| جهار مستند چهار مصاحبه |
| ساعت ۸:٢٤ ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ |
|
امسال قبل از برگزاری جشنواره سی ام فیلم فجر به خاطر اجابت درخواست همکاری محترم با چهار مستندساز که فیلمهایشان در جشنواره حضور داشتند مصاحبه تلفنی کردم. حاصل کار را در اینجا میتوانید بخوانید. در بولتن های جشنواره نیز سه مصاحبه از این چهار مصاحبه چاپ شد که در بولتنهای شماره ۲ و ۷ جشنواره سی ام فجرموجود است. آدرس لینک دریافت بولتنهای مورد اشاره. در جستجوی پلنگ ایرانی - فتح الله امیری. این فیلم از سال ۱۳۸۴ تحقیقاتش شروع شده بود و هنگامی که در سال ۱۳۸۵ با گروهی که در مورد پلنگ ایرانی کار میکردند آشنا شدم و نه به نیت ساخت یک فیلم بلند مستند، بلکه فقط به این منظور که بتوانیم تصویری از پلنگ ایرانی داشته باشیم، به البرز مرکزی رفت و آمد داشتیم. اما وقتی کار جدی شد و با کوشش بسیار پنج ساله بالاخره سیمای مرکز مازندران نیز قانع شد تا روی فیلم سرمایه گذاری بکند، با جدیت بیشتری به این مستند پرداختم و بالاخره حاصل آن امسال برای اولین بار در جشنواره سی ام فیلم فجر به نمایش گذاشته میشود و مطمئنم که فیلم پربیننده ای خواهد بود. حاصل کار هفتاد درصد فیلم به صورت HDفیلمبرداری شده و بقیه کار به خاطر حضور حیاتی آن تصاویر از هندی کم و ... استفاده شده است. حتی به خاطر این فیلم (فیلم "در جستجوی پلنگ ایرانی" برنده دیپلم افتخار بهترین فیلم بلند مستند از جشنواره سی ام فیلم فجر شد و در بخش بهترین کارگردانی و بهترین تحقیق و پژوهش نامزد دریافت جایزه بود.) "آیینه های غبار گرفته " رهبر قنبری. موضوع این مستند "تاریخ مطبوعات ایران" و پیدایش روزنامه ها از زمان میرزا صالح شیرازی تا دهه پنجاه شمسی است و سیر تکوین روزنامه های ایران، کشته شدن مطبوعاتی ها بر سر آرمانهایشان و مباحث دیگر بر حول این موضوع. دغدغهام در این مستند شکل گیری تاریخ مکتوبی است که خونهای بسیاری بابتش ریخته شده است تا پا بگیرد و بتواند پایدار تا زمان حاضر باقی بماند. حقیقت این است که مخاطبان اصلی من در این مستند روزنامه نگاران و مطبوعاتی ها هستند. دوست دارم با این فیلم بگویم: "آقایان روزنامه نگاران این فیلم آیینه روبروی خود شماست. زنگار و غبار از این آینه برگیرید تا خودتان را در این آیینه ببیند تا شاید بتوانید کژیها و کاستیها و تاریخ پرفراز و نشیب رسیدن به این مرحله از مطبوعات را دریابید." و بی شک همانطور که بارها شنیده ایم تاریخ چراغ راه آینده است، اما با آوردن این جمله در ابتدای فیلم "مردمی که تاریخ خود را نمیدانند لاجرم آن تاریخ را دوباره زندگی خواهند کرد." میخواهم به همه یادآور شوم که عبرت گیری اگر از تاریخ وجود نداشته باشد، فلسفه حضور آن نیز بیهوده است. اگر ما ندانیم که برای برگ و بار دادن این درخت تناور، که هنوز که هنوز است برای پا نگرفتن آن سمومی پای آن ریخته میشود، چه خون دلها خورده شده است، بازهم به در خوریت موضوع در وهله اول باعث میشود تا مخاطب با فیلم ارتباط بگیرد. موضوعی که ارزش وقت گذاشتن نداشته باشد، هم مستندساز و هم مخاطب را آزار میدهد. ولی وقتی موضوعی با خوندل مستندساز و تعهد درونی او ساخته شود بیشک بر دل مخاطب نیز مینشیند. فکر میکنم فیلم "آیینههای غبارگرفته" با چنین رویکرد و سختی ساخته شده است و تاثیر خود را با اکران مناسب خواهد گذاشت. روایت بدون عکس ـ از مجموعه ستاره ها ـ فرهاد ورهرام. در میان عشایر لرستان، فوت یک نفر به معنی کم شدن قدرت طایفه است. «دوشنبه کولیوند» زمان خدمت سربازیاش فرارسیده و جنگ در جریان است. او عازم جبهه نبرد علیه دشمن بعثی میشود ... این مجموعهٔ ۹۰ دقیقه ای بر اساس سفارش تهیه کننده به شش مستندساز سپرده شد. شش مستند کوتاهی که موضوع و محور کلی آنها بر مبنای "حضورو معرفی شهدای اقوام ایران" است. اپیزود مربوط به شهیدی در خطه خودم، یعنی لرستان، به عهده من گذاشته شد. به نظرم با اینکه در مجموع کار قابل تامل و تاثیرگذاری شده است؛ ولی عدم یکدستی در ارائه کارهای مستندسازان دیگر این مجموعه، بر مبنای تجربه کارگردانهای مختلف، موجب شده است که کارهای خوب و کارهای متوسط در کنار هم قرار بگیرند و در نتیجه کل اثر از یکدستی کافی و وافی برخوردار نباشد. با اینکه ابتدا قرار بود از شهید جوانی از آن خطه که خانواده اهل موسیقی داشتند فیلم بسازم بانوی مبارز - پناه بر خدا رضایی. این مستند به زندگی و فعالیت های انقلابی و نظامی سرکار خانم مرضیه حدیدچی دباغ میپردازد. من چون با ایشان و مبارزاتشان سالهای سال آشنا بودم خودم را موظف میدانستم و نوعی ادای دین به زحمات بیشمار ایشان، تا فیلمی مستند و ماندگار از ایشان بسازم، تا نسل کنونی هم با این بانوی مبارز آشنا شود. این فیلم از دسته مستندهای پرتره ای است که فیلمساز باید وقت و انرژی زیادی بگذارد تا بتواند آن را به قوام و تاثیر واقعی خود برساند. متاسفانه خانم دباغ پس از سالها مبارزه اکنون چندان شرایط جسمی خوبی ندارند و به همین لحاظ گروه فیلمسازی باید با ایشان |
|
| پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران ۲ |
| ساعت ۱:٤٩ ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ |
|
روز سوم: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: نقاشی مذهبی؛ الهام حسامی؛ ۲۰ دقیقه.
این فیلم با توجه به ممنوعیت چند ساله اخیر نصب شمایل ائمه اطهار، به خصوص امام حسین و یارانش در تکایا و حسینیهها و... در ایام ماه محرم و کشف علت این کار ساخته شده است. فیلمساز با استفاده از منابع آرشیوی و مصاحبه با افراد مختلف درپی کشف علت این امر برمیآید؛ که البته تکیه اصلیاش بر مصاحبه با "آیدین آغداشلو" و صحبتهای این استاد نقاشی است، در بارهٔ نقاشی مذهبی و شمایلنگاری. با اینکه فیلم میتوانست با گسترش بیشتر موضوع مخاطب خود را بیش از این مجاب کند که شمایلنگاریهای گذشته جنبه نمادین داشته و یاد و نمایی از بزرگان دین است، نه ظاهرپرستی؛ اما در همین حد نیز فیلم توانسته گلیم خود را از آب بکشد. نقطه ضعف فیلم استفاده از فیلمی اینترنتی از شخصی لمپن است که به ظاهر در قهوهخانهای در حال خواندن و ضرب گرفتن است و نوعی نقض غرض فیلمساز است بر اینکه قهوهخانهها محل حضور چنین افرادی است؛ البته بیشک، همانطور که در فیلم هم اشاره میشود، امروزه قهوهخانهها دیگر کارکرد پنجاه شصت سال گذشته را ندارند، و بیشتر افراد بیکار و خوشگذران و... در این مکانها جمع میشوند تا افراد دیگر، به همین خاطر نقاشی قهوهخانهای نیز خاصیت خود را از دست داده است. البته ذکر این نکته نیز لازم است که در این فیلم، خلط مبحث بین نقاشی قهوهخانهای و نقاشی مذهبی هم صورت گرفته، که در بیان فیلمساز خلل وارد آورده است. فیلم دوم: گاندو؛ مازیار مشتاق گوهری؛ ۵۶ دقیقه.
این فیلم که در بخش مستند "زیست محیطی" به نمایش درآمد، در باره تمساح معروف ناحیه "باهو کلات" بلوچستان ایران است. فیلم با استفاده از نریتور معروف این ژانر از فیلمهای مستند "داود نماینده" و فیلمبرداری خوب و تکیه بر پژوهش مناسب، توانسته به مقصود برسد: معرفی این گونه نایاب جانوری در ایران و شکل و شمایل زندگی او؛همزیستی "گاندو" با روستائیان؛ تهدید این گونه جانوری از طرف عوامل مختلف زیست محیطی مثل خشکسالی برکهها و تالابها و عوامل انسانی مثل شکارچیان و روستائیان نگران و.... البته به بعضی از جنبههای جالب زندگی این حیوان در این فیلم اشارهای نمیشود، مثلا این که او بعد از خوردن شکارش معمولا اشک در چشمهایش جمع میشود که بر اثر تغییر و تحولی شیمیایی در بدنش است، ولی روستائیان آن منطقه معتقدند که تمساح پوزه کوتاه یا همان "گاندو" برای شکار خود اشک میریزد! همان چیزی که در زبان فارسی هم به ضربالمثل تبدیل شده است:"اشک تمساح". استفاده از اینگونه اطلاعات میتوانست جای تکرار چندباره صحنههای حفاظت از این حیوان را توسط شکاربانان محیط زیست بگیرد تا فیلم به تنوع بیشتری دست یابد. فیلم سوم: شهر پولکی؛ محسن خانجهانی؛ ۵۲ دقیقه. به مناسبت سال "جهاد اقتصادی" در پنجمین جشنواره فیلم حقیقت، فیلمهای مرتبط با این موضوع در یک بخش جمع شدهاند: "بخش ویژه جهاد اقتصادی"؛ به تبع این فیلم هم که در باره نظام بانکداری اسلامی در ایران است، در این بخش گنجانده شده است. فیلم با استفاده از مصاحبههای مختلف با افراد صاحب مقام در اقتصاد ایران، نظام بانکداری اسلامی را به نقد میکشد. نظامی که در آن گرفتن وام برای افراد ضعیف و کمبنیه از لحاظ اقتصادی تقریبا از محالات است، ولی برای افراد صاحب نفوذ امری سهل و ساده، که نمونه گل درشتش اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و همکاری دو بانک دولتی در این امر و یکی دو بانک خصوصی است، که البته فیلم در زمانی ساخته شده که این گاف بزرگ اقتصادی را در دست نداشته است. جالب است که مصاحبههای فیلمساز از مقامات دست چندم اقتصادی، مثل روسای بعضی از بانکها و صندوقهای قرضالحسنه درجه دو و سه، بالاتر نمیرود و مثلا با "وزیر اقتصاد" که متولی اصلی این نظام اقتصادی است یا "رئیس بانک مرکزی" مصاحبهای صورت نگرفته است. اگر چه در فیلم تلاش جانفرسای فیلمساز را نیز شاهد هستیم که چگونه از رئیس بانک مرکزی وقت میگیرد، ولی طبق معمول بازهم زیر بار مصاحبه با این مستندساز نمیرود. گرچه این خود نشان خوبی است از این موضوع، که آنها از رسانههای غیررسمی هراس دارند، چرا که هرگونه نقدی را به این نظام اقتصادی به شدت مشکلدار، تخریب میدانند. سرآخر فیلمساز جمعی از خانمهای، یک فامیل بزرگ یا همسایه، را نشان میدهد که برای فرار از نزولخواری بانکها و انتظار بیحاصل برای دریافت وام، خود صندوقی تشکیل دادهاند و با قرعهکشی، پولی را که از افراد عضو صندوق جمع میکنند، به یکی از افراد قرض میدهند، تا حدی از مشکلات مالی طرف حل بشود؛ بگذریم از این که همین راهحل به ظاهر ساده در خیلی از جاها، به علت وضع اقتصادی بد مردم و طمع افراد، تبدیل به معضلی دیگر شده است و صد البته که این راهحلی علمی برای گردش مالی صحیح اقتصاد یک کشور نیست. شدت رباخواری این نظام بانکداری را البته از زبان رئیس حمایت از صنایع ایران میشنویم: آنجا که سود وامهای دریافتی برای حمایت از صنایع را در ژاپن صفر درصد میداند و در ایران سی درصد! به هر حال جسارت فیلمساز در نزدیک شدن به این موضوع پرمسئله را باید ستود، اگرچه فیلمساز میتوانست با مصاحبه با افراد مرتبط با اقتصاد ایران، مثل نمایندگان مردم در مجلس و به خصوص اعضای کمسیون اقتصادی مجلس، به غنایی بهتر در فیلمش برسد. فیلم چهارم: مجنون؛ محمدعلی فارسی؛ ۵۶ دقیقه. فیلمساز در ادامه ساخت مستندهای پرترهای خود، این بار به سراغ مترجم دیوان حافظ به زبان فرانسه رفته است: پروفسور"شارل هانری دوفوشه کور". ایشان که زنده هستند و در زمان اکران فیلم هم در سالن حضور داشتند؛ خوشبختانه داستان زندگیاش را از زبان خودش میشنویم. روز چهارم: پنجشنبه ، ۱۹ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: همه دانا، داریوش مهرجویی، ۵۳ دقیقه. نام فیلم از اسم قدیمی شهر "همدان" گرفته شده است. این فیلم هم مثل یک اپیزود از فیلم "تهران، تهران" ،که در آنجا به جاذبههای شهر تهران پرداخته شده بود، فیلمساز به معرفی بعضی از نقاط گردشگری شهر همدان پرداخته است. البته در اینجا دیگر آن داستان کمرنگ فیلم قبلی هم حضور ندارد و همه چیز به گشت و گذار در شهر، همراه با یک شخص همدانی که با تاریخ آنجا آشناست، میگذرد. البته در این گشت و گذار کاستیهای بسیاری نیز نمایان است: مثلا هنگامی که گروه فیلمساز یا گردشگر بر سر مزار "بوعلی سینا" حضور پیدا میکنند و کلی در باره بزرگیهای او داد سخن میدهند (که البته بوعلی فقط مدفنش همدان است وگرنه اهل "بخارا" است) هیچ یادی از بزرگ دیگری که در همانجا مدفون است نمیشود؛ شاعر و سخنور و مبارز عصر قاجاریه: "عارف قزوینی". اما از آنجا که فیلمی از "مهرجویی" نیست که در آن خبری از اطعمه و اشربه نباشد! در این فیلم هم صلاةظهر در سینما فلسطین، با انواع غذاهای سنتی و غیرسنتی همدان آشنا میشویم: در خانه یکی از نویسندگان پرکار کتابهای آشپزی و خانهداری "پریا گوهریان" که خود اهل همدان است. غذاهایی که معلوم بود فقط برای نمایش و معرفی در فیلم طبخ شده و بیتردید اغلب آنها بعد از خوردن مختصر افراد گروه فیلمسازی و... راهی سطل زباله میشود. به هر حال فیلمهای سفارشی "مهرجویی" گویی همه شکل و شمایلی یکسان دارند، و این فیلم که سفارش "شهرداری همدان" است، از همان الگو سهلگیری مخصوص خودش پیروی میکند. اما حضور پرتعداد تماشاگر در این سانس، نشان از این داشت که هر چه نام "مهرجویی" روی آن باشد با استقبال بسیار روبرو میشود. فیلم دوم: مرز پرگوهر، هومن ظریف، ۵۷ دقیقه. حضور شخصیتهای آشنا و معروفی مثل استاد سیمین بهبهانی، دکتر پرویز شهریاری، حداد عادل، میلاد کیایی، امینالله رشیدی و عبدالجبار کاکائی... در زمان اکران این فیلم، که به ظاهر با خوششانسی فیلمساز نمایش آن بلافاصله بعد از فیلم پربیننده "همه دانا" ی مهرجویی بود، موجب شد تا این فیلم هم با تعداد تماشاگر زیادی همراه باشد. فیلم به نوعی بررسی شعر "ای ایران، ای مزر پرگوهر..." و شاعر آن دکتر"حسین گل گلاب" است. گرچه معتقدم به هر شکلی که به این سرود جاوادنه، که در اصل با صدای حریری استاد فقید غلامحسین بنان و به آهنگسازی استاد روحالله خالقی ساخته شده است، پرداخته شود باز هم کم است، ولی شکل بررسی و اتمسفر این مستند به گونهای بود، که چندان از شور و حال آن موسیقی ملی در فیلم جاری و ساری نبود؛ یعنی بعد از دیدن فیلم هیچ حسی در تماشاگران غلیان نداشت که همان سرود را دوباره و دوباره زمزمه کنند، به یاد ایران و به یاد آن سه بزرگی که این سرود را جاودانه کردهاند. بعضی از صحنهها به نظر اضافه میآمد: مثل صحنه آرشیوخانوادگی، در مورد "مضرات سیگار"، که گرچه جالب و بامزه به نظر میرسید، چندان با فیلم و موضوعش ارتباطی نداشت و بعضی از صحنهها جایشان خالی بود: مثل نواختن "ای ایران" توسط "میلاد کیایی" که به جایش قطعهای بیارتباط با موضوع فیلم دیده و شنیده میشود، بعضی از مباحث مهم مثل مقایسه سرود ملی آلمان با سرود "ای ایران" ناقص نمایش داده میشود و تماشاگر به نتیجه دلخواه نمیرسد و به بعضی از موضوعات فرعی مثل مرگ گلگلاب و سالگرد او، زیادی پرداخته میشود. از جنبههای مثبت فیلم میتوان به مصاحبه تلفنی با "گلنوش خالقی"، که روشنگر خیلی از افسانههایی بود که حول و حوش انگیزه سروده شدن این شعر بیان میشود، اشاره کرد؛ و همیچنین ازمصاحبههای خوبی باید یاد کنم که به طور جدی و آکادمیک به این سرودملی میهنی پرداخته میشد. روز پنجم: جمعه ، ۲۰ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: چهارسوق ادیان، رضا محمدی، ۳۱ دقیقه.
خیابان سی تیر فعلی و قوامالسلطنه سابق شهر تهران، بهانه است برای فیلمساز تا همسازی و همزیستی چهار دین عمده و رسمی از نظر قانون اساسی در ایران را، به خوبی نشان دهد. در این خیابان و کوچههای اطراف آن، مسیحیان، زرتشتیها، کلیمیان و مسلمانان، عبادتگاه خاص خود را دارند و در کنار هم و بدون تخریب و توهین به یکدیگر زندگی و عبادت میکنند. شناخت کلی از بناهای هر دین و شنیدن صحبت سرپرست یا متولی هر عبادتگاه و اشاره بر این نکته مهم که همه ادیان حاضر در این خیابان بر یکتاپرستی و توحید تاکید دارند، همراه با استاد "نصرالله حدادی" که نقش مجری و معرف این پرستشگاهها را دارد، کاری است که فیلم "چهارسوق ادیان" به خوبی از عهدهاش برمیآید. نکته جالب اینکه نام مسجد حاضر در این خیابان نیز با توجه به بافت مذهبی این خیابان انتخاب شده است : "مسجد حضرت ابراهیم." فیلم دوم: فرشتهای روی شانه راست من، آزاده بیزار گیتی، ۴۷ دقیقه.
در این فیلم که در بخش "مستند اجتماعی" نمایش داده شد، به مشکلات و مسائل بیماران کلیوی پرداخته شده است. فیلم با نزدیک شدن به دختری بیست و هفت ساله که دارای چنین مشکلی است، توانسته به خوبی از عهده تاثیرگذاری به روی مخاطب فیلم بربیاید. در فیلم درمیابیم که مشکلات افراد دیالیزی به خصوص آنها که مجبورند از شهرستان، اینجا سبزوار، به تهران بیایند، چنان فراوان و پیچیده است، که حتی افراد نزدیک خانواده نیز از تحمل آن سرباز میزنند. در فیلم با زنی مسن آشنا میشویم، که به قول شخصیت اصلی فیلم، باید به او لقب "مادرترزای" ایران را داد؛ کسی که با حمایت از این افراد و جلب حمایت دیگران برای کمک به این افراد، نقش حامی و دلگرمی را در این دیار بیکسی به عهده دارد. فیلم از زیادهگویی و اطناب به دور است و با اشارههای کوتاه و سریع، بسیاری از نکات نهفته زندگی این افراد را نمایش میدهد و همانطور که گفتم تاثیرگذار و هشداردهنده است. |
|
| پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران۱ |
| ساعت ۳:٥٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ |
|
حالا دیگر این نوزاد چهار سال پیش، که بنا به ضرورتهای مختلف و حمایتهایی که مستندسازان به حق خواستار آن بودند، و از جمله جشنوارهای مستقل که بتوانند در کنار همدیگر و همراه با مردم و منتقدان و مسئولین به عرضه آثارشان بپردازند، تبدیل به نونهالی پنج ساله شده است. به تدریج کسانی که در جشنواره شرکت میکنند توقع دارند که ضعفهای دوره گذشته کنار گذاشته شود و نکات مثبت دورههای پیشین برجسته شود و به نظر نگارنده تا حدودی این امر در جشنواره جاری یعنی دوره پنجم اتفاق افتاده بود. روز اول، دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰ روز اول جشنواره را کمی با تاخیر شروع کردم و فقط دو کار را توانستم ببینم: یک روستای ایرانی؛ محمد جعفری؛ ۵ دقیقه مستندی کوتاه با حرکات سریع دوربین و تدوینی چکشی که در مدت پنج دقیقهای که به تماشایش مینشینم با رسمی غریب از مردم آلاشت مازندران در مورد نامزدی دختر و پسرشان در سنین نوجوانی آشنا میشوم؛ بدون هیچ حاشیه و زوائدی که معمولا گریبان این گونه مستندهای قوم نگارانه را با رودهدرازیهای بسیار و تصاویر بیهودهای که هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارد میگیرند... خلیج فارس؛ ارد عطارپور، ۶۰ دقیقه به نظرم هر چقدر هم در باره این خطه از ملک ایران فیلم ساخته شود، بازهم کم است، حال اگر این کار توسط مستندساز خوبی مثل آقای عطارپور صورت بگیرد، بی شک مثل همین فیلم، تاثیر بیشتری بر مخاطب خود خواهد گذاشت. تکیه فیلمساز بر اسناد معتبر تاریخی، مصاحبه با افراد کارشناس و خبره این امر و حتی نمایش اسنادی که تا به حال مخاطبان این گونه مستندها ندیده یا کمتر دیدهاند، از خصوصیت پژوهش مدارانه و موشکانهٔ فیلم حکایت دارد. فیلمی که سردستی ساخته نشده تا فقط به طرح موضوعی بپردازد و به قولی رفع تکلیف کرده باشد. فیلمساز با تاملی دو ساله و با تکیه بر تحقیقات تیمی کارشناس توانسته کاری ارائه دهد که با نمایش آن بی شک حتی بر کشورهایی که از نامهای مجعول برای "خلیج فارس" استفاده میکنند و اصرار میورزند، بی تاثیر نخواهد بود. البته به شرطی که آنقدر نفوذ رسانه ای و فرهنگی ما قوی باشد تا بتواند این مستند خوب را با زیرنویس و حتی گفتار انگلیسی و عربی و بلکه به زبانهای مختلف و زنده دنیا در جشنوارهها و شبکههای فعال و پربیننده تلویزیونی به نمایش بگذارند. بی شک تاثیری که نمایش این فیلم بر روی مخاطبان و گروههای هدف، که همانا اهالی خارج از ایران است، خواهد گذاشت از بسیاری از کلنجارهای دولتمردان بر سر اثبات این اسم همیشه جاوید، خواهد کاست. اگر چنین مستندهایی تاثیر خود را جهانی کنند، بی شک دیگر کسی مثل "دیوید آتنبرو"، که خیلیها او را فیلمساز و محقق درجه یک مستندهای جغرافیایی و طبیعی میدانند، جرات نخواهد کرد تا باردیگر در مستندهایش از اسم مجعول "خلیج عربی" به جای اسم اصلی " خلیج فارس" استفاده کند و اگر چنین کند در نزد اهالی رسانههای معتبر تحقیقاتش بی اعتبار خواهد بود. البته لازم به ذکر است که دو عنصر دیگر هم در تاثیرگذاری این فیلم مستند دخیل بود که باید به آنها اشاره کنم: موسیقی و تدوین. آهنگساز این فیلم "کیوان کیارس" با توجه به موضوع تاریخی و اثباتی کار، توانسته در کنار تصاویربرداری خوب، تاثیرگذاری آن را دوچندان کند. تدوین این اثر هم کار"سعید خدارضایی" بی شک یکی از پارامترهای موفق کار محسوب میشود. مواد خام و پراکنده و شاید همه مهم، که بیتردید چند برابر زمان فعلی فیلم بوده است، با هنرمندی تام در زمانی یک ساعته خلاصه میشود، بی آنکه از تاثیرگذاری یا جنبه اسنادی فیلم کاسته شود، و این کاری نیست که از عهده هر کسی بربیاید. روز دوم: سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ مشق لیلی، آذر مهرابی؛ ۱۸ دقیقه استفاده از هنر در ادیان مختلف با توجه به عشق و علاقه متدینین آن دین، حتما در ماندگاری عقاید آنان تاثیرگذار است. در این مستند با خانم هنرمندی آشنا میشنویم که با هنرمندی و علاقه فراوان به خطاطی کلمات الهی میپردازد. گرچه این اثر می توانست بسیار کوتاهتر از تایم فعلی باشد، با حذف تکرارهای مکرر بعضی از صحنه ها که به نظر میرسد فیلمساز خیلی به آنها علاقه داشته، مثل نمای آبشار و شخصیت خطاط، اما در همین زمان فعلی نیز کارگردان توانسته مقصود خود را به خوبی به مخاطب منتقل کند و تاثیر خود را بگذارد. خانه من ، محسن امیریوسفی؛ ۵۲ دقیقه با توجه به تهیه کننده فیلم که "سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران" است خوب موضوع هم به تبع مرتبط با شهر تهران و بلافاصله معضلات عدیده این شهر است، که در اینجا موضوعی که آنگراندیسمان شده، خرید و تهیه خانه با مبلغی نسبتا کم با توقعی نسبتا بالاست، در این ابرشهر تقریبا بی در و پیکر. کارگردان که خود سوژه موضوع است یعنی کسی است که میخواهد با مبلغی حدودا ۱۵۰ میلیون تومان خانه ای با مشخصاتی عالی در تهران ابتیاع کند و به جستجو در این شهر درندشت میپردازد و عادت می کنیم؛ محسن استاد علی (مخملباف)؛ ۵۰ دقیقه فیلمی جسورانه و اجتماعی و نوید دهنده یک فیلمساز خوب دیگر. فیلم شامل چهار اپیزود به هم پیوسته در باره چهار شخصیت دختر فراری است که اندکی با زندگی گذشته و حال آنها آشنا میشویم. فیلمساز با تدوینی عالی سعی کرده هر چهار شخصیت را به شکل چهار موومان در این سمفونی دلشدگان در کنار یکدیگر به تصویر بکشد. اتفاق خاصی که در این میان می افتد، که البته خوردگی و ریزش حذف و تعدیلها در بدشکلی آن بی تاثیر نبوده، آشنایی با دختر چهارم فیلم است که به نوعی در طول اثر به شکلی دلسوزانه همراه با دیگرانی است که هر کدامشان به نوعی قربانی خانوادههای از هم گسیخته یا معتاد هستند. اتفاقا دختر چهارم به شکلی دیگر قربانی بدفهمیهای خانواده شده است. پدر دختر که راننده کامیون است و ادعای جامعه شناس بودن هم دارد! دخترش را سالیان سال به شکل پسر درمی آورده و او را از حیطه جنسیتش جدا میکرده است؛ حالا پدر توقع دارد که او را به شکلی سالم و سرحال همراه خود و خانواده اش بیابد...ولی حقایقی که دختر قبل از ملاقات با خانواده و بعد از آن به تماشاگر فیلم منتقل میکند، پرده از رازهای دیگری برمیدارد، که سخت تکان دهنده است. در نهایت انتظارآفرینی و کشمکش و اوج فیلم، عناصری که در اغلب فیلمهای مستند اجتماعی غایب هستند، فیلمساز تاثیر نهایی خود را به روی مخاطبین می گذارد. ای کاش رسانه ملی ما انقدر جسارت داشت که با نمایش مستندهایی از این جنس، رازهای بسیاری از پشت پرده فرارهای مکرر دختران این دیار که به معضلی بزرگ در کلان شهرها تبدیل شده است بردارد و با این کار شاید گامی هر چند کوچک، در آینه نمایی مستندها و تاثیرات آن برمیداشت. به نظرم نمایش این فیلم، با اینکه در کاتالوگ جشنواره از آن نامی برده نشده و در مراسم اختتامیه نیز خبری از آن نبود، نشان کمرنگی از حضور فیلمهای جسارتآمیزدر جشنواره پنجم سینما حقیقت داشت. سرزمین خانه خورشید؛ فرهاد ورهرام؛ ۶۲ دقیقه هر چند حرکت فیلم بطئی و کند است، ولی جور این کار را گویی طبیعت بکر و زیبای کردستان و اورامانات با کوههای سرسبز و رودهای خروشانش میکشد. البته بستر کار و نویسنده بودن؛ مصطفی آل احمد؛ 97 دقیقه زندگی "جلال آل احمد" برای فیلمساز، که نسبت دوری هم با شخصیت سوژه فیلمش دارد، زمینه ای بوده تا به واکاوی عقاید و آثار این نویسنده تاثیرگذار قرن حاضر ایران بپردازد. البته مصاحبه های طولانی با افراد مختلف که شاخصترینشان "علی دهباشی" است، گویی این مجال را از فیلمساز گرفته که با مهمترین و نزدیکترین شخصیت به جلال، که هنوز زنده است و پر از خاطره، یعنی "سیمین دانشور" مصاحبه کند. البته او (تصاویر برگرفته از کاتالوگ جشنواره) |
|
| بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران – ۴ |
| ساعت ٩:۳٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ |
|
روز پنجم: ۲۴ آبان ۱۳۸۸. امروز هم با دیدن سری دوم فیلمهای انیمیشن آغاز شد. بهترینها به نظرم: - پایان خوش من/ آلمان. - شکست خورده عشق/ اسلونی. - استخدام/ آرژانتین. - علامت دهنده/ سوئیس. – پست/ آلمان. -خواهران پییرس/ انگلستان. در بخش "مرور بر آثار یک فیلمبردار:مهدی جعفری" چند مستند و داستانی کوتاه دیدم از فیلمسازانی که از قبل میشناختم، ولی این کارهای کوتاه را از ایشان ندیده بودم، از جمله: - برکه/ مهدی جعفری. یموت یک خانه یک ایل / فرشاد فداییان. که مثل اغلب کارهای فداییان که تا به حال دیدهام، نوعی خودآگاهی و بینش خاص در آن جاری بود. فضاسازی فیلمساز و انتخاب قابها – که فکر کنم بیشتر کار فداییان بوده تا فیلمبردار- بیشترین سهم را در ارائه تصویری واقعی از خانه و خانوادهای جدا افتاده در ترکمن صحرا دارد. تک سکانس، امامزاده و قبرستان با کادری ثابت، یکی از بهترین قابهای کارشده در این فیلم بود. نامه نانوشته / بیژن میرباقری. پنجره / مهدی جعفری. که به نظرم از برکه او بهتربود. از بخش "مسابقه سینمای ملی" چند فیلم دیدم که از آن میان مرغ سحر/ مهدی باقری، دیدنیتر و خاطرهانگیزتر بود. مرغ سحر/ مهدی باقری/ ۳۷ دقیقه. "مرغ سحر" مستندی جستجوگرانه در باره این ترانه ماندگار از زمان پهلوی اول تاکنون است. این دومین فیلمی بود بعد از "یار دبستانی" که در باره ترانههای ماندگار در میان مردم تحقیق میکرد. "مرغ سحر" - که حکایت حال دل همهٔ ایرانیان دلسوز نسبت به وطن و خاک کشورشان است، و سعی دارند با ماندگار نگه داشتن آن، قفس استبدادی را در همه زمانها برشکنند و زیر و زبر کنند- از سرودههای ملکالشعرا بهار است. کارگردان در این مستند با مصاحبه و نظرخواهی از یک متخصص و منتقد و شاعر به نام "محمد علی سپانلو" سعی کرده است، تقریبا همهٔ مسائل پیرامونی این شعر و ترانه را بررسی کند. زمانی که این سرود خلق شده، چگونگی تکثیر آن در میان مردم، چرایی ماندگاری آن، جستجو در شهر برای یافتن آدمهایی که هر روز کارشان زمزمه این ترانه است، و بالاخره در سیری تاریخی رسیدن به زمان جنگ و همراه شدن با جانبازی که به کهفالشهدا میرود و بازهم زمزمهگر و یادآور مرغان سحری و بلبلان پربسته کنج قفس است، جستجوی فیلمساز را نشان میدهد برای کشف حقیقتی ماندگار. کلام آخر فیلمساز "حالا اگه تمام این شهر مرغ سحر بخوانند نمیپرسم چرا. چون این تو گذشتهٔ ماست و ناخودآگاه ما باعث میشه تا همه یه چیز بخوانند." به نظرم کامل کنندهٔ همه حرفهایی است که او در این فیلم مستند- تحقیقی سعی دارد بزند. جای خالی "مرغ سحر" به خوانندگی "بیژن مفید" در آخر فیلم "ستارخان" مرحوم "علی حاتمی" را دوست و منتقد گرامی "علی علایی" بعد از دیدن فیلم "مرغ سحر" به ما یادآور شد. ای کاش "مهدی باقری" با یافتن نسخهای از آن فیلم – فیلمی که نگارنده هم نتوانسته تا به حال ببیند و آرزوی دیدنش را دارد – مستند خود را کاملتر کند. روز ششم: ۲۵ آبان ۱۳۸۸. هنگامی که همه در حال جدایی و خداحافظی هستند از جشنوارهای پرشده از صفا و صمیمت فیلمسازان جوان، سعی میکنم با جبران فیلمهای ندیده در بخش "درخواست پخش مجدد" کمتر از قافله این انرژیهای مثبت عقب بیافتم. از میان فیلمهای دیده شد در این روز، چند فیلمی را که توضیحات کوتاهی در بارهاشان مینویسم را بیشتر از دیگر فیلمها پسندیدم: هشت دقیقه بیشتر/ زینب تدریس تبریزی/ تجربی/۱۰ دقیقه. راستش با نمایش عکسهایی که به در و دیوار آویزان بود و فیلمساز آنها را به همه نشان میداد و صداهای پس زمینهای که میشنیدم، بدجور به دهاندره افتاده بودم. جوانان که بیشتر از من شتاب دارند و حوصلهٔ کمتری، در این هشت دقیقه چند بار دست زدند به هوای این که فیلم تمام شود و از این فضای خفه اتاقی پر از عکس و... خلاص شوند. اما وقتی فیلم با این جمله از جانبازی تمام بدن فلج که نگاهی خیره به همه ما غرزنها و حوصلهسر رفتهها داشت، تمام شد "شما نتوانستید هشت دقیقه از زندگی من را تحمل کنید...من سالیان سال است اینجا هستم و تحمل میکنم." انگار کسی سیلی محکمی تو صورت من و بعضی از تماشاگران فیلم کوبید. بدجوری چرتم پرید. دست فیلمساز درد نکند. گربهٔ قجری / اشکان رهگذر/ پویانمایی/ ۶ دقیقه. انقدر نقال ترکزبان- زن فیلم، حکایت ببری خان ، گربه دربار ناصری را شیرین تعریف میکرد که با موبایلم صدایش را ضبط کردم تا دوباره و چندباره صدا را بشنوم و به دیگران بشنوانم! انیمیشن بانمکی که با تکنیک سیاه – سفید ساخته شده بود و رنگ در آن دخیل نبود، ولی چنان به دقت کار شده بود، که شاید اگر نقال هم نقلی حکایت نمیکرد، به تنهایی هم دیدنی بود. استفاده از موسیقی سنتی، تعریف داستانی راحت و خوشمزه، استفاده از المانهایی مثل خط نستعلیق به روی نقاشی شخصیتها و... خاطرهای ماندنی از این انیمیشن کوتاه در ذهنم باقی گذاشت. منتظر دیدن انیمیشنهای دیگری از همین فلیمساز و گروه هستم. بچهٔ مرز / رضا جمالی / داستانی / ۱۰ دقیقه. چند باری که از گردنه حیران سرازیر شدهام به سمت اردبیل، دیدن پاسگاههای مرزی در میان بهشتی پر از سبزی و گل و درخت برایم زجرآور بوده است. مرزی که باعث و بانی آن سلسلهٔ بیلیاقت قاجار بوده وگرنه الان نباید شاهد آن باشیم. فیلمساز اردبیلی برای نشان دادن این مرز زشت در میان بهشت، داستانی را با کشمکشی دیدنی برایمان تعریف میکند. سربازی سعی دارد تا حد امکان از عبور و مرور افراد بومی در خط مرزی که سیمخاردار دارد جلوگیری کند، آن هم در زمانی که زن رئیس پاسگاه آذربایجان بیکس و تنها در حال زایمان است و دکتر در استان اردبیل سعی دارد به او کمک کند. فیلمساز با استفاده از همین لحظهٔ بحرانی، فیلمبرداری خوب، تدوین به جا، و بازیگیری مطلوب از بازیگرانش، در زمانی محدود، توانسته به خوبی ناهمگون بودن مرزها را در میان این بهشت زمینی نشان دهد. طرفه این که این فیلم در بخش "چشم انداز سرزمین زیبای ما" قرار گرفته بود. سرزمینی که کشیدن خط مرزی صورت او را زخمی ناسور انداخته است.
|
|
| بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه _ ۲ |
| ساعت ۱٢:٤٦ ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ |
|
روز دوم – ۲۱ آبان ۱۳۸۸ امروز توانستم ۹ فیلم از بخش "مسابقه سینمای ملی" جشنواره را ببینم. از میان این چند فیلم که شامل تعدادی آثار داستانی و مستند و تجربی و پویانمایی بود، این چند فیلم که شرح مختصری در بارهاشان مینویسم توجهم را بیشتر جلب کرد. چراغی که روشن شد / بابک بهداد/ مستند/ ۳۰ دقیقه. مستندی بر پایه اسناد تاریخی که تاریخچه مختصری از ورود برق به ایران را توسط ناصرالدین شاه و بعد مظفرالدین شاه و حاج امین الضرب بیان میکند. کارگردان با استفاده از تصاویر آرشیوی دوران قاجار و پهلوی اول – که از بس در فیلمهای مستندی این چنینی تکرار شده دیگر فریم به فریم آن را از حفظ هستیم: مثل ورود مظفرالدین شاه با کالسکه و نگاه مات و وقزدهاش به دوربین عکاس باشی و همچنین رفت و آمدشان در کاخ و ...،- در کنار نقاشیهایی رنگی در همان حال و هوای فیلم و همراهی موسیقی قدیمی و سنتی ایرانی، توانسته بود با ارائه اطلاعاتی مفید به تماشاگرانش به خوبی، وضعیت ورود این پدیده جدید – و اکنون حیاتی – را به ایران بررسی کند. به کارگیری چند نریشن البته به تنوع کار کمک کرده بود، ولی خواندن طولانی مثلا یک اطلاعیه کلمه به کلمه، حوصله تماشاگران را سرمیبرد. خوشبختی بدون مواد مخدر/ اسفندیار ترکمنی راد، سپهر وکیلی/ داستانی/ ۳۰ دقیقه. دستمایه فانتزی- تخیلی همراه با رگههایی از طنز، توانسته بود این فیلم را - به همراهی بازی خوب، صابرابر- نسبت به فیلمهای داستانی دیگر حاضر در جشنواره یک سرو گردن بالاتر ببرد. حضور دستگاهی همراه با دو نفر که راهنمایی افرادی را به عهده میگیرند که میخواهند از دام اعتیاد رها شده و به پیشرفت و خوشبختی در زندگی برسند، خود به تنهایی میتواند انگیزهای باشد برای تماشای فیلمی براساس این فکر اولیه. البته در فیلم به غیر از بازی صابر ابر، در بقیه بازیها اغراق شده و به نوعی ذوقزدگی دیده میشد، به خصوص در بازی دفرمه صاحب گالری نقاشی، میان دیگر بازیگران، این عیب بیشتر بود. فضاسازی فیلمبردار و تدوین تدوینگر فیلم نیز از شاخصههای خوب این فیلم به شمار میرفت. تووار/ سید امید وحدانی / مستند / ۲۰ دقیقه. دیدن فیلم تووار خاطره فیلمی دیگر را برایم زنده کرد. فیلمی که در اوایل انقلاب از منطقه محروم بشاگرد در گروه جهادسازندگی – و به احتمال قوی به کارگردانی مرتضی آوینی – ساخته و از تلویزیون ایران پخش شد تا ظلم وستمی که بر این مناطق محروم از طرف رژیم سابق اعمال شده بود را به رخ مردم تازه انقلاب کرده بکشانند و احتمالا این نکته که ما در پی اصلاح و دگرگونی این وضع خواهیم بود را به ما گوشزد کنند. حال بعد از گذشت سی سال، هنوز هم مردم بشاگرد و زاغهنشینان آن دیار، طبق آنچه که در فیلم تووار دیده شد، از آبی آلوده میخورند، در کپرهایشان کلاس درس دایر است، دختران ده دوازدهسالهاشان را به مردهای شصت ساله میدهند، کنترل جمعیت برایشان معنی ندارد و تنها چیزی که شنیدهاند، سهام عدالت است، ولی سهمی از این سهام هم نصیبشان نشده است. بعد از دیدن فیلم، علامت سئوالی بزرگ برایم باقی میماند، نمیشد بعد از سیسال تحولی در زندگی این کپرنشینان به وجود آورد؟ البته در طول دیدن فیلم، نوعی خودخواستگی این مردمان هم برایم مسجل شد، که گویی اگر صدها سال هم بگذرد و تحولی در اطراف این مردم اتفاق بیافتد، اینان هنوز خواستار همان زندگی مختصر هستند و رنجی که یک شهرنشین در باره ایشان احساس میکند، خودشان رنج نمیدانند، بلکه قسمت الهی تلقی میکنند. مثلا آرزوی زنی بشاگردی در این فیلم این بود که بتواند روزی سر از خواب بردارد و دیگر به بچهای از بچههایش شیر ندهد! دو مرد و یک شهر/ عبدالرضا بیگناه / داستانی / ۵ دقیقه. رویارویی یک معمار- بنای قدیمی، با جوانی که مهندس عمران است، بر سر میز شطرنج و شنیدن صدای رادیویی که در باره موضوع شهر و شهرسازی و معماری سخن میگوید، فکر نویی است که کارگردان توانسته در زمانی مختصر، به نوعی تقابل سنت و مدرنیته، حداقل در زمینه ساخت و ساز شهری و معماری آن را، به نمایش بگذارد. مات شدن پیرمرد معمار در مقابل مهندس جوان، حکایت از نابودی سازههای قدیمی و مناسب جغرافیای این دیار، در مقابل هجوم سازههای مدرن و بیگانه با این سرزمین دارد. یار دبستانی/ محسن خان جهانی / مستند / ۲۶ دقیقه. جلسه نمایش این فیلم خود به کارزاری تبدیل شد، که خواستههای پنهان و آشکار جوانان ایرانی را نشان میداد. تماشاگران با دیدن افرادی در فیلم که زمانی صاحب منصب و مقام و جایگاهی فرهنگی بودند و اکنون در زندان به سر میبرند، دست به تشویق میزدند و کسانی که دیگر بعد از وقایع اخیر، هیچ محبوبتی در بین آنان ندارند را هو میکردند. مستند یار دبستانی که به سختی میتواند، مستندی خوب تلقی شود، چون به غیر از مصاحبه با افرادی که چندان ارتباطی با این ترانه ندارند – به جز جمشید جم که در واقع خواننده تحمیلی این ترانه است به خاطر این که با خواننده نخست و اصلی آن یعنی فریدون فروغی تصمیمگیران آن زمان مشکل داشتند – و نگاه نچندان کاوشگر فیلمساز، و جای خالی منصور تهرانی و بسیاری دیگر که در شکلگیری این ترانه فیلم – سرود مردم امروز- موثر بودند، چیز دندانگیر و قابل دفاع دیگری در آن یافت نمیشد؛ ولی همانطور که افراد کمی میتوانند به علت ماندگاری این ترانه در بین جوانان – و اکنون همه مردم – پی ببرند، افراد کمی هم در شب نمایش این فیلم به چم و خمهای فنی و حرفهای فیلم توجه داشتند. باز جادوی "یار دبستانی" همه را فراگرفته بود، و فرصتی بود تا باردیگر عقدههای نهفته و زخمهای پنهان سرباز کنند و به فریادهای تشویق اشخاص محبوب و هو کردن منفورین، تبدیل شود. روز سوم – ۲۲ آبان ۱۳۸۸. فروشنده / مهدی ابراهیمی / تجربی / ۸ دقیقه. تصاویر و موسیقی بر مبنای شعری از عباس کیارستمی. متن فیلم که گویی از زبان روحی کودک به زبان انگلیسی شنیده میشد، فضایی را در این فیلم مختصر ایجاد میکرد که حداقل لحظاتی از حال و هوای فیلمهای دیگر بیرون بیاییم و به ماوراء این جهان بیاندیشیم و اگر فقط ایجاد همین حس برای کارگردان مهم بوده باشد، در این کار موفق شده است. البته ای کاش سازنده فیلم میتوانست برای زبان فیلم و زیرنویس چارهای بیاندیشد؛ چرا که زیرنویس اغلب اوقات حواس تماشاگران ناآشنا به زبان انگلیسی را از تصاویر پرت میکند و چیزی که برایش میماند، نوشتهایست بدون روح تصویر؛ البته اگر تصویر را در سینما اصل قرار دهیم. یه روز قشنگ برفی/ ماهایا پطروسیان و امیرتوده روستا/ داستانی/۳۰ دقیقه. این فیلم که فکر کنم از یادگارهای ماندگار دوران مدیریت محمدآفریده در مرکز گسترش سینمای تجربی و مستند خواهد ماند، اولین فیلمی است که بازیگر خوب سینمای ایران، نوشته و کارگردانی کرده است. فیلم که برمبنای داستان "بچه مردم" جلال آل احمد ساخته شده است، با استفاده از عوامل حرفهای سینما مثل بازیگران (و حضور خیلی خوب خود کارگردان در نقش اول فیلم که یادآور بازیهای خوب و از سر تامل او در سینمای حرفهای بود) تدوینگر و...توانسته بود، به نسبت فیلمهای نمایش داده شده در این دوره، شاخصترین فیلم داستانی در این دوره از جشنواره باشد. گرچه داستان "بچه مردم" را سالیانی دور خواندهام، اما با دیدن فیلم به نظرم کسی توانسته است چیزی برتر از حس آن داستان غمانگیز و رئال آلاحمد ارائه دهد. معمولا ماندگاری یک داستان به عوامل زیادی بستگی دارد ویکی از آنها آشنایی نویسنده با روح جامعه خویش است، آل احمد که سالیانی بسیار در تب و تابهای سیاسی و فرهنگی میسوخت، در این داستان با نگاهی مختصر اما عمیق به جامعه خویش، توانسته درد و رنج زنی تنها را در جامعهای مردسالار بیان بکند. کارگردان "یه روز قشنگ برفی" هم با مبنا قرار دادن همین ایده همراه با تغییرات مفیدی که در هنگام آداپته کردن داستان ایجاد کرده است، توانسته همان حس و رنج را تشدید کرده و بر تماشاگران امروزی آن داستان تاثیر خود را بگذارد. چهره معصوم و شیرین زبانیهای بازیگر خردسال فیلم، از دیگر شاخصههای برتر فیلم "یه روز قشنگ برفی" است.
|
|
| بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه - 1 |
| ساعت ۱:٥٦ ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ |
|
بیست و ششمین جشنواره بین اللمللی فیلم کوتاه تهران – سینما فلسطین – ۲۰ تا ۲۵ آبانماه روز اول با اینکه در دوره های دیگر این جشنواره هم شرکت میکردم، ولی هیچ وقت استقبالی که در روز اول از این جشنواره شد، در هیچ کدام از دوره های جشنواره به خاطر ندارم. این جشنواره که نمایش ترکیبی از فیلمهای کوتاه مستند و داستانی و پویانمایی جوانان در کنار کسانی که است که برای اولین بار پشت دوربین کارگردانی جا گرفتهاند، در طول دورههای مختلف توانسته نسل جدیدی از فیلمسازان را در کشور ایران پرورش دهد. در روز اول این جشنواره از مجموعه ۱۰۸ فیلمی که به نمایش درآمد، فقط توانستم دو فیلم از جشنواره را به طور کامل به تماشا بنشینم. فیلم اول : آن دو / نقی نعمتی / ۱۲ دقیقه این فیلم کوتاه داستانی که با طنزی ظریف رابطهٔ بین مردی که قصد خودکشی دارد و سربازی که به طور اتفاقی با او برخورد میکند را پایه و مایه کارش قرار داده است، توانسته بود با استفاده از دیالوگهایی مسلسلوار تماشاگران را در وضعیتی قرار دهد که هر لحظه منتظر پایان این دوازده دقیقه باشد تا بتواند پایان کار را تماشا کند. گرچه بعضی از طنزهای این فیلم کوتاه چندین و چند باره از زبانی دیگرنیز شنیده شده است، مثل کسی که دم مرگ است و نگران است مبادا با کشیدن سیگار مبتلا به سرطان شود، ولی فضاسازی که کارگردان در همین چند دقیقه از رابطه سرباز و مرد ترسیم کرده است، توانسته تماشاگران را جذب این داستان کوتاه کند. سالن پر شماره ۳ سینما فلسطین و واکنش تماشاگران بعد از دیدن این فیلم تاییدی است بر این ادعای نگارنده. فیلم دوم:قیصر چهل سال بعد / مسعود نجفی / ۴۰ دقیقه فیلم قیصر که دیگر تبدیل به خاطره چند نسل از سینماروها و عشق سینما و فیلم فارسی و ... شده است و شخص خود مسعود کیمیایی که هنوز سرحال و پابرجا به فیلمسازی مشغول است و حواشیهایی که همیشه دور و بر این فیلم برتر دهه چهل خورشیدی و شخص فیلمساز وجود داشته است، دستمایه بسیار خوبی برای کارگردان باهوشی مثل "مسعود نجفی" است که توانسته در اولین فیلم مستند خود، با جمع کردن بعضی از عوامل فیلم که هنوز زنده هستند در کنار کارگردان، ضمن مصاحبه با آنها کندوکاوی داشته باشد در باره این فیلم همیشه محبوب. استفاده از تیتراژ فیلم قیصر کاری از عباس کیارستمی و موسیقی پرشور اسفندیار منفردزاده مابین مصاحبهها و گپ و گفتهای فیلمساز با عوامل فیلم توانسته در طول چهل دقیقه تماشاگران را نگه دارد و بتواند اطلاعات بسیاری از حواشیها و صحبتهایی که گاه به صورت شایعه نیز در بین مردم رواج دارد، مثل دیدن فیلم توسط دکتر علی شریعتی و اظهارنظر آن مرحوم در باره فیلم که از زبان مدیرتولید فیلم میشنویم، به بیننده منتقل کند. فوت کردن چهل شمع به روی کیک تولد چهلمین سال اکران فیلم قیصر، که با پوستر آن فیلم مزین شده است، توسط فیلمساز و دیگر عوامل فیلم، اوج بیانی ظریف فیلسماز در باره فیلم است. متاسفانه فیلمبرداری و صدابرداری و صداگذاری فیلم در بعضی از صحنههایی که کیمیایی به محله قدیمی خود سر میزند و لوکیشنهای فیلم چهل سالهاش قیصر را مرور میکند، دچار اشکالهای اساسی است و به نظر میرسد نوعی ذوقزدگی کارگردان و فیلمبردار در برخورد با کارگردان در این ضعف فیلم بیتاثیر نبوده است. فیلمساز باید توجه میکرد که نحوه صحبت کردن زیرزبانی کیمیایی با لهجه تهرانی و کمی داش مشتیوارش میتواند در عین زیبایی برای تماشاگر برای او به دامی تبدیل شود فیلم را از فرم بیاندازد؛ اتفاقی که در این فیلم متاسفانه افتاده است. |
|
| آنچه گذشت |
| ساعت ٩:٢٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ |
|
انجمن مستندسازان سینمای ایران؛ یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸؛ ساعت ۱۷:۳۰. خانه سینما. سه فیلم مستند از هادی آفریده به نامهای "مراسم صبحگاهی" ، "گردآفرید" و "خاطرات نیآوران" در این جلسه نمایش داده شد. "مراسم صبحگاهی" مستند کوتاهی است که با تدوین همزمان دو واقعه، داستانی کوتاه را بیان میکند. صبحگاه دختران دبستانی که شامل قرائت قرآن و دعا و ...است، در کنار نمایش ترافیک سرسامآور تهران که هر لحظه بر حجم ماشینها و آدمها افزوده میشود. دیالوگی که بین دختری جامانده از صبحگاه با ناظم مدرسه رد و بدل میشود ، دقایق آخر و تیتراژ پایانی فیلم را پوشش میدهد. این گفتگو به تماشاگر میگوید که نه دختر از این جاماندگی ضرری دیده و نه ناظم میتواند نظمی در این شهرشلوغ و بینظمی مدرسه ایجاد کند، البته در این میان بیتقصیری دختر نمایانتر است. "گردآفرید" را برای چندمین بار بود که میدیدم و بعد از اولین اکران آن، مطلبی کوتاه در همین وبلاگ نوشتهام. اما "خاطرات نیآوران" که آخرین کار آفریده است، به بهانهٔ سیسالگی انقلاب اسلامی پنجاه و هفت، ساخته شده است. سوژه اصلی این مستند بیشتر بیان حکایتها و وقایعی است که در مجموعه کاخهای موجود در این منطقه از شمال تهران اتفاق افتاده است. این کاخها که محل زندگی زمستانی آخرین شاه ایران بوده، به واسطه نفوذناپذیر بودن در قبل از انقلاب پنجاه و هفت، بیشتر به معمایی برای اهالی آنجا تبدیل شده است. دو شخصیت در این مستند نقش اصلی را بازی میکنند. یکی فاتحی ـ حسینی ـ که این کاخ را در میان هیاهوی بهمن پنجاه و هفت با مشارکت دیگران تصرف کرده و اکنون نگهبان درب اصلی کاخ موزه نیاوران است و دیگری کسی که خدمتکاری خانهزاد در کاخ بوده ـ مرادی - و تا آخرین لحظات حضور شاه در این کاخ او هم شاهد ماجراهای اتفاق افتاده بوده است. هر کدام از این شخصیتها از دید خود به ماجرایی میپردازند که در جریان انقلاب و تصرف کاخها و بعد از آن اتفاق افتاده است. حسینی نگهبان، همراه با راهنمای کاخ، هر دو معتقدند که با تصاحب این کاخ هیچ ضرر و زیانی به کاخ وارد نشده و همه اشیاء و متعلقات سلطنتی هنوز هم در جای خود هستند، ولی آقای مرادی با دیدن دوبارهٔ کاخ و خرابیهای بسیار آن، که به واسطه دوربین کارگردان از دید تماشاگر نیز پنهان نیست، اینجا را ویرانهای از شکوه و عظمت آن سالها میداند. حسینی از چگونگی تصرف کاخ میگوید و مرادی از واگذاری اینجا توسط شاه و گارد محافظش. استفاده از تصاویر آرشیوی آن سالها و همچنین صحبت دیگر اهالی نیاوران، در میان تعریفهای این دو کراکتر اصلی، به زنده شدن آن فضاها و وقایع بسیار کمک کرده است. اما سرآخر کفه "مرادی" بر "حسینی" میچربد و به نوعی او غالب است نه مغلوب. با این که متصرفین و فاتحین ابتدا از دست نخوردگی و سالم ماندن کاخ میگویند، ولی سرآخر آنها هم معترفند که نه آنچه که در کاخها در زمان تصرف وجود داشته همانهاست و نه نگهداری بایسته و شایستهای از این مجموعه کاخها بعد از تصرف تاکنون صورت گرفته است. این خرابیها هم در میان کاخها و محوطهٔ بیرون نمایان است و هم در جزییاتی که دوربین کنجکاو کارگردان از خرابیهای کاشیکاریها و گچبریها و... از درون کاخها به ما نشان میدهد. به نظرم بیشترین سعی کارگردان در این مستند، نمایش نوعی زوال تدریجی در آرمانهاست. فاتحی که به نگهبانی جزء تبدیل شده و حالا میخواهد چشم مسئولینی که سوار بر مرکبهای گرانقیمت از جلوی او رد میشوند را در بیاورد؛ ساختمانهایی که در مقایسه با سالهای رونق این مجموعه، تبدیل به شبحی از آن زمان شدهاند... سکانس پایانی فیلم به نوعی بازگشت به فیلم "مراسم صبحگاهی" است. مراسمی که ناظم مدرسهای ابتدایی سعی دارد در سرمایی زمستانی به بچههایی که هیچکدامشان گوش بدهکاری به حرفهایش ندارند، شکسته بسته از وقایعی بگوید که در دهه فجر پنجاه و هفت اتفاق افتاده است و باید به واسطه آن وقایع هر سال جشنی برپا کنند. آیا این بچهها هم حسینیها و مرادیهای آینده این مملکت هستند؟ غالب و مغلوبی که تماشاگران با مرور خاطراتشان درمیابند که هیچ کدام نتوانستهاند به آرمانهای خود دست یابند و حالا در پیری یافتهاند که هر دو ایشان به نوعی بازیخوردهاند. از برجستگیهای "خاطرات نیآوران" غیر از کارگردانی حساب شده، باید از موسیقی خوب و تدوین فکرشدهٔ آن هم یاد کرد. به امید دیدن کارهای بیشتری از این کارگردان جوان سینمای مستند ایران.
|
|
| تهران انار ندارد |
| ساعت ۱٠:۱۳ ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ |
|
تهران انار ندارد؛ مسعود بخشی؛ سینما آزادی سانس ۱۸ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸. فیلم "تهران انار ندارد" را مسعود بخشی با این جملات پایان میدهد، جملاتی که گویی پایان نامهای است که به تهیهکننده (تهیهکنندگان) فیلم مینگارد:«کارگردان در اینجا در اوج تنهایی و یاس دریافت که ساخت فیلمی در بارهٔ تهران واقعا بیهوده و اتلاف وقت است. در پایان به استحظار میرساند که به جهت جبران ضرر و زیان آن مرکز محترم، اینجانب حاضرم تا فیلم مستندی در باره چگونگی خشکیدن انارهای سرخ و شیرین دهات تهران ساخته و جای این فیلم بیهوده و گزافهگو تقدیم کنم...» و بعد صدای نصرت کریمی را میشنویم که گویی ورقی از تاریخ گذشتهٔ تهران را مرور میکند به روی تصاویری از درخچههای اناری که خشکیده است:« میوههایشان نیکو و فراوان است. به خصوص اناری دارند که در هیچ یک از شهرها نظیرش یافت نمیشود.» و بعد "جبر جغرافیایی" محسن نامجو؛ این پایان گویی دست شستن از بیماری رو به موت است توسط پزشکی حاذق. البته اسامی این پزشکان حاذق- متخصصان را در تیتراژ انتهایی فیلم شاهد هستیم: کارشناسان شهری، زلزلهشناسان، معماران و شهرسازان، آتش نشانی، تاریخ و زبان، ترافیک و... که فیلمساز با هوشیاری به جز یکی دو جا حتی صدایی از آنان را به گوش ما نمیرساند و نتیجه همهٔ آن مشاورهها را به صورت نریشن به روی فیلم و با تصاویری فیکس از کارشناسان تحویلمان میدهد، همین تمهید باعث شده تا به جنبهٔ طنازی فیلم اضافه شود و با یک تیر دو نشان بزند: هم چهرههای عبوس کارشناسان در کنتراست کامل با جملات بیشتر طنز و ترانهها و حاشیههای دیگر است و هم به ظاهر نظری از آنان در فیلم ثبت شده است. فیلمساز ناامید از اصلاح معضلی که چه عرض کنم حتی بیان گوشهای از مشکلات تهران، فیلم را با نامهای میآغازد که سعی دارد گیج و منگی خود در برخورد با این غول هزار سر را به نوعی با تهیهکننده فیلم در میان بگذارد و عذر تقصیر به درگاه آنان بیاورد. در ادامه جریان شکل گیری فیلم از او میشنویم: «پس از نگارش فیلمنامه و پنج سال زمان برای موافقتها و مجوزهای لازم ...بلافاصله گروه سازندهٔ فیلم از میان جوانان پرشور شهرستانی (نمایش چند کارگر افغانی شهرداری بیل به دوش) که ابتدا چشمداشت دسمتزد چندانی نداشتند انتخاب شد!» و معرفی عوامل فیلم که از همه معروفتر "بایرام فضلی" است که خود در فیلمبرداری صاحب سبک است و فیلمسازی خوب با فیلم "بازهم سیب داری؟" که متاسفانه بعد از چند سال هنوز اکران نشده است. با این که تهران را به نظر نگارنده از هر زاویهای و با هر فاصلهای بگیریم، چیزی جز زشتی و بیتناسبی و ... نمییابیم، ولی فضلی توانسته در میان تصاویر آرشیوی بسیاری که فیلمساز از گذشتههای دور و نزدیک انتخاب کرده، گوشههایی از تهران را به ما نشان بدهد که گاه هر روز میبینیم و بیاعتنا از کنار آنها میگذریم. تصاویری که معلوم است، بعضی اوقات با اتکا به دوربین مخفی بازی برداشته شده است: مثل عبور چهارچرخه بارکشی از میان میلهها که به عنوان تمهیدی جالب برای عبور از هر سد و معبری از سوی فیلمساز دعوت به دیدن میشویم. البته استفادهٔ مفرط فیلمساز، احتمالا در مشاورت با فیلمبردار، از تصاویر فست موشن یا حرکت سریع، یادآور فیلمهای زیادی است که در همین سبک مشکلات زمین و زمان را نشان میدهند و بارزترین و دمدستترین مثال آنها فیلم "زندگی بدون توازن" "گادفری رجیو" با مدیریت فیلمبرداری "ران فریک" و موسیقی زیبای "فلیپ گلس" است؛ البته در فیلم مذکور بعد از دقایقی که زندگی ماشینی و دهشتناک ساکنان زمین به همین روش نمایش داده میشود، به تصاویری اسلوموشن میرسیم که باعث نگاهی دقیقتر به مظاهر طبیعت و حتی تخریب آن و...است، تمهیدی که در فیلم "تهران انار ندارد" کمتر به کار گرفته شده است و بیشتر از ریورز تصاویر برای شوخی و مطایبه جاری در فیلم استفاده شده است. البته استفاده افراطی از فیلمهای مظفری کاخ گلستان که محصول اولین فیلمبردار ایرانی یعنی میرزا ابراهیم خان عکاسباشی است، در کنار استفاده از فیلم و صدای "دختر لر" و تکرار چندین و چند بارهٔ موسیقی "مجید انتظامی" که برای فیلم "ناصرالدین شاه آکتورسینما" مخملباف ساخته است، یکی از عمدهترین ضعفهای فیلم حاضر است. استفاده از فیلم "دختر لر" البته در چند جا کاربردهای دیگری هم مییابد: یکی استفاده از اسم "جعفر" که هم شخصیت اصلی آن فیلم قدیمی است و هم شخصیت محوری فیلم حاضر و هم شخصیت آجرپزی که در طول فیلم با گوشهای از زندگیاش آشنا میشویم. اشاره فیلمساز در ابتدای فیلم به تحقیقاتش در باره فیلمهای به جای مانده از تهران قدیم و مراجعه به وزارت ارشاد – در حالی که کارکنانش به بهانه سالگرد دفاع مقدس کار را تعطیل کردهاند - شاید کمی از بار گناه او در تکرار این صحنههای قدیمی بکاهد! گوشهزدن به وضع اسفناک وضعیت نگهداری فیلمهای قدیمی (و جدید؟) در فیلمخانهٔ ملی ایران – که یکی از دردهای فیلمسازان خوبی مثل بیضایی نیز هست - در این گفته فیلمساز که : «...اما عصر همان روز، به شکلی معجزهوار دستیار اینجانب مقداری فیلم از زیرزمین پیدا کرد. فیلم یاد شده فیلمی پاره پوره و بینام و نشان بوده که آن را ترمیم کردیم...» که در ادامه فیلمی از پیاده روی مظفرالدین شاه، همراه با ملازمانش را در میان درختان باغی از باغات تهران را میبینیم و هنرنمایی کریمی در این میان که متنی را در معرفی همین تکه فیلم چند بار با پس و پیش کردنهای مکرر بیان میکند.
نگاه و نوشتار تاریخی فیلمساز خالی از شلختگی نیست. مثالهای آشکار آن نگاههای گذرا و گاه غیرمنصفانه به اصلاحات دوران امیرکبیر و پهلوی اول و... حتی انقلاب ۵۷ است. مثلا اصلاحات امیرکبیر را در حد کوتاه کردن موی سر مردم و تغییر فرم لباس و ... به روی تصاویر مسخرهبازی چند نفر بیان میکند و در مورد پهلوی اول فقط این جمله را بعد از چند صحنه از سازندگیهای آن دوران میشنویم: «آرزوی دیرینه صنعتی شدن کشور را با احداث چند کارخانه مثل اسلحهسازی و دخانیات فرونشاند. هتل، رستوران، کافه و تئاتر ما مدروز شد...» یا فصل انقلاب ۵۷، بلافاصله بعد از تصاویر مهاجرت گسترده روستائیان و شهرستانیها به تهران، با این جملات - بر روی تصویر معروف اعتراضات مردمی در ساختمانی نیمهکاره در خیابان آزادی - شروع میشود:«مردم خشمگین بازهم بیشتر به خیابانها ریختند...شاه مجبور به ترک ایران شد.»و بعد از شنیدن چند سرود انقلابی و تصاویری از مردم و شاه ناگهان میشنویم : «پس از ده روز نبرد خیابانی و تظاهرات گستردهٔ مردمی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.»! که کلمه ده روز - در برابر سالها مبارزه با حکومت پهلوی توسط گروههای مختلف– نشان از بیتوجهی فیلمساز و تهیهکننده به این جملات مهم و کلیدی دارد. این روند در مورد استعفای پهلوی اول، حکومت دکتر محمد مصدق و کودتای ۳۲... نیز مصداق پیدا میکند. نوعی لودگی در این گزارشهای تاریخی است که شاید در دیگر جاهای فیلم آنجا که پای مقایسه زندگی قدیم و جدید به میان کشیده میشود کاربرد داشته باشد و اتفاقا هم خوب جا افتاده؛ ولی بیان وقایع تاریخی و مهم تهران(ایران) مستلزم آن است که با صحت و دقت پرداخته شود، نه باری به هر جهتی و حتی در اکثر جاها برخلاف واقع. اینجا نکته دیگری هم میتوان به عنوان جنبه منفی این فیلم بیان کرد که گاه بامزگی کردن فیلمساز اصل قرار گرفته و دیگر چیزهای مربوط به تهران، که موضوع اصلی فیلم است، جزو فرعیات و برای همین رشته اصلی کار از دست فیلمساز خارج میشود و به دانههای پراکندهٔ تسبیحی تبدیل میشود که در اغلب جاها این هنرنمایی کریمی در نریشن است که دانهها را به هم متصل میکند. اکنون که جنبههای منفی فیلم "تهران انار ندارد" را ردیف کردهام بد نیست یکی دو نکته دیگر نیز اضافه کنم: اول نگاه سیاه فیلمساز به تهران و مردمان این شهر است: «حرفه تهرانیها خلافکاری است. ایرانیان مردمانی بودند عامی، بیسواد و سادهلوح. مالاریا، سیاه زخم، تراخم، کچلی، حصبه، وبا، طاعون، شپش، سوزاک، سفلیس بیداد میکرد.آب آشامیدنی سالم در تهران نبود. اکثر تهرانیها در آن زمان- ابتدای قرن بیستم- تریاکی بودند.» گرچه با واقعیات گذشته تهران این جملات منطبق است، ولی همین نگاه سیاه در قسمتهای پایانی فیلم نیز ادامه داشت و تعمیم یافته است. فیلمساز از دقیقه ۵۷ معضل بزرگ پایتخت یعنی زلزلهخیز بودن تهران را مطرح میکند با این جمله که به روی تصاویری از شیاری عمیق شنیده میشود: «با یافتن یک گسل گروه دریافت که خطری جدی تهران را تهدید میکند.» و نظر کارشناسی در مورد زلزله تهران:« جالبه براتون بگم، یا تاسف آوره براتون بگم که خوشبخت کسانیاند که همان لحظه خواهند مرد.۶۵درصد ساخت و ساز تهران ویران میشود.» که بعد از آن تصاویری سیاه بعد از زلزله رودبار و بم و...را به تماشا مینشینیم. و سر آخر اما گذشته از اشکالاتی که در بالا ذکر شد، نگاه و سخن گزنده فیلمساز در اغلب جاها مورد پسند نگارنده است، این جملات را مرور میکنم: «گروه فیلمسازی دریافت که پدیدهای که این شهر را در دنیا به مقام بسیار بالایی رسانده آلودگی هوای آن است...اما بود یا نبود آلودگی هوا، مثل خیلی چیزها در تهران، به باد بستگی دارد.»؛ «...و ما با نگاهی دقیق دریافتیم که این شهر زیبا هزاران سوژه بکر دارد که هر یک ارزش یک فیلم جداگانه را دارست. به عنوان نمونه فشارهای زندگی شهری در تهران بزرگ، عملیات تسطیح خیابانها در تهران بزرگ، تفاهم شهروندان در تهران بزرگ، امید شهروندان در تهران بزرگ، تفریحات سالم در تهران بزرگ، مهار آبهای زیرزمینی در تهران بزرگ، هوشیاری شهروندان در تهران بزرگ، تبلیغات شهری در تهران بزرگ و پدیدهٔ خارقالعاده موتورسیکلت در تهران بزرگ...(که همه این سوژهها را تصاویری با نمک همراهی میکنند.)»؛ «گروه سازنده دریافت که مسئله آلودگی هوا با ترافیک، مسئله ترافیک با صعنت خودرو، مسئله صنعت خودرو با حمل ونقل شهری و همه اینها با یکدیگر و بالنتیجه با باد ارتباط دارند!»؛(باد و به تبع حزب باد یکی از شوخیهای بجای نوشتاری و عملی فیلمساز است با مردم، نمونه بارز آن بادنمای "جفعرآقا" اورمی است که جایی تهران را تا عرش اعلا بالا میبرد و جایی دیگر آن را جهنم درهای بیش نمیداند و در عین حال درصدد است هر چه زودتر به این مکان نقل مکان کند!)«بهداشت مسئله مهمی است و کارشناسان نگرانند.»(تصاویر فیکس که کارشناسان بیخیال این حرفها دست روی دست گذاشته اند.)؛ و نیشی به خاستگاه دین و ایمان و مقایسه مردم شمال و جنوب تهران: «گروه با کمی تغییر جای دوربین ناگهان به کشف حقایقی در مورد شمال و جنوب شهر نائل آمد. اکثر ساکنان جنوب شهر تهران بیشتر اوقات به شکرگزای، زیارت، و انجام واجبات و مستحبات مذهبی مشغولند.(صدای اذان و زیارتگاههای جنوب تهران مثل شاه عبدالعظیم و مردم در حال وضو و نماز و بسته به ضریح) اما اکثر ساکنان شمال تهران در بازار بزرگ به کسب حلال مشغولند.( هر قدر چک بکشی و سفته بدی باز بدهکار منی).» و ایضاً: «ساکنان شمال تهران پس از کسب حلال از فروشگاههای زنجیرهای خرید میکنند. فروشگاه زنجیرهای فروشگاهی است که دور تا دور آن را زنجیر کشیدهاند. وجود این زنجیرها مانع از ورود افراد ولگرد و بیپول به داخل فروشگاه میشود...ساکنان شمال تهران همچنین ساعتها در کتابفروشیها کتابها را تماشا میکنند. تماشای کتاب یکی از راههای روشنفکر شدن در تهران محسوب میشود.» جایی که فیلمساز به روی مسئله ساخت و ساز در تهران زوم میکند و نگاهی عمیقتر میاندازد، به نظرم بهترین جای فیلم است. اشارات گذرایی به ساخت و سازها در تهران و تمرکز به روی چند شخصیت نمونهوار؛ "بابک جان" که برج ساز است و بالاشهری، همراه همسرش در خانهای ششصد متری زندگی میکند؛ یکی از مدیران تازه به دوران رسیدهٔ دولتی به نام "خانی" که با تمرکز به روی تسبیح و رفتار دوگانه و ریاکارانهاش به "انبوهسازی" او در جنوب شهر و "خصوصیسازی"اش در شمال شهر اشاره دارد و دیگری کارگری کرد به نام "جعفر" ـ یکی از جعفرهای دیگر این فیلم - که در کنار کورههای آجرپزی مشغول به کار است و از طبقات فرودست تهران- ایران بشمار میرود و در اتاقی بیست متری همراه با دو فرزند و همسرش زندگی میکند و با نگاهی دقیقتر آیندهٔ همان جعفر ترکزبان است که قصد دارد تا انشاءالله در موقعیتهای آینده مرکزنشین شود. دقیقهٔ ۵۰ فیلم میشنویم: «... به عقیدهٔ جناب خانی تهران باید سریعا چهرهای امروزی، یکدست و منظم پیدا کند. بنابراین هر چه به گذشته ربط دارد را باید از پایه خراب کرد و به جای آن انبوهسازی کرد. مهندس خانی با از خودگذشتگی بسیار در جنوب شهر به اجرای سیاست انبوهسازی مشغول است. انبوه سازی یعنی انبوه خانه برای انبوه مردم فقیر. به همین جهت مهندس خانی در جنوب تهران شهرک پشت شهرک میسازد و ارزان میفروشد. ایشان در اینجا فروتنانه اعتراف کرد که ضرر این کار را برای ثواب در راه خدا قبول میکند.(زوم به روی دستهای خانی که تسبیحی در دست میچرخاند.) با صمیمی شدن گروه با مهندس او ما را به شمال تهران برده و پروژه دیگرش را هم به ما نشان داد. البته این پروژه ربطی به انبوه سازی ندارد. آپارتمانهای ششصد متری مهندس خانی در شمال شهر پیرو سیاست خصوصی سازی ساخته میشود. خصوصی سازی یعنی ساخت آپارتمانهایی لوکس با سونا و استخر برای آدمهای خصوصی...» نمایش "تهران انار ندارد" که "یک فیلم مستند سینمایی تجربی کمدی موزیکال درام اجتماعی تاریخی عشقی" است را در سینماهای ایران باید به فال نیک گرفت تا باشد روند اکران و نمایش این گونه فیلمها مشوق فیلمسازان دیگر برای ساخت چنین فیلمهایی، البته با دقت تاریخی و ماجراهای عشقی بیشتر!، در باره مسائل و معضلات مختلف و عدیدهٔ اطرافمان شود. البته به نظرم تعداد این گونه فیلمها کم نیستند، منتهی فاصلهٔ بین فیلمساز و مخاطب بایستی با سیاست اکرانهای اینچنینی کمتر شود. اغلب اکرانهای جشنوارهای و انجمن مستند سازان و خانه هنرمندان و تک سانسی در بعضی از سینماهای خاص... به علت محدود بودن نمایش و تخصصی بودن چندان در مخاطب عام تاثیری ندارد و همین فاصله بین فیلمساز و مخاطب عام، در کنار تعریف و تمجیدهای دیگر فیلمسازان و مخاطبان خاص، هم او را به نگاههای انتزاعی و نچندان جذاب در باره موضوعات خاص و بیخاصیت میکشاند و هم مخاطبان عام را گریزان از دیدن چنین آثاری باقی میگذارد. در این میان تلویزیون نیز میتواند این فاصله را کم کند که متاسفانه جز چند حرکت کوچک در شبکه چهار، کمتر مستند جذابی در آنجا نمایش داده شده یا میشود. |
|
| دره گوران |
| ساعت ۱٢:٢۸ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ |
|
درهٔ گوران،گهوارهای که تکان میخورد. کارگردان، تصویربردار، تدوینگر: فرشاد فداییان. پژوهش: احمدصدری.
سال تولید:۱۳۸۷. زمان فیلم: ۸۴ دقیقه. نمایش: تالار حنانه، خانهٔ هنرمندان ایران. انجمن تهیهکنندگان سینمای مستند ایران. راستش این فیلم مستد و صحبتهای کوتاه آقای فداییان و اکبری بعد از تماشای فیلم باعث شد تا با گشت و گذاری در اینترنت با آیین اهل حق و آیین یارسان تازه آشنا شوم، مصاحبهٔ خانم دکتر پرتو هوشمندراد را بخوانم – یکی از دو بانویی که فیلم به او تقدیم شده بود - و بهره ببرم و تازه متوجه بشوم که شامگاه بیستم اسفند ماه اگر قرار نبود که به خانهٔ سینما بروم و در مجمع سالیانه انجمن منتقدان شرکت کنم و تبلیغ نمایش فیلم «درهٔ گوران» را به روی تابلوی ورودی خانهٔ سینما نمیخواندم و مشتاق نمیشدم که به خانه هنرمندان بروم - و
خدا را شکر به خاطر جمع نبودن منتقدان – که من هم جزو ده نفری بودم که در حیاط خانهٔ سینما اسمم را ثبت کردم! – جلسهای تشکیل نشد- و با پای پیاده به خانهٔ هنرمندان نمیرفتم وبه تماشای آخرین فیلم فداییان نمینشستم،- که قبلا فیلمهای خوبی از او دیده بودم مثل «انگشت پای چپ»و «خانه بامس مهربان»و«داریوش و بانو»و «کهنه نو میشود» و در همین وبلاگ در بارهاشان نوشتهام -، چه چیزها که از دست داده بودم؛ از جملهٔ همهٔ آنها مصاحبهٔ خواندنی استاد علی اکبر مرادی با اعتماد ملی و سپس شنیدن کار دیوانهکنندهٔ او به نام «سماع مستانه». یاد فیلم "مورد عجیب بنجامین باتن" افتادم، هنگامی که داشت در باره تصادف زن فیلم، اتفاقات منجر به آن حادثه را مرور میکرد و چه مرور هنرمندانهای داشت دیوید فینچر. به هر حال آشکارترین دخالتی که فداییان در این مستند کرده بود، مقایسهٔ مردمان این دره با پرندگانی بود که در همان دره زندگی میکنند. پرندگانی که پاهایی چنان کوتاه دارند که نمیتواند جایی بند شوند و باید همیشه در پرواز باشد و حتی شکار خود را نیز بایستی در هوا بزنند. شروع مستند، مثل دیگر مستندهای گونهٔ بومشناسی، آشنایی با فضا و اتمسفر مکانهایی بود که زندگی مردمان گوران در آن جاری است. دیدن درهها، غارها و تالابهای دره همراه با یکی از اهل حق یعنی آقای یارویسی و تنبورنوازی او و احترام زیادی که او برای همین فضاها قائل بود، شامل بهترین معرفی آیین یارسان نیز میشد؛ آیینی که همهٔ اشکال را در این جهان صاحب روح میداند و پرتوی از او. فداییان در اواخر فیلم آیین ذکر را همراه با تنبورنوازی خلیفه- با شگفتی تام - بدون قطع در سی و دو دقیقه نشانمان میداد؛ آیینی که به گفته کارگردان به کسی تا به حال اجازه فیلمبرداری نداده بودند و این شاید تنها فرصتی بوده که میتوانسته تا از آن استفاده کند. دره گوران، گهوارهای که تکان میخورد؛ از آن مستندهایی است که دیدنشان معمولا باید همراه باشد با: عشق به دیاری که در آن زندگی میکنی و علاقه به موسیقی مردمان قسمت غربی زاگرس و به خصوص به ساز قابل احترامی چون تنبور و همچنین صبری مثل صبر ایوب! با دیدن این فیلم یاد مستند زیبای «باد جن» ناصر تقوایی افتادم که همراه با کلام احمدشاملو در فیلمخانهٔ ملی ایران روزگاری به تماشا نشستم؛ در آنجا نیز به نظرم اولین ثبت سینمایی مراسم زار اتفاق افتاده بود. در ادامه برای ثبت آنچه که فداییان در پایان فیلم به عنوان توضیح – شرحهایی که اصرار داشت بیان نکند – در باره فیلم گفت را میآورم. بعید میدانم در سایتی دیگر یا وبلاگی، این صحبتها ماندگار شود: «هیچ نوع کادربندی بخصوص در کار نبود و دوربین رها بود. من آنجا آدم را با طبیعت یکی احساس میکردم و برای همین آن سوپرایمپوزها را در فیلم انجام دادم؛ به همین نیت بود که یگانگی اینها را نشان بدهم. غباری که من سئوال کردم و تنها سئوالم بود که در فیلم انجام دادم و پاسخی که همه شنیدید. بخشی از درگیرهای آن دره با جایی است که آن خاکسترها را با خودش میآورد. ( توضیح آن که : در فیلم صدای آقای فداییان یک بار شنیده میشد و آن زمانی است که از خلیفه حلقه ذکر روستای توتشامی(توت شاهی با توجه به نقشه ضمیمه) آقای یارویسی که در بلندی قبرستان، بعد از زیارت قبر دایی متوفیاش همراه با تنبورنوازی و ذکر، از غبارهای دوری سئوال میشود که بیشتر شبیه مه هستند و خلیفه در پاسخ میگوید که اینها مه نیست، خاکی است که از طوفانهای صحراهای عربستان نصیبمان میشود.) معرفی گهواره: بهترین تعریفی که میتوانستم از آن دره بکنم در واقع مشابهت آنها با پرندههایی بودند که پاهایی بسیار کوچکی داشتند و در همان دره زندگی میکردند و روی زمین بند نمیشدند و حتی غذایشان را در هوا شکار میکردند و میخوردند و این موتیف بود که تیتراژ پایانی فیلم نیز از آن استفاده کردم. من این فیلم را به دو زن تقدیم کردم: اولی بزرگترین محقق موزیکولوگ در آمریکا خانم پرتو هوشمندراد، که به ایران سفر کرده بود و رفته بود پیش همین خلیفهای که در فیلم میدیدیم و دو تار را حتی با تلفنهای طولانی که از آمریکا به ایران میزند، یاد گرفته بود و حتی خانهای در کرمانشاه خرید و این زن بعدها پیرو آیین یارسان شد و سایتی هم در اینترنت دارد و مصاحبهٔ بینظیری این خانم دارد که فکر کنم خواندنی باشد و عزت بانو همسر آقای یارویسی که زنی تاشده بود با اینکه شصت سال بیشتر نداشتند. همانطور که فیلم رازگونه است، من هم سعی کردم راز را نگه دارم و کمترین دخالت را در این فیلم، بر خلاف فیلمهای دیگرم، انجام دهم...»
کلیدواژه: سینمای مستند ،خانه هنرمندان ایران
|
|
| خانه خدا |
| ساعت ۱٢:٤۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧ |
|
خانه خدا؛ کارگردان: جلال مقدم، تهیهکننده: ابوالقاسم رضایی.فیلمبرداران: احمد شیرازی، نعمت حقیقی، محمود ایثاری، عباس دستمالچی. تدوین: ابراهیم گلستان.محصول: ایران، ۱۳۴۵.
مشتاق بودم تا فیلمی را که در ۴۲ سال پیش ایرانیها در بارهٔ موضوع حج ساختهاند را ببینم. این توفیق توسط کانون فیلم معناگرا که هر پانزده روز جمعهها در سالن شماره ۲ سینما فرهنگ برگزار میشود را برایم فراهم کرد. فیلم که به طریق سینمااسکوپ و رنگی تهیه شده است، یکی از گنجینههای فیلمهای ایرانی است که در نسخه به نمایش درآمده معلوم بود که متاسفانه شرایط نگهداری خوبی نداشته است، اما به هر حال دیدن فیلم و همراهی در فضای چهل و دو سال پیش عربستان و مقایسهٔ چگونگی برپایی آن مراسم با زمان کنونی برایم بسیار جالب بود. فیلم که توسط چهار فیلمبردار حرفهای تصویربرداری شده است، همراه تیتراژ جالبی که عوامل فیلم را و آنانی را که در مراسم حج حضور داشتهاند را حاجی خطاب کرده، با ورود اقوام گوناگون مسلمان وسیلهٔ کشتی و هواپیما و اتوبوس به عربستان شروع شده و در پایان با عزیمت حاجیان به محل زندگیاشان خاتمه مییابد. یکی از نکات مهم فیلم، بکرتر بودن فضاها در لانگشاتهایی بود که فیلمساز انتخاب کرده بود، نسبت به فضاهایی که اکنون میتوان از مکه و مدینه و جده و منی و عرفات به تماشا نشست. ازساختمانهای بلند و هتلهای سر به فلک کشیدهٔ مکه و مدینه هنوز در این فیلم خبری نیست، که دور و اطراف کعبه و مسجدالرسول را همچون غولهایی بیشاخ و دم احاطه کردهاند و مانع از دید عالی نسبت به آن اماکن مقدسه میشود و همچنین کوههای اطراف مکه گویی همچون سالهایی که پیامبر اسلام در آنجا میزیسته نمایان بود و غار حرا به شکلی ابتدایی نشان داده میشد. بینظمی خاصی که در آن ایام وجود داشته و در فیلم نمایش داده میشود – مثلا پیاده گز کردن از منی تا مکه بعد از حضور چند روزه در آنجا و رمی جمرات، در صحراهای عربستان به امید کسب ثوابی بیشتر که اکنون بیشتر به خیال شبیه است تا واقعیت - به نظرم از نظم مکانیکی و بیروح کنونی که مراسم حج (خصوصا حج عمره) را به شکلی توریستی و گردشگردی درآورده است، در ایجاد کشش و کوششی که زائر انجام میدهد تا بتواند به بهترین نحو خدایش را از اعمالی که شاید سالیان سال آرزو و تلاش کرده تا توفیق آن برسد، بسیار معنویتر و به منظور اصلی حج که همانا دوره کردن حضور و وجود انسان در دنیا و حشرش در قیامت بوده است، نزدیکتر است. مثلا هنگامی که زائران به صحرای عرفات عزیمت میکنند و چادرهایشان را به دست خودشان برپا میکنند، در آن حضوری ابتدایی دارند، غذایشان ساده و بیشیله پیله است و بعدتر نیز خیمهها توسط خودشان جمعآوری میشود تا در منی آن را دوباره برپا سازند، به شکلی که در فیلم «خانهٔ خدا» نمایش داده میشد، اتمسفر و فضا با زمان کنونی که همه چیز حاضر و آماده در عرفات وجود دارد و با بهترین اتوبوسها زائران را به صحرا آورده و بعد به منی عزیمت میکنند، زمین تا آسمان فرق میکند. تصاویری که دو زائر هنگامی که حولههای سفید احرامشان را مانند کفنی به روی خود انداختهاند و خوابیدهاند، در صبح شروع عزیمت به منی در صحرای عرفات، گویی واقعا دو میت را نشان میداد که یادآور روز محشرند، به خصوص هنگامی که در پلان بعدی کارگردان یا فیلمبردار خوشذوق تصمیم میگیرد که آنها را دوباره نشان دهد در حالی که به پا خاستهاند و در حال آماده شدن برای عزیمت به منی هستند. این بدویت در اغلب نماهای فیلم خود را به رخ میکشد و همانطور که رفت حجی نزدیکتر به زمان رسول الله را شاهدش هستیم، نه حجی بیروح مثل زمان کنونی که عربستان خصوصا بعد از کشتار ایرانیها به عنوان خادمالحرمین دست به تخریب یا بازسازی بسیاری از یادگارهای دوران پیامبر و وصی حقیقیاش حضرت علی علیهالسلام نمود، تا علاوه بر محو آن یادگارها، مسلمانها را وادارد به عبادتی بیخاصیت کند تا هم به ظاهر خدمت مسلمین بوده و هم در باطن چرخ اقتصادیاش بهتر بچرخد. اطلاعاتی چند در بارهٔ فیلم را از بروشور کانون در ادامه میآورم: " در خصوص کارگردانی فیلم روایات و مستندات متفاوتی وجود دارد. از یک طرف برخی مورخین و نویسندگان جلال مقدم را به عنوان کارگردان فیلم معرفی کردهاند و از طرف دیگر برخی نیز ابوالقاسم رضایی را که تهیهکنندهٔ فیلم بود، کارگردان فیلم میشناختند. اما در تیتراژ آمده است:" فیلمی از ابوالقاسم رضایی" و نام جلال مقدم به عنوان مشاور ثبت شده است. خانهٔ خدا ۳۰ آذر ماه سال ۱۳۴۵ در سینمای آسیا، پاسفیک، سعدی، اونیورسال، میامی، رکس، هما، کیهان، الوند، سیلوانا و آستارا به نمایش درآمد و سینماهای نمایش دهنده فیلم اعلام کردند که به منظور بزرگداشت شعائر مقدس دین مبین اسلام در تمام مدت نمایش این سند بزرگ، از پخش هرگونه آگهیهای تجارتی و نمونههای سینمایی خودداری خواهند کرد و در ضمن سالنهای انتظارشان نیز به طور انحصاری با عکسهای مراسم حج مزین خواهد شد. خانهٔ خدا به زبان انگلیسی دوبله و در بسیاری از کشورهای اسلامی به نمایش درآمد و به نوعی اولین فیلم ایرانی است که در سطح وسیعی امکان نمایش خارجی یافت. نسخ متعددی از این فیلم به زبانهای انگلیسی، عربی، اردو و مالزیایی توسط تهیهکننده فیلم تدوین و توزیع گردید. او همچنین در سال ۱۹۹۳ و پس از موفقیت فیلم در چند جشنواره ( به خصوص جشنوارههای ونیز و سانفرانسیسکو) نسخهای ویدیویی از فیلم را تحت عنوان زیارت مکه در آمریکا توزیع کرد." در اینجا مناسب است از «نعمت حقیقی» یکی از فیلمبرداران خوب این فیلم و سینمای ایران، که حدس میزنم لانگشاتهای بینظیر فیلم کار ایشان باشد، یاد کنم که متاسفانه امروز – هفدهم آذر ۱۳۸۷-، در بستر بیماری افتاده است. نکتهٔ دیگری که هنگام دیدن فیلم برایم جالب بود، همزمانی تقریبی حاجی شدن جلال آل احمد، دکتر علی شریعتی و دکتر محمد قریب در همان ایامی بوده که این فیلم خاطرهانگیز ساخته شده است. یعنی میتوان مشاهدات دو بزرگوار آل احمد و شریعتی که در دو کتاب " خسی در میقات" و " حج" ثبت شده است را در این فیلم مستند به طور عینی دید. قسمتی از گفتار فیلم را در ادامه میخوانیم. هنگامی که زائران خانهٔ خدا از منی به مکه مراجعه میکنند، برای انجام آخرین زیارت کعبه، با پای پیاده و اتوبوس و ماشین و حتی گاری، گروهی از مسلمانان زیرکتر کفنهای خود را دراز به دراز در صحن اطراف کعبه پهن کردهاند، ناگهان گروه فیلمبرداری با پدیدهای نادر در مکه مواجه میشوند، غرش آسمان و سپس ریزش باران الهی: «...آسمان صاف مکه ناگهان ابری شد. برای ارائهٔ مناظری بدیع از مناظر ریزش باران در خانهٔ خدا آماده شدیم...کفنها را به خاطر احتمال ریزش باران جمع میکنند...وقتی که صفهای نماز در زیر رواقها بسته میشد، باران درگرفت و نعمت الهی نازل شد و این ارادهٔ خداوند بود. گروه طوافکنندگان نیز به صفهای نماز پیوستند و نیایش به درگاه قادر متعال آغاز شد.(بعد از شنیدن متن فارسی نماز)... با پایان نماز ابرها رفتند...و قطرههای بارانی که بام کعبه را بوسید، از ناودان طلا میچکد و نور خورشید به سلام و تعظیم بر صحن کعبه میتابد...زیر ناودان طلای خانهٔ خدا دستهای پراشتیاق به طرف قطرههای باران در تلاطم است. صحنهای باشکوه که کمتر کسی تاکنون توفیق دیدار آن را داشته است.» |
|
| تنهایی یعنی تینار |
| ساعت ۱٠:۱٢ ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ |
|
تینار؛ کارگردان : مهدی منیری. پنجشنبه ۱۴ آذرماه ۱۳۸٧.خانهٔ هنرمندان ایران. حضور در افتتاحیهٔ تصویر سال اگر هیچ ثمری نداشت، ولی دیدن فیلم زیبای «تینار» بالاخره بعد از کلی جستجو برای دیدنش، بهترین فرصت بود در تالار بتهون خانهٔ هنرمندان.«تینار» (تنهایی) به قولی درو کنندهٔ جوایز چندین و چند جشنواره، حکایت تنهایی پسری یتیم است که در کوههای مشرف به شهر بابل در استان مازندران مشغول گالشی (گاوداری،گاویاری) است. این حکایت که در فصول مختلف سال جریان دارد، در قالب مستند داستانی به دست و ذهن با کفایت کارگردانی صورت گرفته که همراهی و همدلیش با قهرمان فیلم – قاسم - او را وانداشته تا نگاه واقعگرایانهٔ خود را در مقابل ناتورالیست موجود، هیچ لحظهٔ فیلم فراموش کند. طبیعت زیبای شمال ایران، که بیشتر نگاهی توریستی به آن داریم، در این فیلم تبدیل به طبیعتی میشود که رنجها و زحمتهای فراوانی را برای قاسم به بار میآورد. زمستان سخت شمال در کوههای البرز، در جایی که فقط پسرک و قاطرش هست و چند راس گاو، که او هر روز باید به آنها غذا بدهد، جایشان را تمیز کند و شیرشان را بدوشد و از کوه پایین آمده، شیرها را بفروشد، چنان در جان تماشاگر نفوذ میکند که او را وامیدارد تا با پسر همآوا شود که باید از این جهنم بهشتگونه فرار کند تا بتواند مثل برادرش نزد دایی مهدی زندگی بهتری داشته باشد. با این که در آخر فیلم روی تصویری سیاه – شاید نشان ازسیاهبختی گاویار – درمییابیم که او از این وضعیت و زندگی فرار کرده است، ولی در ادامه از زبان خودش درمییابیم که فرار او بیثمر بوده و بعد از سر گذراندن کلی بدبختیهای دیگر، دوباره به همان وضعیت و کار سابق بازگشته است، ولی گویی در دل برایش آرزو میکنیم که بتواند این وضعیت را تغییر دهد، ولی خود نیز معترفیم که این وضعیت برای نوجوانی چنین قابل تغییر نیست و گویی چارهای جز صبر و تحمل ندارد. گرچه لحظه لحظهٔ فیلم «مهدی منیری» قابل تامل و دیدنی است، ولی لحظاتی بود که تماشاگران را میخکوب میکرد (و من را بغضآلود)؛ مثل سکانسی که گوسالهای در کنار پسرک وقتی که او خواب بود، او را میلیسید و انگشتانش را به دهان میگرفت و انگار او را چون مادری دوست داشت؛ یا جایی که پسرک ماده گاو سیاهی را مادر خطاب میکند و او را میبوسید، یا زمانی که دماوند را با تمام زیباییاش شاهد تنهایی پسرک بیمادر یتیم– چه زیبا گفتهاند که آدمی از مادر یتیم میشود – مییابیم، یا وقتی که همراهی خوانندگان و لالاییگویان فیلم را هم مناسب با روز و حال پسر مییابیم، لالاییگویی که به طور قطع صدای مادر پسرک است از بهشت؛ یا ... زیبایی تدوین و موسیقی و تصویربرداری، اگر نبود و تسلط کارگردان بر همهی این عناصر تشکیلدهنده، به طور قطع بر داوران بسیار و تماشاگران پرشمار نیز اثری چنین نداشت. «تینار» ثابت میکند که فیلم مستند هنوز در این سرزمین زندگی و روح مستقل خود را دارد و به دور از هیاهوی سینمای داستانی و گیشهای، به راه خود ادامه میدهد. امیدوارم که کارهای بعدی «مهدی منیری» هم سیمرغ بلورین بگیرد، نه دیپلم افتخار.
کلیدواژه: سینمای مستند ،خانه هنرمندان ایران
|
|
| کهنه، نو میشود |
| ساعت ۱٠:۱٤ ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧ |
|
خانهٔ هنرمندان ایران، ساعت ۱۸، ۵ آذر ۱۳۸۷. فیلم مستند : " کهنه، نو میشود."؛ کارگردان و نویسنده و تدوین: فرشاد فداییان. ۱۱۰ دقیقه. فرشاد فداییان را با سه مستندی که از ایشان در خانهٔ هنرمندان دیده ام، میشناسم و در همین وبلاگ در بارهٔ یکی از مستندهای خوب ایشان به نامهای "انگشت پای چپ" نیز مطالبی نوشتهام. آخرین مستند ایشان با نام "کهنه نو میشود" شهر ماسوله در استان گیلان را موضوع محوری خود قرار داده است. این مستند با این که حال و هوای اغلب مستندهای ایشان را دارد، و دغدغهٔ نابودی آثار به یادگار ماندهٔ گذشتهگان را نیز در آن ملاحظه میکنیم، ولی زمان طولانی آن نسبت به مستندهای دیگر ایشان مانع از این میشد که بیننده ارتباط عمیق و حسی با مستند برقرار کند. زمان طولانی مصاحبهها که اغلب نیز با افراد محلی بود تا حتی متخصصان و پژوهشگران فرهنگی و اجتماعی مرتبط با آن خطه، مستند را به سوی گزارشگونهای کسلکننده برده است. البته نگرش عمیق فیلمساز به آثار مانده از گذشته و شکل تخریب آنها و همچنین دقتنظر در جزییاتی مثل نشان دادن شکل و فرم خانههای ماسوله و ساختار جغرافیایی منطقه و نمایش بازسازیهایی که نه بر مبنای گذشتهٔ فرهنگی و ساختاری این منطقه، بلکه بر اساس مصالح موجود صورت پذیرفته است، نشان از آگاهانه برخورد کردن ایشان با موضوع بوده است. حتی اطلاعاتی را که یکی از جوانان ماسوله که موسسهٔ حفظ و توسعهٔ پایدار ماسوله را در سال ۱۳۸۴ در تهران ثبت کرده و هدفش حفظ زیست بومهای در خطر ماسوله و میراث فرهنگی و معنوی ماسوله است؛ در چهل دقیقهٔ پایانی فیلم به صورت منسجمتر در بارهٔ دیارش به تماشاگر ارائه میدهد نیز، بسیار مفید است؛ ولی همانگونه که گفته شد، شکل مصاحبه آن در فضایی تاریک و بدون هیچ تمهیدی و فقط نشان دادن عکسهای موید گفتههای جوان کسلکننده بود. همان طور که هر تماشاگر ایرانی با شنیدن اسم "ماسوله" یاد یکی از معروفترین مناطق توریستی کشور میافتد و حداقل کسانی که قصد گردشگری ایران را داشتهاند، ماسوله جزو اولین انتخابهایشان است، ولی فیلمساز محترم هیچ اشارهٔ گذرایی به این جنبه از منطقهٔ ماسوله نمیکند و تمرکز ایشان در این مستند بر نقطهها و نکات تاریک شهر تاریخی ماسوله است. به طور یقین یکی از منابع درآمد کنونی اهالی ماسوله از طریق گردشگران و یا کوهنوردانی است که به این منطقه پا میگذارند. البته فیلم "کهنه نو میشود" فداییان، در چند صحنه بازار ماسوله را نشان میداد، ولی بازاری که بیرونق بود و همهٔ دکانهایش بسته. با این که اذعان دارم، بیتوجهی به مسائل شهری و روستایی نه مختص ماسوله که شامل بسیاری از نقاط این سرزمین است، ولی تمرکز بر یک کیس خاص نمیتواند جدای از بررسی تمام ابعاد آن موضوع باشد؛ گرچه باز معترفم در همین چند روز اخیر از تخریب چند خانهٔ تاریخی ماسوله به دست طبیعت و یک خانه به دست صاحبان آن در خبرگزاریها گزارشی پخش شد و این نشان از نگاه آیندهنگر فیلمساز دارد. به هر روی، هر چقدر در مستند دیگر این فیلمساز خوب " انگشت پای چپ" امید به زندگی موج میزد، در این جا ناامیدی و هراس از آینده از زبان تک تک اهالی شنیده میشد. حیف که به خاطر قانون مضحک خانهٔ هنرمندان یعنی ساعت ۲۰ تعطیل! فرصتی نه برای تماشاگران و نه فداییان پیش نیامد تا دربارهٔ فیلم بحث و گفتگویی صورت پذیرد، وگرنه میتوانست این جلسه نمایش فیلم با پرسش و پاسخ بسیار پربارتر باشد. |
|
| مستندهای برگزیده |
| ساعت ۱٠:٢۱ ق.ظ روز سهشنبه ٥ آذر ۱۳۸٧ |
|
در بیست و سومین برنامهی نمایش و نقد و بررسی کانون فیلم انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران روز دوم آذر ۱۳۸۷، سه مستند برگزیدهی جشنوارهی سینما حقیقت به نمایش درآمد: افسون؛ کارگردان: هیوا امیننژاد؛ ۱۳ دقیقه. افسون به چند بخش تقسیم میشد:نیرنگ و رنگ... و موضوعش در باره شکار کبک در کوهستانهای منطقهی کردستان بود. فیلم با ایجازی قابل تقدیر به روشهای مختلفی میپرداخت که شکارچیان محلی برای به دام انداختن کبکهای کوهستان به کار میبرند. روش رنگ و آخرین روشی که به آن پرداخته شد، به نظرم جالبترین روش بود. شکارچی محلی با گرفتن پارچهای که با اشکال مختلف و رنگهای گوناگون تزیین شده به جلوی خود و رصد از میان سوراخهای تعبیه شده به روی پارچه، حس کنجکاوی کبک را برمیانگیزد و همین فضولی کبک باعث شکار شدنش میشود. شکارچی محلی توضیح میدهد که این پارچه در هر فصل باید رنگ های متنوع و جورواجوری داشته باشد تا کبک را از لانهی خود بیرون بکشد. فیلم مستند طبیعتگرای افسون با جملهای به پایان میرسد که حکایت دارد از کنجکاوی کبک، که باعث سر از دست دادنش میشود. فیلمبرداری خوب، فضای متنوع و تدوین مناسب با حال و هوای موضوع مستند و همانگونه که گفتم ایجاز، به نظرم باعث شده است مستند "افسون" مورد تقدیر داوران انجمن منتقدان در دومین جشنوارهی سینما حقیقت قرار بگیرد. همهی مادران من؛ ابراهیم سعیدی، زهاوی سنجاوی؛ ۷۰ دقیقه. این فیلم که برندهی تندیس و دیپلم افتخار و جایزهی ویژهی هیئت داوران دومین جشنوارهی سینما حقیقت و همچنین برندهی تندیس بهترین فیلم مستند بلند از بخش بینالملل همین جشنواره بوده است، با زمان طولانی که دارد و همچنین زبان کردی که به طبع زیرنویس به داد بیننده فارسیدان و فارسیزبان میرسد و از تماشای کامل تصویر محروم میشود، کسلکننده بود. البته کارکرد افشاگرانهی فیلم و همانطور که یکی از کارگردانهای فیلم بعد از نمایش فیلم گفت در واقع فیلمبرداری از مراسم به خاکسپاری مردان کردی که به دست رژیم بعثی عراق به قتل رسیده بودند، بیس این فیلم مستند بوده و بقیهی فیلم بر اساس آن مراسم ساخته شده است، میتوانست با کوتاهی خود بسیار موثرتر واقع شود. کارگردانهای فیلم به علت کرد بودن شاید دلیلی نمیدیدند که چرایی این کشتار را توسط رژیم عراق توضیح دهند و به همین اکتفاء کردهاند که این کشتار صورت گرفته است و همین برای بیننده ناآگاه از تاریخ گذشتهی این قوم سئوالبرانگیز است. بعضی از صحبتهای زنهای کرد نیز جای سئوال باقی میگذاشت که چگونه مادری دو فرزند خردسال خود را از دست میدهد، بر اثر حملهی شیمیایی که خود توضیح میدهد، ولی خودش جان سالم به در برده است. مهمترین نقطهی قوت فیلم موسیقی آن کاری از استاد حسین علیزاده بود. میدان بیحصار؛ مهرداد زاهدیان؛ ۴۰ دقیقه. مستند تاریخنگارنهی "میدان بیحصار"، که حکایت میدان توپخانهی اسبق و سپه سابق و امام خمینی فعلی است، با این که خالی از ضعف نبود، ولی به علت به تصویر کشیدن یکی از مهمترین میدانهای تهران از زمانی که توسط ناصرالدین شاه افتتاح شد تا این زمان که به عنوان میدانی بیهویت باقی مانده است؛ واقعا قابل تقدیر شش جانبهی دومین جشنوارهی سینما حقیقت بوده است. برخی از محاسن فیلم عبارتند از : گفتار متنی جدی و محکم که بیشتر آن توسط بهزاد فراهانی با صدایی مطنتن و باوقار ادا میشد، استفاده از تصاویر و جلوههای رایانهای برای نمایش گذشتهی این میدان که یکی از ملزومات نشان دادن چنین مکانی است که از ابنیههای گذشتهی آن تقریبا جز یکی دو بنا چیزی باقی نمانده است، استفادهی به جا از مستندها و عکسهای گذشتهگان، خاطرهانگیز بودن آن به خاطر استفاده از عکسها و فیلمها و موسیقیهای قدیمی که مثال بارز آن مراسمهای مختلفی است که در این میدان به وقوع پیوسته است، آشنایی و آشتی بیننده با یکی از هویتهای شهری که از نقطهی اوج به حضیض رسیده است، دیدن همشهری کارگردان امیرشهاب رضویان در هنگام عکس گرفتن در میدان! و همچنین تکههای بامزهای از مستند زیبای کیانوش عیاری به نام "تهران ۱۳۵۸" و... بعضی از ضعفها: استفاده از فیلمهایی که گاه اصلا متعلق به این میدان نبوده است، مثل تظاهرات سال ۳۲ که تصاویر مربوط به یکی دیگر از میادین تاریخی تهران یعنی بهارستان است و همچنین به توپ بستن مجلس، استفاده نکردن از نقل قولها و حتی مصاحبه با پیران تهرانی که با این میدان آشنایی بیشتری داشتهاند تا هم زمان با تکیه بیشتر به مستندات باقی مانده از آن زمان، تعادلی در فیلم ایجاد شود و حتی استفادهی دراماتیک از آن نقل قولها به صورت اختلاف در تعریف کردن یک ماجرا از زبان چند نفر یا چند سند، و همین باعث میشد که دیگر ضعف فیلم یعنی استفادهی زیاد از نریشن و نبود فضایی گاه ساکت برای تامل بیشتر بیننده، کمتر رخ نماید. |
|
| کابوس یک رویا |
| ساعت ٢:٠٢ ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ |
|
کارگردان : مهدی فارسی؛ تهیه کننده : جواد نوروز بیگی ؛ نویسنده متن: محمدعلی فارسی؛ گوینده متن: جلال مقامی
تدوین: مهدی فارسی ؛ مجری طرح: تعاونی فیلمسازی آبگینه. یکی از آخرین فیلمهای پشتصحنهای فیلم که دیدهام و کلی کیف کردهام، همان اثر معروفی است که شاید خیلی از اهالی سینما و عکاسی دیده باشند به نام «من عکاس نیستم» محمدرضا بابایی که با زبانی طنز و جد از مصائب یک عکاس پشت صحنهی فیلم «اینجا چراغی روشن است» ساخته شده است. این خاطره ماند تا دوشنبه بیست و نهم مهرماه ۸۷ ساعت بیست و پنجاه دقیقه که مستند زیبای «رویای یک کابوس» از شبکه دوم سیما پخش شد. با اینکه مقداری هم زمانی پخش سریال عیاری به نام «روزگار قریب» با این مستند پشت صحنهی فیلم زیبای « آواز گنجشکها» نگذاشت کار را از اول ببینم، ولی باقیمانده فیلم که تا ساعت ۲۲ ادامه داشت ، بازهم غنیمتی بود و خاطرهی ماندگاری از یکی از بهترین مستندهایی که در زمینه پشت صحنهی یک فیلم تا به حال دیدهام. این مستند که تقریبا همزمان با اکران فیلم در سینماها از تلویزیون پخش شد، و جا دارد دستمریزادی به تامین برنامه شبکه دوم سیما گفته شود، با دقت و زیبایی آن چنان تابلوی واقعی از پشت صحنهی فیلم آقای مجیدی به بیننده ارائه میهد که لذت کسی که یک بار فیلم مجیدی را دیده باشد، دوچندان میکند. فیلم از صدای گرم «جلال مقامی» استفاده کرده تا با نریشن زیبایی که توسط پدر مستند ساز ایشان یعنی «محمدعلی فارسی» نگاشته شده ؛ همراه با تصاویر حساب شده ، تدوین منظم و صداگذاری شگفت و موسیقیهای انتخابی خوب ، دست در دست هم تبدیل به اثری ماندگار در زمینه فیلم مستند شود.– راستی ژانر مستند پشت صحنهی فیلم هم داریم؟ - چند نمونه از این فیلم گویای گوشهی کوچکی از زحماتی است که فیلمساز بابت ارائه آن کشیده است : مثلا نشان دادن خلوتکردنهای مجیدی – کارگردان با خودش در خانه کریم و جاهای دیگر که گاه با اسلوموشن تاثیرش مضاعف شده است ؛ یا جایی در باره سختی کار دستیاران کارگردان مطلبی میشنویم و بعد یکی از دستیاران را در حالی که خواب است در اتومبیلی مشاهده میکنیم – این صحنه یک بار دیگر هم تکرار میشود - یا جایی از کار سخت با نابازیگران گفته میشود و بلافاصله تمرین یکی از دستیاران با شترمرغهای زبان نفهم را مشاهده میکنیم. یا شوخی جالبی که همراه با موسیقی زیبای فیلم پدرخوانده – نینو روتا – با «مجیدی» را میبینیم که در حال توضیح چگونگی فیلمبرداری صحنهای است و جلال مقامی با صدای گرمش چنین کلماتی میگوید: « رفتار کارگردانها سرصحنه واقعا شبیه سلاطینه. امر امر آنهاست و فرمان فرمان اوناست.حقم داره ، اونه که قراره قصهی این سرزمین خیالی رو تبدیل به یه فیلم بکنه. اونه که اگه کار خوب بشه یا بد باید پاسخگو باشه.» و در چند صحنه بعد باز کلمات جالبی میشنویم که :« درسته کارگردان حاکم مطلقه ، اما درا ین میون نابازیگرهایی پیدا میشن که به هیچ صراطی مستقیم نیستن.» و بعد میبینیم که چند نفر دارند شترمرغی را از جلوی دوربین هدایت میکنند و معلوم است که شترمرغه بدجور به فیلم گند زده است و بعد صحنههای گریز شترمرغ با موسیقی مناسب و بعد گفتههای شترمرغ را از زبان مقامی میشنویم، در حالی که شترمرغ بدقلقی عجیبی دارد :« فیلم چیه؟ کارگردان کیلو چنده؟ قصه یعنی چی؟ کارگردان هم هرچی دوست داره داد بزنه. فقط اگر صداش خیلی بلند باشه از سرتعجب نگاهش میکنم.» و بعد نگاه شترمرغ در کلوآپی نمایش داده میشه که صدای خندهی نمکی و کارتونی را روی آن میشنویم و یا ... نمونههای بسیاری که نشان از دقت و دلسپردگی کارگردان به کارش است. این کار به گفته کارگردان دو سال همراه پروژهی کارگردانی مجیدی طول کشیده و این پنجاه و دو دقیقه مستند، برگرفته از صدوبیست ساعت راش است! و چه رنجی کشیدهاند کارگردان و تدوینگر و صداگذار و ... بابت این مستند. امیدوارم که اگر قرار باشد دی وی دی حساب شدهای – نه مثل دی وی دیهای ایرانی که استاد گلمکانی ذکری از آنها در شماره اخیر مجله فیلم ۳۸۵ آبان ماه ۸۷ تحت مطلب کوتاهی با عنوان «آداب ستایش» نگاشته است - از فیلم «آواز گنجشکها» به بازار بیاید، حتما حتما فیلم مستند « کابوس یک رویا» هم ضمیمهی آن باشد.
این نوشته جهت ماندگاری این تلاش و تشکر از این کارگردان جوان نوشته شده و امیدوارم که بازهم شاهد کارهای دیگری از او باشم.
کلیدواژه: سینمای مستند ،سینمای ایران
|
|
| "گردآفرید" |
| ساعت ٩:٤٧ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ |
|
دو پیامک کوتاه و دعوت آقای «هادی آفریده» جهت دیدن آخرین فیلم مستندش باعث شد تا شب به یاد ماندنی را در سالن سینما حقیقت مرکز گسترش سینمای مستند وتجربی داشته باشم. از این فیلمساز جوان تاکنون سه فیلم دیده بودم که کمابیش هنوز حال و هوای آنها در خاطرم مانده است : یکی مستند «زیر درخت کاج» (خانه هنرمندان)، فیلم کوتاه «پدر» ( سینما فلسطین) و «سوت» (اگر اشتباه نکنم برنامهی سینمای دیگر) اما در این میان «نقل گردآفرید» به نظرم از دیگر کارهای ایشان برجستهتر بود، چه از لحاظ توجه به موضوعی بکر و چه از نظر ساختار؛ به عبارتی دیگراین مستند مستندی جسارتآمیز است، جسارتی که به زعم من از چند منظر میتوان آن را بررسی کرد:جسارت نخست فیلمساز در طرح مسئلهی زنان در جامعهی بسته کنونیمان است. فیلم گوشهای از حکایت خانم «فاطمه حبیبیزاد» است که در میان هنرهای مختلف سنتی، نقالی شاهنامه را برگزیده است.گزینشی که او را با بسیاری از پیشداوریها روبرو میکند و مسائل و مشکلات بسیاری برای او میآفریند.نقالی که معمولا همراه با حرکات و نمایش بدنی همراه است و حضور در میان مردم عادی و کوچه و بازار و به قولی جماعت قهوهخانهای را میطلبد، در طول تاریخ پیدایشش به صورت هنری مردانه دیده شده است.جرات حضور زنی برای ماندگاری این سنت دیرین یکسر ایرانی ستودنی است و فیلمساز در به نمایش درآوردن گوشهای از این حضور مشقتبار و در عین حال شیرین موفق بوده است.جسارت دیگر فیلمساز توجه به شاهنامه و نقالی آن است. شاهنامهخوانی و نقالی که در طول تاریخ فراز و نشیبهای بسیاری را گذرانده، غیر از جنبهی سرگرمی آن، به عقیدهی بسیاری از اساتید این فن دمیدن روح استقلال و اتحاد و ایرانیگری است در میان جمع اقوام گوناگون حاضر در این فلات.استقلالی که حکیم طوس در شاهنامه به زنده کردن آن توسط اشعار حماسیاش ،مقابل هجوم بیگانگان اشارات بسیار دارد. بیجهت نیست که در ادواری از تاریخ این ملک مثل دورانی از صفویه و اوایل پهلوی و... خواندن و نقالی شاهنامه در میان مردم ممنوع میشود.احیای اسطورههای حماسی توسط حکیم طوس و بعدها نقالان،همچون مقابلهی فرهنگی بوده در برابر از خودبیگانگی و بیگانهگزینی.پاداش فرودسی بعد از سرودن این حماسه از سوی حاکمان وقت،مانند ارجگزاری دیگر حاکمان در برابر نقالان این حماسه بوده و هست. بیتوجهی حاکمان در این هزارسال به زنده نگهداشتن این هنر - حتی تا آنجا که توانستهاند از نقل آن جلوگیری کردهاند – نتیجهای نداشته جز آنچه که در فیلم «نقل گردآفرید» دیده میشود: بیگانگی از هویت ایرانی.صحنهای که با تاکید و دوبار دیده میشود، جوانی نمیداند «سهراب» که بوده است! و غلط خواندن اشعار شاهنامه توسط دیگران.اینچنین خالی و تهی بودن در مقابل هجوم بیگانگان دردی است که توسط کمتر کسی در این جامعه مورد توجه قرار گرفته و میگیرد و نتیجه آن به غارت رفتن ذخائر فرهنگی و – به قول فیلمساز قبل از نمایش فیلم - به نام زدن نخبهگانی همچون فردوسی و مولانا توسط دیگر کشورها و استفادههای فراوانی که آنان از این ضعف ما در حفظ هویت فرهنگیمان میبرند.تصویربرداری خوب ، انتخاب لوکیشنهای مناسب موضوع – همچون نقالی «گردآفرید» در خرابهای که پشتزمینهی آن بزرگترین برج تهران را به نمایش درمیآورد و به نوعی تقابل سنت در برابر مدرنیته را به نمایش میگذارد – تدوین جا افتاده و استفاده از صدای زمینه و جلوههای صوتی برای رسیدن به بهترین نتیجه در انتقال مفاهیم – بهترین مثال در این زمینه : بعد از دیدن خبر ممنوعیت نقالی گردآفرید در روزنامهها، صدای زبانآموزی نصرت را از ضبط صوت گردآفرید در منزلش میشنویم که اشارهای دوگانه دارد،هم تلویحا آمادگی او برای خروج از کشور – شاید قدرش را بهتر بدانند - و هم تکرار کلمهی چرا به فارسی و انگلیسی که بلافاصله چرای ممنوعیت کار او را از زبان شخصیت اصلی فیلم میشنویم – استفادهی بجا و خوب از عکسها و تصاویر آرشیوی و بالاخره ایجاز و تسلط فیلمساز در نمایش موضوعش، به نظرم برجستهترین جنبههای مثبت این مستند زیبا بود.
کلیدواژه: سینمای ایران ،سینمای مستند
|
|
| انگشت های پای چپ |
| ساعت ٩:٤۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥ |
|
"انگشتهای پای چپ " فرشاد فداییان ، از مستندسازان خوب ایرانی ، در حالی در سالن بتهون خانه هنرمندان ایران اولین اکرانش را پشت سر گذاشت ، که سالن مملو از جمعیت ، افراد ایستاده را هم پذیرا بود.جذابیت این فیلم مستند ، برمیگردد به دو نوع تلاش خستگیناپذیر.یکی تلاش برای زندگی سخت و ماندگاری در این جهان ، از طرف "سعیده" سوژه و شخصیت اصلی فیلم که دچار فلج شدید دست و اعضای دیگر است به جز انگشتانی در پاها و عضلاتی چند در صورت که میتواند با آنها با دنیای اطرافش ارتباط برقرار کند.تلاش دیگر ، مردی پایدار را به نمایش میگذاشت ، که هفت سال از زندگیش را با خانوادهی "سعیده" گذرانده بود تا بتواند با زندگی آنها و خصوصا سوژه اصلی فیلمش به قول خودش "محرمیت" ایجاد کند.این دو پایداری مثالزدنی و آموختی در کنار هم توانسته بود فیلمی هفتاد دقیقهای " انگشتهای پای چپ " را قابل تامل کند.فیلمی که امیدواری و زندگی و حیات در آن موج میزند.فیلمی که میتواند هر زمان به عنوان تلنگری به تنبلی ما انسانهای به ظاهر سالم باشد.فیلمی که میتواند توجه ما را به اطرافمان بیشتر کند و هوشیاریمان را بیافزاید.فیلمی که تفاهم ما را با گروه معلولان بیشتر میکند. و فیلمی که میتواند به عنوان نمونهای از تلاش انسانها "در جستجوی معنا" برای زندگی باشد.سعیده در خانوادهای پرجمعیت و اهل کرمان ، در کنار پدری عاشق و مادری دلسوز ( به قول سعیده ) و خواهران و برادرانی فهیم ، توانسته با سواد باشد ، بنویسد ، داروهایش را خودش سروقت بخورد ، سبزی پاک کند ، صحبت کند ، جدل نماید ( حتی با پدرش ) ، عشقش موسیقی باشد و با موسیقی تصنیفهای شجریان بگرید! ، آرشیوی از فیلمهای مورد علاقهاش داشته باشد و خودش با انگشتهای پای چپ داخل ویدئوتیپ بگذارد و به تماشا بنشیند ، در خانه به صورت درازکش و غلتان غلتان به کارهای خودش برسد ، بحث سیاسی،اجتماعی بکند و با گربهی ملوسش بازی کند و ... همه کارهایی را که به تنوره زندگی گرمی میبخشد را با پایداری و بیشکایت به انجام برساند. کارهایی که شاید ما به ظاهر سالمها جزوی از زندگی نمیدانیم و آنها را مشغولیاتی سرگرمکننده میپنداریم.مشغولیاتی که به نظر نگارنده اگر نباشند ، زندگی هم بیمعنی است.معنای زندگی سعیده و امثال سعیدهها در همین کارهای روزانه است و گلیمی که آنها از آب پرطلاطم زندگی بیرون میکشند ، بسیار بیشتر از گلیم ما ارزش و اعتبار دارد، چرا که به ما میفهمانند با وجود نداشتن تواناییهای ما ، توانستهاند همچون ما و شاید برتر از خیلی از ماها به زندگی معنا ببخشند و قول سهراب را که میفرماید " ... تا شقایق هست زندگی باید کرد " را برایمان با سلوکشان معنی میکنند.این سیر و سلوک در مورد کارگردان هم که با استقامتش توانسته فیلمی چنین محکم بسازد نیز مصداق دارد.حضور خود "سعیده" در جمع تماشاگران و حرفهایش که بسیار دلنشین بود ، حرفهای کارگردان ، آهنگساز و دیگران چون استاد منوچهر انور ، استاد ظهیری ، مسئول موسسه غیرانتفاعی رعد (توانمندسازان توانجویان) ، گلشیفته فراهانی ( که به نظرم سئوال او در مورد نامحسوس بودن حضور کارگردان در فیلم بهترین سئوال فنی بود که میشد از فداییان کرد و علت حضورش را در این جمع با توجه به اکران فیلم " میم مثل مادر " میتوان به راحتی حدس زد) و تشویقهای بسیاری که تماشاگران نثار همه سازندگان این فیلم میکردند و به نوعی کمترین ادای دین یا به جا آوردن سپاس از این همه پایداری بود که در اطرافشان وجود داشت ، همه و همه شب به یادماندنی را برایم رقم زد.به علت استقبال مردم و زیبایی کار ، مستند "انگشت پای چپ" روز بیست و هشتم آذرماه نیز در همین مکان ، دوباره اکران میشود.
کلیدواژه: سینمای مستند
|
|
| جشنواره فیلم تصویر هنرمند ـ اختتامیه |
| ساعت ۱٠:۱۱ ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥ |
|
اتفاق را گاهی نمیتوان در زندگی فراموش کرد. یاد حکایت کیارستمی در پشت صحنه فیلم پنج میافتم که از بازی تخته نرد ارائه میدهد.بعد از تعریف حکایت ساخت شطرنج توسط هندیان که همه میدانند و پاسخ آن بازی بدون دخالت شانس و اقبال و تکیه بر حرکات معقولانه صرف توسط بوذرجمهر با بازی دیگری به نام تخته نرد ، که هم بر عقل و درایت بازی کننده استوار است و هم بر شانس و اتفاق و تقدیر او در چگونگی نشستن تاس ( هم جبر و هم تفویض در زندگی ما انسانها ) ،تقدیر و شانس خود در درآوردن یکی از اپیزودهای فیلم پنج را بیتاثیر نمیداند.اتفاق و شانس خوش من هم دیروز ( یعنی جفت شش من در بازی تخته نرد زندگیم) در مراسم اختتامیهی چهارمین جشنواره فیلم تصویر هنرمند ، نشستن در کنار فیلمساز جوان خوب ایرانی "هادی آفریده " بود که یکی از فیلمهای خوبش را در جشنواره امسال دیدم به نام "زیر درخت کاج" که مطلب کوتاهی هم درباره فیلمش هم همین روزها در وبلاگم نوشتم.من که وبلاگ ایشان را هم یافته بودم و با کارهای دیگر ایشان هم آشنا شده بودم ، درست کنار دست ایشان در اختتامیه نشسته بودم.صحبت کردن با او که عاشق هنرش است برایم بسیار لذتبخش بود.حاصل صحبتهای اولیه ما در مورد ساخت فیلم و آسان شدن ساخت آن با امکاناتی که دوربینهای دیجیتال فراهم آورده و اصرار من که باید با ابزارهای ساخت آشنایی کامل داشت تا بتوان فیلم ساخت این بود که آفریده اعتقاد داشت : تفکر و نگاه هنرمندانه است که میتواند تصویری را هر چند با یک موبایل هم برداشته شود ، تبدیل به یک اثری هنری ماندگار کند.و این بهترین درس شب اختتامیه برایم بود. پیام کوتاهی که دوست گرامیم ناصرمیزبانی پانزدهم آبان ماه برایم گذاشت و موجب شد تا خاطرات هجده نوزده سال پیش و ایام سربازی در مکالمهای طولانی برایم زنده شود ، و بالاخره قرار ملاقاتی که با هم گذاشتیم در دفتر کارش و رفتن به خانه هنرمندان برای دیدن مستندی که معمولا سهشنبهها انجمن مستندسازان به معرض نمایش میگذارند ، همه و همه دست در دست هم داد ( باز یه جفت شیش دیگه ) تا با جشنواره فیلم تصویر هنرمند آشنا شوم.جشنوارهای که علاوه بر دیدن یک سری فیلمهای مستند و خوب در کنار عکسهای اغلب فوقالعاده ، باعث آشنایی و دوستی با دوستانی شد که یا عکاسند یا فیلمساز.با آقای " مجید نیک نفس " هم که یکی از هنرمندان خوب عکاس از اهالی خونگرم خوزستان است همراه هم تا آخرین ساعتهای اختتامیه بودیم. حضور در عکس دسته جمعی هنرمندان عکاس و فیلمساز در جلوی خانه هنرمندان ایران هم از خاطرانگیزترین لحظات این مراسم بود. فیلم "روزی که دیگر نبودی" سیفالله صمدیان در باره مراسم تشییع و خاکسپاری مرتضی ممیز پدر گرافیک ایران ،بازهم دیدنی بود، به خصوص لحظات آخر آن که برگسوزان پاییزی را همراه با شعرعالی احمد شاملو به تصویر درآورده.اسلاید شوی استاد رضا دقتی (عکاس بینالمللی ایرانی) در باره اقدامات پنج سالهاش در افغانستان و جاهای محروم دیگر زمین ، همراه با فیلم " من عکاس نیستم " محمدرضا بابایی که به نوعی مصیبتهای یک عکاس پشت صحنه فیلم را – "اینجا چراغی روشن است" – به زبانی خودمانی بیان میکرد و دیدن دوباره و لذتبخش ! فیلم "شبیهخوانی" بهمن کیارستمی ، از دیگر برنامههای اختتامیه بود.البته از خوردن شامک هنرمندانه در محوطه پشت بام خانه هنرمندان هم باید ذکری میرفت که رفت.
کلیدواژه: سینمای مستند
|
|
| جشنواره فیلم تصویر هنرمند۹ |
| ساعت ۱٠:۱٩ ق.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥ |
|
"وقت خوب مصائب " اولین فیلمی بود که دیروز در خانه هنرمندان به تماشا نشستم.فیلم به نوعی پشت صحنه زندگی احمدرضا احمدی شاعر معاصر و محبوب این سالهاست.اولین بار که صدای حزین و دلنشین او را شنیدم در نوار " در گلستانه " بود."در گلستانه" منتخبی بر شعرهای سهراب سپهری است که با موسیقی زیبای " هوشنگ کامکار" و آواز " شهرام ناظری" و دکلمه " احمدرضا احمدی" همراه است.شعرهای او را نخوانده بودم ، ولی بعدها متوجه شدم که او خود شاعر بزرگی است با مجموعه شعرهای بسیار.این فیلم که ساختهی "ناصر صفاریان" است توانسته بود از زبان دوستان و آشنایان احمدی مثل کیارستمی ، کیمیایی ، آغداشلو و... و همنشینی طالبینژاد و کیانیان و قائد و ... با او ، بیننده را با ابعاد زندگی او آشنا کند.تمهید کارگردان در استفاده از صدای زنگ تلفن و موبایل به عنوان فاصلهگذاری بین تماشاگر و مصاحبهشونده ، که به نوعی ایدهاش انگار از تلفنی که اولین بار موقع صحبت کیارستمی به صدا درآمد و حواس او را از آنچه که میگفت بهم ریخت به ذهن کارگردان خطور کرده ، تمهید جالبی بود که زیباترینش صدای موبایل عجیب و غریب خسرو خورشیدی طراح صحنه معروف ایرانی بود که او را هول کرد و بعد هم گفت :" نمیدونم چطوری هم میشه صداش رو عوض کرد!".این تمهید در کنار استفاده از به ظاهر پرتیهای فیلمبرداری ، یا آماده کردن صحنه برای تصویربرداری و ... توانسته فیلم مستندی که میتوانست کسلکننده باشد را تبدیل به فیلمی جذاب کند،البته در این میان نباید شخصیت شوخ و شنگ احمدی را هم از خاطر برد که در مزهپراکنی و تیکهاندازی به این و آن کم نمیآورد.
پشت صحنه نمایش "یوسف و زلیجا" کاری از "پری صابری" هم چندان ظرافت خاصی نداشت ، به جز تلاش گروهی که میخواهد نمایش پربازیگری را به روی صحنه بیاورد.البته سازنده فیلم سیفالله صمدیان هم قبل از نمایش فیلم توضیح داد که از میان دوساعت و نیم پشت صحنه ، فقط همین نیم ساعت از نظر ارشاد قابل نمایش بوده است.
فیلم هفت دقیقهای " یک خاطره تصویری از روزی که ممیز رفت " هم از صمدیان ، یاد کوتاهی بود از سفر ممیز به دیار باقی.
پشت صحنه فیلم " میم مثل مادر" هم از مستندهای دیدنی و جذابی بود که در دهمین روز جشنواره به نمایش درآمد.اگر اصل فیلم را دیده باشیم و با قلب پراحساس (هندی) که به قول کیارستمی در سینه هر انسانی میتپد ، با آن ارتباط برقرار کرده باشیم ، دیدن این فیلم که به یاد مادران این دیار ساخته شده بسیار لذتبخش است.گفتههای نقش "سعید" بچه سربلند ایلامی ، در کنار گفتههای ملاقلیپور و تعریف تمهیداتی که به کار میبرده تا سعید را در فیلم به بازی واقعیتر وادارد،از جذابیتهای قابل ذکر این فیلم بود.در جایی از فیلم محمد علی شادمان که نقش سعید را در فیلم بازی میکرد، از تعصب خود نسبت به شهر "ایلام" میگوید و از طرف دیگر کارگردان و بازیگران برای بازیگیری از او تا جایی که توانسته بودند از این تعصب سود برده بودند : در سکانس کمک به مادرش ، سکانس غرق شدنش در وان حمام و...
به مدت چهل و پنج دقیقه "آمین فرهاد" ساخته "پوران گلفام" ما را میبرد به خاطراتی از ترانههای "فرهاد مهراد" و زندگی او در آخرین روزهای زندگیش.یادگاران او، قطعاتی از کنسرتش ، و همچنین مصاحبه کوتاه و عکسهای یادگاری بسیار و تعریف دیگران در بارهی آثار او ، فضایی ایجاد میکند که دوباره به موسیقیاش دل بسپارم ، هنگام بازگشت از آخرین روز برگزاری جشنوارهای که خاطرات بسیاری را از هنرمندانی بزرگ در ذهن من و بسیاری دیگر ماندگار کرد.
کلیدواژه: سینمای مستند ،سینمای ایران
|
|
| جشنواره فیلم تصویر هنرمند۸ |
| ساعت ۱۱:۳٢ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥ |
|
شروع برنامههای امروز (بیست و چهارم آبانماه ١٣٨۵) با سه فیلم در بارهی عکس و جنگ بود به نامهای : "دورنزدیکا"،"آینه حضور" و "چرخ و عکس" که آخرین آنها خاطرات تصویری عکاس دوران جنگ "ابوطالب امام" بود.او که خود بر اثر جراحت جنگی به روی ویلچر مینشیند ، طی فیلمی کوتاه به نمایش و مقایسه عکسهایی از دوران جنگ در تهران و سپس نشان دادن حال و هوای بعد از جنگ همان مکانهایی که عکس گرفته ، پرداخته است.یکی دو تا از این عکسهای مقایسهای هم در نمایشگاه عکس تالارهای خانه هنرمندان حضور دارد.فیلم " تماشاخانه" در باره گذشته و حال یکی از مهمترین مراکز اجرای تئاتر در تهران ، یعنی "تئاتر شهر" تجربهای ( به قول خودش ) از پگاه آهنگرانی است.عدم حضور مسئولین تئاتر شهر یا هنرهای نمایشی در فیلم یکی از ضعفهای فیلم بود.حضور تنها هنرمندانی که از روزهای ابتدایی تئاتر شهر خاطرات تلخ و شیرین داشتند ، یا جوانانی که اکنون در سالنهای برگرفته از انباریهای تئاترشهر مثل خورشید و ... به تمرین و درد و دل میپرداختند، نتوانسته بود به طور کامل فضای عدم رسیدگی به مسائل هنری و در اینجا تئاتر را موشکافی کند.جوانان که اکثرا غرغر میکردند و پیشکسوتانی مثل مهدی هاشمی و... از روزهای طلایی تئاترشهر که محل اجرای حرفهایها بود نه جوانان تجربهگرا( روزهای قبل از انقلاب) نوستالوژیکوار یاد میکنند.موثرین حضور ، حضور امام جماعت مسجد کنار تئاتر شهر بود که مانند یک صاحب ملک ( ملکی که قرار بوده است به پارکینگ برای تئاترشهر تبدیل شود) همه زمینها را متعلق به مسجد میداند و از سرلطف قرار است که جایی کوچک هم برای تئاترشهر در نظر بگیرد."جمعه روز بدی بود" ساخته سام کلانتری هم متعلق به پشت صحنه تئاتر " 2142 روز بد"به کارگردانی بهروز غریبپور بود.اجرای نمایش در فرانسه و سوئد و ایران با طراحی صحنهای جالب و حکایت عصبانیتها و گاه از کوره در رفتنها و درگیرهای کارهای هنری ، به خصوص اجرای در خارج از کشور ، همه حکایت فیلم بود."سفید" و " هنر جدید" هم هر دو شرح کارها و دلمشغولیهای حسین خسروجردی نقاش معاصر بود.در هنر جدید او با خلق یک اثر هنری از بدن خود و سپس طراحی از همین ساختهی خود ، توانسته سوژه نویی خلق کند.در فیلم "دو کمانچه" بهمن کیارستمی مقایسهای دارد بین دو شیوه از کمانچهنوازی و زندگی دو هنرمند در دو جای مختلف ، یکی در بندرترکمن و دیگری در ایتالیا.فیلم با عصبانیت شدید هنرمند فلکلور "بهرام بردیکر" و به قولی مقامنواز ترکمنی شروع میشود که در حیرت است که چگونه شاگردان او به خارج از کشور رفتهاند و پیشرفت کردهاند و او در همان محله باقی مانده.محلهای که دیگر به موسیقی مقامی او کمتر بهایی میدهند و شاید در گوشهای از مجلس عروسیی ، او و گروهش جایی کوچک بیابند.اما از سویی "رضا درخشانی" را میبینیم که با سازهای کمانچهی ابتکاری خود، درتلاش است تا به تلفیقی از موسیقی سنتی ایران و راک و جز و ...بپردازد.تلاش او را هم در نقاشیهای آبستره و هم ساخت موسیقی متفاوت در فیلم شاهد هستیم و او را بر خلاف نوازندهی مقامی ترکمن راضی از زندگی و هنرش مییابیم.آخر فیلم با تدوینی هوشمندانه عنکبوتی را میبینیم که در کنار هنرمند عصبانی ترکمن در تلاش است تا از پرههای دوچرخهای ساکن خود را بالا بکشد ولی تلاشش بیثمر باقی میماند.فیلم " به تماشای آبهای سفید" ساخته سیفالله صمدیان پشت صحنهی کنسرت حسین علیزاده و ژاون کاسپاریان است که دو سه سال پیش در محوطه باز کاخ نیاوران اجرا شد.تلاش دو هنرمند خوب دو کشور متفاوت برای ارتباط بین دو ساز مختلف دودوک و سلانه ( ساز ابتکاری علیزاده) با گروه همنوایان.تلاشی که به نظر نگارنده ، نتوانست آنچنان که باید و شاید جا بیافتد و هر کدام از این سازها با تنالیتهی متفاوت رنگی دیگر دارند که در کنار هم تلفیقی خوشایند را شاهد نیستیم.اوج این تلفیق را در تصنیفی قدیمی از ارمنستان شاهدیم که کاسپاریان به زبان ارمنی میخواند و سپس همنوایان ایرانی هم با شعری فارسی آن را ادامه میدهند. پشت صحنه فیلم پنج با عنوان " دربارهی پنج" ساخته عباس کیارستمی ، در باره پنج قطعه یا فیلمی است که او کار کرده است.او در بارهی تک تک این اپیزودها و تلاشها یا بیتلاشیهایش ! ( جایی میگوید دوربین دیجیتالم را روشن کردم و خوابیدم ) یا ساخت و ساز عجیب و غریب آنها ، توضیح میدهد.او در آخرین اپیزود که بازی ابر و برکه و وزغها با سایه ماه در آب است ، به تماشاگر حق میدهد تا یک چرتی هم بزند و حتی توصیه میکند که فیلم در جایی نمایش داده شود که جمعیتی کمتر از پنجاه نفر داشته باشد و ترجیحا صندلیهای سالن نمایش مبل راحتی باشند!انگار او با فیلمش میخواهد حالتی خلسهوار را در دنیای پرتنش امروزی به تماشاگر القاء کند.حالی که تلاشگرانی در فرقههای عرفانی و حالاتی مثل مدیتیشن و ... به دنبالش هستند تا انسانها را برای لحظهای هم شده فارغ از زندگی روزمره یا روزمرگی قرار دهند.درسهای استاد همیشه شنیدنی است و طوری در مخاطب تاثیر میگذارد که او را به اشتباه میاندازد:اینکه میتواند بدون پشتوانه فکری و خلاق به خلق آثاری اینچنین دست بیازد.
کلیدواژه: سینمای مستند
|
|
| جشنواره فیلم تصویر هنرمند۷ |
| ساعت ٩:٥٢ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥ |
|
کلیدواژه: سینمای مستند ،سینمای ایران
|
|
| جشنواره فیلم تصویر هنرمند۵ و ۶ |
| ساعت ۱٢:٥٧ ب.ظ روز سهشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥ |
|
در هفتمین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند چهار فیلم را شاهد بودم.فیلم اول در باره نقاش نابینایی بود که در اهواز زندگی میکرد.بیشتر از دیدن نقاشیهای یک نابینا با روحیات و نظرات نقاش در فیلم آشنا میشدیم.در قسمتهایی از زبان نقاش نابینا که در میان هالهای از نور دیده میشد ، به حضور مثلا سقراط و افلاطون در سرجلسه امتحان فلسفه یا حضور حضرت مریم و مسیح در جایی دیگر یا از این قبیل تخیلات پی میبردیم! در جاهای کدر فیلم ! به زندگی اینجایی و آرزوها و درددلهایش برای ازدواج و خوشبخت کردن همسر آیندهاش هم واقف میشدیم.تنهای جای واقعی و دیدنی این فیلم ، جایی بود که مردم سرگشته و پریشان و بیمار و خسته را در سالنی بزرگ نشان میداد که به دنبال شفا پیدا کردن از انرژیدرمان روزگارمان ! مستاصل و بیچاره منتظرند و خبر میرسد که کلاهبردار بزرگ روزگار بر اثر فشار جمعیت ناراحت شدهاند و دررفتهاند .مطالبه پول ویزیت از کلاهبرداری دیگر از کلاهبرداران روزگارمان هم سخت دیدنی بود.اسم فیلم "پل معلق" بود.
فیلم بعدی که به زبان انگلیسی به نمایش درآمد به نام "ولگرد و دیکتاتور" آنطور که در تبلیغ فیلم آمده بود همهاش پشت صحنهی رنگی فیلم دیکتاتور بزرگ چاپلین نبود ، بلکه رشد و بالندگی دو شخصیت معروف تاریخی ، یکی هیتلر و دیگری چاپلین را در طی یک فیلم یک ساعته به صورت مونتاژ موازی به ما نشان میداد.پدر و مادر این دو چه کسانی بودند ، هیتلر چگونه به قدرت رسید ، چاپلین چگونه به شهرت دست یافت و ... جالب است که هر دو این شخصیتها از فقر و فلاکت به اوج محبوبیت رسیدند.کارگردان فیلم با نشان دادن صحنههای استقبال از هر دو اینها ، یکی سیاستمدار و دیگری هنرمند در مکانهای مختلف ، سخنرانی واقعی هیتلر در فیلم معروف ریفنشتال " پیروزی اراده " در کنار به سخره گرفتن همان سخنرانی در فیلم " دیکتاتور بزرگ" و دیگر صحنههای درخشان مستند و بازسازی شده،و مصاحبه با چند تاریخنگار ، فرزند چاپلین ، سیدنی لومت و ... یک فیلم کامل و دیدنی را به بیننده ارائه میداد.
فیلم "با ابراهیم" هم مصاحبهی یک دقیقهای سیدابراهیم اصغرزاده را به صورت یک فیلم هفت هشت دقیقهای با معجزهی تدوین درآورده بود.
" لیلی کجاست؟" عنوان فیلم بعدی بود.فیلمی که در آن با آثار و کارهای استاد محمدرضا درویشی آشنا میشویم.یکی از بهترین فیلمهای تا امروز جشنواره.درویشی با سفرهای بسیار به جاهای دور و نزدیک ایران ،توانسته مجموعهای نسبتا کامل از موسیقی فولکلور ایران را جمعآوری کند.او خود نقل میکند که در سال پنجاه و هفت در حال نوشتن سمفونی بوده که آن را نیمه رها میکند و به فکر میافتد تا به احیای موسیقی بپردازد که در اطرافش در حال از بین رفتن و پوسیدن است.این تلاش بیست و پنج ساله او منجر به پدید آمدن تحولی در نگرش به اینگونه موسیقی در ایران میشود.با تشکیل جشنواره موسیقی نواحی ایران در سالهای بعدتر،او میتواند مشوق پیران این موسیقی و به قول کیهان کلهر در همین فیلم ، مشوق نسلهای بعدی برای حضور و احیای اینگونه موسیقی شود.در زندگی شخصیاش او گیاهخوار است و تنها دختر اوست که همراه پدر دیده میشود.درویشی از مصایب بسیاری که بر سر موسیقی سنتی سرزمین ایران در طول قرون مختلف آمده است ، میگوید و از محدودیتهایی که طی بیست سی سال گذشته افزون بر دیگر محدودیتها اضافه شده است.او سهتار کتابی (سهتاری که کاسهی انتهاییاش صاف است به جای کاسه بودن) را نشان میدهد که چگونه فکر ایرانی برای ماندگاری فرهنگ موسیقیاش ابداع میکند که در آستین هنرمند جای گیرد تا از دسترس نااهلان به دور باشد.احمدرضا احمدی ، احسان نراقی ، کیهان کلهر و ... در باره کارها و فعالیتهای این استاد مسلم موسیقی در فیلم اظهارنظر میکنند.او در موسیقی فیلم و همچنین تلفیق موسیقی مقامی و کلاسیک و سنتی ایران هم کارهای بسیاری دارد.از جمله موسیقی فیلمهای اسامه،سفر قندهار،روزی که زن شدم و ... از کارهای ایشان است.
هشتمین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند با فیلم خوب "مشی و مشیانه" شروع میشود.فیلمی که یکسال قبل در انجمن مستندسازان دیدهام و دوباره دیدنش هم ارزشمند است.سری فیلمهایی با کیفیت بسیار بدی در باره سه نقاش معروف اروپایی هم به نمایش درمیآید که با آرم شبکه دویی که در بالای آنها دیده میشد ، گویی از تلویزیون ضبط شده بود.تحمل دیدن این فیلمها برایم سخت بود.اما دو پشت صحنه از دو فیلم کمال تبریزی یعنی "فرش باد" و "یک تکه نان" کار علی تبریزی – شاید فرزند کارگردان – فیلمهای بعدی است که به تماشا مینشینم.مبنای "فرش باد" به نوعی همزیستی و پیوند فرهنگهای مختلف است که در اینجا ایران و ژاپن در تولیدی مشترک توانسته بودند به این هدف نزدیک بشوند.پشت صحنه فیلم فرش باد هم با نام "سنگ ، کاغذ ، قیچی " (بازی که دو کودک فیلم انجام میدهند) با این سئوال از کمال تبریزی شروع میشود: "...قراره که تو فیلم شما یه پسر و دختر بازی کنند و به هم علاقهمند بشن .فکر نمیکنید که این داستان باعث بشه که یه احساسی ، یه احساس واقعی به همدیگه پیدا کنند؟" و کمال تبریزی بعد از تکرار کلمه " یه احساس واقعی؟" و مکث میگوید:"نمیدونم" و پشت صحنه فیلم ، همراه با آنچه که در داستان فیلم هم اتفاق میافتد ، این احساس شکل میگیرد و در نهایت حتی با گریه و اشک و زاری دختر ژاپنی و پسر ایرانی از همدیگر جدا میشوند.هدیهای که دختر ژاپنی در آخرین دیدار به همه اعضا و از جمله به پسر ایرانی میدهد ، علاوه بر هدایای دیگر شامل نامهای است که شعری به زبان ژاپنی در آن نوشته شده که حاکی است از علاقهی دختر به پسر.و تماشاگر در نهایت میبیند که جواب سئوال علی تبریزی مثبت است و این علاقه به نوعی شکل گرفته که واکندن آن از دل دو انسان بعد از این فیلم شاید تا آخر عمرشان ممکن نباشد.بازیگردانی رضا کیانیان هم در این فیلم از دیدنیهای شیرین بود.راستی این همان فیلمی بود که در روز جمعه هنوز مجوز نمایشی برایش صادر نشده بود ، شاید به خاطر نمایش علاقه دو انسان به همدیگر!
شخصیت اصلی " بپیچ و باورم کن " پشت صحنه فیلم " یک تکه نان" هم بیشتر حبیب رضایی یعنی بازیگردان فیلم است تا کارگردان آن کمال تبریزی.رضایی با مزهپراکنیهای بسیار فضای نچندان آسان پشت صحنه را به بازیگران و کارگردان و دیگر عوامل فیلم آسان میکند.کاری که با هوش او در بازیهایش نیز نمایان است.هنوز که هنوز است تاثیربازی زیبای او در فیلم به محاق توقیف رفتهی " اینجا چراغی روشن است "(1381،رضامیرکریمی) در اندیشهام پایدار مانده.
نمایش فیلم "فریدون گله کجاست؟" بهانهایست برای برگزاری بزرگداشتی از او در تالار بتهون خانه هنرمندان ایران.این بزرگداشت که با مجریگری کارگردان فیلم مذکور یعنی رضا درستکار نیز همراه است ، سالنی مملو از جمعیت را رقم میزند واز شانس خوبم تنها جای خالی ، کنار دست کسی است که در چند سطر پیش از بازی و بازیگردانی خوبش تعریف کردم : "حبیب رضایی" .بعد از یک دقیقه سکوت به یاد فیلمفارسیساز معروف قبل از انقلاب که از سیفیلمش ، سه فیلم شاخص او یعنی : "کندو"(1354)،"مهرگیاه"(1354)و "ماه عسل"(1355) بیشتر مورد توجه منتقدان ستایشگر لمپنیسم در سینمای ایران است ؛ کسانی مثل برادر گله ، ایرج کریمی ، هیوامسیح ، جوادطوسی ، سعیدراد و بالاخره کامبوزیا پرتوی در باره کارها و فعالیتهای او سخنان کوتاهی انجام دادند.از میان این گویندگان بجز تعریف و تمجیدهای آنچنانی که معمولا بعد از مرگ افراد به یاد سخنرانان میافتد و از والایی مقام و شامخی شخصیت متوفی داد سخن میگویند و او را تا حد بزرگترین کارگردانهای دنیا بالا میبرند که بگذریم ، از صحبتهای ایرج کریمی کارگردان و منتقد خوشذوق این روزها از شروع کارش با گله نمیتوان گذشت.کریمی گفت " خدابیامرز بسیار بد دهن بود." فیلمنامهای هیچگاه در صحنه فیلمبرداری حضور نداشت.تند و بدخو بود و براثر بددهنی او مثلا در فیلم "کندو" بهروز وثوقی چند روزی کار را زمین میگذارد و قهر میکند.واقعیاتی که کریمی گفت درست مطابق فیلمهای اکثرا نازل گله است.فیلمهایی که سکس و خشونت شاخصه آنها بود و همین موجب شد که بعد از انقلاب ، ممنوعالکارگردانی ! شود تا باشد جای کسانی مثل خود ایرج کریمی که اندیشه را با سینما پیوند زدند، وسعت یابد.در فیلم مذکور هم بجز تعریف و تمجیدهای این و آن و تکههایی از فیلمهای او که قابل نمایشند ، چیز دندانگیری وجود نداشت.فقط نکته قابل ذکر تحصیلات سینمایی گله در آمریکا بوده که طبق ادعای خودش در آنجا در کنار مارتین اسکورسیزی مینشسته و مشق سینما میکرده.دو سینماگری که فیلمهایشان به فاصله سالیان سال نوری از همدیگر فاصله معنوی دارند!
کلیدواژه: سینمای ایران ،سینمای مستند
|
|
| جشنواره فیلم تصویر هنرمند۴ |
| ساعت ۱٢:۱٧ ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥ |
|
ششمین روز از جشنواره تصویر هنرمند در بیستم آبانماه با نمایش چهار فیلم برگزار شد.فیلم اول " پیتهسرای هنر" به کارگردانی کیوان آزاد در باره کارگاه موسیقی بود که در یکی ازمحلات فقیرنشین بندرعباس به کار هنری مشغول است.بچههای محله به دور هم جمع میشوند و به نواختن سازهای محلی میپردازند، بچههایی که خودشان و خانوادهشان به نان شب محتاج هستند ، یا دخترانی که فقط حق دارند در آنجا به موسیقی بپردازند و خانه دیگر جای موسیقی نیست.هیجان کودکانی که در شهرهای جنوبی با هر تلنگر دستی به چیزی مثل قایق ، لاستیک ماشین ، پیت حلبی و ... به واکنش میپردازند و حرکات موزون ( همان رقص سابق !) را به ایستایی و خشکی کمر ترجیح میدهند ، در این فیلم کوتاه مستند دیدنی است. فیلم بعدی "آوای دره گلیج" ساخته علی محمد قاسمی یادبود تصویری است از سید ابراهیم اصغرزاده دستیار و منشی صحنه و گاه بازیگر فیلمهای ابراهیم حاتمیکیا که در سانحه هوایی در سال 1380 کشته شد.صحبتهای حاتمیکیا در حین رانندگی در بارهی دوست و همکار قدیمیاش در این فیلم از همه شنیدنیتر است،خصوصا آنجا که در باره مقصرین سانحه میگوید و با منطقی اروپایی یا خردگرایانه و عصبانیتی از نوع یک کارگردان همیشه ساپورت شده ، از کسانی شکایت میکند که در این واقعه دستداشتهاند و باید مجازات شوند.گاهی بعضی از افراد (امثال حاتمیکیا) گویی فراموش میکنند که در جایی دارند زندگی میکنند که جان آدمیزاد ارزش چندانی ندارد که هیچ حتی مرگشان نیز به جایی برنمیخورد! مستند بعدی از مجموعه نقاشان ایرانی است که این فیلم به " پریوش گنجی " و کارها و صحبتهایش اختصاص داشت.من که چندان با عالم نقاشی ، خصوصا از نوع آبستره و انتزاعی آن چندان رابطه خوبی ندارم ، حرفها و آثار هم برایم چندان جالب نبود. آخرین فیلم روز ششم جشنواره به نام " امپراطور و ما " ساخته امیدنجوان در واقع گزارشگونهایست از حضور دستیار و فیلمبردار و یکی دو نفر دیگر مثل مدیرتولید فیلم آشوب کوروساوا در ایران به بهانه اهدای لوح یادبوی به آنها در دهمین جشن خانه سینما ، که این بهانه موجب چند مصاحبه کوتاه و بیروح با شادمهرراستین و محمودکلاری و همچنین همان دستیاران کوروساوا ، در باره کارهای استاد است.لابهلای این مستند هم تکههای از فیلمهای او مثل آشوب ، ریشقرمز و... به نمایش گذاشته میشود.فیلم در مقایسه با فیلمی که چند روز پیش از پشت صحنه آشوب در همین جشنواره به بهانه بزرگداشت کوروساوا نمایش داده شد ، بسیار بیرمق بود.نمیدانم چرا هیچ قطعهای از ابرکارهای دیگر استاد مثل دودسکادن ( که در این مستند هم به آن به عنوان اولین فیلم رنگی استاد یاد میشود و اوایل دهه 60 خورشیدی نمایش آن از تلویزیون خودمان ماندگارترین خاطرات را از او یعنی استاد در ذهنم به جا گذاشته است) یا قطعهای از دیگر بزرگکار او یعنی " زندگی" نمایش داده نشد.همین علتهاست که میگویم فیلم سردستی و بدون کار و تلاش اساسی ساخته شده است.تنها قطعهی کوتاهی از پشت صحنه "ریش قرمز" که آنهم متعلق به ساخت موسیقی زیبای آن بود،به خاطر همان خاطرات شیرین دهه شصت از فیلمهای کوروساوا ، برایم دلچسب بود. بعد از اتمام فیلمها به تالار ناصری خانه هنرمندان هم سرکی کشیدم و مردی را دیدم لاغراندام در لباسی سفید و لباده مانند ، جلیقهای مشکی پوشیده ، دو ردیف تسبیح چوبین به گردن نهاده ، ریشی نوکتیز و موزون ، بالای سن با میکروفونی بیسیم به سخن از مولانا و زندگی عرفانی پرداخته است.بعد از نشستن به روی صندلی یافتم که ایشان حیدرنژاد نام دارد و یکی از استادان دانشگاههای تهران است (طبق نوشته بروشور تبلیغیاشان) و اینبار به مدد اشعار مولانا میخواهد به داغدل این مردم نسوختهجان کمی التیام بخشد (درد بیدردی علاجش آتش است) حرفهای زیبایی که این روزها از بسیار کسان دیگر هم میشنویم ؛ به احترام حضرت مولانا و شنیدن اشعاری از او پای سخن نیمه او نشستم ، اما هر چه فکر کردم از ادای لباس او و دیگرانی که در اطرافش چون او بودند ، سردرنیاوردم.او خود به زندگی امروزی معتقد بود و بعد چنین لباس پوشیده بود! قسمت دوم برنامه هم فال بود و هم تماشا.دفنوازی دو نفر و تنبک و تمپو نوازی دیگری و بعد ادامه سخنها.این گروه یا دسته یا ... که به " سفیران اشراق مولانا" نام زدهاند ، گشت عرفان و طبیعت هم دارند که شامل گشت و گذار در کاخ سعد آباد و طبیعت اطراف آن است و چندتا از برنامههای آنان شیرین است : " همنوایی نجوای درون تو با مادر طبیعت " ، " تمرکز و ذکر " ، " کار در گلخانه و آشنایی با گلها " و... همه اینها _ که میتوان در یکی از پارکهای تهران هم به آن پرداخت _ علاوه بر نهار و نماز و شرح چند غزل از دیوان شمس، به مقدار ناقابل دوازده هزار تومان.یاد بچههای نیمه لخت و نیمه گرسنه جنوبی افتادم که در فیلمی که در ابتدای این نوشته شرحش رفت ، در کناره خلیج فارس درون آب ، به دور لاستیک کامیونی جمع بودند ، با دست به روی لاستیک و آب ریتم گرفته بودند ، و شاد بچهای با رقصی میانهی میدان (میان لاستیک بزرگ کامیون) ، همان که مولانا آرزویش را داشت ، به چنان خلصه و عرفانی رسیده بود ، که چنین جمعی که بازهم شرحش رفت ، در خواب هم تصور نتوانند. |
|
| جشنواره فیلم تصویر هنرمند۳ |
| ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥ |
|
ابرفیلم پنجاه و دو دقیقهای بهمن کیارستمی به نام " شبیهخوانی" یا هنر تعزیه در ایران ، در حقیقت وامگرفته از نوع فیلمسازی پدر، به سراغ اشخاصی میرود که در نواحی مختلف ایران به نقشهای گوناگونی مثل شمر و امام حسین و حضرت ابوالفضل و... میپردازند.فیلم دارای ظرافتها و زیرکیهای بسیاری است که نوشتن یک نقد مفصل هم شاید یارای بازگویی آنچه در فیلم اتفاق میافتد را نداشته باشد.اما مهمترین وجه این فیلم ، در واقع نمایش پشت صحنه زندگی اشخاصی بود که در همین نقشها ظاهر میشدند ، ریاکاریها ، بیظرافتیها در اجرای نقشهای مخالف و موافق ، بیاعتقادیها ، اشعار سست و بیپایه ، و سوءاستفاده از موقعیتها ، سادهدلی مردم و خلاصه نشان دادن وجه دینداری مصلحتاندیش به قول دکتر عبدالکریم سروش در مجموعه سخنرانیهای سال 76 و 77 در چهارده جلسه .سروش در طی این جلسات که با عنوان"اصناف دینداری" سخنرانی کرد ، دینداری انسانها را به سه دسته تقسیم کرده است : دینداری مصلحتاندیش ( اکثر مردم ) ، دینداری معرفتاندیش ( علمای به حق ) و دینداری تجربتاندیش ( عرفای واقعی ) ( یکی از بهترین مجموعه سخنرانیهای دکتر سروش در باره دین ، انواع دینداری و موضوعات مرتبط با دین، که به صورت MP3 توسط انتشارات صراط منتشر شده است). طرفه اینکه تهیهکننده فیلم موسسه سینمایی سوره وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی است.
" مدرسه سینمایی حسین سبزیان " به مدت 48 دقیقه ساخته آزاده اخلاقی ، لحظات آخر زندگی این بازیگر- نابازیگر یکی از سوژهها- فیلمهای کیارستمی به نام " کلوزآپ" را به تصویر میکشد.صدای کیارستمی و پرس و جوی او در باره سبزیان شروع فیلم است.ابتدای فیلم از زبان پسر و خواهر و شوهرخواهر و... با زندگی آشفتهی سبزیان آشنا میشویم.حضور آشنایی مشهدی برای دیدن او ، بهانه فیلمساز میشود تا همراه او و به اتفاق دوستش به جایی بروند ، خرابهای از یک مدرسه قدیمی که سبزیان در آنجا روزگار میگذرانده و در باره "زندگی" حرف بزنند.پایان فیلم سر در همان مدرسه یا بیغوله است که هنوز باقی است : توانا بود هر که دانا بود.
و اما فیلم " نامهها " بیشترین تماشاگر را در سالن بتهون خانه هنرمندان پذیرا بود.خب علت را موضوع فیلم معلوم میکرد ؛ نامهنگاری تصویری دو فیلمساز یکی ایرانی ، عباس کیارستمی و دیگری اسپانیایی ، ویکتور اریس . فیلم با نامه اریس شروع میشود که بچههای کوچکی را در باغی در اسپانیا در حال نقاشی کردن مناظر اطرافشان نشان میدهد.بعد نامه کیارستمی که با اینسرت به روی پوست گاوی و بعد بکزوم کردن تدریجی او و یافتن اینکه گاو مادهی پستان پر از شیری را در حال تماشا بودیم.و بعد نامه اریس که از روستایی نزدیکی مرز اسپانیا و پرتقال تهیه کرده است.معلم مدرسه فیلم " خانه دوست کجاست ؟" کیارستمی را برای بچههای کلاسش به نمایش گذاشته و بعد از دیدن فیلم به پرسش و پاسخ در بارهی آن با بچهها میپردازد.حرفهای شنیدنی که شاید برای خود کیارستمی هم شنیدنی بوده است.نامه بعدی از کیارستمی نمیبینیم ولی سرآخر اریس را در کنار دریا یا دریاچهای با پسزمینهای از قایقها و حرکتهای آنها میبینیم که در حال خواندن ترانههای خیام است (شاید هم نامه بعدی کیارستمی حاوی این کتاب و خط به دور یکی از صفحات آن بوده باشد ) و بعد از آن اریس نامهای به کیارستمی مینویسد و این بار به جای فرستادن با پست عادی از Sea-Mail استفاده میکند.نامهاش را داخل بطری خالی نوشیدنیاش! میگذارد و بعد آن را به دریا پرت میکند.این نامه کی به دست کیارستمی میرسد؟ شاید هضم فیلم برایم مدتها طول بکشد.
کلیدواژه: سینمای مستند ،سینمای ایران
|
|
| جشنواره فیلم تصویر هنرمند۲ |
| ساعت ۱:٢٩ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥ |
|
دومین روزی که به خانه هنرمندان رفتم چهار فیلم در باره زندگی و کار چهار هنرمند بزرگ را به تماشا نشستم.اولین فیلم به نام "معمای پیکاسو" ساخته کارگردان فرانسوی هانری ژرژ کلوزو خلق چند اثر نقاشی توسط پیکاسو را به نمایش میگذاشت.فیلم که به زبان فرانسه و با زیرنویس فارسی نمایش داده میشد،به شکلی مستندگونه سادگی و در عین حال پیچیدگی سبک کوبیسم را به تماشاگر ارائه میداد.در جایی از این فیلم مستند کارگردان با تمهیدی پیکاسو را وامیدارد تا در زمانی دو دقیقهای به رنگ زدن و اتمام یک اثرش بپردازد.پیکاسو هم با مهارت تمام به رنگآمیزی اثرش میپردازد و تماشاگر مثل لحظات انتظارآفرینی فیلمهای داستانی منتظر است که ببیند پیکاسو پیروز میدان زمان است یا کلوزو.اما بعد از اتمام کار درمییابیم این شگردی بوده است که از کسی جز کلوزو برنمیآمده تا استاد را وادارد در زمانی اندک به آفرینشی دیگر بپردازد. دومین فیلم این مجموعه که در حقیقت بیشتر برای دیدن آن به خانه هنرمندان رفته بودم، فیلم "قصهها" ساخته مهدی جعفری درباره زندگی "هوشنگ مرادی کرمانی" بود.او که جزو معدود نویسندگان ایرانی است که در خارج از مرزهای ایران هم شناخته شده است؛مثل همه بزرگان زندگی پرفراز و نشیبی داشته.دیدن این فیلم اگر بعد از خواندن کتاب شیرین خاطراتش یعنی " شما که غریبه نیستید" باشد ، بسیار لذتبخشتر است.لذتی که همراه است با دیدن صحنههای واقعی آن کتاب و صحنههای بازسازی شده از خاطرات آن.دیدن عکس کسانی که در آن کتاب جایشان خالی است.عکس عمو قاسم ، آغبابا ، کاظم پدرش. ملاقات با پسرعمویش دکتر فرخ.دیدن سیرچ زادگاهش و معلم و فک و فامیلش و... یکی از تمهیدات خوب فیلمساز خواندن قطعاتی از کتابهای مرادی کرمانی که به فیلم برگردانده شدهاند،توسط کارگردانهای آن فیلمها بود.مثل خواندن قطعهای از قصههای مجید توسط پوراحمد یا چکمه توسط طالبی و...این فیلم مستند ، بازسازی شده پر از شور و شوق و سادگی این مرد بزرگ بود. سومین فیلم ، " به یاد ممیز" همان تلخی و کوتاهی را داشت که خود ممیز در زندگی حرفهای و شخصیاش واجد آن بود.گفتارهای نچندان جذاب ابراهیم حقیقی،عزتالله انتظامی،عابدینی و خسروجردی در باره او ، توام بود با تصاویر اندکی که از فعالیتهای او موجود است.یکی از این تصاویر سخنان او بود در جمع معاونت تجسمی ارشاد ، وزیر ارشاد (مهاجرانی) ، و رئیس جمهوری ( خاتمی ) که از ارزآوری هنر گرافیک و نقاشی و ... داد سخن داده بود و همانجا یاد مثل آب در هاون کوبیدن افتادم که دلخوش به دولتمردانی بود که یک سر داشتند و هزار سودای سیاسی دیگر و آنها را چه به کار اعتلای هنر گرافیک و نقاشی و ... بگذریم.
" گفتگوی باد و دریا " فیلمی است که بیشتر در باره موسیقی فیلم " کشتی آنجلیکا" ساخته ساخته شده بود تا معرفی زندگی و کارهای بابک بیات.همه فیلم در حول محور تمهای اصلی و فرعی موسیقی این فیلم دور میزد و توضیحات بابک بیات برای خلق این اثرش.بیشتر فضای فیلم را صحنههای مختلف فیلم کشتی آنجلیکا پر کرده بود تا زندگی بابک بیات.جذابیت محل کار و زندگی بابک بیات دیدن عکس دوقلوهای او بالای پیانویش بود،دو قلوهایی که بعد از سالها راه او را ادامه دادند و تصادف یکی از آنها در جادههای این مملکت موجب شد ، تا این هنرمند بزرگ از پا بیافتد.امید که هر چه زودتر بابک بیات از بیمارستان مرخص شود. |
|
| جشنواره فیلم تصویر هنرمند |
| ساعت ۱۱:۱٩ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥ |
|
در دومین روز از جشنواره فیلم تصویر هنرمند که این روزها در خانه هنرمندان برقرار است دو فیلم از دو هنرمند بزرگوار دیدم.اولی فیلم مستندی به نام " با عشق تا آخرین نفس " بود که مدیر عامل فرهیختهی خانه هنرمندان استاد بهروز غریبپور در باره استاد خیمهشب باز " احمد خمسهای" ساخته بود.غریبپور که همواره در سالیان عمرش به احیای سنت نمایش عروسکی همت گماشته ، توانسته در این فیلم از غمها و شادیهای آخرین بازماندهی نسل خیمهشب بازان ایرانی که زمانی رونق و جلای مجالس سرور و شادی کودکان و بزرگسالان بودهاند تصویری مختصر و زیبا ارائه بدهد.درد و دلهای خمسهای با عروسکش مبارک که در واقع نوعی دیالوگ خالق با مخلوق خود بود ، بهترین لحظات این فیلم زیبای کوتاه را تشکیل میداد.فیلم دومی که در همین جلسه نمایش داده شد ، " یک روز از زندگی آندره تارکوفسکی" ساخته کریس مارکر از سری فیلمهای " سینماگران عصر ما" بود که چند مستند از این سری را شبکه چهارم سیما هم با جرح و تعدیلهایی نمایش داده است ، که یکی از این مستندهای عالی هم متخص عباس کیارستمی است. در فیلم تارکوفسکی با ساختهها و وسواسها و تا حدودی با معناهای فیلمهای او آشنا میشنویم.مستند از جایی آغاز میشود که دولت شوروی سابق بالاخره متقاعد شده تا زن و پسر او ، به علت دم مرگ بودن تارکوفسکی ، به خارج یعنی فرانسه یا ایتالیا محل اقامت ، یا بهتر بگویم تبعید خودخواستهاش بروند و آخرین روزهای زندگی را با او همراه باشند.این همراهی بهانهای میشود برای فیلمساز خوش قریحه تا به بررسی عقاید و فیلمهای او در زمانی محدود بپردازد.فیلم بیشتر به درد کسی میخورد که از هفت فیلم سینمایی تارکوفسکی ، هر هفت فیلم را دیده باشد! که خوشبختانه از این هفت فیلم نگارنده پنج فیلم را روزگاری که سینمای عصرجدید به نمایش اینگونه فیلمها راغب بود ، دیده است،برای همین رازگشایی فیلمهای او ، از زبان تصویری یک فیلمساز دیگر برایم لذت بخش بود.به قول فیلمساز این مستند ، تارکوفسکی دنیایی دارد که کلید ورودی این دنیا را هر کسی باید خود کشف کند.فیلمساز به نحوه فیلمبرداری فیلمهای تارکوفسکی اشاره مختصری دارد. او که همیشه از زاویهای بالا به شخصیتهای فیلمش نگاه میکرده و آنها را پرتاب شده از آسمان به زمین مینگریسته ، درست نقطه مقابل نحوه نشان دادن شخصیتها در فیلمهای هالیوودی است که از زوایهای رو به پایین شخصیتهای فیلمهایشان را نمایش میدهند و آنها را گویی از آسمان به زمین آمده نشان میدهند.یکی از رازهای تارکوفسکی زمانی آشکار میشود که او در جلسه احضار ارواح با روح بوریس پاسترناک نویسنده شهیر روسی و خالق اثر مشهور " دکتر ژىواگو" ارتباط برقرار میکند و پاسترناک آیندهاش را چنین پیشگویی میکند : او هفت فیلم میسازد.زمانی که تارکوفسکی در بستر بیماری آخرین نماهای آخرین فیلم و ابرکارش یعنی " ایثار" را به تماشا نشسته و کلوزآپی از او را میبینیم ؛ در نریشن میشنویم که او شاید به همان سرنوشتی فکر میکند که پاسترناک برایش پیشبینی کرده بود.این فیلم پر از نکات ریز و درشت در باره تارکوفسکی و فیلمهایش است ، به نظرم عشاق این فیلمساز بزرگ بایستی این فیلم را چند بار ببینند.مرگ تارکوفسکی و مراسم تشیع او را در عکسهایی میبینیم که فیلمساز به ما نشان میدهد،حضور خانوادهاش ، حضور مردم پاریس و حضور استادی که در مراسم یادبودش با ویلونسل قطعهای کلاسیک مینوازد و لحظهی آخری که نوازنده اشکهایش را پاک میکند ، بهترین پایان را برای این فیلم مستند رقم میزند.با سپاس از استاد بهروز غریبپور که امکان دیدن چنین فیلمی را فراهم کرده است. برنامه امروز خانه هنرمندان نیز شامل چهار فیلم در باره چهار هنرمند بزرگ است: پیکاسو، هوشنگ مرادی کرمانی ، بابک بیات و مرتضی ممیز.امید که بتوانم هر چهار فیلم را ببینم.
کلیدواژه: سینمای ایران ،سینمای مستند
|
|
| سه مستند زیبا |
| ساعت ۱٢:٢۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٤ |
|
سه فیلم مستند از حسن نقاشی به نامهای مشی و مشیانه ، درخت پارسیک و سوشیوس (عروس چاه ) را در تالار بتهوون ساعت ١٨ سه شنبه 27 دی ماه در خانه هنرمندان ایران به تماشا نشستم . فیلمهای مستندی که به ترتیب زمان ساخت سوشیوس ، مشی و مشیانه و درخت پارسیک بود. اولین مستند این مجموعه تلفیق ساخت و ساز کوبه های در و روایت مشی و مشیانه (همان آدم و حوای ایرانیان باستان) است.تلفیق این دو و نگاره ها و شکل های به کار رفته در کوبه های درهای شهرهای کویری به خصوص یزد و نگاه تیزبین کارگردان به این کوبه ها زیبایی را آفریده است، که با اتمام فیلم میدانستی که چیزهای بسیار نادیده ای را حالا دیده ای . و این دیدن ساده و گذرایی هم نبود . در خلال فیلم و بار ارزشی که فیلمساز به این کوبه ها با تلفیق خلقت انسان به روایت زرتشت و گفتار ماه و مهر و ... بخشیده بود ، با روایت غارت این کوبه ها نیز آشنا می شدیم . غارتی که زشتی و پلشتی روزگار را به تمامی به رخ بینندگان می کشید . کارگردان کوبه ها را در مغازه های عتیقه فروشی همان دیار می یابد و در صحبت صاحبان مغازه می یابیم که آنها نیز برای سود بیشتر تن به این مالخری و یاری دزد و دزدان داده اند. در اواخر فیلم از زبان پیرمردی مییابیم که کوبه ها چگونه در شناسایی افرادی که در پشت در هستند صاحبخانه را یاری میرسانده اند ؛ اینکه دوست است یا دشمن ، زن است یا مرد ، مزاحم است یا مراحم ، برای خواستگاری آمده است یا نه و ... . این فیلم که روایتی دلنشین از خلقت مشی و مشیانه را همراه با کوبه های زیبای کویری به تصویر کشیده در بخش مسابقه آثار مستند سینمای ایران در بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر نیز به قضاوت داوران خواهد نشست. دومین مستند از این مجموعه درخت پارسیک است.درخت پارسیک که روایت سرو پنج هزارساله شهر ابرکوه است ، به گونه ای روایت میشود که گویی حضرت زرتشت تخم این گیاه را از بهشت آورده و به قصد ماندگاری این سرزمین و فلات پهناور در مقابل تهاجمات پی در پی دشمنان،غرس کرده است . با فرزندان این سرو زیبا و هنوز پایدار در شهرهای مختلف ایران ، به خصوص شهرهای کویری ، هم در روایت فیلم آشنا میشویم . تاثیر این سرو گرانقدر در معماری سنتی ، در مراسم مذهبی ، در شکل و شمایل کوبه ها و ... را شاهد هستیم . حتی نذر و نیاز مردمان معتقدی را این سرو حاجت داده است. پیرمردی از اهالی همان شهر همه اینها را مزخرف میپندارد و ناباورانه به این سرو سهی مینگرد که در گفتار(نریشن) فیلم جواب این انسان داده میشود که چگونه میتواند سرزمینی زیر سایه سروی کهن هنوز پایدار باشد.فیلمبرداری زیبا ، گفتارمتنی متین که با تحقیقی خوب همراه است ، در مجموع فیلمی را به بار آورده که گرچه در قامت پایدار سرو ابرکوهی نمیگنجد ولی یادگاری است بر همان درخت و ما مردمان ایران که با نوادر کهن سرزمینمان آشنا شویم . (یادم بود که برای انتخاب نام این وبلاگ به سرو همچنان که نام یکی از استادانم نقش داشت،تحقیقی که درباره تاثیر سرو در ادب و هنر و سرزمینم در این کهن دیار کردم بی تاثیرنبود.سرو نمادی است از پایداری و ماندگاری چنان که در روایت فیلم نیز به آن اشاره شده بود) سومین مستندی که به نمایش درآمد ، در حقیقت اولین مستندی است که کارگردان در طول کار هنریش ساخته است. سوشیوس که در فیلم نیز معنایی برای آن آورده شد،وبه گمانم و با مراجعه به لغت نامه دهخدا به مادۀ «سوشیانت» معنای نجات دهنده را در زبان باستان و اوستایی میدهد،با روایتی داستانگونه به مراسم باستانی اشاره دارد که برای به آب افتادن چاهی خشکیده دختری را به عقد او درمی آورند و این دختر نیز باید با نیروی عشق خود که به چاه میبخشد،چاه خشکیده را مشتاق و شیدای خود گرداند تا آن پرآب شود.دختر در این دوران نامزدی و عشق بازی نباید هیچگاه لب به آب زند تا زمانی که چاه دلداده ی او شود و مهر دختر را که چیزی جز آب نیست برآورد.سرآخر در فیلم میبینیم که چاه مهر درخت را تمام و کمال میپردازد. گرچه ازفیلم سوشیوس میشد این گونه برداشت کرد که این رسمی زرتشتی است و از ایران باستان به یادگار مانده است،به خصوص با شنیدن گاتها به صورت آواز در فیلم از زبان دختر،ولی در جلسه پرسش و پاسخی که بعد از نمایش فیلم برگزارشد و با اظهارنظر یکی از حضار که خود را معتقد به دین زرتشت میدانست،و با اعتراض بیان میداشت که در دین زرتشت هیچگاه چنین مراسمی نداریم و روزه گرفتن و سختی دادن به تن و بدن و روان به این شکل در دین زرتشت وجود ندارد،ولی سرآخر بعد از اذعان فیلمساز که این مراسم زرتشتی نیست ومیتوانست به جای گاتها از سرود یا آوازی دیگر استفاده کند،به نظر میرسید که او بیشتر به خاطر جنبه های دراماتیک کار دست به خلق چنین داستانی زده است نه مبتنی بر رسمی ماندگار از زمان ایران باستان. گرچه آقای غیاث آبادی محقق متون کهن هم این رسم را دارای سابقه دانست،البته نه در کویرمرکزی ایران بلکه در محل تولد خودشان فراهان و به شکل و شمایلی دیگر در طلب آب از آسمان. فیلمساز سرآخر از حواشی فیلم خود گفت که چگونه دوستی با ساخت تیتراژی خود ساخته توانسته اعتراض جماعت زرتشتی را نسبت به این فیلم بربیانگیزاند و او چگونه توانسته موجهای اعتراض را بالاخره با نمایش نسخه اصلی فیلم برای آن جماعت معترض از سر بگذراند.نمیدانستم که دزدی فیلم و تیتراژسازی برای کسب شهرت هم در ایران مدرن!باب شده است.
کلیدواژه: سینمای مستند
|
|
| عروس ایل ترکمن |
| ساعت ٥:۱۱ ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳۸٤ |
|
عروس ایل ترکمن (١٣٨۴، ۵٠دقیقه، رنگی) صدمین فیلم مستند کیومرث درم بخش در سالن بتهوون خانه هنرمندان به نمایش درآمد. این فیلم کوتاه مستند که از سری فیلمهای اقوام ایرانی است و تاکنون چند بخش از آن ساخته شده است ، در بیست و چهارمین جشنواره بین المللی فیلم فجر (١٠-١ بهمن ١٣٨۴) در بخش مسابقه سینمای ایران آثار مستند،نیز شرکت کرده که به وقت خود به نمایش درمی آید. نمایش فیلم همراه با حضور فیلمساز و اعضای انجمن دوستی ایران و فرانسه و همچنین همسر و یار همیشه درم بخش ، خانم ثریا درم بخش بود.صحبتهای کارگردان و گفتگوی کوتاه تماشاگران با او بعد از نمایش فیلم جذابیت این برنامه ها را بیشتر کرد.شنیدن چگونگی ساخت فیلم و بیان مسائل و مشکلاتی که کارگردان در سر راه ساخت چنین مستندهایی،که به مستندهای موزه ای مشهور است،از عمده حرفهایی بود که شنیده شد. این مستند که رگه ای داستانی آن را همراهی میکرد، حکایت پسری ترکمن است که با خواهش از پدرش اصلان میخواهد تا اسب سواری را برای شرکت در مسابقه و پیروز شدن بر حریفان ، به خوبی به او یاد بدهد . پدر بعد از اصرار پسر راضی به این کار میشود ولی به شرطی که با پیروز شدن او در مسابقه اسب سواری، برای او عروسی از یموت بیاورد. مادر خانواده با شنیدن چنین حرفی ، به امامزاده میرود و نذر میکند تا پسر پیروز نشود تا بر سر او هوو نیاید! پسر سر آخر در مسابقه اسب سواری پیروز میشود ولی عروسی که او از یموت می آورد،اسب زیبایی است که دل از پدر میبرد و مادر نیز نفسی راحت میکشد. در این زمینه داستانی با چگونگی برگزاری مراسم عروسی در ترکمن صحرا ، ارج و قرب اسب در میان این قوم ، چگونگی بر پایی اومه های ترکمنی توسط زنان ترکمن،ساز و نوای بخشی ها خوانندگان و نوازندگان موسیقی فلکلور ترکمن و درمانگری شمن ها و قالی بافی زنان ترکمن و... آشنا می شویم . معرفی این قوم را به عنوان قومی زنده و پویا کارگردان چنان پرداخته که شنیدن صحبت های او بعد از نمایش فیلم را که از این اومه ها دیگر چیزی باقی نمانده و فقط دو نفر زن هستند که میتوانند این اومه های سی و شش شاخه را برپا کنند و دیگر کسی تن به زندگی اینچنینی نمیدهد سخت می توان باور کرد ؛ ولی این واقعیتی است که قوم های ایرانی و زندگی سنتی آنها که مناسب با محیط و جغرافیای منطقه اشان بوده،در حال حل شدن در زندگی مدرن هستند. آنها با جذب شدن به حاشیه شهرهای بزرگ ضمن از دست دادن هویت اصلی اشان ، در شهر نیز نمیتوانند زندگی سالمی داشته باشند.درمبخش همانگونه که اظهار کرد با ساخت ده فیلم از ده قوم معروف ایرانی میخواهد حداقل نسل آینده ایران بداند که چه کسانی با چه هویتها و رسومی،هر چند مختصر و در حد فیلمی چند دقیقه ای، در این سرزمین زندگی میکرده اند.ارگانهای بزرگی مثل صداوسیما،میراث فرهنگی،وزارت ارشاد خیلی کم به اینگونه برنامه ها اهمیت میدهند،طوری که درمبخش هم به شوخی و جدی در همان جلسه دنبال تهیه کننده ای بود تا شاید کارهای بعدیش با مشکلات و معضلات کمتری به پیش رود!
کلیدواژه: سینمای مستند
|
|
| مستند،مستند |
| ساعت ٩:۳٢ ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸٤ |
|
هر سه شنبه انجمن تهیه کنندگان سینمای مستند ایران با همکاری خانه هنرمندان ایران برنامه هفتگی نمایش فیلمهای مستند داخلی و خارجی را در محل خانه ی هنرمندان برگزار می کند. در روز سه شنبه ۶ دی ماه ١٣٨۴ دو فیلم از مستند ساز و عکاس ایرانی فرشاد فداییان به نامهای " خانه بامس مهربان " و" داریوش و بانو " از مجموعه خانه های ایرانی که هر دو در باره خانه های قدیمی یزد و معماری و سنت های به کار رفته در آن بود با حضور فیلمساز و تهیه کننده ی آنها به نمایش در آمد.این دو فیلم که دو خانه متعلق به زرتشتیان ایرانی را نشان می داد ، بر پایه ی نمایش دکوراتیو و ساختاری بنا شده بود. با اینکه در فیلم دوم زندگی تنهای یک خانواده ی پیر زرتشتی نیز لحاظ شده بود ولی همت اصلی فیلمساز حضور انسانها در این خانه ها و رابطه ی آنها با معماری اصیل ایرانی بود. استفاده از موسیقی سنتی در فیلم اول و موسیقی کلاسیک در فیلم دوم چندان ربطی به فضای فیلمها نداشت . ضمن اینکه در فیلم اول گاه با قطع ناگهانی موسیقی سنتی ؛ موتیفهایی از موسیقی افکتیو شنیده میشد که کاملا فضا را به ضرر کاردگرگون می -کرد.
فیلم « بیدار شو آرزو» به کارگردانی داریوش عیاری به مناسبت دومین سالگرد زلزله بم در مجموعه خانه هنرمندان به نمایش درآمد. این فیلم که به نوشته فیلمساز ساعاتی بعد از این زلزله دلخراش شروع به ساخت شده است، با داستانی کم رنگ در زمینه به بیان مستند این واقعه پرداخته است . با اینکه دو بازیگر با تجربه در سینمای حرفه ای در این فیلم حضور دارند ،اما اینگونه به نظر میرسد که عیاری برای درگیر نبودن با کنترل نابازیگران برای نقش های اصلی دست به این انتخاب زده است . صحنه های تلخ در فیلم بسیار است،چرا که در باره واقعه ای تلخ ساخته شده است،ولی در کنار آن شیرینی کمک و همیاری مردم هم به نمایش درآمده است . شیرینی که نتوانسته بر این فضای غم آلود سایه بیافکند. موسیقی گاه با حضور خود بر تاثیرگذاری صحنه ها می افزاید ولی همیشه اینگونه نیست ؛ طوری که در بعضی از سکانسها سکوت موسیقی میتوانست بر هولناکی فجایعی که در این زلزله پیش آمده است تاثیری ژرفتر بگذارد.
کلیدواژه: سینمای مستند ،سینمای ایران
|
|
| Powaqqatsi |
| ساعت ٥:٥٦ ق.ظ روز سهشنبه ۸ مهر ۱۳۸٢ |
|
با اینکه فیلم Powaqqatsiاثر زیبای گادفری رجیو و موسیقی زیباتر آن ساخته فلیپ گلس را در جشنواره فجر یکبار دیده و شنیده بودم ، ولی دیدار دوباره آن با حذف ده پانزده دقیقه - نسخه DVD - همراه با صحبتهای کارگردان و آهنگساز آن در جمعه گذشته در برنامه سینما چهار خالی از لطف نبود . زیباترین صحنه این فیلم - برخلاف فیلم قبلی او Koyaanisqatsi: Life Out of Balance که ده دقیقه آخر آن و سقوط چلنجر ، اوج تکنولوژیک آن زمان ، برایم بسیار زیبا بوده است - ده دقیقهی اول فیلم با حضور یک موضوع واحد و منسجم و زیبا و در عین حال دردآور است . حرکت مورچهوار کارگران معدن طلای برزیلی و اوج آن حمل یکی از کارگران مجروح توسط دو نفر دیگر و قطعه موسیقی ملودیک و زیبای گلس به نام Serra Pelada عالیترین لحظات را در این فیلم خلق میکند . هنگامی که فیلم زندگی بدون توازن او را در حوزه هنری همراه با خود کیشیش گادفری رجیو در ویدئو دیدیم ، فکر نمیکردم که او در سر دارد از این فیلم سهگانهای بسازد و با دیدن انگل ( یا همان پوواکاتسی ) در سالیان بعد پی به شیدایی و بزرگی این مرد سرخپوست آمریکایی بردم . متاسفانه هنوز قسمت سوم این سه گانه - به نام Naqoyqatsip که در سال 2002 ساخته شده است را ندیدهام . راستی تهیهکنندگان محترم این سهگانه هم عبارتند از : جورج لوکاس و فرانسیس فورد کاپولا . عجب ترکیبات عالی ! |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
تجهیزاتی ساختیم که در ایران وجود نداشت؛ مثلا دوربینهایی که با استفاده از انرژی خورشیدی شارژ میشدند و اینها در کوه و جاهایی که احتمال میدادیم پلنگ رفت و آمد داشته باشد قرار میدادیم تا موفق به تصویربرداری از این حیوان رو به انقراض ایرانی بشویم. مشخصه اصلی این فیلم این است که از رفتار واقعی پلنگ فیلمبرداری شده است، این حیوان با دیدن دوربین به تعیین قلمرو میپردازد و رفتارهای طبیعی که در مورد یک حیوان دیگر دارد را در مورد دوربین ما به کار میبرد. افرادی که با این تیم کار میکردند اکثرا الان به تخصص های بالاتر و برتری رسیدند و به نظرم این یکی از محاسن کار مستند علمی میتواند باشد. این مستند با تکیه بر فیلمنامه ساخته شده است و با ایجاد تعلیق برای دیدن پلنگ ایرانی ذهن تماشاگر این مستند را به خودش جلب و جذب میکند. و ریتم تندی که در مدت ۸۰ دقیقه فیلم انتظارآفرینی را به اوج می رساند؛ که استفاده از این شیوه تدوین را در کمتر مستندی از این ژانر به شخصه دیده ام. برتری دیگر این مستند به نظرم این است که با عشق و علاقه وافر به طبیعت زیبای ایران ساخته شده است؛ واقعا در پنج سال ابتدایی این کار کسی ریالی بابت زحماتی که میکشید دریافت نکرد و این ممکن نیست مگر حاصل همان علاقه به گفتن حرفهایی از طبیعت ایران که کمتر کسی به سراغش می رود. در هنگام تولید پرمشقت این کار گروه باید به کوهستانهایی می رفت که ماشین رو نبود و همین موجب صدمات جسمی بسیاری شده است که هنوز گروه فیلمسازی از آن رنج میبرد. ولی واقعیت این است که یافتن پلنگ در طبیعت ایران بسیار پرمشقت تر از آن است که فکرش را میکردم. سه سال فیلمبرداری از طبعیت البرز مرکزی که حاصل آن حضور هیچ پلنگی در راش ها نباشد، هر کسی دیگری را که بود ناامید میکرد؛ ولی الان که محصول نهایی را میبینم، از این قضیه خوشحالم که اگر پانزده سال دیگر مثلا دیگر پلنگ ایرانی در طبیعت وجود نداشته باشد؛ حداقل یادگاری از این حیوان که حاصل کار گروهی است باقی میماند. با اینکه متاسفانه کار گروهی در ایران کمتر به ثمر مینشیند، ولی یکی از خصوصیات مهم این مستند همین است که توانسته از ابتدا تا انتها موفق و متحد با گروهی منسجم عمل کند و حاصل کار جمعی اش را با لذت به تماشا بنشیند. البته محققین مبرزی هم با این کار همکاری کردند مثل آقای فرهادی نیا - که جایزه محقق برتر حیات وحش جهان را در سال 2009 کسب کرده اند - آقای باقر نظامی - که استاد دانشگاه در زمینه بیولوژی هستند که پایانامه فوق لیسانس ایشان تحقیق در باره پلنگ بوده - و... تاثیرگذاری فیلم مسلما با پخش تلویزیونی و جهانی میتواند چندین برابر شود و حساسیت ها را حتی در سطح جهان در مورد این حیوان رو به انقراض ایرانی را بیشتر کند.
دامان تکرار مکررات خواهیم افتاد، امری که این روزها متاسفانه به اشکال گوناگونی در اجتماع ما در حال روی دادن است. این فیلم که در جشنواره "سینما حقیقت" مورد تقدیر داوران جشنواره قرار گرفت، سیر صد و پنجاه سال روزنامهگاری همراه با روشنگری و روشنفکری است، و هر زمان که روزنامهنگاران استقلال فکری خود را فدای مصالح گوناگون سیاسی و حکمرانان کردهاند، لکه ننگی بر تاریخ مطبوعات افزودهاند و زمانی که با روشنگری و روشنفکری دست به قلم بردهاند تا آینه بیغبار جامعهاشان باشند، بیشک هم خودشان با آبرو و سربلند زندگی کردهاند و هم جامعهای رو به رشد را به ارمغان آوردهاند. گرچه در این سیر تاریخی آنان که باشرف کاریشان زیستهاند، یا به جوخه دار سپرده شدهاند و یا سر از زندان درآوردهاند، ولی مردم قدرشناس ما همیشه فرق گوهر را از خرمهره تشخیص میدهند.
ولی مقدور نشد و از خانواده دیگری شروع کردم. موسیقی لرستان توانست در این کار به یاریم بیاید. موسیقی لرستان هم در مراسم عروسی و هم در عزا نقش کهن الگویی را ایفا میکند که با استفاده به خصوص از موسیقی عزای آن توانستم این مستند کوتاه را تاثیرگذارتر بر مخاطب بسازم. به نظرم اگر مستند دارای ساختاری منسجم از هر لحاظ باشد میتواند تاثیر نهایی بر مخاطب را بیشتر کند. هماهنگی بین تصویربردار، آهنگساز (یا موسیقی انتخابی مناسب با موضوع) ، مونتاژ مناسب با ریتم و موضوع اثرو... همه میتواند در زیبایی محصول نهایی موثر باشد. اکثر کارهایی که در زمینه مستند در ایران ساخته میشود سفارش تهیه کننده دولتی هستند و فیلمساز هم باید بر همان مبنای سفارش، کار خود را در نهایت هنرمندی پیش ببرد و در عین حال از ذهنیت پردازی در باره موضوع پرهیز کند تا محصول نهایی چیزی خارج از موضوع سفارش دهند نشود. حمایت از مستندسازان میتواند در رشد نهایی این رشته سینمایی تاثیر بگذارد، البته من در این مجموعه به تهیه کنندگی "مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی" و آقای پژمان لشگریپور هیچ مشکلی نداشتم و کار به خوبی پیش رفت و خودم که اولین بار این کار را در جشنواره سینمای حقیقت دیدم از کلیت کار راضی هستم.
همراه میشد، اما وقتی کار فیلم شروع شد، رفتار و منش ایشان به ما انرژی مضاعفی میداد تا به ادامه کار بپردازیم. گرچه خانم دباغ سالها برای این انقلاب و حتی انقلابیون خارج از کشور زحمات بسیاری کشیده بودند، ولی با تواضعی وصف ناپذیر اظهار میداشتند که "مادر من که کاری برای این انقلاب نکرده ام و چندان موضوع جالبی برای فیلمسازی نیستم" ولی وقتی با مبارزات و مسئولیتهای سنگین ایشان چه در دوره قبل از انقلاب و چه در دوره انقلاب وبعد آن آشنا شدیم، متوجه شدم که با شیرزنی مواجه هستیم که همچون مولایش تواضع را بر هر چیز دیگر ترجیح میدهد. کسی که وقتی در دوره ستمشاهی دستگیر میشوند، بعد از زمانی کوتاه و مقاومت ایشان، دختر کوچک ایشان را نیز دستگیر میکنند و مورد آزار و اذیت قرار میدهند؛ ولی ایشان مقاومت و صبر را پیشه میکنند. ایشان از مراقبان و ملازمان حضرت امام(ره) در دهکده نوفل لوشاتو بودند. ایشان کسی بودند که مورد اعتماد امام بودند طوری که همراه با نامه تاریخی امام به گورباچف، همراه هیئتی بودند که به شوروی سفر کردند. حتی ایشان پا به پای گروه فیلمسازی به خارج از کشور و مناطقی که در زمان های گذشته مبارزه با رژیم صهیونیستی انجام میدادند، آمد و مشوق ما بود در ادامه کارمان. این مستندی است که می تواند برای نسل امروز و همچنین نسل پیشین ما به خصوص جوانان و خانم های جوان الگو باشد؛ چرا که تماشاگر با شخصیتی آشنا میشود که از ابتدای شروع فیلم با او با ناملایمات بسیار روزگار آشنا شده و مقاومت او در برابر این سختی ها را میتواند سرمشق خود و زندگی خود قرار بدهد. در حقیقت هر مستندی می تواند جذابیتهای خاص خود را داشته باشد، ولی در مستند "بانوی مبارز" شخصیت خود خانم حدیدچی آنچنان تاثیرگذار است که هر بیننده ای را جذب روایت دراماتیک زندگی پرفراز و نشیب آن میکند. و بی شک این مستند توانسته مخاطب خود را در چند نمایشی که در جشنواره های قبل داشته مجذوب کند و تاثیر خود را بگذارد. در کارهای قبلی پرتره اینجانب نیز مثل "شیر صحرا" که در باره سردار شهید آبشناسان است و "فصل وصل" و "مرد خدا" هم سعی کردم الگوسازی از شخصیتهای این بزرگواران را مبنای کار خود قرار دهم تا جوانان ما هر چه بیشتر با این انسانهای ایثارگر و مبارز آشنا بشوند و الگوبرداری کنند. از نظر اینجانب گسترش نمایش فیلمهای مستند به هر بهانه ای که باشد خوب است : چه جشنواره ها و حتی سیمنارها و نشست های مختلف عمومی و تخصصی و "شبکه مستند" سیمای جمهوری اسلامی ایران. این اقدام بجای جشنواره سی ام را به فال نیک میگیرم و امیداوارم که ضمن تداوم این حرکت، نمایش فیلمهای کوتاه را در سالهای آتی نیز در برنامه هایشان بگنجانند.

تماشاگران فیلم، آشنایی با زندگی پرفراز و نشیب این استاد زبان فارسی را همراه با تصاویر آرشیوی و حضور خود "دوفوشه کور" در اغلب صحنههای فیلم پی میگیرند. او در جستجوی حقیقت، سرآخر بعد از سالیان بسیار کنکاش در شعر و ادب فارسی به "حافظ" میرسد و در غزلیات آن شاعر بزرگ "گرفتاری عاشقانهای"، به قول خودش، پیدا میکند. مدت چهل سال با اشعار حافظ زندگی میکند، تا بتواند مفاهیم بلند ادبیات فارسی را که به نوعی در این اشعار خلاصه شده است را به زبان مادریاش یعنی فرانسوی برگرداند؛ کاری که خود او در فیلم معترف است: "فقط نصف این معانی به زبان دیگر قابل انتقال و ترجمه است." استفاده از تکنیک منولوگ و گاهگداری دیالوگ در این فیلم بسیار موثر واقع شده و تماشاگر با عمق و جان این روح سرگشته و شیدایی و "مجنون" آشنایی پیدا میکند. از صحنههای درخشان فیلم میتوان به حضور تنهای پروفسور، گویی در شبی رویایی، در "حافظیه" و بر سرمزار بزرگمرد تاریخ ادبیات ایران اشاره کرد. در مجموع این فیلم نیز مانند دیگر فیلمهای پرتره این فیلمساز مثل: "معلم" و "حقیقت گمشده"، که در سال گذشته در همین جشنواره اکران شد، جذاب و دلنشین است.


شمال و غرب و شرق و مرکز تهران را به همراه مشاوران املاک یا بدون حضور آنها گز می کند، خود شخصیتی طناز دارد و با شوخی های کلامی بسیاری که به کار میگیرد و به نظرم ریشه در اصلیت آبادانی-اصفهانی او دارد، به دست انداختن معماری وحشتناک داخلی و خارجی خانههای تهران میپردازد. خانههایی که سنگهای تزئینی آنها از پلاستیک است و تاریکی مطلقشان جزو حسن آن حساب میشود و جای پارکینک ماشین در آنها بدون مهندسی است و هزار و یک عیب و علت کلی و جزئی دیگر. در این میان به آدمهایی که در این خانه ها هم هستند نگاهی، هر چند گذرا، انداخته میشود و فیلم میرود به سمت این که آدمهایی که ساکن این خانهها هستند خودشان چه جوری به شکل خانههایشان درآمدهاند. فیلمساز در این نقب شبه جامعه شناسانه بالاخره در جستجوهای مختلفی که دارد سعی میکند، خانه ای را که نسبتا پسندیده به شکل سلیقهٔ خودش درآورد و زندگی در آن را به نوعی با مدارا و تحمل سپری کند. حرف در باره فیلم بسیار است ولی این مجال کوتاه، اما در این میان بد نیست اشاره ای کنم به سابقهٔ فیلمساز که تنها فیلم داستانی و حرفه ای او که بالاخره رنگ کم رنگ اکران را دید، بعد از توقیف چند ساله، "آتشکار" بود. فیلمی جسور در مورد موضوعی نسبتا سخت و مشکل و بازهم مثل این مستند مورد بحث مبتلابه خیلیها که جرات اظهارش را ندارند. به نظرم انتخاب این فیلمساز برای ساخت چنین فیلمی با توجه به سابقه خوب او در فیلمسازی به شکلی متفاوت بوده، و به همین خاطر این فیلم هم فیلمی متفاوت در میان مستندهای دیگر این جشنواره بود. نتیجه اینکه شناخت تناسب سوژه و همراهی آن، با تسلط و چگونگی نگاه یک فیلمساز به دنیای اطرافش را همیشه یک تهیهکنندهٔ فهیم می تواند درک کند، که در اینجا این اتفاق خوب افتاده است و ثمرش فیلمی است دلچسب و در عین حال صاحب سبک و حرف.
به نظرم بهانه قایق سواری دو کایاک سوار در رود سیروان، به کارگردان این توانایی را داده تا مناطق اورامانات و مردمان آن و نحوه گذراندن اموراتشان و حتی اعتقادات و موسیقی اشان را به تماشاگرش به خوبی نشان دهد؛ که این خود میتوانست توجیه حضور این فیلم برای مسئولین برگزار کننده، در بخش "مستند زیست محیطی" یا "قوم نگارانه" باشد نه "بخش آزاد". البته به توجه به سابقه کار این فیلمساز خوب، توقع این بود که این سیر و گشت قوم نگارانه به شکل ظریف و هنرمندانه تری صورت میپذیرفت که این مهم در این مستند طولانی کمتر مورد توجه قرار گرفته بود. توجه و اشاره این مستندساز خوب به معضل همکارانش در این روزها، در مراسم اختتامیه باعث شد تا تشویق و تایید طولانی جمعیت حاضر در تالار وحدت را به همراه داشته باشد.
قبل از مرگ برادر کوچکتر آل احمد یعنی "شمس"، که گویی چندان سابقه ارتباط خوبی هم با جلال و همسرش نداشته، مصاحبهای انجام داده، که آنهم بیشتر بازگویی تلخیهای ارتباطش با "سیمین دانشور" بود تا چیزی دیگر و تاثیرچندانی در شناخت از نویسنده مورد نظر فیلمساز به تماشاگر نمیداد. به هر حال عنصر تحقیق و جستجو در فیلم ضعیف بود و بیشتر شاهد پرگویی مصاحبهشوندهها در باره جلال بودیم تا گزیده گویی و تحلیل. مثلا یکی از مصاحبههای مهم "سیمین دانشور" با مجله کیهان فرهنگی سالهای دهه شصت در باره جلال مورد غفلت فیلمساز بود و حتی کتاب "از چشم برادر" شمس آل احمد که معرفی و تحلیل آن در طول فیلم مسلما از مصاحبه بی رمق با خود شمس موثرتر بود، چرا که حرفهایی که برادر در باره برادر میخواسته بزند، هر چه بوده، در همان کتاب جمع شده است. زمان طولانی این فیلم می توانست به نصف تقلیل پیدا کند بدون این که به فیلم صدمه ای بزند یا تاثیر آن را در شناخت جلال کمتر کند، اما به هر حال یادی از "جلال آل احمد" در این دور و زمانه که بیش از چهل سال از مرگش می گذرد را میتوان غنیمت شمرد. دیدن فیلم مستند خاکسپاری جلال و مراسمی که برای او در همان سال ۱۳۴۸ در مسجد فیروزآبادی شهرری گرفته اند از لحظات ناب و به یاد ماندنی فیلم بود.
بخشی نتیجه میگیرد: «در صورت وقوع زلزله دیگر جایی برای مردمسالاری، جامعه مدنی، جنبش اصلاحات و این قبیل حرفها باقی نمیماند.» که جمله آخر نوعی دعوت است به دست شستن از توجه و تهمّم به ارکان دموکراسی در جهنمی که فیلمساز تصویر کرده. در حقیقت او آخرین راه چاره این متروپولیس را همین زلزله و نابودی کلی آن میداند و در عین حال دلش برای انارهای خشکیدهٔ تهران میسوزد، ولی مردمان بسیاری که در این نابودی از دست میروند، چندان برایش مهم نیستند، چه بخواهند دموکراسیخواه باشند چه سفلهپرور! 



