بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر - ۸

روز هشتم: ‌همه داستان‌ها در تهران اتفاق می‌افتد.

فیلم اول: طهران، تهران؛ داریوش مهرجویی، مهدی کرم‌پور.

کارهای سهل و ممتنع مهرجویی مثل "اجاره‌نشین‌ها"،"مهمان مامان" و...همین"طهران"، افرادی را که به دنبال پیچیدگی فلسفی و شلنگ تخته‌انداختن‌های روشنفکری بعضی از فیلم‌های قبلی ایشان مثل "هامون" و به خصوص "پری" هستند را به اشتباه می‌اندازد. این اشتباه که فکری فلسفی یا فلسفیدن را حتما بایستی در لفافهٔ کلمات و تصاویر پیچیده بیان کرد، تا ارزش فکر کردن و تامل داشته باشد. اغلب افرادی دچار چنین خبطی می‌شوند، که زندگی را هم پیچیده و مغلق می‌بینند؛ ولی وقتی اندیشمند و متفکر و شاعر و هنرمندی مثل "سهراب سپهری" حضور سیب و ایمان ومهربانی و شقایق را برای زیستن دراین کره خاکی کافی می‌داند، چرا ما به دنبال چیزهای پیچیده تر از اینها باشیم؟ بگذاریم پای چوبین استدلالیان که سخت بی‌تمکین است در زندگیمان نقش بازی کند؟ فیلم "طهران" مهرجویی البته چون سفارش‌دهنده دارد و مقصد نهایی را هم "معرفی توریستی" مرکز حکومت ایران تعیین کرده است، باید با نگاهی آسان‌گیرتر نیز دید. خط کم‌رنگ داستانی فیلم "طهران" همراه با یک خانوادهٔ متوسط متشکل از پدر و مادری جوان  - نسل فعال حال حاضر- همراه با دو فرزند دختر و پسرشان – نسل آینده - و گروهی از سالخوردگان – نسل گذشته - و روابط دلچسب این جمع، در فضاهای معماری از زمان حال و آینده (برج میلاد!) و گذشته (خانه‌های سنتی و کاخ گلستان و ...) شاید همهٔ چیزی است که فیلم سعی دارد بیان کند و در این کار هم موفق است. بازسازی خانهٔ خانوادهٔ متوسط فیلم، به واسطهٔ سالخوردگان و اشاره به حفظ معماری خوب گذشتهٔ تهران (ایران) توسط آنان و دیدن فضاهای دلنشین معماری بازسازی شده در آخر فیلم، آنجا که کارگردان به طور تلویحی می‌گوید با توسل به معماری بی‌ریخت و کج و معوج و بساز بفروشی کنونی، دیگر شهری برای نفس کشیدن وجود نخواهد داشت، پایان درجه یکی را برای فیلم "طهران" رقم می‌زند. البته مهرجویی در این فیلم هم از نشان دادن انواع و اقسام اطعمه و اشربه به تماشاگرانش غافل نیست و علاوه بر این زیبایی شکل و شمایل این غذاها به دادن طعم و مزه بیشتر به فیلم کمک شایانی کرده است.

اما فیلم "مهدی کرم‌پور" هم با توسل به داستانی کم‌رنگ سعی دارد تا حال و هوای جوانان امروزی را در میان جنگل آسفالتی به نام "تهران" و روابطشان با نسلی که مدعی همه چیزشان، حتی نفس‌کشیدن و فکرکردنشان هستند، بیان کند. حضور "رضا یزدانی" با صدای گرم و دو رگه‌اش، همراه با رپ‌خوانی کوتاه "برزو ارجمند"، که فیلم را بعد از واقعهٔ تلخ تصادف و مرگ یکی از اعضای گروه نوازندگانشان تبدیل می‌کند به کلیپی هشداردهنده، شاید پررنگ‌ترین امتیاز فیلم کرم‌پور باشد:  نمایش و فریاد تقابل همیشگی سنت و مدرینته در این صد و چند ساله. دو شخصیت در فیلم، که نقش مقابل با جوانان را دارند، به خوبی تصویر شده‌اند: یکی به ظاهر رزمند‌ه‌ای که اکنون مسئول ارشاد است و کنسرت این باند موسیقی را در آستانهٔ اجرا با پرونده‌سازی‌هایی که داشته  لغو کرده، و دیگری پدری بازاری مسلک و سنتی که دخترش در باند موسیقی است و قصد دارد با فرستادنش به "کوالالامپور"، که اکنون در نزد سنت‌گرایان نماد کشور اسلامی موفق است، این شر را از سر او خارج کند. اما چگونه کاری سفارشی تبدیل به ضد آن می‌شود و جنبهٔ حمایتی از جوانانی پیدا می‌کند که در این شهر دست و پا می‌زنند تا خود را بالا بکشند؟ ‌ پاسخ این سؤال  را شاید در این جمله بیابیم: سفارش‌ناپذیری درهنر و تعهد هنرمندانه به انسان نزد هنرمندان واقعی. همانطور که مهرجویی در "طهران" کاری سفارشی را تبدیل به هشدار بزرگی کرده است در باره تخریب معماری سنتی تهران و سر برآوردن غول‌های بتونی بی‌شاخ و دم، در اینجا نیز شکل پروانه‌ای پردیس ملت، که به ظاهر یکی از ابرکارهای موفق معماری تهران مدرن است، تبدیل می‌شود به نمادی از پرپر شدن جوانان در بزرگراه کنار آن و ناله سردادن آنها و فریادخواهی از نسلی که فقط از آنها اطاعت را می‌طلبند نه چیز دیگر. مشابهت خط داستانی این فیلم با آخرین کار بهمن قبادی "کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد" به نظرم نشان از معظلی دارد که زیر پوست این شهر در حال نشو و نماست و فعلا همه منکر آن هستند: رشد جوانان این شهر فارغ از سفارش‌پذیری از بزرگانشان.

فیلم دوم: طبقه سوم، بیژن میرباقری.

فیلم سوم "بیژن میرباقری" می‌توانست با ایجاد کشمکش بیشتر بین شخصیت‌های حاضر در داستان و تصویری‌تر بودن، به یکی از فیلم‌های موفق جشنواره امسال تبدیل شود، دو معظل بزرگی که در فیلم حضور پر‌رنگی داشتند و در نتیجه به فیلمی حوصله‌بر تبدیل شده بود. توانستم با بستن چشم‌هایم درسالن سینما به مدت نیم‌ساعت و فقط از راه شنیدن دیالوگ‌های نچندان جاندار فیلمنامه پی به کل ماجرا ببرم و چیزی را هم از دست ندهم. نباید تفاوتی باشد بین یک فیلم و فیلمنامه، که بیشتر بر تصاویر متکی است تا گفتگو، با یک نمایشنامهٔ رادیویی و یا صحنه‌ای که اتکای اصلی‌اش گفتگوی شخصیت‌هاست تا تصویرپردازی؟

فیلم سوم: کیفر، حسن فتحی.

شاید اگر فیلم فتحی را در فرصتی دیگرببینم نظر منفی‌ام به فیلم عوض شود. فیلم سینمایی قبلی ایشان، که در جشنواره پارسال دیدم، با اسم عجیب و غریبش "پستچی سه بار در نمی‌زند" به مراتب از این فیلم بهتر بود. اگرچه آنجا هم با داستانی پیچیده روبرو بودیم، ولی فضاسازی و رنگ‌آمیزی سه طبقه از یک ساختمان لذت بصری به بیننده عطا می‌کرد که متاسفانه فیلم "کیفر" فاقد آن است. امسال سال "مصطفی زمانی" است، به عنوان طرح ژنریک "بهرام رادان". معمولا با گل کردن یک سریال، به خصوص که سریال "یوسف پیامبر" باشد، پیامبری خوش سیما، و منطقا بازیگر آن، چند تهیه کننده امسال از وجود نازنین ایشان استفاده کرده است تا بتوانند حداقل با استفاده از این عنصر جذاب، فارغ از عناصر اساسی دیگر یک فیلم، گوی سبقت را از دیگر فیلم‌های اکران عمومی بربایند. "مصطفی زمانی" که اصلا نمک بازی‌های "بهرام رادان" را ندارد هم در هر فیلمی که از ایشان دیدم همان "یوسف" است و بس. شاید در دوره‌های بعد بازی‌های او پخته‌تر شود و در نقش‌های متفاوتی او را ببینیم.

 

/ 2 نظر / 26 بازدید
حائری

درود اطعمه و اشربه رو خوب اومدي بدرود

بهناز

سلام دوست عزیز من امروز به وبلاگتون سر زدم و خواستم بگم منم یه وبلاگ تو همین حوزه تازه راه انداختم خیلی خوشحال میشم اگه به وبلاگم سر بزنی و اگه دوست داشته باشی تبادل لینک کنیم