلم خلاصه کرد، ولی سرآخر تماشاگر آگاه با توجه به دیالوگهای دیگر درمییابد که کسانی امثال “سعید” یادگار ظلمهای بیحد و حصری هستند که اسرائیل به این قوم روا داشته است. به طور قطع کودکان و نوجوانان فلسطینی که در هجومهای مختلف اسرائیل حضور دارند و جنایتهای آنان را با چشمان هوشیار خود میبیینند، در آینده کسانی نخواهند بود که به دشمن اعتماد کنند و دست از مبارزه با او بردارند. با توجه به این که این فیلم نیز با مشارکت قسمت مستقل کمپانی برادران وارنر آمریکا ساخته شده است و کارگردان تا جایی توانسته حرفهایش را بزند که سیستم فیلمسازی آمریکا به او اجازه داده است؛ ولی در همین حد نیز همراه با کاندیداتوری فیلم در بخش فیلمهای خارجی اسکار ۲۰۰۶ و جوایز مهم دیگر توانسته تاثیر خود را در میان تماشاگران سراسر جهان، از جمله اسرائیل، باقی بگذارد. حرفهایی که شاید هیچگاه هیچ فلسطینی نمیتواند رو در رو به یک اسرائیلی بزند، از طریق هنر و ساخت چنین فیلمهایی قابل انتقال است و به نظرم ساخت چنین فیلمهایی در آیندهٔ این سرزمین بیتاثیر نخواهد بود. پس به قول "سها" سینماها را نباید آتش زد.
کلیدواژه: سینمای جهان ،کانون فیلم انجمن منتقدان
|
|
| LOST |
| ساعت ۱٢:٤۳ ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ |
|
به طور معمول وقتی میخواهم فیلمی یا سریالی را ببیینم که دیگران دیدهاند سعی دارم که نظرات یا مقالات مرتبط با آن را نخوانم، تا من هم مثل بسیاری دیگر از دیدن فیلمی لذت ببرم که داستان آن را نمیدانم، پیشبینی بکنم، حدس بزنم، شگفتزده شوم، گریه کنم، بخندنم، بغض گلویم را فشار دهد، بر سر شخصیت منفی فیلم فریاد بزنم، تخمه بخورم بجای حرص خوردن، به شخصیتی از یک فیلم یا سریال دل ببندم، از اینکه کار خوبی میکند خوشحال شوم، از اینکه گول شخصیت منفی فیلم رو خورده ناراحت شوم و... اطلاعاتم را در بارهٔ فیلم با اطلاعات دیگرانی که در حال دیدن همان فیلم هستند مقایسه بکنم، و از اینکه مثلا حدسم در بارهٔ معمای یک فیلم یا سریال درست از آب درمیآید لذت ببرم و... دانستن داستان یک فیلم قبل از دیدن آن، شاید فقط به درد کسانی بخورد که سعی دارند بیتوجه به لذت کشف داستان به جنبههای آیا جک و پنج نجات یافتهٔ دیگر به جزیره بازخواهند گشت؟ اصلا جزیره بعد از انتقال به کجای این کره خاکی رفته است؟ بن در این میان چه نقشی خواهد داشت؟ آیا بن انتقام خود را از ویدمور خواهد گرفت، چشم در برابر چشم، یعنی چارلز و دزموند هم شاهد مرگ پنه لوپه خواهند بود، همانطور که بن شاهد مرگ دخترخواندهاش بود؟ چرا جان لاک که حالا به رهبر جزیره تبدیل شده بود، از جزیره بیرون آمده بود و چرا مرده است؟ زمانهای آیندهای که به ما نشان داده شدند آیا واقعیت داشتهاند؟ میتوان همان خاصیت بازگشت زمانی را به آن جزیرهٔ شگفت بازگرداند؟ راستی آن بستهٔ پر از غذا و دارو که مربوط به پروژه دارما بود و برای ساکنین شمال جزیره افتاد را، چه کسی فرستاده بود؟ مگر پروژه با مرگ اعضای آن ناتمام نمانده بود؟ آیا رز با سرطانی که داشت هنوز زنده است؟ دیگرانی که از سقوط هواپیما به جا مانده بودند و هنوز در جزیره ساکنند چه شدند؟ آیا با انفجار کشتی همهٔ اعضای آن نیز کشته شدهاند؟ سان برای ویدمور با دادن کارت ویزیت خود چه نقشهای دارد؟ هنوز که هنوز است دود سیاه هیولاشکل برای خیلیها معماست، آن دود سیاه چه بود و قدرتش را از کجا میآورد؟ چرا جیکوب در قالب پدر جک شپرد ظاهر شد؟ آیا مادر آرون، کلر زنده است؟ چرا کلر به کیت توصیه میکند که آرون را با خود نبرد؟ چرا دیگر جک نتوانست جراح موفقی باقی بماند، مگر بین او و جان بعد از دیدار آخرش چه صحبتهایی رد و بدل شده بود؟ هارلی بامزه هم همراه سعید از درمانگاه خارج میشود؟ آیا والت هم که اکنون برای خود جوانی شده، همراه شش نجات یافته خواهد رفت؟ اصلا چرا والت بعضی وقت ها به طور ناگهانی در جزیره دیده میشد؟ دروغهایی که نجات یافتگان بافتند آیا روزی برملا میشود؟ چرا پدر جک در قالب جیکوب ظاهر شد؟ و چراهای بسیار دیگر... اما مطالب تایپ شده از دو نشریه؛ اولی قسمتی از مقالهٔ «سفر در ماشین زمان»، سمیرا قرایی، یک اردیبهشت ۱۳۸۷ که از سایت http://timelooptheory.com برگرفته شده است؛ این مطلب را با کمی ویرایش و حذف و تعدیل در اینجا گذاشتهام (مطالب ایتالیک ایرانیک اضافه شده است): « ...نظریهٔ زمان نیز از دیگر نظریههایی بود که مطرح شد و البته نویسندگان (مجموعهٔ لاست) باز آن را ( مثل نظریهٔ جهان برزخی مجموعه) هم رد کردند، البته آنها تصمیم داشتند که همه چیز را رد کنند و عجیب است که بعد از این انکار قسمتهایی ساختند که شخصیتها آشکارا در زمان سفر میکردند. نظریه زمان ابتدا در این حد بود که در این جزیره زمان به شکل نیوتونیاش تجربه نمیشود. اما آن چه اکنون مطرح شده و خلاصهای از آن را در زیر میخوانید، بهترین و کاملترین نظریهایست که تاکنون راجع به "گمشدگان" مطرح شده و به بسیاری از سئوالات پاسخ میدهد. این نظریه از سال ۱۸۰۰ شروع کرده و تا سال ۲۰۰۴ پیش می آید. ۱۸۰۰ سالی است که کشتی بلک راک به جزیره میخورد. همان کشتی که جک و کیت و جان و هارلی به رهبری دانیل داخل اش می روند تا دینامیت بیاورند. "بلک راک" یک کشتی حمل برده بوده که مقادیر زیادی فلزات کانی نیز با خود حمل می کرده است، فلزاتی که به شدت به جریانهای مغناطیسی حساس بوده اند. جزیره نیز دارای همان جریان مغناطیسی قوی است که در آخرین قسمت فصل دوم دیدیم، این جریانها کشتی را به سوی خود کشیدند و منجر به تصادف کشتی با جزیره شدند. کشتی که جریان شدیدی از نیروهای مغناطیسی را متحمل می شده در حین برخوردش با جزیره حفرهای در ان حباب نامرئی که جزیره را احاطه کرده بود ایجاد می کند با مختصات "۳۲۵". همان مختصاتی که خانم دانیل و همراهانش را به جزیره می رساند و می بینیم دانیل فارادی در فصل چهارم آن را نوشته بر کاغذ به خلبان هلکوپتر می دهد و به او تاکید می کند که تنها از این مختصات وارد و خارج شود. بعد از تصادف رهبران بلک راک از آن پیاده میشوند، یکی از آنها "آلوار هانسو" نام دارد و شروع به تحقیق روی نیروهای مغناطیسی جزیره می کنند. نوادگان هانسو اوایل قرن بیستم دارمای ابتدایی را بنیانگذاری می کنند. ۱۹۶۰: دارمای اولیه کار خود را با هدف بهتر کردن نژاد بشر اغاز می کند.(فیلمهایی که در سریال میبینیم.)، تحقیقی کوچک و ابتدایی که بعدها به پروژهای عظیم و عجیب برای بررسی "سرنوشت" بدل می شود. در طول این تحقیقات و با کمک نیروی مغناطیسی جزیره موفق می شوند زمان و مکان را در اختیار خود بگیرند و به این ترتیب در سال ۱۹۶۰ ماشین زمان درست می کنند. از سال ۱۹۶۱ این ماشین قابل استفاده می شود اما کسی که داخل آن برود فقط میتواند یک سال به عقب برگردد یعنی زمان راهاندازی ماشین. و هرگاه کسی در زمان عقب برود دیگر نمیتواند جلو بیایید در واقع به زمان زنجیر می شود و باید آن را دوباره زندگی کند و اگر کسی بیماریی داشته باشد، مثلا در سال ۱۹۶۵ وقتی با ماشین زمان به ۱۹۶۰ باز می گردد دیگر آن بیماری را ندارد (مثل بیماری بن و رز و فلج بودن جان.ادامه ی مطلب را بخوانید تا بفهمید چرا درمان شدند) موسسهٔ دارما ابتدا برای آزمایش این ماشین از حیوانات استفاده کرد. حیواناتی نظیر خرس قطبی که با محیط استوایی جزیره غریبه باشند، آنها را در زمان به عقب فرستاد و عادتهای آنها را تغییر داد تا ببیند میتوانند زنده بمانند. آنها درست از همان سیستمی استفاده میکردند که دانیل فارادی در سال ۱۹۹۶ با یک موش آن را انجام می داد.(قسمت پنجم فصل چهار سریال به نام The Constant ) خرسهای قطبی توانستند خود را با محیط منطبق کنند و به این ترتیب توانستند زنده بمانند. ساخت و راه اندازی ماشین زمان به خاطر قدرتی که داشت سری باقی ماند و حتی بسیاری از محققان خود موسسهٔ دارما از وجود آن بی اطلاع بودند. بعد از خرسهای قطبی نوبت انسانها بود که وارد ماشین زمان شوند. دارما مشتاق بود بداند آیا انسانها میتوانند آیندهای را که پیش از این برایشان نوشته شده تغییر بدهند.اما این تجربه منتج به شکست شد و آیندهٔ افرادی که سوار ماشین میشدند تغییری نکرد.گزینه ی بعدی درمان بیماری بود، شرکت دارما مشتاق بود ببیند میتواند بیماریها را درمان کند.از این رو ویروسی بین مردان خودش که در جزیره بودند پخش کرد و بعد ادعا کرد که درمان آن را یافته و گروهی حاضر شدند برای درمان بیماری به مرهم دارما پناه ببرند و سوار ماشین زمان شدند، بی آنکه بدانند ماشین زمان چیست. آنها به گذشته رفتند و درمان شدند اما کمی بعد توسط دود سیاه یا همان هیولا کشته شدند چرا که هیولا یک "physical means" است. یک واسطهٔ فیزیکی که زمان به وسیلهٔ آن خود را تصحیح می کند. بدین معنا که اگر قرار باشد فرد در آینده بمیرد نمی تواند از این سرنوشت فرار کند. دارماییها که برای نخستین بار با این "دود سیاه" مواجه میشدند از ماشین زمان ترسیدند و آن عده از بازماندگان از ماشین زمان که اساسا نیز ویروس را نگرفته بودند از دارما جدا شدند و دار و دستهٔ کوچکی راه انداختند و دارماییها نام "دیگران/دشمن" را بر آنها گذاردند. جیکوب و ریچارد نیز از این دسته بودند. ۱۹۷۰-۱۹۸۵: مادر بن استخدام دارما شده و به جزیره میآید. او نیز پس از چندین سال کار کردن با ماشین زمان تسلیم تواناییهای ماشین می شود. او با ریچارد رهبر دیگران ملاقات میکند. ریچارد او را از مقاصد دارما مطلع میکند و مادر بن به مرور از دارما متنفر میشود. سوارماشین زمان میشود و پانزده سال به عقب میرود یعنی به زمانی که هنوز به جزیره نیامده است به سال ۱۹۷۰ و به اورگون. او با راجر ملاقات می کند با او ازدواج می کند و حامله میشود، اما مشکلی وجود دارد او در سال ۱۹۸۵ بچه ندارد پس در حین تولد بن می میرد. زمان بن را جایگزین مادرش میکند. بن تجسد مادرش است و همان کینه و میل به انتقام مادرش را در خود میبیند. اندکی بعد از مرگ مادر بن، هوراس از راجر و پسرش میخواهد به جزیره بروند (قسمت بیستم از فصل سوم به نام:The Man Behind the Curtain) در واقع هوراس با دارما در ارتباط است و موظف بوده مادر بن را تحت نظر داشته باشد و بعد از مرگ مادر بن توجه دارما به پسرش جلب میشود و به جزیره رفتن آنها نیز تنها به خاطر بن و اهمیت اوست، از این رو است که راجر بیچاره فقط یک کارگر ساده میشود. بعد از مدتی بن مادر خود را در جزیره میبیند و صدایش را میشنود این به آن خاطر است که مادر بن در سال ۱۹۸۵ زنده بوده است، پس اگر طی سفر به گذشته تحت هر شرایطی بمیرد، حقیقتا نمرده و "نیم مرده" محسوب میشود. بن پس از مادرش با ریچارد برخورد میکند که درست در همان سن و سالی است که در سال ۲۰۰۴، ریچارد در زمان سفر میکند تا تنها بن را مجاب کند که دارما را نابود سازد، چرا که ریچارد مادر بن را می شناخته و از ماجرا اگاه است. (سفر بن در زمان برای یافتن رهبرهای جزیره است. چون چند بار به دیدن جان لاک هم میرود) بن به همراه ریچارد که در سال ۱۹۸۱ دیده تا ۲۰۰۷ پیش میآید و ۳۷ ساله میشود و تصمیم به براندازی دارما میگیرد، به سال ۱۹۶۷ باز میگردند تا دارما را نابود کنند و این اتفاق نیز میافتد. بن خیالش راحت است که تا ۲۰۰۷ زنده میماند و به همین خاطر در هشت قسمت فصل ۴ از هیچ چیز نمیترسد. بن تا سال ۲۰۰۷ زندگی کرده و در این مدت نه از اوشنیک ۸۱۵ خبری بوده و نه از سرطانش. ۱۹۹۶:بن می داند که عوامل دارما در همه جای جهان هستند از جمله پدر پنی. به این ترتیب تصمیم میگیرد به نوعی جزیره را برای همیشه مصون نگه دارد. پس با کمک جیکوب و ریچارد جزیره را در یک لوپ زمانی قرار می دهد. به این ترتیب جزیره همواره سال ۱۹۹۶ را تجربه می کند. (دلیل درمان شدن بیماریها پیدا شد. سال ۱۹۹۶ همان سالی است که وقتی دزموند از جزیره خارج می شود مدام به ان برمیگردد.) بن و ریچارد ماشین زمان را از "دهلیز ارو" به "دهلیز سوان" منتقل میکنند و میخائیل با ذهن مهندسانهاش ماشین را با قدرت مغناطیسی جزیره که هر ۱۰۸ دقیقه باید تخلیه شود منطبق میکند و به این ترتیب مدام جزیره در سال ۱۹۹۶ میماند. جهان پیش میرود و جزیره تکرار میشود و تنها راه دستیابی به جزیره همان مختصات ویژهٔ "۳۲۵" است. جایی بن به ریچارد می گوید:"یادته زمانی که تولدها را جشن میگرفتیم." پس اگر همواره ۱۹۹۶ باشد دیگر لزومی برای گرفتن جشن تولد نیست. با ثابت ماندن زمان سرنوشت دیگر کاری از پیش نمیبرد. زنان حامله میمیرند و در واقع رحمهای بسیار سالخوردهٔ آنها در اثر سفر در ماشین زمان و تکرار یک سال توانایی خود را از دست داده اند.(تصویر رحمی که ریچارد به جولیت نشان می دهد متعلق به یکی از همین افراد سفر کرده در زمان بوده) جیکوب نیز زمانی که می خواستند جزیره را در حلقهٔ زمانی قرار دهند مرده، اما حیات جیکوب تا سال ۲۰۰۷ این امکان را به او می دهد تا روح اش همچنان در ارتباط با ریچارد و بن بماند. در سال ۲۰۰۴ اوشنیک در جزیره سقوط میکند و مسافران بی انکه بدانند به سال ۱۹۹۶ باز میگردند؛ به این ترتیب پدر جک زنده است، لاک دیگر معلول نیست و رز سرطان ندارد. نکات: - آزمایش دانیل فارادی با توپ در ابتدای فصل ۴ اثبات اختلاف زمان جزیره و خارج ان است. - بعد از انفجار "دهلیز سوان" جزیره شروع به پیش آمدن در زمان می کند.(به این ترتیب شاید وقتی شش بازمانده در فصل پنجم به جزیره برگشتند رز مرده باشد.) - "قواعد ماشین زمان" تابع قواعد فیزیکی نیست و تابع قواعد "سرنوشت" است. سرنوشت از هر راه ممکنی استفاده میکند تا نگذارد شما کاری کنید که آینده را عمیقا تغییر دهد. - اگر فرزندی نداشته باشید نمیتوانید به عقب برگردید و فرزندی به دنیا آورید.سرنوشت اجازه نمیدهد حیات جدیدی وارد زندگی شود. مگر آنکه کودک یا مادر را جایگزین کس دیگری کند.(مرگ مادر بن در هنگام تولد او) - در سفر به گذشته، تنها میتوان چیزهایی را تغییر داد که تاثیری بر سرنوشت نداشته باشند، چیزهایی غیر عملی که بر باورها تاثیر بگذارد نه بر فعالیت های روزمره.» و دومی قسمتی از مطلب «مفاهیم در گمشده» به ترجمهٔ "حسین عبدیزاده" در صفحهٔ ۷۴ فیلمنگار ۷۶ است که در بارهٔ استفاده از اعداد در سریال است: « اعداد ۲۳، ۱۶، ۱۵، ۸، ۴، ۴۲ چندین بار به همراه هم یا به طور جداگانه در مجموعه دیده میشوند. دستگاه رادیویی جزیره این اعداد را مخابره میکند. احتمالا همین اعداد بوده است که پای روسو را به جزیره کشانده است. این اعدادی است که هارلی را در لاتاری برنده کرده است. او معتقد است که این اعداد نفرین شدهاند، چون پس از بردن لاتاری او واطرافیانش دچار بد بیاری شدهاند. در یکی از قسمتها می بینیم که هارلی این اعداد را از زبان یک بیمار روانی به نام لئونارد سیمز شنیده است.(قسمت هجدهم فصل اول به نام Numbers) سیمز این اعداد را از زبان سم تومی شنیده که پیش از این ۱۶ سال پیش با یکدیگر عضو نیروی دریایی امریکا بودهاند. آنها در بخش شنود کار میکردند. این اعداد روی دریچه و بطریهای دارو حک شده و نیز رمز ورود یکی از درهای دریچه است.مجموع این اعداد ۱۰۸ میشود که رابطهای با دارما دارد. مدت زمان استفاده از ایستگاه کامپیوتر ۱۰۸ دقیقه است. دارما یکی از مفاهیم اصلی مذهب بودیست است. به معنای آموزههای بودا. مهرههای تسبیح بوداییان ۱۰۸ دانه است. این عدد در مذهب بودیسم و هندوئیسم مقدس است. شش سقوط کرده از هواپیمای اوشنیک پس از ۱۰۸ روز اقامتشان در جزیره نجات پیدا میکنند. همچنین هارلی پس از نجات از جزیره ماشینی هدیه میگیرد که کیلومتر شمار آن این اعداد را نشان می دهد(قسمتهای آخر فصل چهارم). خالقان اثر اذعان کردهاند که این اعداد هسته معادلهٔ ولنزتی هستند. این معادله زمان مرگ بشریت را پیش بینی می کند.»
کلیدواژه: سینمای جهان ،مجموعهها
|
|
| چشمه |
| ساعت ٩:۳٦ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ |
|
چشمه ؛ دارن آرنوفسکی ، بازیگران: هیو جکمن، راشل ویس ، ۲۰۰۶ ، آمریکا. هفتاد و هشتمین نشست نقد و بررسی کانون فیلم معناگرا؛ جمعه سیزدهم دیماه ۱۳۸۷. پیوند دهندهٔ سه داستانی که در هر سه شخصیتهای مشابهی وجود دارند، در فیلم چشمه، عنصر جستجو و رسیدن به حقیقت است. حقایقی که کریو، دکتر پژوهشگری که سعی دارد با آزمایشات مختلف بر سرطان مغز مسلط شود تا بتواند زنش ایزی که نویسنده است را از این بیماری رهایی بخشد. اما ایزی خود با آرامشی خاص بیماری خود را پذیرفته و وقتش را صرف نوشتن کتابی میکند که در بارهٔ کشف درخت زندگی جاوید در ۵۰۰ سال قبل است. کشف درخت حیات توسط شخصی به نام توماس کریو، گویی همزاد کریو دکتر در آن زمان، در تمدن مایاها صورت میگیرد. اما در این میان داستان در حبابی به سوی کهکشان ابدیت نیز جاری است. جایی که زمانی ایزی در تلسکوپ خانگی به کریو نشان میدهد و توضیح میدهد که مایاها در قرنها پیش معتقد بودند که ارواح مردگانشان به این محل میروند تا در آرامشی ابدی به حیات خود ادامه دهند. تحقیقات دکتر به روی نمونهٔ میمونی برای یافتن درمان تومور مغزی زمانی به نتیجهای مثبت میرسد، که زنش ایزی بدرود حیات گفته است. باور او در مواجه با مرگ زنش این چنین است که مرگ هم بیماری است و باید این بیماری را بشر به هر شکل ممکن درمان کند. ولی با گذشت زمان و سعیاش برای پایان دادن داستانی که زنش شروع کرده بود و طبق سفارش او باید به پایانش میرساند، به این نتیجه میرسد که به قول سهراب سپهری : "مرگ پایان کبوتر نیست. مرگ وارونهٔ یک زنجره نیست. مرگ در ذهن اقاقی جاری است. مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد. مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید. مرگ با خوشهٔ انگور میآید به دهان. مرگ در حنجرهٔ سرخ-گلو میخواند. مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است. مرگ گاهی ریحان میچیند. مرگ گاهی ودکا مینوشد. گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد. و همه میدانیم ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است."١ او مرگ همسرش را زمانی میپذیرد که در دقایق پایانی فیلم دو همزاد تاریخیاش نیز به این نتیجه میرسند که جاودانگی نیز با پیوستن به جهان باقی امکانپذیر است. تلفیق عقاید مسیحی - به نوعی توحیدی - با اعتقادات بودایی که تناسخ را قبول دارد و بازگشت ارواح را به جسم خاکی پس از مرگ جسمی دیگر معتقد – که بهترین ارجاع فیلمی اینجا کار زیبای برتولوچی یعنی بودای کوچک میتواند باشد - ، باعث شده تا نویسنده و کارگردان سعی در ایجاد نوعی همبستگی بین این عقاید برآید. تلفیق بین این عقاید نیز در نشان دادن و شکل تصویری که در تعریف جهانهای سهگانه کارگردان برگزیده نیز موثر است. مثلا استفاده از سمبلهای مسیحی چون صلیب و ... در داستانی که در قرن شانزدهم میلادی میگذرد و در نقطه قرینهٔ آن بهرهگیری از سمبلهای بودایی در سال ۲۵۰۰ میلادی. و میتوان در این میان سرگشتگی دکتر که فارغ از جهان دیگر به مقابله با مرگ میپردازد را نوعی آشفتگی بین این دو عقیده برآورد کرد. کسی که به جهان دیگر اعتقاد ندارد مقدم بر آن به روح انسان معتقد نیست و کسی که به روح معتقد نیست، حضور انسان در این جهان را محدود به همین حضور چند ساله حیات مادی میداند و سرآخر همه همتش را صرف مقابله با درد مرگ میکند که به قول مولانا در آخرین غزلش که هنگام مرگ سروده: " دردی است غیرمردن کان را دوا نباشد"۲ مرگ نقطهٔ پایان برای بسیاری از مردم و برای گروهی آغاز یک زندگی جدید به شکلی دیگر است. کارگردان کار هم با نمایش رویش گیاه در تن جنگجوی اسپانیایی هنگامی که از شیرهٔ حیات مینوشد و در واقع تغییر ماهیت فیزیکی میدهد، میخواهد همین حرف را بیان کند که جسم ممکن است به شکل دیگر دربیاید ولی عنصری وجود دارد که باقی خواهد ماند. در جهان دیگرگون ۲۵۰۰ نیز مرد مسافر به جایی که مایاها معتقدند روح در آنجا آرامش میگیرد، به این نتیجه میرسد با جدا شدن از حجابی که برای خویش ساخته میتواند به حیاتی ابدی برسد و به قول حافظ حجاب از غبار تن برگرفت تا به گلشن رضوانی که زمانی مرغ آن چمن بوده برسد.۳ در این میان دوست داشتن یا محبت یا کمال آن عشق نیز نقشی حیاتی بازی میکند. در حقیقت دکتر مادینگر زمانی میتواند از فکر جنگ با مرگ بیرون بیاید که همراه یاد و روح ایزی به سر مزارش میرود و او را مییابد که در آرامشی بسیار برتر از آنچه که در جهان مادی تجربه کرده بود سیر میکند. و او و به تبع تماشاگران فیلم به این نتیجه میرسند که تا از این پل عبور نکنیم، نخواهیم توانست از مزایای آن سوی این برزخ بهرهمند شویم. متاسفانه جلسهٔ نقد و بررسی و پرسش و پاسخ این فیلم در سینما فرهنگ تبدیل شد به محیطی برای فضلفروشی مدعوین و پرسشگران که نکات بسیاری را که میشد در این فیلم یافت نه تنها فراموش شد، بلکه سرآخر به بررسی شخصیت فیلمساز و قصد و مرض او در ساختن این فیلم و دیگر فیلمهایش که مورد تایید گردانندگان کانون فیلم معناگرا نبود گذشت. یکی از شاهکارهای جالب و دیدنی سانسور را هم تماشاگران در این فیلم شاهد بودند: در حالی که ایزی در بستر بیماری لحظهای برمیخیزد تا در گوش شوهرش نکاتی را بگوید، ناگهان تمام پردهٔ عریض سینما مات – سانسور شد و فقط جزیی باقی ماند که زیرنویس نوشته میشد و همه متحیر از این شیوه سانسور مثل من فرصتی دیگر نیافتند تا زیرنویس را بخوانند. شیرین این که در چند سکانس جلوتر هنگامی که ایزی روی تخت بیمارستان میمیرد، دکتر- شوهر ایزی تنفس دهان به دهان میدهد و هیچ اتفاق سانسوری نمیافتد، گویی سانسورچی محترم چون ایزی مرده دیگر این مورد را جزو محرمات بشمار نیاوردهاند و مبنا را بر حلال بودن گذاشتهاند! ١ - هشت کتاب؛ سهراب سپهری؛ چ هشتم، ص۲۹۶-۲۹۷. ۲- دیوان شمس تبریزی. ۳ – حــجــاب چــهــرهٔ جــان مـیشـود غــبــار تـنـم خـوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم چنین قفس نه سزای چون من خوش الحانیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
کلیدواژه: سینمای جهان ،کانون فیلم معناگرا
|
|
| غیرقابل انتشار |
| ساعت ٦:٥٢ ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧ |
«غیرقابل انتشار»؛ برایان دی پالما، ۲۰۰۷
برنامهٔ بیست و هشتمین نشست کانون فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان؛ خانهٔ سینما. به نظر من هم فیلم "غیرقابل انتشار" برایان دی پالما به قول خسرو نقیبی ، سینمایینویس و وبلاگنویس خوب این سالها، یکی از موجسواریهای اوست در میان فیلمهای مختلفی که در ژانرهای مختلف تاکنون ساخته است. گرچه فیلم با ساختاری که دارد، و بیشتر از زاویه دوربین سربازی نشان داده میشود که در میان دیگر سربازان یک گروهان مستقر در سامرای عراق است و به خاطر فیلمساز شدن در آینده قصد دارد از دیگران فیلم بگیرد و استفاده از عناصر دیگری مثل نمایش وبلاگ همسران جنگجویان آمریکایی یا وبسایت مجاهدین مسلمان و... شکلی بدیع به خود گرفته، ولی همانگونه که رفت نوعی موجسواری این فیلمساز در فضای کنونی بین آمریکا و عراق است. نسخهٔ ۳۵ میلیمتری نمایش داده شده در خانه سینما که تبلیغ شده بود نسخه کاملی است نسبت به نمایشش در جشنواره فجر پارسال، نیز با توضیحاتی که علمالهدی در جلسه بعد از نمایش فیلم داد، معلوم شد که چنین نیست و فقط نسبت به نسخه دی وی دی که منتشر شده احتمالا زمان کمتری دارد. اولین بار بود که حضور "حسن فتحی" کارگردان خوب مجموعههای تلویزیونی را در جلسهٔ نقد و بررسی فیلمی شاهد بودم. ایشان با تسلطی که در مجموعههای تلویزیونیاش هم دیده میشود، در بارهٔ دیپالما و فیلمهایش و به خصوص این فیلم صحبت کرد. ضمن این که توضیحات خسرو نقیبی نیز در این میان تکمله مباحث بود. ایرادی که نگارنده به توضیحات بروشور توزیع شده قبل از نمایش فیلم گرفت، که نسبت به سر و شکل بروشورهای قبلی بسیار بهتر و شکیلتر بود هم از لحاظ طراحی و هم کاغذ و...، با جواب خوب ایشان روبرو شد. در توضیحات بروشور نمیدانم چرا نویسنده برای بالاتر بردن اجر و قرب سازندهٔ فیلم غیرقابل انتشار و کلی تعریف و تمجید از این فیلمساز، که گویی تبدیل به عادتی شده برای چنین جلساتی که هر فیلمی را که میخواهند نمایش دهند آن فیلم و فیلمساز را به عرش الهی میبرند، لگدی به پهلوی مایکل مور میزند:" در واقع دیپالما را میتوان فیلمساز جسوری دانست که برخی از سیاستهای نادرست نظام حاکم بر آمریکا را به چالش میکشد، البته نگاه ریاکارانه و مزورانهای که برای مثال در فیلمهای مایکل مور حاکم است در آثار این فیلمساز دیده نمیشود و در فیلم غیرقابل انتشار دی پالما هیچ جبههگیری و یا حمایتی در خصوص گروههای مختلف دیده نمیشود." نمیدانم احتمالا همانگونه که آقای فتحی گفتند حمایت مایکل مور از حزب دموکرات باعث این تعبیر نویسنده شده است ولی به قول ایشان:" نمیدونم وقتی یک شهروند آمریکایی از حزبی مثل دموکراتها حمایت کنه چرا باید متهم بشه به ریا و تزویر؟ واقعیتش من برای مایکل مور احترام قائلم و اعلام برائت میکنم از این چیزی که در این بروشور نوشته شده، فکر میکنم فیلمساز شجاعیه و اساسا برای همهٔ هنرمندانی که دغدغه دارند و یک احساس تعهد نسبت نه فقط به یک طبقه یا گروه خاص، بلکه نسبت به همهٔ انسانها احساس تعهد دارند من احساس احترام قائلم. و به نظرم در کار خودش که فیلمسازی مستند است، کار خودش را خوب انجام میدهد." و البته پیرو همان جمله که کارگردان در این فیلم حمایت جانبدارانهای از جبههای نکرده نیز به نظرم مخدوش است. واقعیت این است که او با آگراندیسمان یکی از وقایعی که در هر جنگی ممکن است بین متخاصمین رخ دهد و با رنگ و لعاب دادن آن با رسانههای مختلفی که در جهان کنونی وجود دارد، که لازم به توضیح است که اسامی رسانههای به کار رفته هم اغلب ساختگی است تا واقعی، میخواسته از آب گلآلود ماهی گرفته جای پایی برای خود در میان روشنفکران و جمعیتهای ضد جنگ باز کند، ضمن این که شکست تجاری فیلم در آمریکا و فروش بیشتر فیلم در اروپا تا دیگر نقاط جهان این نظر را تایید میکند. خب این فیلم مسلما به مذاق سیاستگذران فرهنگی ایران هم خوش میآید، و باعث میشود که نسخه ۳۵ آن را خریداری کنند و احتمالا اکران بکنند (و شاید هم در سینما فرهنگ اکران شده و من خبر ندارم) و با آب و تاب وحشیگری سربازان آمریکایی که توسط فیلمسازی از هموطنانشان ساخته شده را مبلغ بشوند. در حین دیدن فیلم و صحنههایی که سربازان آمریکایی به بهانهٔ بازرسی افراد، دختر پانزده ساله عراقی را که بعدا به او تجاوز کرده و میکشند را هم لمس میکنند، لحظاتی به این فکر افتادم که چه سخت است زندگی مردمانی که به حکومتی دیکتاتوری گردن بنهند و هیچ سعی نداشته باشند تا خود سرنوشت سیاسی و اجتماعیاشان را رقم بزنند، و در نهایت خود باعث شوند توسط نیرویی اشغالگر که به طور قطع هر جور آدمی در میان سربازانش پیدا میشود، اسارت گرفته شوند. البته بازهم فیلمساز با زیرکی سربازان کشورش را بیشتر با وجدان تصویر میکند و سربازان خشن و آدمکش را به صورت استثنایی بر قاعده نشان میدهد که در نهایت نیز توسط افراد دیگری از همین ارتش مورد بازجویی و بازخواست قرار میگیرند. و حتی به سربازان متجاوز این فرصت توسط فیلمساز داده میشود که با تعریف از گذشتهٔ سیاه خود راه دیگری برای تبرئه نزد بیننده بیابند. یادمان باشد که همین عراقیها تحت رهبری همان دیکتاتور از هیچ تجاوز و قتل و غارتی در شهرها و روستاهای مرزی ایران در زمان جنگ ابا نداشتند که هیچ، بلکه از این طرف نیز حجب و حیای ایرانی باعث میشد که خیلی از واقعیات مخوفتر از آنچه که سربازان آمریکایی در آن دیار به طور استثناء انجام دادهاند را آشکار و عیان نکنند. آری این سرنوشت هر ملتی است که به جای سرمشقگیری از آگاهی و بینش سیاسی، فقط فرمانبری و اطاعت از بالاسری را شیوهٔ راه خود قرار دهد.
کلیدواژه: سینمای جهان ،کانون فیلم انجمن منتقدان
|
|
| والیی |
| ساعت ٧:٥۱ ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ |
|
WALL-E ؛ کارگردان: اندرو استنتن ؛ انیمیشن ؛ محصول ۲۰۰۸ آمریکا.
والیی – تنها ربات باقیمانده از زمانی که ساکنان زمین سعی در جمع و جور کردن زبالههایشان داشتهاند - را میتوان هم چون کارگری پرتلاش و باهوش تصور کرد که هر لحظه برای کار خود و تنهاییش به دنبال دلخوشی است، در جهانی مالامال از آشغال و زباله؛ و سوسکی که برای او جانشین سگی دلسوز و وفادار است. خود وال-ای هم بعد از گذشت سالهای بسیار، در ارتباط با وسایل مربوط به آدمها خویی انسانی یافته است؛ او وسیلهی موثری یافته که نه تنها تنهاییش را پر میکند، بلکه به او درس محبت کردن و خواستن و عشق زمینیها را میآموزاند: سینما. سینما در قالبی نشان داده میشود که خیلیها در زمان کنونی – خصوصا ایرانیها - ارتباطشان با آن از این طریق است. یعنی به صورت قابی کوچک مثل تلویزیون و قالبی کوچکتر مثل تیپ ویدئو یا دیویدی. تلویزیون لامپی والیی و ویدئوی او بهترین هدیهایست که میتواند به ایو نشان دهد تا به او بفهماند، جدای از خشم سرکش و زباله و ماموریت و کار و کار و کار، چیز دیگری هم در این دنیا پیدا میشود: عشق و دوست داشتن. حضور ایو (یا بقول زبان رباتیک والیی ایوا) در این برهوت تنهایی، والیی را شیفته و شیدای خود میکند. گرچه ایو ماموریتی برای انسانهای دور افتاده از زمین دارد و گویی کاپیتان ایستگاه فضایی انسانها او را پنهان از اوتو، مغز اصلی ایستگاه فضایی، - فرضی که اگر قبول نشود کل داستان زیر سئوال میرود - را به این ماموریت فرستاده است. ایو گرچه در ابتدا با نابودی هر چیز مشکوک روی زمین شروع ماموریتش را اعلام میکند، ولی به تدریج با زبالهجمعکنی آشنا میشود که عشق را برایش مفهوم میکند. عشقی که توسط یک تیپ به والیی منتقل شده است. هنگامی که ایو با سرگرمیهای تازه یافتهی والیی در میان زبالهها چنان رفتار میکند که نابود میشوند – اشاره به نابودگر بودن هر چه ماشین مدرن است – و وقتی فیلم سلام دالی را هم در حال خراب کردن است، والیی عاشق برمیآشوبد و آن را درست کرده در دستگاه پخش میگذارد تا ایو محبوبش را با جهانی دیگر آشنا کند. جهانی رویایی از گرمای عاشقی به دور از آهن و زبالهها. یافتن یک فیلم کلاسیک به روی نوار قدیمی ویدئو در میان زبالهها، خود نشانی است از این که انسانهایی هنوز عاشق وجود داشتهاند؛ انسانهایی که واداده از انباشت زبالههایشان به ایستگاهی فضایی پناه آوردهاند. ایو که ماموریتش یافتن حیات نباتی به روی زمین است اما با دیدن گیاهی رشد یافته در میان خاک، به حالت استندبای میرود و تلاش والیی برای فعال کردنش بیثمر میماند. ولی او مراقبتش را از معشوق فراموش نمیکند، کاری که هر عاشق دلباختهای انجام میدهد؛ چرا که علت عاشق ز علتها جداست. وقتی که بعدها ایو درمییابد که در حالت استندبای یا خاموشی موقتش والیی عاشق چه زحمتها را هموار کرده تا از او مراقبت کند، لحظهایست که او هم در دام عشق میافتد... به نظرم جلوه عاشقی برجستهترین حرفی است که کارگردان والیی منظور نظر داشته و حرفهای دیگر همچون نابودی زمین بر اثر بیمبالاتی انسانها، الینهشدن انسان توسط ماشین دستساز خود و... تحت شعاع این بناندیشهی اصلی کمرنگتر جلوه میکند. عشقی که از دید مولانا قلم را هم بیطاقت میکند(چون قلم اندر نوشتن مىشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت) ولی اینجا همان قلم-شیء است که اتفاقا بر اثر ممارست بسیار در کارهای انسانی به عاشقی میافتد و تا سر حد مرگ هم پیش میرود؛ مرگی که محتوم انسان است ولی شاید وال-ای را با تعمیری دوباره و برنامهریزی و عوض کردن چند برد رایانهاش –توسط ایو معشوق- ، بتوان به زندگی دوباره برگرداند و صحنهای انسانی را تکرار کرد که در فیلم عاشقانهی محبوب جلوهگر است. بیشک به خاطر فضای آیندهنگر انیمیشن، بیشترین ارجاعات فیلم به ابرکار استنلی کوبریک بازمیگردد یعنی : ۲۰۰۱ : یک اودیسهی فضایی. حتی خلوتی ابتدای والیی هم همان خلوتی و سکوت ابتدایی فیلم مذکور را یادآور است. جایی که انساننماها به روی زمین زندگی میکنند – انسان نئاندرتال – و والیی هم تنها در همین زمین مشغول انجام وظایف روزانهاش است. والس دو موجود روباتیک در فضای نامتناهی و شنیدن هر دو اثر کلاسیک و ماندگار اشتوراسها یعنی «چنین گفت زرشت» و والس «دانوب آبی» در فیلم از دیگر گرتهبرداریهاست که در هر دو مورد هم به جا به کار رفته است. گرچه نگاهی اینچنینی به یک انیمیشین از تولیدات هالیوود شاید به مذاق کسانی خوش نیاید و کمی غریب به نظر برسد، ولی به نظر نگارنده بیان محبت و عشق در هر رسانهای به هر شکل ممکن، همبستگی انسانها را در نهایت موجب میشود. بسیار برداشتهای دیگر از این انیمیشین نیز میتوان کرد مثلا نگاه آخرالزمانی و نجات زمین توسط منجیانی که کارخانه رویاسازی هالیوود میپرورد و...، ولی چرا نتوان برداشتی را استفاده نمود که مثلا عشقنامهای چون مثنوی معنوی را در آن دخیل دانست و محبت را به جای خشونت تبلیغ نکند و به جای کاشتن تخم دشمنی، دانهی محبت نکاشت؟ همین برداشتهای خشن و به ظاهر اخلاقمحور و در باطن کینهپرور است که موجب میشود که در دوبلهی این انیمیشین که از شبکه دوم سیما پخش میشود، شخصیت حوا یا همان ایو تبدیل به شخصیت مرد شود با نام من درآوردی "ایوان" – اسمی روسی؟ – که با حذف همهی صحنههای زیبای فیلمهای زنده و تغییر دیالوگها و تغییر مناسبتها، مثلا فیلمی کودکانه و انیمیشن به خورد کودکانی داد که از قبل نسخهی دیویدی فیلم را با زیرنویس فارسی دیدهاند و آگاهتر از مسئول پخشی هستند که فقط فکر پر کردن آنتن است و دیگر هیچ؛ غافل ازاینکه این کار نه تنها جنبهی ریاکارانهی یک رسانه را به کودکان و نوجوانان تفهیم میکند و جا میاندازد، بلکه سلب اعتمادی است از هر آنچه که در این رسانه به نمایش درمیآید و تاکید بر راست بودن و حقیقت بودنش دارند. حقیقت این است که نفوذ هالیوود، بدون وجود شکلدهندگان هنری عالی امثال نویسنده و کارگردان و انیماتور و ... که در این دستگاه پرورش یافته و مییابند، نمیتوانست از جهات مالی و سیاسی هم در جهان محقق شود. این اصلی است که بعضی برداشتی غلط از آن دارند و به صرف کافی بودن امکانات مالی و نفوذ سیاسی یک جامعه در دیگر جوامع، هنر آن جامعه را نیز نافذ میپندارند.
کلیدواژه: سینمای جهان ،انیمیشن
|
|
| فیلمی تجربی یا معنوی؟ |
| ساعت ۱٢:٠٤ ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧ |
|
هفتاد وچهارمین نشست تخصصی نقد و بررسی کانون فیلم معناگرا در سالن شماره ۲ سینما فرهنگ مختص نمایش فیلم «یک زندانی محکوم به مرگ گریخته است» یا « باد هر جا بخواهد میوزد» اثر «روبر برسون» بود. با این که فیلم مذکور از سری فیلمهای کسالتبار سینمای فرانسه است و در آن بیشتر اعتقاد به دین مسیح به صورت مستقیم و زمخت تبلیغ میشود و حتی اسم دوم فیلم هم قسمتی از آیات انجیل یوحناست، ولی آنچه در جلسه نقد و بررسی بعد از نمایش فیلم گذشت، بیشتر در این حال و هوا بود – مثل اغلب جلسات این کانون – که چرا فیلم برسون فیلمی معناگرا محسوب میشود و چگونه میتوان از آن به نفع این کانون بهره برد. فیلم فرمگرای برسون، جدای از سرگرمساز نبودن و ریتم کند و حتی فاقد جذابیتهای همچون بازیگری خوب و قصه... این فکر خطرناک را هم از طریق سخنان اعضای منتقد حاضر در جلسه نیز اشاعه میداد که فیلم معناگرا بایستی جدای از این جذابیتها فقط به فکر محتوا باشد و در جذب تماشاگر عام تا میتواند سعی ننماید و تماشاگر خاص را مدنظر داشته و فقط کسانی را که این نحوهی فیلمسازی را میپسندند صاحب اندیشه و فکر بداند. جدای از این که واقعا خود برسون یا کسانی همچون اوزو و شمار اندکی که به این شیوه فیلمسازی میپرداختند، در القای نظرشان به همین شکل مصر بودند یا نه، ولی واقعیت این است که سینمای قصهگو و سینمای صاحب فرم کلاسیک و اهمیت دهندهی به صحنهپردازی و بازیگری و موسیقی متن و... سینمایی است که هم میتواند در جذب مخاطب عام موفق باشد و هم در مواردی مخاطب خاص. اصلا چه اصراری است که هنر سینما را فقط در یک شکل و ژانر خاص خلاصه کنیم و با مرزبندی سعی نماییم که سویی را فیلمهای معنادار بدانیم و در سویی دیگر فیلمهای بیمعنا! جدای از شکل خاص سینما (و به نوعی استاندارد) در جهان امروز – به خصوص در هالیوود که اغلب کشورها نیز تحت تسلط فیلمی یا فکری و ساختاری آن هستند – معمولا فیلمهایی که همهی هم و غم خود را به روی فرمگرایی متمرکز میکنند، دیگر جای زیادی در جهان امروز سینما ندارند و بیشتر کارهایی تجربی محسوب میشوند. گرچه از منظر تجربی بودن نیز بسیاری از این تجربهها در طول تاریخ صد واندی سال سینما جواب نداده است و به بایگانی سپرده شده است. فیلمهایی که سعی دارند با فرمی خاص، حرف خاص یا حتی تکراری را به تماشاگر بقبولانند و سعی در القای این نکته دارند که اگر تماشاگر کار آنها را نپسندد، پس حتما عیب در تماشاگران است نه در ساختار فیلمسازی آنان. تقریبا این همان بلیهایست که گریبانگیر سینمای تجربی و به ظاهر فرهنگی ایران نیز شده است. الان تقریبا چهل پنجاه فیلم بلند سینمایی در دست فیلمسازان جوان ایرانی است، که اغلب یا در حسرت اکران هستند تا سرمایهای که گذاشتهاند، چه معنوی و چه مادی برگردد یا اکرانی ناموفق داشتهاند و آنها را دچار این توهم کرده است که تماشاگر ایرانی قدر آنها را ندانسته و برصدرشان ننشانده است. در صورتی که واقعیت این است که دیگر کمتر کشوری – حتی در فرانسه که مهد چنین فیلمهای فرمگرا و تجربی بوده است – حاضر به سرمایهگذاری بر روی فیلمهای بلند سینمایی بدون قصه و ضد بازیگر و ضد احساسات مردم عادی، هستند و اگر اتفاقی نیز در این حوزه بیافتد بسیار اندک و انگشتشمار و بیشتر در حیطهی فیلمهای کوتاه یا مستند است. فیلمهایی که در ایران نیز متولی خاص خود را دارد : «مرکز فیلمهای مستند و تجربی» که فیلمسازان جوان ، فیلمهای تجربی بسیاری دارند که هیچگاه رنگ پرده را ندیده است و نخواهد دید و بسیاری از آنها هم میدانند که تمرین فیلمسازی کردهاند تا فیلمسازی، بنابراین کمتر مدعی هستند و بیشتر جستجوگر برای یافتن راههای بهتر برای جذب مخاطب بیشتر. در پایان بد نیست مطلبی را که در زندگینامه کوتاهی که از روبربرسون در بروشور کانون آمده است را مرور کنیم: «برسون با فیلم "خاطرات یک کشیش روستا" شروع به ساختن آثاری مینیمالیستی فاقد احساسات کرد و از آن به بعد نیز این سبک برای بقیهی فیلمهای او باقی ماند. البته بدین ترتیب چون فیلمهای او بسیار شخصی بودند و هیچ عنصر عامهپسندی در آنها وجود نداشت به زحمت میتوانست برای خود تهیهکنندهای پیدا کند و برای او ساخت بیش از یک فیلم در پنج سال تقریبا غیرممکن بود.» اما گاه فیلمسازی تجربی در ایران توقع دارد، هر سال فیلم بسازد و روانه اکران کند و بازاری گرم هم داشته باشد و کسی نیز بر او خرده نگیرد و اگر گرفت به او انگ «بیفرهنگی» بزند.
کلیدواژه: سینمای جهان ،کانون فیلم معناگرا
|
|
| اعداد صلحآمیز |
| ساعت ٢:۳٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦ |
|
نگاهی کوتاه به فیلم «پرفسور و معادلهی محبوبش» کارگردان: تاکاشی کویزومی. ۲۰۰۶، ژاپن. برگزیده بخش «مسابقه سینمای معناگرا» در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر۱۳۸۶. «برای دیدن دنیا به شکل خردههای ماسه و بهشت با گلهای وحشی، ابدیت را در کف دستت بگیر و ازلیت را در یک ساعت درک کن.» ویلیام بلیک؛ شاعر انگلیسی. فیلمی که جمعه نوزدهم بهمن ماه از برنامه سینما۴ سیما به مدت دو ساعت پخش شد و در آن معنای زندگی و فرمولهای ریاضی به شکلی زیبا در همآمیخته بود، با این جمله پایان مییافت. سه شخصیت اصلی فیلم حاضر: مادر (خدمتکار) و فرزندش و پروفسور ریاضی، معادل جذر یا ریشه یا روت (اسمی که پروفسور روی پسر خدمتکار گذاشته بود به معنای ریشهی عدد ۳) هستند. سه شخصی که در ارتباطی ریاضی و مثلث شکل، ولی برای بیننده فیلم ناباورانه، گویی به این لحاظ دوست و یار همدیگر شدند تا ثابت کنند که منطقی محکم در میان رابطهی انسانها نهفته است، اگر چه درک آن برای خیلیها نامفهوم باشد. فیلم به ما میگوید: میتوان عشق و محبت بین انسانها را تصادفی ندانسته، بلکه بر مبنای رابطهای پنهان آنها را تفسیر کرد. مثلا در صحنهای از فیلم پروفسور ریاضی، که به علت تصادف اتومبیلش حافظهی موقتی در حد ۸۰ دقیقه دارد، به خدمتکارش، که هر روز او را خدمتکاری تازه میپندارد، ثابت میکند که بین دو عدد ۲۲۰ و ۲۸۴ صلح و دوستی وجود دارد. «۲۲۰» تاریخ تولد زن خدمتکار و «۲۸۴» عددی که در پشت ساعت پروفسور ریاضی حک شده است. "روت" که بعدها به عنوان دبیر ریاضی زندگی خود و مادرش و پروفسور را برای شاگردان کلاس درس ریاضیش تعریف میکند، رابطه این اعداد را به شکلی واضحتر بیان میکند. کشف همین اسرار و اسرار دیگر بین اعداد ریاضی در فیلم برای هر بینندهای که کمی از دوران دبیرستانش خاطرهای تلخ یا شیرین از این درس دارد، آنچنان جذابیتی ایجاد میکند که زمان طولانی فیلم را برایش کوتاه میکند. فیلمی که شاید یک بار دیدن آن بر همهی کسانی که به خداوند و معنای زندگی اعتقاد دارند واجب و چند بار دیدن آن برای درک بهتر عمق فیلم لازم است. پروفسور در جایی از فیلم به خدمتکارش با همان زبانی که میتواند صحبت کند و ارتباط برقرارکند یعنی ریاضیات، درسی از زندگی میدهد؛ او میگوید: «مهم حل کردن یک مسئله و یک معادله ریاضی نیست بلکه مهم این است که هر معادله ای از راهی زیبا و دلنشین حل شود.» بله مهم نفس کشیدن و زندگی را به هر جهت گذراندن نیست، مهم این است که در این مسیر چه چیزهای زیبایی را بتوان خلق کرد و در این خلاقیت چگونه انسانهای دیگر را همراه خود به صلح و دوستی رساند. ریاضیات بینالمللیترین زبان منطقی است که بین انسانها وجود دارد، منطقی که در آن اما و اگر جایی ندارد، بلکه همبستگی و استدلالات آن ما را به سوی فهم بهتر معادلات دنیا و زندگی بهتر میکشاند. همانگونه که سه شخصیت اصلی فیلم مذکور توانستند با درکی فراتر از درک شخصیت منفی فیلم – زن برادر پروفسور – همگون و هماهنگ شوند؛ همراهی که حتی با جدایی موقت آنها از همدیگر مستحکمتر از قبل جلوه کرد. توان کارگردان فیلم در نمایش این توازن و تعادل بین انسانها ستودنی است.مطالب بیشتر در باره این فیلم: - مجله فیلم ؛شماره ۳۷۴ ، صص : ۸۸-۸۹ - مشخصات فیلم.
کلیدواژه: سینمای جهان
|
|
| Apocalypto |
| ساعت ٩:٤٥ ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥ |
|
کارگردان : مل گیبسون.فیلمنامه : گیبسون ، فرهاد صفینیا. مدیر فیلمبرداری : دین سملر.موسیقی:جیمزهورنر.بازیگران:رودی یانگبلاد ، دالیا هرناندز، رائول تروخیلو و ... ،138 دقیقه ، 2006 آمریکا .
" هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد ، مگر آنکه از درون نابود شده باشد " گیبسون شروع فیلم با جنگل است : ترکیب صدای وکال انسان و حیوانات جنگل و فرار پروانهای از گرازی که فریاد و گریزش همهی آرامش جنگل را با خود میبرد.به تدریج با گروه شکارچیان دهکدهی کوچکی آشنا میشنویم که پس از شکار گراز به تقسیم تکههای آن بین خودشان مشغول میشوند : "بلانتد" مردی که با وجود هیکلی درشت عقیم است."پنجه پلنگ" که یک پسر دارد و نوزادی در راه و میخواهد مانند پدرش صاحب ده فرزند بشود و... دهکدهای که شاد و سرخوش و شوخ به زندگی آرامشان مشغولند با هجوم غارتگران و اسیر گرفتن مردان و زنان ده نابود میشود.در این میان فقط "پنجه پلنگ" است که میتواند "جمعه" زنش و پسر کوچکش را به چاهی بیاندازد تا از دست غارتگران در امان باشند.اسیران بالاخره به جایی میرسند که به نوعی مرکز تمدن مایاهاست.هنگام ورود به مرکز مایاها درمییابیم که آنها در پی تحقق افسانهای قدیمی هستند."افسانهای هست که میگه ما شهری از سنگ خواهیم ساخت...جایی که از زمین خون میجوشد." آیا محقق کردن این افسانه نبود که آنها را به زوال و نابودی کشاند؟ جایی که به قول نویسنده کتاب جهان هنر :" در دوران کلاسیک هیچ تمدنى از لحاظ هنر، معمارى، دین و غیره به پاى تمدن مایا در سرزمین هاى دور افتاده نرسید...»(1) آیا فروپاشی قوم مایا ، آنطور که مورخان غربی گزارش کردهاند و مل گیبسون با مهارت تمام تکنیکی و موثر تصویر کرده ، بر اثر نابودی از درون بوده است یا براثر تهاجم قومی که خود را متمدنتر و صاحب عقیدهای رئوفتر میدانستند همچون اسپانیاییها؟ آن چیزی که قرنها قبل از ورود اسپانیائیها نابودی شهرهای بزرگ این تمدن را رقم زد چه بوده است؟ سئوالی که اغلب تاریخشناسان و محققان باستانی در جواب دادن به آن دچار مشکل هستند ؛ ولی فیلنمامهنویسان "آپوکالیپتو" با استفاده از افسانهای مایایی که از زبان قصهگوی پیر دهکده ، شب قبل از غارتشان ، نقل میکنند ، سعی در نشان دادن علت آن دارند :« انسان تنها نشسته بود.با غم و اندوهی فراوان.همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند : ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم.هر آرزویی داری بگو تا ما برآورده کنیم.انسان گفت: به من قدرت بینایی عمیق بدهید.کرکس گفت : بینایی من مال تو.انسان گفت : میخواهم قدرتمند باشم.پلنگ گفت : مانند من نیرومند خواهی شد.انسان گفت :میخواهم اسرار زمین را بدانم.مار گفت : نشانت خواهم داد.سپس همه حیوانات رفتند . وقتی انسان همه این هدایا را گرفت،رفت ؛ و آنگاه جغد به دیگر حیوانات گفت : انسان دیگر خیلی چیزها را میداند و قادر است کارهای زیادی بکند.گوزن گفت : انسان به آنچه میخواست رسید ، آیا دیگر غمگین نخواهد بود؟ جغد گفت: حفرهای درون انسان وجود دارد . اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پرکردن آن حفره نیست.همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت.حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد تا روزی که از دنیا خواهد رفت.» حرص و آز جوابی است که برای علت وجود همه جنگهای خونین بین انسانها در این افسانه بیان میشود.این طمع را به شکل قربانی کردن انسان به پای خدایان توسط قوم مایا در سکانس درخشانی از فیلم شاهد هستیم.آنها با اجرای این آیین امید دارند که بتوانند بار دیگر همانند گذشته به حیات خود ادامه دهند.آنها اسیرانی را که غارتگران برای فروش به آنها عرضه کردهاند را یکایک در بالای معبدشان "کاستیلو" ذبح میکنند تا باشد خدایان نذرشان را قبول کنند.در این میان کسوف خورشید به نشانهی قبول شدن نذر مایاییها "پنجه پلنگ" ، "بلانتد" و چند تن دیگر از اهالی روستا را در آستانهی قربانی شدن ، نجات میدهد.اما غارتگران با شکل دادن بازیی یکجانبه ، در مکانی که شبیه نبرد گلادیاتورها با یکدیگر است ، کشتن آنها را رقم میزنند.چند نفر از اهالی و بالاخره "بلانتد" ، مردی که به خاطر عقیمی نمیتوانست در ادامه حیات روستایشان موثر واقع شود ، کشته میشوند ؛ اما "پنجه پلنگ" با کشتن پسر سردسته غارتگران به فراری دشوار و طولانی مجبور میشود.او به سمت دهکدهاش و چاهی که زن آبستن و پسرش را برای در امان بودن از دست دشمنانشان پنهان کرده میرود. فیلنمامهنویسان با استفاده از تمهید هیجانفزاینده و کشش داستان در این تعقیب و گریز و بالاخره نابودی یکایک تعقیبکنندهها به بهانههای مختلف و ماندن فقط دو نفر از آنها بر سر "پنجه پلنگ" خسته و درمانده در کنار ساحل ، چنان جذابیتی به فیلم میبخشند که رها کردن ماجرا از نیمه برای تماشاگر تقریبا غیرممکن است.ماجرایی که هیجان آن با بارش باران و در نیتجه پرشدن چاهی که جمعه و پسرش در آنجا پنهانند ، وضع حمل زن در دشوارترین وضع ممکن و ... بیشتر و بیشتر میشود."پنجهی پلنگ" به نقطهای میرسد که نقطه عطف فیلم و نوبت ضربه نهایی کارگردان به ذهن تماشاگر است : همان "زمان مقدسی" که دخترک پیشگویی کرده بود و به زعم کارگردان مسیحی و متعصب هالیوودی ، او که "مصائب مسیح"اش و حوادث و گفتگوهای پیرامونی آن باعث شده تا چنین قضاوتی صریح دربارهاش شود ، چیزی نیست جز ورود مسیونرها و جنگجویان مسیحی به خاک تمدن مایایی به بهانه صدور تمدن اروپایی و در حقیقت کشف دنیایی تازه برای کسب منافع بیشتر. البته تاریخ نوشته شده بعد از 1519 میلادی ، یعنی زمان کشف مکزیک توسط اروپاییها و پایان فیلم حاضر، به ما میگوید ، نه مبلغان و نه جنگجویان سفیدپوست طی سیطرهی سیصدسالهاشان،هیچکدام نتوانستند تمدن درخشانی را به آنجا منتقل کنند؛ بلکه بعدها هجوم آنان نیز از وحشیگری و خونریزی مایاها ، آنطور که فیلمساز در اینجا تصویر کرده و در کتب تاریخی غربیان به راست یا دروغ ثبت شده و موجب اعتراض بازماندگان آن قوم بعد از پخش فیلم نیز شد،کم نداشته است.شاید گیبسون با تکیه به همین واقعیت تاریخی سکانس پایانی فیلمش را به شکل حاضر درآورده است : پس از زایمان "جمعه" ، که نشانی از ماندگاری و ادامه نسل قوم مایاست ، و رهایی همسرش از دست غارتگران ، در کنارهم ناباور و متعجب نظارهگر کشتیهای پهلوگرفته در ساحل هستند.
جمعه : (با اشاره به کشتیها ) اونا چی هستند ؟
پنجه پلنگ : مردانشان را با اینها میارن.
جمعه: باید بریم پیش اونا؟
پنجه پلنگ : باید بریم سمت جنگل،برای یه شروع تازه...
و "پنجه پلنگ" و "جمعه" و فرزندانش در جنگلی که متعلق به خودشان است ، ناپدید میشوند و آرامشی که در اولین صحنهی فیلم شاهدهاش بودهایم دوباره تکرار میشود.اما بیننده میداند که این پناه بردن به جنگل و احساس آرامش دیری نمیپاید.چرا که غارتگران جدیدی پا به سرزمین آنها گذاشتهاند با خدایانی جدید و تسلیحاتی کشندهتر.
1- جهان هنر (قوم مایا)، کلود- فرانسوا بودزو پیر بکلن، ترجمه مهران کندرى، پژوهشگاه علوم انسانى، چاپ اول :1384.
کلیدواژه: سینمای جهان
|
|
| ۳۰۰ |
| ساعت ۱٠:٢٥ ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥ |
|
ساخت و ساز فیلمهایی بر علیه یک ملت و فرهنگ ، قبل از حمله نظامی به کشورشان ، از کارهای بدیهی و همیشگی کارخانه رویاسازی هالیوود بوده است.فیلمهایی که در آن به هیچ چیز جز قدرت و پول حاکم بر جامعه آمریکا وقعی نمینهند و تاریخ و فرهنگ یک ملت را به طور کامل به خیال خویش به تسخیر خود درمیآورند.با دیدن نمونهای کوتاه از فیلم تازه اکران شدهی 300 ساختهی زاک اسنیدر (اشنایدر) و توجه به این نکته که شرکت برادران وارنر ( که به خاطر پایه و مایهی صهیونیستی بودن در ساخت فیلمهایی با تحریف تاریخی ید طولایی دارد ) پشتیبان و تهیهکننده فیلم بودهاند ، میتوان متوجه تکرار همان تحریفها ولی این بار به شکلی سخیف و کارتونی شد . (خود فیلم نیز بر اساس کارتونهای منتشره فرانک میلر ساخته شده.) دفاع خشایار شاه در برابر تجاوز اقوام یونانی و دفع حملهی آزاردهندهی آنها بعد از مرگ پدرش داریوش هخامنشی ، در این فیلم تبدیل به حمله و یورش وحشیانه تعدادی از اقوام ایرانی به فقط سیصدنفر از اسپارتیهای مظلوم ! شده که در مکانی استراتژیک از هجوم اقوام شرقی به غرب دفاع میکنند.بر اساس این افسانه من درآوردی غربیان نیز فیلمی کلاسیک در دهه شصت ساخته شده به نام " سیصد اسپارتی " که آن هم بازسازی مظلومیت غربیان در مقابل ایرانیان یا شرقیان بود.به هر حال بیارزش بودن فیلم در نزد تاریخنگاران و اکثر ایرانیان و انسانهای منصف امری است آشکار و توطئهی نهفته در اکران و ساخت چنین فیلمهایی آشکارتر.همانگونه که از نام خیلج فارس دفاع کردیم و نوروز را برصدر بزرگترین موتور جستجوی جهان یعنی گوگل نشاندیم ، این بار نیز میتوان با اضافه کردن لینک سیصد در وبلاگ و یا وبسایتمان و امضای اعتراضیه و بایکوت این فیلم به ایرانی بودنمان ببالیم و به دنیا بفهمانیم که ایران پایهگذار اولین اعلامیه حقوقبشر در جهان بوده است نه جنگ و جدال.
کلیدواژه: سینمای جهان ،وب و رسانه
|
|
| کدام امتیاز؟ |
| ساعت ۱۱:۱٢ ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥ |
|
کلیدواژه: سینمای جهان
|
|
| نیمه روشن |
| ساعت ٧:٤٩ ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥ |
|
فیلم Half Light یکی دیگر از فیلمهای به نمایش درآمده کانون فیلم معناگرای بنیاد سینمایی فارابی بود که در جمعه پنجم خرداد ماه 1385در سینما فرهنگ به تماشا نشستم.انتخاب این فیلم نیز مثل اغلب فیلمهایی که در برنامه سینما و ماوراء شبکه چهارم شبهای یکشنبه پخش میشود ، به جز حضور گاه به گاه ارواح!، ربطی به سینمای معناگرا – البته به منطق تعریفکنندگان این معنا در سینمای ایران - نداشت ، بلکه تریلری بود ، به نسبت فیلمهای کسلکننده انگلیسی ، خوش ساخت که بازی خوب دمیمور هم همراه و هماهنگ با فیلمنامه و فیلم بود.
اما سینمای معناگرا هم به نوعی دیگر میتواند شامل همه فیلمهای تاریخ سینما بشود.به هر حال هر فیلم معمولی صاحب معنایی است.حال اینکه چه معنایی منظور نظر است میتواند مورد بحث قرار بگیرد.به زعم برگزارکنندگان و انتخابکنندگان بنیاد سینمای فارابی هم به طور معمول حرف از آن دنیا زدن و حضور عناصر ماورائی خود مجوز و بهانه حضور این فیلمها در این جلسات است،نه صاحب معنای خاص بودن فیلمها.اما در نهایت میتوان سینمای مذهبی و سینمایی که از عناصر ماوراءالطبیعه در ماجراهای فیلم بهرهگیری کرده است را در تعریف این کانون گنجاند ، چنان که گنجاندهاند. فیلم نیمه روشن را هم با اینکه بیشتر حال و هوای ژانرهای تریلر و عاشقانه و گاه سینمای وحشت دارد ، اما در رده فیلمهای معناگرا در سینمای ایران، به تماشا مینشینم.فیلم حکایت زن نویسندهایست که بعد از مردن فرزند پسرش ، که خود را به نوعی در مرگ او مقصر میداند ، به روستای دور افتاده اسکاتلندی میرود تا باز ذوق نویسندگیش قلیان کند.اما در آنجا با طرح توطئهی یکی از دوستانش و همچنین نقشه همسرش برای تصاحب چهار میلیون پوند! جایزه یا درآمد زنش ، به ماجرایی عاشقانه میافتد و بالاخره پی میبرد که همه روحبازیها طرحی بوده است برای دیوانه نشان دادن او و بالاخره کشتنش.در این میان روح پسرش نیز به کمکش میآید ، درست در جایی که با پای بسته به قفل در دریا در حال غرق شدن است ، کلید قفل را پست سرش مییابد، البته با جملهای که به نظرش از پسرمتوفی میشنود!به هر حال عنصر روح پسر و روح کارگر فانوس دریایی (که به نظر اصلا در فیلم عنصر دوم حضور نداشت بلکه فقط بهانه حضور او بود ) بیشتر کاتالیزوری است برای بدست آوردن محصولی که همراه با هیجان و دلهرهای نچندان پخته ،سر آخر موجب عبرت حاسدان به نویسندگان پولدار قرار گیرند و بدانند که نیروهای خیر بر شر همیشه پیروز هستند.
کلیدواژه: سینمای جهان ،کانون فیلم معناگرا
|
|
| تصادف را ببین! |
| ساعت ۱۱:٠۳ ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤ |
|
تصادف را تا دیروز با زیرنویس فارسی خوبش ندیده بودم. فیلمی تاثیرگذار که در لحظاتی به جز تشویق ایده ی فیلمساز و زیبایی فیلمنامه و روابط آدم ها و صحنه ها کاردیگری نداشتم.با اینکه یکبار فیلم را بیشتر ندیده ام و بایستی فیلم را دوباره و یا شاید چند باره ببینم تا بتوانم دقیق تر در باره اش بنگارم، ولی در آستانه نوروز بودن و حال و هوای دیگر در سر و شر و شور شاید برایم فرصتی باقی نگذارد تا مطلبی هر چند کوتاه در باره ی این فیلم زیبا بنویسم. فیلم در فضایی خالی و با شخصیتهای متعدد پا میگیرد.کسانی که به گونه ای زندگیشان در همدیگر بر حسب تصادف ممزوج میشود و همین برخوردهاست که به آنها میفهماند که دیگری کیست و خود او کیست. ( گرچه اسم فیلم تصادف به معنای وقوع حادثه ای ناگهانی بدون پیش بینی نیست و به معنای تصادف و برخورد دو چیز به هم معنا میدهد) زمینه پر رنگ پازل وار فیلم از فاصله طبقاتی و نژادها به گونه ایست که نمیتوان قضاوت صریحی در باره نژادپرست بودن یا نبودن شخصیتهای فیلم کرد.شخصیت پلیس رایان با بازی مت دیلن با اینکه به نظر به شدت نژادپرست میرسد،ولی با دیدن پشت صحنه زندگی او درمیبایم که خود او و پدرش چگونه در برخورد با زن سیاهپوستی که مسئول بیمه تامین اجتماعی است مورد اجحاف قرار گرفته است و سرآخر در صحنه ای زیبا میابیم که او حتی میتواند با ایثار جان دیگری را به عنوان پلیسی وظیفه شناس نجات دهد،گرچه او زن سیاهپوستی باشد که شب پیش مورد حتک حرمت خودش قرار گرفته است.به عنوان کنتراست و قرینه سازی همکار او را می بینیم که در مقابل آن هتک حرمت همکار به ظاهر نژادپرستش تاب نمی آورد و بالاخره از همکاری با او جدا میشود تا بتواند به دیگران بدون در نظر گرفتن رنگشان کمک برساند،گرچه او موفق میشود سیاهی را که دیشب در مقابل چشمان او زنش مورد هتک حرمت همکارش قرار گرفته است را از دست پلیس لس آنجلس نجات بدهد ولی سر آخر خود او قاتل سیاهی میشود که سبب قتلش چیزی نیست جز یک سوءظن پنهان در او از سیاه ها که مدعی عدم نژادپرستی است. جوانان سیاهپوستی که خود مدعی جوانمردی و عیاری هستند و دزدی از سیاهان دیگر را خیانت به آرمانهایشان میپندارند ولی بالاخره دست به دزدی ماشینی میزنند که راننده ای سیاه دارد،اما بر حسب تصادف دو دوست از هم جدا میشوند و هر کدام سرنوشتی دیدنی پیدا میکنند. و ایرانی که با خریدن اسلحه سعی در حفظ خانواده و کاسبی اش دارد،ولی سرآخر اگر فرشته نجاتی نبود معلوم نبود قضاوت بیهوده اش و قصاص شخصی اش چه بر سرش می آورد. و ... تقدیرگرایی (سرنوشت دو جوان سیاهپوست،نجات جان زن سیاهپوست توسط پلیس نژادپرست،وجود تیرمشقی در اسلحه مرد ایرانی و نجات جان چینی که در کار قاچاق انسان است و...) ندانستن عاقبت افراد بر حسب خوبی و بدیشان ( آزاد کردن آسیایی ها توسط جوان سیاهپوست و ...) ، دیدن نتیجه کارها در همین دنیا(افتادن جین از پله ها و شکستن پایش به خاطر بدبینی که همیشه و همه جا به همه داشت و ...) ،در این فیلم انسان پرستانه به زیباترین وجهی نمایش داده شده است.این اثر مینیاتوری به گونه ای در جان و دل نفوذ میکند که گویی کسانی جز این اشخاص را در همین موقعیتها نمیتوان متصور شد و همه این تصادفها ( که به شدت در گونه فیلمنامه نویسی کلاسیک منع شده و فقط یک یا حداکثر دو اتفاق اینچنینی را میتوانستیم در اینگونه فیلمنامه ها یا فیلمها ببینیم؛چون هر تصادفی نشان در رفتن فیلمنامه نویس از زیر بار نشان دادن واقعیت است بر حسب اتفاقی خارج از روال عادی داستان) به گونه ای در هم تندیده شده اند که انگار هیچ امر تصادفی در ایجاد وقایع فیلم دخیل نیست و شخصیتها باید در همان جایی باشند که فیلمنامه نویس و یا فیلمساز ساخته و پرداخته است و تصوری غیر از این نمیتوان کرد. وجود فرهنگهای مشترک و حس و حال جهانشمول فیلم در جایی که شان توب (مغازه دار ایرانی) مستاصل و در عین حال شاد به دخترش میگوید که فرشته نجات او را از مشکلی بزرگ نجات داد، در مقایسه با داستان من درآوردی پریانی که مرد قفل ساز و درستکار اسپانیایی تبار برای اطمینان خاطر دخترش بازگو میکند و به او جلیقه ی نامرئی ضد گلوله ای را که فرشته نجات به او اهداء کرده است را هدیه میدهد، میتوان به خوبی درک کرد. این امر در موسیقی بسیار زیبای مارک ایشام نیز متجلی است . گاهی دختر بویراحمدی را میشنویم که دم از کوچ و رفتن از این دیار میزند و گاهی طنین آوازی را که : " میدانیم که در برخوردها توانستیم همدیگر را در این غوغای بسیار بیابیم" . در بغل گرفتن خدمتکاری که درست بعد از حادثه برای جین به داد او رسیده است درسی انسانی است،گرچه جین درست قبل از سقوطش قصد دک کردن او را داشت و درصدد بود باز خدمتکاری دیگر را به خاطر سوءظنش به او به کار بگیرد." بیاییم حال کسی را که از ما دزدی میکند را هم درک کنیم و سرنوشت او را نیز پی بگیریم " چیزی که صریحا در صحبتهای فیلمساز پل هگیس در باره فیلمش میابیم که چگونه سرقتی از او - شبیه سرقت ماشین زوجی در فیلم – بن مایه فیلم را شکل میدهد که قضاوت در مورد حتی دزدان و اعمالشان نیز سخت است . گرچه وقتی وارد وقایع فیلم و روابط میشویم و در اوج و در اواخر فیلم ،مایه های تکان دهنده روحی بسیاری را در فیلم میابیم ولی آنجا که بیشتر تکان روحی را خوردم دفاع دختر بچه قفل ساز و اعتقاد راسخش به اینکه او روئین تن است از پدرش در مقابل شلیک مرد ایرانی بود.دختری که حرف پدرش و فرشته را باور داشت و بدون هیچ تامل و درنگی خود را مقابل گلوله مرد از همه جا بیخبر انداخت.مرد ایرانی که همانطور که اشاره شد،مایه نجات خود را نیز فرشته ای میدانست و بس. گرفتن جایزه بهترین فیلم اسکار در کنار فیلمنامه اریجینال و همچنین تدوین واقعا حق این فیلم بود و با اینکه در مطلب قبلی همین وبلاگ از دادن جایزه به این فیلم در مقابل مونیخ تعجب کرده بودم ولی حالا کلی از این تعجبها به تحسین اعضای آکادمی انجامیده که چنین حق فیلم مستقلی را پاس داشته اند. فیلمی که حتی بازیگران و کارگردانش هم حقوقی دریافت نکرده اند. اما نشان ندادن چهره بازیگران ایرانی و یکی از تهیه کنندگان ایرانی فیلم در مراسم اسکار هیچ از ارزش کار این گروه نکاسته بلکه نشان از فکر صاحب رسانه هایی دارد که از پیغام فیلم هیچ درنیافته اند.
کلیدواژه: سینمای جهان
|
|
| اسکار هفتاد و هشتم |
| ساعت ۱٢:٠٠ ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤ |
|
هفتادوهشتمین دوره اهدای جوایز اسکار به فیلمهای ساخته شده در سال 2005 در حالی برگزار شد که نوعی تقسیم بندی مساوی و نه عادلانه ،مثل اغلب سالهای این مراسم ، در آن آشکار بود.جایزه بهترین فیلم نصیب تصادف شد و بهترین کارگردانی به آنگ لی برای کوهستان بروکبک و بهترین بازیگر مرد به فیلیپ هافمن به خاطر کپوتی و بهترین بازیگر زن ویترسپون عبور از خط و ... البته فیلمنامه دو فیلم برتر نیز در دو بخش فیلمنامه های اریژینال و اقتباسی ( یعنی تصادف و کوهستان بروکبک) هم جوایز را از آن خود کردند.جایزه موسیقی متن فیلم هم نصیب کوهستان بروکبک و آهنگساز نچندان مشهور آرژانتینی اش شد.در این میان بهترین تدوین نیز نصیب فیلم تصادف شد . خب با حسابی سر انگشتی جوایز فیلم تصادف و کوهستان بروکبک ، جوایزی مساوی است.کوهستان بروکبک که بحثهای اخلاقی بسیاری را در جامعه آمریکا به راه انداخت به خاطر نگرش همجنس گرایانه اش و نوعی تطهیر هر نوع ارتباط جنسی بدون مراجعه به قضاوت اخلاقی جامعه پیرامونی،در ابتدای مراسم هم به نوعی به سخره گرفته شد . جایی که از دو بازیگر معروف کمدی سینمای هالیوود و مجریان سابق مراسم دعوت میشود تا به اجرای مراسم بپردازند ولی آنها در زیر چادری شبیه چادر فیلم کوهستان بروکبک و در کنار هم اظهار میدارند که فعلا راه حلی یافته اند و در کنار هم بودن در زیر چادر را به مجریگری مراسم اسکار ترجیح میدهند! مثل همیشه شگفتی جوایزی که اهداء نشده بیشتر است از جوایز اهدایی.مونیخ فیلم زیبای اسپیلبرگ : که لابیهای متعصب یهودی در آمریکا و اسرائیل تلاش بسیاری داشتند تا فیلم مطرح نشود و جایزه ای هم نگیرند کاملا موفق عمل کردند. تنها اسپیلبرگ را در کنار همسرش میدیدیم که گویی مطمئن از جوایزی که نخواهد گرفت،برای برندگان دیگر اظهار شادی میکرد.دیگر فیلم او فهرست شیندلر نیست که اگر داستانی واقعی نیز داشت ولی با دستان او به هولوکاست هم رنگ و لعابی جادویی داده بود و هم دل اسرائیل را و هم اهداء کنندگان جوایز اسکار آن سال(1993) را ربود و جایزه بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را به خانه برد،بلکه فیلم مونیخ سعی دارد تا با نگرشی عمیق تر به روابط بین تروریسم و ضد تروریسم بپردازد و اینکه جای این دو هر آن ممکن است عوض شود و هر کشتاری تروریستی نیست و هر به ظاهر ضد کشتاری ضد تروریسم . بحثی که شاید در فیلم اینک بهشت هانی ابواسد نیز به شکلی دیگر مطرح است و جالب اینکه فیلم اخیر جایزه شصت و سومین دوره گلدن گلوپ را در آمریکا ربود،ولی در مقابل چند فیلم کوچکتر از خود مثل تسوتسی از آفریقای جنوبی جایزه بهترین فیلم خارجی اسکار را از دست میدهد.دو فیلم مونیخ اسپیلبرگ و اینک بهشت ابواسد در دو برهه تاریخی همدلی عجیبی دارند با اینکه هم زبان نیستند.کارگردان اولی یهودی و دومی مسلمان و هر دو بی نصیب از جایزه ای که میتوانست در نشر افکار این دو،که جهان کنونی،سخت محتاج نگرش دوباره ای به آن است یعنی جایگاه واقعی ترور و تروریست ها ! بسیار موثر افتد. شگفتی دیگر ندادن جایزه به چارلیز ترون به خاطر فیلم نورث کانتری است.فیلمی با ظاهری فمینیستی و باطنی اخلاقی و به شدت واقعگرایانه که تکیه اصلی فیلم علاوه بر فضاسازی زیبا بر بازی عالی چارلیز ترون است.انگار اهداکنندگان نیز مانند روسای معدن آهن در فیلم عمل کردند که با ندادن جایزه او را از اینکه افشاگرانه عمل کرده است،سرزنش میکنند. خب طبق معمول فیلمهای سوپرپروداکشن هم جوایزفنی را ربودند مثل کینگ کنگ و افسانه نارنیا و طراحی لباس و صحنه هم نصیب خاطرات یک گیشا شد. جایزه یک عمر دستاورد هنری نصیب کارگردان مستقل آمریکایی،با کارهای زیبایی همچون مش ، ونسان و تئو ،خداحافظی طولانی و نشویل شد .بعد از چهار بار نامزد اسکار بودن و جایزه ای نصیب نشدن!،بالاخره اینگونه از او تقدیر به عمل آمد که او خودش هم در مراسم چندان اظهاررضایت نکرد. اما دو جایزه ای که به نظرم بهترین قضاوت این دوره بود : یکی جایزه بهترین انیمیشن بلند سال 2005 به فیلم ایست – حرکتی والاس و گرومیت ( که سالها پیش در بخش انیمیشنهای کوتاه نیز جایزه نصیب سازندگان آن شده بود و به نظرم آن انگیزه ای شد برای تلاش بیشتر و به دست آوردن این جایزه) با اینکه دو انیمیشن دیگر هم مثل عروس مرده تیم برتون و قلعه متحرک ( که سازنده ژاپنی آن دو سه سال پیش جایزه بهترین انیمیشن را به خاطر کار زیبایش یعنی روح سرگردان برد) هر کدام لیاقت این جایزه را داشتند. و دیگری جایزه بهترین فیلم مستند بلند به فیلم رژه پنگوئن ها ، با اینکه هیچ فیلم رقیب دیگر این بخش را ندیده ام اما انگار داوران نیز ندید میتوانستند قضاوت کنند که کار زیبای این گروه لیاقت این جایزه را دارد.فیلمی در ستایش طبیعت و زیبایی آن و به قولی فیلمی در باره عشق در هوایی بیش از پنجاه درجه زیر صفر!عشق پنگوئنی؛که چه سختیها متحمل میشوند تا همچنان با پاهایی که سخت کمک حال آنان در زیست هستند بر جا بمانند. عروسکهای این موجودات سخت کوش و زیبا جای حضورشان را در مراسم اسکار در دستان سازندگانش گرفته بود.این فیلم را بارها دیده ام و هنوز هم مشتاق دیدنش هستم.
کلیدواژه: سینمای جهان
|
|
| عروس مرده |
| ساعت ۱٠:۳۸ ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤ |
|
یکی از نامزدهای فیلمهای بلند انیمیشن در هفتاد و هشتمین اهدای جوایز اسکار در آمریکا عروس مرده به کارگردانی تیم برتون است . تیم برتون با تهیه و ساخت انیمیشنهایی مثل کابوس قبل از کریسمس و بعدها جیمز و هلوی غول پیکر نحوه خاصی از انیمیشن را به منصه ظهور رسانید که شاید بتوان آن را ژانر مخصوصی در انیمیشن ایست – حرکتی به حساب آورد.شکل و اندازه و قیافه و موسیقی و صحنه سازی و حتی داستانهای این سه انیمیشن به گونه ایست که زیاد به دنیای کودکانه نزدیک نیست و بیشتر به دنیای بعد از کودکی مربوط است و حتی در عروس مرده شاید فیلم بیشتر بزرگسالانه است و حتی دیدن آن برای کودکان چندان لذتی نبخشدشان. انیمیشن مورد بحث که از داستانی فلکلور روسی برداشت شده است ، حکایت دو جهان فانی و باقی است . دو جهانی که هر کدام شکل و رنگ و بوی خاصی دارند. دنیای زندگان و دنیای مردگان . دنیای سراسر آبی _ که در فرهنگ انگلوساکسون به رنگ غم و اندوه معروف است_ که در ظاهر دنیای زندگان است و بعد دنیای مردگان که با رنگهای شاد و تند تصویر شده است.دنیای زندگان ، دنیای سوء تفاهم ها ، سوء استفاده ها و سنجیدن موقعیتهاست که مبادا شکل قالبی که از قبل ریخته شده است تغییر نکند ولی دنیای مردگان فیلم اینگونه نیست. قالبها همه شکسته است ، شکلهای ظاهری تغییر کرده است و تخیل فانتزی که ما همه شاید از آن دنیا داریم به شکلی فانتزی تر در فیلم عروس مرده تجسم یافته است.این تجسم همراه با شوخی های همیشگی تیم برتون با کراکترهایش همراه است و همچنین آوازهای شاد و غمگینی که از میان آنها برمیخیزد. ویکتور که با حسابگری والدینش میخواهد با خانواده ای به ظاهر متمول وصلت کند و حتی قبل از آن ویکتوریای عروس را ندیده،بر اثر دستپاچگی در مراسم عقدش در کلیسا مراسم را به هم میزند.او به جنگلهای اطراف روستایشان میرود و در آنجا قصد تمرین دارد که ناگهان بعد از اهدای حلقه ازدواجش به شاخه ای خشکیده میفهمد که از عروسی مرده تقاضای ازدواج کرده است.امیلی یا همان عروس مرده او را به جهان بعد از مرگ میبرد.جهانی که در آنجا با ماجرای قتل عروس بر اثر طمع لردی متمول آشنا میشود و او همچنان در انتظار دامادی بوده تا حسرت دل را فرونشاند.ویکتور خود را در برزخ زندگان و مردگان میبابد.در جهان زندگان لرد هنوز زنده است و باز به حساب ثروت خانواده ویکتوریا قصد ازدواج با او را دارد.این خبر را گاریچی به ویکتور میدهد که بر اثر بیماری به جهان مردگان آمده است.ویکتوریا که میداند ویکتور با عروس مرده ای وصلت کرده سعی در نجات او دارد ولی کسی حرف او را باور ندارد،حتی کشیش دهکده که امور روحانی ده را برعهده دارد.بالاخره ویکتور حاضر میشود تا با عروس مرده در مراسمی در کلیسای دهکده اشان در میان مردگان و زندگان جام زهری را بنوشد و با پیوستن به جهان مردگان تا ابد با او وصلت کند.ولی ویکتوریا که لحظاتی قبل در مراسم ازدواجش با لرد شرکت داشته،باعث میشود تا امیلی دوباره لرد را ببیند.امیلی و بعد ویکتور قصد انتقام از لرد طماع را دارند،که بالاخره لرد با خوردن جام زهر به جای ویکتور به آن جهان منتقل میشود.امیلی خواسته خود را برآورده میداند و خود را رها یافته دو زوج ویکتور و ویکتوریا را به هم میرساند. در ابتدای فیلم ویکتور را در حال نقاشی پروانه ای رنگی میبینیم که در قفسی شیشه ای محبوس است و بعد از نقاشی آن را آزاد میکند.پروانه با پروازش به جاهای مختلف شهر ما را با فضای مرده شهر آشنا میکند و داستان شروع میشود.سر آخر نیز امیلی به پروانه های رنگی تبدیل میشود،تا شاید باز در میان دل این شهرهای مرده،جهان زندگان!،دلی مایل به خوبی و عشق به زیبایی بیابد.
کلیدواژه: سینمای جهان ،انیمیشن
|
|
| رول دال |
| ساعت ۸:٢٠ ب.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٤ |
|
به میمنت نمایشگاه کتاب و یاسمن بالاخره توانستم چند کتابی از رول دال بخوانم . اولین نوشته ای که از رولد دال خوانده بودم- شاید چند سال پیش - به من نچسبید و آنهم حکایت مردی بود که برای به دست آوردن دل زنی تلاش کرد تا لاکپشتها یا لاکپشت مورد علاقه زن را به وزنی دلخواه برساند و بعد هم ایجاد علاقه بین آنها .نمیدانم کدام کتاب بود . ولی همیشه منتظر بودم که کتاب چارلی وکارخانه شکلات او را بخوانم . راستش از نوجوانی که در کتابفروشیهای خیابان انقلاب پرسه میزدم و بعدها همیشه میخواستم این کتاب را بخوانم . خب بالاخره در سی وشش سالگی این مهم انجام شد!خواندن کتابی که فضاها و تخیلات آن بسا شیرین تر از شرینیجات کارخانه شکلات سازی آقای ویلی وانکا بود. آقای وانکا صاحب کارخانه شکلات سازی وانکا در کتاب است . و ادامه آن چارلی و آسانسور بزرگ شیشه ای که در حال و هوایی دیگر از کتاب اول است و بیشتر کتاب در فضا و موجودات فضایی و آقای رئیس جمهور آمریکا میگذرد تا در فضای کارخانه شکلات سازی . البته انگیزه دیگر برای خواندن کتاب ساخت فیلم بر اساس این داستان توسط تیم برتون است . گرچه از این داستان فیلم و سریال های دیگری نیز ساخته شده است ، ولی دیدن فیلمی که از میان دستهای جادویی آقای ویلی وانکا - تیم برتون گذشته باشد لطف دیگری دارد. به خصوص آنکه ویلی وانکای آن بازیگر مورد علاقه ام جانی دپ است. به هر حال کتابی که قبل از چارلی و کارخانه شکلات سازی یک نفس خواندم ماتیلدا بود که به نظر آخرین اثر دال است . کتاب ماتیلدا هم خنده ام را درآورد به خاطر کارهای تیزهوشانه ماتیلدا و شرح خباثت های خاله خانم هانی - معلم ماتیلدا - با نام عجیب ترانچبال که در ضمن مدیر مدرسه ماتیلدا و خانم هانی هم هست، در مدرسه و هم گریه شوقم را بعد از به مجازات رسیدن خانم ترانچبال .نقاشیهای کوانتین بلک در نهایت سادگی آنچنان با داستانها مانوس است که خیال میکنی نویسنده و نقاش داستان یک نفر بوده است . ازاین داستان بلند هم فیلمی به همین نام ساخته شده است . دو کتاب ابتدایی را کتاب مریم وابسته به نشر مرکز چاپ کرده و کتاب ماتیلدا را کتاب ونوشه وابسته به نشر چشمه . در معرفی نویسنده در ابتدای ماتیلدا به عنوان شرح حال نویسنده میخوانیم :" در جنگ جهانی دوم ، او که خلبان جنگنده آر.ا.اف بود، از ناحیه سر آسیب دید و از همان زمان کار نویسندگی را آغاز کرد." به نظر جالب نیست اگر دال آسیب نمیدید شاید هیچوقت نویسنده نمیشد آن هم از ناحیه سر! نکاتی که فراموش کردم در باره این نویسنده بنویسم یکی نوشتن داستان زیبای جیمز و هلوی غول پیکر است که انیمیشن آن را بارها دیده ام - به تهیه کنندگی تیم برتون - و دیگری نوشتن فیلمنامه فیلم جالب و کلاسیک چیتی چیتی بنگ بنگ که داستان آن را یان فلمینگ نوشته است . البته خود او نیز فیلمنامه اولین فیلمی که از چارلی و کارخانه شکلات به نام ویلی وانکا و کارخانه شکلات ساخته شده است را نوشته است . در باره این داستان ها ،داستانهایی که از این نویسنده خواهم خواند و خود نویسنده مطالب بسیاری است که میگذارم برای بعد. البته کی شاید خدا هم نداند!
کلیدواژه: ادبیات جهان ،سینمای جهان
|
|
| پول تو جیبی |
| ساعت ٧:٤٩ ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢ |
|
” با نمایش فیلم پول تو جیبی ساختهی فرانسوا تروفو در دوم دیماه ١٣٨٢ ، ساعت ١٨ در سینما صحرا ، پناهمین دورهی نمایش فیلمهای فیلمخانهی ملی ایران ( زمستان ١٣٨٢ ) آغاز میشود . فیلمخانهی ملی ایران در طول این پنجاه دوره ، پس از حدود دوازده سال نمایش مداوم فیلم و ارتباط وسیع با مخاطبان در سالهای متمادی ، تعدادی از مهمترین فیلمهای تاریخ سینمای جهان را برای اعضا نمایش داده که بیشک خاطرهی خوش نمایش این فیلمها از ذهن و یاد اعضای قدیمی این جلسه ها نخواهد رفت . با این توضیح مختصر به معرفی فرانسوا تروفو و فیلم این هفته میپردازیم. “ با این توضیحات در برگهای سفید پنجاهمین دورهی فیلمخانه شروع شد . فیلم پول تو جیبی(١٩٧۶) Small change را فیلمی تربیتی یافتم همچون چهار صد ضربهی تروفوی بزرگ . شاید این ششمین فیلم این کارگردان موج نو سینمای فرانسه باشد که بعد از چهارصدضربه ، فارنهایت ۴۵١ ، کودک وحشی ، آدل . ه و شب آمریکایی دیده باشم . در این فیلم دیده شده و چهار صد ضربه مسایل تربیتی و معضلات برخورد با کودکان و نوجوانان به شکلی که همان شاخصههای فیلمهای موجنو فرانسه است ، نمایش داده میشود . فیلم خط داستانی مشخصی ندارد ولی در شهری از شهرهای کوچک فرانسه میان معلمان و والدین و کودکان و نوجوانان تکههایی از پازلی را میبینیم که در کنار یکدیگر به یک سمفونی هماهنگ و خوشنواز به رهبری تروفو تبدیل میشود . کودکی به نام ژولیین لکو که دزدی میکند و مسایل خانه او را نمیبینیم ولی نشانههایی که تروفو نشان میدهد نشان از فقر اجتماعی و فرهنگی خانواده گسسته او میدهد و سرآخر با معاینه پسرک توسط اولیای مدرسه وپی بردن به وضعیت جسمی او منجر به دستگیری دو زن از همان خانهی پسرک میشود و پایان فیلم مصادف است با سخنرانی مفصلی که مدیرمدرسه- تروفو در باره توجه بچههای کلاس به اطرافشان به دیگران به مشکلات کسان دیگر و ... . پاتریک ، با کمبودی که در خانوادهی خود احساس میکند - زندگی با پدری افلیج ، بدون مادر در خانه - دل میبازد به مادر یکی از همکلاسیهایش که آرایشگاه دارد ، دسته گلی را با تمام پساندازش میخرد ولی زن میپندارد که دسته گل زیبا را پدر پاتریک برایش فرستاده است . والدین پاتریسیا او را به خاطر بینظمیاش تنها و بیغذا میگذارند ، ولی صدای گرسنهام گرسنهام او با بلندگویی دستی که در خانه است ،در مجتمعی که زندگی میکند دل دیگران را به رحم میآورد و بالاخره به وسیلهی نقاله برایش غذا میفرستند . پاتریک - عاشق مادر دوستش - در اردوی تابستانی ، دوستی همسن و سال خودش مییابد و به او عشق میورزد.
فصل منتخب من : مادر کودک همسایه مدیر مدرسه ، به دنبال کلید گمشدهاش از آپارتمان طبقه چهارم خودشان بیرون میآید در حالی که پسر کوچک بازیگوش او ، در بازی با یک گربه به این تجربه دست مییابد که می تواند از پنجره باز خانهاشان مثل گربهای که به بیرون پرتاب میکند و هیچ صدمهای نمیبیند ، خودش را آویزان کند و بعد پرواز کند از طبقه چهارم تا زمین ! مادر وقتی در طبقه پایین که به دنبال دسته کلید هنوز جستجو میکند ، کودکش را زنده و سرحال در باغچه آپارتمان در میان مردم میبیند . او غش میکند . چیزی که چند لحظه پیش داشت برای همه تماشاگران این فصل از فیلم تروفو اتفاق میافتاد . اگر کودک نه مثل گربه سالم به زمین نمیرسید چه ؟ نفسم گرفت .
کلیدواژه: سینمای جهان ،فیلمخانه ملی ایران
|
|
| دو اثر زیبا |
| ساعت ٥:٢۳ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٢ |
|
از فیض قدسی دنیای ارتباطات است سه لذت این روزهای اخیرم از سینما و فیلم و صدا . سینما : فیلم روز جشن ژاک تاتی نسخه بازیافت شده دیجیتالی و رنگی شده بدون سانسور ! بله فیلمی نیست که توسط سیمای خودمان تکه پاره نشود ، از جمله این فیلم که سالیانی پیش خاطرهای محو از فیلمی بیکیفیت و سیاه و سفید من را از دیدن دوباره آن تجربه تلخ داشت منصرف میکرد ولی صبر پیشه کردن و رفتن به سینما صحرا و دیدن فیلمی غیر از آن فیلم در پرده عریض خاطرهای به یاد ماندنی از این بزرگ کمدین سینمای فرانسه و گزیدهکارترین کمدین ، فقط پنج فیلم بلند در طول زندگی هنری ، برایم باقی گذاشت . جنبه دیگر این رغبت دوباره دیدن فیلم داییجان او - یعنی شاهکارش - در فیلمخانه فرهنگسرای بهمن بود در سال ١٣٧۴ . اما فیلم : No Man`s Land (2001) با زیرنویس فارسی و کار زیبا و ساده و در عین حال افشاگرانه Danis Tanovic در باره جنگ بیهوده - کدام جنگ باهوده است ؟ ـ منطقه بالکان . اسارت سه مرد در میان خط مرزی جنگ بین صربها و بوسنیاییها ، دو بوسنیایی و یک صرب . یک بوسنیایی بر مینی خوابانده شده که به محض کوچکترین حرکتش منفجر میشود . با دخالت نیروی به اصطلاح بیطرف سازمان ملل و خبرنگاران جنگی ، سعی در کمک به این هر سه میشود ولی از آنجا که آنها نیز نمیتوانند بیطرف باشند ، هر سه آنها را به جای نجات به دیار عدم میفرستند . فیلمی به غایت ساده ولی جذاب . این فیلم را یکبار دیگر هم در جشنواره فیلم فجر دیده بودم .
کلیدواژه: سینمای جهان ،فیلمخانه ملی ایران
|
|
| Powaqqatsi |
| ساعت ٥:٥٦ ق.ظ روز سهشنبه ۸ مهر ۱۳۸٢ |
|
با اینکه فیلم Powaqqatsiاثر زیبای گادفری رجیو و موسیقی زیباتر آن ساخته فلیپ گلس را در جشنواره فجر یکبار دیده و شنیده بودم ، ولی دیدار دوباره آن با حذف ده پانزده دقیقه - نسخه DVD - همراه با صحبتهای کارگردان و آهنگساز آن در جمعه گذشته در برنامه سینما چهار خالی از لطف نبود . زیباترین صحنه این فیلم - برخلاف فیلم قبلی او Koyaanisqatsi: Life Out of Balance که ده دقیقه آخر آن و سقوط چلنجر ، اوج تکنولوژیک آن زمان ، برایم بسیار زیبا بوده است - ده دقیقهی اول فیلم با حضور یک موضوع واحد و منسجم و زیبا و در عین حال دردآور است . حرکت مورچهوار کارگران معدن طلای برزیلی و اوج آن حمل یکی از کارگران مجروح توسط دو نفر دیگر و قطعه موسیقی ملودیک و زیبای گلس به نام Serra Pelada عالیترین لحظات را در این فیلم خلق میکند . هنگامی که فیلم زندگی بدون توازن او را در حوزه هنری همراه با خود کیشیش گادفری رجیو در ویدئو دیدیم ، فکر نمیکردم که او در سر دارد از این فیلم سهگانهای بسازد و با دیدن انگل ( یا همان پوواکاتسی ) در سالیان بعد پی به شیدایی و بزرگی این مرد سرخپوست آمریکایی بردم . متاسفانه هنوز قسمت سوم این سه گانه - به نام Naqoyqatsip که در سال 2002 ساخته شده است را ندیدهام . راستی تهیهکنندگان محترم این سهگانه هم عبارتند از : جورج لوکاس و فرانسیس فورد کاپولا . عجب ترکیبات عالی ! |
|
| از دوشنبه تا دوشنبه ( پنجم اسفند - دوازدهم اسفند ) |
| ساعت ٥:٥٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۱ |
|
برایم جشنوارهای بود : از روز پنجم اسفند ماه که مهمان چیهیرو و افسانه ”شهر اشباح“ در سومین دوره ی پویانمایی در سینما کانون بودم تا دوشنبه دوازدهم اسفند که ” اینجا چراغی روشن است “ را در سینما صحرا دیدم . هر شب مهمان یک فیلم سینمایی بودم . |
|
| آنتونیونی شاعر تلخیها |
| ساعت ٩:۳٩ ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸۱ |
|
یکی از فیلمهای میگل آنجلو آنتونیونی - شاعر تلخی زندگی انسانهای امروز - به نام «حرفه : خبرنگار» است . در باره زیبایی های فیلمهای آنتونیونی که متاسفانه دو سه فیلم بیشتر از او را ندیده ام کم نگفتهاند . اما جالب این بود که سید فیلد یکی از استادان مسلم آموزش فیلمنامهنویسی در جهان سینما در سخنرانی در تالار مشاهیر فیلمنامه نویسی در اوت 2001 به نقل از مجله گزارش فیلم شماره 183 یکی از کسانی را که از او تاثیر پذیرفته را آنتونیونی معرفی میکند : « دوستم پرسید : دیگر چه ؟ گفتم : میکل آنجلو آنتونیونی که دیدن فیلم هایش نوعی کلاس آموزشی برای من بود. بررسی آثار آنتونیونی به من آموخت که هنرفیلمنامه نویسی کشف شرایطی است که سکوت در آن برتر و بهتر از واژه عمل می کند . شخصیتهای فیلم های او قوت و ضعف خود را ازطریق حرف هایی که نمی زنند ، نشان می دهند و نه به وسیله واژه هایی که بر زبان می آورند .» و کمتر فیلمسازی در جهان یافت می شود که اینچنین باشد . تاثیر پذیری کسانی چون کیارستمی را در شکل دهی نما ــ سکانسهای فیلمهایش می توان دید . و جهان هنر چیزی جز تاثیر و تاثر نیست . نما ـــ سکانس شگفت صحنه ما قبل آخر فیلم « حرفه : خبرنگار » یکی از زیباترین و طولانی ترین نما - سکانسهای جهان سینماست .
کلیدواژه: سینمای جهان
|
|
| فیلمخانه و کوریسماکی |
| ساعت ۱٠:٠۸ ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۱ |
|
نهم مهرماه 1381 فیلم I Hired Contract Killer کاری از آکی کوریسماکی Aki Kaurismaki در فیلمخانه ملّی به نمایش درآمد. به طور اتفاقی اعتراض کوریسماکی به عدم حضور کیارستمی در جشنواره نیویورک به خاطر سیاست چپ اندر قیچی آمریکا و اعلام حضور نیافتن خودش نیز در این جشنواره مطابق بود با این روز. ( و شاید بوسه دردسرآمیز و مادرانه گوهرخیراندیش به شقیقهی شاگرد شوهرش!)
کلیدواژه: سینمای جهان ،فیلمخانه ملی ایران
|
|
| گوست داگ |
| ساعت ۳:٢٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۱ |
|
گوست داگ : شیوه سامورایی . با دو بار دیدن این فیلم هنوز در مستی زیباییِ شناسانه این فیلم به سر می برم . فیلمی که بعد از آخرین ساخته جیم جارموش - مرد مرده که شش سالی است بعد از دیدن ناقص آن بعلت سانسور در سینما عصر جدید هنوز خاطرات تک صحنه های زیبا و به یاد ماندنی آن برایم باقی مانده است - بازهم همان تاثیر را در خود نهفته دارد . با اینکه فیلم در مورد قاتلی حرفه ایست با شیوه ای نوین ولی کارگردان به کمک بازیگر خوبش آنچنان فضایی ایجاد میکند که گویی او به وظیفه ای خطیر و انسانی دست یازیده است . لحظه ای او را با قاتل فیلم هفت با بازی کوین اسپیسی که خود را نوعی مامور اجرا فرامین ماورایی میدانست مقایسه کردم . او مرامی دارد عجیب و روحی فرهیخته . از کشتن انسان به خاطر خرس و کبوترهایش هیچ ابایی ندارد . و در راه انتقال این مرام جوانمردانه ! به نسل دیگر هم سعی و تلاش دارد . برای او همدلی مهم است نه همزبانی . اگر چه کلامی از صحبتهای بستنی فروش را نمیفهمد ولی شنواترین فرد در اطرافش هم اوست .
کلیدواژه: سینمای جهان
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
در آمریکا، به همسرش حکایت شخص عراقی را میگوید که در میان مردم کوچه و بازار شکلات پخش میکرده است و ناگهان ماشینش را منفجر میکند تا همه کودکان و اطرافیان را بکشد و بعد نتیجه میگیرد:"اونا به متخصص احتیاج دارند." او با پسر بچه خردسالش ضمن بازی، درد و دل میکند و سر آخر نتیجه میگیرد که از همه رویاها و خواستههای دوران کودکی و نوجوانیش اکنون فقط یک چیز برایش باقی مانده است و بلافاصله تصویر کات میشود به دو هلکوپتری که در حال نشستن هستند و "جیمز" دوباره به خاک عراق بازگشته است و معلوم میشود که آن یک چیز "جنگ" بوده است. دوباره ستوان سوم "ویلیام جمیز" شخصیت اصلی و محوری فیلم را در هیئت یک خنثی کنندهٔ بمب در میان خیابانهای یک از شهرهای عراق میبینیم که ماموریتی تازه را شروع میکند: فیلمساز به ما یادآوری میکند"گروه گشتی دلتا" ٣۶۵ روز به پایان ماموریتش مانده است، یا به عبارت دیگر او و همراهانش یک سال کامل و به تعبیری دیگر تا آخرین نفس در این دیار حضور خواهند داشت. گویی پرورش شخصیتهای "روئین تن" چه در حکایات اساطیری و چه در داستانهای امروزی یک از ضروریات اصلی جوامع برای زنده نگه داشتن خودشان و حتی توجیه اعمالشان در طول تاریخ بوده است. در اینجا نیز "جیمز" در عراق بحرانزده، همچون "زیگفرید" قهرمان حماسهٔ آلمانی نیبلونگن یا "آشیل" معروفترین قهرمان افسانهای یونان، نقش نجات دهنده کودکان و زنان و مردان عراقی را بازی میکند. ماموریت شخصیت اصلی فیلم گویی از زمینهای عقیدتی هم ریشه میگیرد؛"جمیز" در میان همقطارانش در "گروه گشتی براوو" که شامل "سانبورن" و "آلدریج" است صاحب خانواده و در نتیجه انگیزهای فراتر از آنهاست، او ٨٧٣ بار بمب خنثی کرده است!، و هنگامی که اولین بار "سانبورن" او را در کمپ پیروزی، که به تازگی از آزادی تغییر نام داده است، میبیند بلافاصله محافظهای پنجره را برمیدارد و خود را در برابر نور خورشید قرار میدهد تا بتواند به نیرویی برتر از خود متصل باشد، چنان که از زبان او میشنویم:" از نور آفتاب خوشم میاد." حضور "جیمز" بعد از کشته شدن "تامسون" است که ابتدای فیلم در صحنهای شلوغ نمیتواند بمب را خنثی کند و کشته میشود. در همین صحنهٔ ابتدایی، میان هیاهوی بسیار سربازان آمریکایی، صدای اذان را هم میشنویم. این صدا نشان از چه دارد؟ معرفی مکان در ابتدای فیلم است؟ معرفی اشخاصی که بمب را کنار جاده جاسازی کردهاند؟ یادمان باشد دو جایزه اسکار از شش جایزه فیلم مربوط به صدا و جلوههای صوتی آن است. البته صدای قرائت قرآن در جای دیگری از فیلم هم شنیده میشود: هنگامی که "جمیز" پی میبرد که هفت بمب متصل به هم در خیابانی جاسازی شده است، همزمان با حرکت کسی که مشکوک به بمبگذاری است و سرآخر جیمز با نشان دادن چاشنی بمب او را ناکام نشان میدهد. کارگردان از هیچ نشانی در فیلم برای ایجاد حس قهرمانی "جیمز" در میان تماشاگران فیلمش کم نگذاشته است: "جیمز" در اولین ماموریتش "ربات کمککننده" را که در عملیاتهای قبلی از آن استفاده میشد، از کار بیکار میکند؛ خود را از شر لباس چهل و پنج کیلویی محافظ در برابر بمب خلاص میکند، در ماموریتی دیگر حتی هدفون و بیسیم ارتباط با همکارانش را قطع میکند، جایی دیگر با انداختن کپسول گازی خود را از دید همکارانش محفوظ می دارد تا بهتر به کارش بپردازد، شجاعانه در برابر راننده تاکسی که مشکوک به عملیات انتحاری است میایستد و او را تسلیم دیگر همکارانش میکند و....



فنی یککار توجه بیشتری مبذول دارند که خب این هم دلیلی است. البته بعضیها مثل من باز ترجیح میدهند بدون دانستن داستان به دیدن دوباره یا چندبارهٔ یک کار بپردازند و باز این که 

با اتصال این جملهی معروف ویل دورانت در تاریخ تمدنش در آغاز فیلم به سکانسهای آخر فیلم یعنی جایی که "پنجه پلنگ" خسته از فراری طولانی تسلیم و شگفتزده ساحل سرزمینش را نگاه میکند ، همراه با صدای سازهای کوبهای ارکستر جیمز هورنر که شلیک توپ ها را تداعیگرست و بالاخره دوربین "دین سملر" که ورود


