| پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران ۲ |
| ساعت ۱:٤٩ ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ |
|
روز سوم: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: نقاشی مذهبی؛ الهام حسامی؛ ۲۰ دقیقه.
این فیلم با توجه به ممنوعیت چند ساله اخیر نصب شمایل ائمه اطهار، به خصوص امام حسین و یارانش در تکایا و حسینیهها و... در ایام ماه محرم و کشف علت این کار ساخته شده است. فیلمساز با استفاده از منابع آرشیوی و مصاحبه با افراد مختلف درپی کشف علت این امر برمیآید؛ که البته تکیه اصلیاش بر مصاحبه با "آیدین آغداشلو" و صحبتهای این استاد نقاشی است، در بارهٔ نقاشی مذهبی و شمایلنگاری. با اینکه فیلم میتوانست با گسترش بیشتر موضوع مخاطب خود را بیش از این مجاب کند که شمایلنگاریهای گذشته جنبه نمادین داشته و یاد و نمایی از بزرگان دین است، نه ظاهرپرستی؛ اما در همین حد نیز فیلم توانسته گلیم خود را از آب بکشد. نقطه ضعف فیلم استفاده از فیلمی اینترنتی از شخصی لمپن است که به ظاهر در قهوهخانهای در حال خواندن و ضرب گرفتن است و نوعی نقض غرض فیلمساز است بر اینکه قهوهخانهها محل حضور چنین افرادی است؛ البته بیشک، همانطور که در فیلم هم اشاره میشود، امروزه قهوهخانهها دیگر کارکرد پنجاه شصت سال گذشته را ندارند، و بیشتر افراد بیکار و خوشگذران و... در این مکانها جمع میشوند تا افراد دیگر، به همین خاطر نقاشی قهوهخانهای نیز خاصیت خود را از دست داده است. البته ذکر این نکته نیز لازم است که در این فیلم، خلط مبحث بین نقاشی قهوهخانهای و نقاشی مذهبی هم صورت گرفته، که در بیان فیلمساز خلل وارد آورده است. فیلم دوم: گاندو؛ مازیار مشتاق گوهری؛ ۵۶ دقیقه.
این فیلم که در بخش مستند "زیست محیطی" به نمایش درآمد، در باره تمساح معروف ناحیه "باهو کلات" بلوچستان ایران است. فیلم با استفاده از نریتور معروف این ژانر از فیلمهای مستند "داود نماینده" و فیلمبرداری خوب و تکیه بر پژوهش مناسب، توانسته به مقصود برسد: معرفی این گونه نایاب جانوری در ایران و شکل و شمایل زندگی او؛همزیستی "گاندو" با روستائیان؛ تهدید این گونه جانوری از طرف عوامل مختلف زیست محیطی مثل خشکسالی برکهها و تالابها و عوامل انسانی مثل شکارچیان و روستائیان نگران و.... البته به بعضی از جنبههای جالب زندگی این حیوان در این فیلم اشارهای نمیشود، مثلا این که او بعد از خوردن شکارش معمولا اشک در چشمهایش جمع میشود که بر اثر تغییر و تحولی شیمیایی در بدنش است، ولی روستائیان آن منطقه معتقدند که تمساح پوزه کوتاه یا همان "گاندو" برای شکار خود اشک میریزد! همان چیزی که در زبان فارسی هم به ضربالمثل تبدیل شده است:"اشک تمساح". استفاده از اینگونه اطلاعات میتوانست جای تکرار چندباره صحنههای حفاظت از این حیوان را توسط شکاربانان محیط زیست بگیرد تا فیلم به تنوع بیشتری دست یابد. فیلم سوم: شهر پولکی؛ محسن خانجهانی؛ ۵۲ دقیقه. به مناسبت سال "جهاد اقتصادی" در پنجمین جشنواره فیلم حقیقت، فیلمهای مرتبط با این موضوع در یک بخش جمع شدهاند: "بخش ویژه جهاد اقتصادی"؛ به تبع این فیلم هم که در باره نظام بانکداری اسلامی در ایران است، در این بخش گنجانده شده است. فیلم با استفاده از مصاحبههای مختلف با افراد صاحب مقام در اقتصاد ایران، نظام بانکداری اسلامی را به نقد میکشد. نظامی که در آن گرفتن وام برای افراد ضعیف و کمبنیه از لحاظ اقتصادی تقریبا از محالات است، ولی برای افراد صاحب نفوذ امری سهل و ساده، که نمونه گل درشتش اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و همکاری دو بانک دولتی در این امر و یکی دو بانک خصوصی است، که البته فیلم در زمانی ساخته شده که این گاف بزرگ اقتصادی را در دست نداشته است. جالب است که مصاحبههای فیلمساز از مقامات دست چندم اقتصادی، مثل روسای بعضی از بانکها و صندوقهای قرضالحسنه درجه دو و سه، بالاتر نمیرود و مثلا با "وزیر اقتصاد" که متولی اصلی این نظام اقتصادی است یا "رئیس بانک مرکزی" مصاحبهای صورت نگرفته است. اگر چه در فیلم تلاش جانفرسای فیلمساز را نیز شاهد هستیم که چگونه از رئیس بانک مرکزی وقت میگیرد، ولی طبق معمول بازهم زیر بار مصاحبه با این مستندساز نمیرود. گرچه این خود نشان خوبی است از این موضوع، که آنها از رسانههای غیررسمی هراس دارند، چرا که هرگونه نقدی را به این نظام اقتصادی به شدت مشکلدار، تخریب میدانند. سرآخر فیلمساز جمعی از خانمهای، یک فامیل بزرگ یا همسایه، را نشان میدهد که برای فرار از نزولخواری بانکها و انتظار بیحاصل برای دریافت وام، خود صندوقی تشکیل دادهاند و با قرعهکشی، پولی را که از افراد عضو صندوق جمع میکنند، به یکی از افراد قرض میدهند، تا حدی از مشکلات مالی طرف حل بشود؛ بگذریم از این که همین راهحل به ظاهر ساده در خیلی از جاها، به علت وضع اقتصادی بد مردم و طمع افراد، تبدیل به معضلی دیگر شده است و صد البته که این راهحلی علمی برای گردش مالی صحیح اقتصاد یک کشور نیست. شدت رباخواری این نظام بانکداری را البته از زبان رئیس حمایت از صنایع ایران میشنویم: آنجا که سود وامهای دریافتی برای حمایت از صنایع را در ژاپن صفر درصد میداند و در ایران سی درصد! به هر حال جسارت فیلمساز در نزدیک شدن به این موضوع پرمسئله را باید ستود، اگرچه فیلمساز میتوانست با مصاحبه با افراد مرتبط با اقتصاد ایران، مثل نمایندگان مردم در مجلس و به خصوص اعضای کمسیون اقتصادی مجلس، به غنایی بهتر در فیلمش برسد. فیلم چهارم: مجنون؛ محمدعلی فارسی؛ ۵۶ دقیقه. فیلمساز در ادامه ساخت مستندهای پرترهای خود، این بار به سراغ مترجم دیوان حافظ به زبان فرانسه رفته است: پروفسور"شارل هانری دوفوشه کور". ایشان که زنده هستند و در زمان اکران فیلم هم در سالن حضور داشتند؛ خوشبختانه داستان زندگیاش را از زبان خودش میشنویم. روز چهارم: پنجشنبه ، ۱۹ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: همه دانا، داریوش مهرجویی، ۵۳ دقیقه. نام فیلم از اسم قدیمی شهر "همدان" گرفته شده است. این فیلم هم مثل یک اپیزود از فیلم "تهران، تهران" ،که در آنجا به جاذبههای شهر تهران پرداخته شده بود، فیلمساز به معرفی بعضی از نقاط گردشگری شهر همدان پرداخته است. البته در اینجا دیگر آن داستان کمرنگ فیلم قبلی هم حضور ندارد و همه چیز به گشت و گذار در شهر، همراه با یک شخص همدانی که با تاریخ آنجا آشناست، میگذرد. البته در این گشت و گذار کاستیهای بسیاری نیز نمایان است: مثلا هنگامی که گروه فیلمساز یا گردشگر بر سر مزار "بوعلی سینا" حضور پیدا میکنند و کلی در باره بزرگیهای او داد سخن میدهند (که البته بوعلی فقط مدفنش همدان است وگرنه اهل "بخارا" است) هیچ یادی از بزرگ دیگری که در همانجا مدفون است نمیشود؛ شاعر و سخنور و مبارز عصر قاجاریه: "عارف قزوینی". اما از آنجا که فیلمی از "مهرجویی" نیست که در آن خبری از اطعمه و اشربه نباشد! در این فیلم هم صلاةظهر در سینما فلسطین، با انواع غذاهای سنتی و غیرسنتی همدان آشنا میشویم: در خانه یکی از نویسندگان پرکار کتابهای آشپزی و خانهداری "پریا گوهریان" که خود اهل همدان است. غذاهایی که معلوم بود فقط برای نمایش و معرفی در فیلم طبخ شده و بیتردید اغلب آنها بعد از خوردن مختصر افراد گروه فیلمسازی و... راهی سطل زباله میشود. به هر حال فیلمهای سفارشی "مهرجویی" گویی همه شکل و شمایلی یکسان دارند، و این فیلم که سفارش "شهرداری همدان" است، از همان الگو سهلگیری مخصوص خودش پیروی میکند. اما حضور پرتعداد تماشاگر در این سانس، نشان از این داشت که هر چه نام "مهرجویی" روی آن باشد با استقبال بسیار روبرو میشود. فیلم دوم: مرز پرگوهر، هومن ظریف، ۵۷ دقیقه. حضور شخصیتهای آشنا و معروفی مثل استاد سیمین بهبهانی، دکتر پرویز شهریاری، حداد عادل، میلاد کیایی، امینالله رشیدی و عبدالجبار کاکائی... در زمان اکران این فیلم، که به ظاهر با خوششانسی فیلمساز نمایش آن بلافاصله بعد از فیلم پربیننده "همه دانا" ی مهرجویی بود، موجب شد تا این فیلم هم با تعداد تماشاگر زیادی همراه باشد. فیلم به نوعی بررسی شعر "ای ایران، ای مزر پرگوهر..." و شاعر آن دکتر"حسین گل گلاب" است. گرچه معتقدم به هر شکلی که به این سرود جاوادنه، که در اصل با صدای حریری استاد فقید غلامحسین بنان و به آهنگسازی استاد روحالله خالقی ساخته شده است، پرداخته شود باز هم کم است، ولی شکل بررسی و اتمسفر این مستند به گونهای بود، که چندان از شور و حال آن موسیقی ملی در فیلم جاری و ساری نبود؛ یعنی بعد از دیدن فیلم هیچ حسی در تماشاگران غلیان نداشت که همان سرود را دوباره و دوباره زمزمه کنند، به یاد ایران و به یاد آن سه بزرگی که این سرود را جاودانه کردهاند. بعضی از صحنهها به نظر اضافه میآمد: مثل صحنه آرشیوخانوادگی، در مورد "مضرات سیگار"، که گرچه جالب و بامزه به نظر میرسید، چندان با فیلم و موضوعش ارتباطی نداشت و بعضی از صحنهها جایشان خالی بود: مثل نواختن "ای ایران" توسط "میلاد کیایی" که به جایش قطعهای بیارتباط با موضوع فیلم دیده و شنیده میشود، بعضی از مباحث مهم مثل مقایسه سرود ملی آلمان با سرود "ای ایران" ناقص نمایش داده میشود و تماشاگر به نتیجه دلخواه نمیرسد و به بعضی از موضوعات فرعی مثل مرگ گلگلاب و سالگرد او، زیادی پرداخته میشود. از جنبههای مثبت فیلم میتوان به مصاحبه تلفنی با "گلنوش خالقی"، که روشنگر خیلی از افسانههایی بود که حول و حوش انگیزه سروده شدن این شعر بیان میشود، اشاره کرد؛ و همیچنین ازمصاحبههای خوبی باید یاد کنم که به طور جدی و آکادمیک به این سرودملی میهنی پرداخته میشد. روز پنجم: جمعه ، ۲۰ آبان ۱۳۹۰ فیلم اول: چهارسوق ادیان، رضا محمدی، ۳۱ دقیقه.
خیابان سی تیر فعلی و قوامالسلطنه سابق شهر تهران، بهانه است برای فیلمساز تا همسازی و همزیستی چهار دین عمده و رسمی از نظر قانون اساسی در ایران را، به خوبی نشان دهد. در این خیابان و کوچههای اطراف آن، مسیحیان، زرتشتیها، کلیمیان و مسلمانان، عبادتگاه خاص خود را دارند و در کنار هم و بدون تخریب و توهین به یکدیگر زندگی و عبادت میکنند. شناخت کلی از بناهای هر دین و شنیدن صحبت سرپرست یا متولی هر عبادتگاه و اشاره بر این نکته مهم که همه ادیان حاضر در این خیابان بر یکتاپرستی و توحید تاکید دارند، همراه با استاد "نصرالله حدادی" که نقش مجری و معرف این پرستشگاهها را دارد، کاری است که فیلم "چهارسوق ادیان" به خوبی از عهدهاش برمیآید. نکته جالب اینکه نام مسجد حاضر در این خیابان نیز با توجه به بافت مذهبی این خیابان انتخاب شده است : "مسجد حضرت ابراهیم." فیلم دوم: فرشتهای روی شانه راست من، آزاده بیزار گیتی، ۴۷ دقیقه.
در این فیلم که در بخش "مستند اجتماعی" نمایش داده شد، به مشکلات و مسائل بیماران کلیوی پرداخته شده است. فیلم با نزدیک شدن به دختری بیست و هفت ساله که دارای چنین مشکلی است، توانسته به خوبی از عهده تاثیرگذاری به روی مخاطب فیلم بربیاید. در فیلم درمیابیم که مشکلات افراد دیالیزی به خصوص آنها که مجبورند از شهرستان، اینجا سبزوار، به تهران بیایند، چنان فراوان و پیچیده است، که حتی افراد نزدیک خانواده نیز از تحمل آن سرباز میزنند. در فیلم با زنی مسن آشنا میشویم، که به قول شخصیت اصلی فیلم، باید به او لقب "مادرترزای" ایران را داد؛ کسی که با حمایت از این افراد و جلب حمایت دیگران برای کمک به این افراد، نقش حامی و دلگرمی را در این دیار بیکسی به عهده دارد. فیلم از زیادهگویی و اطناب به دور است و با اشارههای کوتاه و سریع، بسیاری از نکات نهفته زندگی این افراد را نمایش میدهد و همانطور که گفتم تاثیرگذار و هشداردهنده است. |
|
| پنجمین جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران۱ |
| ساعت ۳:٥٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ |
|
حالا دیگر این نوزاد چهار سال پیش، که بنا به ضرورتهای مختلف و حمایتهایی که مستندسازان به حق خواستار آن بودند، و از جمله جشنوارهای مستقل که بتوانند در کنار همدیگر و همراه با مردم و منتقدان و مسئولین به عرضه آثارشان بپردازند، تبدیل به نونهالی پنج ساله شده است. به تدریج کسانی که در جشنواره شرکت میکنند توقع دارند که ضعفهای دوره گذشته کنار گذاشته شود و نکات مثبت دورههای پیشین برجسته شود و به نظر نگارنده تا حدودی این امر در جشنواره جاری یعنی دوره پنجم اتفاق افتاده بود. روز اول، دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰ روز اول جشنواره را کمی با تاخیر شروع کردم و فقط دو کار را توانستم ببینم: یک روستای ایرانی؛ محمد جعفری؛ ۵ دقیقه مستندی کوتاه با حرکات سریع دوربین و تدوینی چکشی که در مدت پنج دقیقهای که به تماشایش مینشینم با رسمی غریب از مردم آلاشت مازندران در مورد نامزدی دختر و پسرشان در سنین نوجوانی آشنا میشوم؛ بدون هیچ حاشیه و زوائدی که معمولا گریبان این گونه مستندهای قوم نگارانه را با رودهدرازیهای بسیار و تصاویر بیهودهای که هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارد میگیرند... خلیج فارس؛ ارد عطارپور، ۶۰ دقیقه به نظرم هر چقدر هم در باره این خطه از ملک ایران فیلم ساخته شود، بازهم کم است، حال اگر این کار توسط مستندساز خوبی مثل آقای عطارپور صورت بگیرد، بی شک مثل همین فیلم، تاثیر بیشتری بر مخاطب خود خواهد گذاشت. تکیه فیلمساز بر اسناد معتبر تاریخی، مصاحبه با افراد کارشناس و خبره این امر و حتی نمایش اسنادی که تا به حال مخاطبان این گونه مستندها ندیده یا کمتر دیدهاند، از خصوصیت پژوهش مدارانه و موشکانهٔ فیلم حکایت دارد. فیلمی که سردستی ساخته نشده تا فقط به طرح موضوعی بپردازد و به قولی رفع تکلیف کرده باشد. فیلمساز با تاملی دو ساله و با تکیه بر تحقیقات تیمی کارشناس توانسته کاری ارائه دهد که با نمایش آن بی شک حتی بر کشورهایی که از نامهای مجعول برای "خلیج فارس" استفاده میکنند و اصرار میورزند، بی تاثیر نخواهد بود. البته به شرطی که آنقدر نفوذ رسانه ای و فرهنگی ما قوی باشد تا بتواند این مستند خوب را با زیرنویس و حتی گفتار انگلیسی و عربی و بلکه به زبانهای مختلف و زنده دنیا در جشنوارهها و شبکههای فعال و پربیننده تلویزیونی به نمایش بگذارند. بی شک تاثیری که نمایش این فیلم بر روی مخاطبان و گروههای هدف، که همانا اهالی خارج از ایران است، خواهد گذاشت از بسیاری از کلنجارهای دولتمردان بر سر اثبات این اسم همیشه جاوید، خواهد کاست. اگر چنین مستندهایی تاثیر خود را جهانی کنند، بی شک دیگر کسی مثل "دیوید آتنبرو"، که خیلیها او را فیلمساز و محقق درجه یک مستندهای جغرافیایی و طبیعی میدانند، جرات نخواهد کرد تا باردیگر در مستندهایش از اسم مجعول "خلیج عربی" به جای اسم اصلی " خلیج فارس" استفاده کند و اگر چنین کند در نزد اهالی رسانههای معتبر تحقیقاتش بی اعتبار خواهد بود. البته لازم به ذکر است که دو عنصر دیگر هم در تاثیرگذاری این فیلم مستند دخیل بود که باید به آنها اشاره کنم: موسیقی و تدوین. آهنگساز این فیلم "کیوان کیارس" با توجه به موضوع تاریخی و اثباتی کار، توانسته در کنار تصاویربرداری خوب، تاثیرگذاری آن را دوچندان کند. تدوین این اثر هم کار"سعید خدارضایی" بی شک یکی از پارامترهای موفق کار محسوب میشود. مواد خام و پراکنده و شاید همه مهم، که بیتردید چند برابر زمان فعلی فیلم بوده است، با هنرمندی تام در زمانی یک ساعته خلاصه میشود، بی آنکه از تاثیرگذاری یا جنبه اسنادی فیلم کاسته شود، و این کاری نیست که از عهده هر کسی بربیاید. روز دوم: سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ مشق لیلی، آذر مهرابی؛ ۱۸ دقیقه استفاده از هنر در ادیان مختلف با توجه به عشق و علاقه متدینین آن دین، حتما در ماندگاری عقاید آنان تاثیرگذار است. در این مستند با خانم هنرمندی آشنا میشنویم که با هنرمندی و علاقه فراوان به خطاطی کلمات الهی میپردازد. گرچه این اثر می توانست بسیار کوتاهتر از تایم فعلی باشد، با حذف تکرارهای مکرر بعضی از صحنه ها که به نظر میرسد فیلمساز خیلی به آنها علاقه داشته، مثل نمای آبشار و شخصیت خطاط، اما در همین زمان فعلی نیز کارگردان توانسته مقصود خود را به خوبی به مخاطب منتقل کند و تاثیر خود را بگذارد. خانه من ، محسن امیریوسفی؛ ۵۲ دقیقه با توجه به تهیه کننده فیلم که "سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران" است خوب موضوع هم به تبع مرتبط با شهر تهران و بلافاصله معضلات عدیده این شهر است، که در اینجا موضوعی که آنگراندیسمان شده، خرید و تهیه خانه با مبلغی نسبتا کم با توقعی نسبتا بالاست، در این ابرشهر تقریبا بی در و پیکر. کارگردان که خود سوژه موضوع است یعنی کسی است که میخواهد با مبلغی حدودا ۱۵۰ میلیون تومان خانه ای با مشخصاتی عالی در تهران ابتیاع کند و به جستجو در این شهر درندشت میپردازد و عادت می کنیم؛ محسن استاد علی (مخملباف)؛ ۵۰ دقیقه فیلمی جسورانه و اجتماعی و نوید دهنده یک فیلمساز خوب دیگر. فیلم شامل چهار اپیزود به هم پیوسته در باره چهار شخصیت دختر فراری است که اندکی با زندگی گذشته و حال آنها آشنا میشویم. فیلمساز با تدوینی عالی سعی کرده هر چهار شخصیت را به شکل چهار موومان در این سمفونی دلشدگان در کنار یکدیگر به تصویر بکشد. اتفاق خاصی که در این میان می افتد، که البته خوردگی و ریزش حذف و تعدیلها در بدشکلی آن بی تاثیر نبوده، آشنایی با دختر چهارم فیلم است که به نوعی در طول اثر به شکلی دلسوزانه همراه با دیگرانی است که هر کدامشان به نوعی قربانی خانوادههای از هم گسیخته یا معتاد هستند. اتفاقا دختر چهارم به شکلی دیگر قربانی بدفهمیهای خانواده شده است. پدر دختر که راننده کامیون است و ادعای جامعه شناس بودن هم دارد! دخترش را سالیان سال به شکل پسر درمی آورده و او را از حیطه جنسیتش جدا میکرده است؛ حالا پدر توقع دارد که او را به شکلی سالم و سرحال همراه خود و خانواده اش بیابد...ولی حقایقی که دختر قبل از ملاقات با خانواده و بعد از آن به تماشاگر فیلم منتقل میکند، پرده از رازهای دیگری برمیدارد، که سخت تکان دهنده است. در نهایت انتظارآفرینی و کشمکش و اوج فیلم، عناصری که در اغلب فیلمهای مستند اجتماعی غایب هستند، فیلمساز تاثیر نهایی خود را به روی مخاطبین می گذارد. ای کاش رسانه ملی ما انقدر جسارت داشت که با نمایش مستندهایی از این جنس، رازهای بسیاری از پشت پرده فرارهای مکرر دختران این دیار که به معضلی بزرگ در کلان شهرها تبدیل شده است بردارد و با این کار شاید گامی هر چند کوچک، در آینه نمایی مستندها و تاثیرات آن برمیداشت. به نظرم نمایش این فیلم، با اینکه در کاتالوگ جشنواره از آن نامی برده نشده و در مراسم اختتامیه نیز خبری از آن نبود، نشان کمرنگی از حضور فیلمهای جسارتآمیزدر جشنواره پنجم سینما حقیقت داشت. سرزمین خانه خورشید؛ فرهاد ورهرام؛ ۶۲ دقیقه هر چند حرکت فیلم بطئی و کند است، ولی جور این کار را گویی طبیعت بکر و زیبای کردستان و اورامانات با کوههای سرسبز و رودهای خروشانش میکشد. البته بستر کار و نویسنده بودن؛ مصطفی آل احمد؛ 97 دقیقه زندگی "جلال آل احمد" برای فیلمساز، که نسبت دوری هم با شخصیت سوژه فیلمش دارد، زمینه ای بوده تا به واکاوی عقاید و آثار این نویسنده تاثیرگذار قرن حاضر ایران بپردازد. البته مصاحبه های طولانی با افراد مختلف که شاخصترینشان "علی دهباشی" است، گویی این مجال را از فیلمساز گرفته که با مهمترین و نزدیکترین شخصیت به جلال، که هنوز زنده است و پر از خاطره، یعنی "سیمین دانشور" مصاحبه کند. البته او (تصاویر برگرفته از کاتالوگ جشنواره) |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


تماشاگران فیلم، آشنایی با زندگی پرفراز و نشیب این استاد زبان فارسی را همراه با تصاویر آرشیوی و حضور خود "دوفوشه کور" در اغلب صحنههای فیلم پی میگیرند. او در جستجوی حقیقت، سرآخر بعد از سالیان بسیار کنکاش در شعر و ادب فارسی به "حافظ" میرسد و در غزلیات آن شاعر بزرگ "گرفتاری عاشقانهای"، به قول خودش، پیدا میکند. مدت چهل سال با اشعار حافظ زندگی میکند، تا بتواند مفاهیم بلند ادبیات فارسی را که به نوعی در این اشعار خلاصه شده است را به زبان مادریاش یعنی فرانسوی برگرداند؛ کاری که خود او در فیلم معترف است: "فقط نصف این معانی به زبان دیگر قابل انتقال و ترجمه است." استفاده از تکنیک منولوگ و گاهگداری دیالوگ در این فیلم بسیار موثر واقع شده و تماشاگر با عمق و جان این روح سرگشته و شیدایی و "مجنون" آشنایی پیدا میکند. از صحنههای درخشان فیلم میتوان به حضور تنهای پروفسور، گویی در شبی رویایی، در "حافظیه" و بر سرمزار بزرگمرد تاریخ ادبیات ایران اشاره کرد. در مجموع این فیلم نیز مانند دیگر فیلمهای پرتره این فیلمساز مثل: "معلم" و "حقیقت گمشده"، که در سال گذشته در همین جشنواره اکران شد، جذاب و دلنشین است.


شمال و غرب و شرق و مرکز تهران را به همراه مشاوران املاک یا بدون حضور آنها گز می کند، خود شخصیتی طناز دارد و با شوخی های کلامی بسیاری که به کار میگیرد و به نظرم ریشه در اصلیت آبادانی-اصفهانی او دارد، به دست انداختن معماری وحشتناک داخلی و خارجی خانههای تهران میپردازد. خانههایی که سنگهای تزئینی آنها از پلاستیک است و تاریکی مطلقشان جزو حسن آن حساب میشود و جای پارکینک ماشین در آنها بدون مهندسی است و هزار و یک عیب و علت کلی و جزئی دیگر. در این میان به آدمهایی که در این خانه ها هم هستند نگاهی، هر چند گذرا، انداخته میشود و فیلم میرود به سمت این که آدمهایی که ساکن این خانهها هستند خودشان چه جوری به شکل خانههایشان درآمدهاند. فیلمساز در این نقب شبه جامعه شناسانه بالاخره در جستجوهای مختلفی که دارد سعی میکند، خانه ای را که نسبتا پسندیده به شکل سلیقهٔ خودش درآورد و زندگی در آن را به نوعی با مدارا و تحمل سپری کند. حرف در باره فیلم بسیار است ولی این مجال کوتاه، اما در این میان بد نیست اشاره ای کنم به سابقهٔ فیلمساز که تنها فیلم داستانی و حرفه ای او که بالاخره رنگ کم رنگ اکران را دید، بعد از توقیف چند ساله، "آتشکار" بود. فیلمی جسور در مورد موضوعی نسبتا سخت و مشکل و بازهم مثل این مستند مورد بحث مبتلابه خیلیها که جرات اظهارش را ندارند. به نظرم انتخاب این فیلمساز برای ساخت چنین فیلمی با توجه به سابقه خوب او در فیلمسازی به شکلی متفاوت بوده، و به همین خاطر این فیلم هم فیلمی متفاوت در میان مستندهای دیگر این جشنواره بود. نتیجه اینکه شناخت تناسب سوژه و همراهی آن، با تسلط و چگونگی نگاه یک فیلمساز به دنیای اطرافش را همیشه یک تهیهکنندهٔ فهیم می تواند درک کند، که در اینجا این اتفاق خوب افتاده است و ثمرش فیلمی است دلچسب و در عین حال صاحب سبک و حرف.
به نظرم بهانه قایق سواری دو کایاک سوار در رود سیروان، به کارگردان این توانایی را داده تا مناطق اورامانات و مردمان آن و نحوه گذراندن اموراتشان و حتی اعتقادات و موسیقی اشان را به تماشاگرش به خوبی نشان دهد؛ که این خود میتوانست توجیه حضور این فیلم برای مسئولین برگزار کننده، در بخش "مستند زیست محیطی" یا "قوم نگارانه" باشد نه "بخش آزاد". البته به توجه به سابقه کار این فیلمساز خوب، توقع این بود که این سیر و گشت قوم نگارانه به شکل ظریف و هنرمندانه تری صورت میپذیرفت که این مهم در این مستند طولانی کمتر مورد توجه قرار گرفته بود. توجه و اشاره این مستندساز خوب به معضل همکارانش در این روزها، در مراسم اختتامیه باعث شد تا تشویق و تایید طولانی جمعیت حاضر در تالار وحدت را به همراه داشته باشد.
قبل از مرگ برادر کوچکتر آل احمد یعنی "شمس"، که گویی چندان سابقه ارتباط خوبی هم با جلال و همسرش نداشته، مصاحبهای انجام داده، که آنهم بیشتر بازگویی تلخیهای ارتباطش با "سیمین دانشور" بود تا چیزی دیگر و تاثیرچندانی در شناخت از نویسنده مورد نظر فیلمساز به تماشاگر نمیداد. به هر حال عنصر تحقیق و جستجو در فیلم ضعیف بود و بیشتر شاهد پرگویی مصاحبهشوندهها در باره جلال بودیم تا گزیده گویی و تحلیل. مثلا یکی از مصاحبههای مهم "سیمین دانشور" با مجله کیهان فرهنگی سالهای دهه شصت در باره جلال مورد غفلت فیلمساز بود و حتی کتاب "از چشم برادر" شمس آل احمد که معرفی و تحلیل آن در طول فیلم مسلما از مصاحبه بی رمق با خود شمس موثرتر بود، چرا که حرفهایی که برادر در باره برادر میخواسته بزند، هر چه بوده، در همان کتاب جمع شده است. زمان طولانی این فیلم می توانست به نصف تقلیل پیدا کند بدون این که به فیلم صدمه ای بزند یا تاثیر آن را در شناخت جلال کمتر کند، اما به هر حال یادی از "جلال آل احمد" در این دور و زمانه که بیش از چهل سال از مرگش می گذرد را میتوان غنیمت شمرد. دیدن فیلم مستند خاکسپاری جلال و مراسمی که برای او در همان سال ۱۳۴۸ در مسجد فیروزآبادی شهرری گرفته اند از لحظات ناب و به یاد ماندنی فیلم بود.

