روز پنجم: کمترین عیار

 عیار۱۴؛ پرویز شهبازی.
 

قبل از نمایش فیلم "عیار۱۴" اکثر منتقدان و نویسندگان حاضر در سینما فلسطین توقع داشتند که فیلمی در حد و اندازهٔ "نفس عمیق" فیلم قبلی "پرویز شهبازی" ببینند؛ ولی بعد از نمایش نظر اکثریت کسانی که با ایشان هم‌صحبت شدم این بود که فیلم قبلی فیلمساز چیز دیگری بود. چیز دیگری بود یعنی اینکه توقع تماشاگران تخصصی یا منتقدان این بود که حداقل کارگردان بتواند در حد و اندازهٔ‌ همان فیلم حرف برای گفتن داشته باشد، همان رکورد را حفظ کند و بلکه بتواند گامی فراتر از آنچه قبلا ساخته بردارد؛ ولی هیچکدام از این توقعات برآورده نشد. داستان و فضای فیلم – به قول دوستم سیروس رنجبر - با نگاهی به فیلم معروف "ماجرای نیم‌روز" فیلمی در ژانر وسترن ساختهٔ "فرد زینه‌مان" شکل گرفته بود. در آنجا کلانتری تنها در شهری که از ترس مجرمان خالی از سکنه می‌شود، سعی می‌کند تا در برابرشان قدعلم کند و در این کار نیز موفق می‌شود. در فیلم "عیار۱۴" محمدرضا فروتن به جای گری کوپر قرار گرفته، ولی آنجا شخصیت با شجاعت درونی که نمود بیرونیش ایستادن و مقاومت کردن و در نهایت پیروز شدن است به ما معرفی می‌شود و در اینجا ترسویی – طلافروش -  سعی دارد تا از شهری فرار کند که مجرمی تازه از زندان آزاد شده به خیالش قصد جان او را دارد. توهم فروتن در برابر رفت و آمدهای مجرم – کامبیز دیرباز – به طلافروشیش خاطرات او را بازسازی می‌کند؛ یعنی هنگامی که مجرم مقدار طلای زیادی به مغازهٔ او می‌آورد و با کاغذ خریدی تقلبی قصد فروش آن را دارد و فروتن او را لو داده تا به زندان بیافتد و دوران محکومیتش را بگذراند. ادامهٔ فیلم در فضای شهری که در محاصرهٔ برف قرار گرفته و قصد فرار فروتن و بدشانسی‌های او خلاصه می‌شود. اتفاقا همکار  فروتن – احسان – با مجرم در مسافرخانه‌ای هم‌اتاق می‌شوند. در اواخر فیلم درمی‌یابیم که مجرم داستان فیلم، آدم بدی نیست و او فقط برای خریدن گوشواره‌ای برای دختر ده ساله و تنهایش قصد داشته به طلافروشی برود نه انتقام از طلافروش، که این خواسته‌اش نیز توسط احسان دوست فروتن برآورده می‌شود. فروتن همراه با معشوقه‌اش هنگام فرار کردن دچار حادثه می‌شود و می‌میرد. تماشاگر مردن فروتن را در ابتدای فیلم دیده است: هنگامی که جنازه‌اش در وانت‌باری حمل می‌شود و بنابراین باید بیابد که چرا او مرده است، بنابراین خیالش راحت است که هر راهی که طلافروش برگزیند به مرگ حتمی او منجر می‌شود و بنابراین زیاد عنصر انتظارآفرینی در اینجا نقشی ندارد و فضاسازی فیلمساز است که او را یاری رسانده تا فیلمی متوسط را سر و سامان بدهد. در دوجا زن اصلی طلافروش ترسو، اشاره به خراب بودن گرم‌کن شیشه عقب پرایدش می‌کند، حدس من به خصوص بعد از تعویض ماشین پژو با پراید به خاطر بنزین نداشتن در آن هوای سخت برفی، این بود که همان چیزی بلای جان طلافروش طماع می‌شود که به آن توجه نمی‌کرد؛ ولی چنین مهندسی در فیلمنامه صورت نگرفته بود و در اجرایی ضعیف با آتش گرفتن ماشین پراید و تانکر بنزین، طلافروش می‌میرد. فضای سرد فیلم با بازی سه بازیگر اصلی مرد گرم شده بود، اما در این میان بازی درونی و زیرپوستی "کامبیزدیرباز" قابل تحسین بود، شاید او برنده بهترین بازیگر نقش مکمل در جشنواره امسال باشد. موسیقی انتخابی انتهای فیلم، همراه با پلان یک دقیقه و نیمی که بنابه گفتهٔ فیلمساز به کارگردانی کیارستمی بوده است، برایم بسیار جذاب بود؛ گویی زندگی انسان حقیر به دنبال مادیات و بنابراین ترسو را به خوبی برایم مرور می‌کرد. حضور نیافتن کارگردان در جلسهٔ پرسش و پاسخ منتقدان و خبرنگاران در سینمای رسانه، برای همه سؤال برانگیز بود، گرچه در بولتن خبری او گفته بود:" می‌ترسم خجالت بکشم."

/ 2 نظر / 25 بازدید
حائری

درود با همه ی ایده های خوبی که عیار 14 داره ولی به دلم ننشست به نظرم شهبازی تکلیفش با خودش معلوم نیست! درباره زادبوم هم نوشته بودم بازی چشمگیری نداره ولی البته که بد نبود موفق باشید بدرود

باران

سلام: آنچه که باعث می شه من این فیلم رو بسیار دوست داشته باشم سبک فیلمسازی و نوع نگاه پرویز شهبازی به زندگی و شخصیت آدم هاست. پرویز شهبازی قابلیت این رو داره که از درون آدم ها حرف بزنه و درونشون رو به تصویر بکشه...کاری ندارم این فیلم شبیه یه فیلم خارجی بوده یا نه...مهم اینه که وقتی این فیلم رو می بینم حس می کنم یه ماجرا دقیقا تو مملکت خودم داره اتفاق می افته و از لحظه به لحظه اش لذت می برم، شخصیت ها مال ایران و از جنس مردم خودمونند. با حرف ها و آرزوهای خودی... قشنگیش به اینه که این آرزو ها معمولا پایان خوشی نداره...