بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر - 2

یکشنبه 17 بهمن 1389.

روز دوم: فقط یک فیلم.

از چهار فیلمی که قصد دیدنش را داشتم، دو فیلم را از نیمه رها کردم و هواخوری در کنار برج میلاد را بر نشستن و دیدن فیلم‌هایی که تقریبا هیچ حرفی برای گفتن ندارند ترجیح دادم. فیلم سومی هم که مجبور به نشستن شدم و تا انتها دیدم، راستش راهی برای فرار از میان صندلی ها پیدا نمی‌کردم وگرنه همان اواسط فیلم فرار را بر قرار ترجیح می‌دادم. اما دو فیلمی که تحمل دیدن بیشتر از چند دقیقه‌اش برایم مقدور نبود: "برف روی شیروانی داغ" به کارگردانی: محمدهادی کریمی؛ "جعبه سیاه":محمدرضا اسلاملو. اولی که راستش اصلا از جنس این‌گونه فیلم‌ها خوشم نمی‌آید و دومی هم که در چند دقیقه ای که دیدم، بیشتر طرح ژنریک! "مایکل مور" را در قالب آقای "اسلاملو" مشاهده کردم و نه چیز دیگر، که دیدن ادامه فیلم برایم مقدور نبود. ضمن اینکه اغلب دوستان و منتقدان و نویسندگان گرامی در کاخ جشنواره متعجب از این قضیه بودند که چطور فیلمی مستند که ساختار نو و موضوع بکری و...هم ندارد، فقط به خاطر ضدآمریکایی بودن، می‌تواند در بخش مسابقه جشنواره قرار بگیرد، ولی فلان فیلم کار فلان کارگردان معروف نه! البته این تصمیم ها چندان هم در جشنواره بیست و نهم شگفت‌انگیز نیست و می توان مثال‌های بیشتری هم از همین نوع زد...بگذریم.

"چشم". کارگردان: جلیل رستمی.

راستش میان صندلی‌های سالن گیر کردم! (و بعد از آن تصمیم گرفتم که موقع نشستن و فیلم دیدن در صندلی های اول یک ردیف جا بگیرم تا موقع بیرون رفتنم در اواسط یک فیلمی که خوشم نیامده، مزاحم فیلم دیدن دیگران نشوم) و فیلم را به هر ضرب و زوری شده تا به آخر تحمل کردم، فیلم "چشم" یا شایدم "چشم!" (به فتح اول) به کارگردانی :"جمیل رستمی" بود. البته من هیچ کاری قبلا از ایشان ندیده بودم، ولی دوستانی که فیلم‌های محلی و کردی از ایشان دیده بودند، انتظار داشتند که فیلمی در همان مایه‌ها ببینند. ولی متأسفانه کارگردان، فضای بالا شهری تهران و دغدغه‌های روشنفکری و مشکلات احساسی و جنسی یک زوج ثروتمند را به رفتن در میان قوم خویش و نشان دادن دغدغه‌های آنها ترجیح داده بود؛ و همین ادای فیلم‌سازی در فضای شهری موجب خنده و تمسخر تماشاگران حاضر در سالن سینما که اغلبشان بیشتر از کارگردان با اینگونه فضاها آشنا هستند را فراهم آورد. از قوم کرد فقط تکه هایی از آوازهای اساتید آن دیار را گاه‌گداری می‌شنیدیم که به ظاهر زن حاضر در فیلم "لادن مستوفی" به روی آنها تحقیق می‌کرد و دیگر هیچ. البته این مصیبت سر دیگر فیلمساز آن دیار هم آمده است. او هم در فیلم‌های اخیرش نشان دادن دغدغه‌های قومشان را کنار گذاشته است و به فضای شهری و معضلاتی پرداخته که اصلا درد او نیست و برای همین هم نمی‌تواند حرفی برای گفتن داشته باشد:"بهمن قبادی". او که با جدا شدن از موضوعات قوم خودش و ساخت فیلمی مثل "کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد" چندان آینده خوبی از لحاظ فیلمسازی را نمی توان برایش انتظار کشید...

"آقا یوسف": کارگردان علی رفیعی.

این فیلم دکتر علی رفیعی هم مشکل فیلم اول ایشان را یدک می کشد: "شخصیت پردازی" ناقص. با اینکه بازی "مهدی هاشمی" و "هانیه توسلی" در نقش پدر و دختر، موجب گرمی فیلم است و هر دویشان نمی گذارند فیلم به ورطه کسالت بیافتد، ولی به علت اینکه چندان با موشکافی به شخصیت این دو در فیلمنامه پرداخته نشده است، آن چنان که باید و شاید نمی توانند با تماشاگران رابطه عاطفی عمیق برقرار کنند و در نتیجه "کاتارسیسی" هم اتفاق نمی افتد. البته معترفم داستان فیلم جذابیت لازم برای یک فیلمنامه را داراست، ولی به علت نزدیک نشدن زیاد به شخصیت ها نمی توان قضاوت درستی در باره‌ رفتارشان داشته باشیم. چرا شخصیت پدر مجبور است نظافتچی بودن در خانه های بالا شهری را برای جبران کسری حقوق بازنشستگی خود انتخاب کند؟ چرایی که به درستی در فیلم جواب داده نمی شود. اما با توجه به فیلم‌هایی که تاکنون در جشنواره دیده ام، باز فیلم "آقا یوسف" نسبت به آنها در مقامی بالاتر می ایستد و آن هم به خاطر داشتن امتیاز داستانگویی روان فیلم است و بس. البته ناگفته نماند که در این فیلم هم مثل فیلم قبلی ایشان، بساط پخت و پز و آشپزی و سفره ایرانی، هم‌چنان برقرار بود.

/ 0 نظر / 24 بازدید