پول تو جیبی
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢  

            ” با نمایش فیلم پول تو جیبی ساخته‌ی فرانسوا تروفو در دوم دیماه ١٣٨٢ ، ساعت ١٨ در سینما صحرا ، پناهمین دوره‌ی نمایش فیلم‌های فیلمخانه‌ی ملی ایران ( زمستان ١٣٨٢ ) آغاز می‌شود . فیلمخانه‌ی ملی ایران در طول این پنجاه دوره ، پس از حدود دوازده سال نمایش مداوم فیلم و ارتباط وسیع با مخاطبان در سال‌های متمادی ، تعدادی از مهم‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای جهان را برای اعضا نمایش داده که بی‌شک خاطره‌ی خوش نمایش این فیلم‌ها از ذهن و یاد اعضای قدیمی این جلسه‌ ها نخواهد رفت . با این توضیح مختصر به معرفی فرانسوا تروفو و فیلم این هفته می‌پردازیم. “

با این توضیحات در برگه‌ای سفید پنجاهمین دوره‌ی  فیلمخانه شروع شد . فیلم پول تو جیبی(١٩٧۶)

Small change را  فیلمی تربیتی یافتم همچون چهار صد ضربه‌ی تروفوی بزرگ . شاید این ششمین فیلم این کارگردان موج نو سینمای فرانسه باشد که بعد از چهارصدضربه ، فارنهایت ۴۵١ ، کودک وحشی ، آدل . ه و شب آمریکایی دیده باشم . در این فیلم دیده شده و چهار صد ضربه مسایل تربیتی و معضلات برخورد با کودکان و نوجوانان به شکلی که همان شاخصه‌‌‌‌‌های فیلم‌های موج‌نو فرانسه است ، نمایش داده می‌شود . فیلم خط داستانی مشخصی ندارد ولی در شهری از شهرهای کوچک فرانسه میان معلمان و والدین و کودکان و نوجوانان تکه‌هایی از پازلی را می‌بینیم که در کنار یکدیگر به یک سمفونی هماهنگ و خوش‌نواز به رهبری تروفو تبدیل می‌شود . کودکی به نام ژولی‌ین لکو که دزدی می‌کند و مسایل خانه او را نمی‌بینیم ولی نشانه‌هایی که تروفو نشان می‌دهد نشان از فقر اجتماعی و فرهنگی خانواده گسسته او می‌دهد و سرآخر با معاینه پسرک توسط اولیای مدرسه وپی بردن به وضعیت جسمی او منجر به دستگیری دو زن از همان خانه‌ی پسرک می‌شود و پایان فیلم مصادف است با سخنرانی مفصلی که  مدیرمدرسه- ‌تروفو در باره توجه بچه‌های کلاس به اطرافشان به دیگران به مشکلات کسان دیگر و ... . پاتریک ، با کمبودی که در خانواده‌ی  خود احساس می‌کند - زندگی با پدری افلیج ، بدون مادر در خانه -  دل می‌بازد به مادر یکی از همکلاسیهایش که آرایشگاه دارد ، دسته گلی را با تمام پس‌اندازش می‌خرد ولی زن می‌پندارد  که دسته گل زیبا را پدر پاتریک برایش فرستاده است .  والدین پاتریسیا او را به خاطر بی‌نظمی‌اش تنها و بی‌غذا می‌گذارند ، ولی صدای گرسنه‌ام گرسنه‌ام او با بلندگویی دستی که در خانه است ،در مجتمعی که زندگی می‌کند دل دیگران را به رحم می‌آورد و بالاخره به وسیله‌‌ی نقاله برایش غذا می‌فرستند . پاتریک - عاشق مادر دوستش - در اردوی تابستانی ، دوستی همسن و سال خودش می‌یابد و به او عشق می‌ورزد.

 

فصل منتخب من : مادر کودک همسایه مدیر مدرسه ،‌ به دنبال کلید گمشده‌اش از آپارتمان طبقه چهارم خودشان بیرون می‌آید در حالی که پسر کوچک بازیگوش او ، در بازی با یک گربه به این تجربه دست می‌یابد که می‌ تواند از پنجره باز خانه‌اشان مثل گربه‌ای که به بیرون پرتاب می‌کند و هیچ صدمه‌ای  نمی‌بیند ، خودش را آویزان کند و بعد پرواز کند از طبقه چهارم تا زمین ! مادر وقتی در طبقه پایین که  به دنبال دسته کلید هنوز جستجو می‌کند ،‌ کودکش را زنده و سرحال در باغچه آپارتمان در میان مردم می‌بیند . او غش می‌کند . چیزی که چند لحظه پیش داشت برای همه تماشاگران این فصل از فیلم تروفو اتفاق می‌افتاد . اگر کودک نه مثل گربه سالم به زمین نمی‌رسید چه ؟ نفسم گرفت .


 
دو اثر زیبا
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٢  

از فیض قدسی دنیای ارتباطات است سه لذت این روزهای اخیرم از سینما و فیلم و صدا . سینما : فیلم روز جشن ژاک تاتی نسخه بازیافت شده دیجیتالی و رنگی شده بدون سانسور !  بله فیلمی نیست که توسط سیمای خودمان تکه پاره نشود ، از جمله این فیلم که سالیانی پیش خاطره‌ای محو از فیلمی بی‌کیفیت و سیاه و سفید من را از دیدن دوباره آن تجربه تلخ داشت منصرف می‌کرد ولی صبر پیشه کردن و رفتن به سینما صحرا و دیدن فیلمی غیر از آن فیلم در پرده عریض خاطره‌ای به یاد ماندنی از این بزرگ کمدین سینمای فرانسه و گزیده‌کارترین کمدین ، فقط پنج فیلم بلند در طول زندگی هنری ، برایم باقی گذاشت . جنبه دیگر این رغبت دوباره دیدن فیلم دایی‌جان او - یعنی شاهکارش - در فیلمخانه فرهنگسرای بهمن بود در سال ١٣٧۴ . اما فیلم :

No Man`s Land (2001) با زیرنویس فارسی و کار زیبا و ساده‌ و در عین حال افشاگرانه Danis Tanovic  در باره جنگ بیهوده - کدام جنگ باهوده است ؟ ـ منطقه بالکان . اسارت سه مرد در میان خط مرزی جنگ بین صربها و بوسنیاییها ، دو بوسنیایی و یک صرب . یک بوسنیایی بر مینی خوابانده شده که به محض کوچکترین حرکتش منفجر می‌شود . با دخالت نیروی به اصطلاح بیطرف سازمان ملل و خبرنگاران جنگی ، سعی در کمک به این هر سه می‌شود ولی از آنجا که آنها نیز نمی‌توانند بی‌طرف باشند ، هر سه آنها را به جای نجات به دیار عدم می‌فرستند . فیلمی به غایت ساده ولی جذاب . این فیلم را یکبار دیگر هم در جشنواره فیلم فجر دیده بودم .  


 
از دوشنبه تا دوشنبه ( پنجم اسفند - دوازدهم اسفند )
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۱  

برایم جشنواره‌ای بود : از روز پنجم اسفند ماه که مهمان چیهیرو و افسانه ”شهر اشباح“ در سومین دوره ی پویانمایی در سینما کانون بودم تا دوشنبه دوازدهم اسفند که ” اینجا چراغی روشن است “ را در سینما صحرا دیدم . هر شب مهمان یک فیلم سینمایی بودم .
پنجم اسفند - سینما کانون

انیمیشن بلند ” شهر اشباح “ نامزد جایزه اسکار امسال در زمینه فیلمهای انیمیشن را ساعت پنج بعداز ظهر در سینما کانون تحت عنوان سومین جشنواره پویانمایی دیدم . برای اولین بار بود که سینما کانون را می‌دیدم . صندلیهایی راحت ، پرده‌ای تر و تمیز و فیلمی خیال‌انگیز از صنعت انیمیشن‌سازی سینما ی ژاپن .

انیمیشنی خیال‌انگیز و باهدف ، با زیرنویس فارسی که آدم را از دست زبان عجق وجق ژاپنی رهایی می‌داد . فیلمنامه‌ای فکر شده ، در فضایی افسانه‌ای و شخصیت‌‌سازیهای نو و دست‌اول ، و به نظرم برگرفته از افسانه‌های سرزمین ژاپن ، در کنار خلاقیتهای تصویری و استفاده از موضوعات و مسائل روز مبتلا به جهانی و ... همه در کنار هم توانسته بود انیمیشنی جذاب و زیبا به تماشاگر ارائه کند . این انیمیشن به نقلی فروشی بیش از تایتانیک در سینماهای ژاپن داشته است . چیهیرو ، دختر بچه ده ساله ، به هنگام سفر با پدر و مادرش برای نقل مکان ، به اتفاق آنها به دنیای شگفت‌انگیزی پا می‌گذارد که متعلق به خدایان بزرگ و کوچک ، شیاطین و اجنه و ارواح است . او صورت درونی و اصلی پدر و مادرش را ، وقتی که بر اثر زیاده‌روی در خوردن ، به خوک تبدیل می‌شوند می‌بیند . در دنیای شگفت‌انگیز اشباح هیچ بشری نمی‌تواند زندگی داشته باشد . حضور چهیرو در آنجا به دو شرط پذیرفته می‌شود . نخست این که او باید در حمام بزرگ جادوگر بدجنسی به نام یوبابا کار کند و دیگر اینکه نامش را عوض کند و به نوعی مثل پدر و مادرش هویت انسانی خود را دور بریزد . او در شهر اشباح سفری را می‌آغازد که نتیجه‌ی آن به دست آوردن تجربه‌ای نو است . در جایی از فیلم حضور روح رودخانه به شکلی متعفن و بدبو در حمام محل کار چیهیرو ، و بالاخره شستن او در وان بزرگ حمام توسط چیهیرو که او را از کثافت و لجن می‌زداید و ما زباله‌های صنعتی و شیمیایی و ... را هم در میان کثافتها می‌بینیم ، یکی از بهترین مثالهایی است که می‌توان در مورد به روز بودن سوژه‌های فرعی این انیمیشن ذکر کرد . این صحنه پیامی به غایت زیباست ، به خصوص برای مخاطب کودک و نوجوان آن ، در خدمت به پاکسازی محیط زیست از وجود آلاینده‌ها . گاه در فیلم نشانه‌هایی از داستان ” آلیس در سرزمین عجایب “ را می‌بینم . بعضی از کراکترها ، مثل فانوس در حال راه رفتن و راهنما ، این ذهنیت را تقویت می‌کند . سواری دخترک بر پشت اژدهایی که بعد متوجه می‌شویم همان رودخانه‌ایست که او را در کودکی از چنگال مرگ رهانیده ، من را یاد فیلم ” داستان بی‌پایان “ انداخت . کارگردان این کار به نام ”هایو میازاکی“ همراه با دیگر انیمیشن بلندش که در همین جشنواره حضور داشت به نام ” شاهزاده مونونوکه “ جایزه تقدیر دبیر سومین جشنواره پویانمایی را دریافت داشت .

ششم اسفند - سینما صحرا

از فیلمهای پایانی دوره چهل و ششم فیلمخانه ملی ایران هم هنوز هیچ حظ و نصیبی نبرده‌ام . اغلب فیلم‌های این دوره ضعیف بود و سرکاری ! از توده چسبنده فیلم ناچسب سینمای آمریکا گرفته تا این آخرین فیلمی که دیدم به نام ” عروس مکاتبه‌ای “ یا ” غرب مونتانا “ محصول 1963 متعلق به سینمای وسترن آمریکا . هفته گذشته حضور سوفیا لورن و آنتونی پرکیز در فیلم Five Miles To Midnight در میان داستانی متوسط و کارگردانی متوسط‌تر قابل تحمل‌تر بود . به خصوص آنکه موسیقی آهنگساز شهیر یونانی میکیس تئودراکیس هم همراه فیلم بود . ولی خوب گاه‌گداری دیدن فیلمهای متوسط باعث می‌شود آدم قدر دیدن فیلمهای خوب را بهتر بداند و با استادی اساتید فن بیشتر آشنا شود ...

هفتم اسفند ـ تالار اندیشه - رقص در غبار

اما نصیبم امسال از فیلمهای ایرانی جشنواره فیلم فجر منحصر شد به دیدن شش فیلم . پنج فیلم در سانس اول تالار اندیشه از چهارشنبه تا یکشنبه و یک فیلم هم در محل اهدای جایز‌ه‌های جنبی جشنواره فیلم فجر در سینما صحرا . البته این را هم بگویم که این شش تا را هم مرهون لطف دوستان و همکاران خوبم هستم .
 
رقص در غبار “ به کارگردانی اصغر فرهادی به نظرم اولین فیلم بلند این سریال‌ساز مشهور شبکه تهران است . جوانی ترک‌زبان و عاشق ، نمی‌تواند از عهده مخارج زندگی و قرض‌هایی که بابت عاشقی‌ و ازدواجش بالا آورده بربیاید ، در میان نیش و کنایه‌های دیگران که مادر دختر را پالان کج می‌دانند ،‌ راضی به طلاق زن جوانش می‌شود . ولی او می‌ماند و پرداخت مهریه و بالاخره فرارش از دست طلبکاران در پشت ماشین مردی که شغلش مارگیری است . مارگیر - فرامرز قریبیان در نقشی پخته و ماندگار که بعد از چند سال از او می‌دیدم - جوان عاشق و دل‌شکسته و فراری را تحویل نمی‌گیرد ، چرا که خلوتش را در بیابان با مارها به هم زده است . اما جوان سمج آنقدر ایستادگی می‌کند که بالاخره برای اثبات خودش مارگیر را وامیدارد تا وسایل مارگیریش را در اختیار او قرار دهد . جوان موفق می‌شود بالاخره با صبر و حوصله اولین مار را به دام بیاندازد . ناشیگری او باعث می‌شود که مار نیشش بزند . مار انگشت حلقه جوان را نیش می‌زند . مارگیر مجبور می‌شود برای نجات جان پسر انگشت او را قطع کند . جوان عاشق در میان راهی که مارگیر او و انگشت قطع شده و مار را به بیمارستانی در شهر می‌برد ، در میابد که مارگیر هم روزگاری عاشق بوده است . او هم در راه عشقش تا سر حد کشتن متجاوز به حریمش پیش رفته و حال او حبس ابدیی فراری است . مارگیر برای پیوند انگشت پسر عاشق مجبور می‌شود تمام سرمایه‌اش را که ماشین است ، بفروشد . جوان با باقی گذاشتن انگشت و انگشتر در بیمارستان ‌، پول عملش را برمیدارد و به سراغ زن جوان و طلاق‌گرفته اش میرود ، مهریه بر گردنش را به معشوقش می‌دهد تا با خریدن چرخ خیاطی زندگی‌اش را بچرخاند ، نه چون مادرش به تن فروشی روی آورد .
بکر بودن داستان ، ایستا نبودن فضاها ، بازیهای قابل قبول ، کم جمعیت بودن فیلم ، فیلمبرداری خوب ، همراه با تدوینی بی‌نقص و کارگردانی به نسبت خوب فرهادی ، فیلمی جمع و جور و بالاتر از سریال‌های تلویزیونی‌ با همین مضمونها به تماشاگر ارائه می‌دهد. از خود گذشتگی در راه عشق ، بارها در داستانها و فیلمها و ... آمده است ، ولی فضایی که این دو عاشق محجور عشق از کف داده در آن نفس می‌کشند فضایی است خفه از هرم گرما و سوزان از سوز استخوان سوز کویر در میان مارهایی سمی ، که جز از خودگذشتگی نمی‌تواند پاسخگوی کاملی به سر عشق آنان باشد .

هشتم اسفند - صورتی

صورتی چهارمین فیلم بلند منتقد و نویسنده سینمایی و حالا فیلمساز خوش ذوق این سالها فریدون جیرانی است . اتمسفر به نسب شاد این فیلم ، با بازی‌های روان و خوب بازیگر جوانش ، رامبد جوان ، در حقیقت نقطه مقابل فیلمهای تلخی چون ”قرمز“ و ” آب و آتش“ از ساخته‌‌های قبلی همین فیلمساز است . اگر در قرمز با جنایت هولناک با پایانی معلق در ترس و هیجان مواجه بودیم و اگر در آب و آتش ، مرگ زنی را زیر دست و پای ، مردی مستبد ناباورانه شاهد بودیم ،
اما اینک در صورتی : رنگ‌ها ، لباسها ، بازیها ، و حتی تدوین تند و دینامیک فیلم ، همراه با موسیقی‌های خیال‌انگیز سالهای دور و نزدیک از پرسون پرسون تا آهنگی از گروه آکوا و در پایان شعر رویایی و طنین ترانه ویگن ، همه حکایت از فاصله گرفتن جیرانی از فضاهای هول‌انگیز و تیره دارد .
صورتی ملودارمی شناور در میان کمدی و تلخی است که از زبان راوی کوچک و کم‌سن و سال روایت جدایی پدر و مادر هنرمندش را طی چند سال و بالاخره به تفاهم رسیدن آنها ، با واسطه‌گری زنی دیگر را می‌شنویم . ضرب‌آهنگ تند فیلم ، گاهی به تماشاچی اجازه نمی‌دهد که در باره منطقی بودن بعضی از صحنه‌ها در روایت فیلم از زبان روای کوچک تردید کند . پایان فیلم هم به نوعی سرهم‌بندی شده است و آشتی پایان فیلم زن و شوهر جداشده از هم نیز بی‌منطق متقنی است . حذف بازی خوب رامبد جوان در این فیلم ، مساوی است با پایان یافتن ابتکار و خلاقیت در این فیلم ، نه در بازی میترا حجار چیز تازه‌ای می‌بینیم و نه در کارگردانی جیرانی . اما سر آخر پیش‌بینی می‌کنم فروش اکران نوروزی این فیلم از دیگر فیلمهای در لیست اکران بیشتر باشد .


 
فیلمخانه و کوریسماکی
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۱  

نهم مهرماه 1381 فیلم I Hired Contract Killer کاری از آکی کوریسماکی Aki Kaurismaki در فیلمخانه ملّی به نمایش درآمد. به طور اتفاقی اعتراض کوریسماکی به عدم حضور کیارستمی در جشنواره نیویورک به خاطر سیاست چپ اندر قیچی آمریکا و اعلام حضور نیافتن خودش نیز در این جشنواره مطابق بود با این روز. ( و شاید بوسه دردسرآمیز و مادرانه گوهرخیراندیش به شقیقه‌ی شاگرد شوهرش!)
فیلم ”من یک قاتل مزدور را اجیر کردم“ سومین فیلم رسمی کوریسماکی در مقام کارگردان است . فیلم محصول مشترک فنلاند ، سوئد و انگلستان است . بازیگران نیز تلفیقی هستند از بازیگران کشورهای اروپایی . نقش اصلی فیلم به نام هنری را ژان پیر لئو بازیگر فرانسوی برعهده دارد. فیلم با فضایی خفه و خفته از حومه شهر لندن آغاز می‌شود . و بعد به سراغ اداره?ای منجمدتر از خود لندن می‌رود که آدمهایی از جنس ماشین در آنجا مشغول کارند . نقش اصلی نیز در میان کاغذهای بسیار به خواب رفته است . بعد از آشنایی با زندگی خالی هنری در خانه‌ای مستاجری ، در چند صحنه بعد او را فردی اخراج شده می‌یابیم که قصد خودکشی دارد. او موفق نمی‌شود با طناب دار و حلقه‌ای که خریده خود را حلق‌آویز کند . تصمیم به خفگی با گاز می‌گیرد ولی از نابختی‌اش گاز هم تمام می‌شود . با خبری که در روزنامه‌ای مبنی بر تعقیب آدمکشان اجیر شده می‌خواند ، با راهنمایی راننده تاکسی به رستوران هونولولو می‌رود و با مبلغی هنگف ، شاید همه پس‌اندازش ، قاتلی را برای خلاص‌کردن خودش اجیر می‌کند . اما از آنجا که وقتی علاقه به جنس مخالف در زندگی آدمیزاد وارد شد ‌، بیخودی به دنیا دلخوش می‌شود ! او هم گرفتار و علاقه‌مند به زن گل‌فروشی به نام مارگارت می‌شود . هنری دیگر از این به بعد دوست ندارد به قتل برسد . با اینکه تصمیم می‌گیرد قاتل یا قاتلان را از قصد خود با خبر کند ، ولی با حضور روزانه‌اش در محل کافه هونولولو آنجا را با خاک یکسان می‌بیند . او می‌ماند و نگرانی از تهدید به مرگ . بالاخره قاتل اجیر شده را هم ‌می‌بینیم . هنری با راهنمایی مارگارت به خانه او پناه برده است . ولی حضور مارگارت در خانه هنری و بو بردن قاتل مزدور از اینکه هنری به کجا پناه برده باعث می‌شود که قاتل با وجدان کاری خوب ، دست به کار شده و او را در خانه مارگارت به دام بیاندازد . مارگارت و هنری از دست قاتل فرار کرده به هتلی پناه می‌آورند . این روزگار نیز با صحنه ساختگی قتل جواهرفروش و عکسی که از هنری په‌په می‌گیرند و در رسانه‌ها منتشر می‌شود ، دیری نمی‌پاید . هنری متواری می‌شود و تلاش مارگارت برای یافتن او هم تا مدتی به نتیجه نمی‌رسد . از طرفی قاتل باوجدان پی ‌می‌برد که به بیماری سختی مبتلاست و دکترش به او اعلام می‌کند یک ماه بیشتر زنده نیست . تلاش او برای کشتن هنری مضاعف می‌شود . صاحب هتل را می‌کشد تا پناهگاه هنری ، آخرین مقتولش را بیابد . مارگارت نیز قبل از قاتل آدرس هنری را یافته و هنری را پشت قبرستان و کلیسایی متروک در حال آشپزی و همبرگرپزی ! می‌یابد . قاتل به سراغ هنری می‌آید . هنری طبق معمول به راحتی در دام قاتل گرفتار می‌شود ولی در لحظه آخر قاتل ترجیح می‌دهد که آخرین کارش خلاص کردن خودش باشد . هنری با نفسی راحت به آغوش مارگارت بازمی‌گردد .
فیلم بر خلاف اسم طولانی و کمی تا قسمتی مخوفش ، با مایه‌های طنز همراه است . نحوه زندگی هنری به گونه‌ایست که هر تماشاگری را با او سرلج می‌اندازد . او در کمال سادگی زندگی می‌کند و دلخوش است به گلدانهایی که در پشت‌بام خانه مستاجری‌اش هر شب آبشان می‌دهد . به محض اخراج شدن از کار ، بی‌معطلی تصمیم به خودکشی می‌گیرد . تصمیمی بیشتر کلیشه‌ای و عمق نیافته و از سر تفنن و خالی بودن خانه از فرشته‌ای نجات . وقتی به صاحب‌خانه زنش اعلام می‌کند تا یک هفته دیگر آنجا را ترک می‌کند ، صاحب‌خانه تنها اعتراض می‌کند . صاحب‌خانه‌ی تنها، در اتاق نیمه تاریکش با تحیر به این تصمیم هنری می‌اندیشد . تنهایی که گویی در وصل با هنری تکمیل می‌یافت . آرزویی نیمه محال . اما فشار فکر مرگ و حضور قاتل ، هنری را وامی?دارد به میگساری افراطی و سیگارکشی بدتر از آن . وقتی قاتلی را برای کشتن خودش اجیر می‌کند ، مواجه می‌شویم با پیشنهاد آنان برای میگساری ولی او می‌گوید مشروب برایش ضرر دارد !! او بیشتر به زندگی می‌اندیشد تا به مرگ . صحنه نصیحت و ترغیب مزدوران در کافه هونولولو برای ادامه به زندگی هنری یکی از خنده‌دارترین صحنه‌های فیلم است . بازی رو و در عین حال پیچیده ژان پی‌یر لئو در نقش هنری باعث جذب و توجه تماشاگر به ریزه‌کاریها و اطوارهای او ، خصوصا میمیک صورتش می‌شود . صورت او همسان است با ساده‌لوحیش ، خارجی بودنش در جامعه‌ای نچسب و پر از حیله ، و خام بودنش در برخورد با جنس مخالف . گرچه صحنه‌های مربوط با مارگارت با تلاش خستگی‌ناپذیر سانسورچیان ایرونی به سطل زباله ریخته شده بود ولی دیالوگی ساده به تماشاگر می‌فهماند که او در برخورد با زنها نیز فقط به تخلیه روانی و جسمی بیشتر می‌اندیشد تا عشق و توجهی عمیق . مارگارت به او می‌گوید شاید تو عاشق چشمهای آبی من شده‌ای ، هنری جواب می‌دهد مگر چشمهای تو آبی است؟(خنده تماشاگران) - سپس از پشت میز بلند شده به کنار پنجره‌ای می‌رود که مارگارت در حال سیگارکشیدن است به چشمانش خیره می‌شود و بعد می‌گوید - بله چشمانت آبی است . این صحنه درست بعد از معاشقه‌ی شبانه آنان است و مارگارت را با حوله حمام می‌بینیم . سادگی هنری در دزدی قاتلان مزدور از جواهرفروشی و به دام افتادن او هم گرفتاری و گره بعدی فیلم است . سادگی که تا اینجای فیلم کوریسماکی ما را قانع کرده است که از هنری با چنین شخصیتی هیچ بعید نیست . گرچه بعدها هر دو قاتل گرفتار می‌شوند و بیگناهی هنری ثابت می‌شود ، اما تلاش کارگردان برای اقناع تماشاچیان که بی‌فایده بودن فرار از سادگی در جامعه‌ای سرشار از روابط خالی از نگاه انسانی را می‌خواهد به نمایش بگذارد ، تا بدینجا به ثمر نشسته است . قاتل با پی‌بردن به مرگ محتوم و نزدیکش بر اثر بیماری ، پولها را به دخترش می‌دهد و تصمیم خود را نهایی می‌کند . در سکانس ماقبل آخر که مارگارت را به سوی هنری در تاکسی روان می‌بینیم و هنری را خلاص شده از قاتلش ، کوریسماکی به شوخی نهایی‌اش دست می‌زند. صحنه‌ای هیچکاکی خلق می‌کند . سرعت تاکسی ، وحشت راننده تاکسی ، ترس شدید مارگارت ، ترمز خراب ، سادگی و بدشانسی همیشگی هنری ، تقدیرگرا بودن کارگردان با هم تلفیق می‌شود و تماشاگر را به این فکر وامی‌دارد که سرآخر قاتل هنری ، مارگارت بی‌گناه است . این صحنه هم به خیر و خوشی با ترمز گرفتن راننده در ثانیه آخر به پایان می‌رسد و هنری و مارگارت را در آغوش همدیگر می‌بینیم . شوخی‌های کوریسماکی با این شخصیت بخت‌برگشته هنری به پایان می‌رسد ولی به قولی در نهایت فیلمی خلق می‌شود که به دوبار دیدن نمی‌ارزد .
در بروشوری که در ابتدای فیلم به تماشاگران فیلمخانه می‌دهند نمی‌دانم از کدام منبع نوشته است : ” آن دو { برادران کوریسماکی } می‌خواستند خلاف قاعده عمل کنند . آنها هم فیلمهای ژان‌لوک گدار را می‌دیدند و هم فیلمهای سرگرم کننده‌ی تارزان را ، و دایم در کوچه و خیابانهای فنلاند پرسه می‌زدند . “ و به نظرم این فیلم هم تلفیقی ناهمگون از این دو نوع نگرش به این صنعت‌ - هنر است . هم حرفی ساده برای گفتن و هم شوخی مکرر با شخصیتها و تماشاگران فیلم ، که آن حرف ساده را هم به شوخی برگزار می‌کند .