حیات بعد از فیلم‌های ۳۵میلیمتری چه شکلی است؟
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱  

این مطلب از سایت گاردین ترجمه شده است و در روزنامه بانی فیلم بیستم آذرماه 1390 در بخش "سینمای جهان" منتشر شده است:

بعد از ۱۲۰ سال و فیلم‌های بی‌شماری که در طول این سال‌ها رنگ پرده به خود دیده‌اند، فیلم‌های ۳۵ میلیمتری به طور رسمی رو به نابودی هستند.
در ژانویه سال ۲۰۱۲، ۶۳ درصد از سینماهای سراسر جهان نمایش فیلم به شکل دیجیتال خواهند داشت. بر مبنای گزارش IHS، سال گذشته (۲۰۱۰) ۶۷ درصد از نمایش جهانی فیلمها به شیوه ۳۵ میلمیتری بوده است. سال ۲۰۱۱ اوج اضمحلال فیلم‌های سلولوئیدی است؛ سالی که در آن شاهد جایگزینی سینمای دیجیتال در همه ابعادش بر سینمای آنالوگ هستیم. این تحول پایان یک دوره تاریخی و شروع دنیایی تازه در سینماست.
ازسال ۱۸۸۹ (سال اختراع سینما) فیلم‌های ۳۵ میلیمتری اصلی‌ترین و فراوان‌ترین فن‌آوری مورد استفاده در پروژه‌های فیلمسازی بوده است. «دیوید هنکوک»، سرپرست محققان IHS(موسسه تحقیقی سینما)، در این مورد اظهار نظر کرده: «بالاخره بعد از ده سال سرسختی بازار فیلم در مقابل پدیده سینمای دیجیتال، هم‌اکنون سینماهای نمایش‌دهنده فیلم‌ها به سرعت رو به سوی تغییر کاربری و سیستم‌های خود هستند. دگردیسی که با محبوبیت یافتن سینمای سه بعدی در سال‌های اخیر قابل پیش‌بینی بود.»
در سال ۲۰۰۹، «جیمز کامرون» با نمایش فیلم «آواتار» استودیوهای بزرگ فیلم‌سازی را واداشت تا به فکر به روزرسانی خود بیافتند. استودیوهای فیلمسازی با تقلایی ناشیانه و شتاب‌زده برچسب سه‌بعدی را به فیلم‌هایشان الصاق کردند تا از این طریق،‌ بلیت بیشتری به تماشاگران جذب شده به این بلندپروازی نورسیده و بدیع، بفروشند. و بنابراین سینما به سوی دنیای دیجیتال سوق داده شد، یک پیشرفت ضروری که فن‌آوران سا‌ل‌ها ، در پشت پرده،‌ صرف تکمیل و جااندختن آن کرده بودند.
تاثیر این فرایند ژرف و فراگیر هم‌زمان بر فن‌آروی‌های دیگر سینما نیز هست. از جمله اینکه فضای توزیع و تولید و کارهای فنی مربوط به چاپ و ظهور فیلم کاملا عوض شده است. در سال 2008، 13 میلیارد فوت فیلم 35 میلیمتری در طول سال مورد استفاده قرار گرفته شده، ولی در سال بعد یعنی 2009، تنها 4 میلیارد فوت نوار سلولوئید مصرف شده است. هنگامی‌ که بهای فن‌آوری چاپ و آماده‌سازی فیلم‌های 35 میلیمتری رشد کرد،‌ فیلم‌ها و فیلمسازان هر چه بیشتر به سوی دنیای دیجیتال روانه شدند. این فرایند جابجایی به سرعت در حال پیشرفت است؛‌ به طوری که طبق آمار، سال 2014 در آمریکا فیلم 35 میلیمتری دیگر متداول نخواهد بود.
البته خیلی از شاغلان صنایع از این وضعیت نوظهور راضی نیستند. سینمای نیوبورلی در لس‌آنجلس، که تنها فیلم‌های ۳۵ میلیمتری نمایش می‌دهد، به طور رسمی دادخواستی بر علیه پایان یافتن چاپ و ظهور فیلم‌های سلولوئید تنظیم کرده است: «...فیلم‌هایی که مایه مباهات تاریخ هنر هستند، بایستی همان‌گونه که بوده‌اند نمایش داده شوند.» در زمان تنظیم متن این دادخواست ۴۳۸۰ نفر آن را امضا کردند. البته از این گونه اظهار احساسات نسبت به فرمت ۳۵ فراوان وجود دارد. اما حقیقت این است که این فرمت معایب بزرگی هم دارد: در طول زمان کیفیت اولیه خود را از دست می‌دهند و کاملا شکننده هستند. راستش این نوارهای رو به مرگ، از زمان «جرج ملی‌یس» مورد استفاده قرار می‌گرفته است!
البته فراموشی فن‌آوری که غرق در نوستالوژی نسل‌های مختلف فیلمسازان و تماشاگران است به این سادگی‌ها هم نیست؛ ولی سؤال اینجاست آیا فرمت دیجیتال نسبت به شکل قبلی مزیتی هم دارد؟ بی‌شک کیفیت تصاویر HD و صدای برتر این فن‌آوری، فیلم‌های سلولوئید را تحت‌الشعاع قرار داده است. هم‌اکنون همه فیلم‌های بزرگ به صورت دیجیتال فیلمبرداری می‌شوند و نه لزوما سه بعدی. در حال حاضر، هم پیترجکسون «هابیت» و هم ریدلی اسکات «پرومته»، هر دو از دوربین Red Epic در تصویربرداری کارهایش استفاده می‌کنند. البته پیترجکسون در قطع ۴۸، که دو برابر فریم استاندارد ۳۵ میلیمتری است. طبق گزارش سایت IMDB، حتی استاد فیلمبرداری «راجر دیکینز» فیلم «Skyfall»، در واقع فیلم بعدی جیمز باند را، با دوربین رقیب Red یعنی ArriAlexa تصویربرداری می‌کند؛ اگر دیکنز چنین کاری می‌کند، قطعا فرمت دیجیتال فرمت خوبی است.
فرمت دیجیتال علاوه بر کیفیت بهتر ، و تقلیل خطاهای انسانی و تکنیکی در یک پروژه فیلمسازی، بر بسیاری از مشاغل مرتبط با سینما نیز تاثیرگذار است. پرو‍ژکتورهای پخش فیلم‌های دیجیتال تنها با فشار دادن یک دگمه راه‌اندازی می‌شوند و گویی همز‌مان همه مسئولین پروژکتورهای قبلی (آپاراتچی‌ها) از مجموعه سینماهای نمایش‌دهنده فیلم‌ها به تدریج محو می‌شوند. همین امر باعث شده تا در چند سال گذشته اتحادیه سینماداران در آمریکا، کشمکش و گفتگوهای سلسله‌‌‌‌‌‌واری در باره بیکاری این صنف از صنعت سینما داشته باشند. هنگامی که سینماداران «Play» و»Stop» را بر نگهداشتن پرسنلی که با کار دستی به نمایش فیلم می‌پرداختند، ترجیح دادند، از سرناچاری بسیاری از آپاراتچی‌ها یا اخراج شده‌‌اند یا استعفاء داده‌اند.
البته بدون متصدی تمام وقت نمایش فیلم، خطاهایی در حین پخش چنین فیلم‌هایی صورت می‌‌گیرد. تصویر دیجیتال می‌تواند ثابت بماند، صدا می‌تواند قطع شود، یا در یک خطای ساختاری (که اکنون گزارش شده که رفع شده) تصاویر می‌تواند به طور کامل صورتی رنگ شوند. البته با بزرگ‌نمایی این خطاها و همچنین پرهیز دادن تماشاگران از این تصاویر، خطاست که فکر کنیم می‌توانیم این فرمت را مورد تهدید قرار بدهیم. خواه ناخواه تجربیات به دست آمده از نمایش فیلم‌هایی با فرمت قدیمی در حال جایگزین شدن با پیکسل‌ها و بسته‌های نرم‌افزاری است و نمی‌توان جلوی این سیل را با این ایرادها گرفت. البته عقیده مدیر اتحادیه سینماداران آمریکا در این رابطه چیز دیگری است:» من فکر می‌کنم که بعضی از سینماهای زنجیره‌ای در یک شتاب‌زدگی ناپسند، آپارتچی‌هایی را از کار برکنار کردند که ده‌ها سال تجربه و مهارت بازنگشتنی را نیز با خود برده‌اند. آن سینماداران ارزش تجهیزات نوظهور دیجتالی را بیش از بهای سال‌ها فداکاری آپارتچی‌ها می‌دانند. ارزشی که قابل مقایسه نیست.»
این حقیقت تاسف‌برانگیز، که بهای گسترش و دیدن فیلم‌های دیجیتال معادل بیکاری متصدیان نمایش فیلم است را فیلم «آخرین آپاراتچی» که امسال (۲۰۱۱) در جشنواره کن به نمایش درآمد، به خوبی نشانمان ‌داد. در آن فیلم اشاره شده بود که واقعه بیکاری همه‌گیر شامل همه متصدیان فنی مرتبط با فرمت قبلی یعنی 35 میلیمتری است و نه فقط آپاراتچی‌ها. «تام لوییز» کارگردان این مستند توضیح می‌دهد: « متصدیان فنی فیلم‌های قدیمی می‌دانند سر و کارشان با فن‌آوری بوده که بیش از صد سال قدمت دارد، مشاغلی که اگر شما به قبل‌تر از آن تاریخ رجوع کنید، وجود نداشته است. به نظرم وضع کنونی هم موقتی است و آن‌ها نیز این واقعیت را درک می‌کنند.» در این فیلم ما درمی‌یابیم که آخرین متصدیان پخش فیلم، تاریخ سینما، به خصوص سینمای مستقل، را حفظ کرده‌اند. همچنین کارگردان در این فیلم به سراغ سینمای بیرمنگام به نام Thinktank می‌رود که زمانی پروژکتورهای ۷۰ میلیمتری در آنجا مستقر بود، ولی وقتی که بعدهاIMAX اعلام کرد که پروژکتورهای با فرمت 4K جانشین آن مدل‌های قدیمی می‌شود، آپاراتچی این سینما را می‌بینیم که در اتاق کوچک خود به آینده شغلی نامعلوم‌اش فکر می‌کند: سرانجام کسی تصمیم می‌گیرد تا سیستم‌ها را کارآمدتر کند و این امر اجتناب‌ناپذیر است.
اما به هر حال با ظهور دنیای دیجیتال، مهارت‌های لازم جهت راه‌اندازی و کار با این فرمت هم ظاهر می‌شوند. درحال حاضر اکثر سینماهای نمایش دهنده فیلم‌های دیجیتال همه بلیت‌‌های خود را کامل به فروش می‌رسانند و این نشانه‌ایست از این حقیقت که تماشاگران به راهی‌ نو برای تماشای فیلم دست یافته‌اند که گویی با سینمای آنالوگ قابل دسترسی نبود؛ به همین دلیل است که توسعه تجهیزات دیجیتال در سینما‌ها رو به گسترش است. هنگامی که همچنان سینمای «نیوبورلی» در لوس‌آنجلس بر نمایش فیلم‌ها به شکل قدیمی خود اصرار دارد، سینمای «الکترونیک سینما» در «بیرمنگام» با استفاده از پروژکتورهای دیجیتال، دو سالن خود را به نمایش فیلم‌هایی با این فرمت نوظهور اختصاص داد؛ مکانی که متعلق به کارگردان همان مستندی است که در کن امسال به نمایش درآمد. او در مورد راحتی کار با سینمای دیجتال چنین می‌گوید:» ما به راحتی می‌توانیم فیلم‌ها را از یک سال به سالن دیگر ببریم و نمایش دهیم.» نکته مهم زنجیره تبادل آسان اینگونه فیلم‌ها بین استودیوها و سینماهای کوچک نمایش دهنده آنهاست. «ما فیلم X-Men:first class را امسال یک هفته بعد از شروع نمایش عمومی‌اش در همین سینمای کوچک اکران کردیم. اتفاقی که هیچوقت، قبل از ظهور سینمای دیجیتال نیافتاده بود.» این اتفاق همچنین برای تهیه‌کنندگان فیلم‌های مستقل نیز مطلوب است: « ما دیگر مجبور نیستیم که فیلم‌ها را به سینماهای دیگر بفرستیم، کاری که در زمان فیلم‌های سلولوئید مجبور بودیم انجام دهیم. ما فیلم‌‌ها را در سرور نگه می‌داریم و و مثلا برای فیلم‌های مستقل و کم خرجی مثل Weekend، ما می‌توانیم برنامه‌ای برای نمایش آن در چند ماه داشته باشیم، بدون اینکه دیگر مجبور باشیم نسخه سلولوئید آن را به سینماهای دیگر تحویل بدهیم.» همچنین تهیه نسخه کپی فرمت دیجیتال برای فیلمسازان، در مقایسه با فرمت 35 میلیمتری، بسیار ارزان‌تر در‌می‌آید که به طور قطع، این امر در پراکندگی و توزیع فیلم‌ها موثر است. «لوئیز» اذعان می‌کند: «بی برو برگرد، آخرین کاری که تهیه کردم بدون استفاده از فرمت دیجیتال نمی‌توانست ساخته و توزیع شود. اگر ما مجبور بودیم ده تا پرینت 35 میلیمتری بگیریم، باید رو بیست هزار پوند فکر می‌کردیم. ما این پول را از کجا می‌آوردیم؟ از اتحادیه؟ آن‌ها این کار را با این بودجه پیشنهادی حتما تعطیل می‌کردند.» 
گویی نمایش فیلم مستند «آخرین آپاراتچی» در سینماهای بریتانیا در سال آینده، نوعی گرامی‌داشت برای دوره‌ای سپری شده است: دوره‌ای که سینماهای کوچک قدرت مقابله با مجموعه سینماهای بزرگ را نداشتند، ولی با حضور فرمت دیجیتال دیگر چنین نیست. سال ۲۰۱۱ مهمترین سال برای تاریخ سینما از سال ۱۹۲۷ (سال پیوستن صدا به تصویر) تاکنون است. با این که مایه تاسف است فرمت ۳۵ بعد از صد و بیست سال حکمرانی در حال افول است، ولی در مقایسه با عمر کوتاه DVD که تنها ۱۴ سال بود، زمان زیادی حساب می‌شود. بی‌شک حتی اگر فن‌آوری و نمایش فیلم‌های سه‌بعدی جذابیتشان کم شود، فرمت دیجیتال به عنوان یک رسانه نوین و جذاب برای فیلمسازان و تماشاگران سینما باقی خواهد ماند. و هنگامی که سینمای «نیوبورلی» و دیگر سینماهایی از این دست، به روش پخش قدیمی خود به شکل به خیال آنها «اصیل» خود ادامه می‌دهند، این صنعت رو به جلو و در حال پیشرفت است. واقعیت این است: سلولوئید مرده است. پاینده باد سینما.


 
مصاحبه وبلاگی
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩  

چند وقت پیش یکی از دوستان وبلاگی، با نظر لطفی که به من داشتند، درخواست مصاحبه ای کوتاه کردند که حاصلش را در این لینک می‌توانید ملاحظه کنید.


 
۵۰۴ کلمه مطلقا ضروری
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩  

بیشتر کسانی که زبان انگلیسی می‌آموزند، در مراحل متوسط یادگیری این زبان به  کتاب ۵٠۴ کلمه مطلقا ضروری برخورد می‌کنند، که کتابی است با طراحی هوشمندانه  و به بهانه ۵۰۴ کلمه، شاید بیش از هزار کلمه را به زبان‌آموز می‌آموزاند. یادگیری این کلمات الان در ایران و کسانی که با کنکورهای مختلف نیز سروکار دارند، از ورود به دانشگاه تا دوره‌های کارشناسی ارشد و... جزو کتابهای مورد امتحان ـ یا بهتر بگویم کتاب‌های مطلقا ضروری! - برای مطالعه شده است. من هم که در یکی از این مراحلی که در بالا ذکر کردم، با این کتاب سر و کار داشتم، بهتر دیدم که با استفاده از برنامهٔ تقویم خورشیدی که می‌تواند به عنوان برنامه‌ای مقیم در حافظه، علاوه بر داشتن یک تقویم هجری با کارکردهای مختلف در رایانه، کمک‌‌کار هر کسی باشد که در حال آموختن زبان است، با استفاده از کلمات و ترجمه‌های انگلیسی برگرفته از خود کتاب، همراه با سه جمله‌ای که در کتاب آمده و علاوه بر آن با بهره جستن از چند دیکشنری و برنامه، که اشاره خواهم کرد، جملات بیشتری برای فهم و درک آن کلمه را به صورت فیش‌های این برنامه تبدیل کنم، تا علاوه بر استفادهٔ خودم، دیگرانی هم که به یادگیری این کتاب احتیاج دارند، از آن سود ببرند. ثمره این تلاش چند ماهه در ۱۱۱۸ فیش (یا به قول امروزی‌ها فلش کارت) این برنامه وجود دارد. در این فیش‌ها به هیچ وجه از ترجمه فارسی کلمات استفاده نکرده‌ام، چرا که هر زبان‌آموز واقعی بهتر از من می‌داند که یادگیری یک زبان دراین مرحله متوسط جز با استفاده از خود آن زبان (اینجا انگلیسی) به مقصود واقعی نمی‌رسد. کسانی که با برنامه کتاب‌ساز این تقویم سر و کار داشته‌اند می‌دانند که رنج قرارگیری این کلمات در چهار سطر محدود فیش‌ها چیست و هم‌چنین چپ چین کردن آن‌ها و ایجاد فاصله‌های ضروری و...بگذریم.

اما دیکشنری‌ها  و برنامه‌هایی که علاوه بر جملات خود کتاب ۵۰۴، از جملاتشان به عنوان شاهد مثال کلمات استفاده کردم (با حروف اختصاریشان در فیش‌ها) بدین قرار است: (البته لازم به توضیح است که در بعضی از فیش‌ها به علت همان محدودیت فضای فیش ناگزیر شده‌ام که از این حروف مختصر استفاده نکنم.)

1

Collins  4&5

CO

C

2

Longman Dictionary

LD

L

3

دیکشنری پیشرو آریان‌پور ۶ جلدی

AP

A

4

Oxford Dictionary

OX

O

5

Microsoft Encarta 2009

EM

E

 در پایان از کسانی که از این کتاب - فیش - فلش کارت استفاده می‌کنند، درخواست می‌کنم اگر کاستی یا کلمات اشتباه یا جا انداخته یا ... یافتند، حتما به اصلاح آن اقدام کنند، و دیگران را از نسخه اصلاح شده، بی نصیب نگذارند.

سایت تقویم خورشیدی، جهت دانلود آخرین ورژن تقویم.

دانلود کتاب ۵۰۴ واژه کاملا ضروری با ۱۱۱۸ فلش کارت.


 
سایتی دیدنی ، مصاحبه‌ای خواندنی
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧  
امروز در گشت و گذارهایم در دنیای وبلاگستان به مصاحبه جالبی برخوردم در سایت دکتر مصطفی جلالی فخر – منتقد و نویسنده خوب سینمایی – که اغلب نقدها و مطالبش را در مجله فیلم پیگیربودم و امروز اتفاقی به سایت ایشان برخوردم.به غیر از نقدهای قابل نقد جلالی فخر که به بعضی از فیلم‌های مورد علاقه من نوشته خصوصا نقدنوشته‌اش در مورد مستند زیبای فرشاد فداییان به نام «انگشت‌های پای چپ»- زندگی دختری معلول به نام سعیده پورشاه نظری - در مجله فیلم که بعدها دیگران جوابهایی نیز به او دادند - که مطلب کوتاهی هم من بعد از دیدن فیلم در خانه هنرمندان نوشتم - «منشور»‌های او در مجله فیلم – که الان چند شماره‌ای است که دیگر منتشر نمی‌شود نمی‌دانم چرا – از خواندنی‌ترین بحث‌های جدلی سینمایی است با مایه‌ای از طنز. به خصوص آخرین مطلب منتشر شده‌ی او به نام :«کمی عاشقی اندر باب منتقدان مغرض و بی‌سواد و عقده‌ای، و شاه‌کارهای کشف نشده و...» که به نظرم پخته‌تر از بقیه بود. به هر حال کار جالبی که در سایت ایشان دیدم، مصاحبه‌ی رو در روی غزل گلمکانی و هوشنگ گلمکانی، دختر و پدر بود که با صمیمیتی خاص، دختر از پدر سئوال می‌کند و پدر هم سعی دارد تا آنجا که می‌تواند با صداقت پاسخ دهد.گلمکانی شاید یکی از موثرترین سردبیران سینمایی تاریخ مطبوعات ایران باشد با مقاومتی مثال‌زدنی در میان طوفانی‌ترین برهه فرهنگی این دیار.زندگی در میان این طوفان به مدت بیست و شش هفت سال خود درسی بزرگ برای کسانی است که فکر می‌کنند، در این سرزمین هیچ‌کاری را نمی‌توان به صورت گروهی پیش برد و به سرانجام رساند. خواندن این مصاحبه برای من که خودم مثل گلمکانی صاحب دو فرزند دختر هستم ، علاوه بر لذت بخش بودن؛ فهماند که هیچ‌گاه به صورت دختر خردسالم سیلی آنچنانی نزنم! شاید بعدها او هم با اینکه تخصص در ترجمه دو زبان داشته باشد، نتواند یا نخواهد که با پدرش همکاری کند ، گرچه به قول پدر ترجمه‌ی مصاحبه امیرنادری او در مجله فیلم بسیار روان و دلچسب بود. امیدوارم این‌گونه کارهای جلالی فخر و نوشتن منشورهایش در مجله فیلم و تخته خاکستری مستدام باشد.

کلیدواژه: وب و رسانه
 
۳۰۰
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥  

ساخت و ساز فیلمهایی بر علیه یک ملت و فرهنگ ، قبل از حمله نظامی به کشورشان ،  از کارهای بدیهی و همیشگی کارخانه رویاسازی هالیوود بوده است.فیلم‌هایی که در آن به هیچ چیز جز قدرت و پول حاکم بر جامعه آمریکا وقعی نمی‌نهند و تاریخ و فرهنگ یک ملت را به طور کامل به خیال خویش به تسخیر خود درمی‌آورند.با دیدن نمونه‌‌ای کوتاه از فیلم تازه اکران شده‌ی 300 ساخته‌ی زاک اسنیدر (اشنایدر) و توجه به این نکته که شرکت برادران وارنر ( که به خاطر پایه و مایه‌ی صهیونیستی بودن در ساخت فیلمهایی با تحریف تاریخی  ید طولایی دارد ) پشتیبان و تهیه‌کننده فیلم بوده‌اند ، می‌توان متوجه تکرار همان تحریفها ولی این بار به شکلی سخیف و کارتونی شد . (خود فیلم نیز بر اساس کارتونهای منتشره فرانک میلر ساخته شده.) دفاع خشایار شاه در برابر تجاوز اقوام یونانی و دفع حمله‌ی آزاردهنده‌ی آنها بعد از مرگ پدرش داریوش هخامنشی ، در این فیلم تبدیل به حمله و یورش وحشیانه تعدادی از اقوام ایرانی به فقط سیصدنفر از اسپارتیهای مظلوم ! شده  که در مکانی استراتژیک از هجوم اقوام شرقی به غرب دفاع می‌کنند.بر اساس این افسانه من درآوردی غربیان نیز فیلمی کلاسیک در دهه شصت ساخته شده به نام " سیصد اسپارتی " که آن هم بازسازی مظلومیت غربیان در مقابل ایرانیان یا شرقیان بود.به هر حال بی‌ارزش بودن فیلم در نزد تاریخ‌نگاران و اکثر ایرانیان و انسانهای منصف امری است آشکار و توطئه‌ی نهفته در اکران و ساخت چنین فیلمهایی آشکارتر.همانگونه که از نام خیلج فارس دفاع کردیم و نوروز را برصدر بزرگترین موتور جستجوی جهان یعنی گوگل نشاندیم ، این بار نیز می‌توان با اضافه کردن لینک سیصد در وبلاگ و یا وبسایتمان و امضای اعتراضیه و بایکوت این فیلم به ایرانی بودنمان ببالیم و به دنیا بفهمانیم که ایران پایه‌گذار اولین اعلامیه حقوق‌بشر در جهان بوده است نه  جنگ و جدال. 


 
یک پدر و چند جشنواره!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آذر ۱۳۸٥  

چهارشنبه مشکلی پیش‌‌آمد که نتوانستم در جشنواره حضور داشته باشم. روز پنجشنبه فقط برای یک فیلم توانستم خودم را به جشنواره برسانم:"پدر" اثر هادی آفریده.فیلم کوتاه ده دقیقه‌ای که دو بازیگر حرفه‌ای هم در آن حضور داشتند.فیلم با اینکه داستان تازه‌ای نداشت ، اما در اجرا توانسته بود حس لازم را به تماشاگر منتقل کند.البته نمایش تعصباتی که هنوز در جامعه ما حاکم است مثل داشتن فرزند ذکور و ماندگاری نام خانوادگی و از این قبیل حرفها ، به شکلی ساده و با تکیه بر دانسته‌های قبلی تماشاگر، موجب شده که شخصیت‌پردازی کراکتر پدر کم‌رنگ باشد و به یک تیپ تبدیل شود ؛ که این ضعف بیشتر به فیلمنامه برمی‌گردد تا کارگردانی اثر؛ با اینکه در همه سکانسهای فیلم با اشکال مختلف جمود فکری پدر آشنا می‌شویم : در صحنه سونوگرافی که به جای اطمینان از سالم بودن فرزندش از جنس آن سئوال می‌کند ، دیالوگ بین دختر دیگرش با مادربزرگ بر سر چه شکلی بودن پدر در نهایت ، و دیالوگهای بین پدر و همکارانش که سرآخر باز به چه شکلی بودن یا شبیه کی بودن ، دختر بچه تازه به دنیا آمده منجر می‌شود ،‌ بازهم عمق نداشتن افکار پدر همانطور که اشاره شد موجب رجوع تماشاگر به دانسته‌های قبلیش از اینگونه وقایع می‌شود.بعضی از دیالوگها می‌توانست کمی لطیف‌تر و خارج از نزاکت نباشد مثل دوبار تکرار کردن " پس انداختن ..." که البته بیشتر در مورد خانمها کاربرد دارد تا آقایان که از زبان پدر در جواب یکی از همکارانش می‌شنویم.در نهایت سکانس انتهایی فیلم که تردید پدر در خیابانی خلوت برای ترخیص دختر نوزادش از بیمارستان را به تصویر می‌کشید ، یکی از بهترین سکانسهای فیلم بود. فیلم "‌زیر درخت کاج " از همین کارگردان که در جشنواره فیلم تصویر هنرمند دیدم ،‌ شاید به خاطر مستند بودنش بیشتر به دلم نشست.به امید دیدن کارهای بیشتر و بهتر از آقای "هادی آفریده".چون عصر باید به فرهنگسرای دانشجو می‌رفتم به خاطر برگزیده شدن دخترم یاسمن در اولین جشنواره نقاشی و کاریکاتور کودکان و تستی که قرار بود از او گرفته شود تا مشخص شود که کارهای زیبایش ، کار خودش هست یا نه ،‌ بنابراین جشنواره فیلم کوتاه را ترک کردم و پیاده تا میدان انقلاب را گز کردم،چون امروز با اتوبوس شرکت واحد آمده بودم و قصد داشتم یکی از سی‌دی‌هایی که دیروز انداخته بودند را پس بدهم.پیاده‌روی در حاشیه خیابان انقلاب و دیدن کتابها و نوارها و بعدها سی‌دی‌های تازه درآمده را از زمانی که اول دوم راهنمایی (بیست و چهار پنج سال پیش ) بودم یکی از لذت‌بخشترین لحظات زندگیم می‌دانم. همین گز کردن موجب شد دوباره به بازارچه کتاب جذب شوم و دو کتاب دیگر ابتیاع کنم: دیوان اقبال لاهوری و دیگری "جادوی واقعی" از روانشناس آمریکایی وین دایر.یکی از کتابهای دایر در طول زندگیم به من خیلی کمک کرد تا کمتر قربانی بشوم : " سررشته زندگی را به دست بگیرید" و بعدها کتاب " نقاط ضعف شما " و حالا علت انتخاب این کتاب هم حراجی بود که در بازارچه بود و هم اینکه تا به حال به آن کتاب برنخورده بودم.سی‌دی فروش‌های انقلاب هم که می‌دانید جنسی را که انداخته‌اند به طور معمول پس نمی‌گیرند.خیلی به ندرت پیش آمده که چند سی‌دی بخرم و یکی‌دوتاش توزرد از آب در نیاید. در فرهنگسرای دانشجو و پارک شفق که اولین بار بود پا به آنجا می‌گذاشتم ،‌ بعد از تست از دخترم ،‌ خانمی که ظاهرا جزو مربیان و داوران جشنواره بود از شیوه و سبک و مهارت دست او با اشتیاقی تام و تمام تعریف می‌کرد، چیزهایی که شاید من و مادر و خواهرش هم چندان درک کاملی از آن نداشتیم.او می‌گفت خلق اثر او شبیه یکی از نقاشیهای بزرگان نقاشی در فرانسه است و ... بالاخره بعد از کلی تعریف و تمجید و قراری که برای آخرین روز جشنواره ،‌ یعنی روز اهدای جوایز گذاشتیم ،‌ ایشان قول کلاسی یکساله به طور مجانی برای یاسمن را در خانه کاریکاتور ایران داد ،‌ که به نظرم از  هر جایزه‌‌ی دیگری برای او ارزشمندتر است.این جشنواره در فرهنگسرای بهمن ، فرهنگسرای دانشجو ، خانه کاریکاتور و فرهنگسرای خاوران از یک  تا هشتم آذرماه برپاست.


 
چاپ اول طنازی
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥  

" ع . شکرچیان " عنوان نویسنده طنز کوتاهی بود که هر گاه به یاد آن می‌افتم خنده‌ام میگرفت ( و ایضا می‌گیرد).طنزی که در صفحه‌ای از مجله وزین دنیای سخن به محاق رفته با عنوان " حالا حکایت ماست " هر ماهه چاپ میشد.مطلب این است که ابتدا یا صفحه اول یک کتاب چاپ اول نوشته شده است " با اصلاحات و اضافات " و آنچه از آن طنز شیرین برایم باقی مانده است ، همان احساس ظریف‌نگری طنازی است که بعدها از طریق نوشته‌های دیگرش شناختمش و فهمیدم که او هم چون خودم از اهالی محله‌های جنوب شهر تهران است ، حالا چه فرقی می‌کند جوادیه با نازی‌آباد.همان سروصداهای کاسبهای دوره‌گرد مثل نمکی و جارویی و آب حوضی و ذغال اخته‌ای هم با گوشهای او آشناست و هم من. هم او با با تیله‌بازی و هفت‌سنگ و بالابلندی و بیخ‌دیواری و فوتبال با توپ پلاستیکی تو کوچه‌های شیش متری و تنگ و فریاد همسایه‌ها، آشنا بود هم من.هم او با صورت از سیلی سرخ پدر آشنا بود و هم من.هم او با دست‌های رنج‌کشیده از مصیبتهای دور و نزدیک مادر و صبر و صبوری او آشنا بود هم من.هم او ... هم من.و دانستم که این شیرینی نوشته‌ها بیهوده نیست و این طنزهای تلخ و شوریده. چهره‌ و چشمان گیرایش را هم از طریق عکسهایی که گاه گدار از او در نشریات مختلف طنز و جد چاپ میشد ، شناخته بودم ، وگرنه هرگز روز هفدهم اردیبهشت ماه سال 1383 جلوی بیمارستان قلب شهید رجایی ،‌ وقتی که منتظر تحویل گرفتن جنازه مادر رنج کشیده‌ی دیگری از همان جنوب شهر تهران بودم که شب قبلش بالاخره پایان همه‌ی مصائبش بود و آرام در سردخانه بیمارستان آرمیده بود ،‌ به خود جرات نمیدادم تا کنارش بروم دستش را بفشارم و به نگاه منتظرش ،‌ منتظر تحویل گرفتن جنازه‌ی حسین منزوی ،‌ تسلیت بگویم.گویی این تسلیت در قلب هر دو ناآشنا ولی آشنای همان خاک جنوب شهر جاری شد.چشمش به آب نشست و من متحیر از این تقارن عجیب که در کنار اندوهگین‌ترین روز او و روز من ،‌ بالاخره او را به جای پشت میز یا پشت یک تریبون سخنرانی در جایی یافته‌ام که تداعی طنزهایش تسلایی برای لحظه‌‌ی تلخ زندگیم باشد و اکنون بعد از دو سال و اندی این چشم من است که به درد رفتنش به خون نشسته مقابل پیکری که بالای پله‌های خانه هنرمندان به گرد می‌نشیند. راستی طنز طنازان اندک دیارمان مگر چه کرده‌ جز اینکه لحظات تلخ زندگیمان را به شیرینی شکری در حلق شوریده‌امان بریزند؟ همانگونه که عبید آن زیرک زاکانی هم ایلغار مغولان و حول و حوشش را آنگونه به جا آورد که هنوز هم خواندنی است و شنیدنی.او که چون حافظ شاعر معاصرش پته واعظان و صوفیان و عارفان قلابی را به روی آب می‌ریخت و به زبان شوخ خویش شوخ پیش چشم طراران و شبروان شوخ‌چشم ‌می‌آورد : صوفی را گفتند جبّه خود را بفروش ! گفت : اگر صیّاد ، دام خود فروشد به چه چیز صید کند؟ "عمران صلاحی" هم شاید صلاح را در این دید که بیش از این به عمارت و عمران این دنیا نرسد ! و به نزد حسین منزوی و یاران دیگرش رود که او را سخت منتظرند برای شنیدن طنزهایش برای آن سو: عبید و دهخدا و گل آقا و حافظ ... عمران هر که بود وهر چه بود به قول شیرازی شیرین سخن باده با محتسب شهر ننوشید ، چون که می‌دانست خوردن باده همانا و سنگ به جام او انداختن نیز همانا.آقا عمران ! کتاب زندگیت را چاپ اولی بود بدون اضافات و اصلاحات ... جایت خالی بچّه محل.


 
عکاس موفق
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤  

         امروز صبح بخت یارم بود با سایت یکی از هم دوره های سربازی و دوستان قدیمی که واقعا عکاس پرتلاشی است آشنا شدم . دوست مهربانی از خطه زیبای آذربایجان که همیشه پویا و پرتلاش بود و بعد از جدایی از او در سالهای دور دیگر از او خبری نداشتم تا اینکه در تارنمای او میبینم که چه سالهای موفقی را پشت سر گذاشته است . چندین و چند کتاب عکاسی و عکسهایی که بسیار حرفه ای و زیبا کار شده است . مجموعه عکسهای دلبران از آذربایجان و تهران بیشتر بر دلم نشست . ناصر میزبانی من را یاد سالهای ۶۶ و ۶۷ می اندازد سالهایی که چند ماهی از سربازی را در کنار هم گذراندیم . گویی اواخر خدمتش او به اورمیه رفت و روزی که او خداحافظی کرد از بخش تئاتر ساختمان امانی ، من در ساختمان رو به کلیسای ارامنه با شنیدن موسیقی دل انگیز کلایدرمن نوعی غم چند ساله در خودم حس کردم . انگار آن آخرین دیدار بود و حالا که او را در اوج موفقیت میبینم بسیار خوشحالم و اسف بر حال خود میخورم که چه سالهای نازنینی را از دست دادم . چه کنم غم نان چنین کرد. ای سالهای نازنین !


کلیدواژه: عکاسی ،وب و رسانه
 
نوشتن و نوشتن
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳  

شاید ساده باشد دل کندن از نوشتن و هر چیز دیگر و شاید هم نه . نمی‌دانم می‌دانم که نمی‌دانم . سخت است دوری از جمع دوستانی که شاید هیچگاه ندیده باشم و شاید هیچگاه دیگر هم نبینم . ولی میِ‌دانم که سر هر چهار راه شاید یکی از آنها ایستاده باشد . شاید در میان کوه یکی از آنها دارد مرور می‌کند نوشته‌های بعدیش را . شاید یکی دیگر که دارد بر سر تو فریاد می‌کشد هم وبلاگی داشته باشد . شاید هم آن مهربان در کنارت هم وبلاگی داشته باشد . اصرار بر اینکه وبلاگش به روز شود ولی حال و هوای تو جور دیگری است . حوصله نداری و سر خورده . زلزله‌ی بم در من زلزله‌ای بود . مردن در مردن . غم در غم و باز هم فریاد خفته در گلو که به ایستایی انجامید . الان لیلای لیلی را خواندم . در وبلاگی دیگر صدای دلنشین پیانو معروفی و خوابهای طلایی‌اش گریه‌ام را درآوردم و از سوی دیگر این الیور یتیم است که در اثر ماندگار کارول رید - دیکنز از یتیمی به ثروتی هنگفت می‌رسد ( صدای فر‌یاد شادی الیور از این ساب ووفر شاد ). این دنیای پر آرزو را چه کنم . مایوس نیستم هنوز ولی نمی‌دانم چرا ؟!


کلیدواژه: وب و رسانه
 
دو سال گذشت!
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ۱۳۸٢  

بالاخره دو سال از تشکیل این وبلاگ گذشت . دو سالی که با فراز و نشیب‌های بسیاری در زندگیم توام بود . یافتم جایی که بتوان نوشت و جایی در ذهنم همیشه برای فکر کردن به آن حضور داشته است در این دو سال . با دوستان زیادی آشنا شدم و دشمنانی هم یافتم . ادامه می‌دهم راهم را ، شاید وبلاگ نیز روزگاری مثل شبکه‌های دوستانه‌ای چون ‌BBS ها به پایان برسد . شاید هم نه تا زنده‌ام به نوشتن ادامه دهم . تا چه پیش آید . ( توضیح پرشین‌بلاگی : وبلاگ اصلی من سرو بوده است و این وبلاگ هم برادر دو قلوی آن ، اسباب کشی که در میان این دو سال کمی تا قسمتی ضروری بود . تاریخ اولین نوشته‌ام در آن وبلاگ قابل جستجو است )

 


کلیدواژه: وب و رسانه
 
وبلاگ دخترم
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳۸٢  

امروز قلمی‌هایش را خواند، برایم . دیدم انگار زندگی در خانه‌ی کوچک ما بر قلب کوچک او بی‌تاثیر نبوده است . خواندن کتاب و وبلاگ و روزنامه و داد و فریاد من . کانون پرورش و ندیدن زیاد تلویزیون و انجام هنرهای دستی که بابای بی‌نوایش با تنبلی ذاتی‌اش حتی به مخیله‌اش نرسیده که چنین کارهایی بکند. بله او داستان می‌نویسد . شبه داستان . داستانک . قصه ... و شروع کردن از کانکت شدن به اینترنت - عجب مصیبت شیرینی است این کانکت شدن - و بعد ایجاد ایمیل - که هنوز موفق نشدم و ایمیل خودم را در وبلاگش گذاشتم - و بعد هم در پرشین بلاگ ، بلاگ دیگری متولد می‌شود : کلاغ قصه‌ها  . ماندگار است این وبلاگ نمیدانم . هنوز هیچ ندارد جز اعلانی کوچک .


کلیدواژه: وب و رسانه
 
نشر ماکان
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٢  

امروز در شانزدهمین نمایشگاه کتاب ناشری جوان را یافتم . دوستی از دوستان شبکه‌ای به برکت بی بی اس های سابق و اینترنت کنونی . یادداشتهای او را میخوانم در وبلاگش . من و فرزندانم را با اهدای کتابهای خوبش از انتشاراتی پرتلاشش شرمنده میکند . جمعه بهترین روز بود برای دیدار دوستی ناشر و هنرمند ... و بیشترین فشارها متحمل شدم از بابت فوج جمعیت جمع شده در نمایشگاه !


کلیدواژه: وب و رسانه
 
بازنگری
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۱  

در بازنگری که به وبلاگ سرو که در بلاگ سپات داشتم و با شرایطی که ایجاد شد برایم و بالاخره فرصتی که تازه به دست آورده ام صلاح دانستم که مطالب غیر ادبی و سینمایی و ... را از وبلاگ قبلی حذف کنم . لینک‌های بعضی از مطالب یا سایت‌هایی که در این دوران وبلاگ‌نویسی داشتم را هم بازنگری کردم. خاطرات شخصی را هم به خاطر بعضی خطرات ! حذف کردم و گزیده‌ ای را به تدریج در این وبلاگ قرار می‌دهم از آن وبلاگ و شاید همان کار را در هر دو وبلاگ ادامه دهم . خب خود سانسوری در جامعه ما یک چیز معمول است ( عجب توجیه مسخره‌ ای!)
به هر حال همین است که هست ، اولین مطلبی که سی آبان هشتاد نوشتم در وبلاگم که قابل انتشار دوباره است و با مطالب بالا هم خوب جفت و جور است را می‌گذارم اینجا :
به قول نیما امروز که داشتم دکلمه احمد شاملو را در نوار نیما و با موسیقی فرهاد فخرالدینی گوش میدادم :

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم چند تن نشناخته انداخته است :

جند تن ناهموار
چند تن خواب آلود
چند تن ناهشیار


کلیدواژه: وب و رسانه
 
همشهری
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸۱  

همشهری امروز را مرور می‌کردم با دو مطلب جالب برخورد کردم ، در هشت صفحه‌ای که چند ماهی است به همشهری اضافه شده است . اولی نقدی بر رمان ” از عشق و دیگر اهریمنان “ در صفحه شانزده که برایم جالب بود ، درست بعد از خواندن این رمان و نوشتن نقدواره‌ای بر آن در همین وبلاگ ، با آن برخورد کردم . نکاتی را که خودم در رمان دیده‌ بودم ، در نظر نویسنده آن نقد پنهان مانده بود ، همان قضیه نذری که موهای سی‌یروا را چون جادویی در برگرفته بود و ... البته من هم با خواندن این نقدواره به نکات دیگری از رمان پی بردم ، مثل اینکه مارکز در نام رمان عشق را به دیگر اهریمنان عطف کرده است و عشق را یکی از شیاطین می‌داند . البته از منظر چه کسانی این عشق در رده شیاطین قرار می‌گیرد خود جای بحث دارد . در نظر اسقف یا دلورا یا مادر صومعه یا پدر بزدل سی‌یروا یا ... اما همداستانی در این نقدواره‌ها به اینجا ختم می‌شود : ” خرافات ناشی از جهل سی‌یروا را ماریا را می‌میراند و این مردن نشانه‌های مبهمی از تسخیر شیطانی را به همراه دارد . “
و دیگری در صفحه هفده ، سفرنامه یا گزارش دو سفر فرهنگی - هنری با عنوان ” چشم‌هایم را نخواهم شست “ ( حتما به کوری چشم آنکه گفت چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید!) به قلم لیلی‌ گلستان است . گرچه این دومین قسمت از سفرنامه است ولی خواندنی بودن آن ، من را به دنبال قسمت اول و دیگر قسمت‌های بعد کشاند و می‌کشاند. تعریف کردنی نیست این سفرنامه ، که خود تعریف سفری است ؛ اما به خواندن آن می‌ارزد.


کلیدواژه: وب و رسانه
 
رضا قاسمی
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۱  

بالاخره یاد و جایزه‌ای نیمه رسمی ، مهرگان ، به نویسندگان خارج از کشور اهداء شد . ”هیات داوران کتاب سال پکا ، به منظور تشویق نویسندگان ایرانی خارج از کشور که آثار قابل اعتنایی پدید آورده‌اند و ادبیات فارسی را اعتلا می‌بخشند ، تندیس ویژه ” رمان تحسین شده “ را به خاطر غنای موضوع ، ساختار بدیع ، شخصیت‌آفرینی تازه ، طنز پنهان ، نثر روان و زاویه دید جهان‌شمول ،‌ به رمان ” همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها “ نوشته رضا قاسمی نویسنده ایرانی مقیم پاریس اهدا کرد “ . ( همشهری) استاد رضا قاسمی با اینکه دیگر کار وبلاگ محبوبش الواح شیشه‌ای را ادامه نداد ، ولی با ولوله‌ای که در همان زمان یک سال و اندی کار وبلاگش در دیگر وبلاگنویسان برانگیخت توانست مایه ثبات و امید دیگر نویسندگان وبلاگها باشد . جایش در میان وبلاگ‌نویسان خوب واقعا خالی است . در زمان وبلاگ‌نویسی هم او رمان آن‌لاین ” چهل پله تا آن سه تار جادویی “ را خلق کرد ، که کاری بدیع و نوآوری شگفت بود ، با نثری زیبا و جذاب و کششی کشنده ، در فضاها و مکانها و زمانهای گوناگون ، که چنان اینها را در هم درآمیخته بود که فقط از کسی چون او برمی‌آمد . با اینکه او رمانش را دیگر در دسترس دیگران قرار نداد ، ولی شانسی که آوردم هنوز به پرینت آن گاه گداری سر می‌زنم و لذت می‌برم از این تلاش طاقت‌فرسا که چون چله‌نشینی عارفانه گویای روحی بزرگ و ایرانی است.
مجله ادبی دوات او هنوز پابرجاست و مشوق نویسندگان جوان و کسانی است که هنوز زبان فارسی را ، زبان مادری خود می‌دانند و به آن عشق می‌ورزند . . و می‌دانم اهدای این جایزه باعث خواهد شد کتاب او به چاپ‌های متعدد برسد ... اگر می‌خواهید به قابل دسترس‌ترین صدا از نوازندگی سه تارش گوش فرا دهید ، کاست یا سی‌دی گل صد برگ ،‌ذوالفنون و ناظری ،
را همراه شوید .


کلیدواژه: وب و رسانه
 
اولین نوشته پرشینِ بلاگی
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۱  

خب این اولین نوشته من در این سایت میِ‌باشد نمی‌دانم آیا می‌تواند این سایت سایت موفقی باشد یا نه. اما شروع خوبی داشته است. من کماکان در آدرس قبلی خودم خواهم نوشت و آرشیو نوشته‌های قبلی‌ام نیز در همان‌ جا خواهد بود تا اگر این کار تازه پا گرفت و توانستم به این محیط عادت کنم کاسه کوزه ام را جمع کنم بیام اینجا. فعلا.
سرو


کلیدواژه: وب و رسانه