هزار چهره‌ها
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸  

امسال ایام عید را مثل خیلی از اهالی محترم تهران ترجیح دادیم تا در خلوتی نسبی آن به سر ببریم، مهمان‌بازی کنیم و عید دیدنی و... سرگرمی دیداری عمده‌امان هم دو برنامه بیشتر نبود: "کلاه قرمزی و پسرخاله و پسرعمه‌زا و گیگیلی و آقای مجری و خاله باران! و..." و "مرد دو هزار چهره". با اولی که کلی دچار نوستالوژی شدیم و کلی هم خندیدیم. هنوز هم زوج طهماسب و جبلی برای خیلی‌ها جذاب است و دیدنی، به خصوص آن که ظهور مهمان‌های جور واجور و گاه ناجور – مثل حاتمی‌کیا - در برنامه آنان باعث می‌شد تا بیشتر جذب دیدن قسمت‌های مختلف آن بشویم. اوج کار ظاهرشدن ناگهانی "زی‌زی گولو" بود، در کنار "کلاه قرمزی" و حضور خانم برومند. جذاب‌ترین مهمان هم خود "حمید جبلی" بود که در نقش "آقای همسایه" خالی‌بند و پشت‌هم انداز به خانه‌ٔ آقای مجری آمد. "باران کوثری" نشان داد، چندان چهرهٔ جذابی برای خاله شدن در برنامه‌ٔ مخصوص کودکان ندارد و ... اما "مرد دو هزار چهره" که در حقیقت قسمت دوم یا ادامهٔ سریال پارسال در همین روزها بود به نام "مرد هزار چهره"، ادامه‌ای انتظارآفرین بود و بازهم دیدنی از مهران مدیری و تیم نویسنده‌اش. این بار شخصیت خود مدیری به عنوان کارگردان، یک خلبان و یک مربی تیم ایرانی از فرنگ آمده و رمال‌ها و احضارکنندگان روح، مورد نوازش کارگردان و نویسنده‌ها قرار گرفته بودند. در قسمت‌های ابتدایی شوخی با اعترافی که در پایان قسمت قبلی از زبان شصت‌چی می‌شنیدیم و آن روزها کلی طرفدار پیدا کرده بود، به عنوان مجلس‌گرم کن عروسی اوج دست‌انداختن آن اعتراف بود و حرف‌های بعد از آن. حضور دکتر "امید روحانی" در نقش خودش، البته به عنوان منتقد، مقابل مدیری تقلبی! در برنامه‌ای تلویزیونی نیز جالب بود و به خصوص سئوالی که مدیری در آخر برنامه از روحانی منتقد می‌پرسد:

-         بببخشید برای من یه سئوالی اینجا پیش اومده...(با نگاه کردن به منتقدمرد دو هزار چهره مدعو) منتقدی شغله؟ (با نگاه عاقل اندر سفیه منتقد روبرو می‌شود) یعنی منظورم این است که شما صبح تا شب فیلم می‌بینین، بعد پول می‌گیرین؟

-         (منتقد مانده که چی بگه)...از دیدنت خوشحال شدم. خداحافظ!

مدیری هر دق و دلی داشت از منتقدان، در همین دیالوگ کوتاه خالی کرده بود، به علاوه کلامی که بعد به زبان می‌آورد، معادل منتقد‌ "ایرادگیر سینما"! که خیلی بداخلاق بودند و اصلا اعصاب نداشتند. پشت صحنه‌ٔ همان مصاحبه هم حرف‌های مدیری واقعی است؛ وقتی کس دیگری در نقش تهیه‌کننده از مدیر شبکه درخواست دارد تا با قشری از مردم شوخی کند مثل دکترها، یا معلم‌ها یا کشتی‌گیرها! که از آن طرف اظهار می‌شود که این کار باعث ناراحتی آن‌ها می‌شود.

سه قسمتی که مدیری و نویسنده‌اش (امیرمهدی ژوله) با مربیان فوتبال نابلد از فرنگ آمده شوخی می‌کند، درست مصادف است با اولین شکست خانگی ایران مقابل عربستان. گرچه منظور اصلی نویسنده و کارگردان، آن چنان که در پیامک‌های همان روزها نیز مشخص شد، شخص پرمدعایی مثل "افشین قطبی" بود، ولی مدیران باشگاه‌ها و ورزشی‌نویس‌ها و سردبیران و... بی‌اخلاق هم بی‌نصیب از طنز گزندهٔ مدیری نماندند. به خصوص استفاده از سیفون و دستشویی به عنوان  نماد روابط مافیایی فوتبال باشگاهی ایران به نظرم بسیار مناسب بود.

اما قسمت آخر، که تایم  کمی هم داشت، عصارهٔ سخن مدیری در "مرد دو هزار چهره" بود:

-         خب؟

-         بنده که آمدم در بغل قانون ...

-         شما پریدی در بغل قانون.

-         ...تو تمام این مدتی که اظهارات رو گفتی و من هم نوشتم دروغ هم گفتی؟

-         بعله...

-         کجاش رو؟

-         در باره اون مار. اون مار کوچک بودند وبنده رو هم نگاه نمی کردند و نیش هم نداشتند. بعد آتش هم از دهانشون هم در نمی‌آمد و زنگوله هم نداشتند.

-         این رو که خودم هم می دونستم. حرف آخر آقای شصت چی؟

-         بنده تصمیم گرفتم که با این کارهایی که در این مدت یاد گرفتم، یه شغل شرافتمندانه انجام بدم از این به بعد.

-         با این کارهایی که یاد گرفتی؟ تو باورت شده شصت‌چی؟

-         پلان‌هایی را که من جای آقای مدیری گرفتم موجود هست و دوستان خودشون به بنده گفتند : تو چیز دیگه‌ای هستی. بعد هواپیمای موتور آتیش گرفته رو با چهارصد مسافر عین باقلوا نشوندم، آب تو دل کسی تکون نخورد. در فوتبال هم نتیجه‌ها مشخص هست چهار تا ...نه خیر سه تا برد دارم، دو تا مساوی دارم و یک باخت که آن هم علتش ناداوری بود که همان آفساید را ...(زیر نگاه بازجو – پژمان بازغی - حرفش را می‌خورد)

-         ما ممکنه دیگه هیچ‌وقت همدیگه‌رو نبینیم، ولی دلم می‌خواد یه سئوال شخصی ازت بپرسم. اگه همین الان بهت بگن تو آزادی چی‌کار می کنی؟

-         (بعد از کمی فکر) برمی‌گشتم به دوران کودکیم . سرم را می گذاشتم روی پای مادرم، ایشان برای بنده لالایی بخونند. بعد بستنی یخی می‌خوردم، با بچه‌ها در کوچه  فوتبال بازی می‌کردیم به بنده می گفتند "مسعود تیردروازه".(تلخ می خندد) بعد ...ولی خب اینها که هیچ‌کدام نمی‌شن...بنده خواهش می‌کنم بنده رو بفرستید به یه یک جای خیلی دور که کسی بنده رو نشناسه، بعد بنده رو دوست داشته باشند، بعد بنده دوستشون داشته باشم و بعد کسی ندونه که اصلا چه اتفاقاتی افتاده؛ بنده چه کارهایی کردم، می‌خوام یه جوری بشه که از اول شروع کنم، یعنی نه دیگه کسی رو اذیت کنم و نه دیگه کسی اذیتم کنه؛ از اول شروع کنم یه جور دیگه.

 و بعد نگاه معصومانه او رو به ما که می‌خواهیم در باره همه کارهای مسعود شصت‌چی قضاوت کنیم. خنده به بدبختی‌های او و خنده به زرنگ‌بازی‌هایش، خنده به پررویی او در دست گرفتن مشاغلی که حتی شاید هیچ‌کدام از ما جرئت فکر کردن هم به آن نداشته باشیم، ولی مسعود شصت‌چی‌هایی هستند که با کمال اعتماد به نفس! و از سر ناچاری و گاه رودبایستی و جوگیری شدید به آن شغل مشغول می‌شوند و طرفه آن که در آن شغل از مثلا آن بابای وارد در کار و حرفه‌ای هم جلو می‌زنند و ادعا هم دارند. لحظه‌ای تامل در سکوت دوربینی که باطری‌اش تمام می‌شود و بعد حکم شصت‌چی‌(ها) خوانده می‌شود، درخواستی است که مدیری از ما دارد تا بیاندیشیم چند شصت‌چی در دور و برمان هستند و بدون این‌ که مچشان گرفته شود و حسابی به کسی پس بدهند، حتی زمام امور مهم را در دست دارند و هیچ آبی هم از آب تکان نمی‌خورد. آیا واقعا کارهای او کمتر از خیل کسانی است که اکنون حتی مسئولیت‌های عمده در ایران را به عهده دارند؟ آیا حقیقتا او از خود مدیری چیزی کم داشت یا از آن خلبان یا مربی فوتبال؟ با اینکه شصت‌چی در باره احضار ارواح ادعایی نداشت و از ترس دستگیری در جلسه احضار ارواح حاضر شد، ولی مگر او نبود که هر چی روح در آن خانهٔ درندشت بود را احضار کرد و تا صبح هم ارواح حکم‌فرمایی کردند.

«حکم صادره در بارهٔ آقای مسعود شصت‌چی فرزند فریدون به شماره شناسنامه ۱۳ بدین شرح می‌باشد: آقای مسعود شصت‌چی به جرم فریب افکار عمومی و ... به ده سال تبعید به بدترین نقطهٔ ایران محکوم می‌گردد.»

راستی این بهشتی که – بدترین جای ایران!- مخصوصا مهران مدیری با صدای زیبای پرندگان و درخت‌های تازه رستهٔ بهاری نشان‌مان داد کجاست؟ کنتراستی از زیبایی ظاهری و درونی زشت و پلشت که با ظهور فرهاد برره و کیانوش در آخرین صحنهٔ سریال به بینندگان محترم! با موسیقی محلی بیا بریم دشت کدوم دشت ... تقدیم می‌شود. ایران ما که متاسفانه هیچ جایش بی‌نصیب از کلونی خود ساخته‌ٔ مدیری و همکاران نویسنده‌اش در چند سال پیش یعنی برره نیست  - که به زعم من اینجا هم نویسنده بزرگ آلمانی اریش کستنر با داستان کوتاهش به نام "خنگ‌آبادی‌ها" بر سر آنان منت دارد به خاطر همان ساختار خنگ‌آباد و اهالی‌اش! – می‌تواند بهترین تبعیدگاه یک انسان "اشتباهی شده" قلمداد شود. انسان‌هایی که اغلب با بزرگ‌نمایی ماری کوچک و بی‌آزار به مثابه اژدهایی که آتش از دهانش خارج می‌شود و هم افعی است و هم زنگی! به دنبال مبارزه‌ای هستند بیهوده با دشمنان فرضی و به جای دیدن خود و تامل و کاویدن درون، به فرافکنی و مقصر را دیگری دانستن روی می‌آورند. اگر مسعود شصت‌چی‌ها به این راحتی با آدم‌های دیگر این جامعه که به ظاهر حرفه‌ای آن شغل هستند اشتباه می‌شود، بیشتر نه به این علت است که آنان کلاشند و حقه‌باز، بلکه این نکته منظور نویسنده و کارگردان است که، جامعه‌ای چنین ساده‌لوح در قبول افرادی که هیچ آگاهی در هیچ زمینه‌ای ندارند به عنوان انسان‌هایی کارکشته و حرفه‌ای، معضل اساسی این ملک برره مانند است و بس. ملکی که در طول تاریخ برره‌ای آن سال‌های سال بزرگ‌نمایی افراد بی‌لیاقت و درصدرنشاندشان کار اهالی‌اش بوده و همیشه نیز ظهور افرادی چون امیرکبیر‌ و مصدق و تعداد اندکی دیگر اصلاح‌طلب را نیز تاب نیاورده و به شادمانی در رقصی برره‌ای بر جنازه آنان رقصیده و نخبه‌کشی را سرلوحهٔ اعمال اجتماعی- سیاسی‌ خودش قرار داده است. می‌ماند اشاره به شوخی مدیری با خودش در این سریال که جای دست مریزادی جانانه دارد، چنان که سال گذشته نیز همین کار را رسول نجفیان در "مرد هزار چهره" با خودش و ترانه معروف خود "رسم زمونه" کرد. به طور معمول در میان هنرمندان ایرانی شوخی با خود به خصوص در قالب نمایشی بسیار کم اتفاق می‌افتد. 


 
LOST
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧  

به طور معمول وقتی می‌خواهم فیلمی یا سریالی را ببیینم که دیگران دیده‌اند سعی دارم که نظرات یا مقالات مرتبط با آن را نخوانم، تا من هم مثل بسیاری دیگر از دیدن فیلمی لذت ببرم که داستان آن را نمی‌دانم، پیش‌بینی بکنم، حدس بزنم، شگفت‌زده شوم، گریه کنم، بخندنم، بغض گلویم را فشار دهد، بر سر شخصیت منفی فیلم فریاد بزنم، تخمه بخورم بجای حرص خوردن، به شخصیتی از یک فیلم یا سریال دل ببندم، از اینکه کار خوبی می‌کند خوشحال شوم، از اینکه گول شخصیت منفی فیلم رو خورده ناراحت شوم و... اطلاعاتم را در بارهٔ فیلم با اطلاعات دیگرانی که در حال دیدن همان فیلم هستند مقایسه بکنم، و از اینکه مثلا حدسم در بارهٔ معمای یک فیلم یا سریال درست از آب درمی‌آید لذت ببرم و... دانستن داستان یک فیلم قبل از دیدن آن، شاید فقط به درد کسانی بخورد که سعی دارند بی‌توجه به لذت کشف داستان به جنبه‌های فنی یک‌کار توجه بیشتری مبذول دارند که خب این هم دلیلی است. البته بعضی‌ها مثل من باز ترجیح می‌دهند بدون دانستن داستان به دیدن دوباره یا چندبارهٔ یک کار بپردازند و باز این که  فیلم هم فیلمی باشد که ارزش دوبار دیدن یا چندبار دیدن را داشته باشد. چرا که به نظرم لذت کشف یک فیلمبرداری خوب، یک بازی خوب، یک موسیقی خوب و هر خوب دیگری در یک فیلم زمانی می‌توانند برایم اتفاق بیافتد که در یک بافت داستانی خوب قرار بگیرد. همهٔ این‌ها را گفتم برای این که بگویم چهار فصل از سریال «LOST» را همراه با اعضای خانواده‌ دیدن برایم بسیار لذت بخش‌تر بود در این روزها، تا دیدن تند و تند و پشت سر هم آن برای این که بتوانم افاضهٔ فضلی بکنم و زودتر در باره‌اش چیزی بنویسم. حالا می‌دانم که آن‌ها هم مثل من با شخصیت‌هایی آشنا شدند که یاد و خاطره‌اشان حداقل مثل من تا چند سال با ایشان خواهد بود. جک و جان را می‌شناسند. کیت و سایر را هم و بعد چارلی را.مایکل و پسرش. جین و سان. دیگران و بن. فارادی و ... دیدن سریال ‌«گمشده»‌ یا به تعبیر درست‌تر «گم»‌ یا «مفقود» تجربه‌ای است بس شگفت که بعد از دیدن هر چهار فصل آن به سراغ آدم می‌آید. به خصوص اگر هم‌دلی و هم‌ذات‌پنداری را مایهٔ تماشای آن بکنی و همان‌طور که در مقدمه طولانی گفتم از داستان سریال خبر نداشته باشی. خب هر اهل کتاب و فیلمی بعد از دیدن چهار  قسمت اولی کار سعی دارد که سریال را در قالب رابینسون کروزوئه، جزیره اسرار آمیز و... بیاندازد تا خیالش را از بابت تکراری بودن سوژه راحت کند، ولی این مقایسه فقط در سطح می‌ماند و شگفتی این سریال عالی شروع قرن بیست و یک، در این است که به واقع هیجانات یک سریال قرن بیست و یکمی را داراست نه چیزی کمتر. حالا که در آستانهٔ نمایش فصل پنجم کار هستیم چندین و چند سئوال هنوز در بارهٔ‌ سریال باقی است، به جای نوشتن در بارهٔ‌ این کار زیبا – که دیگرانی مثل خسرو نقیبی تقریبا کامل و جامع نوشته‌اند - بهتر است به سئوالاتی بپردازم که شاید ذهن هر بیننده‌ای مثل ما را به خود مشغول کرده است. البته  شانس داشتم تا دو مجموعه مطلب را بعد از دیدن سریال بخوانم. یکی مجموعه مطالب مجله فقید "شهروند امروز" را و دیگری "فیلم‌نگار" شماره دی‌ماه را.  در این میان بهترین راهگشای بعضی از رمزهای سریال مقاله تالیفی "سفر در ماشین زمان" سمیرا قرایی بود که در شهروند امروز یکم اردیبهشت ۱۳۸۷ به چاپ رسیده است و به بینندگان محترم! توصیه می‌کنم که حتما آن را بخوانند.البته قسمتی از این مقاله و قسمتی دیگر از مطلبی در شماره اخیر فیلمنگار در بارهٔ این سریال توسط دخترم تایپ شده که در ادامه سئوالات می‌آورم.  اما سئوالات من (ما) که در فصل پنجم منتظریم تا جواب بگیریم: ( و شاید هم جوابی داشته‌اند و من در این چهارفصل نیافته‌ام.البته مقاله سفر در ماشین زمان که در ادامه مطلب خواهد آمد سعی در پاسخ بسیاری از مطالب گنگ سریال دارد.)

 آیا جک و پنج نجات یافته‌ٔ دیگر به جزیره بازخواهند گشت؟ اصلا جزیره بعد از انتقال به کجای این کره خاکی رفته است؟ بن در این میان چه نقشی خواهد داشت؟ آیا بن انتقام خود را از ویدمور خواهد گرفت، چشم در برابر چشم، یعنی چارلز و دزموند هم شاهد مرگ پنه‌ لوپه خواهند بود، همانطور که بن شاهد مرگ دخترخوانده‌اش بود؟ چرا جان لاک که حالا به رهبر جزیره تبدیل شده بود، از جزیره بیرون آمده بود و چرا مرده است؟ زمان‌های آینده‌ای که به ما نشان داده شدند آیا واقعیت داشته‌اند؟ می‌توان همان خاصیت بازگشت زمانی را به آن جزیرهٔ شگفت بازگرداند؟ راستی آن بستهٔ پر از غذا و دارو که مربوط به پروژه دارما بود و برای ساکنین شمال جزیره افتاد را، چه کسی فرستاده بود؟ مگر پروژه با مرگ اعضای آن ناتمام نمانده بود؟ آیا رز با سرطانی که داشت هنوز زنده است؟ دیگرانی که از سقوط هواپیما به جا مانده بودند و هنوز در جزیره ساکنند چه شدند؟ آیا با انفجار کشتی همهٔ اعضای آن نیز کشته شده‌اند؟ سان برای ویدمور با دادن کارت ویزیت خود چه نقشه‌ای دارد؟ هنوز که هنوز است دود سیاه هیولاشکل برای خیلی‌ها معماست، آن دود سیاه چه بود و قدرتش را از کجا می‌آورد؟ چرا جیکوب در قالب پدر جک شپرد ظاهر شد؟ آیا مادر آرون، کلر زنده است؟ چرا کلر به کیت توصیه می‌کند که آرون را با خود نبرد؟  چرا دیگر جک نتوانست جراح موفقی باقی بماند، مگر بین او و جان بعد از دیدار آخرش چه صحبت‌هایی رد و بدل شده بود؟ هارلی بامزه هم همراه سعید از درمانگاه خارج می‌شود؟ آیا والت هم که اکنون برای خود جوانی شده، همراه شش نجات یافته خواهد رفت؟ اصلا چرا والت بعضی وقت ها به طور ناگهانی در جزیره دیده می‌شد؟ دروغ‌هایی که نجات یافتگان بافتند آیا روزی برملا می‌شود؟ چرا پدر جک در قالب جیکوب ظاهر شد؟ و چراهای بسیار دیگر...

اما مطالب تایپ شده از دو نشریه؛ اولی قسمتی از مقالهٔ «سفر در ماشین زمان»، سمیرا قرایی، یک اردیبهشت ۱۳۸۷ که از سایت http://timelooptheory.com  برگرفته شده است؛ این مطلب را با کمی ویرایش و حذف و تعدیل در اینجا گذاشته‌ام (مطالب ایتالیک ایرانیک اضافه شده است):

« ...نظریهٔ زمان نیز از دیگر نظریه‌هایی بود که مطرح شد و البته نویسندگان (مجموعه‌ٔ لاست) باز آن را ( مثل نظریهٔ جهان برزخی مجموعه) هم رد کردند، البته آن‌ها تصمیم داشتند که همه چیز را رد کنند و عجیب است که بعد از این انکار قسمت‌هایی ساختند که شخصیت‌ها آشکارا در زمان سفر می‌کردند. نظریه زمان ابتدا در این حد بود که در این جزیره زمان به شکل نیوتونی‌اش تجربه نمی‌شود. اما آن چه اکنون مطرح شده و خلاصه‌ای از آن را در زیر می‌خوانید، بهترین و کامل‌ترین نظریه‌ایست که تاکنون راجع به "گم‌شدگان" مطرح شده و به بسیاری از سئوالات پاسخ می‌دهد. این نظریه از سال ۱۸۰۰  شروع کرده و تا سال ۲۰۰۴ پیش می آید. ۱۸۰۰ سالی است که کشتی بلک راک به جزیره می‌خورد. همان کشتی که جک و کیت و جان و هارلی به رهبری دانیل داخل اش می روند تا دینامیت بیاورند. "بلک راک" یک کشتی حمل برده بوده که مقادیر زیادی فلزات کانی نیز با خود حمل می کرده است، فلزاتی که به شدت به جریان‌های مغناطیسی حساس بوده اند. جزیره نیز دارای همان جریان مغناطیسی قوی است که در آخرین قسمت فصل دوم دیدیم، این جریان‌ها کشتی را به سوی خود کشیدند و منجر به تصادف کشتی با جزیره شدند. کشتی که جریان شدیدی از نیروهای مغناطیسی را متحمل می شده در حین برخوردش با جزیره حفره‌ای در ان حباب نامرئی که جزیره را احاطه کرده بود ایجاد می کند با مختصات "۳۲۵". همان مختصاتی که خانم دانیل و همراهانش را به جزیره می رساند و می بینیم دانیل فارادی در فصل چهارم آن را نوشته بر کاغذ به خلبان هلکوپتر می دهد و به او تاکید می کند که تنها از این مختصات وارد و خارج شود. بعد از تصادف رهبران بلک راک از آن پیاده می‌شوند، یکی از آنها "آلوار هانسو" نام دارد و شروع به تحقیق روی نیروهای مغناطیسی جزیره می کنند. نوادگان هانسو اوایل قرن بیستم دارمای ابتدایی را بنیان‌گذاری می کنند.

۱۹۶۰: دارمای اولیه کار خود را با هدف بهتر کردن نژاد بشر اغاز می کند.(فیلم‌هایی که در سریال می‌بینیم.)، تحقیقی کوچک و ابتدایی که بعدها به پروژه‌ای عظیم و عجیب برای بررسی "سرنوشت" بدل می شود. در طول این تحقیقات و با کمک نیروی مغناطیسی جزیره موفق می شوند زمان و مکان را در اختیار خود بگیرند و به این ترتیب در سال ۱۹۶۰ ماشین زمان درست می کنند. از سال ۱۹۶۱ این ماشین قابل استفاده می شود اما کسی که داخل آن برود فقط می‌تواند یک سال به عقب برگردد یعنی زمان راه‌اندازی ماشین. و هرگاه کسی در زمان عقب برود دیگر نمی‌تواند جلو بیایید در واقع به زمان زنجیر می شود و باید آن را دوباره زندگی کند و اگر کسی بیماریی داشته باشد، مثلا در سال ۱۹۶۵ وقتی با ماشین زمان به ۱۹۶۰ باز می گردد دیگر آن بیماری را ندارد (مثل بیماری بن و رز و فلج بودن جان.ادامه ی مطلب را بخوانید تا بفهمید چرا درمان شدند) موسسهٔ دارما ابتدا برای آزمایش این ماشین از حیوانات استفاده کرد. حیواناتی نظیر خرس قطبی که با محیط استوایی جزیره غریبه باشند، آنها را در زمان به عقب فرستاد و عادت‌های آنها را تغییر داد تا ببیند می‌توانند زنده بمانند. آنها درست از همان سیستمی استفاده می‌کردند که دانیل فارادی در سال ۱۹۹۶ با یک موش آن را انجام می داد.(قسمت پنجم فصل چهار سریال به نام The Constant ) خرس‌های قطبی توانستند خود را با محیط منطبق کنند و به این ترتیب توانستند زنده بمانند. ساخت و راه اندازی ماشین زمان به خاطر قدرتی که داشت سری باقی ماند و حتی بسیاری از محققان خود موسسهٔ دارما از وجود آن بی اطلاع بودند. بعد از خرس‌های قطبی نوبت انسان‌ها بود که وارد ماشین زمان شوند. دارما مشتاق بود بداند آیا انسان‌ها می‌توانند آینده‌ای را که پیش از این برایشان نوشته شده تغییر بدهند.اما این تجربه منتج به شکست شد و آیندهٔ افرادی که سوار ماشین می‌شدند تغییری نکرد.گزینه ی بعدی درمان بیماری بود، شرکت دارما مشتاق بود ببیند می‌تواند بیماری‌ها را درمان کند.از این رو ویروسی بین مردان خودش که در جزیره بودند پخش کرد و بعد ادعا کرد که درمان آن را یافته و گروهی حاضر شدند برای درمان بیماری به مرهم دارما پناه ببرند و سوار ماشین زمان شدند، بی آنکه بدانند ماشین زمان چیست. آنها به گذشته رفتند و درمان شدند اما کمی بعد توسط دود سیاه یا همان هیولا کشته شدند چرا که هیولا یک "physical means" است. یک واسطهٔ فیزیکی که زمان به وسیلهٔ آن خود را تصحیح می کند. بدین معنا که اگر قرار باشد فرد در آینده بمیرد نمی تواند از این سرنوشت فرار کند. دارمایی‌ها که برای نخستین بار با این "دود سیاه" مواجه می‌شدند از ماشین زمان ترسیدند و آن عده از بازماندگان از ماشین زمان که اساسا نیز ویروس را نگرفته بودند از دارما جدا شدند و دار و دستهٔ کوچکی راه انداختند و دارمایی‌ها نام "دیگران/دشمن" را بر آنها گذاردند. جیکوب و ریچارد نیز از این دسته بودند.

۱۹۷۰-۱۹۸۵: مادر بن استخدام دارما شده و به جزیره می‌آید. او نیز پس از چندین سال کار کردن با ماشین زمان تسلیم توانایی‌های ماشین می شود. او با ریچارد رهبر دیگران ملاقات می‌کند. ریچارد او را از مقاصد دارما مطلع می‌کند و مادر بن به مرور از دارما متنفر می‌شود. سوارماشین زمان می‌شود و پانزده سال به عقب می‌رود یعنی به زمانی که هنوز به جزیره نیامده است به سال ۱۹۷۰ و به اورگون. او با راجر ملاقات می کند با او ازدواج می کند و حامله می‌شود، اما مشکلی وجود دارد او در سال ۱۹۸۵ بچه ندارد پس در حین تولد بن می میرد. زمان بن را جایگزین مادرش می‌کند. بن تجسد مادرش است و همان کینه و میل به انتقام مادرش را در خود می‌بیند. اندکی بعد از مرگ مادر بن، هوراس از راجر و پسرش می‌خواهد به جزیره بروند (قسمت بیستم از فصل سوم به نام:‌The Man Behind the Curtain) در واقع هوراس با دارما در ارتباط است و موظف بوده مادر بن را تحت نظر داشته باشد و بعد از مرگ مادر بن توجه دارما به پسرش جلب می‌شود و به جزیره رفتن آن‌ها نیز تنها به خاطر بن و اهمیت اوست، از این رو است که راجر بیچاره فقط یک کارگر ساده می‌شود. بعد از مدتی بن مادر خود را در جزیره می‌بیند و صدایش را می‌شنود این به آن خاطر است که مادر بن در سال ۱۹۸۵ زنده بوده است، پس اگر طی سفر به گذشته تحت هر شرایطی بمیرد، حقیقتا نمرده و "نیم مرده" محسوب می‌شود. بن پس از مادرش با ریچارد برخورد می‌کند که درست در همان سن و سالی است که در سال ۲۰۰۴، ریچارد در زمان سفر می‌کند تا تنها بن را مجاب کند که دارما را نابود سازد، چرا که ریچارد مادر بن را می شناخته و از ماجرا اگاه است. (سفر بن در زمان برای یافتن رهبرهای جزیره است. چون چند بار به دیدن جان لاک هم می‌رود) بن به همراه ریچارد که در سال ۱۹۸۱ دیده تا ۲۰۰۷ پیش می‌آید و ۳۷ ساله می‌شود و تصمیم به براندازی دارما می‌گیرد، به سال ۱۹۶۷ باز می‌گردند تا دارما را نابود کنند و این اتفاق نیز می‌افتد. بن خیالش راحت است که تا ۲۰۰۷ زنده می‌ماند و به همین خاطر در هشت قسمت فصل ۴ از هیچ چیز نمی‌ترسد. بن تا سال ۲۰۰۷ زندگی کرده و در این مدت نه از اوشنیک ۸۱۵ خبری بوده و نه از سرطانش.

۱۹۹۶:بن می داند که عوامل دارما در همه جای جهان هستند از جمله پدر پنی. به این ترتیب تصمیم می‌گیرد به نوعی جزیره را برای همیشه مصون نگه دارد. پس با کمک جیکوب و ریچارد جزیره را در یک لوپ زمانی قرار می دهد. به این ترتیب جزیره همواره سال ۱۹۹۶ را تجربه می کند. (دلیل درمان شدن بیماری‌ها پیدا شد. سال ۱۹۹۶ همان سالی است که وقتی دزموند از جزیره خارج می شود مدام به ان برمی‌گردد.) بن و ریچارد ماشین زمان را از "دهلیز ارو" به "دهلیز سوان" منتقل می‌کنند و میخائیل با ذهن مهندسانه‌اش ماشین را با قدرت مغناطیسی جزیره  که هر ۱۰۸ دقیقه باید تخلیه شود منطبق می‌کند و به این ترتیب مدام جزیره در سال ۱۹۹۶ می‌ماند. جهان پیش می‌رود و جزیره تکرار می‌شود و تنها راه دست‌یابی به جزیره همان مختصات ویژهٔ "۳۲۵" است. جایی بن به ریچارد می گوید:"یادته زمانی که تولدها را جشن می‌گرفتیم." پس اگر همواره ۱۹۹۶ باشد دیگر لزومی برای گرفتن جشن تولد نیست. با ثابت ماندن زمان سرنوشت دیگر کاری از پیش نمی‌برد. زنان حامله می‌میرند و در واقع رحم‌های بسیار سالخوردهٔ آن‌ها در اثر سفر در ماشین زمان و تکرار یک سال توانایی خود را از دست داده اند.(تصویر رحمی که ریچارد به جولیت نشان می دهد متعلق به یکی از همین افراد سفر کرده در زمان بوده) جیکوب نیز زمانی که می خواستند جزیره را در حلقهٔ زمانی قرار دهند مرده، اما حیات جیکوب تا سال ۲۰۰۷ این امکان را به او می دهد تا روح اش هم‌چنان در ارتباط با ریچارد و بن بماند. در سال ۲۰۰۴ اوشنیک در جزیره سقوط می‌کند و مسافران بی انکه بدانند به سال ۱۹۹۶ باز می‌گردند؛ به این ترتیب پدر جک زنده است، لاک دیگر معلول نیست و رز سرطان ندارد.

نکات:

-         آزمایش دانیل فارادی با توپ در ابتدای فصل ۴ اثبات اختلاف زمان جزیره و خارج ان است.

-         بعد از انفجار "دهلیز سوان" جزیره شروع به پیش آمدن در زمان می کند.(به این ترتیب شاید وقتی شش بازمانده در فصل پنجم به جزیره برگشتند رز مرده باشد.)

-         "قواعد ماشین زمان" تابع قواعد فیزیکی نیست و تابع قواعد "سرنوشت" است. سرنوشت از هر راه ممکنی استفاده می‌کند تا نگذارد شما کاری کنید که آینده را عمیقا تغییر دهد.

-         اگر فرزندی نداشته باشید نمی‌توانید به عقب برگردید و فرزندی به دنیا آورید.سرنوشت اجازه نمی‌دهد حیات جدیدی وارد زندگی شود. مگر آنکه کودک یا مادر را جایگزین کس دیگری کند.(مرگ مادر بن در هنگام تولد او)

-         در سفر به گذشته، تنها می‌توان چیزهایی را تغییر داد که تاثیری بر سرنوشت نداشته باشند، چیزهایی غیر عملی که بر باورها تاثیر بگذارد نه بر فعالیت های روزمره.»

و دومی قسمتی از مطلب «مفاهیم در گم‌شده» به ترجمهٔ "حسین عبدی‌زاده" در صفحهٔ ۷۴ فیلمنگار ۷۶ است که در بارهٔ‌ استفاده از اعداد در سریال است:

« اعداد   ۲۳، ۱۶، ۱۵، ۸، ۴، ۴۲ چندین بار به همراه هم یا به طور جداگانه در مجموعه دیده می‌شوند. دستگاه رادیویی جزیره این اعداد را مخابره می‌کند. احتمالا همین اعداد بوده است که پای روسو را به جزیره کشانده است. این اعدادی است که هارلی را در لاتاری برنده کرده است. او معتقد است که این اعداد نفرین شده‌اند، چون پس از بردن لاتاری او واطرافیانش دچار بد بیاری شده‌اند. در یکی از قسمت‌ها می بینیم که هارلی این اعداد را از زبان یک بیمار روانی به نام لئونارد سیمز شنیده است.(قسمت هجدهم فصل اول به نام Numbers) سیمز این اعداد را از زبان سم تومی شنیده که پیش از این ۱۶ سال پیش با یکدیگر عضو نیروی دریایی امریکا بوده‌اند. آنها در بخش شنود کار می‌کردند. این اعداد روی دریچه و بطری‌های دارو حک شده و نیز رمز ورود یکی از درهای دریچه است.مجموع این اعداد ۱۰۸ می‌شود که رابطه‌ای با دارما دارد. مدت زمان استفاده از ایستگاه کامپیوتر ۱۰۸ دقیقه است. دارما یکی از مفاهیم اصلی مذهب بودیست است. به معنای آموزه‌های بودا. مهره‌های تسبیح بوداییان ۱۰۸ دانه است. این عدد در مذهب بودیسم و هندوئیسم مقدس است. شش سقوط کرده از هواپیمای اوشنیک پس از ۱۰۸ روز اقامتشان در جزیره نجات پیدا می‌کنند. همچنین هارلی پس از نجات از جزیره ماشینی هدیه می‌گیرد که کیلومتر شمار آن این اعداد را نشان می دهد(قسمت‌های آخر فصل چهارم). خالقان اثر اذعان کرده‌اند که این اعداد هسته معادلهٔ ولنزتی هستند. این معادله زمان مرگ بشریت را پیش بینی می کند.»


 
روزگار قریب
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧  
در باره‌ی کارهای درخشان «کیانوش عیاری» در این وبلاگ دو مطلب دیگر هم نگاشته‌ام. یکی درباره‌ی فیلم خوب و محجور «بودن یا نبودن» که به مسئله‌ی اهدای عضو می‌پردازد و تازگی متوجه شدم که علت رانده شدنش در هنگام اکران به حاشیه چه بوده - در مصاحبه‌ای که جناب عیاری با «شهروند امروز» داشتند و آن هم تلویحا مهربان نشان دادن ارمنی‌ها و سرسختی مسلمانان در مقایسه با آن‌ها؛ که به نظرم حرف سخیفی است که معمولا از نگاه غیرانسانی و بیمار برخی از مسئولین سینمایی ایران برمی‌خیزد. و دیگری نگاهی به سریال زیبا و به یادماندنی و متفاوت «هزاران چشم» که آن هم به نوعی با محدودیت در ساخت و ساز همراه شد. اما دیدن فیلم‌ درخشان «آن سوی آتش» او، همان‌گونه که در جای دیگری از همین وبلاگ نگاشته‌ام، تاثیری تحولی در زندگی‌ام داشت و من همیشه مدیون این کارگردان نادیده و گویی آشنای سینمای ایران هستم. به نظرم آن نوع ساخت و ساز متفاوت به نوعی در سریال «روزگار قریب» نیز تکرار شده است. خب مجموعه‌ای که پیگیر خبرهای آن از طریق رسانه‌ها باشی و حتی نگران این که چرا چند وقتی وقفه در ساخت آن افتاد – که حاصلش فیلم تلخ و تاثیرگذار «بیدارشو آرزو» بود که به مناسبت سالگرد زلزله‌ی بم در خانه هنرمندان به ‌تماشایش نشستم – حتما در هنگام پخش هم خواستار و خواهانش خواهی بود. مطلب کوتاه ذیل نیز نگاهی ناقص و کوتاه به این مجموعه است :

مرور خاطرات زندگی زیبای دکتر محمد قریب – گرچه مخلوط با تخیل فیلمسازی مولف چون عیاری در سریال «روزگار قریب»، زمانی جلوی چشمانت رژه می‌رود که دیگر دکتر قریبی نیست تا هر دوشنبه شب به پایش بنشینی و از ایثارها و مبارزات او با خرافات و عقب‌ماندگی‌های فرهنگی این ملت با خبر شوی. همین مرور است که هنگام مرگ او زمانی که مهندس بازرگان بر بالینش حاضر می‌شود در مرگ هر دو این عزیزان گریه‌ای گرم می‌کنم. هر دو عزیزی که طبق سنت «نخبه‌کشی جامعه»‌ی ما، چندان که باید و شاید قدر و ارج در زمان حیاتشان ندیدند و بر صدر ننشستند.
با شروع بیداری این ملت بعد از انقلاب مشروطیت و طی قانون‌گذاری روشنفکران و قانون‌گریزی استبداد در لباس‌های مختلف از شاه گرفته تا شیخ ، جنگ بین عقاید پوسیده‌ی سنتی و افکار تازه از فرنگ آمده تاکنون بوده است. جنگی که یکی از سرداران باوفایش در جبهه‌ی تجدد و تمدن، کسی مثل دکتر قریب بوده‌ است. جنگ با جهل و نادانی کسانی که مدارس امروزی را مانع از کسب و کار مکتب‌خانه‌ای خود می‌دانستند و سعی در برهم زدن بساط آن داشتند. اشاره‌ام به قسمت‌هایی از این مجموعه تلویزیونی است که پدر دکتر، میرزا علی‌اصغر باید با کسانی رودرو می‌شد - تا مدرسه جدیدی در دهی پا بگیرد - که به ظاهر حمام‌دار بودند، ولی در باطن بیننده‌ی هوشیار پی ‌می‌برد که صاحب چه شغل اصلی و چه کاری است و از چه تفکری دارد کیانوش عیاریپشتیبانی می‌کند. تفکری که در جریان قانون‌گذاری مشروطیت نیز سردمدار و طرفدار آن بالاخره به دار آویخته شد تا پرچمی باشد بر فراز این مملکت که: آری مدرنیته و تجدد برای این مملکت لازم است و سنت‌های به جای مانده از قرن‌ها خواب این ملت دردی از او دوا نمی‌کند.
مدرنیته در جای خود می‌تواند مانع از مرگ بسیاری بر اثر خرافات پیچیده در لفافه‌ی سنت‌ها باشد، صحنه‌هایی که در جای جای مجموعه دیده می‌شد.«حکیم رحمه‌الله» و شاگرد سفیه‌اش که نقش آن را به خوبی مرحوم «حسین پناهی» بازی می‌کرد؛ باز نمودی از این چسبیدگان به سنت‌ها و عبادت‌کنندگان ناآگاهی و نادانی بودند، نادانی که ثمری جز مرگ چند نفر از روستای گرکان، محل تولد پدر دکتر قریب نداشت. گرچه در این سفاهت جمعی، دولتیان نیز بی‌نصیب از نیش عیاری نبوده‌اند، به گونه‌ای که در سفر خانواده‌ی قریب به کربلا ، محمد خردسال همراه پدر و مادرش و دکتر جمع کاروان با چشمان خود می‌دیدند که چگونه تیفوسی‌های بی‌گناه، قربانی نادانی نظمیه‌ها و ژاندارم‌ها می‌شدند؛ با این عقیده که هر کس هم‌نفس آن‌ها شود بایستی با اجرای مجازات مرگ از شیوع بیشتر بیماری جلوگیری کرد. در جایی دیگر از این مجموعه که به صورت خیلی گذرا و مشکوک به حذف نیز بود، رضاشاه را می‌دیدیم که به دیدار دانشجویان اعزامی به فرنگ می‌آمد. از این گروه دانشجویان اعزامی، یا به عبارت صحیح‌‌تر از این کاشتن بذرهای عظمت، بعدها ثمراتی عاید این ملت شد که شاید هیچ‌گاه بدون اعزام این‌ها چنین ثمراتی را شاهد نبودیم.(همان‌گونه که امیرکبیر با بنیان‌گذاشتن دارالفنون چنین قصدی داشت.) دکتر محمد قریب، حاصل یکی از همین اعزام‌ها بود، در کنار دوست و هم‌یارش مهندس مهدی بازرگان؛ که به هر ترتیب بیننده‌ی منصف می‌داند که هر دوی این بزرگ‌مرد برای ایران و ایرانی چه کردند. جالب است که عیاری توانست تصاویری از مهندس مهدی بازرگان را در نوجوانی و میانسالی و سنین هم‌زمان مرگ دکتر قریب، به سیمای قهر با هر چه ملی‌گرای مذهبی‌است، بقبولاند و به نظرم نبودن مهندس بازرگان در این دیار فانی، بسیار به این اجازه کمک کرده است. البته همان‌گونه که عیاری در مصاحبه‌اش با ماهنامه «سینمای پویا»(شماره۷) اشاره دارد، به ظاهر قسمت‌های پیشنهادی و تلویحا تحمیل شده نیز در مجموعه وجود داشته که از نظر ریتم و ساخت نیز با کل مجموعه ناهمخوانی داشت.« در بین این‌ها اتفاقاتی هم مثل ماجرای اعتراض عده‌ای از اساتید، علما و دانشگاهیان به قرارداد کنسرسیوم که در قسمت‌های ۲۳ ، ۲۴ یا ۲۵ سریال فکر کنم باشد نیز اضافه شد.» اما آن‌چه آشکار است مسئله‌ی عیاری در این مجموعه جنگ بین دانایی و نادانی، دانستن و ندانستن، و مدرنیته و سنت بوده است. گرچه خود او تفاوتی بین تجدید و مدرنیته در مصاحبه‌اش قائل است، ولی با کمی دقت می‌توان یافت که بدون تجدد و تجدید در نگاه به سنت‌ها، مدرنیته‌ نمی‌تواند جایگزین جهل مرکب ملتی باشد. بین گریه‌ی امیرکبیر بر بالین بچه‌ای که مادرش مانع از مایه‌کوبی آبله به او شده بود، تا گریه‌ی دکتر قریب بر بالین کسانی که بر اثر جهل و نادانی و فقر جان از دست می‌دادند، هیچ فرقی نیست: هر دو این‌ها بر سر ملتی می‌گریستند که ندانستن را به دانستن ترجیج می‌دهند و یک‌جا ماندن را بر حرکت به سوی پیشرفت.
به هر روی ریتم‌کند در بیان داستان زندگی دکتر محمد قریب و کشدار کردن ماجراهایی مثل پنهان‌کاری در عمل کردن پای مبارزی که در بیغوله‌ها یا زاغه‌نشین‌های زمان شاه پنهان شده بود و دکتر قریب با حال نزار خود به کمک او می‌شتابد، که در چندین و چند قسمت به کرات تکرار می‌شد و به نوعی داستانی نخ‌نما داشت و سپس مرگ او و ناله‌های پیاپی مهدی هاشمی – او در نقش دکتر قریب مسن به خوبی در دیگر قسمت‌های سریال از عهده‌ی این نقش برآمده بود- که گاه به ریتمی خنده‌دار برای بیننده تبدیل می‌شد؛ - البته از مجموعه‌ای سی و هشت قسمتی که بدون اتکا به فیلمنامه‌ای مدون ساخته شده است! این ماجرا هیچ بعید نیست - می‌تواند تنها ایراد عمده‌ی این مجموعه به حساب آید. هم‌چنین رفع اشکالاتی چون نشان دادن زندگی و موفقیت‌های دکتر در فرانسه و همچنین تلاش پرثمر او برای برپایی بخش مختص کودکان در بیمارستان هزارتخت‌خوابی، که می‌توانست هر دو این‌ها جای بسیاری از تکرارهای مجموعه‌ی کنونی را بگیرد، در پربارتر کردن این مجموعه موثر بود.
به هر حال دیدن گوشه‌ای از تاریخچه‌‌ی جهالت‌های وابسته به سنت‌های دیرین این مردم و مجاهدت‌های مردان بزرگی چون دکتر قریب در برابر این جهالت‌ها، در مجموعه‌ای آبرومند، که هم حرمت خود را حفظ می‌کرد و هم حرمت شخصیتی را که قرار بود زندگیش را تعریف کند، در روزگار وانفسایی که در سیطره‌ی فیلم‌ها و مجموعه‌های بی‌سر و ته ایرانی و کره‌ای به سر می‌بریم، غنیمت است و لایق دست‌مریزاد. به امید این‌ که باز هم شاهد مجموعه‌ها و فیلم‌های سینمایی از «کیانوش عیاری» باشیم.

 
یادگاران ماندگار
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥  

برنامه‌ای به نام " موج نور" از شبکه دو سیما ،‌ در بخش نوجوان ،‌ ساعت ١٩ و ۴۵ پخش می‌شود که یکی از آیتمهای آن را من نوشته‌ام به نام "یادگاران ماندگار". بخش گفتگو با بزرگان علم و دانش که گفتگو با محمد بن موسی خوارزمی نیز طی روزهای پنجم و یازدهم مهر ماه پخش شد.این گفتگوها با تحقیق و تفحص بسیار نگاشته شده است. تعداد بیست گفتگو را تابستان امسال با کمک دختر خوبم نگاشتم.به محدودیت سه دقیقه برای هر گفتگو و در اجرا و عمل هفت هشت دقیقه برای تهیه‌کننده و کارگردان! (یاد صحبتهای از سر درد آقای بازیگر عزت‌الله انتظامی در جشن دنیای تصویر افتادم، مراجعه شود به دنیای تصویر شماره 163 مهرماه 1385،صص:76و77) گرچه در اجرای همین یکی هم بازی بازیگر مصاحبه‌کننده چندان به دلم ننشست، ولی اجرای شیرین حسن اسدی رفیق قدیمی‌ام در نقش خوارزمی برایم جالب توجه بود.این مجموعه را هم ، مثل مجموعه عکس و مکث ، آقای محمد مهدی رسولی کارگردانی و تهیه کرده است.خود ایشان نیز در این مجموعه با روشی نو و ابتکاری به تعلیم نقاشی می‌پردازد.


 
عکس و مکث
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ خرداد ۱۳۸٥  

سفر تفریحی شمال که بودم به اجبار برنامه کودک سیما را گاهی از سربی‌حوصلگی با بچه‌ها به تماشا می‌نشستم.یکی از روزها دیدم که بالاخره کاری که پارسال در نوشتن چند قسمتش مشارکت داشتم را سیمای شبکه یک در برنامه نوجوانان به روی آنتن برده است و اسم من هم در لیست نویسندگان مجموعه دیده می‌شود.این اولین بار است که اسمم به عنوان نویسنده در تلویزیون دیده می‌شود.مجموعه‌ای به نام " عکس و مکث " کاری از محمدمهدی رسولی  نویسنده و کارگردان و نقاش زبردستی که تاکنون برنامه‌های مختلفی از او از سیما پخش شده است که از جمله موفق‌ترین آنها برنامه‌هایی به نام " اکسیژن " و " تراب " بوده است. این مجموعه پنجاه و دو قسمتی که با بهانه قرار دادن یک عکس از دوران جنگ تحمیلی به بازگویی داستانی می‌پردازد که کمی مایه‌های طنز نیز در آن دیده می‌شود ، به شیوه Cutout است و یک روز در میان و همچنین جمعه‌ها از برنامه نوجوانان شبکه اول پخش می‌شود.به نظرم این کار نسبت به کارهای مشابه در همین زمینه توانسته بهتر به مسائل و حاشیه‌های جنگی و خاطرات کودکی رزمندگان بپردازد.خودم مشتاقتم چند قسمتی را که نوشته‌ام زودتر ببینم ، گرچه خبردار شدم که الان دو هفته از پخش این مجموعه گذشته است!


 
طنز سه و نیم(۲)
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٥  

مصاحبه با کیومرث ملک مطیعی برایم جالب بود.همانطور که در قسمت اول این مجموعه مصاحبه نوشتم بر خلاف دیگران،ملک مطیعی طرفدار مهران (مدیری) و کارش بود و در لحن او میتوانستم حس کنم که : کاش به جای حضور در این مجموعه در مجموعه مهران بودم.خب هم اعتبار مدیری به عنوان کارگردان بیشتر است هم خب یک نقش فرعی داشتن در آن مجموعه بهتر بود از نقش آبدارچی بودن و نوبر بودن در کار سه ونیم.جالب بودن مصاحبه بیشتر شنیدن صحبتهایی بود در باره پشتکار او و همچنین مجموعه نفیسی که او در اختیار دارد.

 

پای صحبت یکی از پیشکسوتان تئاتر و تلویزیون ایران می‌نشینیم . کیومرث ملک مطیعی که در این کار به عنوان بازیگری پرتجربه  ، همراه کاردان و صدری و پا به پای آنها وظیفه  بازیگریش را مثل همیشه و در همه کارهایش  به خوبی انجام میدهد . در یکی از لوکیشنهای سریال در اتاقی سرد از سرمای گزنده زمستان ٨۴  به گفتگو نشستیم . نمیدانستم که استاد بیش از سیصد بازی و کار تئاتری داشته است . روزگاری که تئاترهای شهرستانهایی مثل رشت هفتگی عوض میشده است و تئاترهای لاله زار در اوج فعالیتشان حداقل ماهی یکبار برنامه داشته اند ( عجب روزگاری !) و در اغلب این کارها این پیر کارکشته که در آستانه تولد  هفتاد سالگیش پای صحبتهای گرم او نشسته ایم ، حضوری موثر داشته است ، حتی اگر گفتن یک جمله بوده یا یک بازی کوتاه :

 

-         استاد در باره حضورتان در این سریال توضیح بفرمایید .

ملک مطیعی : این سریال سریالی انتقادی در قالب طنز اجتماعی با گوشه چشمی به مناسبتهای درون سازمانی است . از خیلی از مسئولین البته نه به صورت مستقیم نقد می شود . و آقای کاردان که از دوستان قدیمی هستند ، با شروع سری دوم از من دعوت به عمل آوردند و الان در گروه فعالیت می کنم .

-         آقای ملک مطعیی بازتابهای این برنامه چگونه بوده است ؟

ملک مطیعی : با دوستان که ارتباط دارم میدانم که انعکاس خوبی در میان جامعه داشته است . و البته چند نفری هم انتقاد داشته اند . در مصاحبه ای که اخیرا داشتم توضیح دادم که انگیزه من برای کار در این سریال بیشتر جنبه معنوی وهمچنین بعد مادی کار است . آیا تو این جامعه به من که بازنشسته توانیر هستم میتواند چنین کمکی بشود که چرخ زندگی را در این روزگار سخت بچرخانم ؟ همه ما بازیگران ، خصوصا کسانی که فقط به این شغل مشغولند ، از نظر مالی ضعیف هستیم و این را همه جامعه میداند. چون کار ما پشتوانه دائمی ندارد . من خودم بیمه هنرمندان نیستم . خب برنامه آقای مدیری را من میپسندم با اینکه انتقاداتی هم در جامعه وجود دارد . و بازیگران آن مجموعه در جای خود دارند خوب کار میکنند و برنامه خوب میچرخد. وقتی مطبوعات در باره کار ما مینویسند واقعیت این است که به کار ما زیاد وارد نیستند ، و یک برنامه به چه طریق ساخته میشود و بعد از دیدن یک برنامه نیم ساعته و یا یک ساعته بدون اطلاع از چگونگی کار ما انتقاد هم میکنند . ولی اگر یک روز بیایند سرصحنه و ببینند که ما با چه وضعیت و بدبختی داریم کار میکنیم من فکر میکنم که لااقل منصفانه تر با ما و کار ما برخورد میکنند و دست از انتقادهای بی مورد بکشند . فردا صبح من میروم در هفتاد سالگی  ...

-         تبریک میگویم استاد ای کاش ما خبرداشتیم حداقل ...

ملک مطیعی : ...خواهش میکنم ... و میخواهم این را بگویم که من الان با این سن از ساعت سه بعداز ظهر میآیم اینجا و تا ساعت چهار و نیم و گاه پنج صبح کار میکنیم . از اینجا نیز به منزل در کرج میروم و میخوابم تا باز ساعت دوازده ظهر ماشین می آید و دوباره این روند تکرار میشود.

-         واقعا انرژی زیادی میطلبد این کار ...

ملک مطیعی : و با این فضایی که اکثر بچه ها از سرما ، دچار سرماخوردگی شده اند و ملاحظه میکند که برای راضی کردن این ملت شریف ما اینگونه تلاش میکنیم و در ضمن راضی هم هستیم ولی تا جایی که دست و بالمان باز هست میتوانیم مسائل را مطرح کنیم . بنابراین نقد دلسوزانه را بر انتقاد بیخود ترجیح میدهیم .

-         آقای مطیعی میتوانید بگویید که این چندمین کاری است که در طول عمر هنریتان انجام داده اید ؟

ملک مطیعی : من بیش از  سیصد کار تئاتری انجام  داده ام و از سال 1331 وارد این کار شده ام یعنی پنجاه و سه سال و بیش از نیم قرن . و این را عرض بکنم که چگونه سیصد کار تئاتری انجام داده ام ، شاید برای جوانهای امروز که شاید بتوانند حداکثر دو کار در طول سال انجام بدهند جالب باشد . در رشت آن زمان هفته ای یک نمایش به روی صحنه میرفت . و در طول سال ما مجبور بودیم که پنجاه و دو کار انجام بدهیم و وقتی سال 1338 به تهران آمدم و به لاله زار رفتم اینجا رسم بر این بود که ماهی یک نمایش اجرا بشود که در سال میشد 12 نمایش . حال خودتان حساب بکنید که چند کار میشود . نمایشنامه های بسیاری وجود دارد . مثلا من خودم بیش از هزار نمایشنامه را دارم که در طول یک قرن نوشته شده است و حتی ممهور به مهر نویسندگان آنهاست . وقتی که مدیر تئاتر رشت محمد حسن خان میلانی ، که خدا رحمتش کند ، استاد بنده فوت کردند . روز چهلم ایشان وقتی وصیت نامه اشان را باز کردند ، وصیت کرده بود که هر چه نمایشنامه است به کیومرث ملک مطعیی بگویید که آنها را نگه دارد . این است که به یادگاری آن مرحوم من همه اینها را دارم و آنها را نگه داری می کنم .

-    عجب گنجینه با ارزشی است خصوصا برای بررسی تاریخ تئاتر ایران . شاید افراد کمی از این گنجینه با ارزش خبر داشته باشند .

ملک مطیعی : بله . از سال 38 که به تهران آمدم ، شب های جمعه تلویزیون ثابت پاسال برنامه مستقیم نمایشی با حضور تماشاگران داشتیم. سال 42 شبکه ای آموزشی بود در بهارستان تهران ، آنجا درس تاریخی که به بچه های تهران میدادند مثلا دوران افشاریه ، زندیه و ... نیم ساعت را معلم شرح میداد و از همان کتاب بچه ها،نمایشی به صورت زنده اقتباس و اجرا میشد که من در آن کارها فعال بودم . از سال 49 هم من در سریال تلخ و شیرین کار کردم و از سال 50 هم در اداره تئاتر بودم . و حدود 60 تا 70 فیلم و سریال تاکنون من کار کرده ام .

- در باره کارهای آینده اتان توضیح بفرمایید.

ملک مطیعی : بله بعد از این کار سر سریال دیگری خواهم بود که کار گروه کودک و نوجوان است و به شهر ماهشهر می روم که آقای شاهین باباپور هم کارگردان کار است .

- به عنوان کلام آخر برای کسانی که میخواهند در این راه قدم بردارند به عنوان بازیگر و جوانهای مشتاق این کار چه توصیه ای دارید ؟

ملک مطیعی : من یک وصیت و نصیحت به جوانها می خواهم بکنم . ما این کار را به این راحتی که برخی جوانها با آن برخورد میکنند به دست نیاوردیم . من خودم بعد از دو سال دوره دیدن و کلی زحمت در این راه ، کسی جرات نداشت که نقشی به ما محول کند و آن هنگام رسم بود که شخص بعد از گذشت سالها باید یک دلکمه  جلوی تماشاچی اجرا میکرد و به نظرم بهترین شب نمایشی من شبی بود که من دلکمه ای از کارو به نام هذیان یک مسلول را در صحنه اجرا کردم که بعد از آن اجرای موفق مدیر تئاتر به من گفت که شما از فردا رسما بازیگر هستید . باید با دقت نظر و حوصله به کار میپرداختیم . من به این عزیزان میخواهم این را بگویم که فقط به عشق تلویزیون تو این کار نیایند  ، مادر اصلی هنر تئاتر است .

باید در تئاتر پخته بشوند. و به قول خودم این ها یکبار مصرفند در کاری میآیند و بعد فراموش میشوند . ولی اساتیدی مثل آقای انتظامی ، مشایخی ، نصریان ، اینها کارکشته تئاترند و خاک صحنه را خورده اند.و رمز ماندگاری آنها نیز چنین است . و از ذهن این مردم هیچگاه فید نمیشوند.

- و شما هم به همچنین .

ملک مطیعی : خواهش میکنم ... این است که  یک بازیگر باید مطالعه داشته باشد و سوادش بالا باشد. من خیلی جاها که با جوانها کار میکنم ، میبینم که اینها با حداقل چیزی که دستور زبان فارسی هست مشکل دارند و حتی کلمات مترداف را نیز خوب یاد نگرفته اند که اگر مثلا در سرصحنه حین بازی کلمه ای را از خاطر بردند چگونه کلمه مترادف نه متضاد آن معنی را جایگزینش کنند . من میدانم که یک نویسنده حتی در جای گذاری علامات تعجب و سئوال پس و پیش را رعایت میکنند و گویش این کار در هر دو حالت فرق میکند ولی اگر سواد این کار را نداشته باشند نمیتوانند آن را به درستی دربیاورند. مطالعه داشته باشند و با دست پر به این کار وارد بشوند و هدفشان را هم مشخص بکنند . وقتی که من خودم از رشت به تهران آمدم به برادرم که مشوق من بود و گفت برو تهران و کارت را آنجا در  تهران ادامه بده و چون از کار هنری نمیشد نان زندگی به دست آورد ، کارمند شرکت برق شدم و در بعد از ظهرها به کار هنری خودم پرداختم . به بردارم آن زمان گفتم که من میروم تهران و زمانی برمیگردم که وقتی در رشت راه میروم من را بشناسند به عنوان یک بازیگر خوب . یعنی هدفم آن زمان مشخص شده بود. و از جوانها هم خواهش میکنم که با هدف درست به این کار وارد بشوند و مطمئنا درست هم خواهد شد . در ضمن من از شما عزیزان تشکر میکنم و از اینکه به من فرصت دادید تا با خوانندگان خوب نشریه ی شما صحبتی داشته باشم ، متشکرم.

-         ما هم از اینکه با شما گفتگو داشتیم متشکریم .


 
طنز سه و نیم(۱)
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥  

دی‌ماه سال ١٣٨۴ بود که سعی در کار در یک هفته نامه درپیتی منجر به این مصاحبه شد.از اول که برای خنده به دعوت به همکاری نشریه در صفحه جویای کار همشهری زنگ زدم تا روز آخر کلی خندیدم.مصاحبه ای که کار در این نشریه زرد را بعد از چند روز پایان داد.به هر حال تجربه جالبی بود،باعث شد با چند بازیگر فیلم هندی ،که تا به حال اسمشان را هم نشنیده بودم ، آشنا شوم و تازه بفهمم که سایتهای مربوط به بالیوود هم در ایران بسته است و باید با فیلترشکن کار را راه انداخت!سردبیری که عشق فیلم هندی داشت و معاون سردبیری که بدون دیدن یکی از این فیلم ها به احتمال شب خوابش نمی برد. به هر حال کاردان را برای اولین بار بود که ملاقات میکردم، و همان روزها بود که او به کار شاگردش مهران مدیری به خاطر "شب های برره " تاخته بود و نویسنده متواضع آن مجموعه به جای مدیری جواب درخوری به کاردان داده بود.اتمسفر موجود در استودیوی فیلمبرداری همه بر علیه طنز شبهای برره بود و فقط کیومرث ملک مطیعی بود که گویی نه از نقش خود در این سریال راضی بود نه از حرفهای ضد مدیری و اتفاقا در ته دل میخواست که به جای حضور در اینجا در کنار مهران بود.بد ندیدم حالا که در نوروز 85 هر روز این برنامه طنز از شبکه سوم پخش میشود این مصاحبه را در وبلاگم بگذارم. اما مشکل بزرگ این برنامه : طنز سه و نیم انگار در اوایل دهه هفتاد ساخته میشود و در اواسط دهه هشتاد به نمایش گذاشته میشود. البته نیش و کنایه های کاردان به دولت و ملت هنوز هم شنیدنی و دیدنی است.این مصاحبه ها با همکاری یکی دو نفر از دوستانی که در همان هفته نامه آشنا شده بودم،صورت پذیرفت.این مصاحبه را در دو سه روز در وبلاگم میگذارم.

 

انجمن دیوانگان ایران به ریاست استاد خرناس عضو می پذیرد!

 

 برنامه های طنز تلویزیون طرفداران و دشمنان خاص خود را دارد. طنزهایی که با اشکال و شاید اهداف مختلف ساخته و به روی آنتن فرستاده شده است . " شبکه سه و نیم " که انگار در میان دو شبکه جوان (سوم) و شبکه فرهیختگان (چهارم) سیما گیر کرده است ! به نویسندگی و کارگردانی یکی از موفق ترین چهره های طنز و صدا و سیما « داریوش کاردان » ، توانسته با شناخت نسبی که در میان تماشاگران با سری اول خودش ایجاد کرده  ؛ حالا با سری دوم آن در جمع خانواده ها حضور خود را تثبیت کند . استاد خرناس سالها در رادیو حرص و جوش میخورد و گوش های شنوای بسیار یافته بود ولی گوشهایی که باید گوش میدادند و کاری از دستشان برمی آمد سعی در حل معضلی نداشتند ، خب دیگر استاد طاقت از دست داد و در تابستان امسال چهره از نقاب رادیو درآورد و با تاسیس شبکه ای نیم بند ! به نام شبکه سه ونیم به عرصه آمد تا با همه عوامل کژی و کاستی جامعه امان به مبارزه سختی بپردازد! استاد در این شبکه هم از توطئه در امان نیست و با غفلت از عوامل ، آنها سازی دیگر کوک میکنند و نمیگذارند که آبی خوش از گلوی استاد پایین برود .

   شب دوازدهم دی ماه در استودیوی این سریال ، در میان هیاهوی زیبای شروع یک کار طاقت فرسا به گفته آقای ملک مطیعی بازیگر خوب این سری از کار ، به سراغ عوامل ساخت آن رفتیم و از نزدیک با آنها گپی خودمانی داشتم . این گفتگوها گاه در اتاق گریم – کاردان – و گاه در میان لوکیشنهای سریال انجام شده است . و می ماند یک تشکر جانانه از آقای سیروس میمنت یکی از بازیگران و عوامل این سریال که زمینه گفتگو با این عزیزان را فراهم کردند .

                                                                    

 

داریوش کاردانداریوش کاردان ( نویسنده و کارگردان )

 

-              آقای کاردان بازخوردهای این سریال در میان جامعه چگونه بوده است ؟

کاردان : با اینکه این بازخورد را در میان مردم باید یافت ولی از شنیده ها و گفته ها ،میدانم که در طول این سه چهار قسمتی که تا به حال پخش شده است این کار بازخورد خوبی داشته ، چه در محافل دانشگاهی و چه در میان مردم عادی .

-              قرار است این کار تا چند قسمت ادامه داشته باشد ؟

کاردان : برنامه ریزی قبلی بیست و شش قسمت بوده است . ولی اگر زودتر تعطیل شد از هم اکنون تسلیت عرض می کنم ولی اگر ادامه داشته باشد که جای تبریک دارد .

-              آقای کاردان کلمه تسلیت موجب شد که سئوال بکنم ، سری اول این کار چرا متوقف شد ؟

کاردان : این کار متوقف نشد ، بلکه طبق 26 قسمتی که قرارداد داشتم انجام گرفت و پایان یافت . ولی خب احساس می کردم که کار هر شبی از من برنمیاد و بجای پخش هفتگی – طبق قرار اولیه امان - تبدیل به پخش هر شب شده بود و بنا به دستور ! و دوباره فرمودند که این کار را انجام بدهیم که اکنون در سری دوم باز با همان قرار که این کار هفتگی پخش بشود ، کار را جلو می بریم .

-              آقای کاردان ، نویسندگی این کار هم بر عهده شماست؟

کاردان : بله ، بخشی از آن و در کل نظارت بر همه قسمت ها وجود دارد .

-      چند شب پیش زیرنویس جالبی خواندم که واقعا هم جای خنده و هم جای تامل داشت که " انجمن دیوانگان ایران عضو می پذیرد "

کاردان : بله ! مدتهاست که درصدد انجام این کار هستیم . اگر بشود انجمن دیوانگان را به ریاست استاد خرناس تاسیس بکنیم ، حتما عضوگیری هم با صدور کارت عضویت خواهیم داشت . و البته طبق قانون انجمنی به شکل شوخی خواهیم داشت و عضوگیری هم با اثبات مراتب دیوانگی طرف انجام خواهد شد .

-              تفاوت این سه و نیم با سه و نیم تابستانی چیست ؟

کاردان : خب وقت این کار نسبت به سری قبل بیشتر شده است  و این یک شبکه است که همیشه میتواند وجود داشته باشد و انقطاع و اینها معنی ندارد ، بخصوص که ایندفعه آقای ملک مطعیی به ما افتخار همکاری داده اند که امیدواریم خسته اشان نکرده باشیم . یک شبکه همیشه میتواند وجود داشته باشد ، حتی اگر عوامل آن – بازیگران آن – تغییر کنند و داستان نیز به صورت ادامه دار نیست که با قطع و وصل آن شبکه ضربه ای بخورد. خب بعضی از بازیگران آیتم های قبلی با جای دیگر قرارداد دارند و نمیتوان بخاطر عدم حضور آنها کار را ادامه نداد . شبکه سه و نیم حیات دارد .

-      آقای کاردان در باره ی مصاحبه های خیابانی که بدون گریم و در قالب خود کاردان انجام میدهید توضیحی دارید؟

کاردان : سعی داریم که این کار را هر هفته داشته باشیم و شنیده ام که این کار طرفداران خاص خود را دارد و سعی در انتخاب مصاحبه شونده ها نداریم بلکه با دوربین در خیابان میرویم و سئوالات را با افراد مختلف از جامعه مطرح میکنم و حتما دیده اید که بعضی ها حتی از دوربین و سئوال ما گریزان هستند و من به دنبالشان می دوم !

-              خب شاید پاسخی برای سئوال شما ندارند . آقای کاردان سرآخر بیوگرافی خودتان را ...

کاردان : راستش از بس بیوگرافی از خودم گفتم که دیگه خودم از خودم بدم می آد! من متاسفانه به دنیا آمدم و برخلاف بچه های دیگه هی کم کم بزرگتر شدم ! متولد سال 1335 هستم و در شهرستان ابهر به دنیا آمدم و علتش هم واضح است که چرا به دنیا آمدم . تحصیلاتم هم لیسانس کامپیوتر است از دانشگاه شهید بهشتی و 27 سال است که در صدا و سیما به فعالیت مشغول هستم  . ساخت برنامه های رادیویی تلویزیونی دوبله و گویندگی و شنوندگی ! از عمده فعالیتهایم بوده است .

- آقای کاردان ضمن تشکر از شما به خاطر این گفتگو ،  ما و همه بینندگان تلویزیون منتظر دیدن کارهای بیشتری از شما هستیم.

کاردان : بله حتما اگر عمر بیشتری باشد دوست دارم که کارهای بیشتری هم داشته باشم . از قول من به خوانندگان خوبتان سلام من را برسانید .

 

و کاردان می رود که از ساعت 11 شب وقتی که خیلی از ما به خواب خوش فرو رفته ایم کار بازیگری و کارگردانیش را شروع کند ، گاه این کار تا دم سحر روز بعد هم ادامه پیدا میکند ولی شیرینی با مردم بودن و با آنان نفس کشیدن خستگی را از همه عوامل به در می کند .

اما تهیه کننده این کار آقای محمد صدری است که از او کارهای زیادی را عمدتا در قالب طنز دیده ایم : معجزه ازداوج ( علیرضا خمسه ) ، این سه نفر ( اصغر توسلی ) ، ارث بابام ( جواد رضویان ) و سری اول شبکه سه و نیم ( داریوش کاردان )

 

گفتگویی کوتاه نیز با ایشان داشتیم :

 

- در باره سری جدید سه و نیم توضیحی بفرمایید .

صدری : با تشکر از تشریف فرمایی شما . سری دوم شبکه سه و نیم  مشخصا به سفارش ریاست سازمان و پیگیری مدیریت شبکه سه تهیه اش آغاز شد و سری اول هم قرار بر قطعش نبود . منتهی قرار اولیه ما پخش آن به صورت هفتگی بود ، به دلیل اینکه اگر این کار می خواست از نظر محتوی تاثیر مشخص و خوبی بگذارد از نظر فرهنگی و اجتماعی بایستی تحقیقی کامل در خصوص آن انجام میگرفت . قالبی که انتخاب کرده ایم ، قالب خیلی خوبی است . این قالب سالهاست انتخاب شده و ما هم پرهیز داشتیم از استفاده ی آن ولی وقتی دیدیم که میتوانیم با توجه به سیاستهای جدید سازمان صدا و سیما در این قالب حرفهای نویی بزنیم ، خب با نقد و دوباره سازی طنز بعضی از برنامه های دیگر سازمان به صورتی نو سعی در ادامه و ارائه شبکه سه و نیم کردیم .

-              سری دوم چند قسمت است ؟

صدری : معمولا برنامه ها بیست و شش قسمتی است و این برنامه هم اینچنین است . ولی ویژه برنامه های هم در تولد حضرت مسیح و شب یلدا و در شب عید قربان و غدیر هم داشته و داریم .

-              بازتابها و بازخوردهای این کار نسبت به تماشاگران سیما چگونه بوده است ؟

صدری : من 25 سال است که در سازمان صدا و سیما کارمند هستم و تجربه این سالها برایم آشکار کرده که هر برنامه ای مخاطبینی با طیفهای بسیار مطنوع و گاه حتی متضاد دارد . ممکن است که کاری را گروهی کثیری بپسندند و  گروه کثیر دیگری همان برنامه را منع می کنند و این طیف به شدت در کشور ما عجیب است . البته میتوان از نظر سطح تحصیلات اقشار مختلف را مورد بررسی قرار داد ، قشرهایی که از سطح تحصیلات کمتری برخوردار هستند و کسانی که دارای تحصیلات آکادمیک بیشتری هستند و به اصطلاح روشنفکر هستند ، سلیقه اشان از باب انتخاب برنامه با هم در تضاد مشخص است . این برنامه هم به همین ترتیب بوده است ، یعنی اقشاری آن را پس زده اند و اقشار دیگر آن را پسندید ه اند. اقشاری که پسندیده اند عمدتا قشر روشنفکری هستند که توقع دارند رسانه وظیفه خودش را عمل کند و به نقد قدرتمندان و صاحبان قدرت و ثروت بپردازد و مناسبتهای اجتماعی را که باعث میشود به ناحق بعضی ها به برخی از منابع و ثروتها و قدرتها برسند را نقد بکند و به چالش بکشد . شاید حداقل تاثیر آن این خواهد بود که این قشر دلشان خنک میشود از این به چالش کشاندن بعضی از مناسبتها . به همین جهت از این برنامه استقبال میشود و به عکس در برنامه های دیگر میبینم که از نظر فرهنگی سطوح سنی حتی قشر جوان و نوجوان را هم در برمگیرد ولی از طرف بعضی از مجامع به شدت منکوب میشود و مورد اعتراض قرار میگیرد و به نظر صدا وسیما هم وظیفه اش ایجاد خوراک فرهنگی برای همه اقشار است .

به هر حال طنز یکی از سخت ترین ژانرهای برنامه سازی در همه جای دنیاست  و ملت ایران نیز از نظر دیرینه ی تاریخی یکی از طنازترین ملل دنیا هستند . کار طنز برای ایرانی ها کردن بسیار مشکل است و به خوبی همه چیز را میفهمند و ظرافتها را درک میکنند . و این ویژگی در بین همه ایرانیان مشترک است و همه طنز را خوب میفهمیم . ما به کشورهای زیادی رفته ام ، مثلا آلمانیها آن زیرکی و ظرایف را در طنز مثل ایرانیها درک نمیکنند و بسیار سخت و غلیظ و سخت یک طنز را قبول میکنند ولی ما ایرانیها سخت میخندیم و گزینش گر هستیم  ولی خوب هم  میخندیم .

-              آیا واقعا قسمت اول این کار ، اینجور که احساس میشد ، جلویش گرفته شد و از ادامه کار منع شدید؟

صدری : به واقع این شکل نبود . متاسفانه همانطور که عرض شد قرار بود که ما برای شبکه سه هفتگی برنامه ارائه بدهیم ولی شبکه خلف وعده کرد و برنامه را به صورت طنز شبانه هر شب روی آنتن برد و آقای کاردان هم به شدت به این کار اعتراض داشت و قرارداد هم طی بیست و شش روز بود برای شش ماه و بعد از اتمام آن چون برنامه دیگر کشش بیش از این نداشت ، کاردان هم به ادامه کار به آن شکل راضی نشد . خب کار ارث بابام بلافاصله کار شد تا آخر تابستان و سپس پخش برنامه شب های برره به صورت برنامه روتین شبانه شبکه سه ، فشار کاری را از شبکه سه و نیم کم کرد و قرار شد که کار به صورت هفتگی در تلویزیون پخش شود .

-              اگر صحبت خاصی دارید با بینندگان برنامه اتان یا خوانندگان نشریه ما بفرمایید .

صدری : عرض خاصی نیست ولی توقع من از بینندگان این است که تا جایی که میتوانند سهل انگار و سهل پسند نباشند . ما برنامه ای را که نگاه میکنیم مثل غذایی است که میخوریم . همانطور که مراعات میکنیم آن غذا فاسد و مانده و تاریخ مصرف گذشته نباشد و فرزندانمان برای رشد جسمی اشان غذایی مناسب سن اشان مصرف کنند به همان گونه بایستی در مورد غذای روحی نیز که اینجا برنامه های تلویزیزیونی داخلی و حتی خارجی است ، حتی المقدور گزینش داشته باشند و هر برنامه ای را به عنوان خوراک اوقات خود نپذیرند و برنامه ای باشد که در شان این ملت اصیل و عمیق ایرانی باشد .

-              خیلی ممنون از لطف شما

صدری : من هم ممنونم از تشریف فرمایی شما .


 
هزاران چشم
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢  

گاه گداری سیمای خودمان هم ما را اهلی می‌کند . به پای تلویزیون بیست و یک اینچی‌امان می‌کشاند و لحظاتی را به صیقل و حمام روحمان کمک می‌کند . اهلی کردن از طرف چیزی که نه شازده است نه کوچولو و از زشتی و بدترکیبی و گاه پلشتی به بدریختی دیوترین دیوهای شاهنامه حکیم توس می‌ماند ،  باعث تعجب خودم است . شب نوزدهم آبان ماه ساعت 8 تا 8 و پانزده دقیقه ، وقتی که قرار می‌گذارد و هر لحظه بی‌تابی می‌کنی تا ببینیش ، تازه با دیدن تیتراژ یک فیلم آلمانی متوجه می‌شوی که مرغ از قفس پریده است  . می‌دانستم که سریال ” هزاران چشم “  شش قسمت بیشتر ساخته نشده است و مصاحبه عیاری و نقد و نظر شرقی‌ها و شکایت دانشجویان مظلوم ! کرمانی را هم خوانده‌ام ، اما بازهم منتظر قسمت دیگری بودم . حساب و کتاب از دستم دررفته است و شب با سردردی از دیدن فیلم نیم‌بند نیمی ز ترکستان نیمی ز فرغانه ( اینجا نیمی ز هالیوود نیمی ز اروپا !)‌ سر میکنم . هزاران چشم

بله سریال ” هزاران چشم “ من را اهلی کرده بود . دوشنبه شب‌ها شبکه سه تا ساعت 8 تا 8 و پانزده دقیقه از صبحش چه می‌گویم بعد از پایان قسمت قبلی تا آن ساعت منتظر دیدن قسمت بعدی بودم . مگر این سریال چه داشت ؟ فرقش با سریالهای چند دهتایی که هر هفته از سیما پخش می‌شود چی بود ؟ کلید اصلی را خود عیاری درمصاحبه‌اش با شرق 19 مهرماه داده است . در سریال منتظر واقعه‌ی خارق‌العاده‌ای نبودم . منتظر قتل نبودم . منتظر حل معمایی چند وجهی پیچ در پیچ در وقت پیچاپیچ نبودم . منتظر بودم تا اینکه بازنماید آنچه را که در این سالهای نکبت پنهان داشته‌ایم . منتظر بودم تا قصه زندگی را بی‌هیچ پیچ و خم و شاید گاه اوج و فرود و گره‌افکنی و گره‌گشایی‌های معمول هر داستان ساده‌ای و حتی شخصیت منفی یا مثبت ( در ظاهر) بیابم . و کلید اصلی عیاری در مصاحبه‌اش بردن اسم فیلم ” داستان توکیو “ شاهکار یاساجیرو ازو بود . اولین بار فیلم را در تلویزیون دیدم و بعدها در فیلمخانه ملی و حوزه هنری . فیلمی که روانی روایتش به زلالی صداقتش در بیان ماجرایی آنچنان ساده که با پایان آن – همچون هزاران چشم – هنوز منتظر ادامه آن هستیم . آنچنان شیفته دو شخصیت اصلی – پدر و مادر ژاپنی – می‌شوم که مرگ یکی مثل فقدان دوستی دوست‌داشتنی جلوه می‌کند که اکنون در کنارت در جلو چشمت جان سپرده است . همه‌ی شگفتی این مجموعه شش قسمتی هم در این بود که زندگی ساده و بی‌سوژه‌ی همه‌ی ما را به سوژه تبدیل کرده بو د. سوژه‌هایی که زندگی را با تمام پستی و بلندیها بی‌هیچ تمهید فریبکارانه‌ای – تمهیداتی که دائم در حال حقنه شدن از طرف سیل سریالهای نیم‌‌بند سیما هستند – در نزد خودمان موشکافی و جراحی می‌شوند .

در قسمت اول این مجموعه معرفی خوبی دارد از فضای سریال . راوندی نامی که سردبیر مجله‌ای خانوادگی است ، با چشمانی نابینا شده ، هر روز کارش این است که با کمک منشی‌اش ، نامه‌ای از میان تعداد زیادی  نامه انتخاب کند و مسئله یا مشکل شخص نویسنده را بازخوانی کند . او در واقع به نوعی حلال مشکلات است ! و صفحه اختصاصی‌اش  برسردوراهی است – بازی نقش  راوندی و شخصیت اصلی یا حاشیه‌ای این شش قسمت را مهدی هاشمی با استادی تمام بر عهده دارد . بازیگری که به نظرم نبودش در این سریال می‌توانست لطمه‌ای بزرگ باشد . مهدی هاشمی که کم‌کاری او در این سالها ستودنی است ،  در  این سریال بازهم استعدادهای شگفت ‌اش را به نمایش گذاشت . طبیعت بازی او روان و ساری در همه لحظات سریال است. کوچکترین حرکاتش حساب شده و با فکر است ،  بوکشیدنها ، خمیازه‌ها ، خاراندن‌ها حتی . ماجرای قسمت اول در آپارتمانی می‌گذرد:  حکایت دو همسایه . دو خانواده که در یکی با یخچال خالی مواجه هستیم و در دیگری پر از چیزهای خوردنی . یکی به مسافرت‌های خارج می‌رود و دیگری بسته‌ی  خانه . یکی نگهبان خانه دیگری . نگهبان خانه از حقارت و حسادت خانه‌ی همسایه خود را – وقتی به مسافرت می‌روند - جستجو می‌کند ، می‌کاود ، سیب گاز می‌زند وبه روی صندلی راحتی‌اشان لم می‌دهد و تاب می‌خورد و حادثه‌ای کم اهمیت – پاره شدن لباس خارجی همسایه – به معضلی برای آنها تبدیل می‌شود . معضلی که به ظاهر با عکسی دیچیتالی و دستکاری شده حل می‌شود ولی سرآخر کار به قهر می‌انجامد و سپس آشتی .

نامه‌ها توسط خانم منشی خوانده می‌شود . قبل از خواندن نامه‌ها راوندی با نشان دادن ساعتش به خانم منشی ساعت ر ا از او می‌پرسد ولی منشی با دیدن ساعت خودش – شاید می‌داند که یک نابینا نمی‌تواند همیشه ساعتی دقیق داشته باشد – اعلام وقت می‌کند . حجم نامه‌ها نشان از مسائل زیاد مردم می‌کند . آنها همه به دنبال راه حل به رواندی نامه نوشته‌اند و گاهی در اصل بر سر دوراهی قرار ندارند و مسئله‌اشان – با مدت زیادی که از فرستادن نامه گذشته است – به نوعی حل شده است .

قسمت دوم این مجموعه اختلاف دو شریک یک شرکت را بر سر دادن یا ندادن مالیات به دولت ، گره می‌زند به سرنوشت دختر و پسر آنها که در آستانه شروع زندگی مشترکشان هستند .  بالاخره دختر و پسر برای ازدواج ، جدای از اختلاف دو خانواده ‌،  به تمهیدی قانونی دست می‌زنند ، ولی سرآخر این محبت واقعی داماد است که منجر به حل اختلاف بین دو خانواده شده  و زندگی شیرین می‌شود .

قسمت سوم بازی در بازی مهدی هاشمی در نقش بازیگری است که دیگر ریه‌های بیمارش تحمل دود سیگار را ندارد . دکتر او را از سیگار کشیدن برای زنده ماندن منع می‌کند . ولی شغل او به گونه‌ایست که چه در انجمن بازیگران و چه در حال بازی باید تن بدهد به کاری که دیگر از آن تنفر پیدا کرده است . سیگار کشیدن . در صحنه‌ای که کارگردانی سمج – چه زیبا کارگردانان بی‌سواد فیلمفارسی را به نقد کشیده است عیاری در همین چند سکانس – به بازیگر اصرار می‌کند که بعد از دیالوگی سیگار را روشن کند . مقاومت او در مقابل این اجبار راه به جایی نمی‌برد و سرآخر مهدی هاشمی به تمرین مسافرکشی در تهران دست می‌زند . تمرینی که بسیاری دیگر در این شهر به آن تن درداده‌‌اند تا فکر و عقیده و وجدان - اینجا آداپته شده به ممنوعیت سیگار -  خود را در مقابل زورمندان روزگار سالم و دست ‌نخورده نگه دارند .

در قسمت بعدی مردی را می‌بینیم با درآمدهای محدود ماهانه ،‌ طلاق گرفته از زنش ، دختر شوهر داده ، پسر به دانشگاه فرستاده و مادر و برادر را در حمایت خود قرار داده ،‌ در میان دریایی از تقاضاها و خواسته‌های دیگران به غریقی می‌ماند که دیگر نفسی برایش باقی نمی‌ماند . در میان توقعات مادرش ،‌ بی‌عرضه‌گیهای برادرش ، بی‌غیرتی دامادش ، و بی تفاوتی همسر سابقش ، تنها کسی که هنوز پا به خانه‌اش می‌گذارد ، پسر دانشجوی اوست که فوق‌لیسانس را در دانشگاه آزاد کرمان می‌گذراند ، ولی به نحوی می‌خواهد از بار پدرش کم کند و خودش درآمدی کسب کند . به قاچاق مواد مخدر روی آورده است ولی ذکاوت پدر باعث می‌شود تا به این مصیبت مضاعف پی ببرد . پسر را با تدبیری - با اینکه می‌داند که شاید مثمر ثمر نباشد - از کار قاچاق منع می‌کند و او را راهی درس و مشق می‌کند . ولی هم او و هم راوندی می‌دانند که عاقبت این زندگی چیست . این تنها قسمتی بود که خود عیاری هم اعتراف دارد ، حجم زیاد مشکلات مرد به نوعی بزرگنمایی شده است . به طوری که تعداد زیاد مشکلات برای یک نفر - گرچه می‌توان نمونه‌های بدتر از این هم یافت - در چنین مجموعه‌ای ناهمگون است . جالب است همین قسمت پخش شده در بیست و یکم مهرماه باعث شکایت و شکوه و آه و زاری و اندوه ! دانشجویان روشنفکر مسلمان دانشگاه آزاد اسلامی کرمان به جناب لاریجانی می‌شود که شکل تمسخر شده‌ی خبر را در شرق بیستم آبان می‌خوانیم . اهانتی که به قشر پاک و منزه و به احتمال مقدس ! دانشجو آن هم از نوع بیکار و آزاد و روشنفکر و کرمانی شده ، واقعا قلب هر ایرانی را جریحه‌دار کرده است .

قسمت پنجم سریال از آن مایه داستانهایی بود که به احتمال اگر دست سری‌سازهایی مثل شاه‌محمدی  و قاسمی و لبخنده ... کارگردانهای پشت هم انداز حیف نان ملت می‌افتاد ، با شاخ و برگهای بسیار ،  به یک سریال از نوع  اوشینی وطنی تبدیل می‌شد . فرزند معلول مرد کارمندی عاشق دوست خواهرش می‌شود . عشق به دختری تحصیل کرده ،‌ زیبا که به او اعتنا کرده است . داستانهای او را جدی گرفته است . به دنبال ناشری برای آثارش بوده و سر آخر ناشری را به شرط و شروطی پیدا می‌کند. اما معلول درست سربزنگاه هر کاری از آن کار منصرف می‌شود جز عشق . حتی دانستن و اصرار اینکه کدام پرستاری او را دز زمان تولد  بر اثر بی‌احتیاطی به زمین انداخته است و او را افلیج کرده است و یافتن او و درست در زمانی که در دستان پسر ورزشکار و سالم همان پرستار در میان پله‌ها به سمت خانه‌ی پرستار حمل می‌شود ، از تصمیم خود منصرف می‌شود . اصرار دیگران برای دیدن پرستار - حتی تمنای تماشاگران - راه  به جایی نمی‌برد . او دیگر نمی‌خواهد پرستار را ببیند . مثل اینکه دیدن همان پسر سالم و ورزشکار و زحمتی که به او داد برایش کافی بود . لحظاتی که پتانسیل بیشترین حجم سانتی‌مانتالیزم سریال سازی این سالها را در خود پنهان دارد ولی در همین بزنگاه‌ها عیاری چیره‌ دست چنان ساده با موضوع  برخورد می‌کند که تماشاگران گویی تاکنون هیچگاه دلشان برای هیچ معلولی اینچنینی نسوخته است . منطقی و محکم با سوژه ملازم است و حس‌گیری و حس‌سازی ناشیانه را به کارگردانان دیگر - از سنخ همان کارگردان قسمت سوم سریال که ذکرش رفت - می‌سپارد . معلول بالاخره طی نامه‌ای پنهانی از دوست خواهرش تقاضای ازدواج می‌کند . تقاضایی که دوست خواهرش را بر سر دو راهی قرار می‌دهد و باعث می‌شود تا به راوندی نامه بنویسد . تنها باری که شخصیتهای نامه در دفتر مجله‌ی  رواندی حضور پیدا می‌کنند این قسمت از سریال است . هر دو شخصیت اصلی نامه معلول و معشوق . معلول به نوعی می‌داند که توقع نابجایی دارد ولی بر پیشنهاد خود اصرار می‌ورزد .  می‌داند عشق را منطقی درکار نیست ولی از معشوقش منطقی می‌خواهد در رد تقاضایش . بالاخره  نه  آنطور که رواندی می‌خواست یعنی حضور هم زمان هر دوی آنها در دفتر کارش بلکه به طور جداگانه هر دو نفرشان آنجا حاضر می‌شوند . معلول هم به دفتر کار راوندی ، جایی که دیگر همه داستان دلدادگی عجیب او را می‌دانند ، می‌رود . استدلال و حرف‌های راوندی برای معلول چیزی در حد توصیه‌های پیش‌پا افتاده است . او با زبان الکنش به راوندی می‌فهماند که عشق قابل درمان نیست . غذا خوردن راوندی و معلول ، هر دو به نوعی جداافتاده از اجتماع پیرامونشان ، و همیاری و همدلیشان در نحوه خوردن و نوشیدن کمال زیبایی را در قسمت نیمه نهایی مجموعه ، مثل نقطه اوج یک رمان زیبا ، به نمایش می‌گذارد.

اما قسمت پایانی - نمی‌دانستم قسمت پایانی است وگرنه وداع به سزایی انجام می‌دادم با سیما که دوشنبه دیگر معطل تبلیغات یک ربعی این جعبه خالی نشوم - به ظاهر داستان تکراری صاحبخانه و مستاجر است ولی در بطن نظم گسیخته‌ای را نشان می‌داد که اکثریت جامعه شهرنشین دست به گریبان آن هستند . فقر و ذلت . فقری که در قالب صاحبخانه چون بختکی در زندگی خیلی از ایرانی‌ها پای در خانه‌اشان منتظر است ، حتی زیرباران ،‌ تا اعلام کند که یک گام به فقر مطلق نزدیکتر شده‌اند . حساب و کتاب و مو از ماست کشیدن‌های خرجی در زندگی فقرا چیزی عینی است . گویی آ‌یینه‌ای در برابرم بود و زندگی خودم را نمایش شده ، با جزییاتش ، می‌دیدم . تن به استثمار کاری پرزحمت ندادن و غرور مرد ، دیگر در این وانفسا چیزی جز وهم و خیال نیست . همه خانواده دست در دست هم شادی تولدی را جشن می‌گیرند ، که هدیه‌ی آن ساعتی است در دستان کوچکترین عضو آن. می‌خواستند به او بفهمانند که لحظه به لحظه‌ی عمر خود را مراقب باشد ؟

در مجموع آنچه باقی می‌ماند خاطره‌ای خوش از سریالی خوش ساخت بود و لذت درک هنرمندانه‌ی هنرمندی دردمند که در قبل زحمتی که می‌کشد حرفی برای گفتن دارد . حرفهای آخر را به عیاری می‌سپارم : ”‌ مضامین هزاران چشم لزوما قرار نیست برای هر کسی اتفاق افتاده باشد ولی این مضامین آن قدر پیش پا افتاده هستند که هر کسی باور می‌کند اگر برای خودش اتفاق نیافتاده حتما برای همسایه‌اش رخ داده ... پیش پا افتادگی که من مفتخرم به سمت‌شان حرکت کرده‌ام . شاید مصداق همان حرف بسیار پر اهمیت رونالد ریچی منتقد بزرگ آمریکایی باشد که در ارتباط با یاساجیرو ازو گفته بود ، او اهمیت موضوع را نفی می‌کند ، شاخ و برگ اضافی را می‌زند و سعی می‌کند یک موضوع بسیار بسیار نحیف را با هنرمندی بپروراند و به آن بپردازد . من خیلی به این شگرد اعتقاد دارم . “