سر کوی تو

دیروز عصر (ششم تیرماه ۱۳۹۱) همراه با همسر گرامی به بهشت‌زهرا رفته بودیم. مراسم جانباز-شهیدی که بعد از سال‌ها درد و رنج و ترک کردن همسر - و این‌که هنوز فکر می‌کرد جنگ تمام نشده است و هر صدای ناگهانی و زیادی را به صداهای شوم دوران جنگ پیوندمی‌داد و سال‌های سال پرستاری مادر و خواهرش،- بالاخره چهل روز پیش این دار فانی را وداع گفت. قبل از رفتن بر سر مزار این شهید که در قطعه ۸۵ به جای مزار پدرش که سی و اندی سال پیش به خاک سپرده شده بود، به سر خاک مادرم قطعه ۳۲ رفتم. دیدم که هرس بی‌اصول من و از سر دل‌خوشی زمستانه، درخت انار کنار مزار مادرم را پر از انارهای ریز و درشت کرده... - دیدن انار همیشه برایم شوق انگیز بوده...چرا؟- من و خانمم با شوق و ذوق از مادرم یاد کردیم که همیشه انار را دوست داشت...سه تا که از بقیه درشت‌‌تر بود را کندم تا بگذارم کنار انارهای خشک‌شدهٔ دیوان حافظ روی داشبورد ماشین و حالا تعداد انارها زیاد شده است...دفعه پیش که رفتم آب بیارم و بریزم روی مزار مادرم، کنار جوب آب گندم هم دیدم که رشد کرده بود و خوشه‌های طلایی‌اش انگار من را صدا می‌زد. می‌دانستم که چند روز بیشتر آنجا دوام ندارند، باز به یاد حافظ و این شعر ترش آن دو شاخه گندم را هم کندم و کنار دیوانش گذاشتم: 
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بـفروخت
من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم؟
حالا دیوان حافظ در میان انارهایی است که از درخت انار کنار مزار مادر به یادگار نگه‌داشته‌ام و دو شاخه گندم طلایی که یادآور همان شعرتر است. 
باز هنوز زود بود برای رفتن به سر مزار تازه شهید...در پرسه‌زدن‌ بهشت‌زهرا! ناگهان خانمم گفت: یه تابلویی دیدم یه اسم خیلی آشنا روش نوشته شده...کی؟...«دریا قلی سورانی»...پا رو ترمز گذاشتم و رفتم طرف تابلو. نبش قطعه ۳۴ یادگاری از این ابرقهرمان زمان جنگ است. بله تعریف از فیلم «شب واقعه» شهرام اسدی کار خودش را کرده بود. گویی خود او بود که ما را به طرف مزارش صدا کرد. قطعه ۳۴ پر است از فوت‌شده‌های سال ۱۳۵۹، اما قبر این شهید و قهرمان جنگ درست وسط این قطعه است...کاری که پارسال پیارسال هم کردند و سنگ آبرومندی به روی مزار نصب کردند، پیدا کردن مزار ایشان را ساده‌تر کرده...پارسال بود که کار بزرگ ایشان به کتاب‌های درسی سال ششم ابتدایی هم راه پیدا کرد...خب هر کس نمی‌داند این اسم یعنی چه به ویکی‌پدیا و گوگل مراجعه کند. 
باز هم زود بود...به قطعه نام‌آوران رفتیم ـ قطعه‌ای را که به لطف دوستی برای اولین بار سیزدهم رجب امسال یافتم ـ ...بر سر مزار «ناصر حجازی»: که سه جوان خوش‌ذوق و وفادر و طرفدار تیم استقلال چیدمانی زیبا از شمع‌های استکانی آبی و پرچم آبی‌رنگ با نوشتهٔ «محبوب قلبها» و گل‌های قرمز و صورتی به پا کرده بودند...به آن جوان‌ها آفرین گفتم و ناشیانه پرسیدم شما نسبتی با آقا ناصر دارید و یکی از آن‌ها جواب داد: ما همه خانوادهٔ آقا ناصر هستیم ...«جواب خورده» به راهم ادامه دادم...یاد روزهایی افتادم که بچه محل‌ها کنار ورزشگاه مرغوبکار هزاردستگاه نازی‌آباد منتظر می‌ایستادند تا «آقا ناصر» از سرتمرین تیم استقلال بیاد بیرون و ازش امضا بگیرن و او هم با خوش‌رویی امضا می‌داد...ورزشکارها و پهلوان‌های بسیاری در این قطعه خاک هستند و همچنین مترجمان بسیار اینجا آرام گرفته‌اند، ولی سر آخر در این قطعه به جایی می‌رسی که به نوعی قهرمان‌ها هنوز زنده‌اند و بر سر مزار عزیزانشان نشسته‌اند : مادران و پدران و خانوداده‌هایی که راضی به اهداء عضو عزیزانشان شده‌اند و اکنون بر سر مزارشان به سوگواری نشسته‌اند. بله اهداء‌کنندگان عضو هم در کنار این قهرمانان جا دارند (و چه تدبیر خوبی جهت تشویق به اهداء عضو در جامعه‌ای که میزان اهداء عضو در آن کم است.)
و بالاخره زمانی رسید که باید می‌رفتیم بر سر مقصد اصلی...خاک جانباز شهید...خسته بودم، از صدای روضه‌خونهای قلابی بهشت‌زهرا بدم می‌آید! به طرف ماشین رفتم و نشستم، نقشه بهشت‌زهرا را که در ماشین بود نگاهی کردم...و حسرت : ای‌کاش این توفیق را داشتم که مرگم بتواند زندگی‌بخش کسی یا کسانی باشد که احتیاج به اعضای من دارند...به سراغ دیوان حضرت حافظ رفتم که میان انار و گندم روی داشبورد خودنمایی می‌کرد و به این نیت از او خواستم کلامی بگوید، این ابیات از غزلی که ایشان به مطلع: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس/... سروده‌اند، بر دلم نشست:
قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بـــس
...
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

/ 0 نظر / 42 بازدید